صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 106 , از مجموع 106

موضوع: غریبه آشنا | فرزانه رضایی دارستانی (دوجلدی

  1. #101
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    مادر لیدا لبخندی زد و گفت: امیر فقط تو رو برای خودش می خواهد چون ادم حسودی است. حتی وقتی می بیند که تو دوست داری پیش ما بمانی حسادت می کند. حسادت او بخاطر علاقه ی بیش از حد اوست. و بعد گونه ی لیدا را بوسید. دستش را گرفت و با هم داخل خانه رفتند. آرش داشت با مرغ و خروس ها بازی می کرد و آرزو هم خوابیده بود.
    شب موقع خواب آرش بهانه ی امیر را گرفت و مدام نق می زد . حسن او را بغل کرد و روی بالکن رفت. لیدا گفت: داداش جان خسته می شوی بده به خودم آرامش کنم.
    حسن لبخندی زد و گفت:نه آبجی این کار را می کنم که وقتی به تهران رفتی برای فریبا تعریف کنی که من هم بلدم از این کارها بکنم.
    لیدا خندید و گفت: اگه می خواهی با فریبا ازدواج کنی باید شهرنشین شوی چون فکر نکنم فریبا دختری باشد که در ده زندگی کند.
    حسن آهی کشید و گفت: می دونم بخاطر همینه که سعی می کنم فریبا را فراموش کنم وای اصلا نمی توانم.
    لیدا از این آه حسن دلش گرفت و گفت: داداش جان ناراحت نشو. کاری می کنم که فریبا خودش به خواستگاریت بیاید. به شرطی که در رشت زندگی کنی. چون رشت مرکز شمال است ولی اینجا یک ده کوچک است و ...
    حسن حرف لیدا را قطع کرد و گفت:اخه من اینجا زمین دارم و کشاورزی می کنم. نمی توانم انها را ول کنم و به رشت بروم.
    لیدا با خنده گفت: هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
    حسن لبخند غمگینی زد و گفت: می دونم ولی حالا تو با فریبا صحبت کن شاید راضی بشه.
    در همان لحظه آرش در بغل حسن از خستگی خوابش برد. حسن او را داخل اتاق برد و کنار هم خوابیدند. صبح زود لیدا رو به مادرش کرد و گفت: مادر من می روم بیرون ده شاید بتوانم مرد چوپان را پیدا کنم. خیلی دوست دارم او را بعد از سالها یک بار دیگه ببینم.
    مادرش با نگرانی گفت: تو رو خدا زود برگرد . من حوصله ندارم اخمهای آقاامیر را ببینم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: من قبل از ظهر برمی گردم. مواظب آرزو و آرش باشید.
    بعد به تنهایی به طرف خارج از ده به راه افتاد. وقتی از ده دور شد باران شدیدی گرفت و چون هوای اردیبهشت ماه بود بارندگی شمال وقت نمی شناخت و یکدفعه بدون هیچ مقدمه ای هوا شروع به باریدن کرد.لیدا خواست برگردد ولی وقتی به عقب برگشت و نگاه کرد دید که بیشتر راه را امده است. با خود گفت که دیگه چیزی به مقصد نمانده است و دوباره به راه افتاد و هر چه گشت چوپان را نیافت. کمی دورتر ده کوچکی بود و لیدا به ان جا رفت و از مرد چوپان پرس و جو کرد. یک مرد میانسال که او را می شناخت گفت: دخترم کجای کار هستی، الات مدت سه سال میشه که پیرمرد چوپان فوت کرده است.
    لیدا بی اختیار گریه اش گرفت. مرد با ناراحتی گفت: ببخشید که ناراحتتان کردم.
    لیدا خواست برگردد که در یک سراشیبی تند ناگهان لیز خورد و پایش پیچ خورد و از درد پا ناله ای سر داد. مرد که دور شدن لیدا را تماشا می کرد به سرعت به طرف او امد . زیر بغل لیدا را گرفت و از زمین بلندش کرد. لیدا همچنان از درد پا ناله می کرد. مرد لیدا را به خانه اش برد. رو کرد به زنش و تمام ماجرا را تعریف کرد و بعد به دنبال شکسته بند رفت. پیرزنی با لباس محلی همراه مرد داخل خانه شد و در حالی که پای لیدا را در لگن آب گرم ماساژ می داد گفت: چیزی نیست دخترم. فقط رگ پایت گرفته است و تا یکی دو روز دیگه اگه حرکت نکنی خوب می شوی. و بعد با زرده ی تخم مرغ و گردهای محلی به اصطلاح پای او را پانسمان کرد.
    لیدا با ناراحتی گفت: من باید به خانه بروم بچه ی کوچکی دارم که باید حتما شیر منو بخوره. اون الان گرسنه است . و به ساعت نگاه کرد . ساعت یک بعدازظهر بود و لیدا نگران بود که حتما امیر به خانه امده است.
    پیرزن گفت: ولی نمی توانی حرکت کنی. چون باز هم درد داری.
    لیدا با ناراحتی به مرد نگاه کرد مرد گفت: هوای بیرون خیلی طوفانی است. نمیشه به ان ده رفت و باید تا فردا صبر کنی. خودم حتما به خانواده ات خبر می دهم که شما پیش ما هستید.
    لیدا به گریه افتاد. غروب سینه های لیدا پر از شیر شده بود و درد شدیدی احساس می کرد. دلش برای آرزو می سوخت. چند روز قبل تصمیم گرفته بود که آرزو را از شیر بگیرد ولی دلش نمی آمد. آرزو یک سال و هفت ماهش بود. لیدا از آرمان شنیده بود که کودک باید تا دو سال حتما شیر مادرش بخورد و بخاطر همین لیدا هنوز به آرزو شیر می داد.
    شب لیدا اصلا نمی توانست آرام و قرار داشته باشد و دلش برای بچه ها شور می زد و نمی دانست جواب امیر را چه بدهد! به او قول داده بود که مواظب بچه ها باشد ولی سهل انگاری کرده بود.
    فردا صبح لیدا آدرس خانه ی مادرش را به ان مرد داد و او هم روانه ی ده بالا شد. لیدا دلش آرام و قرار نداشت و بیشتر از امیر می ترسید و می دانست او حتما خیلی عصبانی است. بیچاره مادرش حتما تا حالا از نگرانی دیوانه شده است. ساعت سه بعدازظهر ان مرد همراه امیر و مادرش به انجا امد. امیر وقتی لیدا را دید اخمی کرد و با عصبانیت گفت: تو اسم خودت را گذاشتی مادر! بیچاره آرزو دیشب تا حالا اصلا اصلا نخوابیده است.
    مادر لیدا سراسیمه به داخل اتاق امد و وقتی لیدا را دید با خشم جلو امد رو به روی لیدا ایستاد وبا عصبانیت سیلی محکمی به صورت لیدا زد. لیدا با ناراحتی صورتش را گرفت. مروارید خانم با خشم گفت: از دیروز تا حالا جیگرم برای آرزو کباب شده است. به او شیر گاو می دادم نمی خورد. آب قند می دادم نمی خورد. همش بهانه ی تو را می گرفت و گریه می کرد. تو زن بی فکری هستی . تو نباید اسم مادر را روی خودت داشته باشی.
    لیدا به گریه افتاد و با هق هق گفت: به خدا مادر داشتم به خانه می امدم که یکدفعه پایم پیچ خورد و زمین گیر شدم.
    مادر لیدا با خشم گفت: حتی اگر پاهایت می شکست بایستی بخاطر بچه ای که در خانه داشتی راه می افتادی و می آمدی.
    مرد با ناراحتی گفت: اتفاقا خودش دیشب همش بخاطر بچه گریه می کرد ولی چاره ای نبود.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت. از اینکه مادرش او را سیلی زده بود از ته دل ناراحت بود ولی به روی خودش نمی آورد تا لیدا کمی به فکر او و بچه ها باشد.جلوی لیدا امد و گفت:ببینم اماده هستی به خانه برگردیم؟
    لیدا با سر گفت:آره. و بعد دستش را به دیوار گرفت و آرام بلند شد. امیر جلو امد دست لیدا را دور شانه اش انداخت و به او کمک کرد تا سوار ماشین شود.
    لیدا و مادرش و امیر از ان زن و مرد تشکر کردند و هر سه نفر به راه افتادند. هر سه تا نیمه های راه سکوت کرده بودند تا اینکه مادرش سکوت را شکست و با حالت عصبی به لیدا گفت: اگر ایندفعه آقا امیر بگه بمیر تو باید بمیری. اخه نمی دونی که از دیروز تا به حال به من بدبخت چی گذشته است. فکر هزار جا رفت. با خودم گفتم نکنه گرگ تو را تکه پاره کرده است یا توی دره افتاده باشی. لیدا کنار امیر نشسته بود. امیر نگاهی به لیدا انداخت و لبخندی زد و گفت: چقدر خوشحالم که همچین مادرزن خوبی دارم. چقدر دلم خنک شد وقتی تنبیه ات کرد.
    لیدا با بغض به امیر نگاه کرد. امیر که قلبش از این نگاه به لرزش افتاده بود به اجبار لبخندی زد و گفت: اینجوری نگاهم نکن چون حقت بود.
    مادر لیدا گفت:آقا امیر واقعا حق داری که لیدا را تنها نمی گذاری چون...
    لیدا حرف مادرش را قطع کرد و گفت: مادر خواهش می کنم جلوی امیر اینطور صحبت نکنید. شما که اخلاق بد او را می دانید.
    امیر به خنده افتاد و گفت: دیگه اختیار تو را مادر به دست من داده است. می دانم که چطور تنبیه ات کنم.
    لیدا سکوت کرد .وقتی به خانه رسیدند امیر رو به لیدا کرد و گفت: لازم نیست از ماشین بیرون بیایی. سر جایت بنشین تا من بچه ها و وسایلشان را بیاورم. خیلی دیرم شده است. کلی کار دارم که باید انجام بدم . بی انصاف امروز بعدازظهر در شرکت جلسه ی مهمی داشتم که تو همه را بهم زدی. و بعد لبخندی شیرین به لیدا زد و از ماشین خارج شد. مادر او هم پیاده شد تا وسایل بچه ها را جمع کند. امیر در حالی که آرزو را در بغل داشت به طرف لیدا امد و آرزو را در آغوش لیدا گذاشت. آرزو با دیدن مادرش با خوشحالی شروع به کف زدن کرد. لیدا او را بوسید و سینه ی پر از شیرش را در دهان او گذاشت. آرش وقتی مادرش را دید فریادی از خوشحالی کشید و به طرف او دوید و گفت: مامان جون تو کجا رفته بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. و شروع به بوسیدن لیدا کرد . لیدا او را بوسید، بغض روی گلویش نشسته بود. آرش گفت: مامانی جون وقتی تو نبودی بابایی جون خیلی ناراحت بود و همش می گفت اگه مامانت را ببینم حسابش را می رسم. و بعد با شیرین زبانی ادامه داد: مامانی ، بابایی تو رو زد؟
    امیر با خنده گفت: نه عزیزم من نزدم ولی مامان بزرگ یک سیلی خیلی دلچسب به مادرت زد که من لذت بردم. حسن با نگرانی از خانه خارج شد و به طرف لیدا امد و گفت: آبجی کجا بودی؟ همه ی ما را نصف جون کردی. تمام ده را زیر پا گذاشتیم و به دنبالت می گشتیم. لیدا لبخندی زد و گفت: می خواستم از دست آقا امیر راحت شوم ولی نشد.
    امیر داخل ماشین نشست و با نگاهی پر از محبت گفت: یعنی اینقدر از من بیزار هستی؟
    لیدا لبخندی زد و آرام گفت: این حرف را نزن چون از زندگی بدون تو بیزار هستم.
    مادر لیدا دست دخترش را گرفت و با بغض گفت: دخترم منو ببخشد که دست روی تو بلند کردم. آن لحظه اصلا دست خودم نبود. خدا منو بکشه که این کار را کردم. من که دارم از این کارم دیوانه می شوم. و بعد لیدا را در آغوش کشید و گونه ی او را بوسید و به گریه افتاد. لیدا لبخندی زد و گفت: مادرجان من همیشه دوست داشتم که یک بار هم که شده شما برای من عصبانی شوید. اینطوری من بیشتر شما را دوست دارم هر چی باشه شما مادرِ من هستید.
    امیر خندید و گفت: کتک مادر گله هر کی نخوره خله.
    همه خندیدند.مادرش او را بوسید و گفت: دخترم مواظب خودت و بچه ها باش اینقدر هم آقا امیر را اذیت نکن. خدا را خوش نمی آید.
    لیدا لبخندی زد و گفت:باشه مادرجان خیالت راحت باشد. و بعد خداحافظی کردند و به راه افتادند. لیدا در فکر مادرش بود و از سیلی که خورده بود خشنود به نظر می رسید. چون بیشتر خودش را به مادرش نزدیکتر احساس می کرد. هیچوقت سیلی مادر را نچشیده بود مادری که تمام عمرش را در عشق دیدار دختر عزیزش به سر می برد.
    وقتی از خانه دور شدند، امیر نگاهی به لیدا انداخت و گفت: عزیزم چرا ساکتی؟
    لیدا گفت: چی بگم؟
    امیر لبخندی زد و گفت: بدجنس مگه به من قول نداده بودی که جایی نروی. اصلا نمیشه به قول تو اعتماد کرد.
    لیدا با حالت عذرخواهی گفت: به خدا من منظوری از این کار نداشتم. یکدفعه دیروز صبح یاد پیرمرد افتادم. دلم هوای او را کرد. خواستم تا هنوز تو نیامده ای سری به او بزنم ولی هر چه گشتم او را پیدا نکردم و به دهی در نزدیکی انجا رفتم . وقتی شنیدم که پیرمرد چوپان فوت کرده است خیلی ناراحت شدم.خواستم برگردم که در چاله ای افتادم و پایم پیچ خورد. دست خودم نبود که اینطور شد. من بیشتر از همه دلواپس تو بودم. می دانستم که چه اخلاق بدی داری.
    امیر لبخندی زد و گفت: دیروز ساعت نه صبح بود که در خانه ی شما بودم وقتی تو را ندیدم خیلی عصبانی شدم وقتی نیامدی همه دلواپس شدیم. به همه جا سر زدیم . حتی به چادرهای چوپانها سرکشی کردیم ولی تو را پیدا نکردیم. تا صبح همه لیدار و نگرانت بودیم. داشتم دیوانه می شدم. مخصوصا بی تابی های آرزو را که می دیدم بیشتر حرص می خوردم.
    لیدا گفت: من معذرت می خواهم خیلی نگرانت کردم. امیدوارم منو ببخشی.
    امیر لبخندی زد و گفت: تو هر وقت اشتباه می کنی سریع معذرت خواهی می کنی ولی نمی دانی با این اشتباه با من چه می کنی.
    آرش که روی صندلی عقب نشسته بود دو دستش را دور گردن لیدا حلقه زد و صورت مادرش ر به عقب کشید و گونه ی او را بوسید و گفت: مامان جون چقدردلم برات تنگ شده بود.
    لیدا می خواست از امیر در مورد شهناز سوال کند که با او چکار داشت ولی خجالت می کشید اما دلش طاقت نیاورد. رو به امیر کرد و گفت: حال شهناز چطور بود؟ او را دیدی؟
    امیر نگاهی به صورت ناراحت لیدا انداخت و گفت:آره دیدمش. می خواست دوباره منو راضی کنه تا با آنها به خارج بروم. می گفت که دلش راضی نمیشه تا از من طلاق بگیره. ولی از طرفی مصمم بود که با پدر و مادرش حتما برود. ولی بار من قبول نکردم. اخه نمی دانم او چطور دلش می آید که وطن خودش را ول کند و به کشور غریبه ای برود که نه مردم آن را می شناسند و نه آن کشور را.
    لیدا با نگرانی گفت: شهناز خلی تو رو دوست داره من اشتباه کردم.
    امیر با اخم حرف لیدا را قطع کرد و گفت: اگه او مرا دوست داشت نمی گفت که پدر و مادرش را به من ترجیح می دهد.
    بعد ماشین را کنار یک رستوران بیابانی نگه داشت و گفت: اینجا بنشین تا برای بچه ها چیزی بخرم. و بعد از ماشین پیاده شد.
    لیدا می ترسید که نکنه شهناز پشیمان شود و به خانه برگردد و از این بابت نگران بود که چرا به امیر قول ازدواج داده است. دلش می ارزید. صدای دلنشین امیر لیدا را به خودش اورد. لبخندی به او زد و چای را از امیر گرفت. برای آرش هم پسته خریده بود. امیر پرسید: عزیزم چرا تو فکر هستی؟
    لیدا آهی کشید و گفت: امیر من اشتباه کردم که به تو قول ازدواج دادم.
    امیر جا خورد و با خشم گفت: برای چی این حرف را می زنی؟ تو تا چند وقت دیگه با من ازدواج می کنی.
    لیدا با ناراحتی گفت: نه امیر ایکاش می ماندیم تا لااقل تکلیف تو با شهناز روشن می شد. اگه شهناز پشیمان شود و خواست با تو زندگی کند چه می شود؟!
    امیر گفت: من که دیگه با او لحظه ای زندگی نمی کنم.
    لیدا با ناراحتی گفت: ولی او هنوز زن تو است.
    امیر به شوخی گفت: خب باشه. زندگی کنه. هیچ اتفاقی نمی افته.
    لیدا جا خورد و با عصبانیت گفت: ولی من از الان بهت بگم که من با هوو زندگی نمی کنم.
    امیر به خنده افتاد. لیدا با خشم گفت: امیر نکنه داری منو بازیچه قرار می دهی. من لحظه ای با تو زندگی نمی کنم.
    امیر دست لیدا را گرفت و گفت: عزیزم شوخی کردم . خیالت راحت باشه که من سر تو هوو نمی آورم چون می دونم که پدر منو در می آوری.
    آرش با سادگی بچه گانه اش گفت:باباجون برای من هوو بیاور من دوست دارم.
    لیدا و امیر زدند زیر خنده. امیر با خنده آرش را بوسید و گفت:پسرم هوو که خوردنی نیست. گرفتنی است که مادرت پدر منو در می آورد. و بعد آرزو را از آغوش لیدا گرفت تا لیدا چای خودش را راحت بخورد.
    لیدا گفت: راستی از سارا و شبنم چه خبر؟ دو هفته میشه که ندیدمشان.
    امیر جواب داد: آنها خوب هستند. فقط طفلک شبنم بدجوری سرما خورده است. شوهر سارا خیلی به انها می رسه. سه روز قبل سارا می گفت که شوهرش خیلی نگران شبنم است.
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: ببین روزگار با ما چه می کنه. من اجازه ندادم تو با سارا ازدواج کنی چون او هم بچه داشت و هم چند سال از تو بزرگتر بود و من دوست نداشتم که تو با یک زنی که هم بچه دار و هم از تو بزرگتر است ازدواج کنی ولی حالا خود من با داشتن دو تا بچه می خواهم با تو ازدواج کنم. می بینی امیر زندگی چقدر بازی در می آورد!
    امیر دستش را روی دست لیدا گذاشت و گفت: آن موقع من فقط به فکر تو بودم که خوشبختت ببینم. من اصلا هیچ علاقه ای به سارا نداشتم . فقط می خواستم به انها سرپناهی بدهم ولی من سالهاست که عاشقت هستم و با تمام وجودک دوستت دارم. بی انصاف وقتی برای اولین بار تو را در فرودگاه دیدم همانجا با یک نگاه عاشقت شدم. الان شش سال است که دارم از عشق تو دیوانه می شوم. من هنوز تو را لیدا دختری خودت می دانم. من حتی بچه هایت را دوست دارم چون آنها از وجود تو هستند و چیزی که از تو و از وجود تو باشد را می پرستم. به خدا دوستت دارم و اگه یک بار دیگه از من جدا شوی به خدایی که من و تو و همه ی عالم را خلق کرده دیوانه می شوم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: نه عزیزم اگه تو به من قول بدهی که هوو سرم نمی اوری حتما با تو زندگی می کنم. چون این یکی از آرزوهایم است.
    امیر با خنده گفت: خیالت راحت باشد. تو امید من به آینده هستی و بعد ادامه داد: لیدا اگه میشه اجازه بده که وقتی به تهران رفتیم به محضر برویم و صیغه بخوانیم تا به هم محرم شویم.
    لیدا اخمی کرد و گفت: امیر خواهش حرفش را نزن تا تو تکلیفت با شهناز روشن نشده است، اصلا اجازه نداری که مرا زن خودت بدانی.
    امیر لبخندی زد و گفت: لیدا اینقدر سخت گیر نباش. خیلی دوست دارم به هم محرم باشیم.
    لیدا با اخم گفت: به هیچ وجه. اگه اذیتم کنی به خدا دوباره به پیش مادرم بر می گردم. تو ادم خیلی کم طاقتی هستی.
    امیر لحن صدایش را جدی کرد و گفت: از بس که در این چند سال اذیتم کردی به خدا تلافی می کنم. اینقدر بچه توی دامنت می ریزم که دیگه وقت اذیت کردم مرا نداشته باشی. حتی وقت نکنی که برایم ناز کنی.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2. #102
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا با تعجب به امیر نگاه کرد . چون شنیده بود که او بچه دار نمی شود. ولی خجالت کشید به امیر این موضوع را بگوید اما امیر متوجه تعجب او شده بود لبخندی زد و گفت: نکنه شهناز به تو هم گفته که من بچه دار نمی شوم؟
    لیدا با مِن مِن گفت: من هم اینطور شنیده ام.
    امیر بوسه ای به گونه ی آرزو زد و گفت: اون زن خیلی خودخواهی است. و بعد به لیدا نگاه کرد و گفت:وقتی شهناز با شوهر اولش زندگی می کرد دکتر به او گفته بود که نمی تواند بچه دار شود و اینکه وقتی شهناز اعتراف کرد که دوبار ازدواج کرده است و ان را از من مخفی کرده به او گفتم به شرطی او را طلاق نمی دهم و می گذارم در کنارم باشد که از من چشم بپوشد و نخواهد غرور و تعصبم را زیر پا بگذارم و با او باشم و بعد لحظه ای به لیدا نگاه کرد و ادامه داد: قسم به جان عزیزت در این سالها حتی یک بار به تن شهناز دست نزده ام. او به من دروغ گفت. دروغی که هرگز نمی توانستم از آن بگذرم. او مرا هالو گیر آورده بود. در صورتی که هیچوقت ماه زیر ابر نمی مونه. انها توانستند با شناسنامه ی جعلی مرا فریب دهند و من هم نتوانستم این کار آنها را بی جواب بگذارم. بخاطر همین از شهناز گذشتم و او را بعد از عروسیمان نادیده گرفتم. حتی یک شب در کنارش به سر نبرده ام و فقط بخاطر اینکه خانواده ام متوجه این موضوع نشوند در یک اتاق می خوابیدیم ولی جدا از هم بودیم و بعد امیر در حالی که آرزو را در آغوش داشت از ماشین پیاده شد تا برای او بیسکویت بخرد. وقتی برگشت در دست آرزو بیسکویت بود و خندان ان را در دهانش می گذاشت. امیر آرزو را در آغوش لیدا گذاشت و حرکت کردند. لیدا در این فکر بود که نکنه بعد از ازدواج وقتی بچه دار شدند ، امیر آرش و آرزو را نپذیرد و با آنها بدرفتاری کند ولی بعد وقتی به قیافه ی مهربان او نگاه کرد با خود گفت: نه امیر اینقدر مرد پست و خودخواهی نیست. می دانم که هیچ فرقی بین آنها نمی گذارد.
    امیر وقتی لیدا را در فکر دید لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: چیه چرا تو فکر هستی؟ نکنه خوشحالی که هنوز مانند امیر گذشته برایت هستم.
    لیدا با شرم سرش را پایین انداخت و گفت: اولا خودتو لوس نکن. دوما به این فکر می کردم که چرا مدتی است که ماریا با من تماس نگرفته است. نگرانش هستم.
    امیر گفت: راست میگی اتفاقا خودم می خواستم همین سوال را ازت بکنم.
    لیدا بخاطر اینکه کمی سر به سر امیر بگذارد گفت: ای کاش اسمیت زنده بود وگرنه الان می توانستم پیش او با بچه هایم زندگی کنم و او هم مانند شیر از من حمایت می کرد . او مرد شجاعی بود.
    امیر متوجه شد که لیدا می خواد او را اذیت کند. نگاهی با دلخوری به او انداخت و گفت: دوباره داری سر به سرم می گذاری و بعد ادامه داد: حالا که نمرده ام و می تونم از تو حمایت کنم و بعد با گوشه چشم به لیدا نگاه کرد و گفت: اگه هر وقت مردم ، عمو کوروش به تو می رسه فقط باید منتظر مردنم باشی.
    لیدا با عصبانیت گفت: خدا نکنه. امیر بس کن. اگه تو چیزیت بشه بدان که من خودم را می کشم. وقتی تو داشتی به بندرعباس می رفتی، می خواستم از دوری تو دیوانه شوم. بخدا اگه ایندفعه این حرف را بزنی از دست تو بدجوری عصبانی می شوم. و بعد به گریه افتاد.
    امیر لبخندی زد و گفت:ای بابا عزیزم شوخی کردم چرا گریه می کنی. می خواستم تو رو اذیت کنم. اینقدر باید هر دو زنده بمونیم که حتی ندیده هایمان را ببینیم و بعد بخاطر اینکه موضوع را عوض کند گفت: راستی فریبا شنید که تو قبول کردی که زن عزیز من شوی خیلی خوشحال شد.
    سر تا پای مامان را غرق بوسه کرد. آنقدر مرا بوسید که صدایم دراومد. می گفت که دیه عذاب وجدان ندارد و بالاخره ما به همدیگر رسیده ایم.
    لیدا اشکش را پاک کرد و لبخندی زد و گفت: یه خوابی برای فریبا دیده ام که حرف نداره.
    امیر با تعجب پرسید: منظورت چیه؟
    لیدا گفت: می خواهم موضوعی را بهت بگم که حق نداری تعصبی شوی و اخم کنی ! و بعد موضوع حسن و عاشق شدنش را برای او تعریف کرد.
    امیر به خنده افتاد و گفت: وای وقتی فریبا را مجسم می کنم کنر حسن کشاورزی می کند خنده ام می گیره. و با خنده ادامه داد: فکر نکنم فریبا قبول کنه تو که او را می شناسی.
    لیدا لبخندی عصبی زد و گفت: فریبا باید قبول کنه. او باید با حسن ازدواج کنه.
    امیر متوجه خشم لیدا شد و با ناراحتی گفت: لیدا نکنه تو داری از فریبا انتقام می گیری؟ درسته که فریبا اشتباه کرد و موقع خواستگاری تو رو تحت فشار گذاشت ولی تو نباید این کار را کنی.
    لیدا آهی کشید و گفت: من از انتخاب درستی که در مورد آرمان کردم خلی خوشحالم. ولی وقتی بچه های آرمان را اینطور می بینم اعصابم خرد میشه. بعضی مواقع به فکرم می رسه که خودکشی کنم چون نمی توانم آرمان را فراموش کنم و بچه هایش را اینطور ببینم ولی اول از خشم خدا می ترسم دوم اینکه بخاطر بچه هایش را اینطور ببینم ولی اول از خشم خدا می ترسم دوم اینکه بخاطر بچه ها نمی توانم کاری کنم. سوم اینکه عشق تو مانع این کار می شود.
    امیر با اخم گفت: لیدا خجالت بکش. خودکشی کار ادمهای ضعیف و بی ایمان است. دفعه ی آخرت باشه که این حرف را زدی. اصلا فکر نمی کردم اینقدر آدم ضعیفی باشی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: پس تو هم به من قول بده که دیگه منو با این حرفها آزار ندهی.
    امیر گفت: قول می دهم و بعد یکدفعه گفت: لیدا نگاه کن آرش چقدر قشنگ روی صندلی عقب خوابیده است.
    لیدا به عقب برگشت، آرش خیلی ناز خوابیده بود و موهای خرمایی رنگش روی پیشانی سفیدش پخش شده بود. آرزو هنوز داشت با بیسکویت خودش بازی می کرد ولی چشمهایش خمار شده بود. و بعد از لحظه ای خوابید. وقتی به خانه رسیدند فریبا و شهلا خانم آرزو را از آغوش لیدا بیرون آورد و بغل کرد. و فریبا هم آرش را که هنوز خواب بود بغل کرد . امیر زیر بازوی لیدا را گرفت و کمک کرد که داخل ساختمان شود. شهلا خانم با ناراحتی گفت: دخترم چی شده؟ چرا اینطوری داری راه می آیی؟
    امیر لبخندی زد و گفت: از بس که اذیتم کرده است خدا هم او را اینطور تنبیه کرد. بعد موضوع را برای انها تعریف کرد. وقتی لیدا به کمک امیر روی مبل نشست یکدفعه در اتاق امیر باز شد و شهناز از داخل اتاق بیرون آمد. لیدا با دیدن شهناز رنگ صورتش پرید. امیر هم جا خورد و با عصبانیت گفت: تو اینجا چه می کنی؟
    شهناز لبخند عصبی زد و گفت: اینجا خانه ی من است. مگه عیبی داره که به خانه ی خودم برگشته ام. تو هنوز هم شوهرم هستی.
    امیر با خشم گفت: تو که خانواده ات را به من ترجیح دادی!
    شهناز با لبخندی موزیانه گفت: حالا که می بینی پشیمان شده ام.
    امیر سکوت کرد و با نگرانی به لیدا نگاه کرد. لیدا آرزو را در آغوش داشت و به او شیر می داد و امیر به وضوح لرزش دست او را می دید و ناراحت بود.
    شهناز لبخندی به لیدا زد و گفت: انگار آقا امیر امروز جلسه داشت ولی سر جلسه حاضر نشده است. یعنی اینقدر سرش با شما گرم بود که همه چیز را فراموش کرده است.
    لیدا سکوت کرد و جواب او را نداد. امیر با اخم گفت: شهناز ساکت باشکه اصلا حوصله ی تو را ندارم و بعد آرش را به طبقه ی بالا برد تا او را روی تخت بخواباند. وقتی پایین امد رو به روی شهناز نشست و گفت: من بهت گفتم که دیگه حق نداری اسم مرا بیاوری
    شهناز گفت: اینجا خانه ی من است و تو هم شوهرم هستی و من دوست ندارم از تو جدا شوم.
    امیر با ناراحتی گفت: ولی من خارج برو نیستم. این پنبه را از گوش خودت دربیاور که نمی تونی مرا وادار کنی. راستش را بگو چرا برگشتی؟
    شهناز روی مبل به حالت لمیده نشست و یک پایش را روی ان پای دیگر انداخت و گفت: بخاطر اینکه دیگه نمی خواهم به خارج بروم و پدر و مادرم هم ازرفتن منصرف شده اند.
    امیر پوزخندی زد و گفت: پس تو وقتی دیدی که پدر و مادرت قصد رفتن ندارند به خانه برگشتی ولی تو اشتباه می کنی. من مسخره ی تو نیستم که حالا هوا را پس دیدی امدی و ادعا می کنی که خونه و شوهر داری و با خشم فریاد زد : گمشو برو همونجایی که بودی. من نمی توانم تو و حرکات مسخره ات را تحمل کنم.
    شهناز همینطور بی تفاوت نشسته بود. لیدا آرام آرزو را در بغل داشت ولی پایش هنوز درد می کرد و نمی توانست خوب راه برود. امیر وقتی لیدا را اینطور دید به طرفش رفت و گفت: عزیزم بگذار کمکت کنم.
    لحظه ای خشم بر شهناز چیره شد ولی به اجبار خودش را کنترل کرد. لیدا گفت: شما فقط آرزو را به طبقه ی بالا ببر خودم می توانم بیایم.
    شهناز با تمسخر گفت: شام میل نمی کنید که دارید به طبقه ی بالا می روید؟
    لیدا که بغض سنگینی روی گلویش نشسته بود گفت: نه می خواهم کمی استراحت کنم. خیلی خسته هستم.
    شهناز دوباره با لحن تمسخر آمیزی گفت: آقا امیر شما هم اگه خسته هستید می تونید در اتاق لیدا خانم کمی استراحت کنید. برای شام شما دو نفر را صدا می زنم.
    امیر با خشم گفت: خفه شو. تو زن پست و نمک نشناسی هستی. لطفا خفه خون بگیر تا عصبانی تر نشدم.
    بعد آرزو را به طبقه ی بالا برد. فریبا به لیدا کمک کرد تا از پله ها بالا برود. در صورت همه ی افراد خانواده نگرانی موج می زد ولی شهناز اصلا توجهی نداشت و بی خیال بود. برگشتن ناگهانی شهناز همه را به اضطراب انداخته بود. انها می دانستند که لیدا با هوو اصلا زندگی نمی کند.
    موقع شام لیدا به طبقه ی پایین نرفت و امیر به اتاق لیدا امد.لیدا با عصبانیت او را نگاه کرد. طفلک امیر افسرده و ناراحت بود. کنار لیدا لبه ی تخت نشست . لیدا صورتش را از او برگرداند. امیر با ناراحتی گفت: لیدا از من ناراحت نباش. من الان با شهناز تمام حرفهایم را زدم و گفتم که می خواهم با تو ازدواج کنم. اون میگه که تو می تونی زن من بشوی ولی به شرطی که او را طلاق ندهم. مدام تهدید می کند که اگه طلاقش بدهم خودش را می کشد.
    لیدا با خشم به امیر نگاه کرد و گفت: امیر بسه دیگه. از اینجا برو بیرون.
    امیر با ناراحتی گفت: عزیزم تو که می دونی دوستت دارم چرا این حرف را می زنی؟
    لیدا گفت: نه امیر تو زندگی خودت را بکن به من کاری نداشته باش.
    امیر بازوی لیدا را با عصبانیت گرفت و گفت: من تو رو دوست دارم و تو هم منو دوست داری پس بیا با هم زندگی کنیم. گور پدر شهناز، اون هر جور دوست داره می تونه زندگی کنه. او لج کرده که طلاق نمی گیرد. بیا من و تو زندگی خودمان را که بایستی سالها قبل شروع می کردیم الان شروع کنیم. نگذار عشق چندین سالمون بحاط شهناز به باد بره.
    لیدا به گریه افتاد. امیر با ناراحتی گفت: لیدا منو ببخش. و در حالی که بلند می شد تا از اتاق خارج شود ادامه داد: لیدا اگه جوابت نه باشد به خدا بد می بینی. یه کاری می کنم که همیشه حسرت بخوری که چرا با من ازدواج نکرده ای.
    لیدا با نگرانی به امیر نگاه کرد و گفت: امیر.
    امیر به طرف او نگاه کرد. لید گفت: مثلا چکار می کنی؟
    امیر لبخند غمگینی زد و گفت: همون کاری که اسمیت با خودش کرد تا از آن زندگی نکبت زده راحت بشود. زندگی نکبت بار من فرقی با اون نداره. پس مرگ برایم بهتر از این عذاب است.
    لیدا با حالت نیمه فریاد گفت: نه امیر. و بعد با نگرانی به طرف او امد رو به رویش ایستاد و گفت: امیر این حرف را نزن. چرا منو تخت فشار می گذاری. من نمی تونم با شهناز زندگی کنم. تو رو خدا منو فراموش کن.
    امیر با ناراحتی گفت: لیدا تو یک ذره گذشت نداری. من به خاطر تو با شهناز برخلاف میلم ازدواج کردم. زنی گرفتم که وقتی او را با من دیدی حسادت نکنی ولی تو حتی برای من گذشت نمی کنی.
    وقتی لیدا چشمان اشک آلود امیر را دید قلبش لرزید . آرام گفت: باشه امیر فقط بخاطر تو تن به این ازدواج می دهم ولی بدان که هیچوقت احساس خوشبختی نمی کنم. و بعد به طرف تخت رفت و شروع به گریه کرد.امیر آرام به طرف لیدا امد و گفت: ممنونم زیزم . پس برای فردا اماده باش تا با هم به محضر برویم. صیغه را می خوانیم تا اینکه من به دنبال مادرت بروم تا او هم سر عقد ما حضور داشته باشد.
    لیدا جواب او را نداد و امیر از اتاق خارج شد. فردای ان روز لیدا همراه آقا کیوان و شهلا خانم و امیر به محضر رفتند تا صیغه ی محرمیت جاری شود. دل لیدا همچنان غم سنگینی را تحمل می کرد. وقتی صیغه ی محرمیت جاری شد امیر خیلی سرحال و خوشحال بود و اصلا به صورت غمگین لیدا توجهی نداشت چون می دانست که لیدا برای ازدواج با او ناراحت نیست بلکه مشکلش با شهناز است. وقتی صیغه ی دائمی انها جاری شد امیر با یک جعبه کیک همراه پدر و مادرش و لیدا به خانه امد. فریبا خیلی خوشحال بود و گونه های لیدا را غرق بوسه کرد. ولی لیدا لحظه ای لبخند روی لبهایش نمی امد. وقتی امیر لیدا را همچنان غمگین دید ناراحت شد. دست او را گرفت و گفت: لیدا تو رو خدا کمی لبخند بزن . دلم از این حرکاتت می گیره. امروز برایم روزی است که همیشه آرزویش را در سینه داشتم. لطفا با این اخمها ان را خراب نکن.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و اشک در چشمهایش حلقه زد. شهناز از اتاق بیرون امد. آرایش غلیظی کرده بود و لباس زیبایی به تن داشت که نیمی از تنش عریان بود. امیر با خشم به او نگاه کرد و گفت: این چه وضعی است؟! چرا خودت را مانند دلقک ها کرده ای؟!
    شهناز با اخم گفت: مگه چه عیبی داره؟ توی خونه ی خودم می تونم هر جور که دوست دارم بگردم. آقا جون که غریبه نیست . تو هم که شوهرم هستی. و کلمه ی شوهر را با لحن خاصی ادا کرد.
    آرش گونه ی امیر را بوسید و گفت: باباجون ، خاله شهناز امروز که شما نبودید منو به پارک برد و برایم بستنی خرید . شهناز لبخندی به لیدا زد و گفت:آرش پسر خیلی خوبیه وقتی با هم بیرون رفتیم اصلا اذیتم نکرد. امیدوارم مانند پدرش آقا آرمان مرد خوب و زیبایی بشه.
    امیر جا خورد و با عصبانیت به شهناز نگاه کرد. دوست نداشت حالا که لیدا همسر اوست اسمی از آرمان در خانه به گوشش بخورد. احساس مالکیت شدیدی به لیدا می کرد. شهناز لبخندی موزیانه زد و سرش را پایین انداخت. لیدا از شنیدن اسم آرمان رعشه ای در بدنش احساس کرد و قلبش به تپش افتاد. آرام بلند شد و به اتاقش رفت. در را از داخل قفل کرد. اصلا فکرش را نمی کرد که روزی مجبور شود با هوو زندگی کند. چطور می توانست کنایه های شهناز را تحمل کند. لبه ی تخت نشست. سرش را میان دو دستش گرفت. سرش درد می کرد. از خودش متنفر بود. به سرنوشت خودش می گریست. لحظه ای بعد کسی به درنواخت. لیدا پرسید:کیه؟
    فریبا گفت: لیدا جان در را باز کن من هستم.
    لیدا در را باز کرد ولی امیر را پشت در دید. امیر لبخند شیطنت آمیزی به او زد و داخل اتاق شد و لیدا چشمش به فریبا افتاد که لبخند زنان از پله ها پایین می رفت. لیدا بدون اینکه در را ببندد گفت: این جا چکار داری؟
    امیر لبخندی زد و گفت: همون کاری که تمام مردها با زنهایشان دارند. می خواهم با تو صحبت کنم. و بعد در را بست و به طرف لیدا امد. لیدا با ناراحتی به طرف پنجره رفت و به باغ نگاه کرد.
    امیر با حالت عصبی گفت: لیدا اینطور برایم قیافه نگیر که اعصابم خرد میشه و بعد به طرف او رفت. لیدا با ناراحتی گفت: امیر خواهش می کنم به من دست نزن. اصلا حوصله ی هیچی را ندارم.
    امیر لبخندی عصبی زد و گفت:ولی تو زن من هستی. زن عزیزم و بعد سرش را نزدیک لیدا برد. لیدا خواست مانع شود ولی امیر سرسخت تر از او بود . وقتی سرش را بلند کرد هر دو صورتشان گلگون شده بود. لبخندی به لیدا زد و آرام گفت: به خدا خیلی دوستت دارم.
    لیدا به گریه افتاد و گفت: امیر تو رو خدا کاری به من نداشته باش راحتم بگذار.
    امیر دست لیدا را گرفت و روی لبه ی تخت نشستند.
    امیر گفت: بی انصاف چرا اینقدر بداخلاق شده ای؟ تو زن من هستی یعنی زندگی من. فهمیدی؟ چرا داری عذابم می دهی؟! من همیشه آرزوی همین لحظه ها را داشتم. چرا همه چیز را از من دریغ می کنی؟! حتی خوشی هایم را.
    لیدا با گریه بلند شد و به سرعت از اتاق خارج شد . به طبقه ی پایین رفت. یک راست به دستشویی رفت تا صورتش را بشوید. وقتی برگشت آرزو در آغوش شهناز بود. لیدا روی مبل نشست. چشمانش از فرط گریه سرخ شده بود. شهناز نگاهی به صورت لیدا انداخت. لبخندی زد و گفت: چه زود برگشتید؟ من مواظب آرزو هستم می توانید راحت باشید.
    لیدا با خشم به او نگاه کرد. آرزو را از آغوشش بیرون آورد و گفت: لازم نیست شما او را نگه دارید. و بعد به اجبار بقیه ی حرفش را خورد و با ناراحتی روی مبل نشست و به آرزو شیر داد.
    امیر آرام از طبقه ی بالا به پذیرایی امد و رو به روی لیدا نشست و با دلخوری به او نگاه کرد. ولی لیدا اصلا توجهی به او نداشت و سرگرم آرزو بود اما سنگینی نگاه او را حس می کرد.
    لحظه ای بعد فتانه به خانه ی انها امد و فریبا موضوع را برای او تعریف کرد. فتانه با خوشحالی فریاد کشید و به طرف لیدا آمد. گونه ی او را بوسید و به امیر هم تبریک گفت. در همان لحظه شهناز امیر را صدا زد و گفت که به اتاق خواب بیاید. لیدا در درونش آتشی به پا شد و رنگ صورتش به وضوح پرید. امیر نگاهی به صورت رنگ پریده ی او انداخت ولی به روی خودش نیاورد و به اتاق رفت.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  3. #103
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا سکوت کرده بود . شهلا خانم که حال لیدا را درک می کرد خیلی ناراحت او بود. فتانه رو به لیدا کرد و گفت: خیلی خوشحالم که بالاخره تو به امیر رسیدی. خدا را شکر امیر به آرزویش رسید.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: ای کاش می تونستم به امیر جواب منفی بدهم. ولی حیف که نمی تونستم. و بعد با ناراحتی به فتانه نگاه کرد و گفت: اگه تو به جای من بودی می توانستی با این وضع زندگی کنی؟
    فتانه با ناراحتی گفت: نه لیدا جان ولی...
    لیدا گفت: ولی نداره. درسته که امیر را از جانم بیشتر دوست دارم ولی نمی توانم اینطوری زندگی کنم.
    آقا کیوان که منظور لیدا را می دانست با ناراحتی بلند شد و به اتاقش رفت.
    فتانه گفت: پس چرا راضی به ازدواج شدی؟
    لیدا با بغض گفت: فقط بخاطر خود شخص امیر تن به این کار دادم. چون طاقت جدایی از او را ندارم. امیر تهدیدم کرد.
    شهلا خانم با عصبانیت گفت: بیخود کرده. چرا تو را وادار به این کار کرده است؟
    لیدا با ناراحتی گفت: مادر خواهش می کنم به روی امیر نیاور. می ترسم ناراحت شود.
    فتانه گفت: ولی می دانم تو از ازدواج با امیر ناراحت نیستی. ما مشکل تو را می دانیم ولی چاره ای نیست باید تحمل کنی.
    نیم ساعت امیر و شهناز در اتاق بودند و لیدا همچنان آتش حسادت در دلش شعله ور بود. فتانه زود به خانه اش رفت و لیدا آرزو را بغل کرد و در باغ آرام قدم می زد. نزدیک بود از خشم دیوانه شود. حسادت جلوی چشمان زیبایش را گرفته بود با آرزو روی نیمکت نشست. لحظه ای بعد امیر به پیش لیدا آمد. لیدا بدون اینکه به او نگاه کند با آرزو آرام بازی می کرد. امیر لبخندی زد و گفت: عزیزم چرا تنها نشسته ای؟
    لیدا سکوت کرد. امیر گفت: باشه. اینقدر برام اخم کن و حرف نزن تا بالاخره پشیمان شوی. من که دیگه خسته شده ام و خواست از کنار لیدا بلند شود که لیدا گفت: امیر با تو کار دارم.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت و دوباره کنارش نشست. لیدا گفت: به نظرت بهتر نیست خانه ای جداگانه برایم بگیری من دوست ندارم با... دوست نداشت اسم هوو را به زبان بیاورد. لحظه ای بعد ادامه داد:دوست ندارم با شهناز زیر یک سقف زندگی کنم. اینطور هم او عذاب می کشد و هم من.
    امیر لبخندی زد و گفت: باشه بهت قول می دهم که خانه ی خوبی برایت بخرم به شرطی که اینقدر برایم قیافه نگیری. به خدا از صبح تا حالا با این حرکاتت اعصابم خرد شده است. حالا پاشو برویم ناهار بخوریم که خیلی گرسنه هستم.
    شهناز سر میز ناهار مدام سعی می کرد که به امیر توجه نشان بدهد و خیلی به او می رسید. امیر هم سکوت کرده بود تا شاید لیدا با دیدن حرکات شهناز سرعقل بیاید و به او توجه کند. لیدا سعی می کرد در برابر حرکات شهناز بی تفاوت باشد ولی از درون داشت حرص می خورد. ساعت هفت شب احمد و همسرش به انجا امدند. همه دور هم نشسته بودند. آقا کیوان آرزو را بغل کرده بود و با او بازی می کرد. مدتی بود که آرزو امیر را بابا صدای می زد و تازه می توانست کلمات ماما و بابا را به زبان بیاورد. امیر از این موضوع خیلی خوشحال بود. مدام از آرزو می خواست که او را بابا صدا بزند. آقا کیوان رو به آرزو کرد و گفت: خوشگل بابایی، بگو بابابزرگ.
    آرزو در حالی که می خندید بریده بریده گفت:بابا.
    امیر خندید و گفت: پدرجان الان زود است آرزو نمی تواند کلمه ها را پشت سر هم ادا کند.
    آرش با حسادت خودش را در آغوش آقا کیوان گذاشت و روی پای او نشست و گفت: من بلدم بگم بابا بزرگ.
    همه زدند زیر خنده. آقا کیوان با خنده گونه ی او را بوسید و گفت:عزیزم تو دیگه مرد شده ای.
    امیر آرش را صدای زد و گفت: پسرم بیا پیش بابایی که دوست دارم بغلت کنم.
    پروانه(زن احمد) لبخندی موزیانه به لیدا زد و گفت: تبریک میگم بالاخره آقا امیر ما را به تور زدی.
    لیدا جا خورد و با ناراحتی لحظه ای به امیر نگاه کرد ولی چیزی نگفت. وقتی شهناز سکوت لیدا را دید گفت: امیدوارم با امیر خوشبخت بشه. من باعث شدم تا انها با هم ازدواج کنند. بخاطر آرش جون بایستی این کار عملی می شد و بالاخره آقا امیر را وادار کردم که به این ازدواج تن بدهد. امیر پوزخند تمسخرآمیزی به شهناز زد ولی چیزی نگفت. شهناز که حرصش از این پوزخند او درامده بود برای تلافی ادامه داد: متاسفانه آقا امیر بچه دار نمی شود بهتر دیدم حالا که آرش و آرزو او را بابا صدا می زنند او واقعا مانند یک پدر برایشان باشد و جای خالی آقا آرمان خدابیامرز را برایشان پر کند و ...
    امیر با عصبانیت گفت: بس کن شهناز لازم نیست از این حرفها بزنی. لطفا ساکت باش.
    لیدا با ناراحتی بلند شد و به آشپزخانه رفت. روی صندلی نشسته بود و آرام و بی صدا برای خودش و زندگی بر باد رفته اش گریه می کرد که دستی مردانه را روی سرش احساس کرد. وقتی سر بلند کرد آقا کیوان را دید. اشکش را سریع پاک کرد و لبخندی به او زد. آقا کیوان رو به روی لیدا نشست و گفت: دخترم می دانم که اینطور زندگی کردن برایت سخت و مشکل است ولی تو باید بخاطر عشق بین خودت و امیر و هم بخاطر آرزو و آرش این حرفها را تحمل کنی. تو واقعا گذشت کردی که حاضر شدی زن امیر شوی. شهناز با این حرفها می خواهد تو را ناراحت کند ولی تو باید صبور و بردبار باشی و نگذاری حرفهای او فاصله بین تو و امیر را زیاد کند.
    لیدا نگاهی به آقا کیوان انداخت و گفت: خیلی دوستتان دارم. شما مانند پدرم هستید. وقتی با شما صحبت می کنم احساس آرامش می کنم.
    آقا کیوان لبخندی زد و گفت: تو دختر من هستی و من حتی بیشتر از فتانه و فریبا دوستت دارم. حالا پاشو برویم پیش بقیه بنشینیم که امیر از دست شما دو تا زن داره دیوونه میشه.
    لیدا لبخند سردی زد و همراه آقا کیوان به پذیرایی برگشت. امیر اشاره ای به لیدا کرد تا کنارش بنشیند.
    لیدا نخواست این کار را بکند ولی وقتی چهره ناراحت امیر را دید لبخندی به او زد و کنارش نشست و بخاطر اینکه او را از ناراحتی دربیاورد به شوخی گفت: انگار خیلی خسته هستی. می دانم که داشتن دو تا زن خیلی مشکله.
    امیر نگاه سردی به او انداخت و گفت: تو یک مار خوش خط و خال هستی که با این زبان نیش دارت عذابم می دهی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: پس بهتره امشب به اتاق این مار خوش و خط و خال نیایی تا از گزند نیش ان در امان باشی جون خیلی از تو عصبانی است.
    امیر گفت: مطمئن باش که حاضرم برای بودن در اتاق این مار همه ی خطرات را به جان و دل بخرم چون خیلی حرفها برای گفتن دارم که او باید بشنود.
    لیدا خواست جواب او را بدهد که فریبا صدا زد لیدا جان بیا تلفن با شما کار داره.
    لیدا لبخندی به امیر زد. امیر که قلبش به شدت می تپید خندید و گفت: برو که می تونی حاضر جوابی حرفم را موقع خواب بزنی.
    لیدا گوشی را از فریبا گرفت. ماریا بود . با شنیدن صدای او لیدا هیجانزده شد و در حالی که گریه می کرد گفت: ماریا چرا با من تماس نمی گرفتی. شما به کجا نقل مکان کرده اید؟ چرا شماره تلفن جدیدت را به ما ندادی؟ مدت شش ماه می شود که با من تماس نگرفته ای! خدا من تو کجا هستی؟
    ماریا به گریه افتاد و گفت: دخترم من در این مدت در بیمارستان بستری بودم.
    لیدا با نگرانی پرسید: اخه برای چه اینهمه مدت بستری بودی چرا به من خبر ندادی؟
    ماریا که سعی می کرد خوب حرف بزند گفت: لیدا جان فکر کنم که بیشتر از چند ماه دیگه زنده نخواهم بود. مدام شیمی درمانی می شوم. ولی دکتر درباره ی بیماریم چیزی به من نمی گوید. ولی از حرکات شوهرم فهمیده ام که مریضی ام خطرناک است. او خیلی به من می رسد و در حالی که گریه می کرد گفت: لیدا می خواهم تو را ببینم این تنها خواهش من است.
    لیدا با ناراحتی گفت: آخه مادر من بچه ها را چکار کنم . نمی توانم آرزو را تنها بگذارم.
    ماریا با ناراحتی گفت: خیلی دوست دارم تو و بچه هایت را ببینم. دوست دارم حاصل زحمات خودم که تو را بزرگ کردم را ببینم و بچه هایت حاصل آن هستند. نمی خواهم بمیرم ولی تو را ندیده باشم.
    لیدا با نگرانی گفت: نمی دانم بهت قول نمی دهم که می آیم ولی سعی می کنم اگه توانستم چند روزی به پیش تو بیایم.
    ماریا گفت: ممنونم لیدا . و بعد کمی صحبت با هم خداحافظی کردند. وقتی لیدا کنار امیر نشست. خیلی در فکر بود امیر با نگرانی پرسید: چی شده چرا تو فکر هستی؟ چرا ماریا این همه مدت با تو تماس نگرفته بود؟
    لیدا با ناراحتی گفت: مریضی سختی داره و این همه مدت در بیمارستان بستری بوده. زنگ زد تا حال منو بپرسه. خیلی نگرانش هستم.
    پروانه گفت: شما چقدر قشنگ خارجی حرف می زنید. انگار زبان مادری شما است.
    احمد گفت: معلومه که باید راحت صحبت کنه. انگار فراموش کرده ای که او از یک سالگی در ایتالیا بزرگ شده است.
    شهناز امد کنار امیر نشست و گفت: راستی آقا امیر مامان و بابا امشب شما را دعوت کردند تا از موضوع مسافرت من با انها که شما را ناراحت کرده ام عذرخواهی کنند.
    امیر با اخم گفت: من خیلی خسته هستم و لازم نیست که انها از من عذرخواهی کنند.
    شهناز با اصرار گفت: ولی به انها گفتم که شب پیششان می رویم.
    احمد به امیر لبخند شیطنت امیزی زد و امیر تا بناگوش سرخ شد و گفت: شهناز اینقدر اصرار نکن . تو که اخلاق سگی منو می دونی چرا سر به سرم میذاری!
    لیدا از کنار امیر بلند شد رفت کنار آقا کیوان نشست. در همان لحظه آرزو خودش را ناگهان در آغوش لیدا پرت کرد و مدام ذوق می کرد و می خندید. لیدا او را بوسید همه زدند زیر خنده. احمد گفت: لیدا جان این دخترت انگار خیلی لوس و شیرین است. فقط بلده خودشو تو دل همه جا بده.
    لیدا لبخندی زد و گفت: داره خیلی شبیه آرمان عزیزم میشه. وقتی او را می بینم لذت می برم. و در حالی که گونه ی آرزو را می بوسید ادامه داد: ای کاش آرمان زنده بود تا دختر خوشگل خودشو می دید و بعد اشک در چشمانش حلقه زد. آرش نزدیک لیدا شد و گفت: مامانی جون منم شکل بابایی امیر هستم.
    همه زدند زیر خنده. لیدا لبخندی زد و گفت: نه عزیزم تو شکل بابا آرمان هستی و خوشگلی او را به ارث برده ای. امیدوارم اخلاق خوب او را هم داشته باشی. او انسانی خوب و باشرف بود.
    امیر چند تا سرفه پشت سر هم کرد. تا به لیدا بفهماند که زیاد در مورد حرف نزند. لیدا لبخندی به امیر زد و گفت: چیه نکنه مریض شده ای؟
    احمد با خنده گفت: نه لیدا جان وقتی تو درباره ی مرد دیگری صحبت کنی، داداشم مریض می شود لیدا لبخندی به امیر زد و سکوت کرد.
    امیر با علاقه به لیدا نگاه می کرد. لیدا متوجه نگاه های او شده بود ولی به روی خودش نمی اورد. آرش گفت: مامان جون بیا با تو کار دارم. لیدا نگاهی به امیر انداخت وقتی دید او هنوز نگاهش می کنه، آرام بلند شد و آرزو را در آغوش او گذاشت. لبخندی زد و همراه آرش به اتاق خواب فریبا رفت.
    امیر در حالی که با آرزو بازی می کرد در دلش غوغایی به پا بود و رنگ چهره اش گلگون شده بود.
    احمد لبخندی به او زد و گفت: داداش انگار این لیدا بدجوری تو را گرفتار کرده است.
    امیر لبخندی زد و با آرزو خودش را سرگرم کرد.
    آرش و لیدا وقتی با هم داخل اتاق فریبا شدند، آرش گفت: مامان جون، عمو احمد میگه برام یه اسباب بازی خوشگل خریده که توی اتاق خاله فریبا است. میگه اونو قایم کرده است و باید خودم اونو پیدا کنم . شما کمکم می کنید تا اونو پیدا کنم.
    لیدا لبخندی زد و گفت:آره عزیزم و با همدیگه مشغول گشتن شدند. لیدا وقتی خسته شد رفت جلوی در ایستاد و از ان بالا به احمد که در پذیرایی نشسته بود نگاه کرد. احمد متوجه او شد لبخندی زد و گفت: شما دو نفر هنوز اونو پیدا نکرده اید. و بعد خودش به طبقه ی بالا امد و از داخل کشوی میز فریبا زیر لباسهای او کادو را بیرون اورد و گفت: این هم مال آقا آرش گل ما.
    لیدا تشکر کرد و آرش با خوشحالی کادو را باز کرد. احمد خندید و گفت: می دانستم آرش از انواع عروسکهای پشمالو خوشش می آید. بخاطر همین یک خرگوش پشمالو برایش گرفته ام و بعد رو به لیدا کرد و گفت: راستی تو و امیر نمی خواهید به ما یک سور حسابی بدهید؟
    لیدا خندید و گفت: این حرفها چیه این کارها دیگه از من و امیر گذشته است.
    احمد به شوخی اخمی کرد و گفت: از تو چرا ولی برادرم هنوز جوان است.
    در همان لحظه پروانه با ناراحتی داخل اتاق شد و با عصبانیت گفت: احمد تو تنها با لیدا توی این اتاق چه می کنید.
    لیدا متوجه منظور پروانه شد و رنگ صورتش پرید. احمد هم جا خورد و گفت:امدم تا کادوی آرش را به او نشان بدهم.
    پروانه در حالی که حسادت تمام وجودش را گرفته بود با بی شرمی گفت: ترسیدم نکنه لیدا خانم می خواد تو رو هم از زنت جدا کنه. نمیشه به او اطمینان کرد.
    احمد با عصبانیت گفت: خفه شو پروانه.
    لیدا منقلب شد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. روی صندلی جلوی آینه نشست. وقتی احمد حال لیدا را منقلب دید سیلی محکمی به صورت پروانه زد. پروانه بیشتر عصبانی شد و گفت: من می دانم که تو و امیر قبلا لیدا را دیوانه وار دوست داشتید و حالا که او تنها شده است می خواهد شماها را به دست بیاورد. ولی اشتباه می کنه من مانند شهناز نیستم که عقب نشینی بکنم تا شوهرم را از دستم بقاپند.
    در همان لحظه امیر و شهلاخانم و آقا کیوان و فریبا هراسان به اتاق امدند. لیدا سعی می کرد جلوی زبانش را بگیرد و حرمت خانواده را نگه دارد.امیر با خشم گفت: پروانه خانوم لطفا ساکت شوید لیدا دیگه شوهر داره و شما نباید او را متهم کنید . و بعد با ناراحتی به طرف لیدا رفت. جلوی پای او نشست و دستهای لرزان او را در دست فشرد.
    پروانه که از سیلی احمد مانند یک گرگ زخمی بود با عصبانیت گفت: درسته که او شوهر داره ولی به چه قیمت؟! به قیمت تباه کردم زندگی شهناز بیچاره توانسته شوهر داشته باشه! او حق نداره با احمد توی یک اتاق تنها باشه. من مانند شهناز نیستم که گول ظاهر شما مردها و اینجور زنها را بخورم که بعد مجبور شدم مثل شهناز شوهرم را دو دستی تقدیم این خانم بکنم.
    احمد با عصبانیت فریاد زد : پروانه اگه ساکت نشوی به خدا با همین دستهایم خودم تو را خفه می کنم. طفلک لیدا منو از همان اول به چشم یک برادر نگاه می کرد. تو چرا دیوانه شده ای؟
    امیر با نگرانی بوسه ای به دستهای لیدا زد و آرام گفت: لیدا عزیزم، توجهی به حرفهای این دیوانه نکن.
    پروانه پوزخندی با حرص زد و گفت: شما فکر می کنید که من نمی فهمم که خود لیدا به آرش یاد داده است که امیر را بابا صدای بزنه تا او را بیشتر به طرف خودش بکشاند. اینو همه ی شما بهتر می دانید.
    امیر با خشم بلند شد و گفت: پروانه بس کن نگذار دهنم باز بشه که حرمتت را زیرپا بگذارم. هیچکس به آرش یاد نداده که منو بابا صدا بزنه. خودم او را وادار کردم که اگه منو پیش مادرش و بقیه بابا صدای نزنه باهاش قهر می کنم. من گفتم که او مرا بابا صدا بزنه تا با او دوست باشم. چرا بیخود به لیدا تهمت میزنی؟
    لیدا سرش را میان دو دستش گرفت. هیچوقت در زندگی تا این حد تحقیر نشده بود . از خشم به خودش می لرزید. قلبش از حرفهای پروانه تکه تکه شده بود و نمی توانست بار ان همه حرفهای ناحق را تحمل کند.
    پروانه با صورتی برافروخته گفت: طفلک شهناز بخاطر لیدا زندگی خودش را بر باد داد ولی من این اجازه را به او نمیدهم.
    لیدا دیگه نتوانست طاقت بیاورد یکدفعه سرش را بلند کرد و در حالی که خشمگین بود گفت: امیر و احمد مبارک خودتان. زنیکه نفهم تو فکر کردی من مانند تو هستم که با مرد زن دار روی هم بریزم. انگار یادت رفته که در شمال تو برای آرمان چقدر دلبری می کردی تا او را گرفتار خودت کنی ولی از شانس خوبِ من، آرمان مانند تو کثیف نبود و ایمان او مانع کثافت کاری های تو می شد. تو هر کاری که می کردی آرمان می امد و برای من تعریف می کرد و از من خواهش می کرد که هر چه زودتر کارم را در آنجا تمام کنم تا او هم از دست کارهای کثیف تو راحت بشه. و بعد وقتی دیدی که آرمان مردی نیست که زود گول بخورد پاپیچ احمد بیچاره شدی.
    پروانه از حرفهای لیدا جا خورد و رنگ صورتش به وضوح پرید و هیچ نگفت.
    لیدا به سرعت از اتاق فریبا بیرون امد و به اتاق خودش رفت و در را ازداخل قفل کرد.
    آرش در آغوش فریبا ترسیده بود و همچنان گریه می کرد. امیر و احمد هر چه در اتاق لیدا را زدند و خواهش کردند که او در را باز کند لیدا گوش نکرد. روی تخت دراز کشیده بود و از ته دل گریه می کرد. همه نگران او بودند. امیر با خشم خواست که پروانه از انجا بیرون برود. احمد در حالی که به پروانه بد و بیراه می گفت او را خانه برد. لیدا بعد از نیم ساعت گریستن تصمیم گرفت به خانه خودش یعنی خانه ی آرمان برود. چمدانش را بست و وقتی با چمدان به طبقه ی پایین امد همه ناراحت روی مبل نشسته بودند و سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود. امیر با دیدن لیدا به طرفش امد و چمدانها را از او گرفت و با ناراحتی گفت: اجازه نمی دهم از اینجا بروی. تو دیگه زن من هستی.
    لیدا بدون اینکه به او نگاه کند به طرف آقا کیوان رفت و آرزو را از آغوش او بیرون اورد و با صدایی که از فرط گریه گرفته بود گفت: از اینکه این همه مزاحم شما بودیم خیلی معذرت می خواهم. بچه هایم شماها را خیلی اذیت کردند.
    آقا کیوان که بیش از حد شرمگین و ناراحت بود گفت: عروس قشنگم تو رو خدا حرفهای پروانه را فراموش کن. او زنی حسود و کینه ای است تو به دل نگیر.
    لیدا لبخندی سردی زد و گفت: نه پدر من باید بروم. دیگه اصلا نمی توانم اینجا زندگی کنم. من خودم خانه دارم و انجا راحت هستم.
    امیر به طرف لیدا امد. سعی کرد که آرزو را از او بگیرد و با ناراحتی گفت: لیدا بس کن من اجازه نمیدهم که تو از من لحظه ای جدا شوی. خانه تو اینجا است. در قلب من . فهمیدی؟!
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  4. #104
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا دست آرش را گرفت و گفت: پروانه با حرفهایش خیلی چیزها را به من فهماند. دیگه خسته شده ام. دست از سرم بردار.
    امیر با خشم بازوی لیدا را محکم گرفت و گفت: تو اجازه نداری از اینجا بروی چون زن من هستی.
    لیدا اخمی کرد و با عصبانیت گفت: تو حق نداری دو تا هوو را در یکجا نگه داری. اگر می خواهی مرا داشته باشی باید خانه ای جداگانه برایم فراهم کنی وگرنه با تو زندگی نمی کنم. و بعد به طرف باغ رفت.
    شهناز لبخند موزیانه می زد و شهلا خانم حرص می خورد. آرش به گریه افتاد و به امیر چسبیده بود و باباجون باباجون صدا می زد. لیدا یاد حرفهای پروانه افتاد. ناخودآگاه از روی خشم با پشت دست محکم توی دهن آرش زد و گفت: دیگه حق نداری او را بابا صدای بزنی. او عموی تو است.
    لب آرش از داخل کمی پاره شد و خون باریکی از گوشه ی لبش جاری شد. امیر وقتی آرش را آنطور دید نتوانست طاقت بیاورد. به طرف لیدا رفت . آرزو را از آغوش لیدا بیرون کشید و سیلی محکمی توی صورت او نواخت. طوری که لیدا روی زمین پرت شد و به گریه افتاد.
    امیر با خشم گفت: به چه حقی آرش را سیلی زدی؟ تو چقدر سنگ دل هستی؟!به تو گفته بودم اگه یک دفعه ی دیگه دست روی او بلند کنی حسابت را می رسم. لیدا در حالی که گریه می کرد فریاد زد: تو رو خدا دست از سرم بردار. چرا نمی گذاری در غم خودم بسوزم . و بعد سریع بلند شد و آرزو را از بغل امیر بیرون اورد و از باغ به سرعت بیرون رفت. امیر هم همراه آرش پشت سر او خارج شد و پا به پای لیدا راه افتاد. لیدا همچنان گریه می کرد. امیر سکوت کرده و غمگین بود. وقتی وارد خانه ی آرمان شدند امیر گفت: لیدا عزیزم تو چرا لج کرده ای، اینجا شما سه نفر دق می کنید.
    لیدا با ناراحتی گفت: نه امیر. من در خانه ی خودم راحت تر هستم و از تو التماس می کنم که اینقدر اصرار نکنی.
    امیر با اخم گفت: اینجا دیگه خانه ی تو نیست. اینو باید فهمیده باشی.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: تو که خونه ای نداری که منو به آنجا ببری. نکنه خانه ی پدرت را خانه ی خودت می دانی. آرمان قبل از ازدواجش خانه برای خودش داشت تا بعد از ازدواج با من سربار پدر و مادرش نباشد ولی تو چی؟!
    امیر جا خورد و با ناراحتی گفت: از فردا به دنبال خانه می روم و برای تو قشنگ ترین ساختمانها را می گیرم که دیگه به من طعنه نزنی.
    لیدا چشمش به لب ورم کرده آرش افتاد . او را در آغوش کشید و آرام اشک می ریخت. امیر با ناراحتی گفت: بی انصاف با بچه چکار کردی؟ دفعه ی اخرت باشه که دست روی او بلند میکنی.
    آرش رو کرد به امیر و گفت: عمو جون تو امشب اینجا می مونی؟
    امیر گفت: آره پسرم.
    لیدا با عصبانیت گفت: نه امیر خواهش می کنم از اینجا برو. من دوست ندارم در خانه ی ارمان پیش من باشی.
    امیر با اخم گفت: لیدا بس کن تو زن من هستی و این وظیفه تو است که کنارم باشی.
    لیدا با خشم گفت: امیر به خدا اگه توی این خانه دست به من بزنی خودم را می کشم و از این زندگی نکبت بار خلاص می شوم.
    امیر جا خورد و گفت: باشه به تو کاری ندارم. ولی امشب را اینجا می مانم. نمی خواهم قیافه ی شاد شهناز را ببینم.
    آرش گفت: مامان گرسنه هستم.
    لیدا گفت: پسرم صبر کن. الان شام درست می کنم و به طرف آشپزخانه رفت. امیر به آشپزخانه امد و گفت: نمی خواد این موقع شب شام درست کنی. ساعت نه و نیم است. می روم از بیرون غذا می گیرم. و با این حرف از خانه خارج شد و نیم ساعت بعد برگشت.
    لیدا میز را چیده بود. وقتی هر سه سر میز نشستند امیر نگاهی به لیدا انداخت و گفت:لیدا ببخشید که پروانه ان حرفهای بیخود را زد. به تو حق می دهم که ناراحت باشی.
    لیدا سرش را پایین انداخت و در حالی که با غذایش بازی می کرد گفت: توی عمرم اینچنین تحقیر نشده بودم.
    امیر دستش را روی دست او گذاشت و گفت:آنها می خواهند با این حرفها تو را از من جدا کنند. انها آدمهای حسودی هستند که نمی توانند شاهد خوشبختی من و تو باشند.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: تو خوشبخت هستی ولی من اصلا احساس خوشبختی نمی کنم . من گول حرفهای مادرت را خوردم. ای کاش صبر می کردم تا تکلیف تو با شهناز روشن می شد و بعد جوابم را می دادم.
    امیر با ناراحتی خواست دست لیدا را ببوسد ولی لیدا دستش را کشید و گفت: نه امیر . در خانه ی آرمان اجازه نمی دهم که منو زن خودت بدانی.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت و سکوت کرد. غذایش را نیمه تمام گذاشت و به اتاق خواب آرش رفت. وقتی لیدا با آرزو روی تخت دراز کشید یکدفعه تصمیم گرفت تا با بچه هایش به ایتالیا برود و با اگنز زندگی کند. با همین فکر خوابش برد. صبح زود بلند شد و برای امیر صبحانه آماده کرد. امیر وقتی از خواب لیدار شد چشمانش قرمز و پف کرده بود. لیدا با ناراحتی گفت: امیر تو دیشب نخوابیدی؟
    امیر پوزخندی زد و گفت: وقتی زنم منو درکم نمی کنه بهتره ساکت بمونم.
    لیدا با طعنه گفت: منظورت کدوم زنته؟
    امیر با خشم به لیدا نگاه کرد و گفت: وقتی می گم زنم یعنی فقط تو . و خواست صبحانه نخورده از سر میز بلند شود که لیدا دست او را گرفت و گفت: تو که دیشب شام نخورده ای، لااقل صبحانه ات را بخور.
    امیر دوباره سر میز نشست و گفت: آخه عزیزم تو که انقدر مهربان هستی پس چرا با این حرکات زجرم می دهی.
    لیدا با ناراحتی گفت: وقتی فکرش را می کنم که هوو دارم تمام تنم می لرزه و بیشتر احساس تحقیر شدن می کنم.
    امیر سری به حالت تاسف تکان داد و گفت: همچین میگی هوو که انگار رفتم ده تا زن گرفته ام. من به خاطر تو رفته ام زنی گرفته ام که حتی آدم رقبت نمی کنه اونو نگاه کنه و تو داری همش هوو داشتن خودت را به رخ می کشی تا بیشتر عذابم بدهی.
    لیدا گفت: باشه دیگه هچی نمی گم. فقط به من قول بده که در خانه آرمان کاری به من نداشته باشی. من بهت قول می دهم که مانند یک زن خوب با تو رفتار کنم.
    امیر لبخندی زد و گفت: خیلی بی رحم هستی. حالا که اینطور شد از امروز به دنبال خانه ی خوبی برات می گردم.
    لیدا گفت: ناهار خونه می آیی؟
    امیر جواب داد: آره عزیزم. می خواهم همیشه پیش تو باشم.
    وقتی خواست سر کار برود لیدا کت او را آورد و به دست او داد و گفت: به مادرت خبر بده که اینجا هستی تا دلواپست نشود.
    امیر گفت: باشه. تو هم مراقب بچه ها باش.
    وقتی امیر رفت لیدا شناسنامه بچه ها را برداشت و به یکی از همکاران آرمان که دوست صمیمی خانوادگی آنها بود زنگ زد و گفت که می خواهد برای بچه هایش پاسپورت فراهم کند و به کمک او احتیاج دارد و از او خواست که زحمت این کار را بکشد و آن مرد هم با خوشحالی پذیرفت تا به او کمک کند. به خانه ی لیدا آمد و شناسنامه ی بچه ها را گرفت و قول داد تا دو هفته دیگه برای انها پاسپورت و بلیط ایتالیا فراهم کند.
    برای ناهار لیدا غذای محبوب امیر که قرمه سبزی بود درست کرد و منتظر امیر ماند . ساعت دوازده و نیم امیر به خانه امد. لیدا میز را چیده بود و به استقبال او رفت. وقتی امیر داشت کتش را در می آورد رو به لیدا کرد و گفت: خب مشکل خونه هم درست شد. برایت یه خونه ی بزرگ و شیک خریده ام. دو سه روز دیگه به انجا نقل مکان می کنیم.
    لیدا جا خورد و گفت: به این زودی؟!آخه چطوری؟
    امیر خندید و گفت: صبح به شرکت نرفتم و به بنگاه ها سر زدم و یک خانه ی شیک بزرگ در همین نزدیکی دیدم که اگه ببینی خیلی خوشت می آید.
    لیدا سکوت کرد و دلش راضی نبود به خانه ی جدید برود چون می خواست دو هفته ی دیگه به ایتالیا برود و دوست نداشت تا این دو هفته در کنار امیر به سر ببرد.
    سر میز ناهار امیر از جیبش جعبه ای کوچک دراورد و به دست لیدا داد . لیدا لبخندی زد و گفت: چیه نکنه داری رشوه می دهی؟
    امیر به خنده افتاد و گفت: تو هر جور دوست داری فکر کن.
    لیدا در جعبه را باز کرد . انگشتری گران قیمت و سنگین از داخل آن بیرون آورد. لبخندی زد و گفت: خیلی خوش سلیقه هستی.
    امیر با شیطنت گفت: اگه خوش سلیقه نبودم که عاشق تو نمی شدم.
    لیدا گفت: دوست دارم خودت اینو تو دستم کنی.
    امیر با خوشحالی گفت: چه عجب اجازه این کار را لااقل می دهی و دست لیدا را گرفت و انگشتر را در انگشت او قرار داد و آرام به دست او بوسه زد.
    لیدا گفت: ممنونم.خیلی قشنگ است.
    امیر نگاهی در چشمان لیدا انداخت و گفت: قابل تو رو نداره.
    در همان لحظه آرزو به گریه افتاد و لیدا لبخندی به امیر زد و به اتاق خواب آرزو رفت.
    سه روز بعد به اصرار امیر،لیدا و بچه ها به خانه ی جدید نقل مکان کردند. تمام وسایل خانه را امیر در عرض یک روز به کمک شهلا خانم خریده بود و او به هیچی احتیاج نداشت. خانه ای بزرگ و شش خوابه با باغ و استخر بزرگی بود و امیر چون می دانست لیدا از خانه ای که باغ داشته باشد خیلی خوشش می آید همان را به قیمت گرانی برای او خریده بود. وقتی شب اول به آن خانه ی جدید نقل مکان کردند آقا کیوان و فریبا و شهلا خانم پیش آنها امدند. کیک بزرگی خریده بودند و جشن کوچکی برپا کردند.
    شهناز به خانه ی احمد رفته بود. مدتی بود که با زن احمد خیلی صمیمی شده بود. آقا کیوان از خانه خیلی خوشش امده بود و به امیر تبریک گفت. امیر خانه را به نام لیدا کرده بود و لیدا از این بابت خیلی ناراحت بود و با امیر بحث می کرد که چرا این کار را کرده است ولی امیر می خندید و می گفت که به خاطر گذشت او این چیز حیلی کمی است و توانسته فقط گوشه ای از آن را جبران کند. آخر شب آقا کیوان و خانواده اش به خانه ی خودشان رفتند.
    یک هفته و نیم از ازدواج امیر و لیدا می گذشت و امیر در کنار لیدا بود. یک روز لیدا از فریبا خواهش کرد تا او پیش بچه ها بماند تا با امیر به خرید برود. وقتی غروب برگشتند با تعجب دیدند که شهناز در پذیرایی روی مبل نشسته است. شهناز با دیدن آنها با لبخندی با تنفر زد و گفت: چه عجب برگشتید.
    امیر اخمی کرد و گفت:برای چه اینجا آمدی؟
    شهناز با ناراحتی گفتم: فکر نکنم توی هیچ قانونی نوشته است مردی که دو تا زن داشته باشد، زن اول خودشو باید به امان خدا ول کنه و دیگه سراغی از او نگیره. مدت دو هفته است که حتی به خانه نیامده ای.
    امیر پوزخندی زد و گفت: یعنی اینقدر برات اومدن من مهم است که خونه باشم یا نباشم.
    لیدا به طرف شهناز رفت و گفت: پس فریبا و بچه ها کجا هستند؟
    شهناز نگاه تندی به او انداخت و گفت: رفته توی اتاق خواب تا آرزو را بخواباند و بعد به اطراف خانه نگاهی انداخت و به امیر گفت: خانه ی زیبایی برای عزیزدردانه ات خریده ای. در صورتی که من بیچاره دارم با خانواده ی اعصاب خرد کن تو زندگی می کنم.
    امیر با خشم گفت: خفه شو. تو لایق هیچی نیستی.
    لیدا سریع به اتاق خواب رفت. فریبا آرزو را خوابانده بود و برای آرش قصه می گفت . با دیدن لیدا لبخندی زد و گفت: خرید کردید؟
    لیدا گفت:آره .برای امیر هم یک کت و شلوار خریدم. و بعد با نگرانی پرسید: شهناز برای چی به اینجا امده است؟
    فریبا با ناراحتی گفت: امده تکلیف خودش را با امیر روشن کند. از این ناراحت است که چرا امیر به خانه نمی رود. می خواهد برنامه ریزی کند و اینکه خواسته امیر برای او خانه ای جدا از خانواده ام بخرد. میگه نمی تواند با پدر و مادرم زندگی کند. و بعد ادامه داد:راستی لیدا وقتی تو و امیر از خانه خارج شدید یک آقایی که می گفت دوست آقا آرمان خدابیامرز است به اینجا امد و یک پاکت دست من داد و گفت که متعلق به لیدا خانم است. من پاکت را در اتاقت گذاشتم.
    لیدا گفت:فریبا جان خواهش می کنم در مورد پاکت به امیر چیزی نگو. تو که اخلاق او را می دانی. می ترسم فکرهای ناجور کند.
    فریبا لبخندی زد و گفت:باشه حرفی نمی زنم.
    در همان لحظه صدای خشمناک امیر بلند شد . لیدا و فریبا هراسان از اتاق خارج شدند. امیر داشت با عصبانیت به شهناز می گفت که نمی تواند لحظه ای با او زندگی کند و از او متنفر است و به شهناز با نفرت می گفت که اگه امشب با من به خانه نیایی به خدا خودم را می کشم و خونم را توی گردنت می اندازم.امیر به خاطر لیدا ناراحت بود، نگاهی به لیدا انداخت و رو کرد به شهناز و گفت: بعدا در این مورد حرف می زنیم. من الان خسته هستم ولی شهناز رو یک پا ایستاده بود که حتما امشب باید به خانه پیش او برود.
    لیدا رو کرد به امیر و گفت: آقا امیر اینقدر سخت نگیر خوب امشب برو خونه چرا اینجوری می کنی؟
    امیر گفت: نه من نمی توانم شما را تو خونه تنها بگذارم.
    لیدا اخمی کرد و گفت:این حرف را نزن . ما که تنها نیستیم. فریبا امشب پیش ما می مونه.
    امیر به حالت خواهش به لیدا نگاه کرد. لیدا خنده اش گرفت . امیر بیشتر اشتیاق ماندن در کنار او را پیدا کرد. با لحنی جدی گفت: ولی من نمی روم.
    شهناز با خشم گفت:باشه. ولی نمی گذارم امشب راحت اینجا بمونی و بعد به سرعت از خانه خارج شد.
    لیدا با نگرانی گفت: امیر خیلی بی انصاف هستی. خب او هم زنت است. چرا با او اینطور رفتار می کنی؟
    امیر با اخم گفت: من دیگه دلم بدجوری از او شکسته است. شهناز وقتی دید که پدر و مادرش منصرف شده اند که به خارج بروند به پیش من برگشت وگرنه او زنی نیست که به فکر من و زندگیش باشد. او خانواده اش را به من ترجیح داد و در حق من نمک نشناسی کرد . اگر هر مرد دیگه ای جای من بود در همان شب عروسی از او جدا می شد و برای ان دروغ بزرگ خون به پا می کرد.
    لیدا گفت: خب شهناز یه اشتباه کرده تو هم باید گذشت کنی. اینقدر سخت گیر نباش.
    امیر با اخم به لیدا نگاه کرد تا او دیگه چیزی نگوید . لیدا برای شام فریبا را پیش خودش نگه داشت. بین غذا بود که تلفن زنگ زد و شهلا خانم با وحشت به امیر گفت که شهناز خودکشی کرده است. امیر جا خورد سریع لباس پوشید و گفت: من باید بروم. شهناز خودکشی کرده . رنگ صورت لیدا پرید و هراسان گفت: امیر من هم می ایم و بعد بچه ها را دست فریبا سپرد و با هم به خانه ی آقا کیوان رفتند. طفلک آقا کیوان خیلی سراسیمه بود. امیر به اتاق خواب رفت. شهناز روی تخت افتاده بود و رنگ صورتش به سفیدی برگشته بود. امیر نبض او را گرفت. هنوز زنده بود. سریع او را به بیمارستان رساندند . بعد از چهار ساعت تلاش پزشکان او نجات پیدا کرد. امیر با ناراحتی به لیدا نگاه کرد . لیدا با نگرانی گفت: دکتر میگه نزدیک بیست تا قرص خورده است.
    امیر گفت:آره اگه یک ربع ساعت دیر کرده بودم او حتما از بین می رفت.
    ساعت هفت صبح پدر و مادر شهناز به بیمارستان آمدند. مادر شهناز با دیدن لیدا به طرف او حمله آورد و فریاد زد تو زندگی دختر منو نابود کردی. من تو رو می کشم. من چشم های هرزه ات را با ناخن در می اورم.
    پدر شهناز همسرش را محکم گرفته بود تا به لیدا آسیبی نرساند. مادر شهناز همچنان به لیدا بد و بیراه می گفت و هر چه فحشهای رشت و رکیک بود به لیدا نثار می کرد. امیر با ناراحتی دست لیدا را گرفت و از بیمارستان بیرون آمدند . بغض سنگینی روی گلوی لیدا نشسته بود و احساس بیهودگی می کرد. از وقتی که آرمان از بین رفته بود لیدا رنگ خوشی را به خودش ندیده بود. امیر وقتی لیدا را ساکت دید گفت:لیدا من خیلی به تو ظلم کردم. نتوانستم آن طوری که تو و خودم می خواستیم خوشبختت کنم.
    لیدا لبخند سردی به امیر زد و گفت: تو خودت بیشتر از من عذاب می کشی. وقتی اینطور تو را می بینم ناراحت می شوم. امیر دستش را دور گردن او حلقه زد و گفت: ولی وقتی تو در کنارم هستی هیچ چیز نمی تونه مرا از پا دربیاورد. عشق و وجود تو باعث آرامش من است. راستی لیدا بهتره امروز برویم محضر عقد کنیم. الان موقع کار مادرت در مزرعه است و نمی تونه به این زودی ها به تهران بیاید و من هم دیگه نمی تونم طاقت بیاورم. می خواهم خیالم از بابت تو راحت باشه.
    لیدا گفت: نه امیر بگذار یه وقت دیگه. توی این موقعیت که شهناز در بیمارستان است صحیح نیست که ما به فکر خودمان باشیم.
    امیر با ناراحتی گفت:باشه فقط تا یک هفته صبر می کنم و بعد به محضر می رویم تا عقد رسمی انجام شود.
    لیدا گفت: بهتره من به خانه بروم. طفلک آرزو حتما گرسنه است.
    امیر گفت: بگذار تو رو به خونه برسانم.
    لیدا گفت: نه تو اینجا بمون خودم می روم. و بعد خداحافظی کرد و به طرف خانه ی خودش حرکت کرد. خیلی ناراحت بود . دلش برای شهناز می سوخت. حرفهای شهناز و مادر او در گوشش می پیچید. لحظه ای خودش را جای شهناز گذاشت. متوجه شد که چقدر شهناز از وجود او زجر می کشد. از خودش خجالت کشید که باعث نابودی زندگی یک زن مانند خودش شده است. وقتی با افکاری پریشان به خانه رسید فریبای بیچاره را کنار آرش و آرزو دید که خوابیده است. لیدا به طرف فریبا رفت و آرزو را از روی پای او آرام بلند کرد. آرزو به گریه افتاد. لیدا به او شیر داد و بچه با ولع شروع به مکیدن کرد.
    فریبا با خستگی چشمانش را باز کرد. وقتی لیدا را دید با ناراحتی گفت:سلام حال شهناز چطوره؟
    لیدا جواب داد: خوبه تازه به هوش اومده.
    فریبا گفت: طفلک آرزو از دیشب تا حالا همش گریه می کنه. هر چی بهش می دادم نمی خورد.
    لیدا گفت: ببخشید که تو زحمت افتادی.
    ساعت هشت صبح بود . سر میز صبحانه لیدا رو کرد به فریبا و گفت: فریبا جون می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم.
    فریبا کمی جا خورد و به لیدا نگاه کرد. لیدا موضوع حسن را برای فریبا تعریف کرد که چقدر خاطرخواه او شده است. فریبا چشمانش برقی از خوشحالی زد و صورتش تا بناگوش سرخ شد و گفت: من هم مانند برادرم او را دوست دارم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: ولی حسن تو را مثل خواهرش نمی دونه. می دانم که تو به این ازدواج راضی نیستی چون تو دختری نیستی که در ده زندگی کنی و حسن این رو خوب می دونه ولی از من خواهش کرد تا با تو صحبت کنم شاید تو هم اونو دوست داشته باشی.
    فریبا در حالی که صورتش از شرم گلگون شده بود گفت: لیدا جون راستش را بخواهی خود من هم خیلی حسن را دوست دارم. وقتی او را در خانه ی شما در مراسم سوم و هفتم آقا آرمان دیدم احساس کردم که علاقه ای به او پیدا کرده ام و بعد وقتی او رفت دیدم که واقعا عاشقش شدم. ولی همش این عشق را سرکوب زدم چون از تو شنیده بودم که حسن اصلا از دختر شهری خوشش نمی آید. به خاطر همین این احساس را در خودم پنهان کردم و بعد اشکی از خوشحالی روی گونه اش چکید و ادامه داد: می ترسیدم این عشق یک طرفه باشد.
    لیدا لبخندی زد و گفت: اصلا باورم نمیشه تو بخواهی در ده زندگی کنی.
    فریبا سرش را پایین انداخت و گفت: وقتی عشق وجود داشته باشه ادم حتی می تونه در جهنم هم زندگی کنه.
    لیدا بلند شد و فریبا را بوسید و به او تبریک گفت.
    وقتی فریبا به خانه ی خودشان رفت لیدا پاکتی را که دوست آرمان به او داده بود باز کرد. دید که پاسپورت بچه ها آماده است و سه عدد بلیط هم داخل پاکت است که تاریخ ان برای دو روز دیگه بود. از ته دل ناراحت بود که بایستی امیر را ترک می کرد ولی به خاطر امیر هم که شده باید به این سفر می رفت تا امیر او را کم کم فراموش کند.

    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  5. #105
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    امیر ظهر به خانه امد. لیدا سریع به طرفش رفت و گفت سلام. حال شهناز چطوره؟
    امیر لبخندی زد و گفت: از من و تو بهتر است.
    سپس با شیطنت ادامه داد: حال خود تو چطوره؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: ناهار خورده ای؟
    امیر با خستگی گفت: آره یک ساندویچ خورده ام. و به طرف لیدا امد. در همان لحظه آرش از اتاق خواب بیرون آمد و با خوشحالی خودش را در آغوش امیر انداخت و گفت: باباجون خاله فریبا می خواد با دایی حسن عروسی کنه.
    امیر با تعجب به لیدا نگاه کرد. لیدا لبخندی زد و گفت: چیه؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟بیا بنشین تا برات تعریف کنم.
    امیر با نگرانی گفت: لیدا تو او را مجبور کردی؟!
    لیدا لبخندی زد و گفت: اتفاقا اصلا مجبورش نکردم. خواهرت هم عاشق برادر عزیز من شده بود ولی از ترس به زبان نمی آورد.
    امیر با صدای بلند خندید و گفت: وای اصلا باورم نمیشه. ان هم فریبا که خیلی ادعا می کرد که باید خارج بره و شوهرش هم باید تحصیلات عالی و پولدار باشه عاشق داداش تو شده!!
    لیدا گفت: راستی شهناز کی از بیمارستان مرخص میشه؟
    امیر روی مبل به حالت لمیده نشست و گفت: فردا قراره به خونه برگرده. به خدا اصلا حوصله ی او را ندارم. ای کاش راضی می شد و طلاق می گرفت. اینطوری من راحت تر هستم.
    در همان لحظه شهلا خانم زنگ زد و به امیر گفت: شهناز خواسته که به بیمارستان بیایی. با تو کار دارد.
    امیر با خستگی گفت: من که نیم ساعت نمیشه که از انجا امده ام! چکارم دارد؟
    شهلا خانم گفت: من نمی دانم ولی تو رو خدا دوباره برو تا صدای پدر و مادر او درنیامده است.
    وقتی امیر گوشی را گذاشت لیدا با یک لیوان شربت آبلیمو به طرف امیر رفت و گفت: اینو بخور و بعد برو.
    امیر نگاهی به صورت زیبای لیدا انداخت و لیوان را گرفت و گفت: لیدا خواهش می کنم اجازه بده وقتی از بیمارستان برگشتم با هم به محضر برویم و ...
    لیدا حرف او را قطع کرد و گفت: امیر خواهش می کنم حرفش را نزن. یک هفته خیلی زود تمام می شود. اینقدر بی طاقت نباش.
    امیر لبخندی زد و گفت:باشه. دیگه هیچی نمی گم. و بعد شربت را سر کشید و از خانه خارج شد.
    فردا بعدازظهر لیدا با یک دسته گل به پیش شهناز رفت. شهناز به خانه امده بود و مادرش هم در کنارش بود. با دیدن لیدا خشم تمام وجودش را گرفت. وقتی دسته گل را به مادر شهناز داد او با عصبانیت جلوی چشمان لیدا دسته گل را در سطل زباله انداخت .لیدا به روی خودش نیاورد. در حالی که صدایش می لرزید رو به شهناز کرد و گفت: حالت چطوره؟
    شهناز با تمسخر گفت: از تو بهتر نیستم. مادر شهناز گفت: تو باید از همه بهتر باشی که شوهر دخترم را از چنگش بیرون آورده ای.
    شهلا خانم با ناراحتی گفت: خواهش می کنم این حرف را نزنید. امیر او را وادار به این ازدواج کرده است. لیدا مقصر نیست. و بعد رو به لیدا کرد و گفت: دخترم بچه ها را پیش کی گذاشته ای؟
    به جای لیدا شهناز با تمسخر گفت: حتما پیش باباجونشون هستند.
    لیدا نگاهی جدی به شهناز کرد. شهناز کمی جا خورد و خودش را جمع و جور کرد. لیدا با صدایی مرتعش گفت: شهناز می خواهم از زندگی تو خارج شوم. فقط از تو می خواهم مواظب امیر باش و او را اذیت نکن. و در حالی که بی اختیار اشک از چشمان زیبایش روی گونه می غلتید ادامه داد: خود من هم از این زندگی عذاب می کشم. وقتی تو را می بینم وجدانم ناراحت می شود. امیر واقعا دوستم دارد . خواهش می کنم او را با زخم زبان آزار نده. من هم قول می دهم که از زندگی شما دو نفر خارج شوم.
    شهناز دستی به خال گوشتی روی گونه اش کشید و گفت:تو چطور می خواهی از زندگی او خارج شوی؟
    لیدا در حالی که بلند می شد و به طرف در خروجی می رفت گفت: اون دیگه به خودم مربوط است.
    شهلا خانم پشت سر لیدا بیرون امد و هراسان گفت: لیدا تو رو خدا این کار را نکن. ایندفعه امیر از دوری تو مجنون میشه. تو که می دانی او چقدر دوستت داره.
    لیدا به گریه افتاد و فقط گفت: تو رو خدا مواظب امیر باشید. او را قانع کنید که من نمی توانستم اینطوری زندگی کنم. و بعد سریع از خانه خارج شد.
    آنشب امیر نتوانست به خانه پیش لیدا بیاید ولی هر یک ساعت یک بار به او تلفن می زد و حال او و بچه ها را می پرسید. لیدا با خنده گفت: عزیزم ساعت یک نیمه شب است. چرا نمی خوابی؟
    امیر با ناراحتی لبخندی زد و گفت: توی این دو هفته بدجوری بهت عادت کرده ام. بدون تو خوابم نمی گیره. ای کاش می شد یه جوری به پیش تو می امدم.
    لیدا خندید و گفت: تو مرد خودخواه و بی رحمی هستی که اجازه نمی دهی من بیچاره کمی بخوابم. تلفنهایت داره بچه ها را بی خواب می کنه.
    امیر گفت: باشه عزیزم دیگه تلفن نمی کنم ولی نمی دانم چطوری تا صبح سر کنم و بعد از کمی صحبت خداحافظی کردند و گوشی را گذاشتند.
    ساعت دو و نیم نیمه شب بود که صدای چرخیدن کلید در به گوش لیدا خورد. هراسان بیدار شد و امیر را جلوی در اتاق خواب دید.
    امیر آرام گفت: نترس من هستم.
    لیدا با اخم گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟ تو رو خدا برگرد ، ممکنه شهناز دوباره غوغا به پا کنه.
    امیر لبخندی زد و گفت: نترس او داره خواب هفت پادشاه را می بینه. و بعد لحظه ای کنار او دراز کشید و گفت: دلم طاقت نمی اورد تو را با بچه ها توی خانه ای به این بزرگی تنها بگذارم و. اینکه خودم هم از دوری تو خوابم نمی آید.
    لیدا گفت: من که داشتم از ترس می مردم. چرا یواشکی آمدی؟
    امیر خندید و پتو را روی سرش کشید.

    فردا صبح لیدا صبحانه درست می کرد و امیر بعد از خوردن ان گفت: من برای ناهار نمی توانم بیایم . در شرکت جلسه دارم. منتظرم نمان.
    لیدا غمگین بود چون ساعت نه صبح آن روز بلیط ایتالیا را داشت و بایستی با بچه هایش ، امیر و تمام خاطراتش را ترک می کرد.
    امیر گفت: لیدا چرا امروز زیاد سرحال نیستی!؟
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: چیزی نیست نگران شهناز هستم.می ترسم متوجه غیبت تو شده باشد.امیر خندید و گفت: مهم نیست به غرغرش می ارزید.
    موقع خداحافظی لیدا بازوی او را گرفت. امیر از این حرکت لیدا تعجب کرده بود ولی خوشحال بود که لیدا اینچنین به او توجه نشان می دهد. لیدا سرش را روی سینه ی امیر گذاشت و با بغض گفت: منو ببخش که خیلی اذیتت کردم.
    امیر سر بلند کرد و با لبخند گفت: عزیزم این حرف را نزن. گذشته ها گذشته من الان در کنار تو خوشبخت ترین مرد دنیا هستم. و بعد سرش را روی صورت او خم کرد. لیدا غمگین بود. وقتی امیر رفت او چمدانش را بست و راهی فرودگاه شد.
    در محوطه ی فرودگاه آرش از لیدا پرسید: مامان جون ما کجا می رویم؟
    لیدا او را بوسید و گفت: پیش ماریا می رویم. اون خیلی دوست داره تو رو ببینه.
    آرش گفت: بابا جون نمیاد؟
    لیدا اهی کشید و با ناراحتی گفت: نه عزیزم ما باید تنها برویم و وقتی با بچه هایش روی صندلی هواپیما نشست، در دلش غم بزرگی سنگینی می کرد. اصلا دلش نمی امد امیر را ترک کند ولی به خاطر شهناز و امیر می بایست می رفت.
    وقتی در محوطه ی فرودگاه ایتالیا ایستاد کمی مردد ماند. محکم به بچه هایش چسبیده بود و در حالی که چمدانها را به زحمت حمل می کرد مردی نزدیک او شد و گفت: اجازه بدهید کمکتان کنم.
    لیدا تشکر کرد و سوار تاکسی شد و آدرس خانه ی ماریا را به او داد. وقتی ماریا لیدا را با بچه هایش دید باور نمی کرد که او به انجا امده باشد. از خوشحالی نزدیک بود بی هوش شود. لیدا را غرق بوسه کرد . بچه های او را در آغوش کشید و مدام انها را می بوسید. شوهر ماریا با خوشرویی از لیدا استقبال کرد. ماریا خیلی لاغر و تکیده شده بود ولی با دیدنلیدا مریضی خودش را فراموش کرده بود.
    شب موقع خواب لیدا ماجرا را برای ماریا تعریف کرد و تصمیم خودش را برای او گفت. می خواست در نزدیکی خانه ی آنها برای خودش خانه ای اجاره کند. بعد از دو هفته لیدا در خانه ی کوچک خودش همراه بچه ها مستقر شد و ماریا و شوهرش از او حمایت می کردند. ماریا مدام پیش لیدا بود و لحظه ای از او جدا نمی شد و از اینکه لیدا به پیش او برگشته است خیلی خوشحال و شاد بود.
    یک ماه و نیم از آمدن لیدا به ایتالیا می گذشت و او احساس می کرد که تغییراتی در او بوجود امده است. بدنش از فکر حامله بودم لرزید و به پیش دکتر رفت. وقتی دکتر به او گفت که باردار است وحشت تمام وجودش را فراگرفت. خجالت می کشید موضوع را به ماریا بگوید. وقتی سه ماهه شد دیگه نتوانست طاقت بیاورد و با ناراحتی موضوع را با ماریا در میان گذاشت . او هم خیلی جا خورد و ناراحت شد و گفت: بهتره هر چه زودتر به کمک دکتر بچه را کورتاژ کنیم.
    لیدا با فریادی کوتاه گفت: وای خدای من نه! این بچه امیر است. بچه ی مردی که با جان و دل می پرستمش.
    ماریا گفت: خب تو میگی چه کار کنیم؟ نکنه می خواهی او را بدون پدربزرگ کنی؟
    لیدا اخمی کرد و گفت: نه این بچه نباید اینطور به دنیا بیاید. او پدر دارد و این حق امیر است که بداند بزودی پدر خواهد شد ولی من می ترسم شما امیر را نمی شناسید او خیلی تعصبی است. می دانم از فرارم حتما خیلی خشمگین است و بعد به گریه افتاد و در میان هق هق ادامه داد: نمی دانم چکار کنم. من به شهناز قول داده ام که خودم را از زندگیش کنار بکشم. وجود این بچه همه چیز را به هم زد. من نمی خواهم این بچه بدون پدر بزرگ بشه. امیر عاشق بچه است و برای پدر شدن لحظه شماری می کند.
    ماریا دستی به موهای لیدا کشید و گفت: دخترم خودت را ناراحت نکن. من به آقا کوروش تلفن می زنم و به او می گویم که تو پیش من هستی. او دو ماه قبل به دیدن من آمد و سراغ تو را گرفت ولی من به او گفتم که تو پیش من نیستی. باید مرا ببخشی که این دروغ را به او گفتم چون دوست نداشتم تو را دوباره از دست بدهم.
    لیدا آرام بلند شد و گفت: نه خودم به سراغ او می روم. بچه ها را به ماریا سپرد و راهی شرکت آقا کوروش شد. وقتی آقا کوروش لیدا را دید خیلی خوشحال شد و مانند دیوانه ها سر او را می بوسید و او را در آغوش کشیده بود. بیچاره پیرمرد همچنان گریه می کرد. لیدا هم می گریست و از او عذرخواهی می کرد. وقتی هر دو آرام شدند آقا کوروش گفت: دخترم تو کجا فرار کردی که در این مدت سه ماه از خودت به ما خبری ندادی. همه اسیر تو شده اند. اینقدر که به دنبال تو گشته ام دیگه رمقی ندارم و ناامید شده بودم. بیچاره امیر در این سه ماه و نیم همچنان به دنبال تو می گردد و هنوز ناامید نشده است. آخه تو چقدر بی انصاف هستی.
    لیدا با ناراحتی گفت: متاسفم دیگه نمی توانستم لحظه ای تحمل کنم. امیر برایم یک دنیا ارزش دارد ولی حرفهای شهناز و پروانه مرا دیوانه کرده بود.
    آقا کوروش نفس بلندی کشید و گفت: مهم نیست همه چیز را احمد برایم تعریف کرده است. شهناز بی شرف از امیر طلاق گرفته است و با پدر و مادرش به آلمان رفته است.
    لیدا با تعجب گفت: آخه چطور؟ انها که منصرف شده بودند.
    آقا کوروش جواب داد: آره . اما دو ماه بعد برادر شهناز دوباره روی یک پا ایستاد که می خواهد برود و آنها هم مجبور شدند به دنبال تنها پسرشان به آلمان بروند. شهناز هم با اصرار از امیر خواست که او را طلاق بدهد ولی امیر این کار را نمی کرد. می گفت که باعث فرار لیدای من شهناز شده است . او باید با من همینطور زندگی کند ولی من وقتی به ایران رفتم به او گفتم شاید لیدا برگردد و ان موقع تو پشیمان می شوی که چرا او را طلاق نداده ای. حالا که او خودش طلاق می خواهد او را طلاق بده ولی امیر با خشم گفت که دیگه با لیدا ازدواج نمی کنم.او با این کار من و شخصیتم را خرد کرده است. او نبایستی مرا رها می کرد. چون من و او همدیگر را دوست داشتیم.
    لیدا جا خورد و با نگرانی به آقا کوروش نگاه کرد . دلش می لرزید.
    آقا کوروش متوجه نگرانی لیدا شد. لبخندی زد و گفت: عزیزم نگران نباش . او فقط از روی حرص این حرف را زد ولی آنقدر تو را دوست دارد که هنوز به دنبال تو می گردد و پرس و جو می کند.
    لیدا آرام گفت: عموجان می خواهم به ایران برگردم. من نمی توانم در این کشور غریب بچه هایم را بزرگ کنم. آرش همش بهانه ی امیر را می گیره و هر روز حرف او را به میان می کشه. خود من هم اصلا طاقت دوری او را ندارم. در این مدت سه ماه و نیم زندگی به کام من و بچه ها تلخ شده است.
    آقا کوروش لبخندی مهربان زد و گفت: کار درستی می کنی. تو باید به پیش همسرت برگردی. این وظیفه ی تو است.
    لیدا گفت: اجازه می دهید با ایران تماس بگیرم؟ می خواهم با شهلا خانم صحبت کنم.
    آقا کوروش سریع شماره ی ایران را گرفت و گفت: طفلک شهلا اگه بشنوه که تو پیدا شده ای حتما خوشحال می شود.
    لیدا سرش را پایین انداخت و گفت: من شرمنده ی همه شما هستم.
    آقا کوروش خندید و گفت: این حرف را نزن عروس گلم. و بعد وقتی شهلا خانم گوشی را برداشت آقا کوروش بعد از سلام و احوالپرسی به انها خبر داد که لیدا پیدا شده است و در حال حاضر در کنار او نشسته است. بعد گوشی را به لیدا داد. وقتی شهلا خانم صدای لیدا را شنید به گریه افتاد. لیدا گریان گفت: به خدا مادر من لیاقت این همه مهربانی را ندارم. شما چرا به خاطر من نگران هستید.
    شهلا خانم با هق هق گفت: عزیزم مدت سه ماه و نیم است که امیر حال و ر
    خوبی ندارد . در هفته یک دفعه به خانه می آید و از تو خبری می گیرد و وقتی می بیند که هنوز از تو خبری نشده است، دوباره به پرس و جو ادامه می دهد تا سراغی از تو بگیرد . آخه من که بهت گفتم امیر طاقت دوری تو را ندارد . او درست مانند دیوانه ها شده است. اصلا در خانه طاقت نمی آورد.
    لیدا با ناراحتی گفت: مادر من می خواهم برگردم. دیگه طاقت دوری از او را ندارم.
    شهلا خانم با خوشحالی گفت: من به امیر تلفن می کنم که تو پیدا شده ای. ما همه چشم براهت هستیم. و بعد با کمی مکث گفت: لیدا جان قبل از آمدنت باید بهت بگم که امیر دیگه آن امیر سه ماه قبل نیست. خیلی تندخو و عصبی شده است. شاید با تو بد برخورد کند ولی نباید ناراحت شوی. چون واقعا او از دوری تو در این مدت خیلی عذاب کشیده است. باید به او حق بدهی که از تو ناراحت باشد.
    لیدا لبخند غمگینی زد و گفت: باشه مادر. حتی اگه منو بکشه به او حق می دهم . من نبایستی با او این کار را می کردم و بعد از مدتی با هم خداحافظی کردند. آقا کوروش گفت: دخترم تو چطوری می خواهی این پسر ما را تحمل کنی؟ و با خنده ادامه داد: تو دختر با گذشتی هستی . خوش به حال امیر. امیدوارم در کنار هم خوشبخت شوید و سپس گفت: من بلیط برگشتن شما را تهیه می کنم تا هر چه زودتر برگردید . فکر کنم ماه دیگه در ایران باشید.
    لیدا خوشحال شد و بعد به خانه رفت و موضوع را به ماریا گفت. او در حالی که از ته دل ناراحت بود به اجبار لبخندی زد و گفت: بالاخره این بچه ی آقا امیر باعث شد که من دوباره از تو جدا شوم. ولی مهم نیست چون من دوست ندارم بچه ی دخترم بدون پدر به دنیا بیاید. امیدوارم در کنار او و بچه هایت خوشبخت باشی.
    لیدا گونه ی او را بوسید و گفت: تو بهترین مادر دنیا هستی.
    درست به گفته ی آقا کوروش یک ماه طول کشید تا او بتواند بلیط برای انها فراهم کند. وقتی با بچه هایش به ایران رسید یک راست به خانه ی آقا کیوان رفت وقتی زنگ در را فشرد شهلا خانم در را باز کرد و با دیدن لیدا همدیگر را در آغوش کشیدند و شروع به گریه کردند. فریبا آرزو را می بوسید و گریه می کرد . بعد از مدتی لیدا رو به فریبا کرد و گفت: آقا امیر الان کجاست؟
    فریبا با بغض گفت: اگه امیر را ببینی اصلا او را نمی شناسی. وقتی شنید که به زودی به ایران بر می گردی فردای همان روز به خانه امد. الان در شرکت است . بالاخره بعد از سه ماه و نیم سرکارش رفت. بی انصاف مدت چهار ماه و نیم است که او را ترک کرده ای. اخه چرا این کار را کردی؟
    لیدا آهی کشید و گفت: مجبور شدم. فقط به خاطر امیر این کار را کردم و بعد لبخندی غمگین زد و گفت: من می ترسم با او رو به رو شوم.
    شهلا خانم لبخندی زد و گفت: اگه این پسر تو رو بزنه حق داره. چون چهار ماه و نیم است که این پسر فقط عذاب کشیده. بعد از فرار تو شهناز مدام او را مسخره می کرد و می گفت که لیدا او را به بازی گرفته بود و همش تحقیرش می کرد و شخصیت او را خرد می کرد. امیر بیچاره مانند درمانده ها شده بود. وقتی فهمید که تو او را تنها گذاشته ای اصلا باورش نمی شد . می خواست دیوانه شود. به شمال رفت تا شاید تو را آنجا پیدا کند. بیچاره مادرت خیلی برای تو غصه می خورد. امیر می گفت اگه بلایی سر آرش و یا آرزو بیاید لیدا را نمی بخشم. با همین دستهایم او را خفه می کنم و بعد از لیدا خودم را می کشم چون لیدا تمام وجودم است.
    لیدا لبخندی با بغض به او زد و گفت: خیلی دوست دارم امیر را ببینم و ادامه داد: می خواهم چیزی به شما بگویم ولی خواهش می کنم به امیر در این مورد چیزی نگویید.
    شهلا خانم و فریبا با نگرانی به دهان لیدا نگاه کردند. لیدا با شرم خاصی گفت: من به خاطر انی برگشتم چون دوست نداشتم بچه ی امیر را بدون حضور پدرش به دنیا بیاورم.
    شهلا خانم و فریبا فریادی از خوشحالی کشیدند و به طرف لیدا امدند . شهلا خانم در حالی که گونه ی او را می بوسید گفت: وای خدای من. اگه امیر بشنوه از خوشحالی دیوانه میشه.
    لیدا با ناراحتی گفت: نه مادر خواهش می کنم به امیر چیزی نگویید. من می خواهم امیر مانند قبل مرا دوست داشته باشد. ولی اگه بفهمد حامله هستم شاید به خاطر بچه مجبور شود با من زندگی کند و من این را نمی خواهم . امیر باید مانند قبل عاشق من باشد و خودش مرا بخواهد.
    شهلا خانم با دلخوری گفت: لیدا بی انصاف نشو. بگذار امیر بفهمد که بزودی پدر می شود.
    لیدا نگاه التماس آمیزی به شهلا خانم انداخت و گفت: مادر خواهش می کنم به امیر چیزی نگویید.
    شهلا خانم لبخندی زد و گفت:باشه عزیزم چیزی نمیگم. فقط اجازه بده به آقا کیوان این خبر را بدهم چون بیچاره پیرمرد برای زندگی امیر خیلی ناراحت است . وقتی از شهناز شنید که امیر بچه دار نمی شود داشت دیوانه می شد.
    لیدا سرش را پایین انداخت و گفت:باشه مادر. فقط به گوش پسرتان نرسد. و شهلا خانم قول داد که به امیر چیزی نگوید .
    ساعت هفت شب آقا کیوان به خانه امد و با دیدن لیدا خیلی خوشحال شد و آرزو و آرش را در آغوش گرمش کشید . وقتی شهلا خانم برای آقا کیوان چای آورد موضوع حامله شدن لیدا را با خوشحالی برای او تعریف کرد.
    لیدا سرخ شده بود و سرش پایین بود. بیچاره پیرمرد نزدیک بود از خوشحالی سکته کند. با ناباوری به لیدا نگاه کرد و همچنان خوشحال بود. رو به لیدا کرد و گفت: دخترم چه کار درستی کردی که برگشتی . اگه امیر بفهمه که پدر شده است خیلی خوشحال می شود. مرده شور قیافه ی نحس شهناز را ببرد که چقدر جلوی من می گفت که مشکل بچه دار شدن از امیر است.
    شهلا خانم گفت: ولی امیر نباید بفهمد و بعد موضوع را برای او تعریف کرد.
    آقا کیوان با دلخوری گفت: ولی این پسر باید بدونه که داره پدر میشه. این بی انصافی است.
    لیدا گفت: پدر جان من که نمی خواهم این موضوع را پنهان کنم، فقط می خواهم که بدانم او هنوز دوستم دارد یا نه. ولی اگه بفهمد که باردار هستم به خاطر بچه مجبور می شود برخلاف میلش با من زندگی کند و من اینطور دوست ندارم.
    آقا کیوان گفت: باشه دخترم. چون می دانم امیر هنوز دیوانه ی تو است. اگه دوستت نداشت که این همه آواره ی این شهر و آن شهر نمی شد.
    لیدا لبخندی زد و سکوت کرد. در همان لحظه صدای بوق ماشین امیر در فضا پیچید.داشت ماشین را در باغ پارک می کرد.
    رنگ صورت لیدا به وضوح پریده بود و صدای قلبش را به خوبی می شنید. شهلا خانم با دیدن صورت مضطرب لیدا لبخندی زد و گفت: عزیزم اینقدر نترس. برای بچه خوب نیست که تو اینطور هول کرده ای.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  6. #106
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا به اجبار لبخندی زد ولی دلش می لرزید . وقتی امیر از در وارد شد آرش با خوشحالی فریاد زد باباجون چقدر دلم برات تنگ شده بود و دوان دوان خودش را در آغوش او انداخت. امیر با خوشحالی او را در آغوش کشید و در حالی که بی اختیار اشک می ریخت گفت:پسرم حالت چطوره؟ من هم دلم برات تنگ شده بود. و تمام صورت او را می بوسید.
    آرزو در آغوش لیدا بود . امیر بدون اینکه به لیدا نگاه کند به طرف او امد و آرزو را به سردی از اغوش لیدا بیرون آورد. او را بوسید و در حالی که به طرف مبل می رفت گفت: خدایا دخترم چقدر بزرگ شده. آرش هم به طرف او رفت و روی پای امیر نشست. لیدا از اینکه امیر اصلا به او توجهی نکرد غمگین شد و رفت رو به روی او نشست. شهلا خانم و آقا کیوان از این برخورد امیر ناراحت شدند ولی به او حق می دادند. آقا کیوان و شهلا خانم با هم به آشپزخانه رفتند و فریبا هم به اتاقش رفت. انها می خواستند که امیر و لیدا کمی با هم تنها باشند. لیدا به امیر نگاهی کرد و گفت: امیر ت چقدر لاغر شده ای.
    امیر با تمسخر به لیدا نگاه کرد ولی چیزی نگفت. لیدا با ناراحتی گفت: امیر من برگشتم تا با تو زندگی کنم.
    امیر با خشم گفت: ولی من دیگه تو را نمی خواهم. تو منو به بازی گرفتی. تو یک هوسباز پست فطرت هستی. و در حالی که از خشم تمام صورتش سرخ شده بود رو به آرش کرد و گفت: پسرم برو پیش خاله فریبا بمان می خواهم با مامان حرف بزنم.
    آرش دست آرزو را گرفت و با هم به پیش فریبا رفتند.
    امیر با خشم بلند شد و در حالی که جلوی در بزرگی به طرف باغ باز می شد ایستاده بود گفت: اگه تو می خواستی فرار کنی پس چرا قبول کردی که با هم باشیم؟تو منو مسخره خودت کرده ای. خواستی غرورم را بشکنی.
    لیدا با ناراحتی بلند شد و به طرف امیر رفت و گفت: نه امیر. من فقط به خاطر شهناز این کار را کردم. او خیلی عذاب می کشید.
    امیر به طرف لیدا برگشت و با عصبانیت گفت: تو نفهم هستی. اگه عاقل بودی به شهناز فکر نمی کردی چون دیگه زن من بودی. اخه چطور تونستی این کار را با من بکنی؟ و بعد سرش را با دو دست گرفت و گفت: خدایا این چه زندگی است که من دارم!
    لیدا با ناراحتی بازوی او را گرفت و گفت: عزیزم اینطور ناراحت نباش حالا که من کنارت هستم و امده ام تا عمر دارم در کنارت زندگی کنم.
    امیر با خشم دست لیدا را از بازویش جدا کرد و او را محکم به عقب هول داد طوری که لیدا نتوانست تعادلش را حفظ کند و روی زمین پرت شد و درد خفیفی در کمرش احساس کرد. در همان لحظه آقا کیوان و شهلا خانم که حرفهای انها را گوش می کردند با عجله به طرف لیدا امدند. شهلا خانم با فریاد گفت: پسره ی احمق این چه کاری بود که تو کردی؟ و بعد لیدا را بغل کرد و گفت:عزیزم ببخشید این پسر دیوانه است. و کمک کرد تا لیدا از روی زمین بلند شود. آقا کیوان با عصبانیت به امیر غرید: چرا این کار را کردی؟ و بعد با نگرانی به لیدا نگاه کرد و گفت: دخترم حالت چطوره؟
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: حالم خوبه. چیزی نیست.
    امیر با ناراحتی به لیدا نگاه کرد و به اتاقش رفت. لیدا وقتی خواست به اتاق امیر برود شهلا خانم با نگرانی گفت: لیدا جان الان نرو او خیلی عصبانی است . ممکنه به تو و بچه صدمه بزنه.
    لیدا گفت: نه مادر می خواهم با او آخرین حرفهایم را بزنم و بدون اینکه دربزند وارد اتاق امیر شد.امیر جلوی پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید. لیدا به طرفش رفت و گفت: امیر به من بگو که هنوز هم دوستم داری یا نه؟
    امیر با حرص گفت: ازت متنفرم.
    لیدا گفت: باشه. من دیگه به تو کاری ندارم و به ایتالیا بر می گردم چون فکر می کردم هنوز در ایران یک نفر هست که قلبش برایم می تپد ولی انگار اشتباه کردم.
    امیر کمی مردد ماند و گفت: ولی حق نداری بچه ها را با خودت ببری و از این طریق خواست مانع رفتن او شود.
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: باشه بچه ها مال تو و انها را به فرزندی قبول کن چون وقتی من لیاقت تو را ندارم پس لیاقت آن دو تا بچه را هم نخواهم داشت. و بعد به طرف در رفت ولی امیر از پشت بازوی لیدا را گرفت و به طرف خودش کشید و با عصبانیت گفت: تو حق نداری از این خانه بیرون بروی. من این اجازه را به تو نمی دهم .
    لیدا با ناراحتی گفت: پس بگو که هنوز دوستم داری.
    امیر با خشم دست او را ول کرد و گفت: بس کن و از اتاق برو بیرون. الان هیچی نمی تونم بهت بگم. به من فرصت بده.
    لیدا لبخندی زد و گفت:باشه عزیزم فقط زودتر تصمیم بگیر چون من مانند تو کم طاقت هستم. و با شیطنت از اتاق بیرون امد . موقع شام امیر سر میز حاضر نشد و وقتی لیدا را به اتاق او رفت ، امیر با عصبانیت گفت که او را تنها بگذارد. لیدا لبخندی به او زد و گفت: راستی امشب بهتره به خانه ی خودمان برویم. دلم خیلی برای آنجا تنگ شده است.
    امیر با خشم گفت: تا تکلیفت روشن نشده است جایی نمی روی.
    لیدا کنار او نشست و گفت: ولی تو هنوز شوهر من هستی و این وظیفه ی تو است که در کنارم باشی.
    امیر پوزخندی زد و گفت: ولی من بهت نشون می دهم که دیگه نمی تونی با روحیه ی من بازی کنی. و بعد از اتاق خارج شد و به خانه ی یکی از دوستانش رفت. فردای ان روز وقتی امیر برای ناهار به خانه امد سر میز ورقه ای به دست لیدا داد. لیدا با تعجب آن را باز کرد و با ناباوری دید که امیر صیغه ی محرمیت را فسخ کرده است. با ناراحتی به او نگاه کرد. امیر بی توجه به او گفت: فکر کنم متوجه شده باشی چرا این کار را کرده ام. دیگه نمی گذارم تو مرا به بازی بگیری.
    شهلا خانم با عصبانیت گفت: مگه تو دیوانه شده ای؟ این چه کاری بود که تو کردی؟ لیدا از تو حا...
    لیدا سریع حرف او را قطع کرد و گفت: مامان لطفا شما ساکت باشید. مهم نیست. آقا امیر حق داره که برای زندگی خودش تصمیم بگیره . و بعد با ناراحتی بلند شد و به اتاقش رفت. از عاقبت این کار می ترسید و وحشت تمام وجودش را گرفته بود. وقتی آقا کیوان فهمید که امیر چه کرده است با امیر خیلی جر و بحث کرد ولی امیر روی حرف خودش بود. می گفت: نمی خواهد بازیچه ی لیدا باشد.
    سه هفته از امدن لیدا به ایران می گذشت و امیر همچنان به رفتار سرد و خشن خودش ادامه می داد و سر هر موضوع کوچک سر لیدا فریاد می کشید و او را از خود می رنجاند. یک شب که همه دور هم نشسته بودند ، لیدا رو کرد به آقا کیوان و گفت: من با اجازه ی شما از فردا به خانه ی خودم می روم. انجا راحت تر هستم. بچه هایم باید در خانه ی پدر خودشان بزرگ شوند.
    امیر با عصبانیت گفت: تو بیخود می کنی که از اینجا بروی.
    لیدا که دیگه تحمل رفتارهای خشن او را نداشت با عصبانیت گفت: ولی من خودم خانه دارم و می خواهم در خانه ی خودم زندگی کنم. لااقل آرامش بیشتری در انجا دارم.
    آقا کیوان گفت: باشه دخترم هر جور که دوست داری.
    امیر با فریاد گفت: نه پدر. لیدا نباید لحظه ای از من دور باشد. دیگه اجازه نمی دهم این زن منو به بازی بگیره.
    لیدا با ناراحتی گفت: امیر این حرف را نزن. به خدا من نمی خواستم تو را به بازی بگیرم. چرا نمی خواهی درک کنی. به خدا فقط فکر شهناز بودم همین.
    امیر با پوزخند گفت: تو به همه فکر کردی جز به من بدبخت. تو هم مانند شهناز هستی. نمیشه به تو هم اطمینان کرد.
    لیدا با بغض گفت: اگه من به فکر تو نبودم پس چرا بعد از چهار ماه به ایران برگشتم؟ وقتی دیدم که دوری تو آزارم می دهد با خودم گفتم که دیگه به شهناز و حرفهایش توجهی نمی کنم.من باید در کنار امیر خودم باشم چون اصلا نمی توانستم دوری تو را طاقت بیاورم.
    فریبا لبخندی زد و گفت:لیدا جان نگران نباش. بالاخره خود داداش امیر با زبون خودش بهت میگه که دوستت داره و عاشقته.
    امیر پوزخندی زد و گفت:تو اشتباه می کنی. محال است که من این حرف را بزنم.
    شهلا خانم به خاطر اینکه حرف را عوض کند گفت: راستی فردا شب عروسی دعوت هستیم.و رو کرد به امیر و گفت:آقای موسوی شما را هم دعوت کرده است.
    امیر گفت: من حوصله ی امدن ندارم. می خواهم در خانه بمانم. از طرف من به انها تبریک بگویید. و بعد با ناراحتی به اتاق خوابش رفت.
    فردا غروب شهلا خانم و آقا کیوان و فریبا به عروسی رفتند و با اصرار از لیدا خواستند که آرش را همراه انها بفرستد.
    لیدا و آرزو در خانه ماندند. امیر به خانه امد و داشت ماشین را در باغ پارک می کرد که لیدا به طرفش رفت.وقتی امیر از ماشین پیاده شد لیدا لبخندی زد و گفت: عزیزم خسته نباشی.
    امیر جواب سلام او را به سردی داد و گفت: پس آرش و آرزو کجا هستند؟
    لیدا لبخندی زد و گفت:آرش با پدر و مادر به عروسی رفته است و آرزو خانم هم خوابیده . و بعد رو به روی امیر ایستاد. قلب هردو به شدت می تپید. لیدا لبخندی به او زد و گفت: امیر دوستت دارم.
    امیر پوزخندی تمسخرآمیز زد و لیدا را محکم به کنار هول داد و لیدا چند قدم به عقب رفت و به تنه ی درخت خورد و امیر با ناراحتی به داخل ساختمان رفت.
    لیدا با نگرانی دستش را روی شکمش گذاشت و با حالت التماس به اسمان نگاه کرد و در دل گفت: خدایا من فقط به کمک تو چشم دوخته ام و بعد بغضش گرفت و روی نیمکت زیر درخت نشست و به آینده ی خود و بچه ی در شکمش فکر می کرد.
    ده دقیقه نگذشته بود که احساس کرد کسی کنارش نشست. وقتی سر بلند کرد امیر را دید. امیر لبخند غمگینی به او زد و گفت: نکنه نمی خواهی به من شام بدهی؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: چرا عزیزم بلند شو برویم.
    امیر با ناراحتی دست لیدا را گرفت و گفت: لیدا تو به من دروغ میگی. تو مرا دوست نداری. اگه دوستم داشتی مرا تنها نمی گذاشتی و اینطور مرا دیوانه نمی کردی.
    لیدا به گریه افتاد و گفت: امیر خواهش می کنم این حرف را نزن. تو زندگی من هستی.
    امیر با ناراحتی گفت: در مدت دو هفته ای که با هم زندگی کردیم من فقط توانستم خوشبخت باشم. در کنار تو و بچه ها هیچ کمبودی را حس نمی کردم. حتی شهناز و خودکشی او لحظه ای از خوشبختی من کم نکرد.
    سر نماز هر ساعت دعا می کردم که خدا تو را هیچوقت از من نگیرد ولی تو با من چه کردی؟تمام احساس و علاقه مرا زیر پای خودت گذاشتی.
    لیدا گفت: امیر من متاسفم. منو بخش. وقتی شهناز خودکشی کرد وجدانم ناراحت شد و یک لحظه خودم را جای او قرار دادم. دیدم او چه زجری از بودن من می کشد. بخاطر همین این کار را کردم ولی وقتی به ایتالیا رفتم یک لحظه از دوری تو آرام و قرار نداشتم و برای دیدن روی ماه تو دقیقه شماری می کردم.
    لحظه ای سکوت در میان آنها حاکم شد. لیدا آرام گفت: بلند شو برویم شام بخوریم و خواست دست امیر را بگیرد که امیر دستش را عقب کشید چون او هنوز هم به حلال و حرامی معتقد بود و می دانست که لیدا در حال حاضر به او نامحرم است. سر میز شام هر دو سکوت کرده بودند. لیدا بخاطر حاملگی نتوانست بیشتر از دو سه لقمه بخورد تو خیلی کم غذا شده ای. اینجوری مریض می شوی.
    لیدا لبخندی زد و گفت:اشتها ندارم می ترسم حالم بهم بخورد.
    امیر هم غذایش را ناتمام گذاشت و همراه لیدا به پذیرایی امد.
    لیدا گفت:امیر تو غذای خودت را بخور چرا بلند شدی؟
    امیر گفت: بدون تو به من مزه نمی دهد.
    لیدا آرام گفت: امیر بگو که دوستم داری.
    امیر لبخندی زد و گفت: تو چقدر دیوانه هستی.
    لیدا گفت:امیر می خواهم به من با زبان خودت بگویی. اینطوری راضی تر هستم.
    امیر لبخندی زد و گفت: هرگز اینو از من نمی شنوی. چون از وقتی با تو آشنا شدم هزار مرتبه به تو گفتم ولی تو منو به بازی گرفتی و غرورم را خرد کردی ولی دیگه این حرف را نمی زنم.
    لیدا با خشم گفت: من هم دیگه با تو یک کلمه حرف نمی زنم. و با عصبانیت روی مبل نشست.امیر خنده ای کرد و کنار لیدا نشست. یکدفعه امیر رو به لیدا کرد و گفت: راستی لیدا تازگیها احساس می کنم تو کمی چاق شده ای.
    لیدا لبخندی زد ولی چیزی نگفت. امیر گفت: چیه؟ نمی خواهی با من حرف بزنی؟
    لیدا دوباره سکوت کرد و آرام بلند شد و به طرف تلویزیون رفت و روی مبل دیگری نشست. امیر که واقعا از ته دل لیدا را می پرستید بلند شد و دوباره کنار او نشست و گفت: خودتو برام لوس نکن. جوابم را بده.
    لید نگاهی به او انداخت و گفت: می خواهم اینقدر چاق شوم تا اینکه مثل توپ قلقلی شوم.
    امیر خنده ای سر داد و گفت: حتی اگه چاق هم شوی باز هم دوس...
    و بعد سکوت کرد. لیدا با دلخوری به او نگاه کرد و گفت: چرا حرفت را قطع کردی؟
    امیر به قهقهه افتاده بود. بعد از لحظه ای گفت: امکان نداره که بهت این حرف را بزنم. و ادامه داد: چای می خوری برات بیاورم؟
    لیدا بلند شد و گفت: خودم برایت می آورم.
    امیر او را نشاند و گفت: نخیر خودم می اورم و بعد به آشپزخانه رفت. لیدا چند دفعه تصمیم گرفت که به امیر بگوید تا چند وقت دیگه او پدر می شود ولی به خودش نهیب زد که نه او باید مرا دوست داشته باشد. امیر با دو استکان چای به اتاق برگشت و گفت: این ماریا خیلی زن خودخواهی است. وقتی عمو سراغ تو را از او گرفته بود او انکار کرده بود که تو پیشش هستی این خودخواهی او را نشان می دهد . لیدا سکوت کرده بود و به ظاهر روزنامه می خواند. امیر به شوخی اخمی کرد و روزنامه را از دست او قاپید و گفت: بی خود خودت را با روزنامه سرگرم نکن. لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت: تو که دوستم نداری پس چرا اینقدر دورم می گردی؟
    امیر گفت: درسته . اصلا دوست ندارم ولی می خواهم کنارت باشم. بودن تو در کنارم وجودم را گرم می کند.
    لیدا نگاهی به او انداخت و بلند شد و در حالی که تلویزیون را خاموش می کرد گفت: امیر تو کی ازدواج می کنی؟
    امیر نیشخندی زد و گفت: من که گفتم با تو ازدواج نمی کنم.
    لیدا خواست کمی او را اذیت کند گفت: خیالت راحت باشد که حتی اگه تو هم بخواهی من با ازدواج نمی کنم. می خواهم ببینم کی تشکیل خانواده می دهی. تو دیگه حدود 32 سال داری و حتم داری که خیلی پیر شده ای.
    امیر خنده ای کرد و گفت: تو به فکر من نباش . به خودت فکر کن که چه موقعیت خوبی را از دست دادی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: من که دو تا بچه دارم و برام فرقی نمی کنه که از سنم گذشته باشه یا نه ولی تو باید به فکر زندگی تازه ای بیفتی. الان هم سن و سالهای تو دو سه تا بچه دورشان است. من وقتی تو را می بینم ناراحت می شوم.
    امیر گفت: چرا اینقدر راه می روی بیا کنارم بنشین.
    لیدا گفت: می خواهم بروم بخوابم خیلی خسته هستم.
    امیر اخمی کرد و گفت: الان خیلی زوده بنشین ببینم. و بعد ادامه داد: من به این زودی تصمیم به ازدواج ندارم.
    لیدا کنارش نشست و گفت: ولی تو باید الان لااقل یک بچه داشته باشی. احمد دو تا بچه دارد. فتانه هم یکی ولی تو هنوز...
    امیر حرف او را قطع کرد و گفت:بسه لیدا. آرش و آرزو منو بابا صدای می زنند پس لازم نیست دیگه خودم را بیچاره کنم و زن بگیرم.
    لیدا لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: ولی اگه من با کس دیگه ای ازدواج کنم دیگه آرزو و آرش حق ندارند تو رو بابا صدا بزنند.
    امیر جا خورد و رنگ صورتش از خشم قرمز شد. با فریاد گفت: خفه شو. تو حق نداری ازدواج کنی.
    لیدا اخمی کرد و گفت: این چه حرفی است. من هنوز بیست و پنج سال دارم و جوان هستم. بالاخره باید روزی ازدواج کنم و اگر فردا برایم خواستگار خوبی بیاید حتما جواب مثبت می دهد و با ناراحتی بلند شد تا به اتاقش برود.
    امیر با خشم رو به روی او ایستاد و جلوی او را سد کرد و گفت: ولی من اجازه نمی دهم که تو ازدواج کنی چون هنوز به من تعلق داری و مال من هستی.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: تو که منو دوست نداری . من می خواهم با کسی زندگی کنم که واقعا مرا دوست داشته باشد.
    امیر با تمسخر گفت: تو خودت را به نفهمی زده ای. یعنی هنوز از حرکاتم نفهمیده ای که دوستت دارم یا نه؟
    لیدا گفت: چرا می فهمم ولی تو باید این را به زبان بیاوری. باید بگویی که دوستت دارم.
    امیر با خشم فریاد زد: لیدا من دوستت ندارم چون عاشقت هستم.فهمیدی؟؟ عاشقت هستم.
    لیدا لبخندی پیروزمندانه زد و گفت: حالا بهتر شد. و ادامه داد: ولی من نمی توانم تنهایی زندگی کنم تا تو هر وقت دلت خواست با من ازدواج کنی. می خواهم تکیه گاه محرمی داشته باشم.
    امیر کمی آرام شد. لبخندی زد و گفت: فردا عقدت می کنم تا خیالت راحت شود. و بعد با هم به خانه ی خودمان می رویم.
    لیدا گفت: اگه موافق باشی اینجا پیش پدر و مادرت زندگی می کنیم. اگه فریبا با حسن ازدواج کند و از این خانه برود. پدر و مادرت تنها می شوند.
    امیر با تعجب گفت: انگار یادت رفته که چقدر به من سرکوفت می زدی که خانه ندارم تا آنجا زندگی کنیم و چقدر دیگران را به رخ من می کشیدی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: اخه دوست نداشتم با هوو زندگی کنم. امیدوارم منو به خاطر تمام اذیت کردنهایم ببخشی. بهت قول می دهم از این به بعد مرد خوشبختی شوی.
    امیر دست لیدا را گرفت و کنار خودش نشاند و با دلخوری گفت: بی انصاف تو حاضر می شدی که دوباره به جز من با کس دیگری ازدواج کنی؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: نه عزیزم چون با وجود بچه ی شیطانی که از تو در شکمم است هرگز به غیر از تو با کس دیگری ازدواج نمی کردم.
    امیر جا خورد و رنگ صورتش به وضوح گلگون شد. با مِن مِن گفت: لیدا تو چه می گویی؟ کدام بچه؟
    لیدا نگاهی در چشمان حیرت زده ی امیر که از خوشحالی برق می زد انداخت و آرام گفت: امیر من حامله هستم. بچه ی تو باعث برگشتن من شد. الان پنج ماهه است.
    امیر نمی دانست چه بگوید نگاهی مشتاق به شکم لیدا انداخت و در حالی که از ته دل خوشحال بود با خشم گفت: تو چرا این موضوع را زودتر به من نگفتی؟ این حق من بود که بدانم پدر شده ام ولی تو با بی رحمی اینو از من مخفی کردی.
    لیدا سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت: درسته. باید منو ببخشی چون می خواستم بدانم که هنوز دوستم داری و اگه باز هم نمی گفتی محال بود که به تو بگویم که حامله هستم.
    امیر با خشم غرید: تو زن خودخواهی هستی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: وقتی ماریا شنید که حامله هستم به خاطر اینکه مرا از دست ندهد گفت که به کمک دکتر بچه را کورتاژ کنیم ولی من با ناراحتی بهش گفتم که هیچوقت بچه ی امیر، کسی که دیوانه وار دوستش دارم را از بین نمی برم. من همیشه آرزو داشتم که بچه ی او را در آغوش بکشم. حالا چطور می توانم وجود بچه ی قشنگش را در خودم از بین ببرم. من به ایران بر می گردم چون این حق امیر و این بچه است که در کنار هم باشند. چون این بچه مال امیر است و می خواهم به کمک خدای بزرگ بچه ای سالم و قوی برای این مرد بزرگ به دنیا بیاورم و بعد دست های گرم امیر را گرفت و در حالی که در چشمانش نگاه می کرد گفت: این تنها کاری است که می تونم اشتباهاتم را با آن جبران کنم.
    اشک در چشمان امیر حلقه زد و لیدا را در آغوش کشید و گفت: از تو ممنونم که بچه ام را از بین نبردی وگرنه هیچوقت به خاطر این کار تو را نمی بخشیدم. من به خاطر همین بچه خیلی سرزنش و تحقیر شده ام. پدرم و برادرم مدام از من می خواستند که خودم را معالجه کنم ولی نمی توانستم به آنها حقیقت را بگویم. و بعد با ناراحتی سر لیدا را از روی سینه اش برداشت و گفت: وای خدای من. نکنه وقتی تو را هول دادم به بچه صدمه ای خورده باشد.
    لیدا به خنده افتاد و گفت: نه عزیزم خیالت راحت باشه چیزی نیست.
    در همان لحظه آرزو به گریه افتاد. لیدا به اتاق آرزو رفت . وقتی دوباره او را خواباند امیر داخل اتاق شد. لبخندی به لیدا زد و گفت: فردا می برمت و عقدت می کنم. و با دلخوری گفت: ای کاش این موضوع را زودتر به من می گفتی.
    لیدا لبخندی به او زد و لبه ی تخت نشست. امیر به طرفش رفت و کنارش نشست. آرام گفت: دوستت دارم دیوانه ی من. و با لبخندی خوشحال ادامه داد: اگه پدر و مادرم بفهمند خیلی خوشحال می شوند.
    لیدا دستش را روی دست امیر گداشت و گفت: عزیزم زحمت نکش چون خودم روز اول که به ایران امدم موضوع نوه دار شدنشان را به انها گفتم.
    امیر اخمی کرد و گفت: پس همه خبر داشتند که من پدر می شوم جز خودِ من!
    لیدا خنده اش گرفت . در همان لحظه زنگ در به صدا درامد و امیر از اتاق خارج شد و به طرف باغ رفت. لیدا هم استکانها را جمع کرد و به آشپزخانه رفت.
    امیر در حالی که آرش را در آغوش داشت همراه پدر و مادرش و فریبا به پذیرایی آمدند. لیدا در آشپزخانه بود، آرش به آشپزخانه رفت و با خوشحالی گفت: مامان عروسی اینقدر خوش گذشت . اونجا یک عالمه شیرینی خوردم.
    لیدا او را در آغوش کشید و با هم از آشپزخانه بیرون امدند. امیر وقتی دید که آرش در بغل لیدا است، با فریاد کوتاهی گفت: لیدا آرش را بغل نکن. و بعد به سرعت به طرف او امد و ارش را از آغوش لیدا بیرون آورد و با ناراحتی گفت:لیدا این چه کاری است؟ماشالله آرش پنج سال دارد و سنگین وزن است. برای تو خوب نیست. بچه صدمه می بینه.
    لیدا اخمی کرد و گفت: امیر این چه برخوردیه! نکنه تو به خاطر بچه ی خودت می خواهی آرش را ناراحت کنی؟
    امیر جا خورد و گفت: این چه حرفی است که می زنی؟ من به خاطر خودت و این بچه میگم که به سلامت باشید. تو خودت می دونی که چقدر آرش برایم عزیز است و با دلخوری به لیدا نگاه کرد و گفت: یعنی من اینقدر پست فطرت هستم که بین آرش و آرزو و بچه خودم فرق بگذارم؟! خودت خوب می دانی که آرش و آرزو را بیشتر از هر کس دیگه دوست دارم ولی برای سلامتی تو و ان بچه هم اهمیت قائل می شوم.
    شهلا خانم با خوشحالی گفت: لیدا جان بالاخره به امیر گفتی که او به زودی پدر می شود؟
    لیدا لبخندی زد و گفت:اره مادر جان چون بالاخره اعتراف کرد که هنوز دیوانه وار دوستم دارد.
    آقا کیوان لبخندی خوشحال زد و گفت: تبریک میگم پسرم بالاخره من هم به آرزویم رسیدم.
    امیر با دلخوری به لیدا نگاه کرد و گفت: به شرطی که لیدا مواظب خودش باشد.
    لیدا با خنده گفت: عزیزم اینقدر نگران نباش.بهت قول می دهم همین بچه را پدرت را در آغوش بگیرد.
    امیر آرش را بوسید و گفت:پسرم دوست داری برایم از عروسی تعریف کنی؟
    آرش که به خاطر آن حرکت تند متحیر شده بود با خوشحالی خندید و گفت:آره بابایی .
    امیر در حالی که او را در آغوش گرفته بود نگاهی به لیدا انداخت و به طرف مبل رفت. آرش را روی زانویش گذاشت و آرش هم با آب و تاب از عروسی تعریف میکرد.
    بعد از صحبتهای آرش، امیر گفت: پسرم می تونی به من یک قول بدهی؟
    آرش با زبان بچه گانه اش گفت: آره بابا جون . امیر گونه ی او را بوسید و گفت: به من قول بده که اجازه ندهی مامان جون تو رو بغل کنه.
    لیدا لبخندی به امیر زد ولی چیزی نگفت. آرش گفت: اخه برای چی؟
    امیر کمی مردد ماند و بعد ادامه داد: اخه عزیزم مامانی می خواد برات داداش بیاره. ممکنه داداشت صدمه ببینه.
    لیدا به شوخی اخمی کرد و گفت: تو از کجا می دونی که بچه پسر است ؟!
    امیر لبخندی زد و گفت: فرقی نمی کنه فقط سالم باشه.
    آقا کیوان با خنده گفت: انگار قند داره توی دل این پسر آب میشه که اینقدر سرخ شده است.
    امیر با صورتی گلگون به لیدا نگاه کرد و رو کرد به پدرش و گفت: بهتره شما فردا صبح به شرکت نروید. قراره فردا با لیدا به محضر برویم تا عقد رسمی انجام شود. می خواهم که شما و مادر هم در محضر حضور داشته باشید.
    شهلا خانم با بغضی از خوشحالی گفت: چقدر خوشحالم که تو بالاخره پدر شدی.خدا از شهناز نگذره که همه ی ما را ناامید کرده بود. من می دانم که لیدا تو را خوشبخت می کنه.
    آرش بغل امیر با خستگی خوابیده بود و امیر او را به اتاقش برد . فردا ساعت نه صبح امیر و پدر و مادرش همراه لیدا به محضر رفتند. وقتی داشتند انها را عقد می کردند امیر سرش را آرام نزدیک گوش لیدا اورد و به شوخی گفت:خیلی برام جالب است چون من تا به حال عروس حامله ندیده بودم.
    لیدا چشم غره ای به او رفت و با شرم گفت: امیر خودتو لوس نکن. وقتی ما صیغه بودم من باردار شدم. حالا داریم عقد می کنیم تو طوری حرف می زنی که من خجالت می کشم.
    امیر دست لیدا را فشرد و با لبخند گفت: عزیزم شوخی کردم. تو پاک تر از هر پاکی هستی.
    بعد از عقد،امیر یک جعبه شیرینی گرفت و همه با هم به خانه برگشتند. احمد و فتانه آنجا بودند. فریبا به آنها خبر داده بود . هر دو به لیدا و امیر تبریک گفتند.
    بعد از خوردن کیک و چای ، احمد رو به لیدا کرد و گفت: بهت تبریک میگم. امیدوارم بچه را سالم روی زمین بگذاری.
    لیدا تا بناگوش سرخ شد و چشم غره ای به فریبا رفت. فریبا به خنده افتاد.
    یک ماه به زایمان لیدا مانده بود که فریبا با حسن عروسی کرد و به شمال رفت. آقا کیوان و شهلا خانم خیلی به لیدا می رسیدند و امیر هم بی صبرانه چشم به راه فرزندش بود.
    روز زایمان فرا رسید . امیر و شهلا خانم لیدا را به بیمارستان بردند. امیر آنقدر پریشان و نگران بود که شهلا خانم گفت:پسرم اینقدر خودت را اذیت نکن. خدا بزرگ است. انشالله به سلامتی هر دوتای آنها به کمک خدا سالم کنار ما می آیند. تو باید فقط دعا کنی .
    وقتی پرستار به امیر خبر داد که خدا به او پسر قشنگی عطا کرده است اشک در چشمانش حلقه زد و دو دستش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکر. با اینکه این همه عذاب کشیدم ولی بالاخره مرا ناامید نکردی. تو را به بزرگیت شکر می کنم. شهلا خانم با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و گفت: پسرم بهت پدر شدنت را تبریک می گم. و بعد پیشانی پسرش را بوسید و ادامه داد: برو به پدرت خبر بده تا او هم در این شادی ما شریک باید. او از همه ی ما خوشحال تر می شود. پدرت ماههاست که چشم براه بچه ی نازنین تو است. برو پسرم. برو.
    امیر با یک دنیا شادی به طرف کیوسک تلفن رفت تا خبر شیرین پدر شدنش را به تمام دنیا هدیه بدهد.

    صفحه 712

    پایان
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 11 از 11 نخستنخست ... 7891011

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/