صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

موضوع: ملودی باران(نویسنده خودم)

  1. #1
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    ملودی باران(نویسنده خودم)

    با سلام

    این داستان نوشته خودم است که در اینجا می زارم
    لطفا نزار خود را در پایان داستان بگوید

    مرسی...مهسا


    ملودی باران
    به نام طراح هستی
    صبح با صدای مامان که می گفت:
    - پاشو دانشگات دیر شد..
    بیدار شدم با خواهر کوچکم و مامان صبحانه خوردیم و رفتم تو اتاق پشت میز کامپیوتر اصلا حوصله کلاس را نداشتم نمی خواستم برم کلاس مامان امد تو اتاقم گفت چی شده نمی خاوی بری مگه.

    - نه مامان حوصله ندارم اصلا سرم درد می کنه می خوام خونه بمونم
    - چی شده علی مشکلی داری تو دانشگاه
    - نه مامان
    - پس چی؟
    - هیچی فقط سرم درد می کنه می خوام خونه باشم.
    مامان از اتاق رقت بیرون

    شاید داشتم از خودم فرار می کردم وقتی که به دانشگاه می رفتم و و می دیدم دختر و پسرها چقدر با هم راحت هستن به خودم گفتم چرا تو این طوری نیستی.

    اخه من توی یک خانواده مذهبی به دنیا امدم و در خانواده ما این مسئله را بد می دونستن

    به خاطر همین موضوع من دوشت زیادی نداشتم و همیشه تنها بودم.

    حتی دوست پسر هم نداتم یعنی داشتم ولی با انها صمیمی نبودم هر وقت تو جمع انها می رفتم به من می خندیدن اخر من مثله انها نبودم به فول انها به روز نبودم.

    ولی یک دوست داشتم که خیلی پسر خوبی بود اسمش حمید بود با این که همیشه به روز بود وبه روز لباس می پوشید ولی پسر خوبی بود وبهترین دوست من بود.

    مامان امد تو اتاقم گفت ناهار امده است بیا بخور.

    - نمی خورم
    - چرا؟
    - گوشنم نیست؟
    - اخه نمی شه که
    - میشه می خوام رویه تحقیقم کار کنمچباشه مزاهم نمی شم.
    بعد از ظهر شد ساعت 4 موبایلم زنگ خورد دیدم حمید زنگ می زنه گوشی را بداشتم

    - سلام
    - معلوم هست تو کجایی چرا نیومدی هان
    - اولا سلام دوما چرا داد می زنی حمید
    - ببخشید سلام اخه چرا نیومدی هان مگه قرار نبود به من زبان یاد بدی
    - ببخشید یادم نبود راستش کمی سر درد داشتم به خاطر همین نیومدم جبران می کنم حمید جان
    - می تونی بیای بیرون
    - کجا؟
    - با بچه ها داریم می ریم بیرون گفتم تو هم بیای می یایی یا نه؟
    چند لحظه سکوت کردم بعد گفتم

    - اخه باز بچه ها می خندن که من امدم تو این جمع شما
    - بچه ها غلت کردن من خودم حالشونو می گیرم. حاضر شو یک ساعت دیگه جلو در خونتون هستم.
    گوشی را قطع کرد.
    - کی بود علی؟
    - حمید بود گفت دارم می یام دنبالت بیریم بیرون
    - باشه برو ولی زود بر گرد.
    - باشه چشم
    حاضر شدم و رفتم جلوی در دیدم حمید با ماشینش امده دنبالم

    - سلام
    - سلام
    - سوار شو بریم دیگه؟
    - تنها هستی حمید
    - نه الان بچه ها هم می یان
    رفتیم جلوتر دیدم 5 تا ماشین غیر از ماشین حمید هستش همه به من سلام دادن من هم سلام دادم.

    بعد همگی رفتیم سمت جاده که پاتوق بچه ها بود خیلی خوش گذشت بچه ها داشتن سیگارو قلیان می کشیدن و چیزهای دیگر به من هم تعارف زدن من هم قبول نکردم بعد از جام بلند شدم و رفتم کنار


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  2. 3 کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. #2
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    رودخانه اخه بوی دود خیلی اذیتم می کرد همین موقع بود که یک دفعه یم توپ افتاد کنارم بعد یک صدا امد.
    - میشه لطفا توپ را بدین
    صدای یک دختر بود نمی دونم چرا یک لحظه خشکم زد.
    - ببخشید میشه اون توپ را بدین
    - بله بفرماید
    - ببخشید به شما که نخورد
    - نه اصلا
    - مرسی خداحافظ
    بعد رفت چه صدای زیبایی داشت نمی دونستم کی بود ولی صداش هنوز تو گوشم بود.
    - علی تو معلوم هست کجایی؟
    - ببخشید حمید اخه بوی دود داشت اذیتم می کرد امدم اینجا
    - باشه حاضر شو که بریم
    سوارماشین شدیم که آن دختر هم که توپ را از من گرفت توی یکی از ماشین ها بود.
    از حمید پرسیدم حمید اون دختر ها هم با ما هستن حمید گفت اره چه طور؟
    - هیچی همین طوری پرسیدم
    بعد همه از هم جداشدیم حمید منو رسوندخونه ساعت 9.30 شده بود مامان خیلی نگران شده بود وقتی که امدم خونه.
    - معلوم هست تو کجایی؟
    - چی شده مگه مامان
    - چی می خواستی بشه ساعت 9.30 شده بعد تو الان می یایی خونه
    - ببخشید دیگه تکرار نمی شه
    بعد رفتم توی اتاقم همش داشتم به اون دختر فکر می کردم نمی دونم چرا تمام فکرم منو مشغول خودش کرده بود
    نمی دونم چه طوری خوابم برد ساعت 5 صبح برای نماز بیدار شدم و بعد دوباره خوایبدم تا ساعت 7 که بیدار شم و برم دانشگاه. راس ساعت 7 بیدار شدم برای اولین بار بود که خودم بیدار شدم.
    بعد پاشدم صبحانه رو خوردم بعد حاضر شدم رفتم دانشگاه. سر کلاس نشستم مثله همیشه خیلی زود رسیده بودم سر کلاس و مثله همیشه صندلی کنار پنچره رو انتخاب کردم و نشستم.
    بچه ها هم همه امدن بعد استاد امد 15 دقیقه از کلاس گذشته بود که در کلاس باز شد.
    خودش بود فکر نمی کردم که اون هم توی کلاس باشه یعنی بود ولی من هیچ وقت دقت نکرده بودم که هست یا نه ولی اون روز نمی دونم چرا دقت کردم شاید به خاطر ان دیدار باشه.
    قلبم تند تند می زد انگار که داره از سینم بیرون می یاد یک حس عجیب و قریبی پیدا کرده بودم نمی دونم چه حسی بود
    - سلام استاد ببخشید دیر شد.
    - سلام برو بشین
    - چشم
    چند لحظه معکس کرد بعد گفت:
    - صندلی خالی نیست
    - چرا هست برو کنار اون پسره بشین
    بعد دیدم داره می یاد سمت من اخه صندلی خالی کنار من بود بعد کنار نشست
    اصلا نمی دونستم که چه کار کنم اصلا حواسم سر کلاس نبود همش داشتم به اون نگاه می کردم
    بعد کلاس تمام شد.
    بعد دیدم همه دوستاش امدن پیشش.
    چند روزی بود که نمی دیمش خیلی فکرم همش پیشه اون بود نمی دونم یک حس قریبی داشتم بهش
    چند روز گذشت اون روز تصمیم گرفتم پیاده از ایستگاه اتوبوس تا دانشگاه رو برم تا این که کنار خیابون نزدیک دانشگاه کنار ماشینش ایستاده بود دیدمش. خیلی خوشحال شدم ولی از طرفی هم می ترسیدم برم کنارش بعد با خودم کلی کلنجار رفتم. اخرش رفتم پیشش.
    - سلام می تونم کمک کنم
    - سلام
    - چی شده مشکلی برای ماشینتون پیش امده
    - اره نمی دونم چرا یک دفعه خاموش شد؟
    - صبر کن ببینم چی شده؟
    اخه کمی به مکانیکی ماشین وارد بودم بعد از چند دقیقه گفتم:
    - لطفا استارت بزن
    استارت زد و بعد ماشین روش شد.


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  4. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #3
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    - مرسی ممنون نمی دوم چه طوری تشکر کنم
    - خواهش می کنم کار نکردم
    در همین حین بود که از دماغش خون امد
    - ببخشید از دماغتون خون می یاد
    دستمال از تو ماشین برداشت و جلوی دماغش گرفت
    - سرتو بالا بگیر نا خون دماغتون بند بیاد
    - مرسی ممنون
    - اگر حالتون خوب نیست برید درمانگاه
    - نه خوبم مرسی . باز ممنون که ماشین رو درست کردین
    - خواهش می کنم
    - خداحافظ
    - خداحافظ
    بعد رفت خیلی دوست داشتم بفهمم چرا از دماغش خون امد با خودم خیلی چیز ها گفتم شاید به خاطر افتاب بود بعد دیدم اصلا هوا افتابی نیست فکر های مختلفی تو ذهنم بود . بعد با خودم گفتم علی فردا سر کلاس ازش بپرس چی شده و چرا از داماغش خون امد.
    در همین موقعه بود که حمید زد به شونم.
    - سلا علی کجایی تو باغ نیستی
    - دیونه ترسیدم
    - اخی تو فکر بودی کجا بودی راستشو بگو بینم
    این حرف را با نیش خند زد
    - سلام همینجا بودم کجا باید باشم
    - اخه تو باغ نبودی علیکه سلام
    - بودم خیلی خوب هم بودم
    - باشه بریم کلاس که دیر شد.
    بعد سر کلاس رفتیم خیلی دوست داشتم زود امروز تمام بشه تا فردا بیاد
    کلاس تمام شد
    حمید دوباره گفت:
    - علی راستشو بگو چی شده
    - هیچی حمید
    بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم :
    - حمید اون دختره که ماشین ریو داره رو می شناسی؟
    - اره چه طور؟
    - می دونی اسمش چیه؟
    - علی راستشو بگو چی شده نکنه............
    - نکنه چی؟
    - چشات داره داد می زنه ناقلا
    - نا بابا اخه امروز ماشینش خراب شد براش درست کردم در همین موقع بود که از دماغش خون امد.
    - واقعا
    - اره، حالا میگی اسمش چیه؟
    - اسمش ملودی است
    همین موقع بود که دوستای حمید ، حمید رو صدا کردن بعد حمید هم رفت من هم رفتم خونه تو راه همش داشتم به این فکر می کردم که اوین اسم واقعا به چهره و صدای زیبای اون می خورد تو راه همش می گفتم ملودی.
    بعد رسیدم خونه توی خونه با خودم کلی حرف زدم که فردا چه جوری باهاش حرف بزنم که فردا چه جوری باهاش حرف بزنم.
    بعد انقدر فکر کردم که خوابم برد.
    - علی .....علی ..... علی ..... بیدارشو ساعت 8 مگه نمی ری دانشگاه
    بعد بیدار شدم
    - وای دیر شد.
    سریع حاضر شدم و بهترین لباسمو پوشیدم و بعد به مامان گفتم مامان سویچ ماشین را بابا با خودش خودش برده مامان گفت نه گفتم خوب پس من می برم.
    مامان گفت ببر فقط مواظب باش.
    سریع رفتم تا زود برسم سر کلاس وقتی رفتم دیدم نیومده بعد گفتم حتما دیر می یاد خیلی صبر کردم کلاس تمام شده بود.


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  6. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #4
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    با خودم گفتم که چرا نیومده؟ ...چرا؟.... نکنه مشکلی براش پیش امده کلی فکر کردم با خودم من فقط همان یک کلاس را داشتم امروز ولی تو دانشگاه بودم گفتم شاید بیاد ساعت 4 بود هنوز خبری از ملودی بود.
    بعد تلفنم زنگ خرد مامان بود .
    - سلام تو کجایی چرا نمی یایی؟
    - سلام دارم میام نگران نباش
    بعد گوشی را قطع کردم . بعد رفتم خونه.
    وقتی داشتم رانندگی می کردم اصلا حواسم به رانندگی نبود و همش داشتم به ملودی فکر می کردم تا این که رسیدم در خونه.
    یک هفته گذشته بوده اصلا نمی توانستم طاقت بیارم خیلی می خواستم بودنم ملودی کجاست .
    در همین موقع توی دانشگاه حمید رو دیدم و بهش گفتم که:
    - خبری از ملودی نداری گفت نه ندارم چی شده مگه علی؟
    - هیچی نشوده چیزی نیست.
    بعد رفتم پیش بهترین دوست ملودی
    - سلام ستاره خانم
    - سلام
    - ببخشید شما از ملودی خانم خبری نداری؟
    - چرا رفته مسافرت
    - مسافرت؟
    - بله
    - کی می یاد؟
    - نمی دونم چیزی به من نگفته؟
    - مرسی ممنون ببخشید مزاهم شدم
    - خواهش می کنم خدانگهدار
    - خدانگهدار
    خدارو شکر که مشکلی برای پیش نیوده خیلی نگران شده بودم. حالا خیالم راحت شده بود ولی باز دلشوره داشتم نمی دونم یک حسی به من می گفت دوست ملودی به من دروغ گفته خیلی دوست داشتم یک خبری از ملودی داشته باشم ولی ....
    یک ماه شده بود که از ملودی خبری نداشتم خیلی ناراحت بودم اون روز خیلی ناراحت بودم برای همین برای نماز ظهر رفتم مسجد و انجا نماز خواندم و دعا کردم وبعد رفتم خونه مامان داشت گریه می کرد اصلا حالش خوب نبود.
    - چی شده مامان چرا گریه می کنی ؟
    همین طوری که گریه می کرد گفت: پوریا ........پوریا
    - گفتم پوریا چی شده؟
    - پوریا بیمارستان
    - چی پوریا بیمارستانه اخه چرا ؟
    پوریا پسر خاله منه و همچنین بردار شیری منه .
    - کدوم بیمارستان ؟
    - بیمارستان...........
    - پس زود باش بریم مامان
    - بابا داره می یاد بعد می ریم
    - نه من می رم تا شما و بابا بیان
    سریع از خونه امدم بیرون یک تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان اونجا توی حیاط دختر خاله ام را دیدم که داشت گریه می کرد گفتم :
    - عاطفه پوریا کجاست؟
    - اتاق عمل
    - چی اتاق عمل؟
    - اره
    خیلی داشت گریه می کرد نا خداگاه بقلش کردم و شروع کرد به گریه کردن من تا حالا انقدر با عاطفه راحت نبودم ولی نمی تونستم ببینم داره گریه می کنه انقدر بد گریه می کرد که حالش بد شد.
    چند دقیقه که گذشت و اروم شد
    - مرسی علی
    - اروم شدی عاطفه
    - اره
    - بریم بالا عاطفه
    - بریم
    اونجا خاله ام و شوهر خاله ام جلوی اتاق عمل نشسته بودن در همین موقع دکتر از اتاق عمل امد بیرون
    رقتم جلوگفتم:
    - دکتر پوریا چه طوره ؟
    - - به خدا توکل کن جوان
    - گفتم یعنی چی؟
    - ما همه تلاش خودمان را کردیم بقیش با خداست
    بعد دکتر رفت
    چند دقیقه بعد پوریا را اوردن بیرون اصلا پوریا ان پوریایی که فکر می کردم نبود
    پوریا خیلی اروم بود دقیقا مثله خودم ولی نمی دونم چرا این طوری شد.
    پوریا را برد بخشicu همین موقع بود که پلیس امد و چند سوال از شوهر خاله ام کرد من اون هم جواب می داد من اصلا حواسم پیش اونها نبود همه حواسم پیش پوریا مه اونجا خوابیده بود و عاطفه که داشت همش گریه می کرد عاطفه از من 3 سال کوچمتر بود من عاطفه رو مثله خواهرم دوست داشتم و نمی تونستم ببینم این طوری گریه می کنه.
    در همین موقع حمید به من زنگ زد
    - سلام
    - سلام تو کجایی چرا نیودی کلاس؟
    - پوریا تصادف کرده الان هم بیمارستانم
    حمید خیلی ناراحت شد اخه پوریا و حمید 2 ،3 بار با هم کل کل کرده بودن و حمید هم همش کم اورده بود به خاطر همین موضوع اون هم خیلی ناراحت شد
    - باشه پس من برات جزوه ها رو می یارم نگران نباش
    - مرسی حمید شما خیلی دوست خوبی هستی
    - علی از ملودی هنوز خیری نداری؟
    - نه مگه تو می دونی کجاست؟
    - نه از دوستاش پرسیدم اون ها هم گفتن چند روزه گوشش رو خاموش کرده و هیچ کس خبری نداره
    خیلی دل شوره داشتم هم برای ملودی هم برای پوریا
    - باشه حمید خبری شد به م بگو خدانگهدار
    - باشه خدانگهدار
    3 روز بود که تو بیمارستان کنار پوریا بودم اصلا خونه نرفته بودم
    - علی


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  8. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #5
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    - بله خاله
    - برو خونه کمی استراحت کن پسرم

    - نه خاله تا پوریا بهوش نیاد نمی رم

    - اخه.........

    - اخه نداره اصلا می رم حیاط تا حالو هوام عوض شه بعد مییام بالا

    - باشه برو پسرم

    بعد رفتم حیاط خیلی حالم بد بود از یک طرف از ملودی خبر نداشتم از یک طرف هم پوریا

    همین موقع بود که یکی شبیه ملودی را توی حیاط دیدم

    - چی؟ یعنی خودشه اون ملودیه

    بعد یک لحظه گم شد

    هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم حس عجیبی داشتم همش فکر می کردم ملودی رو دیدم و حس می کرم خیلی حس عجیبی داشتم

    نمی دونم چرا این طوری شده بودم

    مثله احنق ها همه حیاط بیمارستان را این و ان ور می رفتم احساسم نسبت بهش قوی تر شده بود نمی دونم چرا خیلی زیاد حسش می کردم و حس می کردم که کناره منه و داره منو می بینه ولی من نمی بینمش



    در همین موقع بود که گوشیم زنگ خورد:

    - بله

    - زود بیا بالا علی.

    - عاطفه چی شده؟

    - زود بیا بالا علی خواهش می کنم

    عاطفه بود داشت گریه می کرد سریع رفتم بالا نمی دونم چه طور رفتم بالا

    - چی شده ؟

    - دکتر ها می گن حالش خیلی بده مامان هم رفته من تنها بودم گفتم به تو بگم بیایی بالا

    در همین موقع بود که دکتر امد

    - چی شده دکتر من سر خاله پوریا هستم

    - باید دوباره عمل بشه؟

    - چی چرا؟

    - یک لخته خون هنوز تو سرش هست که خیلی خطر ناکه به پدر و مادرش بگید سریع بیان باید سریع عمل بشه

    در همین موقع شوهر خاله ام امد با دکتر شروع به حرف زدن کرد. من هم داشتم از پشت شیشه پوریا را نگاه می کردم

    عاطفه هم گریه می کرد. عاطفه خیلی پوریا رو دوست داشت به خاطر همین خیلی بی تابی می کرد.

    اونها خیلی با هم خوب بودن همه خانواده به خواهری و برادری این دو تا حسادت می کردند.

    یک لحظه یک حس خاصی پیدا کردم انگار ملودی کنارمه دور و اطرافم را نگاه کردم نه ملودی نبود ولی حس کردم که کنارمه. خیلی نگارنه ملودی بودم. یک جوری شده بودم نمی دونم چرا این طوری شده بودم.

    همین موقع بود که حمید امد:

    - سلام

    - سلام

    - خوبی علی؟

    - اره

    همین موقع بود که حمید عاطفه رو دید و یک دفعه جا خورد

    - سلام خانم

    - سلام

    حمید از من اروم پرسید:

    - این خانم چه نسبتی با شما داره؟

    - خواهر پوریاست.

    - اهان

    - عاطفه

    - به

    - من می رم پایین الان می یام

    - باشه علی

    - هر چی شد زنگ بزن من با حمید پایین هستم

    - باشه علی

    بعد با حمید رفتیم تو حیاط

    - علی چی شده ؟

    - حمید یک چیزی می گم ولی نخند خواهش می کنم

    - چی شده؟

    - من ملودی را حس می کنم انگار اینجاست

    - یعنی چی ؟

    - فکر می کنم تو بیمارستانه تا الان چند بار اینطوری شدم نمی دونم چرا این طوری شدم همش حس می کنم کنارمه و یا حتی یک بار دیدمش

    - حمید با لبخند گفت: تو عاشق شدی پسر

    - چی می گی؟ این حرف را با لخند زدم

    - راست می گم

    اره شاید حق با حمید بود ولی من نمی خواستم باور کنم من عاشق ملودی شده بودم ولی چه طوری نمی دونم ولی هر چی بود بد جور دنباله ملودی می گشتم که بهش بگم عاشقت هستم ولی نمی دونستم کجاست و همه جا دنبالش می گشتم تا پیداشت کنم و بگم عاشقت هستم ولی...........

    یک پسری که توی یک خانواده مذهبی است عاشق یک دختری شده بود که توی یک خانواده مسیحی بود خیلی جالب بود و خودم هم جا می خوردم وقتی بهاین موضوع فکر می کردم.


    نمی دونم حمیدکی رفت اصلا حالم خوب نبود در همین موقع عاطفه زنگ زد:

    - چی شده ؟

    - اوردنش بیرون الان تو بخشه

    - باشه الان می یام راستی من یک سر می رم خونه بعد می یام

    - میشه منو هم برسونی خونه

    - اره بیا پایین

    بعد عاطفه امد پایین

    یک تاکسی گرفتم اون را رسوندم خونه و بعد خودم هم رفتم خونه بعد رفتم یک دوش گرفتم هنوز داتم به حرف های حمید فکر می کردم که گفت:تو عاشق شدی

    کمی که بهتر شدم دوباره رفتم بیمارستان در همین موقع اذان زد رفتم تو نماز خانه بیمارستان نمازم را خواندم و کمی دعا کردم بعد از نماز خانه امدم بیرون و تو حیاط نماز خانه داشتم قران می خواندم که یک دفعه یک صدایی زیبا را شنیدم که داشت دعا می خواند و گریه می کرد سعی کردم که صدای را پیدا کنم


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  10. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #6
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    صدا را پیدا کردم از پشت یک درخت می امد. نمی دونم چرا دوباره ان حس عجیب به سراغ امده بود قلبم داشت می امد تو دهنم دست و پام را گم کرده بودم نمی دونم چرا این طوری شده بودم
    سعی کردم خودم را ارام کنم بعد از چند لحظه امدم کنار درخت نشستم و گفتم :
    - چرا گریه می کنی؟ برای یکی از بستگانتات مشکلی پیش امده؟
    - چیزی نیست؟
    - اگر کاری از من بر می اید انجام بدهم بگوید خوشحال می شوم به شما کمک کنم .
    - نه مرسی از هیچ کسی کاری بر نمی اید
    در همین موقع از پشت درخت امد بیرون نگاهم به نگاهش خورد داشتم گیج می شدم نمی دونستم چیزی را که می بینم خودشه یا این که نه
    ولی خوردش بود ملودی بود هیچ وقت فکر نمی کردم که این طوری دوباره ملودی را ببینم
    - ملودی تو... اینجا ..... چه کار می کنی هان
    سریع رفت اصلا نفهمیدم چه جوری رفت و لی سریع رفت
    دنبالیش دویدم نمی دونم ملودی ............ ملودی .............. صبر کن کارت دارم
    - من با تو کار ندارم
    یک دفعه افتاد
    - چی شد؟ خوبی؟
    - همش تقصیره تو بود که افتادم
    - باشه قبول ولی چرا از من فرار می کنی؟
    - چون نمی خواهم ببینمت
    - اخه چرا؟
    همین موقع بود که مادرش امد و ملودی را برد
    اصلا حالم خوب نبود نمی دونستم چه کار کنم همین طوری توی حیاط گیچ می زدم
    - ملودی اخه اینجا چه کار می کنیه نکنه مشکلی داره اخه چرا اینطوری با من رفت کرد ؟
    همیش داشتم با خودم حرف می زدم نمی دونم چرا این طوری شده بودم و چرا های مختلفی تو مغزم بود که هیچ یک جواب نداشت اصلا نمی دونستم چه کار دارم می کنم
    درهمین حین بابا به گوشیم زنگ زد:
    - سلام علی
    - سلام بابا
    - بیا خونه
    - چرا؟
    - بیا خونه خواهرت تنهاست امشب من و مامانت می خوام بیام بیمارستان
    - چشم الان حرکت می کنم
    رفتم خونه بعد باباو مامان رفتن بیمارستان زهرا هم خواب بود من هم رفتم تو اتاقم و داشتم فکر می کردم به ملودی خیلی حالم بد بود نمی دونستم چه کار باید می کردم حسی که به ملودی پیدا کرده بودم یک حسی بود که نمی توانستم با کسی در می یان بزارم حتی حمید.
    فقط به پوریا می توانستم بگم که اون هم این طوری تو بیمارستان بود از طرفی دلم برای پوریا تنگ شده بود از طرفی هم به خاطر ملودی نگران بودم اشکم همین طوری سررازیر شد اصلا نمی توانستم کنترلش کنم
    برای این که ارام شم رفتم وضو گرفتم و نماز شب خواندم و با خدا درد دل کردم و دردم را با اون در میان گذاشتم و ارام شدم
    کناره سجاده خوابم برد ولی یک دفعه از خواب بیدار شدم
    بعد پاشدم صبحانه را حاضر کردم و نمازم را خواندم بعد زهرا را بیدار کردم و صبحانه زهرا را دادم و بعد رفت سوار سرویس مدررسه شد و رفت
    بعد از رفتن زهرا بابا و مامان هم امدن
    - سلام
    - سلام علی زهرا رفت؟
    - بله رفت مامان صبحانه خورد و رفت از پوریا چه خبر؟
    - خبری نیست هنوز همان طوریه فرقی نکرده
    - من می رم بیمارستان
    - مگه دانشگاه نداری این ترم که وت اصلا دانشگاه نرفتی
    - مامان می رم دانشگاه تازه پوریا واجب تره
    به خاطر پوریا نبود که می خواستم برم بلکه به خاطر ملودی بود که داشتم می رفتم بیمارستان. رسیدم بیمارستان همان موقع بود که دوباره تو حیاط بیمارستان دیدمش
    - سلام ملودی
    - علی تویی؟ چرا دست از سره من بر نمی داری اصلا از کجا فهمیدی که من اینجام
    - اولا سلام
    - سلام ببخشید
    - راستیش به صورت اتفاقی شما را دیدم.
    - پسر خاله من تثادف کرده و الان هم تو بخش icu بستریه
    - واقعا متاسفم
    - نمی خوای بگی چرا اینجایی؟
    - نه نمی گم
    بعد دوباره رفت
    - ملودی لچ بازی نکن خواهش می کنم بگو؟
    بعد مادرش امد و ملودی را باخودش برد
    همان روز نزدیک ظهر دیگه طاقت نیاوردم و رفتم دنبال ملودی
    یک جا ایستادم تا مادرش را ببینم خیلی طول کشید ولی بعد از 4 ساعت بلاخره مادرش را دیدم و دنبالش کردم نمی دونم چرا انقدر دل شوره داشتن هر چی نزدیک تر می شدم به ملودی دلم بیشتر شور می زد یک دفعه فهمیدم این بخشی که مامان ملودی داره می ره بخش سرطانی ها است خیلی شوکه شده بودم اصلا باورم نمی شد دست و پام داشت می لرزید بدم یخ شده بود نمی دونم چرا این طوری شده بودم بعد مامان ملودی را دیدم که رفت توی یک اتاق از کنار در توی اتاق را دیدم ملودی بود اره خودش بود ولی چرا اینجا ؟ چرا این طوری شده بود ؟
    نمی دونم چرا یک دفعه نفس کم اوردم و سریع از انجا امدم بیرون تمام بدنم یخ زده بود نفسم بالا نمی امد داشتم دیونه می شدم اصلا نمی دونم چه کار باید می کردم در همین موقع بود که عاطفه با حمید امدن
    کنار درخت افتاده بودم اصلا حالم خوب نبود نمی دونم چم شده بود
    حمید بلندم کرد و برد اوژانس و اونجا هم بهم سرم زدن تا حالم کمی جا بیاد
    - علی جان خوبی ؟ منم عاطفه؟
    - علی من هم حمید هستم خوبی؟ اخه چرا این طوری شدی
    - هیچی نیست خوبم
    - چی شده علی؟
    - هیچی حمید
    - نمی خوای بگی
    - اخه هیچی نشده نمی دونم چرا فقط فشارم افتاد همین
    - باشه نگو
    سرم که تمام شد حاله من هم جا امد بعد من را بردن خونه حمید کنارم بود عاطفه هم پیشه مامان بود


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  12. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  13. #7
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض


    و داشت گریه می کرد.

    - عاطفه .......... عاطفه ؟

    - بله علی

    - پوریا چه طوره؟

    - هنوز همان طوریه فرقی نکرده

    اصلا حالم خوب نبود

    حمید به عاطفه اشاره کرد که بره از اتاق بیرون عاطفه هم رفت

    - علی نمی خوای حرف بزنی؟

    - حمید

    - بله

    - چیزی که می گم را قول میدی به کسی نگی

    - اخه مگه تو این 3 سال که با هم بودیم چیزی به من گفتی که من به کسی بگم

    - نه ولی......

    - ولی چی؟

    - این فرق داره نباید کسی بدونه

    - بگو چی شده علی خواهش می کنم من دارم عصبی می شم اتفاقی افتاده

    - ملودی را تو بیمارستان تو قسمت سرطانی ها دیدم

    - چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی مگی ؟؟؟ دروغ نگو تو مطمئنی خود ملودی بوده؟؟؟؟

    - 1 هفته پیش تو حیاط بیمارستان دیدمش بعد 2 بار دیگه هم تو حیاط بیمارستان

    - از کجا فهمیدی تو قسمت سرطانی ها بستریه ؟

    - امروز ظهر توی حیاط منتظر مامانش شدم بعد دنبالش کردم و فهمیدم .....

    - علی چی می گی؟؟؟؟؟؟؟ملودی که دختر شاد و سر حالی بود اخه چه طوری!!!

    - حمید تو نمی دونی دارم داغون می شم حمید من عاشق ملودی شدم از ظهر تا الان دارم داغون می شم پس چرا من یک دفعه این طوری شدم هان!!!

    - علی چه کار می خواهی بکنی حالا

    - حالم که بهتر شد می رم پیشش

    این را به حمید گفتم بعد از 2 روز که حالم بهتر شد رفتم بیمارستان البته تنها بعد رفتم پیش ملودی

    - سلام ملودی

    وقتی ملودی من رادید خیلی تعجب کرد بعد گفت:

    - اینجا چه کار می کنی ؟ از کجا فهمیدی که ....

    وسط حرفش پریدم و گفتم:

    - چرا چیزی نگفتی که اینجایی می دونی که من 2 ماه است که دنبال تو هستم ولی انگار نه انگار؟

    در همین موقع صمیمی ترین دوست ملودی ستاره امد وقتی دیدمش رفتم جلو و گفتم|:

    - ملودی رفته سفر اره؟

    بعد اشاره کردم به ملودی.

    بلند این را گفتم.

    - علی چرا داد می زنی من گفتم این را به تو بگه

    - چرا ملودی؟ من که عاشق تو عستم اخه چرا با من این کارو کردی؟

    ملودی مکسی کرد و نشست رو صندلی که کنارش بود

    - چی می گی علی؟

    - اره من عاشق تو هستم از همان روز اولی که دیدمت یک حس قریبی به تو داشتم ولی تو ..........

    حرفم را خوردم بعد رفتم کنار پنچره و به بیرون نگاه کردم

    ملودی امد کنارم و به ارامی گفت:

    - علی چرا این حرف را زدی؟ تو می دونی من چه مریضی دارم نه نمی دونی من سرطان خون دارم به خاطر همینه که اینجام. اره من به ستاره گفتم که نگه اینجا هستم اخه نمی خواستم تو بفهمی که اینجا هستم .

    بعد یک سکوت به وجود امد ستاره هم رفت بیرون سکوت خیلی بدی بود

    گوشیم زنگ خورد:

    - سلام

    - سلام علی زود بیا اینجا چی شده مامان اتفاقی افتاده

    - نه فقط پوریا به هوش امده زود بیا

    - چی پوریا به هوش امده راست می گی مامان

    - اره

    بعد گوشی راقطع کردم


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  14. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #8
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    - چی شده علی؟
    - ملودی پوریا به هوش امد
    - چه قدر خوب
    - می دونی غیر از این که ما پسر خاله هستیم برادر های شیری هم هستیم
    - واقعا
    - اره پس زود برو
    - باشه ولی.....
    - ولی چی؟
    مکسی کردم و گفتم میشه شمارتو بدی داشته باشم
    ملودی خندید و گفت: اره
    بعد از ستاره یک ورق گرفت و شمارشو نوشت خیلی خوشحال شدم اخه هم ملودی را پیدا کرده بودم و هم پوریا به هوش امده بود شماره را که گرفتم سریع رفتم پیش پوریا همه دورش جمع شده بودن
    - پوریا
    - علی
    رفتم تو بقلش کردم خیلی خوشحال بودم اخه پوریا حالش خوب بود فقط پاش شکسته بود که اون هم چیزی نبود زود خوب می شود.
    ئر همین موقع بود که پرستارو دکتر امدن
    - چه خبر اینجا مثلا بیمارستانه تازه بیمار تازه به هوش امده بعد شما این طوری دورش کردید
    بعد همه رفتن بیرون از اتاق من هم امدم بیرون.
    عاطفه امد جلو و گفت:
    - علی می توانم باهات صحبت کنم
    - اره حتما عاطفه
    هیچ وقت عاطفه رو این طوری ندیده بودم نمی دونستم چی شده بود به خاطر همین گفتم : چی شده عاطفه مشکلی داری پوریا م دیگه حالش خوبه خدارو شکر به هوش امده ولی انگار تو خوشحال نیست
    سرشو انداخت پایین و گفت و چادرشو درست کرد و بعد گفت میشه بریم پایین با هم صحبت کنیم
    - اره بریم
    - توی حیاط امدیم و بعد من گفتم چی شده بگو ؟
    - علی تو خوب من را می شناسی و می دونی که چه ج.ر دختری هستم ولی....
    - ولی چی؟
    - دوستت حمید از من خواستگلری کرده
    - چی حمید از تو....
    خیلی عصبی شدم پاشودم برم پیشش که عاطفه دستمو گرفت و گفت:
    - صبر ک بشین کارت دارم علی من نمی دونم ولی می خواستم اگر اجازه بدی یک مدت باهاش صحبت کنم و بینم چی میگه نمی خوام فعلا کسی از این موضوغ خبر داشته باشه. من می دونم ما به درد هم نمی خوریم ولی باید خوردم بهش بگم
    - عاطفه می دونی من حمید را خوب می شناسم اون از ان پسرهایی است که تا حالا 10 تا یا بیشتر دوست دختر داشته. نمی خواهم به تو هم ضربه بزنم می دونی که مثل زهرا تو رو دوست دارم نمی خوام اذیتت کنم.
    - می دونم به خاطر همین به تو گفتم علی نمی خوام کسی چیزی بدونه فقط می خوام تو بدونی.
    - باشه ولی...... یک سکوتی کردم و گفتم: پس باید با یکی اشنات کنم اون حمید را بیشتر از من می شناسه و بیشتر می توانه به تو کمک کنه.
    فردا صبح رفتم دنبال عاطفه و بعد عاطفه رفت یک دسته گل خرید و بعد با هم رفتیم بیمارستان
    - علی اینجا که بیمارستانی است که پوریا هستش چرا اینجا امدیم هان .
    - نترس پیش پوریا نمی ریم. ان کسی که باید باهاش صحبت کنی اینجاست
    بعد رفتیم پیش ملودی من شب گذشته باهاش صحبت کرده بودم و همه چیز را گفته بودم کهحمید به عاطفه چی گفته اون هم قبول کرد با عاطفه حرف بزنه.
    - سلام
    - سلام علی ......سلام عاطفه جون..........من ملودی هستم
    - سلام ملودی خانم
    عاطفه یک نگاهی به من کرد
    - عاطفه ملودی همان کسی است که می تواند به تو کمک کند
    - عاطفه جان چی می خواهی در مورد حمید بدانی
    - هر چی که می دونی
    - پس طاغت شنیدن داری
    عاطفه یک مکسی کرد و به ارامی اب دهان خود را قورت داد و گفت: اره
    - من حمید را از ترم دوم دانگاه می شناسم اون پسری هست که با همه دختر های دانشگاه دوست هستش هیچ دختر نیست که قبلا باهاش دوست نباشه


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  16. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  17. #9
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    - خوب این که نشود دلیل در مورد خانوادش چی می دونی
    ملودی یک نگاهی به من کرد و گفت:
    - عاطفه اون از یک خانواده خیلی پایینی است. خونه اش کناره راه اهن هستش و در بدترین نقطه انجا زندگی می کنند پدر و مادرش هر دو مواد فروش هستن خودش مه یک زمانی مواد می فروخت ولی الان این کارو نمی کنه ولی بجاش تو کار فروش قرص هستش. و قرص و مشروبات الکلی مهمانی های بچه ها تامین می کنه و بعضی وقت ها هم جا برای مهمانی بچه ها پیدا می کنه و از این راه پول زیادی بدست اورده
    وقتی عاطفه این حرف ها رو از ملودی شنید از هوش رفتو روی زمین افتاد من هم رفتم پرستار را صدا کردم و روی تختی که تو اتاق ملودی بود گذاشتم و پرستار هم بهش سرم زد
    من هم از شنیدن حرف هایی که ملودی می زد خیلی تعجب کرده بودم و زبانم بند امده بود
    - ملودی تو این ها رو از کجا می دونی ؟
    - من یک زمانی دوست حمید بودم و اون را هم خیلی دوست داشتم تا این که یک روز تصمیم گرفتم بفهمم این پسر کیه و چه کاره است. یک روز از ستاره یک حرفی را شنیدم که اصلا تو مخم نمی رفت به خاطر همین رفتم در بارش تحقیق کردم و فهمیدم اصلا حمید کی هست و چه کار می کنه/
    - ولی من هیچی در بارش نمی دونستم
    - اره می دونم چون حمید وقتی تو رو می دید یاد برادرش که فوت کرده بود می افتاد به خاطر همین با تو خوب بود تازه هرگز از تو بد نمی گفت و حتی به خاطر تو ب بچه ها دوا می کرد.
    - علی .........علی
    - بله عاطفه خوبی؟
    - من کجام ؟
    - تو بیمارستان فشارت افتاد بهت سرم زدن
    - ملودی
    - بله عاطفه
    - مرسی که به من همه چی را گفتی علی برم پیش پوریا
    - باشه بزار حالت بهتر بشه می ریم
    - نه الان بریم
    از ملودی خداحافظی کردیم بعد رفتیم پیش پوریا وقتی اونجا بودیم عاطفه همش تو خودش بود اصلا حواسش نبود نمی دونم باید چه کار می کردم
    خودش می خواست در باره حمید بدونه همش با خودم می گفتم نکنه اشتباه کردم و همش خودمو سر زنش می کردم.
    پرستار امد و گفت فردا پوریا مرخص می شه خیلی خوشحال شدم ولی عاطفه انگار اصلا اینجا نبود.
    اروم با دستم بهش زدم و گفتم :
    - کجایی؟ فردا پوریا مرخص میشه
    - چی علی؟
    - می گم فردا پوریا می یاد خونه
    - اهان ...خوبه ........ خدارو شکر
    - اصلا معلوم هست چیته؟
    - خوبم
    فردا صبح با شوهر خاله ام امدیم بیمارستان و کار های پوریا را انجام دادیم و پوریا رو بردیم خونه
    3 روز گذشت و این مدت اصلا از ملودی خبر نداشتم به خاطر همین تصمیم گرفتم برم بیمارستان وقتی رفتم توی اتاق دیدم ملودی نیست و وسائلش هم نیست خیلی نگران شدم با عجله از اتاق امدم بیرون
    - علی ........ علی ........ علی
    - ملودی کجایی؟ چرا لباس پوشیدی؟
    - دکتر گفته که می توانم برم خونه
    - اهان ....... خداروشکر
    - تنها هستی ؟ مامان نیومده
    - نه نیستم ستاره امده مامان هم کار داشت
    - باشه
    - ماشین دارید
    - نه
    - پس من می برمتون
    - نه مزاهم نمیشیم
    - این را نگو
    - سلام علی
    - سلام ستاره ............خوب بریم دیگه
    سوار ماشین شدیم ملودی جلو نشست ستاره هم پشت نشست توی راه اصلا حرف زیادی نزدیم ملودی از من پرید عاطفه چه طوره؟
    من هم گفتم اصلا خوب نیست همش تو خودشه و اصلا معلوم نیست چه کار می کنه؟
    می دونم من هم وقتی فهمیدم همین طوری شدم باید فرصت بیدن بهش من هم گفتم باشه
    رسیدم خونه ملودی از هم خداحافظی کردیم و انها از ماشین پیاده شدن و رفتن داخل خانه.


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  18. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #10
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    کمی که گذشت من مه خونه رسیدم ملودی به من مسیج زد و گفت: مرسی که ما رو رسوندی نمی دونم چه طوری جبران کنم
    من هم در جواب گفتم : کاری نکردم . راستی چرا رفتی خونه؟
    در جواب گفت: دکتر گفت برو خونه فقط برای شیمی درمانی باید برم بیمارستان
    توی این مدت ملودی به خاطر شیمی درمانی خیلی لاغر و شکسته شده بود خیلی دوست داشتم که هر چه زودتر حالش خوب بشه و بشه همان ملودی قبل
    اون شب بهش مسیچ دادم: حالت خوبه ملودی جان؟
    در جواب گفت:اره خوبم ستاره الان رفت من هم تو اتاقم هستم و دارم نقاشی می کشم
    من هم در جوابش گفتم: می بهت زنگ بزنم
    هیچ جوابی نداد خیلی صبر کردم ولی باز هم جواب نداد بعد زنگ زدم
    - سلام
    - سلام علی هستم
    - سلام علی شناختم
    - چرا جواب ندادی
    - اخه.......
    - باشه ببخشید زنگ زدم خدان......
    - نه نه نه صبر کن
    - بله
    - می خوام باهات حرف بزنم
    - واقعا
    - اره
    - می خوام در مورد خودم بهت بگم
    - باشه
    - خوب می دونی خانه ما کجاست
    - اره
    - بزار حرف بزنم
    - چشم ببخشید
    - مادر و پدر من هر دو مهندس هستن و تو کارخانه کارمی کنند من هم تک فرزند هستم و می دونی که من مسیحی هستم و همیشه تنها هستم و تنها سرگرمم نقاشی و زدن پیانو است
    - خوب خوبه .......این را می دونم که شما مسلمان نیستی
    - از کجا؟
    - از کتابی که تو بیمارستان کنارت بود و از حمید هم شنیده بودم
    - چرا بهم نگفتی؟
    - چی بگم مگه فرقی می کنه شما مسلمان باشی یا مسیحی از دو ما یک خدا داریم و لیهر یک به شکل خاصی میشناسیمش
    - مرسی که این را گفتی ............ راستی بابام الان موهامو از ته زد الان کجل شدم
    - چرا بابا این کارو کرد
    - اخه موهام داشت می ریخت تازه اگر الان نمی زد 2 یا 3 روزه دیگه همش به خاطر شیمی درمانی می ریخت
    - ملودی
    - بله
    - این صدای چیه؟
    - راستش الان کنار پیانو نشستم و دستم رویه کیبور پیانو هستش
    - واقعا
    - اره
    - میشه بزنی؟
    - واقعا
    - اره
    بعد شروع کرد به زدن پیانو خیلی زیبا پیانو می زد اصلا نفهمیدم 1 ساعت گذشته محوزدن پیانو ملودی شده بودم
    - علی ......... علی
    - بله
    - کجایی؟
    - همینجا خیلی زیبا بود ملودی جان مرسی گلم تا حالا این اهنگ را نشنیده بودم
    - مرسی علی اخ
    - چی شد؟
    - هواسم نبود تو با موبایل زنگ زدی
    - خوب که چی؟
    - پول موبایلت
    - اشکال نداره مهم نیست خودتو ناراحت نکن
    - باشه علی بهتره من برم شما هم دیگه زیاد صحبت نکن
    - باشه
    - خدانگهدار
    - خدانگهدار


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  20. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/