فصل چهارم
قسمت 1
صبح روز جمعه چهاردهم اردیبهشت بودکه با مادرم راهی بهشت زهرا شدم. طبق معمول به سر خاک نازیلا رفتم تا فاتحه ای بخوانم و احتمالأ کسی را در آن حوا لی پیدا کنم. وقتی که از دور چشمم به چند نفری افتاد، از شادی تقریبأ دوان دوان به آن سو رفتم. قدری که از مادرم فاصله گرفتم،صدای فریادش را شنیدم که می گفت:«صبرکن، عجله نکن. این طوری همه چیزو خراب می کنی. باید آشنایی ما اتفاقی باشه، نه عمدی!»
با شنیدن حرف های مادرم کمی از سرعتم کاستم تا بهم برسد. حقیقتأ درست می گفت. باید یک جوری سر حرف را با آنها باز می کردم. در چنین وضعیتی، نمی تو انستم یکباره از آنها بازپرسی کنم. قطعأ از دستم عصبانی می شدند وکمکی نمی کردند. رو به مادرم کردم وگفتم:«حالا به چه بهانه ای سر حرفی با اونها باز کنیم ؟ »
در نهایت خونسردی شانه ها را بالا اند اخت وگفت: «فکر شو نکن. یه جوری می شه دیگه. خود تو به مشیت الهی بسپار. این حرفیه که تو به من یاد داده ی. توکه تا این جا دنبال قضیه اومده ی، خدا دست رد به سینه ت نمی زنه. آروم باش و سعی کن قیافه ات ملتهب نباشه.»
نفسی عمیقی کشیدم و با اضطراب به راه افتا دم. چهار زن و دو مرد برسر مزار نازیلا بودند. مادرم پیشنهادکرد که اول از همه طبق روال معمول فاتحه ای برای نازیلا بخوانیم. من هم دقیقأ به همین قصد به سنگ قبر نزدیک شدم و قبل از این که چهره کسی را تشخیص دهم، با مادرم مشغول خواندن دعا شدیم.
به محض این که دعایم تمام شد و سرم را برای سلام و احوالپرسی بالا کردم، زنی هم سن وسال مادرم آن چنان با بهت فریاد کشید: «نازی!»که بند دلم پاره شد. یک آن گیج و مبهوت در چشمان شفاف مادرم خیره شدم و منتظرکسب تکلیف ماندم. نمی دانستم چرا چنین اتفاقی افتاده.
مادرم با چشمان تسلی بخشش مرا به سکوت دعوت کرد و رو به زن گفت: «سلام، مادر. الهی که هیچ کس داغ اولاد نبینه. نازیلا دختر شما بوده؟»
زن همان طور که خیره و حیرت زده چشم از من بر نمی داشت، بدون این که جوابی به مادرم بدهد، به آرامی با دستش صورتم را لمس کرد و مجددأگفت: «یا امیرالمؤمنین! معجزه شده ! خدای من، نازیلا چه طور ممکنه که تو. ...تو...»
دیگر حرفی نزد، چون در یک آن نقش زمین شد. بقیه همراهانش خیره چشم به من دوخته بودند وبا وحشت آب دهانشان را قورت می دادند. تازه در آن لحظه بودکه درک کردم چه اتفاقی افتاده. بیچاره علیرضا حق داشت که مرا با نازیلا اشتباه بگیره، چون این جا هم درست همین اتفاق افتاده بود.
مادرم روی زن خم شد تا او را به هوش بیاورد، اما مرد جوانی که شاید یکی از پسرهایش بود،گفت: «مادر. ولش کنین. فکرکنم اکه به هوش بیاد این دفعه سکته می کنه.»
مادرم با ابهام کاذبی برسید: «چرا، پسرم؟ مگه اتفاقی افتاده؟»
مرد جوان با اشاره به من گفت:« این دختر کیه؟ شما از کجا یکدفعه این جا سبز شدین؟»
مادرم نگاهی شوریده و بی سامان به من کرد و رو به مرد جوان گفت: «این دخترم، فریباس. ما اغلب اوقات وقتی که برای دیدار رفتگانمون به این جا میاییم، سر مزار نازیلا هم میاییم. این کار خطاییه؟»
مرد جوان نفس عمیقی کشید وگفت:«نه. ببخشین. شما از خیلی چیزها بی اطلا عین. دختر شما به طرز شگفت آوری شبیه خواهر مرحوم منه. به همین علت همهما جا خور دیم. چطور ممکنه دو نفر انقدر شبیه هم باشن؟»
مادرم با لحنی آرامشی بخش گفت: «شاید همین حس ناخود آگاه بوده که دختر مو همیشه این جا می کشونده. آدم از زیر و بم های چرخ تقدیر بی خبره. فقط در رویا رویی با صحنه ما دیارکشش هایی می شه که مفهومی برای اونها پیدا نمی کنه.»
مرد جوان آه تأسفباری کشید و گفت: « استغفرالله، یه آن حس کر دیم دختر شما یه شبحه!»
دختر جوانی که هیچ شباهتی به من نداشت، با استغاثه گفت: «غیر ممکنه. درست مثل سیبی ان که از وسط دو نیم شده باشن.»
لبخندی زدم وگفتم: «آدم های زیادی به هم شیبهن، بدون این که با هم نسبتی داشته باشن. در دستگاه خداوند این چیز عجیبی نیست. عجیب فقط برخورد ماست.»
در این لحظه زن مسنی که از حال رفته بود، تکان کوچکی خورد. مثل این که کم کم حالش داشت جا می آمد. مرد جوان وحشت زده گفت: «ببخشین، اگه ممکنه چند لحظه ای کنار بایستین تا من کمی با مادرم حرف بزنم. صلاح نیست که دوباره در این لحظه چشمش به شما بیفته.»
بلافاصله من و مادرم قدری از آنها فاصله گر فتیم. فکر می کردم که دیگر امیدی به گشایش نخواهد بود. شاید هرکس جای آنها بود همین حالت را به خود می گرفت. مدتی از دوربه آنها خیره شدم. البته صورتم در مرکز دید آن زن مسن قرار نداشت.کمی بعد مرد جوان مرا از دور نشان آن خانم داد و اندکی با او صحبت کرد. مادرش با چنان ولع سیری ناپذیری از جا بلند شد و به طرفم امدکه در لحظات اول دچار وحشت شدم. ولی با دریافت اشعه پر مهر چشمانش، حالت نا امنی ام بر طرف شد. به پا خاستم و مستأصل ایستادم.
مادرم به آرامی گفت: «مادر بیچاره! اصلآ دلم نمی خواد جای اون باشم.» زن وقتی که به من رسید، با چشمانی پر حرارت و دردکشیده در آغوشم کشید و با بغضی سرکش گفت: «دخترم، هرکس که هستی، برام مهم نیست. فقط تو رو به جون عزیز ترین کست قسم می دهم که گاهی به دیدنم بیایی. دیدن تو برای من درست مثل یه معجزه س . دقیقأ مثل اینه که فرزند ناکامم از خواب ابدیش بیدارشده باشد. فکرکنم اگه زنده بود، با دیدن تو اون لبخند معصوم و همیشگیش شکفته می شد.» بعد آه عمیقی کشید و مرا رها کرد و ادامه داد:«اما افسوس که جز مشتی خاک چیزی از اون همه زیبا یی باقی نمونده.»
در این لحظه مادرم با چشمان تسلی بخشش رو به زن کرد وگفت: «خانم منور،فریبا رو مثل دختر خود تون بد ونین. هر وقت مایل بو دین، می تونین به منزل ما بیاین. اصلأ بهتره همین الان با ما بیدین.»
خانم منور سر تکان داد وگفت: «نه، بهتره شما اول به منزل ما بیاین. دلم می خواد عکس های نازی رو نشون دختر تون بدم.»
با لبخندی از سر شوقی وصف ناپذیر نگاهی ملتمسانه به مادرم کردم. مادرم بلافاصله گفت: «فرقی نمی کنه، ما مزاحم شما می شیم.»
همگی با هم به راه افتا دیم. از بنز آخرین مدلی که داشتند معلوم بودکه اقتصادی شان نسبتأ خوب است. به سختی همه مان در اتومبیل جا شدیم و به طرف خانه آنها به حرکت در امدیم. منزل آنها در نقطه فوق العاده خوش آب و هوایی در شمال تهران واقع بود. اصالت خانه و اثاث آن به شکل شگرفی خودنما یی می کرد. همه چیز به صورت زیبایی در جای خود قرار گرفته بود. تا آن زمان در هیچ کجا این همه هماهنگی ندیده بودم. در بدو ورود انتظار داشتم که در چنین خانه ویلایی بزرگی چند خدمه خدمت کنند، ولی مثل این که تنها کدبانوی خانه فقط و فقط خانم منور بود. جای جای حیاط ومحوطه داخلی ساختمان به طرز عجیبی می درخشید.
اول از همه برای ما چای آوردند. پس از خوردن چای و شیرینی، خانم منور به اتاقی رفت و با یک البوم عکس بازگشت. بدون هیچ گونه کلامی البوم عکس را با بغضی توفنده به دست من داد و گوشه ای پهلوی مادرم نشست
در لحظات اول از بازکردن ألبوم دچار اضطرابی مبهم شده بودم. در حالی که همه چشم ها به من خیره مانده بود، اولین برگ آن را بازکردم. حالا نوبت بهت زدگی من بود. عکس هایی از خویش می دیدم که لحظه انداختن آنها را به یاد نمی آوردم. نازیلای متوفی به نحو شگرفی به من شباهت داشت. حتی دوقلوها را به واسطه حالت چشم هایشان می توان تشخیص داد. آخر چطور ممکن بود؟ شروع به ورق زدن کردم. حتی حالت های غیر ارادی و حرکات مختلف وی هیچ گونه تفاوتی با من نداشت. زبانم بند آمده بود. از حیرت غیر قابل قبولی که بر من حاکم شده بود، خلاصی نداشتم.گاهی اوقات باورکردن حقایق، آدمی را به رویاهایی سوق می دهد که هیچ دلیل منطقی ای برای اثباتشان وجود ندارد. عکس های بی شماری از من در پیش چشمم بودکه قوه ادراکم را به طرز غریبی فلج ساخته بود.
بین عکس ها به عکسی از جشن تولدش بر خورد کردم. مثل این که در سن بیت سالگی بود. با کنجکاوی آزار دهنده ای پرسیدم:«چه روزی به دنیا اومده بود؟»
قبل از این که خانم منور جوابی بدهد، خواهر نازیلاکه سمیرا صدایش می کردندگفت: «زیر عکس نوشت شده!»
وقتی به نوشته زیر عکس توجه کردم، چشم هایم آن چنان گشاد شدکه حس کردم از شدت انبساط در حال حل شدن در فضای اتاق هستم. تاریخ تولد نازیلا درست با من یکی بود. ناخودآگاه نگاهی پرسشگر به مادرم افکندم. متل این که در تولد من و نازیلا مسئله لاینحلی وجود داشت. نه مادر من نازا بود و نه خانم منوز! پس چه کس این وسط رباینده یک دختر بود؟
هر چه فکر می کردم، می دیدم امکان ندارد چنین شباهتی تصادفی ایجاد شده باشد. دست کم اگر خانواده من یا منور آن قدر در فقرمالی بودند که از ترس نگهداری فرزندان دوقلو یکی از آنها را ببخشند، شاید دلیل قانع کننده ای برای این واقعأ عجیب پیدا می کردم. ولی هیچ کدام از دو خانواده چنین کمبودی نداشتند. مادرم خیلی خونسرد در برابر نگاه خیره من لبخند متینی بر لب داشت وگه گاه دید گان پرخاشگرش را به البوم می دوخت و منتظر بود تا آن را ورق بزند. آخرهای البوم بودکه یکباره مثل میخی که در دیوار فروکنند، به درون یکی از عکس ها میخکوب شدم و نفسم به شماره افتاد. حس می کردم آن چنان رنگ و رویم قرمز شده که هرکسی ممکن است متوجه التهابم شود. چشم های سرگردان من به روی عکس علیرضا خشک شده بود. با لحنی غریب و سوگوار از سمیرا پرسیدم:«این پسرکیه؟»
خیلی آرام و خصوصی، بدون این که مادرش متوجه شود،گفت: «این عکس علیرضا، نامزد نازیلاس.»
با استغاثه گفتم:«می تونم باها تون صحبت کنم، خیلی مهمه»
شانه ها را بالا اند اخت وگفت: «مسئلاای نیست. بفرمابین بریم توی اتاق خود نازیلا. این طوری نیازی به بهانه نداریم.»
بدون معطلی از جا برخاستیم و به اتاق نازیلا رفتیم. از دیدن اتاق احساص ناشناخته ای بهم دست داد. درست مثل این بودکه همه چیز بر طبق سلیقه من چیده شده باشد. از طراوت و شادابی محیط هیچ کس نمی توانست حدس بزندکه آن اتاق دیگر به کسی تعلق ندارد. شاید هم به شخص دیگری اختصاص یافته بود.
با تردیدگفتم: «حالااین جا مال کیه؟»
نفس عمیقی کشید وگفت: «این جا همیشه مال نازیلاس، چون مادرم هرگز مرگشو باور نکرد. اغلب اوقات بیکاری شو این جا می گذرونه. عقیده داره که در این اتاق به نازیلا نزدیک می شه»
بی اختیار حالت تاثری سرد و دیوانه وار همه وجودم را فرا گرفت و با بی صبری شگرفی گفتم: «از علیرضا بگو. اونها چه روابطی با هم داشتن؟» نگاه تأسفبارش را به قاب عکسی روی میز دوخت که حاوی عکس دو نفره ای از نازیلا و علیرضا بود. آن گاه با تانی کشنده ای گفت: «اونها خیلی به هم علاقمند بودن، ولی قسمت نبودکه با هم زندگی کنن.»
با حالتی ناشیانه گفتم:«چرا؟کی این ازدواجو به هم زد؟»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من اند اخت وگفت: «خب این که دیگه مشخصه. با اومدن عزراییل رشته علاقه و محبت گسسته شد.»
حیرت زده گفتم:«یعنی نازیلاباکس دیگه ای هم ازدواج نکرد وناکام از دنیا رفت؟»
دید گان شرر بارش را به من دوخت و گفت: «توکی هستی؟ چرا در مورد علیرضا کنجکاوی می کنی؟ چرا باید زندگی اونها برات جالب باشه؟»
نفس عمیقی کشیدم. اول دلم می خواست همه حقایق را بازگو کنم، ولی بعد از ترس این که رشته تحقیقاتم کور شود از این کار منصرف شدم و با بی خیالی کاذبی گفتم: «برام جالبه،چون شبامت نازیلابه من مسئله غربیه. تا همین جا هم به اندازه کافی جا خورده ام. حس می کنم یه جوری سرنوشت خواهرت به من مربوط می شده، یا خواهد شد.،حالا کجای این خط به حقیقت می رسم مهم نیست. مهم زود تر رسیدنه!»
لبخندی مرده و خاموش بر چهره اش نشست وگفت:.«برای تو همه چیز در آغازه ،ولی برای نازیلاکتاب تمام حقایق بسته شده. اون بزرگوارتر از این بودکه بتونه درد نداشتنو به کس تحمیل کنه. یه روزی عاشق ترین انسان دنیا بود، اما وقتی که ارزش های زندگی وزیستن پیش چشمش خوارشد، به خاطر عشقش علیرضا رو اسیر نکرد.!»
با کلافکی آشکاری گفتم: «واضح تر صحبت کن. اصلأ از حرف هات سر در نمیارم.»
نفس عمیقی کشید وگفت: «ما هم هرگز نفهمیدیم. آن چنان بی سر وصدا و آروم خاموش شدکه رفتنشو کسی باور نکرد.»
با احتیاط پرسیدم:«علت مرگش چی بود؟»
با افسردگی خاصی گفت: «سرطان خون! مدت پنج سال باهاش دست و پنجه نرم کرد، ولی عاقبت خسته إز تلاش بی امان،درگور همه آرزو های ارضا نشده خوابید و آروم شد.»
در حالی که قطرات اشک از چشم هایم جاری شده بود،گفتم: «علیرضا با مرگ نازیلا چطور روبه رو ظد؟ از بیماریش اطلاع داشت؟»
پوزخندی زد وگفت: »حالا دیگه فرقی نمی کنه. در هر صورت نازی دیگه نییت و هرگز باز نخواهدگشت.»
با التماسی تحریک کننده گفتم: «خواهش می کنم. می خوام بدونم نازیلا چطور با علیرضا وداع کرد. قطعأکسی که از مرگ شتابنده ش مطلعه، وداع خوبی با اطرافیانش می کنه.»
در حالی که شدیدأ از جواب دادن امتناع می ورزید، با لحنی محافظه کارانه گفت: «تو غریبأ آشنایی هستی که روی بد سؤالاتی باریک می شی.بهتره در مورد این مسائل یه روزکه حوصله مادرم سرجاس باهآش صحبت کنی.»
از جواب دندان شکن وی به سختی جا خوردم. باور نمی کردم مسئله ای به این مهمی در زندگی نازی وجود داشته باشدکه هنوز پس از چهار سال و اندی اهمیت داشته باشد. به همین علت با عجز آشکاری گفتم: «یعنی حتی نمی تونی بهم بگی علیرفناکی بود یاکجاس؟»
با نگاهی خیره سرانه دراتاق را نشان من داد و منتظر ماند تا از آن جا خارج شوم. من هم درکمال خونسردی روی تخت نشستم وگفتم: «اصلأ علیرضا هنوز زنده س؟»
با عصبانیت گفت: «خواهش می کنم از روی تخت نازیلا بلند شو. از روزی که از دنیا رفته،کسی اجازه نشستن یا خوابیدن روی اونو نداشته !»
بلافاصله از جا برخاستم وگفتم:«ببخشین، اصلأ متوجه نبودم. ازنازیلا برام بگو، چطور آدمی بود؟»
شانه ها را بالا اند اخت وکفت: «از همه ما بزرگ تر بود و علاقأ عجیبی به مادرم داشت. در حقیقت دردونه مادرم بود. اما با وجود محبت بسیاری که به همه ارزونی می کردی پدرم هرگز با اون کنار نمی اومد. البته پدرم هم دو سال پیش فوت کرد. ولی مادرم افسوس چندانی از مرگش نخورد، مثل این که...»
در این جا سکوت کرد و به صحبت ادامه نداد . خیلی دلم می خواست یک جوری او را به حرف وا دارم، ولی حالت عبوس و بی حوصله اش جرئت ادامه بحث را از من می ربود. عاقبت نا امید و مایوسی به آخرین دستاویز پناهنده شدم وگفتم:«سمیرا، هیج چیز تصادفی نیست. حتی وجود من توی این خونه اتفاقی نیست! من مدت ها دنبال نازیلاگشتم و بعد از پیدا کردن مزارش، روزهای متمادی مترصد پیداکردن خونواده ش بودم تا جواب سؤال هامو ییدا.کنم. در ضمن برام مسئله ای نیست که تا چه حد مایل باشی کمکم کنی، اما فقط دلم می خواد بدونی که سرخود این کارو نمی کنم. من از اون آدم های علاف و دیوونه نیستم که دنبال هرکس و ناکسی راه بیفتم. اگه می بینی اینجام، به خاطر پیداکردن چیزیه که برای یافتنش برگزیده شده م.کسی هم منو مأمور فاش کردن حقیقت نکرده، بلکه نیرویی مرموز در این مسئله دخیله که ماهیتش برای خودم هم مجهوله.»
در حالی که با چشمانی گشاد شده مرا می نگریست، با ابهام شدیدی گفت: «تو دنبال چی می کردی؟ فکنه یه شب خوابیده ی وخواب دیده ی که باید دنبال نشونی نازیلا بگردی و صبح روز بعد مثل یه آدم پارسا فکر کرده ی که رسالتی به عهده ت محول شده؟»
با عصبانیت اشکاری گفتم: «می تونی هر طوری که دوست داری قضاوت کنی. هرکسی مسئول طرز تفکر خودشه. من نمی تونم برخلافه میل باطنیم از دنیا یی با تو صحبت کنم که همه چیز در اون زنده س. تو تصور می کنی که نازیلا برای ابد مرده، ولی اون یه جایی، یه گوشه ای به حیاتش ادامه می ده، منتها نه با این جامای مادی و بی ارزش، بلکه با آگاهی بلندش در حال گزر از همه چیزه. اون یه جایی مشکل داره و من باید مشکل اون و علیرضا رو حل کنم، چون روح نازیلا معذبه. اهمیتی نمی دم که حرف هات تا چه حد راست بوده، ولی اینو خیلی خوب می دونم که نازیلا از سرطان نمرده، بلکه یه جوری به قتل رسیده!»
ناگهان چشمانش ازهم دریده شد ورنگش درست مثل گچ سفیدشد. با عجزی کشنده و چهره ای بی روح گفت: «اجباری ندارم که در مورد مرگنازیلا بهت دروغ بگم. نازیلا از سرطان خون مرد و پرونده پزشکیش هم هنوز توی کتا بخونه شه» بعد به طرف کتابخانه رفت و پرونده قطوری را در آورد و به دستم داد وگفت: «خوشبختانه درمورد این یکی سند ستبری وجود داره که نه تو ونه هیچ کس دیگه نمی تونه انکارش کنه.»
پرونده را ازش گرفتم و از اول تا آخر به صورت گزری نگاهی به ورق هایش کردم. قطعأ سرطان نازیلا دروغ نبرده. حالا دیگر بیشترگیج شده بودم، خصوصأ که او مدت پنج سال با این بیماری لاعلاج دست به گریبان بوده. پس مفهوم حرف های علیرضا و نفرت بی حد وحصرش و ماجرای شوهر لنگ و پولدار نازیلا چه مفهومی ممکن بود داشت باشد؟ ممکن بود اصلأ در یافتن نازی حقیقی به اشتباه رفته باشم؟ نه، چون عکس علیرضا را در ألبوم عکس های نازی دیده بودم. پس کجای این کلاف سر درگم قابل ذؤیت نبود؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: «متاسفم که تهمت ناروا زدم. تصوری که من از مرگ نازی داشتم، مردن بر اثر سرطان نبود، بلکه چیزی موحش تر از این حرف ها بود.»
با ابهام بسیارگفت:«کی این اطلاعاتی به تو داده؟ اصلأ چرا دنبال نازی می گشتی؟»
پوز خندی زدم وگفتم: «من اصلأ نمی دونستم دنبال کی یا چی می گردم. من فقط یه تاریخ داشتم که باید توسط اون رازی روکشف می کردم، و اون تاریخو بعد از یه سال روی قبر نازیلا منور پیدا کردم.»
پایان صفحه 90
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)