فصل سوم
قسمت 2
آن چنان دستم رو شده بودکه بدون هیچ گونه انکار یا دفاعی خیلی بی پرده گفتم: «قبرستون!»
مادرم آن چنان از جواب من جا خورد و عصبانی شد که تصور کرد اورا دست انداخته ام. با حآلتی تهاجمی فریاد کشید: «اگه قراره هر وقت که دلت می خواد هر قبرستونی بری و بعد این طوری با من حرف بزنی، بهتره دیگه کاری به هم نداشته باشیم. سی سال زحمت کشیدم بزرگت کنم که همچین جواب احمقانه ای بشنوم؟ واقعأکه وقاحتو به حد اعلا رسونده ی. همین امشب با پدرت صحبت می کنم. یا به خونه خودت برگرد یا تابع قوانین خونه پدرت باش. بیش از این نمی شه با تو استخون لای زخم رفتارکرد. سال هاس که کسی جلوی آزادی های بی رویه تورو نگرفته و بر اثر زندگی مصرفی،مثل یه حیوون هار شده ی. گستاخی و جسارت تو به حدی رسیده که دیگه درکی از احترام بزرگ تر نداری. هر غلطی که دلت می خواد می کنی. هر فکر احمقانه ای توی ذهنت ریشه می کنه. و همه این خبط و خطاها در حالیه که از شکستگی و پژمردگی ظاهریت غافلی. فکر می کنی که برای ابد چهره ت طراوت و شادابی وزیبایی شو حفظ می کنه؟ من هم یه روزی دختر جوونی بودم که تصور می کردم غول چروکیده پیری درکمینم نیست، ولی این هیولای شتابان خیلی زود تر از اون که فکر می کردم منو بلعید. به من نگاه کن! دست های من از روز اول این طور نبود. چشم هام، گونه هام و لب هام هیچ کدام آویزان نبود. موهام خرمن بلند و مواجی بود که کمترکسی می تونست تصورشو بکنه. اما وقتی که اون هیولای حریص و تشنه از راه رسید، بدون این که متوجه بشم ذره ذره منو خورد و هضم کرد و به شکل یه تفاله زشت و زائد در آورد. چهره من و آثار مرارت های گذشته روی جای جای بدنم ،بهترین آینه عبرت برای توئه. البت من تاسفی ازگذشته ندارم، چرا که هرگز از زندگیم ناراضی نبودم و اگه هر رنجی کشیدم، به خاطر بارور کردن شما سه دختر بوده. هرگز از چیزی غفلت نکردم و تالم رو به چون خریدم، چون دوست نداشتم در آینده بدهکار گذشته باشم. ولی تو چی کارکردی؟گذشته و حال و آینده رو به بطالت می گذرونی. برات اهمیتی نداره که اطرافیان چه فکری در باره ت می کنن. از خواستگارهاگریزونی و دلتو به مشتی دیوونه خوش کرده ی که شاید هیچ فرقی با اونها نداشته باشی. از صبح تا حالا معلوم نیست کدوم خراب شده ای بوده ی و در جواب من با وقاحت تموم می گی رفته بودی قبر ستون! اگه نمی دونی ، بدون، رفتن به قبر ستون شهامت می خواد، در حالی که تو از داشتن چنین احساسی هم عاجزی! مثل یه احمق تموم آینده تو توی شکاف های مخغی جیب فرید به آمریکا فرستادی و حالا مثل محو ومات ها نشسته ی که آینده یه جوری تکونت بده، درحالی که خودت باید تکون بخوری ! دلت می خوادکه فرید برگرده و به پات بیفته و التماس کنه، ولی دیگه فریدی وجود نداره. تو از اون آدم های یک بعدی هستی که فقط دنبال په بهانه خوشایند برای به باد دادن زندگی ان. فکر می کنی تا چند سال دیگه ازکار و مطالعه لذت می بری؟ همه خونه رو پر ازکتاب های عجیب و غریب کرده ی که توی اونها در حال ذوب شدن هستی. نه عزیز من، زندگی این نیست. توازن تو به هم خورده. توقع داری که همه کور وکر و لال باشن. فریبا، بهار زندگیت به تا بستون نرسیده، داره بوی خزون می گیره. حیف از اون همه آرزو که شب ها توی گهواره ت بهشون دل بستم. تو یه چیزو فراموش کرده ی، ولی ...»
وسط حرفش بریدم وگفتم: «مادر، یه جوری حرف می زنی انگار که مرتکب گناه غیر قابل بخشش شده م. همه حرف های تو رو قبول دارم. کلمه به کلمه ش قابل تعمقه. ولی به درد من نمی خوره ، چون کاری نکرده م که سزاوار این همه لعن و نفرین باشم. توی حرف هات منو جای خودت گذاشتی. حالا خواهش می کنم سعی کنی خود تو جای من بذاری. این کار مشکلی نیست. فرض کن مادرم نیستی، نگرانم هم نیستی، بلکه خود من هستی. انسانی از تو تقاضای کمک می کنه، انسانی که هر لحظه از زندگیش مثل جهنمی سوزانی و ملتهب در حال گداختنه. اون به طرف تو میادو تو توسط نیرو های الهی، مأمور می شی که بهش کمک کنی. آ یا همه ماجرا رو ندیده می گیری؟ و به دنبال شوهر کردن و بچه دار شدن و رضایت پدر و مادر، اون شخصو فراموش می کنی؟ آیا اگه در اون دنیا بهش بر بخوری،بدهکرش نیستی؟ اصلأ می تونی تا زمان رفتن به اون دنیا، بی خیال و بی توجه به این زندگی خاکی ادامه بدی؟ هدف ما از زندگی چیه؟ چرا به این دنیا میاییم؟ غیر از اینه که در پیشگاه الهی تحت آزمایش های روحی و جسمی متنوع قرار بگیریم و سر بلند خارج شیم؟ مادر، به من نگوکه سرافکندگی من در پیشگاه الهی آرزوی توئه! هر مادری طالب رشد ذهنی و آگاهی های فردی فرزندشه. چطور می تونی منو محکوم به اعمال انجام نداده کنی؟ وقتی که گفتم به قبرستون رفت بودم، حقیقتو بیان کردم، ولی تو اونو با طعنه ای ناخوشایند اشتباه گرفتی. من تمام روز تو قبر ستون دنبال مرده ای می گشتم که شاید حیاتی ترین رمز در تمام زندگیم بود، و بالاخره اونو پیدا کردم. من قبرکسی رو پیدا کردم که یه سال ییش بدون این که خودم بخوام، به زندگیم وارد شد. البته نامش وارد سرنوشتم شد، نه خودش! و حالا من موظفم راز زندگی و مرگ اون دخترو برای کسی که به من رو آورده روشن کنم. نه شما و نه هیچ نیرویی قادر نیست منو از تلاشی که آغاز کرده م منصرف کنه.»
لحظه ای مکث کردم، چون احساس کردم چشم های مادرم بد جوری از حدقه در آمده. طوری به من خیره شده بود انگار که ابدأ مرا نمی شناسد. لب هایش به آرامی تکان می خوردند ولی از صدا خبری نبود. مثل این که حقیقتأجا خورده برد.
در حالی که از ادامه سخن هایم هراس داشتم، به آرامی گفتم: «مادر، باور کن دیوونه نشده م. یه روز ممه چیزوبرات به طور مشخص توضیح می دم! روزی که آمادگی شنیدن و درکشو داشته باشی.»
در حالی که رعشه ای جانسوز بر روح متزلزلش مستولی شده بود، با تردیدی وافرگفت: «تو... تو...گفتی... توسط نیروهای الهی مأمور شده ی که...که چی کارکنی؟»
گفتم: «مادر، من نیرویی رو احساس کردم. ولی نمی دونم که چه جانبی داشت. شاید الهی، شاید هم شیطانی. ولی بی خیال بودن در مورد اون از نظر در درونیاتم جرم بزرگیه. شاید انسآن های زیادی دنبال چنین کلیدی بوده ن، ولی هرگز به اون دست نیافته ن. دلم می خوادکه ادامه بدم. این که در این راه یه چیزی رو از دست می دم مهم نیست. مهم اینه تا چه حد خودمو می شناسم و از طریق خودشناسی به خدا می رسم.»
درحالی که با وحشت به من خیره شده بود،گفت: « خداکنه شیطان وارد جسمت نشده باشه، وگرنه دیگه از دست دعا نویس ها هم کاری ساخته نیست.»
با شنیدن جمله اش آن چنان برقی از سرم جهیدکه ناخودآگاه احساس گریز پیدا کردم. دلم می خواست برای همیشه از آن جا می رفتم. این خرافات دیگر قابل تحمل نبود. لابد از فردا دعاهای بسیاری به گردنم می انداخت تا به قول خودش مرا حفظ کرده باشد. با رنجیدگی آشکاری گفتم:«مادر،کسی که خداروداره، شیطان در درونش جایی نداره. قصد من اینه که شیطانو از وجود اون شخص بدبخت خارج کنم. خیالت راحت باشه که با ایمان کافی قادر به این کار خواهم بود.»
سر تکان داد و مشغول خواندن دعایی شد و لحظاتی بعد به من فوت کرد و از اتاق خارج شد. از حالاتش هم خنده ام گرفته بود، هم متاثر بودم. خوب می دانستم که دیگر از فردا مادر همیشگی ام را نخواهم دید. پس از این او مبدل به سربازی مدافع می شدکه سعی می کرد شیطان را در خانه اش تار و مارکند. او با وجود روشن بینی های ظاهری اش، به حدی دستخوش هیجانات خرافی بودکه روزگارم را سیاه می کرد.
قبل از این که نقشه ای را در مخیله اش شکل دهد، نزدش رفتم و با احتیاط فوق العاده ای گفتم:«مادر، اگه احساس می کنین که وجود من مخل آسایش شماس، همین فردا این جا رو ترک می کنم. دوست ندارم از فردا توی فامیل و همسایه ما و دوستان و آشنایان، به دنبال یافتن رمل و اسطرلاب جنجال به پاکنین. دلم می خواد که در سکوت راز منو حفظ کنین. این تنهاکمکیه که می تونین در حق من بکنین. اگه هم احساس می کنین با بودن من تو این خونه با شیطان همخونه این، زحمتوکم می کنم. فقط مدتی صبرکنین تا خونه ام خالیشه.»
در حالی که اشک حسرت از چشمانش جاری بود، با صدایی شکننده گفت: «چرا تو باید قر ونی این بازی ها باشی؟ مگه من چه گناهی به درگه خداوند مرتکب شدم که همیشه باید قلبمو با نگرانی آینده تو به خون بکشم؟ مگه چقدر می شه خاموش موند؟ چرا خدا به حرفم گوش نمی ده؟ نکنه با این قضیه آخر، قراره همه آرزو هامو به گور ببرم؟»
در حالی که از شدت غضب در حال منفجر شدن بودم،گفتم: «مادر، چرا بی جهت ناشکری می کنی؟ چه بلایی بر زندگیمون نازل شده که این طور متوحش شده ی؟ مگه همیشه به من نمی گفتی بدون خواست خدا برگی از درخت نمی افته؟ اگربا شیطان هم عجین شده باشم، شاید قسمتی از تکامل سرنوشتم باشه. چرا بی خود سعی می کنی زبون به کفر بازکنی و این همه امنیت خداوندی رو ندید بگیری؟ این رفتارشایسته بنده ای مثل تو نیست. درسته که منو به دنیا آورده ای،اما خالق من اون ذات لایزالیه که در همه حال منو به سری خودش فرا می خونه، همون طور که تو هم روزی به طرفش پر می کشی. همه ما باید بدونیم که روزی این ولیمه زمینی به اتمام می رسه وبا رهاوردهای خوب و بد مون راهی خونه آخرت می شیم؟ همون جایی که هر چی پاک تر زیسته باشی، نورانی تری. پس آرامشتو حفظ کن و قبول داشت باش که حکمت ایزدی بی جهت تقدیری رو قلم نمی زنه.»
در حالی که قطرات درقت اشک از چشم هایم به روی دامن مادر فرو می ریخت، با استغاثه ای دردناک گفتم: «مادر، منو ببخش که با هات رو واست بودم. شاید اگه بهت دروخ گفت بودم، انقدر معذب نبودی. این راه و رسمشه که آدم همیشه چوب صداقتشو می خوره. اما از اون طرف نورکه نگاه کنی، صداقت أدمو به بالا می کشه و دروغ به پایین. هیچ وقت در طول این همه سال هایی که از خدا عمر گرفت م، تا این حد شاد و خوشحال نبوده م. چیزی که شما از خدا به من آموخته بودین ترس بود، ولی من حالا عشق به اونو دریافته م. شما درکمال عطوفت و مذهب سعی کردین به من تفهیم کنین که در مقابل هر عملی تسلیم باشم و همیشه از عصیان و سرکشی ممانعت کنم تا خشم خدارو برنینگیزم، ولی من امروز دریافتم که فقط خشم خودمو در مقابل خداوند محکوم کنم، چراکه ناچیز تر از اونم که یارای کفرگفتن داشته باشم،که صد البته با این کار آدمی فقط به خودش ظلم می کنه. اما بعد از این جز رسیدن به حقیقت،کاری در این زندگی فانی نخواهم داشت. حقش بود به جای این همه محافظه کاری،کمی شجاعت و جسارت به من می آموختین تا در مقابله با فرید دچار ضربه های روحی نمی شدم. این حق هر انسانیه که از موجودیتش دفاع کنه، اما شما حتی طریق دفاع کردنو هم به من نیاموختین، چه برسه به تعالی!»
در حالی که حس می کردم کلمه ای از حرف های مرا آن طور که از قلبم سرچشمه می گیرد در نیافته است، با قلبی اندوهناک به اتاق خوابم رفتم. نوعی تزلزل درونی آزارم می داد.کشمکشی آغازین در وجودم شعله ور شده بود. و از همه دردناک تر، سکوت مادرم در مقابل رفتنم از این خانه بود. مثل این که دیگر دیدن من برای او نه تنها حیاتی نبود، بلکه آزار دهنده هم بود. جایی برای رفتن نداشتم. مجبور بودم تا سر آمدن قرارداد خانه ام، که یک ماه دیگر بود، همان جا بمانم، ولی خوب می فهمیدم که این برای مادرم طاقت فرساست. نمی دانستم که روی سودابه تا چه حدی می توانم حساب کنم. ابدأ دوست نداشتم که توی محزور قرارش بدهم. شاید می تو انستم در این یک ماهه توی مطبم زندگی کنم. چاره ای نبود. نباید زندگی را سخت گرفت. چه حرص می خوردم، چه نمی خوردم، این یک ماهه طی می شد، پس بهتر بود می گذاشتم زمان آن طوری که مقدر من است پیش برود، نه آن طوری که من آرایشش می کردم.
آن شب خیلی دیر خوابم برد. صبح زود روز بعد که از خواب بیدار شدم، اول از همه مشغول بستن چمدان هایم شدم. بغضی شکافنده و پایا از درونم می جو شید. ولی برای این وداع آغازین اشکی نفشاندم، چرا که این وداع شاید نقطه ای بحرانی بودکه خال سیاه دیگری را بر صفحه زندگی ام مهر می کرد.گذشتن از این آخرین سنگرکارسهلی نبود. حس می کردم که به نحوی از آن جا رانده شده ام. این نیش علیرضا نبود که با ورودش به زندگی ام مرا می گزید! بلکه نیش خرافات وکوته فکری عمیقی بودکه بر قلبم نشسته بود. شاید اگر دختری فریب خورده و اغفال شده بودم، قبولش برای مادرم سهل تر بود تا این که بر ایش از معنویتی سخن بگویم که او را دیوانه می ساخت. در حالی که در سکوتی مرگبا با قلبی محزون مشغول بشن اثاثم بودم، پدرم وارد اتاق شد و با دیدن وضع آن جا با حیرت غیرقابل وصفی پرسید: «این جا چه خبره؟ دیشب از قرار معلوم این جا اتفاقاتی افتاده که باعث این کارها شده!»
با لبخندی تصنعی گفتم: «پدر، نیازی نیست برای من نقش بازی کنین. دیگه این صحبت های حاشیه ای دردی رو دوا نمی کنه. خوب می دونم که از همه مشا جرات من و مادر اطاع دارین. حالا هم از این که از این جا می رم نگران نباشین. دیر یا زود توی خونه ای که برام تهیه کرده ین متل سابق جاگیر می شم و دیگه مزاحم شما نمی شم. از این که این مدتو هم سربار تون بودم معذرت می خوام.»
پدرم موهایم را از توی صورتم کنار زد وگفت:«فریبا، من روی تو بیشتر از اینها حساب می کنم. تو هیچ جا نمی ری. همین الان اثاثتو باز می کنی و حرمت موی سفید منو نمی شکنی. مادر تو که خوب می شناسی. زود جوش میاره، زود هم فروکش می کنه. اولین کاری که می کنیم اینه که در یه فرصت مناسب همه چیزو برام شرح می دی. ممکنه توی مخمصه ای افتاده باشی و از خطراتش بی خبر باشی. اگه اون طوری که مادرت میگه با نیروی غیر محسوسی درگیر شده ی، باید با یه اهل فن صحبت کنی.»
با خونسردی آشکاری گفتم: «همه اهل فن ها مثل من به انسان زمینی ان که باکسب تجربه اهل فن شده ن. چرا باید چیزی روکه می تونم تجربه کنم، فراموش کنم؟»
با چهره ای ملتهب و گداخته گفت:«فریبا، این کارها دخالت توی کار خداس. ما حق نداریم وارد این جنبه های غیرمحسرس بشیم. مگه نشنیده ی که می گن احضار روح از بزرگ ترین گناهان محسوب می شه؟ سودابه تو رو به این خط کشونده؟»
با پوزخندی ملایم ونامحسوس گفتم: «پدر، سودابه تنهاکسیه که منو از درون می فهمه. شاید اگه سودابه نبود، به هوای رسیدن به خدا به اعماف گندابی بی انتها فرو می رفتم. ولی سودابه همیشه چراغ راهنمای من بوده. در تمام طول زندگیم انسانی مؤمن تر از سودابه ندیده م. سودابه در عین بی چیزی همه چیز داره. این خیلی مهمه که آدم در اوج مرارت ها، احساس شعف بکنه.»
سر تکان داد وگغت: «من کاری به شخصیت سودابه فدارم. فقط می خوام بدونم اون کسی که باعت تغییر تو شده کیه.»
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:«چه فرقی می کنه که آدم راه اعتدالتو از کجا شروع کنه؟ مهم اینه که دیگه از درییحه های گذشته به زندگی نگاه نمی کنم. قبلأ چیزهایی مثل پول و قدرت و طمع و وابستگی ، ارکان شخصیتمو تشکیل می داد، ولی حالا همه اینها جای خود شو به عرفان و خداشناسی و عشق به الهیات داده. دیگه برام مهم نیست که وقتی دارم می میرم چقدر حساب بانکی و ملک و املاک و طمع و وحشت از مرگ پس انداز کرده م، بلکه به فکر اینم که بعد از اتمام این سیر تسلسل به کجا می رم، چی کار می کنم و چقدر اندوخته معنوی کسب کرده م. وقتی که آدم از ارزش های والای انسانی آگاه می شه، زندگی مادی مثل یه پرده دریده از جلوی چشمش کنار می ره و به بعد دیگه ای قدم می زاره. من حالا بعد از سال ها فهمیده م که نیمی از عمرمو به بطالت و حماقت طی کرده م، و ابدأ خیال ندارم بقیه شو تباه کنم، چراکه زندگی قراردادی همه ما فقط غفلت از درک چیزیه که به خاطرش یا به این دنیاگذاشته یم. وظیفه هامون هم رنگ اسیدی خود شو باخته و فقط به زمان حال اکتفا داریم، با این باورکه متصوریم این حال همیشه ادامه خواهد داشت. درک نمی کنیم که اگه کوچک ترین بدهی معنوی و مادی توی این دنیا داشته باشیم، نمی تونیم راحت و سر بلند به سوی حق برگردیم. ما مجبوریم که بدهکار هیچ کس نباشیم، حتی بدهکار خودمون! دیشب برای اولین بار تو زندگیم احساس کردم مادرم از من فرار می کنه. اگه به زور خودمو به اون بچسبونم، بدهکارش خواهم بود. دلم نمی خواد چیزی باشم که باهآش بیگانه م!»
پدرم نگاه تیز و برنده اش را به من دوخته بود، مثل این که اصلأ در جایی دیگر سیر می کرد. حس می کردم تقوای من به نوعی در نظرش خطرناک جلوه می کند. نفس عمیقی کشید و با تظاهر به آرامش، باکلامی سحر آمیزگفت: «فریبا، بدهکاری چیز غریبیه. درسته که آدمی حتی به خودش هم نباید بدهکار باشه، اما تو با رفتنت بیشتر به مادرت بدهکار می شی. اون سال های سال تو رو در آغوش پر مهرشر پرورش داده. توقعات اون احساسی نیست که با یه مشت کلمه جاری بر آورده شون کنی. هر چی هست، تو دراین کره خاکی زندگی می کنی و فرزند اونی. پیغمبر خدا فرمرده که نگه داشتن حرمت والدین از بزرگ ترین وظایف انسانیه. چطور می تونی به راه خودت بری وکوچک ترین اهمیتی به موجودیت اون ندی، تنها با این خیال که بدهکارش نیستی؟ از لحظه ای که در بطنشجایگیر شدی، بدهکاریت آغازشد. باید دردهای زدوده نشده تو التیام بدی. ازت توقع ندارم که از فلسفه ت بگذری وگوشتو بی مهابا در مسیر آرزو های مادرت گسترده کنی. فقط سعی کن درکش کنی. این کمترین کاریه که می تونی در حقش انجام بدی. تو هنوز برای ساختن و پرداختن فرصت زیادی داری، اما مادرت فرصتی برای هماهنگ شدن با تو نداره. اون هرگز نمی فهمه که در قلب و مغز تو چی می گذره، این حکمت الهیه که تو رو در مقابله با مادرت به محک آزمون می زاره. تو مجبور نیستی با ناشکیبایی راهتو بازکنی. فقط کافیه برای معیارهای وابستگی، مقدار کمی ارزش قائل بشی ، اون هم فقط به میزانی که طعنه های گلایه آمیز مادر تو خنثی کنی، نه بیشتر! خوب می دونی مادرت آدمی نیست که به پات بیفته و بهت التماس کنه که این جا رو ترک نکنی،پس معذبش نکن. دیشب تا صبح از اندیشه رفتنت ناله می کرد. اون تقوای اکتسابی طوری وجودشو اشباع کرده که نمی تونه با واقع گرایی به ماهیت تو نگاه کنه. تو تازه به قله رسیده ی و اون یای دامنه کوه فتح کرده ش در انتهای راه به سراشیبی های موحشی که پشت سرگذاشته می اندیشه. فرزند برای آدم همیشه کودک نو باوه ایه که تصور می کنیم خوبی از بد تشخیص نمی ده. ولو این که این بچه هفتاد ساله هم باشه، برای والدیتش کودکی محتاج مراقبت محسوب می شه. اینها جزو قرارداد های اجتماعی نیستن، بلکه از جرگه غرایز شخصی محسوب می شن؟ غریزه هایی که عمری باها تون زندگی می کنیم و در اونها حل می شیم.»
نگاهی پر مهر به پدرم افکندم وگفتم: «پدر، نگه داشتن حرمت شما و مادر برای من یه حکم ملکوتیه که بهش افتخار می کنم. منتهی این وسط باید علایق و خواسته های مادرو هم در نظر گرفت. وقتی که آرامشش بسته به نبود منه، چطور می تونم بمونم و آسایتشو سلب بکنم؟»
قبل از این که پدرم جوابی بدهد، در اتاو باز شد و مادرم با چشمان گریان وارد شد. با چنان شتابی مرا در آغوش کشیدکه یک آن احساس کردم درکودکی سیر می کنم و بعد از تنبیهی سخت مورد مهری شدید قرار گرفته ام. امنیت قشنگی داشت! همان استواری محض، در بطن عشق ایثار گونه اش که درکودکی به کرات در بالینم نهاده بود تا بتوانم مستقیم روی یپای خودم بایستم و«من» باشم. در حالی که مثل کودکی بی پناه زار زار می گریستم، پدرم از اتاق خارج شد و ما را تنها گذاشت. خوب می دانست که زبان مادرم بسته شده و تا او از اتاق خارج نشود، باز نمی شود.
با رفتن وی مادرم اشک هایش را زدود و با تالمی جانسوزگفت: «فریبا، خدا شاهده که غیر از سعادت تو چیزی نمی خوام. امیدوارم بتونی به عمق قلب من پی ببری. از امروز هرطور که خواستی روی کمک من حساب کن. می خوام بعد از این همگام با تو زندگی کنم. قول می دم که هرگز تنهات نزارم. هرجاکه گفتی میام، حتی اگه اون جا قبرستون باشه. دلم می خواد در راهی که بهش وارد شده ی کمکت باشم ، نه سد راهت. پس بهم فرصت بده که من هم در انتهای راه به حقیقت واقف بشم. قول می دم که ترسو کنار بذارم.»
در حالی که قلبم از این همه گذشت به درد آمده بود، تنگ در آغوشش کرفتم.
درکی ازگذشت زمان نداشتم، فقط یک وقت به خود آمدم که پدرم با چهره بشاشی وارد اتاق شد وگفت: «مئل این که امروز غذا نفداریم، چون ظهر شده و این راز و نیاز هنوز تموم نشده. می رم بیرون یه چیزی بخرم و بیام. شما دو تا هم بهتره بساط سفره رو آماده کنین.»
مادرم با چهره ای حاکی از تسلیم و تشکر، نگاهی گزرا به وی کرد و گفت: «احتیاجی نیست بری بیرون، امروز ناهار خونه فریالیم.»
پدرم متعجب و خندان گفت: «پس چرا زود تر نگفتی؟»
مادرم با کرشمه ای که فقط مخصوص پدرم بود گفت: «أخه قبلأ حوصله شو نداشتم، ولی حالا چرا.»
بدین ترتیب کش و قوس رفتارهای من و مادرم در یک مسیر منطبق شد. از آن روز رفتار مادرم نسبت به من 180 درجه تغییرکرد، مثل این که خودش را مسئول مراقبت از من می دانست. با این که وحشت بسیاری از مواجهه با عوالم معنوی داشت، لحظه ای ترکم نمی کرد. شاید به نوعی خودش را در مقابل آن ترس موروثی اش به مبارزه می طلبید. حتی بارها و بارها با من به کنار قبر نازیلا آمد تا شاید کسی را در آن جا پیدا کنیم که فامیل نازیلا باشد اما این اتفاق تا روز چهاردهم اردیبهشت پیش نیامد.
پایان فصل سوم
صفحه 79
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)