فصل سوم
قسمت 1

مادرم در هر فرصتی مشغول نصیحت من می شد. یک روزکه فرصت مناسبی برای این کار پیدا کرده بود،گفت: «دخترم، اگه به زودی ازدواج نکنی، قطعأ دیو ونه می شی. تمام این نگرانی های تو به خاطر تنهایی و بی هدفیه.»
‏در حالی که می دونستم حتی یکی از حرف های درونی مرا درک نخواهد کرد،گفتم: «مادر، من در مورد تنهایی و بی هدفی مشکلی ندارم. بلکه برعکس هدف مشخصی هم در زندگیم هست. مثلأ حیاتی زندگی من اینه که واهمو پیدا نمی کنم.»
‏سر تکان داد وگفت: «آنچه پیر در خشت خام می بیند، جوان در آینه می بیند. فریبا، تو عوض شده ی. تو چت شده؟ سال ها پات زحمت کشیدم تا یه درخت سبز و نیرومند بشی. حتی در لحظاتی که فرید رفت هم تو رو این طور عاجز و در مونده ندیده بودم. سعی نکن منو اغفال کنی. یه اتفاقی برات افتاده که نمی خوای حرفی بزنی. هر اتفاقی که توی زندگیت افتاده باشه، برای من و پدرت مهمه، اما نه اون قدرکه از ترس برملا شدنش دیوونه بشی.کسی اذیتت کرده که تا این حد منزوی شده ی؟ تو آدمی نبودی که به این سادگی ها به ما رو بیاری.»
از حرف هایش هم آزرده شده بودم هم شرمنده، چرا که ما از دو نسل متفاوت بودیم. شاید اگر از یک نسل هم بودیم، او حرف مرا نمی فهمید، همان طور که خودم روز اول قضاوتی جز یک دیوانه درباره شخصیت علیرضا نکرده بودم. دوست نداشتم باگفتن حقایق مادرم را معذب تر از قبل کنم، چون در آن صورت دیگر شاید دست و پای مرا برای ادامه تحقیقاتم می بست، و این ابدأ چیزی نبودکه خواستارش باشم. به همین علت گفتم: «مادرجون، شما بی جهت از بابت من نگرانین. نه کسی آزارم داده و نه اتفاق مهمی توی زندگیم پیش اومده. فقط مدت ها پیش جلوی چشمم حادثه ای اتقاق افتا دکه خاطره ش گاهی شب ها آزارم می ده. علت این که به شما پناهنده شدم هم اینه که دیگه دوست ندارم تنها زندگی کنم. از اینهاگذشته، شماها هم به سنی رسیده ین که احتیاج به مراقب دارین.»
‏پوزخندی زد وگفت: «فکر می کنی از بودن تو دراین جا ناراحتم که این طوری جواب منو سر بالا می دی؟ نه ، به خدا قسم از این که بعد از سال ها پیش ما برگشته ی، فوق العاده خوشحالم. فقط از افسردگی تو دلهره دارم. می ترسم که عاقبت بلایی سر خودت بیاری. بارها و بارها شاهد بوده م که تو خواب حرف می زنی. مدام از یه جسد متلاشی شده صحبت می کنی. چه اتفاقی باعث شده که دختری با مقاومت تو تحت تاثیر قرار بگیره ؟ »
‏در حالی که اشک از چشمانم سرازیر شده بود،گفتم: «مادر جون، همه ما انسان ها در مقابل مرگ حقیریم. شاید ترس از فرا رسیدن لحظه مرگ، اون هم در تنهایی محض منو به این جاکشونده.»
‏دستم را گرفت وگفت: «توی سن و سال تو این حرف ها عجیبه. تو هنوز فرصت های طلایی زیادی داری که باید به اونها امید داشته باثسی. اگه من از سن تو می خواستم در اندیشه مرگ باشم، چطور می تونستم شماها رو بزرگ کنم؟ تو یه زنی! زنی که دیر یا زود باید تشکیل خونواده بده وفرزندی پیدا کنه. حالا که ممکنه خواستگارهایی داشته باشی، به قول خودت فرصت نداری. شاید بعدها که هوس ازدواج به سرت زد، دیگه حوصله زندگی مشترکو از دست داده باشی. هر سنی یک حوصله خاص به آدم اهدا می کنه. من الان دیگه ابدأ حوصلأ بچه داری ندارم، در حالی که تو الان دقیقأ درسن همون حوصله هستی. چرا قصد داری مخالف جریان آب حرکت کنی؟ چرا مدت ما پیش در خونه فریال حاضر نشدی با آقای علوی روبه رو بشی؟ شاید همون شب هر دو راه عافیت آینده خودتونو پیدا می کردین. ولی تو با لجاجت ذاتی خودت همه چیزو خراب کردی. علوی رفت و دیگه پیداش نشد، اما تو مثل دیوونه ها تا مدت های مدید به نوار موسیقی اون گوش می دادی و انتظار می کشیدی. چرا با خودت این طوری رفتارمی کنی؟ چه کسی رو تادیب می کنی؟ فریدو؟ اون که اصلأ نیست که به درد تو پی ببره.»
‏پوزخندی زدم وگفتم: «مادر، من قصد تادیب کسی رو ندارم. هرگز هم بعد از فهمیدن حقیقت زندگی فرید، انتظار برگشتشو نداشتم، چراکه اگه همون لحظه اول یشیمون می شد، دیگه به حال من اثری نداشت. من یه بار برای همیشه از فرید بریدم و هرگز در صورت برگشتنش هم حرفی برای گفتن نخواهم داشت. یه روز ازش متنفر بودم، ولی حالا هیچ احساسی بهش ندارم. می تونه برگرده و نقش یه عاشق دلخسته و فراق کشیده رو برام بازی کنه، ولی در هر صورت دیگه توی قلب من جایی نداره. از اینها گذشته، اگه امکان برگشت داشت، هرگز نمی رفت.»
‏مستقیم در چشمان من خیره شد و با بی پروایی محض گفت: «مگه یه روز همسر اولشو رها هکرد و دوباره به طرفش برگشت؟ ازکجا که یه بار دیگه به طرف تو نیاد؟!»
‏با حالتی عصبی گفتم: «مادر، من عادت ندارم چیزی رو باکسی شریک باشم. دو سه سال باهاش زندگی کردم، بی اون که درکی ازشراکتم با همسر اولش داشته باشم. ولی روزی که رازش بر ملا شد، تمامی ارزششو در نظرم از دست داد. حالا دیگه اگر با طلاقنا مه همسر اولش هم بر گرده و بچه ها شو با خودش به این جا بیاره، باز هم برای من قابل اهمیت نیست. انسآن ها یه بار به دنیا میان، یه بار می میرن، یه خدا رو می پرستن و قلبشونو در یه عشق محصور می کنن. انسآن های چند چهره بدبخت ترین مخلو قات خداوندن که هرگز روز خوش نمی بینن. انسآن عاقل از یه سوراخ یه بار بیشتر نیش نمی خوره. من بازی با آتیشو نیاموخته م، ولی اگه بیاموزم،‏مثل پروانه بی مهابا بال و پرمو به آتیش نمی کشم، بلکه سعی می کنم انتقام همه پروانه ها رو از شمع بگیرم تا دیگه هیچ شمعی پروانه های کوتاه عمرو به آتیش هوس خودش خاکستر نکنه.»
چنان از حرف های آخرم جا خورد که مدتی خیره خیره مرا ورانداز کرد وگفت: «خدا عاقبت تو رو به خیر کنه. نمی دونم تا کی زنده هستم، فقط امیدوارم که قبل از مردنم سروسامون بگیری، چون در غیر این صورت در اون دنیا معذب خواهم بود. این طوری که از حرف های تو بر میاد، هیچ حرفی توی مغزت جایگزین نمی شه. شاید هم اون کتاب های لعنتی همه مغزتو احاطه کرده ن. نمی دونم ،فقط دارم بهت می گم، یه روزی از این طور زندگی کردن خسته می شی! روزی که شاید برای درک حرف من دیر شده باشه.»
‏لبخندی محجوبانه بر چهره ام نشست وگفتم:«عزیزم، نگران من نباش. عاقبت کج دار و مریز راهمو پیدا می کنم. بذار تا خودم زندگی رو اون طور که در جریانه لمس کنم، نه اون طور که می شنوم.»
‏با حالتی ایثارگرانه بهم نزدیک شد وگفت: «فریبا، مادرجون، دردت چیه؟ چرا با من غریبه شده ی؟ به خدا انقدرها پیر نشده م که حرفتو نفهمم. چرا خود خوری می کنی؟ ظاهرم پیر شده اما هنوز قلبم جو ونه. می تونی به من اعتمادکنی.»
‏بوسه ای آبدار ازگونه اش برگرفتم وگفتم:«مادر،ء باورکن جای نگرانی نیست. مشکل من برای شما قابل هضم نیست. اگه بهتون چیزی نمی گم، نه به خاطر بی اعتمادی، بلکه به خاطر بر هم نزدن آرامش شماس. مشکل من مربوط به کار و مریض ها و بیماری های درمان نشده س. در بطن زندگی خودم هیچ مشکلی ندارم.»
‏لبخندی ظاهری از سر رضایتی نیمه تمام بر لبان مادرم ظاهر شد، اما این آتش بسی موقتی بودکه معلوم نبود چه آینده ای در بر دارد.
‏عصر وقتی که به مطب می رفتم، مادرم بهم گفت: «فریبا جون ، شب وقتی تعطیل کردی،یه راست بیا خونه فریال.»
‏با حیرت گفتم: «ولی مادر، ما دیروز اون جا بودیم!»
‏تبسمی مهرآمیزکرد و با تردید گفت: «اخه عزیزم، امروز تولد آذینه. فکر می کردم که حداقل این چیزها رو به خاطر می سپاری.»
‏با تشویش گفتم: «وای، خدای من، چرا زود تر نگفتین؟ من که براشر چیزی نخریده م. بهتره اول سر راه برم یه چیزی براشی بخرم، بعد برم مطب، چون ساعت 9 ‏شب همه بسته ن.»
‏مادرم باشکیبایی وافری گفت: «نگران نباش . از حال نامیزونت فهمیده بودم که حوصله این کارها رو نداری، به همین خاطر خودم یه هدیه خوب از طرف تو برای آذین خریده م. عصرکه رفتیم خونه فریال، می برمش و منتظر می شیم ک شب خودت بیای.»
‏خیلی عادی از مادرم خداحافظی کردم و راهی شدم. در راه یکدفعه ناخودآگاه یادم افتادکه یک سال پیش هم در تولد آذین برایم نقشه کشیده بودندکه با علوی رو به رو شوم. از فکر این که ممکن است دوباره چنین
‏نقشه ای برایم تدارک دیده باشند کمی عبوس شدم، ولی بعذ ازکمی تعمق خبلی بی خیال و فارغ سعی کردم با علوی روبه رو شوم، در حالی که این فقط حدسی کاملأ نامشخص بود.
‏وقتی به مطب رسیدم، با فریال تماس گرفتم و پس از احوالپرسی گفتم: «‏فریال، یه سؤال ازت بکنم، راستشو می گی؟»
‏مثل این که جا خورده باشد، مدتی سکوت کرد و سپس گفت:«میدونم ‏می خوای چی بپرسی. لازم نیست خود تو اذیت کنی.»
‏گفتم: :فقط می خوام بدونم که امشب علوی هم دعوت داره یا نه؟»
با احتیاط فوق العاده ای گفت:«اگه این جا باشه تو نمیای؟»
‏نفس عمیقی کشیدم وکفتم:«نه، مسئله ای نیست. میام. دیگه برام تفاوتی نمی کنه.»
مثل این که با این حرف وزنه سنگینی را از روی قلب فریال بر داشته باشم، نفس آسوده ای کشید وگفت: «خوشحالم که دیگه روی چیزی حساسیت نداری. البته سیروس خیلی دنبال علوی گفت، ولی هنوز موفق نشده پیداش کنه و فقط براش پیغام داده. اگه پیغام سیروس بهش برسه قطعأ میاد، اما اگه دیر بفهمه، فکر نمی کنم بتونه خودشو برسو نه.»
‏این بار من هم نفس آسؤده ای کشیدم وگفتم: «در هر صورت امشب می بینمت. خداحافظ.»
‏با صدایی پر شعف جواب خداحافظی ام را داد و تماس قطع شد.
‏وقتی که در راه رسیدن به خانه فریال بودم، تمامی خاطرات یک سال پیش جلوی چشمانم زنده شده بود. تمامی اتفاقات صبح و عصر و شب مثل این که مربوط به همین امروز باشند، آن چنان در ذهنم پایا شده بودکه نمی تو انستم افکارم را ترتیب بدهم. یک بار دیگر به اعماق آن تاریخ کذایی فرو رفتم و سعی کردم با یاد آوری دقیق حرف های علیرضا، چیزی ‏از آن تاریخ بفهمم.
‏یک آن به درون فکری فرو رفتم که حدسی نامشخص وگنگ بود. شاید در چنین روزی نازی زندگی را بدرود گفته باشد. قطعأ اگر قبرستان را زیر یا می گذاشتم، مرده های زیادی راکه در چنین روزی تسلیم مرگ شده بودند، پیدا می کردم ولی فقط یکی از آنها می توانست نازی باشد، و اگر نازی نامی نبود، پس همه تصوراتم اشتباه بود. ولی ممکن بود نازی باشد، و اگر درست بوده تاریخ مرگ نازی چه کمکی می توانست به من بکند؟ آیا منظور آن نیروها از یادآوری چنین تاریخی چه می توانست باشد؟
‏در همین افکار بودم که به نزدیکی خانه فریال رسیدم. قلبم به شدت می تپید. پیاده شدم و به طرف در رفتم. لحظات کوتاهی که زنگ زدم و داخل خانه شدم ، به اندازه هزارها سال بر من گذشت. احساس نامانوسی داشتم. ولی وقتی که متوجه شدم علوی در خانه فریال نیست،کمی آرام شدم. قطعأ نمی آمد، چون مهمانی از یک ساعت قبل تودیع شده بود. قیافه فریال، مادرم و سیروس کمی گرفته بود. آن شب تا حدود یازده شب، سیروس همچنان منتظر علوی بود، ولی هیچ خبری از وی نشد، تا جایی که دیگر سیروس هم مایوس شد.
‏مراسم تولد آذین خیلی خوب برگزارشد. او از دیدن هدایا دچار شعف شدیدی شده بود و بهمن، برادر کوچک ترش، مدام کا دوهای خودش را به هم می ریخت. خوشبختانه فریال به اندازه کافی برای بهمن هم اسباب بازی جدیدگرفت بود، وگرنه بهمن به طور کل مهمانی را به هم می ریخت.
‏آن شب وقتی که به خانه بازگشیم، به هنگام خواب مدام در فکر سنگ های قبری بودم که صبح زود برای خواندن تاریخ های روی آن عازم می شدم.
‏روز بعد صبح زود با سودابه تماس گرفتم و ازش خواستم که با من ‏به قبرستان بیاید. وقتی که ازخانه خارج می شدم،به مادرم گفتم که با سودابه
‏به کتابفروشی و سپس به منز لشان می رویم، تا نگرافم نباشد. مادرم هم بی چون و چرا حرفم را قبول کرد. از نگرانی هایش کاملأ بر می آمد که با فهمیدن حقیقت عنقریب سکته می کند، خصوصأ این که می دانست غیر از یکی دوبار آن هم درکودکی هرگز قبرستان را ندیده ام.
‏ساعت هشت صبح بودکه از خانه خارج شدم. با سودابه سر خیابان وعده کرده بودم. خوشبختانه سودابه مثل همیشه خوش قول بود و سر قرار حاضر شد. یک تاکسی دربستی گرفتیم وبه قبرستان رفتیم. با رسیدن به آن جا یک آن حالت سنگینی پیدا کردم،مثل این که پایم برای جلو رفتن همراهی ام نمی کرد.
سودابه فوری به از هم گسیختگی درونی ام پی برد و با لحنی آرامش بار گفت: «نگران نباش. همه خفتگان این مکان روزی مثل تو زندگی کرده ن. جای هیچ گونه ترسی نیست. این کامل ترین حقیقته که انسان باورکنه روزی به این جا تعلق پیدا می کنه.»
‏لرزشی محسوسی سر اپایم را فرا گرفت وگفتم: «درسته که حقیقت محضه، اما باورش برای زنده ها خیلی مشکله. این همه سال سعی می کنیم که گوشه ای از بدنمون خاکی نشه، اما وقتی که می میریم، تمامی جسممون بعد از مدتی به خاک مبدل می شه. از فکرش هم چندشم می شه.»
‏خنده نابهنگامی کرد و با طمأنینه خاصی گفت: «یه جوری حرف می زنی انگار توقع داری که جسمت مثل مرده های هزار ساله مومیایی بشه!»
‏تبسمی تلخ ودردناک روی لب هایم جاخوش کرد وبدون حرفی دیگر به طرف قبرها راه افتا دیم. هیچ گونه نظم خاصی وجود نداشت. قبرها در کنار یکدیگر با تاریخ های کاملأ متفاوت و ناهمگون قرارگرفت بودند. ‏احساس می کردم که بوی ناخوشایندی به مشامم می رسد. خیلی دلم می خواست کسی همرامم بودکه دست کم می تو انستم قدری به او غر بزنم تا دلم خالی شود، ولی سودابه انسانی نبودکه بتوانم پیش رویش لب به گلایه بازکنم. البته او مثل این که از چشمان دلخور و طلبکارم فهمیده بودکه شدیدأ مستاصل هستم. ‏وقتی که با نگاهی سرسری سرتاسرگورستان را نظاره کردم، آه عمیقی کشیدم و به فکر فرو رفتم. سودابه خیلی راحت و بی خیال مثل این که وسط حال خانه اش قدم بزند،گفت: «چرا آه می کشی؟ چی شده؟»
‏با چشمانی از حدقه در آمده گفتم: «وقتی به وسعت این قبرستون نگاه می کنم، حدس می زنم شاید یه ماه طول بکشه تا همه سنگ ها رو زیر پا بذاریم. نمی شه به دفتر این جا مراجعه کنیم تا از اسم ها و تاریخ های این جا چه تحقیقی بکنیم؟»
‏با حالتی مضحک گفت:«چرا. حتمأ هم یه نفر اون جا نشسته که ما رو درست ببره سر قبر نازی!»
‏گوشه لبم ازکنایه ای که زد آویزان شد و در سکوت دوباره به راه افتادم. تا نزدیکی های ظهر قبرهای زیادی را جست و جوکردیم، ولی چیزی پیدا نکردیم. در آن همه قبر فقط سه تا از تاریخ های فوت مربوط به 14اردیبهشت بودکه دو تا از آنها مرد و دیگری پیرزنی 71ساله بود.
‏به هوای گرسنگی به سودابه پیشنهاد کردم که برگردیم. طوری از آمدن به آن جا عصبی و نادم بودم که هر لحظه صد مرتبه خویش را لعنت می کردم. ولی سودابه در پاسخم گفت: «تو اگه گرسنه ای، می تونی برگردی. من همین جا می مونم و می گردم و تا پیدایش نکنم، این جا رو ترک نمی کنم.»
‏از ضعف و ناتوانی ام در مقابل سودابه شدیدأ درمانده شده بودم. سعی ‏کردم برهول خویش غلبه کنم و تابع سودابه باشم، چون کاری غیر از این از دستم ساخت نبود. تا عصر آن روز به کشتن ادامه دادیم. عاقبت حدود ساعت 6 بعد از ظهرکه دیگر چیزی به غش کردنم باقی نمانده بود، مثل بچه های وامانده گوشه ای نشستم. ‏سودابه نگاهی به من کرد وگفت: «خوب شد. حالا راحت تر می تونم اون جا رو پیداکنم.»
‏با تعجب گفتم: «کجا رو؟»
‏با کنایه ای کاملأ مشخص گفت: «خونه نازی رو می گم. مگه از صبح تا حالا دنبال کجا می گردیم که با تعجب می پرسی کجا رو؟»
‏در حالی که نشسته بودم،مردمان بسیاری را می دیدم که بر سر مزارهای امواتشان می آمدند و دعا می خواندند . تک و توکی آه و زاری می کردند و به ندرت اتفاق می افتادکه اشخاصی مثل این که به مهمانی آمده باشند، فرشی پهن می کردند و خیلی عادی و راحت با سنگ قبر حرف می زدند. این حرکات برایم تازگی داشت. آنچه را سال ها توی کتاب ها دنبالش می گشتم، حالا به عینه مشاهده می کردم. دیگر آن احساس آزار دهنده از وجودم خارج شده بود و آرامش خاصی پیدا کرده بودم. مثل این که تازه داشتم درک می کردم ارتباط ما با مردگان یعنی چه.
‏در یک لحظأ گزرا حس کردم تمامی مرده ها درون قبرهایشان ایستاده اند و یکی از آنها با حرکت دست از فواصل بسیار دور مرا به خویش فرا می خواند. مثل آدمی مسخ شده از جا برخاستم و به طرف محدوده ای که حس می کردم کسی از آن جا برایم دست تکان داد، به راه افتادم. در خطی مستقیم جلو می رفتم. در انتهای راه به سودابه رسیدم که روی قبری دولا شده و مشغول خواندن نوشته هایش بود. وقتی که چشمم به تاریخ 14 ‏اردیبهشت و اسم نازیلا افتاد، تکان شدیدی به سودابه دادم و ‏فریاد کشیدم: «تو برای من دست تکون دادی؟»
‏نگاهی ازگوثه چشم به من اند اخت وگفت: «قصد این کارو داشتم، ولی تو مهلت ندادی. یه دفعه مثل جن پشت سرم سبز شدی. چطوری با اون همه پیچ و واپیچ که من اومده بودم، تونستی پیدام کنی؟»
‏از جوابش چنان جا خوردم که چیزی به قالب تهی کردنم باقی نمانده بود. با صدایی لرزان گفتم: «کسی برام دست تکون داد و منو به این جا فرا خوند.»
‏برای اولین بار از حالت خونسردش خارج شد و با شتاب غریبی فریاد کشید: «کی تو رو این جا خواست؟»
‏شانه ها را با لاقیدی بهت آلودی بالا اندا ختم وگفتم: «نمی دونم. شاید نازی بود»
‏نگاهی به من کرد وگفت: «فریبا، حآلت خوبه؟»
‏آب دهانم را قورت دادم وگفتم: «نمی دونم. باورکن که نمی دونم چه اتفاقی افتاد. درست مثل این بودکه همه مرده ها ایستاده بودن و در این نقطه کسی بالاتر از همه برام دست تکون می داد!»
‏لبخندی بی معنا روی لب هایش ظاهر شد وگفت: «پس اون تورو پیدا کرد، نه؟ دیدی گفتم ارواح بی جهت پیغام نمی ذارن؟ شجاع باش که این جا تازه اول خطه!»
‏در حالی که تمام موهای تنم سیخ شده بود،گفتم: «اول کدوم خط؟ مگه با این قبر چه چیزی رو می شهاثبات کرد؟»
‏نگاهی به سنگ قبر اند اخت وگفت: «تاریخ وفات تقریبأ مربوط به چهار سال پیشه. باید مترصد باشی ببینی که چه کسایی سر سال یا روزهإی پنج شنبه و جمعه به دیدنش میان.»
‏باگیجی خاصی گفتم: «خب، فرضأ که اطرافیانشو پیدا کنم. چه حرفی ‏می تونم باهاشون داشته باشم؟»
‏به نقطه ای دور در افق خیره شد وگفت: « باید بفهمی که چه رازی در مُردنش وجود داشت. باید همه جور سؤالی از اونها بکنی تا شاید به کلید معما دست پیدا کنی.»
‏جواب دادم: «انسانی که می دونه دنبال چی می کرده، یه هدف ثابت و مشخصو دنبال می کنه، اما من این وسط حتی نمی دونم که چه نکاتی حائز اهمیته. چطوری می تونم کلیدی رو پیدا کنم که شناختی از ماهیت و کاربردش ندارم، شاید بارها وبارها پیداش کنم، ولی چون نمی شناسمش، سرسری ازش بگذرم.»
‏دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت:«به من نگوکه مثل بچه دو ساله خوب و بدو از هم تشخیص نمی دی. تو هم در همون چند کلمه ساده، حرف های زیادی برای کشف حقایق از دهان علیرضا شنیده ی. اولین وظیفه تو اینه که با خونواده نازی یا نازیلا ارتباط برقرارکنی.»
‏در حالی که لب هایم آویزان بود، به روی سنگ خم شدم. نوشته بود نازیلا منور. مدتی خیره به نوشته های روی سنگ زل زدم. کمی بعد آرام آرام از آن جا دور شدیم. ‏
وقتی که به خانه رسیدم، ساعت 9 ‏شب بود. لحظه ای که مادرم پرسید خانه سودابه ناهار چی خورده ام، تازه متوجه شدم که از صبح تا حالا هیچ غذایی به دهان نگذاشته ام. مثل این که کم کم بی اشتها یی سودابه در من تاثیر می کرد. با دلزدگی وافری گفتم: «مادرش خورش قیمه درست کرده بود. چون امروز مطب تعطیل بود، صبح نرفتیم خرید. وقتی که استراحت بعد از ظهرمونوکردیم، ساعت هفت وفتیم خرید. سودابه کتاب های زیادی خرید، ولی من نتونستم چیزی پیداکنم. شاید فردا خودم تنها برم.»
‏مادرم نگاهی مشکوکا نه به من کرد وگفت:«همیشه وقتی قصد داری ‏دروغ بگی، هنوز من سؤال نکرده تند تند جواب می دی. از قرار معلوم امروز اصلأ پایت به کتابفروشی نرسیده. ممکنه بفرمابین امروز کجا بودین؟»