فصل دوم
قسمت 2
مدت ها بودکه همه گذشته برایم بی اهمیت شده بود.درست به این می مانست که در استخر آب سردی شنا کرده باشم و به دلم نچسبیده باشد و برای همیشه استخر و سردی ناخوشایند آن را فراموش کرده باشم. سودابه به من یاد دادکه چگونه از هیچ چیزی یاکسی متوقع نباشم زیراکه فقط انسان های بی اراده و ضعیف در مقابل شداید زندگی دیگران راگناهکار می دانند. آنها در مبارزه با نفس خود، قادر نیستند به ضعف و ناتوانایی خویش معترف باشند. وقتی که به زندان ها و ندامتگاه های مختلف سری بزنیم، از هر بزهکاری که سؤال کنیم چرا به چنین رامی کشانده شدی ، همه و همه بدون استثنا سعی می کنند پدر خشن یا مادر هرزه یا دوستان ناباب و محیط نامساعد را بهانه قرار دهند تا از خویش رفع مسئولیت کنند، ولی وقتی که به دقت به این موجودات خود فریب بنگریم، می بینیم که تنها عامل انحراف آنها ضعف وسستی شان در مقابله با امیال شرورانه بوده. فرد تا از خویشتن خویش جدا نباشد، نمی تواند دست به شرارت بزند و تابعد از فاجعه هم قادر نیست خویش را ازگرداب فساد بیرون کند.تنها زمانی که پیشانی اش به روی سنگ بِزه در غلتید،با فطرت حقیقی خویش روبه رو می شود. زمانی که نادم ویشیمآن از راه رفته قصد دارد بازگردد، مادامی که قادر نیست خویش را مقصر قلمداد کند، پشیمانی اش جز رویایی کمرنگ و موقتی نیست. همه ما در روند مداوم زندگی اشتباهاتی می کنیم. کوچک وبزرگ آن تفاوت نمی کند. مهم این است که با خطا های کوچکمان چه فاجعه های بزرگی را تدارک می بینیم و در عاقبت کار خیلی مظلوما نه می گوییم: «من که کاری نکرده م!»
سودابه همیشه می گفت: «چقدر زیبا ست که انسان ها همیشه و در همه حال متوجه باشن که روزی جسمشونو درست مثل لباسی کهنه و مندرس دور میندازن.» سودابه شاید در شبإنه روز هزگر یک وعده غذای سیر نمی خورد، ولی همیشه مناعت طبع شگرفی داشت.گاه فکر می کردم که مثل سودابه بودن اعجاز است. شاید بی نیازی به خلق خدا یکی از والاترین نسبت های خداوند باشد که به انسآن ارزانی شده، ولی افسئوس که کمترانسانی درک شایسته ای ازابین بی نیازی دارد. اغلب انتظار دارندکه کسی در فراسوی آنها پاسخگوی خراب کاری های اجتناب نایذیرشان باشد. این آخرین نقطه ای است که انسان از خود بیگانه می شود و حیثیت روحانی خویش را به هوس آلوده ترین بازی های زندگی می بازد.
شاید انسآن هایی مثل سردابه از نظرقشری ازجامعه بی احساسی قلمداد شوند، ولی سودابه از درون، زیبا و شاداب ؤ زنده بود و هرگز غم هیچ نداشته ای را نمی خورد. ایمان و نوعدوستی از وا لاترین خصال برجسته او بودکه کمتر انسانی به معنای مطلق به آن عمل می کند. بارها سعی کردم خویش را به جای سودابه گزارم و از هیچ چیزگله مند نباشم ، ولی مثل این که براثر تربیت کودکی ام ،گله کردن از هرچیزی که دم دستم می رسید، یکی از شاخص ترین اخلاقیاتم شده بود. البته نسبت به روزهای اول خیلی بهتر شده بودم، ولی هنوز نفس آزردگی أگاهانه ام، مثل سدراهی سرسخت پیش رویم قرارداشت؟ سدی که جز شکستنش چاره ای نداشتم.
پدر و مادرم نه تنها از تفییراخلاق من منگران نبودند، بلکه هر روز نسبت به رفتارم بیشتر احساس خشنودی می کردند. مادرم می گفت: «هرگز تورو انقدر خوشبخت ندیده بودم.» طفلک معصوم خیال می کرد که عاشق شده ام و پس از چندین سال دوباره قصد ازدواج دارم،در حالی که دیگر هدف من اززندگی، معیارهای انسانی نبود. آن چنان در ضمیر ناخودآگاه و فطرت غریزی انسانی غرق شده بودم که انگار از زیر فشار سال ها رها شده و به نوعی دیگر از طریق عشق لاهوتی دست یافته بودم! عشقی که پایانی ندارد و تنها فرجامش،آرام گرفتن در آغوش وسیع خالق می باشد. این گونه زیستن آرامشی جاوید را در وجود انسان ساکن می کند. حالا دیگر برداشت معنوی من از خداوند کاملأ متفاوت شده بود.
وقتی که اصلی در ایمان آدمی وجود نداشته باشد، فرعیات در حاشیه های زندگی قندیل می بندند. حیف از آدم هایی با آرمان های بزرگ، که به جای پناه بردن به ساحل امنیت ایزدی، روی حماقت ها، تزویرها، دورویی ها و بلهوسی های موجودات لاقید سرمایه گزاری می کنند. قیمت انسان ها این نیست. اعتبار انسا نیت فراموشی نیست. عشق جاودان، زمینی وجسمی نیست، چرا که حیثیت بشری و تکامل مداوم آن، با بهانه های حاشیه ای قابل تضعیف یاتشدید نیست. هر کس در درون خویش به خدا می رسد، آن جایی که همه رشته های متعدد وابستگی را به زباله دان سرنوشت می سپارد و باقلبی آکده از عشق و ولا، به سوی خالق بی همتا می شتابد تا فلسفه آمدن و زیستن خویش را به آن نحوکه شآیسته مخلوق خدا ست، به تصویرکشاند.
آن روز عصر قرار بود سودابه به منزلم بیاید. همیشه در این طور مواقع حالت خاصی پیدا می کردم. مثل این که حرف زدن با سودابه مرا آرام می کرد. آن روز قصد داشتم سؤالات زیادی ازش بکنم.
سودابه وقتی که وارد شد، بی مقدمه گفت: «فریبا، امروز یه چیزی توی چشمات می درخشه. اون چیه؟»
خنده ای کردم و گفتم«حدست درسته. سؤالات زیادی توی مغزم به دوران افتاده که باید به همه اونها جواب بدی!»
شانه ها را بالا انداخت وگفت: «پس از قرار معلوم امروز با همیشه فرق داری. مشکلیپیداکرده ی ؟»
در حالی که در نقطه ای ازرویاگیج بودم،گفتم:«آره. یعنی تقریبأ همیشه داشته م. ولی حالا می خوام از توکمک بگیرم. تا جواب همه حرف های منو پیدا نکنی، نمی تونم به پاسخ نهایی برسم.»
با مهری خواهرانه پهلویم نشست وگفت: «مشکلت چیه؟»
در حالی که از شدت دستپاچگی رنگ و رویم را باخته بودم،گفتم: «سودابه، من تا یه سال پیش با نوع زندگی تو بیگانه بودم. در حقیقت،ابدأ توی چنین عوالمی سیر نمی کردم. تصور می کردم زندگی یعنی به دنیا اومدن وگذروندن ومُردن. ولی مدت هاست که شیوه زندگی و عملکردم به نحو غریبی متفاوت شده.»
لبخند دلنشینی بر لب راند وگفت: «عزیزم، مثل این که گوهرکمیاب شناخت و معرفت خیلی برات گران تموم شده، نه؟»
از روی خلوص نیت دستش را فشردم وگفتم:«نه، سودابه، مسئله این چیزها نیست. من فقط به خاطر تعهدی که به کسی کرده بودم، ناخودآگاه به طرف این دریچه کشیده شدم و با دیدن چشم اندازهای اون، دیگه نتونستم همون فریبای گزشته باشم. نه این که فکرکنی از درک اطرافم گریزونم، نه !مشکل من چیز دیگه ایه. یه روز با یه آدم سرگشته و زخمی برخورد کردم که مفهوم کلماتتو نمی فهمیدم. در مونده تر از اون بودکه بتونه چیزی رو برام حلاجی کنه، ولی درد بزرگی داشت؛ دردی که از این عوالم سرچشمه می گرفت. اولش از رویا رویی با چنین موجودی شدیدأ هراسون بودم، ولی به مرور شناختم بر ترسم غلبه کرد. روزهای اول از این که دیگه نمی دیدمش احساس شعف می کردم، ولی هرچی که گذشت حرف ها و اعمالش برام روشن تر شد، و این در حالی بودکه اون دیگه در اطراف من نبود.»
با حیرت وصف ناپذیری گفت:«ازکی حرف می زنی؟ چرا از برخورد با اون شخص مضطرب می شدی؟»
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: «هرگزنقهمیدم که اون کیه. دوبارهم بیشتر باهاش حرف نزدم، و هر دوبار درطول یه روز خاص بودکه همه حوادث پشت سرهم ردیف شدن و منو به سوی دروازه معرفت راهنمایی کردن. حالا مدت هاس که در انتظارشم، ولی حتی نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم. فقط می دونم که آسمش علیرضا بود.» .
دستی به زیر چانه زد و نگاه مخمورش را به من دوخت وگفت: «مثل این که کم کم داره هیجان انگیز می شه!»
با دلخوری گفتم: «نه،سودابه، ابدأ خیال بد به سرت راه نده. علیرضا در وهله اول بیشتر به یه دیوونه شبیه بود تا به یه آدم دوست داشتنی. خصوصأ خنده های بی موقع و خشونت های بی اساسش، انسانی به یاد معتادها مینداخت. روزی که باهاش برخورد کردم، تقریبأ په سال پیش بود. ماجرایی کوتاه اما شنیدنیه. لحظات اول تصور می کردم که قصد داره دستم بندازه، اما آخر کار متوجه شدم که منو با شخصی که چند ساله مُرده اشتباه گرفته، چون مدام منو نازی صدا می کرد. غریب تر از همه این که از حرف هاش به نظر می اومد که قاتل نازی خودش بوده و علت فریاد هایی که سرم می کشید، عذابی بودکه به خاطر قتل اون دختر متحمل می شد.»
نگاهی عاقل اندر صفیه به من افکند وکفت: «تا این قسمت که چیز خاصی وجود نداشته که تو بخوای درکی از عالم عرفانی داشته باشی. فقط با یه قاتل دیوونه برخورد کرده ی!»
گفتم: «نه، سودابه، زود قضاوت نکن. اون روز عصر اتفاقا تی افتادکه تأتیر زیادی روی من گذاشت. لحظات سنگینی بودکه مشتی خمیر خرد شده از جیبش بیرون آورد وگفت: "روزی که اینو می ساختم تو زنده بودی، روزی که خردشکردم تو مُردی، ولی حالا تو زنده ای و اینها به هم نمی چسبن." اون روز هیچ درکی از حرف هایش نداشتم، وی حالا خوب می فهمم که با استفاده از علم جفر، بلایی سر اون دختر آورده و....»
ناگهان با اشتیاق وصف ناپذیری به میان حرفم دوید وگفت: «کاش اون روز فهمیده بودی که منظورش چیه.کمتر انسانی متل اون پیدا می شخ که به جفر أشنا باشه. جفر یه علم خاص و خطرناکه که در طول قرون مختلف همیشه در خفا باقی مونده. هرگز باورم نمی شدکه تو یه همچین آدمی رو دیده باشی. ولی نکته مهم اینه که اون از این علم و اختیارات اهدایی خداوند سوء استفاده کرده و هرگز آرامش پیدا نمی کنه.»
با التماس گفتم: «یعنی اگه واقعأ متنبه شده باشه، خداوند اونو نمی بخشه؟»
نفس عمیقی کشید وگفت:«باید بفهنیم که چرا دست به چنین کاری زده. صددرصد آگاهانه این کارو انجام داده، چراکه استادهای این فن به خوبی ازعواقب موحش اون مطلعن و علیرضا نمی تونه ازروی ناآگاهی چنین کاری کرده باشه. در درجه اول باید سعی کنی پیداش کنی. اگه به انگیره اشی پی نبری، هیچ کمکی از دست ما بر نمیاد.»
با تاثر شدیدی گفتم: «شاید اون نیروها نابودش کرده باشن!»
با حیرت و چشمانی از حدقه در آمده گفت: «فریبا!خدای من، مگه تو چیزی دیده ی؟»
با لرزش محسوسی گفتم: «آره. همون دیدن باعت شد از این رو به اون رو بشم !»
مستقیم در چشمان من خیره شد وگفت: «تو چی دیدی؟»
کمی جا به جا شدم و با تردید گفتم: «تا این لحظه از ترس این که منو دیوونه نخونن، برای کسی این مطلبی عنوان نکرده م. فکر می کنم تو تنها کسی هستی که می تونی همه حقایقی باورکنی. اون روز یه دفعه هوا سنگین شد و علیرضا حالت تدافعی به خود گرفت.بعد...»
سودابه به میان حرفم پرید و با اضطراب گفت: «مثل توپ خود شو جمعکرد؟»
گفتم: «آره. دقیقأ تمام بدنشو جمع کرد. حتی جشم هاشو گرفت. مثل این که از چیزی شدیدأ وحشت زده شده باشه. ولی من دلیلی برای ترس اون نمی دیدم. هنوز چند لحظه ای نگذشت بود که یه دفعه در جهت افقی، از روی صندلی با شتاب به دومتر اون طرف تر پرتاب شد. بعد تمامی وسایل اتاق من به حرکت در اومد.»
در حالی که ازپریشانی در حال بال بال زدن بود،گفت: «بوی خاصی یا صدای نامفهومی تو کار بود؟»
خیلی مختصرگفتم: «متأسفانه همه چیز بود. حتی تقویم روی میز من با سرعت ورق می خورد.»
یکباره فریادکشید:«وقتی که اونها رفتن، تقویم روی چه تاریخی ثابت مونده بود؟»
با احتیاط گفتم:«فکر می کنم چهاردهم اردیهشت بود. مگه تفاوتی می کنه؟»
در حالی که شفافیت طبیعی چشمانش از بین رفته بود، کف دو دستش رابه هم مالید وگفت: «آره، خیلی تفاوت می کنه. اگه تاریخ بذارن، مفهوم خپلی چیزها عوض می شه.»
تمام بدنم داغ شده بود. التهابی شیرین و کاذب وجودم را نوازش می داد. با بی میلی گفتم: «مفهوم چه چیزی عوض می شه؟ من که از کل اون
اتفاقات برداشتی نداشتم که مفهومشو عوضی فهمیده باشم!»
لبخندی شیطانی بر لب راند وگفت:«اونها تو رو به ماموریتی گمارده ن که خودت از اون بی خبری. فکرکنم معمایی توی این کار هست. ای کاش زود تر منو در جریان گذاشته بودی. حالا هم دیر نیست، فقط باید خیلی مواظب باشیم. راستی،چیزی نشکست؟»
سر تکان دادم وگفتم: «نه، ابدأ فقط در و پنجره و میز مطبم حرکات غیر عادی می کردن و صدای وزوز خاصی درجریان بودکه همه اونهایه باره قطع شدن. علیرضا بعد از رفتن اونها گفت که اونها می خواسته ن بأ من آشنا بشن. سودابه ، اون روز چه اتفاقی افتاده؟ علیرضا می گفت اونها باهاش حرف نمی زنن، فقط ازارش می دن!»
مدتی خیره به زمین زل زد و سپس گفت: «فریبا، ارواح سرگردان بی شماری همیشه در اطراف ما درگردشن که برای ما قابل لمس نیستن. اونها هم درست مثل ماريال اخلاق ها و رفتارهای متفاوتی دارن. اما یکی از تفاوت های عمده آنها با ما اینه که قادر نیستن کسی رو به قتل برسونن، در حالی که این کار از ما ساخته س.»گفتم: «ولی با اون صحنه ای که من دیدم، به خوبی می تونستن با اون نیروی خارق العاده علیرضا رو به قتل برسونن !»
با تحکم شگرفی گفت«می دونم که قدرتشو دارن، ولی از طرف خداوند اجازه این کارو ندارن. زندگی اونها با ما خیلی تفاوت داره. حتی درک نوع موجودیت اونها برای نوع بشر بی نهایت مشکله، و این در حالیه که اونها هم مثل انسان های زنده شامل انواع خوب و بد و متوسط و خثنی هستن.»
در حالی که شدیدأ گیج شده بودم،گفتم: «سودابه، فکر می کنم که این احساس غیرمنطقی باشه، چون همه ستم گری ها و تفاوت ها بر سر جنبه های مادی جسم بشره. وقتی که جسمی نباشه، دیگه ارواح با چه انگیزه ای ممکنه به شرارت بپردازن؟»
لبخندی شکسته روی لب هایش نشست وگفت: «فکر می کنی آدم های سرکش و عصیان طلبی مثل قاتل ها و بزهکارها، فوری بعد از مرگ بخشوده می شن؟ پس تکلیف جهنم و بهشت چی می شه؟ شاید هزاران سال طول بکشه تا روح شروری پاکسازی بشه و به اعتدال برسه. در طول سال های پر دردسری که روح در درون خودش به عذاب های تادیبی محکوم می شه و تا زمانی که به ارزش حق و علت اعمالش پی نبره، همین جا در نزد ما شاهد و ناظر زندگی های مشابه خودش می مونه و با بودن در دنیای ارواح اثیری، درد تنهایی شلوغش افزون تر می کنه!»
با حیرت گفتم: «پس توی این مدت چی کار می کنن؟ چطور متنبه می شن؟»
سری تکان داد وگفت:«اونها در دوران درد بار تنهایی شون هیچ کاری ندارن که بهش بپرد ازن. در حقیقت انقدر توی نکبت های روح خود شون غوطه می خورن تا به درک شوم خطاهاشون واقف بشن. فکر نمی کنم جهنمی سوزان تر از هزار سال تنهایی وجود داشته باشه.گاهی اوقات ارواح ملعون دست به آزار انسآن ها می زنن و این فقط در صورتیه که کمکی به کسی کرده باشن. وقتی که اونها موفق بشن کاری برای کی انجام بدن، روح شخص فریب خورده رو تا جیی که در قدرتشون باشه تسخیر می کنن تا با سوء استفاده از جسم اونها، احساس اقتدارکنن، در حالی که با این عمل فقط بارگناه های خودشونو افزایش می دن.»
در حالی که مثل چوب پنبه خشک و شکننده شده بودم، به آرامی گفتم: « چرا؟»
خیلی خونسرد و آگاهانه گفت: «خوب می فهمم که منظورت ازکلمه چرا چیه.»
با ناباوری گفتم: «ولی چرای من هیچ ربطی به این موضوعات نداشت!» تبسمی دلسوزانه برلب راندوگفت:«درسته. سوال تو این بودکه چرا علیرضا دیگه پیداش نشده مگه نه؟»
از حیرت داشتم پس می افتادم. با چشمانی تسلیم وارگفتم: «وظیفه من در این قسمت اززمان چیه؟»
با همان لحن قبل گفت: «وظیفه تو اقدام از طریق اون تاریخ 14 اردیبهشت. قطعأ توی این تاریخ نکته خاصی نهفته س که باید پیدایشی کنی. هر چی که مربوط به این تاریخ باشه، می تونه به علیرضا ربط داشت باشه. طوری که تو برام توصیف کردیف ارواحی که علیرضا رو احاطه کرده ن نیت بدی ندارن. به همین علت کلید تاریخی در اختیارت گذاشتن. انسآن های زمینی به ارواح خبیث نسبت شیطان می دن، در حالی که شیاطین و ارواح خبیث از به نوع نیستن. شیاطین معمولأ معلون های ابدی هستند که هرگز روحشون دستخوش تزکیه نمی شه، ولی ارواح خبیث بعد از مدت های مدید، قابل آمرزش هستن و این تفاوت عمده باعث می شه که اونها از درون و نیت و نفس عمل، با هم کاملأ متفاوت باشن. نیرو هایی که تو احساسشون کردی شیاطین نبودن. اونها با زمینی ها این طوری رفتار نمی کنن.»
با کنجکاوی عجیبی گفتم: «پس چی کار باید می کردن؟»
لبخندی مسخره زد وگفت: «حتمأ همه چیزو باید بدونی؟ ممکنه از ترس قالب تهی کنی!»
با این حرفش سماجتم بیشترشدوگفتم: «می خوام بدونم که چه اتفاقی می افتاد.»
شانه ها را خیلی بی خیال بالا اند اخت وگفت: « اگه شیاطین دور تورو احاطه کرده بودن و باهات آشنا شده بودن، با هر ترفندی که بود دست از سر تو بر نمی داشتن تا این که روحتو تسخیرکنن، اون وقت مجبور بودی در مقابل حیرت انگیزترین چشم اندازهای اغفال کننده مقاومت کنی، در حالی که درصد کمی از انسآن ها در رویارویی با شیاطین پیروز و فاتح برمی گردن. تنها کسایی که در مقابله با شیطان سربلند برگشته ن، رسولان خدا وپیامبران بوده ن. روح بشری به ظواهر اغو اکننده خیلی زود تسلیم می شه و یه وقتی به هوش میادکه دیگه شاید خیلی دیر شده.»
پرسیدم: «یعنی علیرضا جزو انسآن های تسلیم شده محسوب می شه؟» آه بلندی کشید وگفت:«نمی دونم. باید بفهمیم که چه کاری کرده. شاید فقط بازیش داده ن. شاید هم حقیقتأ غرق شده باشه.»
با نگرانی پرسیدم: «اگه واقعأ غرق شده باشه، دیگه راهی برای نجاتش وجود نداره؟»
خیره خیره مرا نگریست وگفت:«فریبا، باورکن نمی دونم. باید اطلاعات بیشتری داشته باشم. چیزی که مسلمه اینه که خودش به تنهایی قادر نیست کاری بکنه. علت این که دیگه به تو نزدیک نشد هم این بودکه فهمیدکه تونازی نیستی. با احساس غریبی که اون داره، قاعدتأ نباید هم بر می گشت.»
با تردیدگفتم: «حالا که خودش بر نگشت، من دینی به گردنم دارم؟»
با حالتی مسخ شده گفت: «اگه از هیچ چیز سر در نمی آوردی، نه، ابدأ بهش بدهکار نبودی. ولی حالا که حقیقتی پیداکرده ی، باید دنبال راز اون تاریخ کذایی باشی. در واقع تو به علیرضا مدیون نیستی، بلکه به ارواح مدیونی. اونها از توکمک خواسته ن و تو باید دراین راه کوتا باشی.»
در حالی که دست وپایم راگم کرده بودم،کفتم: «اگه به جایی نرسیدم جی؟ اصلأ ازکجا معلوم که در اون تاریخ اتفاقی افتاده باشه؟»
مدتی فکرکرد وگفت: « روز بعدکه به مطب اومدی، دیگه تاریخ عوض نشد؟»
با خیال راحت کفتح: انه. از روز بعد دیگه همه چیز سیر طبیعی خود شو طی کرد. مگه چه تفاوتی می کنه؟»
در حالی که از فهمیدن مسئله ای شدیدأ عصبی بود، گفت: «اگه اونها روی تاریخی تأکیدکنن، بیشتراز یه بار اونونشون ما می دن. نه تاریخ، بلکه هر موضوعی رو با تکرار به ما تفهیم می کنن.»
یک باره وحشت زده گفتم: «سودابه، درسته. پیداش کردم. اون شب وقتی که به خونه برگشتم، تقویم دیواری خونه هم شیش برگ به عقب برگشته وروی اردیبهشت متوقف شده بود، در حالی که من خونه نبودم.» لبخندی از روی رضایت بر چهره اش نشست وگفت:«حالا دیکگ شکی نیست که تو مأمور کشف حقیقتی شده ی که موظفی اونو برملاکنی.»
با سرکشتکی وافری گفتم: «أخه کجا برم تحقیق کنم؟ همه فکر می کنن دیو ونه شده م.»
خنده ای پر فسون سرداد وگفت: «وقتی که خدا رو داری، چه ترسی از قضاوت بنده خدا داری؟ سعی کن در پیشگاه خدا همیشه سربلند باشی. این متعارف ترین شیوه مطلوب زیسنته.»
مثل ماتم زده ها نگاهی به دورو اطرافم انداختم وگفتم: «خدای من، کاشکی یه بار دیگه علیرضا رو می دیدم. شاید در اون تاریخ اتفاقی براش رخ داده باشه!» سودابه از جا بلند شد وگفت:. «مثل این که فریبا خانم ناز نازی قصد ندارن روی پای خودشون بایستن. بهتره مدتی تنها باشی تابه نتیجه قطعی برسی. دوست ندارم تصور کنی تحت پافشاری من تصمیمی می گیری.»
بلند شدم ودستش را گرفتم وگفتم: «هی،کجا داری فرار می کنی؟مگه قرار نبود ناهارو با عم بخوریم؟»
نگاهی به آشپزخانه اند اخت وگفت: «از قرار معلوم که از غذا خبری نیست!»
لبخندی زدم وکفتم: «نه، اتفاقأ غذا مو صبح زود درست کرده م تا موقع حرف زدن کاری نداشته باشیم. بیا بریم سرناهار.»
نگاهی پر عطوفت به من کرد و به دنبالم به آشپزخانه آمد. آن روز دیگر در مورد علیرضا و آن تاریخ کذایی حرفی نزدیم. خوب می فهمیدم که سودابه به راحتی می تواندکمک شایان توجهی به من بکند، اما مثل این که چیزی مانعش می شد. شاید هم به قول خودش اجازه نداشت که بیشتر از این حرف بزند.
از فردای آن روز رفتم سراغسالنامه های مختلف. هر چه راکه از ده سال پیش به این طرف بود زیر و روکردم،اما متأسفانه هیچ واقعه ای که اشاره ای به زندگی علیرضا داشته باشد نیافتم. دیگرکم کم داشتم ناامید می شدم. به بایگانی همهکلانتری ها، وکلا، بیمارستان ها و زندان ها مراجعه کردم تا واقعه ای مخصوص را دراین تاریخ پیداکنم، ولی هیچ کدام رهنمودی برای گشوده شدن این گره سخت نبودند. اصرار و پا فشاری بیش از حدم باعث شده بودکه گاهی اوقات مجبور شوم مطب را هم تعطیل کنم. هرگاه که بی نهایت سرخورده و ناامید میشدم،سرنماز از خدا طلب یاری و مداومت می کردم، ولی در طی مدت های مدید به کسب هیچ موفقیتی نائل نشدم.
دیگرکم کم داشتم مایوس می شدم. شب ها دچار کابوس بودم. هرلحظه فکر می کردم که در تاریخ 14اردیبهشت کسی از دنیا رفته و مداوم جنازه از هم پاشیده ای را می دیدم که کرم ها و مورچه ها تکه تکه اش کرده اند. مادرم به پریشانی ام واقف شده بود، زیرا مدت ها بودکه دیگر خانه ام را اجاره داده بودم و پیش پدر و مادرم زندگی می کردم. اعتماد به نفس سابقم را از دست داده بودم. دائم حس می کردم که چیزی یاکسی در تعقیب من است. تمامی این افکار و تصورات زاییده ناتوانی ام بود، چرا که به خوبی می فهمیدم چیزی را باید درک کنم، ولی آن را نمی یافتم
پایان فصل دوم
صفحه 55
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)