فصل دوم
قسمت 1
صبح روز بعد وقتی که از خواب برخاستم، ناخودآگاه به طرف تقویم دیواری رفتم. ولی خوشبختانه تاریخ عوض نشده بود. خیال تی شده بودم. از خدا می خواستم که دیگر علیرضا را نبینم. لمس و درک آنچه دیروز عصر دیده بودم برایم موحش تر از آن بودکه بتوانم دلیلی منطقی بر ایش پیدا کنم. از بیم تکرار آن صحنه ها چنان پریشان بودم که دلم می خواست هرگز علیرضا را ندیده بودم. تازه به یاد آن خمیرها افتادم. آنها چه بودند؟ منظورش از آن جملات مشکوک چه بود؟ اوچه کار کرده بودکه تا این حد در مقابل آن نیرو ضعیف بود؟ دلم به حالش می سوخت ، ولی ازکمک کردن به وی عاجز بودم. چگونه می تو انستم چیزی را بشکافم که تصویری از آن در مخیله ام نبود؟ چرا تقویم ورق می خورد؟ چرا هوا سنگین شده بود؟ با وجود این که هیچ گونه درکی از چگونگی این اتفاقات نداشتم، کنجکاوی کاذب و آزاردهنده ای بر سراسر وجودم حاکم شده بود.
دیروز قرار بود برای خرید چند کتاب روانشناس بیرون بروم. اما امروز با دیروز فرق می کرد. باید در خط مسدود ذهنم دنبال راه عبوری می گشتم. دیر یا زود علیرضا پیدایش می شد و دوباره ممکن بود آن اتفاقات تکرار شود. باید آن نیروها را می شناختم.
با این تصور فوری لباس پوشیدم و به نزدیک ترین کتابفروشی مراجعه کردم. اولش گیج بودم که چه کتاب هایی می تواند مرا در حل این مشکل راهنمایی کند. اما خیلی زود مسیر انتخاب را پیدا کردم و چندین کتاب در مورد ارواح و نیرو های مافوق بشری و چگونگی مهارنفس و از این قبیل خریداری کردم و با عجله به خانه بازگشتم. وقتی که بریده بریده قسمت هایی از آنها را سرسری مرور کردم، حس عجیبی بهم دست داده مثل این که از عجز و ناتوانی بیش از حد بشر مبهوت شده بودم. چگونه ممکن بود این همه عجایب در اطراف ما وجود داشت باشند و ما از وجود شان بی اطلاع باشیم؟ آیا این واژه ها حقیقت داشت؟
بی شک اگر روزی بی دلیل به این گونه کتاب هارومی کردم،باور حقیقی بودن آنها برایم بی نهایت مشکل بود،ولی حالا که با چشم خودم تحرک و ماهیت آنها را مشاهده کرده بودم ،انکارشان برایم غیرممکن بود. درست به این می مأنست که در دریایی غوطه ور باشم وکل وجود دریا را نفی کنم. پس از سال هاکه بی هدف زیسته بودم، حالا تازه داشتم به فلسفه زندگی و آغاز و پایانش واقف می شدم. آن همه سال درس خوانده بودم تا بتوانم به نقطه ای برسم که تعالی ام باشد، اما با درک این مسائل می فهمیدم که این همه مدت، جز درجا زدن کار دیگری نکرده ام.
آن چنان درکتاب ها غرق شدم که حتی فراموش کردم غذایی بخورم. وقتی به خود آمدم که ساعت 5بعد ازظهر بود. با عجله راهی مطب شدم. اولش متعجب بودم که چرا خانم عادل با من تماس نگرفته، ولی خیلی زود یادم امدکه شب قبل تلفن را قطع کرده بودم. وقتی که به مطب رسیدم، مریض های زیادی سرگردان و دلخور منتظر من نشسته بودند. نگاهی سرسری به آنها کردم. وقتی که دیدم علیرضا بین آنها نیست، نفس آسوده ای کشیدم و وارد شدم.
روز خسته کننده ای داشتم، چرا که برای اولین بار در زندکی ام هس می کردم فرصتم خپلی کم است. فرصت برای فهمیدن و ادراک آن قدرها نیست که آدمی عمرش را به بطالت بگذراند. حالا با دریچه ای که پیش رویم گشوده شده بود، فکر می کردم که تمامی عوالم مادی جز تصوراتی گزرا نیست.
از آن روز قمست اعظم زندگی من به مطالعه اختصاص یافت. طوری در تلاش برای رسیدن به فلسفه موجودیت بودم که دنیا را از دیدگاه دیگری نظاره می کردم. دیگر افسرد گی و بی هدفی از ضمیرم رخت بربسته بود و به جای آن امید بی پایان و تلاشی برای بیشتر آموختن جایگزین شده بود.
روزهای اول از رویا رویی با علیرضا سخت گریزان بودم،اما هرچه که می گذشت برای شنیدن حرف هایش ملتهب تر و درمانده تر می شدم، و این در حالی بودکه دیگر از او خبری نبود. هرروز در خیابان و مطب تقریبأ همه جا به دنبال علیرضا بودم، ولی مثل این که آب شده و به داخل زمین رفته بود.
درکتاب هایی که می خواندم به اشاره کوچکی به علم جفر رسیدم و با درک تشریحات آن، به یاد خرده خمیرهای علیرضا افتادم. در آن لحظه بود که به چگونکی جسمیت خمیرهای علیرضا واقف شدم، و از چنین کشفی مو بر تنم راست شد. یعنی ممکن بود علیرضا با اقدام به جفر،که یکی از شاخه های علم جادوگری است ، انسانی را به قتل رسانده باشد؟ اگر غیر از این بوده پس چرا تا این حد منفعل و عاجز بود؟ چگونه ممکن بود آدمی با چنین اعمالی، مهره های سرنوشت را جابه جا کند؟
در برخی ازکتاب ما می خواندم که احضار ارواح باعث عزاب و سلب آرا مش آنها ست و از بزرگ ترین گناهان به شمار می رود، ولی در برخی دیگر می خواندم که ارواح نه تنها ازما گریزان نیستند، بلکه اغلب اوقات در اطراف ما حضور دارند. خصوصأ برداشت های عینی و مطالعات چندین ساله پدر علم روح شناسی، آلن کاردک، ثابت کردکه آنها حقیقتأ وجود دارند و نیاز شان به دعاهای ماست که مایه تعالی شان می شود. وقتی که به فلسفه های متضاد در این مبحث برخورد کردم، سعی خود را بر این قرار دادم که مکاتب مختلف و عقاید متفاوت آنها را بررسی کنم تا شاید بتوانم حقیقی ترین و منطقی ترین آنها را برگزینم.
حالا دیگر هرچه جلوتر می رفتم و بیشتر می فهمیدم، حس می کردم کودن تر از آن هستم که بتوانم در عمر مقطعی ام به امری پی ببرم که آخرین نقطه عطف زندگی ام باشد. حالا مسائلی برایم اهمیت داشت که هرگز بهشآن توجهی نکرده بودم؛ اموری مثل ابدی شدن تصاویر زندگی، رفتن به دنیا های دیگر، ارتباط با عالم معنویت، و درک ریشه ای خداوند،که در گذشته فقط ترسی قراردادی در من بر می انگیختند و برداشت دیگری از بزرگی شان نداشتم. حالا دیگر نگرشی به این روبناها و زیر بناها کافی بود که آدمی با درک چگونگی شان به نوعی آرامش دسمت یابد! آرامشی که دزدیدنی نیست و با مرگ به انتها نمی رسد. حس می کردم که نفرت معنای خودش را در ذهنم از دست داده. وقتی که به آن سوی ابدیت سفر می کردم و همه چیز رابا مبنای بی جسمی می نگریستم، دیگر برای احساساتی دست و پاگیر مثل نفرت، خشم، انتقامجو یی، وابستگی، برتری طلبی، اتهام، اضطراب، مصلحت و هوس دلیلی نمی یافتم. در آن نقطه بود که درمییافتم زندگی چقدر زیباست و غفلت ازآن تا چه حد به سهولت انجام می پذیرد. تا مدت های مدید در خانواده ام صحبت آقای علوی نقل مجلس بود. همه در مورد محاسن بی شمارش بحث می کردند، ولی از خودش خبری نبود. چندین بار سیروس سعی کرده بودکه یک بار دیگر او را دعوت کند، ولی هر بار به نحوی از آمدن امتناع کرده بود. اوایل از ندیدنش متأسف بودم، چون واقعأ شیفته دیدنش بودم، ولی دیدار با وی به مرور مثل بقیا خاطرات خاکستری رنگ زندگی ام، کمرنگ شد تا این که دیگر فراموشش کردم.
برعکس، اشتیاقی سوزاننده و دلهره آور برای صحبت با علیرضا داشتم و متعجب بودم که چرا با وجود قول و قرار هایی که گذاشته بودیم ، دیگر به من مراجعه نکرده بود. مدام در ذهن بی خبرم تصور می کردم شیاطینی که احاطه اشی کرده بودند، بر وجودش غلبه کرده اند. لحظات اولی که با جابه جائی اشیاء روبه رو شده بودم از وحشت حالت کرختی پیدا کرده بودم و از شدت حال تهوع آرزو کرده بودم که دیگر هرگز شاهد چنین صحنه ای نباشم، ولی حالا مثل پروانه ای که بی مهابا خودش را به آتش بی کشد، تنها آرزویم سوختن در أتش سرد نیرو هایی بودکه با دیدنشان به معرفت های شگرفی دست می یافتم.
چه با شب های متمادی با خاموش ساختن تصاویر درونی ام سعی کردم تمرکز کنم. گاه به گاه موفق می شدم و چیز هایی را حس می کردم، ولی اغلب خیلی گزرا و لحظه ای بود، چرا که آمادگی استقامت در چنین فواصلی را نداشتم. در حقیقت بی تجربگی اولین عامل، وکمبود اعتماد به نفس دومین سد راه من بود. از تلاشی بیهوده خسته شده بودم. دلم می خواست که مدتی از محیط زندگی ام دور باشم، ولی راهی برای دور شدن از آهنگ مداوم زندگی نداشتم.
از آخرین باری که علیرضا را دیده بودم تقریبأ یک سال می گذشت. با تحقیقاتی که کرده بودم به خوبی فهمیده بودم که علیرضا در علم جفر استادی تمام عیار است. عطشی که برای آموختن علم جفر داشتم بیش از آن بودکه از یافتن علیرضا منصرف قوم. حس می کردم اگر یک روزبه آخر زندگی ام باقی باشد، باید فلسفه جفر را بیاموزم. البته کسانی که در این گونه علوم مجربند هرگز آن را به سادگی به کسی نمی آموزنده چرا که با این کار ممکن است باعث جنایات بسیاری شوند،ولی باز هم گذشتن از چنین گوهری برایم فوق العاده دشواربود.
کم کم در رابطه با این عوالم دوستانی پیدا کردم؛ اشخاصی که هر یک برای خودتان استادی مجرب محسوب می شدند. در چندین جلسه ارتباط با آنها موفق شدم نیرو هایی را لمس کنم، ولی خودم به شخمه واسطه روحی نبودم.
یکی از این دوستان سودابه نام داشت؛دختری که از 15 سالگی بر حسب اتفاق به قدرت های خویش واتف شده بود. او آدمی نبود که بی مطالعه و برای تفنن دست به احضار روح بزند، بلکه همیشه با هدفی مشخص و ایمانی والا اقدام به این کار می کرد. از أشنا شدن با سودابه بی نهایت خوشحال بودم. تقریبأ هم سن وسال من بود و از عالم اسرار اطلاعات وسیعی داشت. هرگز ازدواج نکرده بود، چراکه عقیده داشت ارواح فعلأ صلاح وی را در ازدواج نمی بینند. یکی از جالب ترین نکاتی که می گفت این بودکه هرگاه خوا ستگاری پیدا می کردی با قوای مافوقی طبیعی به درون او سیر می کرد ونقاط منفی و متبت او را به خوبی مشاهده می کرد. یکی از دلایل بارزی که مانع ازدواجش می شد همین درون نگری بود. روز اولی که مرا دید با شعف بسیاری به سویم آمد و بدون هپچ گونه تکبری ، از اشنایی با من ابراز خشنودی کرد. بعدها متوجه شدم همان روز اول، با قوای مخفیانه اش تا حد زیادی مرا حلاجی کرده بود.
سودابه ابدأ اهل خرافات و این حرف ها نبود،و علاقه وافر من به وی از آن رو بودکه شیادی و صحنه سازی های اغلب اشخاص خرافاتی و مردم فریب را محکوم من کرد و سعی داشت در محیط اطرافش چتری فراهم سازدکه در آن انسآن ها با یگانگی و یکرنگی با هم در برخورد باشند. سودابه هرگز دانشگاه نرفته بود و جز دیپلم متوسطه مدرک دیگری نداشت، ولی مغزش پر از اسراری بودکه به این سادگئ ها آنها را بروز نمی داد. او به حدی از تعالی رسید، بودکه خویش را یک جا به دست مشیت الهی سپرده بود و هدفی جز ارشاد انسان ها به سوی حق نداشت. بارها و بارما مشاهده کرده بودم که او به عنوان مدد کار اجتماعی چگونه مراجعه کنندگان را با قلبی رضایتمند مشایعت می کرد و آنان هرگز باز نمی گشتند. چشمان سحرانگیز وکلام رخنه گرش آن چنان واژه منطق و مقدرات را به روح اطرافیانش تزریق می کردکه جای هیچ گونه بحثی باقی نمیگزارد.
سودابه با پدر و مادرش زندگی می کرد و تنها فرزند آنها بود. پدرش کارگر ساده ای بودکه دیگر بازنشسته بود و با همان مستمری خیلی ناچیز خانواده اش را اداره می کرد. مادرش هرگزلب به گلایه نگشوده و عمری بأ شور و اشتیاق همسرش را همراه کرده بود.
سودابه با استعداد های خلاقه اش، بارها و بارها می توانست بر اثر جهل مردم، جیب خویش را مملو از سکه های زر کند، اما تربیت و اصالت خانوادگی اش هرگز اجازه نداده بود احساس فقرکند، چون اصولأ زندگی را با معیارهای مادیات نمی سنجید و همواره به داشتن چنی پدری سخت افتخار می کرد. با چنین روابطی، هرگز به مغزم هم خطور نکردکه چرا سودابه از تو انایی هایش سوء استفاده نمی کند. مکرر شاهد بودم که می توانست مبالغ هنگفتی را از مراجعه کنندگانش تنها به عنوان هدیه قبول کند، اما همیشه این یک جمله را ادا می کرد: «ببخشین، انسان و ارزشی کار اون فروشی نیست.» من هم فکر می کردم که مناسب ترین جواب برای چنین اعمالی همین است که حقیقتأ اعتبار انسانیت و قدر ایمان، قابل خرید و فروش نیست.
از وقتی که با سودابه أشنا شده بودم حس می کردم خیی راحت تر زندگی می کنم. تا قبل از اتشنایی با وی،همیشه در ضمیر خاموشم در حال خود خوری بودم که چرا من باید قربانی فرید شده باشم، ولی از آن پس دیگر آن گونه تفکر نمی کردم.
پایان صفحه 41
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)