فصل اول
قسمت 2
فرید هیچ گاه متعادل نبود. همیشه در حال تغییر و تحول بود. از همه احمقانه تر احساسش نسبت به من بود. هرگز نفهمیدم که آیا واقعأ مرا دوست دارد یا نه. هرگز سعی نکرد با جواب دادن به من وگوش کردن به حرف هایم، درکم کند.گویی از اول مثل دو قطب همنام یکدیگر را دفع می کر دیم.
هنوز شش ماه از ازدواجم نگذشته بودکه به من پیشنهاد کرد از ایرانی برویم. هوای آمریکا به سرش زده بود. اولش با این پیشنهاد خیلی سطحی برخورد کردم، ولی پس از چندی احساس کردم که ابدأ شوخی نمی کند. وقتی به حقیقی بودن تمایلش پی بردم، با او مخالفت کردم، چون نه از زندگی در کشور بیگانه خوشم می آمد و نه حاضر به رهاکردن درسم بودم. اولین مشاجرات آگاهانه ما بر سرهمین مسئله آغاز شد و ریشه های مسموم این برخوردها، کم کم زندگی ام را به جاده ناهمواری مبدل ساخت که تشنه یک صافی رویایی شد.
یک روز تصمیم گرفتم بنشینم و بدون دعوا علت بهانه جویی های او را بپرسم. از او پرسیدم توقعش از زندگی چیست.
با حالتی خونسرد و بی اعتنا گفت: «من به این جا تعلق ندارم. از بودن در این جا بیزارم.»
دید گان ملتمسم را به او دوختم وگفتم: «فرید، ما چیزی کم نداریم. ما به همین سرزمین تعلق داریم. این جا به دنیا اومده یم و همین جا می میریم. چرا از اصلیت خودت گریزونی؟ چه توهمی باعث شده که خودتو تو ایران زیادی ببینی؟ تو مایه افتخار مردمتی. چرا سعی نمی کنی خود تو با وطنت وفق بدی؟ چه چیزی تو رو آزار می ده؟»
آه عمیقی کشید و گفت: «نمی دونم. سال ها دوری از وطن، منو به موجود دیگه ای مبدل کرده. این جا احساس آسایش نمی کنم. دلم می خواد به آمریکا برم. این بار اگه برم، دیگه برنمی گردم.»
با حیرت بسیارگفتم: «ولی فرید، من دارم درس من خونم و نمی تونم بعد از دو سال و نیم درسمو ول کنم. مگه تنها قرار ازدواج من درس خوندنم نبود؟ احساس من برات اهمیتی نداره؟ از چی فرار می کنی؟ از قولی که به من داده ی؟»
با عصبانیت سرم فریاد کشید: «فریبا، تو عادت داری همیشه یه طرفه قضاوت کنی. درس که مسئله ای نیست. اون جا هم می تونی درسی بخونی.» گفتم: «آره، اما اون جا باید از اول شروع کنم، درحالی که الان تقریبأ وسط های راهم. از اینهاگذشته، من اصلأ دوست ندارم وطنمو ترک کنم!»
با حالتی سخت ستیزه جویانه گفت: «چقدر منو دوست داری؟» درحالی که از سؤالش جا خورده بودم،گفتم: «نیازی به گفتنش نیست. خودت خوب میدونی که چقدر دو ستت دارم. با این سؤال چی رو می خوای ثابت کنی؟»
با تحکم کاذبی گفت: «اگه واقعأ منو دوست داشته باشی، به خاطر من به هر جأیی که بگم میایی»
با قلبی افسرده وکلامی زهرآگین گفتم: «پس تکلیف من چی می شه؟ تو چقدر به من علاقه مندی؟ به همین اندازه که لطف کنی و منو با علاقه م
تهدیدکنی؟ فکر می کنم زیادی لوسم می کنی!»
با جواب دندان شکن من ازکوره در رفت و با حالتی منزجرگفت: «متأسفم که زبون همدیگه رو نمی فهمیم. یه روزی پشیمون می شی.»
در حالی که تمام بدنم می لرزید،گفتم: «تو به خاطر هر دلیلی که راهی شده ی ...»
قبل از این که جمله ام را تمام کنم، خانه را ترک کرد. عصبی و نگران به دنبالش راه افتادم. قبل از این که اتومبیلش را روشن کند، سوار شدم و گفتم «نمی زارم از زیر حرف دربری. باید تکلیف همه چیزو روشن کنی. دیگه حوصلأ قایم موشک بازی ندارم. همین الان به خونه پدرت می ریم تا همه چیز روشن بشه. الان یه سال از ازدواج ما می گذره و تا این لحظه یه بار هم با من صادقانه صحبت نکرده ی. همین امشب تمام خواسته هاتو در برابر پدرت به من می گی. یا می پذیرم، یا همه چیزو فراموش می کنم.»
با حالتی برق گرفته گفت: «مگه ما بچه ایم که سر کوچک ترین مثله ای به پدرم رجوع کنیم؟»
باگریه گفتم:«وقتی که ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم، باید یه مترجم پیداکنیم. فکر می کنم این عاقلانه ترین کاری باشه که می تونیم بکنیم.»
با وحشتی گنگ و ناآشنا گفت: «همه چیز و فراموش کن. بعدأ خو مون در موردش صحبت می کنیم.»
با تردیدکفتم: «چه فایده؟ تو مثل همیشه وقتی که کم میاری، یا به فرار می زاری. این مشکلی رو حل نمی کنه.»
با لبخندی اغوا گرانه گفت: «بهت قول می دم که دیگه تنهات نزارم. نمی تونی بهم اعتماد کنی؟»
شانه هایم را بالا اندا ختم وگفتم: «نمی دونم. صبر کردن کار مشکلی نیست. اگه بدونم که بعد از این تابغ فرار نیستی، شاید بتونیم خیلی از مشکلاتو به کمک هم حل کنیم.»
از اتومبیل پیاده شدم و به طرف خانع راه افتا دم. برخلاف تصورم، فرید راه افتاد و رفت.
آن شب خیلی دیر وقت به خانه آمد، و من همچنان در انتظارش بودم. وقتی که وارد خانه شد و مرا مستاصل دید، با ناراحتی گفت: «فکر می کنی من بچه م که این طوری نگرانمی؟»
با خنده گفتم: «نه. می دونم که دیگه بچه نیستی، اما مسن ترین بچه ها هم گاهی توی مخمصه گیر می کنن.»
شانه ها رابالا اند اخت وگفت: «شام خورده ی؟»
گفتم: «نه. منتظرت بودم که بیای و با هم شام بخوریم با سردی گفت: «گرسنه م نیست. همون موقع که از خونه خارج شدم، یه ساندویچ خوردم!»
تبسی زهرآگین و خاموش تمام چهره ام را در خود غرق ساخت بود. خوب می فهمیدم که همه اینها مسائل روبنایی هستند و چیزی در خفا پنهان مانده که من از آن آگاه نیستم. مدتی خیره به بشقاب های چیده شده چشم دوختم و سپس بی کلمه ای حرف به سوی رختخواب رفتم.
جالب تر از همه این بودکه هیچ نوع احساس شرمندگی در وجنات فرید دیده نمی شد. آن شب برای اولین بار احساس کردم که از هیچ جهت به او اعتماد ندارم. به خوبی درک می کردم که او روزی خواهد رفت، و سعی کردم شعله های وابستگی را در وجودم خاموش کنم،چراکه آدمی نبودم که صمیمیت و عشق را از فریدگدایی کنم. اودر بحرانی به سرمی برد که درگیرودار آن هیچ پاسخ معقولانه ای،برای رفتار دوگانه اش نداشت. از آن شب منتظر آمادگی فرید شدم تا خودش حرف بزند، ولی او قصد وفا به عهد را نداشت و تا حد ممکن از صحبت کردن طفره می رفت.
کم کم علاقه و مهر و محبت جای خودش را به برودت سپر و اولین ابرهای سیاه سرنوشت، آسمان آفتابی زندگی ام را تار ساخت. پس از مدتی حس کردم وجود بچه شاید بتواند فرید را متعادل کند، به همین علت با این که در آن وضعیت هیچ گونه علإقه ای به بچه دار شدن نداشتم، سعی کردم فرید را تشویق به این کارکنم. اولش خیلی سرسری با این مسئله برخورد کرد، ولی زمانی که حس کرد حقیقتأ خواستار بچه هستم، با تمسخر بی پایانی مرا دیوانه ای تمام عیار قلمداد کرد و با یادآوری علاقه شدیدم به درس خواندن، مرا چنان به باد ریشخندگرفت که از طرح چنین پیشنهادی پشیمان شدم.
لحن صحبت کردنش به طرز مرگباری تغییر کرده بود. از کوچک ترین کاه، بزرگ ترین کوه را می ساخت و هر روزکیسه زهر جدیدی را به شیرازه زندگی ام سرازیر می کرد.کم کم داشتم به رفتارش عادت می کردم. او حقیقتأ دیگر درکنار من نبود. همیشه در خودش غرق بود. عاقبت ازکشمکش و سؤال خسته شدم و مدتی شعی کردم کاری به کارش نداشته باشم تا شاید خودش به هوش بیاید، ولی مثل این که مسخ شده بود. چیزی در درونش می جوشید و فوران می کردکه من درکی از آن نداشتم. با شیوه های مختلف سعی کردم به زندکی دلگرمش کنم، اما فرید خالی خالی بود. هیچ گونه احساسی نسبت به من نداشت.
روزی با دگرگونی خاصی وارد خانه شد وگفت: «می خوام با هات حرف بزنم.» پس از دو سال زندگی زناشویی، این اولین باری بودکه تمایل به حرف زدن پیداکرده بود.
با خوشحالی بی وصفی گفتم: «عزیزم،من مدت هاس که منتظرم تو حرف بزنی. همیشه حس می کردم این روزو نمی بینم. ولی مثل این که
بی خود امید مو نسبت به همه چیز ازدست داده بودم!»
با حالتی مستاصل و نگران گفت: «فریبا، تو نباید به این زندگی دلبستگی داشت باشی،چون من موندنی نیستم. من اشتباه بزرگی کرده م که حالا به عواقب دردناکش آلوده شده م. هرگز در زندگی قضد آزار تورو نداشتم، ولی مثل این که تقدیر این بوده که ما سر راه هم قرار بکیریم.»
از لحن سرد و مأیوس وکلمات بی روحش، ناگهان چیزی در دلم فرو ریخت. با بهت شدیدی گفتم: «ابدأ منظور تو درک نمی کنم. از چی حرف می زنی؟ تقدیر هرچی که بوده، من تسلیم هستم و احساس نامرادی نمی کنم، چون قلبأ دوستت دارم.»
نفس عمیقی کشید و با خجالت زدگی گفت: «فریبا، متاسفم. من باید برم.»
مدتی خیره خیره با اندامی لرزان نگاهش کردم. گیج تر از آن بودم که بتوانم حرفی بزنم. وقتی که سکوت و بهت مرا دید، به سخن ادامه داد و گفت: «من در حق تو ظلم کردم. متاسفم که خیلی دیربه حقیقت می رسی. بارها و بارما سعی کردم تا تورو روشن کنم، اما هرگز جرئت نکردم. ولی حالا دیگه به جایی رسیده م که فکر می کنم پنهان کاری فایده ای نداره. من قبل از تو با زن دیگه ای ازدواج کرده بودم و دو تا بچه دارم. دو تا پسرکه شدیدأ بی تاب وجود منن. وقتی اومدم سراغ تو، فکر می کردم برای همیشه فراموششون کرده م. اما متأسفانه شیش ماه بعد از ازدواجمون اتفاقی افتاد که نتونستم بی توجه بمونم. تلفن های مکرر بچه ما شروع شد. البته اونها به شرکت تلفن می زدن، به هعین خاطر تو از وجودشون بی خبری. تو هر تماسی که با من میگرفتن، یه تیکه از وجودم ذوب می شد و توی زمین فرو می رفت. اوایل شدیدأ ثحت فشار بودم و با احساسم مبارزه می کردم، ولی حالا دیگه فکر می کنم باید یه کاری بکنم. دیگه از ترس و اضطراب و درد و بدهکاری خسته شده م.»
آن چنان از حرف هایش جا خورده بودم که حال خودم را نمی فهمیدم. با صدایی لرزان گفتم: «هنوز زنته؟»
شانه ها را بالا اند اخت وگفت: «نمی دونم. روزی که از آمریکا اومدم، بهش گفتم دیگه بر نمی گردم، بهتره بری دنبال زندگیت. ولی مثل این که اون هیچ جا نرفته.»
در حالی که چیزی به فروریختنم باقی نمانده بود، با حالتی شکسته و درهم گفتم: «پس این بار دیگه تمایلی به بردن من نداری، نه؟»
سکوت کرد. دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده بود، عشق کهنه ای در سراچه وجودش به جولان در آمده بود. اگر هم نادم می شد، برای من تفاوتی نمی کرد، چه اگر از روز اول این حقیقت را فهمیده بودم، هرگز با او ازدواج نمی کردم. در یک لحظه، فرید برایم همانند غریبه ای شد که هیچ رابطه ای با من نداشت. حالا خوب می فهمیدم که چرا علاقه ای به بچه نشان نمی داد. دلش نمی خواست خاطره دست وپاگیر دیگری خلق کند. او نمی دانست از زندگی چه می خواهد. اگر واقعأ همسر اولش را دوست داشت، چرا ترکشی کرده بود؟ چه چیز باعت شده بود مثل آدمی مطمئن به سوی من بیاید و آینده ام را کدرکند؟ چه چیز باعث می شود که انسآن ها تا این حد گستاخ و بی رحم باشند؟ آیا زندگی برای آنها جز یک تفنن است؟
با همه علاقه ای که به فرید داشتم، از او متنفر شده بودم. حس می کردم اگر فوری خانه را ترک نکند، به زودی دیوانه می شوم. مثل این که امواجی سایه گونه از ذهن ناشکیبای من روان بود، چون قبل از این که سخن آلوده ای روی لب هایم نقش ببندد، او رفت. بی خیال و راحت، مثل یک احمق رفت. م.
من برای اولین بار از رفتنش تاسف نخوردم. در واقع هرگز به آن نقطه از شعف نرسیده بودم. وصله ناجوری از من کنده می شدکه رهایم می ساخت و می رفت. فرید رفت و من آسوده و رها به زندگی ادامه دادم. .فراموشش کردم و طینت زخم خورد دام را پس از مدتی از شرکینه ها خلاص کردم.
این که خانواده فرید با چه سرافکندکی و انفعالی با من روبه رو شدند، بماند. فقط می دانم که پدرم دیگر ابدأ مایل نبود مرا به ازدواج مجدد تشریق کند. تا مدت های مدید همه به من ترحم می کردند. مادرم همیشه با دیدنم متاثر می شد و با لحنی آهنگین نوید آینده ای روشن را می داد و می کگفت: «خدا را شکرکه خیلی زود فهمیدی. شاید ده سال دیگه می فهمیدی.» این حرف ها بیشتر از این که مسکنی برای روح خدشه دار شده ام باشد، مایه خشمم می شد.
سال دوم جدایی ام از فرید بودکه چندتا خواستگار پیدا کردم. ولی بدبین تر از آن بودم که بتوانم کسی را به سلول تنهایی ام راه دهم. حسی زشت و چندش آور از درون بی اعتمادم می کرد و متزلزلم می ساخت. مسخره بودکه روزی چندین ساعت در مطبم سعی می کردم امید را به مریض هایم تزریق کنم، ولی خودم از استفاده اش عاجز بودم. برخلاف هر انسانی که در این طور مواقع ممکن است با حماقت تمام انتظار همسرشی را بکتد، من هرگز انتظار بازگشت فرید را نداقتم. برعکس، خوشحال بودم که حتی در ایران نیست و تا آخر عمر هم باز نمئ گردد. فکر می کنم این نوعی خود ستیزی بودکه در من رشد می کرد و از درون افسرده ام می ساخت. اغلب اوقات تنهایی ام را به مطالعه اختصاص می دادم، چون از معإشرت با همه گریزان بودم. دوستان و آشنایان بسیاری داشتم که با آنها سرگرم باشم، ولی زن مطلقه همیشه در جامعه محکوم است. زنان می ترسند او شوهرشان را از دستتان در بیاورد. مردها.همز با سوءنیت، به شیوه دیگری به او نزدیک نمیشوند. این بود که ترجیح دادم که در خودم باشم.
حالا پس از سال ها، در مرز 28 سالگی گام برمی داشتم و زندگی ام خالی بود. بارها و بارها از زندگی خسته شده بودم، ولی طبیعت به من یاد داده بود چکونه متل یک مبارز زندگی کنم و کمینگاه های اطرافم را زیر نظر داشته باشم. خیلی طول کشیده بود تا همه چیز را فراموش کنم، ولی آن روزناگهان چیزی در درونم زنده شد. نمی دانم ، شاید من هم اعتماد به نفس کافی را به فرید نداده بودم. شاید با رفتارم آزارش داده بودم. شاید می تو انست خیلی بهتر ازاین تمام شود، و یا شاید... نمی دانم. چیزی که در تمام آن سال ها برایم روشن نشده بود، انگیزه فرید برای برگزیدن من بود. اگر واقعأ قصدش رفتن بود، چرا آن کلمات و افسون های آغازین را برای به دست آوردنم به کار برده بود؟ آیا من چیزی جز یک اسباب بازی بودم؟ عروسکی بی اراده برای ارضای حس خودخواهی وی!
خورشید به وسط آسمان رسیده بود. گاهی ابر میشد ووگاهی آفتاب. همان طور که به پیچش برگ های خشک شده خیره بودم، احساس کردم کسی پهلویم نشست. داشتم آماده می شدم به خانه برگردم که یکباره شخصی ناشناس خیلی خودمانی و بی پرده گفت:«تا حالاکجا بودی؟»
نگاهی به اطرافم انداختم. فکرکردم طرف صحبت اوکسی در اطراف من است، ولی با حیرت محض دیدم غیر از من کس در آن حوالی نسیت. او چشمانی خاکستری و شفأف و رخنه گر داشت. ترکیب صورتش از ظرافت، متل تابلوی نقاشئ بود. چنان خیره خیره منتظر جواب بودکه دست وپایم راگم کردم.
وقتی که بهت زدگی مرا دید، با تبسمی شکسته و عمیق گفت:«سال ها بودکه حس می کردم مُرده ی. اما مثل این که عزراییلو خیلی خوب دست به سرکرده ی!»
درحالی که از لحن صحبتش گیج شده بودم، حس کردم که ممکن است دیوانه باشد. به همین علت بی آن که حرفی بزنم، از جا برخاستم و راه افتا دم. ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که جلویم سبز شد و با حالتی انتقامجویانه فریادکشید: «نکنه لال شده ی؟ من که با زبونت کاری نداشتم. فقط سوراخ سوراخت کردم !»
پایان صفحه 16
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)