فصل اول
قسمت 1

صبح یکی از روزهای پاییزی بودکه برای خریدن چند کتاب از در بخانه خارج شدم. هوا از رطوبت غلیظی آکنده شده بود و سرمایی نه چندإن سخت،گونه ها. و لب ها و بیبی ام رإ نوازش می داد. هوس کردم که پای پیاده به خرید بروم. از بی تحرکی و انفعال خسته شده بودم. دلم من خواست کمی قدم بزنم و پسازمدت ها کار وحرف، اندکی هم با طبیعت تنها باشم. منزلم در مجإورت پارکی بودکه در حاشیه خیابان قرار داست و تأ مسیر زیادی می توانستم از منإظپر دلپذیر فضای آزاد بهره مند شوم.
‏وقتی با اولین قدم هایم برگ های خزان زده را ویران کردم، احساسی زشت و ناهنجإر وجودم را تحت الشعاع قرار داد. دلهمره عجیبی داشتم و با لمس خزان، دوباره همان حس لعنتی نهفته در حال بیدار شدن بود.گذشتهمتل تیری زهرآگین، درحال فرونشستن به اعماق دیدگانم بود. لحظه ای ایستادم و چشم هایم را بستم. فکر می کردم با این کار تمدد اعصاب می کنم و با ندیدن محیط، گذشته هم به راه خودش می رود. اما بی فایده بود. مضطرب و سرگردان به راه افتادم. پریشان تر از آن بودم که بتوانم تسلط روی طرز نگاهم داشته باشم. آدم های رهگذر برایم مثل تعدادی احمق بودندکه جز تصوری ظاهری، معنای دیگری نداشتند. مثل این که از همه ‏بیزار بودم. تنها دلسوزی ام از بابت برگ های بی گناهی بودکه با سروصدای بیار در زیر پاخایم له و لورده می شد ند.
‏مدت ما بودکه با مشغله های جورواجور خودم را سرگرم کرده بودم تا به گزشته و جهنم مذابش فرو نروم. ولی حالا ناخواسته آن چنان در حال فرود بودم که شاید با برگشتن هم نمی تو انستم از این ورطه متعفن بگریزم. خیلی اوقات دلم می خواست مواد مذاب گذشت را سرد و خاموش کنم، اما به واسطه فرار از آن هرگز نمی تو اسنتم در جای خویش محکم بایستم. اغلب حس می کردم اعتماد به نفس لازم را برای رویا رویی باگذشته ندارم. نمی دانستم که مقصر بوده ام یا نه. نمی دانستم چگونه پیش آمده بود و هرگز هم برایم قابل هضم نبود. شاید روزی آن شهامت را پیدا می کردم که با خودم به قضاوتی عادلانه بنشینم، ولی هنوز آمادگی این گشایش را نداشتم. شاید هم داشتم و به خویش اطمینان نداشتم.
‏در آن لحظه چشمم به نیمکتی افتاد و بی معطلی روی آن نشستم. چندتا پسربچه مشغول بازی با توپ بودند و سروصدای عجیبی به راه انداخته بودند. از خیره شدن به آنها بیشتر عصبی می شدم، ولی خوشبختانه قبل از این که به سراغ نیمکت دیگری بروم، آنها از آن جا دور شدند. من ماندم وسیل مهارنشده گذشته ای که جز ابهام، ارمغان دیگری نداشت. بازگشتم به مدتها قبل، به روزهایی که با طراوت و شآدابی وافری رهی سرنوشت بودم. ای کاش تشویق های بی حد وحصر خانواده ام باعث آن ازدواج نمی شد! از روزی که فرید به زندگی ام وارد شده بود، همه چیز به هم ریخته بود. التهاب اولیه عشق دروغین او از یک طرف و احساسات احمقانه و رویاگونه من از طرفی دیگر، زندگی ام را به تباهی کشیده بود. چه کودکانه گوشم را گاهواره اراجیف سحر آمیزش می کردم و با وعده و وعیدهای دور و درازش، خویش را به اعماق باتلاق های مرگبار می کشاندم. اکرجه ‏حالا دیگر مدت ها بودکه نمی دیدمش، نوار خاطرات طولانی گذشته هنوز هم گاهی به صدا درمی آمد و آزارم می داد.
‏با حرفه ای که در آن غوطه ور بودم، خیلی عجیب بودکه نمی تو انستم خودم را درمان کنم. مدت ما در خانه فرید به خواندن رشته روانپزشکی مشغول بودم،اما چه دربطن آن و چه پس از آن، از فراموشکردن همه چیز عاجز بودم. مثل این که هیح کس به اندازه خودم.در زنده نگه داشتن خاطرات مصر نبود. احمقانه است آدمی از چیزی بگریزدکه نزدیکتر نیست و.یا شاید حتی وجود خارجی ندارد.
‏روز اولی که فرید را دیدم، در مجلس عروسی پسر عمویم بودکه با خواهر او ازدواج می کرد. از همان لحظات اول با نگاه اغوا گرانه اش مرا سحر کرد و بی هیچ گونه سخنی در ابتدای راه قرارم داد. پس از آن تلفن های پشت پیغام شروع شد و آن قدر پاپی من و خانواده ام شد تا راه هرگونه تفکری را بر من بست.
‏زمانی که با فرید ازدواج کردم، بیست سال بیشتر نداشتم و سال دوم دانشکده روانپزشکی بودم. دوتا خواهر کوچک تر داشتم که پدرم عقیده داشت تا من ازدواج نکنم، آنها پشت چراغ قرمز باقی می مانند. خواهر بعد از من فریال بودکه یک خواستگار خوب و روشنفکر و تحصیلکرده داشت و معطل ازدواج من بود. خواهرکوچک ترم هم فلور بودکه شانزده سال بیشتر نداشت و هنوزبه عرصه ازدواج نرسیده بود. خانواده ام مدام در گوشم می خواندندکه اگر به خواستگاربه این خوبی جواب رد بدهم، همه مردم فکر می کنندکه عیبی دارم، و من زیر بار حرفها وکنایه های معنی دار فقط می گفتم آمادگی ازدواج ندارم. ولی عاقبت بر اثر مسائلی قراردادی که در اغلب خانواده ها ریشه های عمیقی دوانده، تسلیم ازدواج با فرید شدم.
‏فرید سی ساله بود و دو سال می شدکه از خارج آمده بود و با مدرک ‏مهندسق نقشه کشی در شرکت خصوصی اش به کار اشتغال داشت. وضغ خوبی داشت و مایه افتخار و سربلندی خانواده اش بود. روزهای اول چیزی غیر از این از او نمی دانستم. قلبی پر مهر و ظاهری آراسته و چهره ایگرم و جذاب داشت. از نظر تمام فامیل، من خوشبخت ترین دختری بودم که به خانه بخت می رفت. تنها شرطی که برای ازدواج گذاشتم اداهه تحصیلم بود، چرا که تصمیم داشتم پس ازگرفتن دکترایم کارکنم. از کندوکاودرباره مسائل روحی ،روانی لذت خاصی می بردم. فرید هم بدون هیچ گونه مخالفتی شرط مرا پذیرفت و با سادگی تمام ازدواج کردیم.
‏اوایل کار بودکه احساص کردم فرید حالت های خاصی به خود گرفت. مدام می گفت: «خسته م. حوصله م از این زندگی تکراری سر رفته.» هرگاه که علت پریشانی اش را جویا می شدم، بدون این که جوابی به من بدهد خانه را ترک می کرد.
‏کم کم انعکاس رفتارهای سرد فرید روی زندگی ام سایه اند اخت، و در این میان تنها کاری که از دستم ساخت بود، پرسش کردن بود. ولی فرید هیچ گاه حاضر به گشودن دریچه های قلبش نبود. یک روز چنان واله و شیدایم بودکه حس می کردم در بهشت به سر می برم، ولی به فاصله چند روز ناگهان تغییر رویه می داد و از این رو به آن رو می شد.
‏مادرم از افسردگی های ظاهری وکم حرفی ام به نگرانی هایم مشکوک شده بود و مدام علت را جویا می شد، ولی من حاضر نبودم حرفی به کسی بزنم. حس می کردم این حالت فرید دیر یا زود درمان می شود. گاهی هم تصور می کردم که از ازدواج با من پشیمان شده و مرا لایق خویش نمی داند. با این تصور شکایت کردن برایم جز سرافکندگی محض خیز دیگری نبود.
روزها از پس هم می گذشتند ومن همچنان سردرگم بودم.گاهی اوقات فکر می کردم چون از نظر ثروت در پایه او نبوده ام، دچار چنین تحولی ‏شده. شاید توقع داشته که خانواده من هم مثل خانواده عمویم ریخت وپاش خای بی حد وحصر داشته باشند و هست و نیست خویش را در راه ظاهرسازی از دست بدهند. پدر و مادر من خانواده فقیری نبودند و به حد خودتان دا شتند. پدرم در تمام طول زندگی اش کار کرده بود. دارایی چند میلیاردی نداشت، اما در حد توان خویش به مقداری اندوخته بودکه هیچ یک از ما مشکلی نداشته باشیم. او سر مایه ای راکه برای جهیزیه هر یک از ماکنارگذاشته بود صرف خرید اثاث نمی کرد. با شیر بهایی که از دامادش می گرفت،معمولآ یک خانه می خرید و لوازم ومایحتاج اولیه یک زندگی را در حد خیلی پیش پا افتاده فراهم می کرد تا دخترانش به جای یک مشت اثاث بی مکان، صاحب خانه ای کم اثات باشند. البته خانه های ویلایی بزرگ و مجللی فراهم نمی کرد، ولی هرچه که بود سرپناهی محسرب می شد. چون عقیده داشت که ما برادری نداریم که در روز پیری پشتمان باشد، بنابراین آینده را برای ما تثبیت می کرد. پدرم تصور می کرد که با خرید خانه لطف بزرگی در حق دامادش می کند، چراکه خودش برای خرید خانه اولیه اش، مشقت بسیاری را متحمل شده بود. و قبل از آبی که بتواند لذتی از آسایش نسبی اش کسب کند، در اندیشه رفاه فرزندان، دوباره آلوده کار و تلاش تا سرحد جان شده بود. پدر و مادرم زندگی مخصوص داشتند، مثل این که هیچ چیز مثل نگهداری از ما برایتان اهمیت نداشت، و چقدر هم خوب ما را بی خیال و راحت پرورش داده بودند.
‏چقدر دلم می خواست که دوباره کودک می شدم و غرق در رویاهای ناممکن، روزگار را به نحوی دیگر می دیدم. اکنون این طور گسسته و پژمرده، دست اندر کار آینده ای تیره بودم و هیح آرزو یی در دلم نبود.گویی از ازل بی آرزو به دنیا آمده بودم.

پایان صفحه 7