صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 26 , از مجموع 26

موضوع: گلچین اشعار زیبا ازشاعران مشهور

  1. #21
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    گلچینی از زیباترین اشعار«غزلی دلنشین از سعدی»


    دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

    نه دگر امید دارد که شود رها زبندت

    به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

    که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

    نه چمن شکوفه ای رست چو روی دلستانت

    نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

    گرت آرزوی آن است که خون خلق ریزی

    چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت؟

    تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

    اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

    نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

    به طمع زدست رفتی و به پای در فکندت

    تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

    که نه قوت گریز است و نه طاقت گزندت

    «سعدی شیرازی»
    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

  2. #22
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    گزیده ای از رستم و اسفندیار شاهکار حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی


    کنون آمدت سودمندی به کار

    که در خاک بیند تو را روزگار

    که نفرین براین تاج و این تخت باد

    بدین کوشش بیش و این بخت باد

    که چو تو سواری دلیر و جوان

    سرافراز و دانا و روشن روان

    بدین سان شود کشته در کارزار

    به زاری سر آید بر او روزگار

    چنین گفت پُردانش اسفندیار

    که ای مرد دانای به روزگار

    مکن خویشتن پیش بر من تباه

    چنین بود بهر من از تاج و گاه

    تن کُشته را خاک باشد نهال

    تو از کُشتن من بدین سان منال

    کجا شد فریدون و هوشنگ و جم

    ز باد آمده باز گردد به دم

    همان پاک زاده نیاکان ما

    گزیده سرافراز و پاکان ما

    برفتند و ما را سپُردند جای

    نماند کس اندر سپنجی سرای

    فراوان بکوشیدم اندر جهان

    چه در آشکار و چه اندر نهان

    که تارای یزدان به جای آورم

    خرد را بدین رهنمای آورم

    چو از من گرفت این سخن روشنی

    ز بد بسته شد راه آهرمنی

    زمانه بیازید چنگال تیز

    نبُد زو مرا روزگار گریز

    امید من آن است کاندر بهشت

    دل و جان من بدروَد هر چه کِشت

    به مردی مرا پور دستان نکُشت

    نگه کن بدین گز که دارم به مُشت

    بدین چوب شد روزگارم به سر

    ز سیمرغ وز رستم چاره گر

    فسونها و نیرنگها زال ساخت

    که این بند و رنگ از جهان او شناخت

    چو اسفندیار این سخن یاد کرد

    بپیچید و بگریست رستم ز درد

    چنین گفت کز دیو ناسازگار

    مرا بهره رنج آمد از روزگار

    چنان است کو گفت یکسر سخن

    ز مردی به گژّی نیفکند بن

    که تا من به گیتی کمر بسته ام

    بسی رزم گردنکشان جسته ام

    سواری ندیدم چو اسفندیار

    زره دار با جوشن و کارزار

    چو بیچاره برگشتم از دست اوی

    بدیدم کمان و بر و شست اوی

    سوی چاره گشتم ز بیچارگی

    بدادم بدو سر به یکبارگی

    زمان و را در کمان ساختم

    چو روزش سر آمد بینداختم

    گر او را همی روز باز آمدی

    مرا کار گز کی فراز آمدی

    از این خاک تیره بباید شدن

    بپرهیز هردم بشاید بدن

    همان است کز گز بهانه منم

    وز این تیرگی در فسانه منم
    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

  3. #23
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    گلچین اشعارزیبا«شعری دلنشین ازجمال الدین عبدالرزاق اصفهانی»


    درنعت حضرت رسول اکرم(ص)

    ای ازبرسدره شاهراهت

    وی قـُبـّه ی عرش تکیه گاهت

    ای طاق نهم رواق بالا

    بشکسته زگوشه ی کلاهت

    هم عقل دویده دررکابت

    هم شرع خزیده درپناهت

    ای چرخ کبود،ژنده دلقی

    در گردن پیر خانقاهت

    مه طاسک گردن سمندت

    شب طـُرّه ی پرچم سیاهت

    جَبریل مُقیم آستانت

    افلاک حریم بارگاهت

    چرخ ارچه رفیع خاک پایت

    عقل ارچه بزرگ طفل راهت

    خورده است خدا زروی تعظیم

    سوگند به روی همچو ماهت

    ایزد که رقیب جان خرد کرد

    نام تو ردیف نام خود کرد

    ...

    ای نام تو دستگیر آدم

    وی خـَلق تو پایمرد عالم

    فرّاش درت کلیم عمران

    چاووش رهت مسیح مریم

    از نام محمّدیت میمی

    حلقه شده این بلند طارم

    تو در عدم و گرفته قـَدرت

    اقطاع وجود زیر خاتم

    در خدمتت انبیا مشرّف

    وز حرمتت آدمی مکرّم

    از امر مبارک تو رفته

    هم بر سر حرفت خود آدم

    نابوده به وقت خلوت تو

    نه عرش و نه جبرئیل محرم

    نایافته عزّ التفاتی

    پیش تو زمین و آسمان هم

    کـَونین نواله ای زجودت

    افلاک طفیلی وجودت

    ...

    ای مسند تو ورای افلاک

    صدر تو و خاک توده؟!حاشاک

    در راه تو زخم،محض مرهم

    بریاد تو زهر،عین تریاک

    طغرای جلال تو لعمـرُک

    منشور ولایت تو لولاک

    نُه حـُقـّه و هفت مهره پیشت

    دست تو و دامن تو زان پاک

    هرچ آن سِمَت حدوث دارد

    در دیده ی همّت تو خاشاک

    در عهد نبوّت تو آدم

    پوشیده هنوز خرقه ی خاک

    تو کرده اشارت از سرانگشت

    مه قُرطه ی پرنیان زده چاک

    نقش صفحات رایت تو

    لولاک لما خلقتُ الافلاک

    خواب تو و لاینام قلبی

    خوان تو ابیت عند ربی

    ...

    ای آرزوی قدر لقایت

    وی قبله ی آسمان سرایت

    در عالم نطق هیچ ناطق

    ناگفته سزای تو ثنایت

    هرجای که خواجه ای غلامت

    هرجای که خسروی گدایت

    هم تابش اختران زرویت

    هم جنبش آسمان برایت

    جانداروی عاشقان حدیثت

    قفل دل گمرهان دعایت

    اندوخته ی سپهر و انجـُم

    برنامده ده یک عطایت

    بر شهپر جبرئیل نِه زین

    تا لاف زند زکبریایت

    بردیده ی آسمان قدم نِه

    تا سرمه کشد زخاک پایت

    ای کرده به زیر پای کونین

    بگذشته زحدّ قاب قوسین

    ...

    هر آدمیی که او ثنا گفت

    هرچ آن نه ثنای تو خطا گفت

    خود خاطر شاعری چه سنجد

    نعت تو سزای تو خدا گفت

    گرچه نه سزای حضرت توست

    بپذیر هر آن چه این گدا گفت

    هرچند فضول گوی مردی است

    آخر نه ثنای مصطفی(ص)گفت

    در عُمر هر آن چه گفت یا کرد

    نادانی کرد و ناسزا گفت

    زان گفته و کرده گر بپرسند

    کز بهر چه کرد یا چرا گفت

    این خواهد بود عُدّت او

    کفاره ی هرچه کرد یا گفت

    تو محو کن از جریده ی او

    هرهرزه که ازسرهوی گفت

    چون نیست بضاعتی زطاعت

    از ما گنه و ز تو شفاعت

    ***
    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

  4. #24
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    اشعارزیبای شاعران«نادرنادرپور وشعر:فالگیر»


    کندوی آفتاب به پهلوفتاده بود

    زنبورهای نور زگردش گریخته

    در پشت سبزه های لگدکوب آسمان

    گلبرگهای سرخ شفق تازه ریخته

    کف بین پیر باد درآمد زراه دور

    پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

    آن روز میهمان درختان کوچه بود

    تا بشنوند راز خود از فال روشنش

    ***

    درهرقدم که رفت درختی سلام گفت

    هرشاخه دست خویش به سویش درازکرد

    او دستهای یک یکشان را کنارزد

    چون کولیان نوای غریبانه سازکرد

    ***

    آن قدرخواند وخواند که زاغان شامگاه

    شب را زلابلای درختان صدازدند

    از بیم آن صدا به زمین ریخت برگها

    گویی هزارچلچله را درهوا زدند

    ***

    شب همچو آبی از سر این برگها گذشت

    هربرگ همچو نیمه ی دستی بریده بود

    هرچند نقشی از کف این دستها نخواند

    کف بین باد طالع هربرگ دیده بود

    ***
    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

  5. #25
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    اشعارزیباودلنشین«شعری ازاستادهوشنگ ابتهاج«ه.ا.سایه»بانام عشق


    عشق شادی ست، عشق آزادی ست

    عشق آغاز آدمی‌زادی ست

    عشق آتش به سینه داشتن است

    دم همت بر او گماشتن است

    عشق شوری زخود فزاینده ست

    زایش کهکشان زاینده ست

    تپش نبض باغ در دانه ست

    در شب پیله رقص پروانه ست

    جنبشی در نهفت پرده‌ی جان

    در بن جان زندگی پنهان

    زندگی چیست؟ عشق ورزیدن

    زندگی را به عشق بخشیدن

    زنده است آن که عشق می‌ورزد

    دل و جانش به عشق می‌ارزد

    آدمی زاده را چراغی گیر

    روشنایی پرست شعله پذیر

    خویشتن سوزی انجمن فروز

    شب نشینی هم آشیانه‌ی روز

    آتش این چراغ سحر آمیز

    عشقِ آتش نشینِ آتش خیز

    آدمی بی زلال این آتش

    مشت خاکی ست پر کدورت و غش

    تنگ و تاری اسیر آب و گل است

    صنمی سنگ چشم و سنگ دل است

    صنما گر بدی و گر نیکی

    تو شبی، بی‌چراغ تاریکی

    آتشی در تو می‌زند خورشید

    کنده‌ات باز شعله‌ای نکشید؟

    چون درخت آمدی، زغال مرو

    میوه‌ای، پخته باش، کال مرو

    میوه چون پخته گشت و آتشگون

    می‌زند شهد پختگی بیرون

    سیب و به نیست میوه‌ی این دار

    میوه‌اش آتش است آخر کار

    خشک و تر هر چه در جهان باشد

    مایه‌ی سوختن در آن باشد

    سوختن در هوای نور شدن

    سبک از حبس خویش دور شدن

    کوه هم آتش گداخته بود

    بر فراز و فرود تاخته بود

    آتشی بود آسمان آهنگ

    دم سرد که کرد او را سنگ؟

    ثقل و سردی سرشت خارا نیست

    نور در جسم خویش زندانی ست

    سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است

    فکر پرواز در دل سنگ است

    مگرش کوره در گذار آرد

    آن روان روانه باز آرد

    سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ

    بر جهد آتش از میان دو سنگ

    برق چشمی است در شب دیدار

    خنده‌ای جسته از لبان دو یار

    خنده نور است کز رخ شاداب

    می‌تراود چو ماهتاب از آب

    نور خود چیست؟ خنده‏ی هستی

    خنده ای از نشاط سرمستی

    هستی از ذوق خویش سرمست است

    رقص مستانه‌اش ازین دست است

    نور در هفت پرده پیچیده ست

    تا درین آبگینه گردیده ست

    رنگ پیراهن است سرخ و سپید

    جان نور برهنه نتوان دید

    بر درختی نشسته ساری چند

    چند سار است بر درخت بلند؟

    زان سیاهی که مختصر گیرند

    آٍسمان پر شود چو پر گیرند

    ذره انباشتی و تن کردی

    خویشتن را جدا ز من کردی

    تن که بر تن همیشه مشتاق است

    جفت جویی ز جفت خود طاق است

    رود بودی روان به سیر و سفر

    از چه دریا شدی درنگ آور؟

    ذره انباشی چو توده‏ی دود

    ورنه هر ذره آفتابی بود

    تخته بند تنی، چه جای شکیب؟

    بدرآی از سراچه‌ی ترکیب

    مشرق و مغرب است هر گوشه

    آسمان و زمین در آغوشت

    گل سوری که خون جوشیده ست

    شیره‏ی آفتاب نوشیده ست

    آن که از گل و گلاب می‌گیرد

    شیره‌ی آفتاب می‌گیرد

    جان خورشید بسته در شیشه ست

    شیشه از نازکی در اندیشه ست

    پری جان اوست بوی گلاب

    می‏پرد از گلابدان به شتاب

    لاله ها پیک باغ خورشیدند

    که نصیبی به خاک بخشیدند

    چون پیامی که بود، آوردند

    هم به خورشید باز می‏گردند

    برگ، چندان که نور می‏گیرد

    باز پس می‏دهد چو می‏میرد

    وامدار است شاخ آتش جو

    وام خورشید می‏گزارد او

    شاخه در کار خرقه دوختن است

    در خیالش سماع سوختن است

    در دل دانه بزم یاران است

    چون شب قدر نور باران است

    عطر و رنگ و نگار گرد همند

    تا سپیده دمان ز گل بدمند

    چهره پرداز گل ز رنگ و نگار

    نقش خورشید می‏برد در کار

    گل جواب سلام خورشیدست

    دوست در روی دست خندیدست

    نرم و نازک از آن نفس که گیاه

    سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه

    چشم سبزش به سوی خورشیدست

    پیش از آتش به خواب می‏دیدست

    دم آهی که در دلش خفته ست

    یال خورشید را بر آشفته ست

    دل خورشید نیز مایل اوست

    زان که این دانه پاره‌ی دل اوست

    دانه از آن زمان که در خاک است

    با دلش آفتاب ادراک است

    سرگذشت درخت می‏داند

    رقم سرنوشته می‏خواند

    گرچه با رقص و ناز در چمن است

    سرنوشت درخت سوختن است

    آن درخت کهن منم که زمان

    بر سرم راند بس بهار و خزان

    دست و دامن تهی و پا در بند

    سر کشیدم به آسمان بلند

    شبم از بی ستارگی، شب گور

    در دلم گرمی ستاره‏ی دور

    آذرخشم گهی نشانه گرفت

    که تگرگم به تازیانه گرفت

    بر سرم آشیانه بست کلاغ

    آسمان تیره گشت چون پر زاغ

    مرغ شب خوان که با دلم می‏خواند

    رفت و این آشیانه خالی ماند

    آهوان گم شدند در شب دشت

    آه از آن رفتگان بی‌‌برگشت

    گر نه گل دادم و بر آوردم

    بر سری چند سایه گستردم

    دست هیزم شکن فرود آمد

    در دل هیمه بوی دود آمد

    کنده‏ی پر آتش اندیشم

    آرزومند آتش خویشم!
    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

  6. #26
    انجمن تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    زير ابر هاي رنگارنگ
    نوشته ها
    2,369
    تشکر تشکر کرده 
    242
    تشکر تشکر شده 
    406
    تشکر شده در
    253 پست
    قدرت امتیاز دهی
    179
    Array

    پیش فرض

    گلچین اشعار بسیار زیبا ودلنشین


    غزلی زیبا ازبابافغانی شیرازی:

    یادتو هیچم از دل پر غم نمی رود

    وز دیده ام خیال تو بیرون نمی رود

    نام وفا مبر که دلم از جفا پُر است

    این داغهای کهنه به افسون نمی رود

    صد گونه گل زمنزل لیلی شکفت وریخت

    داغش هنوز از دل مجنون نمی رود

    چشمم سپید گشت ولی آه کز دلم

    زلف سیاه و عارض گلگون نمی رود

    زین گونه کز جفا جگرم آب می کنی

    از چشم من نکوست که جیحون نمی رود

    آهم قبول نیست وگرنه کدام روز

    این شعله ی ضعیف به گردون نمی رود

    می شد فغانی از پی خوبان به صد نیاز

    آیا چه گفته اند که اکنون نمی رود

    روز گار است که گه عزت دهد گه خوار دارد

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/