كلمه 63:
متن حديث :
لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا ميراث كالادب ولا ظهير كالمشاورة .(180)
ترجمه :
نيست هيچ غنى و توانگرى مانند عقل و نيست هيچ فقرى مانند جهل و نادانى و نيست هيچ ميراثى همچو ادب و نيست هيچ پشت و ياورى مانند مشورت كردن در كارها با اهل دانش چنان گفته شده .بهنگام تدبير يك راءى نيك به از صد سپاهى چه درياى ريگ
قال النبى صلى الله عليه و اله ما خاب من استخار ولاندم من استشار.(181)
يعنى رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: كه نوميد نشد كسيكه طلب خير از خدا كرد و پشيمان نشد كسيكه در كار مشورت كرد.هر كه بى مشورت كند تدبير غالبش بر هدف نيايد تير
بيخ بى مشورت كه بنشانى برنيارد بجز پشيمانى
كلمه 64:
متن حديث :
لا يترك الناس شيئا من امر دينهم لاستصلاح دنياهم الا فتح الله عليهم بما هو اضر منه .(182)
ترجمه :
ترك نميكنند مردمان چيزيرا از كار دينشان براى اصلاح امر دنياى خودشان مگر آنكه ميگشايد خدايتعالى برايشان چيزيرا كه ضررش زيادتر باشد از آنمقدار جزئى كه فاسد ميشد از امر دنياى او اگر بكار آخرت ميپرداخت .
و اين مثل آنست كه بسيار مى بينيم از كسبه و تجار و بازاريان كه مشغول بمعامله و سوداگرى ميشوند و نماز خود را كه اين همه تاءكيد در باب محافظت آن وارد شده تاءخير مياندازد و در آخر وقت نمازى بتعجيل و بسا شود بدون طماءنينه بجا ميآورند و گاه ميشود كه نماز از ايشان فوت شود و مسلم است كه افساد امر آخرت ضررش زيادتر است از ضرر دنيا.
كلمه 65:
متن حديث :
لا يستقيم قضآء الحوايج الا بثلاث : باستصغارها لتعظم و باستكتامها لتظهر و بتعجيلها لتهناء.(183)
ترجمه :
استقامت پيدا نميكند قضاء حوائج محتاجين مگر بسه چيز:
اول بكوچك شمردن آنحاجت تا بزرگ شود چه آنكه كسيكه باينمرتبه از علو همت رسيد كه حاجتها را كوچك بشمرد معروف بسماحت و كبر نفس ميشود لاجرم عطايش بزرگ و مشهور ميشود بخلاف آنكه اگر بزرگ شمارد و منت بگذارد فان من عدد نعمه محق كرمه (184) يعنى كسيكه در مقام منت گذاردن بشمرد احسان و نعم خود را هر آينه باطل و نابود ميگراند كرم خود را.
دوم آنكه پنهان كند آن حاجت را كه برآورده و عطائى را كه نموده ، تا ظاهر شود چه آنكه حقتعالى جميل افعال بندگان را ظاهر ميفرمايد چنانچه در دعاى اهلبيت است يا من اظهر الجميل وستر القبيح يعنى اى آن كسيكه ظاهر گردانيد عمل نيك بندگان را و پنهان كرد كار زشت ايشان را.
سوم آنكه بشتابد در قضاى حاجات تا گوارا شود بر طالبان چنانچه گفته اند: و خير الخير ما كان عاجله يعنى بهترين نيكيها كه در حق كسى كنند آنست كه در آنچيزى كه ميرسانند به او تعجيل كنند.(185)
كلمه 66:
متن حديث :
لا يصدق ايمان عبد حتى يكون بما عند الله اوثق منه بما فى يده .(186)
ترجمه :
تصديق نميتوان كرد ايمان بنده را تا وقتى كه باشد بآنچه كه نزد خدا است استوارتر از آنچه كه در دست اوست .
حاصل آنكه ايمان يقينى وقتى است كه بنده بوعده هاى خدا و بآنچه در نزد او است اطمينانش زيادتر باشد از آنچه در دست دارد.(187)
و قال النبى صلى الله عليه و آله من احب ان يكون اغنى الناس فليكن بما فى يد الله اوثق منه بما فى يده .(188)
يعنى رسولخدا صلى الله عليه و آله فرموده كسيكه دوست دارد كه بى نيازترين مردم باشد بايد بآنچه كه در نزد خدا است وثوقش زيادتر باشد از آن چيزيكه در دست خود دارد.
كلمه 67:
متن حديث :
لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان .(189)
ترجمه :
معدوم نمى سازد بلكه هميشه خواهد يافت شخص صبر كننده ظفر يافتن بمطلوب خود را و اگر چه طول بكشد زمان صبر.انى رايت و للايام تجربة للصبر عاقبة محمودة الاثر
و قل من جد فى امر يطالبه فاستصحب الصبر الا فاز بالظفر
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
حكما گفته اند: كه صبر بر دو قسم است :
صبر جسمى و آن تحمل مشتقها بقدر قوه بدنيه مثل صبر بر راه رفتن و حمل چيز سنگين و صبر بر مرض و تحمل مشقت ضرب و قطع و اين چندان فضيلتى ندارد.
قسم دوم صبر نفس است كه بر آن فضيلت تعلق ميگيرد و آن بر دو نوع است :
اول صبر از مشتهيات خود و آنرا عفت گويند دوم صبر بر تحمل مكروه يا محبوب و مختلف ميشود اسم آن بحسب مقامات آن پس اگر در مقام نزول مصيبت باشد آنرا صبر گويند، و مقابل آن جزع و هلع است ، و اگر در مقام حرب باشد آنرا شجاعت گويند كه ضدش جبن است ، و اگر در مقام غضب باشد آنرا حلم گويند و مقابلش استشاطه (190) است ، و اگر صبر از فضول عيش باشد آنرا قناعت و زهد گويند و در مقابل آن حرص و شره است ، الى غير ذلك .
و لهذا آيات و اخبار در فضيلت صبر زياده از حد احصا وارد شده .
قال رسول الله صلى الله عليه و آله بالصبر يتوقع الفرج و من يدمن قرع الباب يلج .(191)
يعنى رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود كه صبر انتظار فرج است و كسى كه پيوسته بكوبد درى را آخرالاءمر در آنجا داخل ميشود.
و قال اميرالمؤ منين (عليه السلام ) من ركب مطية الصبر اهتدى الى ميدان النصر.(192)
على عليه السلام فرموده : كه كسى سوار شود بر شتر صبر و شكيبائى راه مييابد بميدان نصرت و يارى .
كلمه 68:
متن حديث :
لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه .(193)
ترجمه :
زبان خردمند در پس دل او است يعنى عاقل اول تاءمل نمايد در كلامى كه ميخواهد بگويد و آنرا بسنجد و نيك و بد آنرا ملاحظه نمايد بعد از آن اظهار كند و لكن احمق بعكس است دلش در پس زبانش است اول ظاهر سازد قول خود را و بعد از آن تاءمل نمايد.
و بهمين معنى است قول آن حضرت قلب الاحمق فى فيه و لسان العاقل فى قلبه .(194)
دل احمق در دهانش است و زبان عاقل در دلش حاصل آنكه :سخندان پرورده پير كهن بينديشد آنگه بگويد سخن
مزن بى تاءمل بگفتار دم نكو گوى اگر دير گوئى چه غم
بينديش وانگه برآور نفس از آن پيش بس كن كه گويند بس
و نيز آن حضرت فرموده : اللسان سبع ان خلى عنه عقر.(195)
زبان درنده ايست كه اگر بحال خودش گذاشته شود مثل درندگان بگيرد و بگزد.زبان بسيار سر بر باد داده است زبان ما را عدوى خانه زاد است
كلمه 69:
متن حديث :
لكل امرى ء فى ماله شريكان الوارث و الحادث .(196)
ترجمه :
از براى هر شخصى در مال او دو شريك است يكى وارث كه مال را ميبرد و ديگرى حوادث روزگار كه مفنى مال است پس آدم عاقل آنست كه پيش از آنكه شركاء او اموال او را ببرند براى آخرت خود كارى كند.برگ عيشى بگور خويش فرست كس نيارد ز پس تو پيش فرست
خذمن تراثك ما استطعت فانما شركاؤ ك الايام والوارث
لم يقض حق المال الا معشر نظروا الزمان يعيث (197) فيه فعاثوا(198)
و هم از كلمات مبارك آن حضرت است :
بشر مال البخيل بحادث او وارث .(199)
پس اى عزيز ارجمند هرگز بمال دنيا دل مبند. و بدانكه مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال چنانچه عاقلى را پرسيدند كه نيكبخت كيست و بدبخت چيست گفت نيكبخت آنكه خورد و كشت و بدبخت آنكه مرد و هشت حضرت موسى (ع ) قارون را نصيحت كرد كه احسن كما احسن الله اليك .(200) نشنيد و عاقبتش شنيدى كه از اندوخته بدو چه رسيدى .كسى نيك بيند بهر دو سراى كه نيكى رساند بخلق خداى
كرامت جوانمردى و نان دهى است مقالات بيهوده طبل تهى است
چه مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دست رنج كسان
زنعمت نهادن بلندى مجوى كه ناخوش كند آب استاده بوى
ندانست قارون دنيا پرست كه گنج سلامت بكنج اندر است
كلمه 70:
متن حديث :
لكل مقبل ادبار و ما ادبر فكان لم يكن .(201)
ترجمه :
از براى هر اقبال كننده اى ادبار است و آنچه پشت كرد و رفت گوئيا هرگز نبوده .
پس عاقل بايد باقبال دنيا مغرور نشود و در همان حين مهياى ادبار و پشت كردن او باشد.
قال الشاعر:ما طار طير و ارتفع الا كمن طار وقع (202)
و كان الحسن بن على (عليه السلام ) كثيرا ما يتمثليا اهل لذات دنيا لابقاء لها ان اغترارا بظل زايل حمق (203)
منه بر جهان دل كه بيگانه ايست چه مطرب كه هر روز در خانه ايست
نه لايق بود عيش با دلبرى كه هر بامدادش بود شوهرى
بر مرد هشيار دنيا خس است كه هر مدتى جاى ديگر كس است
كلمه 71:
متن حديث :
ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء لما عندالله و احسن منه تيه الفقراء على الاغنياء اتكالا على الله سبحانه .(204)
ترجمه :
چه نيك است فروتنى كردن توانگران براى فقراء و بيچارگان بجهت آن ثوابى كه در مقابل آن تواضع است نزد خداوند منان و بهتر از اين فقيران است بر توانگران بجهة اعتماد كردن بر خداوند رحمن .تواضع ز گردن فرازان نكو است گدا گر تواضع كند خوى است
بزرگان نكردند در خود نگاه خدابينى از خويشتن بين مخواه
بلندى چو خواهى تواضع گزين كه آن بام را نيست سلم (205) جز اين
ندانم كجا ديدم اندر كتاب كه خضر از حضرت اميرالمؤ منين صلوات الله عليه پرسيد كه بهترين اعمال چيست فرمود بذل اغنياء بر فقراء بجهة رضاى خدايتعالى پس فرمود و از آن بهتر ناز و تكبر فقراء است بر اغنياء از راه اعتماد و وثوق بخدا، جناب خضر گفت اينكلامى است كه بايد بنور بر صفحه رخسار حور نوشت .(206)
آورده اند كه حاتم طائى را گفتند از خود بلند همت تر در جهان ديده اى گفت بلى روزى چهل شتر قربانى كرده بودم و امرائى از هر خيلى بمهمانى خوانده بگوشه صحرائى بيرون رفتم خاركشى را ديدم كه پشته خارى فراهم آورده و آهنگ شهر كرده گفتم اى پير چار بمهمانى حاتم نروى كه خلقى بر سماط او گرد آمده اند گفت :هر كه نان از عمل خويش خورد منت حاتم طائى نبرد
پس انصاف دادم و او را بهمت و جوانمردى از خود برتر خواندم .
كلمه 72:
متن حديث :
ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتاب لسانه و صفحات وجهه .(207)
ترجمه :
در دل نميگيرد هيچكس چيزى را مگر آنكه ظاهر ميشود در گفتارهاى زبان كه بى انديشه و تفكر از او صادر شود در وقت غفلت او و در صفحه هاى رخسار او چه وجود لسانى و وجهى مظهر وجود ذهنى است و اين مطلب مطابق تجربه است . شاعر عرب گفته :تخبرنى العينان ما القلب كاتم و ما جن بالبغضاء و النظر الشزر
گر نهاندارد كسى سرى توان در يافتن در كنار روى آنكس يا در اثناى زبان
كلمه 73:
متن حديث :
ما آكثر العبر و اقل الاعتبار.(208)
ترجمه :
چه بسيار است مواضع عبرت و پند و اندكست عبرت گرفتن از آن .كاخ جهان پر است ز ذكر گذشتگان لكن كسيكه گوش كند اين ندا كم است
قال رسول الله صلى عليه و آله : اغفل الناس من لم يتعظ بتغير الدنيا من حال الى حال .(209)
يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كه غافلترين مردم كسى است كه پند نگيرد بسبب تغير دنيا از حالى بحالى .(210)كه را دانى از خسروان عجم زعهد فريدون ضحاك و جم
كه بر تخت و ملكش نيامد زوال نماند مگر ملك ايزد تعال
كرا جاودان ماندن اميد هست كه كس را نبينى كه جاويد هست
نقل است كه چون مرده را از منزلش حركت ميدهند بقبرستان ببرند رو باهل و عيال خود ميكند و ميگويد: يا اهلى اولادى لا تلعب بكم الدنيا كما لعبت بى يعنى اى اهل و اولاد من دنيا شما را فريب ندهد چنانكه مرا فريب داد.چه ما را بغفلت بشد روزگار تو بارى دمى چند فرصت شمار
كلمه 74:
متن حديث :
ما عال من اقتصد.(211)
ترجمه :
فقير و درويش نگشت كسيكه در مخارج خود ميانه روى كرد و بقدر حاجت متعارف بيشتر صرف نكرد چه آنكه اين مقدار را كه شرط حيوة او است حقتعالى متكفل شده از براى او در مدت بقاء او لاجرم باو مى رسد و خداوند حميد در قرآن مجيد پيغمبر صلى الله عليه و آله را نيز امر بحد وسط فرمود: فى قوله : ولا تجعل يدك مغلولة الى غنقك ولا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا.(212)
يعنى و مگردان دست خود را بسته شده بگردن خود و مگشا آنرا تمام گشادن پس بنشينى نكوهيده با حسرت .
و هم در حق عباد مؤ منين فرموده : والذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما.(213)
و آنانكه هر گاه نفقه كنند اسراف نكنند و تنگ نگيرند و باشد انفاق ايشان ما بين اسراف و تنگ گيرى بحد اعتدال .(214)
كلمه 75:
متن حديث :
ما قال الناس لشى ء طوبى له الا و قد خباء له الدهر يوم سوء.(215)
ترجمه :
نگفتند مردمان براى چيزى اين كه را خوشا بحال او مگر آنكه پنهان كرد روزگار غدار از براى او روز بد را كه ضرر رسانيد باو در آخر كار.
و اين مطلب موافق تجربه و عيان است و محتاج به بيان نيست .
قال النبى صلى الله عليه و آله ما امتلات دار حبرة الا امتلات عبرة و ما كانت فرحة الا يتبعها ترحة .
يعنى رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود كه پر نشد خانه اى از سرور مگر آنكه پر شد از باريدن اشك و نميباشد سرورى مگر آنكه دنبال او خواهد بود حزنى .هرگز بباغ دهر گياهى وفا نكرد هرگز ز دست چرخ خدنگى خطا نكرد
خياط روزگار ببالاى هيچكس پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد
كلمه 76:
متن حديث :
مثل الدنيا كمثل الحية لين مسها و السم الناقع فى جوفها يهوى اليها الغر الجاهل و يحذرها ذواللب العاقل .(216)
ترجمه :
مثل دنياى غدار همچو مار است كه ظاهرش نرم و در اندرونش است زهر قاتل ، ميل ميكند بسوى آن مغرور نادان و دورى مينمايد از آن صاحب خرد و مرد عاقل .جهان مار و افعى پيچ پيچست همان بهتر كه در دست تو هيچ است
بدانكه از براى دنيا مثلهاى بسيار زده شده و اين تمثيل احسن تمثيلات آنست مانند تمثيلى كه حضرت صادق زده فرمود مثل دنيا مثل آب دريا است كه هر چه عطشان از آن مى آشامد عطش او را زيادتر مينمايد تا هلاكش نمايد.(217)
و اين مشاهد و عيان است كه حريص در جمع دنيا هر چه بيشتر تحصيل كند حرصش زيادتر ميشود تا هلاك شود.
حضرت باقر العلوم (عليه السلام ) فرموده مثل حريص بر دنيا مثل كرم ابريشم است كه هر چه ابريشم بر دور خود بيشتر مى تند راه خلاصى خود را دورتر مينمايد تا آنكه در بين ابريشمها از غم هلاك ميشود.(218)
و قد نظمة بعض الشعراء و قال :الم تر ان المرء طول حياته حريص على مالا يزال يناسجه
كدود كدود القز ينسج دائما فيهلك غما وسط ما هو ينسجه
كلمه 77:
متن حديث :
مرارة الدنيا حلاوة الاخرة ، و حلاوة الدنيا مرارة الاخرة .(219)
ترجمه :
تلخى دنيا شيرينى آخرت است و شيرينى دنيا تلخى آخرت است و اين بسبب آنست كه دنيا ضد آخرت است .
و كان رسول الله عليه و آله يقول : حفت الجنة بالمكاره و حفت النار بالشهوات .(220)
و قال ايضا: الدنيا سجن المؤ من و جنة الكافر.(221)
يعنى حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: كه احاطه كرده ببهشت مكاره دنيا و احاطه كرده بآتش جهنم شهوات دنيا و هم فرموده كه دنيا زندان مؤ من و بهشت كافر است .
و روايت است كه وقتى رسولخدا صلى الله عليه و آله حضرت فاطمه عليها السلام را نگريست كه جامه خشنى در برداشت و دستاس ميكرد و با اينحال بچه خود را شير ميداد حضرت از تلخى زندگانى فاطمه گريست و فرمود: يابنتاه تعجلى مرارة الدنيا بحلاوة الاخرة فقالت : يا رسول الله الحمد لله على نعمآئه والشكر لله على الآئد.
يعنى اى دختر من بچش تلخى دنيا را بشيرينى آخرت عرضكرد كه يا رسول الله حمد ميكنم خدا را بر نعمتهاى او و شكر ميگذارم بر آلاء و نعم او.(222)
كلمه 78:
متن حديث :
المرء مخبوء تحت لسانه .(223)
ترجمه :
(يعنى )مرد پنهاست در زير زبان خويشتن قيمت و قدرش ندانى تا نيايد در سخن
و از اينجاست كه نيز فرموده : تكلموا تعرفوا.(224) يعنى : تكلم كنيد تا شناخته شويد.(225)تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد
هر بيشه گمان مبر كه خالى است شايد كه پلنگ خفته باشد
لكن بدان ايعزيز من كه فضيلت سخن براى دانا و عاقل است نه براى نادان جاهل :كمال است در نفس انسان سخن تو خود را بگفتار رسوا مكن
تراخامشى ايخداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش
اگر عالمى هيبت خود مبر و گر جاهلى پرده خود مدر
بدهقان نادان چه خوش گفت زن بدانش سخن گوى يا دم مزن
شيخ سعدى گويد: نادان را به از خاموشى نيست و اگر اين مصلحت بدانستى نادان نبودى .چون ندارى كمال و فضل آن به كه زبان در دهان نگه دارى
آدمى را زبان فضيحت كرد جوز بيمغز را سبكبارى
قال رسول صلى الله عليه و آله : رحم الله عبدا قال خيرا فغنم اوسكت عن سوء فسلم .(226)
يعنى خدا رحمت كند بنده را كه خوب بگويد و غنيمت ببرد يا ساكت شود از بدى و سالم بماند.
كلمه 79:
متن حديث :
المرئه عقرب حلوه اللسبه (227)
ترجمه :
زن كژدمى است كه شيرين است گزيدن آن يعنى شاءن زن اذيت كردن است لكن اذيت كردنش مخلوط بلذت است مثل كسى كه جرب دارد و ميخاراند آن را اين اذيت است لكن اذيتش شيرين است .
و بعضى در معنى اينكلام مبارك گفته اند: كه لذت مباشرت ناقض ماده حيوه و موجب ضعف قوى است پس آن لذت بمنزله زهر است در آخر كار و زن ماريست بصورت يار(228) پس اى عزيز من :رژيم اندازه بيرون مرو پسش زن نه ديوانه اى تير بر خود مزن
به بى رغبتى شهوت انگيختن برغبت بود خون خون خود ريختن (229)
و قال عليه السلام المراه شر كلها و شر ما فيها انه لابد منها.(230) و قيل نظر حكيم الى امراه مصلوبه على شجره فقال : ليت كل شجره تحمل مثل هذه الثمره .
يعنى گويند كه نظر كرد حكيمى بسوى زنى كه بر درخت او را آويزان كرده بودند گفت كاش بر هر درختى مثل اين ميوه بود.چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن كه بودند سرگشته از دست زن
يكى گفت كس را زن بد مباد ديگر گفت زن در جهان خود مباد
و در حديث است كه زن ضلع كجى است اگر با او مدارا كنى تمتع از آن برى و اگر بخواهى آن را راست كنى مى شكنى .(231)
كلمه 80:
متن حديث :
مسكين ابن ادم مكتوم الاجل و مكنون العلل و محفوظ العمل تؤ لمه البقة و تقتله الشرقة و تنتنه العرقة .(232)
ترجمه :
بيچاره فرزند آدم پنهان داشته شده است اجل او و پوشيده شده امراض و علل او و محفوظ و نگاه داشته شده است عمل او بدرد ميآورد او را گزيدن پشه و ميكشد او را يك آب بگلو رفتن و متعفن و گنديده ميسازد او را عرق كردن . پس آدمى كه باين مرتبه از ذلت و بيچارگى است او را بفخر و تكبر چه كار.
قال (عليه السلام ): مالابن ادم و الفخر اوله نطفة و اخره جيفة لا يرزق نفسه و لا يدفع حتفه .(233)
يعنى آن حضرت فرمود: فرزند آدم را با فخر و تكبر چكار كه اولش نطفه است و آخرش مردار است نميتواند روزى دهد خود را و نتواند برطرف كند مرگ خود را.
و هم از مسكينت و بيچارگى انسان فرموده در يكى از خطب مباركه : فارحموا نفوسكم فانكم قد جربتموها فى مصائب الدنيا فرايتم جزع احدكم من الشوكة تصيبه و العثرة تدميه و الرمضآء تحرقه فكيف اذا كان بين طابقين من نار ضجيع حجر و قرين شيطان .(234)
يعنى رحم كنيد ايمردم بر جان خود همانا تجربه كرديد شما خود را در مصيبتهاى دنيا پس ديديد چگونه جزع ميكند يكى از شما از يك خارى كه ببدن او ميرسد و آنكه يك لغزيدن او را بخون مياندازد و زمين گرم شده به آفتاب او را ميسوازند پس چگونه خواهد بود هر گاه باشد ما بين دو تا به از آتش همخوابه سنگ و قرين شيطان يعنى او را با سنگهاى كبريتى هيزم آتش كنند چنانكه حقتعالى فرموده : و قودها الناس و الحجارة (235) و او را با شيطانى در غل و زنجير كنند.
و مثله فى دعاء الصحيفة السجاديه : فاسئلك اللهم بالمخزون من اسمآئك و بما وارته الحجب من بهائك الا رحمت هذه النفس الجزوعة و هذه الرمة الهلوعة التى لا تستطيع حرشمسك فكيف تستطيع حرنارك و التى لا تستطيع صوت رعدك فكيف تستطيع صوت غضبك فارحمنى اللهم فانى امرء حقير و خطرى يسير.
يعنى حضرت اما زين العابدين عليه السلام در دعاى صحيفعه در مقام تذلل و عبوديت با خدا عرض ميكند كه سؤ ال ميكنم تو را بار الها بآنچه پنهانست از اسمهاى تو و آنچه پوشانيده است حجابها از عظمت و بهاء تو كه رحم كنى اين نفس جزع كننده را و اين استخوان پوسيده خروشنده و آن نفسى كه طاقت ندارد حرارت آفتاب تو را پس چگونه طاقت بياورد حرارت آتش تو را و آنكه طاقت ندارد شنيدن صداى رعد تو را پس چگونه طاقت آورد غضب تو را پس رحم كن مرا خدايا پس بدرستيكه من آدمى حقيرم و قدرم اندكست .
كلمه 81:
متن حديث :
من ابطابه عمله لم يسرع به حسبه .(236)
ترجمه :
هر كه كاهل سازد او را عمل او تيز رو نگرداند او را حسب و نسب او بلكه او را در عقب اندازد.
حاصل آنكه آدمى ببضاعت احمقان كه مفاخره بعظام باليه گذشتگان در قرون ماضيه است مفاخرت نكند.
قال (عليه السلام ) حسن الادب ينوب عن الحسب .(237)
يعنى اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه حسن و خوبى ادب ميايستد در جاى بزرگى نسب و نيابت ميكند از آن .كن ابن من شئت واكتسب ادبا يغنيك محموده عن النسب
ان الفتى من يقول ها اناذا ليس الفتى من يقول كان ابى
جائيكه بزرگ بايدت بود فرزندى كس نداردت سود
چون شير بخود سپه شكن باش فرزند خصال خويشتن باش
و چه خوش نصيحت كرد آنمرد عرب پسرش را كه يا بنى انك مسئول يوم القيمة بما ذا اكتسبت و لا يقال بمن انتسبت .
يعنى اى پسرك من از تو ميپرسند در روز قيامت كه چيست عملت و نگويند كه كيست پدرت .
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)