صفحات 390 تا 399

یک هفته از عروسی دختران دوقلوی حاج عباس گذشته بود که دکتر تلفنی از حاج عباس خواست اگر اجازه بدهد برای صحبت در مورد امری مهم به نزد او برود. هستی بی صبرانه به دکتر می نگریست و در انتظار جواب حاج عباس بود. در فکر هستی، پاسخ مثبت حاج عباس تنها جوابی بود که می بایست دکتر می شنید. یقین داشت که حاج عباس از سپردن مسئولیت او به جوانی مانند دکتر بسیار خوشحال می شود. قرار شد همان شب دکتر به خانه ی حاج عباس برود. لبخند رضایتی که بر لبان محمد دیده می شد، نشان از اعتماد به نفس بالای او بود.
با لحنی شاد به هستی گفت: «هستی خانم، خودت را آماده کن که به زودی زیر یک سقف زندگی کنیم.»
هستی با لبخندی زیبا پاسخ دکتر را داد، ولی ناگاه چهره اش را غباری از غم پوشاند. دکتر متوجه تغییر حالت چهره ی هستی شد و با لحنی مردد پرسید: «هستی، چه شده؟ اتفاقی افتاده؟»
وقتی دید هستی پاسخ نمی دهد، ادامه داد: «من خیال می کردم تو آن قدر دنیا را دوست داری که حاضر باشی در کنار او زندگی کنی. یعنی اشتباه می کردم؟»
«نه، نه. تو حالا داری اشتباه می کنی. به خدا دنیا را از خواهر به خود نزدیکتر می دانم، ولی مشکل چیزی دیگر است.»
دکتر به هستی نزدیک شد. می دانست که به زودی مریض بعدی از راه خواهد رسید. آن وقت تا غروب دیگر نمی توانست با این دخترک سیاه چشم تنها بماند و راز دلش را بشنود. دلش می خواست اجازه داشت که برای لحظاتی دستان کشیده و شکیل هستی را در میان دستانش بگیرد و با فشردن آنها دوباره احساس خوشایند خواستن را تجربه کند. اما متوجه بود که هستی از این کار او خوشحال نمی شود و حتی شاید دیگر به مطب هم نیاید. هستی غیر مستقیم به او گوشزد کرده بود که برگزاری مراسم عقد رسمی برایش حائز اهمیت است.
بنابراین محمد پرسید: «تو از چه نگرانی؟ اگر از بابت زندگی با دنیا هراسی نداری، پس چه چیز دیگری ممکن است تو را ناراحت کند و چشمان زیبایت را به غم بنشاند؟»
«هانیه فکر مرا به خود مشغول کرده. او هنوز پدر و مادرش را پیدا نکرده و شدیداً به من وابسته است. اگر قرا باشد او را ترک کنم، مسلماً مریض تر خواهد شد.»
«یعنی می فرمایی عقد تو، مستلزم عقد هانیه هم هست؟»
«محمد شوخی نکن. من جدی حرف می زنم.»
«منظورت چیه، هستی؟ تو که مادر هانیه نیستی. هانیه همان قدر ممکن است به تو وابسته باشد که دو روز بیشتر از آن را به ترانه. دیدی که ترانه ازدواج کرد و او را تنها گذاشت و آب هم از آب تکان نخورد. حالا گناه من و تو در این میان چیست؟»
«دکتر، وضعیت من با ترانه فرق می کند. این دختر الان دارد با من زندگی می کند و آن قدر که به من خو گرفته و وابسته شده، به هیچ کس وابستگی ندارد. تنها راه این است که دعا کنیم پدر و مادرش زودتر پیدا شوند، وگرنه من هرگز قدرت آن را نخواهم داشت که او را بلاتکلیف به حال خود رها کنم.»
«امان از دست تو، هستی. تو به فکر یک موجود عقب افتاده ای و به نیاز من توجه نمی کنی. فکر نمی کنی که بعد از سه سال تحمل، طاقت من هم دیگر تمام شده؟ تو به فکر همه ی موجودان عقب افتاده و سالم یا حتی به فکر پرندگان هم هستی، اما هرگز به موجودی که در کنارت است و عاشقانه دوستت دارد، توجه نمی کنی.»
با صدای زنگ در که از ورود بیمار بعدی خبر می داد، محمد با ناراحتی وارد اتاق خود شد، در حالی که فکر می کرد به دست آوردن هستی به آن راحتی ها هم که تصور می کرد، نیست.
قرار شد دکتر خود به تنهایی برای صحبت با حاج عباس پیشقدم شود. دنیا با شور و شوق به محمد گفت: «محمد جان، اگر خیال می کنی گفتن این مسئله برایت دشوار است، می خواهی من هم همراه تو بیایم.»
«نه دنیا، امشب مجلس بله برون نیست که تو حتماً در آن حضور پیدا کنی، بهتر است من به تنهایی بروم و حرف دلم را راحت بگویم. به هر حال من روانشناسم.»
«می دانم عزیزم، می دانم. البته که تو قادر به گفتن خصوصی ترین راز زندگی ات خواهی بود. گمان نمی کنم حاج عباس هم مشکلی داشته باشد.»
«دنیا، می دانی از چه چیز پکر و دلخورم؟»
«نه، برعکس خیال می کردم تو فوق العاده خوشحال هم باشی. نکند باز با هستی حرفت شده؟»
«در واقع هم آره و هم نه. موضوع مربوط به هانی است.»
«هانی؟! همان دخترکی که پیش هستی زندگی می کند؟ او در این میان چه نقشی دارد؟»
«گمان می کنم هستی به عنوان جهیزیه می خواهد هانیه را هم به این خانه بیاورد.»
دنیا سر به زیر انداخت و اندکی بعد به آرامی از محمد پرسید: «ببینم، تو که به جهیزیه و این جور چیزها اهمیت نمی دهی؟ چون خیال نمی کنم هستی حاضر باشد در این مورد هم به حاج عباس تحمیل شود، ولی خدا خودش می داند که هستی به اندازه ی هزاران دختر با جهیزیه ی کامل ارزش دارد.»
دکتر پوزخندی زد و گفت: «دنیا، مثل اینکه تو هنوز منو نشناختی. من هستی را با دنیایی جهیزیه و دختران پولدار عوض نمی کنم. خودت خوب می دانی که اگر چنین هدف و منظوری داشتم، پیش از این موقعیتهای خیلی خوبی برایم مهیا بود. مشکل من هانیه است و شرطی که هستی در مورد او پیش روی من گذاشته. ولی راجع به هانیه جدی صحبت می کنم. من به هیچ وجه حاضر نیستم دائماً این دختر را در کنار هستی تحمل کنم.»
«عزیز من، حتماً برای آن هم راه حلی وجود دارد.»
«چه راه حلی؟ چطور می شود از شرّ این دختر خلاص شد؟ شاید به ذهن تو چیزی رسیده. توضیح بده من هم بفهمم.»
«انگار که من دکتر روانشناس توام. بابا محمد، تو روانشناسی. پس باید بتوانی به راحتی از زیر زبان هانی نشانی منزل و دیگر مشخصاتش را به دست بیاوری. با او صحبت کن. هستی حق دارد. او قادر نیست آن دخترک بینوا را به حال خود رها کند. وجدانش چنین اجازه ای را به او نمی دهد.»
«من که نگفتم هستی او را به حال خود رها کند. می شود او را تحویل بهزیستی داد.»
«خودت می دانی که هستی حاضر به انجام چنین کاری نیست. هانیه خیلی به هستی علاقه مند و وابسته شده. اگر هستی او را تحویل بهزیستی بدهد، هانی به شدت ضربه می خورد. شاید حالش از اینکه هست بدتر هم بشود. محمد، این گره به دست خودت باز می شود.»
«اگر نظر تو این است، من سعی خود را خواهم کرد. اول باید ببینم امشب چه پیش می آید. همه چیز تا ساعاتی دیگر مشخص می شود.»
«مطمئناً خیر است. به خدا توکل کن. کاش پدر و مادرمان زنده بودند و از این لحظات لذت می بردند. بی شک از زمان به دنیا آمدنت در آرزوی چنین شبی بودند.»
همراه با گفتن این جملات، اشک چشمان دنیا را پر کرد. محمد با دیدن اشک دنیا، برادرانه صورت خواهرش را بوسید و با محبتی خالصانه گفت: «گمان می کنم تو با محبت ترین خواهر دنیا باشی و البته به وسعت اسم قشنگت زیبا و خواستنی هستی.»
آن شب زمانی که محمد خواسته ی دلش را در مورد ازدواج با هستی به حاج عباس گفت، متوجه شد که چهره ی حاجی درهم رفت.
حاج عباس صحبت خود را با تعریف و تمجید از دکتر آغاز کرد.
«دکتر جان، خودت می دانی که خیلی دوستت دارم، آن چنان که من و اکرم آرزو داشتیم تو داماد ما بشوی، ولی خدا نخواست یا دخترم ترانه لیاقت تو را نداشت.»
محمد با حس روان شناختی خود فهمید که شروع سخنان ظاهراً شیرین حاج عباس، سرانجام خوشی در برنخواهد داشت. بنابراین به وسط حرف حاجی پرید و گفت: «حاجی این نظر لطف شماست. من خودم شاهدم که بارها مطرح می کردید که هستی هم مثل دختر شماست. در واقع بر من منت می گذارید اگر مرا به دامادی خود بپذیرید.»
حاجی در جواب دکتر سکوت کرد.
دکتر حس کرد که سکوت حاجی، ناشی از رضایت او نیست. می بایست منتظر می شد تا خود حاجی سخن بگوید. او بی شک قادر بود نظر این مرد را هر چه بود، به نفع خود تغییر دهد. کافی بود که حاجی حس کند که او فردی صادق است و واقعاً هستی را دوست دارد. او می دانست که حاجی برای خوشبختی هستی از چیزی دریغ نخواهد ورزید.
بعد از دقایقی سرانجام حاجی دوباره شروع به صحبت کرد. «محمد جان، علی رغم همه ی علاقه ام به تو که آدمی خود ساخته و بسیار موقر می بینمت، مجبورم با ازدواج تو و هستی مخالفت کنم. شاید، شاید تو مرا برای این کار نکوهش کنی. می دانی که بسیاری از دختران آرزوی ازدواج با تو را دارند، ولی متأسفانه هستی مناسب تو نیست.»
«چه می گویید، حاجی؟ چرا چنین عقیده ای دارید؟ من در تمام این سه سال عاشق هستی بودم. او مناسب ترین شخص برای من است. فکر شما هر چه هست، با عرض معذرت در این مورد اشتباه می کنید. کافی است شما موافقت فرمایید. آن وقت ما ازدواج خواهیم کرد و حتماً ازدواج موفقی هم خواهیم داشت. به خداوندی خدا قسم که من نهایت تلاشم را برای خوشبخت کردن این دختر به کار خواهم برد.»
«می دانم پسرم، می دانم. ولی از تو خواهش می کنم هستی را فراموش کن و بیشتر از این در مورد این موضوع اصرار نکن. در هر صورت جواب آخر من نه است.»
تصور شنیدن جواب منفی از حاج عباس، برای دکتر غیرقابل قبول بود، به خصوص که هستی امیدوارش کرده بود که حاجی مایل است زودتر از زیر بار مسئولیت او رها شود. دلخور و ناراحت گفت: «حاج عباس، تا جایی که من از شما شناخت دارم، شما آدمی بزرگوار و منطقی هستید. چه چیز خلافی در من می بینید که نمی توانید با این وصلت موافقت کنید؟»
«خلاف؟ استغفرالله. خدا نکند. تو آدم پاکی هستی، ولی او هم دختری نیست که به سادگی بشود ازش گذشت. در واقع من او را برای برادرم علیرضا در نظر گرفته ام.»
«چی؟ علیرضا؟!»
«بله، علیرضا، یعنی علیرضا این قدر بد است که این طور تعجب کردی؟»
«نه، نه، حاجی موضوع مربوط به بدی یا خوبی برادر شما نیست. اما بالاخره باید عشق و علاقه را هم در نظر گرفت. در واقع دوست نداشتم این را اعتراف کنم، ولی بهتر است بدانید که من و هستی به هم علاقه مندیم و روی این موضوع به توافق هم رسیده ایم.»
«یعنی می گویی قبل از اینکه با من صحبت کنی، با خود هستی در این مورد حرف زده ای؟»
«من اول می بایست در مورد علاقه زن دلخواهم مطمئن می شدم و بعد پیش شما می آمدم.»
«ولی فعلاً بزرگتر و قیم هستی من هستم و من در این مورد تصمیم می گیرم.»
«می دانم حاجی، اما هستی بیست و یک سالش است. او دیگر بد و خوب زندگی را می فهمد. شما باید برای انتخاب او ارزش قائل شوید، همین طور برای انتخاب برادرتان.»
«برادر من روی حرف من حرفی نمی زند. از این گذشته، او بهتر از هستی کجا گیر می آورد؟»
«حاجی، خواهش می کنم کمی منطقی فکر کنید. پس علاقه ی من و هستی به هم چه می شود؟ من هستی را حتی آن موقع که غریبانه و مظلومانه برای بستری شدن در آسایشگاه می بردم، دیوانه وار دوستش داشتم و در تمام مدتی که او جایی برای زندگی نداشت، به امید روزی که او را خانم خانه ام ببینم، در منزلم پذیرفتم. یقیناً شما این موضوع را به یاد می آورید.»
«آه، بله این رنج بزرگی است که در مورد این دختر هیچ وقت مرا راحت نمی گذارد. او به قدری شیرین و خواستنی است که من حقیقتاً بابت کوتاهی ام در مورد او خیلی ناراحتم و دیگر حاضر نیستم اشتباهم را تکرار کنم. به هیچ قیمتی او را از دست نخواهم داد. علیرضا باید از خدا بخواهد با زنی مثل هستی ازدواج کند و او حتماً به خوبی این مطلب را درک می کند. دو تا دخترهای من هیچ کدام خواسته ی مرا در ازدواجشان رعایت نکردند. البته امیرخان جوان خوب و شایسته ای است، ولی مریضی اش واقعاً نگران کننده است. والله نمی دانم این بدبختی از کجا برایمان پیش آمد؟ در مورد فرزاد هم که خودتان بهتر از قضیه اطلاع دارید. ولی دیگر نمی گذارم برادرم هم به ازدواجی که مطابق دلخواه من نیست، تن بدهد. قصد ندارم این موضوع را به هستی گوشزد کنم، چون این دختر آن قدر به من مدیون هست که بخواهد قسمتی از آن را جبران کند.»
«حاجی، واقعاً این حرفها از شما بعید است. شما نمی توانید برای خاطر دل و خواسته خودتان با زندگی هستی بازی کنید. من چنین اجازه ای را به شما نخواهم داد.»
«آقای محترم، من از شما اجازه نخواستم که شما چنین حرفی را می زنید. من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. تا حریم ما بیشتر از این پاره نشده، بهتر است شما از اینجا تشریف ببرید. یقیناً برای شما هم دختر خوب زیاد است. من حتی حاضرم به جای پدر مرحومتان برای خواستگاری همراه شما به هر جا که بخواهید بیایم، به شرط اینکه هستی را فراموش کنید. برای راحتی خیالتان عرض می کنم که بهتر است این دختر را از امشب زن علیرضا بدانید، نه یک دختر مجرد.»
«واقعاً برایتان متأسفم، حاجی. واقعاً متأسفم. حالا می فهمم علت واقعی بلاهایی که به سرتان آمده از کجاست؟ آقای محترم، چه بخواهید و چه نخواهید، من سرانجام با هستی ازدواج می کنم. خداحافظ شما.»
«لطفاً از خانه ی من بیرون بروید. شما مثل اینکه حرف حسابی حالی تان نیست.»
دکتر عصبانی از اتاق خارج شد و هنگام خروج، با کبری خانم که داشت با سینی چای وارد اتاق پذیرایی می شد، برخورد کرد و سینی از دست کبری بر زمین افتاد. محمد به قدری عصبانی بود که سفیدی پوستش زیر نقاب سرخ رنگ هجوم خون به چهره اش پنهان شده بود. از کبری معذرتی خواست و قبل از اینکه کبری موفق شود جواب او را بدهد، از در خارج شد.
قادر نبود بلافاصله به خانه برگردد و با چهرۀ امیدوار دنیا مواجه شود. سوار اتومبیلش شد و بی هدف مدتی در خیابان پرسه زد. با دیدن پارکی توقف کرد و بی اختیار به سوی دکه ای که جلوی درِ ورودی پارک قرار داشت، به راه افتاد. بی هیچ کلامی دستش به طرف پاکت سیگاری نشانه رفت. مرد فروشنده قیمت را گفت و پاکت را به طرف او گرفت. دکتر دست به داخل جیب برد، پول آن را داد و به داخل پارک رفت.
در آن سال، زمستان جایش را با بهار عوض کرده بود. هنوز صدای پرندگان از میان شاخ و برگهای درختان به گوش می رسید. روی اولین نیمکت خالی پارک نشست. دلش خیلی گرفته بود. برای رسیدن به هستی مدتها صبوری پیشه کرده بود و دیگر طاقت کوچکترین انتظاری را نداشت. می دانست در به دست آوردن هستی مصمم است. آن پیرمرد مغرور هم نمی توانست مانعی برای او به حساب بیاید.
پس چرا این قدر غمگین بود؟
برای اولین بار دلش خواست اشک بریزد. سرش را بالا گرفت و به پرندگان شاد بالای درختان نگریست. کاش او هم می توانست شاد باشد. بی اراده پاکت را گشود و سیگاری را که همیشه دیگران را از آن نهی می کرد، بیرون آورد. احساس کرد دستش به لرزش افتاده است. اگر این قدر ضعیف بود، چگونه می توانست به مقابله با حاج عباس و برادر جوانش بپردازد؟ اگر هستی علی رغم علاقه ی قلبی اش به محمد، به دلیل دِینی که احساس می کرد به حاج عباس دارد علیرضا را می پذیرفت چه؟
نه، نه، این ممکن نبود. بابت قرض و دین که نباید زندگی را نابود کرد. سیگار را به لبانش نزدیک کرد. تازه یادش آمد که وسیله ای برای روشن کردن سیگار ندارد. انتظارش دقایقی بیشتر طول نکشید. جوانی که در حال عبور از آنجا بود، بدون کوچکترین درخواست محمد، فندکش را به سوی او گرفت. محمد بی اراده سیگار را بر لب گذاشت و آن را روشن کرد.
بعد از دور شدن جوان، فوراً سیگار را در دست گرفت و به آن خیره شد. دودش همچون ماری به نظر می رسید که به دور خود می پیچید. بالا می رفت و در دل سیاهی شب گم می شد.
دکتر غرق در افکار خود، به سیگار روشن و دود آن می نگریست. ناگهان به خود آمد. آیا راه مبارزه با مشکلات همین بود؟ به یاد سخنانی افتاد که بارها و بارها طوطی وار برای بیماران افسرده اش تکرار می کرد. او همیشه در زندگی راهی غیر از نشستن و شاهد بودن را بر می گزید. تاکنون هیچ وقت خود را تسلیم سرنوشت نکرده بود.
به یاد آورد که دو روز بعد از مرگ پدر و مادرش در امتحانی بسیار سخت شرکت کرده بود که بیشتر همدوره ای هایش موفق به گذراندن آن نشده بودند. ولی او با تلاش و کوشش نمره ای خوب را از آن خود کرد. او هدف داشت و می دانست که پدر و مادرش برای رسیدن او به آن هدف امید داشتند. پس با مرگ آنها نمی بایست همه چیز تمام می شد. بنابراین بایست برای رسیدن به خواسته اش که خواسته ی والدینش نیز بود، تلاش می کرد.
حالا نیز برای رسیدن به هستی می بایست می کوشید. سیگار روشن را بر زمین انداخت و با ته کفشش به له کردن آن پرداخت. تصمیم خود را گرفته بود و می بایست آن را عملی می کرد، در اولین فرصت ممکن، شاید فردا. بله، همین فردا.
احساس کرد مشتی که قلبش را به سختی در خود فشرده و توان حرکت را از او زایل کرده بود، باز شده. به آسانی از جا برخاست. پاکت سیگار را به داخل اولین سطل زباله ای که در پارک پیدا کرد، انداخت و مصمم به سوی منزلش به راه افتاد.
تنها رضایت هستی برای انجام کاری که قصد انجامش را داشت، کافی بود.