289 تا 299
فصل 12هر روز از دوهفته اي كه بدون هستي سپهري شده بود، به منزله ي قرني طولاني بود. مي دانست كه شوق و ذوق گذشته را ندارد. حتي موقع معالجه بيمارانش، برخلاف گذشته، عملاً گذر لحظات را به شدت احساس ميكرد. هرگز تصور نميكرد كه هستي اين چنين مغرور باشد. علي رغم اينكه صادقانه اين دختر را دوست داشت،عادت كرده بود از راويه ي تنگ تر او را بنگرد.هرچند او فاقد خانواده بود و تنها و بي كس پيرامونش را همچون ديواري ضخيم پوشانده بود، احساس ميكرد در گذر از راه عاشقي، كوچه ي اول از هستي خواهد بود و در ذهن تصور ميكرد كه او گوي سيقت را حتي از سارا نيز مي ربايد. ولي در عمل چنين عكس العملي را از هستي نديده بود و همچنين آتش اشتياق او را بيشتر دامن ميزد. تازه فهميده بود دختري را كه در خيال اين چنين به خود نزديك مي شمرد و تصور ميكرد تنها كافي است دست دراز كند و او را براي هميشه از آن خود كند، آن قدرها هم به او نزديك نبوده است و به دست آوردنش سهل و آسان نيست.اما هر روز كه مي گذشت، خود را وابسته تر از روز قبل ميديد. اوايل به شنيدن اولين زنگي كه از تلفن بر ميخاست، بلافاصله گوشي را برميداشت و به اميد آنكه هستي در پشت خط است به تلفن جواب مي داد، ولي به مرور زمان اين نااميدي بود كه به جاي شوق شنيدن صداي هستي گريبانگيرش مي شد. حالا ديگر خيال نميكرد، بلكه يقين داشت كه اين دخترك چشم سياه مغروز را بت همه ي وجود دوست دارد. متوجه شده بود كه به شوق بودن در كنار هستي، گذر
زمان را احساس نمی کند . دو هفته برای طاقت آوردن و ندیدن محبوب کافی به نظر می رسید . صبرش لبریز شده بود و آرزو می کرد هر چه سریعتر این پرنده ی کوچک را در قفس قلب خود اسیر ببیند . غرور در عشق تا اندازه ای معقول بود . ولی حالا زمان آن رسیده بود که بار دیگر عشقش را به دختر دلخواهش ابراز کند . از کجا معلوم بود که او عمری طولانی در پیش داشته باشد ؟ آیا امیر هیچ گاه می دانست که چنین عاقبتی تلخ در انتظارش است ؟ حالا که او هنوز فرصت مناسبی برای زنده بودن و زندگی کردن داشت ، نمی بایست بیش از این وقت را تلف می کرد . بهتر بود همان شب به دیدن هستی می رفت . شاید با شاخه ای گل سرخ ، به نشانه ی سرآغازی برای عشق .
تا آن موقع هنوز چند ساعتی وقت باقی بود ، که می توانست آن را صرف ساختن عاشقانه ترین کلماتی کند که می خواست از صمیم قلب به هستی بگوید و انعکاس شعاع عشق را در سیاهی چشمان معشوقش ببیند .
به ناگاه فکری مانند خوره در ذهنش ظاهر شد . از کجا معلوم که هستی به او علاقه داشته باشد ؟ او تاکنون کوچک ترین عکس العملی بر این عشق از جانب دختری که شدیدا" دوستش داشت ، ندیده بود . آیا بی اعتنایی هستی در دو هفته ی اخیر ، گذشته از غرور ظریف زنانه اش ، ناشی از عدم علاقه اش به او نبود ؟
در گرمای اتاق ، احساس سرما وجودش را لرزاند . ورود مریض بعدی کمکی برای برقراری آرامش در او بود . از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد تا به بیمار منتظر اجازه ی ورود دهد . برای لحظه ای به صندلی هستی نگریست . جای خالی او به شدت احساس می شد . پس از ورود مریضش با تانی در اتاق را بست و به معالجه ی او پرداخت .
ده دقیقه ای می شد که هستی به اتفاق ترانه وارد پارک شده بود . اکثر افراد داخل پارک نوجوان بودند . در هر گوشه دختر و پسر جوانی با هم در حال قدم زدن و گفتگو بودند . وضع ظاهری آنان حاکی از آن بود که اکثریت با هم نسبتی ندارند . سن بسیاری از آنان پایین تر از آن بود که بخواهند زن و شوهر یا حتی نامزد باشند .
مدت ها بود که هستی متوجه شده بود به اسم مقابله با سنت ها ، ارزش های حقیقی نیز کم کم به دور انداخته می شود . حتی در اصالت دخترانی که به اسم دوست دختر این پسران را همراهی می کردند نیز به خودی خود شک و تردید ایجاد می شد . در اثر مرگ اصالت غرور و متانت بود که حالا ترانه ، دختر مردی سرشناس و با ایمان ، علی رغم توفان مخوفی که او را در برگرفته بود ، باز هم بی خیال و خونسرد در کنار او قدم می زد و گدایی ازدواج با مردی را می کرد که از نظر هستی یک تن لش به تمام معنا بود .
صدای ترانه روی بریده شدن افکارش بی تاثیر نبود . گفت : فرزاد آنجاست ، روی آن نیمکت نشسته .
هستی بی اراده نگاهش را به نیمکت مورد اشاره دوخت .
ترانه ادامه داد : حسابی به خودش رسیده . هستی ، خیال می کنی تصور دیدن مرا هم دارد ؟
هستی گفت : نمی دانم ، به راستی نمی دانم .
اما در دل حرف ترانه را تائید کرد . فرزاد به راستی جذاب و خوش تیپ بود . پولیور سرمه ای رنگی که پوشیده بود ، تناسب خاصی با چهره اش داشت .
ترانه آرزو می کرد به جای هستی ، خودش قرار بود با فرزاد ملاقات کند .
با آغاز ماموریت ، نگرانی و دلهره به وضوح در چشمان هستی دیده می شد . ترانه روی نیمکتی که از مسیر دید فرزاد دور بود ، نشست . با دیدن فرزاد تپش قلبش شدیدتر شده بود . ناگاه ضربه ای را درون شکمش احساس کرد . بی شک اولین بار بود که فرزندش تکان می خورد . بی اختیار صاف نشست و چشمش را به معشوق بی وفایش دوخت . آیا هستی قادر بود فرزاد را به خواستگاری از ترانه وادار کند ؟ قرار گذاشته بودند در صورت مخالفت فرزاد ، هستی از حربه ی تهدید نیز استفاده کند . ولی چرا فرزاد مخالف این ازدواج بود در حالی که می دانست ترانه دختری زیبا و دارای زندگی مرفه و پدری ثروتمند است ؟ تازه در نهایت ، تنها وارثان پدرش او و خواهرش الهه بودند . اما همه ی این ها نتوانسته بود فرزاد را به این ازدواج راغب سازد . او آخرین امید را در هستی می دید و اگر هستی موفق به این کار نمی شد ، آن وقت او به خوبی تکلیف خود را می دانست .
دوست صمیمی اش رکسانا قول داده بود که کمکش کند . در همه چیز با هم پیمان همکاری بسته بودند . در کشتن بچه ای که متعلق به فرزاد بود و در انتها فرار از خانه و حتی از تهران ، و شاید پناه آوردن به کشوری دیگر . همه ی این ها به دلیل عشق یک طرفه ای بود که او به فرزاد داشت . قطره اشکی که در حال فرو ریختن از گوشه ی چشمانش بود ، با بستن پلک ها ، روی صورتش جاری شد . هستی را می دید که در کنار فرزاد روی نیمکت نشسته است . احساس بی قراری داشت دیوانه اش می کرد اما خود را وادار به تحمل کرد .
هستی سعی می کرد به فرزاد که با نگاهی مشتاق او را می نگریست ، نگاه نکند . سرانجام فرزاد به سخن درآمد . (( خیال می کردم بلافاصله سعی می کنی با چشمان سیاهت کار دلم را یکسره کنی . ولی انگار خیلی خجالتی هستی . ))
(( نه ، نه . من که گفتم می خواهم در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم . ))
(( مگر عشق و دوست داشتن موضوع مهمی نیست ؟ ))
هستی اندیشید که این پسرک بسیار طمعکار است . می بایست قدرت خود را حفظ می کرد و با اعتماد به نفس کامل با او حرف می زد . سرش را به طرف فرزاد برگرداند و در حالی که سعی می کرد قاطعانه صحبت کند ، گفت :
(( آقای عزیز ، من هم می خواهم در مورد عشق و دوست داشتن با شما حرف بزنم . ))
(( هستی جان ، سخن عشق را ملایم تر و ظریف تر بیان می کنند ، اما به نظر من ، تو کلامت را به جای چوب و چماق به کار گرفته ای . ))
(( گمان می کنم که شما اشتباه گرفته اید . من آمده ام در مورد ترانه با شما حرف بزنم . ))
فرزاد سیگاری از جیبش درآورد ، روشنش کرد و با حالتی دلنشین شروع به پک زدن به آن کرد . سعی کرد با استفاده از فرصت ، فاصله ی خود را با هستی کم کند . آن گاه در حالی که دود سیگارش را در صورت دختر جوان فوت می کرد ، گفت : (( البته قبول دارم که ترانه دختر زیبایی است ، ولی به نظرم زیبایی تو مست کننده تر باشد . بهتر است راجع به خودمان صحبت کنیم . ))
هستی یک باره از کوره در رفت و پرخاشگرانه گفت : (( فرزاد خان ، ترانه باردار است و شما پدر بچه اش هستید ، می فهمید ؟ پدر بچه ای که ترانه در شکم دارد و تا پنج ماه دیگر هم به دنیا خواهد آمد . ))
برای لحظه ای آشفتگی را در نگاه جذاب فرزاد دید . فرزاد برای دقایقی سکوت کرد و سپس با لحنی که با دقایق قبل بسیار متفاوت می نمود گفت : (( خانم عزیز ، خیال می کردم برای گفتن حرف هایی خوشایندتر مرا دعوت کرده ای ، ولی از شنیدن این مزخرفات ، بسیار از تو دلگیر شدم . به آن دخترک لوس و نازک نارنجی هم بگو اگر با این روش قصد دارد مرا بفریبد و وادار به خواستگاری از احمقی مثل خودش بکند ، کور خوانده . من گرچه حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و همسر آینده ام هم باید به مراتب زیباتر و پولدارتر از این دخترک نادان باشد ، خواستگاری از دختر بی کسی مثل تو را به شخصی مثل ترانه که خودش به دنبال شوهر می دود ، ترجیح می دهم . ))
و بلافاصله به نشانه ی رفتن از روی نیمکت بلند شد . هستی که احساس می کرد سخنانش هنوز ناتمام مانده است ، بی درنگ گفت : (( فرزاد خان ولی هنوز حرف های من تمام نشده که شما از جایتان بلند شدید . ))
فرزاد با حالتی که نشان می داد اندکی دلخور به نظر می آید گفت : (( اگر حرفت باز هم در مورد ترانه است ، وقت من ارزشمندتر از این حرف هاست . اما اگر حرف تازه ای داری با کمال میل در کنارت خواهم نشست . ))
(( شما چطور می توانید به این راحتی از واقعیت فرار کنید ؟ ترانه دروغ نمی گوید ، من خودم با او برای آزمایش رفتم و جوابش را دیدم . او هنوز شما را دوست دارد . او عاشق شماست ، گرچه گمان می کنم همان طور که می گویید ، واقعا" احمق است که به موجود کثیفی مثل شما علاقمند است . ))
فرزاد با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی تر از قبل می کرد ، به هستی نگریست و به تمسخر گفت : (( خوب ، عالی است . بسیار عالی است . برای اولین بار از یک دختر سخنان تازه می شنوم . باورم نمی شود تو دختر کوچولو چنین جراتی داشته باشی و سخنانی چنین درشت و تلخ از میان لبهای زیبایت بیرون بیاید . لطفا" ادامه بده ، خانم کوچولو ، باعث شدی مشتاق تر بشوم . ))
هستی احساس می کرد نزدیک است از حرف های کنایه آلود فرزاد بالا بیاورد . اگر برای رعایت ادب در آن پارک عمومی نبود ، بدش نمی آمد چنین کاری را در حق آن مرد خودخواه و از خودراضی انجام دهد . قبل از این که به فرزاد مهلت دهد تا دوباره از جایش بلند شود گفت : (( تو آن دختر ساده لوح را اغفال کردی ، ولی بدان که پدرش مرد مقتدری است و زندگی ترانه برای او فوق العاده ارزش دارد . من مسلما" از این جا پیش حاج عباس خواهم رفت و همه ی حقیقت را به او خواهم گفت . در این صورت بعد از از بین رفتن آبرویت و تحمل شلاق هایی که باید بابت خطایت بخوری ، مجبور به این ازدواج خواهی شد . ))
این بار نمایی از خشم چهره ی فرزاد را پر کرد . دست دراز کرد و مچ دست هستی را در مشتش فشرد . هستی احساس می کرد که از شدت درد چهره اش برافروخته شده است و همزمان سخنان خشمگین فرزاد همچون شلاقی که از آن سخن گفته شده بود ، او را مورد تاراج قرار داد .
فرزاد با لحنی عصبانی می گفت : (( خانم کوچولو ، بهتر است خودت را از این معادله فاکتور بگیری . من مطمئنم تو چنین غلطی را نمی کنی ، چون در این صورت من زندگی ات را به آتش می کشانم . نشنیدی که گاهی فضولی کردن کار دست آدم ها می دهد ، مخصوصا" دست افرادی دوست داشتنی نظیر تو ؟ ))
(( دستم را ول کن کثافت ! دستم شکست . ))
(( این فقط پیش درآمد آن چیزی است که به تو گفتم . حیف شد، ما می توانستیم لحظات خوشی را در کنار هم بگذرانیم . تو و من دو تا آدم بی پول و جیره خوار . خیال کردی تو خیلی از من بهتری ؟ ما هر دو و هر کدام به شکلی از پول پدر ترانه استفاده می کنیم . از قول من به ترانه بگو دیگه جلوی چشم من ظاهر نشود . بهتر است دنبال پدر واقعی اش بگردد . او آن قدر کثیف و جاهل است که بعید نیست با افراد دیگر هم ارتباط داشته باشد . ))
فریاد هستی در آمده بود . سعی می کرد با مشت به سینه ی فرزاد بکوبد تا دستش را از فشار آن دست قوی برهاند ، که ناگهان مردی در یک لحظه به طرف فرزاد آمد و با مشت به صورت او کوبید . فرزاد تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد . مرد ول کن نبود و با او گلاویز شد . هستی با آزاد شدن دستش ، از جا بلند شد و به طرف ترانه دوید . مردم دور آن دو نفر که به شدت در حال زد و خورد بودند ، جمع شده بودند .
ترانه با دیدن چهره ی مایوس و ماتم گرفته ی هستی که سعی می کرد از جمع آن مردم بگریزد ، فهمیده بود که جواب فرزاد منفی است . می بایست قبل از رسیدن هستی می گریخت . اگر فرزاد او را نمی خواست ، دیگر دلیلی نداشت که او بچه ی فرزاد را بخواهد . احساس می کرد با تمام وجود از جنینی که در درون شکمش رشد می کرد ، متنفر است . احساس حقارت تمامی وجودش را در برگرفته بود . دلش می خواست در آن لحظه حادثه ای رخ می داد و زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید . دیگر امیدی به فرزاد نداشت . شاید تقصیر خودش بود که می خواست به نوعی خود را به او تحمیل کند . می بایست هر طور بود از شر این موجود کوچک خلاص می شد . اشک هایش همچون سیلابی فرو می ریخت . می بایست می گریخت . می بایست شرم می کرد ؛ احساسی که پیش از این هرگز به او دست نداده بود . آری ، بهتر بود از شرم می مرد ، ولی قبل از آن ، می بایست می رفت .
بی اختیار شروع به دویدن کرد و گریخت .
زمانی که هستی به مکانی رسید که در آنجا از ترانه جدا شده بود ، دیگر اثری از او ندید . مضطربانه به هر طرف نگریست . حتما" ترانه متوجه سخنان فرزاد شده بود . هر لحظه میزان جمعیت به دور فرزاد و آن مرد ناشناس زیادتر می شد . احساس ناتوانی تمامی وجود هستی را در بر گرفت . سرش گیج می رفت . دو زانو روی چمن نشست . همان طور که فرزاد گفته بود ، کاش خود را داخل ماجرا نکرده بود . او به قدر کافی گرفتاری داشت . ولی ترانه چه می شد ؟ می بایست هر چه سریع تر به نزد حاج عباس می رفت و او را از قضیه مطلع می کرد .
دستی او را از زمین بلند کرد . نگاهی به صاحب آن انداخت . سعید بود که مهربانانه می گفت او را به خانه می رساند .
نه ، نه . نمی بایست با سعید به جایی می رفت . او به افسانه قول داده بود . ولی فهمید که قدرت مخالفت ندارد . سعید از کجا پیدایش شده بود ؟ در روزهای گذشته نیز بعضی اوقات سایه اش را می دید که به دنبال او بود .
خدایا ، این مرد از او چه می خواست ؟
سعی کرد از جا برخیزد ، ولی ناگهان سرش گیج رفت . احتمالا" فشار خونش پایین آمده بود . انگار سعید به جای او قدم بر می داشت . کمی بعد احساس کرد که در اتومبیل او نشسته است . دلش می خواست به جای سعید ، دکتر در کنارش قرار داشت و او می توانست سرش را بر شانه ی او بگذارد و زار زار گریه کند .
اتومبیل سریع به راه افتاد و او همچون عروسکی مطیع ، اتفاقاتی را که در پارک افتاده بود ، از نظر می گذراند .
به کمک سعید از پله های خانه اش بالا رفت . سعید بی آن که از او اجازه بگیرد ، داخل خانه شد . لیوانی آب و قند درست کرد و آن را به دست هستی داد . هنوز هستی به فکر اتفاقات داخل پارک بود .
بالاخره سعید سکوت را شکست و پرسید : (( حالت چطور است ؟ ))
هستی با تکان دادن سر به او جواب مثبت داد .
حالا سعید درست رو به رویش قرار داشت . از او می پرسید : (( هستی ، آن مرد کی بود ؟ ))
هستی مات و مبهوت به سعید نگریست . متوجه شده بود که منظور او فرزاد است . بی آن که جوابی بدهد ، گفت : (( تو دوست مرا ندیدی ؟ ))
(( منظورت ترانه ، دختر حاج عباس است ؟ ))
هستی از این سخن سعید بیشتر متعجب شد . حیرت زده گفت : (( تو از کجا می دانی اسم او ترانه است ؟ ))
(( قبلا" به تو گفته بودم ، من هر چیزی را که به نوعی مربوط به تو باشد ، می دانم . حتی قضیه ی حاملگی او را هم فهمیدم . دخترک احمقی به نظر می آید . ))
هستی دیگر از شدت تعجب داشت شاخ در می آورد . همین طور خشکش زده بود . هنوز موفق به شناخت کامل سعید نشده بود . معلوم بود که در چند روز اخیر دقیقا" به تعقیب او پرداخته و لحظه ای از او غافل نبوده است .
سعید که مشخص بود حسابی از حالت تعجب هستی لذت می برد ، ادامه داد :
(( راستی از این که دیگر به مطب آن دکتر هم نمی روی ، خوشحالم . به نظرم کار خیلی خوبی کردی . ))
(( تو همه ی این مسائل را چطور فهمیدی ؟ ))
(( چطورش زیاد مهم نیست . اما بهتر است که دیگر دوروبر این پسرک پررو نگردی . امروز فقط دستور دادم کمی گوشمالی اش بدهند ، ولی دفعه ی بعد امکان دارد زنده نگذارمش . ))
(( آقا سعید من دیگر حالم خوب شده . شما بهتر است از اینجا تشریف ببرید . از کمک شما بی نهایت سپاسگزارم . ))
(( هستی ، من مجددا " با افسانه صحبت کردم . او با ازدواج ما موافق است . بگذار برای خواستگاری پیش حاج عباس بیایم . افسانه مدت زیادی زنده نخواهد ماند . بعد از آن ، تو تنها خانم آن خانه هستی . ))
(( اگر می دانی که زنت مدت زیادی زنده نیست ، بهتر است منتظر مرگ او بنشینی و در مدت کوتاهی که از عمرش باقی است ، این قدر رنجش ندهی . بگذار با خاطری خوش از تو این دنیا را ترک کند . ))
(( او شرط مرا پذیرفته است و تو هم باید با این مسئله کنار بیایی . ))
هستی فریاد زنان گفت : (( با چی کنار بیایم ؟ چرا تو خیال می کنی من باید همسر مرد زن دارد و بی وفایی همانند تو بشوم ؟ ))
همزمان با گفتن این سخنان به طرف تلفن رفت و گفت : (( همین الان از آپارتمان من برو بیرون ، وگرنه به پلیس خبر می دهم که تو مزاحم من شده ای . ))
سعید خنده کنان خود را به نزدیک هستی رساند و به تمسخر گفت : (( گمان می کنم در این صورت پای خودت هم درگیر باشد ، چون اثری از خشونت در ورود من به داخل خانه دیده نمی شود . ))
سپس خیلی جدی ادامه داد : (( هستی ، من زیاد اهل شوخی نیستم . تو با میل خودت زن من می شوی ، یا به اجبار تو را وادار به این کار می کنم . در هر صورت راه حل دیگری برایت وجود ندارد . باور کن که من تو را دوست دارم . این اولین مرتبه است که من عاشق شده ام و حاضر نیستم به این آسانی ناامید شوم . پس بهتر است با این حرکات مسخره مرا نترسانی . ضمنا" من زیاد هم عادت به انتظار ندارم . لزومی ندارد که حالا از ترس بلرزی . فعلا" کاری به تو ندارم ، اما این به شرطی است که عاقل باشی و عاقلانه عمل کنی . اگر هم خبری از ترانه خواستی ، با خودم تماس بگیر . این هم کارت من . به زودی می بینمت . فعلا" خداحافظ . ))
سعید از آپارتمان هستی خارج شد . وقتی سوار اتومبیلش می شد ، دو چشم آبی خشمگینانه او را می نگریست . محمد از سر تاسف نگاهی به دسته گل قرمز قشنگی که روی صندلی جلوی اتومبیلش گذاشته شده بود ، انداخت . در اوج ناراحتی آن ها را برداشت و به پر پر کردن گل ها پرداخت ، گل هایی که قرار بود آن شب واسطه ی آشتی او و هستی شود . از سر نفرت در مورد هستی فکر می کرد . دیگر برایش مشخص بود که این دختر سرش با شخصی دیگر گرم است . پس عشق او بی فایده بود و او می بایست هر چه زودتر سعی می کرد هستی را به فراموشی بسپارد . سرش را روی فرمان گذاشت . عشق او با نمایی از نفرت آکنده شده بود و برای آدمی به مغروری او ، این مسئله ای نبود که به آسانی فراموش شود .
هستی چند دقیقه ای سرجایش ایستاد . قدرت کوچک ترین حرکتی را نداشت . یک دفعه به یاد ترانه افتاد . آیا ترانه به خانه اش برگشته بود ؟
صدای زنگ در او را به خود آورد . شاید ترانه برگشته بود . با تمام توانی که در خود داشت ، به طرف آیفون رفت . کبری خانم بود که می گفت : (( مادر جان منم ، در را باز کن . ))
کبری خانم با دیدن صورت رنگ پریده هستی ، به طرف او دوید و گفت :
(( چه شده ؟ با کسی دعوا کردی ؟ وای خدا جان بر سر دخترم چه آمده ؟ هستی جان چیزی شده ؟ راست بگو چه اتفاقی افتاده ؟ ))
(( نترس کبری خانم ، چیزی نشده . بگو ببینم ترانه به خانه برنگشته ؟ ))
(( نه قربانت بروم . مگر ترانه پیش تو نیست ؟ او که به مادرش گفته بود پیش تو می ماند . نکند که دروغ گفته و اصلا" اینجا نمانده ؟ وای خدا جون ، مادرش حتما " دق می کند . آن از بلایی که قرار است سر آن دخترش بیاید ، این هم از این یکی . ))
(( مگر چه بلایی سر الهه آمده ؟ ))
(( هنوز نیامده ، ولی قرار است بیاید . ))
(( کبری خانم ، شوخی نکن . مرا دست انداخته ای .))
(( بگذار اول یک شربت برایت بیاورم . شاید رنگ صورتت جا بیاید . بعد برایت به طور مفصل تعریف می کنم . ))
هستی روی مبل نشست و فکر می کرد او هم از بدبختی دست کمی از ترانه نخواهد داشت . ترانه اسیر جهالت خود بود و او هم به نوعی اسیر مردی دیوانه مانند سعید ، حالا می فهمید مردی که آن طور بی رحمانه فرزاد را به زیر مشت و لگد گرفته بود ، در واقع از طرف سعید اجیر شده بود . گرچه کتک هایی که فرزاد نوش جان کرده بود حقش بود ، این کار برای هستی چه عواقبی را به بار می آورد ؟ سعید همانند سایه ای شبانه روز به دنبالش بود و اگر خودش هم نبود ، گماشته هایش او را راحت نمی گذاشتند .
کبری خانم در حالی که لیوان شربت آلبالوی خوشرنگی را به دست هستی
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)