صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 71

موضوع: حمید مصدق

  1. #61
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    مرمر بلند اندام

    بهار آمد و بشکفت غنچه ذهنش
    خدا کند ز کرم کاشکی نصیب منش
    هر آن کسی که ببند چنین فرشته فتد
    کجا فریب دهد صد هزار اهرمنش
    نهفته در لب او معجزات عیسایی
    به جسم مرده من روح می دمد سخنش
    لطیف هست چنان برگ گل رخ زیبایش
    لطیفتر بود از برگهای غنچه تنش
    کبود می شود آن مرمر بلند اندام
    اگر که بوسه زنم در خیال بر بدنش
    در این جهان به چه او را همی کنم تشبیه
    که در لطافت و خوبی برد به خویشتنش
    برای عاشق صادق وطن نخواهی یافت
    کجاست دلبر عاشق همان بود وطنش
    نیامدی که ببینی سرشک چشم حمید
    کنون بیا و ببین همچو شمع سوختنش
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  2. #62
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    خون و جنون

    کسی با سکوتش
    مرا تا بیابان بی انتها جنون برد
    کسی با نگاهش
    مرا تا درندشت دریای خون برد
    مرا بازگردان
    مرا ای به پایان رساندیه آغاز گردان
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  3. #63
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
    هزار نفرین باد
    به دستهای پلیدی
    که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  4. #64
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    من در ایینه رخ خود دیدم
    و به تو حق دادم
    آه می بینم ، می بینم
    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که تو را در خور ؟
    هیچ
    من چه دارم که سزاوار تو ؟
    هیچ
    تو همه هستی من ، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری ؟
    همه چیز
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  5. #65
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    نگاهت را در آینه می شکنند

    لبانت را از کلام

    تصویر لرزانی از سکوت

    رویای مدفون ترانه هاست

    میدانم ، تو را از دست هایت می شکنند!

    حسرت ناسروده هایم را به چه زبانی بخوانم!؟

    درد زخم هایم را به که گویم

    راز شکستن استخوانم را چگونه فریاد زنم!؟

    شهابی در سرزمین شقایقم

    چگونه، بر کدام دفتر سپید نقش بندد

    رعشه ی سکوتم.؟

    چگونه بگویم، باور ام را نشکن!

    تو را از دست هایت می شکنند

    مرا در کلامم

    آوار سوخته ی این خاکستر

    سایه ی عقیم آفتاب است

    باور نکن از ظلام بدرخشی

    بیهوده از چهره ام نشویید

    خاکستر کبود تولدم را

    من بی جهت از تو شکفتم

    در سرزمین عقیم اتحاد

    تو را از دست هایت می شکافند

    مرا از جگر ناسروده هایم!
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  6. #66
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    درشبان غم تنهایی خویش
    عـابد چشم سخنگوی تو ام
    من در این تاریکی
    من در این تیره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گیسوی تو ام
    گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
    گیسوان تو شب بی پایان
    جنگل عطرآلود
    شکن گیسوی تو
    موج دریای خیال
    کاش با زورق اندیشه شبی
    از شط گیسوی مواج تو ، من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
    کاش بر این شط مواج سیاه
    همه عمر سفر میکردم
    شب تهی از مهتاب
    شب تهی از اختر
    ابر خاکستری بی باران پوشانده
    آسمان را یکسر
    ابر خاکستری بی باران دلگیر است
    و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
    سخت دلگیرتر است
    وای باران ! باران
    شیشه پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
    آسمان سربی رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    میپرد مرغ نگاهم تا دور
    وای باران، باران
    پر مرغان نگاهم را شست
    خواب رویای فراموشی هاست
    خواب را دریابم
    که درآن دولت خاموشی هاست
    با تو در خواب ، مرا
    لذت ناب هماغوشی هاست
    از گریبان تو صبح صادق
    میگشاید پر و بال
    تو گل سرخ منی
    تو گل یاسمنی
    تو چنان شبنم پاک سحری؟
    نه ، از آن پاکتری
    تو بهاری؟
    نه ، بهاران از توست
    از تو میگیرد وام
    هربهار این همه زیبایی را
    هوس باغ و بهارانم نیست
    ای بهین باغ و بهارانم تو
    سیل سیال نگاه سبزت
    همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
    من به چشمان خیال انگیزت معتادم
    و در این راه تباه
    عاقبت هستی خود را دادم
    باز کن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به شب جشن عروسی عروسکهای
    کودک خواهر خویش
    که در آن مجلس جشن
    صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
    صحبت از سادگی و کودکی است
    چهره ای نیست عبوس
    گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
    یادگاران تو اند
    رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
    در تمام در و دشت
    سوگواران تو اند
    در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
    رفته ای اینک، اما آیا
    باز برمیگردی
    چه تمنای محال
    خنده ام میگیرد
    آرزو میکردم
    دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
    من گمان میکردم
    دوستی همچون فصلی سرسبز
    چار فصلش همه آراستگی ست
    من چه میدانستم
    هیبت باد زمستانی هست
    من چه میدانستم
    سبزه میپژمرد از بی آبی
    سبزه یخ میزند از سردی دی
    من چه میدانستم
    دل هرکس دل نیست
    قلب ها بی خبر از عاطفه اند
    و چه رویاهایی
    که تبه گشت و گذشت
    و چه پیوند صمیمیت ها
    که به آسانی یک رشته گسست
    چه امیدی، چه امید؟
    چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
    دل من میسوزد
    که قناری ها را پر بستند
    که پر پاک پرستوها را بشکستند
    و کبوترها را
    آه کبوترها را...
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید
    من در آیینه رخ خود دیدم
    و به تو حق دادم
    آه، میبینم، میبینم
    تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که تو را در خور؟
    هیچ
    من چه دارم که سزاوار تو؟
    هیچ
    تو همه هستی من، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری؟
    همه چیز
    تو چه کم داری؟
    هیچ
    گاه می اندیشم
    خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا
    از کسی میشنوی ، روی تو را
    کاشکی میدیدم
    شانه بالا زدنت را بی قید
    و تکان دادن دستت که_ مهم نیست زیاد_
    و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
    کاشکی میدیدم
    من به خود میگویم
    چه کسی باور کرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاکستر کرد؟
    من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
    باز برخواهم گشت
    تو به من می خندی
    من صدا میزنم، آی
    باز کن پنجره را
    پنجره را میبندی
    با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
    با تو اکنون چه فراموشی هاست
    چه کسی میخواهد
    من و تو ما نشویم
    من اگر ما نشوم خویشتنم
    تو اگر ما نشوی خویشتنی
    از کجا که من و تو
    شور یکپارچگی را در شرق
    باز برپا نکنیم
    از کجا که من و تو
    مشت رسوایان را وا نکنیم
    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمیخیزند
    من اگر بنشینم
    تو اگر بنشینی
    چه کسی برخیزد؟
    چه کسی با دشمن بستیزد؟
    چه کسی
    پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
    سخن از مهر من و جور تو نیست
    سخن از
    متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر
    آشنایی با شور؟
    و جدایی با درد؟
    و نشستن در بهت فراموشی
    یا غرق غرور؟
    من چه میگویم آه
    با تو اکنون چه فراموشی ها
    با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
    تو مپندار که خاموشی من
    هست برهان فراموشی من
    من اگر بر خیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  7. #67
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    امشب

    خاک کدام میکده از اشک چشم من
    نمناک می شود ؟
    و جام چندمین
    از دست من نثاره خاک می شود ؟
    ای دوست در دشتهای باز
    اسب سپید خاطره ات را هی کن
    اینجا
    تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
    در دشت زندگانی ما
    حتی
    حوا فریب دانه گندم نیست
    من با کدام امید ؟
    من بر کدام دشت بتازم ؟
    مرغان خسته بال
    خو کرده با ملال
    افسانه حیات نمی گویند
    و آهوان مانده به بند
    از کس ره گریز نمی جویند
    دیوار زانوان من کنون
    سدی ست
    در پیش سیل حادثه اما
    این سوی زانوان من از اشک چشمها
    سیلی ست سهمناک
    این لحظه لحظه های ملال آور
    ترجیع بند یک نفس اضطرابهاست
    افسانه ای ست آغاز
    انجام قصه ای
    اینجا نگاه کن که نه آغازی
    اینجا نگاه کن که نه انجامی ست
    این یک دو روزه زیستن با هزار درد
    الحق که سخت مایه بدنامی ست
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  8. #68
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    چون دشت آب نور
    چون عطر پونه بودم
    در ژرفنای شب
    آمد نسیم و رایحه ام را برد
    تا ساحل سپیده صبح ستاره سوز
    تا آسمان روز
    چون راز سر به مهر نهان دارم
    وان شور بخش واژه نامت را
    من دره عمیق غمم در من
    پرواز ده طنین کلامت را
    من پرواز کرده ام
    از بامهای دنیا
    تا دامهای دنیا
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  9. #69
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
    « من او را می شناختم
    نام تو را همیشه به لب داشت
    حتی در حال احتضار
    آن دلشكسته عاشق بی نام و نشان
    آن مرد بی قرار »

    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
    « هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
    و گفتگو نمی كرد
    جز با درخت سرو ، در باغ كوچك همسایه
    شبها به كارگاه خیال خویش
    تصویری از بلندی اندام می كشید
    و در تصورش
    تصویر تو بلندترین سرو باغ را
    تحقیر كرده بود . »

    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
    « او پاك زیست
    پاكتر از چشمه های نور
    همچون زلال اشك
    یا چون زلال قطره باران به نوبهار
    آن كوه استقامت
    آن كوه استوار
    وقتی به یاد روی تو می بود
    می گریست ! »

    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
    « او آرزوی دیدنت را
    حتی برای لحظه ای از عمر خود داشت
    اما برای دیدن تو چشم خویش را
    آن در سرشك غوطه ور
    آن چشم پاك را
    پنداشت آلوده است
    و لایق دیدار یار نیست . »

    روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
    « آن لحظه ای كه دیده برای همیشه بست
    آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
    شاید
    روزی اگر ...
    چه ؟
    او ؟
    نه ، نمی آید !!
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  10. #70
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    آبى خاكسترى سياه

    در شبان غم تنهايى خويش
    عابد چشم سخنگوى توام
    من در اين تاريكى
    من در اين تيره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گيسوى توام
    گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
    گيسوان تو شب بى پايان
    جنگل عطرآلود
    شكن گيسوى تو
    موج درياى خيال
    كاش با زورق انديشه شبى
    از شط گيسوى مواج تو من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
    كاش بر اين شط مواج سياه
    همه عمر سفر مى كردم
    من هنوز از اثر عطر نفسهاى تو سرشار سرور
    گيسوان تو در انديشه من
    گرم رقصى موزون
    كاشكى پنجه من
    در شب گيسوى پر پيچ تو راهى مى جست
    چشم من چشمه ى زاينده ى اشك
    گونه ام بستر رود
    كاشكى همچو حبابى بر آب
    در نگاه تو رها مى شدم از بود و نبود
    شب تهى از مهتاب
    شب تهى از اختر



    ابر خاكسترى بى باران پوشانده
    آسمان را يكسر
    ابر خاكسترى بى باران دلگير است
    و سكوت تو پس پرده ى خاكسترى سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
    شوق بازآمدن سوى توام هست
    اما
    تلخى سرد كدورت در تو
    پاى پوينده ى راهم بسته
    ابر خاكسترى بى باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته
    واى ، باران
    باران ؛
    شيشه ى پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربى رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    مى پرد مرغ نگاهم تا دور
    واى ، باران
    باران ؛
    پر مرغان نگاهم را شست
    خواب رؤياى فراموشيهاست
    خواب را دريابم
    كه در آن دولت خاموشيهاست
    من شكوفايى گلهاى اميدم را در رؤياها مى بينم
    و ندايى كه به من مى گويد :
    "گر چه شب تاريك است
    دل قوى دار ، سحر نزديك است "
    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن مى بيند
    مهر صبحدمان داس به دست
    خرمن خواب مرا مى چيند
    آسمانها آبى
    پر مرغان صداقت آبى ست
    ديده در آينه ى صبح تو را مى بيند
    از گريبان تو صبح صادق
    مى گشايد پر و بال





    تو گل سرخ منى
    تو گل ياسمنى
    تو چنان شبنم پاك سحرى ؟
    نه
    از آن پاكترى
    تو بهارى ؟
    نه
    بهاران از توست
    از تو مى گيرد وام
    هر بهار اين همه زيبايى را
    هوس باغ و بهارانم نيست
    اى بهين باغ و بهارانم تو
    سبزى چشم تو
    درياى خيال
    پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
    مزرع سبز تمنايم را
    اى تو چشمانت سبز
    در من اين سبزى هذيان از توست
    زندگى از تو و
    مرگم از توست
    سيل سيال نگاه سبزت
    همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى كاود
    من به چشمان خيال انگيزت معتادم
    و دراين راه تباه
    عاقبت هستى خود را دادم
    آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چرا
    در پى گمشده ى خود به كجا بشتابم ؟
    مرغ آبى اينجاست
    در خود آن گمشده را دريابم
    و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
    كاروانهاى فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
    باز كن پنجره را
    تو اگر بازكنى پنجره را
    من نشان خواهم داد
    به تو زيبايى را
    بگذاز از زيور و آراستگى
    من تو را با خود تا خانه ى خود خواهم برد
    كه در آن شكوت پيراستگى
    چه صفايى دارد
    آرى از سادگيش
    چون تراويدن مهتاب به شب
    مهر از آن مى بارد
    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به عروسى عروسكهاى
    خواهر كوچك خويش
    كه در آن مجلس جشن
    صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
    صحبت از سادگى و كودكى است
    چهره اى نيست عبوس
    خواهر كوچك من
    در شب جشن عروسى عروسكهايش مى رقصد
    خواهر كوچك من
    امپراتورى پر وسعت خود را هر روز
    شوكتى مى بخشد
    خواهر كوچك من نام تو را مى داند
    نام تو را مى خواند
    گل قاصد آيا
    با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت ؟
    باز كن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به سر رود خروشان حيات
    آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز
    بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
    باز كن پنجره را
    صبح دميد
    چه شبى بود و چه فرخنده شبى
    آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
    كودك قلب من اين قصه ى شاد
    از لبان تو شنيد :
    "زندگى رويا نيست
    زندگى زيبايى ست
    مى توان
    بر درختى تهى از بار ، زدن پيوندى
    مى توان در دل اين مزرعه ى خشك و تهى بذرى ريخت
    مى توان
    از ميان فاصله ها را برداشت
    دل من با دل تو
    هر دو بيزار از اين فاصله هاست "
    قصه ى شيرينى ست
    كودك چشم من از قصه ى تو مى خوابد
    قصه ى نغز تو از غصه تهى ست
    باز هم قصه بگو
    تا به آرامش دل
    سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
    گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
    يادگاران تو اند
    رفته اى اينك و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوگواران تو اند





    در دلم آرزوى آمدنت مى ميرد
    رفته اى اينك ، اما آيا
    باز برمى گردى ؟
    چه تمناى محالى دارم!
    خنده ام مى گيرد
    چه شبى بود و چه روزى افسوس
    با شبان رازى بود
    روزها شورى داشت
    ما پرستوها را
    از سر شاخه به بانگ هى ، هى
    مى پرانديم در آغوش فضا
    ما قناريها را
    از درون قفس سرد رها مى كرديم
    آرزو مى كردم
    دشت سرشار ز سبرسبزى رويا ها را
    من گمان مى كردم
    دوستى همچون سروى سرسبز
    چارفصلش همه آراستگى ست
    من چه مى دانستم
    هيبت باد زمستانى هست
    من چه مى دانستم
    سبزه مى پژمرد از بى آبى
    سبزه يخ مى زند از سردى دى
    من چه مى دانستم
    دل هر كس دل نيست
    قلبها ز آهن و سنگ
    قلبها بى خبر از عاطفه اند
    از دلم رست گياهى سرسبز
    سر برآورد درختى شد نيرو بگرفت
    برگ بر گردون سود
    اين گياه سرسبز
    اين بر آورده درخت اندوه
    حاصل مهر تو بود
    و چه روياهايى
    كه تبه گشت و گذشت
    و چه پيوند صميميتها
    كه به آسانى يك رشته گسست
    چه اميدى ، چه اميد ؟
    چه نهالى كه نشاندم من و بى بر گرديد
    دل من مى سوزد
    كه قناريها را پر بستند
    و كبوترها را
    آه كبوترها را
    و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد
    در ميان من و تو فاصله هاست
    گاه مى انديشم
    مى توانى تو به لبخندى اين فاصله را بردارى
    تو توانايى بخشش دارى
    دستهاى تو توانايي آن را دارد
    كه مرا
    زندگانى بخشد
    چشمهاى تو به من مى بخشد
    شور عشق و مستى
    و تو چون مصرع شعرى زيبا
    سطر برجسته اى از زندگى من هستى
    دفتر عمر مرا
    با وجود تو شكوهى ديگر
    رونقى ديگر هست
    مى توانى تو به من
    زندگانى بخشى
    يا بگيرى از من
    آنچه را مى بخشى
    من به بى سامانى
    باد را مى مانم
    من به سرگردانى
    ابر را مى مانم
    من به آراستگى خنديدم
    من ژوليده به آراستگى خنديدم
    سنگ طفلى ، اما
    خواب نوشين كبوترها را در لانه مى آشفت
    قصه ى بى سر و سامانى من
    باد با برگ درختان مى گفت
    باد با من مى گفت :
    " چه تهيدستي مرد "
    ابر باور مى كرد
    من در آيينه رخ خود ديدم
    و به تو حق دادم
    آه مى بينم ، مى بينم
    تو به اندازه ى تنهايى من خوشبختى
    من به اندازه ى زيبايى تو غمگينم
    چه اميد عبثى
    من چه دارم كه تو را در خور ؟
    هيچ
    من چه دارم كه سزاوار تو ؟
    هيچ
    تو همه هستى من ، هستى من
    تو همه زندگى من هستى
    تو چه دارى ؟
    همه چيز
    تو چه كم دارى ؟ هيچ
    بى تو در مى يابم
    چون چناران كهن
    از درون تلخى واريزم را
    كاهش جان من اين شعر من است
    آرزو مى كردم
    كه تو خواننده ى شعرم باشى
    راستى شعر مرا مى خوانى ؟
    نه ، دريغا ، هرگز
    باورم نيست كه خواننده ى شعرم باشى
    كاشكى شعر مرا مى خواندى
    بى تو من چيستم ؟ ابر اندوه
    بى تو سرگردانتر ، از پژواكم
    در كوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاييزم ، در پنجه ى باد
    بى تو سرگردانتر
    از نسيم سحرم
    از نسيم سحر سرگردان
    بى سرو سامان
    بى تو - اشكم
    دردم
    آهم
    آشيان برده ز ياد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بى تو خاكستر سردم ، خاموش
    نتپد ديگر در سينه ى من ، دل با شوق
    نه مرا بر لب ، بانگ شادى
    نه خروش
    بى تو ديو وحشت
    هر زمان مى دردم
    بى تو احساس من از زندگى بى بنياد
    و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
    كاستن
    كاهيدن
    كاهش جانم
    كم
    كم





    چه كسى خواهد ديد
    مردنم را بى تو ؟
    بى تو مردم ، مردم
    گاه مى انديشم
    خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد ؟
    آن زمان كه خبر مرگ مرا
    از كسى مى شنوى ، روى تو را
    كاشكى مى ديدم
    شانه بالازدنت را
    بى قيد
    و تكان دادن دستت كه
    مهم نيست زياد
    و تكان دادن سر را كه
    عجيب !‌عاقبت مرد ؟
    افسوس
    كاشكى مى ديدم
    من به خود مى گويم:
    " چه كسى باور كرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
    باد كولى ، اى باد
    تو چه بيرحمانه
    شاخ پر برگ درختان را عريان كردى
    و جهان را به سموم نفست ويران كردى
    باد كولى تو چرا زوزه كشان
    همچنان اسبى بگسسته عنان
    سم فرو كوبان بر خاك گذشتى همه جا ؟
    آن غبارى كه برانگيزاندى
    سخت افزون مى كرد
    تيرگى را در دشت
    و شفق ، اين شفق شنگرفى[؟]
    بوى خون داشت ، افق خونين بود
    كولى باد پريشاندل آشفته صفت
    تو مرا بدرقه مى كردى هنگام غروب
    تو به من مى گفتى :
    " صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! "
    من سفر مى كردم
    و در آن تنگ غروب
    ياد مى كردم از آن تلخى گفتارش در صادق صبح
    دل من پر خون بود
    در من اينك كوهى
    سر برافراشته از ايمان است
    من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
    باز برمى گردم
    و صدا مى زنم :
    " آي
    باز كن پنجره را
    باز كن پنجره را
    در بگشا
    كه بهاران آمد
    كه شكفته گل سرخ
    به گلستان آمد
    باز كن پنجره را
    كه پرستو مى شويد در چشمه ى نور
    كه قنارى مى خواند
    مى خواند آواز سرور
    كه : بهاران آمد
    كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد "
    سبز برگان درختان همه دنيا را
    نشمرديم هنوز
    من صدا مى زنم :
    " باز كن پنجره ، باز آمده ام
    من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
    با چه شور و چه شتاب
    در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام "داستانها دارم
    از دياران كه سفر كردم و رفتم بى تو
    بى تو مى رفتم ، مى رفتم ، تنها ، تنها
    وصبورى مرا
    كوه تحسين مى كرد
    من اگر سوى تو برمى گردم
    دست من خالى نيست
    كاروانهاى محبت با خويش
    ارمغان آوردم




    من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
    باز برخواهم گشت
    تو به من مى خندى
    من صدا مى زنم :
    " آي باز كن پنجره را "
    پنجره را مي بندى
    با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
    با تو اكنون چه فراموشيهاست
    چه كسى مى خواهد
    من و تو ما نشويم
    خانه اش ويران باد
    من اگر ما نشوم ، تنهايم
    تو اگر ما نشوى
    خويشتنى
    از كجا كه من و تو
    شور يكپارچگي را در شرق
    باز برپا نكنيم
    از كجا كه من و تو
    مشت رسوايان را وا نكنيم
    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزى
    همه برمى خيزند
    من اگر بنشينم
    تو اگر بنشينى
    چه كسى برخيزد ؟
    چه كسى با دشمن بستيزد ؟
    چه كسى
    پنجه در پنجه هر دشمن دون
    آويزد
    دشتها نام تو را مى گويند
    كوهها شعر مرا مى خوانند
    كوه بايد شد و ماند
    رود بايد شد و رفت
    دشت بايد شد و خواند
    در من اين جلوه ى اندوه ز چيست ؟
    در تو اين قصه ى پرهيز كه چه ؟
    در من اين شعله ى عصيان نياز
    در تو دمسردى پاييز كه چه ؟
    حرف را بايد زد
    درد را بايد گفت
    سخن از مهر من و جور تو نيست
    سخن از
    متلاشى شدن دوستى است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنايى با شور ؟
    و جدايى با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشى
    يا غرق غرور ؟
    سينه ام آينه اى ست
    با غبارى از غم
    تو به لبخندى از اين آينه بزداى غبار
    آشيان تهى دست مرا
    مرغ دستان تو پر مى سازند
    آه مگذار ، كه دستان من آن
    اعتمادى كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
    آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
    دست پر مهر مرا سرد و تهى بگذارد
    من چه مي گويم ، آه
    با تو اكنون چه فراموشيها
    با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
    تو مپندار كه خاموشى من
    هست برهان فراموشى من
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/