تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری
و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری
تظاهر بود میگفتی تو را من دوست میدارم
ندانستم به غیر من کسی را زیر سر داری
هماره یاد تو همزاد چشمان تر من بود
چه همگامی که میخوابم چه در اوقات بیداری
تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی؟!
که خون لاله از چشمم به یادت میشود جاری
به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد
اگر چه جای دل سنگی درون سینه ات داری
به پایت زندگانی رافنا کردم نمیدانی
ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غمباری
شکایتهای قلبم را دوباره سرخ میگریم
که زردی نگاهم را به روی خود نمیآری
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)