صفحه 3 از 11 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 106

موضوع: غریبه آشنا | فرزانه رضایی دارستانی (دوجلدی

  1. #21
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    مونس با ناراحتی گفت: خدا خیلی بهت رحم کرد که دوستانت به موقع تو را از دست آن جانورها نجات دادند وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت می آمد و با حالت موذیانه ادامه داد: ببینم نکنه از امیر خوشت می آید که موقع تعریف کردن از او لحن صدایت عوض شد و اشک در چشمهایت حلقه زد؟
    لیدا لبخندی غمگین زد و گفت: خودتو لوس نکن. من فقط تعریفش را کردم و بس.
    مونس به خنده افتاد. صدای مادربزرگ بلند شد و گفت: دخترها چقدر حرف می زنید. بگیرید بخوابید صبح باید زود بیدار شوید.
    فردا صبح مادر بزرگ شیر تازه ی داغ سر سفره کنار پنیر و کره محلی گذاشته بود و لیدا با لذت آنها را می خورد. بین صبحانه لیدا با ناراحتی گفت: وای مونس اه تو به شالی زار بروی من تنها می مونم. حوصله ام در خانه سر می رود.
    مونس لبخندی مهربان زد و گفت:دوست دارم که تو رو با خودم به شالی زار ببرم ولی می ترسم خسته شوی و اینکه آنجا خیلی کار دارم و نمی توانم به تو برسم. دوما ماشالله اینقدر خوشگلی که می ترسم زود تو را از من خواستگاری کنند.
    لیدا به خنده افتاد و گفت: ای بدجنس، برای نبردن من به شالی زار چه بهانه ها جور می کنی!
    مونس خندید. بعد از نیم ساعت مونس به سرکار رفت و لیدا به مادربزرگ در کار خانه کمک می کرد.
    یک هفته گذشت و لیدا در کنار آنها احساس آرامش می کرد. غروبها وقتی مونس می آمد هر دو شوخی می کردند و می گفتند و می خندیدند.
    مونس که از جریان امیر و لیدا با خبر بود، مدام سر به سر لیدا می گذاشت و او را اذیت می کرد. خیلی به هم علاقه پیدا کرده بودند. طولی که لیدا یادش رفته بود که برای چه موضوع به شمال آمده است.
    یک شب که همه دور هم نشسته بودند لیدا رو به پدربزرگ کرد و گفت: بهتره از فردا به دنبال مادرم برویم. مدت یک هفته است که مزاحمتان هستم.
    مونس با دلخوری گفت: این حرف را نزن. وجود تو در این خانه یک نعمت برایمان است. منکه خیلی خوشحال هستم.
    پدربزرگ گفت: باشه . از فردا با هم به دهات اطراف می رویم. فقط باید اسم و فامیل مادرت را به من بگویی تا موقع پرس و جو بتوانیم راحت تر به دنبالش باشیم.
    لیدا جا خورد و با ناراحتی گفت: ولی من نمی دانم فامیلی مادرم چی است.فقط می دانم اسمش مروارید است.
    مونس لبخندی زد و گفت: اینکه ناراحتی نداره، می تونی از داخل شناسنامه ات فامیلی مادرت را به دست بیاوری.
    لیدا با ناراحتی گفت: مشکل همینجاست. چون در شناسنامه ی من اسم مادر حقیقی ام نوشته نشده. مادربزرگم اجازه نداد اسم مادرم در شناسنامه ام باشد و اسم ماریا را در شناسنامه ام نوشته اند. مادربزرگم می گفت نباید اسم یک زن دهاتی در شناسنامه نوه عزیزش باشه. وای خدای من این مادربزرگم چطور توانست با زندگی من اینطور بازی کنه.
    مونس گفت: وای چه مادربزرگ دیکتاتوری داشتی.
    لیدا رو به مونس کرد و گفت: ببینم می تونی مرکز مخابرات را به من نشان بدهی؟
    مونس گفت: آره، ولی الان مخابرات بسته است. بگذار برای فردا صبح با هم می رویم.
    لیدا گفت: نه مزاحم کار تو نمی شوم. اگه آدرس بدهی خودم می روم.
    مونس به شوخی اخمی کرد و گفت: تو اصلا مزاحمم نیستی. برای فردا مرخصی گرفته ام چون از روی که آمده ای وقت نکردم که تو را با خودم بیرون ببرم. می خواهم فردا را تا غروب با هم باشیم.
    لیدا با خوشحالی گفت: وای عالیه! توی این هفته در خانه پوسیدم و صدایم هم درنیامد.
    هر دو زدند زیر خنده. مونس به شوخی گفت: طفلک آقا امیر توی این یک هفته حتما دیوانه شده است. ولی حقش بود . چطور دلش آمد آن حرفها را به تو بزند.
    لیدا گفت: دختر بس کن. او به اندازه ی کافی تنبیه شده است. و ادامه داد: مونس ، بهتره من و تو امشب را در حیاط بخوابیم. هوا خیلی خوبه.
    مونس از این حرف استقبال کرد و هر دو شب را در حیاط خوابیدند. در حالی که در رختخواب دراز کشیده بودند و در سکوت به آسمان نگاه می کردند، لیدا به آرامی گفت: مونس تو تا به حال عاشق شده ای؟
    مونس نفس عمیقی کشید و با لحن غریبی گفت: آره، ولی چه فایده!
    و از ته دل آه سوزناکی کشید . لیدا از این طرز صحبت کردن او منقلب شد و با کنجکاوی پرسید: تو رو خدا برام تعریف کن.
    مونس لبخندی تلخ زد و گفت: فکرش را نکن. قابل تعریف نیست.
    لیدا با دلخوری گفت:خیلی بی معرفت هستی. من هر چه در دل داشتم برایت تعریف کردم. حتی موضوع امیر را هم به تو گفتم ولی تو همش طفره می روی. و بعد با ناراحتی غلتی زد و پشتش را به او کرد.
    مونس کنار لیدا نیم خیز شد. لبخندی زد و گونه او را بوسید و گفت: حالا اینقدر برام ناز نکن. من امیر نیستم که برام ناز کنی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: مونس چقدر دوستت دارم. تو رو مانند یک خواهر می دانم . تو هم مانند اسمیت، مونس و همدم من هستی.
    مونس دستی به موهای لیدا کشید و گفت: لیدا به خدا من خیلی به تو علاقه دارم. توی عمرم اینطور به کسی دل نبسته بودم.
    لیدا گفت: بدجنس نشو. چرا حرف را عوض می کنی؟ برام تعریف کن.
    مونس خندید و گفت: باشه عزیز من. فردا وقتی با هم به گردش رفتیم، بین راه برایت همه چیز را تعریف می کنم.
    لیدا گفت: وای تا فردا چطور طاقت بیاورم؟ ولی باشه. تا فردا شب بخیر. و بعد لحاف را روی سرش کشید . مونس خنده ای کرد و لحاف را تا روی گردن بالا آورد.
    فردا صبح ، بعد از صبحانه ، لیدا همراه مونس به مخابرات رفت . اول به شرکت عمو کوروش در ایتالیا تلفن زد ولی کسی گوشی را برنمی داشت، مجبور شد به تهران تلفن کند. فتانه گوشی را برداشت.وقتی صدای لیدا را شنید، با هیجان فریاد زد: لیدا جان تو کجا هستی؟ تو که همه ی ما را دیوانه کرده ای! همه نگرانت هستند. پدر و امیر به دنبال تو به شمال آمده اند تا تو را پیدا کنند.
    احمد در خانه ما را دیوانه کرده است. بیچاره مادر از دوری تو داره دق می کنه. امیر مانند آدمهای گنگ و سرگردان می مونه. تا سه روز غذا نخورد. وقتی دید تماس نگرفتی، تصمیم گرفت به شمال بیاید و پدر هم با او آمد.
    فتانه پشت سر هم حرف می زد و مجال صحبت کردن به لیدا نمی داد. خیلی نگران بود.لیدا گفت: فتانه جون تو چقدر حرف می زنی! من فقط تلفن زدم تا از شما شماره ی جدید عمو کوروش را بگیرم. باید با او حرف بزنم.
    فتانه با عصبانیت گفت: با عمو چکار داری؟ نکنه می خواهی او را هم دلواپس کنی؟ به خدا لیدا حرکات درست مثل دخترهای لوس و نفهم می مونه.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2. کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  3. #22
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا در حالی که عصبی شده بود گفت: فتانه تورو خدا بس کن. من به اندازه کافی از حرفهای برادرت زجر می کشم، لااقل تو دیگه چیزی نگو که دیگه تحمل ندارم.
    فتانه با حالت عذرخواهانه گفت: لیدا جان منو ببخش. دست خودم نبود. اخه نمی دونی که توی این مدت که تو رتف ی، ما زندگی نداشتیم. امیر و احمد زندگیمان را سیاه کرده اند. احمد با امیر کلی دعوا گرفت که چرا اینقدر تو را تحت فشار گذاشته بود. اگر وساطت پدر نبود، احمد نزدیک بود امیر را کتک بزند. به خدا خود امیر بیشتر از همه ناراحت است. داره دیوانه می شه.
    لیدا با ناراحتی گفت: فتانه بس کن. لطفا شماره عمو را بده. من عجله دارم.
    فتانه با بغض گفت: من شماره ی عمو را ندارم. ولی احمد شماره را دارد. می تونی از او بگیری.
    لیدا سریع خداحافظی کرد و هر چه فتانه او را صدا زد لیدا گوشی را قطع کرد و بعد با شرکت احمد تماس گرفت.
    وقتی احمد صدای لیدا را شنید با خوشحالی فریاد زد: لیدا عزیزم تو کجا هستی؟ دختر تو که ما را نصف جون کردی!
    لیدا با لحن سردی سلام کرد و گفت: آقا احمد تلفن زدم که از شما تلفن عمو کوروش را بگیرم. باید با عمو حرف بزنم.
    احمد با التماس گفت: لیدا جان تو رو خدا به خانه برگرد. همه دلواپس هستند. خانه بدون تو اصلا صفا نداره، مخصوصا من قوتی جای خالی تو را می بینم دارم دیوانه میشوم.
    لیدا پوزخندی زد و گفت:ولی برادر عزیزتان مرا دختر فاسد و هرزه می داند، نمی خواهم شما را تحمل کنید. حالا چطور شد که نگران یک ولگرد شده اید. من از برادرتان ممنون هستم که زودتر مرا متوجه این موضوع کرد چون دوست ندارم سربار کسی باشم و بعد با ناراحتی و خشم ادامه داد: احمد لطفا شماره عمو را بده. دیگه داره اعصابم از یادآوری حرفهای برادرت خرد می شه.
    احمد با ناراحتی گفت: لیدا کمی منطقی باش. به خونه برگرد. امیر به اشتباه خودش پی برده است. تو غرور او را خرد کرده ای. وقتی نامه ات را خواند باور نمی کرد که او را ترک کرده ای. تا سه روز لب به غذا نمی زد. وقتی به اتاقش رفتم تا مرا دید به گریه افتاد. او تو را واقعا دوست دارد. الان از حرفهایش پشیمان است. او مدام از تو و نگاه های دیوانه کننده ات حرف می زد و حالا خودش را به خاطر برخوردش سرزنش می کند.و با ناراحتی ادامه داد: لیدا تو رو خدا ما را اذیت نکن. تو از محبت ما سوء استفاده کرده ای. مادر وقتی فهمید که تو فرار کرده ای، حالش بهم خورد و مجبور شدیم او را به بیمارستان ببریم. سه روز در بیمارستان بستری شد. فقط به خاطر تو اینطور شد. فهمیدی یا نه؟!
    لیدا جا خورد و با ناراحتی گفت: خدای من حالا حال مادر چطور است؟
    احمد جواب داد: بد نیست، او را به خانه آورده ایم ولی همش به خاطر تو گریه می کند. اگه تو بیایی خوب می شود.
    لیدا گفت: باشه من فقط به خاطر مادر به تهران برمی گردم.
    احمد با خوشحالی گفت: لیدا ممنون که بر می گردی. مادر از این موضوع خیلی خوشحال خواهد شد. دختر تو نمی دانی چقدر دوستت... و بعد سکوت کرد.
    لیدا گفت: من دو روز دیگه بر می گردم. به مادر بگو دلواپس من نباش. من حالم خوبه به امیر هم بگو که دیگه دوست ندارم او را ببینم و بعد با ناراحتی گوشی را گذاشت و نفس عمیقی کشید.
    مونس گفت: وای دختر تو چقدر حرف زدی. حوصله ام سر رفت.
    لیدا لبخندی زد و گفت: این احمد خیلی پرچانه است. مجبور شدم خودم صحبت را تمام کنم و بعد دست مونس را گرفت و در حالی که از مخابرات بیرون می آمدند گفت: بیا برویم تا برایت تعریف کنم که امیر را به چه روزی انداخته ام و سپس تمام حرفهای احمد و فتانه را برای او تعریف کرد.
    مونس گفت: لیدا تو واقعا امیر را دوست داری؟
    لیدا آهی عمیق کشید و گفت: آره خیلی دوستش دارم. ولی او خیلی بداخلاق است. اما با این حال دوستش دارم. وقتی که او را می بینم، قلبم شروع به تپیدن می کنه. حتی خود امیر هم می دونه که دیوانه اش هستم. به خاطر همینه که اینطور به من سخت می گیره.
    مونس لبخند غمگینی زد و گفت: تو دختر زیبا و مهربانی هستی و خیلی زود در دل همه جا باز می کنی. قدرت... و بعد سکوت کرد.
    لیدا متوجه شد و هر دو به خانه برگشتند. موقع ناهار لیدا موضوع را برای پیرمرد تعریف کرد و پیرمرد در حالی که از ته دل ناراحت بود گفت: اینطور بهتر است. لااقل کسی هست که مادرت را بشناسد و دیگه مجبور نیستی ده به ده دنبال مادرت بگردی.
    لیدا نگاهی به قیافه غمگین و بغض آلود مونس انداخت . لبخندی زد و گفت: مونس جان، از دست من راحت می شوی. آخه دیگه مجبور نیستی به خاطر من شبهای پائیز را در حیاط بخوابی.
    مونس با ناراحتی گفت: این یک هفته بهترین ایام زندگیم بود، وجود تو در این خانه صفا داشت و دیگه... بغض اجازه نداد حرفش را تمام کند و سریع بلند شد و به حیاط پناه برد.
    پیرمرد با ناراحتی گفت: مونس راست می گه. توی این یک هفته به ما خیلی خوش گذشت و حالا تو می خواهی ما را ترک کنی.
    پیرزن دست لیدا را گرفت و آهی کشید و گفت: عزیزم این روزهایی که تو اینجا بودی ، اخلاق مونس خیلی تعییر کرده بود. از آن حالت خمودگی و افسردگی بیرون آمده و خیلی شاد و سرحال شده بود. ولی چه فایده که تو به زودی از ما جدا می شوی.
    لیدا گونه پیرزن را بوسید و گفت: من باید برگردم، چون افرادی منتظر من هستند که واقعا مثل فرشته می مانند و از نبودن من بی قرار هستند. من همه ی شما را دوست دارم و به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم چون ایران عزیزترین انسانهای را در دل خود جای داده است و بعد بلند شد و به حیاط رفت. مونس لبه ی حوض نشسته بود و آرام اشک می ریخت.
    لیدا لبخندی زد و گفت: ای بی معرفت . مگه قرار نبود امروز منو با خودت به گردش ببری. انگار یادت رفته چه قولی به من داده بودی!
    مونس اشکهایش را پاک کرد و لبخندی مهربان زد و گفت: آماده شو با هم برویم و بعد خودش هم بلند شد و به اتاق رفت.
    مونس رو به مادرش کرد و گفت: من و لیدا تا غروب به خانه نمی آئیم. می خواهم او را به گردش ببرم.
    پیرزن با نگرانی گفت: قبل از تاریک شدن هوا حتما برگردید .
    بعد هر دو از خانه بیرون آمدند. بین راه لیدا رو به مونس کرد و گفت: خوب حالا بگو که دل به چه کسی بسته ای که نمی خواهی من از این راز چیزی بدانم.
    مونس لبخندی زد و گفت: وای دختر تو چقدر عجول هستی. آخه عزیز من کی میاد عاشق من که این همه آبله توی صورتم است بشه؟ ای بابا دلت چقدر خوشه!
    لیدا اخمی کرد و گفت: بی خود حرف نزن. اتفاقا خیلی هم خوشگل هستی. به نظر من این آبله ها تورو قشنگ تر کرده است، منکه خاطرخواهت هستم. اگه پسر وبدم حتما تو رو برای ازدواج با خودم انتخاب می کردم.
    مونس با خنده گفت: وای یعنی تو با من ازدواج می کردی؟ یعنی یک پسر خوشگل شهری با من ازدواج می کرد! منکه باورم نمیشه. ای کاش پسر بودی. هر دو به خنده افتادند.
    لدیا گفت: به خدا اگه پسر بودم حتما با تو ازدواج می کردم.
    مونس لبخند تلخی زد و گفت: ولی هیچکس مثل تو فکر نمی کنه. چون قلب تو مثل آب زلال و پاک است.
    لیدا گفت: خدای من تو چقدر طفره می روی. حالا بگو عاشق کی شده ای.
    مونس خنده ای کرد و گفت: درست مثل بچه ها کم طاقت هستی و ادامه داد: در مزرعه پسر قشنگی با من کار می کند که حدود بیست و هشت سال دارد. ولی چون فصل دِرو است امده کار می کنه، در اصل او سفالگر است. مدتهاست که او را می شناسم. یک بار غیر مستقیم به او ابراز علاقه کردم ولی او فقط به من پوزخند زد و من هم از آن به بعد دیگه کاری به او ندارم. ولی خیلی دوستش دارم. اصلا نمی توانم او را از دلم بیرون کنم. اسمش قدرت است. پسری قشنگ و خیلی هم مودب است ولی با من خیلی بد برخورد می کند. در مزرعه خیلی خاطرخواه دارد ولی او به کسی توجهی نمی کند. وقتی که او را می بینم قلبم می خواهد از سینه دربیاید و او هم می داند که بیشتر از همه، من او را دوست دارم. احساس می کنم او به زیبایی خودش مغرور است . موقع ناهار وقتی همه دور هم می نشینند تا ناهار بخورند، او در جمع ما نمی نشیند، غذایش را بر می دارد و با یکی از دوستانش در گوشه ای غذا می خورد. ولی با این حال من دوستش دارم.
    لیدا گفت: همه مردها مغرور هستند، در صورتی که اول خودشان دلباخته می شوند ولی به زبان نمی آورند. امیر وقتی فهمید من هم دوستش دارم در مورد من سخت گیر شد و خواست که مطیع او باشم. و بعد لبخندی زد و گفت: ای بابا بگذریم، فکر خودمان را مشغول نکنیم.
    مونس به خنده افتاد . لحظه ای نگذشته بود که باران تندی شروع به باریدن کرد. مونس گفت: بیا برویم داخل قهوه خانه تا باران بند بیاید.
    لیدا گفت: نه دوست دارم که توی باران قدم بزنم.
    مونس گفت: اگه سرما بخوری من چکار کنم؟
    لیدا گفت: چه بهتر! اگه سرما بخورم دیگه تهران نمی روم و مدت بیشتری پیش شما می مانم.
    مونس لبخندی زد و گفت: من که از خدا می خواهم که تو پیش ما بمانی. حالا که این را حرف را زدی، تو را می برم کنار رودخانه و توی آب می اندازم.
    لیدا با خنده گفت: وای تو خیلی بی انصاف هستی. نکنه می خواهی مرا بکشی . من گفتم سرما بخورم ولی تو می خواهی که من سینه پهلو کنم.
    مونس لبخندی زد و گفت: شوخی کردم. چون می خواهم تو سلامت به تهران بروی. مریض نشوی که اصلا طاقت بیماری تو را ندارم.
    از کنار مدرسه ای رد شدند . در همان لحظه زنگ تفریح به صدا درآمد . لیدا رو به مونس کرد و گفت: راستی تو چند کلاس درس خوانده ای؟
    مونس آهی کشید و گفت: بیشتر از چهار کلاس نخوانده ام چون بچه های خیلی مسخره ام می کردند، من هم خسته شدم و از مدرسه بیرون آمدم و سعی کردم در خرج خانه به پدرم کمک کنم. مدتی به قالی بافی رفتم و حالا که فصل درو است ، به مزرعه می روم. کار کردن من فصلی است. مزد خوبی دارم ، فقط از خدا یک چیز می خواهم و آن این است که روزی با قدرت ازدواج کنم.
    لیدا گفت: نگران نباش حتما به آرزویت می رسی.
    مونس گفت: بیا برویم توی قهوه خانه تا چای داغ بخوریم. توی این بارون خیلی می چسبه و با این حرف هر دو به قهوه خانه رفتند.
    مونس و لیدا روی نیمکتی نشستند. مونس قلیانی که کنار نیمکت بود را برداشت و شروع به کشیدن قلیان کرد و در حالی که پک محکم می زد گفت: می خواهم فضای سنتی برایت درست کنم.
    لیدا به خنده افتاد و گفت: درست مانند پیرزنها شدی.
    مونس به شوخی اخمی کرد و گفت: ای بابا تو که حال آدم را می گیری. خوب دوست داشتم محیطی سنتی برایت فراهم کنم. و با خنده قلیان را کنار گذاشت. قهوه چی برایشان چای قند پهلو آورد.مدتی هر دو با هم گفتگو کردند و بنی راه مونس رشته خوش گوار خرید که بعد از شام آن را درست کنند و همه با هم بخورند و به خانه برگشتند. موقع شام، لیدا متوجه پدربزرگ شد که رنگ صورتش پریده و کمی بی حال بود. گفت: پدربزرگ انگار حالتان خوب نیست!
    پدربزرگ لبخندی زد و گفت: نه چیزی نیست. فکر کنم سرما خورده ام چون کمی تنم سنگین شده است.
    مادربزرگ گفت: بعد از شام بهت جوشانده می دهم بخوری ای کاش کمی زودتر گفته بودی.
    مونس گفت: اگه حالتون خوب نیست شما را دکتر ببریم.
    پدربزرگ خندید و گفت: ای بابا فقط سرما خورده ام. چیز مهمی نیست که اینطور شلوغش کرده اید.
    بعد از شام مادربزرگ رشته خوش گوار را سرخ کرد و همه دور هم خوردند. بعد از خودن آن شیرینی، پدربزرگ گفت: بعنت بر شیطان! امشب اینقدر تنم خسته است که نتوانستم نمازم را بخوانم. بلند شوم که شیطان داره از من یک آدم بد و گمراه می سازه. لعنت خدا بر شیطان، لعنت خدا بر شیطان. و بعد از سر جایش بلند شد و به حیاط رفت تا وضو بگیرد. لیدا و مونس داشتند تلویزیون نگاه می کردند و مادربزرگ چای دم می کرد. پدربزرگ دست نماز گرفت و سر نماز ایستاد. هنوز لحظه ای نگذشته بود که یکدفعه دستش را روی قلبش گذاشت و با ناله روی زمین افتاد.
    لیدا و مونس و مادربزرگ با وحشت به طرف او رفتند و مونس و مادربزرگ جیغ و فریاد می کشیدند و پدربزرگ را صدا می زدند. مادر بزرگ خودش را می زد. مونس با فریاد گفت: لیدا برو کمک بیاور باید پدر را به بیمارستان ببریم.
    لیدا دوان دوان به کوچه رفت و خودش را به خیابان رساند. در همان لحظه ماشینی از دور نمایان شد.وقتی اتومبیل به لیدا نزدیک شد، لیدا جلوی آن را گرفت و در حالی که گریه می کرد با التماس گفت: تو رو خدا به ما کمک کنید. پدربزرگم حالش به هم خورده است. ما به کمک احتیاج داریم. اون داره می میره. تو رو خدا.
    مرد جوانی از ماشین پیاده شد و گفت: نزدیک بود زیر ماشین بروی! چرا اینقدر گریه می کنی؟
    لیدا همچنان که گریه می کرد گفت: پدربزرگم تو رو خدا حالش بهم خورده و بعد لیدا بدون توجه دست مرد را گرفت و در حالی که او را به طرف خانه می برد با التماس و گریه می خواست که او کمکش کند و مرد جوان هم به دنبال او می آمد.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  4. کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #23
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    مرد جوان به پیرمرد تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی داد و بعد نبض او را گرفت و گفت: کمک کنید تا او را داخل ماشین بگذاریم و هر چهار نفر پدر بزرگ را داخل پتویی پیچیدند و او را به طرف ماشین بردند.
    مادربزرگ رو به لیدا کرد و گفت: دخترم بهتره تو در خانه بمانی. شاید خواهرم به خانه ی ما بیاید. آخه او دوشنبه ها همیشه برای شب نشینی به اینجا می آید و اگه کسی خانه نباشد نگران می شود.
    لیدا در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت: باشه ولی تو رو خدا زودتر از حال پدربزرگ به من خبر بدهید. منو چشم به راه نگذارید.
    مردجوان نگاهی به صورت زیبای لیدا انداخت و گفت: نگران نباشید انشالله حالشان خوب می شود. اگه توانستم خودم برای شما خبر سلامتی پدربزرگتان را می آورم.
    لیدا تشکر کرد و با یک دست موهای لخت و سیاهش را که پریشان اطرافش ریخته بود صاف کرد. مرد لبخندی به او زد و سوار اتومبیل شده و جلوی چشمان نگران لیدا دور شدند.
    لیدا با ناراحتی به خانه برگشت. گوشه ای نشست و برای پدربزرگ دعا کرد. ساعت نه شب بود که خاله ی مونس به دیدن مادربزرگ آمد و لیدا تمام ماجرا را برای او تعریف کرد .
    خاله گفت: دخترم شاید آنها شب به خانه نیایند. بیا برویم خانه ی ما بمان.
    لیدا با ناراحتی گفت: نه خاله جان شاید آنها زود برگردند. می خواهم منتظرشان بمانم.
    خاله گفت: باشه عزیزم. پس به مونس بگو فردا خبر سلامتی پدرش را برایم بیاورد. من فردا مجبورم سر شالی زار بروم وگرنه صاحب کار منو اخراج می کنه و بعد از لیدا خداحافظی کرد.
    لیدا طاقت یکجا نشستن را نداشت و در حیاط قدم می زد و گاهی در حیاط را باز می کرد و به کوچه نگاهی می انداخت و یا در اتاق قدم می زد و دعا می خواند. بالاخره ساعت دوازده و نیم شب بود که زنگ در به صدا درآمد و لیدا شتابان به حیاط رفت و در را باز کرد. آن مرد جوان پشت در ایستاده بود و وقتی لیدا را دید، مودبانه گفت: انگار خیلی نگران هستید آمدم به شما خبر بدهم که حال پدربزرگتان خوب است. ببخشید دیر کردم.
    لیدا نگاه به اطراف انداخت و گفت: پس مادربزرگ و مونس کجا هستند؟
    آن جوان گفت: آنها در بیمارستان پیش پدربزرگتان ماندند.
    لیدا با ناراحتی گفت: آنها شب نمی آیند؟
    آن جوان لبخندی زد و گفت: نکنه می ترسید که شب را تنها سر کنید؟
    لیدا جا خورد. اخمی کرد و گفت: خیلی ممنون که خبر سلامتی پدر بزرگ را به من دادید. شب بخیر. و بعد در را محکم بست. وقتی داخل اتاق شد از اینکه تنها بود ترس برش داشته بود در اتاق را از داخل کلید کرد و پرده ها را کشید و گوشه ای کز کرد. با خودش گفت: چقدر مونس بی خیال است. لااقل مادربزرگ را به خانه می فرستاد و بعد تلویزیون را روشن کرد و در حالی که تمام برقها را روشن گذاشته بود به تلویزیون نگاه می کرد.هر وقت صدایی می شنید با وحشت به اطراف نگاه می کرد. یکدفعه یاد تابلوی دراکولایی که در اتاق امیر بود افتاد، لرزش خفیفی در بدنش حس کرد. به طرف تلویزیون رفت و صدای آن را زیاد کرد تا متوجه صداهای اطرافش نشود. وقتی کمی از ترس او کاسته شد تمام فکرش را مشغول قیلمی که از تلویزیون پخش می رد ولی متوجه شد که از شانس او فیلمی که از تلویزیون پخش می شد درباره ی اجساد مومیایی شده ی مصریان بحث می کند. دوباره وحشت کرد و کانال تلویزیون را چرخاند و فیلم سینمایی را نگاه کرد. یک ساعت بعد زنگ در به صدا در امد. به وحشت افتاد . تمام لامپهای حیاط را روشن کرد و در حالی که پاهایش می لرزید به طرف در رفت. با صدای لرزان از پشت در پرسید: کیه؟
    صدای مونس آمد که گفت: ترسو من هستم. در را باز کن.
    لیدا با خوشحالی در را باز کرد. مونس را همراه آن مرد جوان دید ، مونس وقتی لیدا را دید لبخندی زد و گفت: فکر نمی کردم ترسو باشی، چرا صدای تلویزیون را اینقدر بلند کرده ای؟
    آن جوان لبخندی زد و گفت: وقتی دیدم صدای تلویزیون را بلند کرده اید، تصمیم گرفتم تا صدای همسایه ها درنیامده است خواهرتان را بیاورم.
    لیدا لبخندی به مونس زد و گفت: اصلا ترسو نیستم. داشتم تلویزیون نگاه می کردم. فیلم جالبی بود . مجذوب آن شده بودم و حواسم نبود که صدایش زیاد است.
    آن جوان نیش خندی زد و گفت: خوب شاید من اشتباه کرده ام. پس اجازه بدهید خواهرتان را به بیمارستان برگردانم.
    لیدا با تمنا به مونس نگاه کرد . مونس با خنده گفت: نه دیگه مزاحمتان نمی شوم. فردا به دیدن پدر می روم.
    لیدا با نگرانی گفت: حال پدربزرگ چطوره؟ منکه نصف جون شدم.
    مونس گفت: خدا را شکر خطر رفع شد. اگه کمک آقای دکتر نبود خدای نکرده پدر را از دست داده بودم. و رو کرد به آن جوان و گفت: ببخشید آقای دکتر امشب به شما خیلی زحمت دادیم.
    لیدا با تعجب گفت: شما دکتر هستید؟
    جوان لبخندی زد و گفت: با اجازه من دیگه باید بروم. ساعت دو نیمه شب است و حتما شما هم خسته هستید.
    مونس گفت: واقعا زحمت کشیدید. نمی دانم چطور محبت شما را جبران کنم.
    آن جوان که اسمش دکتر آرمان حق دوست بود، لبخندی زد و گفت: خواهش می کنم اینقدر تعارف نکنید . من دیگه می روم. مواظب خودتان باشید . و بعد نگاهی به لیدا انداخت و گفت: بهتره برقها را خاموش کنید و راحت بخوابید. شب بخیر. و بعد لبخندی به لیدا زد و به طرف ماشین خودش رفت.
    مونس و لیدا داخل اتاق آمدند. لیدا گفت: این پسره اصلا بهش نمی خوره که دکتر باشه. چقدر زشت بود.
    مونس با تعجب گفت: وای این چه حرفی است که می زنی؟! او از زیبایی صورت هیچ کم نداشت. واقعا مرد زیبایی است. چشمهای میشی رنگ با اون موهای خرمایی و صورت سفید واقعا بی نقص بود. چطور دلت میاد که این حرف را بزنی؟ ماشالله قد دکتر نزدیک دو متر میشه. هیکلش مثل ورزشکارا می مونه. درست شبیه کماندوها.
    لیدا گفت: وای ببخشید چه غلطی کردم که این حرف را زدم. تو چرا مثل نقشه کشها از طول و عرض او و ظاهرش حرف می زنی. بابا جان ببخشید دیگه هیچی نمی گم. شوخی کردم مرد خوشگلی بود. ببینم حالا دیگه بس می کنی یا دوباره بگم!
    مونس خنده ای سر داد و گفت: ای دختره ی حسود! نمی تونی از خودت خوشگلتر ببینی. به خاطر همینه که از حسادت اجازه ندادی که از خوشگلی او تعریف کنم. و ادامه داد: او دکتر متخصص قلب است. خدا با ما بود که او را جلوی روی تو گذاشت تا پدر نجات پیدا کند و با شیطنت گوش لیدا را کشید و گفت: ای بدجنس فکر کنم دل این دکتر بیچاره را هم برده ای. چون به دنبالم آمد و گفت: انگار خواهرتان بدجوری از تنهایی می ترسد. گناه داره دختری به زیبایی او در خانه تنها باشد و از من خواست که همراه او به خانه بیایم. و من هم به خاطر او آمدم . لیدا به شوخی چشم غره ای به مونس رفت و مونس به خنده افتاد.
    لیدا و مونس کنار هم دراز کشیدند . لیدا گفت: فردا من هم به دیدن پدربزرگ می آیم. می خواهم او را ببینم.
    مونس آهی کشید و گفت: هزینه بیمارستان خیلی زیاد می شود. فردا باید به شالی زار بروم تا ببینم می توانم حقوقم را زودتر بگیرم یا نه.
    لیدا با نگرانی گفت: اگه پول کم بیاید چه می کنی؟
    مونس متوجه نگرانی لیدا شد. لبخندی زد و گفت: انشالله که کم نمی آوریم. تو هم اینقدر حرف نزن و بگیر بخواب و هر دو به هم لبخندی زدند و آرام خوابیدند.
    فردا صبح لیدا همراه مونس اول به شالی زار رفت. سرکارگر با غرغر مقداری پول به مونس داد. وقتی هر دو از کنار شالی زار بر می گشتند، کارگران داشتند کار می کردند. لیدا با دست به پهلوی مونس زد و گفت: می تونی قدرت را به من نشان بدهی. می خواهم ببینم قابل تعریف است که اینطور تو شیفته اش شده ای.
    مونس لبخند غمگینی زد و گفت: باشه. همونی که با لباس سفید و کلاه حصیری کنار پیرمردی ایستاده، قدرت است.
    لیدا کمی با چشمهایش بین کارگرها را نگاه کرد و بعد جوانی سبزه رو و قد بلند را دید. صورتش در زیر کلاه حصیری زیاد مشخص نبود. لیدا گفت: امیدوارم تو به او برسی. این یکی از آرزوهایم است.
    مونس لبخندی زد و تشکر کرد و با هم به بیمارستان رفتند. لیدا با دیدن پدربزرگ به گریه افتاد. روی صورت پدربزرگ اکسیژن بود و صورت قشنگ و نورانی اش آرام و زیباتر شده بود.
    در همان لحظه پرستار داخل اتاق شد . لیدا رو کرد به پرستار و گفت: ببخشید خانوم حال پدربزرگم چطور است؟
    پرستار لبخندی زد و گفت:حالش خوبه. اگه دلواپس هستید می تونید با دکتر صحبت کنید.
    لیدا رو به مونس کرد و گفت: تو رو خدا برو از دکتر حال پدر را بپرس. آخه اگه حال پدر خوب است چرا به او اکسیژن وصل کرده اند؟
    مونس از اتاق خارج شد. لیدا کنار پدربزرگ نشست و دست او را در دست گرفت. موقع اذان ظهر بود. مادربزرگ کنار تخت نماز می خواند. در همان موقع مونس همراه دکتر داخل اتاق آمد . لیدا سریع ایستاد و خیلی سرد به دکتر سلام کرد.
    دکتر آرمان نگاهی به لیدا انداخت و جواب سلام او را داد و گفت: حالتون چطوره؟
    لیدا تشکر کرد و به مونس نگاه کرد. ولی مونس را نگران دید. دلش فرو ریخت. به طرف او رفت آهسته گفت: دکتر چی می گه؟ حال پدر خوب می شه؟
    مونس آرام جواب داد:آره ولی باید قلب پدر عمل بشه و با ناراحتی گفت: راستی لیدا مگه امروز نبایستی به تهران می رفتی؟ الان آنها منتظر تو هستند.
    لیدا با بغض گفت: چطور می تونم پدربزرگ را تنها بگذارم. نه من نمی روم.
    دکتر آرمان با نگاهی کنجکاو به لیدا گفت: امروز شما مسافر هستید؟
    لیدا جواب داد: بودم. ولی دیگه با این اوضاع برنمی گردم. دلم نمی آید پدربزرگ را در این حال تنها بگذارم و رو کرد به مونس و گفت: من به مخابرات می روم تا به تهران زنگ بزنم که نمی توانم امروز به تهران بروم و با این حرف از اتاق بیرون رفت. نیمه های راهرو بود که دکتر آرمان لیدا را صدا زد. لیدا نگاهی به عقب انداخت. آرمان لبخندی زد و گفت: اجازه بدهید با هم به مخابرات برویم. من هم باید با تهران تماس بگیرم.
    لیدا نگاه سردی به او انداخت و گفت: من بیرون منتظرتان می مانم.
    لیدا در محوطه ی بیمارستان ایستاده بود که آرمان با ماشین جلوی او نگه داشت و لیدا سوار شد. لحظه ای در سکوت گذشت و آرمان سکوت را شکست و گفت: اینطور که متوجه شده ام شما خواهر هم نیستید.
    لیدا بدون اینکه به او نگاه کند گفت: درست حدس زدید. و بعد دوباره سکوت کرد.
    آرمان که از این برخورد سرد او حرصش درآمده بود و سعی می کرد آرام باشد گفت: می تونم بپرسم با هم چه نسبتی دارید؟
    لیدا جواب داد: دوست هستیم. یک هفته است که به خانه ی آنها آمده ام. فقط همین.
    آرمان نگاهی به لیدا انداخت و گفت: شما دختر بداخلاقی هستید. خودخواهی شما به وضوح پیداست.
    لیدا سکوت کرد. اصلا حوصله ی حرف زدن نداشت و به سلامتی پدبزرگ فکر می کرد. آرمان ادامه داد: انگار از این حرف من ناراحت نشدید! حتما تا حالا کسانی این حرف را به شما زده اند که دیگه برایتان بی تفاوت شده است.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  6. کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #24
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا نگاهی به او انداخت و گفت: برایم فرقی نمی کنه که دیگران در مورد من چه می گویند . من الان فقط به پدربزرگ فکر می کنم. نمی دانم چرا بیخود دلم شور می زند.
    آرمان لبخندیز زد و گفت: نگران نباشید. او حالش خوب می شود. فقط باید یک عمل کوچک روی قلبش انجام شود.
    لیدا با نگرانی پرسید: این عمل خطرناک است؟
    آرمان گفت: نه اینطور نیست. گفتم که عمل راحتی است. فقط امیدتان به خدا باشد.
    لیدا چشمش به انگشت دست آرمان افتاد، دید که حلقه ی طلایی در انگشتش دارد . فهمید که ازدواج کرده است. خیالش راحت شد. ادامه داد: به نظرتان هزینه عمل و بیمارستان چقدر می شود؟
    آرمان گفت: نکنه شما نگران هزینه بیمارستان هستید؟
    لیدا گفت: نه فقط ناراحت مونس هستم. او خیلی برای هزینه بیمارستان و عمل نگران است.
    آرمان گفت: هزینه عمل خیلی زیاد نیست. شما نگران نباشید. من تا آنجایی که بتوانم به شما کمک می کنم.
    لیدا اخمی کرد و گفت: لازم نیست شما خودتان را به زحمت بیاندازید. کسی از شما کمک نخواست.
    آرمان لبخندی زد و گفت: باز که شما اخم کردی! منظور من این بود که با مددکاری بیمارستان صحبت می کنم تا به شما کمک کند.
    لیدا آهی کشید و آرام گفت: پدرم راست می گفت که مردمان ایران بهترین مردمان دنیا هستند. هیچوقت حرف پدرم را باور نمی کردم که اینقدر مردمان ایران باصفا و دوست داشتنی باشند.
    آرمان جا خورد. ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت و. با تعجب رو کرد به لیدا و گفت:مگه شما ایرانی نیستید؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: یک ایرانی اصیل هستم.
    آرمان که گیج شده بود گفت: پس این حرفها چیه؟
    لیدا جواب داد: آخه من مدت پنج ماه است که به ایران آمده ام. آمده ام تا مادرم را پیدا کنم.
    آرمان با تعجب گفت: مادرتان؟!
    لیدا گفت: آره مادرم. وبعد با بی حوصلگی موضوع را برای آرمان تعریف کرد ولی از خانواده ی کیوان چیزی نگفت. دوست نداشت که او بداند فرار کرده است. و بعد لحظه ای به سکوت گذشت. لیدا با خود می گفت: حتما امیر وقتی بفهمد که او امروز به تهران نمی رود دیوانه می شود. به گفته ی فتانه امیر وقتی جای خالی او را می بیند زجر می کشد ولی به مونس فکر کرد که اگه نتواند پول بیمارستان را فراهم کند چه باید بکند؟چطور می توانست از آقا کیوان درخواست پول بکند؟ و خودش هم دفترچه پس اندازی که در ایران داشت را به همراه نیاورده بود. یعنی در اصل دست آقا کیوان بود. با خودش گفت: من باید به مونس کمک کنم حتی اگه پا به پای او در شالی زار کار کنم.
    لیدا رو به آرمان کرد و گفت: شما کی پدربزرگ را عمل می کنید؟
    آرمان جواب داد: می خواهم عمل را خودم انجام بدهم و تا وقتی کارهایم رو به راه شود و آزمایشهای پدربزرگتان آماده شود، دو هفته طول می کشد . بعد از دو هفته او را عمل می کنم و بعد نگاهی به لیدا انداخت و گفت: پدربزرگتان مردی قوی بنیه است. شما اینقدر نگران نباشید . برای دختر خوشگلی مثل شما خوب نیست که ناراحت باشید. صورت قشنگت فقط به یک لبخند زیبا محتاج است.
    لیدا با اخم گفت: فکر کنم شما ازدواج کرده اید. خوب نیست که اینطور با من حرف می زنید.
    آرمان لبخندی زد و گفت: کی گفت که من ازدواج کرده ام؟
    لیدا با تعجب گفت: پس این حلقه؟!
    آرمان خنده ای سر داد و گفت:ای وای شما راست می گی. اصلا حواسم نبود. امروز یکی از دوستانم داشت ماشینم را تعمیر می کرد. کنارش ایستاده بودم. طفلک انگشترش را درآورد به من داد تا روغنی نشود. من هم یادم رفت که بعد از تعمیر ماشین انگشتر را به او برگردانم. و با شیطنت ادامه داد: نکنه خیالتان راحت بود که من زن دارم!
    لیدا معذب شد و آرام گفت: بله اینطور بود.
    آرمان با کنایه گفت: تا امروز که به فکر ازدواج نبودم ولی از چند ساعت قبل چیزهایی را حس می کنم. اما از فردا خدا می داند که این بلا کی بر سر من نازل شود.
    لیدا لبخندی زد و چیزی نگفت.
    وقتی به مخابرات رسیدند، لیدا به تهران زنگ زد، آقا کیوان گوشی را برداشت و با دلخوری با لیدا احوال پرسی کرد و با ناراحتی گفت: دخترم این چه کاری بود که کردی. همه دلواپس تو هستند.
    لیدا گفت: پدر منو ببخش. به خدا دیگه نتوانستم طاقت بیاورم. به خدا نمی دانم تو روی شما چطور نگاه کنم. من شرمنده ی شما هستم.
    آقا کیوان با مهربانی گفت: دخترم نمی دونی در این یک هفته به من و شهلا چه گذشت. خواب و خوراک بر همه ی ما حرام شده بود. ببینم امروز چرا نیامدی؟
    لیدا گفت: پدر با شما تماس گرفتم تا خبر بدهم که نمی توانم تا مدتی به تهران بیایم.
    آقا کیوان با حالت عصبی گفت: لیدا تو رو خدا اذیتمان نکن. چرا تصمیمت عوض شده است. از صبح تا حالا احمد بیچاره به ترمینال رفته است تا تو را به خانه بیاورد.
    لیدا با کمی تردید گفت: آخه مشکلی برام پیش اومده که اگه اجازه بدهید دو هفته اینجا می مانم. شما نگرانم نباشید.
    آقا کیوان با عصبانیت فریاد زد: دو هفته آخه برای چه؟! لیدا بس کن! خواهش می کنم اینقدر کله شق نباش. اگه مشکلی داری به من بگو تا کمکت کنم.
    لیدا گفت: نه پدر جان فقط کمی از شما مهلت می خواهم. به خدا بعد خودم را به شما می رسانم.
    آقا کیوان با ناراحتی گفت: لیدا عزیزم به من اطمینان کن.
    لیدا جواب داد: باشه پدرجان اگه مشکلم حل نشد حتما با شما تماس می گیرم تا کمکم کنید.
    آقا کیوان با شیطنت گفت: بیچاره امیر. منتظرت است.
    لیدا با لحنی جدی گفت: پدر خداحافظ.
    آقا کیوان با خنده گفت: لیدا بدجنس نشو. او واقعا پشیمان است. تو باید او را ببخشی. طفلک امیر توی این هفته کلی وزن کم کرده است. فقط در اتاقش نشسته و ناراحت است. تو دختر بدجنس او را دیوانه کرده ای. همه ی ما بی صبرانه منتظر داداش کوروش هستیم تا عروسی شما دو نفر را ...
    لیدا حرف آقا کیوان را قطع کرد و گفت: پدر سلام منو به مادر و دخترها برسان. اینجا شلوغه. من سعی می کنم دو هفته ی دیگه خودم را به تهران برسانم. خداحافظ.
    آقا کیوان خنده ای سر داد و خداحافظی کرد .لیدا همراه آرمان به بیمارستان برگشت. موضوع را برای مونس تعریف کرد. مونس خنده ای سر داد و گفت: ای بدجنس! برای امیر هم تلفن می زدی تا او هم از نگرانی دربیاید.
    لیدا به شوخی چشم غره ای به او رفت. در همان لحظه آرمان به اتاق آمد. بالای سر پیرمرد رفت و در حالی که نبض او را می گرفت گفت: به نظر من در این مدتی که پدرتان اینجا است بهتره که یک نفر شبها پیشش بماند.
    مادربزرگ گفت: من می مانم. اینطور خیالم راحتتر است.
    لیدا گفت: اگه اجازه بدهید من می مانم. شما دیشب در بیمارستان بودید. می دانم خسته هستید بهتره هر شب نوبتی من و مونس پیش پدر بزرگ بمانیم.
    مونس گفت: اجازه نمی دهم تو شبها اینجا بمانی. تو طاقت اینجور کارها را نداری .دیگه حرفش را نزن.
    لیدا اخمی کرد و گفت: بی خود حرف نزن. من از تو قوی تر هستم.
    آرمان با نگرانی گفت: اینجا بیمارستان است. ممکنه نتوانید در برابر بیماریهای ویروسی طاقت بیاورید و مریض شوید. مونس خانم راست می گه. بهتره شما در بیمارستان نمانید.
    لیدا لبخندی زد و گفت: درسته که ترسو هستم ولی از نظر بنیه قوی و سرحال تر از بقیه هستم.
    آرمان لبخندی زد و گفت: بر منکرش لعنت. شما دختر فوق العاده ای هستید که نمی شه در برابرتان ایستاد و حرفی زد.
    لیدا سرخ شد و با اخم به آرمان نگاه کرد.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  8. کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #25
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    آرمان لبخندی زد و از اتاق خارج شد. مونس با خنده گفت: فکر کنم این دکتر بیچاره به دام تو اسیر شده است.
    لیدا با دست به پهلوی او زد و گفت: کاری نکن تو رو جلوی مادربزرگ لو بدهم. اینقدر حرف نزن.
    مونس سریع گفت: باشه. دیگه چیزی نمی گم. تو هم لطفا جلوی زبونت را بگیر و بعد از نیم ساعت با مادرش به خانه رفتند.
    لیدا کنار پدربزرگ نشست. او هنوز خوابیده و اکسیژن روی صورتش بود. لیدا لحظه ای احساس ضعف در معده اش کرد.چون صبح صبحانه نخورده بود صدای شکمش بلند شد. کمی جلوی پنجره ایستاد. پیرمردی که کنار تخت پدربزرگ خوابیده بود با صدای ضعیفی از لیدا درخواست آب خوردن کرد. لیدا یک لیوان آب به دستش داد. پیرمرد بعد از خودن آب گفت: سلام بر حسین و بعد رو کرد به لیدا و گفت: دخترم انشالله سفید بخت شوی.
    لیدا کمک کرد تا پیرمرد دراز بکشد و بعد دوباره کنار پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. پائیز کم کم از راه می رسید و برگ درختان به رنگ زرد درآمده بود.
    لحظه ای بعد آرمان به اتاق امد . رو به لیدا کرد و گفت: ساعت یک بعدازظهر است. اگه مایل باشید با هم به رستوران برویم. خوشحال می شوم که در کنار شما ناهار بخورم.
    لیدا نگاه سردی به او انداخت و گفت: نه خیلی ممنون می خواهم پیش پدربزرگ بمانم.
    آرمان گفت: نیم ساعت دیگه شما را بر می گردانم.
    لیدا بدون اینکه به او نگاه کند به طرف پدربزرگ رفت. کنار او نشست و گفت: متاسفم نمی توامم دعوت شما را قبول کنم. لطفا اصرار نکنید.
    آرمان با حالت عصبی از اتاق خارج شد. از اینکه لیدا اینطور با او رفتار می کرد حرصش درامده بود. لحظه ای بعد پدربزرگ آرام چشمهایش را باز کرد. لیدا لبخندی به او زد و گفت: پدربزرگ حالتون چطوره؟ شما که ما را نصف جون کردید.
    پیرمرد ناله ای سر داد و گفت: این را از روی صورتم بردارید.
    لیدا دست پدربزرگ را گرفت و گفت: نه ما نمی توانیم بدون اجازه دکتر این کار را بکنیم. اجازه بده بروم با دکتر صحبت کنم و بعد از اتاق خارج شد و به طرف یکی از پرستارها رفت ولی در همان لحظه دکتر آرمان از اتاق رو به رو بیرون آمد. لیدا به طرف او رفت و گفت: آقای دکتر، پدربزرگم به هوش امده است و اصرار دارد که اکسیژن را از روی صورتش بردارم. به او گفتم که باید از شما اجازه بگیرم.
    آرمان که به خاطر برخورد بد او ناراحت بود به سردی گفت: به هیچ وجه اکسیژن را بر نمی دارید و بدون اینکه او را نگاه کند از کنارش با بی اعتنایی رد شد.
    لیدا بی توجه به طرف اتاق پدربزرگ رفت. یک ربع بعد پرستاری با ظرف غذا داخل اتاق شد و به طرف لیدا امد و گفت: شما ناهار نخورده اید این را برایتان آورده ام.
    لیدا تشکر کرد. پرستار غذا را روی میز گذاشت و گفت: امشب قراره برای دکتر آرمان حق دوست جشن بگیرند. شما هم اگه دوست دارید می توانید به سالن نمایش بیمارستان تشریف بیاورید.
    لیدا با تعجب گفت: برای چه جشن گرفته اند؟
    پرستار لبخندی زد و در حالی که اطراف تخت پدربزرگ را مرتب می کرد گفت: آخه آقای دکتر مدت سه ماه بود که به جای رئیس بیمارستان آمده بود تا وقتی که رئیس بیمارستان از فرنگ برگردد. سه روز قبل او برگشته است و آقا دکتر باید به تهران برگردد و رئیس هم به خاطر قدردانی از زحمات دکتر حق دوست جشن گرفته است.
    لیدا با ناراحتی گفت: ولی دکتر قراره تا دو هفته دیگه پدربزرگ را عمل کنه. خودش اینو بهم گفت.
    پرستار با تعجب گفت: ولی قراره دکتر فردا به تهران برگردد.
    لیدا زیر لب غرید: او مرا مسخره کرده است.
    پرستار از اتاق خارج شد. پدربزرگ ناله ای سر داد و لیدا به سرعت به طرف او برگشت.
    ساعت هفت شب در سالن نمایش بیمارستان برای دکتر آرمان جشن گرفته بودند. لیدا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد. لحظه ای بعد متوجه شد پیرمردی که کنار تخت پدربزرگ خوابیده است نفسهای عمیق می کشد، با نگرانی به طرف او رفت. پیرمرد به سختی نفس می کشید و رنگ صورتش پریده بود. درست شبیه پدرش، وقتی که داشت با دنیا وداع می گفت. چشمان ریز او به سفیدی برگشته بود. لیدا با وحشت از اتاق خارج شد. در راهرو هیچکس نبود. با فریاد پرستارها را صدا زد ولی جوابی نشنید. با خشم زیر لب غرید که چرا تمام پرستارها به جشن رفته اند. به سرعت از راهرو بیرون آمد و به طرف سالن نمایش رفت . همه آنجا جمع بودند. لیدا چشمش به پرستاری که ظهر برایش غذا آورده بود افتاد و به سرعت به طرف او رفت و با ناراحتی گفت که حال پیرمرد به هم خورده است. آن پرستار با دکتر دیگری صحبت کرد و هر سه با هم به بخش رفتند. وقتی بالای سر پیرمرد رسیدند دیدند که او نفسهای آخر را می کشد. دکتر به او ماساژ قلبی و چند شوک داد ولی بی فایده بود و او به کام مرگ فرو رفت. لیدا به گریه افتاد.
    در همان لحظه آرمان هراسان داخل اتاق شد و با نگرانی گفت: چی شده؟! و بعد بالای سر پدربزرگ رفت. وقتی او را سالم دید خیالش راحت شد. لیدا گوشه ای ایستاده بود و همچنان اشک می ریخت و به جسد بی جان آن پیرمرد نگاه می کرد و صورت پدرش را جلوی چشم مجسم می کرد.
    آرمان به طرف لیدا آمد و با ناراحتی گفت: گریه نکن. اشتباه کردی که خواستی پیش پدربزرگ بمانی. تو تحمل این صحنه ها را نداری.
    لیدا با خشم گفت: اگه کمی پرستارها زودتر می رسیدند او حتما زنده می ماند. آنها به خاطر شما کل بیمارستان را تعطیل کرده بودند.
    آرمان با ناراحتی گفت :تو اشتباه می کنی. آن پیرمرد خوب شدنی نبود. دکتر او گفته بود که او زنده نمی ماند.
    لیدا صورتش را میان دو دستش پنهان کرده بود و گریه می کرد.
    آرمان نزدیکتر شد، دست او را گرفت و از روی صورتش کنار زد و بعد دستی زیر چانه اش گذاشت و سر لیدا را بلند کرد و با ناراحتی گفت: نکنه فکر می کنی که من مقصر هستم؟
    لیدا در چشمان درشت و میشی رنگ او نگاه کرد. قلبش فرو ریخت.به اجبار لبخندی زد و گفت: نه من این فکر را نمی کنم.
    آرمان سرخ شد و قلبش به سرعت به تپش افتاد. لحظه ای در چشمان هم خیره شدند. لیدا با صدای پدربزرگ به خودش آمد و نگاهش را به زیر انداخت و به طرف پدربزرگ رفت.
    در همان لحظه پرستار داخل اتاق شد. رو به آرمان کرد و گفت: دکتر همه منتظر شما هستند.
    آرمان به لیدا نگاه کرد و در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت: شما تشریف نمی آورید تا دور هم باشیم؟
    لیدا بدون اینکه به او نگاه کند گفت: نه خیلی ممنون، می خواهم پیش پدربزرگ بمانم.
    آرمان گفت: اگه این همه نگران پدربزرگ هستید، می توانم پرستاری را بفرستم تا کنار پدربزرگ باشد. اینطور خیالتان راحت است و بهانه ای هم ندارید.
    لیدا لبخندی زد و گفت: از لطفتون ممنونم. ولی اگه خودم باشم خیالم راحت تر است.
    آرمان با ناراحتی نگاهی به او انداخت و با حالت عصبی از اتاق خارج شد.
    لیدا یکدفعه یادش آمد که آرمان فردا به تهران خواهد رفت. به سرعت از اتاق خارج شد. آرمان هنوز وسط راهرو بود که لیدا خودش را به او رساند و گفت: آقای دکتر.
    آرمان به طرف او برگشت. لیدا نزدیکش شد . با نگرانی گفت: شنیده ام فردا شما به تهران می روید. مگه قول نداده بودید که دو هفته دیگه پدربزرگ را عمل کنید؟ با این وجود...
    آرمان حرف لیدا را قطع کرد و گفت: من حتما دو هفته دیگه به دیدن پدربزرگ خواهم آمد. مطمئن باشید که خودم عمل او را به عهده می گیرم.
    لیدا با نگرانی گفت: ولی می ترسم وقتی شما رفتید دیگه پدربزرگ را فراموش کنید.
    آرمان اخمی کرد و گفت: اینقدرها هم دکتر بی وجدانی نیستم.
    لیدا جا خورد گفت: ولی منظور من این نبود.
    آرمان لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت باشد که با وجود شما پدربزرگ را فراموش نمی کنم. لیدا متوجه منظور او شد و سرش را پائین انداخت.
    آرمان ادامه داد: پدرم خانه ای خریده که باید این هفته اسباب کشی کنیم و به خانه جدید نقل مکان کنیم. به خاطر همین به تهران می روم تا به پدرم کمک کنم. ولی بدان که حتما خودم را برای عمل می رسانم. شما هم اینقدر دلواپس نباش که اصلا خوشم نمی آید.
    لیدا گفت: ببخشید که جشنتان را بهم زدم.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  10. #26
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    آرمان گفت: این حرف را نزن. وقتی تو را در سالن تاتر با پرستار دیدم که همراه دکتر بیرون می روید دلم فرو ریخت. پیش خودم گفتم نکنه حال پدربزرگ به هم خورده است و خودم را رساندم . و بعد نگاهی به لیدا انداخت و گفت: اگه امشب شما هم در جشن بودید خیلی بهتر بود، چون مدام فکرم پیش شما است.
    لیدا سرش را پائین انداخت و گفت: ممنونم ولی نمی توانم.
    آرمان گفت: راستی شما نمی خواهید دستتان را به دکتر نشان بدهید.
    لیدا نگاهی به دستش انداخت و دوباره به یاد صورت زخمی امیر افتاد. دلش برایش او تنگ شده بود. گفت: نه فکر کنم باید یکی دو هفته ی دیگه در گچ بمونه.
    آرمان دست لیدا را که در گچ بود گرفت و بلند کرد و گفت: فکر کنم انگشتان شما آسیب دیده است.
    لیدا لبخندی زد و گفت: درست حدس زدید.
    آرمان نوک انگشتان لیدا که از گچ بیرون بود آرام کشید و گفت:درد که نمی کنه؟
    لیدا گفت: نه درد ندارم.
    آرمان گفت: شما می توانید همین الان گچ دستتان را باز کنید و بعد لیدا را به اتاق دیگری برد و گچ دست او را باز کرد.
    لیدا گفت: وای چرا پوست دستم اینطور شده است؟!
    آرمان لبخندی زد و گفت: نترس، پوست دستت در آب گرم و صابون دوباره به حالت اولش بر می گردد و بعد باید مدتی چربش کنی.
    لیدا تشکر کرد . آرمان گفت: چطور شد که انگشتانت شکست؟
    لیدا به دروغ جواب داد: از پله ها افتادم. و بعد با هم از اتاق خارج شدند.
    در همان لحظه صدای سرفه هایی به گوش لیدا رسید و او بی توجه به آرمان به طرف اتاق پدربزرگ دوید. وقتی او را دید که آرام خوابیده است خیالش راحت شد و کنار تخت نشست.
    آرمان جلوی در اتاق آمد و به در تکیه داد و گفت: شما روی بیماری پدربزرگ خیلی حساس هستید. اینطوری اعصابتان خرد می شود. کمی باید صبور باشی.
    لیدا نگاهی به پدربزرگ انداخت و آرام گفت: شما نمی دانید که چقدر او برایم عزیز است. او بهترین مرد دنیا است.
    آرمان به طرف لیدا آمد و گفت: ولی دلیل نداره که خودت را اینطور عذاب بدهی. من هم اینطور نگران می شوم.
    لیدا با ناراحتی به جنازه نگاه کرد و گفت: ببینم این پیرمرد باید تا صبح اینجا بمونه.
    آرمان متوجه ترس او شد . لبخندی زد و گفت: ای ترسو و در حالی که نبض پدربزرگ را می گرفت ادامه داد: نگران نباش. الان می آیند و او را می برند. سپس با شیطنت گفت: امشب مجبوری روی همان تخت بخوابی.
    لیدا به سختی آب دهانش را قورت داد و به خاطر اینکه او متوجه ترسش نشود گفت: مجبور نیستم. حتما می خوابم. اینقدرها هم که شما فکر می کنید ترسو نیستم.
    آرمان در حالی که خنده اش را مهار کرده بود گفت: شما دختر شجاع و مغروری هستید.
    در همان لحظه پرستار دوباره به اتاق آمد و گفت: آقای دکتر صدای تمام همکاران درآمده است. شما کجا هستید؟!
    آرمان گفت: باشه آمدم.فقط شما لطف کنید و دستور بدهید که این جنازه را هر چه زودتر از این اتاق بیرون ببرند. من هم الان می آیم.
    پرستار اطاعت کرد.
    آرمان رو به لیدا کرد و گفت: امیدوارم شب خوبی را روی آن تخت بگذرانی و خواب خوش ببینی و بعد لبخندی شیطنت آمیز زد و از اتاق خارج شد.
    ساعت دو نیمه شب بود و لیدا هر کاری می کرد خوابش نمی برد. گوشه اتاق کز کرده بود و یک لحظه صورت رنگ پریده ی پیرمرد او را آرام نمی گذاشت. از سرمای زمین پاهایش سِر شده بود. کمی در اتاق قدم زد. احساس می کرد که عقربه های ساعت اصلا حرکت نمی کند. نگاهی به تخت خالی پیرمرد انداخت. وحشت کرده بود. با خود گفت: خدایا انسان چقدر بیچاره است. امروز صبح این پیرمرد وجود داشت و نفس می کشید ولی حالا در سردخانه منتظر است که او را به خاک سرد و بی روح بسپارند و یکدفعه یاد مرگ افتاد و رعشه ای بر اندامش نشست. دوباره گوشه ای کز کرد. نزدیک صبح با هزار مکافات توانست لحظه ای بخوابد.
    ساعت شش صبح پرستار به اتاق آمد. وقتی لیدا را گوشه اتاق دید که خودش را مچاله کرده است تعجب کرد. او را صدا زد. لیدا هراسات بیدار شد. پرستار گفت: تو چرا اینجا خوابیده ای؟ این تخت که خالی بود.
    لیدا خمیازه ای کشید و آرام گفت: اینجا بهتر بود.
    پرستار متوجه ترس لیدا شد. لبخندی زد و گفت:پس شب سختی را پشت سر گذاشتی درست مثل آقای دکتر!
    لیدا با تعجب گفت:دکتر چرا؟!
    پرستار خنده ای سر داد و گفت: دیشب دکتر سه چهار بار به اتاق شما آمد و به بهانه ی پدربزرگتان... و بعد سکوت کرد و لبخندی شیطنت آمیز زد.لیدا سرخ شد .
    ساعت نه صبح مونس و مادربزرگ به بیمارستان آمدند. لیدا با دیدن آنها خوشحال شد . رو به مونس کرد و گفت: کلید خانه را بده که می خواهم به خانه بروم. باید کمی بخوابم وگرنه دیوانه می شوم. تو نمی دانی دیشب چه به من گذشت!
    مونس لبخندی زد و گفت: از قیافه ات معلومه . و بعد کلید را به لیدا داد.
    لیدا گفت: وقتی خواستی به خانه بیایی کلید مادربزرگ را بگیر چون نمی خواهم به خاطر تو از خواب شیرین بیدار شوم. بی سر و صدا بیا تو.
    مونس به خنده افتاد و گونه لیدا را بوسید و گفت: باشه عزیزم. حالا برو خوب استراحت کن.
    لیدا در حالی که تمام بدنش درد می کرد به خانه رفت و یک راست داخل حمام شد. زنگ در به صدا درآمد ولی زیر دوش حمام بود و توجهی نکرد. چون اگه مونس بود کلید داشت. بعد از مدتی از حمام بیرون آمد. به اتاق رفت و تا سرش را روی بالش گذاشت خوابش برد.
    غروب مونس به خانه آمد . وقتی لیدا را در خواب دید ، او را بیدار کرد و گفت: وای دختر تو چقدر می خوابی. بیچاره دکتر صبح به دیدنت آمد تا با تو صحبت کند که اینقدر نگران پدر نباشی ولی کسی در را باز نکرده بود. دلواپس شد. پیش من آمد و من به او گفتم که تو حتما خواب هستی و اگر هم بیدار باشی از خستگی در را باز نمی کردی. دکتر هم خندید و گفت: حتما دو هفته دیگه به شمال می آید و لازم نیست نگران باشی و گفت که از طرف او از تو خداحافظی کنم.
    لیدا خمیازه ای کشید و گفت: این دکتر هم که دست از سرم بر نمی دارد. نمی دانم بین این همه ماشین چرا من جلوی اتومبیل او را گرفتم.
    مونس لبخندی زد و گفت: حتما قسمت تو هم این بود.
    لیدا با نگرانی گفت: مونس تو پول بیمارستان را توانستی جور کنی؟
    مونس گفت: عزیزم نگران نباش . انشالله جور می شود.
    لیدا چمدانش را باز کرد و دسته ای پول به طرف مونس گرفت و آن را جلوی روی او گذاشت و گفت: نمی دانم این مقدار کافی است یا نه. این پولی است که وقتی داشتم به ایران می امدم عمو کوروش به من داد. خیلی از این پول را خرج کرده ام ، نمی دانم کافی است یا نه!
    مونس بغض کرد و لیدا را در آغوش گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: تو از یک خواهر برایم عزیزتر هستی و بعد پول را به لیدا برگرداند و گفت: نه این پول مال تو است. شاید به آن احتیاج پیدا کنی. تو باید پول کافی برای پیدا کردن مادرت داشته باشی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: نه من به این پول احتیاج ندارم. من در ایتالیا با عمو کوروش یک شرکت شریکی دارم و او ماهیانه مقدار زیادی پول به حسابم واریز می کند و یک کارخانه پارچه بافی در تهران دارم که آقا کیوان آن را اداره می کند. پس نباید نگران من باشی. و اینکه به خاطر فرارم خجالت می کشم از آقا کیوان تقاضای پول کنم. ولی اگه مجبور شوم به خاطر پدربزرگ حتما این کار را می کنم.
    مونس با خنده گفت: وای من با یک دختر ثروتمند دوست هستم. تو مثل دخترهای پولدار اصلا مغرور و افاده ای نیستی.
    لیدا به شوخی گفت:آخه عزیزم هیچکس مانند من خانوم نمی شه و هر دو زدند زیر خنده.
    لیدا پول را به او داد . وقتی هر دو پولهایشان را روی هم گذاشتند فقط هزینه بیمارستان با آن پول تامین شد و برای عمل پدربزرگ پول کم داشتند.
    مونس آهی کشید و گفت: نمی خواهم مادرم شبها در بیمارستان بماند. او ضعیف و کم طاقت است. می ترسم او هم مانند پدر مریض شود و آن موقع دیگر واویلاست. خودم هم نمی توانم تمام وقت پیش پدر بمانم چون باید سرکار بروم.
    لیدا با عجله گفت: هر دو نفر یک شب درمیان نوبتی پیش پدربزرگ می مانیم.
    مونس با ناراحتی گفت: آخه اینطوری حقوقم نصف می شود و به ضرر من می شود. باید پول عمل پدر را آماده کنم. فقط دو هفته مهلت دارم.
    لیدا گفت: اگه موافق باشی روزهایی که تو سرکار نمی روی من به جایت سرکار بروم، بهتره منو پیش سرکارگر برده و معرفی کنی.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  11. #27
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    مونس فریادی کشید و گفت: وای نه لیدا من هرگز این کار را نمی کنم یعنی می خواهی کشاورزی کنی؟! تو طاقت اینکارها را نداری و بعد با دلخوری ادامه داد:من اصلا از تو انتظار این حرف را نداشتم.
    لیدا لبخندی زد وگفت:به خدا من اینطور راحت تر هستم. نمی دانی دیشب در بیمارستان به من چی گذشت. داشتم از ترس می مردم. ولی اگه یک شب در میان پیش پدربزرگ باشیم هر دو می توانیم لااقل استراحت هم بکنیم.
    مونس به گریه افتاد و لیدا را در آغوش کشید.
    لیدا با ناراحتی گفت: دختر بی خود گریه نکن. نکنه می خواهی مرا از گرسنگی بکشی! پاشو غذا درست کنیم که خیلی گرسنه هستم.
    مونس لبخندی غمگین زد و گفت: لیدا خیلی دوستت دارم . تو تنها کسی هستی که مرا درک می کنی و بعد گونه او را بوسید و با هم به آشپزخانه رفتند.
    لیدا به در آشپزخانه تکیه داد و گفت: ولی من یک مشکل دارم. مونس در حالی که تخم مرغها را در ماهی تابه می شکست گفت: چه مشکلی؟
    لیدا گفت: آخه من از درو کردن چیزی نمی دانم.
    مونس اخمی کرد و گفت: ولی من اجازه نمی دهم تو کشاورزی کنی.
    لیدا گفت: ولی من به خاطر پدربزرگ حتما این کار را می کنم. انگار یادت رفته که مادر من یک روستایی است. من بچه یک روستایی هستم.
    مونس گفت: آخه بی انصاف تو در خارج با ناز و نعمت بزرگ شده ای. می ترسم خدای نکرده این کارها تو را مریض کند.
    لیدا به شوخی گفت:وای تو و آقای دکتر چقدر روی مریضی من حساسیت نشان می دهید. دکتر هم مدام مثل تو دلواپس بود تا مریض نشوم.
    مونس لبخندی زد و گفت: اتفاقا دکتر امروز از تو گله می کرد که چرا دیروز با او به ناهار نرفته ای.
    لیدا در حالی که سفره را می چید گفت: آخه دلیلی نداشت که با او به ناهار بروم. دوم اینکه من دلم طاقت نمی آورد پدر بزرگ را تنها بگذارم. سوم اینکه اصلا از او خوشم نمی آید. خیلی مغرور و خودخواه است.
    مونس به شوخی اخمی کرد و گفت: بیچاره دکتر کجاش مغرور است؟ اونکه خیلی مهربان و خوش رفتار است. امروز پرستار می گفت که دکتر آرمان دیشب سه چهار بار تا صبح به پدر سر زده است و چقدر ناراحت بود که چرا تو پیش پدر مانده ای. تازه اینکه دیروز موقع نارهار دکتر برایت غذا فرستاده بود.
    لیدا در حالی که به غذا ناخونک می زد گفت:دلم خیلی برای امیر بی انصاف تنگ شده است. خیلی دوست دارم او را ببینم.
    مونس با خنده گفت: خوش به حالت. خاطرخواه دکتر و مهندس زیاد اطرافت هست.
    لیدا گفت: قبل از اینکه بدانم امیر مهندس است عاشقش شدم. وقتی او را در فرودگاه دیدم احساس کردم که در دلم نشست و همانجا بیچاره اش شدم.
    مونس آهی کشید و گفت: ای کاش قدرت هم مرا دوست داشت. او مرد بی رحمی است.
    لیدا غم را در چهره ی او دید. دلش گرفت. به طرف او رفت و دستش را دور کمر مونس حلقه زد و گفت: خیالت راحت باشه که حتما تو را دوست دارد.فقط مغرور است باید کمی صبر داشته باشی. انشالله همه چیز درست می شود.
    مونس با اندوه گفت: او حتی به صورتم نگاه نمی کند تا برسه که... و سکوت کرد و ماهی تابه ی تخم مرغ را روی سفره گذاشت.
    لیدا وقتی او را غمگین دید به خاطر اینکه حرف را عوض کند به شوخی گفت: وای خدا من مردم از گرسنگی و این دختر از عشق قدرت.
    مونس خنده ای کرد و گفت: ای دختر شکمو! غذا آماده است . بنشین با هم بخوریم.
    فردا صبح لیدا اصرار کرد که همراه موسن به شالی زار برود. مونس مجبور شد و او را با خود به شالی زار برد. سرکارگر مردی بداخلاق و خشن بود. مونس بیماری پدرش را به او گفت و لیدا سریع گفت که یک روز در میان به جای مونس او سرکار می آید.
    سرکارگر اخمی کرد و با پرخاش گفت: به قیافه ات نمی خوره که بتوانی داس به دست بگیری.
    لیدا گفت: شما درست می گویید ولی من دختر زرنگی هستم. اگه یک بار به من طرز درو کردن را یاد بدهید حتما یاد می گیرم.
    سرکارگر مکثی کرد و گفت: ولی باید به اندازه مونس کار کنی. درست همان اندازه ای که او هر روز درو می کند.
    لیدا با خوشحالی گفت: حتما به اندازه ی او برای شما کار می کنم و بعد لیدا و مونس از پیش سرکارگز به شالی زار رفتند. مونس ، لیدا را به دوستانش معرفی کرد و همه به گرمی از او استقبال کردند.
    موسن داس تیزی را به دست گرفت و به لیدا طرز درو کردن را یاد داد . لیدا هر کاری می کرد نمی توانست مانند او کار کند. او در حالیکه به دست مونس نگاه می کرد دسته ای از برنج را گرفت و تا خواست با داس آن را درو کند یکدفعه چشمش به یک موش صحرایی افتاد. جیغی کشید و خودش را پشت مونس مخفی کرد. همه ی کارگرها به طرف آنها نگاه کردند. مونس با نگرانی گفت: چی شد؟!
    لیدا با وحشت گفت: خدای من! موش!! خیلی هم بزرگ است!
    یکدفعه همه ی کارگرها زدند زیر خنده.
    مونس لبخندی زد و گفت: منکه به تو گفتم نمی توانی از این کارها بکنی. اینجا از این جور حیوانها زیاد است. حتی مار هم دارد.
    رنگ صورت لیدا پرید و با مِن مِن گفت: وای مونس من می ترسم.
    مونس با خنده گفت: بیا برویم . این کارها به درد تو نمی خورد.
    لیدا خجالت کشید و گفت: من همینجا می مانم. و بعد در حالی که با ترس به طرف آنجایی که موش دیده بود می رفت، با صدایی لرزان گفت: من اینقدرها هم ترسو نیستم.
    مونس دست لیدا را گرفت و گفت: بیا برویم لیدا تو نمی توانی اینجا کار کنی. چرا اینقدر کله شق هستی.
    لیدا بی توجه به حرف او به طرف داس رفت و دسته برنج را گرفت و آن را به زور قطع کرد . مونس لیدا را در آغوش کشید. گونه اش را بوسید و گفت: لیدا تو خیلی مهربان هستی. و ادامه داد: قدرت بدجوری حرکاتت را زیر نظر دارد. فکر کنم...
    لیدا حرف او را قطع کرد و گفت: می دانم توی این مدت چطور او را تنبیه کنم که دیگه قدر تو رو بدونه.
    مونس با ناراحتی گفت: گناه داره. من اصلا دوست ندارم او را ناراحت ببینم.
    در همان لحظه سرکارگر به لیدا نزدیک شد و گفت: ببنیم یاد گرفتی؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: بله کمی یاد گرفته ام.
    سرکارگر رو به مونس کرد و گفت: شما می توانید بروید. خودم به او یاد می دهم.
    مونس گونه لیدا را دوباره بوسید و گفت: موفق باشی. و بعد در حالی که دلش راضی نبود لیدا را تنها بگذارد به ناچار خداحافظی کرد و از او جدا شد.
    سرکارگر رو به روی لیدا ایستاد و در حالی که به صورت زیبای او نگاه می کرد گفت: شما به یک کلاه حصیری احتیاج دارید چون صورتی به این زیبایی حیف است که توی این آفتاب سوخته شود.
    لیدا در دل گفت: آخه به تو چه ربطی داره مرتیکه ی دراکولا. و بعد به اجبار لبخندی زد و گفت:من اصلا از کلاه خوشم نمی آید. اگه اجازه بدهید کارم را شروع کنم و بدون اینکه به او نگاه کند، به طرف برنجها رفت.سرکارگر نزدیک آمد و به لیدا که داشت به اجبار برنجها را درو می کرد نگاهی انداخت.لبخندی زد و گفت: داس را اینجوری که در دست بگیری.زود خسته می شوی و بعد داس را از او گرفت و به او طرز درو کردن را یاد داد.
    لیدا هنوز به اندازه لازم درو نکرده بود که خسته شد. آفتاب مستقیم به سرش می خورد و او به سختی درو می کرد. زنی به او نزدیک شد و گفت: دخترم این آفتاب تو رو اذیت می کنه. لااقل روسری سرت بگذار.
    لیدا نگاهی خسته به او انداخت و گفت: از فردا این کار را می کنم.
    لیدا همچنان کار می کرد که احساس کرد کسی در حال درو کردن به او نزدیک شد. نگاهی به پهلو انداخت . قدرت به بهانه درو کردن به او نزدیک شده بود تا سر حرفی باز کند. ولی لیدا زود متوجه شد و همانطور که او با مونس رفتار می کرد سرد و بی تفاوت به سمت دیگری رفت.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  12. #28
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    آفتاب غروب کرده بود و کارگرها می خواستند بروند. لیدا خسته بود. سرکارگر به او نزدیک شد. نگاهی به دسته های برنج انداخت. با اخم گفت: تو حتی نصف اونی که مونس درو می کرد نتوانسته ای درو کنی.
    لیدا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: شب خیلی مونده. هنوز می توانم کار کنم.
    سرکارگر پوزخندی زد و گفت: می خواهی تا شب کار کنی؟
    لیدا با لحنی جدی گفت: مگه عیبی داره؟
    قدرت نزدیک آنها آمد . رو کرد به سرکارگر و گفت: من امروز بیش از حد درو کرده ام. سهم مال منو به حساب این خانم بگذارید. شما اینقدر سخت نگیرید.
    لیدا با اخم گفت: لازم نیست شما سهم خودتان را به من بدهید. خودم می توانم بقیه را درو کنم.
    قدرت لبخندی زد و گفت: ولی شبها مارها و موشها سر از لانه هایشان بیرون می آورند و ممکن است به شما صدمه بزنند.
    لیدا جا خورد. کمی به اطرافش نگاه کرد و با مِن مِن گفت: امروز چون روز اول کارم است کمی برایم سخت است ولی از فردا سعی می کنم جبران کنم.
    قدرت لبخندی زد و گفت: پس آماده شو که به خانه بروی.
    سرکارگر گفت: آقا قدرت به شما خیلی کمک کرد وگرنه بایستی تا شب کار می کردی.
    لیدا بی حال داس را به سرکارگر داد و به طرف خانه روانه شد.
    وقتی مادربزرگ لیدا را خسته دید با ناراحتی گفت: اخه دختر این چه کاری بود که کردی؟! تو طاقت اینجور کارها را نداری. از فردا حق نداری از خانه بیرون بروی.
    لیدا در حالی که به طرف حمام می رفت گفت: فقط باید دو هفته کار کنم پس دیگه مریض نمی شوم و اینکه فردا باید پیش پدربزرگ بمانم و بعد داخل حمام شد.
    فردا صبح به بیمارستان رفت . مونس با دیدن او خوشحال شد. لیدا تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. مونس اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: لیدا ما تو را خیلی اذیت کردیم. تو مهمان ما بودی. این رسم مهمان نوازی نبود.
    لیدا به شوخی اخمی کرد و گفت: این حرف را نزن که اصلا خوشم نمی آید. ساعت هشت صبح است . برو سرکار تا صدای سرکارگر درنیامده است.
    مونس پیشانی لیدا رو بوسید و به سرکار رفت.
    آن شب لیدا کنار پدربزرگ بود. پرستارها خیلی به لیدا می رسیدند و زیبایی او ر ا می ستودند و هر کسی یک جور می خواست هم صحبت او شود و با گوشه و کنایه از لیدا خوستگاری می کردند یک پرستار برای برادرش لیدا را خواستگاری می کرد و یک پرستار برای پسرش و یک پرستار برای پسر فامیلش. لیدا خسته شده بود ولی به روی خودش نمی آورد و مرتب جواب سربالا می داد.
    فردای آن روز وقتی مونس به بیمارستان آمد لیدا با دیدن او ذوق زده شد و گفت: خدا را شکر که تو آمدی و منو از دست این همه خواستگار جورواجور راحت کردی. پدرم را داشتند در می آوردند.
    مونس خنده ای سر داد و گفت: پس هر چه زودتر فرار کن تا فامیلهایشان دَرِ بیمارستان را از جا درنیاورده اند. و هر دو خنده کنان از هم جدا شدند و لیدا به شالی زار رفت.
    سرکارگر با دیدن لیدا اخمی کرد و گفت: چرا دیر آمدی؟ نیم ساعت است که کار شروع شده.
    لیدا لبخندی به او زد که قلب سرکارگر بیچاره به تپش افتاد ولی همچنان اخم کرده بود. لیدا گفت: ببخشید دیر کردم و بعد داس را از او گرفت و به طرف شالی زار رفت.
    قدرت کنار لیدا درو می کرد و تمام حواسش به لیدا بود. وقتی آفتاب وسط آسمان امد ، هوا به قدری گرم شده بود که لیدا کلافه شد. عرق همچنان از روی صورتش می ریخت. قدرت نزدیک لیدا شد و گفت: بهتره کلاه حصیری مرا روی سرت بگذاری و بعد ان را از سر برداشت و به طرف لیدا گرفت. لیدا بدون اینکه به او نگاه کند، در حالی که کار می کرد گفت: نه من اصلا کلاه سرم نمی گذارم. خودتان سرتان بگذارید.
    قدرت کمی نزدیکتر شد و آرام گفت: انگار شما خیلی مغرور هستید.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: چون کلاه را از شما قبول نکردم این حرف را میزنید.
    قدرت در حالیکه کلاه را سرش می گذاشت گفت: فقط این نیست. آخه حیف است که صورت به این زیبایی زیر آفتاب بسوزد.
    لیدا با کنایه گفت: شما مردها فقط به صورت زیبا نگاه می کنید نه به سیرت زیبا.

    قدرت لبخندی زد و گفت: منظورت از این حرف چه بود؟
    لیدا در حالی که به سختی داس را در دست داشت و درو می کرد گفت: منظوری نداشتم .
    در همان لحظه مارمولکی از کنار پای لیدا رد شد. لیدا جیغ کشید و به عقب رفت و همین باعث شد که به قدرت برخورد کند و هر دو با هم به زمین افتادند. همه زدند زیر خنده. لیدا با خجالت بلند شد و معذرت خواهی کرد. قدرت در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود گفت: توی این شالیزار جانور زیاد است و تو اگه اینطور بترسی زود از پا در می آیی.
    لیدا سرش را پائین انداخت و گفت: دست خودم نیست. وقتی آنها را می بینم ناخودآگاه ترس برم می دارد و بعد شروع به کار کرد.
    یک هفته لیدا در آن شالی زار کار می کرد یک روز در میان به سرکار می رفت ولی احساس می کرد دیگه نمی تواند کار کند. قدرت خیلی به لیدا می رسید و بیشتر شالی ها را که می چید روی شالی های لیدا می گذاشت تا سرکارگر سر او غرغر نکند. لیدا روز به روز بیشتر احساس خستگی می کرد.
    یک شب که او کنار پدربزرگ بود چند پرستار به اتاق آمدند و سر حرف را با لیدا باز کردند، لیدا که منظور آنها را می دانست مدام حرف را عوض می کرد ولی پرستارها می خواستند که او خواستگارها را ببیند.
    پرستاری که روز اول توسط دکتر آرمان برای لیدا غذا آورده بود داخل اتاق شد تا سرم پدربزرگ را عوض کند. وقتی پرستارها را دید لبخندی زد و گفت: بیخود دور این دختر خوشگل جمع نشوید . این دختر قبلا کاندید شده است.
    همه با تعجب گفتند: تو از کجا می دانی؟
    پرستار لبخند زد و گفت: به خاطر اینکه وقتی دکتر آرمان داشت به تهران می رفت خیلی پکر بود و چقدر سفارش این خوشگله را کرد تا نگذارم او شبها زیاد بیدار بماند و حتی خبر دارم که موقع خداحافظی به در خانه ی اشون تشریف بده است تا او را ببیند.
    لیدا سرخ شد و سرش را پائین انداخت.
    پرستارها با حسادت به لیدا نگاه کردند. لیدا گفت: ولی من اصلا قصد ازدواج ندارم و اینکه اصلا از دکتر حق دوست خوشم نمی آید و با این حرف به سرعت از اتاق خارج شد و به محوطه بیمارستان رفت. کمی قدم زد. به امیر فکر می کرد . دلش هوای خانواده ی او را کرده بود. از اینکه فرار کرده بود پشیمان بود. احساس می کرد امیر را با تمام بدیهایش دوست دارد. بغضش گرفت و آرام به گریه افتاد.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  13. #29
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    فردای آن روز وقتی به شالی زار رفت کمی پکر بود. قدرت متوجه خستگی او شد و کنار هم درو می کردند که نوک داس به کف دست لیدا گرفت و سوزشی در دستش احساس کرد. قدرت متوجه شد . با ناراحتی به طرف لیدا آمد و گفت: با خودت چکار کردی؟! و بعد دستمال کوچکی که دور گردنش بود را باز کرد و با آن دست لیدا را بست. گفت: بهتره تو بروی استراحت کنی، من به جای تو کار می کنم.
    لیدا داس را از روی زمین برداشت و گفت: ممنونم ولی خودم هنوز می توانم کار کنم.
    لیدا دید که قدرت دسته های برنجهایی را که می چیند روی برنجهای او می گذارد. با ناراحتی گفت: آقا قدرت اینکار را نکن. من می توانم تا غروب به اندازه ی کافی درو کنم.
    قدرت لبخندی زد و گفت: دوست ندار سرکارگر دوباره با تو بداخلاقی کند. چون ایندفعه از کوره در می روم.
    لیدا آرام گفت: ای کاش در مورد مونس هم اینقدر مهربان بودید.
    قدرت با ناراحتی به لیدا نگاه کرد و گفت: او دختر خوبی است ولی... و بعد سکوت کرد.
    لیدا ناراحت شد ولی چیزی نگفت. موقع ناهار قدرت کنار لیدا نشست. یکدفعه لیدا یاد حرفهای مونس افتاد. با ناراحتی بلند شد و رفت گوشه ای زیر درخت نشست. قدرت لبخندی زد و به کنارش آمد.لیدا تا خواست بلند شود،قدرت گفت: بیخود اینقدر زحمت نکش می خواهم با تو حرف بزنم.
    لیدا با دلخوری به او نگاه کرد. قدرت گفت:نکنه به خاطر مونس ناراحت هستی؟
    لیدا با ناراحتی گفت: آره چون تو نسبت به او خیلی بیرحم هستی.
    قدرت گفت: من عشق مونس به خودم را ستایش می کنم ولی نمی توانم او را برای زندگی خودم انتخاب کنم. من بی رحم نیستم قلبا او را نمی خواهم.
    لیدا با خشم ولی آرام گفت: آخه برای چه؟! او قلبی پاک و معصوم دارد. تو فقط به ظاهر نگاه می کنی.
    قدرت با ناراحتی گفت: درسته که نباید به ظاهر آدمها نگاه کرد ولی صورت برای هر جوانی شرط اول است. لااقل طوری باشد که بشود تحمل کرد. من جوانم و عاشق زیبایی و عشق پاک هستم. درسته که من مهربانی و محبت می خواهم ولی زیبایی را پرستش می کنم.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: ولی خودت هم زیاد قشنگ نیستی.
    قدرت لبخندی زد و گفت: اگه قشنگ نبودم پس چرا دوست عزیزت اینطور خاطرخواه من شده؟!
    لیدا با تمسخر گفت: به خاطر اینکه او بی سلیقه است.
    قدرت به خنده افتاد.
    لیدا نگاه دقیقی به او انداخت. جوان زیبایی بود . صورت کشیده و سبزه اش در آفتاب برنزه شده بود. چشمان درشت میشی رنگش زیبایی زیادی به آن صورت داده بود و بینی و لب متناسبی داشت. قد بلند و هیکل رشیدش در بین آن همه مرد کشاورز تک بود. موهای سیاهش که روی پیشانی ریخته بود دل هر دختر جوانی را به لزره درمی آورد. وقتی قدرت دید که لیدا به او دقیق نگاه می کند لبخندی زد و گفت: ببینم پسند کردی؟!
    لیدا خجالت کشید. اخمی کرد و گفت: چقدر تو خودخواه هستی و بعد قبل از اینکه سوت کار زده شود به طرف شالی زار رفت و شروع به کار کرد.
    قدرت هم به طرف او آمد و شروع به کار کرد. وقتی قدرت لیدا را ساکت دید گفت: اصلا بهت نمی خوره که یک روستایی باشی. تمام حرکاتت مانند یک دختر شهری می مونه. درست مانند آنها ناز می کنی.
    لیدا سکوت کرده بود. قدرت لبخندی زد و گفت: وقتی اخم می کنی چقدر خوشگل تر می شوی!
    لیدا چشم غره ای به او رفت . قدرت خنده اش را مهار کرد ادامه داد: مونس مانند تو اینقدر ناز نمی کنه.
    لیدا که حرصش درآمده بود با عصبانیت گفت: دست از سرم بردار. اصلا حوصله تو رو ندارم.
    قدرت به خاطر اینکه سر به سر لیدا بگذارد با صدای بلند گفت: ای وای موش! اونجا موش است.
    لیدا جیغی کشید و به طرف قدرت رفت و خودش را پشت او پنهان کرد و با وحشت به زمین چشم دوخت. قدرت دیگه نتوانست خودداری کند و با صدای بلند به خنده افتاد. لیدا متوجه شد که او سر به سرش گذاشته است. با عصبانیت او را به عقب هل داد و با خشم گفت: اصلا از این کار تو خوشم نیامد.
    قدرت همینطور می خندید. لیدا با فریاد گفت: اگه ایندفعه اذیتم کنی به سرکارگر می گم تا من و تو را از هم جدا کند.
    قدرت با اجبار خنده اش را مهار کرد و گفت: ببخشید دیگه این کار را نمی کنم.
    لیدا با خشم به طرف دیگه ای رفت و با حالت عصبی شروع به کار کرد و با عصبانیت دستمالی که قدرت به دستش پیچیده بود را باز کرد و به طرف او پرت کرد.
    قدرت لبخندی زد و دستمال را برداشت. لیدا با بغضی که روی گلویش نشسته بود برنجها را دسته می کرد و بعد آنها را درو می کرد. اینقدر عصبانی بود که متوجه نشد از دستش خون می آید.
    قدرت وقتی دسته های برنج را روی دسته های برنج لیدا می گذاشت متوجه شد که ساقه های برنج کمی خونی است. با ناراحتی به دست لیدا نگاه کرد و بعد به طرف او رفت. بازوی لیدا را گرفت و به طرف خودش برگرداند و با ناراحتی گفت: لیدا تو چقدر زودرنج هستی؟! یک لحظه به دستت نگاه کن. ببین چکار کردی!
    لیدا با بغض گفت: ولم کن. و خواست که از دست او بیرون بیاید.
    قدرت محکم بازوی او را گرفت و دستمال را دور دست او پیچید. آرام گفت: لیدا من از تو معذرت می خواهم . به خدا منظوری نداشتم.
    لیدا به گریه افتاد. قدرت با ناراحتی گفت: لیدا بس کن . منکه ازت معذرت خواستم . و بعد با دست اشکهای لیدا را پاک کرد.
    سرکارگر به آنها نزدیک شد . لیدا دستش را از دست قدرت بیرون آورد و سریع اشکهایش را پاک کرد و شروع به کار کرد.
    سرکارگر گفت: ببنیم اینجا چه خبره؟! و رو کرد به لیدا و گفت: مگه کسی شما را ناراحت کرده است که گریه می کنید؟
    لیدا ایستاد. نگاهی به قدرت انداخت و بعد رو کرد و به سرکارگر و گفت: نخیر، گریه نمی کنم. توی چشمانم خاک رفته است.
    قدرت لبخندی به لیدا زد . سرکارگر با اخم گفت: زودتر کارتان را انجام دهید. اینجا پول مفت به کسی داده نمی شه و با عصبانیت از کنار لیدا رد شد.
    قدرت با ناراحتی گفت: من خودم را نمی بخشم به خاطر اینکه امروز اشک تو رو درآوردم.
    لیدا با بغض گفت: گریه من به خاطر مونس است. او تو رو واقعا دوست دارد. ولی تو اصلا توجهی به او نداری.
    قدرت با اخم گفت: این حرف را نزن. ببینم تو دوست داری که مردی زشت و چاق و کچل مثل سرکارگرمان به خواستگاریت بیاید؟
    لیدا از این حرف لبخندی زد و گفت: نمی دانم شاید هم زنش شوم.
    قدرت موذیانه گفت: خوب تو که میگی من زشت هستم، پس اگه از تو خواستگاری کنم حتما زن من می شوی.
    لیدا جا خورد و با اخم گفت: قدرت بس کن . من اصلا دوست ندارم زنت شوم. این پنبه رو از گوشت دربیاور.
    قدرت گفت: خوب، حالا از من چه انتظاری داری که با مونس ازدواج کنم؟! منکه عیبی ندارم تو راضی نیستی که زنم شوی تا برسه به مونس که...
    لیدا حرف او را قطع کرد و گفت: دیگه بسه نمی خواهم چیزی بشنوم.و دوباره شروع به کار کرد.
    قدرت آرام گفت: من در مورد خواستگاری جدی گفتم. می خواهم ازت خواستگاری کنم.
    لیدا با اخم گفت: ولی جوابم منفی است.
    در همان لحظه سرکارگر لیدا را صدا کرد. لیدا با نگرانی به قدرت نگاه کرد و با دلهره به اتاقکی چوبی که سرکارگر آنجا استراحت می کرد رفت. وقتی لیدا وارد اتاقک شد، سرکارگر که پسر ارباب ده بالا بود نگاهی به سرتاپای لیدا انداخت. لبخندی زشت زد و دندانهای سیاه او که یک خط درمیان بود نمایان شد و رعشه ای بر اندام او انداخت. سرش را پائین انداخت تا صورت او را نبیند.
    سرکارگر گفت: شنیده ام شما به پول احتیاج دارید.
    لیدا جواب داد: بله برای معالجه ی پدربزرگم می خواهیم.
    مرد لبخندی زشت زد و گفت: می خواهم پیشنهادی به تو بکنم . من حوصله مقدمه چینی ندارم. می خواهم سر اصل مطلب بروم.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  14. #30
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت بیست و نهم:


    لیدا با دلهره گفت: بفرمایید من به گوش هستم.
    مرد لبخندی زد و گفت: من حاضرم پول عمل و بیمارستان را بدهم ولی یک شرط دارد.
    لیدا سکوت کرده بود. قلبش مثل گنجشک می تپید.
    سرکارگر ادامه داد: حتما می دانی که من پسر ارباب هستم و بعد از پدرم تمام این شالیزار و مزارع به من می رسد. یک سال است که زنم سر زایمان از دست رفته است و پنج بچه دارم. از وقتی شما را دیده ام احساس کردم می تونید زن مناسبی برایم باشید می خواهم از شما خواستگاری کنم.
    لیدا جا خورد با خودش گفت: وای خدای من یعنی من زن این دراکولا شوم. اونهم با پنج تا بچه! لحظه ای خشمگین شد .ولی خودداری کرد و در حالی که تنفر تمام وجودش را گرفته بود آرام گفت: اگه اجازه بدهید دو هفته مهلت می خواهم.
    مرد با خوشحالی لبخند زد و گفت: به نظرتان دو هفته زیاد نیست.
    لیدا سرش را پائین انداخت و گفت: آخه مشکل من شما نیستید. فقط بچه ها برایم...
    مرد حرف لیدا را قطع کرد و گفت: حاضرم بچه ها را پیش مادربزرگشان در لاهیجان بفرستم. اینطور قول می دهم که شما مشکلی نداشته باشید.
    لیدا گفت:ولی با این حال دو هفته مهلت می خواهم.
    مرد لبخندی زد و گفت: باشه، فکرهایت را بکن و به فکر پدربزرگتان هم باشید . و از این طریق خواست لیدا بیشتر به او فکر کند.
    لیدا از اتاقک چوبی بیرون آمد . صورتش از خشم سرخ شده بود به طرف قدرت رفت. او نگران بود پرسید: سرکارگر با تو چکار داشت؟
    لیدا با عصبانیت گفت: مردتیکه ی احمق از من خواستگاری کرد. آخه پسر تو چه سق سیاهی داری! بی شرف فکر نکرد که من هم سن دخترش هستم. چطور به خودش جرات داد که از من خواستگاری کند؟!
    قدرت لبخندی زد و گفت: باید بین من و او یکی را انتخاب کنی. ببینم حاضری زن عزیز من شوی؟
    لیدا با اخم گفت: زن هیچ کدامتان نمی شوم. مگه از روی جنازه ام رد شوید. من به خاطر مونس دو هفته مهلت خواستم . چون تا چند روز دیگه باید توی این خراب شده کار کنم. جمعه دیگه کارم تمام می شود.
    قدرت گفت: امیدوارم پول بیمارستان را بتوانید فراهم کنید . چون بعد مجبوری یا با من و یا با سرکارگر ازدواج کنی. و با خنده از لیدا دور شد.
    غروب لیدا خسته به خانه برگشت. آنقدر خسته بود که بدون شام خوردن خوابش برد. صبح بی رمق صبحانه اش را خورد و به بیمارستان رفت.
    مونس وقتی لیدا را رنگ پریده دید ناراحت شد و گفت: دیگه نمی گذارم به شالی زار بروی. تو داری خودت را از بین می بری.
    لیدا به اجبار لبخندی زد و گفت: نه خسته نیستم . دیروز مسئله ای برایم پیش اومده که کمی منو ناراحت کرده است و بعد موضوع خواستگاری سرکارگر را تعریف کرد . ولی از قدرت چیزی نگفت.
    مونس با خشم گفت: این مردتیکه یک گرگ کثیف است.
    لیدا لبخندی زد و گفت: تو رو خدا وقتی به شالی زار رفتی چیزی نگو. خودم می دانم چطور با کنار بیایم. خودت را ناراحت نکن فقط چند روز دیگه همه چیز تمام می شود و دیگه به اون شالی زار لعنتی نمی روم.
    مونس گونه ی لیدا را بوسید و به گریه افتاد.
    لیدا اخمی کرد و گفت: چرا گریه می کنی؟؟ حالا که چیزی نشده است.
    مونس با گریه از اتاق خارج شد. شب شده بود و لیدا از آن همه کار زیاد خسته بود و آنشب خیلی زود خوابش برد. صبح وقتی پرستار به اتاق آمد با دیدن لیدا گفت: وای دختر تو چرا روز به روز لاغرتر می شوی؟! از هفته ی قبل تاحالا خیلی لاغر شده ای!
    لیدا به شوخی گفت: این زمونه دخترهای لاغر بیشتر خاطرخواه دارند.
    پرستار خنده ای سر داد و گفت: ولی فکر کنم دکتر حق دوست همان هیکل را بیشتر دوست دارد. آخه خیلی لاغر شده ای . اگه شما را ببینه فکر نکنم شما را بشناسه.
    لیدا به سردی او را نگاه کرد ولی چیزی نگفت. پرستار لبخندی زد. دستی به موهای بلند و سیاه او کشید و گفت: باید از خدا بخواهی که دکتر تو رو خواستگاری کنه. الان تمام پرستارهای مجرد آرزو دارند که دکتر فقط به آنها یک نگاه مهربان بیاندازد چون دکتر خیلی مرد جدی و با جذبه ای است و روی خوش به هیچکس نشان نمی دهد.نمی دانم تو چکار کرده ای که اینطور شیفته ات شده است.
    لیدا خواست با عصبانیت جواب او را بدهد که مونس وارد اتاق شد و گفت: سلام، حال پدر چطوره؟
    لیدا با دیدن او لبخندی زد و گفت: سلام، حال پدربزرگ از دیروز هم بهتره. ببینم چه خبره؟
    پرستار لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
    مونس با خوشحالی گفت: سرکارگر حقوق ما را زودتر داده است. حتی اضافه کار را هم داده.
    لیدا اخمی کرد و گفت: مردتیکه گرگ نما داره خود شیرینی می کنه.
    مونس گفت: عزیزم خوشگلی و هزار تا دردسر.
    لیدا آهی کشید و گفت: من دیگه باید به شالی زار بروم. تو هم مواظب پدربزرگ باش. و از اتاق خارج شد.
    قدرت وقتی چشمش به لیدا افتاد لبخندی مهربان زد و گفت: سلام.
    لیدا به سردی جوابش را داد . قدرت گفت: روزهایی که در کنارم نیستی خیلی احساس تنهایی می کنم و دستم به کار نمی رود.
    لیدا که دیگه خسته بود و دوست نداشت در آنجا کار کند توجهی به او نکرد و کار را شروع کرد.
    قدرت با نگرانی گفت: مشکلی پیش اومده؟
    لیدا با ناراحتی گفت: نه چیزی نیست. فقط حوصله حرف زدن ندارم. آخه شبها در بیمارستان اصلا خوابم نمی گیره . به خاطر همین خسته هستم.
    قدرت گفت: تو نباید به خودت اینقدر فشار بیاوری. از روز اولی که تو را دیده ام خیلی لاغر و رنگ پریده شده ای.
    لیدا سکوت کرد و هر دو تا ظهر کار می کردند.
    موقع ناهار قدرت کنار لیدا نشست. لیدا با غذایش بازی می کرد.سر درد گرفته بود. قدرت با نگرانی پرسید: انگار حالت زیاد خوب نیست.
    لیدا غذایش را کنار گذاشت و با بی حالی گفت: سرم درد می کنه.
    قدرت با اخم گفت: آخه توی این آفتاب داغ بدون روسری یا کلاه کار می کنی، خوب معلومه که سردرد می گیری. و بعد کلاهش را روی سر لیدا گذاشت و ادامه داد: از این به بعد باید کلاه سرت بگذاری.
    لیدا خواست مخالفت کند ولی قدرت را عصبانی دید. سکوت کرد . سوت کار زده شد. قدرت آرام بلند شد و دستش را به طرف لیدا دراز کرد و گفت: بلند شو برویم.
    لیدا لبخندی به او زد و دستش را در دست او نهاد و آرام فشرد.قدرت تا بناگوش سرخ شده بود. با هم به طرف شالی زار رفتند. لیدا در حالی که دست در دست قدرت داشت با خود گفت: من باید قدرت را متوجه اشتباهش بکنم. او نباید فقط به ظاهر نگاه کن. او باید شکست عشق را تجربه بکند تا قدر مونس را بداند . باید او فکر کند که من هم دوستش دارم و بعد ضربه خودم را به او بزنم تا با مونس بیچاره اینطور با بی رحمی رفتار نکند. مونس عاشق اوست ولی او در برابر مونس بی رحم است و با همین انگیزه تصمیم گرفت که قدرت را به اشتباه خودش متوجه کند.
    لیدا در حالی که کلاه حصیری قدرت روی سرش بود شروع به کار کرد . بین کار لیدا گفت: شنیده ام سفالگر هستی.
    قدرت جواب داد: آره مغزه کوچک سفالگری در بازار دارم
    لیدا ادامه داد: خیلی از سفالگری خوشم می آید. پس تو یک هنرمند هستی.
    قدرت گفت: جدی از سفالگری خوشت می آید؟
    لیدا جواب داد: آره خیلی این هنر را دوست دارم وقتی در ایتالیا بودم با پدرم یک بار به کارگاه سفالگری رفتم. کار جالبی است.
    قدرت با تعجب گفت: ایتالیا؟!! و بعد باناباوری ایستاد. بازوی لیدا را گرفت و به طرف خودش کشید و گفت: تو در خارج زندگی کرده ای؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: مگه عیبی داره که اینطور حیرت کرده ای؟
    قدرت با خشم گفت: مونس عجب دختر خودخواهی است. من حدس زده بودم که تو یک روستایی نیستی. چون هیچ دختر روستایی از موش یا مار نمی ترسه. ولی تو حتی از اسمش وحشت داشتی.
    لیدا سکوت کرد. قدرت گفت: چطور شد سر از اینجا در آوردی؟
    لیدا گفت: در حال کار کردن همه چیز را برایت تعریف می کنم. اینطور خوب نیست صدای سرکارگر در می آید و بعد هر دو در حالی که آرام درو می کردند لیدا موضوع را تعریف کرد.
    قدرت با ناراحتی گفت: وقتی داشتم دستت را با پارچه می بستم با خودم گفتم که این دست ظریف و لطیف معلومه که اصلا کار نکرده است و این برایم معما شده بود.
    لیدا به شوخی اخمی کرد و گفت: یعنی بنده تنبل تشریف دارم. نه؟
    قدرت لبخندی زد و گفت: توی همین مایه ها هستی. و هر دو زدند زیر خنده.
    سرکارگر به طرف آنها آمد . لیدا با دیدن او سعی کرد آرام باشد. مشغول کار شد. سرکارگر رو به روی لیدا ایستاد و در حالی که هیکل گنده و چاقش را صاف نگه داشته بود گفت: شما اگه خسته شده اید می تونید به اتاقک تشریف ببرید و استراحت کنید.
    لیدا به اجبار لبخندی زد و گفت:ممنون ولی من باید کارم را تمام کنم . و بعد با حرص شروع به کار کرد.
    سرکارگر لبخندی زد و گفت: شما دختر زرنگی هستید زود کار را یاد گرفتید.
    لیدا سکوت کرده بود و بعد از لحظه ای سرکارگر از کنار آنها دور شد. قدرت با عصبانیت گفت: مردتیکه ی بی شرف!
    لیدا لبخندی زد و گفت: چیه؟ چرا ناراحت هستی؟ و بعد به خاطر اینکه او را اذیت کند گفت: اتفاقا مرد خوبی است. مگه ندیدی به من پیشنهاد داد که در اتاقش استراحت کنم.
    قدرت با اخم گفت: این مرد یک شیطان است. به خدا اگه به خاطر تو نبود یک لحظه اینجا نمی ماندم. تو دختر زیبایی هستی و خیلی زود در دل جا باز می کنی.
    لیدا با پوزخند گفت: اولین نفری نیستی که این حرف را می زنی.
    قدرت آهی کشید و گفت: می دانم خاطرخواه زیاد داری.
    لیدا به صورت غمگین او نگاه کرد وگفت: ولی فکر نکنم اینطور باشد چون تا به حال خواستگاری جز اون لاشخور نداشته ام.
    قدرت لبخند سردی زد و گفت: منکه زودتر از همه از تو خواستگاری کرده ام و حاضرم جانم را به پایت فدا کنم.
    لیدا با تمسخر گفت: اصلا حرفش را نزن چون هیچ علاقه ای بهت ندارم.
    قدرت از این حرف ناراحت شد و سکوت کرد. لیدا دلش سوخت لبخندی زد و گفت: ناراحت شدی؟
    قدرت جوابش را نداد و داشت درو می کرد. غم تو چهره اش موج می زد. لدیا کنارش ایستاد. دسته ای برنج را گرفت و شروع به درو کرد و گفت: شوخی کردم ناراحت نشو. تو مرد خوب و مهربانی هستی.
    قدرت باز سکوت کرده بود. لیدا از اینکه او را ناراحت کرده بود وجدانش ناراحت شد و گفت: معذرت می خواهم. فقط خواستم شوخی کرده باشم.
    ولی او همچنان سکوت کرده بود و کار می کرد. لیدا با ناراحتی بازوی قدرت را گرفت و به طرف خودش کشید. قدرت نگاهی در چشمان لیدا انداخت. لیدا با ناراحتی گفت: قدرت تو گریه می کنی؟!
    قدرت دست لیدا را به عقب زد و از شالی زار بیرون رفت. لیدا دلش طاقت نیاورد و به دنبال او رفت. قدرت را کنار رودخانه دید که به تنه ی درخت تکیه داده است. آرام به طرفش رفت. کنارش ایستاد و گفت: پسر تو چقدر دل نازک هستی. اگر می دانستم ناراحت می شوی هرگز به زبان نمی آوردم . ای بابا با تو شوخی کردم.
    قدرت رو به روی لیدا ایستاد و گفت: لیدا دوستت دارم خودت خوب می دانی که چقدر خاطر تو را می خواهم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: حالا خوبه که بیشتر از نه روز نیست اینجا آمده ام که تو اینطور شده ای.
    قدرت آهی کشید و گفت: دفعه اول که به اینجا آمدی مهرت را در دلم حس کردم. این صورت زیبا خیلی سریع به دل می نشیند.
    لیدا گفت: بیا برویم سرکار. الان همه متوجه غیبت ما می شوند و با هم به شالی زار برگشتند.
    سرکارگر سر زمین نبود. قدرت نفسی کشید و گفت: خوب شد که او اینجا نبود وگرنه نمی دانستم چه جوابی تحویل آن گرگ بدهم.
    لیدا گفت: فردا نوبت مونس است و من از دست تو و آن مرد شکم گنده راحت می شوم.
    قدرت لبخندی زد و گفت: منکه به تو کاری ندارم. تو هست که با آن نیش زبان اذیتم می کنی. و ادامه داد: راستی لیدا من دارم از صورتت مجسمه ای درست می کنم که نیمی از آن تمام شده است. نسبتا توانسته ام مانند صورتت دربیاورم.
    لیدا با حیرت گفت: وای جدی می گویی! چقدر دوست دارم آن را ببینم.
    قدرت گفت: تا دو سه روز دیگه تمامش می کنم.
    لیدا با خواهش گفت: تو رو خدا هر وقت تمام شد آن را برایم بیاور تا ببینم.
    قدرت لبخندی زد و گفت: باشه می آورم.
    غروب لیدا به خانه برگشت . مادربزرگ خیلی به لیدا می رسید. وقتی لیدا حمام کرد مادربزرگ سفره را انداخت. نیمه های غذا بود که مادربزرگ گفت: امروز دکتر حق دوست به بیمارستان تلفن زد و به مونس گفت که تا سه روز دیگه به شمال می آید.
    لیدا با خوشحالی گفت: خدارا شکر پس پدربزرگ شنبه عمل می شود.
    مادربزرگ با نگرانی گفت: خدا باید به او رحم کند. انشالله که حالش خوب شود.
    لیدا گفت: نگران نباشید. شنیده ام دکتر حق دوست دکتر خیلی خوبی است. انشالله که پدربزرگ خوب می شود.
    فردا صبح لیدا به بیمارستان رفت. مونس با دیدن لیدا به طرف او امد و با خوشحالی گفت: لیدا دکتر جمعه به اینجا می آید. پدر را شنبه یا یکشنبه عمل می کند.
    لیدا گفت:آره ، مادربزرگ گفت. خیلی خوشحال شدم.
    مونس با نگرانی گفت: ولی هنوز نتوانسته ایم پول عمل را تهیه کنیم. فقط نیمی از آن تهیه شده است.
    لیدا به شوخی گفت: اشکالی نداره، وقتی با سرکارگر ازدواج کردم اون...
    مونس با فریاد حرف لیدا را قطع کرد و گفت:بیخود حرف نزن. تو جرات نداری با او ازدواج کنی.
    لیدا به خنده افتاد. مونس به شوخی گوش لیدا را کشید وگفت: دختره ی لوس و بیمزه! از ترس مردم.
    لیدا گفت: من شنبه به تهران تلفن می زنم و از آقا کیوان درخواست پول می کنم.
    مونس گفت: نه کمی صبر کن ببنیم چطور می توانم بقیه را جور کنم و بعد با مِن مِن گفت: لیدا... و سکوت کرد.
    لیدا با نگرانی پرسید: چی شده حرف بزن.
    مونس گفت: من این چند روزه نمی توانم به شالی زار بیایم. باید داروی های پدر را تهیه کنم تا او برای عمل آماده باشد.
    لیدا به اجبار لبخندی زد و گفت: اینکه خجالت نداره. باشه. از توی بیمارستان خوابیدن برایم خیلی بهتر است.
    مونس گونه ی او را بوسید و گفت: لیدا من نمی دونم چطور خوبیهای تو را جبران کنم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: لازم به جبران نیست.لطفا به پدربزرگم خوب برس و بعد به شالی زار رفت.
    قدرت وقتی لیدا را دید با خوشحالی گفت: چی شده که امروز تو آمدی؟
    لیدا به شوخی گفت: آخه دلم برایت تنگ شده بود. به جای مونس آمدم ولی مونس برات خیلی سلام رسوند.
    قدرت با دلخوری به لیدا نگاه کرد. لیدا لبخندی زد و گفت: بیخود برام قیافه نگیر. تو باید با مونس حتما ازدواج کنی. و بعد شروع به کار کرد.
    سرکارگر که از دیدن لیدا خوشحال شده بود به طرفش آمد و گفت: انگار مونس خیلی شما را اذیت می کنه.
    لیدا به اجبار لبخندی زد و سکوت کرد. سرکارگر گفت: بهتره شما کمی استراحت کنید دوست ندارم صورت زیبایتان توی آفتاب خراب شود.
    لیدا با حرص لبخندی زد و گفت: ممنونم که به فکر من هستید. ولی کار کنم راحت تر هستم.
    سرکارگر نگاهی به او کرد و لبخندی زد و رفت. قدرت با خشم غرید: مردتیکه ی بی شرف!
    لیدا به خنده افتاد و گفت: ای حسود! نکنه حسودیت می شه که او اینهمه به فکر صورتم است.
    قدرت با ناراحتی گفت: لیدا تو واقعا دوستم داری؟
    لیدا جاخورد. نمی دانست چه بگوید. به ظاهر لبخندی زد و گفت: تو مرد خوبی هستی، از تو خوشم می آید.
    قدرت با اخم گفت: این با دوست داشتم فرق می کنه.
    لیدا در حالی که برنجها را دسته می کرد گفت: مونس تو را از هر کس دیگه ای بیشتر دوست داره.
    قدرت با حالت نیمه فریاد گفت: لیدا بسه! من اصلا از مونس خوشم نمی آید.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 3 از 11 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/