صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23

موضوع: قلب های بی اراده | سیمین شیردل

  1. #1
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    قلب های بی اراده | سیمین شیردل

    مشخصات کتاب:
    قلب های بی اراده
    سیمین شیردل
    انتشارات: سیمرو
    سال نشر: نشر اول 1379

    منبع : نودوهشتیا


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #2
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    پشت جلد:
    ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
    معشوق همین جاست بیایید بیایید

    اولین کتاب برای اولین کسی که چشم بر او گشودم؛
    مادرم همه ی هستی من
    بخش اول
    نازنین
    با وجود گرمای اولین ماه پاییز، نازنین در زیر سایه تنها درخت بزرگ حیاط نشسته و بر روی زانوانش کتابی گشوده بود. موهای مواج و سیاهی در اطرافش خودنمایی می کرد. اگر کسی از روی بام به حیاط می نگریست تصور می کرد روی سر آن دختر چادری به سیاهی شب کشیده شده است. نازنین از کتاب چشم برگرفت و به مورچه های زیر درخت نگاه کرد که در ردیف منظم بدون اینکه توجهی به حضور او داشته باشند حرکت می کنند. دوباره به کتاب غزلیات شمس که متعلق به پرش بود نگریست و بارها و بارها این بیت را خواند و بدون آنکه به درستی معنی آن را بداند شیفته آن شد:
    ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
    معشوق همین جاست بیایید بیایید
    حالت عرفانی خاصی در این بیت می دید که ناگهان صدای مادر او را از عوالم خود بیرون آورد. به پا خاست و لباسهای خود را تکان داد و با حالتی بسیار کسالت بار پرسید:
    ـ مادر چه کارم دارید؟
    مادر پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    ـ وا. اینم شد جواب؟ حتما کار دارم که صدات کردم. برو وسایل ناهار را حاضر کن الان پدرت سر می رسه.
    نازنین با اکراه به طرف آشپزخانه رفت. آن روز از آن روزهایی بود که دوست داشت ساعتها تنها باشد ولی با ورود پدر و آمدن نسرین و نسترن که مدام با یکدیگر بحث و گفتگو می کردند آرامش خانه به هم می ریخت.
    پدر نیز با مادر شروع به درد و دل می کرد. اغلب صحبت های او از کار و فامیل بود و فقط نازنین بود که در این میانه بلاتکلیف بود. نه حرف های پدر و مادر برایش جذابیتی داشت نه کارهای نسترن و نسرین برایش جالب بود.
    نازنین در خانه ی رو به آفتاب و پشت به شب چشم گشوده بود. پدر و مادری ساده و مهربان داشت و از تمامی آن خانه ی کوچک چیزی جز مهربانی ساطع نبود. نازنین اولین فرزند آن خانواده بود و در واقع گل سرسبد آنان نیز به حساب می آمد. زیبایی و لطف و کمال او از چشم کسی پوشیده نبود. زیبایی و جوانی و سادگی در او پیچیدگی خاصی به وجود آورده بود. شاید اگر شهرزاد قصه گو او را می دید غبطه می خورد.
    انگار از درون کتاب های مقدس پا به دنیا نهاده بود. پدر و مادر او را عاشقانه می پرستیدند و مادر عکس جوانی خود را در چهره ی او می یافت و آهی از ته دل می کشید.
    مادر نازنین زن زیبایی بود و پدر قدر این زیبایی که با وجاهت و متانت در هم آمیخته بود را می دانست. مادر احساس پیری می کرد اما پیر نبود و هنوز ردپای جوانی در صورتش نمایان بود. پدر با وجود 15 سال اختلاف سن همیشه به مادر به دیده ی کودکی می نگریست که هرگز بزرگ نمی شود. مواظب او بود که مبادا صدمه ببیند و چنان با او رفتار می کرد که موجب حسادت زنان فامیل و همسایگان می شد. آن روز نازنین از تنهایی و بی کاری خود عذای می کشید. او امسال دیپلم خود را گرفته بود. پدر علاقه ای به ادامه ی تحصیل نازنین نداشت و فکر می کرد همین مقدار برای او کفایت می کند. نازنین نیز اصرارری برای ادامه ی تحصیل نداشت. اما آن روز احساس می کرد باید دنبال چیزی باشد و هدفی را دنبال کند. می خواست در اولین فرصت با پدر و مادرش صحبت کند شاید آنها یتوانند به او کمک کنند. بعد از صرف ناهار بود که پدر گفت:
    ـ شب خانواده ی عمو نصرت اینجا می آیند.
    مادر گفت:
    ـ زودتر می گفتی.
    پدر: مگه چه می خواهی بکنی؟ آنها که غریبه نیستند.
    مادر: خوب حداقل هول هولکی کارامو نمی کردم.
    مادر این را گفت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. نازنین به دنبال مادر رفت.
    در آشپزخانه مادر گفت:
    ـ نازنین حیاط رو یه آب بزن.
    نازنین: باشه مادر ولی الان زوده بذارید یه ساعت دیگه.
    نازنین تنگ غروب حیاط را شست و به باغچه و شمعدانی ها با مهربانی آب داد گویی کودکان بی سرپرستی را سیراب می کند. آنها را می بویید و گاه می بوسید. پدر به سمت نازنین آمد و گفت:
    ـ تو در این باغچه چی می بینی؟
    نازنین: زندگی رو. اون ها برای من مثل کتابی هستند که مدام حرف می زنن و از خوبی های زندگی می گن. به نظر شما مسخره می یاد؟
    پدر: نه اما حرفهای تو گاهی برام عجیبه.
    سپس دستانش را در پشت سرش قفل کرد و به قدم زدن مشغول شد.
    وقتی خانواده ی عمونصرت آمدند، پدر سراغ فرهاد پسر بزرگ عمونصرت را گرفت. عمونصرت گفت:
    ـ الان دیگه پیداش می شه.
    نازنین با مرضیه که یک سالی از او کوچکتر بود به صحبت مشغول شد و مادر با زن عمو به بهانه ی غذا درست کردن به غیبت مشغول شدند. وقتی فرهاد آمد، مادر سفره را به نازنین داد تا آماده کند. وقتی نازنین می خواست سفره را باز کند فرهاد به طرف او آمد و آن سر سفره را گرفت. نازنین تشکر کرد و به چهره ی فرهاد نگریست. برق خاصی در چشمان او می دید. فرهاد پسر مودب و سر به راهی بود و نازنین همیشه با دیده ی احترام به او می نگریست، اما آن شب طور دیگری به نظر می رسید. بعد از صرف شام عمونصرت نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ با بی کاری چطوری عموجون، خسته نشدی؟
    نازنین: چرا دیگه حوصله ام سر رفته. می خواهم تصمیم به کاری بگیرم.
    عمونصرت خندید و گفت:
    ـ به زودی از تنهایی در می آیی.
    وقتی جمله ی عمونصرت تمام شد، نازنین با نگاهی به پدر و زن عمو و فرهاد متوجه لبخند معنی دار آنان شد. برخاست تا به اتاق خود برود. مرضیه هم به دنبال نازنین خارج شد. نازنین در گوشه ی تخت خود کز کرده بود و به فکر فرو رفته بود. مرضیه سکوت را شکست و گفت:
    ـ چی شده نازنین، چرا ساکتی؟
    نازنین: منظور عمو چی بود، تو می دونی؟
    مرضیه: فکر کنم برات نقشه کشیدن. چند وقتی میشه که پدر و مادرم راجع به تو با فرهاد حرف می زنن، البته فرهاد به تو علاقه داره و نزده داره می رقصه، ولی تو چی؟ نازنین تو از فرهاد خوشت میاد؟
    نازنین دست به زیر چانه برد و به دوردست ها خیره شد. به نقطه ای که در تیررس هیچ کس نبود. بعد از چند دقیقه گفت:
    ـموضوع علاقه نیست، من دنبال چیزی می گردم و می خواهم پیداش کنمو تا پیداش نکنم تصمیمی نمی گیرم.
    مرضیه: چی گم کردی؟
    نازنین: خودمم نمی دونم اما پیداش می کنم. احساس پوچ بودن تو وجودمه. من نمی تونم با ازدواج اشباع بشم. من تازه می خواهم به دنیا نگاه کنم. شاید تو که همسن و سال منبی بهتر بفهمی که چی می خواهم بگم.
    مرضیه: من نمی دونم چی می خواهی بگی و چی رو به خودت ثابت کنی؟ فقط دلم برای برای فرهاد می سوزه چون می دونم تو رو خیلی دوست داره.
    نازنین به کنار پنجره رفت و به فرهاد که روی تخت حیاط نشسته بود نگاه کرد. فرهاد سرش را بلند کرد و به پنجره اتاق نازنین نگریست و مانند اینکه گمشده ای را یافته به نازنین خیره شد...
    **********
    ـ پدر تا کی باید توی خونه باشم؟
    پدر: خوب برو خیاطی یاد بگیر.
    نازنین: تا اسم بی کاری می یاد شما پدرا یاد خیاطی می افتین. می دونید که من حتی بلد نیستم سوزن دستم بگیرم، یعنی استعداد ندارم.
    پدر: خوب خانه داری یاد بگیر.
    نازنین: اونم به قدر کافی بلدم.
    پدر: خوذت بگو چه کاری دوست داری؟
    نازنین: اگه شما عصبانی نمی شوید می گم.
    بعد از مکثی کوتاه گفت:
    ـ می خوام سرکار بروم.
    پدر خندید و گفت:
    ـ چه کاری؟
    نازنین: هرکاری شما پیدا کنید.
    پدر: آخه دخترم تو رو سر چه کاری بذارم که دلم قرص باشه؟ تو خبر از بیرون نداری.
    نازنین: به خاطر همین می خواهم کار کنم و کمی تو اجتماع باشم، با آدمهای جور واجور آشنا بشم. آخه دنیا که همین یه خونه ی کوچک نیست.
    پدر: تو درست می گی اما بلند پروازیم حدی داره. مگه من و مادرت بد زندگی کردیم؟ تو هم دختر مایی.
    نازنین: پدر، من شما رو دوست دارم. زیادیم قبولتون دارم ولی فکر نمی کنید که راه زندگیمو خودم باید پیدا کنم؟
    پدر: تو با این افکارت منو سردرگم می کنی. حدس می زدم که خودت در جریانی یا مادرت بهت گفته.
    نازنین: چی رو پدر؟
    پدر در چشمان نازنین که مصمم بود نگریست و گفت:
    ـ راجع به فرهاد. عموت منتظر جواب ماست.
    نازنین برخاست و گفت:
    ـ پدر از شما توقع نداشتم که ببرید و بدوزید. من به تنها مسئله ای که فکر نمی کنم ازدواجه اونم با فرهاد.
    و با بغضی که در گلو داشت اتاق را ترک کرد و پدر را اندیشناک بر جای نهاد...
    وقتی مادر نازنین را یافت او را با دیدگانی اشکبار در گوشه ی اتاق دید. او را در آغوش کشید و گفت:
    ـ چه خبر شده؟ یک دقیقه تو اتاق نبودم چه اتفاقی افتاد؟ پدرت که مثل برج زهرمار نشسته تو هم اینجوری.
    نازنین گفت:
    ـ شما هم مقصرید. چرا به من نگفتید که در مورد من تصمیم می گیرید بدون اینکه من را در جریان بگذارید؟
    مادر: اگر در مورد فرهاد می گی راستش دلم رضا نیست. نه اینکه فرهاد جوون بدی باشه اما می دونم تو فعلا قصد ازدواج نداری. برای همین اصلا نمی خواستم با تو مطرح کنم چون جوابم رو می دونستم. پدرتم که چشمش به دهن برادرشه. منم گذاشتم تا به موقع جواب هردوشون رو بدم. فکر می کنن دوره ی ناصرالدین شاهه؟ پاشو بی خودی اوقاتت رو تلخ نکن. حیف این چشمات نیست که گریه می کنی؟
    نازنین صورت مادر را بوسید و گفت:
    ـ مادر آخ مادر ازتون ممنونم. دوستتون دارم.
    و مادر را در آغوش کشید. بعد از آن روز پدر دیگر حرفی از عمونصرت به میان نیاورد. نازنین نمی دانست که پدر به آنها چه گفته که سرسنگین شده بودند و خبری از خانواده ی عمونصرت نبود. نازنین جرات پرسش را در خود نمی دید. می ترسید زخم کهنه سر باز کند. ترجیح می داد همچنان ساکت بماند. یک ماهی از این ماجرا نگذشته بود که یک روز می خواست به حیاط برود که صدای گفتگوی پدر و مادر را شنید. بی اختیار به آن سمت رفت و به گوش ایستاد.
    مادر می گفت:
    ـ چقدر تو لجبازی. نزدیک به یه ساله که این دختره خونه نشین شده. خب بابا جوونه خسته می شه. اگر سر به هوا بود، هر روز سر از یه جا در می آورد. نه دنبال دسته نه تفریح، خودش رو زندونی کرده.
    پدر: خوب می خواست شوهر کنه. خونه ی پدر همینه. شوهر می کرد می رفت پی گشت و گذار. تا کی می خواد ور دل ما بشینه؟
    مادر: خوب، داغ دلت تازه نشه. من حرفم چیز دیگه ای است. عنایت براش یک کار پیدا کن بذار سرش گرم بشه یه حقوقی هم می گیره، براش جهیزیه می گیرم، مگه بده؟ دختر عصمت خانمو ببین پرستاره، دختر احترام خانم معلمه.
    پدر گفت:
    ـ نفست از جای گرم درمیاد. آخه زن کو کار خوب که به دردش بخوره؟ هرجایی که نمی شه دختر جوونو فرستاد.
    مادر با صدایی که برای رام کردن پدر نازک کرده بود گفت:


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #3
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    حالا بپرس ضرر نداره.جون من عنایت، باشه؟
    نازنین دیگر صدایی نشنید و به آرامی از آنجا دور شد. انگار خون تازه ای در تنش دمیده بود. از اینکه مادر حرف دل او را زده بود احساس شعف می کرد. حالا باید منتظر جواب پدر می بود. چه انتظار سختی...
    آن روز پدر با یک بغل میوه و شیرینی به خانه آمد. به محض ورود سراغ نازنین را گرفت.
    مادر گفت:
    ـ تو اتاقش داره کتاب می خونه.
    پدر گفت:
    ـ بگو بیاد کارش دارم.
    مادر رو به نسترن کرد و گفت:
    ـ برو دخترم نازنین رو صدا کن بگو یه دقیقه بیاد.
    نسترن وقتی پا به اتاق گذاشت نازنین را دید که کف اتاق دراز کشیده و مجله را ورق می زند و موهای سیاه و بلندش را در دو سو بافته. نسترن از این آرایش مو خیلی خوشش می آمد و همیشه به نازنین می گفت که چشمانت جلوه ی خاصی پیدا می کنه و درشت تر از همیشه به نظر می رسد.
    نسترن گفت:
    ـ نازنین بابا اومده و کارت داره.
    نازنین از جا برخاست و نشست و گفت:
    ـ حتما خبری شده. بابا سرحال بود یا عصبانی؟
    نسترن گفت: « مثل همیشه ولی شیرینی خریده. پاشو بریم ببینیم چه خبره.
    آن دو به حالت دویدن به سمت اتاق نشیمن رفتند.
    نارنین: سلام بابا، خسته نباشید.
    پدر با لبخندی در پاسخ گفت:
    ـ سلامت باشی. کجا بودی؟
    نازنین: تو اتاقم.
    پدر استکان چای را سر کشید و گفت:
    ـ اول او شیرینی رو باز کن بخوریم بعد برات خبرهای تازه ای دارم.
    نازنین از شوق دستانش را به هم کوفت و گفت:
    ـ اول خبرهای تازه بعد شیرینی. کجا رسمه که اول شیرینی بخورند بعد خبر بدهند؟
    پدر: حالا من رسم می کنم. پاشو، عجله کار شیطونه.
    نازنین برخاست و شیرینی را آورد و آن را باز کرد. بعد از خوردن شیرینی همه سکوت کرده و منتظر بودند که پدر حرف بزند. پدر وقتی اشتیاق همه را برای شنیدن خبر جدید دید گفت:
    ـ راستش مدتی بود که به رئیس شرکت و بر و بچه ها سپرده بودم که اگه کار مناسبی سراغ داشتند بگویند. امروز مهندس صدام کرد. وقتی به اتاق آقای رئیس رفتم اون راجع به تو از من سوالاتی کرد و بعد گفت که برای پسرش که به تازگی از آمریکا اومده شرکتی باز کرده که احتیاج به یک منشی داره و میل داره دختر خوب و سربه راهی باشه و چه بهتر که آشنا. و فکر کرده تو مناسب این کار هستی.
    نازنین از شادی زبانش بند امده بود و نمی دانست چه بگوید.
    پدر ادامه داد:
    ـ فردا با هم می رویم آنجا. آنطور که رئیس گفت کار چندان زیادی ندارند چون تازه شروع کرده اند. خوب نازنین خانم این گوی و این میدان ببینم چه کار می کنی.
    نازنین با صدایی که در آن شادی موج می زد گفت:
    ـ پدر ازتون ممنونم. سعی می کنم همان طور که شما انتظار دارید باشم.
    مادر که تا آن لحظه فقط شنونده بود گفت:
    ـ دخترم مبارکه. می دونم تو دختر زرنگی هستی و می تونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.
    پدر: راستی تا یادم نرفته یک پولی هم می دهم دست مادرت. بروید و یکی دو دست لباس خوب و مناسب تهیه کنید تا با سر و وضعی مناسب به سر کار بروی.
    آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی نازنین بود و او اولین قدم را برداشته بود. احساس می کرد تمام پنجره ها باز است و در دنیا جایی برای پنجره ی بسته وجود ندارد و همه پرنده ها آزادند که به پرواز در بیایند و حس بودن و نفس کشیدن را تجربه کنند.
    وقتی به همراه مادر پا به خیابان نهاد سرزندگی و نشاط چنان در او به چشم می خورد که رهگذران با حیرت به این دختر زیبا و جوان نگاه می کردند. چشمان درخشان و لبانی متبسم چهره ای بود که نازنین را از دیگران متمایز می کرد...
    صبح زودتر از موعد چشم گشود و از بستر به بیرون جهید و دوش گرفت. نیم ساعتی به خشک کردن موهایش که همیشه باعث دردسرش بود پرداخت. سپس با وسواس خاصی لباس پوشید. می خواست در وهله ی اول برازنده به چشم بیاید و توی ذوق نزند. می دانست اولین برخورد گویای همه چیز است. پدر نیز برخاسته بود و در حال آماده شدن بود. مادر بساط صبحانه را جور می کرد. وقتی نازنین را دید گفت:
    ـ هفت الله اکبر چقدر خوشگل شدی. خانم شدی. بیا زود صبحانه بخور که دیرت نشه.
    نازنین در خود اشتهایی برای خوردن نمی دید، ولی می دانست که مادر دست بردار نیست. چند لقمه خورد و لیوان شیر را سر کشید. مادر او را از زیر آینه و قرآن گذراند و رهسپار کرد. در را پدر او پند و اندرز می داد اما نازنین چیزی از حرف های پدر را نمی فهمید. دلهره داشت، مثل روز اول مدرسه که حالش به هم خورد. میل به استفراغ داشت. کاش صبحانه نخورده بود. آنها باید یک چهارراه پیاده می رفتند تا به ایستگاه اتوبوس برسند. پدر با نگاهی به نازنین گفت:
    ـ چرا رنگت پریده؟ نکنه سردته.
    نازنین: نه فقط دلشوره دارم.
    نازنین نمی خواست خود را ضعیف جلوه دهد اما نمی توانست به پدرش دروغ بگوید.
    پدر: روز اول کار همین طوره، خوب می شی. اگه حالت خوب نیست برگردیم.
    نازنین سرش را تکان داد و گفت:
    ـ نه خودتون گفتید که طبیعی است.
    نیم ساعتی را در اتوبوس گذراندند و بعد با تاکسی تا مسیری رفتند. وقتی پیاده شدند پدر گفت:
    ـ این آخر مقصد است صد قدم که بریم می رسیم.
    نازنین: پدر مگه شما قبلا این جا اومده بودید؟
    پدر: آره موقعی که داشتند ساختمان را دکوراسیون می کردند برای سرکشی اومده بودم. جای خوبیه. رئیس برای پسرش سنگ تموم گذاشته.
    نازنین با خود اندیشید که پسر آقای رئیس چگونه آدمی است و چه سن و سالی دارد. خجالت کشید که از پدرش بپرسد. ممکن بود فکر کند برای او مهم است که بداند. نازنین خود را مقابل ساختانی هشت طبقه دید. وقتی داخل شدند سوار آسانسور شدند و به طبقه ی هشتم و آخرین طبقه رفتند. نازنین با نگاهی به راهروی آن طبقه به زیبایی آن پی برد. درهای چوبی سنگین با سنگ فرش های زیبا حکایت از تجمل آنجا می کرد. پدر وارد اتاقی شد و در زد. صدایی جواب داد:
    ـ بفرمایید داخل.
    داخل شدند و مردی حدودا 32 ساله در چشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و در پشت سر او کتابخانه قرار داشت و در دو طرف او ماکت هایی به چشم می خورد. پدر سلام کرد و نازنین را معرفی کرد و گفت که از طرف چه کسی آمده ایم. آن مرد که چشمان قهوه ای روشن با موهایی به همان رنگ داشت نگاهی به نازنین انداخت و با لبخندی اظهار خوشوقتی نمود و گفت:
    ـ بفرمایید بنشینید.
    نازنین نفسی کشید و روی مبل چرمی بزرگی نشست. پدر گفت:
    ـ آقای مهندس تشریف ندارند؟
    نازنین تازه متوحه شد که پسر رئیس این مرد نیست. آن مرد گفت:
    ـ نخیر چند روزی رفتند مسافرت ولی مشکلی نیست. خانم راهنما می توانند تا آمدن مهندس با کارهای اینجا آشنا بشوند.
    پدر گفت:
    ـ پس من مزاحم نمی شوم چون باید به سرکار بروم.
    آن مرد گفت:
    ـ خیالتان راحت باشد ولی تشریف داشته باشید تا چایی، قهوه ای براتون سفارش بدم.
    پدر تشکر کرد و نازنین به پا خاست و آن مرد نیز دنبال آنان آمد. پدر از نازنین خداحافظی کرد. نازنین رو به آن مرد کرد و گفت:
    ـ معذرت می خوام من اسم شما رو متوجه نشدم.
    آن مرد که قیافه ای شوخ داشت گفت:
    ـ حق دارید چون اسم خودمو هنوز نگفتم. مهندس سنایی هستم، شریک و دوست مهندس صادقی هستم.
    نازنین پاسخ داد:
    ـ در هر حال خوشوقتم. امیدوارم مرا به عنوان عضو کوچکی در اینجا قبول کنید.
    مهندس ابروان خود را بالا برد و گفت:
    ـ راستی اتاق شما اینجاست.
    ما بین اتاق سنایی و صادقی اتاقی قرار داشت که به عنوان اتاق منشی مورد استفاده قرار می گرفت. آنجا ساده و شیک بود و نازنین از این که در چنین محیطی مشغول به کار می شد احساس غرور می کرد. مهندس منتظر عکس العمل نازنین بود. نازنین گفت:
    ـ جای راحت و خوبیه، متشکرم.
    وقتی متوجه شد مهندس ایستاده و او را زیر نظر دارد، دست و پای خود را گم کرد و با لرزشی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت:
    ـ معذرت می خواهم اما


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #4
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    اگه به من بگویید که کار امروزم چیست خوشحال می شوم.
    مهندس گفت:
    ـ امروز کمی با محیط آشنا می شوید و اگه کسی تلفن کرد یادداشت کنید. من فعلا به اتاقم می روم. در ضمن آقارحمت آبدارچی اینجاست، کاری داشتید به او بگویید.
    وقتی می خواست از اتاق خارج شود، برگشت و گفت:
    ـ وقت ناهار می بینمتون.
    و در را بست. نازنین نفس راحتی کشید و زیر لب با خود به غرولند پرداخت. از این که مهندس کنه شده بود احساس دلخوری می کرد. معنی این که وقت ناهار می بینمتون را به خوبی نمی فهمید. پنجره را گشود تا هوای تازه به اتاق وارد شود. منظره ی بدیع و زیبایی خودنمایی می کرد. کوه های شمیران را در مقابل خود دید. خیابان زیر پای او مانند مار باریکی به نظر می رسید. پنجره را بست و پشت میز نشست. تقویم را ورق زد و در گوشه ای نوشت (دوشنبه ساعت 9 اولین روز کار) چند ضربه به در نواخته شد. نازنین گفت:
    ـ بفرمایید.
    مردی میانسال با سینی چای وارد شد. نازنین سلام کرد و مرد گفت:
    ـ سلام خانوم، اسم من آقا رحمته.
    نازنین گفت:
    ـ منم رهنما هستم.
    آقا رحمت گفت:
    ـ خوش آمدید. کاری داشتید در خدمتم.
    نازنین تشکر کرد و آقا رحمت از اتاق خارج شد. آن روز نازنین به چند تلفن پاسخ داد و اسامی را یادداشت می کرد تا فراموش نکند. وقت ناهار باز دچار دلهره شد. نمی خواست با مهندس سنایی روبرو شود. ترجیح می داد گرسنه بماند ولی او را همراهی نکند. در همین زمان مهندس در زد و وارد شد و به نازنین گفت:
    ـ تا ناهار تمام نشده بهتر است برویم پایین.
    نازنین به ناچار برخاست و به دنبال مهندس به طبقه ی اول رفت. در راه مهندس کمی از وضع ساختمان و شرکاء صحبت نمود. نازنین به دقت گوش می کرد و آن را جزو اولین درس کاری خود به خاطر سپرد. غذاخوری در طبقه ی همکف قرار داشت. چند نفری پشت میز مشغول صرف ناهار بودند. مهندس با آنها خوش و بشی کرده و نازنین را به چند نفر معرفی کرد. در گوشه ای از سالن غذاخوری میز خالی به چشم می خورد. سنایی نازنین را دعوت به نشستن کرد. نازنین از این که مجبور بود با مهندس غذا بخورد ناراحت بود. دوست نداشت اولین روز کاری اش را اینطور آغاز کند. مهندس که متوجه ی ناراحتی نازنین شد گفت:
    ـ امروز برای آشنایی شما با محیط همراهیتان کردم و از فردا مزاحمتان نخواهم شد.
    نازنین با شرمساری پاسخ داد:
    ـ خواهش می کنم. شما لطف دارید.
    مهندس: نه تعارف رو کنار بگذاریم. معلومه شما تنهایی رو بیشتر دوست دارید و من هم نمی خواهم سربار کسی باشم.
    نازنین از این که مهندس خود متوجه شده بود در دل ممنون بود. مهندس خیلی آرام غذا می خورد و مدام صحبت می کرد. از کشورهایی که دیده بود و طرز زندگی آنان و گاهی که کسی رد می شد او را معرفی می کرد و از خصلت او می گفت و می خندید. در کل مهندس را آدمی راحت و بی تکلف دید و متوجه شد که این رفتار ریشه در تربیت خانوادگی او دارد. نازنین تا کنون با چنین شخصیتی روبرو نشده بود. آن حالت آزاردهنده ی قبل را احساس نمی کرد. حالا دوست داشت مهندس بیشتر حرف بزند و بیشتر او را مورد مطالعه قرار بدهد. از این که مهندس را مثل موش آزمایشگاهی می دید خنده اش می گرفت. ناگهان مهندس خاموش شد و پرسید:
    ـ راستی مدام من حرف زدم و سرتون رو درد آوردم. شما خیلی ساکتید؟
    نازنین: نه، برعکس استفاده می برم.
    مهندس: پس معلومه شما خیلی زرنگ هستید.
    نازنین خندید و گفت:
    ـ حمل بر زرنگ بودنم نکنید چون من اصولا آدم ساکتی هستم.
    مهندس برخاست و نازنین هم از او پیروی کرد. وقتی نازنین تنها شد در مورد مهندس فکر می کرد. شخصیت او برایش جالب بود. آیا مهندس صادقی نیز چنین بود یا برعکس، فردی عبوس و مغرور؟ با خود گفت در هر حال فرقی نمی کند چون من فقط یک کارمند ساده ام و نباید به خودم اجازه بدهم بیشتر از حدم در کارها و رفتار آنها کنجکاوی کنم. دنیای من با آن ها زمین تا اسمان فرق می کرد. من به جای دیگری تعلق دارم، آنها به جای دیگر. آنها حتی این کوه های شمیران را مال خود می دانند. هوای خوب را برای خود می خواهند و دیدن دنیا را جزو مسائل پیش پا افتاده ی زندگی ششون قلمداد می کنند. افسوس نمی خورم اما می دونم که یک روز منم می تونم مثل اونها باشم، اگه دلم بخواد. پس خواستن توانستن است و من پیروز می شوم. می دونم...
    نازنین آن روز پس از رسیدن به خانه با هیجان زیادی شروع به تعریف از محل کار، آدم ها و همه چیز کرد. نسرین و نسترن و مادر با ولع به حرف های او گوش می کردند و مدام پرسش هایی می کردند به به نظر نازنین کمی مسخره بود. مثلا آقا رحمت چند سالشه و یا دستشویی کجاست و... وقتی پدر پرحرفی آن ها را دید گفت:
    ـ بس کنید. اگه قراره هر روز اینقدر حرف بزنید که دیگه به هیچ کار نمی رسیم.
    همه با صدای بلند خندیدند. نازنین دیگه احساس پوچ بودن نمی کرد. می خواست موفق باشد و باید در این راه تلاش می کرد. دومین روز کار، پدر و نازنین مسیر اتوبوس را با یکدیگر بودند و بعد از آن از یکدیگر جدا شده و هرکدام به راهی می رفتند. نازنین امیدوار بود آن روز مهندس صادقی بیاید، اما با نزدیک شدن به ظهر فهمید که انتظارش بیهوده است. وقتی برای ناهار به غذاخوری رفت، در گوشه ای از سالن چشمش به دختری افتاد که تنها نشسته بود. اجازه خواست و روبروی او پشت میز نشست. نازنین خود را معرفی کرد و آن دختر نیز خود را شراره ستایشی خواند. شراره پرسید:
    ـ شما تازه به اینجا وارد شده اید؟
    نازنین جواب مثبت داد و گفت:
    ـ منشی آقای صادقی هستم.
    شراره ابروان خود را با تعجب بالا برد و گفت:
    ـ آه، مهندس صادقی!
    نازنین: شما او را می شناسید؟
    شراره: چند بار دیدمش. اغلب در مسافرت هستند. شما هنوز او را ندیده اید؟
    نازنین: نه، هنوز نیامده. در واقع دو روزه که من استخدام شدم.
    نازنین آن روز با اشتهای خوبی غذا خورد و از هم صحبتی با شراره لذت برد. شراره 23 سال سن داشت. دختری قدبلند و خوش اندام بود و صورتی ظریف با چشمانی ریز و لبانی غنچه، توجه بیننده را به خود جلب می کرد. به نظر نازنین او زیبا می امد. شراره نیز با کنجکاوی به نازنین می نگریست و در دل زیبایی شرقی گونه ی او را تحسین می کرد. آنها قرار گذاشتند تا هر روز غذا را با یکدیگر صرف کنند و از این قرار خود به خنده افتادند. وقتی از سالن غذاخوری خارج می شدند، نازنین سنایی را دید که به طرف آنها می آید. با دیدن آنها ایستاد و گفت:
    ـ به به خانم رهنما. بالاخره از گوشه گیر ی درآمدید.
    نازنین متوجه سخن کنایه آمیز او شد ولی با لبخندی ملیح از کنار او گذشت. شراره پرسید:
    ـ منظورش چی بود؟
    نازنین: نمی دونم، ولی فکر می کنم آدم شوخی باشه.
    سومین روز وقتی چشم گشود بوی نم باران به مشامش رسید. از پنجره به حیاط نگاه کرد که باران آن را شسته بود. شالی به دورش پیچید و به حیاط رفت. ریه هایش را از هوای بارانی پر کرد. نم قطرات باران به صورتش می ریخت. مادر سرش را از آشپزخانه بیرون آورد و گفت:
    ـ نازنین برو تو، سرما می خوری.
    *********
    از تاکسی پیاده شد و کرایه را پرداخت. می خواست به سمت دیگر خیابان برود که ناگهان اتومبیلی با سرعت گذشت و گودالی که آب باران در ان جمع شده بود در هوا پراکنده شد و نازنین هاج و واج با لباسی گل آلود به جای ماند. از شدت عصبانیت می خواست گریه کند. مسیر اتومبیل را نگاه کرد و دید که اتومبیل دنده عقب به سمت او می آمد. نازنین خود را آماده کرده بود تا بر سر او فریاد بکشد. راننده ی جوان شیشه ی اتومبیل را پایین کشید. نازنین با چشمانی غضبناک به او خیره شد. تا خواست حرفی بزند با خنده ی تمسخرآمیز آن جوان روبرو شد:
    ـ آه معذرت می خوام، باور کنید من آن گودال را ندیدم. حتما می دهم آسفالت کنند.
    نازنین با خشم او را نگریست و گفت:
    ـ حتما جنابعالی شهردار تشریف دارید.
    پسر جوان گفت:
    ـ من که از شما عذر خواستم.
    نازنین: در هر جال فرقی نمی کند چون منو به این روز انداختید.
    خواست برود که بی اختیار به آن مرد نگاه کرد. آن مرد نه تنها ناراحت نشده بود بلکه برعکس موضوعی برای خنده پیدا کرده بود. نازنین به سرعت از آنجا دور شد و خود را به ساختمان رساند. وقتی به اتاقش رسید با دستمالی به نظافت لباس هایش پرداخت. آقار حمت داخل شد و گفت:
    ـ چه اتفاقی افتاده؟
    نازنین گفت:
    ـ چی بگم؟ یه راننده ی بی شعور که انگار خیابان را خریده من را به این روز انداخت. خیلی هم خوشحال هب نظر می رسید.
    آقا رحمت به شخصی سلام کرد و خوش آمد گفت و در کناری ایستاد. نازنین سرش را بلند کرد و با حیرت آن مرد جوان را روبروی خود دید که مشغول نگاه کردن به نازنین بود. نازنین با لکنت گفت:
    ـ سه ...سلام. م من نازنین رهنما هستم.
    مهندس با لبخندی که در حال مسخره کردن همه بود، گفت:
    ـ سلام، صبح به خیر. آقا رحمت قهوه، شما رو بعدا می بینم.
    و به اتاق خود رفت و در را بست. نازنین احساس ضعف می کرد. به آقا رحمت نگاه کرد و گفت:
    ـ ایشون مهندس صادقی هستند؟
    دوست داشت آقا رحمت بگوید نه نیست، اما آقا رحمت گفت:
    ـ خوب خودشه، مگه ندیدید رفت توی اتاقش؟ فکر کردید کیه؟
    نازنین با تاسف سرش را تکان داد. فکر همه چیز را می کرد جز این که در اولین روز ورود مهندس چنین اتفاقی بیفتد...
    آقا رحمت قهوه ی مهندس را برد و وقتی برگشت، گفت:
    ـ با شما کار دارد.
    نازنین برخاست و با قدم های مصمم به سمت در رفت. نمی خواست خود را ضعیف جلوه دهد. باید غرور خود را حفظ می کرد، حتی اگر اخراج می شد. چند ضربه به در نواخت و صدای او را شنید که گفت:
    ـ بیا تو.
    نازنین داخل شد. مهندس پشت میزش نشسته بود و در حال نوشتن بود. بوی مطبوع قهوه در اتاق پیچیده بود. بعد از چند ثانیه بدون اینکه سرش را بلندد کند گفت:
    ـ می تونید بشینید.
    نازنین در گوشه ی اتاق روی صندلی نشست. مهندس پرسید:
    ـ چند وقت است که آمدید؟
    نازنین: سه روز.
    مهندس: از قرار شما را پدرم استخدام کرده.
    نازنین: ولی اگر شما ناراضی باشید من اصراری به ماندن نخواهم داشت.
    نازنین از اینکه به راحتی حرف می زد خشنود بود. نمی خواست مهندس او را فردی زبون و بی دست و پا بداند که به خاطر از دست ندادن شغلش دست به هر کاری می زند. مهندس همان طور که می نوشت گفت:
    ـ برای من مهم نیست چه کسی منشی باشد، شما یا کس دیگه. اصل، کار اون شخصه که چطوری به کارها رسیدگی کنه.
    نازنین متوجه شد مهندس عمدا این جواب را داد تا تلافی جواب او را کرده باشد. مهندس در ادامه گفت:
    ـ فعلا می تونید برید.
    نازنین برخاست. وقتی در را گشود، مهندس گفت:
    ـ این چند روزه کسی تماس نگرفته؟
    نازنین برگشت و گفت:
    ـ یادداشت کردم، میارم خدمتتون.
    و خارج شد. از غرور بی جای خود و حرف های مهندس عصبی شده بود. پشت میز نشست و دستانش را روی شقیقه هایش فشار داد. وقتی سرش را بلند کرد مهندس سنایی را در اتاق دید. سنایی گفت:
    ـ حالتون خوبه؟ می دونید خیلی در زدم.
    نازنین: معذرت می خوام، کمی سردرد داشتم.
    سنایی: میشه مهندس رو ببینم؟
    نازنین دکمهی تلفن را فشار داد. مهندس گفت:
    ـ بله؟
    نازنین: آقای مهندس سنایی با شما کار دارند.
    گفت:
    ـ بگویید داخل شوند.
    سنایی لبخندی به روی نازنین زد و به اتاق رفت. نازنین با خودش اندیشید که از فردا سرکار نرود و به دنبال کار دیگری باشد، اما فکر کرد این کار صورت خوشی برای پدرش نخواهد داشت. تا ظهر هزاران کار به مغزش خطور کرد اما بی نتیجه بود. وقت ناهار مهندس بیرون آمد و بدون این که نگاهی به نازنین بیاندازد گفت:
    ـ می تونید برای ناهار تعطیل کنید.
    نازنین احساس می کرد مهندس از دست او عصبانی است. شاید به خاطر برخورد آن روز صبح بود، اما نازنین خود را مقصر نمی دانست. به طبقه ی چهارم رفت و شراره را در حال خارج شدن دید. شراره گفت:
    ـ بی حوصله ای، نکنه مریضی؟
    نازنین: نه، امروز کمی سرم شلوغ بود، آخه مهندس اومد.
    شراره گفت:
    ـ به نظرت چطور اومد؟
    نازنین: نمی دونم. در مغرور بودن و خودخواهیش حرفی نیست. روز اول می برای نتیجه گیری زود است.
    وقتی داخل سالن شدند نازنین مهندس را مشغول صحبت با سنایی و شخص دیگری دید. در گوشه ای نسبتا خلوت نشستند. شراره گفت:
    ـ مهندس صادقی ما رو دید اما به عمد خودش رو به اون راه زد. مثل اینکه عصبانی بود، اتفاقی افتاده؟
    نازنین: نه، فقط هر دو برخورد خوبی نداشتیم. مثل اینکه از الان با هم سازش نداریم. این طور پیش بره، تا آخر هفته دیگه مرخصم.
    شراره خندید و گفت:
    ـ شایدم برعکس.
    نازنین موضوع صحبت را تغییر داد. نمی خواست حس کنجکاوی شراره را تحریک کند. آن روز وقتی به خانه رسید خسته تر از همیشه به نظر می رسید. خود را روی تخت انداخت و به اتفاقات آن رو اندیشید. نسترن به اتاق او آمد و وقتی او را متفکر دید گفت:
    ـ چی شده امروز یه جور دیگه شدی؟
    نازنین: چیزیم نیست فقط کمی خسته ام.
    و بعد از مکثی کوتاه افزود:
    ـ امروز مهندس صادقی اومد.
    نسترن با کنجکاوی به نازنین نزدیک شد و گفت:
    ـ خوب، چه جور آدمی بود؟
    نازنین: نمی دونم، مثل همه ی رییسها.
    نسترن: یعنی بداخلاق بود؟
    نازنین: نه، اما مغرور بود.
    نسترن: چند سالشه؟ چه شکلی بود؟
    نازنین در ذهنش به جستجوی قیافه ی مهندس پرداخت. با لبخندی


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #5
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    مرموزانه گفت:
    ـ جوون، خیلی جوون شاید 27 یا 28. موهای مجعد مشکی، صورتی سبزه، چشمانی سیاه و چهره ی فوق العاده جذاب.
    نسترن سوتی کشید و گفت:
    ـ همه ی این مشخصات رو داشت؟ چقدر جالب!
    نازنین از توصیف خود به خنده افتاد. او از صبح به این موضوع فکر نکرده بود. بله مهندس جوان بود و زیبا...
    بعد از یک روز تعطیلی نازنین با روحیه ی بهتری سر کار حاضر شد. ساعت 9 صبح بود که مهندس از راه رسید. نازنین به پا خاست و سلام و صبح به خیر گفت. مهندس بدون این که نگاهی به او بیاندازد، پاسخ سلام او را داد و یک راست به اتاق خود رفت. نازنین به آقا رحمت دستور قهوه برای مهندس داد. مهندس از طریق تلفن به او گفت که ساعت 10 جلسه دارد و رحمت شیرینی تهیه کند. وقتی میهمانان امدند نازنین مراقب بود تا آقا رحمت از میهمانان به خوبی پذیرایی کند. ساعت 1 جلسه پایان یافت و مهندس به اتفاق میهمانان پایین رفت. نازنین خود را برای رفتن به غذاخوری آماده می کرد که شراره از راه رسید و پرسید:
    ـ چرا دیر کردی؟
    نازنین: مهندس جلسه داشت، الان تمام شد.
    وقتی می خواستند سوار آسانسور شوند، مهندس سنایی نیز با آنها همراه شد. سنایی سرحال و بشاش به نظر می رسید. وقتی به ناهارخوری رسیدند، سنایی از آنان جدا شد. شراره و نازنین متوجه شدند که جای همیشگی آنها را اشغال کرده اند و فقط یک میز خالی بود. نازنین سنگینی نگاهی را بر خود احساس کرد. وقتی به روبرو نگریست مهندس صادقی را دید که داشت به او می نگریست. نازنین بی اختیار چشم در چشم او دوخت. انگار جاذبه ای به قدرت تمام دنیا او را به سوی آن نگاه می کشید. شراره بازوی او را کشید و به سمت میز هدایت کرد. شراره گفت:
    ـ نازنین حواست کجاست؟ وسط سالن انگار خواب بودی.
    نازنین شرمگین گفت:
    ـ حواسم پرت شد.
    شراره با شیطنت گفت:
    ـ پرت چی؟ ای شیطون امروز یه جورایی هستی.
    نازنین: نه، فقط یه کمی ضعف دارم.
    می دانست شراره حرف او را باور نکرد. از دروغ گفتن بدش می آمد اما نمی توانست به شراره بگوید چه قدرتی بود که او را مسخ کرد و آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که اطرافش را در مه می دید و فقط روشنایی آن چشمان را می دید. نباید خود را اسیر احساس می کرد. باید از او فرار می کرد. باید سنگ می شد، سخت می شد. در غیر این صورت بازنده بود. در راه خانه آن دو چشم مدام او را می نگریست. می خواست آن را محو کند، پاک کند، اما آن چشمان سمج تر از قبل به او خیره می شد. شب هنگام وقتی چشمانش را بست، نگاه او را به روشنی آفتاب حس می کرد. بلند شد و در اتاق به قدم زدن پرداخت. با خود می گفت:
    ـ اگه یک بار دیگه این اتفاق بیفته داغون می شم. من ظرفیت ندارم. از روز اول می دونستم که دارم خودمو شکنجه می دم. از همان نگاه اول من خودمو باختم. نباید بذارم که اون بنده بشه، مثل روز اولی که ریشخندم کرد. شاید به عمد این رفتار را پیش گرفته و هنوز حرف های روز اولم بر او سنگینی می کنه. می خواد قدرتشو به رخم بکشه.
    نازنین همچنان راه می رفت و در آخر کار با چشمانی اشک بار به خواب رفت. خواب نه، رویا. رویای آن دو چشم پرجاذبه...
    ********
    نازنین با خودش عهد بست احساسش را سرکوب کند، در غیر این صورت از آنجا فرار می کرد و برای همیشه قید کار کردن را می زد. نقابی از بی تفاوتی بر چهره کشید. سنایی هر روز به دیدن مهندس می آمد و گاه نزد نازنین به گفتگو می نشست. نازنین از صحبت با سنایی بدش نمی آمد. او شوخ و بسیار خوش بیان بود. آن روز نیز سنایی دقیقه ای نزد نازنین ماند و از هر دری سخن گفت. سپس از نازنین پرسید:
    ـ نظرتون راجع به ازدواج چیست؟
    نازنین بدون هیچ انگیزه ای گفت:
    ـ باور کنید اصلا راجع به آن فکر نکرده ام اما اعتقاد به ازدواج با عشق و تفاهم دارم. وقتی صحبت نازنین تمام شد مهندس در چهارچوب در ایستاده بود و آنان را می نگریست. سنایی گفت:
    ـ نمی خواهی در بحث ما شرکت کنی؟
    مهندس با حالتی عصبی نگاهی به آنها کرد و گفت:
    ـ فکر نمی کنم اینقدرها بی کار باشم. و سپس افزود:
    ـ من می روم بیرون و دیگه بر نمی گردم. ملاقات بعدازظهر را لغو کنید.
    نازنین جرات نگاه کردن به مهندس را در خود نمی دید. زیر لب چشمی گفت و مهندس خارج شد. سنایی که متوجه ناراحتی نازنین شد گفت:
    ـ نمی دونم تازگی ها چرا بداخلاق شده؟ اصلا نمی شه باهاش شوخی کرد. سپس برخاست و گفت:
    ـ بهتره من بروم.
    وقتی نازنین تنها شد، از رفتار خود خجالت کشید. شاید حق با مهندس بود. نباید به سنایی اجازه می داد که با او اینقدر صمیمانه رفتار کند. در دل به سنایی که باعث این اتفاق بود لعنت فرستاد.
    نازنین دو روز انتظار کشید تا شاید خبری از مهندس بشود، اما او نیاند و حتی تماس هم نگرفت. حوصله ی نازنین سر رفته بود. تمام قرارها را لغو کرد و جلسه ی مهمی به خاطر نبودن مهندس به هم خورد، تا بالاخره تلفن زنگ زد و خانمی که خود را مادر مهندس معرفی می کرد، گفت که به شمال رفته و از او خواسته برای شرکت پیغام بگذارد. نازنین پرسید:
    ـ چه وقت تشریف می آورند؟
    مادر مهندس گفت:
    ـ در این مورد صحبتی نکرده.
    سپس خداحافظی نمود و گوشی را قطع کرد. نازنین از دست خودش و مهندس که او را حتی لایق تلفن کردن ندیده بود، کلافه بود. آن روز به همراه شراره به سینما رفت، اما چیزی از فیلم نفهمید. سپس به پارک رفتند و شراره از تصمیم خود برای آینده صحبت کرد و گفت که دوست دارد به یکی از کشورهای اروپایی برود و به همین خاطر منتظر است تا پولی فراهم کند. او گفت پدر و مادرش هر دو فرهنگی هستند و با رفتنش مخالفت می کنند. اما او تمام خواستگارانش را به خاطر همین مسئله رد کرده بود. نازنین پرسید:
    ـ مگه اونجا چه خبره که تمام فکر تو رو مشغول کرده؟
    شراره: خودمم نمی دونم فقط یه آرزوست.
    نازنین: شاید هم یک هوس.
    شراره: شاید یه حباب تو خالیه. نمی دونم، گاهی فکر می کنم ارزش اینو داره که پدر و مادرم را به انتظار بگذارم و چند سال از بهترین سال های زندگیم رو به خاطر یک آرزو خراب کنم ولی دست خودم نیست.
    نازنین: می دونم چی می گی، اما می دونی وقتی بهش رسیدی ازش متنفر می شی؟
    شراره: تو این طور فکر می کنی؟
    نازنین: همیشه فکر می کنم آخر عشق و آرزو وقتی بهش رسیدی نفرته.
    شراره با خنده گفت:
    ـ پس باید از عشق فرار کرد تا به نفرت تبدیل نشده.
    نازنین: منظورم این است که مواظب باش اگه رفتی اون طرف زود برگرد.
    هر دو خندیدند و به راه خود ادامه دادند. نازنین وقتی می خواست از اتوبوس پیاده شود فرهاد را دید که از شیرینی فروشی بیرون می آمد. نازنین نمی دانست چه عکس العملی داشته باشد. سعی نمود بی تفاوت باشد. فرهاد به ظاهر با تعجب گفت:
    ـ سلام، خوبی نازنین؟
    نازنین: سلام، شما چه طورید؟ از این طرف ها؟
    فرهاد: اومدم شیرینی بخرم. آخه پدر میگه فقط از این قنادی شیرینی بخر.
    نازنین: بفرمایید منزل.
    فرهاد مکثی کرد و گفت:
    ـ فعلا نه، ولی بعدا سر می زنم. به عمو و زن عمو سلام مرا برسان.
    نازنین وقتی دید فرهاد همچنان ایستاده و خیال رفتن ندارد، گفت:
    ـ پس با اجازه.
    فرهاد: نازنین شنیدن سر کار می ری؟
    نازنین: درسته، سه ماهی می شه.
    فرهاد: امیدوارم موفق باشی، خداحافظ.
    نازنین: خداحافظ.
    در راه به فرهاد فکر می کرد. به حرف ها و رفتار او. به نظر نازنین، فرهاد به عمد جلوی راهش سبز شده بود. وقتی به خانه رسید خسته تر از همیشه بود. احساس کوچک بودن دنیا او را منزجر می کرد. به حرف های شراره می اندیشید. شراره میز بلندپرواز بود. نمی خواست محدو د باشد. آرزو کرد کاش می توانست به دور دنیا سفر کند، آن وقت این خانه نیز برایش کوچک نبود، اما نازنین نمی دانست توی دنیا چه می گذره. احساس شراره را می فهمید. کاش میل به پرواز در او اوج می گرفت.
    صبح نازنین سرحال تر از همیشه پا به بیرون نهاد. با خود اندیشید حتما امروز مهندس می آید. وقتی به شرکت رسید همه جا را سکوت صبحگاهی فرا گرفته بود. وقتی پشت میز نشست، فکر کرد امروز نیز باید مثل دیروز فقط منتظر باشد و به ساعت چشم بدوزد. ساعت نزدیک 9 بود که ناگهان مهندس وارد شد. احساس کرد رنگش را باخته و این دستپاچگی او را شرمسار می کرد.
    ـ سلام.
    مهندس با لبخند همیشگی نگاهی به نازنین کرد:
    ـ سلام.
    ـ مسافرت خوش گذشت؟
    مهندس به تقویم روی می نازنین نگاه کرد و گفت:
    ـ ممنون.
    سرش را بلند کرد و دوباره به نازنین نگاه کرد. نازنین دلیل این نگاه را نمی دانست. انگار مهندس در صورت او دنبال چیزی می گشت. نازنین وقتی سکوت مهندس را دید به خود جراتی داد و به صورت مهندس نگریستو باز کشش جادویی نگاه او نازنین را میخکوب کرد. می خواست نگاهش را برگیرد، اما قدرت این کار را نداشت. لحظات عجیبی بود، انگار چشم های آنها محتاج یکدیگر بودند و نمی خواستند از هم جدا شوند. با صدای در نازنین نگاه برگرفت. آقا رحمت با سینی چای و قهوه سر رسیده بود و با مهندس خوش و بش می کرد. ولی انگار مهندس جواب درستی نمی داد. به سرعت به اتاق خود رفت. نازنین برای اولین بار خود را مدیون آقا رحمت دید.
    نازنین به آرامی نشست و به دیوار خیره ماند. آقا رحمت چای او را روی میز قرار داد و به اتاق مهندس رفت. ترس مبهمی وجود او را فرا گرفت. درست بود، او از قلب خود در وحشت بود. می خواست با خودش روراست باشد. می دید که هیچ مقاومتی در برابر مهندس ندارد. اراده اش به زیر صفر می رسید. اسم این احساس را بار ها در کتاب ها و فیلم ها شنیده بود ولی نمی خواست آن را بر زبان بیاورد. دلیل ناآرامی چند روز و کسالتش و انتظارش همه یک اسم داشتو با صدای تلفن او به خود آمد. تلفن را به اتق مهندس وصل کرد. مهندس سنایی داخل شد:
    ـ سلام.
    نازنین: سلام، روزتون بخیر.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #6
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    سنایی: روز شما هم بخیر. گویا مهندس اومده.
    نازنین: بله، تو اتاقشون تشریف دارند.
    سنایی لبخندی زد و به سمت اتاق مهندس به راه افتاد. بعد از یک ربع مهندس صادقی همراه سنایی خارج شدند و بدون اینکه به نازنین بنگرد، گفت:
    ـ ما برای کار می رویم و معلوم نیست کی برگردیم.
    و خارج شد. سنایی نیز خداحافظی کرد و نازنین احساس کرد مهندس احتیاج به فرار داشت و راه آن را پیدا کرد. آن روز وقتی نازنین غوطه ور در افکار خود از اتوبوس پیاده می شد، صدایی آشنا او را به خود آورد. وقتی نگاه کرد فرهاد را دید. نازنین گفت:
    ـ لابد امروزم می خواستید شیرینی بخرید؟
    فرهاد لبخندی زد و گفت:
    ـ آره، راستش نه.
    نازنین: بالاخره آره یا نه؟
    فرهاد: چه فرقی می کنه؟ بالاخره تو رو دیدم.
    نازنین با حیرت او را نگریست، اما به روی خود نیاورد که او چه گفت.
    نازنین: آگه نمی آیید منزل، من بروم.
    فرهاد: اشکالی داره چند قدمی با هم باشیم؟
    نازنین میلی به همراهی با او نداشت ولی به خاطر حفظ ظاهر گفت:
    ـ نه اشکالی نداره.
    نازنین احساس کرد فرهاد می خواهد چیزی به او بگوید، ولی این پا و آن پا می کند. نازنین ترجیخ داد سکوت اختیار کند.
    فرهاد: از کارت راضی هستی؟
    نازنین: بد نیست، راحته.
    فرهاد: نازنین.... تو اصلا راجع به من فکر می کنی؟
    نازنین: خوب چرا. همیشه به یاد شما و عموجون هستم. مخصوصا حالا که کمتر به ما سر می زنید.
    فرهاد: منظور من از نوع فامیلی نبود.
    نازنین ایستاد و به فرهاد نگاه کرد و گفت:
    ـ پس منظورتون رو واضح تر بگید تا من متوجه بشم.
    فرهاد شانه اش را بالا انداخت و گفت:
    ـ تو خودت می دونی که من همیشه نسبت به تو جور دیگه ای فکر می کنم و این چند وقت هر کاری کردم نتونستم تو رو فراموش کنم.
    نازنین: ولی من فکر می کردم این حرف ها دیگه تموم شده و دوباره پیش کشیدنش فایده ای نداره.
    فرهاد: یعنی من حتی ارزش فکر کردن هم ندارم؟
    نازنین: مسئله ارزش شما نیست. من نمی خوام ازدواج کنم، البته در حال حاضر.
    فرهاد: پس منو سر کار گذاشتی.
    نازنین با دلخوری پاسخ داد:
    ـ من امیدواری به شما نداده بودم که حالا بخواهید خودتونو اسیر من بکنین.
    فرهاد: تو خیلی خودخواهی.
    نازنین: شاید، اما احمق نیستم.
    فرهاد: یعنی ازدواج با من حماقته؟
    نازنین: ببین این حرف ها نتیجه ای نداره، بهتره از سر راهم بروی کنار.
    و به سرعت از آنجا دور شد. وقتی به خانه رسید به اتفاقات آن روز اندیشید. اول مهندس بعد فرهاد. بدجوری فرهاد را از سر راه خود کنار زد. اگر پدر می فهمید که چه رفتاری با فرهاد داشته، دلخور می شد، ولی فرهاد سماجت می کرد. نازنین باید آب پاکی را رو دست او می ریخت و امیدوارش نمی کرد. دلش می خواست با مادر در میان بگذارد اما ترجیح داد سکوت کند. هنگام غروب پدر خسته و متفکر از راه رسید و مادر با دیدن قیافه ی اندیشناک پدر متوجه شد که اتفاقی افتاده. نازنین نیز متوجه ناراحتی پدر شد و به آشپزخانه رفت و از مادر دلیل آن را پرسید.
    مادر: نمی دانم، بذار کمی استراحت کنه ازش می پرسم.
    ناگهان صدای پدر که نازنین را صدا می کرد آنها را به خود آورد. نازنین به سمت اتاق رفت.
    پدر: بیا بشین کارت دارم.
    نازنین: بله پدر.
    و در کنار پدر نشست. پدر به نازنین نگریست. چشمان معصوم و بی آلایش نازنین دل او را به درد آورد. بعد از چند دقیقه گفت:
    ـ از کارت راضی هستی؟
    نازنین: بله پدر خیلی خوبه.
    پدر: تو این چند روز اتفاق خاصی رخ نداده؟
    نازنین: چه طور مگه؟ چیزی شده؟
    پدر: نه، نه همین طوری. راستش امروز رئیس منو خواست و گفت نمی خواد از فردا بری سر کار.
    نازنین با تعجب پرسید:
    ـ چرا؟ دلیل این حرف را نگفت؟
    پدر: نه، منم جرات نکردم چیزی بپرسم.
    بغض راه گلوی نازنین را گرفته بود. به زحمت گفت:
    ـ آخه باید بدونم چرا؟ خود مهندس خواسته یا از من کاری سر زده؟
    پدر که متوجه ناراحتی نازنین شده بود، گفت:
    ـ دخترم ناراحت نشو، این ثروتمندها همین طور هستند. هر روز یه حال و هوایی دارند. من 25 ساله دارم با این ها کار می کنم. هیچ کاریشون عجیب نیست.
    نازنین احساس سرگیجه و تهوع می کرد، مثل اولین روزی که می خواست به محل کارش برود. او را به حقارت رانده بودن، به جرم چه چیز، نمی دانست. چرا خود مهندس جرات این کار را نداشت و به او نگفت و پیغام فرستاده بود؟ نازنین برخاست و به اتاق خود رفت. احتیاج به تنهایی داشت و باید افکار خود را نظر می داد. مدام با خود زمزمه می کرد مگه من چی کار کردم؟ این قدر از من منزجر بود؟ چرا حماقت کردم، چرا نفهمیدم؟ لعنت به تو مهندس، منم ازت متنفرم. تو آخرین مردی خواهی بود که بهت فکر می کنم. اینو به خودم قول می دم...
    صبح نازنین می خواست از جا برخیزد که ناگهان یاد اتفاقات دیروز افتاد. غلتی زد و از پنجره به ریزش باران نگاه کرد و چشمانش را بست. وقتی دوباره چشم گشود، نزدیک ظهر بود. مادر به درون اتاق آمد و نگاهی مهربان به او افکند.
    نازنین: سلام، صبح به خیر.
    مادر: ظهر به خیر. تلافی این چند وقت رو درآوردی.
    نازنین لبخندی زد و گفت:
    ـ مادر روزهای بارونی واقعا خواب می چسبه. چه بارون دلپذیری می باره.
    و از جا برخاست.
    مادر: بیا صبحانه بخور.
    و از در خارج شد. نازنین موهایش را جمع کرد و لباسش را عوض کرد و نزد مادر رفت. وقتی صبحانه اش تمام شد، مادر گفت:
    ـ نازنین می خوای چند وقتی بری پیش خاله ات؟ اون هم تنهاست.
    نازنین: نه مامان. می خوام دنبال کار بگردم.
    مادر: فعلا برای پیدا کردن کار جدید عجله نکن. به پدرت گفتم برات بلیط بگیره.
    نازنین: مادر باز به من نگفته کاری کردید؟
    مادر: عقلت نمی رسه. این مسافرت برات لازمه. اگه می تونستم منم می آمدم ولی گرفتار نسرین و نسترنم.
    نازنین: کی باید راه بیفتم؟
    مادر: شاید فردا. امروز پدرت خبر می ده.
    نازنین از سویی مایل رفتن بود و از طرفی دل نمی خواست برود. فکر می کرد شاید مهندس پیغام بفرستد و او دوباره به سرکارش بازگردد. سپس به خود نهیب زد: نه من دیگه نباید منتظر خبری از اون باشم. این بهترین موقعیت است که خودم رو آزمایش کنم و زمانی که بازگشتم از نو شروع کنم. نازنین روحیه ی تازه ای به دست آورد و کمی به مادر کمک کرد و بقیه ی روز به جمع کردن وسایل مورد نیازش مشغول شد. وقتی رد آمد، گفت که برای فردا صبح بلیط گرفته است. نازنین آن روز به اتفاق مادر به خرید رفت و مادر سوغاتی هایی که لازم بود خرید و سفارشات لازم را به نازنین نمود.
    نازنین: کاش می شد همگی می رفتیم.
    مادر: نه، تو تنها بری بهتره. کمی استراحت می کنی. انشاءالله تابستان همگی می رویم.
    خاله ی نازنین بزرگترین خواهر مادر بود و تنها زندگی می کرد. 5 سالی می شد که شوهرش فوت کرده بود و او به تنهایی در اصفهان زندگی می کرد. فرزندی نداشت و شوهر مرحومش توانایی بچه دار شدن نداشت. بعد از فوت او خاله حاضر نشد به تهران بیاید و نزد خانواده باشد. او می گفت که به اینجا عادت دارد و اصفهان را دوست دارد. نازنین صبح بعد از این که از زیر قرآن رد شد و تک تک افراد خانواده را بوسید، به اتفاق پدر به ترمینال رفت. پدر نیز سفارشات لازم را در طول راه کرد و گفت که خاله به دنبالت می آید. همانجا منتظر او باش و وقتی مطمئن شد خانمی مسن در کنار نازنین نشسته از او خداحافظی کرد و اتوبوس به راه افتاد. در طول راه نازنین با خانم بغل دستی شروع به صحبت نموده و آن زن از فرزندان و نوه های خود تعریف می کرد. صحبت با آن زن باعث شد مسافت راه کم شود. نزدیکی های غروب بود که به اصفهان رسیدند. نازنین با آن خانم خداحافظی کرد و چمدانش را برداشت و در گوشه ای ایستاد. در همان زمان خاله را دید که به طرف او می آید. نازنین خود را در آغوش خاله رها نمود. هر دو سوار اتومبیل شده و به طرف شهر به راه افتادند. خاله از دیدن نازنین اظهار شادمانی بسیار می کرد و گفت که این روزها بسیار احساس تنهایی می نموده و حالا می تونه یه همزبون داشته باشه. خانه ی خاله در مرکز شهر قرار داشت. خانه ای بود بزرگ و قدیمی و بسیار زیبا. نازنین آنجا را بسیار دوست داشت مخصوصا نمای زیبای آن را که با کاشی های آبی تزیین شده بود. حوض وسط حیاط بیشتر شبیه به استخر بود. نازنین نمی دانست که چطور خاله به تنهایی در این خانه می تواند سر کند. در همین زمان پیرزنی وارد شد و به نازنین خوش آمد گفت. خاله که متوجه بی اطلاعی نازنین شد گفت:
    ـ این بی بی صغرا است. با من زندگی می کنه.
    نازنین: چقدر خوب خاله. داشتم فکر می کردم شما چقدر اینجا تنها هستید ولی با وجود بی بی صغرا شما دیگه زیاد تنها نیستید.
    خاله: درسته، بی بی خیلی کمکم می کنه، هم از نظر روحی و هم از نظر کاری زن خوبیه.
    آن شب هر سه با هم شام خوردند و نازنین به بی بی در شستن ظرفها کمک کرد. سپس با خاله به گفتگو نشست و سوغاتی های خاله


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #7
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    را به او داد. خاله خیلی از دیدن سوغاتی ها اظهار خوشحالی کرد و روسری را به بی بی داد. نازنین گفت:
    ـ بی بی باید ببخشید که چیز مخصوصی برای شما نیاورده بودم. اطلاعی از بودن شما در اینجا نداشتم.
    خاله گفت:
    ـ اینهایی که آوردی خیلی هم زیاده. من یک نفر بیشتر نیستم. مادرت منو شرمنده کرده.
    آن شب تا پاسی از شب بیدار ماندند و خاله از همه ی فامیل می پرسید و نازنین از همه کس و همه چیز برای او تعریف می کرد. خاله با دقت به حرف های نازنین گوش می داد و وقتی حرف های نازنین تمام شد، پرسید:
    ـ خوب از خودت نگفتی؟
    نازنین: خودم هم هستم. می بینید که خوب و سرحالم.
    خاله: نه، تو خودت نیستی. نازنین سال گذشته جور دیگه ای بود.
    نازنین: خوب شاید بزرگتر شدم.
    خاله خندید و گفت:
    ـ شاید باید بعدا برام از خودت بگی. فعلا امشب رو بهت مرخصی می دم تا استراحت کنی.
    با این حرف به رختخواب رفتند، ولی خواب از سر نازنین با وجود خستگی پریده بود. نمی دانست در ظاهرش چه چیز وجود داشت که خاله متوجه ی آن شده بود. چشمانش را بست، اما در قاب چشمانش مهندس را دید. آن را باز کرد و دوباره بست. باز همان تصویر پدیدار شد. غلتی زد و ناگهان به یاد شراره افتاد و با تاسف اندیشید اینقدر سریع راه افتادم که فرصتی برای خداحافظی نداشتم. حتما از دستم دلخور می شود. به محض این که رسیدم تهران تماس می گیرم. با این افکار او به خواب رفت. خواب جاده ای بی انتها. او خسته در این جاده راه می پیمود و هرچه نگاه می کرد هیچ جانداری را نمی دید. همه جا سکوت بود و سراب...
    نازنین در کنار خاله احساس آسودگی می کرد. او با وجود 50 سال سن پا به پای نازنین همه جا می رفت و خود را با نشاط نشان می داد. نازنین همه چیز را فراموش کرده بود یا شاید این طور فکر می کرد. گاهی پدر به خانه ی همسایه تلفن می کرد و حال او را جویا می شد و می گفت حال آنها هم خوب است و تا می تواند در کنار خاله استراحت کند و به فکر آنها نباشد. هفته ی سوم بود که نازنین کم کم به فکر بازگشت افتاد. وقتی با خاله درمیان گذاشت خاله گفت:
    ـ اصلا حرفشم نزن. فعلا زوده. مگه تهرون چه خبره که عجله می کنی؟
    نازنین حرفی نزد، اما روزهای بعد مغموم به نظر می رسید. خاله احساس دلتنگی او را درک می کرد. چند روز بعد گفت:
    ـ نازنین دلت برای مامان و بابا تنگ شده؟
    نازنین: کمی.
    خاله: خوب بقیه دلتنگی ات برای چیست؟
    نازنین: برای شماست. دوست ندارم از شما دور باشم.
    خاله او را در آغوش کشید و پیشانی او را بوسید و گفت:
    ـ من به این تنهایی عادت دارم. رفتن تو برای من خیلی سخته اما بعد از چند روز عادت می کنم. سرنوشت منم اینه که همیشه تنها باشم.
    نازنین: چرا نمی آیید تهران؟ حداقل اونجا غریب نیستید.
    خاله: نازنین جان از سن و سال من گذشته که بخواهم تغییر مکان بدهم. برایم دشواره. در ثانی اون مرحوم این خونه رو خیلی دوست داشت. وصیت کرده تا می تونی چراغ این خونه رو روشن نگه دار.
    نازنین می دانست که خاله خاطرات زیادی در آن خانه دارد و نمی تواند از آنها دل بکند. در واقع او با گذشته ها می زیست و فردا برایش اهمیتی نداشت. نازنین بعد از یک ماه اقامت نزد خاله بالاخره تصمیم به بازگشت گرفت. روز جدایی برای نازنین بسیار دشوار بود. خاله نیز از رفتن نازنین دلتنگ بود و می گفت که تازه به وجودت انس گرفته بودم. حالا می فهمم چقدر وجود یک فرزند توی زندگیم خالیه.
    وقتی نازنین از پنجره ی اتوبوس دست تکان می داد، اشک های گرمش بی اختیار بر روی گونه می غلتید و خاله نیز با گوشه ی چادر اشک های دیدگانش را پاک می کرد. در راه نازنین در این فکر بود که چقدر زود یک ماه سپری شد. انگار دیروز بود که عزم رفتن کرده بود. حالا دوباره به زندگی همیشگی پا می گذراد و شروع تازه ای را آغاز می کند. در این مدت خاله به احساسات نازنین کم و بیش پی برده بود. روزی به نازنین گفت:
    ـ تو وجود تو دو احساس متفاوت با هم در نبرد هستند. عشق و نفرت. تو داری با هردوی آنها مبارزه می کنی. اگه عشق برنده بشود تو باختی. اگه نفرت پیروز شود بازم باختی.
    نازنین: شما این ها رو از کجا می فهمید؟
    خاله: من تو تنهایی اینو یاد گرفتم که درون آدما رو خوب بخونم. من از روز اول متوجه این حالات تو بودم.
    نازنین: به نظر شما کدام پیروز می شود؟
    خاله: گفتم هیچ کدام. اگه عشق باشه تو باید خودتو فدای اون بکنی. اگه نفرت باشه اونوقت از درون فنا می شی. سعی کن اعتدال رو رعایت کنی و به هر دو تا حدودی اجازه ی خودنمایی بدهی. نذار در وجودت سر به طغیان بگذارند. مهارشون کن. این نیرو رو در خودت تقویت کن.
    نازنین به حرفهای خاله زیاد فکر کرد و می دانست که خاله برای روحیه ی نازنین نگران بود و نمی خواست سرخورده شود. پس به آینده اندیشید و روزهای خوبی را پیش بینی می کرد. درسته، فردا می تونه آغاز دوباره زیستن باشه. امید تو زندگی باعث تولد هر روز انسان می شود. پس من امیدارم و فردا...
    نازنین با استقبال گرم خانواده روبرو شد. مادر مدام از خاله سوال می کرد و نسترن و نسرین از کارهایی که انجام داده بود می پرسیدند و سراغ سوغاتی ها را می گرفتند. پدر در سکوت به آنها می نگریست و می خندید. آن شب وقتی نازنین به بستر رفت با خود فکر کرد: فردا باید سراغی از شراره بگیرم. بهتره سری به شرکت بزنم و با این تفکرات به خواب رفتم. صبح نازنین بعد از خوردن صبحانه به مادر گفت:
    ـ مادر من می خوام یک سر به شراره بزنم، اشکالی نداره؟
    مادر با کنجکاوی نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ خوب یک سر برو خونه شون.
    نازنین: نه، می خواهم توی محل کار غافلگیرش کنم و عذرخواهی کنم. بعدازظهر تا به خانه برود، شب می شود و برای رفتن دیر است.
    مادر گفت:
    ـ باشه برو، ولی زود بیا. برای ناهار منتظرت هستم.
    نازنین به سرعت حاضر شد و تابلویی زیبا از صنایع دستی اصفهان را که برای شراره خریده بود، برداشت و به راه افتاد. وقتی به درب شرکت رسید، تپش قلب خود را احساس کرد. هیجان خاصی به او دست داده بود. وقتی می خواست سوار آسانسور شود، هر لحظه در انتظار دیدن مهندس بود، اما شرکت در سکوت همیشگی خود فرو رفته بود. وقتی به پشت در اتاق شراره رسید، ایستاد و نفسی تازه کرد و چند ضربه به در نواخت. صدای شراره بود که او را به داخل دعوت می کرد. در را آهسته گشود و نگاهی به درون انداخت. شراره نیز چشم به در داشت تا ببیند چه کسی وارد می شود. وقتی نازنین را دید از جای خود پرید و به طرف نازنین دوید و همدیگر را در آغوش گرفتند.
    شراره: خیلی بی معرفی، نه نامه ای نه تلفنی. آخه کجا بودی؟
    نازنین: صبر کن بشینم همه چیز رو برات تعریف می کنم.
    شراره: بشین تا برات چای سفارش بدهم.
    سپس زنگ را فشرد.
    نازنین: به کارت برس، نمی خواستم مزاحمت بشم.
    شراره: اتفاقا امروز خیلی سرم خلوته. خوب، کجا بودی؟ چرا دیگه سرکار نمی آیی؟
    نازنین: لابد خبر نداری که منو اخراج کرد؟
    شراره: چه کسی؟
    نازنین: این مهندس لعنتی.
    شراره: دلیلش چی بود؟
    نازنین: نمی دونم، فقط به پدرم پیغام فرستاده بود که دیگه احتیاجی به من نداره.
    شراره: واقعا که من سر در نمی آورم. می دونی که رفته انگلیس؟
    نازنین احساس کرد رنگ از صورتش رخت بست: رفته؟ چه وقت؟
    شراره: درست نمی دونم. 2 هفته می شه. از سنایی شنیدم. چند وقت پیش منو تو ناهارخوری دید و از تو پرسید، منم اظهار بی اطلاعی کردم.
    نازنین: شاید برای همیشه رفته.
    شراره: خوش به حالش.
    نازنین: برنامه ات هنوز جور نشده؟
    شراره: کمی مونده.
    نازنین هدیه ی شراره را به او داد و شراره از هدیه ی او تشکر نمود و گفت:
    ـ اینو هرجا بروم با خودم می برم.
    آن دو ساعتی با یکدیگر گفتگو کردند و سپس نازنین آماده ی رفتن شد. شراره اصرار نمود تا برای ناهار پیش او بماند، اما نازنین گفت که به مادر قول داده که ناهار برگردد. نازنین غوطه ور در افکار خود به منزل رسید. فکر نمی کرد مهندس آنجا را ترک کرده باشد. نازنین آخرین رشته ی محبت را خود به خود پاره می دید. او نبود و نازنین نیز به خود قبولانده بود که عشق یک طرفه هیچ فایده ای ندارد. آن هم به شخصی مثل مهندس. نازنین هیچ امتیازی در مقابل او نداشت. مهندس شاهزاده ی رویاهای هرکسی می توانست باشد. نازنین زیبا بود. شاید خود توجهی به این مسئله نداشت. متانت خاصی در حرکاتش به چشم می خورد. نگاه های زیادی را به خود جلب می کرد. خواستگاران فراوانی داشت، اما از تمام این صفات به آرامی می گذشت. از مغرور شدن می ترسید. شاید اگر کمی به اطرافش توجه می کرد، چشمانی را می دید که همیشه در انتظار دیدار او می سوزند و حسرت گوشه ی چشمی از او را دارند. آن روز نازنین به خود اعتراف کرد با وجود تمام دلخوری هایی که از مهندس دارد، اما هنوز به او می اندیشد و از بی توجهی او رنج می برد. نازنین شیفته ی خودخواهی مهندس شده بود. لبخند تمسخر آمیزش به او قیافه ای شوخ می داد و نازنین دیدن هر روز او را به این صورت، عادت هر روز خود می دید. از طرز لباس پوشیدن او که گاهی با نظم و گاهی خودسرانه بود لذت می برد. نازنین باخته بود. او قلب خود را دو دستی تقدیم کسی کرده بود که حتی سایه ی او برایش رویای شبهای بی پایان تنهایی بود...


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #8
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    ـ پدر خواهش می کنم دوباره شروع نکنید.
    پدر: ببین دخترم فرهاد پسر خوبیه. تو رو دوست داره. می گفت حاضره به خاطر تو هر کاری بکنه. هم جوونه و هم اینکه بچه برادرمه ، وصله ی تنمه. خوب چه کسی بهتر از اون.
    نازنین کلافه بود. نگاهی به مادر افکند شاید او به کمکش بیاید، اما مادر فقط شنونده بود.
    نازنین: آخه مگه دختر قحطه؟ من نمی خواهم ازدواج کنم.
    پدر: پس این پنبه رو از گوشت در بیار که سر کار بری. این قدر تو این چهار دیواری می مونی تا خسته بشی. هر چی می خوام ملایمت به خرج بدم، نمیشه. هرچیزی حدی داره. اصلا حالا که این جور شد، می گم بیایند برای صحبت.
    نازنین: پدر خواهش می کنم.
    پدر: بس کن. حالا برو تا دلت می خواد فکر کن.
    نازنین به شتاب از اتاق خارج شد. از فرهاد متنفر بود. او پدر را وادار کرده بود تا با او این طور حرف بزند. چرا مادر سکوت کرد؟ چرا حمایتم نکرد؟ چرا پدر اصرار می کرد؟ خدایا چقدر تنهام. هیچ کس حرف دلمو نمی فهمه. نسترن نزد نازنین آمد و در کنار او نشست:
    ـ خواهر می دونم خیلی ناراحتی، اما من می خواستم چیزی بهت بگم.
    نازنین: چی شده؟
    نسترن: نمی دونم ولی این طوری حدس می زنم که یکی پدر رو کوک کرده. وقتی رفته بودی اصفهان پدر مدام می گفت تا نازنین اومد باید سور و ساط عروسی رو راه بندازیم.
    نازنین: نفهمیدی چی شده؟ کسی حرفی زده؟
    نسترن: نه، جلوی من زیاد حرف نمی زدند، اما متوجه شدم که پدر از موضوعی ناراحته. تو نبودی 10 روزی سر کار نرفت.
    نازنین: چه طور به من حرفی نزدند؟ به خاطر چی سر کار نمی رفت؟ دلیلش چی بود؟
    نسترن: مثل این که تو اداره اتفاقی افتاده بود. راستش سر در نیاوردم.
    نازنین خموش ماند. هرچه فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. رفتن او به اصفهان و حالا ازدواج مصلحتی. پدر به خاطر مسئله ای سر کار نمی رفته. باید از مادر می پرسید. وقتی مادر در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود، نازنین خود را به او رساند و به بهانه ی کمک دور و بر مادر گشت.
    مادر: نازنین می دونم اومدی عقیده ی منو بدونی. راستش من این چند وقت خیلی فکر کردم. فرهاد پسر خوبیه و در واقع از هر لحاظ به یکدیگر می خورید.
    نازنین: من نگفتم فرهاد پسر بدی است، اما من نمی تونم اونو به عنوان شوهر قبول کنم.
    مادر: خوب اولش همه همینطورند، یعنی تا خودشون رو تطبیق بدهند، زمان می بره.
    نازنین: نه مادر، مسئله ی زمان نیست. من فرهاد رو دوست ندارم. باید کسی رو دوست داشت تا حوصله به خرج بدهی ولی در قلب من جایی برای اون نیست.
    مادر: تو فقط لجبازی می کنی.
    نازنین: مادر سوالی داشتم. چرا پدر چند روز اداره نرفت؟
    مادر نگاهی از سر تعجب به نازنین انداخت و گفت:
    ـ اولا تو از کجا فهمیدی؟ در ثانی مرخصی گرفت، زیاد حالش خوب نبود. اشکالی داره.
    نازنین که تیرش به سنگ خورده بود، گفت:
    ـ نه، فقط نگران شدم همین.
    نازنین روز بعد با شراره در پارک همیشگی قرار گذاشت و به دیدار او رفت تا شاید بتواند کمکی به او کند.
    شراره: هرچی فکر می کنم کمتر عقلم به جایی قد می ده. ولی بوی توطئه می آید.
    نازنین به شوخی شراره خندید و گفت:
    ـ کمی.
    شراره: یعنی واقعا فکر می کنی کاسه ای زیر نیم کاسه است؟
    نازنین: راستش اگه می دونستم از تو منی پرسیدم، اما اخراج من و اتفاقات بعدی کمی عجیب به نظر می رسه.
    شراره: حالا با این پسرعموی سمج چی کار می کنی؟
    نازنین: فعلا باید به زمان بسپارم و به قول معروف هر چه پیش آید خوش آید....
    هفته ی بعد عموجان با زن عمو و فرهاد با یک بغل گل و شیرینی آمدند. نازنین افسرده بود. فرهاد زیر چشمی نازنین را می پایید. نازنین برخاست و به اتاق خود پناه برد. لحظاتی بعد فرهاد به در اتاق او زد.
    نازنین: بیا تو.
    فرهاد: اجازه هست یا خلوتت به هم می خوره؟
    نازنین: اختیار ما دست شماست، بفرمایید.
    فرهاد در گوشه ای از تخت نشست و نگاهی به در و دیوار انداخت و سپس یه نازنین خیره ماند. نازنین سکوت اختیار کرده بود. سرانجام فرهاد گفت:
    ـ نازنین من خوشحالم که تغییر عقیده دادی، ولی نمی دونم چرا امروز این قدر ناراحتی. اتفاقی افتاده؟
    نازنین پوزخندی زد و گفت:
    ـ چه کسی گفته که من تغییر عقیده دادم؟
    فرهاد با حیرت پرسید:
    ـ یعنی تو پیغام نفرستادی؟
    نازنین: نه.
    فرهاد: چقدر ساده لوح بودم.
    و سپس برخاست و در اتاق قدم زد. با عصبانیت گفت:
    ـ پس بگو منو مسخره کردی. منو خانواده مو به بازی گرفتی.
    نازنین: من نمی دونم این وسط کی می بره و کی می دوزه اما من هیچ کاره ام.
    فرهاد: یعنی تو خبر از هیچی چیزی نداری؟ پس عموجون چی می گفت؟
    نازنین: ببین فرهاد، رک و راست بهت بگم پدرم اصرار به این ازدواج داره و من هیچ تمایلی ندارم.
    فرهاد: حالا تو گوش کن. من دیگه خسته شدم از این که تو فامیل و در و همسایه تو دهن ها افتادم. خجالت می کشم، پس به زورم که شده باهات ازدواج می کنم، چون دوستت دارم و نمی خواهم از دستت بدم. حالا خود دانی.
    وقتی صحبت فرهاد تمام شد، از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید و نازنین را هاج و واج بر جای گذاشت.
    تمام ساعات روز و شب برای نازنین چون کابوسی می ماند. پدر او را رها کرده بود و مادر در خود فرو رفته و خواهرها درد او را حس نمی کردند. چند بار ناخودآگاه به طرف تلفن عمومی کشانده شد و شماره ی شرکت را گرفت، اما چیزی جز بوق ممتد نمی شنید. می خواست با شراره تماس بگیرد، اما از دست او هم کاری برنمی آمد. باور نمی کرد که پدر و عمویش قرار خرید را برای آخر هفته گذاشته باشند. هر روز که می گذشت نازنین بیشتر در خود فرو می رفت. حس می کرد آتشی در تنش شعله ور است و او را می سوزاند. سرانجام عشق پیروز شده بود و او را می سوزاند و می خواست از بین ببرد. وقتی در آینه به خود می نگریست احساس سوزش در صورتش او را به وحشت می انداخت. چشمانش با او غریبه شده بود. جایی را می نگریست که او نمی دید. احساس دلتنگی عجیبی داشت.
    هرچه به روز های آخر هفته نزدیک می شد، دردی عمیق در جانش تیر می کشید. مادر متوجه ی بی اشتهایی و رنگ پریدگی او شده بود و مدام او را تشویق به خوردن و اینکه نگران آینده نباشه می کرد، اما نازنین چون مجسمه ی بی روحی به مادر می نگریست. وقتی مادر روز پنجشنبه به او گوشزد کرد که حاضر شود و زن عمو و فرهاد را منتظر نگذارد، از خواب بیدار شد. فکر دیدن فرهاد او را دچار آشوب می کرد. وقتی ساعت 4 مادر دید نازنین همچنان نشسته و به کتابی که روی زانوانش است خیره مانده، به سراغ کمد او رفت و لباسی را انتخاب نمود و او را در پوشاندن یاری نمود. وقتی زنگ در نواخته شد، مادر چادرش را سر کرده و کیفش را برداشته و غرغر کنان نازنین را به دنبال خود کشید. فرهاد و زن عمو در اتومبیل در انتظار آنها بودند. زن عمو پیاده شد و روی آنان را بوسید و فرهاد نیز پیاده شد و در ماشین را گشود. نازنین بدون این که نگاهی به او بیفکند، داخل اتومبیل شد و در گوشه ای کز کرده و به تعارفات آنان گوش می کرد و گاهی زیر لب چیزی به عنوان جواب می گفت که برای خود مفهومی نداشت. زن عمو به نازنین نگریست و گفت:
    ـ مثل اینکه نازنین زیاد حال نداره. نکنه سرما خورده؟
    مادر سریع جواب داد:
    ـ فکر کنم، چون از دیروز تا حالا عطسه می کنه.
    نازنین به حرف مادر تبسمی نمود. چقدر مادر ساده لوحانه می خواست دخترش را به خوشبختی برساند. باز به خود لعنت می فرستاد که نمی تواند سرنوشتش را عوض کند و ناخودآگاه به سمتی پیش می رود که هیچگاه انتظارش را نداشت. فرهاد گاه و بی گاه از توی آینه به نازنین نگاه می کرد. او نیز در خود فرو رفته بود. مادر و زن عمو نیز مدام با هم حرف می زدند. وقتی به مرکز خرید رسیدند، همگی پیاده شدند. فرهاد به نازنین نزدیک شد و به او خیره شد. چند لحظه همان گونه ایستاد و سپس گفت:
    ـ نازنین اگه حالت خوب نیست، برگردیم.
    نازنین سرش را تکان داد و گفت:
    ـ خوبم. به فکر من نباش.
    به طرف طلافروشی به راه افتادند و بعد از دیدن چند ویترین داخل یکی از آنها شده و با سلیقه ی مادر و زن عمو سرویس طلا انتخاب شد و حلقه هایی نیز خریده شد. نازنین انگار در خواب بود و او را به هر طرف می کشاندند. زمانی به خود آمد که به خانه رسیده بود و تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. احساس می کرد که تمام تنش گر گرفته و احتیاج به تنهایی و تفکر را مثل مسکنی برای خود لازم می دانست. وقتی به درون اتاق خزید، گریه آغاز کرد . اشک های سوزان و بی پروا بر روی صورتش غلتید. از شکست بیزار بود، اما حالا طعم تلخ آن را به وضوح می چشید. ناگهان جرقه ای در ذهن خاموشش جهید.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #9
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    آره درسته. این بهترین راهه. من نمی تونم دستی دستی خودم رو بدبخت کنم. این بهترین راهه پس باید عاقل باشم و خوب فکر کنم. نازنین تا نیمی از شب خیره به سقف فکر کرد و با لبخندی به خواب رفت.
    پدر در را بست و به سوی کار روزانه روان شد. مادر در آشپزخانه بود. نازنین به سراغ پس اندازش رفت و ساک دستی خود را از وسایل ضروری پر کرد و نامه را روی میز گذاشت و آهسته به حیاط خزید. دب کوچه را باز کرد. نمی خواست به عقب نگاه کند. می ترسید که اراده اش سست شود. به سرعت پا به کوچه نهاد و بدون اینکه به اطراف توجه کند، به راه خود ادامه داد. وقتی به ترمینال رسید، به کنار باجه رفت و گفت که برای یک نفر به مقصد اصفهان. وقتی بلیط را در دست گرفت، نفس راحتی کشید. به شجاعت خود آفرین می گفت. نمی خواست به عاقبت کار بیندیشد. وقتی در گوشه ی صندلی خزید، چشمانش را بست تا هیچ چیز نبیند، اما تصویر مهندس با لبخند تمسخرآمیزش در قاب چشمانش نمایان شد. نازنین در دل گفت:
    ـ بخند، یک روز تلافی شو سرت در می آورم.
    نازنین در تمام طول راه خواب بود، فقط یک بار برای آب خوردن پیاده شد و حتی ناهار نیز نخورد. خانم مسنی که در کنارش بود، مقداری میوه تعارف کرد و نازنین کمی از آن را خورد. به یاد مادرش افتاد. حالا چقدر نگران حال اوست. کاش سرنوشتش اینطور نمی شد و نازنین دل پدر و مادر را نمی شکست. او جوان بود و می خواست آن طور که دوست دارد پرواز کند. در آسمان جایی برای او بود، پس خیال و آرزویش را به پرواز در آورد و آنقدر پر کشید که دیگر زمین را پیدا نمی کرد...
    *********
    صدای بی بی بلند شد:
    ـ کیه؟ آمدم.
    وقتی در را گشود به چشمان خود اعتماد نمی کرد. گفت:
    ـ درست می بینم؟ شما نازنین خانم هستید؟
    نازنین او را در آغوش کشید و با مسرت گفت:
    ـ آره بی بی منم. به این زودی منو از یاد بردی؟
    وقتی به حیاط نگریست، دید که خاله از پله های ایوان به طرف او می آید. نازنین به طرف خاله رفت و در آغوش او گم شد. خاله سر و روی او را بوسید و گفت:
    ـ چرا بی خبر؟ چرا تنها؟ حداقل یه تلفن می کردی.
    ناگهان نازنین شروع به گریستن کرد. خاله همچنان که او را نوازش می کرد، به سوی اتاق برد و گفت:
    ـ خیلی خوب، تو خسته ای. نمی خواد چیزی بگی. برو تو اتاق کمی استراحت کن، بعد با هم حرف می زنیم.
    نازنین از آرامشی که در صدای خاله بود،احساس امنیت و راحتی کرد. نازنین لباس راحتی پوشید و به لب حوض رفت و دست و صورتش را شست. خاله با ظرفی پر از میوه به کنار او آمد. هوا معتدل بود و آفتاب کم جانی هنوز خودنمایی می کرد.
    نازنین: خاله من شما رو خیلی اذیت می کنم، ولی چاره ای نداشتم فقط می تونستم به شما پناه بیاورم. من، من...
    خاله لبخندی زد و گفت:
    ـ نمی خواد چیزی بگی، چون تقریبا حدس می زنم چی شده. من بی بی رو فرستادم که به پدر و مادرت تلفن کنه تا از نگرانی در بیایند. نازنین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
    ـ من نمی خواستم این طور بشه، ولی کسی به من توجه نداشت. هر کسی کار خودش رو می کرد و حرف خودش رو می زد، اما این زندگی من بود. سرنوشت من بود که به بازی گرفته بودند.
    خاله: نمی دونم، ولی خدا رو شکر می کنم که تو رو صحیح و سلامت می بینم و بهترین کارت همین است که پیش من اومدی و راه دیگه ای انتخاب نکردی، اما می خواهم بدونم تو که دختر شجاعی هستی، چرا مبارزه نکردی؟
    نازنین با لبخند محزونی گفت:
    ـ شاید حق با شما باشد، ولی دیگه حوصله ی مبارزه رو ندارم.
    خاله با لبخندی گفت:
    ـ چه زود خسته و بی حوصله شدی. مگه چند سال داری؟ پاشو پاشو بریم تو اتاق. خیلی حرفهاست که باید بزنیم. به امید خدا همه چیز درست می شه. فکرت رو خراب نکن. بلند شو...
    نازنین از کاری که کرده بود، احساس ندامت می کرد. خاله راست می گفت که فرار راه درستی نبود. باید با منطق و استدلال حرف خود را می قبولاند. از خاله نپرسید که پدر و مادرش چه گفته اند و خاله نیز حرفی نزد. فردا شهر بود که صدای درب منزل بلند شد. بی بی نماز می خواند. نازنین به طرف حیاط رفت و گفت:
    ـ کیه؟
    اما جوابی نشنید. وقتی در را گشود، با چشمانی متعجب پدرش را دید. می خواست فرار کند، اما جرات نداشت. خون در تنش یخ بسته بود. قدرت حرکت نداشت. پدر او را به کناری زد و یاالله گویان وارد شد. نازنین در را بست و به آشپزخانه پناه برد. صدای خاله که احوالپرسی می کرد به گوشش می رسید. با خود می اندیشید که پدر چه می گوید؟ آیا آمده تا او را مثل گوسفندی به قربانگاه ببرد؟ بعد از ساعتی خاله آمد و گفت:
    ـ نازنین جان پدرت آمده. پاشو برو ببین چی کارت داره؟
    نازنین: خاله من خجالت می کشم. تو رو خدا شما هم بیایید.
    خاله: نه دخترم. خودت برو، من دخالت نمی کنم. باید خودت شجاعت گفتن حقیقت رو داشته باشی.
    نازنین با اکراه برخاست و به طرف اتاق پیش رفت. در را گشود و در گوشه ای از اتاق بدون این که به پدر نگاه کند، نشست و سلام کرد. نازنین متوجه نشد که پدر جواب سلام او را داد یا نه؟ بعد از دقایقی که به اندازه ی ساعتی بر نازنین گذشت، پدر سکوت را شکست و گفت:
    ـ نازنین دستت درد نکنه. خوب مزد منو و مادرت رو کف دستمون گذاشتی. باور نمی کنم دختری که حتی خجالت می کشید با بزرگتر از خودش حرف بزنه، این کار رو بکنه. من نمی دونم چه بلایی سر تو اومده. تو این یکی دو ماهه به کل عوض شدی. دیگه اون دختر صمیمی و ساده ی من نیستی و حالا...
    و با تاسف سرش را تکان داد و ادامه داد:
    ـ حالا هم که منو پیش در و همسایه و فامیل سکه ی یه پول کردی. اینقدر نسبت به خانواده ات بی تفاوت شدی؟ ببین نازنین من با خاله صحبت کردم و بهش قول دادم که عصبانی نشم، ولی این سکوت تو منو عصبی می کنه. من نیومدم اینجا که با مجسمه حرف بزنم. باید دلیل این کارت رو بدونم. جواب منو بده.
    نازنین گفت:
    ـ پدر تو رو خدا خودتون رو کنترل کنین. اگه بگم منو ببخشید می دونم که نمی بخشید. می دونم کار بدی کردم و مستحق مجازاتم، اما تو رو خدا منو مجبور به ازدواج با فرهاد نکنید، ازتون خواهش می کنم.
    پدر: آخه فرهاد چه عیبی داره؟ در ثانی بالاخره باید یه روزی ازدواج کنی. خوب فرهاد دوستت داره و به خاطر تو همه کار می کنه. الان هم خبر ندارند که تو اومدی اینجا. عاقلانه فکر کن.
    نازنین در حالی که می گریست، گفت:
    ـ نمی تونم، نمی خواهم. چه جوری باید بگم؟
    پدر با عصبانیت برخاست و سینی جلوی پایش را پرت کرد. صدای برخورد سینی و شکستن استکان در اتاق پیچید. نازنین مانند جوجه ی لرزان در گوشه ای کز کرده بود. پدر با فریاد گفت:
    ـ پس گوش کن، دیگه نه پدر داری و نه مادر. فکر اون کله گنده ها رو از سرت بیرون کن. فکر کردی من احمقم؟ اما بدون که تو احمقی. اون ها همه رو با پول می خرن، مرده رو زنده می کنن، عشق رو خورد می کنن و برای امثال من و تو هم تره خورد نمی کنن. نمی خواستم بهت بگم که از همه چی خبر دارم، ولی وادارم کردی. اینقدر اینجا بمون تا موهات رنگ دندونان سفید بشه.
    از اتاق بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید. خاله به دنبال پدر رفت و از او می خواست که شب بماند و برای رفتن عجله نکند. شاید با اعصاب آرام بشود کارها را رو به راه کرد، اما پدر قبول نکرد و نازنین صدای در کوچه را شنید و فهمید که پدر رفته است. نازنین متحیر بود. پدر از چه صحبت می کرد؟ چه چیز را می دانست و از کجا فهمیده بود؟ چرا راجع به آنها قضاوت می کرد؟ افکارش پراکنده بود و نمی توانست آنها را به هم ربط بدهد. در دلش غوغایی به پا بود. کم کم داشت به حقایقی پی می برد که بی ربط به اخراجش نبود. برخاست و در اتاقش شروع به راه رفتن کرد. امیدی در دلش پدیدار شده بود. نمی خواست خود را گول بزند. باید واقع بینانه فکر می کرد، اما حالا در اصفهان او دستش به جایی بند نبود. کاش شراره بود. ناگهان خاله وارد اتاق شد و رشته ی افکار او را از هم گسیخت.
    ـ نازنین متاسفم از این که نتونستی با پدرت کنار بیایی.
    نازنین با لبخند محزونی گفت:
    ـ پدر حق دارهو من نانجیب شدم. اون منو نمی بخشه.
    خاله دست نازنین را گرفت و گفت:
    ـ زمان مرهمی برای تمام زخم هاست ولی سعی کن راه درست رو انتخاب کنی. اگه کاری از دست من هم برمی آید بگو تا انجام بدهم.
    نازنین: تا همین جا هم به شما خیلی زحمت دادم و آرامش زندگیتونو به هم زدم. فردا حتما برمی گردم.
    خاله: بر می گردی که ازدواج کنی؟
    نازنین: حتی فکرش هم دیوونه ام می کنه اما به خاطر پدرم مجبورم.
    خاله: نمی خوام دخالت کنم، اما تو این همه راه رو نیومدی که دوباره به سر جای اولت برگردی. اگه موضوع ازدواج فیصله پیدا کرد، برگرد. اما اگه بخواهند تو رو به زور وادار به ازدواج کنند، صلاح نیست که بری. باز خود دانی.
    نازنین دستان خاله را بوسید و گفت:
    ـ ازتون ممنونم خاله. حالا که سرپناهی دارم، بهتر می تونم تصمیم بگیرم...
    نازنین در دو دلی عجیبی دست و پا می زد. حالا می توانست علت اصرار پدر را به ازدواج حدس بزند. یک هفته بدین منوال سپری شد، اما نمی توانست به خود بقبولاند که مهندس به او به طور جدی فکر می کند. پس حرف های پدر چه بود؟ کاش کسی پیدا می شد و حقیقت را می گفت، اما همه او را به بازی گرفته بودند و او مثل مترسکی فراموش شده، در گوشه ی بیابانی خشک به انتظار معجزه ای بود. نازنین دلتنگ پدر و مادر و نسرین و نسترن بود. نمی دانست عمو و فرهاد با شنیدن نبودن او چه کار کرده اند. باز قهر و ناراحتی و فرهاد... نمی خواست راجع به فرهاد فکر کند. می ترسید که احساس ترحم بر او فائق آید. شب جمعه بود که خاله حلوا می پخت و بوی آرد سرخ شده و زعفران خانه را فرا گرفته بود. وقتی حاضر شد، آنها را تزیین کرده و بی بی در سینی گذاشته و میان در و همسایه پخش می کرد. نازنین گفت:
    ـ بی بی خسته می شه، چند تاش رو هم بدید من ببرم.
    خاله گفت:
    ـ چادر سرت کن ببر.
    نازنین چادر سفیدی را که خاله برایش دوخته بود را سر کرد و خاله با دیدن او گفت:
    ـ هفت الله اکبر مثل تازه عروس ها شدی. خیلی بهت میاد.
    نازنین ابرویی بالا انداخت و گفت:
    ـ مگو شما تعریف کنید.
    خاله گفت:
    ـ خودتو لوس نکن. این سینی رو بگیر و ببر خونه باغ ته کوچه خونه حاج مشیر.
    نازنین گفت:
    ـ همون خونه بزرگه؟
    ـ آره، سلام منو به حاج خانم برسون.
    نازنین خوب آن خانه را می شناخت. خانه ای اعیان نشین قدیمی بود. نازنین خیلی دوست داشت داخل آن را ببیند، به خصوص باغ بزرگ و زیبای آن را. حالا می توانست کمی حس کنجکاویش را ارضا کند. وقتی به کنار در رسید، سینی را با یک دست نگه داشت و با دست دیگر زنگ را فشرد. هنوز آن را نزده بود که در باز شد و او سینه به سینه ی مردی قرار گرفت. نازنین آرام خود را کنار کشید و نگاهی به بالای سر خود انداخت و مردی 35 ساله، بلند قد و چهارشانه را دید. نازنین سلام کرد و مرد گفت:
    ـ سلام. ببخشید با کی کار دارید؟
    نازنین: حاج خانم تشریف دارند؟
    مرد: بفرمایید تو. خانم جون منزل هستند.
    و زنگ را فشرد و گفت:
    ـ با اجازه تون مرخص می شیم.
    نازنین: خواهش می کنم، بفرمایید.
    مرد بدون اینکه به پشت سر خود نگاه کند، به راه افتاد و نازنین


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #10
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    نیاز به خنده را در خود می دید. تیپ جالب و جاهلانه ی آن مرد برایش تازگی داشت. از پشت او را نگریست. او کت و شلوار مشکی به تن داشت، با سبیل های پر پشت و موهای مشکی خوش حالتی که باد به راحتی آن را به بازی می گرفت. صدای زنی او را به خود آورد:
    ـ بفرمایید.
    نازنین: سلام حاج خانم. بفرمایید نذریه.
    ـ خدا قبول کنه. ببخشید به جا نیاوردم؟
    نازنین: شما ببخشید. من خواهرزاده ی خانم فتحی هستم.
    ـ اوه. به به. حالتون که خوبه؟ تشریف بیارید تو، دم در بده.
    نازنین: از لطف شما ممنونم. ان شاءالله یک وقت دیگه.
    حاج خانم حلوا را برداشت و نازنین خداحافظی کرد و به راه افتاد. حاج خانم مشیر، زنی 60 ساله و بسیار اصیل می نمود. لهجه ی بانمکی داشت که او را دل نشین تر می کرد. شب هنگام، نازنین کتف خاله را مشت و مال می داد و در همان حالت پرسید:
    ـ راستی خاله، حاج مشیر کیه؟
    خاله: والله اونها خانواده ی اصیل و اسم و رسم داری هستند. حاج مشیر چند دهنه حجره توی بازار داره. مردمان خوبی هستند.
    نازنین: اون آقا که مثل جاهلا می مونه، پسرشونه؟
    خاله: سهراب خانه. مگه تو دیدیش؟
    نازنین: آره وقتی می خواستم زنگ بزنم اومد بیرون. راستش خیلی بامزه بود و خنده ام گرفت.
    خاله: پس اومده. چند ماهی بود که سر و کله اش پیدا نبود.
    نازنین: مگه کجا می ره؟
    خاله: همه جا. یک جا بند نیست. راستش حاج خانم از دستش خون گریه می کنه. همین یه پسر رو داره و 4 تا دختر.
    نازنین: چرا حاج خانم از دست پسرش دلخوره؟
    خاله: آخه 10 ساله داره براش دختر می بینه، چه دخترایی ولی مگه زیر بار می ره. هر وقتم که می بینه حاج خانم داره می بره و می دوزه فرار می کنه و چند ماهی پیداش نمی شه. پسر بدی نیست. کمی خودسره و رفیق باز. تو تهرون برو و بیایی داره و اینجا هم توی محله روش قسم می خورند، ولی خوبا باید دل مادرشو به دست بیاره که خدا هم ازش راضی باشه.
    نازنین قیافه ی سهراب را در ذهن جستجو کرد. در دل با خود گفت:
    ـ حتما دخترای زیادی او رو می خوان. قیافه ی مردانه و جالبی داشت.
    خاله: حالا چرا کنجکاو شدی؟
    نازنین خندید و گفت:
    ـ راستش وقتی سهراب خان رو دیدن، یاد جاهلای سر گذر قدیم افتادم، برای همین می خواستم بدونم چه جور آدمی است.
    خاله: خدا می دونه. اما ما که بدی ازشون ندیدیم.
    روزها از پس هم می گذشت و نازنین کم کم حوصله اش سر می رفت. بلا تکلیف بود. از خانواده اش بی خبر بود. خاله به او پیشنهاد داده بود که به بازار برود و کتاب و وسایل دوخت و دوز بگیرد تا سرش گرم شود. بعدازظهر با خاله به طرف بازار به راه افتاد و بعد از ساعتی با دستانی پر بازگشتند. تنگ غروب بود و صدای اذان در کوچه پیچیده بود و حال و هوای خاصی داشت. قلب نازنین در این غروب دل انگیز به شدت گرفته بود. می خواست گریه کند. وقتی به کوچه پیچیدند از روبرو سهراب خان را دیدند که با مردی به طرف آنها می آیند. وقتی سهراب خان آنها را دید، چشمانش را به زیر انداخت و وقتی از کنار آنها می گذشت سلامی گفت و رد شد و خاله هم جواب او را داد. نازنین نمی فهمید چرا هر دفعه او را می بیند، احساس خنده در دلش می پیچد. برگشت تا دوباره از پشت سر به او بنگرد. خاله به پهلوی او زد و گفت:
    ـ بده دختر. به چی نگاه می کنی؟
    نازنین با خنده گفت:
    ـ هیچی، فقط کنجکاویه.
    خاله: آخر این کنجکاوی کار دستت می ده...
    نازنین مجبور بود صبر کند اما نمی دانست تا کی؟ چند بار خاله با تهران تماس گرفته بود، اما حرف خاصی برای گفتن نداشت. نازنین می دانست که پدر و مادرش هنوز نمی توانند گناه او را فراموش کنند. یک ماهی به این منوال گذشت. یک روز صبح نازنین برای تلفن به خیابان رفت. تصمیم داشت به شراره زنگ بزندو وقتی ارتباط برقرار شد، نازنین صدای شراره را شنید:
    ـ وای نازنین، کجا هستی؟ خدایا، چقدر دلم می خواست خبری ازت داشته باشم.
    نازنین: نمی دونی چه بلاهایی که سرم نیومده. به تلفن دسترسی ندارم. خوب بگو چطوری؟ چه خبر؟ هنوز از اونجا نرفتی؟
    شراره: نه بابا. راستی نازنین تا یادم نرفته بگم که مهندس یک هفته می شه که اومده.
    احساس لرزش تمام وجودش را فرا گرفته بود. گوشی در دستانش به مانند وزنه ای سنگین می نمود.
    شراره: نمازنین. الو، قطع شد؟ چرا جواب نمی دی؟
    نازنین: الو. نه، قطع نشده. شراره کاش می شد از نزدیک ببینمت. دلم برات یه ذره شده.
    شراره: منم همیطور. اومدی تهران حتما خبرم کن تا ببینمت.
    نازنین: فعلا که اومدن من با خداست، ولی امیدوارم زودتر ببینمت.
    وقتی نازنین از تلفن خانه بیرون آمد، به دلشوره ای سخت دچار شد. نمی دانست از کدام طرف برود. وقتی از خیابان می گذشت، بوق اتومبیلی او را به خود آورد. به سر کوچه رسید. اتومبیلی نظرش را جلب کرد. نازنین متوجه ی سهراب شد که درون اتومبیل از لحظاتی قبل او را می نگریست. نازنین وانمود کرد که او را نمی بیند و به سرعت به کوچه پیچید. وقتی پا به حیاط نهاد نفس راحتی کشید.
    خاله نازنین را صدا کرد. نازنین کتاب را بست و به کنار خاله رفت.
    خاله: نازنین، امروز حاج خانم مشیر رو دیدم. خیلی حال و احوال کرد و حال تو رو هم پرسید و اصرار کرد که بعدازظهر برای صرف عصرانه پیش او برویم. اگه حوصله داری، می ریم.
    نازنین با وجودی که تمایلی به رفتن نداشت، اما به خاطر خاله قبول کرد. ساعتی بعد به راه افتادند. وقتی باغبان پیر در را گشود، نازنین از زیبایی باغ و عمارت که در میان آن بود، مبهوت شد. هنر و معماری ایرانی را به راستی می شد در آنجا جستجو کرد. داخل ساختمان نیز با فرشهای گرانبها و آینه کاری های زیبا واقعا دل انیگز می نمود. نازنین محو تماشا بود که حاج خانم به پیشواز امده و با انها به روبوسی پرداخت. سپس آنها را به اتاقی که با مبلهای مخمل آبی رنگ و پرده هایی به همان رنگ تزیین شده بود، هدایت کرد. وقتی برای اوردن وسایل پذیرایی بیرون رفت، نازنین فرصتی یافت تا همه جای سالن نشیمن را زیر نظر بگیرد. به لاله های روی تاقچه و لوسترهای اشک آویز و شرفها و گلدانهای دوران صفویه چشم دوخت. سپس روی تاقچه که شومینه زیر آن قرار گرفته بود، چند ردیف عکس به چشم می خورد. برخاست و به عکس ها چشم دوخت.
    خاله: مثل اینکه حسابی شیفته ی اینجا شدی.
    نازنین: درسته. فکر نمی کردم اینقدر جالب و تماشایی باشد.
    دو عکس از دخترها به همراه شوهران و بچه هایشان به چشم می خورد و یک عکس که متعلق به حاج آقا مشیر باید باشد، زیرا شباهت بسیاری به سهراب داشت و یک عکس از سهراب که در خارج از ایران گرفته بود. حاج خانم وارد اتاق شد و به نازنین نگریست و گفت:
    ـ عکس دو تا از دخترام رو توی اون اتاق گذاشتم. اونم پسرم سهراب است، همان که آن روز دیدید.
    نازنین: بله شناختم. دختران زیبایی دارید. همه ی آنها ازدواج کرده اند؟
    حاج خانم: همه شون رفتن و من موندم و حاج آقا با خونه ی به این بزرگی. پسرم هنوز راضی به ازدواج نشده. دیگه چشمم آب نمی خوره.
    خاله: چه خبره این قدر عجله می کنی؟ ان شاءالله چشمش که کسی رو بگیره، خودش به زبون میاد.
    حاج خانم: خدا از دهنت بشنوه.
    حاج خانم پذیرایی مفصلی از آنها کرد و بسایر خوش و سر و زبان و بذله گو بود. بعد از ساعتی به نازنین گفت:
    ـ از حرف های ما پیرزن ها خسته می شی. اگه دوست داری برو توی باغ کمی گردش کن.گ
    نازنین: نه اصلا، حرف های شما خیلی جالبه.
    خاله: تو که باغ رو دوست داری. پاشو برو اشکالی نداره.
    نازنین برخاست و به سوی حیاط رفت. ظاهرا کسی نبود و فقط باغبان پیری که در را گشود، در انتهای باغ مشغول جمع کردن شاخه های خشم بود. نازنین به سمت استخر بزرگ وسط باغ رفت. درون آن خالی بود و برگ های خشک درختان سطح آن را پوشانده بود. باغ کمی حزن انگیز بود. نازنین با خود اندیشید، حتما بهار خیلی زیبا و شاداب می شود. در کنار استخر تاب سفید رنگی بود که بیشتر جنبه ی تزیینی و نشستن داشت. نازنین روی آن نشست و آن را به آرامی تکان داد. سرش را به عقب برد و امواج گیسوانش به چشت غلطید. چشمانش را بست. آرامش عجیبی در خودش حس می نمود. بعد از دقایقی چشمانش را گشود و حرکت تاب را بیشتر کرد. مانند کودکی به خنده افتاد. ناگهان سایه ی کسی را روی ایوان دید که به طارمی تکیه داده و به او می نگریست. حرکت تاب را آرام کرد. وقتی خوب نگاه کرد، سهراب خان را دید. نمی دانست از چه زمانی آنجا ایستاده، اما وقتی نازنین متوجه او شد، به درون ساختمان رفت. نازنین برخاست و خود را تکان داد و به سوی عمارت به راه افتاد. وقتی به سالن رسید، صدای سهراب خان را شنید که با خاله اش خوش و بش می کرد. سهراب روی مبلی لم داده و استکان چایی در دستش بود. وقتی متوجه ی حضور نازنین شد بلند شد. نازنین با شرم سلام کرد، او نیز جواب داد و گفت:
    ـ من تعجب کردم وقتی شما رو توی باغ دیدم. گفتم شاید پری جنی به خونمون اومده.
    نازنین با لبخند گفت:
    ـ به یاد دوران کودکی افتادم.
    ـ هر وقت دوست داشتی اینجا بیا. معمولا کسی اینجا نیست، سهراب هم مثل رهگذر میاد و میره.
    جمله ی آخر را با طعنه گفت.
    خاله: خوب ما زحمت رو کم می کنیم.
    حاج خانم: کجا به این زودی؟ حالا تشریف داشتید.
    خاله: دیر وقته و بی بی هم تنهاست. شما هم حتما تشریف بیارید، خوشحال می شویم.
    نازنین زیر چشمی نگاهی به سهراب انداخت که در جای خود لمیده بود و به مراوده ی آنها گوش می داد. حاج خانم روی نازنین را بوسید و از او دعوت کرد بیشتر به آنها سر بزند. نازنین به سمت سهراب خان برگشت و گفت:
    ـ با اجازه تون.
    سهراب: خواهش می کنم، منزل خودتونه.
    خداحافظی انجام شد و خاله و نازنین بعد از بدرقه ی حاج خانم از در خارج شدند.
    خاله: عجیب بود که سهراب اومد و چند دقیقه نشست. اگه ما پا نمی شدیم، حالا حالاها می نشست.
    نازنین: جذبه ی خاصی داره. انگار می خواد فکر آدمو بخونه و عجیبه که لهجه نداره.
    خاله: آخه اصلا اینجا هست؟ مدام در مسافرته.
    نازنین: خوش به حالش. مثل یه پرنده ی آزاده.
    خاله: چی بگم والله. فکر شما جوونا با ما نمی خونه.
    نازنین سکوت پیشه کرد و ناخودآگاه فکر سهراب او را مشغول کرده بود. کم کم در ذهنش تهران و چدر و مادر و مهندس زنگ می باخت و به جای آن خاله و بی بی و حاج خانم و سهراب شکل می گرفت. زندگی جدیدی که شروع کرده بود آنقدرها نیز بد نبود، ولی نمی دانست عاقبت به کجا کشیده می شود. خاله راست می گفت که زمان مرهمی بر همه ی زخم هاست. درد عشقی که چنان تیر می کشید، اکنون سکوت اختیار کرده بود و در کنج قلبش بر جای مانده بود.و..
    نازنین چند نامه به مادرش نوشت، اما بی جواب ماند. انس زیادی به خاله و بی بی گرفته بود. خاله نیز مانند دخترش از او مواظبت می کرد و آرزوی دیرینه اش را در او جستجو می کرد. آخرین روزهای ماه اسفند بود. از خاله شنیده بود که سهراب چند وقتی می شود که رفته است و هر زمان که بورد، دو سه ماهیی پیدایش نمی شود. نازنین ناخودآگاه دلگیر شد. انگار وجود سهراب خان باعث سرگرمی و دل مشغولش او بود. خاله مشغول خانه تکانی بود و نازنین و بی بی در کارها به او مک می کردند. چند بار برای خرید به بازار رفتند. خاله چند قواره پارچه برای نازنین خرید و آنها را به خیاط داد تا به دلخواه نازنین دوخته شود. نازنین خوشبخت بود اما یاد خانواده اش ابرهای تیره غم را برایش به ارمغان می آورد. چهارشنبه ی آخر سال نزدیک بود و کار خانه تکانی هم تمام شده بود و خانه از تمیزی برق می زد. باغبان پیر حاج مشیر برای آنها پیغام آورد که شب چهارشنبه سوری به آنجا دعوت شده اند. خاله تشکر کرد و گفت:
    ـ زحمت نمی دهیم.
    باغبان پیر گفت:
    ـ حاج خانم فرموده اند که حتما تشریف بیاورید و تنها در خانه نباشید.
    وقتی خاله موضوع را با نازنین درمیان گذاشت، نازنین گفت:
    ـ حاج خانم همیشه اینقدر لطف دارند؟
    خاله: البته زن خوبی هست، ولی معمولا کسی رو تو مراسم خانوادگی شرکت نمی ده. مثل اینکه خیلی به دلش نشستی. چون من که همیشه تنها هستم، حتما به خاطر تو این دعوت رو انجام داده.
    نازنین از این دعوت معذب بود، اما خیالش از طرف سهراب راحت بود. پس بقیه نیز برایش عادی بودند و می توانست شب خوبی را بگذراند. برای آن شب نازنین یکی از کت و دامن هایش را که به تازگی دوخته بود، به تن کرد که او را برازنده و خانم تر می کرد. از دیدن خود در اینه احساس غرور می کرد. هوا تاریک شد که آنها به راه افتادند. در باغ برخلاف همیشه هیاهوی زیادی به راه بود و صدای بچه ها همه جا را پر کرده بود. وقتی باغبان پیر در را گشود یکی از دختران حاج خانم که به نظر کوچکتر از بقیه بود، به استقبال آنها آمد. بعد از روبوسی گفت:
    ـ من ملیحه هستم.
    نازنین نیز خود را معرفی کرد. ملیحه گفت:
    ـ تعریف شما رو از خانم جون زیاد شنیدیم. واقعا که بیراهه نمی گفت.
    نازنین تشکر کرد و سپس به سمت ساختمان به راه افتادند. در کنار استخر تخت هایی گذاشته بودند و روی آنها را با قالی پوشانده بودند. روی یکی از آنها مردها دور هم نشسته بودند و پیرمردی در حال کشیدن قلیان بود و بقیه دور از جمع بودند که به نظر داماد ها بودند اما وقتی نازنین دوباره نگاه کرد، سهراب را دید که به پشتی تکیه داده و به او می نگرد. نازنین از دیدن سهراب جا خورد و ناگهان نوک کفشش به تک سنگی گیر کرد و پایش پیچ خورد. از دستپاچگی خود شرمسار شد. ملیحه دست او را گرفت و گفت:
    ـ خدا مرگم بده. چی شد؟
    نازنین مچ پایش را کمی مالش داد و گفت:
    ـ چیزی نشد.
    ملیحه: بهتره بریم تو اتاق و کمی با آب گرم ماساژش بدیم.
    نازنین: باور کنید چیزی نشد.
    خاله گفت:
    ـ ملیحه خانم شما خودتون رو ناراحت نکنید، چیزی نشده.
    نازنین با چهره ی در هم به سمت عمارت رفت و با خود گفت، اگه می دونستم که برگشته محال بود که بیام. وجود اون باعث می شه نتونم راحت باشم. خاله از دور برای آنها سر تکان داد و آنها نیز با خوش آمدید و بفرمایید جواب دادند. خاله به ملیحه گفت:
    ـ درست دیدم؟ سهراب خان برگشته؟
    ملیحه: بله دیروز اومد. قرار نبود که بیاد. داداش سهرابه دیگه. می خواست بره ترکیه ولی نمی دونم چرا منصرف شد. نازنین سوزش نگاه او را بر خود حس می کرد. می خواست سریع تر به ساختمان برسند تا از تیررس نگاه او دور شود. در عمارت دخترای حاج مشیر با سر و صدا مشغول آشپزی بودند. وقتی میهمانان را دیدند به استقبال آمدند و همه ی آنها با نگاهی خریدارانه نازنین را می نگریستند. خاله به حاج خانم گفت:
    ـ والله راضی به زحمت نبودیم.
    حاج خانم: این حرفها چیه نازنین عین دختر خودمه.
    خاله: اختیار دارید. کنیزتونه.
    حاج خانم: خانمه. اگه بدونی چقدر مهرش به دلم نشسته که حد نداره.
    دخترای حاج خانم خونگرم و مثل مادرشان مهمان نواز بودند. همه ی آنها از زیبایی بهره مند بودند و بسیار شیک پوش و متشخص به نظر می ریدند به خصوص دختر دوم حاج خانم که هرچه بیشتر به او نگاه می کرد، بیشتر به زیبایی او پی می برد. بچه ها با سر و صدا آمدند داخل اتاق و از بزرگترها خواستند که برای آتش بازی به حیاط بروند. دخترها برخاستند و از نازنین و خاله نیز دعوت کردند. خاله گفت:
    ـ شماها بروید. من همینجا هستم.
    حاج خانم هم گفت:
    ـ راست می گه. شما برید ما هم بعدا می آییم.
    آنها همراه نازنین به حیاط رفتند. نازنین ترجیح می داد نزد خاله بماند، اما در برابر آنها نمی توانست مقاومتی بکند. در باغ شوهران آنها به همراه فرزندانشان مشغول جمع کردن بته و چوب بودند. نازنین در گوشه ای نکیه به درخت داد و به آنها می نگریست. آنها خانواده ی شلوغ و بشاشی بودند. حاج آقا عبایی روی دوش انداخته بود و مشغول قلیان کشیدن بود. سهراب خان نبود و نازنین فکر کرد شاید بیرون رفته. در هر حال خوشحال بود که سهراب حضور ندارد. ملیحه او را صدا کرد و قیافه ی پسر کوچکش را که سیاده شده بود، نشن داد و گفت:
    ـ حاجی فیروز رو دیدی؟


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/