صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46

موضوع: شعرهای زنده یاد احمد شاملو

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    بگذار این وطن دوباره وطن شود . هیوز - شاملو

    شعر زیر ترجمه است از اشعار لنگستن هیوز شاعر سیاه پوست امریکایی , توسط زنده یاد احمد شاملو و برگرفته از تارنمای ایشان:


    بگذار این وطن دوباره وطن شود

    بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

    بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.


    بگذارید پیشاهنگ دشت شود

    و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

    این وطن هرگز برای من وطن نبود.


    بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.

    بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

    سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند.

    تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

    این وطن هرگز برای من وطن نبود.


    آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن:


    آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.

    اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست.

    زند‌گی آزاد است و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.


    در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی.

    بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟

    کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

    سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،

    سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،

    سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،

    مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام

    اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام

    که سگ , سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

    من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار


    که گرفتار آمده‌ام در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ سود، قدرت، استفاده،

    قاپیدن زمین، قاپیدن زر،

    قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،


    کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،

    و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

    من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک


    کارگر م، زر خرید ماشین.

    سیاه پوستم، خدمتگزار شما همه.

    من مردُمَم : نگران، گرسنه، شوربخت،


    که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.

    هنوز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!

    من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،

    بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.

    با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن

    در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم

    بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،

    رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین

    که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند :

    در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار


    شخمی این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.

    آه، من انسانی هستم که :

    سراسر دریاهای نخستین را به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم .

    من همان ام که کرانه‌های تاریک ایرلند و دشت‌های لهستان و جلگه‌های سرسبز انگلستان را بر پشت نهادم

    از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم و آمدم


    تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.

    آزاده‌گان؟

    یک رویا ــ رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

    آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود ــ


    سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است .

    و باید بشود! ــ سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.

    سرزمینی که از آن ِ من است.

    ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،


    که این وطن را وطن کردند، که خون و عرق جبین‌شان،


    درد و ایمان‌شان، در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان،


    و در زیر باران خیش‌هاشان


    بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.

    آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید .

    پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.

    از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند .

    ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.

    آه، آری

    آشکارا می‌گویم،

    این وطن برای من هرگز وطن نبود،

    با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!

    رویای آن

    همچون بذری جاودانه

    در اعماق جان من نهفته است.

    ما مردم می‌باید

    سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،

    کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:

    همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ

    و بار دیگر وطن را بسازیم.


    ====================

    به امید ایرانی آباد
    ________________________________________________

    نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است
    گــر تــو آزاد نباشي همــه دنيــا قفس است

    60187146022645756403


    آرزوی من اینست ؛ خداوند هیچگاه شاهد لبخند ابلیس بابت اشتباهات من نباشد


    EmAd.M

  2. #2
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    شعر بسیار زیبای,ماهی از زنده یاد احمد شاملو

    من فکر می‌کنم
    هرگز نبوده قلبِ من
    اینگونه
    گرم و سُرخ:

    احساس می‌کنم
    در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای
    چندین هزار چشمه‌ی خورشید
    در دلم
    می‌جوشد از یقین؛
    احساس می‌کنم
    در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس
    چندین هزار جنگلِ شاداب
    ناگهان
    می‌روید از زمین.


    آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز
    در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
    من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
    از برکه‌های آینه راهی به من بجو!


    من فکر می‌کنم
    هرگز نبوده
    دستِ من
    این سان بزرگ و شاد:

    احساس می‌کنم
    در چشمِ من
    به آبشارِ اشکِ سُرخ‌گون
    خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی , کشد نفس؛

    احساس می‌کنم
    در هر رگم
    به هر تپشِ قلبِ من
    کنون
    بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

    آمد شبی برهنه‌ام از در
    چو روحِ آب
    در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
    گیسویِ خیسِ او خزه‌ِ بو، چون خزه به‌هم.

    من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

    آه ای یقین ِ یافته، بازت نمی‌نهم
    ________________________________________________

    نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است
    گــر تــو آزاد نباشي همــه دنيــا قفس است

    60187146022645756403


    آرزوی من اینست ؛ خداوند هیچگاه شاهد لبخند ابلیس بابت اشتباهات من نباشد


    EmAd.M

  3. #3
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    شعرهای زنده یاد احمد شاملو

    با درود به همه شما خوبان
    با کسب اجازه از مدیران این انجمن و سایر عزیزان بر آن شدم تا شعرهایی از زنده یاد احمد شاملو را در این تاپیک قرار بدم باشد تا آرامش باشد برای روان آن ابر مرد شعر نو ایران زمین . دوستان عزیز اگر می تونید در این مقوله بنده را یاری دهید .


    جمال شخص نه چشم است و روی و عارض وخط
    هـــزار نکتــــه درین کـــــــارو بــــار دلــــــــداریست
    ________________________________________________

    نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است
    گــر تــو آزاد نباشي همــه دنيــا قفس است

    60187146022645756403


    آرزوی من اینست ؛ خداوند هیچگاه شاهد لبخند ابلیس بابت اشتباهات من نباشد


    EmAd.M

  4. #4
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    پیش فرض شعر ساعت اعدام

    احمد شاملو اين شعر را برای سرهنگ سيامک سروده است.


    درقفل در،کليدی چرخيد
    لرزيد برلبانش لبخندی
    چون رقص آب برسقف
    ازانعکاس تابش خورشيد
    درقفل در،کليدی چرخيد.


    بيرون
    رنگ خوش سپيده دمان
    ماننديکی نوت گمگشته
    می گشت پرسه پرسه زنان روی
    سوراخهای نی
    دنبال خانه اش...

    درقفل در،کليدی چرخيد
    رقصيدبرلبانش لبخندی
    چون رقص آب برسقف
    ازانعکاس تابش خورشيد

    درقفل در
    کليدی چرخيد.

  5. #5
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    با چشم ها

    عنوان اين شعر با "چشم ها " است و در آن از آفتابی دروغين سخن می رود . تاريخ آن دقيقا مشخص نيست اما به احتمال زياد بايد اواخر ۴۲ يا اوائل سال ۴۳ سروده شده باشدآن آفتاب قلابی انقلاب سفيد شاهانه بود که بسياری از مبارزان طراز نوين را فريفت و سالهای دراز مداح رژيم پهلوي کرد
    بسياري از آنان كه به آفتابگونه اي فريفته بودند مدعي شدند كه مگر برای همين اصول مبارزه نمی كرديم ؟ اشاره به اصول چندگانه ننگين شاهنشاهي مي كردند
    احمد شاملو در همان سالها بر سر اين خفتگان فرياد برآورد
    اي ياوه ياوه
    ياوه خلايق!
    مستيد ومنگ ؟
    يا به تظاهر تزوير ميكنيد
    از شب هنوز مانده دودانگي
    ور تائبيد وپاك ومسلمان
    نماز را ازچاوشان نيامده بانگي !
    اين شعر شاملو حديث نفس زنان و مردانی است كه خون رگان خود را قطره قطره نثار کردند، تا خلق با دوچشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
    شعر زیبای شاملو تقدیم به همه شما دوستداران شعر و ادبیات
    به ویژه مریم رحیمی دختری از تبار جنگل و باران

    با چشم‌ها


    ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
    خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
    بر تارک ِ سپيده‌ی اين روزِ پابه‌زای،
    دستان ِ بسته‌ام را
    آزاد کردم از
    زنجيرهای خواب.

    فرياد برکشيدم:
    «ــ اينک
    چراغ معجزه
    مَردُم!
    تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
    در چشم‌های کوردلي‌تان
    سويي بهجای اگر
    مانده‌ست آن‌قدر،
    تا
    از
    کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
    در آسمان ِ شب
    پرواز ِ آفتاب را !
    با گوش‌های ناشنوايي‌تان
    اين طُرفه بشنويد:
    درنيم‌پرده‌ی شب
    آواز ِ آفتاب را
    «ــ ديديم
    گفتند خلق، نیمی
    پرواز ِ روشن‌اش را. آری
    نيمي به شادي از دل
    فرياد برکشيدند:

    «ــ با گوش ِ جان شنيديم
    آواز ِ روشن‌اش را

    باری
    من با دهان ِ حيرت گفتم:
    «ــ اي ياوه
    ياوه

    ياوه،

    خلائق!

    مستيد و منگ؟


    يا به تظاهر

    تزوير مي‌کنيد؟
    از شب هنوز مانده دو دانگي.
    ورتائب‌ايد و پاک و مسلمان

    نماز را
    از چاوشان نيامده بانگي

    هر گاوگَندچاله دهاني
    آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:

    «ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
    از ما دليل مي‌طلبد

    توفان ِ خنده‌ها...

    «ــ خورشيد را گذاشته،

    مي‌خواهد

    با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
    بيچاره خلق رامتقاعد کند

    که شب
    از نيمه نيز برنگذشته‌ست

    توفان ِ خنده‌ها...

    من
    درد در رگان‌ام
    حسرت در استخوان‌ام
    چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام

    پيچيد.

    سرتاسر ِ وجود ِ مرا

    گويي

    چيزی به هم فشرد
    تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
    جوشيد ازدو چشم‌ام.
    از تلخي ِ تمامي ِ درياها
    در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغریزدم.

    آنان به آفتاب شيفته بودند
    زيرا که آفتاب
    تنهاترين حقيقتِشان بود
    احساس ِ واقعيت ِشان بود.
    با نور و گرمي‌اش
    مفهوم ِ بي‌ريایرفاقت بود
    با تابناکي‌اش
    مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.

    (اي کاش مي‌توانستند
    از آفتاب ياد بگيرند
    که بي‌دريغباشند
    در دردها و شادی‌هاشان
    حتا

    با نان ِ خشک ِشان. ــ

    و کاردهای شان را
    جز از برای ِ قسمت کردن
    بيروننياورند.)

    افسوس!

    آفتاب

    مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
    آنان به عدل شيفته بودندو
    اکنون
    با آفتاب‌گونه‌يي

    آنان را

    اين‌گونه

    دل

    فريفته بودند!

    ای کاش مي‌توانستم
    خون ِ رگان ِ خود را
    من

    قطره
    قطره
    قطره
    بگريم
    تا باورم کنند.

    ای کاش مي‌توانستم

    ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ

    بر شانه‌های خود بنشانم
    اين خلق ِ بي‌شمار را،
    گرد ِ حباب ِخاک بگردانم
    تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
    و باورمکنند.

    ای کاش
    مي‌توانستم!

  6. #6
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    مدايح بي صله وصف خويش

    من بامدادم سرانجام
    خسته
    بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته باشم.
    هرچند جنگی از اين فرساينده تر نيست،
    که پيش از آن که باره برانگيزی
    آگاهی
    که سايه ی عظيم کرکسی گشوده بال
    بر سراسر ميدان گذشته است:
    تقدير از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است

    و تو را
    از شکست و مرگ
    گريز
    نيست.

    من بامدادم
    شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
    نسبم با يک حلقه به آوارگان کابل می پيوندد.
    نام کوچک ام عربی ست
    نام قبيله يی ام ترکی
    کنيت ام پارسی.
    نام قبيله يی ام شرمسار تاريخ است
    و نام کوچک ام را دوست نمی دارم

    تنها هنگامی که توام آواز می دهی
    اين نام زيباترين کلام جهان است
    و آن صدا غمناک ترين آواز استمداد.

    در شب سنگين برفی بی امان
    بدين رباط فرودآمدم
    هم از نخست پيرانه خسته.

    در خانه يی دل گير انتظار مرا می کشيدند
    کنار سقاخانه ی آينه
    نزديک خانقاه درويشان
    بدين سبب است شايد
    که سايه ی ابليس را
    هم از اول
    همواره در کمين خود يافته ام.

    در پنج سالگي هنوز از ضربه ی ناباور ميلاد خويش پريشان بودم
    و با شقشقه ی لوک مست و حضور ارواحی خزندگان زهرآلود برمی باليدم
    بی ريشه
    بر خاکی شور
    در برهوتی دورافتاده تر از خاطره ی غبارآلود آخرين رشته ی نخل هابرحاشيه ی آخرين خشک رود.

    در پنج سالگي
    باديه بر کف
    در ريگ زار عريان به دنبال نقش سراب می دويدم
    پيشاپيش خواهرم که هنوز
    با جذبه ی کهربايی مرد
    بيگانه بود.

    نخستين بار که در برابر چشمانم هابيل مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله بودم.
    و تشريفات سخت درخور بود:
    صف سربازان بود با آرايش خاموش پيادگان سرد شطرنج،
    و شکوه پرچم رنگين رقص
    و داردار شيپور و رپ رپه ی فرصت سوز طبل
    تا هابيل از شنيدن زاری خويش زردرويی نبرد.

    بامدادم من
    خسته از باخويش جنگيدن
    خسته ی سقاخانه وخانقاه و سراب
    خسته ی کوير و تازيانه و تحميل
    خسته ی خجلت ازخود بردن هابيل.

    ديری است تا دم برنياورده ام اما اکنون
    هنگام آن است که از جگر فريادی برآرم
    که سرانجام اينک شيطان که بر من دست می گشايد.

    صف پيادگان سرد آراسته است
    و پرچم
    با هيبت رنگين
    برافراشته.
    تشريفات در ذروه ی کمال است و بی نقصی
    راست درخور انسانی که برآن اند
    تا هم چون فتيله ی پردود شمعی بی بها
    به مقراضش بچينند.

    در برابر صف سردم واداشته اند
    و دهان بند زردوز آماده است
    بر سينی حلبی
    کنار دسته ای ريحان و پيازی مشت کوب.

    آنک نشمه ی نايب که پيش می آيد عريان
    با خال پرکرشمه ی انگ وطن بر شرم گاهش

    وينک رپ رپه ی طبل:
    تشريفات آغازمی شود.
    هنگام آن است که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پايان تف کنم.
    من بامداد نخستين و آخرينم
    هابيلم من
    بر سکوی تحقير
    شرف کيهانم من
    تازيانه خورده ی خويش
    که آتش سياه اندوهم
    دوزخ را از بضاعت ناچيزش شرمسار می کند.

  7. #7
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    نگران آن دوچشم

    نگران، آن دو چشمان است... نگران،
    آن دو چشمان است،
    دورسوی آن دو سهيل که بر سيبستان ِ حيات ِ من مي‌نگرد
    تا از سبزينه‌ی نارس ِ خويش
    سُرخ برآيد.


    سخت‌گير و آسان‌مهر
    در فراز کن که سهيل مي‌زند!



    سهيلان ِ من‌اند
    ستاره‌گان ِ هماره‌بيدارم،
    و دروازه‌های افق
    بر نگراني‌شان گشوده است.



    بيمارستان مهرداد

    13 اسفند ۱۳۷۵

  8. #8
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    شكاف

    احمد شاملو این شعر را درستایش وسوگ خسرو گلسرخی سروده است


    زاده شدن
    برنيزهء تاريك
    همچون ميلادِ گشادهء زخمي .
    سِفْرِ يگانهء فرصت را
    سراسر
    در سلسله پيمودن.
    برشعلهء خويش
    سوختن

    تاجرقهء واپسين،
    برشعلهء حرمتي
    كه درخاكِ راهش
    يافته اند

    بردگان
    اين چنين اند.

    اين چنين سرخ و لوند
    برخار بوتهء خون
    شكفتن

    وينچنين گردن فراز
    برتازيانه زارِ تحقير
    گذشتن

    وراه را تاغايتِ نفرت

    بريدن.-

    آه ،‌ازكه سخن مي گويم؟
    ما بي چرا زندگانيم
    آنان به چرا مرگِ‌ خود آگاه هان اند.

    --------------------------------------------------------------

    این شعر به نظر خودم یکی از فلسفی ترین و پرمحتوا ترین اشعاریست که در طی زندگانی بی فروغم خوانده ام و هزاران سپاس بر تو ای بزرگ مرد شعر معاصر ایران زمین ؛ یادت گرامی و نامت جاویدان بادا .

  9. #9
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    قطعه آمريكايي آفريقايي

    شعر لنگستون هيوز شاعر نامدار سياهپوست ؛ برگردان احمد شاملو


    چه دور
    چه دور از دسترس است
    آفریقا.
    حتا خاطره‌یی هم زنده نمانده است
    جز آن‌ها که کتاب‌های تاریخ ساخته‌اند،
    جز آن‌هایی که ترانه‌ها
    با طنینی آهنگین در خون می‌ریزد
    با کلماتی غم‌سرشت، به زبانی بیگانه که زبان سیاهان نیست
    با طنینی آهنگین سر از خون بیرون می‌کشد.
    چه دور
    چه دور از دسترس است
    آفریقا!
    طبل‌ها رام شده‌اند
    در دل زمان گم شده‌اند.
    و با این همه، از فراسوهای مه‌آلود نژادی
    ترانه‌یی به گوش می‌آید که من درکش نمی‌کنم:
    ترانه‌ی سرزمین پدران ما،
    ترانه‌ی آرزوهایی که به تلخی از دست رفته است
    بی‌آن که برای خود جایی پیدا کند.
    چه دور
    چه دور از دسترس است
    چهره‌ی سیاه آفریقا!

  10. #10
    مدير باز نشسته
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    جزیره کیش
    نوشته ها
    2,485
    تشکر تشکر کرده 
    912
    تشکر تشکر شده 
    2,362
    تشکر شده در
    1,072 پست
    قدرت امتیاز دهی
    263
    Array

    قصه ی مردی که لب نداشت ...

    يه مردی بود حسين‌قلي
    چشاش سيا لُپاش گُلي
    غُصه و قرض و تب نداشت
    اما واسه خنده لب نداشت. ــ

    خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
    مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
    لب که نباشه خنده نيس
    پَر نباشه پرنده نيس.

    شبای دراز ِ بي‌سحر
    حسين‌قلي نِشِس پکر
    تو رختخوابش دمرو
    تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
    تموم ِ دنيا جَم شدن
    هِي راس شدن هِي خم شدن
    فرمايشا طبق طبق
    همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
    بستن به نافش چپ و راس
    جوشونده‌ی ملاپيناس
    دَم‌اش دادن جوون و پير
    نصيحتای بي‌نظير:


    «ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک


    خنده نداری به درک!
    خنده که شادی نمي‌شه
    عيش ِ دومادی نمي‌شه.
    خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
    خنده‌ی دل تاج ِ سره،
    خنده‌ی لب خاک و گِله
    خنده‌ی اصلي به دِله...»

    حيف که وقتي خوابه دل
    وز هوسي خرابه دل،
    وقتي که هوای دل پَسه
    اسير ِ چنگ ِ هوسه،
    دل‌سوزی از قصه جداس
    هرچي بگي باد ِ هواس!


    حسين‌قلي با اشک و آه
    رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه

    گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم


    مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!
    حسرت ِ جونم رُ ديدی
    لبتو امونت نمي‌دی؟
    لبتو بِدِه خنده کنم
    يه عيش ِ پاينده کنم.»


    ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي


    ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
    اگه لَبمو بِدَم به تو
    صبح، چه امونَت چه گرو،
    واسه‌يي که لب تَر بکنن
    چي‌چي تو سماور بکنن؟
    «ضو» بگيرن «رَت» بگيرن
    وضو بي‌طاهارت بگيرن؟
    ظهر که مي‌باس آب بکشن
    بالای باهارخواب بکشن،
    يا شب ميان آب ببرن
    سبو رُ به سرداب ببرن،

    سطلو که بالا کشيدن
    لب ِ چاهو اين‌جا نديدن
    کجا بذارن که جا باشه
    لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»

    ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه
    گرچه يه خورده لَق مي‌گه.


    حسين‌قلي با اشک و آ
    رَف لب ِ حوض ِ ماهيا

    گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری


    به آرزوم راه مي‌بری؟
    مي‌دی که امانت ببرم
    راهي به حاجت ببرم
    لب‌تو روُ مَرد و مردونه
    با خودم يه ساعت ببرم؟»

    حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
    غم به دلش هَوار شد
    گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي
    اگر نَخوام که همچي
    نشکنه قلب ِ ناز ِت
    غم نکنه دراز ِت:
    حوض که لبش نباشه
    اوضاش به هم مي‌پاشه
    آبش مي‌ره تو پِي‌گا
    به‌کُل مي‌رُمبه از جا.»

    ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه
    فوقش يه خورده لَقّه.


    حسين‌قلي اوهون‌اوهون
    رَف تو حياط، به پُشت ِ بون

    گُف: «ــ بيا و ثواب بکن


    يه خير ِ بي‌حساب بکن:
    آباد شِه خونِمونت
    سالم بمونه جونت!
    با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
    لب ِتو بده اَمونت
    باش يه شيکم بخندم
    غصه رُ بار ببندم
    نشاط ِ يامُف بکنم
    کفش ِ غمو چَن ساعتي
    جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»

    بون به صدا دراومد

    به اشک و آ دراومد:



    «ــ حسين‌قلي، فدات شَم،




    وصله‌ی کفش ِ پات شَم
    مي‌بيني چي کردی با ما
    که خجلتيم سراپا؟
    اگه لب ِ من نباشه
    جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
    بارون که شُرشُرو شِه
    تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
    ديفار که نَم کشينِه
    يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
    هر بابايي مي‌دونه
    خونه که رو پاش نمونه
    کار ِ بون‌اشم خرابه
    پُلش اون ور ِ آبه.
    ديگه چه بوني چه کَشکي؟
    آب که نبود چه مَشکي؟»
    ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه
    فوقش يه خورده لَق مي‌گه.


    حسين‌قلي، زار و زبون
    وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
    لبش نبود خنده مي‌خواس
    شادی پاينده مي‌خواس.

    پاشد و به بازارچه دويد
    سفره و دستارچه خريد
    مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
    سبوچه و لولِنگ و نمد
    دويد اين سر ِ بازار
    دويد اون سر ِ بازار
    اول خدا رُ ياد کرد
    سه تا سِکّه جدا کرد
    آجيل ِ کارگشا گرفت
    از هم ديگه سَوا گرفت
    که حاجتش روا بِشه
    گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
    بعد سر ِ کيسه واکرد
    سکه‌ها رو جدا کرد
    عرض به حضور ِ سرورم
    چي بخرم چي‌چي نخرم:
    خريد انواع ِ چيزا
    کيشميشا و مَويزا،

    تا نخوری نداني
    حلوای تَن‌تَناني،
    لواشک و مشغولاتي
    آجيلای قاتي‌پاتي
    اَرده و پادرازی
    پنير ِ لقمه‌ْقاضي،

    خانُمايي که شومايين
    آقايوني که شومايين:
    با هَف عصای شيش‌مني
    با هف‌تا کفش ِ آهني
    تو دشت ِ نه آب نه علف
    راه ِشو کشيد و رفت و رَف
    هر جا نگاش کشيده شد
    هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
    خشکه‌کلوخ و خار و خس
    تپه و کوه ِ لُخت و بس:
    قطار ِ کوهای کبود
    مث ِ شترای تشنه بود
    پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
    مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.


    «ــ حسين‌قلي غصه‌خورک


    خنده نداشتي به درک!
    خوشي بيخ ِ دندونت نبود
    راه ِ بيابونت چي بود؟

    راه ِ دراز ِ بي‌حيا
    روز راه بيا شب راه بيا
    هف روز و شب بکوب‌بکوب
    نه صُب خوابيدی نه غروب
    سفره‌ی بي‌نونو ببين
    دشت و بيابونو ببين:
    کوزه‌ی خشکت سر ِ راه
    چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه
    خوبه که اميدت به خداس
    وگرنه لاشخور تو هواس!»


    حسين‌قلي، تِلُوخورون
    گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون

    خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
    تا به لب ِ دريا رسيد.
    از همه چي وامونده بود
    فقط‌اَم يه دريا مونده بود.

    «ــ ببين، دريای لَم‌لَم
    فدای هيکلت شَم
    نمي‌شه عِزتت کم
    از اون لب ِ درازوت
    درازتر از دو بازوت
    يه چيزی خِير ِ ما کُن
    حسرت ِ ما دوا کُن:
    لبي بِده اَمونت
    دعا کنيم به جونت.»


    «ــ دلت خوشِه حسين‌قلي


    سر ِ پا نشسته چوتولي.
    فدای موی بور ِت!
    کو عقلت کو شعور ِت؟
    ضررای کارو جَم بزن
    بساط ِ ما رو هم نزن!
    مَچِّده و مناره‌ش
    يه درياس و کناره‌ش.

    لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
    کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟
    کو سايبونش کو مشتريش؟
    کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
    کو نازفروش و نازخر ِش؟
    کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»


    حسين‌قلي، حسرت به دل
    يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
    دَساش از پاهاش درازتَرَک
    برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
    ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
    باغچه و حوض و بوم و چاه
    هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
    مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:


    «ــ آی خنده خنده خنده


    رسيدی به عرض ِ بنده؟
    دشت و هامونو ديدی؟
    زمين و زَمونو ديدی؟
    انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
    پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
    خنده زدن لب نمي‌خواد
    داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
    يه دل مي‌خواد که شاد باشه
    از بند ِ غم آزاد باشه
    يه بُر عروس ِ غصه رُ
    به تَئنايي دوماد باشه!
    حسين‌قلي!
    حسين‌قلي!
    حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي!»

    -----------------------------------------------------------------------


    دوستان بر من خرده مگیرید که چرا نمی توانم خود را پس از خواندن این ترانه زیبا لبِ سکوت، بسته نگاه دارم و چیزی نگویم ؛ به همین بسنده می کنم روحت شاد بادا ای ابر مردی که تفکرت ذهن چون منی را به تعمق وا می دارد هرچند عظمت تفکرت فراتر از ذهن کوچک من است.

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/