نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستان ترسناک اما طنز

  1. #1
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض داستان ترسناک اما طنز

    این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
    دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
    اینطوری تعریف میکنه:
    من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
    ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
    اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!
    راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
    دیگه بارون حسابی تند شده بود.
    با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
    من هم بی معطلی پریدم توش.
    اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
    وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
    خیلی ترسیدم!
    داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.
    هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
    تمام تنم یخ کرده بود.
    نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
    تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
    تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
    نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
    ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
    از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
    در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
    اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
    دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
    بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
    یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
    ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
    سوار شده بود!!!؟
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2. 4 کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. #2
    AGE OF INFERNAL
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    WORLD PRINCE OF PERSIA
    نوشته ها
    2,405
    تشکر تشکر کرده 
    3,083
    تشکر تشکر شده 
    4,350
    تشکر شده در
    1,686 پست
    قدرت امتیاز دهی
    945
    Array

    پیش فرض

    قدیمی شده!!!!!!!!!!!
    ساحل بهانه است , رفتن رسیدن است...
    قبل از هر چیز دیگر، آماده شدن راز موفقیت است(فورد)
    در دنیا چیزی وجود ندارد که ارزش ناراحت شدن را داشته باشد
    من آینده را دوست دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم(کترینگ)
    به وسیله عزم و اراده با سستی و تنبلی به جنگید(حضرت علی (ع))
    اگر زندگی با تو سر ناسازگاری دارد تو با او سازش کن(اسپارت)

    (((Nothing Is Impossible)))

    فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و موميايی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم خاک ايران را تشکيل دهد کوروش کبير
    بگـذار سرنـوشت هـر راهی را کـه ميخواهـد برود، مـا راهمـان جداست اين ابـرهـا تـا ميتواننـد ببـارنـد، مـا چتـرمان خداست .
    کسی رو برای دوستی انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای براي اينکه تو قلبش جائی داشته باشی خودت رو کوچيک کنی
    عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روی دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد.....

    Tonight's the night .. And it's going to happen again and again ..
    has to happen

    83521780895105710284

    سعادتمند کسی است که در هجوم و مقابله با مصائب خود را نبازد (پاسکال)
    کسی که اراده قوی نداشته باشد، به زودی در مقابل مشکلات مغلوب می شود(لرد آویبوری)
    درختی به بلندی ستاره ها، با یک دانه کوچک آغاز می شود و یک سفر هزار مایلی با یک قدم کوچک(لائو)
    انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. تو می خوای چی كار كنی؟ …تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی؟
    ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره
    انسان های بزرگ به آرمان هايشان می انديشند،انسان های معمولی به آرزوهايشان و انسان هاي کوچک ديگران را می پايند.
    ابتدا تو را نادیده می گیرند، سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست
    لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
    هرگز فکر نکن که ديگران تو را به اهدافت خواهند رساند




    55293912309236444201

    38349bf646684d64bf3e
    وسيع باش ، و تنها ، و سر به زير ، و سخت

  4. 4 کاربر مقابل از !INFERNAL عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/