با درود به همه شما خوبان
قسمتی از داستان"جای خالی سلوچ"
ما حالا، ستیز نابرابر لوک مست باید براه بیاید. این بودکه بی پروا، چوبد ست عباس برشقیقه و پیشانی لوک مست می بارید. باران تگرگ بر سنگ سیاه. سرانجام سنگ به صدا درآمد: لوک سیاه کلف از خرخرة ارونه واگرفت، به خشم نعره کشیدودر عباس خیره شد. رونة پیر خود راروی زانو ها به کنار کشاند و گردن روی خاک خواباند. حالا عباس می باید لوک مست را از دور ارونه بتازاند. اما نگاه دیوانه وار لوک کف بر لب داشت و چشمانش را، دو میخ ، در چشم هاش عباس فرو کوبانده بود.
لینک زیر یک فایل pdf زیپ شده با حجمی در حدود 344 کیلو بایت می باشد .
لینک کمکی پیوست شده است .
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)