Printable View
نام کتاب : شرق بهشت
نویسنده : جان اشتاین بک
انتشارات : روزگار
تعداد صفحات : 808 صفحه
تعداد فصول : 54 فصل
پشت جلد:
تنفر به تنهایی نمی تواند ادامه یابد، انگیزه و محرک آن باید عشق باشد. جو ناچار به خود عشق می ورزید. به خود دلداری می داد. به خود تملق می گفت و به تدریج نیز مصون ماند. اگر برای جو اتفاقی می افتاد برای این بود که دنیا بر علیه او نقشه های خصمانه می کشید و اگر جو به دنیا حمله می کرد از روی انتقامگیری بود. لیاقت دنیا هم بیشتر از آن نبود. جو تا می توانست به خود عشق می ورزید. و برای خود قوانینی وضع می کرد تا در برابر دنیا وجود خود را حفظ کند. این قوانین عبارت بود از:
1.به هیچ کس اعتماد نکن. حرامزاده ها در پی تو هستند!
2.دهانت را ببند و فضولی نکن.
فصل اول
(1)
دره دراز و باریک سالیناس در شمال کالیفرنیا واقع شده، و در میان دو رشته کوه قرار گرفته است. رودخانه سالیناس در مرکز آن جریان دارد که به خلیج مانتری منتهی می شود.
نام هایی را که در دوران کودکی برای گیاهان و گل های پر رمز و راز انتخاب می کردم، هنوز به خاطر دارم. یادم می آید که قورباغه ها در کجا زندگی می کردند و پرندگان چه وقت در فصل بهار بیدار می شدند و نیز به خاطر می آورم که از درختان در فصول گوناگون چه رایحه ای به مشام می رسید، مردم چه قیافه هایی داشتند و چگونه راه می رفتند، و حتی چه رایحه ای از آن ها بر می خاست. خاطراتم همه سرشار از چنین رایحه های دلپذیری است.
کوه های گابیلان را در بخش شرقی دره به یاد می آورم که سبکبار و پر از نور خورشید و شادی بودند، انگار انسان را با آغوش باز پذیرا می شدند تا جایی که هرکس آرزو می کرد به دامنه گرم آن پناه ببرد و احساسی همچون استراحت در دامن دایه ای مهربان داشته باشند. گیاهان قهوه ای رنگ همین دامنه ها به انسان خوش آمد می گفتند. کوه های سانتالوسیاس در بخش غربی، سر به فلک می ساییدند و دره و دریا را از هم جدا میکردند. این کوه ها تیره و متفکر، ناآشنا و خطرناک به نظر می رسیدند.
همواره نسبت به غرب، احساس وحشت و نسبت به شرق، احساس عشق و علاقه داشتم. نمی دانم چنین احساسی از کجا به ذهن من رسیده بود، ولی شاید دلیل آن تنها طلوع خورشید از قله های سرفراز گابیلان و غروب آرام آن در خط الرأس کوهستان سانتالوسیاس باشد. شاید همین امر، احساس تولد و مرگ روز را به ذهنم متبادر می کرد و این رشته کوه ها را نماد شرق و غرب می دانستم.
نهرهای بزرگ و کوچک از دوسوی دره، از بالای شیارهای گود و باریک دامنه ها سرازیر می شدند و به رودخانه سالیناس می پیوستند. در فصل زمستان در سال هایی که بارندگی زیاد بود، به دلیل افزایش آب همین نهرها، بستر رودخانه عریض می شد، آب در آن می جوشید و می خروشید و چنان کناره ها را فرا می گرفت که احتمال جاری شدن سیل و ویرانی می رفت. هربار، آب رودخانه، کشتزارهای ساحلی رابه تدریج ویران می کرد و زمین های زیادی را از بین می برد. اصطبل ها و منازل را تخریب و آن ها را روی آب شناور می کرد. گاوها، خوک ها و گوسفندان به محاصره سیل در می آمدند و در آب گل آلود و قهوه ای رنگ، غرق می شدند. رود، اجساد آن ها را به دریا می برد و نابود می کرد. با فرا رسیدن فصل بهار، از عرض رودخانه کاسته و سواحل شنی پدیدارمی شد. در فصل تابستان، هیچ اثری از جریان آب در رودخانه به چشم نمی خورد. در عوض حوضچه هایی در ساحل تشکیل می شدند. نیزارها و علفزارها دوباره سر از آب بیرون می آوردند و درختان بید باز سر از زمین برمی داشتند، در حالی که بقایای سیلاب، همچنان روی شاخه هایشان دیده می شد. انگار رودخانه سالیناس فعالیت نیمه وقت داشت. نور و گرمای خورشید در تابستان، آن را به زیر زمین هدایت میکرد. هرچند، رودخانه خوبی نبود، ولی به هرحال، تنها رودخانه موجود در منطقه ی ما به حساب می آمد و در نتیجه همواره در مورد آن گزافه گویی می کردیم و می گفتیم این رودخانه در زمستان سرد و نمناک، چقدر خطرناک و در گرمای تابستان چقدر خشک است. طبیعی است که اگر انسان تنها یک ویژگی در دنیا داشته باشد، مجبور است در مورد آن مبالغه کند و احتمالاً هرچه کمبود بیشتر باشد، میزان مبالغه، بیشتر خواهد بود.
کف دره سالیناس در همه مناطق کوهستانی و در دامنه کوهها، هموار است، زیرا این دره زمانی در قعر خلیج کوچکی به طول یکصد مایل قرار داشت. قرن ها پیش، دهانه رودخانه در ماس لندینگ، مدخل دریا واقع بود. پدرم چاهی را در پنجاه مایلی پایین دره حفر کرد. مته حفاری ابتدا به خاک، سپس به زمین شنی، و عاقبت به ماسه های سفید رنگ دریا که پر از گوش ماهی و تکه هایی از استخوان نهنگ بود، برخورد کرد. مته از بیست پا ماسه و خاک تیره گذشت و به ریشه درختانی برخورد کرد که تنها در کالیفرنیا می رویند؛ درختانی مقاوم، که هرگز پوسیده نمی شوند. احتمالاً پیش از این که دریا پس بزند، این دره، جنگلی سرسبز بوده است. همه این مواهب، درست زیر پاهای ما قرار داشت. شبها می توانستم به خوبی وضعیت دریا و جنگل پیشین را در ذهنم به تصویر بکشم. خاک زمین وسیع و مسطحی که دره را می پوشاند، بسیار حاصلخیز بود. تنها یک زمستان پر باران، می توانست سراسر زمین را با گل و گیاه بپوشاند. سالی که میزان بارش زیاد می شد، گلهای بهاری، به میزانی باور نکردنی می روییدند و سرتاسر دره و دامنه کوهها، پر از گلهای باقلا و خشخاش می شد.
روزی خانمی به من گفت که اگر گلهای سفید و رنگی رابا یکدیگر بیامیزیم، منظره زیباتری را خواهیم دید. هر گلبری از گل باقلا آبی رنگ، دارای حاشیه ای سفید است و در نتیجه، همواره مزرعه باقلا، بیشتر از آن چه تصور می شود، آبی به نظر می آید. دورنمای خشخاش های کالیفرنیایی نیز جالب بود. آن خشخاش ها رنگ قهوه ای سوخته داشتند، نه پرتقالی بودند و نه طلایی، بلکه همچون طلای خالص ذوب شده و رنگ خامه به نظر می رسیدند. هنگامی که این فصل به پایان می رسید، خردل زرد رنگ با ارتفاع زیاد از زمین می رویید. زمانی که پدرم به این دره مهاجرت کرد خردل ها به اندازه ای بلند بودند که مردی سوار بر اسب، در میان آن ها گم می شد . تنها سر او از فراز گل های آلاله، پیچک های وحشی، و بنفشه های زرد و دارای خال های سیاه بود. اندکی پیش از پایان فصل، نوبت به رویش گل های زرد و قرمز بومی می رسید. این گل ها در فضای باز آفتابگیر رشد می کردند.
پرسیاوشان، زیر درختان بلوط سایه بان دار و تاریک، می رویید و رایحه خوشی از آن ها به مشام می رسید. در کنار سواحل پر از خزه موجود در جویبارها، انبوه سرخس هایی که به شکل کف دست آویزان بودند، به چشم می خورد و سنبل های کوهی، همچون فانوس های کوچک سفید رنگ، به گونه ای وسوسه آمیز چشمک می زند و حضورشان چنان پر رمز و راز و مفید بود که اگر کودکی یکی از آنها را می یافت، همه مدت روز، سرحال و با نشاط به نظر می رسید.
هنگامی که ماه ژوئن فرا می رسید، سبزه ها به تدریج قهوه ای رنگ می شدند و تپه ها آنچنان رنگ عوض می کردند که رنگ آنها طلایی، زعفرانی و قرمز که رنگی توصیف ناپذیر است، می گرایید. سپس تا بارش بعدی، زمین خشک می شد، نهرها از حرکت باز می ایستادند، سطح زمین شکاف می خورد، رودخانه سالیناس زیر شن ها فرو می رفت، و باد در سراسر دره شروع به وزیدن می کرد و خار و خاشاک را با خود می برد. وزش باد در بخش جنوبی، شدید تر بود. شامگاهان، از شدت وزش باد، کاسته می شد. ولی رزوها شدید و پر سر و صدا می وزید و ذرات گرد و غبار موجود در آن، پوست بدن را می خراشید و چشم را می سوزاند. افرادی که در مزرعه کار می کردند، عینک هایی با شیشه های ضخیم بر چشم می زدند و صورت را با دستمال می بستند تا گرد و خاک وارد بینی و دهانشان نشود.
دره، زمینی پوشیده از سبزه داشت، ولی عمق خاک به اندازه ای بود که تنها سبزه ها در آن می روییدند. در شیبهای بالاتر، عمق خاک کاهش می یافت و سنگ های چخماق بیشتری به چشم می خورد و در نزدیکی بیشه، زمین پر از سنگ های ریز و درشت بود. همین سنگ ها نور تند و سوزان خورشید را چنان منعکس می کردند که چشم ها را می آزرد.
درباره سال هایی که بارش فراون بود، شرح مفصل دادم، ولی باید در مورد خشکسالی هم توضیح بدهم که هرگاه پدید می آمد، سراسر دره را وحشت فرا می گرفت. در هر مقطع سی ساله، پنج یا شش سال، خوب و پر باران بود که در حدود نوزده تا بیست اینچ می بارید و پس از آن، زمین کاملاً سرسبز می شد. آنگاه شش یا هفت سال، میزان بارندگی تنها به شانزده اینچ می رسید و پس از آن، خشک سالی آغاز می شد و در این دوران، میزان بارندگی از هفت یا هشت اینچ تجاوز نمی کرد. زمین خشک می شد و علفزارها وضعیت نامطلوبی می یافتند و ارتفاع گیاهان تنها به چند اینچ می رسید. زمین های عریان و خشک در وسط دره پدیدار می شدند. درختان بلوط، پوست می انداختند و رنگ مریم گلی، خاکستری می شد. زمین ترک برمی داشت و چشمه ها خشک می شدند. دام ها به اجبار و با اکراه، شاخه های خشک را می جویدند. کشاورزان و گله داران از دره سالیناس دوری می گزیدند. گاوها لاغر می شدند و گاهی نیز از شدت گرسنگی می مردند. مردم ناچار می شدند آب آشامیدنی را با بشکه به مزارع و خانه ها حمل کنند. تعدادی از خانواده ها، زندگی خود را ارزان می فروختند و منطقه را ترک می کردند. همیشه در هنگام خشکسالی، مردم سالهای پر برکت را به فراموشی می سپردند و همین طور، در هنگام وفور نعمت، خشکسالی را از یاد می بردند. همیشه این گونه بوده است!
(2)
اوضاع دره سالیناس چنین بود. تاریخچه این دره، همانند گذشته سایر دره ها در ایالتهای مختلف بوده است. نخست، سرخپوستان که نژادی پست و فاقد نیروی ابتکار و فرهنگ غنی بودند، در آن جا زندگی می کردند که خوراک آن ها کرم، ملخ و صدف بود. افراد این قوم، به اندازه ای تنبل بودند که نه به شکار می رفتند و نه ماهیگیری می کردند. آنچه به دستشان می رسید، می خوردند ولی نمی کاشتند. از میوه تلخ درخت بلوط، آرد درست می کردند. حتی در هنگام جنگیدن نیز، تنها حرکات آن را انجام می دادند و حالات مسخره ای به خود می گرفتند.
پس از آن اسپانیایی های خشن به منطقه وارد شدند و آزمندانه هم جا را جستجو کردند. آن ها مردمی دنیا پیشه بودند که برای یافتن و نگهداری طلا و سنگ های گرانبها، حرص می زدند و در عین حال، روح و روان سایر انسان ها را هم شکر می کردند. در کوه ها، دره ها، رودخانه ها و سایر مناطق گرد می آمدند و همچون افراد نسل های جدید که برای خانه سازی و تهیه مسکن ولع دارند، آن آدم های خشن نیز به گونه ای خستگی ناپذیر، ساحل رودخانه را هدف قرار می دادند. تعدادی از آ ن ها در زمین هایی که شاهان اسپانیا به آن ها می دادند، ساکن می شدند، ولی هرگز ارزشی برای هدایای دریافتی قائل نبودند. این مالکان اولیه، در زمین های فئودالی خود زندگی می کردند و گله هایشان آزادانه می چریدند و نسل های تازه ای را به وجود می آوردند. آن ها گاهی احشام را به خاطر استفاده از پوست و چربی، ذبح می کردند و گوشت آن ها را برای لاشخورها و گراز ها باقی میگذاشتند.
هنگامی که اسپانیایی ها به این منطقه وارد شدند، برای هر جسمی نامی انتخاب کردند. نخستین وظیفه یا در واقع امتیاز هر مکتشف، همین است. باید برای هرجسمی نامی انتخاب کرد تا در نقشه ای که طراحی می شود از آن استفاده شود. البته در میان آن ها افرادی که سواد خواندن و نوشتن نداشتند نیز به چشم می خوردند که جای یادداشت کردن و نوشتن، طرح هایی را ترسیم می کردند. کشیش های مؤمن و خستگی ناپذیر، همراه با سربازان، به این منطقه وارد شدند و به همین دلیل، نامهایی که برای اماکن گوناگون برگزیده می شد، مشابه اسامی قدیسان یا مراسم ویژه مذهبی بود. البته تعداد قدیسان بسیار زیاد بود، ولی با این حال، اغلب با کمبود نام مواجه می شدند و در نتیجه گاهی اسامی مشابه برای اماکن متفاوت انتخاب می شد، مثل سان میگن، سنت مایکل، سان فرانسیس کیتو، سان آردو، سان برناردو، سان بنیتو، سان لورنزو، و سان کارلوس. نامهای مربوط به مراسم مذهبی نیز همچون روز تولد حضرت مسیح ، روز بومی، و یا روز تنهایی مرسوم بود. در عین حال، اماکنی هم برحسب احساسات افرادی که وارد آن می شدند،نامگذاری شده بود، همچون بونااسپرانزا، چون امیدواری می داد؛ بوناویستا، چون منظره ی زیبایی داشت؛ و چالار، چون جذاب بود؛ پاسو دلوس روبلس، چون درخت بلوط فراوان بود؛ لوس لاورلس، چون درخت غار داشت؛ تولارسی توس، چون نیزارهایی در باتلاق های آن به چشم می خورد؛ و سالیناس، چون قلیایی به سفیدی نمک داشت. این مهاجران اولیه، همچنین نام پرندگان و جانورانی را که می دیدند، روی هر مکان می گذاشتند: گابیلانس، به دلیل حضور بازهایی که در کوههای آن پرواز می کردند؛ توپو، به دلیل فراوانی موش کور؛ لوس گاتوس، به دلیل وجود گربه سانان وحشی. گاهی هم وضعیت محلی، موجب نامگذاری آن می شد: تاساخارا، به معنای فنجان و نعلبکی؛ لاگوناسه کا، به معنای دریاچه خشک؛ کرال دتی یرا، به معنای پرچین؛ و پارائیسو، به معنای بهشت.
پس از آن، امریکایی ها به آن منطقه وارد شدند، افرادی حریصتر از همه، زیرا تعدادشان زیاد بود. آن ها زمین ها را تصاحب و قوانین را عوض کردند تا برایشان خوشایند باشد. زمین خواران، نخست دره ها و سپس دامنه کوه ها را بلعیدند. خانه های کوچک چوبی که سقف آن ها از پوست درختان بود، ساختند. و حتی محل آب خوردن اسب ها را هم اشغال کردند. هر جا قطره آبی از زمین بیرون می آمد، خانه ای بنا می شد و خانواده ای در آن جا شروع به زاد و ولد می کرد. شمعدانی های قرمز و بو ته های گل سرخ در اطراف خانه کاشته می شد. جاده های ویژه عبور کالسکه جای راه های باریک مال رو را می گرفتند. و مزارع ذرت و جو و گندم، موجب قطع همه درختان خردل می شد. در هر ده مایل، یک مغازه آهنگری به چشم می خورد که همان مغازه ها، هسته اصلی شهرهای کوچکی چون برادمی، گینک سیتی و گرین فیلد شدند.
آمریکایی ها در مقایسه با اسپانیایی ها تمایل بیشتری برای انتخاب نام های مکان ها، مشابه اسامی مردم داشتند. آن ها پس از این که در دره ها مستقر شدند، نام مناطق را براساس رویدادهایی که شکل می گرفت، انتخاب کردند و این اسامی، به نظر من، از سایر نام ها، جالب تر می آمدند، زیرا هر نامی، نشانی از داستانی کهن و فراموش شده داشت. بوسانووا به معنای کیف نو؛ موروکویو به معنای مراکشی چلاق( اینکه او چه کسی بوده و چگونه به آن جا راه یافته است، نمی دانم). و نام های دیگری همچون وایلدهورس کانیون و ماستنگ گرید و شیرت تیل کانیون. نام مکان ها به ویژگی های مردمی هم اشاره دارد که آن اسم را برگزیدند، خواه افراد محترمی باشند، یا شرور. به هرحال، این اسامی، حالاتی توصیفی، شاعرانه، یا بی اعتبار داشتند. می توان از نام هایی چون سان لورنزو رای هر مکانی استفاده کرد، ولی انتخاب نام هایی همچون شیرت تیل کانیون، یا آن مراکشی چلاق امری متفاوت است.
هر روز بعد از ظهر، صدای زوزه شدید باد در مناطق مسکونی افراد به گوش می رسید و کشاورزان با استفاده از برگ اکالیپتوس، باد شکن می ساختند تا خاک زمین شخم زده را باد نبرد. هنگامی که پدربزرگم، همراه با همسر خود به این منطقه وارد و در دامنه های کینگ سیتی مستقر شد، دره سالیناس چنین وضعیتی داشت.
پایان فصل اول
فصل دوم
(1)
به منظور معرفی کامل اعضای خانواده همیلتن لازم است از شایعات، عکس های قدیمی، روایات و خاطراتی استفاده کنم که اغلب مبهم و با افسانه آمیخته شده اند. آن ها افرادی برجسته نبودند و در نتیجه اسنادی جز شناسنامه، سند ازدواج، مالکیت زمین و مرگ باقی نگذاشتند.
ساموئل همیلتن جوان و همسرش از شمال ایرلند به این منطقه آمده بودند. او فرزند کشاورز خرده پایی بود که نه فقیر به حساب می آمد و نه ثروتمند. کشاورزی که خود و نیاکانش صدها سال در زمین و خانه ای سنگی زندگی کرده بودند. افراد خانواده همیلتن، تحصیلکرده و اهل کتاب بودند و همچنان که در کشور سرسبز مرسوم بود، با افراد سرشناس و گمنام معاشرت داشتند. چنین ارتباط گسترده ای موجب شده بود که در میان اعضای خانواده، مثلاً عموزاده ای را در مقام بارونت و عموزاده ای را در منصب گدایی یافت. با این حال، همه آن ها، همچون سایر مردم ایرلند، از نوادگان شاهان قدیم بودند.
دلیل این که چرا ساموئل آن خانه سنگی و زمین سرسبز نیاکان خود را رها کرده و به آن جا آمده بود، بر من پوشیده است. او هیچ گاه اهل سیاست نبود، بنابراین نمی توان گفت به اتهام عضویت در گروه های شورشی، از آن جا رانده شده است. او فردی بسیار درستکار بود، بنابراین لزومی نداشت که به خاطر فشار پلیس از کشور مهاجرت کند. در خانواده ما، اعتقادی نه براساس شایعات، بلکه بر مبنای احساسی ناگفتنی، وجود داشت که عشق عامل اصلی جلای وطن او می دانستند، آن هم نه عشق به زنی که با او ازدواج کرده بود. ولی کسی نمی داند این عشق، قرین موفقیت بوده یا سرانجامی جز ناکامی نداشته است. همیشه ترجیح می دادیم مورد نخست را درست بدانیم. ساموئل، مردی خوش قیافه، با نشاط و جذاب بود و نمی توان تصور کرد که یک دختر ایرلندی به او پاسخ منفی بدهد. هنگامی که به دره سالیناس آمد، سرشار از شور، نیرو، هیجان و ابتکار بود. چشمانی آبی رنگ داشت و هرگاه خسته می شد، یک چشمش اندکی انحراف پیدا می کرد. مردی رشید و در عین حال ظریف به شمار می آمد. در کار پرورش گله، بی نظیر و بسیار ماهر بود. در نجاری، آهنگری و منبت کاری نیز مهارت داشت و با استفاده از چوب و فلز، هر چه می خواست، درست می کرد. همواره برای انجام دادن هر کاری، روشی تازه کشف می کرد و آن را بهتر و سریعتر انجام می داد. ولی در سراسر زندگی، هرگز علاقه و استعدادی در زمینه جمع کردن سرمایه، از خود نشان نداد. مردان دیگری که دارای چنین استعدای بودند، از همان روش های ساموئل استفاده می کردند و به ثروت زیادی دست می یافتند.
دلیل ورود ساموئل را به دره سالیناس، نمی دانم. در واقع این منطقه برای کسانی که از کشورهای سرسبز می آمدند، جای مناسبی نبود. ولی او در حدود سی سال پیش از آغاز قرن بیستم، همراه با همسر ظریف خود به این دره مهاجرت کرده بود. همسرش، زنی ریز نقش، بدخلق و مسیحی بود که به شدت به اصول اخلاقی پایبندی داشت، با لذت بردن از زندگی مخالفت می کرد و هیچ گاه نمی خندید. آشکار نبود که ساموئل در کجا با او ملاقات کرده، چگونه به خواستگاری رفته، و چه موقع با او ازدواج کرده است. تصور می رود عشق به زن دیگری، غیر از همسرش، همواره ذهن او را مشغول می کرده است. با این حال، در همه طول زندگی خود، یعنی از زمان جوانی تا مرگ در دره سالیناس، هرگز به سراغ زن دیگری نرفت.
هنگامی که ساموئل و لیزا به دره سالیناس آمدند، همه زمین ها، از کف سرسبز دره تا شیارهای حاصلخیز تپه ها و جنگل ها، به تصرف در آمده بود. البته زمین های دیگری در آن اطراف برای سکونت وجود داشت و ساموئل همیلتن، در اراضی خشک و بی آب و علف تپه های شرقی، که بعداً تبدیل به کینگ سیتی شد، اقامت گزید. او نیز مطابق قانونی نانوشته و معمول رفتار کرد، یعنی بخشی از زمین را برای خود و بخشی دیگر را برای همسر خود که باردار بود، انتخاب کرد. قسمتی را هم برای فرزندانش کنار گذاشت. در طول اقامت در سالیناس، دارای نه فرزند، چهار پسر و پنج دختر شد و پس از به دنیا آمدن هر فرزند، مقدار دیگری به زمین هایش اضافه کرد. در آن اواخر، زمینی دارای یازده بخش و به مساحت هزارو هفتصد و شصت جریب شد.
اگر زمین های همیلتن از شرایط مناسب برخوردار بودند، خانواده او ثروتی عظیم دست می یافت، ولی آن زمین ها، خشک و غیر قابل زراعت بودند. در آن جا چشمه ای وجود نداشت و خاک آن چنان کم عمق بود که سنگ های چخماق همچون استخوان از زیر آن بیرون می زدند. حتی گل نیز در آن جا به ندرت می رویید و درختان بلوط به دلیل فقدان رطوبت کافی و وضعیت نامناسب، کوتاه تر از اندازه معمول بودند. در سال های تقریباً پر باران نیز میزان علوفه به اندازه ای کم بود که گله های لاغر، همواره به دنبال گیاهی برای خوردن می گشتند. افراد خانواده همیلتن، از تپه های خشک به سمت غرب می نگریستند و زمین های آن منطقه را که پر از گل و گیاه در دو سوی رودخانه سالیناس بود، می دیدند.
ساموئل خانه مسکونی را با دست های خود بنا کرد و در کنار آن، اصطبل و یک مغازه آهنگری ساخت. با این حال، خیلی زود دریافت که اگر ده هزار جریب زمین هم داشته باشد، نمی تواند بدون استفاده از آب، در آن ها گیاه بکارد و امرار معاش کند. بنابراین، با دست های ماهر، دکلی برای حفر چاه ساخت و چاه هایی نیز در زمین های همسایگان که احتمال بیشتر برای دستیابی به آب در آن ها وجود داشت، حفر کرد. پس از آن، دستگاه خرمنکوبی ساخت که در هنگام برداشت محصول، از آن در کشتزارهای انتهای دره استفاده می کرد و خرمن هایی را می کوبید که زمین خودش هرگز قادر نبود چنین محصولی بدهد. در مغازه خود، خیش های شخم زنی را تیز و کلوخ شکن ها را تعمیر می کرد، محور چرخ های شکسته را جوش می داد، و برای اسب ها نعل می کوبید. مردم سراسر منطقه، ابزار کشاورزی را برای تعمیر نزد او می آوردند و در هنگام کار، از گوش دادن سخنان ساموئل در مورد شعر، فلسفه و سایر موضوعات دلپذیر که پیش از آن، نشنیده بودند، لذت می بردند. او چه در هنگام سخن گفتن و چه در هنگام آواز خواندن، صدایی بم و بلند داشت و در عین حال، لهجه ایرلندی نداشت. سخنانش موزون و آهنگین بود و برای کشاورزان کم حرف و خاموشی که از انتهای دره به بالا می آمدند، بسیار گوش نواز به حساب می آمد. روزی که دست کم سه یا چهار مشتری گرد کوره آهنگری نمی ایستادند و به صدای چکش و سخنان ساموئل گوش نمی دادند، از نظر او روز خوبی نبود. آن ها به ساموئل لقب نابغه شوخ طبع داده بودند و نمی دانسند چگونه قادر است به ماجراها، آن اندازه شاخ و برگ بدهد، زیرا در منطقه آنان، همان ماجراها، به گونه ای متفاوت نقل می شد.
ساموئل می توانست با استفاده از دستگاه خرمنکوبی، دکل چاه، و مغازه خود ثروت زیادی به دست بیاورد، ولی همان طور که شرح داده شد، او در زمینه تجارت، استعدادی نداشت. مشتریانش که اغلب بی پول بودند، همواره به او وعده پرداخت پس از برداشت خرمن می دادند و این کار تا سال آینده به تعویق می انداختند و عاقبت هم فراموش می کردند پولی بپردازند. ساموئل هم خجالت می کشید به آن ها گوشزد کند. و در نتیجه، خانواده همیلتن فقیر ماند.
از سوی دیگر هر سال بر تعداد فرزندان ساموئل افزوده می شد. در آن منطقه، چند پزشک نیز زندگی می کردند که به دلیل ازدیاد بیماری، فرصتی برای مراجعه به خانه بیماران را نداشتند و با این حساب، زنان باردار چاره ای جز روزها انتظار کشیدن نداشتند و همین امر موجب می شد که لذت زایمان، تبدیل به کابوسی وحشتناک شود. ساموئل همیلتن مجبور بود نوزادان را با دست های خود بگیرد، بند نافشان را با دقت گره بزند، به کفل آن ها ضربه های محکمی با کف دست بکوبد و خون و کثافت را جمع کند. آخرین فرزند ساموئل در هنگام تولد، دچار اختلال تنفسی شد و رنگ پوستش به سیاهی گرایید. پدر، دهانش را روی دهان نوزاد گذاشت و با تنفس مصنوعی، هوا را وارد ریه های طفل کرد تا عاقبت به خیر گذشت و نوزاد شروع به نفس کشیدن کرد. دست های ساموئل چنان خوب و آرام کار می کرد که همسایگان نیز گاهی از مسافتی بالغ بر بیست مایل، برای کمک به زایمان، به سراغ او می آمدند. ساموئل در به دنیا آوردن مادیان، ماده گاو، و زن مهارتی مشابه داشت!
کتاب سیاه رنگی بالای طاقچه اتاق ساموئل به چشم می خورد که روی جلد آن، با حروف طلایی نوشته شده بود:«دکتر گان، پزشک خانواده.» تعدادی از صفحات آن به دلیل استفاده زیاد، پاره شده بود، ولی تعدادی از صفحات، هرگز مورد استفاده قرار نگرفته بود. با ورق زدن کتاب دکتر گان، می توان سابقه پزشکی افراد خانواده همیلتن را مشخص کرد.
در آن کتاب، معمولاً به بخش هایی چون شکستگی استخوان، بریدگی، کبودی حاصل از ضرب دیدگی، اوریون، سرخک،کمر درد، مخملک، دیفتری، روماتیسم، بیماری زنان، باد فتق و همه موارد مربوط به زایمان بیشتر مراجعه می شد. افراد خانواده همیلتن، احتمالاً یا خوش اقبال بودند یا پیرو اصول اخلاقی، زیرا بخش های مربوط به بیماری های مقاربتی، هرگز باز نشده بود.
ساموئل در درمان بیماری های عصبی و تسکین کودکان وحشتزده، درمانی نداشت. راز موفقیت او در این زمینه، تنها ابراز سخنان دلنشین و لطافت روح بود. اندیشه هایش نیز، همچون بدنش، پاک بود. افرادی که به مغازه آهنگری ساموئل می آمدند تا با او حرف بزنند یا به سخنش گوش بدهند، مجبور می شدند مدتی هرچند کوتاه، از عادت ناسزاگویی دوری گزینند. چنین حالتی ناخودآگاه به آنان دست می داد، به وجود می آمد زیرا احساس می کردند مغازه او، مکانی مناسب سخنان زشت نیست.
ساموئل همواره برای حرمت خود و دیگران ارزش قائل بود و اجازه نمی داد چنین ارزشی خدشه دار شود. این کار نه با خشونت، که با استفاده از آهنگ صدایش انجام می گرفت. در عین حال، اغلب مشتریان، به او اعتماد می کردند و مطالبی را در میان می گذاشتند که درباره آن ها حتی با خویشاوندان و دوستان نزدیک حرفی نمی زدند. ساموئل نیز هرگز این مطالب را در جای دیگری بازگو نمی کرد و در نتیجه، رازدار مردم به حساب می آمد.
طبیعت لیزا همیلتن، به گونه ای دیگر بود. سری کوچک و گرد و ذهنی رشد نکرده داشت. بینی قلمی، چانه کوچک، و آرواره های چسبیده به هم او که هیچ نیرویی نمی توانست آن ها را از هم جدا کند، جلب توجه می کرد. لیزا زنی کدبانو و آشپزی ماهر بود. همیشه خانه را پاکیزه و مرتب نگه می داشت و زایمان ها، هرگز تأثیر منفی بر کارهای خانه نمی گذاشت، زیرا معمولاً حداکثر دو هفته پس از هر زایمان، استراحت می کرد. لگن خاصره او استخوان هایی همچون اسکلت نهنگ داشت،زیرا فرزندانی که به دنیا می آورد، همگی سالم و درشت بودند. می کوشید مراقب رفتار و اعمال خود باشد، و تنبلی را نوعی گناه به حساب می آورد. حتی بازی با ورق نیز از نظر او، تنبلی و در نتیجه گناه بود. در واقع هر لذتی از نظر او می توانست گناه آلود باشد و بر این باور بود افراد خوش گذران، بیشتر از سایر مردم عادی در معرض فریب شیطان قرار دارند. این امر را در مورد ساموئل که مردی خوشرو و بشاش بود نیز صادق می دانست و هرگاه فرصتی می یافت، می کوشید او را از شر شیطان در امان نگه دارد.
موهایش را همیشه شبیه گوجه فرنگی درپشت سرش جمع می کرد و گره می زد. طرز لباس پوشیدن او را درست به یاد نمی آورم، ولی گمان می کنم به گونه ای لباس می پوشید که از نظر خودش، ساده و برازنده بود. هرگز با کسی شوخی نمی کرد، ولی از شوخ طبعی بی بهره نبود. هیچ نقطه ضعفی نداشت و در نتیجه همه فرزندان و نوه هایش را تحت سلطه داشت. این زن بدون هیچ شکوه و شکایتی، شجاعانه مشکلات زندگی را تحمل می کرد و بر این باور بود که هرچه خدا بخواهد، بر سر انسان خواهد آورد و هر فردی در دنیای دیگر، پاداش رفتار خود را خواهد گرفت.
(2)
نخستین گروه از افرادی که به قاره آمریکا مهاجرت کردند، متوجه شدند که تنها با امضای یک سند و تأسیس یک نهاد، می توان زمین های زیادی صاحب شد. به همین دلیل، زمین خواری برای آن ها به صورت عادت درآمد، زیرا در محل سابق سکونت آن ها، یعنی اروپا، همیشه بر تصاحب زمین، درگیری وجود داشت. به هر حال، همه مهاجران، در سرزمین تازه، زمین های بیش تری می خواستند و هرچند در صورت امکان، زمین خوب را ترجیح می دادند، ولی وسعت آن، برایشان اهمیت بیش تری داشت. شاید در ذهن خود، تصویری از نظام زمینداری در اروپا داشتند که در آن، خانواده های بزرگ، همیشه بزرگ باقی می ماندند، زیرا مالک زمین بودند. به همین دلیل، مهاجران، حتی زمین هایی را که لازم نداشتند و نمی توانستند از آن استفاده کنند، تصرف می کردند و این کار را تنها به منظور دارا بودن مالکیت انجام می دادند، و نه به دلیل مرغوبیت زمین. به این تربیت، همه معیارها تغییر کرد. اگر کسی در اروپا می توانست با دارا بودن ده جریب زمین، فرد ثروتمندی به حساب آید، در کالیفرنیا با داشتن دوهزار جریب، هنوز انسان فقیری به شمار می رفت.
پس از مدتی نه چندان طولانی، حتی زمین های واقع در روی تپه های خشکیده نزدیک کینگ سیتی و سان آردو نیز اشغال شد و خانواده های فقیر، در تپه های اطراف سکنی گزیدند تا شاید از همان زمین های پر سنگ و خاک نامرغوب، ارتزاق کنند. آن ها همراه با گرازها، زندگی ابتدایی و تأسف باری را می گذراندند. بدون پول، تجهیزات، ابزار، اعتبار و به ویژه دارا بودن اطلاعات کافی در مورد سرزمین جدید بدون استفاده از روشی مناسب، زمین ها را اشغال و در آن ها زندگی می کردند.
نمی دانم احساس ذاتی آن ها را در این مسیر سوق می داد، یا ایمان قوی. تنها می دانم که در دنیای جدید دیگر هیچ کس به استقبال چنین مخاطراتی نمی رود. مهاجران از ابزارها یا سلاح هایی استفاده می کردند که تاریخ مصرف آن ها گذشته بود، ولی به دلیل اعتقاد به عدالت خدا و پیروی از اصول اخلاقی، می توانستند با آسودگی به کار و زندگی ادامه دهند و کمتر با مشکلات اجتماعی، مواجه شوند. البته باور عمومی، چنین بود، در حالی که من تصور می کنم آن ها به دلیل دارا بودن اعتماد به نفس کافی، و با اتکا بر اصول اخلاقی هستند، از همه جرأت و توان خود، در راه پروردگار استفاده می کردند و نتایج آن را می دیدند. ولی در دنیای جدید، دیگر این اصول رعایت نمی شود و انسان ها فاقد اعتماد به نفس هستند. مردم حتی به منظور دستیابی به اهداف ساده نیز، به افراد قویتر و دارای اعتماد به نفس مراجعه می کنند و حتی اگر کار آن افراد، اشتباه هم باشد، به آن ها متکی می شوند.
از یک سو، افراد متعددی، بدون دارا بودن سرمایه به دره سالیناس مهاجرت می کردند و از سوی دیگر، افرادی با تبدیل کردن همه زندگی خود به پول نقد، با سرمایه ای کلان به آن دره آمدند تا زندگی تازه ای را آغاز کنند. افراد گروه اخیر معمولاً زمین های مرغوب می خریدند، خانه خود را با چوب های مرغوب می ساختند، و فرش های رنگین و زیبا را مورد استفاده قرار می دادند. تعداد زیادی از این خانواده ها، پس از تصرف زمین مرغوب در دره، درختان خردل زرد را می بریدند و به جای آن ها، گندم می کاشتند.
یکی از این افراد، آدام تراسک بود.
پایان فصل دوم
فصل سوم
(1)
آدام تراسک در مزرعه ای نه چندان بزرگ، در حومه شهری کوچک که زیاد دور از یکی از شهرهای بزرگ ایالت کانکتیکات نبود، به دنیا آمد. او تنها فرزند خانواده به حساب می آمد و در سال 1862، شش ماه پس از احضار پدرش به پادگان ایالت کانکتیکات، گام بر پهنه هستی نهاد. مادر آدام، مزرعه را اداره می کرد و پس از تولد فرزندش، همچنان به این کار و خواندن دعا ادامه داد. احساس می کرد که شوهرش حتماً به دست یاغیان وحشی کشته خواهد شد، بنابراین خود را آماده کرده بود تا در آن دنیا به او ملحق شود. ولی شش هفته پس از تولد آدام مرد، به خانه بازگشت. البته پای راستش تا زانو قطع شده و او با استفاده از یک پای چوبی که برای خود ساخته بود، لنگ لنگان راه می رفت. آن پای چوبی هم شکسته و ترک خورده بود. مرد، گلوله ای سربی را همیشه همراه داشت که معمولاً در جیب و گاهی نیز در اتاق نشیمن می گذاشت. گلوله را به این دلیل به او داده بودند که در هنگام بریدن پایش، از شدت درد گاز بگیرد.
پدر آدام که سایروس نام داشت، اصولاً فرد شروری بود و نمی ترسید. گاری را خیلی تند می راند می کوشید ظاهر پای چوبی خود را مطلوب نشان دهد. از دوران خدمت سربازی، به اندازه کافی رضایت داشت و به دلیل روحیه لذت طلبی، اغلب روزهای آن دوران کوتاه را صرف قماربازی و ارتباط با روسپیان کرده بود. او همراه با تعداد دیگری از سربازان عازم جنوب شد تا در ضمن سیاحت، هم مرغ بدزدد و هم به دنبال دختران جوان و بی بند و بار، تا داخل انبار یونجه بدود. شرکت در رزمایش های کسالت بار، او را خسته نمی کرد. نخستین باری که با دشمن مواجه شد، در ساعت هشت صبح یک روز بهاری بود و در ساعت هشت و نیم، گلوله چنان پای راستش را شکافت که ترمیم شکستگی استخوان آن، غیر ممکن بود. با این حال، بخت با او یار بود، زیرا دشمن عقب نشینی کرد و پزشکان جراح جبهه، خیلی زود به درمان او مشغول شدند. در آن حال که جراحان لباس های ژنده او را از هم می دریدند، استخوان پا را قطع می کردند و گوشت آن را می سوزاندند، در حدود بیست و پنج دقیقه، هراس بر دل سایروس تراسک نشسته بود. جای دندان هایش روی گلوله سربی، نشان از وحشت بی اندازه او داشت. تا زمانی که زخم در شرایط ناگوار بیمارستان های آن زمان عفونت داشت، درد زیادی کشید. ولی قدرت زیاد و اعتماد به نفس، موجب شدکه این مشکلات را تحمل کند و در همان حال مشغول تراشیدن پای چوبی برای خود بود، لنگ لنگان با چوب زیر بغل راه می رفت. در همان زمان، دختر سیاهپوستی که در کنار توده ای از الوار پنهان شده بود، برایش سوت زد و پس گرفتن تنها ده سنت، او را به بیماری سوزاک مبتلا کرد. درست هنگامی که شروع به راه رفتن با پای چوبی کرد، متوجه شد چه بیماری مهلکی دارد. با همان وضع به جستجوی دختر برآمد. به همکارانش گفته بود که اگر آن دختر را بیابد، چه بلایی سرش می آورد. تصمیم گرفته بود گوش ها و بینی او را با چاقو ببرد و پولی را که داده بود، پس بگیرد. طریقه بریدن گوش و بینی آن دختر را با چاقو، به دوستانش نشان می داد و می گفت:
وقتی که کار به پایان برسد، قیافه دختر خیلی خنده دار خواهد شد. کاری میکنم که حتی یک سرخپوست مست هم به دنبال او راه نیفتد!
انگار دختر سیاهپوست متوجه ماجرا شده بود، زیرا سایروس دیگر هرگز او را پیدا نکرد. روزی که از بیمارستان ارتش مرخص شد، بیماری سوزاک او هم التیام یافت، با این حال، پس از بازگشت به کانکتیکات، همسرش را از آن بیماری، بی نصیب نگذاشت.
خانم تراسک زنی رنگ پریده و گوشه گیر بود. حرارت خورشید موجب سرخ شدن گونه هایش نشد و خنده ای بلند، لبانش را از هم نگشود. باور داشت که درمان همه زشتی های دنیا، دین است و می توان هر موضوعی را از طریق مذهب، توجیه کرد. تنها مورد استثنایی که امیدوار نبود از راه مذهب به دست بیاورد، بازگرداندن شوهرش بود که گمان می کرد کشته شده است. این امر، او را بسیار ناراحت می کرد تا این که سایروس از جنگ بازگشت. با مبتلا شدن به بیماری مقاربتی از طریق شوهرش، آن را هم از طریق مذهب توجیه و فلسفه تازه ای وضع کرد. در نتیجه خداوندی که همواره با او ارتباط داشت، تبدیل به مرجع انتقام شد. همین خدا بهترین پدیده ای بود که می توانست او را راضی کند. برایش بسیار ساده بود که شرایط خود را با رؤیاهایی مربوط سازد که در غیاب شوهرش دیده بود، ولی در عین حال، آن بیماری نمی توانست مجازات کافی برای هرزگی هایش باشد که در آن رؤیاها تجربه کرده بود. خدای جدید زن، در تنبیه کردن افراد، مهارت داشت و از او قربانی طلب می کرد. درواقع زن هموراه در ذهن، به دنبال راهی می گشت تا بتواند خود را آزار دهد و تقریباً به این نتیجه رسیده بود که باید قربانی شود. دو هفته طول کشید تا نامه هایی را با اصلاح و تجدید نظر نوشت. در آن نامه ها به گناهانی اعتراف کرد که هرگز مرتکب نشده بود و اشتباهاتی را از سوی خود برشمرد که انجام دادن آن ها در توان او نبود. سپس کفنی را که پنهانی برای خود دوخته بود، پوشید و در یک شب مهتابی رفت و خود را در حوضچه ای چنان کم عمق انداخت که به منظور خفه شدن، چاره ای نداشت جز این که در میان گل و لای آن بنشیند و سر را زیر آب نگه دارد. البته برای انجام دادن این کار، اراده ای قوی لازم داشت که او به اندازه کافی دارا بود. همچنان که زیر آب، از حال می رفت،با نگرانی می اندیشید که صبح روز بعد، هنگامی که جسدش را از حوضچه بیرون می کشند، کفن سفیدش چگونه کثیف و گل آلود خواهد بود. این گونه نیز شد.
سایروس تراسک با یک بشکه ویسکی و سه دوست قدیمی در ارتش که در مسیر ایالت مین نزد او آمده بودند، برای مرگ همسرش عزاداری کرد. آدام، فرزند او می گریست، زیرا سوگواران به دلیل آشنا نبودن به رموز بچه داری به او غذا نداده بودند. سایروس مسأله را این گونه حل کرد. تکه پارچه ای را در ویسکی فرو برد و به طفل داد تا بمکد و بعد از سه یا چهار بار فرو بردن آن تکه پارچه در ویسکی، آدام به خواب فت. چندین بار در هنگام سوگواری، بچه بیدار شد و گریست و مجبور شدند از همان تکه پارچه استفاده کنند تا بخوابد. طفل بیچاره، مدت دو شبانه روز مست بود. از سوی دیگر، در مغز در حال تکامل بچه تأثیر خوبی داشت و انگار برای سوخت و ساز بدن او مفید واقع شد، زیرا پس پایان حالت مستی، سلامت خود را به دست آورد. در پایان روز سوم، پدر بیرون رفت و بزی خرید. آدام حریصانه شیر حیوان را نوشید. نخست دچار حالت تهوع شد، ولی پس از اینکه مدت بیش تری نوشید، سرحال آمد. البته پدر از واکنش فرزند، هراسی به دل راه نداد، زیرا خود او نیز چنین واکنش هایی داشت.
هنوز یک ماه نگذشته بود که سایروس تراسک، دختر هفده ساله همسایه کشاورز خود را برای همسری در نظر گرفت. مراسم خواستگاری بسیار سریع و در عین حال، واقعگرایانه برگزار شد. هیچ کس در مورد نیت پاک و عاقلانه سایروس، دچار تردید نبود. پدر دختر که دو دختر جوانتر دیگر هم داشت، موافق ازدواج آلیس بود، هرچند برای نخستین بار، به خانه آن ها خواستگار می آمد.
سایروس در جستجوی همسری بود که بتواند آدام را نگهداری کند. زنی می خواست که کدبانو باشد و خوب غذا بپزد. علیرغم دارا بودن پای چوبی، مردی نیرومند بود و در نتیجه به جسم زن احتیاج داشت. برآوردن چنین نیازی، بدون ازدواج، مخارج زیادی به دنبال داشت. به هر حال، در مدتی کمتر از دو هفته، سایروس به خواستگاری رفت، ازدواج کرد و دختر، باردار شد. هیچ یک از همسایگان، رفتار او را عجولانه تلقی نکرد. در آن دوران برای یک مرد کاملاً طبیعی بود که در طول زندگی سه یا چهار همسر به تناوب داشته باشد.
آلیس تراسک ویژگی های مناسبی داشت. خانه را خوب تمیز می کرد و جارو می کشید و چون زیاد خوش قیافه نبود، نیازی به مراقبت نداشت. چشمان بی فروغ، چهره رنگپریده، و دندان های کج، از مشخصات ظاهری او بود. کسی نمی دانست که این زن به بچه علاقه دارد یا نه. در این مورد از او نپرسیده بودند، و او هم عادت داشت تا زمانی که پرسشی مطرح نشده است، اظهار نظر نکند. سایروس، از این ویژگی او بسیار راضی بود. آلیس هرگز ابراز عقیده نمی کرد و اگر مردی با او حرف می زد، حین انجام دادن کارهای خانه، به سخنانش گوش می داد. جوانی، تجربه اندک و سکوت آلیس، برای سایروس مغتنم بود.
سایروس همچنان که مانند دیگران در مزرعه کار می کرد، شغل جدید و مناسب دیگری هم یافت و به عنوان سربازی باتجربه، در ستاد ارتش به خدمت مشغول شد. همین کار موجب شد که به تدریج دست از عیاشی و هرزگی بردارد و به فردی اندیشمند تبدیل شود. درواقع هیچ کس خارج از وزارت جنگ، از ارزش و میزان خدمات او در جبهه با خبر نبود، هرچند همان پای چوبی، می توانست نشانه ای از خدمات برجسته باشد. همین امر نیز نشان می داد که دیگر مجبور نیست به خدمت اجباری برود.
او ماجرای مبارزات خود را برای آلیس تعریف کرد و توضیح داد که چگونه با استفاده از ترفندهای نظامی، به موفقیت های زیادی در جنگ دست یافته است. ابتدا خود هم می دانست که در نقل ماجرا، زیاد دروغ می گوید، ولی طولی نکشید که امر واقعی بودن نبردها، به خودش نیز مشتبه شد. پیش از این که وارد خدمت در ستاد ارتش شود، علاقه چندانی به امور جنگی نشان نمی داد، ولی پس از آن، هر کتابی را در مورد جنگ می خرید و هر گزارشی را می خواند. همه روزنامه های نیویورک را آبونه شده بود و همه طرح های نظامی را مطالعه می کرد. معلومات جغرافیایی او، پیش از استخدام، متزلزل و اطلاعاتش در مورد جنگ در حد صفر بود، ولی پس از آن، به فردی آگاه و متخصص در این زمینه تبدیل شد. او نه تنها در مورد جنگ ها بلکه درباره اغلب جنبش ها، اطلاعات کافی داشت و به خوبی می دانست چه واحدهایی وارد عملیات شده اند و فرماندهان هنگ ها چه کسانی بوده اند. در مورد آنان چنان حرف می زد که انگار خود نیز در صحنه ها حضور داشته است.
این ماجراها به تدریج ادامه یافت تا آدام به دوران نوجوانی گام نهاد. برادر ناتنی او نیز، رشد می کرد و بزرگ می شد. هنگامی که سایروس نظر خود را در باره سه تیپ ارتشی بیان می کرد، نقشه های طرح شده را مورد بررسی قرار می داد، و اشتباهات آن ها را برمی شمرد، آدام و چارلز، ساکت و آرام می نشستند و به سخنان پدر گوش می دادند. سایروس می گفت که بارها به سرتیپ گرانت(که مدتی بعد به ریاست جمهوری ایالات متحده رسید) و سرتیپ مک کلی سن، فرماندهانی که او ادعا می کرد در آن زمان آن ها را خوب می شناخته و با آن ها روابط نزدیک داشته است، اشتباهات را گوشزد کرده و از آن ها خواسته بود به نظر او احترام بگذارند، ولی آن ها این توصیه های مفید را نخست قاطعانه رد کردند، ولی پس از مدتی به حقیقت ماجرا و ارزش سخنان سایروس پی بردند.
سایروس در ابراز خاطراتش، هرگز ادعا نمی کرد که در ارتش، افسری والامقام بوده و همیشه تأکید داشت که به عنوان یک سرباز خدمت کرده است. ولی در عین حال، خود را آگاه ترین و شجاع ترین سرباز جنگ و مسؤول بسیاری از پیروزی ها به حساب می آورد. گاهی مجبور می شد برای شرح یک نبرد، همزمان در چهار منطقه متفاوت حضور داشته باشد. در این حال، ماجرا را به گونه ای تعریف می کرد که از نظر زمانی تداخلی با هم نداشته باشند. تصویری که آلیس و دو فرزند سایروس از مرد خانه در ذهن داشتند، سربازی شجاع بود که اجازه داشت در همه رویدادهای مهم و تأپیرگذار جنگ حضور و در نشست های ستاد ارتش شرکت داشته باشد و نظرات موافق یا مخالف خود را به افسران ارشد، منتقل کند تا تصمیمات لازم، اتخاذ شود.
مرگ لینکلن ضربه بزرگی به سایروس زد. همیشه به خاطر می آورد که پس از شنیدن این خبر، چه احساسی داشته است. هرگاه این واقعه را بازگو می کرد یا می شنید، اشک از چشمانش سرازیر می شد. هرچند هرگز به نوع روابط خود با لینکلن اشاره نکرده بود، ولی رفتار او به شنونده چنین القا می کرد که سایروس تراسک، سرباز ساده، از دوستان صمیمی، نزدیک، و وفادار رئیس جمهور آمریکا بوده و در مواقعی که لینکلن قصد کسب اطلاعات در مورد ارتش داشته، البته ارتش واقعی، و نه تعدادی سرباز و افسر جفتک انداز که تنها خود را همچون عروس مزین می کردند، سرباز تراسک را نزد خود فرا می خوانده است. این که سایروس چگونه بدون اشاره مستقیم به رواط خود و لینکلن، چنین احساسی را در شنونده ایجاد می کرد، به نظر می رسد جز با ایما و اشاره امکانپذیر نباشد. هیچ کس تصور هم نمی کرد که سایروس دروغ می گوید، به این دلیل که دروغ همواره در ذهن خلاق مرد، ساخته و پرداخته می شد و سپس آن چه بر زبان می راند، چنان هوشمندانه و متقاعد کننده بود که کسی نشانی همان دروغ ساخته شده در آن نمی یافت.
پس از مدتی، تصمیم گرفت مقالاتی در مورد رهبری جنگ بنویسد و به تدریج، نظرات جالبی را ارائه داد. انتقادات او از جنگی که شکل گرفته بود و از ساختار ارتش، بسیار مؤثر واقع شد. مقالاتی که در مجله های گوناگون به چاپ رسید، توجه همگان را جلب کرد و نامه هایی که برای وزارت جنگ می نوشت، در روزنامه ها چاپ می شد و تأثیر زیادی در شیوه اتخاذ تصمیمات سران ارتش می گذاشت. سرانجام، سایروس تراسک به عنوان مسؤول امور نظامی برگزیده شد و همواره، در همه امور مربوط به تشکیلات ارتش، روابط میان افسران، بخش های کارگزینی، و تهیه تجهیزات، با او مشورت می کردند. مهارت او برای همه کسانی که به سخنانش گوش می دادند، آشکار بود و در امور نظامی، نبوغ زیادی داشت. علاوه بر این، او را به عنوان مغز متفکر و هسته اصلی سازماندهی ارتش برگزیدند. در این مقام، هیچ حقوقی دریافت نمیکرد. مدتی بعد نیز، به وزارت رسید و تا آخر عمر در آن مقام باقی ماند. از کشوری به کشور دیگر می رفت و در کنفرانس ها، انجمن ها، نشست ها و اردوگاه های ویژه شرکت می کرد. به این ترتیب، زندگی اجتماعی او این گونه سپری می شد.
زندگی خصوصی سایروس، تحت تأثیر مسؤولیت های اجتماعی مهم، قرار داشت و خانه و مزرعه خود را طبق اصول نظامی اداره می کرد. مثلاً هر بار گزارش هایی در مورد اموال خصوصی، از همسرش می خواست. احتمالاً چنین شیوه ا ی مورد پسند آلیس هم بود، زیرا او فردی حراف نبود و ترجیح می داد گزارش ها را کوتاه و به صورت نوشته، ارائه دهد. زن، در خانه، خود را با بزرگ کردن بچه ها، تمیز نگه داشتن محل سکونت، و شستن لباس سرگرم می کرد. گاهی دچار ضعف جسمانی می شد. هر چند در گزارش هایش، هرگز به این موضوع اشاره نمی کرد، ولی به منظور بازیابی نیروی جسمانی، مدتی می نشست و استراحت می کرد. شب ها عرق از سر و رویش جاری می شد. تردیدی نداشت که به بیماری سل مبتلا شده است و مطمئن نبود تا چند سال دیگر زنده خواهد ماند. تعداد زیادی از ساکنان آن منطقه، مبتلا به این بیماری بودند. هیچ روش خاصی برای مبارزه با سل در آن زمان وجود نداشت و آلیس نیز هرگز به خود اجازه نداد تا در این مورد به همسرش حرفی بزند، زیرا سایروس، معمولاً بیماران را چنان درمان می کرد که انگار می خواهد آن ها را تنبیه کند. از جمله برای دل درد، مسهلی چنان قوی می داد که کمتر کسی پس از خوردن، جان سالم به در می برد. زن می ترسید در مورد بیماری حرفی به سایروس بزند، زیرا ممکن بود روش مداوای شوهرش، موجب شود پیش از کشته شدن به دلیل ابتلا به بیماری سل، بمیرد. از طرفی، هر چه سایروس بیشتر به مقررات نظامی پایبندی نشان می داد، آلیس نیز راه و رسم زندگی با او را بهتر یاد می گرفت. به مرور زمان متوجه شده بود که کمتر باید خود را نشان دهد. بنابراین هیچ وقت حرفی نمی زد مگر این که از او خواسته باشند. تنها آن چه را از او می خواستند، انجام می داد و از آن فراتر نمی رفت. همواره در پشت صحنه بود و به اندازه ای به این کار ادامه داد تا عاقبت نادیده انگاشته شد.
بچه ها نیز به تدریج واقعیت زندگی را درک کردند، سایروس به این نتیجه رسید که حتی اگر ارتش کامل نباشد، می تواند تنها شغل آبرومند برای یک مرد به حساب بیاید. گاهی نیز تأسف می خورد که به دلیل دارا بودن پای چوبی، نمی تواند در استخدام دائمی ارتش، به عنوان یک سرباز باشد. برای فرزندانش هیچ شغلی را غیر از پیوستن به ارتش، در نظر نداشت و بر این باور بود که یک مرد، باید سربازی را از صفر شروع کند، همان طور که خودش این کار را کرده است، زیرا تنها در چنین حالتی می توان از طریق تجربه، و نه از راه مطالعه، مطالب زیادی آموخت.
زمانی که بچه ها هنوز شیوه درست راه رفتن را یاد نگرفته بودند، به آن ها تعلیمات نظامی می داد. پس از ورود بچه ها به دبستان، تعلیمات نظامی برایشان، همچون نفس کشیدن، واجب بود، هرچند هر دو از این کار به شدت متنفر بودند. سایروس در حالی که با چوب روی پای چوبی خود ضربه می زد، به بچه ها تعلیم می داد، آن ها را مجبور می کرد پیاده راه بروند، و کوله پشتی پر از سنگی را به شانه آن ها می آویخت تا عضلاتشان قوی شود. آنگاه تکه چوبی را که در محوطه بود، به عنوان هدف در نظر می گرفت و به آن ها تیراندازی یاد می داد.
(2)
زمانی که طفلی به تدریج موقعیت و شرایط افراد بزرگ تر را درک می کند و با همان هوش اندک متوجه می شود که همه مردم، از عقل و درایت کافی برخوردار نیستند و قضاوت ها و اندیشه های آنان همواره منصفانه و عاقلانه نیست، دنیا را ویرانه ای بزرگ می یابد. در آن لحظه، همه بت هایی که برای خود ساخته است، ناگهان می شکنند و از بین می روند و این در هم شکستن، نه تنها با سقوط، که با خرد و کثیف شدن در میان خاک های آلوده همراه است. بازسازی این بت ها، با دشواری فراوان همراه خواهد بود، زیرا دیگر هرگز به حالت نخست باز نخواهد گشت و نخواهند درخشید.
آدام، خیلی زود پدرش را این گونه یافت. نه به این دلیل که پدرش تغییر کرده بود، بلکه میزان و کیفیت درک آدام، به تدریج افزایش می یافت. او از نظم و انضباط گریزان بود، یعنی درست همان احساسی که موجودات زنده دارند، ولی در عین حال، می دانست که نظم، پدیده ای لازم و ضروری است و در صورت فقدان آن، دنیا دگرگون خواهد شد. با این حساب، تنها می توان از آن نفرت داشت و بس. آنگاه ناگهان در ذهن او، درخشید و خیلی زود دریافت آن چه سایروس همواره درباره دنیا تعریف می کند، محور و مقصدی جز خودش ندارد و هیچ رویدادی در این جهان، بدون حضور پدرش، شکل نمی گیرد. روش مورد استفاده پدر، هیچ اشاره ای به فرزندان نداشت و تنها خود را مطرح می ساخت و می خواست نشان دهد که سایروس، چه مرد بزرگ و مهمی است. همان جرقه ذهنی به آدام اطلاع داد که پدرش، مرد بزرگی نیست، بلکه آرزوها و رؤیاهای بزرگی داشته و مردی کوچک است که می خواهد لباس بزرگان را بر تن کند. هیچ کس نمی داند چنین جرقه هایی چگونه در ذهن کودکان ایجاد می شوند؛ با یک نگاه، با درک زندگی، یا با مواجهه با تردید، ولی پس از ایجاد آن، بت ها بر زمین سقوط خواهند کرد.
آدام جوان، همواره فرزندی مطیع بود. هرگز در خانه خشونت نشان نمی داد و می کوشید خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد. به همین دلیل ترجیح می داد در انزوا به سر ببرد و حصاری از ابهام دراطراف خود بکشد، ولی درون او، سرشار از آگاهی و دانایی و هوش بود و زندگی غنی و پرباری را در پشت این حصار تجربه می کرد. البته چنین روشی، نمی توانست او را از مشکلات بیرونی رهایی بخشد، ولی دست کم او را در برابر رویدادها، مصون می کرد.
چارلز برادر ناتنی او، که تنها یک سال و چند ماه از او کوچک تر بود، با همان جسارت و گستاخی پدر، رشد می کرد. او طبیعتاً قهرمان بود و برای دستیابی به اهداف خود، همراهی و همکاری با سایر افراد را سرلوحه کار قرار می داد. همین امر، او را با موفقیت، قرین می ساخت.
چارلز جوان در همه زمینه هایی که قدرت، مهارت، و سرعت انتقال را در بر می گرفت، از برادر بزرگ تر برتر بود. به همین دلیل، خیلی زود اشتیاق به رقابت با او را از دست داد و برای نشان دادن توانایی های خود، به سراغ سایر همسالان، رفت. در نتیجه احساس رأفتی میان آن ها پدید آمد که شبیه احساسات میان خواهر و برادر بود، و نه رابطه دو برادر.
چارلز با هر پسری که قصد آزردن و ناراحت کردن آدام را داشت، درگیر می شد و می جنگید و اغلب هم بر او فائق می آمد. حتی در برابر خشونت پدرش در برابر آدام، می ایستاد، از برادرش حمایت می کرد، و گاهی به منظور تبرئه آدام، به توهین و دروغ نیز متوسل می شد. درواقع احساس چارلز به آدام، مشابه احساس فردی مقتدر به فردی ضعیف، یا کودکی در برابر اسباب بازی بود.
آدام، همه رویدادهای این دنیا را از پشت همان ذهن حفاظت شده و نقب طویل ایجاد شده میان نگاهش، تحلیل می کرد. پدرش که در ابتدا تنها موجودی دارای یک پا به نظر می رسید، همواره فرزندانش را وادار می ساخت کوچک تر و احمق تر از آن چه واقعاً هستند، نشان دهند و همیشه به حماقت خود اعتراف کنند. ولی پس از این که بت سرنگون شد، پدر را همچون پاسبانی در نظر می آورد که انگار تنها برای این کار متولد شده است. پاسبانی که فریفتن او بسیار ساده، ولی به مبارزه طلبیدن او، بسیار دشوار می نمود. او همچنین چارلز برادر ناتنی خود را، موجودی باهوش و از نژاد دیگر به حساب می آورد. موجودی که از گوشت و استخوان ساخته شده و سرعت و چالاکی در ذات او بود. برادرش انسانی متفاوت بود که همه او را همچون ببری سیاه، خطرناک و تنبل ستایش می کردند. ولی هرگز نمی توانست خود را با او مقایسه کند. هرگز از ذهن آدام نگذشت که به برادرش اعتماد کند و بگوید در پشت حصاری که برای خود ساخته است، چه آرزو ها و رؤیاهای مبهم، نقشه ها، و لذات پنهانی وجود دارد. او ترجیح می داد اندیشه های خود را با درختی زیبا، یا قرقاولی در حال پرواز در میان بگذارد. در عین حال، عشق او به چارلز همچون لذتی بود که زنی از الماس می برد. چنان به برادرش متکی بود که زنی به درخشش الماس؛ و امنیتی در کنار او احساس می کرد که زنی به قیمت الماس دارد. ولی عشق، عاطفه، و همدردی صمیمانه، جایی در این میانه نداشت.
آدام احساس واقعی خود را به آلیس تراسک نشان نمی داد. انگار خجالت می کشید. البته به خوبی می دانست که او مادرش نیست، زیرا بارها ماجرا را از زبان دیگران، ولی نه به طور واضح و علنی، شنیده بود. خبر داشت که مادرش گناهی چون خودکشی و شاید هم گناهان دیگری مرتکب شده است. به همین دلیل هم دیگر روی او حساب نمی کرد. آدام گاهی می اندیشید که ای کاش می دانست علت خودکشی مادرش چه بوده است و ای کاش او نیز قادر بود همین گناه را مرتکب شود و دیگر در این دنیا حضور نداشته باشد.
آلیس با هر دو پسر رفتار مشابهی داشت. آن ها را حمام میکرد و غذا میداد. سایر کارها از جمله شیوه تعلیم و تربیت، به خواست خود پدر، بر عهده سایروس بود، زیرا اعتقاد داشت که این موارد، تنها از او برمی آید و حتی تشویق و تنبیه هم باید زیر نظر پدر انجام گیرد. آلیس اهل شکایت، درگیری، خندیدن و گریستن نبود. عادت کرده بود موضوعی را پنهان یا آشکار نکند.
روزی که هنوز آدام خیلی کوچک بود، آهسته به سمت در آشپزخانه رفت. آلیس او را نمی دید، زیرا مشغول وصله کردن جوراب بود و در همان حال، لبخند می زد. آدام به آرامی از طریق در آشپزخانه، از منزل بیرون رفت و راهی مزرعه و پناهگاهی در پشت کنده درختی شد که تنها خود می دانست در کجاست. طبق معمول هر روز، خود را در میان ریشه ها پنهان کرد. لحظاتی بعد، آلیس را دید که به آن ناحیه آمد و لباس هایش را درآورد. پسرک به شدت دچار شگفتی شده بود، زیرا نمی دانست چرا آن زن که نامادری او به حساب می آید، در آن جا چنین کاری را انجام می دهد. نخست گمان کرد آن چه می بیند، واقعیت ندارد و اگر هم واقعی باشد آن زن آلیس نیست. ولی لبخند نامادری، نشان می داد که صحنه را درست می بیند.
آدام هر روز صبح به آن پناهگاه می آمد تا ناظر حرکات موش خرمای پیر و محتاطی باشد که بچه هایش را به منظور استفاده از نورخورشید ، از لانه بیرون می آورد. از آن روز به بعد، تصمیم گرفت آلیس را زیر نظر داشته باشد. خیلی زود متوجه شد که آن زن هم همچون موش خرما و بچه ها، از نور خورشید بهره می برد. در عین حال، چنان دچار احساسات شد که تصمیم گرفت، هدایایی از گنجی که در مکان های گوناگون دفن کرده بود، پنهانی به نامادری بدهد.
آلیس خیلی زود هدایا را در گوشه و کنار، در جیب دامن وصله خورده، در زنبیل مستعمل، و حتی زیر بالش خود یافت. گل های زیبا، دم پردار یک پرنده، موم، و دستمال. تا چند روز، آلیس از نحوه دریافت آن ها هراسان بود، ولی به تدریج به این امر عادت کرد و دیگر برایش مهم نبود که آن چه می یابد، از کجا می رسد. آن ها را برمی داشت و لبخند می زد.
سرفه های آلیس شدید و زیاد شده بود. سایروس چاره ای نداشت جز این که او را به اتاق دیگری انتقال دهد، وگرنه شب ها نمی توانست بخوابد. پس از این انتقال، شب ها مرتب و در حالی که دستش را به دیوار می گرفت، به آرامی به همسرش سر می زد و هرچند می کوشید سرو صدا به راه نیندازد، ولی نحوه حرکت او، حتی بچه ها را هم بیدار میکرد.
آدام بزرگ تر شد. همواره از یک موضوع، به شدت می ترسید. این که برای رفتن به خدمت نظام، احضار و مجبور به نام نویسی شود. پدرش همواره به او گوشزد می کرد که چنین روزی سرانجام فرا خواهد رسید. اغلب در این مورد با پسرانش حرف می زد. خدمت نظام را برای آدام مفید می دانست و معتقد بود با اعزام به خدمت، می تواند در آینده فردی مؤثر و متکی به نفس باشد. البته چارلز تبدیل به مرد بزرگی شده بود. مردی قوی و خطرناک. آن هم در حالی که پانزده سال بیش تر نداشت و برادرش آدام، شانزده ساله بود.
(3)
با گذشت سال ها، علاقه میان دو پسر زیاد شده بود، هرچند احساس چارلز نسبت به برادرش تا حدی ترحم آمیز می نمود، ولی این احساس با دلسوزی همراه بود. یکی از شب ها، بچه ها در مقابل در خانه مشغول بازی تازه ای بودند. چوب کوچک و نوک تیزی را روی زمین قرار می دادند و با چوب دیگری، به گوشه آن ضربه می زدند تا به هوا پرتاب شود. پس از آن دوباره آن را در هوا می زدند.
هرچند آدام مهارت های زیادی در آن بازی نداشت، ولی با استفاده از بخت و اقبال و همچنین مساعدت چارلز، گاهی نیز می برد. او چهار بار بیشتر از برادرش، چوب را به هوا پرتاب کرد. چنین تجربه ای برای او تازه به حساب می آمد، بنابراین دچار هیجان زیادی شد و توجه نکرد که چارلز همچون همیشه نیست. پنجمین ضربه ای که به چوب نواخت، آن را همچون زنبور به پرواز درآورد و در مسافتی دور، در انتهای مزرعه فرود آورد. با خوشحالی به سوی چارلز دوید، ولی ناگهان متوقف شد. نفرتی که از چهره برادرش می بارید، او رابر جای خود میخکوب کرد. در نتیجه گفت:
-گمان می کنم به طور تصادفی این کار را کردم. شرط می بندم هرگز نتوانم دوباره چنین ضربه ای بزنم.
نوبت چارلز بود. چوب را بر زمین گذاشت و ضربه محکمی بر آن نواخت. ولی چوب، حرکت نکرد. به آرامی به سوی برادرش رفت. نگاهی سرد و غیر دوستانه داشت. آدام با وحشت اندکی عقب رفت، ولی جرأت نداشت برگردد و بگریزد، زیرا سرعت چارلز از او بسیار بیشتر بود. به آرامی عقب می رفت. هراس از نگاهش نمایان و گلویش خشک شده بود. چارلز نزدیک شد و با چوبی که در دست داشت، ضربه ای محکم به چهره ی او نواخت. آدام بینی خون آلودش را با دست هایش گرفت. چارلز ضربه محکم دیگری بر دنده های برادرش زد. آنگاه چوب را بر سر آدام کوبید و او را بر زمین انداخت. چارلز در همان حال که آدام بیهوش بر زمین افتاده بود، ضربات مهلک دیگری بر شکم او وارد کرد و سپس از آنجا دور شد.
دقایقی بعد، آدام به هوش آمد. به دلیل دردی که در قفسه سینه احساس می کرد، به سختی نفس می کشید. کوشید برخیزد و بنشیند. در همان حال، مشاهده کرد که آلیس از پشت پنجره، به او می نگرد. حالتی در نگاه زن احساس می شد که آدام تا آن موقع، مشابه آن را ندیده بود. این حالت، احساس دلسوزی و ترحم نبود، بلکه شبیه نفرت به نظر می رسید.
آلیس پس از این که آدام را متوجه خود دید، به آرامی پرده پشت پنجره را انداخت و از گستره دید خارج شد. آدام عاقبت به سختی از جای برخاست، افتان و خیزان به جلو رفت، و به آشپزخانه رسید. ظرفی پر از آب گرم برایش آماده گذاشته بودند و در کنار آن، حوله تمیزی نیز به چشم می خورد. صدای سرفه های نامادری خود را از اتاق مجاور می شنید.
یکی از ویژگی های چارلز، این بود که هرگز از کاری که انجام می داد، اظهار ندامت و تأسف نمی کرد و هرگز پوزش نمی خواست. بنابراین، هرگز اشاره ای به کتک زدن برادرش نکرد و به نظر می رسید که حتی به این امر، نمی اندیشد. آدام نیز به این نتیجه رسیده بود که دیگر هرگز برنده نخواهد شد؛ نه در آن بازی، و نه در سایر موارد. در گذشته همواره از برادرش احساس خطر می کرد، ولی این بار دریافت که تا قدرت کشتن چارلز را نداشته باشد، نباید پیروز شود. بنابراین، به سادگی خود را با این تفکر، قانع کرد.
چارلز درباره آن درگیری، حرفی به پدرش نزد. آدام نیز چنین کرد. آلیس هم همین طور. با این حال، به نظر می رسید که سایروس همه ماجرا را می داند. در طول آن ماه، سایروس رفتاری آرام و متین با آدام داشت و دیگر او را تنبیه نکرد. البته شب ها فرزندش را نصیحت می کرد، ولی در سخنانش نشانه ای از خشونت احساس نمی شد. شگفت آن که آدام، از این رفتار ملایم، بیش تر از واکنش های خشونت آمیز پدرش می ترسید. احساس می کرد که می خواهند پیش از قربانی شدن، به او آب بدهند، درست به همان ترتیب که پیش از کشتن قربانیان در پیشگاه خدایان، آن ها را در آغوش می گرفتند و نوازش می کردند تا شادمان به قتلگاه بروند و با اهدای خون خود، از خشم خدایان بکاهند.
سایروس ویژگی های خدمت نظام را با ملایمت برای آدام شرح می داد. هرچند اطلاعات او بیش تر از این که جنبه تجربی داشته باشد، حاصل تحقیق بود، ولی تردیدی نداشت که سخنانش کاملاً درست است. اغلب درباره لزوم وجود سرباز و این که با توجه به ضعف ها و نگرانی های انسان، حضور سرباز در جامعه امری ضروری است، حرف می زد. سایروس همه این صفات، را احتمالاً در خود سراغ داشت. به اعتقاد او، خدمت نظام، تنها به اهتزاز درآوردن پرچم و فریاد جنگ سر دادن، نبود. سایروس معتقد بود که یک سرباز، باید متواضع باشد تا در لحظه موعود، از تواضع نهایی که همان تسلیم شدن به مرگ است، ناراحت نشود. البته سایروس تنها با آدام حرف می زد و به چارلز اجازه نمی داد به سخنانش گوش دهد.
سایروس روزی آدام را با خودش به گردش برد. در آن روز، توصیه ها و افکار او، تأثیری شگرف بر فرزندش گذاشت. او به پسرش گفت:
-باید بدانی که سرباز، مقدسترین انسان است، چون بسیار بیش از سایر مردم مورد آزمایش قرار میگیرد. می خواهم بدانی که انسان در طول تاریخ، متوجه شده که کشتن همنوع، چه کار زشتی است و این امر هرگز نباید صورت بگیرد. هر فردی که انسان دیگری را به قتل می رساند، باید نابود شود، چون قتل، از گناهان کبیره به حساب می آید. شاید بزرگترین گناهی باشد که می شناسیم. ولی در عین حال، ما ابزار کشتن را به دست سرباز می دهیم و به او می گوییم که از این ابزار، خوب و عاقلانه استفاده کند. دیگر او را منع نمی کنیم. به او می گوییم که برادرانش را از سایر نژادها به قتل برساند و پاداش بگیرد، زیرا همان آموزش نخست را نادیده گرفته.
آدام، لبان خشک خود را با زبان مرطوب می کرد تا پرسشی را مطرح کند، ولی هر بار زبانش بند می آمد. عاقبت پرسید:
- چرا آن ها این کار را انجام می دهند؟ چرا؟
سایروس متأثر شد. به گونه ای حرف می زد که سابقه نداشت. او گفت:
-نمی دانم. این مطلب را خیلی بررسی کرده ام، ولی علت آن را متوجه نشدم. نباید که انتظار داشت همه مردم، همه کارهای همنوعانشان را درک کنند. رویدادهای زیادی به طور غریزی شکل می گیرد، مثل درست کردن عسل توسط زنبور، یا فریب خوردن سگ ها توسط روباه، هنگامی که روباه چنگالهایش را در آب فرو می برد. روباه دلیل انجام دادن این کار را نمی داند و زنبور نیز زمستان را به یاد ندارد و منتظر آمدن دوباره آن هم نیست. از زمانی که فهمیدم باید از این جا بروی، بهتر دیدم که راه آینده را برایت باز بگذارم تا خودت مسیر را انتخاب کنی و بعد از آن بتوانم با اندک معلوماتی که دارم، از تو حمایت کنم. تو به زودی بزرگ می شوی و به خدمت نظام می روی...
آدام بی درنگ گفت:
نمی خواهم!...-
پدر بدون این که به سخنان فرزند گوش بدهد، ادامه داد:
-به زودی می روی و من باید همه مطالب رابرایت توضیح بدهم تا دچار هراس و شگفتی نشوی. با گوش دادن به حرف هایم، متوجه مطالب خواهی شد که هیچ کس دیگری نمی داند. با مخاطراتی آشنا خواهی شد که شاید کسی در عمل یا حتی اندیشه، با آن ها مواجه نشود و البته راههای مقابله با آن ها خواهی یافت.
آدام اظهارداشت:
اگر ندانم، چه می شود؟-
سایروس گفت:
-خوب، آن ها اتفاق خواهند افتاد. گاهی ممکن است فردی نخواهد یا نتواند آن چه لازم است، انجام بدهد. آن وقت می دانی چه می شود؟ همه دنیا بی رحمانه برای از بین بردن مقاومت او، هجوم می آورد. روح و روان او را می خراشد و به جسم و جان او لطمه می زند. این کار را تا جایی ادامه می دهد که این حالت بی تفاوتی محو شود. اگر این حالت از بین نرود، فرد رها می شود، در حالی که سراپایش با استفراغ دنیا آلوده شده و هیچ کاری را نمی تواند به درستی به انجام برساند. بنابراین بهتر است این مطلب رابه آسانی به فراموشی نسپرد. هر چند رویدادهای دوران سربازی به نظر خالی از عقل و منطق و زیبایی می رسد، ولی اگر انسان با چشمان باز، آن ها را بررسی کند، به تدریج عقل و درایت و منطق و زیبایی را خواهد یافت. فردی که بتواند به چنین امری پی ببرد، در صورتی که درست با رویدادها مواجه شود، انسان کاملی به حساب می آید. خوب به توصیه هایم گوش بده، چون خیلی در این باره فکر کرده ام. بسیاری از مردان، هنگامی که به خدمت نظام می روند، چنان در ماجراهای آن مستغرق می شوند که هیچ کار مثبتی از آنان ساخته نیست و همواره ناشناخته و گمنام باقی می مانند. این افراد در واقع جرأت مواجهه با حوادث را ندارند. شاید تو هم این گونه باشی. ولی در مقابل، افراد دیگری هستند که با آشنایی به روش های مبارزه با رویدادها، خود را بسیار برتر از آن چه هستند، مطرح می کنند...چون...چون آن ها نخوت و غرور بی جا را از دست می دهند و در عوض جسارت و شجاعت را به دست می آورند. آن ها یاد می گیرند چگونه با افراد گروهشان همکاری کنند. می دانی که انسان هرچه پایین تر برود، بیشتر می تواند برای اوجگیری آماده شود و در اوج، لذت و خوشبختی را بیابد. همکاری با هر گروه، لذتی مشابه همراهی با فرشتگان دارد. ولی با استفاده از روش های غیر از آنچه گفتم، کسی به چنین لذتی دسترسی نخواهد داشت.
در همان حال که پدر و پسر به سوی خانه باز می گشتند و حرف می زدند، سایروس مسیر خود را تغییر داد و به سوی قلمستانی رفت که تاریک بود. ناگهان آدام گفت:
-آن کنده درخت را در آن جا می بینی، پدر؟ من معمولاً در میان ریشه هایش پنهان می شوم. معمولاً این کار را پس از آن انجام می دهم که مرا تنبیه می کنی. گاهی هم به دلیل احساس بدی که دارم، به آن جا می روم.
سایروس گفت:
بیا با هم به آن جا برویم!-
آدام، پدرش را به آن جا هدایت کرد. سایروس به سوراخی که در وسط ریشه ها قرار داشت و شبیه لانه بود، نگریست و گفت:
-خیلی وقت است این جا را دیده ام، روزی که غیبت تو از خانه ، بیش تر از حد معمول طول کشید فکر کردم باید چنین جایی را سراغ داشته باشی. در واقع من هم این جا را به این دلیل پیدا کردم که می دانستم تو به چنین مکانی نیاز داری. به زمین لگدمال شده و علف های شکسته نگاه کن! زمانی که در این جا می نشینی، بی اختیار پوست کنده درخت را جدا و ریز ریز می کنی. به اینجا رسیدم، فهمیدم به تو تعلق دارد.
آدام با شگفتی به پدرش نگریست و گفت:
-شما هیچ وقت جلو نیامدید تا مرا پیدا کنید؟
سایروس پاسخ داد:
-نه، هیچ وقت چین کاری نکردم. کار صحیحی نبود. برای هرکس باید یک راه فرار باقی گذاشت. یادت باشد که من می دانستم تو را تا چه اندازه تحت فشار می گذارم. بنابراین دیگر لزومی نداشت تو را به پرتگاه بیندازم.
آن ها از میان درختان عبور می کردند. سایرس گفت:
-مطالب زیادی را که می خواهم به تو بگویم، اغلب فراموش میکنم. ولی حالا می گویم که یک سرباز، بسیار از دست می دهد تا اندکی به دست بیاورد. هر رویدادی از ابتدا و از لحظه شکل گیری برایش آموزنده است و باید یاد بگیرد چگونه از خود محافظت کند. معمولاً با استفاده از نیروی ادراک شروع و همه اصول را به عنوان قانون تأیید می کند، ولی پس از این که به یک سرباز واقعی تبدیل شود، یاد می گیرد که باید از همه این قوانین سرپیچی کند. یاد می گیرد بدون این که عقل را نادیده انگارد، چگونه زندگی خود را به مخاطره بیندازد. هرکس بتواند چنین کاری انجام بدهد، که البته عده ای نمی توانند، بزرگترین سعادت را نصیب خواهد برد...
آنگاه با جدیت ادامه داد:
-توجه کن، پسرم! تقریباً همه مردم دچار هراس می شوند، ولی اغلب نمی دانند چه موضوعی موجب هراس و وحشت آن ها می شود. نمی دانند این عامل وحشت، تاریکی ها، معماهای زندگی، و مخاطرات بی نام و نشان هستند، یا مرگ. ولی اگر بتوان به جای هراس از تاریکی، از مرگ واقعی هراس داشت، مرگی که توسط گلوله، شمشیر، تیر، یا نیزه حاصل شود، دیگر لزومی ندارد از اندیشیدن به مرگ ترسید. در آن هنگام، انسان تبدیل به مردی واقعی خواهد شد. احتمالاً این آخرین بخت تو برای تزکیه روح و جدا شدن از پلیدی هاست. آه، هوا تقریباً تاریک شده. فردا شب، پس از این که هر دو درباره آن چه گفته شد فکر کنیم، باز هم با تو حرف خواهم زد.
آدام گفت:
-ولی چرا با برادرم حرف نمی زنید؟ بهتر است چارلز برود. او برای این کار، از من مناسب تر است.
سایروس گفت:
-چارلز نمی رود...لزومی هم ندارد که برود.
-ولی او سربازی بهتر خواهد شد.
سایروس گفت:
-ظاهراً اینطور است، ولی باطناً نه. چارلز از رویدادی هراس ندارد و بنابراین، نمی تواند در آن جا درس شجاعت یاد بگیرد. او آن چه را که در خارج از خودش باشد، نمی شناسد. بنابراین، هرگز آن چه را به تو گفتم، به دست نمی آورد. اگر او را به خدمت نظام بفرستم، نیروهایی که درونش جمع و مهار شده اند، آزاد می شوند. در واقع جرأت ندارم به او اجازه رفتن بدهم.
آدام گفت:
-شما هیچ وقت او را تنبیه نکرده اید و به او اجازه داده اید هر طور دلش می خواهد، زندگی کند. همیشه از او تعریف کرده اید، هرگز به او کار بیشتر از حد معمول نداده اید، و حالا هم اجازه نمی دهید به خدمت سربازی برود.
ناگهان آدام به جلو خم شد. از آن چه گفته بود و از خشم و تحقیر و خشونتی که پیامد سخنانش به شمار می آمد، هراس داشت.
پدر پاسخی نداد. از میان درختان عبور کرد و خارج شد. سرش آن قدر پایین بود که چانه اش به سینه اش می خورد. هربار که می خواست پای چوبی خود را حرکت دهد، نیم چرخی می زد و سپس به جلو می رفت.
هوا کاملاً تاریک شده بود و نور زرد چراغ ها از پنجره آشپزخانه به بیرون می تابید. آلیس جلو در ظاهر شد و نگاه کرد. نگاهش به دنبال پدر و پسر بود و هنگامی که صدای گام های نامرتب همسرش را شنید، دوباره به آشپزخانه رفت.
سایروس به پله آشپزخانه نزدیک شده بود که سر را بلند کرد و پرسید:
-پسرم، کجایی؟
-اینجا! درست پشت سرتان! این جا...
-تو پرسشی مطرح کردی که فکر می کنم باید به آن پاسخ بدهم. شاید پاسخ دادن به این پرسش، کاری خوب یا بد باشد. در واقع باید بگویم که تو آدام، پسر باهوشی نیستی. نمی دانی چه می خواهی. به اندازه کافی شعور نداری. اجازه می دهی دیگران برای پیشرفت، از شانه هایت بالا بروند. گاهی تصور می کنم آن قدر ضعیف هستی که ارزشی به اندازه مدفوع یک سگ هم نداری. پاسخ پرسش را گرفتی؟ من همیشه تو را از دیگران بیشتر دوست داشتم و دارم. شاید گفتن این امر کار درستی نباشد، ولی حقیقت دارد. تو را بیشتر دوست دارم، وگرنه چرا به خودم زحمت می دادم تا تو را اذیت کنم؟ حالا هم دیگر حرف نزن و برو شام بخور. فردا شب دوباره با تو حرف می زنم. پایم درد می کند.
(4)
در هنگام صرف شام هیچ گفتگویی صورت نگرفت. تنها صدای که سکوت را می شکست، چرخش سوپ و غذا در دهان حاضران بود. پدر در حال خوردن، دستش را در هوا تکان می داد تا حشرات را از لوله چراغ نفتی دور کند. آدام احساس می کرد برادرش زیر چشمی به او می نگرد. ولی پس از این که سر بلند کرد، نگاهش با نگاه آلیس برخورد کرد.
پس از صرف شام، آدام صندلی خود را عقب کشید و گفت:
-می خواهم بروم کمی قدم بزنم.
چارلز هم از جا برخاست و گفت:
-من هم می آیم.
در همان حال که آن دو از در بیرون می رفتند، آلیس و سایروس به آن ها چشم دوخته بودند. آلیس در یکی از دفعات معدود، پرسشی مطرح کرد:
-چه کرده ای؟
سایروس گفت:
-کاری نکرده ام.
-می خواهی اجازه بدهی آدام برود؟
-بله.
-خودش می داند؟
سایروس از داخل در باز نگاهی سرد به بیرون انداخت و گفت:
-بله، می داند.
-او این کار را دوست ندارد، برایش هم مناسب نیست.
سایروس گفت:
-دوست داشتن یا نداشتن او، مهم نیست...
سپس با صدای بلند تکرار کرد:
-...مهم نیست!
از لحن صدایش چنین استنباط می شد که به زن می گوید: «حرف نزن! به تو مربوط نیست!»
لحظه ای سکوت کردند و سپس سایروس با لحنی پوزش خواهانه و محکم گفت:
-فرزند تو که نیست!
آلیس پاسخی نداد.
برادران جوان از جاده پر سنگلاخ می گذشتند. کور سوی چراغ های دهکده ای در دور دست، به چشم می خورد. چارلز گفت:
-دوست داری به قهوه خانه برویم و ببینیم چه خبر است؟
آدام گفت:
-به این موضوع فکر نکرده بودم.
-پس چه شده که شبگردی می کنی؟
آدام گفت:
-مجبور نیستی همراه من بیایی.
چارلز نزدیک به او راه می رفت. گفت:
-امروز عصر به تو چه می گفت؟ دیدم دونفری قدم می زدید. پدر چه می گفت؟
-مثل همیشه در مورد ارتش حرف می زد.
چارلز با سوءظن نگاهی به او انداخت و گفت:
-ولی به نظر این طور نمی رسید. خودم دیدم که خیلی به تو نزدیک شده بود. طوری حرف می زد که انگار با آدم بزرگ ها صحبت می کند. در واقع حرفی به تو نمی زد، بلکه با تو مشورت می کرد.
هراس تازه ای به سراغ آدام آمد. در حالی که می کوشید بر خود مسلط شود، با آرامش گفت:
-به من می گفت...
سپس نفس عمیقی کشید و بیرون نداد تا هراسش از بین برود.
چارلز دوباره پرسید:
-به تو چه می گفت؟
-در مورد ارتش و این که سرباز شدن چطور است.
چارلز گفت:
-باور نمی کنم. تو دروغگوی ترسو و پستی هستی. چه موضوعی را از من پنهان می کنی؟
آدام گفت:
-مطلبی را از تو پنهان نمی کنم.
چارلز با عصبانیت گفت:
-مادر دیوانه ات خودش راغرق کرد. شاید تو هم مثل او بشوی.
آدام به آرامی نفس خود را بیرون داد و در حالی که هراسش را مخفی کرده بود، ساکت ماند. چارلز فریاد زد:
-می خواهی او را با خودت ببری؟ نمی دانم چگونه این کار را انجام می دهی. چه کار می کنی؟
آدام گفت:
-کاری نمی کنم.
چارلز سینه به سینه در برابر آدام ایستاد و او را مجبور کرد بایستد. آدام مثل کسی که از برابر مار عقب نشینی می کند، روی برگرداند. چارلز فریاد زد:
-تقریباً یک دلار خرج کردم تا برای روز تولدش، چاقویی ساخت آلمان بخرم یک چاقوی سه تیغه به همراه در باز کن که دسته آن از جنس مروارید است. چاقو کجاست؟ هرگز ندیدم از آن چاقو استفاده کند. آن را به تو نداده؟ هرگز ندیدم چاقو را تیز کند. فکرمی کم چاقو در جیب تو باشد! بگو با چاقو چکار کرد؟ فقط هنگامی که آن را گرفت، سپاسگزاری کرد و دیگر از آن چاقوی دسته مروارید آلمانی که حدود یک دلار ارزش دارد، خبری ندارم.
خشم در صدای چارلز و هراس در دل آدام، احساس می شد. فرصت زیادی برای پاسخ دادن نداشت. بارها مشاهده کرده بود که برادرش همچون دستگاهی مخرب، هرچه را بر سر راه ببیند، از بین می برد و نابود می کند. در آن حال، نخست به خشم می آمد،سپس سردی وحشتناکی او را در بر می گرفت. چشمانش بی حالت می شد، لبخند سرد می زد و آهسته مطالبی را زمزمه می کرد. هرگاه چنین صحنه ای پیش می آمد، ممکن بود هر جنایتی مرتکب شود. جنایتی که ماهرانه، با خونسردی و دقت و ظرافت زیاد، انجام می گرفت.
آدام آب دهانش را فرو داد تا خشکی گلویش را از بین ببرد. مطلبی را به ذهن نمی آورد که بگوید، زیرا هنگامی که برادرش خشمگین می شد، به سخنان کسی گوش نمی داد. چارلز جلوتر آمد. کفی که بر لب آورده بود، زیر نور ستاره ها می درخشید و صدایش همچنان خشمگین بود.
-تو روز تولد او چه کردی؟ توله سگی از نژاد پست برایش از جنگل پیدا کردی و آوردی. بعد هم مثل آدم های احمق خندیدی و گفتی وقتی بزرگ بشود، به یک سگ شکاری خوب تبدیل خواهد شد. آن سگ در اتاق خواب پدر می خوابد و در موقع کتاب خواندن، با او بازی می کند. حالا آن سگ، تربیت شده به حساب می آید و تو هم خوشحالی. ولی در مورد چاقوی من چه گفت: فقط سپاسگزاری کرد.
شانه های چارلز پایین افتاده بود و همچنان پیش می آمد. آدام از روی ناچاری به عقب رفت و دست هایش را بالا برد تا در برابر صورت بگیرد. چارلز با دقت حرکت می کرد و هر گام را با اطمینان برمی داشت. به آرامی مشت خود را بالا برد و عملی وحشیانه انجام داد. ضربه محکمی در شکم آدام، به اندازه کافی کارساز بود تا دست های او را پایین بیاورد. سپس چهار مشت دیگر به سر و صورت برادرش کوبید. آدام احساس کرد استخوان و غضروف دماغش خرد شده است. چارلز باز هم دست ها رابالا برد و مشت دیگری به قلب او زد. در همه آن مدت، آدام چنان به برادرش نگاه می کرد که یک فرد محکوم، نا امیدانه و شگفت زده به جلادش می نگرد. ناگهان با دست هایش حرکتی وحشیانه و در عین حال بی فایده انجام داد. چارلز که انتظار واکنش از سوی آدام نداشت، به جلو خم شد. آدام بی درنگ دست ها را دور گردن برادرش حلقه کرد و در حالی که به شدت می گریست. گردن او را فشار داد. مشت های محکم چارلز را که همچنان به شکمش می خورد، احساس می کرد، ولی او را رها نمی ساخت. متوجه گذشت زمان نبود، ولی احساس می کرد چارلز به زحمت روی پاهایش ایستاده است. با این حال، ناگهان زانوی او را دید که بالا آمد و ضربه محکمی به بیضه هایش زد. درد شدیدی همه بدن آدام را فرا گرفت. دست هایش به تدریج شل شد و در همان حال که همچنان ضربه می خورد، به جلو خم شد و احساس حالت تهوع کرد. مشت ها به شقیقه ها، صورت و چشمان آدام اصابت می کردند. احساس کرد لبش شکافته و روی دندانش آویزان شده است. پوست بدنش کلفت و کرخت شده بود. انگار او را در لاستیک کلفتی پیچیده بودند. در حالت کرختی، نمیدانست چرا بیهوش نمی شود. مشت ها یکی پس از دیگری فرود می آمدند. انگار پایان ناپذیر بودند. صدای نفس های تند برادرش را همچون دم آهنگری بود، اشک و خون از چشمانش سرازیر شده بود، ولی می توانست زیر نور کمرنگ ستارگان، چهره برادرش را ببیند. چارلز بالای سرش ایستاده بود و همانند سگی که مسافت زیادی را دویده باشد، هوا را با عجله فرو می برد. عاقبت آدام بیهوش شد.
لحظاتی بعد چارلز شتابان دور شد و در حالی که به سوی خانه می رفت، بند انگشتانش را که صدمه دیده بود، مالش می داد. آدام خیلی زود به هوش آمد. هنوز کاملاً به هوش نیامده بود که احساس کرد بدنش سنگین و از شدت جراحت، کرخت شده است. خیلی زود جراحات را به فراموشی سپرد. صدای پای فردی را شنید که به سرعت در جاده حرکت می کرد. بار دیگر هراس بر سراپایش مستولی شد. همچون موش، خود را روی زمین کشید و در نهری که کنار جاده بود، فرو رفت. نهر در حدود سی سانتیمتر آب داشت و اطراف آن را علف های بلند احاطه کرده بود. آدام آهسته به درون آب خزید و به گونه ای قرار گرفت که صدایی به گوش نرسد.
صدای پا نزدیک و اندکی کند شد. کمی در آن طرف حرکت کرد و سپس برگشت. آدام از مخفیگاه خود، در تاریکی تنها شبح سیاهی را می دید. لحظاتی بعد، کبریتی زده شد و شعله آبی رنگ آن، چارلز را به شکلی وحشت آور، از پایین روشن کرد. چارلز کبریت را بالا گرفت و به اطراف نگریست. آدام می توانست تبری را در دست راست او ببیند.
پس از این که کبریت خاموش شد، شب تاریک تر از پیش به نظر می رسید. چارلز به آرامی به جلو رفت و چند کبریت دیگر، یکی پس از دیگری روشن کرد. در جاده به دنبال نشانه هایی می گشت. سرانجام تغییر عقیده داد. تبر را به گوشه ای انداخت و با سرعت به طرف چراغ های کم سوی دهکده رفت.
آدام مدت زمان طولانی در آب سرد دراز کشید. نمی دانست چارلز چه احساسی دارد. نمی دانست با فروکش کردن خشم، احساس وحشت، اندوه یا عذاب وجدان می کند، یا اصلاً هیچ احساسی ندارد. با این حال، نسبت به برادرش احساس دلسوزی و مسؤولیت داشت.
آدام از آب بیرون آمد و ایستاد. جای زخم هایش درد می کرد و خون روی صورتش لخته شده بود. تصمیم گرفت به اندازه ای در تاریکی شب بماند تا پدرش و آلیس به بستر بروند. احساس می کرد توانایی پاسخ دادن به هیچ پرسشی ندارد. درواقع هیچ پرسشی به نظرش نمی رسید.سرش گیج می رفت و چشمانش، پر از جرقه های آبی بود. می دانست که به زودی بی حال خواهد شد.
در حالی که به دشواری راه می رفت، به طرف خانه حرکت کرد. اندکی در ایوان خانه ایستاد و نگاهی به داخل انداخت. چراغی که با زنجیر به سقف آویزان بود، دایره زرد رنگی ساطع می کرد و نور آن به آلیس و سبد خیاطی او می خورد. در طرف دیگر، پدر سر یک قلم چوبی را می جوید و آن را در شیشه جوهر فرو می برد و در کتابچه سیاهش مطالبی را یادداشت می کرد.
آلیس سر را بلند کرد و صورت خونین آدام را دید. دستش به طرف دهانش رفت و انگشتانش روی دندان های پایینش بی حرکت ماند. آدام به زحمت یک پایش را جلو کشید، سپس پای دیگرش را به حرکت درآورد و به در تکیه داد.
سایروس سر را بلند کرد و با کنجکاوی همراه با خونسردی به فرزند خود نگریست. متوجه تغییر قیافه آدام شد. گیج و مبهوت قلم چوبی را در شیشه جوهر فرو کرد و در حالی که انگشتانش را روی شلوارش پاک می کرد، به آرامی پرسید:
-چرا این کار را کرد؟
آدام کوشید پاسخ بدهد. دهانش خشک شده بود. لب هایش را با زبان خیس کرد و در حالی که آن ها خون تازه جاری می شد، گفت:
-نمی دانم.
سایروس با پای چوبی لنگ لنگان به سمت آدام آمد و دست او را چنان محکم گرفت که پسر جوان خود را عقب کشید. پرسید:
-به من دروغ نگو! چرا این کار را کرد؟ با هم دعوا کردید؟
-نه.
سایروس خشمگین فریاد زد:
-به من بگو! می خواهم بدانم! بگو! باید به من بگویی! تو را وادار می کنم همه مطالب را بگویی! تو همیشه از او حمایت می کنی! فکر می کنی نمی دانم؟ فکر می کنی می توای مرا گول بزنی؟ حالا حقیقت را به من بگو، وگرنه مجبورت می کنم تمام شب در آن جا سرپا بایستی!
آدام کوشید پاسخی بدهد. به زحمت گفت:
-چارلز فکر می کند شما او را دوست ندارید.
سایروس دست پسرش را رها کرد و محکم روی صندلی افتاد. قلم را در شیشه جوهر گذاشت و به دفتر یادداشت هایش نگاه کرد. در واقع حواس او به دفتر نبود. گفت:
-آلیس! به آدام کمک کن به بستر برود. به نظرم باید پیراهنش را پاره کنی. به او کمک کن.
آنگاه برخاست. به گوشه ای از اتاق رفت که لباس ها را در آن جا آویزان بودند. از میان لباس ها، تفنگش رابرداشت، آن را باز کرد تا مطمئن شود فشنگ دارد، و از در خارج شد.
آلیس دستش را بلند کرد، انگار می خواست مانع رفتن او شود. ولی موفق نشد. به آدام گفت:
-به اتاقت برو تا یک تشت آب بیاورم.
آدام روی تخت دراز کشید. آلیس ملافه را تا کمرش بالا زد و زخمهایش را با یک دستمال کتانی که در آب گرم فرو برده بود، تمیز کرد. زن مدتی طولانی ساکت بود، ولی ناگهان جمله ای را که آدام گفته بود، تکرار کرد:
-فکر می کند پدرش او را دوست ندارد. ولی تو که چارلز را دوست داری! تو همیشه او را دوست داشته ای...
آدام پاسخی نداد.
آلیس به آرامی افزود:
-...پسر عجیبی است. باید او را بشناسی. ظاهرش خشن و خشمگین است، ولی باید باطنش را شناخت.
سخنانش را قطع کرد تا سرفه کند. خم شد و سرفه کرد. پس از این که سرفه هایش تمام شد، صورتش گل انداخت و اندکی بی حال شد. مدام این عبارت را تکرار می کرد:
-باید او را بشناسی!...مدتی است هدایای کوچکی به من می دهد. آدم گمان نمی کند زیاد مهم باشند، ولی آن ها را مستقیم به من نمی دهد، بلکه در جایی پنهان می کند که مطمئن باشد پیدا می کنم. هرگز این امر را بروز نمی دهد... باید او را بشناسی!...
آلیس لبخند زد و آدام چشمانش را بست.
پایان فصل سوم
فصل چهارم
(1)
چارلز پشت بار، در میخانه دهکده ایستاده بود و از ته دل به داستان های خنده آوری که کارگران در محفل شبانه می گفتند، می خندید. کیسه توتون را همراه با پول خرد از جیب درآورد و برای مردان داخل میخانه مشروب خرید تا آن ها بیشتر حرف بزنند. ایستاده بود، می خندید و بندهای زخمی انگشتانش را مالش می داد. هنگامی که کارگران گیلاس هایشان را که چارلز برایشان خریده بود بلند می کردند و می گفتند به سلامتی شما، چارلز خوشحال می شد. او نوشیدنی دیگری برای دوستان جدید سفارش داد و همراه آن ها برای ادامه عیاشی به جای دیگری رفت.
پس از این که سایروس از خانه بیرون آمد، خشم و نفرت نسبت به چارلز سراپایش را فراگرفته بود. در جاده به جستجوی پسرش رفت و به میخانه هم سر زد. چارلز آن جا نبود. اگر آن شب پسرش را پیدا می کرد، حتماً او را می کشت یا دست کم می کوشید او را بکشد. هر موضوعی هرچند کوچک، می تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد، ولی احتمالاً هر اقدامی در جایی خنثی می شود، مثلاً سگی بر سر راه قرار گیرد، دختر زیبایی ناگهان سر می رسد، یا ناخنی در خاک باغچه پیدا می شود.
طولی نکشید که چارلز متوجه شد پدرش با تفنگ به دنبال او می گردد. به همین دلیل دو هفته خود را پنهان کرد و هنگامی که به خانه برگشت، جنایت در ذهن پدرش به خشم ساده ای تبدیل شده بود. مرد با بر زبان آوردن چند ناسزا و دادن مقداری اضافه کار، جرم او را بخشید.
آدام چهار روز در بستر استراحت کرد. درد استخوان هایش به اندازه ای شدید بود که هر حرکتی در بستر می کرد، همراه با ناله بود. روز سوم پدر به او اطلاع داد که در ارتش دوستانی دارد. البته این حرف را به این دلیل گفت که غرورش شکسته نشود و ضمناً آدام را تشویق کرده باشد. همان روز، یک سروان سواره نظام و دو گروهبان با لباس های متحدالشکل آبی وارد اتاق خواب آدام شدند. دو سرباز در مقابل در مراقب اسب ها بودند. آن ها نام آدام را که همچنان در بستر دراز کشیده بود، به عنوان سرباز سواره نظام ثبت کردند و در حالی که پدر و آلیس به او می نگریستند، ورقه قوانین نوشته شده جنگ را امضا و سوگند یاد کرد. اشک در چشمان سایروس می درخشید.
پس از رفتن سربازان، سایروس مدتی کنار آدام نشست و سپس گفت:
-بی دلیل نبود که اجازه دادم نامت را در سواره نظام بنویسند. سربازخانه جای خوبی برای زیاد ماندن نیست، ولی سواره نظام کارهای زیادی برای انجام دادن دارد. این موضوع را یقیناً می دانم. البته اگر به منطقه سرخپوست ها بروی بیشتر خوشحال می شوی، چون در آن جا سرت را حسابی گرم می کنند. نمی توانم بگویم این موضوع را از کجا می دانم، ولی تردیدی ندارم که جنگ هنوز در آن جا ادامه دارد.
آدام گفت:
-بله آقا.
همیشه به نظرم عجیب می آمد که چرا مردانی همچون آدام باید سرباز شوند. او اصلاً جنگ را دوست نداشت، و نه تنها نمی توانست مثل دیگران به این کار عشق بورزد، بلکه تنفر شدیدی را نسبت به خشونت احساس می کرد. چند بار افسران از این که آدام خود را به بیماری می زد، ناراحت شدند، ولی هرگز او را بازداشت نکردند. در طول پنج سال خدمت، بیشتر از هرکسی در سواره نظام کار کرد، ولی اگر دشمنی را می کشت، این گونه برایش تفسیر می کردند که گلوله کمانه کرده است. از آن جا که در تیراندازی مهارت داشت، برایش عجیب بود که می گفتند تیر به خطا رفته است. جنگ با سرخپوستان به مراحل خطرناکی رسیده بود و اغلب قبایل طغیان کرده، پراکنده شده، و افراد آن به قتل رسیده بودند. کسانی که زنده ماندند نیز، اندوهگین و ناراحت در زمین های بایر مستقر شدند. هر چند کشتن آن ها کار خوبی نبود، ولی برای پیشرفت کشور، چاره دیگری جز این وجود نداشت.
آدام که از او به عنوان وسیله استفاده می شد، می توانست تصور کند که چه بلایی بر سر مزارع خواهد آمد. آن چه می دید، اجساد انسان ها بود که حالش را به هم می زد و می دانست که چنین کشتاری، فایده ای هم ندارد. روزی گلوله را چنان شلیک کرد که به هدف نخورد، به همین دلیل، او را به عنوان فردی خائن به ارتش معرفی کردند. البته این امر، اهمیتی برایش نداشت. احساس نفرت و انزجار نسبت به خشونت چنان در او رشد کرده بود که همواره یک طرفه قضاوت می کرد. این از ویژگی های داوری است. به نظر او آسیب رساندن به هر جا و به هر دلیلی، زیان آور بود. این احساس سراسر وجودش را فرا گرفته بود و عاقبت به خاطر دلاوری هایی که بروز داد، حلقه گل به گردنش انداختند.
در همان حال که انزجار از خشونت روز به روز در افزونی می یافت، جهت مخالفی هم پیدا می کرد. چند بار برای آوردن زخمی ها، جان خود را به خطر انداخت. حتی هنگامی که از انجام وظایف روزانه خسته می شد، باز هم به عنوان داوطلب در بیمارستان های مناطق جنگی کار می کرد. همین موضوع موجب شد دوستانش با دلسوزی همراه با تحقیر به او نگاه کنند و هراسی ناگفتنی از انگیزه های ناشناخته او در دل داشته باشند.
چارلز پیوسته برای برادرش نامه می نوشت و شرح مفصلی در مورد مزارع، دهکده، گاوهای مریض، مادیانی که می زایید، چمنزارهایی که به زمین های آن ها اضافه شده بود، انباری که به دلیل وقوع صاعقه آتش گرفته بود، مرگ آلیس به دلیل بیماری سل، و شغل پدر در ارتش جمهوری در واشینگتن می داد. چارلز جزئیات را به دقت می نوشت و در مورد تنهایی، گرفتاری ها و سایر اموری که به ذهنش می رسید، توضیح می داد. در مدتی که آدام از او دور بود، فرصتی پیدا کرد تا برادرش را بهتر بشناسد. در خلال نامه نگاری ها چنان صمیمیتی میان آن ها ایجاد شد که تصور آن نمی رفت.
آدام یکی از نامه های برادرش را به خاطر نکته پیچیده ای که در آن بود نگه داشت. نامه این گونه نوشته شده بود:
«برادر عزیزم ، آدام! قلم در دست گرفته ام تا برایت نامه بنویسم. امیدوارم سلامت باشی...»
چارلز برای این که آرامش لازم برای نوشتن نامه را در خود ایجاد کند، همواره نامه ها را همین طور آغاز می کرد.
«...پاسخ آخرین نامه مرا نفرستادی. حدس می زنم که خیلی گرفتار بودی. ها!ها! باران بی موقعی بارید و شکوفه های سیب را از بین برد. زمستان آینده سیب زیادی نخواهیم داشت، ولی تا آن جا که بتوانم، چند تا از آن ها را برایت نگه می دارم. امشب خانه را تمیز کزدم و هنوز همه جا صابونی و خیس است. با این حال گمان نمی کنم به خوبی تمیز شده باشد. راستی زمانی که مادر هنوز زنده بود، چگونه از خانه نگهداری می کرد؟ خانه ما دیگر مثل سابق نیست. وقتی که گرد و خاک بر جایی می نشیند، دیگر پاک نمی شود، بنابراین، من گردو خاک را به طور یکنواخت در همه جا پخش می کنم.ها!ها!
راستی پدر مطلبی را در مورد مسافرتش برایت نوشت؟ او برای شرکت در اردوگاه ارتش بزرگ سانفرانسیسکو در ایالت کالیفرنیا رفته است. وزیر جنگ هم به آن جا خواهد آمد. پدر برای معرفی کردن او انتخاب شده است. البته برای پدر، افتخار نیست چون سه یا چهار بار با رئیس جمهور ملاقات کرده و یک شب هم برای صرف شام به کاخ سفید دعوت شده است. خیلی دلم می خواهد کاخ سفید را ببینم. پدر می تواند ترتیبی بدهد که چند روزی این جا بیایی، او هم آرزو دارد تو را ببیند.
فکر می کنم باید همسری برای خودم انتخاب کنم. اینجا مزرعه خوبی داریم و چون در این مزرعه کار مهمی انجام نمی دهم، می توانم دخترانی را پیدا کنم که به جای من آن را خراب کنند. نظرت چیست؟ برایم ننوشتی پس از پایان خدمت در ارتش، دوست داری به خانه برگردی و با ما زندگی کنی یا نه. امیدوارم به خانه برگردی. جایت خیلی خالی است...»
نامه در همین سطر به پایان می رسید. بخشی از کاغذ پاره شده و لکه جوهر روی نوشته ها افتاده بود. بقیه نامه با مداد نوشته شده بود که دستخط متفاوتی داشت.
با مداد نوشته شده بود:
«...آه، قلم خراب شد و نوکش شکست. باید قلم دیگری از دهکده بخرم. انگار این یکی زنگ زده بود. در موقع نوشتن با مداد، انگار واژه ها روی کاغذ می لغزند. گمان می کنم باید هرچه زودتر قلم جدید را بخرم تا مجبور نشوم با مداد بنویسم. در آشپزخانه و زیر نور چراغ روشن نشسته بودم. انگار بعد از ساعت دوازده شب بود که این افکار به سراغم آمد. البته به ساعت نگاه نکردم. جو، سیاهپوست پیر، در لانه مرغها فریاد می زند. صدای صندلی راحتی مادر بلند شد. انگار مادر روی آن نشسته باشد. می دانی که این خیالات تأثیری روی من ندارد، ولی موجب می شود به گذشته فکر کنم. همان طور که گاهی فکر می کردی. به نظرم بهتر است این نامه را پاره کنم، چون این نوشته ها هیچ فایده ای برایمان ندارد. به نظرم واژه ها به راحتی روی کاغذ نمی آیند. حتی اگر قرار باشد نامه را دور بیندازم، بهتر است آن را تمام کنم. انگار همه خانه به جان من افتاده و مردم پشت در منتظرند تا به محض این که سرم را برگردانم، وارد شوند. اکنون که در حال نوشتن این چند سطر هستم، موهایم از وحشت سیخ می شود. هرگز نفمیدم چرا پدر این کار را کرد. چرا آن چاقو را که روز تولد برایش خریدم، دوست نداشت. چرا؟ چاقوی خوبی بود و او هم به یک چاقوی خوب نیاز داشت. اگر حتی یک بار هم از آن استفاده یا آن را تیز می کرد، یا از جیب درمی آورد و نگاهی به آن می انداخت، برایم کافی بود. اگر آن چاقو را دوست داشت، دیگر تو را اذیت نمی کردم. آه، به نظرم صندلی راحتی مادر تکان می خورد. البته این تنها نوسان نور است و من گول نمی خورم. انگار جسمی را جا گذاشته ام. درست مثل اینکه آدم کاری را ناتمام کرده باشد و نتواند بفهمد آن کار چه بوده است. جسمی را جا گذاشته ام. من نباید این جا باشم. به جای تلف کردن وقت در مزرعه و پیدا کردن همسر، باید به مسافرت دور دنیا بروم. یک جای کار عیب دارد، انگار کار تمام نشده، یا خیلی زود شروع شده و بخشی از آن ناقص است. در واقع جای من و تو باید با هم عوض شود. تاکنون چنین طرز فکری نداشته ام. شاید دیر باشد، خیلی دیر. از پنجره به بیرون نگریستم و متوجه شدم صبح شده است. فکر نمی کنم خوابم برده باشد. چرا شب انقد زود به پایان رسید؟ حالا نمی توانم به رختخواب بروم. دیگر خوابم نمی برد...»
نامه امضا نداشت. شاید چارلز فراموش کرده بود قرار است نامه را پاره کند و همانطور آن را در صندوق پست انداخته. آدام مدتی نامه را نگه داشت و هرگاه آن را می خواند، بدنش سرد می شد. البته دلیل آن را نمی دانست.
پایان فصل چهارم
فصل پنجم
(1)
بچه های خانواده همیلتن، به تدریج بزرگ می شدند و هر سال یک فرزند به خانواده آن ها افزوده می شد. جورج، پسری بلند قامت، زیبا، موقر، و دوست داشتنی بود. از همان دوران کودکی، آراستگی، نزاکت و ادب داشت و هرگز موجب زحمت و ناراحتی دیگران نمی شد. آراستگی و خوشپوشی را از پدر به ارث برده بود و اگر لباس نامناسبی هم بر تن داشت، باز هم برازنده نشان می داد. جورج، پسری معصوم بود و این ویژگی را تا دوران بلوغ، داشت. در واقع کسی نمی توانست گناهی را به او نسبت دهد. در میانسالی معلوم شد به بیماری کم خونی مبتلا است و البته در همان دوران چنین بیماری هایی را تشخیص می دادند. به این ترتیب، روح بزرگ او، در جسمی ضعیف زندگی می کرد.
ویل که پسر فربه و بی احساسی بود، پس از جورج به دنیا آمد. نیروی تخیل بسیار اندک، و توان کاری بسیار زیادی داشت. اگر کسی به او می گفت کاری را انجام دهد، خستگی ناپذیر آن را به انجام می رساند. نه تنها در سیاست، بلکه درهر کاری محافظه کار بود. از عقایدی که به نظرش انقلابی می آمد، با احساس نفرت و سوءظن، دوری می گزید. چنن زندگی میکرد که کسی نتواند از او نقطه ضعفی بگیرد و برای این کار، مجبور بود تا آن جا که می تواند مشابه دیگران زندگی کند. شاید پدرش در ایجاد انزجار او نسبت به امور انقلابی و ایجا د تغییر و تحول، نقش داشت. هنگامی که ویل در حال رشد بود، مدت زیادی از اقامت پدرش در دره سالیناس نمی گذشت و به همین دلیل جزو ساکنین قدیمی آن جا به حساب نمی آمد. در واقع او یک ایرلندی خارجی بود. در آن زمان، ایرلندی ها در آمریکا بسیار منفور بودند و مردم با تحقیر از آن ها یاد می کردند. در شرق آمریکا، در مقایسه با غرب، میزان این تحقیر بیشتر بود. ساموئل نه تنها انعطاف پذیر، بلکه دارای عقاید و ابداعاتی ویژه بود. در اجتماعات کوچک و دور افتاده، همیشه چنین فردی مورد سوءظن است، مگر زمانی که به اثبات برسد خطری برای دیگران ندارد. شخص جالبی مثل ساموئل می توانست مشکلاتی را ایجاد کند. مثلاً به نظر زنانی که از همسران خود چندان راضی نبودند، بسیار جذاب می آمد. ولی تحصیلات و مطالعات او نیز مورد توجه بود. کتاب هایی که می خرید یا به امانت می گرفت؛ معلومات او؛ میزان علاقه او به شعر؛ و احترام به نوشته های خوب، هرگز موجب زحمت نمی شد. اگر ساموئل همچون خانواده های ثورن یا دلمار، دارای خانه های بزرگ و زمین های وسیع و مثل آن ها ثروتمند بود، می توانست کتابخانه بزرگی برای خود داشته باشد.
خانواده دلمار، کتابخانه ای از چوب بلوط داشتند که مملو از کتاب بود. ساموئل با عاریت گرفتن این کتاب ها، بیشتر از همه آن ها مطالعه می کرد. در آن دوران، یک مرد تحصیلکرده و ثروتمند، در همه جا محترم بود و بدون مشکل، می توانست پسرانش را به دانشگاه بفرستد؛ روزهای وسط هفته پیراهن سفید و جلیقه بپوشد؛ کراوات بزند؛ از دستکش استفاده کند؛ و ناخن هایش را تمیز نگه دارد. از آن جا که زندگی و کارهای ثروتمندان، پر از رمز و راز بود، کسی خبر نداشت که آن ها از چه استفاده می کنند و از چه استفاده نمی کنند. در عوض همه می دانستند که یک آدم فقیر، به شعر، نقاشی، یا موسیقی نیازی ندارد. این موضوعات نه در تولید محصول به او کمک می کرد و نه برای فرزندانش سرگرمی و لباس می شد. اگر به رغم چنین روندی باز هم از هنر سطح بالا طرفداری می کرد، دلایل ویژه ای داشت و در نتیجه کسی در این مورد کنجکاوی نمی کرد.
ساموئل پیش از این که جنسی را با استفاده از آهن یا چوب بسازد، نقشه کار را می کشید. این ویژگی خوب و مناسب، مورد غبطه دیگران بود. او غیر از نقشه کار، طرح هایی همچون درخت، چهره انسان، تصویر جانوران وحشی ، یا سوسک ها را می کشید و گاهی نیز نقاشی هایی می کشید که واقعاً کسی از آن ها سر در نمی آورد.این تصاویر موجب می شد دیگران ناراحت شوند و او را مسخره کنند. کسی قادر نبود حدس بزند که ساموئل در هنگام کشیدن آن تصاویر، به چه می اندیشد، چه می خواهد بگوید، یا چه کاری می خواهد انجام بدهد. از او انتظار هر کاری می رفت.
در نخستین سال هایی که ساموئل به دره سالیناس آمد، مردم تا حدی به او بی اعتماد بودند. شاید ویل، چنین حرف هایی را در این مورد در فروشگاه سان لوکاس شنیده بود. پسرهای کوچک دوست ندارند پدرانشان با سایر مردان متفاوت باشد. شاید ویل در همان فروشگاه طرز صحبت کردن را یاد گرفت. پس از این که فرزندان دیگر ساموئل به دنیا آمدند و رشد کردند، دیگر از ساکنان محبوب دره به حساب می آمد و همان طور که صاحب یک طاووس به داشتن آن افتخار می کند، ساموئل هم افتخار می کرد که متعلق به آن دره است. ساکنان دره دیگر از او واهمه نداشتند، زیرا او هرگز زنی را فریب نداد و با نیرنگ، از زندگی یکنواخت متنفر نساخت. اهالی دره سالیناس به ساموئل علاقه داشتند.
در چنان دورانی، شخصیت ویل شکل گرفت.
عده ای از افراد که به نظر می رسد شایستگی کافی ندارند، مورد توجه خدایان قرار می گیرند و بدون این که کاری انجام دهند یا نقشه ویژه ای را طرح کنند، سعادتمند می شوند. یکی از این افراد، ویل همیلتن بود که از هر موقعیتی استفاده می کرد تا موفق شود. در هنگام رشد، فرصت های زیادی در اختیار داشت. برخلاف پدرش که درآمدی نداشت، درآمد او بسیار زیاد بود. پس از این که ویل همیلتن جوجه کشی کرد و مرغ هایش تخم گذاشتند، قیمت تخم مرغ افزایش یافت. در دوران جوانی، دو دوست او که فروشگاه کوچکی داشتند، ناگهان دچار ورشکستگی شدند و از ویل خواستند مقداری پول به آن ها قرض بدهد تا بتوانند بدهی هایشان را بپردازند و در عوض، پول را در مدت زمان کوتاه، با بهره مناسب، به ویل پس دهند. چون ویل فرد خسیسی نبود، مقداری پول که دوستانش از او خواستند، به آن ها داد. پس از یک سال، اوضاع فروشگاه دوستان به اندازه کافی روبراه شد، به گونه ای که نخست دو شعبه و سپس به تدریج، تعداد زیادی شعبه در سراسر منطقه تأسیس کردند.
ویل یک تعمیرگاه اتومبیل باز کرد و در کنار آن، لوازم دوچرخه هم می فروخت. افراد ثروتمند که اتومبیل داشتند، برای تعمیر به او مراجعه می کردند. فرد دیگری به عنوان تعمیرکار نزد ویل کار می کرد که هنری فورد نام داشت. هنری فورد، طرح هایی نیز برای ساخت اتومبیل های متفاوت ارائه داد که هرچند غیر قانونی نبود، ولی بسیار مضحک به نظر می رسید. ویل با اکراه پذیرفت که به توصیه هنری فورد، بخش جنوبی دهکده را نیز پوشش دهد. طی پانزده سال، دره پر از اتومبیل های ساخته شده با استفاده از طرح های هنری فورد شد و ویل به اندازه ای ثروت دست یافت که اتومبیل های نفیسی را سوار می شد.
تام، سومین فرزند خانواده، شباهت بسیاری به پدرش داشت. پر از شور و نشاط و عصیانگر بود. او دنیا و مردم ساکن آن را کشف نمی کرد، بلکه آن ها را خلق می کرد. با چنان دقتی کتاب های پدر را مطالعه می کرد که از او هم پیشی گرفت. دنیایی که در آن زندگی می کرد، همچون بهشت، تازه و دست نخورده بود. ذهنش همانند کره اسبی در چمنزار زندگی، شادمانه جست و خیز می کرد و هنگامی که دنیا مانعی بر سر راه قرار می داد، آن را به راحتی برطرف می کرد و همه موانع را پیروز مندانه از میان بر می داشت. گاهی بسیار خوشحال و زمانی بسیار اندوهگین بود. هنگامی که سگش مرد، انگار دنیا برایش تمام شد.
تام نیز همچون پدرش مبتکر، ولی به مراتب گستاخ تر بود. او کارهایی را به انجام می رساند که پدرش جرأت انجام دادن آن ها را نداشت و برخلاف ساموئل، زود مأیوس و دلسرد نمی شد. شاید عدم نیاز جنسی یا شدت نیاز به این امر، موجب شده بود که مدت زمان زیادی مجرد بماند. البته او در خانواده ای اخلاقی متولد شده بود، ولی آرزوها و رؤیاها و شیوه هایی که برای ارضای غرایز جنسی برمی گزید، باعث می شد تصور کند که فردی بی ارزش است. به همین دلیل، گاهی به تپه ها پناه می برد و در تنهایی می نالید. تام ترکیبی از خشونت و آرامش بود، به سختی کار می کرد تا بتواند انگیزه های مخرب درون خود را خنثی کند.
ایرلندی ها اصولاً افرادی سرزنده و خوشگذران، ولی دارای روحی افسرده و اندیشمند هستند. همین ویزگی گاهی موجب ایجاد دردسر در آن ها می شود. گاهی در اوج خوشی، احساس پشیمانی می کنند. گاهی پیش از محکوم شدن، خود را سرزنش می کنند. در نتیجه، نمی توان گفت که آدم های متعادلی هستند.
در همان هنگام تام نه سال بیشتر نداشت، بسیار اندوهگین به نظر می رسید. او می دید که خواهر کوچک و زیبایش مالی، مشکل گفتاری دارد. روزی از خواهرش خواست دهانش را باز کند. دخترک این کار را کرد و تام متوجه شد پوسته ای زیر زبان خواهرش قرار دارد و همان پوسته موجب ایجاد چنین مشکلی می شود.
تام گفت:
-اگر اجازه بدهی، می توانم مشکل تو را برطرف کنم.
آنگاه خواهرش را به مکانی دور از خانه برد، چاقوی جیبی را روی سنگی تیز کرد و پوسته ای را که مانع تکلم می شد برید، سپس چون فهمید کار بدتر شده است، گریخت و مدتی بعد هم بیمار شد.
در همان حال که فرزندان خانواده همیلتن رشد می کردند، خانه آن ها نیز به تدریج بزرگ تر می شد. نقشه خانه را طوری طراحی کرده بودند که هر لحظه بتوان به آن اضافه کرد. هرگاه نیاز به این کار بود، داربست هایی برپا می شد تا اینکه اتاق و آشپزخانه کم کم در وسط داربست ها ناپدید شدند. با این حال، ساموئل ثروتمند تر نمی شد. او می خواست آن چه را درست می کند به سرعت به ثبت برساند. مثلاً بخشی از دستگاه خرمن کوبی را با بهایی ارزانتر ولی بهتر از آنچه در بازار بود، ساخت، ولی وکیلی که این اختراع را به ثبت می رساند همان مختصر سودی که متعلق به ساموئل بود، به نفع خود ضبط کرد. ساموئل نمونه کار را برای یکی از کارخانه ها ارسال کرد، ولی صاحب کارخانه نمونه را بی درنگ برایش پس فرستاد، ولی از طرح او استفاده کرد. تا چند سال سودی عاید ساموئل نشد، زیرا مدام به دادگاه می رفت تا شکایت خود را مطرح سازد، ولی هرگز از این کار نتیجه ای نگرفت. پس از عدم موفقیت در پیگیری موضوع، گرفتاری دیگری به سراغش آمد. آب زمین خشک شد. البته برای نخستین بار دریافت که بدون دارا بودن پول کافی، نمی توان در هیچ دادگای پیروز شد. با این حال، جنون اختراع، از ذهنش بیرون نمی رفت و پول هایی که از خرمن کوبی و آهنگری به دست می آورد، برای به ثبت رساندن سایر اختراعات، هزینه می کرد. فرزندان همیلن پابرهنه بودند، لباس هایشان وصله دار بود، و غذای کمی برای خوردن داشتند، با این حال همه دارایی خانواده صرف ثبت اختراعات می شد.
عده ای افراد جاه طلب و عده ی دیگر فاقد این احساس هستند. ساموئل و فرزندانش تام و جو، جاه طلب بودند، ولی جورج و ویل نه. جوزف، چهارمین فرزند خانواده بود. پسری تنبل که همه افراد خانواده او را مورد حمایت قرار می داند. جوزف در همان دوران کودکی، به فراست دریافت که تنبلی کردن، موجب می شود سایر افراد، کاری با او نداشته باشند. برادرانش همگی مصمم و کاری بودند و ترجیح می دادند کارها را خود انجام دهند و از جوزف نخواهند. پدر و مادر تصور می کردند که جو شاعر خواهد شد، زیرا در هیچ کار دیگری مهارتی از خود نشان نمی داد. آنقدر به جو گفتند شاعر است که او برای اثبات این موضوع، شعر هم می سرود. جو از نظر جسمی و روحی واقعاً تنبل بود. همه زندگی خود را در رؤیا می گذراند. با این حال، مادرش او را بیشتر از سایر فرزندان دوست داشت، زیرا گمان می کرد جوانی درمانده است. ولی واقعیت این نبود. جوزف بدون این که کاری انجام بدهد، هر چه می خواست، به دست می آورد. جو نور چشم خانواده بود.
در دوران زمینداری، اگر مردی با شمشیر زنی و مبارزه بیگانه بود به کلیسا می پیوست. در خانواده همیلتن نیز جو که توانایی کار در مزرعه و مغازه آهنگری نداشت، ناچار ادامه تحصیل را برگزید و به کلیسا ملحق شد. او جوانی بیمار یا ضعیف نبود ولی مهارتی در اراوه کارهای بدنی نداشت. مثلاً از اسب سواری متنفر بود. هنگامی که افراد خانواده جو را دیدند که کشاورزی یاد می گیرد، به شدت خندیدند و او را مسخره کردند. نخستین باری که زمین را به زحمت شخم زد، در واقع نهری را کند. باز هم همان نقطه را شخم زد، ولی به هیچ نتیجه ای نرسید. به همین دلیل به تدریج از انجام دادن کارهای مربوط به کشاورزی کناره گرفت. مادرش معتقد بود که جو در آسمان ها سیر می کند و در عین حال، به این ویژگی او افتخار می کرد، انگار پسرش فردی نابغه بود.
پس از اینکه جو در انجام دادن سایر کارهای ساده و مشکل هم با شکست مواجه شد، پدرش او را به حفاظت از شصت رأس گوسفند وادار ساخت. این کار مشکل نبود و به هیچ مهارتی هم نیاز نداشت. تنها وظیفه جو این بود که در کنار گوسفندان باشد. با این حال، مدتی بعد، جو آن ها را گم کرد. شصت رأس گوسفند که در دره ای باریک در حال چریدن و استراحت کردن بودند، ناگهان گم شدند.
افراد خانواده ساموئل می گفتند روزی پدرشان همه آن ها را گرد آورد و وادار ساخت به او قول بدهند پس از مرگش، مراقب جو باشند. پدر معتقد بود که اگر این کار را نکنند، او از گرسنگی خواهد مرد.
خانواده همیلتن، علاوه بر پسرها، پنج دختر نیز داشتند. اونا بزرگترین آن ها، دختری سبزه، اندیشمند و پرکار بود. شاید هم لیزی بزرگترین دختر بود، زیرا نام مادر را بر خود داشت. در واقع اطلاعات دقیقی در این باره در دست نیست. رفتار لیزی معمولاً موجب شرمندگی سایر افراد خانواده می شد. در نوجوانی ازدواج کرد و از خانواده جدا شد. او تنها در مجالس سوگواری حضور می یافت. با این حال در میان خانوده همیلتن، دختری استثنایی بود. اخلاق تندی داشت و خیلی زود از کسی متنفر می شد. پس از این که پسرش بزرگ شد و با دختری ازدواج کرد که لیزی او را دوست نداشت، چنان از فرزندش متنفر شد که چند سال با او حرف نزد.
پس از لیزی، دسی خنده رو به دنیا آمد. هرکس با او معاشرت می کرد، از این رفتار او، لذت می برد، زیرا در کنار دسی بودن چنان موجب شادی و خوشحالی می شد که با هیچ کس دیگری این تجربه امکان نداشت.
نام دختر دیگر خانواده، آلیو، یا همان مادر من بود. و آخرین دختر خانواده، مالی بود که موهایی طلایی و چشمانی جذاب داشت و بسیار زیبا بود.
اعضای خانوده همیلتن را همین چند نفر تشکیل می دادند. اینکه لیزا علی رغم لاغری و ضعف جسمانی چگونه همچون مرغ، هر سال بچه ای به دنیا می آورد، به آن ها غذا می داد، نان می پخت، لباس هایشان را تمیز می کرد و ادب و نزاکت و اخلاق را می آموخت، کاری شبیه معجزه بود.
درک این که لیزا چگونه فرزندانش را تربیت می کرد، مشکل است، زیرا او زنی فاقد تجربه به حساب می آمد؛ در طول زندگی کتابی نخوانده و جز یک مسافرت طولانی به ایرلند، به هیچ جای دیگر سفر نکرده بود. جز با شوهرش، پیش و پس از ازدواج، با هیچ مردی رابطه نداشت و گاهی حتی همین ارتباط با همسر نیز برایش بسیار خسته کننده و عذاب آور بود. بخش اصلی زندگی او، صرف به دنیا آوردن و تربیت فرزندان شد. تنها کتاب مورد علاقه لیزا، انجیل بود و در هنگام خواندن کتاب مقدس، حتی به گفتگوهای میان همسر و فرزندانش توجه نمی کرد. در همان یک کتاب رویدادهای تاریخ، شعر، ادبیات، اطلاعات مربوط به مردم و کارهای دنیا، و شیوه های اخلاقی و رستگاری را می یافت و مشاهده می کرد. در واقع هرگز انجیل را مطالعه نمی کرد، بلکه می خواند. بخش هایی از کتاب مقدس که گفته های ضد و نقیض داشت موجب گیجی او نمی شد. آن کتاب را به اندازه ای خوب می شناخت که در هر شرایطی می توانست در دست بگیرد و بخواند.
لیزا از اینکه مورد احترام قرار می گرفت لذت می برد. او زن خوبی بود و فرزندانش را به خوبی تربیت می کرد. همسر، فرزندان و نوه هایش به او احترام می گذاشتند و همین امر موجب سربلندی این زن محبوب می شد. لیزا چهره ی مصمم و سازش ناپذیر داشت و از این نظر نیز مورد ستایش و احترام قرار می گرفت. به شدت از الکل متنفر بود و نوشیدن آن را خیانت به خداوند و حتی جنایت تلقی می کرد. نه تنها خود به الکل لب نمی زد، بلکه از لذتی هم که دیگران از نوشیدن آن می بردند، نفرت داشت. طبیعتاً نتیجه سختگیری های او، این شد که همسر و فرزندانش، همگی عاشق نوشیدن الکل باشند.
روزی هنگامی که ساموئل بیمار بود، از همسرش پرسید:
-لیزا، برای این که حالم بهتر شود، اجازه می دهی یک لیوان ویسکی بنوشم؟
لیزا دندان هایش را خشمگین بر هم فشرد و گفت:
مگر می خواهی با بوی الکلی که از دهانت می آید، نزد خداوند بروی؟-
ساموئل مجبور شد چند روز بدون نوشیدن، در بستر غلت بزند و صبر کند تا حالش بهتر شود.
هنگامی که لیزا به هفتادسالگی رسید، دچار یبوست شد. پزشک معالج به او توصیه کرد باید یک قاشق شراب قرمز بخورد. پس از این که محتویات قاشق را به زحمت فرو داد، اخم هایش را در هم کشید. ولی این کار مفید واقع شد، زیرا از آن پس هیچگاه نتوانست از شر نوشیدن در امان بماند. البته همیشه شراب را در قاشق می ریخت و می نوشید. در واقع این نوشیدنی، برایش به دارو تبدیل شده بود و اگر هر روز، یک بطری نمی نوشید، سرحال و خوشحال نمی شد.
پیش از آغاز قرن بیستم، فرزندان ساموئل و لیزا همیلتن بزرگ شدند. آن ها در مزرعه ای واقع در شرق کینگ سیتی پرورش می یافتند و کاملاً امریکایی شده بودند.
ساموئل هرگز به زادگاهش در ایرلند بازنگشت و آن کشور را به تدریج به فراموشی سپرد. درواقع به اندازه ای مشغله داشت که فرصت نمی کرد برای آن جا دلتنگی کند. سالیناس برایش دنیای دیگری بود. هر سال که به شصت مایلی شمال سالیناس می رفت، بزرگترین حادثه برایش به حساب می آمد، زیرا کار پیوسته در مزرعه، مراقبت و تأمین آب و غذا و لباس فرزندان آن خانواده بزرگ، همه اوقات او را به خود اختصاص می داد. با این حال، توانایی زیادی داشت.
اونا دختری متفکر و جدی بود و ساموئل ذهن سرکش و جستجوگر او را دوست داشت.
آلیو پس از پشت سر گذاشتن تعطیلاتی کوتاه، خود را برای امتحانات نهایی دبیرستان در ایالت آماده می کرد. می خواست شغل معلمی را انتخاب کند، زیرا برای یک خانواده ایرلندی، وجود یک معلم همچون وجود یک کشیش، مایه مباهات و افتخار است.
از آن جا که جو در انجام دادن هیچ کاری موفق نبود، به دانشگاه فرستاده شد.
ویل مشغول اندوختن پول و ثروت بود.
تام پیوسته زیر تازیانه روزگار اذیت می شد و همچون حیوانی، زخم های خود را می لیسید.
دسی، خیاطی می آموخت.
مالی زیبا هم می خواست روزی مردی ثروتمند رابیابد و با او ازدواج کند.
این افراد، در مورد ارثیه هیچ مشکلی نداشتند. هرچند زمین آن ها روی تپه واقع شده و بسیار وسیع بود، ولی زمین خوبی به حساب نمی آمد. ساموئل بارها چاه حفر کرد، ولی هیچ آبی پیدا نشد. مشکل اصلی، فقدان آب بود و جریان آب، می توانست آن ها را ثروتمند کند. تنها منبع قابل دسترسی برای آن ها، لوله ای بود که آب را از ته چاهی نزدیک خانه بالا می آورد. البته گاهی نیز که سطح آب پایین می رفت و سالی دو بار خشک می شد، گله های گوسفند مجبور می شدند برای نوشیدن آب از اطراف مزرعه به آن جا بیایند و سپس برای چریدن به جای نخست، بازگردند.
خانواده همیلتن، به طور کلی، در دره سالیناس، اصیل و متوسط به حساب می آمدند. خانواده ای متعادل که در میان اعضای آن، افرادی با ویژگی های متفاوت، از محافظه کار؛ رادیکال، رویایی و واقعگرا، یافت می شد. ساموئل از این که چنین خانواده ای داشت، راضی به نظر می رسید و همواره خوشحال بود.
پایان فصل پنجم
فصل ششم
(1)
چارلز پس از این که آدام به ارتش پیوست و سایروس به واشینگتن رفت به تنهایی در مزرعه زندگی می کرد. همیشه در مورد ازدواج حرف می زد ولی هیچ گاه برای آشنایی با دختران حرکتی انجام نمی داد، با آن ها معاشرت نمی کرد . محسنات و معایب آن ها را مورد آزمایش قرار نمی داد تا بتواند کسی را برای ازدواج انتخاب کند. حقیقت این بود که چارلز از معاشرت و حتی از حرف زدن با دخترها خجالت می کشید و همانند سایر مردان دارای این احساس، نیازهای جنسی خود را با مراجعه به روسپیان برطرف می ساخت. مردان خجالتی، با روسپیان آسانتر ارتباط برقرار می کنند، زیرا هنگامی که پول می دهند، آن ها را همچون کالا در نظر می گیرند و می توانند علاوه بر خوشگذرانی، حتی آن ها را بزنند. در عین حال، امکان ندارد که ازآن ها پاسخ منفی بشنوند، زیرا چنین پاسخی برای مردان خردکننده است.
برای مردان ایجاد رابطه با روسپیان، هر چند ساده، ولی محرمانه بود. آقای هالام صاحب میخانه در طبقه بالا سه اتاق برای مهمانان در اختیار داشت و روسپیان آن سه اتاق را تا حداکثر دو هفته اجاره می کردند. در پایان هفته دوم، روسپیان تازه ای به آن جا می آمدند. آقای هالام، در این داد و ستد نقشی بر عهده نداشت و حتی می توانست سوگند یاد کند در مورد چنین روابطی، هیچ اطلاعی ندارد. تنها کاری که می کرد، اجاره دادن سه اتاق به پنج برابر بهای معمول بود. شخصی به نام ادوارد که در بوستون زندگی می کرد، روسپیان را برمی گزید، به آن جا می آورد، آموزش می داد و در پایان، جیبشان را خالی می کرد. روسپیان در شهرهای کوچک، دست به دست می گشتند و هرگز بیشتر از دو هفته در جایی نمی ماندند. این روش البته منطقی بود، زیرا اگر دختری را زیاد در شهر نگه می داشتند اعتراض مردم و مأموران پلیس را به دنبال داشت. در هنگام حضور در شهر نیز آن ها معمولاً در اتاق ها می ماندند و از ظاهر شدن در مکان های عمومی اجتناب می کردند. اگر مشروب می نوشیدند، سر و صدا به راه می انداختند یا عاشق می شدند، تازیانه می خوردند. غذا را در اتاق هایشان صرف و مشتریان را به دقت انتخاب می کردند. هیچ مرد مستی حق نداشت به سراغ آن ها برود. هر دختری شش ماه یک بار مرخصی می گرفت تا از آن جا برود و هر قدر میل دارد، مشروب بنوشد و دنیا را سرش بگذارد. اگر دختری در هنگام انجام وظیفه، از دستورات سرپیچی می کرد، ادوارد شخصاً لباس های او را درمی آورد، دهانش را می بست و تا سر حد مرگ، شلاق می زد. اگر این کار تکرار می شد، دختر به جرم ولگردی دستگیر و روانه زندان می شد.
اقامت دو هفته ای دختران، فایده دیگری هم داشت. از آن جا که بیشتر آن ها به بیماری های مقاربتی مبتلا بودند، پیش از این که آثار بیماری در یکی از مشتریان ظاهر شود، شهر را ترک می کردند و در نتیجه دیگر کسی به آن ها دسترسی نداشت تا توضیح بخواهد.
انگار آقای هالام نیز در این مورد اطلاعاتی نداشت. آقای ادوارد هم هرگز در شهر دیده نمی شد و همواره این گونه وانمود می کرد که کار زیادی دارد و وقت آزاد ندارد.
معمولاً دختران شبیه یکدیگر، سرحال، تنبل، احمق، و درشت اندام بودند. هنگامی که دسته ای می رفت و گروه تازه ای می آمد، مشتریان متوجه این تغییر و تحول نمی شدند.
چارلز تراسک عادت داشت دست کم هر دو هفته یک بار به میخانه سر بزند، دور از چشم دیگران به طبقه بالا برود، و خیلی زود بازگردد. خانه خانواده تراسک که همواره اندوهبار به نظر می رسید، پس از رفتن همه فرزندان و تنها ماندن چارلز اندوهبارتر شد. فساد و تباهی از دیوارها هویدا بود. پرده های توری به رنگ خاکستری درآمده بودند. کف اتاق علی رغم اینکه مرتباً جارو و تمیز می شد، ولی مرطوب و چسبناک به نظر می رسید. دیوارها، پنجره ها، و سقف آشپزخانه را لایه ای از چربی پوشانده بود. جارو کردن مدام و سالی دو بار شستشوی کامل، گرد و خاک را از بین برده بود. چارلز تنها جارو می کرد و کار دیگری انجام نمی داد. دیگر از ملحفه استفاده نمی کرد، بلکه روی تشک و پتوی بدون ملحفه می خوابید. چون کسی در خانه نبود، تمیز نگه داشتن آن چه سودی داشت؟ تنها شب هایی که می خواست به میخانه برود، حمام می کرد و لباس تمیز می پوشید. چنان بی قرار بود که صبح خیلی زود خانه را ترک می کرد. بیشتر از پیش به مزرعه می رفت و تلاش می کرد. پس از بازگشت از مزرعه و پیش از این که غذا به درستی از گلویش پایین برود، به بستر پناه می برد و از شدت خستگی، خیلی زود به خواب می رفت.
صورت آفتاب سوخته، جدی، و بی حالت چارلز، گواه تنهایی او بود. بیشتر از پدر و مادر، دلش برای آدام تنگ شده بود. از روزهایی که با برادرش در آن خانه سپری کرده بود، خاطرات بسیار خوبی داشت و آرزو می کرد خاطرات آن روزها تجدید شود. در خلال چند سال تنهایی، هرگز بیمار نشد، مگر ابتلا به سوءهاضمه مزمن که در مردان شایع است، زیرا خودشان غذا درست می کردند و در تنهایی می خورند. چارلز به منظور برطرف ساختن این ناراحتی، مسهلی بسیار قوی به نام «اکسیر زندگی پدر جورج» می خورد.
در سومین سال تنهایی، رویدادی برایش شکل گرفت. روزی مشغول کندن تخته سنگ ها بود و آن ها را با چرخ دستی به پای دیوار سنگی می برد. یکی از سنگ ها خیلی سنگین بود. چارلز با یک میله دراز آهنی، اهرمی درست کرد تا آن را بلند کند، ولی تخته سنگ هر بار پایین می افتاد و او مجبور می شد کار را تکرار کند. ناگهان خشمگین شد. همچون دوران گذشته، لبخند کمرنگی زد و همچون کسانی که با انسانی در حال دعوا هستند، به تخته سنگ حمله برد. میله را در پشت سنگ محکم کرد و آن را با همه توان کشید. میله لغزید و قسمت فوقانی آن محکم به پیشانی چارلز اصابت کرد. چند دقیقه بیهوش روی زمین افتاد، ولی پس از این که به هوش آمد، لنگ لنگان و در حالی که تقریباً جایی را نمی دید به سمت خانه حرکت کرد. روی پیشانی او، شکاف عمیقی از رستنگاه مو تا میان دو ابرو به چشم می خورد. زخم او چند هفته عفونت کرد و سرش باندپیچی شد، ولی از این موضوع ناراحت نبود. عفونت در آن دوران، پدیده ای خطرناک به حساب نمی آمد و مردم تصور می کردند نشانه بهبودی زخم است. پس از این که زخم التیام یافت، اثر عمیق آن روی پیشانی چارلز بر جای ماند. در موارد عادی، یاخته های تازه، کمرنگ تر از پوست اطراف هستند، ولی زخم چارلز به رنگ قهوه ای تیره درآمد. شاید مقداری زنگ آهن چسبیده به میله آهنی زیر پوستش رفته بود. انگار زخمی را روی پوستش خالکوبی کرده بودند.
زخم، چارلز را نگران نمی کرد، ولی آثار آن موجب دردسر می شد. انگار با انگشت روی پیشانی او خط درازی ترسیم کرده بودند. اغلب جای زخم را در آینه کوچکی که در کنار اجاق بود، وارسی می کرد. موها را روی پیشانی پایین می آورد تا اثر زخم را پنهان کند. از داشتن چنین رد زخم خجالت می کشید و حتی از آن متنفر بود. هرگاه کسی به جای زخم او می نگریست، یا پرسشی در این مورد مطرح می کرد، به شدت ناراحت می شد. در نامه ای که به برادرش نوشت، احساس خود را چنین توصیف کرد:
«...جای زخم چنان به نظر می رسد که انگار مرا همچون گاوی، داغ کرده اند. زخم روز به روز تیره تر می شود. تا زمان بازگشت تو، کاملاً سیاه خواهد شد. تنها یک خط افقی کم دارد تا به شکل صلیب درآید. در این صورت، من نیز همچون سایر کاتولیک ها در مراسم چهارشنبه خاکستر به نظر خواهم رسید. نمی دانم چرا از این موضوع ناراحت هستم. آثار زخم های دیگری هم در بدنم وجود دارد، ولی این زخم طوری است که انگار مرا داغ کرده اند. هرگاه به شهر می روم همه مردم به زخم می نگرند و هر وقت فرصت کنند، درباره آن حرف می زنند. گمان می کنند حرف هایشان را نمی شنوم. نمی دانم چرا تا این اندازه درمورد زخم من کنجکاو هستند. از این موضوع به شدت رنج می برم و دیگر هرگز دلم نمی خواهد به شهر بروم...»
(2)
آدام در سال 1885 از ارتش مرخص شد، ولی به خانه بازنگشت. ظاهر او اندکی تغییر کرده بود. البته رفتارش شبیه افراد نظامی نبود، زیرا در سواره نظام هیچ کس را چنان تربیت نمی کردند که پس از ترخیص، رفتار نظامی داشته باشد. در واقع، افراد واحدهای سواره نظام از این که ژست نظامی نداشتند، خوشحال بودند و به این موضع افتخار می کردند.
آدام احساس می کرد در خواب راه می رود. البته تغییر روش زندگی که برای کسی به یک عادت تبدیل می شود،مشکل است، حتی اگر شخص از آن بیزار باشد.
صبح روز بعد خیلی زود بیدار شد و منتظر شیپور بیدار باش ماند. پاهایش به دوندگی عادت کرده و گردنش بدون پوشیدن با یقه تنگ سربازی، ناراخت بود. وارد شیکاگو شد و بدون هیچ دلیلی، اتاق مبله ای را برای یک هفته اجاره کرد. دو روز در آن جا ماند، سپس به بوفالو رفت. در بوفالو هم طاقت نیاورد رهسپار نیاگارا نزدیک آبشار شد. دلش نمی خواست به خانه برگردد و تا حدی که می توانست، بازگشت به خانه را به تعویق می انداخت. در ذهنش، خانه جای مطلوبی نبود. خاطراتی را که از آن داشت به فراموشی سپرده بود و دیگر نمی خواست زنده کند. مدت زیادی محو تماشای آبشار بزرگ شد. غرش آب، او را مبهوت و هیجان زده می کرد. غروب یک روز، دلش برای دوستانش که در سربازخانه و در یک چادر بودند، به شدت تنگ شد. ناگهان احساس کرد برای رفع این دلتنگی دوست دارد به جمعیت پناه ببرد. نخستین مکان عمومی پر ازدحامی که یافت، میخانه کوچکی مملو از افراد و دود سیگار بود. آهی از دلخوشی کشید و همانند گربه ای که زیر انبوهی توده هیزم پناه ببرد، او نیز در انبوه جمعیت خود را جای داد. سفارش ویسکی داد و پس از این که نوشید، سرحال آمد. دیگر نه می دید و نه می شنید، احساس می کرد تنها نیست.
دیر وقت بود و مشتری ها به تدریج میخانه را ترک می کردند که به یاد آورد باید به خانه بازگردد. از این فکر به وحشت افتاد. پس از مدتی تنها او و مردی که پشت بار کار می کرد، در آن جا ماندند. مرد در حین تمیز کردن چوب پیشخوان، با رفتار و حرکات چشمانش، غیر مستقیم به آدام فهماند که باید آن جا را ترک کند.
آدام گقت:
-یک لیوان دیگر.
مرد در یک بطری را باز کرد. آدام برای نخستین بار به او نگریست. روی پیشانی او جای زخمی به رنگ توت فرنگی دیده می شد. آدام گفت:
-من در این جا غریب هستم.
مرد پاسخ داد:
-در فصل پاییز، معمولاً غریبه ها به این جا می آیند.
آدام گفت:
-من در ارتش خدمت می کردم...سواره نظام.
مرد گفت:
-خوب است.
ناگهان آدام احساس کرد باید به طریقی در دل او نفوذ کند، ادامه داد:
-با سرخپوستان جنگیدم، کار آسانی نبود...
مرد پاسخی نداد و آدام افزود:
روی پیشانی برادرم هم جای یک زخم هست.-
مرد با انگشت به پیشانی خود اشاره کرد و گفت:
-این زخم مادرزادی است، هر سال بزرگتر می شود. برادر شما هم چنین زخمی دارد؟
-زخم برادرم مادرزادی نیست، بلکه جای زخم است. این را در نامه برایم نوشت.
-می بینید؟ پیشانی من مثل گربه ها شده.
-بله.
-به همین دلیل مردم به من لقب گربه داده اند. از کودکی همین طور بودم. می گویند زمانی که مادرم مرا باردار بوده، از گربه می ترسیده.
-می خواهم به شهر برگردم. مدتی از آن جا دور بودم. دوست دارید یک نوشیدنی با هم بخوریم؟
-سپاسگزارم. شب کجا می روید؟
-پانسیون خانم می.
-او را می شناسم. می گویند به مشتریانش به اندازه ای سوپ می دهد که دیگر نتوانند گوشت بخورد.
آدام گفت:
-به نظر من در هر کاری حقه بازی هم وجود دارد.
-ولی کلکی هم وجود دارد که من راه استفاده از آن را بلد نیستم. کاش بلد بودم.
-چه کلکی؟
-این که چطور شما را از این جا بیرون کنم و میخانه را ببندم.
آدام به او خیره شد و حرفی نزد. مرد با لحنی جدی گفت:
-شوخی کردم.
آدام گفت:
-تصمیم دارم فردا صبح به خانه بروم. منظورم خانه واقعی خودم است.
مرد گفت:
-موفق باشید.
آدام از میخانه بیرون رفت و در تاریکی مشغول قدم زدن در شهر شد. گام هایی سریع برمی داشت، انگار کسی دنبالش کرده بود. پله های فرورفته مقابل پانسیون، زیر پایش سر و صدا می کردند. فتیله چراغ نفتی را آن قد پایین کشیده بودند که در حال خاموش شدن بود. نور زرد رنگ چراغ، حالت غمزده ای به پانسیون می داد.
مدیر پانسیون، در مقابل در ایستاده و سایه بینی او روی چانه اش افتاده بود. چشمان بی حالتی همچون چشمان زنی در تابلو نقاشی بود که انگار بیننده را هر جا می رود تعقیب می کند و بینی او نیز انگار رایحه مشروبی را که از دهان آدام متساعد می شد، استشمام می کرد.
آدام گفت:
-شب بخیر.
زن پاسخی نداد.
هنگامی که آدام به طبقه اول رسید، سربرگرداند. زن سرش رابلند کرده و چشمانش بی فروغ بود.
اتاق بوی نم می داد. کبریتی از جعبه درآورد وآاتش زد. شمعی را که داخل یک شمعدان براق بود، روشن کرد و زیر نور آن، به تختخوابی که همچون گهواره نرم بود، نگریست. روی بستر، لحاف چهل تیکه کثیفی پهن شده و پنبه از گوشه هایش بیرون زده بود.
دوباره سر و صدای پله های ایوان بلند شد. آدام فهمید که زن احتمالاً جلو در ایستاده است تا با حضورش، تازه وارد دیگری را از ورود به پانسیون پشیمان سازد.
آدام روی صندلی نشست، آرنجش را روی زانوانش تکیه داد و چانه را میان دستانش گرفت. یکی از مسافران در انتهای راهرو در سکوت شب، سرفه مداومی را آغاز کرد.
آدام به خوبی می دانست به خانه نخواهد رفت. کاری که می خواست انجام دهد، بارها از سربازان قدیمی نقل شده بود:«دیگر نمی توانستم او را تحمل کنم. جای دیگری سراغ نداشتم بروم. هیچ کس را نمی شناختم. سرگردان شده بودم. مدتی بعد مثل بچه ها ترس بر من غلبه کرد و نخست کاری که انجام دادم، این بود که از گروهبان بخواهم اجازه دهد به ارتش بازگردم. خیلی التماس کردم. انگار پذیرفت که به من لطف کند.»
پس از این که آدام به شیکاگو برگشت، با ثبت نام دوباره در ارتش، تقاضا کرد به همان هنگ سابق منتقل شود. قطاری که به غرب آمریکا می رفت، افراد هنگی را حمل می کرد که به نظر آدام، بسیار دوست داشتنی و مهربان می آمدند.
در کانزاس سیتی منتظر ورود قطار بعدی بود که نام او را صدا زدند و پیامی به دستش دادند حاکی از این که باید به دفتر وزیر جنگ آمریکا در واشینگتن برود آدام در خلال پنج سال سربازی، به این نتیجه رسیده بود که هرگز نباید از دریافت حکم، متعجب شود. به نظر کسی که در خدمت سربازی، به سر می برد، خدایان غیر قابل دسترسی واشینگتن، دیوانگانی بیش نبودند و اگر سربازی می خواست سلامت روحی خود را حفظ کند، لازم بود هرگز به امرای ارتش نیندیشد.
آدام نام خود را به یکی از کارمندان گفت و در اتاق انتظار نشست. در همان جا پدرش او را دید. آدام بی درنگ سایروس را شناخت، ولی انگار باور نمی کرد او در آن جا باشد. سایروس، شخص معروفی شده بود و مثل آن ها لباس می پوشید. کت و شلوار ماهوت به رنگ سیاه بر تن، کلاه مشکی بزرگ بر سر، و پالتو یقه مخملی روی لباس هایش داشت. عصایی از چوب آبنوس همچون شمشیر در دست گرفته بود و همانند شخصیت های بزرگ رفتار می کرد. لحن صدایش آرام، ملایم، سنجیده و خونسردانه بود. وقتی که لبخند می زد، دندان های مصنوعی جدیدش، او را فردی روباه صفت جلوه می داد، انگار نمی خندید، بلکه زهرخند می زد.
لحظاتی پس از این که آدام متوجه شد آن شخص واقعاً پدرش است، باز هم شگفتزده بود. ناگهان چشمش به پای سایروس افتاد. خبری از پای چوبی نبود. پایش صاف بود، از مفصل زانو خم می شد و کفش ویژه نمایندگان مجلس را به پا داشت. هنگامی که حرکت می کرد، اندکی، ولی نه مثل سابق، می لنگید.
سایروس متوجه شد که پسرش به پاهای او می نگرد. گفت:
-این پا با پای چوبی سابق تفاوت دارد. این یکی دارای لولا و فنری است که اگر حواسم را جمع کنم، درست مثل یک پای طبیعی کار می کند. بگذار آن را در بیاورم تا طرز کارش را ببینی.
آدام گفت:
-پدر، به من دستور داده اند هر چه زودتر خودم را به سرهنگ ولز معرفی کنم.
-می دانستم. خودم به سرهنگ ولز گفتم این حکم را صادر کند. بیا برویم.
آدام با نگرانی گفت:
-اجازه بدهید به تنهایی خودم را به سرهنگ ولز معرفی کنم.
پدرش با تغییر لحن و در حالی که به خود می بالید، گفت:
-می خواهم تو را امتحان کنم و در ضمن مطمئن شوم که آیا در ارتش هنوز نظم و انضباط وجود دارد، یا نه. پسرم، می دانستم که رفتن به خدمت به نفع تو خواهد بود. حالا به یک مرد و یک سرباز واقعی تبدیل شده ای. باید نخست نزد وزیر جنگ برویم.
به نظر آدام، سایروس فردی بیگانه بود، و نه پدری واقعی. نسبت به او احساس تنفر کرد.
از دفتر وزیر، افسری بیرون آمد که چاپلوسانه حرف می زد. او به سایروس گفت:
-قربان، جناب وزیر وقت دارند شما را بپذیرند.
رفتار او ، تأثیری در احساس آدام نسبت به پدرش نداشت.
سایروس پس از ورود به دفتر، گفت:
-جناب وزیر، این پسرم است، یک سرباز صفر. درست همان طور که من در ارتش آمریکا یک سرباز صفر بودم.
آدام گفت:
-ولی قربان، من سرجوخه ام.
دیگر تعارفاتی را که رد و بدل می شد، نمی شنید، بلکه فکر می کرد: «اگر این مرد واقعاً وزیر جنگ باشد، باید پدرم را بشناشد. گمان می کنم برای من نقش بازی می کنند. چرا این طور شده؟ عجیب است که وزیر جنگ هم نمی فهمد...»
پس از پایان ملاقات، پدر و پسر به سوی هتل کوچکی که سایروس در آن زندگی می کرد، رفتند. در راه، سایروس به تابلوها، ساختمان ها و بناهای تاریخی اشاره می کرد و درباره آن ها توضیح می داد. او گفت:
-من در هتل زندگی می کنم. فکر می کردم بهتر است خانه ای برای خودم بخرم، ولی چون خیلی به مسافرت می روم، متوجه شدم که خرید خانه به نفعم نیست. بیشتر اوقات در شهرهای دیگر هستم.
مأمور هتل در برابر سایروس خم شد، او را جناب سناتور خطاب کرد و گفت که اگر لازم باشد یکی از مشتریان را بیرون می کند و برای آدام اتاقی اختصاص می دهد. سایروس گفت:
-لطفاً یک بطری ویسکی هم به اتاق بفرستید.
-اگر دوست داشته باشید کمی هم یخ می فرستم.
سایروس گفت:
-یخ؟ پسرم سرباز است...
آنگاه با عصا به پایش ضربه ای زد و ادامه داد:
-...خودم هم سرباز بودم...سرباز صفر...یخ لازم نداریم.
آدام از احترامی که برای سایروس قائل بودند، شگفتزده شده بود. نه تنها اتاق خواب، بلکه اتاق نشیمن هم در کنار آن برایش در نظر گرفته بودند. دستشویی درست نزدیک اتاق خواب قرار داشت.
سایروس روی صندلی راحتی لم داد و آهی کشید. شلوارش را بالا زد و آدام پای مصنوعی او را که از چوب و آهن و چرم ساخته شده بود، دید. سایروس پوشش چرمی اتصال دهنده پای مصنوعی به بدنش را باز کرد، پا را کنار صندلی تکیه داد و گفت:
-گاهی باید آن را باز کنم، چون خیلی فشار می آورد.
سایروس بدون پای مصنوعی، همچون گذشته شده بود، درست به همان وضعیتی که آدام به خاطر می آورد. ابتدا احساس تحقیر کرد، ولی بعد، هراس کودکی که منتظر بود پدرش هر آن با او بدرفتاری کند.
سایروس ویسکی را آماده کرد و کمی نوشید. یقه اش را شل کرد. به آدام نگریست و گفت:
-بسیار خوب.
آدام گفت:
-بله، پدر.
-چرا دوباره برای رفتن به خدمت سربازی ثبت نام کردی؟
-نمی دانم پدر، دلم می خواست.
-آدام! تو که ارتش را دوست نداشتی!
-نه، قربان.
-پس چرا برگشتی؟
-نمی خواستم به خانه برگردم.
سایروس آهی کشید و در حالی که نوک انگشتانش را به دسته صندلی می مالید، گفت:
-دوست داری همیشه در ارتش بمانی؟
-نمی دانم، پدر.
-می توانم نام تو را در دانشکده افسری وست پوینت بنویسم تا به آن جا بروی.
-دوست ندارم به آن جا بروم.
سایروس به آرامی پرسید:
-می خواهی با من مخالفت کنی؟
مدتی طول کشید تا آدام پاسخ بدهد. دادن پاسخ مناسب به پدر، برای او همیشه کار سختی بود. عاقبت گفت:
-بله، قربان.
سایروس گفت:
-پسرم، کمی ویسکی برایم بریز.
پس از این که ریخته شد، گفت:
-نمی دانم اطلاع داری که چقدر در آن جا نفوذ دارم. ارتش بزرگ در مشت من است. حتی رئیس جمهور هم خیلی مایل است نظر مرا در مورد امور سیاسی بداند. می توانم سناتور را شکست بدهم و هر وقت اراده کنم، هر پست و مقامی را بگیرم. می توانم همه را آدم کنم. حتی اگر دلم بخواهد می توانم همه را زمین بزنم. درک می کنی؟
آدام درک می کرد. می دانست که سایروس با به توسل تهدید از خود دفاع می کند. گفت:
-بله آقا، می فهمم.
-می توانم در واشینگتن مقامی برایت بگیرم تا نزد خودم کار کنی. همه مطالب را به تو یاد می دهم.
آدام گفت:
-پدر، دوست دارم به هنگ خودم برگردم.
وقتی این حرف را زد، متوجه شد که چهره پدرش در هم رفت.
سایروس آهی کشید و گفت:
-اشتباه کردم تو را به خدمت فرستادم. درست مثل سربازها در مقابل آدم می ایستی. بهتر است بروی و در همان سربازخانه بپوسی.
آدام پس از چند لحظه سکوت گفت:
-سپاسگزارم، پدر. ولی چرا چارلز را نیاوردید؟
-چارلز جایش خوب است، بهتر است همان جا باشد.
آدام قیافه و طنین صدای سابق پدر را به یاد می آورد. خیلی فرصت داشت تا همه این موارد را به خاطر بیاورد، چون در سربازخانه نپوسیده بود. به خاطر آورد که سایروس تنهاست.
(3)
چارلز پس از گذشت پنج سال، همچنان منتظر بازگشت آدام بود. خانه و انبار را رنگ آمیزی و هنگامی که زمان بازگشت برادرش نزدیک شد، زنی برای تمیز کردن خانه استخدام کرد.
خدمتکار، پیرزنی بداخلاق، ولی در عین حال تمیز بود. پس از این که وارد خانه شد، نگاهی به پرده ها انداخت که به شدت چرک و کثیف و در حال پوسیدن بودند. آن ها را دور انداخت و پرده های جدید دوخت. چربی دور اجاق را که از زمان مرگ مادر چارلز بر جای مانده بود پاک کرد. دیوارها را که بر اثر پختن غذا و دوده چراغ، قهوه ای شده بود، شست. کف اتاق ها را با آب و صابون و پتو ها را محلول کربنات سدیم تمیز کرد. در ضمن انجام دادن این کارها، مدام غر می زد:
مردها! حیوانات کثیف! خوک از شما تمیز تر است. به همین دلیل است هیچ زنی با شما ازدواج نمی کند! مثل خوک بوی گند می دهید! به اجاق نگاه کن! انگار از عصر حجر تا حالا تمیز نشده!
چارلز خود را در اتاق کوچکی پنهان کرده بود تا از بوی آمونیاک و سایر داروهای پاک کننده، در امان بماند. در عین حال متوجه شده بود که خدمتکار از راه و رسم خانه داری ناراضی است. بنابراین تا زمانی که پیرزن همچنان در حال غر زدن، خانه تمیز شده را ترک کرد، در اتاقک مخفی ماند. نمی خواست هنگامی که آدام بازمی گردد خانه را کثیف ببیند. مخفیگاه او محل نگهداری وسایل و ابزار کشاورزی و تعمیرات بود. چارلز در چند روز گذشته، دریافته بود که بهتر است به جای اجاق آشپزخانه، روی کوره، بپزد. دم کوره موجب می شد پوکه زغال سنگ زودتر آتش بگیرد و دیگر لازم نبود منتظر بماند تا اجاق گرم شود. نمی دانست چرا پیشتر به این موضوع فکر نکرده بود.
چارلز مدت زیادی منتظر آدام ماند، ولی او نیامد. شاید آدام خجالت می کشید نامه بنویسد. عاقبت سایروس با نوشتن نامه ای تند، موضوع اعزام دوباره آدام را به خدمت سربازی و این که این خواسته برخلاف میل او است، به اطلاع چارلز رساند. ولی پس از آن، و در نامه های دیگر، هیچ اشاره ای به این موضوع نکرد.
چارلز به زندگی پیشین بازگشت. یک سال بعد آدام نامه ای برای چارلز نوشت و در آن اشاره کرد:
«...نمی دانم چرا دوباره به خدمت سربازی رفتم. شاید در لحظه اتخاذ تصمیم، خودم نبودم. پاسخ نامه مرا هرچه زودتر بده و از اوضاع زندگی خودت هم بنویس...»
چارلز پس از دریافت چهار نامه حاکی از نگرانی برادرش، عاقبت با اکراه، چنین پاسخ داد:
«...من هم اصلاً منتظر بازگشت تو نبودم...»
بقیه مطالب نامه به امور مزرعه و حیوانات اختصاص داده شده بود.
سرانجام گذشت زمان همه اسرار را آشکار ساخت. نامه ای که چارلز در سال نو نوشت، در سال نو بعدی رسید. در واقع دو برادر به اندازه ای از یکدیگر دور شده بودند که دیگر هیچ ارتباطی میان آن ها وجود نداشت.
چارلز زنان خدمتکاری را که تنبلی می کردند، یکی پس از دیگری اخراج می کرد. هرگاه نسبت به آن ها خشم می گرفت، همچون خوک هایی که به حراج می گذاشتند، از خانه می راند. خدمتکاران را دوست نداشت و برایش مهم نبود که آیا آن ها او را دوست دارند یا نه. با مردم رفت و آمد زیادی نداشت، و تنها به میخانه و اداره پست می رفت. مردم شیوه زندگی او را نمی پسندیدند، ولی مجبور بودند با او کنار بیایند، زیرا چارلز، مزرعه را بسیار خوب اداره می کرد. با هموار کردن زمین ، دیوار می ساخت، فاضلاب درست می کرد و در حدود صد جریب هم به مساحت زمین خود افزوده بود. در مزرعه توتون کاشت و یک انبار بزرگ نیز پشت خانه ساخت. با توجه به چنین مواردی، همسایگان به او احترام می گذاشتند. در آن دوران، دهقانان و کشاورزان، زیاد به یکدیگر حسادت نمی کردند. چارلز همه پول و نیرویش را صرف رسیدگی به مزرعه می کرد.
پایان فصل ششم
فصل هفتم
(1)
آدام مدت پنج سال کارهایی را انجام می داد که در ارتش از ضروریات به حساب می آمد، مثل واکس زدن کفش، جلا دادن سلاح ها، رژه رفتن، ورزش کردن و سایر مراسمی که هنوز هم معمول است. در سال 1886، اعتصاب یک کارخانه بزرگ تولید کننده محصولات غذایی در شیکاگو، آغاز شد. هنگ آدام را مأمور شکستن اعتصاب کرد. در سال 1888، سرخپوستان سمینول که پیمان صلح با دولت امضا نکرده بودند، آشوب به راه انداختند و سواره نظام مجبور به مداخله شد. شورشیان به مناطق متروک در مرداب ها گریختند و نبرد خاتمه یافت. به همین دلیل سواره نظام، همان کارهای معمول گذشته را از سر گرفت.
زمان، به گونه ای عجیب و متناقض می گذرد. درست است که اتلاف وقت، می تواند مدتی طولانی ادامه داشته باشد، ولی گاهی چنین نیست. زمانی که انسان خوشحال، یا به کار مورد علاقه خود مشغول است، زیاد طولانی به نظر نمی رسد. ولی اوقات بیکاری، همیشه به بیهودگی می گذرد و طولانی است.
پنج سال دوم زندگی نظامی آدام در سربازخانه، خیلی زود به پایان رسید. در اواخر سال 1890 با درجه گروهبانی در پرسی دیو در ایالت سانفرانسیسکو از ارتش ترخیص شد. نامه هایی زیادی بین آدام و چارلز رد و بدل نشده بود. ولی آدام پیش از ترخیص از ارتش، برای برادرش چنین نوشت:
«...زمان برگشت به خانه فرا رسیده ...»
این آخرین خبری بود که چارلز پس از حدود سه سال، از برادرش دریافت می کرد.
آدام پس از پشت سر گذاشتن زمستان، به تدریج به ساکرامنتو نزدیک شد، از دره سان جوکن گذشت و هنگامی که فصل بهار فرا رسید، دیگر پولی در جیب نداشت. پتویی برداشت و به طرف شرق آمریکا راه افتاد. گاهی پیاده می رفت و زمانی همراه با مردان دیگر روی میله هایی که زیر واگن های باری کندرو تعبیه شده بود، می نشست و مسافرت می کرد. شب ها را با سایر آوارگان در قرارگاه ها یا حاشیه شهرها به روز می رساند. برای گرفتن غذا و رفع گرسنگی، و نه برای پول، گدایی می کرد. به خوبی متوجه شده بود که تبدیل به فردی خانه به دوش شده است.
یافتن چنین افرادی در حال حاضر، امری بسیار بعید است، ولی در دهه 1890 تعداد زیادی از آن ها وجود داشتند. مردانی آواره و تنها که آرزو می کردند با همان روش به زندگی ادامه دهند. بعضی از آن ها از پذیرش هر مسئولیتی اجتناب می کردند و برخی دیگر به دلیل بی عدالتی های اجتماعی، سرخورده می شدند. آن ها مدت کمی کار داشتند. غذا و گاهی لباس هایی را که بر بند آویخته بودند، می دزدیدند. همه نوع آدم در میان آن ها یافت می شد؛ از باسواد و بیسواد، تا تمیز و کثیف؛ ولی همگی در یک احساس، مشترک بودند: ناراحتی و بیقراری. به منظور گریز از گرما یا سرمای بیش از اندازه، در فصل بهار، به شرق می رفتند و نخستین یخبندان، آن ها را به سوی غرب و جنوب می راند. با گرازهای وحشی علیرغم اهلی نبودن، همدم می شدند؛ نزدیک آدم ها و لانه ماکیان ها می زیستند؛ و زندگی مسالمت آمیزی داشتند. آن ها معمولاً در حومه شهرها اقامت داشتند و به داخل نمی آمدند. یک روز یا یک هفته با سایر مردم محشور و سپس از آن ها جدا می شدند. در اطراف آتشی که غذایشان را روی آن درست می کردند، گرد می آمدند و درباره هر موضوعی، غیر از امور خصوصی، حرف می زدند. آدام به گفتگوهای مربوط به پیشرفت کارگران صنعتی دنیا با دقت بیشتری گوش می داد. مباحث فلسفی، پدیده های ماوراءالطبیعه، مکتب زیبا شناسی، و تجربیات غیر شخصی، از گفتگوهای مورد علاقه آدام به حساب می آمد. رفقای شبانه او را طیف گسترده ای از قاتلان، کشیشان خلع لباس شده، استاد بیکار شده دانشگاه، افراد تنهایی که می خواستند خود را فراموش کنند، و آدم های بدسرشت تشکیل می دادند. آن ها همچون مخلوط هویج، سیب زمینی، پیاز، و گوشت داخل دیگ غذا بودند که به نوبت حرفی می زدند تا مجلس گرم بماند.
آدام خیلی زود یاد گرفت چگونه با شیشه شکسته، صورتش را اصلاح کند و پیش از این که خانه ای را برای طلب غذا دق الباب کند، جویا شود که صاحبخانه، خسیس است یا سخاوتمند. خیلی زود یاد گرفت با مأموران بدجنس پلیس چگونه رفتار کند و میزان محبت و صداقت یک زن را چگونه مورد ارزیابی قرار دهد. خلاصه این که از شیوه زندگی جدید خود لذت می برد.
درفصل پاییز که برگ درختان زرد شد، تا اوماها پیش رفت و بدون دلیل، تصمیم یا تفکر ویژه ای رهسپار غرب و جنوب شد. از کوه ها گذشت و عاقبت هنگامی که به کالیفرنیای جنوبی رسید، احساس راحتی کرد. در کنار دریا از مرز شمالی تان سن لویس آبیسپو را پیمود و به شکار حلزون، مارماهی، صدف، و ماهی خاردار در حوضچه هایی اقدام کرد که بر اثر جزر و مد در کار دریا ایجاد می شد. شن های ساحل را حفر می کرد تا جانوری دریایی برای خوردن پیدا کند، یا با استفاده از تله ای که با نخ ماهیگیری درست می کرد، در تپه های شنی، خرگوش می گرفت. معمولاً پس از صرف غذا روی شن های داغ دراز می کشید و امواج را می شمرد.
بهار او را به سوی شرق کشاند، ولی بسیار کند پیش می رفت. تابستان به قله خنک کوه ها رفت. مردم کوهستان را همچون سایر مردمی که در تنهایی می زیستند، بسیار مهربان یافت. آدام نزد بیوه زنی که در نزدیکی دنور وسایل خانگی می فروخت، کاری یافت و غذا و لباس رایگان گرفت. مدتی به این ترتیب زندگی کرد تا اینکه سرمای زمستان دوباره او را به سمت جنوب کشاند. از ریوگرانده به آلبوکرک و ال پاسو و از آن جا به بیگ بند و لاره دو و برانزویل رفت.
واژه های اسپانیایی را که به غذاها و انواع سرگرمی ها اطلاق می شد، آموخت و کشف کرد مردم حتی هنگامی که در فقر به سر می برند، انگیزه زیادی برای ایثارگری دارند. به تدریج نسبت به مردم فقیر، احساس بهتری پیدا کرد. اگر خودش فقر را تجربه نکرده بود، شاید هرگز نمی توانست چنین احساسی داشته باشد. در ولگردی مهارت زیادی یافت و هرگاه اراده می کرد که بر احساس حقارت چیره شود، می توانست گدایی کند. لاغر و سیاه شده بود و شخصیتی چنان ضعیف داشت که نسبت به انسان ها، هیچ احساس خاصی نداشت. نه حسادت می کرد و نه خشم بر او چیره می شد. صدایش ملایم شده و لهجه مردم شهرهای مختلف در گفتارش تأثیر گذاشته بود، به گونه ای که به هر شهری گام می گذاشت، می توانست به لهجه مردم آن حرف بزند. چنین مهارتی برای افراد خانه به دوش و آواره، نوعی پشتیبان به حساب می آید. زیاد سوار بر قطار نمی شد، زیرا به دلیل خشونت روزافزون کارگران صنعتی دنیا و مجازات هایی که برایشان قائل شده بودند، مردم نظر مساعدی به افراد آواره نداشتند.
روزی آدام به دلیل ولگردی بازداشت شد. بی رحمی مأموران پلیس و سپس زندانیان، او را چنان دچار وحشت کرد که موجب شد از آن پس، از جامعه ولگردان دوری کند. ناچار به تنهایی به سفر ادامه داد و همواره می کوشید اصلاحکرده، تمیز، و مرتب باشد.
بهار سال بعد، دوباره به سوی شمال رفت. احساس می کرد زمان راحتی و آسایش به پایان رسیده است. در همان حال، چارلز و خاطرات فراموش شده دوران کودکی را به ذهن می آورد. اشتیاق زیادی داشت که به خانه بازگردد، ولی خیلی زود تغییر عقیده داد و از شرق تکزاس به سمت ایالت جنوبی لویزیانا و از آن جا به بخش های جنوبی میسی سیپی و آلاباما و حومه فلوریدا رفت. احساس می کرد باید شتابان از همه بگریزد.
در آن دوران، سیاهپوستان مردمانی فقیر بودند و همانند همه مردمان فقیر با او مهربان بودند و به هیچ سفید پوستی اعتماد نداشتند، حتی اگر خیلی فقیر بود. سفید پوستان فقیر هم از سیاه پوستان می ترسیدند.
آدام علیرغم ظاهر نسبتاً آراسته ای که داشت، در نزدیکی تالاهاسی، بار دیگر توسط افراد کلانتر، به جرم ولگردی بازداشت و به کار در جاده مشغول شد. در آن دوران، جاده ها را همین ولگردان می ساختند. او را محکوم کردند شش ماه این کار را انجام بدهد. مدتی پس از آزادی، باز هم دستگیر و شش ماه دیگر به انجام این کار محکوم شد. تازه متوجه شد که اصولاً عده ای از انسان ها، همنوعان خود را همچون حیوانات در نظر می گیرند و ظاهر آنان برایشان تفاوتی ندارد. بنابراین تنها راه کنار آمدن با آن ها را درآمدن به صورت حیوانات دانست. فهمید که دارا بودن ظاهر آراسته و گشاده رویی، بیشتر موجب جلب توجه و در نتیجه دستگیری و مجازات می شود. می اندیشید چگونه انسانی که کاری وحشیانه یا زشت انجام نداده و موجب اذیت و آزار دیگران نشده است، مجبور می شود تغییر ماهیت بدهد و همنوعانش را اذیت کند.
در هنگام کار در جاده، معمولاً افراد مسلح در محل حضور داشتند و از زندانیان مراقبت می کردند. شب هنگام نیز پس از پایان کار، پای محکومان را با زنجیر می بستند و این کار را نوعی احتیاط تلقی می کردند. ولی آدام خیلی خوب می دانست که نگهبانان به شدت از زندانیان هراس دارند. او در ارتش آموخته بود که اگر کسی بترسد، به جانور خطرناکی تبدیل می شود. خود نیز از تازیانه خوردن به شدت می ترسید و می دانست در چنان حالتی، قید زندگی را خواهد زد. بنابراین همچون کرم ابریشم، به درون پیله پناه برده بود. در چهره اش هیچ احساسی وجود نداشت. چشمانش بی فروغ بود. و به ندرت حرف می زد. سال ها بعد، به شدت شگفتزده بود که چگونه آن همه رویداد تلخ را تحمل و درد وحشتناک آن ها را با همه وجود احساس کرده، ولی ابراز ناراحتی نکرده بود. اراده ای بسیار قوی لازم است تا انسان بتواند با چشمان خود ببیند که فرد دیگری را چنان تازیانه می زنند که عضلات پشتش، سفید می شود و استخوان بیرون زده از بریدگی های پوستش، برق می زند، ولی در چنین حالتی، نه متأسف شود و نه خشمگین، و حتی رغبتی هم برای تماشای این منظره از خود نشان ندهد. آدام چنین اراده ای داشت.
پس از این که آدام برای بار دوم به کار در جاده فلوریدا محکوم شد شخصیت خود را کاملاً تغییر داد. نه اعتراض می کرد و نه مخالفت. کمتر در میان سایر افراد ظاهر می شد و می کوشید از همه فرامین، اطاعت کند. در نتیجه نگهبانان با عدم مشاهده او نیز، نگران نمی شدند. آدام مسؤول تمیز کردن اردوگاه، تحویل لباس زندانیان به آن ها، و پر کردن کردن سطل های آب شده بود.
سه روز پیش از این که زمان آزادی او برای بار دوم فرا برسد، پس از خوردن ناهار، سطل های آب را برداشت و برای پر کردن آن ها، به سمت رودخانه رفت. سطل ها را پر از سنگ کرد، زیر آب قرار داد و کوشید با اندکی شنا کردن در آب، اعصاب خود را آرام کند. ولی به اندازه ای به شنا کردن ادامه داد که هوا تقریباً تاریک شد. در محلی متروک در رودخانه که بوته های زیادی روییده بود، زیر بوته ها ماند و دیگر از آب بیرون نیامد.
اواخر شب صدای شدید پارس سگ های شکاری را شنید که از دو سوی ساحل رودخانه می گذشتند. برگ های سبز بوته ها را روی سر کشیده و برتن مالیده بود تا سگ ها او را نبینند و رایحه بدنش را احساس نکنند. تا چانه در آب نشسته بود. صبح روز بعدکه سگ ها ناامیدانه بازگشتند، دیگر رمقی برای جستجوی بیشتر نداشتند و صاحبان آن ها نیز چنان خسته بودند که به بوته های دو طرف رودخانه توجهی نشان ندادند.
آدام پس از دور شدن نگهبانان، یک تکه ماهی سرخ کرده که به همراه داشت، خورد. یاد گرفته بود که هرگز شتاب نکند. می دانست افراد زیادی در هنگام فرار دستگیر شده اند. بنابراین پنج روز طول کشید تا آدام فاصله کوتاه ساحل رودخانه تا جورجیا را طی کند. خود را به خطر نمی انداخت و با اراده آهنین، بر ناشکیبایی خود فائق می آمد. از آن همه اراده و نیرو که در وجودش می یافت، شگفتزده بود.
در خارج از والدوستا در ایالت جورجیا تا نیمه شب خود را پنهان کرد. آنگاه همچون سایه ای وارد شهر شد، به پشت فروشگاه کوچکی خزید، پنجره آن را آهسته فشار داد تا پیچ های قفلش که بر اثر تابش نور خورشید، پوسیده شده بودند، جدا شوند. زیر نور ماه از میان پنجره کثیف گذشت. شلواری ارزان قیمت، پیراهی سفید، یک جفت کفش، کلاهی سیاه و یک بارانی دزدید. البته پیش از رفتن ، همه آن ها را پوشید تا ببیند به اندازه است یا نه. پس از این که مطمئن شد همه کارها درست است، ا ز پنجره بیرون پرید. به سایر کالاها و به داخل فروشگاه دست نزد. پنجره را آهسته پایین کشید و در تاریکی شب، محو شد.
روزها پنهان می ماند و شب ها به جستجوی غذا می رفت. شلغم، خوشه گندم، سیب هایی که از درخت می افتاد، خوراک او را تشکیل می داد. مقداری ماسه و خاک روی کفش هایش مالید تا نو به نظر نرسد. بارانی را به اندازه ای فشار داد که کهنه و مندرس شود. سه روز بعد، بارش های تند آغاز شد و او توانست به راحتی از دید دیگران پنهان بماند.
آدام پس از شروع باران در حالی که در بارانی فرو رفته بود، منتظر فرا رسیدن شب ماند. آن گاه به داخل شهر والدوستا رفت. کلاه سیاه را تا روی چشمانش پایین کشیده و یقه بارانی زرد رنگ را تا گوش هایش بالا برده بود. به ایستگاه راه آهن رسید. از پنجره ای که بر اثر ریزش باران، مات شده بود نگاهی به داخل انداخت. زنی که در باجه کار می کرد، پشت چشمانش را سایه سبز زده، لباس کار پشمی سیاه رنگی پوشیده، و به پنجره تکیه داده بود تا بتواند به راحتی با یکی از دوستانش حرف بزند. بیست دقیقه طول کشید تا دوست آن زن، رفت. آدام با چشمانش او را تعقیب کرد تا از سکوی راه آهن دور و از گستره دید محو شد. نفس عمیقی کشید تا اندکی آرام شود. سپس در را گشود و وارد شد.
(2)
چارلز نامه های کمی دریافت می کرد. هفته ها می گذشت و او به اداره پست نمی رفت. در فوریه 1894، بسته ای قطور حاوی نامه از سوی کانون وکلای واشینگتن برایش رسید. رئیس اداره پست اندیشید که آن بسته باید مهم باشد. بنابراین شخصاً آن را به مزرعه تراسک برد.
چارلز مشغول بریدن چوب بود که بسته را دریافت کرد. رئیس ادراه پست با توجه به مسافت زیادی که پیموده بود، منتظر ماند تا ببیند در آن بسته چیست و در نامه چه نوشته اند.
چارلز بدون اعتراض و در حال که لبانش را به آرامی حرکت می داد، هر پنج صفحه نامه را خواند. آنگاه نامه را تا کرد و به سمت خانه راه افتاد. رئیس اداره پست پیش از ورود او به خانه گفت:
آقای تراسک، چه اتفاقی افتاده؟
چارلز گفت:
پدرم مرده.
سپس به خانه رفت و در را بست.
رئیس پست پس از این که به شهر رسید، به مردم کنجکاو گفت:
خبر دردناکی برای چارلز بود، ولی واکنش نامعقولی نشان نداد.
چارلز در حالی که هوا هنوز تاریک نشده بود، چراغی را روشن کرد؛ نامه را روی میز گذاشت؛ و پیش از این که آن را دوباره بخواند، دست هایش را شست.
وکلا نشانی چارلز را از میان کاغذهای متوفی پیدا کرده، از مرگ پدرش متأسف شده، و به او تسلیت گفته بودند. مرگ سایروس، وکلا را ناراحت کرده بود. آن ها هنگامی که وصیتنامه تراسک را می خواندند، هرگز تصور نمی کردند حتی چند صد دلار برای پسرانش به ارث گذاشته باشد، ولی پس از این که دفاتر پس انداز سایروس را مورد بررسی قرر دادند، متوجه شدند بیشتر از نود و سه هزار دلار موجودی دارد و ده هزار دلار هم اوراق قرضه خریداری کرده است. پس از آن، نظرشان در مورد آقای تراسک، تغییر کرد. هرکس که آن اندازه پول داشته باشد، بدون تردید، ثروتمند به حساب می آید. دیگر جای نگرانی نبود، زیرا فرزندان او با دریافت آن پول می توانستند زندگی خوبی داشته باشند. وکلا به چارلز و برادرش تبریک گفتند و زیر وصیتنامه نوشتند که آن ثروت باید به طور مساوی میان دو فرزند، تقسیم شود.
غیر از پول نقد، از سایر اموال شخصی متوفی صورتبرداری شد. این اموال عبارت بودند از: پنج شمشیر تشریفاتی که در همآیش ها ی گوناگون ارتش بزرگ چمهوری، به سایروس اهدا شده بود؛ یک چکش از جنس چوب زیتون با روکش طلا که معمولاً رؤسای همآیش ها و دادگاه ها برای جلب توجه حضار یا برقراری نظم جلسه، روی میز می کوبیدند؛ یک ساعت گوهرنشان ویژه که تکه ای الماس میان دو عقربه آن به کار رفته بود؛ یک دست کامل دندان طلا؛ یک ساعت مچی نقره ای؛ یک عصای دارای دسته طلا و ...
چارلز دوبار دیگر نامه را خواند و سپس سر را بین دست هایش گذاشت. دلش می خواست در آن لحظات، آدام در کنار او باشد، ولی نمی دانست کجا می تواند او را پیدا کند. احساس سرگیجه و کسالت می کرد. آتش اجاق را روشن کرد و ماهیتابه را روی آن گذاشت. ورقه هایی از گوشت نمکسود خوک ر ا برید و در آن چید. آنگاه دوباره نگاهی به نامه انداخت. ناگهان آن را برداشت و در گشو میز آشپزخانه قرار داد. تصمیم گرفت تا مدتی به این موضوع فکر نکند. ولی افکار مبهم، همچنان پیوسته و دایره وار در ذهنش می چرخیدند.
هنگامی که دو رویداد دارای وجه مشترکی در مورد زمان، مکان، یا چگونگی وقوع باشند، بی درنگ نتیجه می گیریم که مشابه یکدیگرد. این تصور موجب می شود در ذهن به سراغ سحر و جادو برویم و رویدادها را برای دیگران نیز بازگو کنیم.
در حالی که هرگز نامه ای برای چارلز به مزرعه نمی رسید، ناگهان چند هفته بعد، پسر جوابی با تلگرامی که در دست داشت، به سوی مزرعه او دوید. چارلز تلگرام را بی ارتباط با نامه نمی دانست. پس از این که آن را پسرک گرفت و خواند، متوجه شد که درست حدس زده است.
تلگرام را در دست گرفت و به ایستگاه قطار دهکده دوید. در آن جا به متصدی تلگرافخانه گفت:
-به متن این تلگرام گوش بده.
متصدی تگرافخانه گفت:
-پیشتر آن را خوانده ام.
-خوانده ای؟
-بله، پیام از طریق مورس ارسال شد و من آن را نوشتم.
-بله، مطمئناً.
-متن آن چنین است: «فوری صد دلار تلگرافی ارسال. من به خانه بر می گردم. آدام.»
آن گاه متصدی افزود:
-پول تلگراف را هم نپرداخته، باید شصت سنت به من بدهید.
-این را از وادوستا، جورجیا فرستاده. حتی اسم آن ها را هم نشنیده ام.
-من هم نشنیده ام، ولی وجود دارند.
-ببخشید اقای...
متصدی گفت:
-نام من کارلتون است.
-آه، آقای کارلتون، چطور می توانم پول تلگرافی ارسال کنم؟
-کاری ندارد. یکصد و دو دلار و شصت سنت برایم می آورید، من به متصدی تلگراف می زنم که صد دلار به آدام بدهد. یادتان نرود که باید شصت سنت هم به من بدهید.
-می دهم، ولی چگونه مطمئن باشم این پول به دست آدام می رسد؟ شاید به شخص دیگری برسد!
متصدی تلگرافخانه لبخند حکیمانه ای زد و گفت:
-معمولاً پرسشی را به عنوان رمز برای گیرنده مطرح می کنیم که فرد دیگری نتواند به آن پاسخ بدهد. من، هم پرسش و هم پاسخ را تلگراف می زنم. در آن جا همان پرسش را برای مراجعه کننده، مطرح می کنند. اگر نتواند پاسخ بدهد، پول را به او نمی دهند.
-آه، چه جالب! بهتر است پرسش مناسبی مطرح کنم.
بهتر است تا تعطیل نشده ایم، پول ها را بیاورید.-
چارلز با اشتیاق به خانه رفت و مدتی بعد، با پولی که در دست داشت، برگشت و گفت:
-پرسش راهم آماده کرده ام.
-بهتر است اسم میانی مادرتان نباشد، چون بسیاری از افراد آن را فراموش می کنند.
-نه، پرسش من این است: پیش از این که به خدمت نظام بروی، روز تولد پدر چه هدیه ای به او دادی؟
-پرسشی خوب، ولی طولانی است. نمی توانی پرسشی مطرح کنی که کمتر از ده کلمه باشد؟
-مگر پول تلگراف را چه کسی پرداخت می کند؟ ضمناً پاسخ این پرسش هم توله سگ است.
کارلتون گفت:
-بله، مهم نیست. شما باید پول آن را پرداخت کنید نه من. هیچ کس هم نمی تواند پاسخ آن را حدس بزند.
چارلز گفت:
-اگر فراموش کرده باشد، خیلی جالب می شود، چون دیگر نمی تواند به خانه برگردد!
(3)
آدام قدم زنان وارد دهکده شد. از آن جا که یک هفته با لباس خوابیده بود، پیراهن و سایر لباس هایش کثیف شده و چروک خورده بودند. در کنار انبار کمی ایستاد و گوش فرا داد تا متوجه شود برادرش کجاست. پس از لحظه ای از انبار بزرگ و جدید توتون، صدای چکش زدن به گوشش رسید. فریاد زد:
-چارلز!
صدای چکش قطع شد و سکوت همه جا را فراگرفت. انگار چارلز از میان شکاف دیوار چوبی انبار به او می نگریست. لحظاتی بعد، چارلز به آرامی از انبار بیرون آمد و سپس شتابان به سوی آدام دوید. دست هایش او را محکم فشرد و گفت:
-حالت چطور است؟
آدام پاسخ داد:
-خوبم.
-خدای من، چه لاغر شده ای!
-بله، لاغر شده ام.
چارلز سراپای آدام را به دقت نگریست و گفت:
-سر و وضع مناسبی هم نداری.
-درست است.
-چمدانت کجاست؟
-چمدان ندام.
-خدای من، مگر کجا بوده ای؟
-آواره بوددم.
-مثل گداها؟
-درست مثل گداها.
در طول آن سال ها، پوست صورت چارلز چین خورده و چشمان سیاهش، به رنگ قرمز درآمده بود. آدام توجه شد که چارلز همواره به دو موضوع می اندیشیده است: نخست، پرسشی که برایش مطرح کرد، و بعد، به برادرش.
چارلز گفت:
-چرا به خانه برنگشتی؟
آدام گفت:
-سرگردان بودم، نمی توانستم درست تصمیم بگیرم...
آنگاه نگاهی به چهره برادرش انداخت و افزود:
-چه زخم بدی روی پیشانی داری!
-همان زخمی است که برایت نوشتم. هر روز بدتر می شود. چرا نامه نمی نوشتی؟ گرسنه نیستی؟
چارلز مدام دست هایش را در جیب فرو می برد و بیرون می آورد. دستی به چانه کشید و سرش را خاراند. آدام گفت:
-احتمال دارد که این زخم بهبود یابد. روزی مردی را که در میخانه ای کار می کرد، دیدم. او هم زخمی بر پیشانی داشت شبیه گربه بود. البته آن زخم، مادرزادی بود. به همین دلیل به او لقب گربه داده بودند.
چارلز گفت:
-گرسنه نیستی؟
-چرا، انگار خیلی گرسنه هستم.
-تصمیم داری در خانه بمانی؟
-فکر می کنم بهتر است در خانه بمانم. دلت می خواهد همین حالا در این مورد حرف بزنیم؟
-فکر می کنم هیمن حالا بهتر است. پدرمان فوت کرده، می دانستی؟
-می دانستم.
-از کجا فهمیدی؟
-پلیس ایستگاه راه آهن به من خبر داد. چند وقت است که مرده؟
-تقریباً یک ماه پیش.
-چرا فوت کرد؟
-ابتلا به ذات الریه.
-در این جا دفن شد؟
-نه، در واشینگتن دفن شد. روزنامه مربوط به آن را دریافت کردم. جسد او را در تابوتی که یک پرچم روی آن بود، حمل کردند. آقای معاون رئیس جمهور هم حضور داشت. رئیس جمهور برایش تاج گل فرستاد. در روزنامه، شرح مفصلی در مورد این رویداد، نوشته شده بود. عکس هایی هم انداخته بودند که بعداً به تو نشان می دهم.
آدام به اندازه ای به چهره برادرش نگریست که چارلز مجبور شد سرش را برگرداند. آدام پرسید:
-ناراحتی؟
چارلز پاسخ داد:
-چرا ناراحت باشم؟
-به نظرم...
-دلیل ندارد ناراحت باشم. بیا غذا بخور.
-بسیار خوب. پیش از مردن، خیلی زجر کشید؟
-نه، بیماری ذات الریه او را به تدریج از پای درآورد.
انگار چارلز می کوشید موضوعی را پنهان نگه دارد. دلش می خواست آن را به اطلاع آدام برساند، ولی نمی دانست چگونه این کار را انجام دهد. انگار خود را زیر پوشش واژه ها مخفی می کرد. آدام ساکت مانده بود. به نظرش می رسید که لازم است همچنان ساکت بماند و اجازه بدهد چارلز به اندازه کافی حاشیه برود و عاقبت حرف بزند.
چارلز گفت:
-به پیام هایی که از خارج می آیند، اطمینان زیادی ندارم. چطور می توان باور کرد؟ بعضی از افراد مثل سارا ویتبرن پیر خیال می کنند واقعاً پیام آورده اند. او هم سوگند یاد می کرد، ولی حقیقت را نمی گفت. چرا زبانت را گاز می گیری؟
آدام گفت:
-مشغول فکر کردن بودم.
آدام می اندیشید: «آیا دیگر از برادرم نمی ترسم؟ پیشتر خیلی از او می ترسیدم، ولی انگار دیگر هراسی ندارم. دلیل این امر را نمی دانم. شاید ارتش بر من تأثیر گذاشته باشد. شاید هم تأثیر زنجیرها یا مرگ پدر، یا نمی دانم..»
راستی بدون هراس هر چه می خواست، می گفت. در گذشته همیشه احتیاط می کرد. احساس خوبی داشت. انگار دوباره متولد شده بود.
آن ها به آشپزخانه رفتند. صحنه های زیادی به ذهن آدام می آمد و محو می شد. آشپزخانه، کوچکتر و کثیفتر به نظر می رسید.
آدم با لحن شاد گفت:
-چارلز، تا حالا گوش می دادم. احساس می کنم می خواهی حرفی به من بزنی، ولی حاشیه می روی. چرا حقیقت را نمی گویی؟...
چشمان چارلز از شدت خشم برق زد. سر را بلند کرد. با پریشانی فکر کرد:
«انگار دیگر نمی توانم او را کتک بزنم! نه، نمی توانم!»
آدام خندید و افزود:
-...شاید صحیح نباشد وقتی پدر فوت کرده، خوشحال باشیم، ولی چارلز، نمی دانم چرا در همه مدت زندگی، هرگز تا این اندازه خوشحال نبوده ام. البته تو هم نباید اجازه بدهی فکر کردن به پدر، ذهنت را ناراحت کند.
چارلز پرسید:
-تو پدر را دوست داشتی؟
-تا حقیقت را نگویی، نمی توانم پاسخ بدهم.
-بگو.
آدام گستاخانه گفت:
-به تو مربوط نیست!
-به من بگو.
-بسیار خوب، می گویم. من پدر را دوست نداشتم. از او می ترسیدم. گاهی او را دوست داشتم، ولی بیشتر اوقات از او متنفر بودم. خوب، چرا می خواستی این را بدانی؟
چارلز در حالی که به دست هایش می نگریست، گفت:
-نمی دانم. نمی توانم درک کنم که چرا پدر همیشه تو را بیشتر از من دوست داشت.
-باور نمی کنم که مرا بیشتر دوست داشته.
-نباید هم باور کنی. آنچه برایش می آوردی، دوست داشت. مرا دوست نداشت. هر چه به او می دادم، راضی نمی شد. هدیه ای را که به او دادم، به خاطر داری؟ آن چاقوی جیبی؟ خیلی چوب بریدم و فروختم تا توانستم چاقو را بخرم. ولی پدر آن را حتی هم خود به واشینگتن هم نبرد. چاقو در کشو میز کارش است. تو آن توله سگ را به او هدیه دادی که یک سنت هم برایش خرج نکرده بودی. عکس توله سگ را نشان می دهم که در مراسم خاکسپاری او حضور داشت. یک سرهنگ، آن حیوان را در آغوش گرفته بود. توله سگ، کور شده بود و حتی نمی توانست راه برود. پس از مراسم خاکسپاری حیوان را با شلیک یک گلوله کشتند.
آدام از خشونت کلام برادرش، شگفتزده شد. گفت:
-نمی دانم چه می خواهی بگویی.
چارلز گفت:
-من عاشق پدرم بودم.
برای نخستین بار، آدام متوجه شد برادرش می گرید. چارلز سر را در میان دست هایش گرفته بود و گریه می کرد.
آدام می خواست او را در آغوش بگیرد، ولی احساس ترس قدیمی، به سراغش آمد. اندیشید که اگر به برادرش دست بزند، چارلز او را خواهد کشت. ناچار به سمت در رفت و به بیرون نگریست. صدای نفس برادر را از پشت سر می شنید.
مزرعه نزدیک خانه، اصلاً زیبا نبود.البته در گذشته هم زیبا نبود. گرداگرد آن بسیار کثیف بود و آشغال در همه جا به چشم می خورد. انگار کسی به آن رسیدگی نمی کرد. هیچ گلی در آن جا دیده نمی شد و تکه های کاغذ و چوب همه جا روی زمین پخش شده بود. فضای خانه هم زشت بود. کلبه ای که تنها برای خوردن و خوابیدن مناسب به نظر می رسید. خانه و مزرعه به اندازه ای زشت بودند که کسی آن جا را دوست نداشت. در واقع خانه ای نبود که انسان آرزوی مالکیت یا بازگشت به آن را داشته باشد.
ناگهان آدام به نامادری خود فکر کرد که همچون مزرعه، بی کفایت و فاقد جذابیت بود. همان طور که مزرعه جای مناسبی برای زندگی کردن نبود، آن زن هم برای پدرش، همسر مناسبی نبود.
گریه چارلز متوقف شده بود. آدام برگشت. چارلز به جلو نگاه می کرد ولی حواسش جای دیگری بود. آدام گفت:
ـ کمی از مادرت برایم حرف بزن.
چارلز گفت:
ـ برایت نوشتم فوت کرد.
ـ بله، ولی باز هم بگو.
ـ مادر مدت ها پیش فوت کرد. او که مادر تو نبود.
در ذهن آدام، لبخندی زنده شد که زمانی در چهره مادرش دیده بود و چهره اش نیز به تدریج در برابر دیدگان او جان گرفت. ناگهان صدای چارلز آن تصویر را شکست. او خشمگین فریاد زد:
ـ دلم می خواهد موضوعی را به من بگویی. البته عجله ای در کار نیست. باید فکر کنی و پاسخ بدهی. هیچ پاسخی جز حقیقت نمی خواهم.
ـ چیست؟
ـ فکر می کنی پدرمان به ما خیانت کرده باشد؟
لبان چارلز حالتی داشت که نشان می داد مطرح کردن آن پرسش، برایش مشکل بوده است. آدام گفت:
ـ منظورت چیست؟
ـ آشکار گفتم. مگر خیانت چند معنی دارد؟
آدام گفت:
ـ نمی دانم، نمی دانم. هیچ وقت کسی حرفی در این مورد نزده. بین مقام او چقدر بالا بود که شب ها در کاخ سفید می خوابید. گفتی که معاون رئیس جمهور به مراسم خاکسپاری او آمد. آیا فرد خیانتکار لیاقت این همه تشریفات را دارد؟ خوب، حالا تو حقیقت را بگو. از لحظه ای که گام به این جا گذاشتم، می خواستی حرف بزنی. موضوع چیست؟
چارلز لبانش را تر کرد. انگار خون بدنش تمام شده و همراه با آن، وحشیگری و درنده خویی او از بین رفته بود. با لحنی یکنواخت گفت:
ـ پدر وصیتنامه ای نوشته و در آن ذکر کرده که همه دارایی او، به طور مساوی، بین من و تو، تقسیم شود.
آدام خندید و گفت:
ـ پس ما می توانیم تا ابد در این مزرعه زندگی کنیم و از گرسنگی نمیریم.
چارلز با همان لحن یکنواخت ادامه داد:
ـ بیشتر از صد هزار دلار برای ما به ارث گذاشته.
ـ دیوانه شده ای؟ چطور ممکن است این همه پول داشته باشد؟
ـ حق با تو است. حقوقی که از ارتش بزرگ جمهوری می گرفت، ماهانه یکصد و سی و پنج دلار بیشتر نبود. پول غذا و اتاقش را هم خودش می پرداخت. زمانی هم مأموریت می رفت، مخارج هتل و پنج سنت به ازای هر مایل می گرفت.
ـ شاید از پیش، چنین ثروتی داشته و ما اطلاعی نداشتین!
ـ نه، او از پیش چنین ثروتی نداشته.
آدام گفت:
ـ بسیار خوب، چرا نامه ای به ارتش بزرگ جمهوری نمی نویسی و این موضوع را از آن ها نمی پرسی؟ شاید کسی بتواند پاسخی به این پرسش بدهد.
چارلز گفت:
ـ جرأت چنین کاری ندارم.
ـ ببین! خوب فکر کن. افراد زیادی با سفته بازی به ثروت کلان دست یافته اند. پدر هم با آدم های معروف و سرشناس آشنا بود. می دانی که افراد زیادی برای پیدا کردن طلا به کالیفرنیا رفتند و ثروتمند شدند. شاید او هم از این راه پول به دست آورده.
چالز قیافه دلتنگی به خود گرفت. صدایش به اندازه ای ضعیف بود که آدام مجبور شد نزدیک شود تا بتواند صدای او را بشنود. چارلز مثل این که مشغول گزارش دادن باشد، گفت:
ـ پدرش در ژوئن 1862 وارد ارتش شد. در این ایالت، سه ماه آموزش نظامی دید. این کار تا سپتامبر ادامه یافت. بعد به سمت جنوب حرکت کرد و در دوازدهم اکتبر، گلوله ای به پایش خورد که به بیمارستان فرستاده شد. در ژانویه هم به خانه بازگشت.
آدام پرسید:
ـ چه می خواهی بگویی؟ منظورت چیست؟
چارلز با افسردگی گفت:
ـ پدرمان در چنسلرزویل نبود، در گتیزبرگ، وایلدرنس، ریچموند، یا آپوماتوکس هم نبود.
ـ از کجا می دانی؟
وقتی ترخیص شد این نامه ها همراه پرونده او بودند.
آدام آه عمیقی کشید. احساس خوشحالی می کرد. سر را ناباورانه تکان داد.
چارلز گفت:
ـ چگونه از دست آن ها خلاص شد؟ چطور این کار را کرد؟ هیچ کس او را مورد مؤاخذه قرار نداد. نه تو، و نه حتی من. مادر هم او را بازخواست نکرد. حتی در واشینگتن هم کسی از او نپرسید.
آدام گفت:
ـ غذایی در خانه برای خوردن داریم؟ می خواهم غذا درست کنم و بخورم.
چارلز گفت:
ـ دیشب یک مرغ کشتم. اگر کمی صبر کنی آن را برایت سرخ می کنم.
ـ غذایی که سریع آماده شود، نداری؟
ـ کمی گوشت نمکسود خوک و مقداری زیاد تخم مرغ داریم.
ـ همان را می خوریم.
پاسخی برای پرسش آن ها پیدا نشد. باز هم در این مورد حرف زدند، ولی نتوانستند پاسخی بیابند. پس از مدتی ظاهراً از ادامه بحث منصرف شدند، ولی این پرسش همچنان در ذهنشان وجود داشت. می خواستند در این باره حرف بزنند، ولی نمی توانستند.
چارلز گوشت نمکسود را سرخ کرد و یک ماهیتابه تخم مرغ و لوبیا هم به آن افزود، سپس گفت:
ـ زمین را شخم زده ام و در آن جو کاشته ام.
آدام پرسید:
ـ خوب محصول داده؟
چارلز در حالی که به پیشانی خود اشاره می کرد، گفت:
ـ پس از این که سنگ ها را از زمین درآوردم، مزرعه بسیار حاصلخیز شد، ولی پیشانی من به این وضعیت درآمد.
آدام گفت:
ـ در این مورد برایم نوشتی. نمی دانم به تو گفتم که نامه هایت برایم خیلی مهم بودند، یا نه.
چارلز گفت:
ـ هیچ وقت در مورد این که چه می کنی، برایم ننوشتی.
ـ نمی خواستم درباره آن فکر کنم، چون بیشتر آن دوران، خیلی بد گذشت.
ـ در مورد عملیات جنگی، مطالبی در روزنامه ها خواندم. تو هم در آن عملیات شرکت داشتی؟
ـ بله، ولی نمی خواستم درباره آن فکر کنم. هنوز هم نمی خواهم فکر کنم.
ـ سرخپوست ها را کشتی؟
ـ بله، کشتیم.
ـ به نظرم آدم های پستی هستند.
ـ به نظر من هم هینطور.
ـ اگر دوست نداری، مجبور نیستی درباره آن ها حرف بزنی.
ـ دلم نمی خواهد در این مورد حرف بزنم.
آن ها زیر نور چراغ نفتی، شام خود را صرف می کردند. چارلز گفت:
ـ اگر فرصت داشته باشم، شیشه چراغ را تمیز می کنم تا نور بیشتری بدهد.
آدام گفت:
ـ من این کار را انجام می دهم.
ـ خیلی خوب شد که برگشتی. دوست داری بعد از شام، سری به میخانه بزنیم؟
ـ دوست دارم. لازم است کمی در آن جا بنشینیم.
ـ در نامه هایم در این مورد مطلبی ننوشتم، ولی در میخانه، دختران زیادی وجود دارند. من نمی دانستم، ولی اگر برویم، مطمئن باش خوش می گذرد. دختران را هر دوهفته یک بار عوض می کنند. این موضوع را هم نمی دانستم. برویم آن ها را ببینیم.
آدام با تعجب پرسید:
ـ دختر؟!...
چارلز گفت:
ـ بله، آن ها در طبقه بالای میخانه زندگی می کنند. خیلی راحت می توانی پیش آن ها بروی. فکر کردم چون به خانه برگشته ای...
ـ امشب نه، شاید بعد. چقدر پول می گیرند؟
ـ یک دلار. اغلب آن ها خوشگل هستند.
آدام گفت:
ـ شاید در آینده. ولی نمی دانم چرا اجازه می دهند دختر ها وارد میخانه شوند؟
چارلز گفت:
ـ من هم نمی دانستم، ولی فهمیدم آن ها تشکیلاتی دارند.
ـ تو خیلی به آن جا می روی؟
ـ دو یا سه هفته یک بار می روم. می دانی، در این جا خیلی احساس تنهایی می کنم.
ـ در یکی از نامه هایت نوشته بودی که می خواهی ازدواج کنی؟
ـ بله، ولی دختر مناسبی پیدا نکردم.
دو برادر درمورد موضوع اصلی حرف می زدند، ولی به آن اهمیت زیادی نمی دادند. گاهی به موضوع نزدیک می شدند، ولی بی درنگ بحث را عوض و درباره محصولات مزرعه، شایعات محلی، سیاست، یا بهداشت صحبت می کردند. می دانستند دیر یا زود به موضوع اصلی هم باز خواهند گشت. چارلز بسیار بیشتر از آدام برای حرف زدن در این مورد اشتیاق داشت، ولی آدام ترجیح می داد بحث در این مورد را تا روز بعد به تعویق بیندازد. با این حال، یک بار صریحاً گفت:
ـ بیا در مورد آن موضوع حرف بزنیم.
چارلز گفت:
ـ اگر دوست داشته باشی، موافقم.
دیگر درباره وقایع محلی و آشنایان حرف نمی زدند. موضوع صحبت آن ها با گذشت زمان، تغییر کرد. آدام پرسید:
ـ تو دوست داری درباره آن صحبت کنیم؟
چارلز گفت:
ـ بله.
ـ بسیار خوب.
چارلز گفت:
ـ خیلی دوست داشتم مراسم خاکسپاری را ببینم.
آدام گفت:
ـ احتمالاً مراسم جالبی بوده.
ـ دوست داری قسمت هایی را که از روزنامه بریده ام ببینی؟ همه آن ها را در اتاقم نگهداری می کنم.
ـ نه، امشب نه.
چارلز صندلی را برگرداند، آرنج هایش را روی میز تکیه داد و با لحنی خشمگین گفت:
ـ باید مشکل را حل کنیم. البته می توانیم تا هر وقت دلمان بخواهد، آن را به تعویق بیندازیم، ولی باید بدانیم چه می خواهیم بکنیم.
آدام گفت:
ـ می دانم، ولی به نظرم لازم است نخست درباره آن حرف بزنیم.
ـ مگر فایده ای هم دارد؟ من فرصت داشتم. خیلی هم فرصت داشتم و همواره به این موضوع می اندیشیده ام. هرگاه هم نمی خواستم در این باره فکر کنم، بی اختیار به ذهنم می آمد. به نظر تو گذشت زمان می تواند آن را حل کند؟
ـ فکر نمی کنم. دوست داری ابتدا در چه موردی حرف بزنیم؟ بهتر است شروع کنیم، چون موضوع دیگری به ذهنمان نمی رسد.
چارلز گفت:
ـ پولی که برای ما به ارث گذاشته، بیشتر از یکصد هزار دلار است. این ثروت بزرگی به حساب می آید.
ـ خوب، منظورت چیست؟
ـ می خواهم بدانم این پول را از کجا به دست آورده؟
ـ من چه می دانم؟
ـ شاید در سفته بازی به این ثروت رسیده. شاید هم برای کسی در واشینگتن کاری انجام داده.
آدام گفت:
ـ اصلاً نمی توانم باور کنم.
چارلز گفت:
ـ پول خیلی زیادی است. ثروت هنگفتی برایمان گذاشته. می توانیم با این پول، بقیه عمر راحت زندگی کنیم. می توانیم زمین های زیادی بخریم. شاید به این موضوع فکر نکرده باشی، ولی ما ثروتمند شده ایم. ما از همه ساکنان این منطقه، ثروتمندتریم.
آدام خندید و گفت:
ـ طوری حرف می زنی که انگار حکم زندان برایمان صادر شده.
چارلز باز هم پرسید:
ـ این پول را از کجا به دست آورده؟
آدام گفت:
ـ به ما چه ربطی دارد؟ شاید بهتر باشد فقط از آن لذت ببریم.
ـ پدرمان در گیتزبرگ نبود. در عمرش حتی در یک جنگ هم شرکت نکرد. تنها در یک زد و خورد ساده، گلوله ای به پایش اصابت کرد. همه حرف هایی هم که می زد، دروغ بود.
ـ منظورت چیست؟
چارلز با نگرانی پاسخ داد:
ـ فکر می کم این پول را دزدیده باشد. چون از من پرسیدی، به تو می گویم منظورم چیست.
آدام پرسید:
ـ می دانی پول را از کجا دزدیده؟
ـ نه.
ـ پس چرا فکر می کنی آن را دزدیده؟
ـ چون هرچه در مورد جنگ می گفت، دروغ بود.
ـ یعنی چه؟
ـ منظورم این است اگر می توانست در مورد جنگ دروغ بگوید، می توانست دزدی هم بکند.
ـ چطور؟
ـ او در ارتش بزرگ جمهوری، مقام های مهمی داست. شاید توانسته به خزانه داری کل دستبرد بزند.
آدام آهی کشید و گفت:
ـ بسیار خوب، اگر این طور فکر می کنی، چرا برایشان نامه نمی نویسی و به آن ها نمی گویی که اسناد و مدارک را بررسی کنند؟ اگر این موضوع درست باشد، می توانیم پول را به آن ها برگردانیم.
چهره چارلز در هم رفت . زخم پیشانیش تیره تر به نظر می رسید. گفت:
ـ معاون رئیس جمهور در مراسم خاکسپاری پدر شرکت کرد. شخص رئیس جمهور هم برایش تاج گل فرستاد. کالسکه ها در مسیری به درازای نیم مایل، پشت سر هم ایستادند. صدها نفر با پای پیاده در مراسم شرکت کردند. می دانی جنازه پدر بر دوش چه کسانی بود؟
آدام پرسید:
ـ منظورت چیست؟
ـ فرض کنیم ثابت شود که دزد بوده. آنگاه باید ثابت کنیم که هرگز به گیتزبرگ یا جای دیگری نرفته. بعد هم متوجه می شوند که دروغ گفته و همه زندگی را با دروغ گذرانده. در این صورت، اگر هم حقیقت را در جایی گفته باشد، کسی حرفش را باور نمی کند.
آدام خونسرد نشسته بود. آرامش در چشمانش موج می زد. با این حال کنجکاو به نظر می رسید. به آرامی گفت:
ـ گمان می کردم او را دوست نداری.
چارلز گفت:
ـ چرا، دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. به همین دلیل است که از مرگ او ناراحت هستم. می ترسم مقبره اش را بشکافند و جنازه اش را بیرون بیندازند...
آنگاه دچار احساسات شد و فریاد زد:
ـ...ولی تو اصلاً او را دوست نداشتی!
آدام گفت:
ـ تا حالا نمی دانستم. در احساساتم تردید داشتم. نه، او را دوست نداشتم.
چارلز گفت:
ـ آه، خدای بزرگ! پس برایت اهمیتی ندارد که زندگی او تباه شده باشد و جسدش را از قبر بیرون بیاورند؟
مغز آدام سوت می کشید، ولی نمی توانست احساساتش را بیان کند. عاقبت گفت:
ـ هیچ اهمیتی ندارد.
چارلز به تلخی گفت:
ـ باید برایت هم اهمیتی نداشته باشد، چون او را دوست نداشتی. اگر می توانستی به صورتش تف می انداختی!
آدام می دانست که برادرش دیگر مثل گذشته خطرناک نیست. دیگر حسادتی در او وجود ندارد. ولی به هر حال، سایروس پدرش بود و کسی نمی توانست این قضیه را انکار کند.
چارلز پرسید:
ـ پس ازاین که مردم متوجه ماجرا شوند، چطور می توانی در شهر راه بروی؟ چطور با دیگران روبه رو می شوی؟
آدام گفت:
ـ گفتم که برایم اهمیتی ندارد. مهم نیست، چون این قضیه را باور نمی کنم.
ـ کدام قضیه را باور نمی کنی؟
ـ نمی توانم بپذیرم که پول ها را دزدیده باشد. آن چه را هم که در مورد جنگ گفته، باور نمی کنم.
ـ درباره ارثیه چه نظری داری؟ در این مورد چه می گویی؟
ـ هیچ مدرکی وجود ندارد که پول ها را دزدیده باشد. تو این حرف ها را از خودت ساخته ای، چون نمی دانی این پول از کجا آمده.
ـ اسناد ارتش...
آدام گفت:
ـ شاید جعلی باشند. فکر می کنم جعلی باشند. من به پدرم ایمان دارم.
چارلز گفت:
ـ نمی دانم چطور به او ایمان داری.
آدام گفت:
ـ اجازه بده بگویم. دلایل عدم اثبات وجود خدا، مستحکم به نظر می رسند، ولی بسیاری ا ز مردم احساس می کنند که خدا وجود دارد.
ـ ولی گفتی که پدر را دوست نداشتی. اگر و را دوست نداشتی، چطور به او ایمان داری؟
آدام در حالی که فکر می کرد، با لحنی آرام گفت:
ـ شاید دلیل آن، همین باشد. شاید اگر او را دوست داشتم، به او حسادت می کردم یا ظنین می شدم. تو نیز همین طور هستی. شاید عشق، تو را مظنون و مشکوک می کند. درست است هرگاه آدم عاشق زنی می شود، به وفاداری او مطمئن نیست. در واقع آدم به خودش اطمینان ندارد، پس به عشق هم مطمئن نیست. این امر را کاملاً احساس می کنم. او مرا امتحان کرد، آزار داد، تنبیه کرد، و در پایان، قربانی ساخت. شاید قصد داشت جبران کند. شاید هم تو را دوست نداشت، ولی به تو ایمان داشت. شاید هم برعکس...
چارلز در حالی که به برادرش خیره شده بود، گفت:
ـ نمی فهمم چه می خواهی بگویی.
آدام گفت:
ـ می کوشم این موضوع رابرایت توضیح بدهم. موضوع جدیدی است. احساس راحتی زیادی می کنم. هرگز این گونه نبوده ام. احساس می کنم از شر مشکل بزرگی خلاص شده ام. شاید روزی به آن چه که تو می گویی، برسم، ولی تا کنون نرسیده ام.
چارلز گفت:
ـ باز هم نمی فهمم چه می گویی.
آدام گفت:
ـ می دانی، من فکر نمی کنم پدرمان دزدی کرده باشد. باور نمی کنم که آدم دروغگویی بوده.
ـ ولی اسناد...
ـ من به اسناد اعتقادی ندارم. ایمان من به پدر، خیلی بیشتر از اسناد است.
چارلز در حالی که نفس نفس می زد، گفت:
ـ پس پول را برمی داریم؟
ـ البته.
ـ حتی اگر او پول ها را دزدیده باشد؟
ـ او پول ها را ندزدیده! غیر ممکن است!
چارلز گفت:
ـ نمی فهمم...
آدام گفت:
ـ نمی فهمی؟ بسیار خوب، شاید رمز موضوع، همین باشد. ببین، هرگز نمی خواستم به تو بگویم، ولی حالا می گویم. به خاطر داری پیش از اینکه از این جا بروم مرا کتک زدی؟
ـ بله.
ـ یادت می آید با یک تبر برگشتی تا مرا بکشی؟
ـ خوب به یاد نمی آورم. احتمالاً دیوانه شده بودم.
ـ در آن موقع نمی دانستم، ولی حالا می دانم که تو برای عشقت دعوا کردی.
ـ عشق؟
آدام گفت:
ـ بله.
ـ نمی دانم.
ـ بسیار خوب، ما از آن پول ها به خوبی استفاده می کنیم. شاید همین جا بمانیم. شاید به کالیفرنیا برویم. باید ببینیم چه می توانیم بکنیم. البته باید بنای یاد بودی برای پدرمان بسازیم. یک بنای بزرگ...
چارلز گفت:
ـ من هرگز نمی توانم این جا را ترک کنم.
ـ بسیار خوب. اجازه بده ببینم چه پیش می آید. عجله ای در کار نیست. عاقبت این مشکل را حل می کنیم.
پایان فصل هفتم
فصل هشتم
(1)
به نظر من، گاهی پدران و مادران، هیولاهایی به دنیا می آورند که سر بزرگ، یا بدن کوچک، یا قیافه وحشتناک دارند. عده ای بدون دست و پا متولد می شوند. عده ای سه دست دارند و عده ای نیز دهانشان در جای دیگری قرار دارد. عقیده همگان بر این است که این همه، رویدادهای روزگار است و تقصیر کسی نیست. زمانی چنین پدیده هایی، تنبیهی آشکار برای گناهان پنهانی تلقی می شد.
شاید همان طور که هیولاهای قابل رؤیت وجود دارند، هیولاهای دیگر نیز یافت شوند که از نظر روحی و روانی این گونه باشند. شاید نقصی در چهره یا بدن آن ها به چشم نیاید، ولی اگر اختلال ژنی می تواند هیولاهایی به وجود بیاورد که قابل رؤیت باشند، شاید همان روند هم بتواند موجب تولد روحی ناقص الخلقه شود؟ هیولایی اندکی متفاوت با آن چه به نظر معمولی و پذیرفتنی می آید. همان طور که ممکن است کودکی بدون دست متولد شود، شاید فردی هم فاقد احساس مهربانی یا حتی وجدان به دنیا بیاید. کسی که دست هایش در سانحه ای از بین می رود، باید خیلی بکوشد تا با چنین نقصی سازگار شود. ولی کسی که مادرزادی فاقد دست است، تنها از این امر رنج می برد که عده ای او را فردی عجیب و ناقص الخلقه بدانند. او چون هرگز دست نداشته است، نمی تواند فقدان آن را احساس کند. گاهی در دوران کودکی، این تصور از ذهن می گذرد که اگر بال داشتیم، چه وضعیتی پیدا می کردیم، ولی دلیلی ندارد که گمان کنیم پرندگان نیز چنین احساسی دارند. نه، از نظر یک هیولا، آنچه طبیعی است، حالتی هیولایی دارد، زیرا هرکس به نظر خود، فردی طبیعی است. از نظری که ذاتاً هیولاست، موضوع اندکی پیچیده تر می شود، زیرا فاقد پدیده های قابل رؤیتی است که بخواهد آن ها را با دیگران مقایسه کند. برای انسانی که وجدان ندارد، آدم با وجدان، فردی مسخره است. از نظر یک تبهکار، درستکاری صفتی احمقانه است. نباید فراموش کنیم هیولا بودن، یعنی منحرف شدن از آن چه طبیعی است و برای یک هیولا، آن چه طبیعی است، حالتی هیولایی دارد.
گرایش ها یا فقدان آن ها، سراسر زندگی کتی ایمز را فرا گرفته بود. انگار در وجود او، یک چرخ تعادل یا یک دنده، جابه جا شده بود، زیرا حتی در هنگام تولدن نیز مشابه دیگران نبود. همچنان که شخص معلولی ممکن است به مرور زمان یاد بگیرد که چگونه با معلولیت خود کنار بیاید تا بتواند در انجام بعضی کارها از آدم های سالم هم مؤثرتر باشد، کتی هم علیرغم داشتن چنین تفاوتی با دیگران، با مشکلات فراوان به زندگی ادامه می داد. زمانی می گفتند شیطان در روح افرادی چون کتی نفوذ کرده است. از راه جنگیری، روح پلید را از تنش خارج می کردند، و اگر این روش تأثیری نداشت، برای در نظر گرفتن مصلحت جامعه، او را به اتهام جادوگری می سوزاندند. تنها موضوعی که موجب عدم بخشش جادوگر می شد، توانایی او برای آزار رساندن بود، زیرا می توانست با برانگیختن حسادت مردم، آن ها را به جان هم بیندازد.
کتی از همان کودکی چهره ای معصوم داشت، انگار طبیعت تله ای را با این ترفند، از انظار پنهان می کرد. موهای طلایی خوشرنگ؛ چشمان درشت و میشی؛ پلک هایی بلند که هر گاه روی هم قرار میگرفت، به نظر می رسید به گونه ای پر رمز و راز به خواب رفته است؛ بینی ظریف و باریک؛ استخوان گونه بلند و پهن؛ چانه کوچکی که صورتش زا شبیه قلب جلوه می داد؛ دهان خوش ترکیب، ولی به طور استثنایی کوچک که در آن دوران به آن نوع دهان غنچه ای می گفتند؛ گوش های کوچک و بدون نرمه به گونه ای چسبیده به سر که هرگاه موهایش را جمع می کرد نیز، برجستگی آن ها معلوم نمی شد، از ویژگی های آن دختر زیبا بود. کتی حتی پس از این که بزرگ شد، اندامی کوچک مانند کودکان، بازوان ظریف و باریک و دست های کوچک داشت. سینه هایش هرگز زیاد بزرگ نشد، زیرا پیش از بلوغ نوک آن ها به داخل برگشت. در ده سالگی، هنگامی که سینه هایش درد گرفت، مادرش ناچار شد با دست، نوک آن ها را بیرون بیاورد. در واقع بدنش شبیه بدن پسرها بود. پاهای خوش ترکیب، ولی قوزک باریک و صاف و کمی زمخت، کف پاها کوچک و گرد و پهن و روی پاهای فربه، همچون سم کوچک، از دیگر مشخصات او به حساب می آمد. او در کودکی و بزرگسالی، زیبا بود. صدای گرفته و ملایم و به اندازه ای دلنشین داشت که همه شنوندگان را بی تاب می کرد. انگار تارهای صوتی او فولادین بود، زیرا هرگاه اراده می کرد، صدایش همچون سوهان، تیز برنده می شد.
در کودکی نیز به اندازه ای جلب توجه می کرد که مردم بی اختیار سر برمی گرداندند و به او می نگریستند، انگار پدیده ای شگفت آور می دیدند. در چشمانش برق مخصوصی وجود داشت که این برق، در بار دوم نگاه کردن، دیگر به چشم نمی خورد. به آرامی گام بر می داشت و کم حرف می زد، با این حال، امکان نداشت به جایی وارد شود و توجه همگان را جلب نکند. هرچند ظاهرش مردم را می آزرد، ولی نه تا آن اندازه که بخواهند از او بگریزند. همه دوست داشتند به دقت به کتی بنگرند، به دخترک نزدیک شوند، و دریابند چه عاملی در او وجود دارد که موجب ناراحتی آن ها می شود. کتی نیز به این امر عادت کرده بود و تعجب نمی کرد. از جنبه های بسیار، با سایر کودکان تفاوت داشت، ولی یک ویژگی او را از دیگران متمایز می کرد. اغلب کودکان از تفاوتی که با سایرین دارند، احساس انزجار می کنند. آن ها دوست دارند دقیقاً شبیه دیگران باشند، مثل آن ها حرف بزنند، لباس بپوشند و رفتار کنند، حتی اگر طرز لباس پوشیدن دیگران مسخره آمیز باشد. چنین تقلید کورکورانه ای در هر بازی و کاری، چه اجتماعی و خصوصی، به چشم می خورد. انگار کودکان از این وسیله دفاعی، برای ایجاد امنیت روانی استفاده می کنند. کتی فاقد این ویژگی ها بود. در لباس پوشیدن یا رفتار، هرگز از دیگران تقلید نمی کرد. هر چه دوست داشت می پوشید. نتیجه کار، این بود که سایر کودکان از او تقلید می کردند. پس از این که کمی بزرگ تر شد، همه کودکان نیز همانند بزرگسالان احساس می کردند موضوعی غیر عادی در کتی وجود دارد. هر کودکی پس از مدت کوتاهی معاشرت با کتی، از او کناره می گرفت، انگار خطری ناشناخته در دخترک وجود داشت.
کتی دختری دروغگو بود، ولی نه همچون اغلب کودکان. دروغ های او، از نوع خیالپردازی نبود، بلکه جنبه انتفاعی داشت. عموماً این دروغ ها را کودکان طوری بازگو می کنند که انگار واقعیت دارد. این نوع خیالپردازی، تنها نوعی انحراف عادی از واقعیات دنیای بیرونی است. به نظر من، تفاوت میان دروغ و داستان، این است که در داستان از ظواهر حقیقی برای جلب توجه شنونده استفاده می شود و صحبتی از سود و زیان به میان نمی آید. ولی دروغ، وسیله ای برای کسب سود، یا گریز از واقعیات به حساب می آید. شاید اگر به این تعریف متوسل شویم، نویسنده هر داستانی، به ویژه اگر از این راه ثروتمند شده باشد، فردی دروغگو خواهد بود.دروغ های کتی ریاکارانه محسوب می شد و منظور از ابراز آن ها، شانه خالی کردن از تنبیه، کار یا مسؤولیت بود، بنابراین، هدفی انتفاعی داشت. دروغگوها معمولاً خود را رسوا می کنند، زیرا آن چه را پیش تر گفته اند، یا به خاطر نمی آورند، یا ناگهان با واقعیتی محض مواجه می شوندکه دیگر کتمان امکان پذیر نیست. البته کتی هرگز دروغ هایی که گفته بود، فراموش نمی کرد. مؤثرترین روش را برگزیده و دروغهای او به اندازه ای به واقعیت نزدیک بود که هیچ کس دقیقاً نمی دانست راست می گوید یا نه. در عین حال، دو روش دیگر را هم مورد استفاده قرار می داد: یا دروغ را با واقعیت می آمیخت، یا واقعیت را به گونه ای بازگو می کرد که انگار دروغی بیش نیست! در چنین وضعیتی، اگر فردی به دروغگویی متهم و سپس معلوم شود که دروغ او واقعت داشته است، می توان از آن برای مدت طولانی استفاده و به واسطه آن، دروغ های بشماری را که گفته است یا می گوید، پنهان کند.
کتی تنها فرزند خانواده بود، و مادرش فرصتی نداشت او را با فرزندان دیگر خود مقایسه کند. در نتیجه تصور می کرد همه کودکان شبیه او هستند. همه پدران و مادران برای فرزندان خود احساس نگرانی می کنند، بنابراین او هم متقاعد شده بود که همه والدین چنین مشکلاتی دارند. پدر کتی دباغخانه ای کوچک در یکی از شهرهای ماساچوست داشت و اگر خیلی زحمت می کشید می توانست زندگی تقریباً راحت و مرفه ی داشته باشد. آقای ایمز با مواجهه با سایر کودکان در خارج از منزل، متوجه شد که کتی با آن ها تفاوت دارد. او این تفاوت ها را احساس می کرد و نگران دخترش بود، ولی نمی توانست دلیلی برای آن بیاورد.
هر فردی در جهان امیال، انگیزه ها، عواطف، خودخواهی ها و شهواتی پنهانی و ویژه دارد. اغلب مردم می کوشند چنین امیالی را مهار، سرکوب، یا پنهانی ارضا کنند. کتی نه تنها این انگیزه ها را در دیگران کشف کرده بود، بلکه می دانست چگونه از آن ها استفاده کند تا به اهداف خود دست یابد. در عین حال در مواردی نیز علیرغم هوشیاری ذاتی، کاملاً ناشیانه عمل می کرد.
در همان دوران کودکی، دریافته بود که تمایلات جنسی علیرغم لذت ها، دردها، حسادت ها و موانعی که دارد، از انگیزه های مزاحم درونی انسان به حساب می آید. در آن روزگار، این انگیزه با مقایسه با دوران جدید، موجب دردسر بیشتری می شد، زیرا کسی حق حرف زدن درباره این موضوع نداشت. همه این دوزخ کوچک را درون خود پنهان می کردند و در ظاهر نشان می دادند که چنین موانعی وجود ندارد، ولی پس از این که که در دام آن گرفتار می شدند، دیگر راهی برای گریز نمی یافتند. کتی دریافته که با استفاده از این انگیزه در اشخاص، می تواند تقریباً هر فردی را مورد تمسخر قرار دهد و تحت نفوذ خود بگیرد. از این روش به عنوان نوعی سلاح و نوعی تهدید استفاده می کرد. نمی توانست در مقابل این تمایل مقاومت کند و چون خود هرگز دچار آن حالت زبونی و بیچارگی نمی شد، می توانست کسانی را که به آن حالت گرفتار می آمدند، تحقیر کند. شاید هم از جنبه ای، حق با او بود.
اگر انسان ها پیوسته در دام غرایز جنسی گرفتار نمی آمدند، برده این غریزه نمی شدند، خود را با این غریزه شکنجه نمی کردند و فریب این پدیده را نمی خوردند، زندگی راحتی داشتند. تنها عامل منفی این آزادی این است که انسان در غیاب چنین تمایلی، دیگر نمی تواند مدعی انسانیت باشد، بلکه به هیولایی تبدیل می شود.
کتی در ده سالگی از نیروی غریزه جنسی مطلع شده و با خونسردی آن را تجربه کرده بود. همواره نقشه می کشید، موضوعاتی را پیش بینی می کرد، و برای مقابله با آن ها آماده می شد.
بازی های جنسی در میان کودکان همیشه مرسوم بوده است. هرکس غیر طبیعی نباشد، با دختران کوچک خلوت کرده، یا دست کم چنین خلوتی را در خواب دیده است.تقریباً هه پدران و مادران، دیر یا زود با چنین مشکلی مواجه می شوند و اگر یکی از آن ها دوران کودکی خود را به یاد بیاورند، فرزندش با بخت خوش مواجه می شود. در دوران کودکی کتی، این مشکل بیشتر به چشم می خورد. پدران و مادران منکر وجود این غرایز در خود، از کشف آن در فرزندانشان وحشت داشتند.
(2)
در یک صبح بهاری، هنگامی که علف های تازه با آخرین قطرات شبنم، زیر نور خورشید برق می زدند و هنگامی که گرما به داخل زمین می خزید و گل های زرد را حیات می بخشید، مادر کتی لباس های شسته را روی طناب آویزان کرد. خانواده ایمز در حوالی شهر زندگی می کردند و پشت خانه آن ها یک انبار، اصطبل، باغچه سبزیجات و چراگاهی قرار داشت که دورش پرچین بود و دو رأس اسب می توانستند در آن جا چرا کنند.
خانم ایمز ایستاد و گوش داد. صدای مرموز و آهسته ای شنید و به آرامی به سمت اصطبل رفت. درهای اصطبل بسته بود و صدای پچ پچ از داخل آن به گوش می رسید. توانست صدای کتی را بشناسد. فوراً یک گام برداشت و درها را باز کرد و در نتیجه، نور تند خورشید اصطبل را روشن کرد. ناگهان سر جایش میخکوب شد و دهانش از آنچه دیده بود باز ماند. کتی روی زمین دراز کشیده، دامنش بالا رفته، تا کمر برهنه بود و دو پسر چهارده ساله کنارش زانو زده بودند. نور خورشید همه جا را روشن می کرد. چشمان کتی از شدت وحشت گرد شده بود. خانم ایمز آن دو پسر و پدر و مادرشان را می شناخت.
ناگهان یکی از پسرها با مشاهده خانم ایمز، شتابان از جای برخاست و به سرعت گریخت. پسر دیگر هم می خواست همین کار را بکند که خانم ایمز کوشید او را بگیرد. ولی انگشتانش لغزید و پسر موفق به فرار شد. خانم ایمز می توانست صدای پای او را که در حال گریختن بود، بشنود. خانم ایمز با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد، گفت:
ـ بلند شو!
کتی مات و مبهوت به او خیره شده بود و حرکتی نمی کرد. خانم ایمز متوجه شد که دست های کتی را با طناب کلفتی بسته اند. کتی فریاد زد و کوشید گره طناب را باز کند. خانم ایمز او را در آغوش گرفت، به خانه برد و در بستر خواباند. پزشک خانوادگی پس از معاینه کتی اظهار داشت هیچ عملی با او انجام نشده است و به خانم ایمز گفت:
ـ خدا را شکر که به موقع رسیدید.
کتی تا مدت زیادی حرف نزد. پزشک می گقت که دخترک دچار شوک شده است، ولی پس از اینکه از آن حالت خارج شد نیز از حرف زدن امتناع می کرد. هرگاه از او در این مورد می پرسیدند، چشمانش به اندزه ای گرد می شد که سفیدی دور مردمک آن ها کاملاً معلوم بود؛ به سختی نفس می کشید؛ عضلاتش کشیده می شد؛ و شاید به همین دلایل، گونه هایش به سرخی می زد.
در جلسه ای که با حضور پدر و مادر دو پسر برگزار شد، دکتر ویلیامز نیز شرکت داشت. آقای ایمز در طول برگزاری جلسه کاملاً ساکت بود و همان طنابی را در دست داشت که با آن دست های کتی را بسته بودند. شگفتی از چهره اش هویدا بود. دلش می خواست اطلاع بیشتری در این مورد به دست بیاورد، ولی این امر را هرگز مطرح نکرد. خانم ایمز دچار جنون شده بود. تنها شاهد ماجرا به حساب می آمد و می توانست منبع موثق رویداد باشد. حالت جنون او، همراه با وسوسه های شیطانی بود. برای خونریزی بی تابی می کرد و پیشنهادهای مربوط به تنبیه پسرها را خیلی زود می پذیرفت. معتقد بود امنیت شهر و کشور باید حفظ شود و می کوشید گفتگوها تنها در این زمینه باشد. خدا را شکر می کرد که به موقع رسیده است، ولی اظهار می کرد که شاید دفعه بعد،چنین بختی نداشته باشد. همچنین می گفت که باید به احساسات سایر مادران نیز توجه نشان داد.
در آن دوران، تنبیه و مجازات، وحشیانه تر از امروز بود. هر کس واقعاً اعتقاد داشت که تازیانه، بهترین ابزار برای حفظ تقوی است. به همین دلیل، نخست پسرها را زیر ضربات تازیانه قرار دادند و سپس به اندازه ای آن ها را کتک زدند که خون از بدنشان بیرون زد. جنایتی که آن ها مرتکب شده بودند، به اندازه کافی زشت بود، ولی دروغ هایشان نشان می داد که حتی تازیانه هم نمی تواند از شرارت آن ها بکاهد. بهانه ای که از همان ابتدا مطرح کردند، بسیار مضحک بود.آن ها ادعا می کردند که کتی، مقصر اصلی است و از هرکدام آن ها پنج سنت گرفته است. در مورد طناب هم می گفتند هرگز از آن برای بستن دست های کتی استفاده نکرده اند، بلکه به یاد می آورند که کتی با طنابی کهدر دست داشت، بازی می کرد.
خانم ایمز موضوعی را مطرح کرد که مدتی بعد همه مردم شهر آن را تکرار می کردند:
ـ منظورتان این است که کتی خودش دست هایش را با طناب گره زده؟ از یک بچه ده ساله، این کار بعید است!
اگر آن دو پسر به گناه خو د اعتراف می کردند، شاید در مجازات آن ها تخفیف داده می شد. ولی عدم اعتراف، نه تنها خشم شدید پدرانشان را برانگیخت و آن ها را وادار ساخت شخصاً فرزندانشان را شلاق بزنند، بلکه موجب خشم همه مردم شد. هر دو پسر، پس از تنبیه شدن، با موافقت پدران و مادرانشان، به دارالتأدیب فرستاده شدند.
خانم ایمز به همسایه ها گفت:
ـ دخترم نمی تواند آن ماجرا را فراموش کند. شاید اگر می توانست در این مورد حرف بزند، حالش بهتر می شد. ولی هرگاه از او می پرسم، دچار حالتی می شود که انگار همین چند لحظه پیش، چنین رویدادی را تجربه کرده، و بی درنگ دچار شوک می شود.
خانم و آقای ایمز هیچگاه در این مورد با دخترشان حرف نزدند. آقای ایمز خیلی زود مجازات هایی را که برای پسران در نظر گرفته بود، فراموش کرد، چون اگر آن دو پسر را اشتباهی به دارالتأدیب نگه می داشتند، بسیار ناراحت می شد.
پس از این که کتی کاملاً از حالت شوک بیرون آمد، پسران و دختران شهر، از او فاصله می گرفتند و تنها نگاهش می کردند، ولی مدتی بعد، با اشتیاق و شیفتگی فراوان، به او نزدیک شدند. کتی بر خلاف سایر دختران دوازده و سیزده ساله، عاشق هیچ پسری نبود. پسرها نیز از خانه تا مدرسه او را همراهی نمی کردند، زیرا از این می ترسیدند که دوستانشان آن ها را مورد سرزنش قرار دهند. ولی کتی همچنان پسرها و دخترها را تحت تأثیر قرار می داد. با این حال، اگر پسری میتوانست به تنهایی همراه او قدم بزند، چنان تحت تأثیر قرار می گرفت که توانایی درک دلیل این حالت یا غلبه بر آن را نداشت.
کتی دختری زیبا و جذاب بود و صدای بمی داشت. معمولاً به تنهایی قدم می زد و کمتر اتفاق می افتاد که در هنگام قدم زدن، پسری بر حسب اتفاق بر سر راه او قرار نگیرد. اطرافیان همیشه با هم در گوشی صحبت می کردند، ولی کتی واکنشی نشان نمی داد. شایعات مبهمی نیز در این باره بر سر زبان ها بود. در دورانی که مردم کارهای مخفیانه زیادی انجام می دادند و همه آن ها خیلی زود برملا می شدند، پراکنده شدن چند شایعه مبهم ، زیاد عجیب به نظر نمی رسید.
کتی گاهی به پسری لبخند می زد و گوشه چشمی به او نشان می داد و به این ترتیب، او را در اسرار خود شریک می کرد. کتی در پیدا کردن پول، طلسم، طلا، کیف کوچک ابریشمی، صلیب کوچک نقره ای یاقوت نشان، و ... بسیار خوش اقبال بود. روزی پدرش در مجله هفتگی کوریز، پیدا شدن صلیبی را توسط دخترش آگهی کرد، ولی هیچ کس برای گرفتن آن مراجعه نکرد.
آقای ویلیام ایمز، پدر کتی، مرد درونگرایی بود و افکار ذهنی خود را به ندرت بیان می کرد. جرأت نداشت زیاد خود را به همسایگان نشان دهد. هرگز سوءظن خود را نسبت به دیگران ابراز نمی کرد. برایش بهتر بود بی اطلاع بماند، زیرا با توجه به عدم توجه به کارهای دیگران راحت تر و ایمن تر بود و عاقلتر از سایر مردم به حساب می آمد. ولی مادر کتی چنان در پیله دروغ و تظاهر و فریبی که کتی ایجاد می کرد، اسیر شده بود که حتی اگر با واقعیتی مواجه می شد، آن را باور نمی کرد.
(3)
کتی روز به روز زیباتر می شد. پوست ظریف و پر طراوت، موهای طلایی، چشمان درشت فریبنده، و دهان کوچک و شیرین او توجه همگان را جلب می کرد. در مدرسه تا سال هشتم، نمرات بسیار عالی می گرفت، تا حدی که پدر و مادرش به او اجازه دادند به تحصیل ادامه دهد، هر چند در آن دوران، ادامه تحصیل برای دختران، امری غیر معقول بود. کتی قصد داشت در آینده آموزگار شود. پدر و مادر از این تصمیم خشنود بودند، زیرا برای یک دختر از خانواده متوسط، آموزگاری، حرفه ای آبرومند به حساب می آمد و همه پدران و مادران به دخترانی که قصد داشتند حرفه آموزگاری را پیشه کنند، افتخار می کردند.
کتی در چهارده سالگی وارد دبیرستان شد. همیشه محبوب پدر و مادر بود، ولی پس از این که با اصول جبر و زبان لاتین آشنا شد، دیگر آن ها قادر نبودند همچون گذشته او را درک کنند. کتی دیگر آن دختر سابق نبود و پدر و مادر، احساس می کردند دخترشان در ماورای ابرها سیر میکند.
معلم لاتین، مردی جدی و رنگپریده بود که در مدرسه علوم دینی جزو مردودین به حساب می آمد، ولی به اندازه کافی معلومات داشت که دستور زبان، سزار و سیسرو را تدریس کند. جوان آرامی بود و هیچگاه به شکست اعتراف نمی کرد. با این حال در اعماق وجودش احساس می کرد که خداوند او را به دلایل طرد کرده است.
مدتی بود که دیگران، شور و هیجان زیادی در جیمز گرو مشاهده می کردند. البته کسی به احتمال وجود رابطه بین کتی و معلم او مظنون نبود، حتی آن ها را با یکدیگر ندیده بود.
جیمز گرو، تبدیل به مردی جا افتاده شده بود. راه می رفت و آواز می خواند. چنان نامه های مؤثری می نوشت که رؤسای مدرسه علوم دینی با نظر مثبت در مورد پذیرش مجدد او فکر می کردند. سپس ناگهان آن شور و عشق از میان رفت. شانه هایش که همواره بالا بود، به دلیل شکستگی، پایین افتاد. چشمانش حالتی تبدار پیدا کرده بود و دستانش می لرزید. او را شب ها در کلیسا می دیدند که زانو می زند و دعا می خواند. سر کلاس حاضر نمی شد و ادعا می کرد بیمار است، در حالی که او را در حال قدم زدن در تپه های اطراف شهر می دیدند.
یک شب، دیر وقت در خانه ایمز را به صدا در آورد. آقای ایمز در حالی که غر می زد، از بستر بیرون آمد، شمعی روشن کرد، پالتو روی روبدوشامبرش پوشید و به سوی در رفت. جیمز گرو، در مقابل او با حالتی پریشان، همچون دیوانگان ایستاده بود. چشمانش برق می زد و بدنش به شدت می لرزید.
با صدای ناهنجاری به آقای ایمز گفت:
ـ کار واجبی با شما دارم.
آقای ایمز با قیافه ای عبوس گفت:
ـ آقا، نیمه شب است!
ـ باید با شما صحبت کنم. لطفاً لباس هایتان را بپوشید و بیرون بیایید تا حرف هایم رابزنم.
ـ آقا شما یا مست هستید یا دیوانه. به خانه بروید و اندکی استراحت کنید. نیمه شب هم گذشته.
ـ دیگر نمی توانم صبر کنم. باید با شما حرف بزنم.
آقای ایمز گفت:
ـ فردا صبح به دباغخانه بیایید.
پس از بر زبان آوردن این عبارت، در را محکم به روی مهمان ناخوانده که تلو تلو می خورد، بست ولی از پشت در کنار نرفت. صدایش را شنید که ناله کنان گفت:
ـ نمی توانم صبر کنم! نمی توانم صبر کنم!
صدای گام هایش که به آهستگی روی پله ها ی جلو در کشیده می شد به گوش رسید. آقای ایمز با کف دست، جلو چشمانش ر ا گرفت تا نور شمع، آن ها را اذیت نکند و سپس به سوی بستر رفت. تصور کرد در اتاق کتی به آهستگی باز شد و پرده اتاقش تکان خورد. ولی احتمال داشت که لرزش نور شمع موجب خطای باصره شده باشد. پس از این که به بستر برگشت، همسرش پرسید:
ـ چه کسی بود؟
آقای ایمز گفت:
ـ مرد مستی که اشتباه آمده بود.
البته نمی دانست چرا چنین پاسخی می دهد، شاید نمی خواست در این باره بحث کند. خانم ایمز گفت:
ـ نمی دانم این دنیا چگونه به آخر می رسد.
شمع خاموش شد و مرد در تاریکی دراز کشید. هنوز دایره های سبز رنگی را که نور شمع در چشمانش به وجود آورده بود می دید و در شعله های رقصان، چشمان دیوانه وار و نگاه سرشار از التماس جیمز گرو در برابرش مجسم می شد. مدتی طولانی به خواب نرفت.
صبح روز بعد، شایعه ای در شهر پیچید، دهان به دهان گشت، شاخ و برگ پیدا کرد و سرانجام، تا بعد از زمان پایان کار آن روز، موضوع روشن شد. خادم کلیسا، جسد جیمز گرو را در مقابل محراب پیدا کرده بود. سرش متلاشی شده بود. در کنارش، تفنگی قرار اشت و در کنار آن تکه چوبی بود که ماشه اش را با آن فشار داده بود. یکی از شمع های شمعدان همچنان می سوخت، ولی دو شمع دیگر روشن نشده بودند. دو کتاب روی زمین به چشم می خورد: یکی کتاب دعا و دیگری کتاب سرودهای مذهبی. خادم کلیسا می گفت جیمز گرو تفنگ را به گونه ای روی کتاب ها قرار داده بود که موازی شقیقه اش باشد. لگد قنداق، پس از شلیک شده تیر، تفنگ را از روی کتاب ها به مکانی دورتر پرتاب کرده بود.
عده ای نیز پیش از طلوع خورشید، صدای انفجاری شنیده بودند. از جیمز گرو هیچ نامه ای بر جای نماند و در نتیجه کسی نمی توانست دلیل کار او را بفهمد.
ابتدا آقای ایمز فکر کرد بهتر است جریان آن شب را به پزشک قانونی اطلاع دهد. سپس اندیشید: «چه فایده ای دارد؟ اگر مطلبی می دانستم، ممکن بود فایده داشته باشد، ولی در این باره اطلاعی ندارم.»
احساس گناه و بدبختی می کرد.
در هنگام صرف شام، همسرش درباره این خودکشی صحبت می کرد و آقای ایمز نمی توانست غذایش را بخورد. کتی ساکت نشسته بود، ولی این ساکت شدن او مثل همیشه نبود. لقمه های کوچک بر می داشت .و مدام دهانش را با دستمال سفره پاک می کرد.
خانم ایمز در مورد جسد و تفنگ به طور مشروح و جامع سخن گفت:
ـ موضوع مهمی است که می خواهم درباره آن صحبت کنم. مرد مستی که دیشب در خانه ما را زد، جیمز گرو نبود؟
شوهرش بی درنگ پاسخ داد:
ـ نه.
ـ مطمئنی؟ در تاریکی شب او را دیدی؟
مرد با تندی پاسخ داد:
ـ من شمع داشتم. قیافه اش شبیه کسی نبود، انگار ریش بلندی هم داشت.
خانم ایمز پرسید:
ـ چرا بر سرم فریاد می زنی؟ من فقط پرسیدم.
کتی دهانش را پاک کرد و وقتی دستمال سفره را روی دامن می گذاشت، لبخند زد. خانم ایمز به دخترش گفت:
ـ کتی، تو هر روز او را در مدرسه می دیدی. این اواخر غمگین نبود؟ متوجه موضوعی نشدی که منجر به...
کتی به بشقابش نگاهی انداخت، و بعد سرش را بلند کرد و گفت:
ـ فکر می کردم بیمار است. بله، روحیه خرابی داشت. امروز در مدرسه، همه درباره او حرف می زدند. یک نفر که اسمش رابه خاطر ندارم، می گفت آقای گرو در شهر بوستون مشکلاتی داشته. ولی نفهمیدم چه مشکلاتی...
سپس در حالی که لبانش را با ظرافت تمیز میکرد، ادامه داد:
ـ...همه ما آقای گرو را دوست داشتیم.
روش کتی همین بود. پیش از پایان روز، همه متوجه شدند که جیمز گرو در شهر بوستون مشکلاتی داشته است، ولی هیچ کس نمی توانست تصور کند که این داستان، ساخته و پرداخته ذهن کتی بوده است. حتی خانم ایمز هم فراموش کرده بود این ماجرا را از کجا شنیده است.
(4)
دقیقاً پس از شانزدهمین سالگرد تولد کتی، تغییراتی در او پیدا شد. یک روز صبح که از بستر بیرون نیامده و به مدرسه نرفته بود، مادرش به اتاق او رفت و متوجه شد که به سقف خیره شده است. مادرش گفت:
ـ نزدیک نه صبح است. زود باش.
کتی با لحن تحکم آمیز گفت:
ـ نمی روم!
ـ بیماری؟
ـ نه.
ـ پس بلند شو.
ـ نمی روم!
ـ فکر می کنم حالت خوب نیست. تو تا حالا یک روز هم غیبت نداشته ای.
کتی به آرامی پاسخ داد:
ـ من به مدرسه نمی روم، هیچ وقت به مدرسه نخواهم رفت.
مادرش با شگفتی پرسید:
ـ منظورت چیست؟
ـ دیگر هرگز به مدرسه نمی روم.
کتی دوباره به سقف خیره شد. مادرش گفت:
ـ بسیار خوب، باید ببینم نظر پدرت در این مورد چیست. با توجه به هزینه ها و زحمت هایی که متحمل شده ایم، درست دو سال پیش از اخذ مدرک دیپلم، می خواهی مدرسه را رها کین؟
آنگاه به او نزدیک شد . با ملایمت افزورد:
ـ مگر نمی خواهی ازدواج کنی؟
کتی گفت:
ـ نه.
ـ آن کتابی که پنهان کرده ای، چیست؟
ـ بیا، بگیر، آن را پنهان نکرده ام.
ـ اوه! آلیس در سرزمین عجایب. تو که دیگر کوچک نیستی.
کتی گفت:
ـ می توام آن قدر کوچک شوم که دیگر نتوانید مرا ببینید.
مادرش گفت:
ـ چه می گویی؟
ـ آن وقت هیچ کس نمی تواند مرا پیدا کند.
مادرش با خشم گفت:
ـ شوخی نکن. نمی دانم به چه فکر می کنی. خانم خیالپرداز به من می گوید می خواهد چه کند؟
کتی گفت:
ـ نمی دانم، شاید فرار کنم.
ـ بسیار خوب، خانم خیالپرداز! همین جا دراز کش بمان، پدرت که برگردد، باید با تو حرف بزند.
کتی به آرامی سر به سوی مادر گرداند و به او نگریست. نگاهش سرد و بی حالت بود. ناگهان خانم ایمز از نگاه دخترک ترسید، آهسته از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. پس از ورود به آشپزخانه، روی صندلی نشست، دست هایش را در دامن قلاب کرد و از پنجره به بیرون و اصطبل کهنه نگریست. دخترک به نظرش بیگانه می آمد. همچون همه مادران احساس کرد دیگر توانایی برای تسلط بر فرزندش ندارد و رشته کار در دستش نیست. در واقع تا آن لحظه نمی دانست هرگز تسلطی بر کتی نداشته و دخترک همواره او را تحت سلطه داشته است. لحظاتی بعد، خانم ایمز کلاهش را برداشت و به سمت دباغخانه رفت. می خواست در خارج از خانه با شوهرش حرف بزند.
بعد از ظهر آن روز، کتی بی حال و خسته از بستر بیرون آمد و مدتی را در برابر آینه گذراند.
عصر همان روز، آقای ایمز علیرغم نفرتی که از نصیحت کردن داشت، دقایقی برای دخترش سخنرانی کرد و در مورد وظایف، تعهدات و عشق به پدر و مادر حرف زد. در اواخر سخنانش متوجه شد که دخترک هیچ توجهی به او ندارد. به شدت خشمگین شد و شروع به تهدید کرد. از قدرتی که خداوند برای مهار فرزندان به پدران و مادران داده و دولت نیز از چنین قدرتی حمایت کرده است، سخن گفت. به نظر می رسید توجه دخترک جلب شده باشد، زیرا نگاهش را به چشمان او دوخته بود و لبخند می زد. پدر نگاه از او برگرفت و فرمان داد چنین نافرمانی نکند، وگرنه شلاق خواهد خورد. در نهایت با لحنی ملایم افزود:
ـ دلم می خواهد قول بدهی که از فردا به مدرسه می روی و دیگر چنین کارهای ابلهانه ای نمی کنی.
در چهره کتی، هیچ احساسی وجود نداشت. دهان کوچکش را گشود وگفت:
_ بسیار خوب.
آن شب، آقای ایمز با لحنی حاکی از عدم اطمینان به همسرش گفت:
ـ می بینی؟ تنها کمی قدرتنمایی لازم است. شاید ما کوتاهی کرده باشیم، ولی کتی دختر خوبی است و گمان می کنم فراموش کرده در این خانه رئیس کیست. اندکی سختگیری، لازم است.
آقی ایمز آرزو می کرد آنچه گفته است، واقعیت داشته باشد.
صبح روز بعد، کتی از خانه رفت. پیش از عزیمت، بسترش را مرتب کرده و لباس های مورد استفاده را در چمدان مسافرتی گذاشته و همراه برده بود. به نظر می رسید هرگز در زمان کودکی در آن اتاق زندگی نکرده باشد. هیچ عکس، یادگاری، و نشانه ای از حضور دختری نوجوان در آن جا به چشم نمی خورد. دیگر اثری از او در اتاق یافت نمی شد.
آقای ایمز فردی باهوش بود. با مشاهده صحنه، کلاهش را برداشت و به سرعت به سمت ایستگاه راه آهن رفت. مأمور ایستگاه گفت که کتی صبح زود بلیتی به مقصد بوستون خرید، سوار قطار شد و رفت. آقای ایمز را این گونه راهنمایی کرد که تلگرافی برای پلیس بوستون ارسال کند. آقای ایمز یک بلیت دو سره خرید، سوار قطار نه و پنجاه دقیقه صبح شد و به سمت بوستون حرکت کرد. در مواقع بحرانی می توانست به خوبی بر خود مسط باشد.
آن شب خانم ایمز در آشپزخانه نشست. رنگش پریده و میز را با دو دست محکم گرفته بود تا از شدت لرزیدن بدنش بکاهد. از پشت در بسته، صدای مشت و فریاد و ناله به گوش می رسید. آقای ایمز در کتک زدن مهارت نداشت، زیرا هیچگاه چنین کاری نکرده بود. با شلاق مخصوص اسب ها کتی را می زد. ضربات زیادی بر پاهای دخترک وارد آورد. دقایقی بعد، کتی به آرامی از جای برخاست و با خونسردی به پدرش نگریست. آقای ایمز ناگهان به شدت خشمگین شد و بر شدت ضربات افزود. هنگامی که متوجه شد کتی نمی گرید، بالا تنه او را هدف قرار داد. شلاق بدن کتی را زخمی کرد. آقای ایمز به دلیل خشم زیاد نمی توانست شلاق را به درستی وارد کند و به اندازه ای به کتی نزدیک می شد که شلاق دور بدن دخترک می پیچید.
کتی خیلی زود متوجه شد اگر بگرید، خشم پدر کاهش می یابد، با این حساب، جیغ کشیدن و گریستن و التماس کردن را آغاز کرد. این رفتار مؤثر بود، زیرا ضربات شلاق به تدریج ملایم شد. آقای ایمز ناگهان از سر و صدای کتی و ایجاد ناراحتی برای او، وحشت کرد و دست از شلاق زدن برداشت. کتی گریان روی بستر افتاد. البته اگر آقای ایمز به چهره دخترش می نگریست، هیچ اشکی در چشمان کتی نمی یافت و تنها عضلات گردن دخترک کشیده و زیر شقیقه ها و عضلات آرواره او را ورم کرده می دید. آقای ایمز گفت:
ـ اگر جرأت داری این کار را تکرار کن!
کتی گفت:
ـ اوه، نه! ببخشید.
سپس روی بستر غلتید تا پدر متوجه بی تفاوتی چهره اش نشود. آقای ایمز گفت:
ـ خوب چشمانت را باز کن و ببین چه کسی هستی! همچنین فراموش نکن من چه کسی هستم!
کتی در حالی که وانمود به گریستن می کرد، گفت:
ـ فراموش نمی کنم.
خانم ایمز در آشپزخانه به دشواری می کوشید از لرزش دست هایش جلوگیری کند که ناگهان احساس کرد دست شوهرش روی شانه اش قرار دارد. آقای ایمز گفت:
ـ از این کار نفرت دارم، ولی چه کنم، مجبور شدم. گمان می کنم لازم بود، چون خیلی تغییر کرده. شاید به اندازه کافی او را تنبیه نکرده بودیم. اشتباه ما همین بوده.
می دانست همسرش علیرغم این که او را وادار کرده دخترک را کتک بزند، ولی به خاطر انجام دادن این کار، از او متنفر است. به همین دلیل، دچا ر حالت نا امیدی شد.
(5)
تردیدی نبود که کتی به هدف رسیده است. آقای ایمز گفت:
ـ این برایش تنها هشداری بود.
کتی پیشتر دختری مطیع و اخیراً متفکر هم بود. چند هفته پس از آن رویداد، در آشپزخانه به مادر کمک می کرد و حتی حاضر بود بیشتر از پیش کارهای خانه را انجام دهد. بنابراین مسؤولیت بافتن پتویی را برای مادرش بر عهده گرفت و ماه ها به این کار ادامه داد. خانم ایمز در این مورد به همسایگان گفت:
ـ دخترم رنگ ها را خیلی خوب می شناسد. تا حالا سه تکه از پتو را بافته.
هرگاه کتی، پدرش را می دید، لبخند می زد، کلاه او را می گرفت و به جالباسی می آویخت، و صندلی را به گونه ای زیر نور چراغ قرار می داد که او به راحتی بتواند مطالعه کند. حتی در مدرسه هم تغییر کرده بود. پیشتر هم شاگرد خوبی بود، ولی برنامه ریزی برای آینده را فراموش نمی کرد. از یک سال پیش برای گذراندن امتحانات و اخذ مجوز تدریس، با مدیر مدرسه صحبت کرده و مدیر نگاهی به پرونده اش انداخته و گفته بود که احتمال موفقیت او زیاد است. سپس مدیر شخصاً برای ملاقات با آقای ایمز به دباغخانه رفته و در این مورد با او مذاکراتی به شرح زیر، انجام داده بود.
آقای ایمز با افتخار گفت:
ـ ولی کتی در این مورد با ما حرفی نزده.
مدیر گفت:
ـ شاید من هم لازم م نبود با شما حرفی بزنم و بهتر بود کتی خودش به شما بگوید.
خانم و آقای ایمز تصور می کردند ناخودآگاه چنان کار مهمی انجام داده اند که همه مشکلات برطرف شده است. آن ها راز موفقیت خود را در همان هوش ذاتی می دانستند که ویژه همه پدران و مادران است. آقای ایمز گفت:
ـ در طول زندگی، هرگز شاهد چنین تغییر مثبتی در کسی نبوده ام.
همسرش گفت:
ـ ولی او همیشه بچه خوبی بوده. می بینی روز به روز زیباتر می شود. فرزندم بسیار زیبا و لپ هایش سرخ است.
آقای ایمز گفت:
ـ فکر نمی کنم با این قیافه و رفتار بتواند مدت زیادی در مدرسه تدریس کند.
این یک واقعیت بود. کتی روز به روز زیباتر می شد. همیشه لبخند می زد. پیوسته کار میکرد. تمیز کردن زیر زمین را فراموش نمی کرد و برای جلوگیری از ورود هوا، درزهای آن را با روزنامه می گرفت. روزی که متوجه شد درِ آشپزخانه صدا می دهد، قفل و لولاهایش را روغن کاری کرد تا به راحتی باز و بسته شود. آنگاه با جعبه روغن در دست، به سراغ لولاهای درِ خانه رفت. پر کردن مخزن چراغ های نفتی را از جمله وظایف خود می دانست. دودکش آشپزخانه را تمیز می کرد. دودکش ها را برمی داشت و در یک بشکه پر از نفت که در زیر زمین قرار داشت، می نهاد و می شست. پدرش گفت:
ـ این تغییرت را باید دید تا باور کرد.
کتی تنها در خانه کار نمی کرد. رایحه مشمئز کننده دباغخانه را تحمل می کرد و برای دیدن پدرش به آن جا می رفت. در حالی که کمتر از شانزده سال داشت، پدرش گمان می کرد او هنوز بچه است. آقای ایمز از پرسش هایی که دخترش در مورد حرفه او مطرح می کرد، دچار شگفتی می شد. روزی به کارفرمای خود گفت:
ـ دخترم از سایر دخترهایی که می شناسم باهوشتر است. روزی فرا می رسد که مدیر یک کارخانه شود.
کتی نه تنها به شیوه عمل آوردن چرم علاقه نشان می داد، بلکه می خواست اطلاعاتی در مورد امور مالی یاد بگیرد. پدر در مورد بدهی ها، پرداخت ها، نوشتن صورت حساب ها و پرداخت حقوق کارمندان به او توضیحاتی داد و به او آموخت چگونه صندوق پول را بگشاید. از این که دخترش تنها پس از یک بار آزمایش، رمز گشودن صندوق را یاد گرفته است، بسیار خوشحال بود. به همسرش گفت:
ـ این طور که من متوجه شدم، شیطان در جلدمان نفوذ کرده بود. من بچه ای را که قوه ابتکار نداشته باشد، دوست ندارم. بچه باید زیرک باشد و اگر کسی بتواند استعداد فرزندش را مهار کند، می تواند آن را در مسیر درستی قرار دهد.
کتی لباس هایش را خود می دوخت و همه وسایل را مرتب سر جایش قرار می داد. یک روز در ماه مه، پس از بازگشت از مدرسه به خانه، به سراغ بافتنی رفت. مادرش لباس پوشیده بود تا از خانه خارج شود. گفت:
ـ باید به انجمن خیریه بروم. هفته آینده، نان خیرات می دهند و من مسئول توزیع آن هستم. پدرت گفته به بانک بروم، حقوق کارمندان را بگیرم و به دباغخانه ببرم، ولی من کار دارم و نمی توانم بروم.
کتی گفت:
ـ من می روم.
خانم ایمز گفت:
ـ پول ها در بانک، داخل یک کیف است.
سپس شتابان از خانه خارج شد. کتی بدون این که عجله کند، پیشبند کهنه ای به کمر بست وبه زیر زمین رفت. یک بطری در دار یافت و با خود به اصطبل، جایی که ابزار کار قرار داشت، برد. از لانه مرغ ها، یک جوجه بیرون آورد. روی سنگ سرش را برید و در حالی که جوجه هنوز در حال جان دادن بود، گردنش را روی بطری قرار داد تا نصف بطری از خون پر شود. جوجه هنوز زنده بود که آن را برد و در خاک پر از کود دفن کرد. به آشپزخانه بازگشت، پیشبند را باز کرد و در اجاق انداخت. دست ها را شست و کفش ها و جوراب هایش را وارسی کرد. لکه تیره ای را که روی پنجه کفش پای راستش دید، زدود. در آینه نگاهی به چهره خود انداخت. گونه هایش گل انداخته بود. چشمانش برق می زد و می خندید. پیش از خروج از خانه، بطری را زیر پله های آشپزخانه پنهان کرد. همه این کارها در مدتی کمتر از ده دقیقه پس از عزیمت مادرش پایان رسید.
کتی به آرامی گام برمی داشت، انگار رقصان در خیابان پیش می رفت. برگ های درختان به تدریج می روییدند و گل های زرد رنگی روی چمن ها به چشم می خورد. کتی شادمانه به طرف بانک که در مرکز شهر قرار داشت، رفت. به اندازه ای شاداب و زیبا بود که هرکس از کنارش می گذشت، برمی گشت و او را نگاه می کرد.
(6)
در حدود ساعت سه بامداد، آتش سوزی آغاز شد. شعله های آتش به هوا بلند شده بود. شعله بزرگی می غرید و همه جا را در هم می کوبید. پیش از این که کسی از ماجرا مطلع شود، همه جا ویران شد. داوطلبانی که همراه با تجهیزات آتش نشانی به محل هجوم آوردند، نتوانستند کار زیادی انجام دهند، بلکه تنها سقف حانه های مجاور را خیس کردند تا آتش به آن ها سرایت نکند.
منزل آقای ایمز همچون موشک به هوا بلند شده بود. داوطلبان و ناظرانی که در محل حضور داشتند، در میان چهره هایی که بر اثر شعله آتش روشن شده بود، به دنبال خانم و آقای ایمز و دخترشان بودند. خیلی زود متوجه شدند که آن ها در آن جا نیستند. توده های خاکستر را از نظر می گذراندند و قلب هایشان به شدت می تپید. آب را چنان روی آتش می ریختند که انگار می خواستند در آن دقایق آخر، بدن نیم سوخته افراد خانواده را از زیر آتش بیرون بکشند. مردم شهر در حالی که وحشتزده بودند، باور داشتند که همه اعضای خانواده ایمز سوخته اند.
پس از طلوع خورشید، همه مردم در اطراف توده های سیاه زغال شده ای که از آن ها دود بلند می شد، جمع شدند. افرادی که در جلو بودند، مجبور شدند صورت خود را بپوشانند تا گرمای زیاد، پوستشان را اذیت نکند. داوطلبان همچنان روی توده زغال ها آب می ریختند.
هنگام ظهر، پزشک قانونی توانست الوارهای مرطوب رابرگرداند و در میان توده های خاکستر زغال خیس، با یک دیلم دنبال اجساد بگردد. به اندازه کافی از اجساد آقا و خانم ایمز اعضایی برجای مانده بود که بتوان تشخیص داد آن دو نفر در آتش سوخته اند. همسایگان نزدیک، محل تقریبی اتاق کتی را نشان دادند و هرچند پزشک قانونی و سایر داوطلبان با استفاده از تجهیزات خود در خاکستر به دنبال جسد کتی بودند، حتی یک استخوان یا دندان هم پیدا نکردند.
سرپرست داوطلبان، دستگیره ها و قفل های در آشپزخانه را پیدا کرد. با تعجب به فلز سیاه شده نگریست. کسی نمی دانست چه موضوعی موجب تعجب او شده است. شن کش را از پزشک قانونی گرفت و دیوانه وار در میان خاکسترها به جستجو مشغول شد. به آن جا که در ورودی قرار داشت رفت و خاکسترها را آن قدر به هم ریخت تا قفلی را که کج و تقریباً ذوب شده بود، یافت. در آن هنگام، تعدادی از افراد که اطراف او گرد آمده بودند، پرسیدند:
ـ جورج، به دنبال چه می گردی؟
سرپرست داوطلبان با لحنی نگران پاسخ داد:
ـ هیچ کلیدی در قفل ها نیست.
ـ شاید کلیدها افتاده باشند.
ـ چطور؟
ـشاید ذوب شده باشند.
ـ پس چرا قفل ها ذوب نشده اند؟
ـ شاید بیل ایمز آن ها را درآورده باشد.
ـ از داخل آن ها را درآورده؟
سپس آن چه را یافته بود، بالا گرفت. هر دو چفت بیرون زده بود. از آن جا که ملک، ظاهراً همراه با خانه سوخته بود، کارگران دباغخانه برای ادای احترام به او، بر سر کار نرفتند. همه آن ها در اطراف خانه سوخته حضور داشتند و هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام می دادند. البته وجود آنان در اطراف خانه، موجب ایجاد مزاحمت هم می شد.
بعد از ظهر آن روز جوئل رابینسون، کارفرمای آقای ایمز به دباغخانه رفت. وقتی آن جا رسید متوجه شد صندوق پول ها باز و اسناد روی زمین پخش شده است. شیشه شکسته نشان می داد که دزد از آن جا وارد شده است. بنابراین موضوع ابعاد تازه تری گرفت. دیگر کسی نمی توانست بگوید تصادف بوده است. ترس، جای تأسف و هیجان را گرفت و خشم که نتیجه ترس است، بر همه جا مستولی شد. به تدریج همه بر سراغ کار خود رفتند. کسی زیاد دنبال وسایل نگشت. در اصطبل، آثار جرمی وجود داشت که شامل یک جعبه شکسته، چراغ کالسکه خورد شده، جای پایی در خاک، و مقداری کاه روی زمین بود. کسانی که آن منظره را دیدند، اگر خونی را که کف زمین پخش شده بود، مشاهده نمی کردند، شاید متوجه نمی شدند در آن محل نزاعی رخ داده باشد.
پلیس، اوضاع را تحت نظر گرفت، زیرا این کار را در حیطه اختیارات خود می دانست. مأموران، همه را از اصطبل بیرون کردند و فریاد زدند:
ـ می خواهید این آثار جرم را از بین ببرید؟ هرچه سریع تر بروید!
اتاق را جستجو کردند. وسایلی را از جایی برداشتند و در گوشه ای، وسایل دیگری پیدا کردند. به سمت در آمدند. آن چه را یافته بودند در دست رئیس گذاشتند. یک روبان آبی رنگ که خون آلود بود، و یک صلیب یاقوت نشان.
مأمور از همه پرسید:
ـ کسی این وسایل را پیشتر دیده؟
در شهر کوچکی که همه یکدیگر را می شناختند، غیر ممکن بود انسان باور کند یکی از آشنایان، کسی را کشته باشد. به همین دلیل، اگر شواهد کافی وجود نداشت، سوءظن همه به بیگانه ای معطوف می شد. از جمله کولی یا ولگردی که از جای دیگر آمده باشد. بنابراین به چادر کولیان و ولگردان هجوم بردند، آن ها را جمع کردند و هرکس را که در مسافرخانه ای اقامت داشت، مورد بازجویی قرار دادند. هر ناشناسی، مورد سوءظن قرار می گرفت.
اوایل بهار بود و کولی ها و ولگردان تازه به آن جا رسیده بودند، زیرا هوا به تدریج گرم می شد و آن ها می توانستند پتوهایشان را کنار آب پهن کنند. کولی ها اغلب به صورت جمعی حرکت می کردند. چه بلاهایی که بر سر آن کولی ها نیامد. اطراف شهر تا چندین کیلومتر جستجو شد تا آشکار شود کجا خاکبرداری شده است. حتی آب استخرها را برای یافتن جنازه کتی، خالی کردند. همه می گفتند آن دخترک زیبا را دزدیده اند. در نهایت، فردی ابله و بی سر و پا را تحت بازجویی قرار دادند. به راحتی می توانستند او را به دار بیاویزند، زیرا نه عذر موجهی داشت و نه به خاطر می آورد در گذشته چه رویدادی شکل گرفته است. ذهن ناتوانش تا جایی می فهمید که از او می پرسند. به دلیل این که انسانی مهربانی بود، تا جایی که عقلش کار می کرد، می کوشید به پرسش های آن ها پاسخ بدهد. وقتی پرسش هایی مطرح شد تا ذهنش منحرف شود، به راحتی به دام افتاد و خوشحال بود پلیس راضی شده است. از صمیم قلب می کوشید مأموران را راضی کند. آدم ساده ای به حساب می آمد تنها اشکال موجود در اعترافاتش، حرف زدن بیش از حد و برعهده گرفتن گناهانی انجام نداده بود. همچنین مجبور بودند همواره به او یادآوری کنند که چه باید بگوید. پس از این که اعضای هیأت منصفه ناراحت و هراس، محکومیت او را تأیید کردند، بسیار خوشحال شد. احساس می کرد در نهایت کار مثبتی در زندگی خود انجام داده است.
عشق تعدادی از افراد که شغل قضاوت را برمی گزینند، به قانون و گستردن عدالت، همچون علاقه آن ها به یک زن است. پیش از برگزاری جلسات دادگاه، چنین فردی را به عنوان رئیس جلسه و بازجو برگزیدند؛ انسانی پاک و نجیب که در سراسر زندگی کار بدی انجام نداده بود. بدون کمک به متهم، اجازه نمی داد اعتراف کند. قاضی پرسش هایی برای متهم مطرح کرد و خیلی زود دریافت هرچند او همه مقررات را رعایت می کند، ولی به یاد نمی آورد چه جرمی مرتکب شده، چه کسی را کشته و چگونه و چرا او را کشته است. قاضی از روی خستگی آهی کشید و به او اشاره کرد از دادگاه خارج شود، سپس با انگشت به مأمور پلیس اشاره کرد و گفت:
ـ مایک! هیچ وقت نباید چنین کاری بکنی. اگر آن بیچاره کمی باهوش بود، احتمالاً موجب می شدی به دار آویخته شود!
احساسات مأمور پلیس که فردی جدی بود، جریحه دار شد. ناچار گفت:
ـ خودش اعتراف کرد که این کار را انجام داده.
قاضی گفت:
ـ شاید اعتراف می کرد که از پله های طلا بالا رفته و سنت پیتر را گردن زده. مایک، باید خیلی مواظب باشی. قانون برای این وضع شده که آدم ها را نجات بدهد، نه این که آن ها را بکشد.
در همه تراژدی های محلی مشابه، زمان نقش قلم موی خیس و آبرنگ را ایفا می کند. رنگ ها با هم مخلوط می شوند، در هم فرو می روند، و از میان همه خطوط، رنگ واحدی ظاهر می شود. در مدت کمتر از یک ماه، به همه ثابت شد کسی نباید اعدام شود و در مدت دو ماه، همه متوجه شدند هیچ فردی، متهم به قتل کتی نیست. اگر قتل کتی مطرح نبود، آتشسوزی و دزدی می توانست امری تصادفی باشد. آنگاه مردم به این نتیجه رسیدند که بدون پیدا شدن جسد کتی، نمی توان موضوعی را ثابت کرد، هرچند تصور همگان بر مردن او باشد.
کتی رفت و تنها خاطره ای از او بر جای ماند.
پایان فصل هشتم
فصل نهم
(1)
آقای ادواردز به شغل دلالی محبت ادامه داد. همسر و دو فرزند با تربیت او در خانه ای خوب در یکی از محله های آبرومند بوستون زندگی می کردند. فرزندانش که هر دو پسر بودند، از دوران کودکی، خواندن و نوشتن را در گروتن یادگرفتند. خانم ادواردز علاوه بر کار تمیز کردن خانه، به وضعیت خدمتکاران نیز رسیدگی می کرد. آقای ادواردز اغلب اوقات برای انجام دادن کارها مجبور بود دور از خانه باشد، با این حال، به زندگی خانوادگی علاقه بسیاری داشت و شب ها به هر ترفندی بود، خود را به منزل می رساند. در حرفه ای که داشت بسیار دقیق بود. با توجه به این که حدود پنجاه سال داشت، اندکی فربه به نظر می رسید. با این حال، در آن زمان که چاقی، از نشانه های خوشبختی به حساب می آمد، اندام آقای ادواردز را متناسب تلقی می کردند. شغل اصلی او، ورود به شهرهای کوچک، آموزش دادن به دختران و دریافت پول بود. به منظور تسهیل در کارها، هرگز دختران را روانه شهرهای بزرگ نمی کرد. به مأموران گرسنه در روستاها رشوه می داد، و برای مأموران باتجربه و حریص شهرهای بزرگ، احترام زیادی قائل می شد. معمولاً در هتل های شهرهای کوچک که وسایل تفریحی زیادی نداشت، اقامت می کرد و اوقات فراغت را با زنان متأهل و دختران سرگردان، می گذراند. پیش از مرگ در شصت و هفت سالگی به دلیل فرو دادن استخوان جوجه، در هر یک از سی و سه شهر کوچک ایالت نیو انگلند، گروه های چهارنفری دختران را تأسیس کرده بود و اداره می کرد. مردی ثروتمند و مرفه به حساب می آمد و نحوه فوت او، نشان از ثروت و موفقیت داشت.
در دوران معاصر، نهادی به نام روسپی خانه در حال نابودی است. کارشناسان دلایل متعددی را برای نابودی ارائه می دهند. تعددی از آن ها بر این باورند که فساد اخلاقی در میان دختران غیر حرفه ای موجب این امر شده است. ولی آرمانگرایان معتقدند که نظارت گسترده مأموران پلیس موجب کسادی و رکود چنین اماکنی می شود. در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم، هرچند آشکارا در مورد روسپی خانه حرفی زده نمی شد، ولی به هر حال، به عنوان نهادی ضروری، مورد پذیرش اغلب جوامع بود. عده زیادی این گونه توجیح می کردند که وجود این نهاد، زنان نجیب را از فساد در امان نگه می دارد. هر مجردی می توانست به یکی از این خانه ها برود و ناراحتی ناشی از فشار جنسی را برطرف سازد. با این کار، در حضور سایر زنان، رفتاری توأم با نجابت داشت. این نهاد ها به صورت کاخ هایی پر از وسایل ساخته شده از طلا و پارچه هایی مخملی و همچنین کثیف ترین مکان هایی که بوی تعفن آن، خوک ها را نیز فراری می داد و جود داشتند. هرچند ماه یک بار ماجرای ربوده شدن دختران جوان و به بردگی بردن آن ها بر سر زبان ها جاری می شد که هرچند بسیاری از این ماجراها واقعی بودند، ولی کارکنان اغلب این نهادها، زنانی تنبل و احمق بودند که راهی جز روی آوردن به این شغل نداشتند. آن ها در آن نهادها مسؤولیتی بر عهده نمی گرفتند و با خوردن غذا و دریافت لباس رایگان، تا دوران سالخوردگی مورد حمایت صاحبخانه بودند و پس از آن اخراج می شدند. البته این عامل نمی توانست بازدارنده به حساب بیاید، زیرا هیچکس قبول نداشت که سالخوره است.
اگر گاهی دختر باهوشی به این شغل روی می آورد، به دلیل استعدادی که داشت، خیلی زود خانه ای برای خود می خرید، یا با مردی پولدار ازدواج می کرد. در آن دوران به این دختران باهوش، روسپی می گفتند.
آقای ادواردز در استخدام یا نگهداری دختران هیچ مشکلی نداشت. اگر دختری را بیش از حد باهوش می یافت، بی درنگ اخراج می کرد. هرگز دختران خیلی زیبا را نیز راه نمی داد، زیرا اگر یکی از جوانان شهر، عاشق آن ها می شد، دردسر ایجاد می کرد. دختران در صورت باردار شدن، یا مجبور بودند شغل خود را رها کنند یا با چنان روش وحشیانه ای بچه را سقط می کردند که اغلب خود نیز از بین می رفتند. با این حال، دختران سقط را برمی گزیدند.
کارها همیشه بر وفق مراد پیش نمی رفت. آقای ادواردز مشکلاتی نیز داشت. در آن دوران هم مشکلاتی برایش پیش آمد. در یک تصادف قطار، دو دختر از چهار دختری که داخل واگن ها بودند، کشته شدند. چند دختر دیگر را به طرق مختلف از دست داد. از جمله این که در یکی از شهرهای کوچک، کششی ضمن موعظه، با اعلام زمان پایان رسیدن دنیا، مردم را چنان به هیجان آورد که همگی به بیابان ها رفتند و برای مرگ آماده شدند. آقای ادواردز به شهر رفت، شلاق بلندی را از داخل چمدان درآورد و با شدت شروع به زدن دختران کرد. لحظاتی بعد، به جای شنیدن فریاد ندامت، شاهد التماس دختران شد که از او می خواستند آن ها را بیشتر و محکم تر شلاق بزند تا گناهانشان کاملاًً پاک شود و بتوانند به راحتی از این دنیا بروند. آقای ادواردز با خشم و نفرت، شلاق زدن را متوقف کرد، لباس های دختران را برداشت و به بوستون رفت.
هنگامی که دختران برهنه برای اعتراف و شهادت نزد کشیش رفتند، امتیازات زیادی به آنان تعلق گرفت. پس از آن، آقای ادواردز به جای این که به شهرها و به جستجوی دختران برود، آن ها از طریق انجام مصاحبه استخدام می کرد.
نمی دانم کتی ایمز چگونه از حضور آقای ادواردز مطلع شد. شاید یک کالسکه ران این خبر را به او داد. شاید هم درست است که اگر دختری به دنبال چنین کارهایی باشد، خبرها را خیلی زود می شنود.
صبح روز بعد از ورود آقای ادواردز به شهر، کتی به دفتر او رفت. مرد در آن روز، احساس بیماری می کرد و بر این باور بود که دل دردش، نتیجه خوراندن ماهی توسط همسرش در شب گذشته است. در سراسر شب، یک لحظه هم چشم برهم نگذاشته بود. به همین دلیل، هنگامی که اطلاع یافت دختری به نام کاترین ایمز وقت ملاقات می خواهد، نخست او را به حضور نپذیرفت، ولی مدتی بعد، به دلیل اصرار شدید دخترک، قبول کرد با او ملاقات کند. در آن هنگام، دختری زیبا با اندامی ظریف، پوستی لطیف، و صدایی بم در برابر خود دید. اگر آقای ادواردز احساس بیماری نداشت، بی درنگ به کتی پاسخ رد می داد، ولی پس از این که چند پرسش در مورد پدر و مادر و خویشاوندان دختر کرد، علیرغم این که مردی شهوتران نبود، ناگهان احساس علاقه و کشش به دخترک پیدا کرد. چنین تمایلی، حتی خود او را دچار شگفتی کرد. هر چه بیشتر به پلک چشمان کتی می نگریست که تکان هایی پر رمز و راز داشت و هرچه بیشتر باسن او را می دید که به رغم کوچکی، مقاومت ناپذیر بود، برانگیختگی او شدیدتر می شد. کتی لبخند می زد و آقای ادواردز در حالی که به سختی نفس می کشید، روی میز خم شد و تصمیم گرفت این دختر را برای خود نگه دارد.
اقای ادواردز هم مانند همه کسانی که عاشق می شوند و تصور می کنند معشوقشان از همه عفیف تر و نجیب تر است، باور نمی کرد آن دختر، در زمره روسپیان باشد، پرسید:
ـ نمی فهمم چرا دختری چون تو...
کاترین با شرمساری جواب داد:
ـ پدرم فوت کرده، پیش از این که بمیرد، همه دارایی خود را از دست داد. ما اطلاع نداشتیم برای مزرعه پول قرض گرفته، نمی توانستم اجازه بدهم که بانک، مزرعه را از مادرم بگیرد، چون مادرم اگر می فهمید، سکته می کرد.. فکر کردم بهتر است کار کنم و پول دربیاورم تا بتوانم بدهی بانک را بپردازم.
هنگامی که این حرف ها را می زد، چشمانش پر از اشک شده بود. بهترین فرصت برای آقای ادواردز، همان لحظه بود تا احساس خطر کند، زیرا در حدود هشتاد درصد دخترانی که برای کار کردن نزد او می آمدند، بدهکار بودند و آقای ادواردز هرگز حرفشان را باور نمی کرد. معمولاً در چنین مواردی اگر از آن ها می پرسید صبحانه چه خورده اند، می دانست بازهم دروغ می گویند. ولی در این مورد خاص، انگار همه گذشته را فراموش کرده بود. دلال محبت فربه، درحالی که خون به چهره اش دویده و کاملاً برانگیخته شده بود، شکمش رابه لبه میز تکیه داد و به دخترک خیره شد. بی اختیار گفت:
ـ بسیار خوب، عزیزم. بهتر است در این مورد بیشتر صحبت کنیم. شاید بتوانیم راهی بیابیم تا بدهی هایت را بپردازی.
خود نیز از این که حاضر شده بود به دختری که تنها از او تقاضای کار کرده است، تا این همه کمک کند، دچار شگفتی شده بود.
خانم ادواردز زنی مذهبی و متعهد به انجام امور دینی به حساب می آمد. بیشتر اوقات روز را در کلیسا می گذراند.به همیم دلیل هم از واقعیت شغلی شوهرش اطلاعی نداشت و گمان می کرد آقای ادواردز در زمینه تجارت کالا کار می کند. در واقع اگر هم می دانست کار اصلی او چیست، باز باور نمی کرد. از طرفی شوهرش را مردی متفکر و اهل کار می دانست و انتظار محبت بیش از حد و هچنین آزار بیش از اندازه از او نداشت، جز این که خودش بر سر تربیت بچه ها، نوع غذا، خواندن دعا، بسیار سختگیری می کرد. خلاصه این که خانم ادواردز از نوع زندگی خود راضی بود و همواره سپاس خداوند را به جای می آورد. پس از این که متوجه شد شوهرش حالتی دگرگون پیدا کرده و عصبی شده، به جایی خیره می شود و سپس خشمگین از خانه بیرون می رود، نخست این رفتار را به درد معده و بعد به مشکلات کاری نسبت می داد. روزی به طور اتفاقی او را دید که در دستشویی نشسته است و می گرید. در آن لحظه متوجه شد که شوهرش بیمار است. آقای ادواردز کوشید با عجله چشمان اشک آلود خود را پاک کند، ولی موفق نشد. هنگامی که بخورهای گیاهی و حتی ورزش، در درمان مرد مفید واقع نشد، خانم ادواردز احساس کرد که دیگر کاری از او ساخته نیست. اگر کسی به آقای ادواردز، می گفت ممکن است فردی به حالتی شبیه حالت فعلی او دچار شود، احتمالاً می خندید و مسخره می کرد، ولی پس از این که خود گرفتار آمد، دیگر جایی برای خندیدن وجود نداشت. آقای ادواردز که دلال محبتی بسیار خونسرد و آرام بود، ناگهان احساس کرد به شدت عاشق کاترین ایمز بری شده است. خانه ای اجاره کرد و به عنوان هدیه در اختیار دختر زیبا قرار داد. آنگاه تمام وسایل تجملاتی را برایش خرید. خانه را با شکوه بسیار تزیین و گرم کرد. فرش ها و تابلوهای گرانبها کف اتاق ها و دیوارها را پوشاندند. آقای ادواردز هیچگاه در زندگی، این همه احساس بدبختی نمی کرد. حرفه او ایجاب می کرد زن ها را به اندازه ای خوب بشناسد که به هیچ یک از آن ها حتی لحظه ای اعتماد نکند و از آن جا که عاشق کاترین بود و عاشق همیشه به معشوق اطمینان زیادی دارد، کشمکش های عاطفی به سراغش آمدند. هم مجبور بود به دخترک اعتماد کند و هم نمی توانست این کار را انجام دهد. می کوشید با دادن پول یا هدیه، عشق او را بخرد. زمانی که از کاترین دور می شد، همیشه نگران بود که مبادا مردان دیگری به سراغ دخترک بروند. به همین دلیل دوست نداشت از بوستون خارج شود و به دختران دیگری که در استخدام داشت، سر بزند و کاترین را تنها بگذارد. این امر موجب غفلت در کارها می شد. نخستین بار بود که عشق دنبال آقای ادواردز می آمد و او را به مرز جنون هدایت می کرد.
موضوعی را که آقای ادواردز نمی دانست. این که آیا کاترین به او وفادار است یا اجازه می دهد سایر مردان هم به سراغش بیایند. از نظر کاترین، آقای ادوادز همان اندازه بی اهمیت بود که سایر دختران برای آقای ادواردز بودند. همان طور که آقای ادواردز برای دختران شگردهایی به کار می برد، کاترین هم شگردهای خاص خود را داشت. هرگاه آقای ادواردز به وصال می رسید، کاترین خور را ناراضی نشان می داد. انگار بی قرار بود و هر لحظه احتمال داشت بگریزد. هرگاه می فهمید آقای ادواردز می خواهد به سراغش بیاید، بیرون می رفت و هنگام بازگشت، انگار خوشگذرانی کرده بود. از این شکایت می کرد که مردان دیگر در خیابان نگاه های هرزه ای به او می افکنند و حتی او را نیشگون می گیرند. می گفت بارها مردانی او را دنبال کرده اند و مجبور شده است وحشت زده به سوی خانه بدود. هر غروب که به منزل می آمد و متوجه می شد که آقای ادواردز منتظر نشسته است، می گفت:
ـ برای خرید رفته بودم. حق دارم به خرید برم.
این جمله را به گونه ای با تأکید می گفت که انگار دروغ می گوید. هرگاه با آقای ادواردز همبستر می شد، ادعا می کرد کاملاً ارضا نشده است و او را متقاعد می کرد اگر با او رفتار بهتری شود، واکنشی باورنکردنی در پی خواهد داشت. به طور کلی همواره مرد بیچاره را تشنه نگه می داشت و چون متوجه می شد اعصابش ناراحت است، دست هایش می لرزد، وزنش کم می شود و در نگاهش نشانه های جنون به چشم می خورد، خوشحال می شد. درست در لحظاتی که احساس می کرد جنون مرد نزدیک است سر ریز کند و از شدت خشم به خود می پیچد، او را نوازش می کرد و اجازه می داد لحظه ای باور کند که بی گناه و شیفته آن مرد است. آقای ادواردز کاملاً در اختیار او بود.
کاترین همواره نیاز به پول داشت و هرگاه اراده می کرد از آقای ادواردز پول می گرفت. هنگامی که آقای ادواردز کاملاً تسلیم شد و موقع مناسب فرا رسید، کاترین دزدی از او را آغاز کرد. جیب هایش را می گشت و هر اسکناس درشتی پیدا می کرد، برمی داشت. مرد هرگز جرأت نداشت کاترین را متهم کند، زیرا می ترسید ار آن جا برود. گوهر های گرانبهایی را که به کاترین هدیه داده بود، ناگهان ناپدید شد. هرچند کاترین ادعا می کرد آن ها را گم کرده است، ولی مرد تردیدی نداشت که آن ها را فروخته است. مخارج خانه را چند برابر گزارش می داد و قیمت لباس ها رابیش از حد معمول حساب می کرد. از آقای ادوردز کاری برنمی آمد. کاترین از خانه هم نگذشت. درست است که آن را نفروخت، ولی به مبلغ زیادی گرو گذاشت.
شبی آقای ادواردز هر قدر کوشید در را باز کند، کلیدش در قفل نچرخید. پس از مدتی با مشت به در کوبید، کاترین در را باز کرد. دخترک ادعا می کرد کلید را گم کرده و مجبور شده است قفل ها را عوض کند، زیرا از تنهایی هراس دارد و می ترسد کسی وارد خانه شود. البته قول داد هر چه زودتر کلید دیگری برای مرد تهیه کند، ولی هرگز این کار را نکرد. از آن پس، آقای ادواردز مجبور بود زنگ بزند و گاهی نیز مدت زیادی طول می کشید تا کاترین در را باز کند. گاهی نیز هر چه مرد زنگ می زد، پاسخی نمی شنید. آقای ادواردز هیچ راهی برای اطلاع از حضور یا فقدان کاترین در خانه نداشت. بارها افرادی را مأمور کرد کاترین را زیر نظر داشته باشند، اما فایده ای نداشت. هرچند آقای ادواردز اصولاً مرد ساده ای بود، ولی هر مرد ساده ای هم پیچیدگی هایی دارد که کشف آن ها کار آسانی نیست. کاترین، دختری زیرک بود، ولی حتی یک زن زیرک هم نمی تواند همه زوایای وجودی یک مرد را متوجه شود.
کاترین تنها یک اشتباه کوچک مرتکب شد و از آن پس کوشید دیگر آن اشتباه را تکرار نکند. بر طبق رسوم آن زمان، آقای ادواردز در خانه یک بطری شامپاین داشت. کاترین هرگز به آن دست نمی زد. روزی مرد از او خواست مقداری بنوشد. کاترین نپذیرفت و گفت:
ـ پیشتر امتحان کرده ام، ولی دوست ندارم. مرا بیمار می کند.
اقای ادواردز گفت:
ـ چرند نگو، یک لیوان بنوش. تو را نخواهد کشت.
ـ نه سپاسگزارم، نمی توانم.
آقای ادواردز فکر می کرد چون کاترین نجیب و بی گناه است، علاقه ی به نوشیدن نشان نمی دهد. از آن پس،دیگر هرگز به او اصرار نکرد. ولی شبی فکر کرد شاید مشروب بتواند زبان دخترک را برای افشای اسرارش باز کند. هرچه بیشتر در این مورد می اندیشید، بیشتر به این نتیجه رسید که باید از همین روش استفاده کند. بنابراین پس از ورود به خانه، گفت:
ـ اگر یک گیلاس با من ننوشی، دوست من نیستی.
کاترین گفت:
ـ گفتم که با من سازگاری ندارد.
ـ چرند می گویی.
ـ گفتم که نمی نوشم.
آقای ادواردز گفت:
ـ چه حرف احمقانه ای. می خواهی با تو دعوا کنم؟
ـ نه.
ـ پس یک گیلاس بنوش.
ـ نمی خواهم.
آقای ادواردز گیلاس را به سمت او برد، ولی کاترین خود را عقب کشید.
آقای ادواردز گفت:
ـ بنوش.
ـ مگر نمی دانی برایم خوب نیست؟
ـ بنوش.
کاترین گیلاس را برداشت، تا ته سر کشید و سپس بی حرکت ماند. لرزشی به اندامش داد و وانمود کرد که به سخنان آقای ادواردز گوش می دهد. خون به گونه هایش دویده بود. سپس گیلاس های بعدی را پشت سرهم سر کشید. این بار چشمانش سرد و بی حالت شد، به طوری که آقای ادواردز وحشت کرد. رویدادی در حال شکل گرفتن بود که هیچ یک از آن دو توانایی کنترل آن را نداشت. کارین به آرامی گفت:
ـ یادت باشد که من نمی خواستم این کار را بکنم.
آقای ادواردز گفت:
ـ بهتر است بیشتر از این نخوری.
کاترین خندید. یک گیلاس دیگر برای خود ریخت و گفت:
ـ چه فرقی می کند؟ دیگر اهمیتی ندارد.
آقای ادواردز با نگرانی گفت:
ـ یکی دو گیلاس کافی است.
کاترین به آرامی شروع به حرف زدن کرد:
ـ حیوان غول آسا، در مورد من چه می دانی؟ تصور می کنی نمی توانم افکار پلید درون مغزت را بخوانم؟ می خواهی به تو بگویم؟ نمی دانی که دختر زیبایی مثل من، همه ترفندها را یاد می گیرد؟ حالا به تو می گویم. این ها را در آغل یاد گرفته ام، می شنوی؟ در آغل. چهار سال در جایی کار کردم که در عمرت هم نشنیده ای. ملوان هایی که از پورت سعید آمده بودند، ترفندهای زیادی به من یاد دادند. هر فکر پلیدی که به مغزت خطور کند، از پیش آن را می دانم و می توانم تو را بازی دهم.
ادواردز با لحنی معترضانه ای گفت:
ـ کاترین، می دانی چه می گویی؟
ـ می دانستم عاقبت این طور می شود. مرا مست کردی تا هرچه در دل دارم، به تو بگویم. بسیار خوب، حالا هم همین کار را می کنم.
سپس آهسته به سمت او رفت. آقای ادواردز از جایش تکان نخورد. از کاترین می ترسید، ولی آرام نشسته بود. کاترین یک گیلاس شامپاین را در مقابل چشمان مرد تا انتها سرکشید، سپس به لبه ی گیلاسی که روی میز بود ضربه ای زد، به طوری که گیلاس با لبه تیزش محکم به صورت ادواردز خورد. آقای ادواردز در حالی که از خانه می گریخت، صدای قهقهه کاترین را می شنید.
عشق برای مردی مثل آقای ادواردز، ساقط کننده هستی بود. نیروی تصمیم گیری و اراده او از بین رفته، آگاهی خود را از دست داده و از نظر جسمی، ضعیف شده بود. پیوسته به خود می گفت که کاترین عصبی شده است. می کوشید این امر را به خود تلقین کند. کاترین هم کمک می کرد که او چنین تفکری داشته باشد. مدتی بعد، کاترین نیز از رفتار خود ترسید و تلاش زیادی کرد تا دوباره خود را به ادواردز نزدیک کند.
کسی که به چنان عشق خانمان براندازی مبتلا شده باشد، خود را خیلی اذیت می کند.آقای ادواردز با همه وجود می کوشید باور کند که کاترین زن خوبی است، ولی کسی او را به این کار مجبور می کند. گمان می کرد شیطان، روح آن زن را تسخیر کرده است. واقعیت های زیادی را کاملاً دریافته بود، ولی هنوز هم نمی خواست آن ها را باور کند. از جمله این که می دانست کاترین پول هایش را در بانک پس انداز نمی کند. یکی از مستخدمان او، با استفاده از چند آینه، محلی را در زیر زمین خانه کشف کرد که کاترین پول ها را در آن جا مخفی می کرد.
روزی تکه کاغذ بریده شده ای در دفتر کار به دستش رسید. این کاغذ هفته نامه ای بود که گزارشی درباره وقوع آتش سوزی در آن درج شده بود. آقای ادواردز آن را خواند و احساس کرد سینه و معده اش داغ شده است. چشمانش سرخ شده بود. عشق او به کاترین، با وحشت توأم شد. هنگامی که عشق با ترس همراه شود، نتیجه آن بی رحمی است. در حالی که تلو تلو می خورد، به سمت مبل رفت و دراز کشید تا پیشانیش بر اثر تماس با چرم سیاه و سرد مبل خنک شود. مدتی در همان حال باقی ماند. به سختی نفس می کشید. به تدریج حالش بهتر شد، ولی مزه شوری را در دهان احساس می کرد و درد شدیدی در شانه هایش داشت. پس از این که آرام شد، بی درنگ تصمیم نهایی را گرفت. تصمیم او به اندازه ای قاطع بود که انگار می خواست با نورافکنی قوی، اتاق تاریک کوچکی را روشن کند. چمدان سفر بست. وانمود کرد که می خواهد به سایر دفاترش در شهرهای دیگر سر بزند. پیراهن، لباس زیر تمیز، روبدوشامبر و دمپایی برداشت. شلاق سنگین خود را به گونه ای در چمدان جای داد که تسمه آن از داخل دور چمدان پیچید. به آرامی از باغ مقابل خانه آجری گذشت و زنگ را فشار داد.
کاترین بی درنگ در را گشود. پالتو پوشیده و کلاهش رابر سر گذاشته بود. کاترین گفت:
ـ آه! ببخشید. باید بیرون بروم.
آقای ادواردز چمدان را زمین گذاشت و گفت:
ـ نباید بیرون بروی.
کاترین نگاهی به او انداخت. انگار این بار تغییری ایجاد شده بود. آقای ادواردز از کنار او گذشت و به سمت زیرزمین رفت. کاترین فریاد زد:
ـ کجا می روی؟
آقای ادواردز پاسخی نداد. طولی نکشید که برگشت و همراه خود یک جعبه بلوطی کوچک آورد. چمدان را گشود و جعبه را درون آن گذاشت. کاترین با ملایمت گفت:
ـ این جعبه مال من است.
آقای ادواردز گفت:
ـ می دانم.
ـ می خواهی چه کنی؟
ـ فکر کردم به یک مسافرت کوتاه مدت برویم.
ـ کجا برویم؟ من نمی توانم بیایم.
ـ به شهر کوچکی در ایالت کانکتیکات. آن جا کار دارم. مگر نگفتی دوست داری کار کنی؟ بیا برویم، برایت کار پیدا کرده ام.
ـ حالا نمی خواهم کار کنم. تو نمی توانی مرا مجبور کنی. به پلیس خبر می دهم.
لبخند ادواردز به اندازه ای وحشتناک بود که کاترین یک گام به عقب رفت.خون به شقیقه های ادواردز دویده بود. گفت:
ـ شاید بهتر باشد به شهر خودت بازگردی، چون چند سال پیش، آتش سوزی بزرگی در آن جا اتفاق افتاد. به خاطر داری؟
کاترین ملتمسانه به ادواردز می نگریست، ولی نگاه ادواردز سرد و بی روح بود. کاترین به آرامی پرسید:
ـ می خواهی چه کنم؟
ـ با هم به مسافرت کوتاهی می رویم. مگر نگفته بودی دوست داری کار کنی؟
کاترین در ذهنش نقشه ای کشید. بهتر دید همراه او برود و منتظر فرصت بماند، زیرا می دانست مرد نمی تواند همیشه مراقبش باشد. اگر نمی رفت، اوضاع خطرناک می شد. بنابراین بهتر بود صبر کند تا ببیند چه اتفاقی می افتد. کاری عاقلانه به حساب می آمد، زیر از حرف های ادواردز واقعاً ترسیده بود.
پس از این که هوا تقریباً روشن شد، آن ها در شهری کوچک از قطار پیاده شدند، از تنها خیابان تاریک آن گذشتند، و به دهکده ای رسیدند. کاترین، خسته و در عین حال مراقب اوضاع بود.نمی دانست ادواردز چه نقشه ای در سر دارد. دخترک چاقویی تیز در کیف داشت. آقای ادواردز هم این موضوع را می دانست. تصمیم گرفته بود دخترک را شلاق بزند و به شهر دیگر ی ببرد. می خواست آن قدر به این کار ادامه بدهد که دیگر به درد هیچ کاری نخورد. آن گاه می توانست او را بیرون بیندازد.
نخستین کاری که آقای ادواردز کرد، این بود که در جای خلوتی، بین یک دیوار سنگی و چند درخت، ناگهان محکم روی کیف زن زد. کیف از بالای دیوار به پایین پرتاب شد. دیگر چاقو تأثیری نداشت. از آن جا که تا آن هنگام عاشق زنی نشده بود، نمی دانست چگونه باید تصمیم خود را به اجرا بگذارد. نخست فکر کرده بود فقط او را تنبیه کند، ولی پس از دو بار شلاق زدن، چون راضی نشده بود، شلاق را زمین انداخت و دخترک را زیر ضربات مشت و لگد گرفت. آن قدر به او مشت زد تا خسته شد و از نفس افتاد.
کاترین می کوشید به جای ترسیدن، خود را عقب بکشد تا آماج ضربات مشت مرد قرار نگیرد، ولی سرانجام چنان دچار هراس شد که جز دویدن چاره ای نیافت. ادواردز نیز دوید. در مسافتی نزدیک، خود را روی دخترک انداخت و او را بر زمین زد. دیگر ضربات مشت را کافی نمی دانست. دیوانه وار سنگی از زمین برداشت و محکم بر ب صورت کاترین کوبید. آن گاه نگاهی به چهره متلاشی شده زن انداخت. چون حرکتی ندید، به صدای قلب کاترین گوش داد، ولی جز صدای قلب خودش، نشنید. دو فکر متفاوت به ذهنش آمد. نخست اندیشید: «بهتر است همین جا گوری حفر کنم و جسدش را در آن بگذارم.»
ولی فکر دیگری در مغزش فریاد زد: «نمی توانم! نمی توانم حتی به او دست بزنم!»
سپس همان حالت ندامتی که پس از خشم ظاهر می شود، سراپایش را فراگرفت. چمدان، شلاق و جعبه بلوطی پول را جا گذاشت و از آن جا فرار کرد. بدون این که مقصدی داشته باشد در هوای تاریک غروب می دوید و فکر می کرد چگونه می تواند حتی برای مدتی کوتاه ناراحتی خود را از دیگران پنهان کند.
هیچ گاه کسی در این مورد از او نپرسید. پس از مدتی تحمل بیماری که همسرش با مهربانی از او پرستاری کرد، بر سر کار بازگشت و دیگر هرگز به خود اجازه نداد جنون عشق را بپذیرد. با خود می گفت مردی که نتواند از تجربه ها عبرت بگیرد، احمق است. پس از آن، همیشه برای خود احترام قائل بود. تا آن هنگام نمی دانست انگیزه قتل نیز در او وجود دارد.
اگر کاترین کشته نشد، امری تصادفی بود. هر ضربه ای که به او وارد می آمد، برای مردن کافی بود. کاترین مدتی بیهوش و مدتی نیمه هوشیار روی زمین ماند. می دانست دستش شکسته است و اگر بخواهد به زندگی ادامه دهد، باید کسی به او کمک کند. تمایل ادامه زندگی، او را مجبور کرد به دشواری تا کنار جاده بخزد و کمک بخواهد. چون کسی را نیافت باز هم خزید و پیش رفت و این بار درست در مقابل پله های خانه ای از هوش رفت.
خروس ها در لانه نغمه سرایی می کردند و حاشیه خاکستری سپیده دم در شرق گسترده شده بود.
پایان فصل نهم
فصل دهم
(1)
وقتی دو نفر باهم زندگی می کنند، به منظور جلوگیری از برخوردهای نخستین ناچار می شوند ظاهراً با یکدیگر کنار بیایند. دو انسان تنها پیوسته با هم نزاع می کنند و خود از این واقعیت آگاه هستند. این دو برادر نیز پس از مدتی نه چندان طولانی، به دلیل حضور در جوار یکدیگر و عدم معاشرت با سایرین، کشمکش را آغاز کردند. آن ها ماه های متوالی سرگرم رسیدگی به میزان پول ها و بهره های سایروس بودند. برهم بر سر مزار پدر در واشینگتن حضور یافتند و سنگ قبر زیبایی برایش سفارش دادند. روی سنگ قبر، یک ستاره آهنی مهر و موم شده قرار داشت و سوراخی در بالای آن تعبیه شده بود تا در روزهای یادبود، چوبی در آن فرو و پرچم کوچکی به آن آویزان کنند. دو برادر پس از حضور بلند مدت بر سر مزار پدر، از آن جا رفتند و دیگر هیچ حرفی از سایروس به میان نیاوردند.
حتی اگر سایروس فردی متقلب به حساب می آمد، کارهایش را با ترفندهای مناسب انجام داده بود، زیرا کسی در مورد پول ها پرسشی نکرد. با این حال، موضوع پول ها همچنان در ذهن چارلز بود.
پس از بازگشت به مزرعه، آدام از چارلز پرسید:
ـ چرا لباس تازه نمی خری؟ حالا که پول داری، انگار می ترسی پول خرج کنی!
چارلز گفت:
ـ بله، می ترسم.
ـ چرا؟
ـ شاید مجبور باشیم آن ها را پس بدهیم.
ـ هنوز هم به این موضوع فکر می کنی؟ نمی دانی اگر مطلبی وجود داشت، تا حالا شنیده بودیم؟
ـ نمی دانم. ترجیح می دهم در این باره صحبت نکنم.
ولی چارلز آن شب دوباره موضوع را پیش کشید و گفت:
ـ موضوعی مرا ناراحت می کند.
آدام پرسید:
ـ یعنی پول؟
ـ بله، پول. اگر کسی بخواهد این همه پول جمع کند، خیلی دردسر دارد.
ـ منظورت چیست؟
ـ منظورم حفظ کردن اسناد، دفاتر، اسناد فروش و محاسبات است. ما همه اسنادی را که از پدر به جای مانده، بررسی کردیم، ولی سند مهمی نیافتیم.
ـ شاید آن ها را آتش زده باشد.
چارلز گفت:
ـ بله، شاید.
دوبرادر طبق روشی که چارلز تعیین کرده بود و هیچگاه تغییر نمی داد، زندگی می کردند. چارلز به محض این که ساعت دیواری چهار و سی دقیقه را اعلام کرد بیدار شد. انگار پاندول برنجی، بر سرش ضربه می زد. در واقع لحظاتی پیش از ساعت چهار و سی دقیقه بیدار بود، ولی چشمانش را باز و بسته می کرد. لحظاتی آرام دراز کشید، در تاریکی به سقف نگریست، و شکم خود را خاراند. سپس دست به سمت میز کنار بستر دراز کرد و قوطی کبریت را برداشت. با انگشتانش چوب کبریتی را بیرون کشید و روشن کرد. پیش از این که چوب کبریت آتش بگیرد، گوگرد آن به رنگ آبی سوخت. چارلز شمعی را که در کنار تختخواب بود، روشن کرد. پتو را کنار زد و برخاست. پیژامه بلند و خاکستری رنگی را که در محل زانو باد کرده و دور مچ پایش هم گشاد بود، پوشید. در حالی که خمیازه می کشید به سمت در رفت، آن را گشود و فریاد زد:
ـ آدام، ساعت چهار و نیم شد. بلند شو، زود باش.
آدام در حالی که صدایش از زیر لحاف بیرون می آمد، گفت:
ـ هیچ وقت یادت نمی رود؟
چارلز درحالی که شلوارش را می پوشید، گفت:
ـ وقت برخاستن است.
سپس افزود:
ـ البته مجبور نیستی بلندشوی، چون پول زیادی داری و می توانی همه مدت روز را در رختخواب بمانی.
آدام گفت:
ـ تو هم می توانی این کار را بکنی. با این حال، پیش از این که هوا روشن شود، ما از خواب بیدار می شویم.
چارلز تکرار کرد:
ـ مجبور نیستی بلندشوی، ولی اگر می خواهی به مزرعه بیایی باید کار کنی.
آدام با لحنی غمگین پاسخ داد:
ـ پس باید زمین بیشتری بخریم تا بیشتر کار کنیم.
چارلز گفت:
ـ از این کار بگذر. اگر دوست داری می توانی به رختخواب بروی.
آدام گفت:
ـ شرط می بندم اگر تو هم در رختخواب بمانی، خوابت نمی برد. می دانی چرا شرط می بندم؟ چون تو تنها برای این که پول دربیاوری، بیدار می شوی.
چارلز به آشپزخانه رفت. چراغ را روشن کرد و گفت:
ـ نمی توان در رختخواب ماند و مزرعه را اداره کرد.
خاکستر را از داخل شبکه بخاری بیرون ریخت، کاغذی را پاره کرد، روی زغال سنگ انداخت و فوت کرد تا روشن شود.
آدام از میان دو لنگه در به او نگریست و گفت:
ـ چرا با کبریت روشن نمی کنی؟
چارلز با لحنی خشمگین گفت:
ـ فضولی نکن! به تو مربوط نیست.
آدام گفت:
بسیار خوب، شاید جای من این جا نیست.
ـ این موضوع هم به خودت ربط دارد. هر وقت دوست داشته باشی می توانی بروی.
بهانه احمقانه ای برای دعوا بود، ولی آدام نمی توانست مانع او شود. بی اراده صدایش را بلند کرد و با خشم گفت:
ـ حق با توست، هر وقت دوست داشته باشم، می روم. این جا همان قدر که مال توست، مال من هم هست.
چارلز گفت:
ـ پس چرا کار نمی کنی؟
آدام گفت:
ـ خدای من! ببین ما بر سر چه موضوعی دعوا می کنیم. بهتر است دعوا نکنیم.
چارلز گفت:
ـ من هم دوست ندارم دردسر درست کنم.
سپس مقداری آرد ذرت را که با آب ولرم مخلوط شده بود داخل دو کاسه ریخت و با حرص روی میز گذاشت. دو برادر پشت میز نشستند. چارلز کمی کره روی تکه نانی مالید و با چاقو مقدار زیادی مربا روی آن ریخت. سپس مقداری کره برای تکه نان دیگری برداشت و مقدار زیادی مربا روی آن گذاشت. آدام گفت:
ـ لعنتی! نمی توانستی چاقویت را تمیز کنی؟ ببین چقدر کره روی چاقو مانده!
چارلز، چاقو و نان را روی میز گذاشت، دست هایش را به دو طرف میز تکیه داد و گفت:
ـ بهتر است زودتر گورت را گم کنی!
آدام برخاست و گفت:
ـ بله، ترجیح می دهم بروم و در یک خوکدانی زندگی کنم.
از خانه بیرون رفت.
هشت ماه طول کشید تا چارلز دوباره برادرش را دید. چارلز از سرکار به خانه بازگشته بود که متوجه شد آدام با سطل آشپزخانه روی سر و صورتش آب می ریزد. گفت:
ـ سلام، حالت چطور است؟
آدام گفت:
ـ خوبم.
ـ کجا رفته بودی؟
ـ بوستون.
ـ جای دیگری نرفتی؟
نه، فقط رفتم شهر را تماشا کنم.
دو برادر همچون گذشته به زندگی خود ادامه دادند، ولی هر یک از آن ها مواظب دیگری بود. به عبارت دیگر، هر یک از دیگری محافظت می کرد و ضمناً مراقب خودش هم بود. چارلز که همیشه زود از خواب برمی خاست، پیش از این که آدام را از خواب بیدار کند، صبحانه را آماده می کرد. آدام نیز خانه را تمیز می کرد و حساب دخل و خرج مزرعه را داشت. به این ترتیب، دو برادر دو سال با هم زندگی کردند تا اختلاف شدیدی میان آن ها افتاد.
در یک شب زمستانی، آدام مشغول رسیدگی به دفاتر حساب بود که ناگهان سر رابلند کرد و گفت:
ـ هوای کالیفرنیا در زمستان خیلی خوب است. می توان هر گیاهی کاشت.
چارلز گفت:
ـ صد در صد، ولی چه باید کاشت؟
ـ گندم در کالیفرنیا محصول خوبی می دهد.
چارلز گفت:
ـولی آفت می زند.
ـ از کجا این قدر مطمئنی؟ ببین چارلز، در کالیفرنیا همه گیاهان آن قدر زود رشد می کنند که می گویند وقتی بذری کاشته شد، دهقان باید یک گام به عقب بردارد تا شاخ و برگ محصول در چشمانش نرود.
چارلز گفت:
ـ پس چرا به آن جا نمی روی؟ در آن جا هرچه بکاری، من می خرم.
آدام آرام بود، ولی صبح که می خواست موهایش را درمقابل آینه کوچکی شانه بزند، دوباره شروع به حرف زدن در این مورد کرد:
ـ کالیفرنیا فصل زمستان ندارد. همیشه بهار است.
چارلز گفت:
ـ من فصل زمستان را دوست دارم.
آدام به بخاری نزدیک شد و گفت:
ـ خشمگین نشو.
ـ سر به سرم نگذار. چند تخم مرغ می خوری؟
آدام گفت:
ـ چهار تا.
چارلز هفت تخم مرغ روی اجاق گذاشت و با دقت، آتش را با تکه های کوچک چوب روشن کرد. سپس منتظر ماند تا آتش کاملاً بگیرد. سپس ماهیتابه را نزدیک شعله گذاشت و در همان حال که گوشت خوک را سرخ می کرد، به تدریج آرام شد و گفت:
ـ آدام، نمی دانم می فهمی چه می گویی یا نه. همیشه در مورد کالیفرنیا حرف می زنی. واقعاً دوست داری به آن جا بروی؟
آدام خندید و گفت:
ـ درباره این موضوع فکر می کنم، ولی هنوز هیچ تصمیم نگرفته ام. مثل صبح زود برخاستن است. دوست ندارم بلند شوم، ضمناً نمی خواهم در رختخواب بمانم.
چارلز گفت:
ـ خیلی به خودت تلقین می کنی.
آدام گفت:
ـ هنگام خدمت در ارتش، آن شیپور لعنتی هر روز صبح به صدا در می آمد. سوگند یاد کردم اگر روزی از ارتش مرخص شوم، هر روز تا ظهر بخوابم. ولی این جا مجبورم نیم ساعت زودتر از شیپور بیدارباش، از خواب برخیزم. چارلز، به من می گویی ما چرا این قدر کار می کنیم؟
چارلز گفت:
ـ نمی توان در رختخواب ماند و مزرعه را اداره کرد.
ضمن گفتن این حرف ها ،گوشت خوک را در ماهیتابه در حال سرخ شدن بود با چنگال به هم می زد. آدام با جدیت گفت:
ـ خوب گوش کن چه می گویم، ما زن و فرزند نداریم. اگر به این ترتیب ادامه بدهیم، فکر نمی کنم هرگز بتوانیم ازدواج کنیم. حتی فرصت نداریم برای خودمان همسری برگزینیم. همیشه در این فکر هستیم که زمین کلارک را اگر قیمت مناسبی داشته باشد، به زمین خودمان اضافه کنیم. چرا؟
چارلز گفت:
ـ زمین او واقعاً خوب است، اگر به زمین ما اضافه شود، صاحب بهترین مزرعه این ناحیه خواهیم شد. پس تو دلت می خواهد ازدواج کنی؟
ـ نه، منظورم این نبود. ظرف چند سال آینده، صاحب بهترین مزرعه در این ناحیه خواهیم شد، ولی چه فایده ای دارد؟ دو پیرمرد تنهای بی خاصیت، در این جا به سختی کار می کنند. بعد یکی از ما می میرد و این زمین خوب به پیرمرد تنها و بی خاصیت دیگری می رسد. سرانجام او هم می میرد و...
چارلز پرسید:
ـ منظورت از گفتن این مزخرفات چیست؟ بیش از حد به تو خوش گذشته؟ خیلی سر به سرم می گذاری. راستش را بگو چه فکری داری؟
آدام گفت:
ـ در این جا هیچ دلخوشی ندارم. هیچ تفریحی ندارم. برای آن چه به دست می آورم، بیش از حد زحمت می کشم، در حالی که مجبور نیستم کار کنم.
چارلز بر سر برادرش فریاد زد:
ـ چرا خفه نمی شوی؟ چرا گورت را گم نمی کنی؟ مگر دست هایت را بسته اند؟ به هر جهنمی می خواهی، برو.
آدام به آرامی گفت:
ـ عصبانی نشو. این هم مثل برخاستن از خواب است. نه دوست دارم بیدار شوم و نه دوست دارم در رختخواب بمانم. نه دلم می خواهد در این جا بمانم و نه دوست دارم از این جا بروم.
چارلز گفت:
ـ خیلی مرا اذیت می کنی.
ـ چارلز، کمی فکر کن. تو این جا را دوست داری؟
ـ بله.
ـ سوگند به خدا که دلم می خواست تصمیم گرفتن برای من هم چنین راحت بود. فکر می کنی چه بلایی بر سرم آمده؟
ـ فکر می کنم باید ازدواج کنی. امشب سری به میخانه می وریم تا موقتاً دردت را درمان کنم.
آدام گفت:
ـ شاید حق با تو باشد، ولی من هرگز روسپیان را دوست نداشته ام.
چارلز گفت:
ـ همه زن ها مثل هم هستند. اگر چشمانت را ببندی، هیچ فرقی باهم ندارند.
ـ تعدادی از بچه های هنگ، زن سرخپوست می گرفتند. من هم زمانی یکی داشتم.
چارلز با علاقه به او نگریست و گفت:
ـ اگر پدر می دانست تو زن سرخپوست داشته ای، بدنش در گور می لرزید. خوب، ماجرا چه بود؟
ـ دختر خوبی بود. لباس هایم را می شست و وصله می کرد. آشپزی هم بلد بود.
ـ از جنبه های دیگر چگونه زنی بود؟
ـ خوب بود. بله، خوب بود. نرم و ملایم و مهربان.
ـ در چشمانت می خوانم که آن زن را خیلی دوست داشتی.
آدام گفت:
ـ شاید.
ـ چه بلایی بر سرش آمد؟
ـ آبله گرفت.
ـ مبتلایان را چه می کردید؟ دختر دیگری انتخاب نکردی؟
چشمان آدام پر از اشک شد و گفت:
ـ آن ها را مثل هیزم روی یکدیگر می گذاشتیم، بیش از دویست نفر می شدند. دست و پاهای آن ها بیرون می زد. سپس خار و خاشاک نفت رو آن ها می ریختیم.
ـ شنیده ام که آبله درمان ندارد.
آدام گفت:
ـ آن ها خیلی زود می میرند...انگار گوشت در حال سوختن است!
چارلز بی درنگ به سمت اجاق دوید و گفت:
ـ بله، سوخته. من گوشت سوخته را بیشتر دوست دارم.
سپس گوشت را در بشقابی ریخت و تخم مرغ ها را در روغن داغ شکست تا به سر و صدا افتادند و به رنگ قهوه ای درآمدند. گفت:
ـ یکی از معلمان مدرسه، خیلی زیبا بود. پاهای کوچکی داشت و همه لباس هایش را از نیویورک می خرید. موهای طلایی رنگی داشت. هیچ زنی را ندیده ام که پاهایش تا این اندازه کوچک باشد. در کلیسا آواز می خواند. همه به خاطر صدا و قیافه او، به کلیسا می رفتند. آستانه در کلیسا، همیشه بسیار شلوغ می شد. البته این جریان مربوط به مدتی پیش است.
ـ همان موقع که نوشته بودی تصمیم داری ازدواج کنی؟
چارلز پوزخندی زد و گفت:
ـ به نظرم همین طور است. فکر می کنم هیچ جوانی در این منطقه نبود که به جنون ازدواج مبتلا نشده باشد.
ـ چه اتفاقی برایش افتاد؟
ـ می دانی که چه می شود. زن های این جا به او حسادت می کردند و خیلی زود او را از این جا بیرون کردند. می گفتند لباس های زیر زن، ابریشمی و جلف بوده. در اواسط سال او را از مدرسه اخراج کردند. می گفتند قوزک پایش معلوم است، ولی او به این امر اهمیت نمی دهد و به گونه ای لباس می پوشد که قوزک پایش معلوم شود.
ـ با او ارتباطی هم داشتی؟
ـ نه، فقط به کلیسا می رفتم. آن جا هم خیلی شلوغ بود. جای دختری به آن زیبایی، در شهر های کوچک نیست. مردم ناراحت می شوند و او را موجب دردسر می دادند.
آدام گفت:
ـ دختر ساموئل را می شناسی؟واقعاً زیبا بود. چه بلایی سرش آمد؟
ـ او نیز همین طور. دردسر درست کرد و از شهر رفت. شنیده ام در فیلادلفیا زندگی می کند و به حرفه خیاطی مشغول است. شنیده ام برای دوختن هر لباس، ده دلار دستمزد می گیرد.
آدام گفت:
ـ شاید ماهم باید از این جا برویم.
چارلز گفت:
ـ هنوز به کالیفرنیا فکر می کنی؟
ـ فکر می کنم همین طور است.
چارلز ناگهان خشمگین شد و فریاد زد:
ـ گورت را گم کن! برو گم شو! هر چه بخواهی می دهم! فقط گورت را گم کن حرامزاده!...
سپس کمی مکث کرد و افزود:
ـ از گفتن این حرف آخر، منظوری نداشتم. تو اعصابم را به هم ریختی.
آدام گفت:
ـ ولی من ازاین جا می روم.
سه ماه بعد، یک کارت پستال رنگی که خلیج ریو را ه تصویر می کشید، به دست چارلز رسید. انگار آدام با عجله در پشت آن نوشته بود: « وقتی آن جا زمستان می شود، در ریو تابستان است. چرا به این جا نمی آیی؟»
شش ماه بعد کارت دیگری از بوینوس آیرس به دستش رسید: « چارلز عزیز، نمی دانی چه شهر بزرگی است. مردم این جا به زبان های فرانسوی و اسپانیایی حرف می زنند. کتابی برایت فرستادم.»
ولی کتابی به دست چارلز نرسید. در تمام زمستان و بهار منتظر ماند، ولی به جای کتاب، خودش آمد. رنگ پوستش قهوه ای شده و لباس هایش دوخت خارج بود. چارلز گفت:
ـ حالت چطور است؟
آدام گفت:
ـ خوبم. کتاب به دستت رسید؟
ـ نه.
ـ نمی دانم چطور شد. عکس هم داشت.
ـ می خواهی در این جا بمانی؟
ـ شاید. می خواهم مطالبی درباره آن کشور برایت بگویم.
چارلز گفت:
ـ دوست ندارم بشنوم.
آدام گفت:
ـ خیلی بدجنس شده ای.
ـ می توانم حدس بزنم در نهایت چه اتفاقی می افتد. یک سال یا بیشتر دراین جا می مانی و بعد آزار و اذیت مرا شروع می کنی. بعد دعوا و دوباره آشتی می کنیم. این خیلی بدتر است. بعد باز از این جا می روی، برمی گردی و همه این وقایع تکرار می شوند.
آدام پرسید:
ـ دوست نداری در این جا بمانم؟
چارلز گفت:
ـ معلوم است که دوست دارم. وقتی این جا نیستی دلم تنگ می شود. ولی می دانم که دوباره همان اتفاقات رخ می دهد.
همین طور هم شد. آن ها مدتی خاطرات گذشته را مرور کردند ودرمورد روزهایی که از یکدیگر دور بودند حرف زدند وسرانجام در سکوتی مرگبار فرو رفتند. بدون این که حرفی بزنند، ساعت ها کار می کردند. زمان حد و مرزی نداشت و می خواست تا بی نهایت ادامه یابد. شبی آدام گفت:
ـ می دانی،من وارد سی و هفت سالگی می شوم. دیگر نصف عمرم را گذرانده ام.
چارلز گفت:
ـ باز هم شروع کردی؟ عمر خودت را هدر دادی؟ ببین آدام، باید کاری کنیم که این بار به دعوا نکشد.
ـ چه کنیم؟
ـ بسیار خوب، اگر همین طور ادامه داشته باشد، سه چهار هفته دعوا می کنیم، تا این که تو از این جا بروی. بهتر است پیش از این که دعوا کنیم از اینجا بروی.
آدام خندید و موضوع منتفی شد. گفت:
ـ چه برادر باهوشی دارم. معلوم است قبل از این که دعوا کنیم از این جا می روم. بله، این طور بهتر است. چارلز، پولدار شده ای، درست است؟
ـ بله، وضع مالی من بد نیست، ولی ثروتمند نیستم.
ـ می خواهی بگویی چهار باب ساختمان و میخانه را خریده ای؟
ـ نه نمی گویم.
ـ ولی چارلز، تو آن ها را خریده ای. مزرعه تو بهترین در این منطقه است. چرا نمی گذاری با هم خانه جدیدی بسازیم که دارای وان، آب لوله کشی و دستشویی باشد؟ ما دیگر گدا نیستیم. همه می گویند تو تقریباً ثروتمندترین مرد این ناحیه هستی.
چارلز با خشونت گفت:
ـ نیازی به خانه جدید نداریم.
ـ خیلی خوب است که آدم برای توالت رفت، به داخل حیاط نرود.
ـ بهتر است عقیده ات را برای خودت نگه داری.
آدام گفت:
ـ شاید من خانه کوچک و زیبایی در نزدیکی جنگل بسازم. نظرت چیست؟ در این صورت، دیگر اعصاب همدیگر را خرد نمی کنیم.
ـ دوست ندارم در آن جا خانه ای ساخته شود.
ـ ولی نصف آن متعلق به من است.
ـ آن نصفه را می خرم.
ـ مجبور نیستم آن را بفروشم.
چشمان چارلز برق زد. گفت:
ـ ولی من خانه لعنتی تو را آتش می زنم.
آدام با ملایمت گفت:
ـ باور می کنم واقعاً این کار را انجام می دهی. چرا این طور به من نگاه می کنی؟
چارلز به آرامی جواب داد:
ـ خیلی در این مورد فکر کردم. منتظر بودم خودت آن را مطرح کنی.
ـ منظورت چیست؟
ـ به خاطر داری یک بار به من تلگراف زدی و گفتی یکصد دلار پول برایت بفرستم؟
ـ بله، به خاطر دارم. تو زندگی مرا نجات دادی. حالا می خواهی چه بگویی؟
ـ هیچ گاه آن پول را به من پس ندادی.
ـ فکر می کنم پس داده باشم.
ـ ولی پس ندادی.
آدام به میز کهنه ای که سایروس پشت آن می نشست و با عصا به پای چوبی خود می زد، نگریست. چراغ نفتی قدیمی از بالای سقف، درست در وسط میز آویزان بود و نور زرد رنگ و لرزانش را از فتیله دایره ای شکل به اطراف پراکنده می کرد. آدام آهسته گفت:
ـ فردا صبح آن را پس می دهم.
ـ به تو خیلی فرصت دادم پول را پس بدهی.
ـ بله، خیلی فرصت دادی. لازم بود به خاطر داشته باشم.
آدام اندکی مکث کرد تا فکر کند، سپس گفت:
ـ می دانی پول را برای چه کاری لازم داشتم؟
چارلز گفت:
ـ من که نپرسیدم.
ـ هرگز به تو نگفتم. شاید خجالت می کشیدم. چارلز،من زندانی شده بودم و از زندان فرار کردم.
دهان چارلز از تعجب باز ماند:
ـ چه می گویی؟
آدام گفت:
ـ اجازه بده بگویم. من ولگردی می کردم، به همین دلیل، مرا دستگیر و محکوم کردند تا با سایر ولگردها جاده بسازم. شب ها پاهایم را زنجیر می کردند. بعد از شش ماه آزاد شدم، ولی دوباره مرا دستگیر کردند. جاده را به این ترتیب می سازند. سه روز مانده بود شش ماه دوم تمام شود که فرار کردم و به جورجیا رفتم. از آن جا که لباس نداشتم، از یک فروشگاه، لباس دزدیدم و بعد هم برایت تلگراف زدم.
چارلز گفت:
ـ باور نمی کنم. ولی باور می کنم. چون تو دروغگو نیستی. البته که باور می کنم. چرا به من نگفتی؟
آدام گفت:
ـ شاید خجالت کشیدم. ولی از این که پولت را پس نداده ام، بیشتر خجالت می کشم.
چارلز گفت:
ـ فراموش کن، اصلاً نمی دانم چرا این موضوع را مطرح کردم.
ـ خدای من، نه، فردا صبح پولت را پس می دهم.
چارلز گفت:
ـ چه خوشحالم!برادرم زندانی بوده.
آدم گفت:
ـ لازم نیست خوشحال باشی.
چارلز گفت:
ـ نمی دانم چرا، ولی افتخار می کنم که برادرم زندانی بوده! آدام، به من بگو چرا درست سه روز پیش از آزادی، فرار کردی؟
آدام تبسمی کرد و گفت:
ـ دو یا سه دلیل داشت. می ترسیدم که اگر تا آخر بمانم، باز هم مرا زندانی کنند. پیش خودم محاسبه کردم که اگر تا آخرین روز هم در زندان بمانم، آن ها انتظار ندارند فرار کنم.
چارلز گفت:
ـ فهمیدم، ولی تو گفتی دلایل دیگری هم داشت.
آدام گفت:
ـ به نظرم به این دلیل، از همه دلایل مهمتر بود. گفتن آن کار ساده ای نیست. محاسبه کردم که شش ماه به دولت بدهکارم، چون محکومیت من شش ماهه بود. دوست نداشتم حقه بازی کنم. فقط سه روز آن را کلک زدم.
چارلز از شدت خنده نمی دانست چه کند. با مهربانی گفت:
ـ تو یک حرامزاده دیوانه هستی! ولی چطور شد از فروشگاه دزدی کردی؟
آدام گفت:
ـ پول هرچه را دزدیده بودم، با ده درصد بهره برایشان فرستادم.
چارلز به جلو خم شد و گفت:
ـ در مورد جاده سازی برایم حرف بزن.
آدام گفت:
ـ حتماً می گویم، چارلز. حتماً.
پایان فصل دهم
فصل یازدهم
(1)
پس از این که چارلز داستان زندان رفتن آدام را شنید، احترام بیشتری برای او قائل شد. آنچنان احساسی نسبت به برادرش پیدا کرده بود که شخص، تنها برای کسانی که کامل و در نتیجه، آماج تنفر نیستند، چنین احترامی قائل است. آدام هم با استفاده از این موضوع، او را وسوسه می کرد. آدام گفت:
ـ چارلز، تا به حال فکر کرده ای ما آن قدر پول داریم که می توانیم هرکاری دوست داریم، بکنیم؟
چارلز گفت:
ـ بسیار خوب، مگر دوست داریم چه کاری بکنیم؟
ـ می توانیم به اروپا برویم. می توانیم در خیابان های پاریس قدم بزنیم.
ـ که چه شود؟
ـ چه شود؟!
ـ انگار از داخل راهرو صدای پایی به گوش رسید.
ـ شاید گربه باشد.
ـ احتمالاً، باید به زودی آن ها را بکشیم.
ـ چارلز، می توانیم به مصر برویم و در کنار مجسمه ابوالهول قدم بزنیم.
ـ همین جا هم می توانیم بمانیم و از پولمان استفاده کنیم. می توانیم کار کنیم و از وقت خود بهره ببریم. آه، این گربه های لعنتی!
چارلز به سمت در پرید، آن را باز کرد و فریاد زد:
ـ بروید!
سپس سکوت کرد، آدام متوجه شد که چارلز به پله ها خیره شده است. او هم نزد برادرش رفت. بدنی گل آلود، کثیف و ژنده پوش همچون کرم از پله ها بالا می آمد. دست لاغری به آهستگی نرده ها را گرفت. دست دیگر به دشواری به دنبالش آمد. صورت کثیفی با لب های ترک خورده و چشمان ورم کرده با پلک های سیاه دیده شد. پیشانیش شکاف برداشته بود و خون روی موهای ژولیده اش می ریخت.
آدام از پله ها پایین رفت، در کنار آن بدن زانو زد و گفت:
ـ دستت را به من بده. بیا به داخل خانه برویم. مواظب آن یکی دستت باش. فکر می کنم شکسته باشد.
پس از این که او را به داخل خانه بردند، بیهوش شد. آدام گفت:
ـ او را در بستر من بگذار. بهتر است دکتر را خبر کنی.
چارلز گفت:
ـ فکر نمی کنی باید زودتر او را نزد دکتر ببریم؟
ـ او را تکان بدهیم؟ مگر دیوانه شده ای؟
ـ نه، به اندازه تو دیوانه نشده ام. یک لحظه فکر کن.
ـ به چه فکر کنم؟
ـ دو مرد مجرد با یکدیگر زندگی می کنند و این زن در خانه آن هاست.
آدام گفت:
ـ قبول ندارم نیست.
ـ خیلی خوب هم قبول داری. فکر می کنم اگر او را در خانه نگه داریم، در مدتی کمتر از دو ساعت، همه مردم با خبر می شوند. از کجا می دانی چکاره است؟ چطور به این جا رسیده؟ چه بلایی سرش آمده؟ آدام، با این کار، واقعاً ما را به خطر می اندازی.
آدام با خونسردی پاسخ داد:
ـ اگر حالا نروی، خودم می روم و تو را در این جا تنها می گذارم.
چارلز گفت:
ـ هرچند به نظر من اشتباه می کنی، ولی می روم و می گویم عواقب این کار را خواهیم دید.
آدام گفت:
همه مسؤولیت ها را بر عهده می گیرم. تو برو.
پس از این که چارلز خارج شد، آدام به آشپزخانه رفت، مقداری آب جوش از کتری به داخل تشتی ریخت و دستمالی را در آن خیس کرد. ذهن آدام به گذشته برگشت. این همان اتاق و همان تختخواب بود. نامادری اش در حالی که پارچه ای خیس در دست داشت بالای سرش ایستاده بود و همچنان که آب وارد زخمش می شد و درد را احساس می کرد، می شنید که زن، مطلبی را تکرار می کند. می دانست نامادری چه می گوید، ولی نمی توانست آن را به خاطر بیاورد. آدام به دخترک گفت:
ـ حالت خوب می شود. دنبال دکتر فرستاده ام. لحظاتی بعد می رسد.
لبان دختر کمی تکان خورد. آدام گفت:
ـ لازم نیست حرف بزنی. نباید حرف بزنی.
همچنان که با تکه پارچه، صورت دختر را به آرامی پاک می کرد، گرمای وحشتناکی سراپایش را فرا گرفت و گفت:
ـ می توانی دراین جا بمانی. تا هر وقت دوست داشته باشی، می توانی دراین جا بمانی. من از تو مواظبت می کنم.
سپس آب پارچه را گرفت، موهای ژولیده دختر را پاک کرد و تارهای مو را از میان بریدگی های صورتش بیرون آورد. در همان حال که دختر را تمیز می کرد، صدای سخنان خود را می شنید. انگار با خود بیگانه شده بود و به حرف های مرد دیگری گوش می داد:
ـ اذیت شده ای عزیزم؟ چشمانت چه شده؟ می روم دارو می آورم و روی چشمانت می گذارم. حالت خوب می شود. پیشانیت شکاف عجیبی برداشته. میترسم جای زخم روی آن باقی بماند. می توانی اسمت را به من بگویی؟ نه، لازم نیست. خیلی فرصت داریم. می شنوی؟ کالسکه دکتر آمد! چه زود رسید!
سپس به سمت در آشپزخانه رفت و گفت:
ـ دکتر، بیمار این جاست.
(2)
دختر، به شدت صدمه دیده بود. اگر در آن دوران اشعه ایکس کشف شده بود، شاید دکتر می توانست شکستگی های بیشتری را پیدا کند، ولی بدون عکسبرداری هم به اندازه کافی، شکستگی یافت. بازوی چپ و سه دنده او شکسته؛ آرواره و جمجمه شکاف برداشته؛ دندان های واقع در بخش چپ صورتش افتاده؛ پوست سرش پاره شده؛ و زخم روی پیشانی به اندازه ای عمیق بود که استخوان جمجمه دیده می شد. دکتر تا همین اندازه تشخیص داد. بازو و دنده هایش را جا انداخت و پوست سرش را بخیه زد. یک لوله آزمایشگاهی روی شعله چراغ الکلی گرفت تا خم شود، سپس آن را از سوراخی که دندان های افتاده ایجاد کرده بود، وارد مری کرد تا دخترک بتواند بدون حرکت دادن آرواره شکسته، غذاهای مایع و آشامیدنی ها را فرو دهد. مقداری زیادی مرفین به او تزریق کرد و یک شیشه پر از قرص تریاک برایش گذاشت. آنگاه دست هایش را شست و پالتو بر تن کرد. پیش از این که اتاق را ترک کند، بیمار به خواب رفته بود.
دکتر پشت میز آشپزخانه نشست و قهوه داغی را که چارلز برایش ریخته بود، نوشید. پرسید:
ـ خوب، چه اتفاقی برایش افتاده؟
چارلز با خشونت پاسخ داد:
ـ از کجا بدانیم؟ او را جلو ایوان خانه پیدا کردیم. اگر می خواهید علتش را متوجه شوید، به کنار جاده بروید و از روی ردپایش بفهمید که چگونه تا این جا آمده.
ـ می دانید کیست؟
ـ به خدا سوگند، نه.
ـ به طبقه بالای میخانه بروید، شاید از آن جا آمده.
ـ این اواخر در آن جا نبودم. ضمناً با وضعیتی که نزد ما آمده، هرگز نمی توانیم او را بشناسیم.
دکتر سر را به سمت آدام برگرداند و گفت:
ـ تا به حال او را دیده اید؟
آدام سر را به نشانه پاسخ منفی تکان داد. چارلز باز هم با خشونت گفت:
ـ ببینم، شما در این اطراف چه می کنید؟
ـ چون علاقه مند هستید می گویم. این دختر زیر ماشین کلوخ شکن نیفتاده، گرچه ظاهراً شاید چنین به نظر برسد. حتماً کسی این بلا را بر سرش آورده.کسی که اصلاً او را دوست نداشته. در واقع گمان می کنم کسی قصد داشته او را به قتل برساند.
چارلز گفت:
ـ چرا از خودش نمی پرسید؟
ـ مدتی طول میکشد تا بتواند حرف بزند. ضمناً استخوان جمجمه اش هم شکسته و خدا می داند عاقبت او چه می شود. منظورم این است که اگر کلانتر را در جریان بگذاریم، بد نیست.
آدام فریاد زد:
ـ نه!
فریاد چنان بلند بود که چارلز و دکتر هراسان به او نگریستند. آدام افزود:
ـ او را راحت بگذارید تا استراحت کند.
ـ چه کسی از او مواظبت می کند؟
آدام گفت:
ـ من این کار را می کنم.
چارلز گفت:
ـ باید خوب چشمانت را باز کنی...
آدام گفت:
ـ دخالت نکن.
چارلز گفت:
ـ این جا همان قدر که متعلق به توست، به من هم تعلق دارد.
آدام پرسید:
ـ دوست داری از این جا بروم؟
چارلز گفت:
ـ منظورم این نبود.
آدام گفت:
بسیار خوب، اگر قرار باشد این زن برود، من هم می روم.
دکتر گفت:
ـ آرام باشید. چرا این قدر موضوع را بزرگ می کنید؟
آدام گفت:
ـ من حتی یک سگ زخمی را نیز از خانه بیرون نمی کنم.
دکتر گفت:
ـ حضور سگ زخمی در خانه برایتان اهمیتی ندارد. گمان می کنم می کوشید مطلبی را پنهان کنید. آقای آدام، دیشب از خانه بیرون رفتید؟ شما این کار را نکردید؟
چارلز گفت:
ـ نه،آدام سرتاسر شب این جا بود. صدای خروپف او مثل صدای قطار است.
آدام گفت:
ـ چرا اجازه نمی دهید این دختر این جا بماند؟ بگذارید حالش بهتر شود، بعد برود.
دکتر برخاست و در حالی که دست هایش را پاک می کرد، گفت:
ـ آقای آدام، پدرتان یکی از دوستان قدیمی من بود. شما و افراد خانواده را به خوبی می شناسم. شما که دیگر بچه نیستید. نمی دانم چرا نمی خواهید بفهمید. شاید دوست ندارید بفهمید. طوری رفتار می کنید که انگار من با یک بچه حرف می زنم. به این دختر حمله کرده اند. به نظر من هرکس این کار را انجام داده، تصمیم داشته او را بکشد. اگر به کلانتر گزارش ندهم، قانون را نقض کرده ام. قبول دارم که گاهی قانون شکنی هم می کنم، ولی از این موضوع نمی توانم چشمپوشی کنم.
آدام گفت:
ـ بسیار خوب، به کلانتر بگویید، ولی تا حال او بهتر نشده، اجازه ندهید مزاحمش شوند.
دکتر گفت:
ـ هرگز بیمارانم را اذیت نمی کنم. هنوز هم تصمیم دارید او را این جا نگه دارید؟
ـ بله.
ـ فردا به این جا می آیم. او به خواب می رود. اگر لازم بود، از طریق آن لوله، سوپ و آب گرم به او بدهید.
دکتر این را گفت و خارج شد. چارلز رو به برادرش کرد و گفت:
ـ تو را به خدا علت این دردسرها چیست؟
ـ می خواهم تنها باشم.
ـ می خواهی تنها باشی؟
ـ شنیدی! بگذار تنها باشم.
چارلز گفت:
ـ عجب بدبختی بزرگی!
سپس آب دهان روی زمین انداخت و ناراحت بر سر کار رفت. آدام با خوشحالی از این که برادرش از خانه خارج شد . در آشپزخانه به این طرف و آن طرف رفت، ظرف های صبحانه را شست، و کف آشپزخانه را جارو زد. پس از مرتب کردن آشپزخانه، به اتاقی رفت که دختر در آن خوابیده بود. یک صندلی نزدیک تختخواب گذاشت و روی آن نشست. به دختر مرفین تزریق کرده بودند، بنابراین خروپف می کرد. ورم صورتش به تدریج برطرف می شد، ولی چشمانش هنوز کبود و متورم بود. آدام به او نگریست. بازوی چپ دختر که به تخته ای بسته شده بود تا حرکت نکند، روی شکمش قرار داشت، ولی بازوی راستش روی پتو و دستش را مشت کرده بود. دستش همچون دست بچه ها، کوچک بود. آدام با انگشت، مچ دست او را لمس کرد. انگشتان دختر اندکی تکان خورد. آدام به آهستگی، به گونه ای که انگار می ترسید کسی او را غافلگیر کند، دست دختر را گشود و با نوک انگشت او بازی کرد. انگشتانش نرم و صورتی بودند ولی پوست پشت دستش، همچون مروارید بود. آدام از خوشحالی می خندید. ناگهان نفس دختر بند آمد. آدام دچار حالتی همچون برق گرفتگی شد. لحظاتی بعد، صدایی از گلوی دختر خارج شد و به خروپف ادامه داد. آدام به آرامی دست و بازوی دختر را زیر پتو نوازش کرد و سپس به آهستگی از اتاق خارج شد.
کتی، چند روز را در حالت خلسه حاصل از مرفین گذراند. پوست بدنش مثل سرب شده بود و به علت درد شدیدی نمی توانست از جایش تکان بخورد، ولی اگر کسی در اتاق راه می رفت، متوجه می شد. به تدریج مغزش هم به کار افتاد و هنگامی که چشمانش را گشود، متوجه شد دو مرد جوان در کنارش حضور دارند. یکی از آن ها گاهی و دیگری همیشه به او سر می زد. می دانست مرد دیگری هم به خانه می آید که پزشک است. ولی حضور مردی بلند قامت و لاغر اندام، بیشتر از آن دو نفر، توجه دختر را شاید به دلیل هراس، جلب می کرد.
به تدریج موفق شد رویدادهای روزهای آخر را در ذهنش یه تصویر بکشد و آن ها را به ترتیب منطقی قرار دهد. قیافه آقای ادواردز را تجسم کرد که چگونه تغییر چهره داده و به یک جنایتکار تبدیل شده بود. هرگز در طول زندگی، تا آن اندازه نترسیده بود. ذهنش همچون موش، راه فرار را بو می کشید. آقای ادواردز ماجرای آتش سوزی را فهمیده بود. ولی آیا فرد دیگری نیز از این موضوع خبر داشت؟ ولی او از کجا این موضوع را کشف کرده بود؟ هرگاه به صحنه های روز آخر فکر می کرد، دچار هراسی همراه با تهوع می شد.
عاقبت متوجه شد که مرد بلند قامت، کلانتر است و می خواهد او را مورد بازجویی قرار دهد، و آن مرد جوان که نامش آدام است، اجازه نمی دهد از او بازجویی شود. کلانتر از ماجرای آتش سوزی خبر داشت. از میان سر و صداهای بلند، متوجه مطالبی شد. کلانتر گفت:
ـ باید اسم داشته باشد. یک نفر باید او را بشناسد.
سپس صدای آرامی به گوش رسید که می گفت:
ـ چگونه می تواند حرف بزند؟ آرواره اش شکسته.
ـ اگر با دست راست می نویسد، می تواند پاسخ ها را روی کاغذی بنویسد. ـ ببین آدام، اگر کسی تصمیم داشته باشد او را بکشد، وظیفه دارم او را دستگیر کنم. یک مداد برایم بیاور و اجازه بده با او حرف بزنم.
آدام گفت:
ـ مگر نشنیدید دکتر چه گفت؟ جمجمه اش شکاف برداشته. از کجا می دانید که می تواند به یاد بیاورد چه بلایی بر سرش آمده؟
کلانتر گفت:
ـ تو در این کارها دخالت نکن. یک مداد و کاغذ به من بده.
ـ نباید مزاحمش شوید.
ـ ای لعنت بر شیطان! مهم نیست تو چه می گویی. به تو گفتم یک مداد و کاغذ لازم دارم.
سپس صدای مرد جوان دیگر به گوش رسید:
ـ چه شده؟ نکند خودت این بلا را سرش آورده ای؟ خوب به او مداد و کاغذ بده.
هنگامی که سه مرد به آرامی وارد اتاق شدند، دختر چشمانش را بست. آدم آهسته گفت:
ـ او خوابیده.
دختر چشمانش را گشود و به آن ها نگاه کرد. مرد بلند قامت کنار تختخواب آمد و گفت:
ـ دختر خانم، نمی خواهم تو را اذیت کنم. من کلانتر هستم. می دانم نمی توانی حرف بزنی، ولی ممکن است خواهش کنم مطالبی را روی این کاغذ بنویسی؟
دختر تلاش کرد سر را تکان بدهد، ولی از شدت درد خود را عقب کشید. سپس با به هم زدن پلک های چشمش به آن ها فهماند حاضر است. کلانتر گفت:
ـ آفرین، دیدید می خواهد جواب بدهد.
سپس ورقه کاغذی را کنار او روی تختخواب گذاشت، انگشت دختر را دور مداد حلقه کرد و گفت:
ـ حالا خوب شد. بگو ببینم اسمت چیست؟
سه مرد به صورت دختر نگاه می کردند. دهان دختر تغییر شکل داد و چشمانش چپ شد. چشمانش را بست و مداد را روی کاغذ حرکت داد و با حروف بسیار بزرگ نوشت:«نمی دانم.»
کلانتر گفت:
ـ خوب کاغذ جدیدی گذاشتم. چه موضوعی را به خاطر می آوری؟
نزدیک بود که مداد از روی ورقه کاغذ بلغزد، ولی دختر به دشواری نوشت: «مغزم کار نمی کند.»
انگار دخترک خیلی به مغزش فشار می آورد. در نهایت از ادامه کار منصرف شد، به صورتش حالت غمزده ای داد و نوشت: «نه، حافظه ام درست کار نمی کند. به من کمک کنید.»
کلانتر گفت:
ـ بیچاره. ممنونم که تلاش خود را کردید. به هر حال، هر وقت که حالتان بهتر شد به دیدن شما می آیم. دیگر لازم نیست بنویسید.
زن نوشت: «ممنونم.»
مداد از دستش افتاد.
بله، کتی موفق شد بر سر کلانتر کلاه بگذارد. کلانتر نیز با آدام هم عقیده شده بود و تنها چارلز باور دیگری داشت.
دو برادر در اتاق ماندند و هر دو به او کمک می کردند. دختر به صورت عبوس چارلز نگریست و در آن حالتی آشنا دید که ناراحت شد. متوجه شد که مرتباً به زخم روی پیشانیش دست می زند، و آن را می مالد و با انگشتانش لمس می کند. یک بار، چارلز متوجه شد که دختر مشغول نگاه کردن به اوست، با شرمندگی به انگشتان خود نگریست و از روی بدجنسی گفت:
ـ نگران نباش، تو هم مثل من جای یک زخم روی پیشانیت باقی می ماند. البته خیلی عمیقتر.
دختر لبخند زد و چارلز نگاهش را برگرداند. آدام با یک بشقاب سوپ گرم وارد اتاق شد و چارلز گفت:
ـ می خواهم به شهر بروم و آبجو بخرم.
(3)
آدام هرگز باور نداشت که چنین خوشحال باشد. دانستن نام دختر برایش مهم نبود. دختر گفته بود که او را کتی صدا کنند و همین برایش کافی بود. آدام پس از ورق زدن کتاب آشپزی که از مادر و نامادریش به جای مانده بود، برای کتی غذا پخت.
کتی سرشار از نیروی جوانی بود، به همین دلیل هم خیلی زود بهبود یافت. ورم گونه اش خوابید و زیبایی دوباره به چهره اش بازگشت در مدت کوتاهی، با کمک دیگران توانست در رختخواب بنشیند. دهانش را با دقت بسیار باز و بسته می کرد و خوردن غذاهایی را آغاز کرد که نیاز به جویدن نداشت. پیشانیش هنوز باند پیچی شده و بقیه صورتش، جز قسمت هایی که به خاطر افتادن دندان گود شده بود، عیبی نداشت.
کتی ناراحت بود، ولی دوست داشت ناراحتی خود را به هر طریقی فراموش کند. در نتیجه حتی هنگامی که برایش مشکل نبود، کمتر حرف می زد.
یک روز بعد از ظهر، صدای پای کسی را شنید که در آشپزخانه راه می رفت. با صدای بلند گفت:
ـ آدام، تو هستی؟
چارلز گفت:
ـ نه، من هستم.
کتی گفت:
ـ می توانم خواهش کنم چند لحظه این جا بیایی؟
چارلز در راهرو ایستاد. قیافه اش عبوس بود. کتی گفت:
ـ زیاد به این جا نمی آیی!
چارلز گفت:
ـ درست است.
ـ از من خوشت نمی آید؟
ـ انگار همین طور است.
ـ ممکن است بگویی چرا؟
چارلز کوشید پاسخی بیابد. عاقبت گفت:
ـ به تو اطمینان دارم.
کتی گفت:
ـ چرا اطمینان نداری؟
نمی دانم و به همین دلیل به تو اطمینان ندارم. موضوعی وجود دارد که نمی توانم بفهمم.
ـ تو که پیشتر مرا در جایی ندیده ای.
ـ شاید این طور باشد. ولی موضوعی مرا آزار می دهد. باید آن را بدانم. از کجا میدانی که تو را ندیده ام؟
کتی ساکت بود. چارلز می خواست برود. کتی گفت:
ـ نرو، چه تصمیمی داری؟
ـ در چه مورد؟
ـ درمورد من.
چارلز با دقت به او نگاه کرد و گفت:
ـ دوست داری حقیقت را بگویم؟
کتی گفت:
ـ بله، در غیر این صورت از تو نمی پرسیدم.
ـ نمی دانم. ولی به تو می گویم. می خواهم هر چه زودتر شر تو را از این جا کم کنم. برادرم دچار اختلال حواس شده و اگر لازم باشد او را به زور آدم می کنم.
ـ می توانی این کار را بکنی؟ اوآدم بزرگ است.
ـ می توانم این کار را انجام بدهم.
کتی به او نگاه کرد و گفت:
ـآدام کجاست؟
چارلز گفت:
ـ به شهر رفته تا داروهای لعنتی تو را پیدا کند.
ـ تو چقدر بدجنس هستی.
ـ می دانی در چه فکری هستم؟ فکر نمی کنم به اندازه نصف تو بدجنس باشم. به نظرم تو خود شیطان هستی که به صورت فرشته ای زیبا ظاهر شده ای.
کتی آهسته خندید و گفت:
ـ هر دو ما این گونه هستیم. چارلز، من چقدر وقت دارم؟
چارلز گفت:
ـ برای چه چقدر وقت داری؟
ـ چقدر وقت دارم تا مرا از اینجا بیرون کنی؟ راستش را بگو.
ـ بسیار خوب، به تو می گویم،. حدود یک هفته تا ده روز فرصت داری. همین که توانستی راه بروی، باید این جا را ترک کنی.
چارلز با حیله گری به او می نگریست و از این که می توانست با او دعوا کند، لذت می برد. سپس گفت:
ـ بسیار خوب، به تو می گویم. وقتی که تحت تأثیر مواد مخدر بودی، حرف های زیادی زدی، مثل این که خواب بودی.
کتی گفت:
ـ باور نمی کنم.
چارلز خندید، چون متوجه شد کتی ناگهان لبهایش را جمع کرده است. گفت:
ـ بسیار خوب، باور نمی کنم حرف بدی زده باشم. چه حرفی می توانستم بزنم؟
چارلز بیرون رفت. پشت لانه مرغ ها دلش را گرفت و خندید. محکم پاهایش را به زمین می زد و با خود می گفت: « فکر می کردم زرنگ تر از این حرف ها باشد.»
چنان احساس آرامشی به او دست داد که روزهای پیش چنین حالتی نداشت.
(4)
چارلز، خیلی کتی را ترسانده بود. همان طور که چارلز دختر را شناخته بود، او هم چارلز را خوب می شناخت. او تنها مرد زرنگی بود که کتی در طول عمر ش می شناخت. کتی کوشید با چارلز تفاهم داشته باشد، ولی نتوانست. می دانست قادر نیست او را فریب دهد و در ضمن، نیازمند استراحت و مراقبت بود. دیگر پولی نداشت و برای مدتی طولانی هم به سرپناهی نیاز داشت. خسته و بیمار بود، ولی در ذهن خود دنبال چاره ای می گشت.
آدام با شیشه داروی مسکن از شهر برگشت. یک قاشق سوپ خوری از دارو برای کتی ریخت و گفت:
ـ خیلی بدمزه است، ولی برای تو بد نیست.
کتی بدون اعتراض، دارو را خورد و حتی قیافه اش درهم نشد. سپس گفت:
ـ تو خیلی مهربان هستی. دلیل آن را نمی دانم. من که برایت دردسر درست کردم.
آدام گفت:
ـ اصلاً این طور نیست. با آمدن تو، خانه رونق پیدا کرده. هر چند حال خوشی نداری، ولی هرگز گله و شکایتی نمی کنی.
ـ تو خیلی خوب و مهربان هستی.
ـ دلم می خواهد این طور باشد.
ـ مجبوری بیرون بروی؟ نمی توانی این جا بمانی و با من حرف بزنی؟
ـ البته که می توانم. کار مهم دیگری نیست که انجام دهم.
ـ آدام، یک صندلی بیاور و این جا بنشین.
وقتی آدام نشست، کتی دست راستش را به طرفش دراز کرد. آدام دست او را در دستانش گرفت. کتی گفت:
ـ چقدر خوب و مهربان هستی!
سپس ادامه داد:
ـ آدام، تو به قولت عمل می کنی، مگر نه؟
آدام گفت:
ـ سعی می کنم. منظورت چیست؟
کتی گریان گفت:
ـ من تنها هستم و می ترسم. می ترسم! حرف هایی دارم که نمی توانم بگویم.
ـ می توانم به تو کمکم کنم.
ـ فکر نمی کنم کسی بتواند به من کمک کند.
ـ برایم بگو و اجازه بده تلاش خودم را بکنم.
ـ مشکل این جاست که حتی نمی توانم به تو بگویم. این راز فقط متعلق به من نیست، می فهمی؟
ـ نه، نمی فهمم.
کتی با انگشتانش دست آدام را محکم فشار داد و گفت:
ـ آدام، من هرگز حافظه ام را از دست نداده ام.
آدام گفت:
ـ پس چرا گفتی...
ـ این همان موضوعی است که می خواهم بگویم. آدام، تو پدرت را دوست داسشتی؟
ـ به نظرم بیشتر به او احترام می گذاشتم، نه این که او را دوست داشته باشم.
ـ بسیار خوب، اگر برای کسی احترام قائل باشی و دچار مشکل شود، کاری نمی کنی که او را از نابودی نجات دهی؟
ـ معلوم است که این کار را می کنم.
ـ خوب، من هم نزدیک است از بین بروم.
ـ ولی چطور شد این بلا را سرت آوردند؟
ـ این یک راز است. به همین دلیل نمی توانم بگویم.
ـ پدرت این کار را کرد؟
ـ اوه، نه. ولی همه رویدادها در هم گره خورده اند.
ـ منظورت این است که اگر به من بگویی چه کسی این بلا را سرت آورده، برای پدرت دردسر ایجاد می شود؟
کتی آهی کشید. آدام می توانست بقیه ماجرا را در ذهن مجسم کند. کتی گفت:
ـ آدام، به من اطمینان داری؟
آدام گفت:
ـ البته که اطمینان دارم.
ـ تقاضای بزرگی است؟
ـ نه، اگر از پدرت حمایت کنی، تقاضای بزرگی نیست.
ـ می فهمی چه می گویم؟ این راز من نیست. اگر راز من بود، بی درنگ به تو می گفتم.
ـ البته که می فهمم. اگر من هم جای تو بودم، همین کار را می کردم.
کتی در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، گفت:
ـ اوه، تو چقدر آدم را درک می کنی!
آدام به طرف او خم شد. کتی صورتش رابوسید. آدام گفت:
ـ غصه نخور. من از تو مواظبت می کنم.
کتی همان طور که روی بالش لم داده بود، گفت:
ـ فکر نمی کنم بتوانی این کار را انجام بدهی.
ـ منظورت چیست؟
ـ می دانی که برادرت مرا دوست ندارد و می خواهد از این جا بروم.
ـ مگر حرفی به تو زده؟
ـ اوه، نه. می توانم این را احساس کنم، چون او نمی تواند مثل تو مرا درک کند.
ـ قلب پاکی دارد.
ـ می دانم، ولی مثل تو مهربان نیست. وقتی که بروم، کلانتر از من بازجویی می کند و بعد تنها می شوم.
آدام به نقطه ای نامعلوم خیره شد و گفت:
ـ برادرم نمی تواند تو را مجبور کند از این جا بروی. نصف این مزرعه متعلق به من است و به اندازه خودم مال و ثروت دارم.
ـ اگر بخواهد بروم، مجبورم این جا را ترک کنم. نمی توانم زندگی شما را به هم بزنم.
آدام برخاست و از اتاق بیرون رفت. به سمت در عقب رفت و از پشت شیشه به غروب خورشید نگریست. برادرش را می دید که در فاصله ای دور، سنگ ها را از روی چرخ دستی بلند می کند و کنار دیواری می چیند. آدام به آسمان نگاه کرد. توده ابری از ناحیه شرق در حرکت بود. آه عمیقی کشید و صدای نفس خود را در سینه شنید. احساس کرد گوش هایش باز می شوند. صدای قد قد مرغ ها و وزش باد شرق، صدای سم اسب ها را که روی جاده راه می رفتند و صدای ضربات چکش را از دور می شنید. احتمالاً یکی از همسایگان مشغول تعمیر سقف خانه بود. همه این صداها به گونه ای با هم ترکیب شده بودند که انگار صدای موسیقی بود. چشمانش هم به خوبی می دید. پرچین ها، دیوارها و آلونک ها با ثبات در آن غروب زردرنگ بر جای ایستاده بودند و میان آن ها نوعی همبستگی به چشم می خورد. تغییرات زیادی به چشم می خورد. تعدادی پرستو بر زمین نشستند و به جستجوی غذا برآمدند. سپس همچون شال گردن خاکستری که در مقابل نور پیچ و تاب می خورد، به پرواز درآمدند. آدام برگشت و به برادرش نگریست. زمان را فراموش کرده بود و نمی دانست تا چه مدت در مقابل در ایستاده است.
زمان سپری نشده بود. چارلز همچنان سنگ می چید و آدام هنوز نفس بلند و عمیق فرو داده در هنگام توقف زمان را بیرون نداده بود. ناگهان احساس کرد که ناراحتی و خوشحالی با هم ترکیب شده اند. ترس و شهامت هم یکی شده بود. دریافت آهنگی را زیر لب زمزمه می کند. برگشت و به سمت آشپزخانه رفت. در راهرو ایستاد و به کتی نگریست. کتی لبخند زد. آدام با خود گفت: «چه کودکی! چه کودک مظلومی!»
در آن لحظه، احساس عشق، سراپایش را فرا گرفت. گفت:
ـ با من ازدواج می کنی؟
عضلات صورت کتی کشیده و دستش با تشنج بسته شد. آدام گفت:
ـ مجبور نیستی بی درنگ پاسخ دهی. دوست دارم در این باره خوب بیندیشی. ولی اگر با من ازدواج کنی، می توانم از تو حمایت کنم. دیگر هیچ کس نمی تواند موجب ناراحتی تو شود.
کتی به خود آمد گفت:
ـ آدام بیا این جا بنشین و دستت را به من بده. حالا خوب شد.
دست آدام را بلند کرد، پشت دست او را روی گونه خود گذاشت و باصدایی گرفته گفت:
ـ عزیزم، آه، عزیزم...ببین آدام، تو به من اطمینان کردی. حالا قولی به من می دهی؟ به من قول بده به برادرت نگویی که از من تقاضای ازدواج کرده ای.
آدام گفت:
ـ به او نگویم که ا ز تو تقاضای ازدواج کرده ام؟ چرا نگویم؟
ـ می خواهم امشب فکر کنم. شاید هم زمان بیشتری لازم داشته باشم. می توانی این وقت را به من بدهی؟
کتی دست او را به طرف سر خود برد و ادامه داد:
ـ می دانی، مطمئن نیستم قادر باشم درست فکر کنم، می خواهم به من فرصت کافی بدهی.
آدام گفت:
ـ فکر می کنی بتوانی با من ازدواج کنی؟
ـ خواهش می کنم آدام. اجازه بده فکر کنم. عزیزم خواهش می کنم.
آدام لبخندی زد و با حالتی عصبی گفت:
ـ زیادی طول نده. من همچون گربه ای هستم که بالای درخت است و نمی تواند پایین بیاید.
ـ آدام فقط اجازه بده فکر کنم. تو آدم مهربانی هستی.
آدام از اتاق خارج شد و به سمت جایی رفت که برادرش مشغول جابجا کردن سنگ ها بود.
وقتی آدام رفت، کتی از بستر برخاست و به زحمت به سمت آینه رفت. به جلو خم شد و به صورتش نگریست. پیشانیش هنوز باندپیچی بود. لبه باند را به اندازه کافی بلند کرد و به زخم قرمز زیر آن نگاهی انداخت. نه تنها تصمیم گرفته بود با آدام ازدواج کند، بلکه پیش از تقاضای آدام به این نتیجه رسیده بود که به حمایت و سرمایه نیاز دارد و آدام می تواند آن ها را برایش تأمین کند. کنی می توانست او را کنترل کند، این را به خوبی می دانست. تنها یک موضوع او را ناراحت می کرد. آدام به او علاقه ای داشت که آن را درک نمی کرد، زیرا خود چنین احساسی به آدام نداشت. هرگز نسبت به هیچ کس چنین احساسی نداشت. آقای ادواردز واقعاً او را ترسانده بود، نخستین بار در همه زندگی بود که نمی توانست بر اوضاع مسلط باشد. تصمیم گرفت هرگز اجازه ندهد چنین اتفاقی تکرار شود. وقتی به این امر فکر کرد که اگر چارلز بشنود، چه خواهد گفت، لبخند زد. نسبت به چارلز احساس نزدیکی می کرد و از سوءظن او نسبت به خود ناراحت نبود.
(5)
وقتی آدام نزدیک شد، چارلز کمرش را راست کرد. کف دست هایش را بر پشتش گذاشت، عضلات خسته اش را مالش داد و گفت:
ـ خدای من، چقدر سنگ این جاست!
آدام گفت:
ـ فردی در پادگان به من گفت که در کالیفرنیا دره های زیادی وجود دارد... فرسنگ ها و فرسنگ ها...ولی حتی یک سنگ هم در آن جا یافت نمی شود.
چارلز گفت:
ـموضوع دیگری هم هست، فکر نمی کنم مزرعه ای پیدا شود که بدون ایراد باشد. در ایالت های میانی آمریکا، ملخ وجود دارد و در سایر ایالت ها، توفان و گردباد. چندتا سنگ که مهم نیست.
ـ به نظرم راست می گویی. آمده ام به تو کمک کنم.
ـ سپاسگزارم. فکرکردم بقیه عمرت را می خواهی دست در دست دختری که آن جاست بگذرانی. تا چه وقت می خواهد این جا بماند؟
آدام می خواست به برادرش بگوید که به کتی پیشنهاد ازدواج داده است، ولی لحن صدای چارلز او را مجبور کرد تصمیم خود را تغییر دهد. چارلز گفت:
ـ تا یادم نرفته، آلکس پلات چند لحظه پیش این جا بود. نمی دانی چه اتفاقی برایش افتاده! ناگهان ثروتمند شده.
آدام پرسید:
ـ چگونه؟
ـ خوب، آن قسمت از ملک او را که دارای درخت های سدر است به خاطر داری؟ می دانی کجا را می گویم؟ درست کنار جاده.
ـ می دانم، مگر چه شده؟
ـ آلکس از وسط درختان به سمت دیوار می رفت و می خواست خرگوش شکار کند. ناگهان چمدانی پیدا کرد که در آن لباس های مردانه تمیز چیده شده بود. البته همه آن ها در آب باران خیس شده بودند. به نظر می رسید این چمدان مدت زیادی آن جا بوده. در کنارش یک جعبه چوبی هم قرار داشت که در آن قفل بود. وقتی قفل آن را شکست، در حدود چهار هزار دلار پول در آن بود. یک کیف زنانه هم پیدا کرد، ولی خالی بود.
ـ اسمی، یا نشانه ای...روی آن نبود؟
ـ موضوع عجیب این است که هیچ اسمی روی آن نبود، حتی لباس ها هم هیچ برچسبی نداشتند. به نظر می رسد صاحب آن ها دوست نداشته شناخته شود.
ـ آلکس می خواهد آن ها را نگه دارد؟
ـ آلکس آن ها را نزد کلانتر برد. کلانتر هم می خواهد آن ها را آگهی کند و اگر صاحبش پیدا نشود، آلکس می تواند آن ها را برای خود نگه دارد.
ـ حتماً کسی پیدا می شود.
ـ شاید این طور باشد. البته من به آلکس حرفی نزدم، چون او خیلی خوشحال است، عجیب است که هیچ برچسب و نشانه ای پیدا نشده.
آدام گفت:
ـ این پول زیادی است. حتماً صاحبش پیدا می شود.
چارلز گفت:
ـ آلکس مدتی این جا بود. می دانی که همسرش خیلی اهل تفریح و گردش است.
سپس کمی ساکت شد و عاقبت گفت:
ـ آدام ما باید با هم صحبت کنیم. مردم محل حرف هایی می زنند.
آدام گفت:
ـ درباره چه حرف می زنند؟ منظورت چیست؟
ـ درباره همان دختر حرف می زنند. دو مرد نمی توانند با یک دختر در یک خانه زندگی کنند. آلکس می گوید زن ها از این موضوع خیلی ناراحت هستند. آدام، ما نمی توانیم این دختر را این جا نگه داریم. می خواهیم این جا زندگی کنیم. با این کار آبرویمان به خطر می افتد.
ـ می خواهی پیش از این که حالش خوب شود، او را بیرون کنیم؟
ـ می خواهم تو از شر او خلاص شوی،او را بیرون کن. من او را دوست ندارم.
ـ تو هیچ وقت او را دوست نداشتی.
ـ می دانم. به او اطمینان ندارم. موضوعی وجود دارد که نمی دانم چیست، ولی من دوست ندارم، چه وقت او را بیرون می کنی؟
آدام به آرامی گفت:
ـ اچازه بده موضوعی را بگویم. یک هفته به او مهلت بده، بعد از آن فکری می کنیم.
چارلز گفت:
ـ قول می دهی؟
ـ صد در صد.
ـ بسیار خوب، من برای زن آلکس پیغام می فرستم. او خیلی راحت می تواند اخبار را پخش کند. خدای من، چقدر خوب می شود که دوباره خانه مال خودمان باشد. فکر می کنی حافظه اش برگردد؟
آدام گفت:
ـ نه.
(6)
پنج روز بعد، پس از این که چارلز رفت تا کمی علوفه برای گوساله ها بخرد، آدام کالسکه را تا نزدیک در آشپزخانه آورد. به کتی کمک کرد تا سوار شود، پتویی را روی زانوهای دختر گذاشت و پتویی دیگری را روی شانه هایش انداخت. از آن جا به محضر رفت و با کتی ازدواج کرد.
پس از بازگشت، چارلز را در آشپزخانه دیدند. چارلز با خشم به آن ها نگریست و گفت:
ـ فکر کردم او را با خودت برده ای تا سوار قطار کنی.
آدام از روی سادگی گفت:
ـ نه، رفتیم ازدواج کردیم.
کتی لبخندی به چارلز زد. چارلز گفت:
ـ چرا؟ چرا این کار را کردید؟
آدام گفت:
ـ چرا این کار را نکنیم؟ مگر یک مرد نباید ازدواج کند؟
کتی به اتاق خواب رفت و در را بست. چارلز با لحنی خشمگین گفت:
ـ او لیاقت تو را ندارد. گفته بودم که فاحشه است!
آدام گفت:
ـ چارلز!
ـ بسیار خوب، به تو می گویم. او یک فاحشه کثیف است. حاضر نیستم برای ارتباط با این کثافت، حتی بیست و پنج سنت هم بدهم.
ـ چارلز بس کن! می گویم بس کن! دهان کثیفت را ببند و در مورد همسرم حرفی نزن!
ـ او برای تو همسر مناسبی نیست.
آدام به آهستگی گفت:
ـ چارلز، فکر می کنم حسادت می کنی. گمان کنم تو میخواستی با او ازدواج کنی.
ـ احمق بیچاره، حسودی کنم؟ من با او در یک خانه زندگی نمی کنم.
آدام گفت:
ـ مجبور هم نیستی. من از این جا می روم. اگر دوست داری میتوانی زمین مرا بخری. می توانی همه مزرعه را برای خودت برداری. همیشه دوست داشتی این طور باشد. می توانی به اندازه ای در این جا بمانی که بپوسی.
چارلز صدایش را پایین آورد و گفت:
ـ چرا نمی خواهی از شر او خلاص شوی؟ آدام، خواهش می کنم او را بیرون کن. تو را از بین می برد و نابود می کند. آدام، سوگند به خدا تو را بیچاره می کند!
آدام گفت:
ـ از کجا این همه اطلاعات در مورد به او داری؟
چشمان چارلز خسته به نظر می رسید. گفت:
ـ من نمی دانم.
سپس ساکت شد.
آدام حتی از کتی نپرسید دوست دارد شام را بیرون از اتاق صرف کند یا نه. دو بشقاب به اتاق خواب کتی برد، کنارش نشست و گفت:
ـ می خواهیم از این جا برویم.
کتی گفت:
ـ اجازه بده من بروم. خواهش می کنم اجازه بده من بروم. نمی خواهم موجب شوم تو از برادرت متنفر شوی. نمی دانم چرا مرا دوست ندارد!
ـ فکر می کنم حسادت می کند.
کتی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
ـ حسادت؟!
ـ فکر می کنم این طور باشد. نباید غصه بخوری. می خواهیم از این جا به کالیفرنیا برویم.
کتی به آرامی گفت:
ـ من دوست ندارم به کالیفرنیا بروم.
آدام گفت:
ـ مزخرف نگو. هوای آن جا خیلی خوب و همیشه آفتابی و زیباست.
ـ ولی من دوست ندارم به کالیفرنیا بروم.
آدام با ملایمت گفت:
ـ تو همسر من هستی، باید با من بیایی.
کتی ساکت شد و دیگر در این مورد حرفی نزد.
آن ها صدای بسته شدن در را توسط چارلز شنیدند، آدام گفت:
ـ این برایش بهتر است. کمی مشروب می نوشد و حالش جا می آید.
کتی با شرمندگی به انگشتانش نگریست و گفت:
ـ آدام، من تا حالم خوب نشود، نمی توانم همسر تو باشم.
آدام گفت:
ـمی دانم، می فهمم، صبر می کنم.
ـ ولی دوست دارم تو پیش من باشی. از چارلز میترسم. او از من متنفر است.
ـ من تختخواب سفری خودم را به این جا می آورم. هر وقت ترسیدی، می توانی مرا صدا کنی. می توانی دستت را جلو بیاوری و مرا لمس کنی.
کتی گفت:
ـ تو چقدر خوبی! می توانیم با هم چای بخوریم؟
ـ بله، چرا نه؟ من هم دوست دارم.
آدام فنجان هایی را که از آن ها بخار برمی خاست، آورد و دوباره رفت تا ظرف شکر را بیاورد. روی صندلی کنار تختخواب نشست و گفت:
ـ این چای پر رنگ است. برای تو زیاد پر رنگ نیست؟
ـ من چای پر رنگ دوست دارم.
آدام چای خود را نوشید و گفت:
ـ به نظر تو مزه اش عجیب نیست؟ مزه عجیبی می دهد.
کتی دست به طرف دهانش برد و گفت:
ـ اجازه بده امتحان کنم.
چای را تا انتها نوشید و بعد فریاد زد:
ـ آدام، تو فنجان را اشتباهی برداشتی. آن فنجان چای که خوردی مال من بود. در آن دارو ریخته بودم.
آدام لبانش را لیسید و گفت:
ـ فکر نمی کنم برایم ضرر داشته باشد.
کتی آرام خندید و گفت:
ـ نه، ضرر ندارد. امیدوارم احتیاجی نباشد شب تو را صدا کنم.
ـ منظورت چیست؟
ـ برای این که تو داروی خواب آور مرا خوردی. شاید نتوانی زود بیدار شوی.
آدام هرچه می کوشید بیدار بماند، ولی به خواب عمیقی فرو رفت. همان طور که خوابش می برد، پرسید:
ـ دکتر گفته این مقدار دارو بخوری؟
کتی گفت:
ـ تو به آن عادت نداری.
چارلز در ساعت یازده بازگشت. کتی متوجه شد تلو تلو می خورد و وارد می شود. چارلز به اتاق رفت، لباسهایش را به گوشه ای انداخت و به بستر وارد شد. خروپف می کرد و از این پهلو به آن پهلو می غلتید تا راحت خوابش ببرد. سپس چشمانش را گشود. کتی کنار تختخواب او ایستاده بود. چارلز گفت:
ـ چکار داری؟
کتی گفت:
ـ چه فکر می کنی؟ کمی آن طرف برو.
ـ آدام کجاست؟
ـ اشتباهی داروی خواب مرا خورد. کمی آن طرف برو.
چارلز که دهانش بوی مشروب می داد گفت:
ـ من همین چند لحظه پیش با یک فاحشه بودم.
کتی گفت:
ـ تو خیلی قوی هستی. کمی آن طرف برو.
ـ مگر دستت نشکسته؟
ـ خودم مواظبم، غصه نخور.
ناگهان چارلز خنده اش گرفت و گفت:
ـ بیچاره آدام!
سپس پتو را کنار زد تا کتی وارد بستر شود.
پایان فصل یازدهم
فصل دوازدهم
(1)
می بینید این کتاب چگونه به مرز سده معاصر یعنی 1900 رسیده است. یکصد سال دیگر هم گذشت و چرخ زمان با کارهای انسان ها کنار آمد، به طوری که هر قدر به گذشته های دور می نگریم افسوس می خوریم که آن روزها چقدر بهتر بودند. در کتاب های خاطرات، دوران گذشته، خوش، ساده شیرین، و جوان بودند. مردان سالخورده ای که نمی دانستند آیا تا آغاز سده ی بعد زنده خواهند ماند یا نه، نگاهی نفرت آمیز به آن داشتند. احساس می کردند دنیا در حال تغییر و تحول است، شیرینی آن از میان می رود و تقوی و پاکی به فراموشی سپرده می شود. اضطراب و نگرانی بر دنیای جدید در حال نابودی حکمفرما شده و آن چه به فراموشی سپرده می شد، اخلاق، ادب و نزاکت بود. زن ها دیگر خانم نبودند و قول یک مرد دیگر قابل اطمینان نبود.
زمانی مردم دکمه شلوارشان را محکم می بستند. حتی هنگام کودکی نیز آزادی به این معنا وجود نداشت. تنها غصه مردم این بود که چگونه سنگی پیدا کنند که کاملاً گرد نباشد تا بتوانند از آن برای سنگ قلاب استفاده کنند. آن سنگ های خوب و آن سادگی ها کجا رفتند؟ آدم ها کمی فراموشکار شده بودند، چون نمی توان همیشه همه خاطرات خوب و بد را به ذهن آورد. انسان تنها می تواند به خاطر بیاورد که روزی این امور را تجربه کرده است.
یک مرد کهنسال می تواند بازی های کودکانه با دختران را به یاد بیاورد، ولی همان مرد، آگاهانه یا ناخودآگاه منظره دراز کشیدن پسر جوانی در وسط مزرعه را که محکم مشت بر زمین می کوبید و گریه کنان، خدا خدا می کرد، فراموش می کند. چنین شخصی تنها ممکن بود بگوید: «چرا این پسر داخل علف ها دراز کشیده؟ ممکن است سرما بخورد!»
توت فرنگی ها دیگر مزه گذشته را ندارند و زن ها شور و حرارت پیشین را از دست داده اند. تعدادی از افراد همانند مرغی که می خواهد سرش را ببرند، سرنوشت را قبول کرده اند.
تاریخ از غدد میلیون ها مورخ تراوش کرده است. عده ای معتقد بودند که باید از شر این سده پر از فریب و جنایت و یاغیگری و مرگ های مرموز و زمین خواری رهایی یابیم.
به گذشته برمی گردیم و به خاطر می آوریم که ملت کوچک ما از این سوی اقیانوس تا آن سوی اقیانوسی دیگر، چگونه دچار کشمکش های فراوان بوده است. تازه می خواستیم روی پای خود بایستیم که انگلیسی ها به ما هجوم آوردند. آن ها را شکست دادیم، ولی فایده این کار چه بود؟ آن چه برایمان باقی ماند یک کاخ سفید سوخته و ده هزار زن بیوه بود که از دولت مستمری می گرفتند. سپس سربازان ما به مکزیک رفتند که آن هم تجربه دردناکی بود. هیچ کس نمیداند چرا شخص را به گردش می برند و در آن جا او را اذیت می کنند، در حالی که درخانه ماندن، خیلی راحت تر و بهتر است. البته جنگ با مکزیک، دو فایده داشت: زمین های زیادی به مملکت ما افزوده شد و وسعت خاک ما به دو برابر رسید. ضمناً افسران، همه فنون جنگی را آموختند. در نهایت به جان هم افتادیم. رهبران ما روش آزار دادن را به خوبی یاد گرفته بودند و پس از آن، این بحث جدل ها ایجاد شد:
ـ آیا می توان برده نگه داشت؟
ـ خوب، اگر پول داده ای و او را خریده ای، چرا نتوانی نگه داری؟
بعد گفتند کسی حق ندارد اسبی برای خود نگه دارد.
ـ چه کسی می خواهد دارایی مرا از من بگیرد؟
همانند کسانی شده بودیم که به صورت خود چنگ می زنند تا خون از صورتشان جاری شود.
خوب، کار تمام شد. ما به تدریج از زمین خونین برخاستیم و به سمت غروب رفتیم. سپس دوران شکوفایی، و بعد از آن، ورشکستگی و رکود اقتصادی فرا رسید. دزدان معروف جامعه، سربرآوردند و دارایی همه مردم را از آن خود کردند.
مرگ بر آن قرن پوسیده!
بیایید همه این رویدادها را فراموش کنیم! بیایید آن را مثل کتابی ببندیم و خواندن کتاب جدید را آغاز کنیم، فصل جدید، زندگی جدید. اگر بتوانیم روی آن قرن متعفن، سرپوش بگذاریم، دست هایمان پاک خواهد شد. این سده هنوز از آلودگی ها انباشته نشده است. سده جدید، عاری از هر نوع آلودگی خواهد بود و هرکس بخواهد فضای آن را آلوده کند، او را به صورت وارونه مصلوب خواهیم کرد.
ولی توت فرنگی ها دیگر مزه گذشته را ندارند و زن ها شور و حرارت پیشین را از دست داده اند.
پایان فصل دوازدهم
فصل سیزدهم
(1)
گاهی، پرتویی می تواند ذهن انسان را روشن کند. این رویداد تقریباً برای همه شکل گرفته است. او می تواند پیشرفت آن را همانند فتیله ای که تا محل قرار گرفتن دینامیت می سوزد، تا مغز خود احساس کند. این احساس در دل، اعصاب یا دستان انسان به وجود می آید. پوست، هوای تازه تنفس می کند و هر نفسی که فرو می رود، شیرین است. آغاز آن، لذت یک خمیازه بزرگ را دارد؛ انگار فضایی خاکستری سپری شده و زمین و درختان به نظر، تاریک و دلتنگ کننده باشد. رویدادها، یعنی حوادث بزرگ، ممکن است از کنارش گذشته ولی در سرنوشتش کمترین تأثیری نداشته باشند. هنگامی که آن پرتو بدرخشد، همه جا زیبا می شود، صدای ضجه زدن به گوشش، خوش آهنگ و رایحه خاک، به مشامش مطبوع می رسد. نور خورشید، چشمانش را زیر سایه درختی نوازش می دهد. آنگاه انسان همانند چشمه ای بیرون فوران می کند، ولی از آن کم نمی شود. به نظر من می توان اهمیت یک انسان را در دنیا با توجه به تعداد و چگونگی ظهور چنین پرتوهایی تعیین کرد. این تجربه در تنهایی صورت می گیرد، ولی ما را به دنیا ربط می دهد. این موضوع، مادر همه خلاقیت ها است و می تواند هر انسانی را از انسان های دیگر جدا کند.
نمی دانم در سال های آینده، اوضاع چگونه خواهد بود. تغییرات وحشتناکی در دنیا صورت می گیرد و عواملی که از ماهیت آن ها اطلاعی نداریم، آینده را شکل می دهند. تعدادی از این عوامل به نظر ما اهریمنی می آیند، البته شاید نه به آن دلیل که خود اهریمنی هستند، بلکه به خاطر گرایش آن ها برای ریشه کن کردن آن چه به نظر ما خوب می آیند، آن ها را می پذیریم. دو نفر، بهتر از یک نفر می توانند سنگ بزرگی را بلند کنند؛ یک گروه می توانند بهتر و زودتر از یک نفر، اتومبیل بسازد؛ و نانی که در یک کارخانه بزرگ تولید می شود، ارزانتر و بهتر از نان درست شده توسط یک نفر است.
در زمان ما، تولید انبوه به اقتصاد، سیاست و حتی مذهب وارد شده است، تا جایی که تصور برخی افراد از خداوند، همان تولید انبوه است. در زمان ما، این امر بسیار خطرناک است. کشمکش بزرگی در جهان وجود دارد که سرانجام آن، نابودی است و انسان ها ناراحت و پریشان هستند. به نظرم، در چنین موقعیتی، طبیعی است که این پرسش ها را برای خود مطرح کنم:
به چه موضوعی اعتقاد دارم؟ برای چه موضوعی، یا علیه چه موضوعی باید بجنگم؟
نژاد ما تنها نژاد خلاق است و فقط یک ابزار خلاقیت دارد که همان ذهن و روح آدمی است. هرگز یک پدیده را در دو انسان خلق نکردند. هرگز ندیدم در موسیقی، هنر، شعر، ریاضی و فلسفه، چند نفر همکاری کنند و اگر همکاری کرده اند، نتیجه رضایت بخشی حاصل نشده است. هنگامی که معجزه آفرینش شکل می گیرد، یک گروه می تواند آن را بسازد و گسترش دهد، ولی هرگز نمی تواند اختراع کند، زیرا ارزش خلاقیت در ذهن یک انسان تنها نهفته است.
عواملی که پیرامون مفهوم گروه گرایی سیر می کنند، آشکارا به منظور نابودی فردیت ذهن انسان، اعلان جنگ می دهند. ذهن آزاد و سبکبار با بی ارزش شدن، گرسنگی، فراموشی و مشروط کردن و ناچار جهت دادن، مورد تعقیب قرار می گیرد، تحقیر می شود، تحمیق می شود و از کار می افتد. شیوه ای مرگبار که نسل ما برگزیده است.
ولی عقیده من این است: ذهن آزاد و جستجوگر انسان، گرانبها ترین پدیده ای است که در این دنیا یافت می شود و به همین دلیل، خواهم جنگید. با هر عقیده، دین یا حکومتی که فرد را محدود یا نابود می کند، خواهم جنگید. به همین دلیل زنده ام و به خاطر آن تلاش می کنم. می فهمم چرا نظامی که بر الگوی خاصی بنا نهاده شده است باید ذهن آزاد را نابود کند، زیرا همان ذهن آزاد، می تواند آن نظام را واژگون کند. یقیناً این موضوع را درک می کنم، از آن متنفرم و علیه آن می جنگم تا تنها پدیده ای که ما را از جانوران درنده فاقد نیروی خلاقیت جدا می کند، حفظ کنم. اگر آن پرتوها در وجود ما نابود شود، همگی نابود می شویم.
(2)
آدام تراسک همواره زندگی متزلزلی داشت و یکنواختی و احساس بیهودگی همچون تارهای عنکبوت، سراسر وجودش را فراگرفته بود، ولی کتی موجب شد که چنین پرتوهایی در زندگی او شروع به درخشش کنند.
مهم نیست که کتی یک هیولا بود یا یک شیاد؛ کسی می توانست او را درک کند یا نه؛ ولی نباید موضوعی را در مورد فضایل و گناهان بزرگ نادیده انگاشت: چه کسی را می توان یافت که افکار سیاه هرگز در ذهنش رخنه نکرده باشد؟
شاید در درون ما برکه ای اسرارآمیز وجود دارد که گیاهان زشت و بدنهاد در آن جوانه می زنند و رشد می کنند. ولی در اطراف آن پرچینی وجود دارد که همیشه از رشد کامل این جوانه ها جلوگیری می کند. آیا این امکان وجود ندارد که در برکه های تاریک درون بعضی انسان ها، زشتی به اندازه ای رشد کند که از آن پرچین بگذرد و آزادانه به همه جا برود؟ آیا چنین کسی هیولا نیست؟ آیا ما به نحوی با او ارتباط نداریم؟ بیهوده است که بگوییم ما فرشته و شیطان را درک نمی کنیم، زیرا خودمان آن ها را خلق کرده ایم.
کتی، هرکس با هر رفتاری، توانسته بود آن پرتو را درون آدام ایجاد کند. با حضور او، روح آدام به پرواز درآمد و او را از ترس ها، تلخی ها و خاطرات بد رها کرد. این پرتو، همانند نورافکنی که مواضع دشمن را روشن می کند، می تواند جهان را پر از نور و وضعیت آن را عوض کند. عشق، آدام را چنان مسحور کرده بود که هرگز نتوانست شخصیت واقعی کتی را ببیند. در ذهن آدام، تصویری از لطافت و زیبایی، تصویر دختری پاک که ارزشی مافوق تصور دارد، و دختری زیبا و دوست داشتنی نقش بسته بود. کتی برای همسرش، مظهر همه خوبی ها بود و هر کاری انجام می داد و هر چه می گفت، از نظر آدام درست بود.
هرچند که کتی گفت دوست ندارد به کالیفرنیا برود، ولی آدام از این امر ناراحت نشد، زیرا مدتی بعد کتی دست او را گرفت و با خود به آنجا برد. جلوه این پرتو در درون آدام به اندازه ای زیاد بود که به ناراحتی های برادرش توجهی نکرد و برق چشمانش را ندید. سهم مزرعه اش را کمتر از نصف قیمت به چارلز فروخت و با پول آن و نصف دارایی پدرش، از آنجا رفت. دیگر ثروتمند و آزاد شده بود.
دو برادر از هم جدا شدند. در ایستگاه راه آهن، دست یکدیگر را فشردند و چارلز پس از حرکت قطار، به زخم پیشانی خود دستی کشید، به میخانه رفت، چهار لیوان ویسکی نوشید، از پله ها بالا رفت و سری به طبقه بالا زد. پول دخترک را پیش پرداخت، ولی نتوانست کاری بکند. در عوض به اندازه ای در آغوش او گریست که دختر او را از اتاق بیرون کرد. از آن پس، در مزرعه به سختی کار کرد، به وسعت زمین هایش افزود و خانه را مرتب و نوسازی کرد تا میزان املاکش زیاد شد. هیچ تفریح و استراحتی نداشت. او هم سرانجام ثروتمند شد، ولی از ثروتش لذتی نمی برد؛ مورد احترام قرار می گرفت، ولی هیچ دوستی نداشت.
آدام در نیویورک توقف کرد تا بتواند پیش از سوار شدن به قطاری که آن ها را به غرب آمریکا می برد، برای خود و کتی لباس بخرد. درک این که آن ها چگونه از دره سالیناس سر درآوردند، بسیار ساده است.
در آن زمان، مسؤولان راه آهن از هر وسیله ای چون رقابت و توسعه خطوط، برای جلب مسافران استفاده می کردند. شرکت های آنان نه تنها در روزنامه ها آگهی می دادند، بلکه کتابچه ها و پوسترهایی منتشر می کردند که نشان دهنده رونق و زیبایی غرب بود. ادعاهای آن ها معقول نبود، زیرا غرب، ثروتی نامحدود داشت. شرکت راه آهن جنوب اقیانوس کبیر که ریاست آن شخص پرکاری به نام لیلاند استنفورد بر عهده داشت، نه تنها در امور حمل و نقل، بلکه در امور سواحل اقیانوس کبیر، همه کاره بود. راه آهن تا انتهای دره ها امتداد یافت. شهرهای جدیدی به وجود آمد و نواحی زیادی به مناطق مسکونی تبدیل شد تا شرکت به اندازه کافی مشتری داشته باشد.
دره طویل سالیناس نیز مورد بهره برداری قرار گرفت. آدام پوستری رنگی دید که در آن، دره سالیناس همچون بهشتی به تصویر کشیده شده بود. پس از مطالعه مطالبی در مورد این منطقه، هرکس که دوست نداشت در دره سالیناس اقامت داشته باشد، شخص دیوانه به حساب می آمد.
آدام در خرید زمین شتاب نکرد. نخست کالسکه ای خرید، با آن به همه مناطق سر زد و با کسانی که پیشتر به دره سالیناس آمده بودند در مورد آب و زمین و محصولات، اوضاع جوی، قیمت ها و امکانات مذاکره کرد. آدام در مورد اقامت در آن جا، هیچ تردیدی نداشت. می خواست در همان منطقه مستقر شود، خانه ای بنا نهد و تشکیل خانواده دهد. بارها از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت، خاک آن جا را برمی داشت و با انگشتان آن را لمس می کرد، درباره آن حرف می زد، نقشه می کشید و رؤیاهایی در سر می پروراند. اهالی دره او را دوست داشتند و از اینکه آمده بود در آنجا زندگی کند، خوشحال بودند، زیرا آن ها افراد اصیل را می شناختند.
تنها ناراحتی آدام، همان کتی بود که حال چندان خوبی نداشت. آدام هرجا با کالسکه می رفت، زن را نیز همراه می برد، ولی کتی حالتی بی تفاوت داشت. یک روز صبح گفت که حالش خوب نیست. در اتاقش در هتل کینگ سیتی ماند و آدام به تنهایی به دهکده رفت. آدام در ساعت پنج بعد از ظهر به هتل برگشت و متوجه شد به اندازه ای از کتی خون رفته که نزدیک است بمیرد. خوشبختانه دکتر نیلسون را در حال صرف شام یافت و به بالین کتی آورد. دکتر بلافاصله کتی را معاینه و آمپولی به او تزریق کرد. سپس به آدام گفت:
ـ در طبقه پایین منتظر بمان.
آدام پرسید:
ـ حالش خوب است؟
ـ بله، من در هنگام لزوم، تو را صدا می زنم.
آدام دستی به شانه کتی کشید و زن نیز به او لبخند زد.
دکتر نیلسون پس از رفتن آدام، در را بست و در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، به کتی گفت:
ـ چرا این کار را کردی؟
کتی ساکت بود و حرفی نمی زد. دکتر پرسید:
ـ همسرت می داند باردار هستی؟
کتی سر را به نشانه پاسخ منفی تکان داد. دکتر باز هم پرسید:
ـ با چه این کار را کردی؟
کتی خیره به دکتر می نگریست. دکتر نگاهی به اطراف اتاق انداخت، به طرف کمد رفت و یک میل کاموا پیدا کرد. آن را برداشت، جلو صورت کتی تکان داد و گفت:
ـ ای جنایتکار! ای بی رحم! تو احمق هستی. تو تقریباً خودت را کشتی، ولی بچه ات سقط نشد. به نظرم دارویی هم خورده ای و خودت را مسموم کردی. به خودت کافور تزریق کردی، نفت یا فلفل قرمز خوردی. خدای من! شما زن ها چه کارهایی می کنید!
چشمان کتی مانند همیشه سرد بود. دکتر یک صندلی کنار تختخوابش گذاشت و با ملایمت پرسید:
ـ چرا دوست نداری بچه دار شوی؟ همسرت مرد خیلی خوبی است. مگر او را دوست نداری؟ دوست نداری با من حرف بزنی؟ به من بگو. اینقدر لجبازی نکن.
لب ها و چشمان کتی هیچ حرکتی نکرد. دکتر گفت:
ـ عزیزم، چرا نمی خواهی بفهمی؟ نباید زندگی را از بین برد. این تنها موضوعی است که مرا دیوانه می کند. خدا می داند که به همین دلیل، بعضی از بیمارانم را از دست داده ام. ولی تلاش خودم را می کنم، همیشه می کوشم. ولی بعد متوجه می شوم کسی بی هیچ دلیل، خود را می کشد.
دکتر تند تند، حرف می زد، انگار از سکوت بیمار گونه ای که بین جملاتش ایجاد می شد، وحشت داشت. این زن مایه شگفتی او شده بود. مثل اینکه جنبه ای غیر انسانی داشت. دکتر ادامه داد:
ـ تا به حال خانم لورل را دیده ای؟ حاضر است برای یک بچه، جانش را هم بدهد. حاضر است دار و ندارش را بدهد تا صاحب فرزندی شود، ولی تو می خواستی بچه خودت را با میل بافتنی بکشی.
سپس فریاد زد:
ـ بسیار خوب، نمی خواهی حرف بزنی؟ اشکال ندارد، حرف نزن، ولی من به تو می گویم. بچه ات سالم است. نیت پاکی نداشتی. این موضوع را تکرار می کنم که بچه ات سالم به دنیا می آید. می دانی مجازات سقط جنین در این ایالت چیست؟ لازم نیست پاسخ بدهی، ولی به حرف هایم گوش کن. اگر این اتفاق تکرار شود و بچه ات را از دست بدهی و متوجه شوم که عمداً این کار را انجام داده ای، تو را متهم می کنم و علیه تو شهادت می دهم و کاری می کنم که مجازات شوی. امیدوارم آن قدر عقل داشته باشی که سخنانم را باور کنی، چون جدی حرف می زنم.
کتی با نوک زبان، لب هایش را خیس کرد. آن حالت سردی از چشمانش دور شد و حالت غمناکی جای آن را گرفت. سپس گفت:
ـ متأسفم. ولی شما نمی توانید درک کیند.
خشم دکتر فروکش کرد و گفت:
ـ چرا به من نمی گویی؟ بگو عزیزم.
کتی گفت:
ـ مشکل است. آدام، مرد خوب و مهربانی است ولی من به بیماری صرع مبتلا هستم.
ـ نه، این واقعیت ندارد!
ـشاید، ولی پدربزرگم، پدرم، و برادرم همین طور بودند.
کتی دستش را جلو چشمانش گرفت و گفت:
ـ نمی توانم این بچه را تحویل همسرم بدهم.
دکتر گفت:
ـ طفلکی. طفلک من. آدم نمی تواند مطمئن باشد. احتمال زیادی دارد که بچه ات خوب و سالم باشد. می توانی به من قول بدهی که دیگر کلک نزنی؟
ـ بله.
ـ بسیار خوب، من هم به همسرت نمی گویم چه کرده ای. حالا دراز بکش و اجازه بده ببینم خون بند آمده یا نه.
در مدت چند دقیقه، دکتر کیفش را بست، میل کاموابافی را در جیب گذاشت و گفت:
ـ فردا صبح دوباره به دیدنت می آیم.
در همان حال که دکتر از پله های باریک به سمت طبقه همکف هتل می رفت، آدام به طرفش دوید. دکتر نیلسون اجازه نداد از او بپرسد که حال زن چطور است و علت چه بود. طبق معمول به شوخی گفت:
ـ چه خبر شده؟ همسرت بیمار است.
آدام گفت:
ـ دکتر...
ـ ولی بیماری او خوب شدنی است.
ـ دکتر...
ـ همسرت به زودی بچه دار می شود.
همان طور که آدام به او خیره شده بود، از کنارش گذشت. سه مرد که کنار بخاری نشسته بودند به او پوزخند زدند. یکی از آن ها به شوخی گفت:
ـ اگر جای او بودم، چند نفر از دوستان را دعوت می کردم تا با هم کمی مشروب بخوریم.
شوخی او کاری از پیش نبرد، زیرا آدام با گام هایی سنگین از پله ها بالا رفت.
مزرعه بردونی که در چند مایلی جنوب کینگ سیتی، تقریباً در میان سان لوکاچ و کینگ سیتی واقع شده بود، توجه آدام را جلب کرد. برای خانواده بردونی، نهصد جریب از ده هزار جریبی که پادشاه اسپانیا به پدربزرگ خانم بردونی عطا کرد، باقی مانده بود. خانواده بردونی، اهل سویس بودند، اما خانم بردونی، دختر و وارث یک خانواده اسپانیایی به حساب می آمد که از سال ها پیش در دره سالیناس مستقر شده بودند.
همچنان که در اکثر خانواده های بزرگ مرسوم است، زمین به تدریج فروخته شد. مقداری از آن در قمار از بین رفت، مقداری به جای مالیات به دولت واگذار شد و بخشی از آن برای خرید لوازم زینتی مانند الماس، اسب یا زنان زیبا برباد رفت. نهصد جریب باقیمانده، هدیه شخصی به نام سانچز بود و انصافاً بهترین قسمت زمین محسوب می شد. به خاطر وضعیت خاص دره، آن ها دو طرف رودخانه و تپه های اطرافش را تصرف کردند. خانه ای که سانچز از مدت ها پیش برای آن ها بر جای گذاشت هنوز قابل استفاده بود. این خانه در دامنه تپه ها قرار داشت و از خشت ساخته شده بود. محل استقرار خانه، دره بسیار کوچکی بود که چشمه های آب شیرین در آن جریان داشتند. سانچز نیز به همین دلیل خانه را در آنجا بنا کرده بود. درختان بزرگ بلوط در سراسر دره به چشم می خوردند و زمین چنان سرسبز و خرم بود که نظیر آن در منطقه یافت نمی شد. دیوارهای خانه، چهارپا ضخامت داشتند و چوب های سقف آن با طناب های چرمی به هم متصل شده بودند. چون طناب های چرمی را در هنگام بستن خیس کرده بودند، پس از مدتی جمع شد و الوارها را محکم به هم چسباندند. در نتیجه طناب های چرمی مثل آهن، سخت و مقاوم شدند. البته این روش ساختمان سازی تنها یک ایراد دارد و آن این است که موش ها چرم ها را می جوند.
خانه قدیمی به اندازه ای زیبا به نظر می رسید که انگار از زمین روییده بود. بردونی از آن به جای طویله گاوها استفاده می کرد و چون از اهالی سویس بود، همچون همه سویسیها، در تمیزی وسواس داشت. دیوارهای ضخیم گلی را دوست نداشت، بنابراین، برای خود خانه ای چوبی در فاصله دورتری بنا کرد و در عوض گاوها سر از پنجره های خانه قدیمی سانچز بیرون می آوردند.
خانم و آقای بردونی فرزندی نداشتند و هنگامی که خانم بردونی درگذشت، همسرش تصمیم گرفت به کوه های آلپ بازگردد. او تصمیم داشت زمین را بفروشد و به وطن برود. آدام تراسک در خرید زمین او شتابی نداشت. بردونی می خواست آن را به بهایی گزاف بفروشد. روش او این بود که وانمود کند فروش یا عدم فروش زمین چندان اهمیتی ندارد. البته مدتی پیش از این که آدام تصمیم بگیرد، بردونی می دانست او قصد دارد زمین را بخرد.
آدام محلی برای اقامت دائمی خود برگزید و تصمیم گرفت در آینده با فرزندانش در همان منطقه ساکن شوند. از این می ترسید که محلی را خریداری کند ولی پس از مدتی، مکان بهتری را بیابد. با این حال، در همه آن مدت، زمین سانچز توجه او را جلب کرده بود. با حضور کتی، زندگی خوشی پیش روی او قرار داشت، ولی در هر کاری جانب احتیاط را می گرفت. با کالسکه و با اسب، همه زمین ها را مورد بررسی قرار می داد. زمین را با مته سوراخ می کرد تا خاک طبقات زیرین را امتحان کند. در مورد گیاهان وحشی که در مزرعه و کنار رودخانه و تپه می روییدند تحقیق می کرد. در جاهای مرطوب و گلی زانو می زد و جای پای حیوانات وحشی همچون شیر، آهو، گراز، گربه وحشی، انواع راسو، راکون و خرگوش را که بلدرچین ها روی رد پای آن ها راه رفته بودند، آزمایش می کرد. از بیشه ها می گذشت و به تنه درختان بلوط، مادرون، غار، تویون دست می کشید.
بردونی زیر چشمی به او می نگریست و لیوان های شراب قرمز را که از تاکستان خود گرفته بود، سرمی کشید. دوست داشت هر روز بعد از ظهر کمی مست کند. آدام که هرگز شراب نخورده بود، آن مشروب را دوست داشت. در مورد محلی که قصد خرید داشت، پیوسته با کتی مشورت می کرد و می خواست بداند آیا کتی آن جا را دوست دارد و آیا به او خوش می گذرد یا نه، ولی پاسخ های همراه با احساس بی تفاوتی می گرفت. تصور می کرد کتی هم مثل خودش به این امور علاقه مند است. در طبقه پایین هتل کینگ سیتی با مردانی که دور بخاری جمع می شدند و روزنامه سانفرانسیسکو را می خواندند، مشورت می کرد. یک شب گفت:
ـ همیشه به فکر آب هستم. نمی دانم چقدر باید زمین را حفر کرد تا به آب رسید.
یکی از مردان که در آن جا حضور داشت، گفت:
ـ با سام همیلتن حرف بزن. او بیشتر از همه ما در این مورد آگاهی دارد. نه تنها چاه حفر می کند، بلکه می داند کدام منطقه آب دارد. او می تواند همه اطلاعات را به تو بدهد. نیمی از چاه های این منطقه را او حفر کرده.
دوستش خندید و گفت:
ـ سام دلیل خوبی دارد که به آب علاقه مند باشد، چون جایی که خودش زندگی می کند، حتی یک قطره آب هم نداشت.
آدام پرسید:
ـ چگونه می توان او را پیدا کرد؟
ـ می خواهم به او بگویم چند آهن نبشی برایم درست کند. اگر دوست داشته باشی تو را با خودم به آن جا می برم. آقای همیلتن را دوست خواهی داشت. آدم خوبی است.
دوستش گفت:
ـ نابغه ای شوخ طبع است.
(3)
لویی و آدام تراسک با کالسکه لویی لیپو به سمت مزرعه همیلتن رفتند. میله های آهنی در جعبه سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند و یک ران آهو که در کیسه مرطوبی پیچیده شده بود تا خنک بماند، روی میله های آهنی تکان می خورد. آن روزها مرسوم بود وقتی کسی به دیدن شخص دیگری می رود، مقداری مواد غذایی به عنوان هدیه با خود ببرد، زیرا رسم بر این بود که هرکس جایی می رود شام را در همان جا صرف کند، در غیر این صورت به صاحبخانه توهین می شد. در ضمن، برنامه غذایی هفتگی صاحبخانه نیز به هم می خورد. یک ران خوک و گاو کافی بود. لویی گوشت آهو را برید و آدام یک بطری ویسکی با خود آورد. لویی گفت:
ـ باید بگویم آقای همیلتن ویسکی دوست دارد، ولی همسرش با ویسکی مخالف است. اگر جای تو بودم، آن را زیر صندلی می گذاشتم. هنگامی که به فروشگاه برسیم، می توانی آن را بیرون بیاوری. ما همیشه همین کار را می کنیم.
آدام گفت:
ـ همسرش اجازه نمی دهد مشروب بخورد؟
لویی گفت:
ـ اجازه می دهد به اندازه آب خوردن یک پرنده، مشروب بخورد. همسرش، زن خیلی مذهبی است. بهتر است بطری را زیر صندلی بگذاری.
از دره گذشتند و با کالسکه به جاده کوهستانی پر از دست انداز وارد شدند. در گل و لای زمستانی، کالسکه های دیگر نیز از آن جا عبور کرده بودند ولی جای چرخ آن ها خشک شده بود و موجب تکان خوردن کالسکه می شد. اسب ها زیر یوغ تقلا می کردند و کالسکه مدام تکان می خورد. آن سال خشکسالی زودرس بیداد می کرد. در ماه ژوئن تپه های خشک شده و سنگ ها از لای علفهای سوخته سر درآورده بودند. جوهای صحرایی فقط تا ارتفاع پانزده سانتیمتری زمین بالا می آمدند. انگار می دانستند اگر زودتر محصول ندهند، دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبشان نمی شود. آدام گفت:
ـ این منظره چندان خوشآیند نیست.
لویی گفت:
ـ خوشآیند؟ آقای تراسک، اینجا کمر آدم را می شکند و خرد می کند. آقای همیلتن مالک زمین تقریباً بزرگی در اینجاست، ولی با آن همه بچه کم مانده بود گرسنگی تلف شود. او نمی تواند با این مزرعه شکم خود را سیر کند. هر کاری که به دستش برسد انجام می دهد. بچه هایش نیز به او کمک می کنند. خانواده خوبی هستند.
آدام در حالی که به یک ردیف از درختان بومی کوتاه نگاه می کرد گفت:
ـ چرا اینجا را برای سکونت انتخاب کرده؟
لویی لیپو هم مثل همه آدم ها دوست داشت هر مطلبی را برای یک بیگانه توضیح دهد، به ویژه اگر فردی محلی هم حضور نداشته باشد تا با او بحث کند. گفت:
ـ اجازه دهید بگویم. از خودم شروع کنم. پدرم ایتالیایی بود. پس از این که ایتالیا شلوغ شد، به این جا مهاجرت کرد. مقداری پول با خودش آورد. زمین من خیلی بزرگ نیست ولی در جایی خوب واقع شده. پدرم این جا را انتخاب کرد و خرید، ولی نمی دانم تو چرا بدون اینکه از کسی بپرسی این تصمیم را گرفتی. می گویند می خواهی خانه سانچز را بخری، ولی بردونی تا حالا راضی به این کار نشده. حتماً در تصمیم خود جدی هستی، در غیر این صورت این قدر برای خرید آن جا اصرار نمی کردی.
آدام با فروتنی گفت:
ـ این طور راحت هستم.
لویی گفت:
ـ انگار زیاد حرف می زنم. هنگانی که آقا و خانم همیلتن به این دره مهاجرت کردند، سرمایه ای نداشتند. مجبور شدند آن چه را باقی مانده بود، بردارند، یعنی همان زمین های دولتی که هیچکس طالب نبود. بیست و پنج جریب از این زمین حتی در سالهای پر باران نیز نمی تواند یک گاو را زنده نگه دارد. می گویند در سال های خشکسالی پر از گراز است. بعضی از افراد نمی دانند خانواده همیلتن چگونه آن جا زندگی می کردند. البته آقای همیلتن بلافاصله بر سر کار رفت و آن ها از این راه امرار معاش می کردند. ابتدا به عنوان شاگرد کار می کرد تا این که ماشین خرمنکوبی درست کرد.
ـ احتمالاً پول زیادی به دست آورده. همه جا در این مورد صحبت می کنند.
ـ بله، خوب پول به دست آورد. نُه فرزند داشت. ولی شرط می بندم هنوز هم نتوانسته حتی نیم دلار پس انداز کند. چطور می توانست پس انداز کند؟
یک طرف کالسکه بلند شد، از روی یک سنگ بزرگ گرد گذشت و دوباره پایین آمد. اسب ها به اندازه ای عرق کرده بودند که پوستشان تیره شده و دهانشان زیر یوغ، کف کرده بود. آدام گفت:
ـ خوشحال می شوم با او صحبت کنم.
لویی گفت:
ـ بله، او می توانست محصول خوبی به دست بیاورد. فرزندان خوبی داشت و آنها را به خوبی تربیت کرد. همه آن ها به استثنای جو، شغل خوبی دارند. جو از همه آن ها کوچکتر است. تصمیم دارند او را به دانشگاه بفرستند، ولی وضع بقیه بچه ها خوب است. آقای همیلتن می تواند به آن ها افتخار کند. خانه آن ها درست آن طرف تپه بعدی واقع شده. نباید آن بطری ویسکی را دربیاورید. خانم همیلتن خیلی ناراحت خواهد شد.
زمین خشک، زیر نور خورشید صدا می کرد و زنجره ها می خواندند. لویی گفت:
ـ این جا واقعاً پرت است.
آدام گفت:
ـ از خودم بدم می آید.
ـ چرا؟
ـ چون نمی توانم در چنین جایی زندگی کنم.
ـ من هم نمی توانم، ولی از خودم بدم نمی آید. برعکس، حالم خیلی خوب است.
پس از این که کالسکه از تپه بالا آمد، آدام توانست ردیف ساختمان هایی را که متعلق به خانواده همیلتن بود، ببیند. خانه ای با پناهگاه های زیاد، یک طویله گاو، یک فروشگاه و یک اصطبل. همه جا خشک و سوزان بود. هیچ درخت بزرگی به چشم نمی خورد، تنها باغچه کوچکی وجود داشت که آن را با دست آب می دادند.
لویی به آدام نگریست و در حالی که لحن خصومت آمیزی داشت، گفت:
ـ آقای تراسک، چند موضوع وجود دارد که باید برایت توضیح بدهم. بعضی افراد وقتی ساموئل همیلتن را برای نخستین بار می بینند، تصور می کنند از همه مطالب آگاهی دارد؛ مثل آدم های دیگر صحبت نمی کند، زیرا مردی ایرلندی است؛ و در سر، نقشه های زیادی دارد، زیرا روزی صد نقشه می کشد؛ و همیشه امیدوار است. ولی فراموش نکنید که او به خوبی کار می کند، آهنگر خوبی است و بعضی از نقشه هایش هم، درست از آب درمی آیند. شنیدم رویدادهایی را پیش بینی کرده که درست بوده اند.
آدام از شنیدن این حرفا به خود آمد و گفت:
ـ من کسی نیستم که دیگران را کوچک کنم.
ولی ناگهان احساس کرد لویی او را فردی بیگانه و دشمن می داند. لویی گفت:
ـ می خواستم فقط موضوعی را برایت روشن کنم. بعضی افراد که از شرق آمریکا می آیند، فکر می کنند هر کسی که پول ندارد، به هیچ دردی نمی خورد.
ـ من که چنین طرز فکری ندارم...
ـ ممکن است آقای همیلتن نتوانسته باشد حتی نیم دلار پس انداز کند، ولی جزو خودمان است و ما او را قبول داریم، یکی از خانواده های خوبی را که تا حالا ندیده ای، تشکیل داده. فقط می خواهم به خاطر داشته باشی.
آدام در وضعیتی قرار گرفته بود که انگار می خواست از خود دفاع کند، ولی از روی ناچاری گفت:
ـ یادم می ماند. ممنونم که اینها را به من یادآوری کردی.
لویی سر را چرخاند و گفت:
ـ او آن جاست! ببین! در مقابل فروشگاه ایستاده. حتماً همه حرف هایمان را شنیده.
آدام در حالی که با دقت نگاه می کرد، پرسید:
ـ ریش دارد؟
لویی گفت:
ـ بله، ریش زیبایی دارد، ولی در حال سفید شدن است.
از کنار خانه چوبی گذشتند و متوجه شدند که خانم همیلتن از پنجره به آن ها نگاه می کند. در مقابل فروشگاه که ساموئل منتظر بود، توقف کردند. آدام در برابر خود مرد درشت اندامی را با ریش بلند دید. موهای سفید و سیاه او با وزش باد تکان می خورد. آن قسمت از گونه هایش که مو نداشت، بر اثر تابش نور خورشید سوخته و قرمز شده بود. پیراهن آبی تمیزی زیر لباس کار بر تن داشت و پیشبندی چرمی دور کمرش بسته بود. آستین هایش بالا زده و بازوهای عضلانی او هم تمیز بودند. تنها دست هایش به دلیل کار در کوره آهنگری، سیاه شده بود. آن چه نخست توجه آدام را جلب کرد، چشمان آبی و پر از شور جوانی مرد بود. به دلیل خندیدن زیاد، دور چشمانش حالتی چین خورده داشت.
ساموئل گفت:
ـ لویی از دیدنت خوشحالم. با این که این جا مثل بهشت است، ولی باز هم دلمان برای دوستانمان تنگ می شود.
سپس به آدام نگریست و لبخند زد. لویی گفت:
ـ آقای آدام تراسک را آورده ام تا شما را ببیند. ایشان در این جا غریب است. از شرق آمریکا آمده و تصمیم دارد این جا زندگی کند.
ساموئل گفت:
ـ خوشوقتم، ببخشید که دستم کثیف است و نمیتوانم با شما دست بدهم.
لویی گفت:
ـ آقای همیلتن، چند میله آهنی آورده ام. ممکن است آن ها را برایم خم کنید؟ ماشین درو من کاملاً خراب شده.
ـ لویی، حتماً این کار را برایت انجام می دهم. فعلاً پیاده شو تا اسب ها در سایه استراحت کنند.
ـ مقداری گوشت آهو پشت کالسکه است، ضمناً آقای تراسک هم هدیه کوچکی برایتان آورده.
ساموئل نگاهی به خانه کرد و گفت:
ـ پس از این که کالسکه را پشت انبار ببندیم، آن هدیه کوچک رابیرون می آوریم.
آدام در لحن کلام او آهنگی می شنید، ولی نمی توانست لهجه خاصی را تشخیص دهد، جز چند حرف که به شیوه خاصی تلفظ می شدند. ساموئل گفت:
ـ لویی اسب ها را باز کن، من گوشت آهو را برمی دارم. لیزا خوشحال می شود، چون خورش گوشت آهو دوست دارد.
لویی گفت:
ـ بچه ها در خانه نیستند؟
ـ نه، نیستند. جورج و ویل برای گذراندن آخر هفته برگشته اند، ولی از دیشب همگی برای رقص به مدرسه پیچ تری، در آن سوی وایله هورس کانیون رفتند. هوا که کمی تاریک شود، برمی گردند. به همین دلیل، امشب یک مبل کم داریم. لیزا پدرشان را درمی آورد. تام این کار را کرد. بعداً به تو می گویم.
ساموئل خندید و در حالی که گوشت ران آهو را حمل می کرد، به سمت خانه به راه افتاد و گفت:
ـ اگر دوست داری می توانی آن هدیه کوچک را داخل فروشگاه بگذاری تا زیر نور خورشید نباشد.
ساموئل نزدیک در خانه رسید و صدا زد:
ـ لیزا، نمی توانی تصور کنی. لویی لیپو، یک شقه گوشت آهو، بزرگ تر از قد تو، برایمان آورده.
لویی کالسکه را به پشت انبار راند. آدام به او کمک کرد تا اسب ها را خارج کند. یراق هایشان را گره زد و افسار آن ها را در سایه بست. لویی گفت:
ـ راست می گوید. نور خورشید نباید به بطری بخورد.
آدام گفت:
ـ حتماً همسرش خیلی مذهبی است.
ـ با آن قد کوتاهش خیلی سر سخت است.
ـ اسب ها را باز کن. فکر می کنم پیشتر این ها را شنیده ام یا درباره آن ها مطالبی خوانده ام.
ساموئل در فروشگاه به آن ها پیوست و گفت:
ـ لیزا خوشحال می شود شام را با ما میل کنید.
آدام گفت:
ـ ایشان که منتظر ما نبودند.
ساموئل گفت:
ـ در این باره حرفی نزنید. اصلاً کاری ندارد. فقط کافی است چند تکه گوشت به خورش اضافه کند. خوشحالیم که شما این جا هستید. لویی، حالا میله های آهنی را بده تا ببینم چطوری می خواهی آن ها را خم کنم.
سپس با استفاده از خرده های چوب، آتشی در کوره روشن کرد، بر آن دمید و سپس با انگشتانش، پوکه زغال سنگ روی آن گذاشت تا روشن شود. بعد گفت:
ـ لویی، حالا آن را باد بزن، آهسته و آهسته و مرتب باد بزن.
چند میله آهنی را درون آتش گذاشت و گفت:
ـ نه آقای تراسک، لیزا عادت دارد برای نُه بچه گرسنه غذا آماده کند. موضوعی او را متعجب نمی کند.
ساموئل با انبر، آهن را داخل آتش جابه جا کرد تا خوب سرخ شود.سپس خندید و گفت:
ـ حرف آخر را پس می گیرم. همسرم مدام غر می زند و من به هر دو هشدار می دهم که حرفی از مبل نزنید. چون اگر بشنود، عصبانی و ناراحت می شود. آقای تراسک اگر پسرم، تام را می شناختید، موضوع را بهتر درک می کردید. لویی او را خوب می شناسد.
لویی گفت:
ـ البته که خوب می شناسم.
ساموئل ادامه داد:
ـ پسرم خیلی افراطی است. همیشه بیشتر از آنچه می تواند، غذا می خورد و بیش از حد شادی می کند. بعضی ازافراد این طور هستند. لیزا فکر می کند من هم چنین آدمی هستم. نمی دانم در نهایت چه بلایی بر سر تام خواهد آمد. شایدآدم بزرگی شود و شاید هم خوار و ضعیف شود. بعضی از اعضای خانواده همیلتن پیشتر اعدام شده اند. بعداً برایتان تعریف می کنم که چطور شد.
آدام مؤدبانه پرسید:
ـ مبل چطور شد؟
ـ حق با شماست. مثل اینکه خیلی حرف می زنم. لیزا نیز همین عقیده را دارد. قضیه از این قرار بود که جورج، تام، ویل و جو تصمیم گرفتند به مراسم رقص بروند. البته از دخترها هم دعوت شده بوده. جورج، ویل و جو که بچه های ساده و سربراهی دختر خانم هایی را دعوت کردند، ولی تام که مثل همیشه افراطی بود، از جنی و بل، دو خواهر ویلیامز دعوت کرد... راستی لویی، چند سوراخ روی آهن بزنم؟
لویی گفت:
ـ پنج سوراخ.
ساموئل ادامه داد:
ـبسیار خوب... آقای تراسک، ضمناً باید بگویم که تام، همه خودخواهی های افراد زشت را نیز دارد. معمولاً به خودش نمی رسد، ولی وقتی که جشنی برپا می شود، خود را مثل یک دسته گل می آراید. برای این کار هم وقت زیادی صرف می کند. متوجه نشدید که اصطبل خالی است؟ جورج، ویل و جو خیلی زودتر رفتند، ولی خودشان را مثل تام مرتب نکردند. جورج کالسکه خود را برد و ویل با کالسکه من و جو هم با ارابه رفت.
ساموئل در حالی که چشمانش برق می زد گفت:
ـ پس از آن، تام همچون امپراتور روم بیرون آمد. آن چه در اصطبل دید، ماشین حمل شن بود که اگر تام بر آن سوار می شد، دیگر برای خواهران ویلیامز، حتی یکی از آن ها هم جا نبود. خوشبختانه یا بدبختانه، لیزا خواب بود. تام روی پله ها نشست و به فکر فرو رفت. به طویله رفت و دو رأس اسب آورد. سپس مبل چرمی را که لیزا عاشق آن است، برداشت. پیش از این که جورج به دنیا بیاید، آن مبل را برای لیزا خریده بودم تا روی آن استراحت کند. تام، پایه های مبل را به ماشین شن کش زنجیر کرد. سپس در حالی که روی مبل لم داده بود، از تپه ها بالا رفت تا به خانه دخترهای ویلیامز برسد. خدا می داند وقتی مبل را به خانه برگرداند، چه وضعیتی خواهد داشت.
ساموئل انبر را پایین گذاشت، دست ها را به کمر زد، خندید و گفت:
ـ لیزا هفت پادشاه را خواب می بیند. بیچاره تام.
آدام در حالی که لبخند می زد، گفت:
ـ دوست دارید کمی از آن بخورید؟
ساموئل گفت:
ـ بله.
بطری را گرفت، کمی از آن سر کشید و سپس آن را پس داد.
ـ این ویسکی ایرلندی و مثل آب حیات است.
میله های داغ را روی سندان گذاشت، چند جای آن را سوراخ کرد و با چکش روی آن ها کوبید تا خم شوند. جرقه های آتش به هوا بلند شدند. میله را در بشکه ای که آب سیاهی داشت، فرو کرد و گفت:
ـ بفرمایید.
سپس میله ها را روی زمین انداخت. لویی گفت:
ـ ممنونم. اجرتش چقدر می شود؟
ـ خواهش می کنم قابلی ندارد.
لویی از روی ناچاری گفت:
ـ چقدر تعارف می کنید!
ـ نه، چون وقتی برایتان چاه حفر کردم، اجرت مرا پرداخت کردید.
ـ تازه به خاطرم آمد. راستی آقای تراسک تصمیم دارد زمین بردونی را بخرد، همان زمینی که سانچز به آن ها داد، به خاطر دارید؟
ساموئل گفت:
ـ کاملاً به خاطر دارم. زمین در محل خوبی واقع شده.
ـ آقای تراسک درمورد آب پرسید و من گفتم که شما در این کار خیلی اطلاعات دارید.
آدام دوباره بطری را به او داد. ساموئل جرعه کوچکی نوشید و دهان را با آن قسمت از ساعدش که تمیز بود پاک کرد. آدام گفت:
ـ هنوز تصمیم نگرفته ام. فقط می خواهم بدانم.
ـ خدای من، می گویند نباید از ایرلندی مطلبی را پرسید، چون همه اطلاعات را می دهد. امیدوارم متوجه باشی که پرسیدن از من، چه عواقبی دارد. البته عقاید مختلفی وجود دارند. عده ای معتقدند که انسان، ساکت و عاقل است و عده ای دیگر می گویند کسی که حرف نمی زند، فکر هم ندارد. طبعاً من با نظر دوم موافقم. لیزا خیلی حرف می زند. حالا بفرمایید چه می خواهید بدانید.
ـ بسیار خوب، مثلاً در مورد زمین بردونی. چقدر باید زمین را حفر کرد تا به آب رسید؟
ـ باید آن جا را ببینم. در بعضی جاها سی پا، در بعضی جاها یکصد و پنجاه پا و در جاهای دیگر درست باید به قعر زمین رفت.
ـ می توان امکانات آب را افزایش داد؟
ـ در هرجایی می توان این کار را کرد، البته به استثنای زمین من.
ـ شنیدم که شما اینجا با کمبود آب مواجه هستید.
ـ شنیدی؟ آن قدر فریاد زدم که خدا هم در آسمان شنید.
ـ چهارصد جریب زمین کنار رودخانه است. احتمال دارد زیر آن آب باشد؟
ـ باید آنجا را ببینم. به نظرم دره عجیبی است. اگر کمی صبر کنید، شاید بتوانم اطلاعاتی درباره آن به شما بدهم، چون آنجا را خوب می شناسم. آدم گرسنه، غذا را با مغزش می بلعد. واقعاً همین طور است.
لویی لیپو گفت:
ـ آقای تراسک از ایالت نیوانگلند به این جا آمده. تصمیم دارد در این جا زندگی کند. پیشتر هم در غرب آمریکا و در ارتش خدمت کرده و با سرخپوست ها جنگیده.
ـ این موضوع واقعیت دارد؟ اگر این طور است شما باید حرف بزنید و من گوش کنم.
ـ دوست ندارم درباره این موضوع حرف بزنم.
ـ چرا دوست ندارید؟ اگر من با سرخپوست ها جنگیده بودم، خداوند همیشه یاور خانواده و همسایگانم بود.
ـ قربان، من دوست نداشتم با آن ها بجنگم.
واژه «قربان» بی اختیار بر زبان آدام جاری شد.
ـ بله، درک می کنم. خیلی مشکل است آدم، کسی را که نمی شناسد و از او متنفر هم نیست به قتل برساند.
لویی گفت:
ـ شاید به این دلیل کار ساده ای است.
ـ راست می گویی لویی. ولی بعضی افراد در دل خودشان با تمام دنیا دوست هستند، ولی بعضی دیگر از خودشان هم متنفرند و تنفر خودشان را مثل کره روی نان داغ پخش می کنند.
آدام با ناراحتی گفت:
ـ دوست دارم بیشتر در مورد این زمین با یکدیگر صحبت کنیم.
در این، لحظه اجساد مردگان را که روی هم انباشته شده بود در ذهنش به تصویر کشید.
ـ ساعت چند است؟
لویی از مغازه بیرون رفت، به خورشید نگریست و گفت:
ـ هنوز ده نشده.
ـ اگر شروع به حرف زدن کنم، دیگر نمی توانم جلو خودم را بگیرم. ویل می گوید وقتی من کسی را پیدا نمی کنم، با درختان حرف می زنم!
ساموئل آهی کشید، روی بشکه ای نشست و گفت:
ـ گفتم که اینجا دره عجیبی است. شاید هم به این دلیل باشد که من در جای سرسبزی بزرگ شده ام. لویی، به نظر تو هم این جا عجیب است؟
ـ نه، من هرگز از این جا بیرون نرفته ام.
ساموئل گفت:
ـ آن جا را خیلی حفر کرده ام. زیر آن آب جریان داشت، شاید هنوز هم جریان داشته باشد. پیشتر زیر آن یک اقیانوس بوده و زیر آن اقیانوس، دنیای دیگری وجود داشته. اما این امر نباید موجب ناراحتی یک کشاورز شود. خاک سطحی آن جا خوب است، ولی خاک بالای دره، شنی و نرم است. ضمناً در فصل زمستان، به دلیل بارندگی، خاک خوب بالای تپه ها، شسته می شود و به پاییم می آید. هر قدر به سمت شمال بروید، دره پهن تر و خاک نیز سیاه تر، سنگین تر و بهتر می شود. به نظر من، زمانی آن جا یک باتلاق وجود داشته که پوسیده شدن تدریجی ریشه گل و گیاه باتلاق، موجب خوب و حاصلخیز شدن خاک شده اند. اگر خاک را کنار بزنید، متوجه می شوید که کمی چسبناک و چرب است. این نوع خاک، در زمین گونزالس، در قسمت بالایی دهان رودخانه یافت می شود. در اطراف شهرهای سالیناس، بلانکو، کاستروویل و ماس لندینگ هنوز هم باتلاق وجود دارد. روزی که باتلاق ها خشک شوند، زمین آن جا بهترین زمین دنیا خواهد شد.
لویی وارد بحث شد و گفت:
ـ ساموئل همیشه وضع زمین ها را پیش بینی می کند.
ـ خوب، مغزم آدم مثل بدنش نیست که همیشه در یک وضعیت باقی بماند.
آدام گفت:
ـ اگر تصمیم بگیرم این جا بمانم، دوست دارم بدانم وضعیت زمین چطور می شود، چون در آینده، بچه هایم می خواهد در این زمین ها زندگی کنند.
ساموئل از بالای سر دوستانش از بالای کوره آهنگری، نگاهی به خورشید انداخت و گفت:
ـ باید بدانی که در بعضی جاهای ای ندره، چه در قسمت های عمیق و چه در جاهای دیگر، خاک رس وجود دارد. این نوع خاک خیلی فشرده و اگر به آن دست بزنید، متوجه می شوید که کمی چرب است. در بعضی جاها ضخامت آن فقط به یک پا می رسد و البته در قسمت های دیگر، ضخامت آن بیشتر می شود. از جنس خاک رس، سفت، و در مقابل آب مقاوم است. اگر این خاک وجود نداشت، باران های زمستانی به قسمت های زیرین نفوذ وآن ها را مرطوب می کردند. در فصل تابستان، ریشه درختان در آب قرار دارد، ولی وقتی خاک بالای این لایه خاک رس، کاملاً خیس می شود، بقیه آب مثل سیلاب راه می افتد و یا همان جا می ماند و می گندد. این یکی مشکلات بزرگ مردم این دره است.
ـ خوب، این جا برای زندگی کردن، بد نیست.
ـ بله، جای خوبی است، ولی وقتی آدم می داند زمین روز به روز بهتر می شود، دیگر نمی تواند دست روی دست بگذارد. فکر می کردم اگر می توانستم هزار جای زمین را سوراخ کنم تا به آب برسم، مشکل حل می شد. بعد سعی کردم این مشکل را با دینامیت حل کنم. روی لایه خاک رس، یک سوراخ حفر و آن جا را منفجر کردم. وقتی لایه شکست، آب به قسمتهای پایینی نفوذ کرد. ولی نمی توانید تصور کنید که برای این کار چقدر دینامیت مورد نیاز است. در جایی خواندم که یک سوئدی، همان شخصی که دینامیت را اختراع کرد، ماده منفجره جدیدی اختراع کرده که از دینامیت قوی تر و بی خطرتر است. شاید این راه حل مسأله ما باشد.
لویی با حالتی تمسخر آمیز و در عین خال، تحسین آمیز گفت:
ـ انسان همیشه به این فکر می کند که چگونه پدیده ای را تغییر دهد. هیچ وقت راضی نمی شود پدیده ای به همان صورت باقی بماند.
ساموئل لبخندی زد و گفت:
ـ می گفتند زمانی آدم ها درون درختان زندگی می کردند تا این که عاقبت یکی از آن ها از آن جا بیرون آمد، وگرنه ما هنوز هم در آسمان ها زندگی می کردیم.
سپس خنده ای کرد و ادامه داد:
ـ می توانم خودم را مجسم کنم که روی زمین نشسته ام و مثل خدا، در ذهنم دنیایی را خلق می کنم. ولی خداوند دنیای خود را دید. من هم باید دنیای خودم را این طور ببینم. روزی فرا می رسد که این دره خیلی پربار شود. همه مردم دنیا می توانند از آن تغذیه کنند، شاید هم این طور شود و هزاران هزار آدم خوشبخت این جا زندگی کنند.
ناگهان مثل این که ابری جلو چشمانش را گرفته باشد، صورتش افسرده شد و سکوت کرد. آدام گفت:
ـ طوری حرف می زنید که آدم به این نتیجه برسد این جا برای زندگی کردن جای خیلی خوبی است. کجا می توانم بچه هایم را بزرگ کنم که از این جا بهتر باشد؟
ساموئل گفت:
ـ موضوعی را نمی توانم درک کنم. سراسر این دره را سیاهی فرا گرفته. نمی دانم این سیاهی چیست، ولی می توانم آن را احساس کنم. گاهی که هوا آفتابی است، انگار خورشید را چنان فشار می دهد که نور آن مانند اسفنج بیرون می ریزد.
ساموئل آهنگر صدا را بلندتر کرد و گفت:
ـ خشونت، سایه سیاه خود را بر این دره گسترانده. نمی دانم، نمی دانم. انگار روح خبیثی از اقیانوس مرده ای در زیر زمین است، به این جا آمده و این جا را نفرین کرده. این موضوع، همچون یک راز پنهان است. نمی دانم چیست، اما آن را در مردم این جا می بینم و احساس می کنم.
آدام لرزید گفت:
ـ یادم افتاد که قول داده ام زود برگردم. همسرم، کتی باردار است.
ـ ولی لیزا آماده شده.
ـ اگر درمورد بچه با او حرف بزنید، درک می کند. حال همسرم خوب نیست. از شما هم ممنونم که درمورد آب به من گفتید.
ـ با حرف هایم شما را ناامید کردم؟
ـ نه، اصلاً. این نخستین بچه کتی است و حالش واقعاً خوب نیست.
آدام تمام شب با افکارش در کشمکش بود. روز بعد رفت و با بردونی دست داد و خانه سانچز را خرید.
پایان فصل سیزدهم
فصل چهاردهم
(1)
مطالب در مورد غرب آمریکا در آن دوران به اندازه ای زیاد است که کسی نمی داند از کجا باید آغاز کرد. هر موضوعی مطرح شود، صدها موضوع دیگر باقی می ماند. مشکل اصلی، مطرح کردن نخستین مطلب است. اگر به خاطر داشته باشید، ساموئل همیلتن گفت که فرزندانش برای شرکت در مراسم رقص به مدرسه پیج تری رفته بودند. در آن دوران چنین مراسمی در مدارس برگزار می شد، زیرا مراکز فرهنگی بودند. کلیساهای پروتستان در شهرها برای اثبات موجودیت خود در کشوری مبارزه می کردند که به تازگی در آن ساکن شده بودند. کلیسای کاتولیک، همان سنتهای پیشین را حفظ می کرد و در آن حال، ساختمان های هیأت های تبلیغاتی به تدریج متروکه می شد، سقف هایشان فرو می ریخت و کبوتران درمحراب های خالی بیتوته می کردند. کتابخانه هیأت تبلیغاتی مذهبی سن آنتونیو که حاوی کتاب های لاتین و اسپانیایی بود، به انبار غله تبدیل شده و موش ها جلد کتاب ها را که از پوست گوسفند بود، می جویدند. با این حساب، مدرسه در همه جا، مکانی برای یادگیری علم و هنر بود و معلم مدرسه، مشعل دانش و زیبا شناسی را به دست می گرفت و از آن محافظت می کرد. مدرسه، مکانی برای آموزش موسیقی و مباحثات علمی بود. حتی صندوق های رأی را در مدرسه می گذاشتند. زندگی اجتماعی، از تاجگذاری ملکه در ماه مه تا ایراد سخنرانی ستایش یک رئیس جمهور فقید یا رقصیدن تا صبح، غیر از مدرسه، در هیچ جای دیگری برگزار نمی شد. معلم، تنها نمونه یک فرد روشنفکر و رهبر اجتماع به حساب می آمد و هر کسی در دهکده آرزو داشت با او ازدواج کند. اگر پسری با معلم مدرسه ازدواج می کرد، همه اهل خانواده سربلند می شدند. اعتقاد بر این بود که فرزندان یک معلم از لحاظ وراثت و محیط، برتری های عقلی خواهند داشت. اگر دخترن ساموئل با کشاورزان ازدواج می کردند، بر اثر کار زیاد در مزرعه، خیلی زود پیر و شکسته می شدند، در حالی که آن ها دختران زیبایی بودند و درک این موضوع آسان بود که از نواده های شاهان ایرلند هستند. غرور آن ها برفقرشان برتری داشت و هیچ کس نمی فهمید وضع مالی خوبی ندارند. ساموئل آن ها را به خوبی تربیت کرده بود، چون اکثر همسالان خود، با سوادتر و مؤدب تر بودند. ساموئل، عشق به مطالعه را در آن ها پرورش می داد و اجازه نمی داد همچون مردم آن دوران در نادانی و غفلت به سر ببرند و به آن افتخار کنند. آلیو همیلتن، شغل معلمی را برگزید. در پانزده سالگی به سالیناس رفت تا به مدرسه برود. در هفده سالگی، امتحانات نهایی را که شامل علوم و هنر بود در ایالت گذراند و در هجده سالگی در مدرسه پیچ تری به تدریس مشغول شد.
در آن مدرسه، تعدادی از شاگردان از او بزرگ تر بودند. برای حرفه معلمی، مدرک لازم بود وب دون شلاق و تپانچه، تأدیب پسرهای بزرگ و بی انضباط، کار مشکلی بود، به ویژه این که در یکی از مدارس کوهستانی، شاگردان به معلم خود تجاوز کرده بودند.
آلیو همیلتن نه تنها وظیفه داشت همه مواد درسی را تدریس کند، بلکه به بچه ها در سنین متفاوت درس می داد. به ندرت اتفاق می افتاد جوانی از کلاس هشتم بالاتر برود، زیرا به دلیل مشغله بیش از حد در مزرعه، اتمام دوره دبیرستان برای بعضی از آن ها چهارده تا پانزده سال طول می کشید. از آن جا که مدام حوادثی برایشان اتفاق می افتاد، آلیو مجبور بود در زمینه پزشکی هم اطلاعاتی داشته باشد. مثلاً هرگاه در حیاط مدرسه دعوا می شد، جای ضربات چاقو را بخیه می زد. هرگاه مار پای برهنه پسری را می گزید، وظیفه داشت انگشت پای او را آن قدر بمکد تا زهر از آن خارج شود. به بچه های کلاس اول خواندن یاد می داد و در کلاس هشتم، جبر تدریس می کرد. مجبور بود معلم سرود و منتقد ادبیات هم باشد. برای هفته نامه سالیناس مقالات اجتماعی می نوشت. علاوه بر این، زندگی اجتماعی آن منطقه، از مراسم فارغ التحصیلی گرفته تا جشنواره های روز اول ماه مه، عید کریسمس و سایر مراسم میهنی مانند روز استقلال آمریکا و روز یادبود، توسط او مدیریت می شد. عضو کمیته انتخابات و رئیس انجمن خیریه بود. کارش ساده نبود و وظایفی مافوق تصور داشت. معلم، حق نداشت زندگی خصوصی داشته باشد. زیرا هزاران چشم حسود پیوسته او را زیر نظر داشتند تا نقطه ضعفی در شخصیت او بیابند. در طول یک سال تحصیلی نمی توانست بیشتر از یک بار مهمان یک خانواده باشد، زیرا موجب حسادت خانواده های دیگر می شد. اگر خانواده ای به معلمی غذا می داد، نزد دیگران سربلند بود. اگر در آن خانواده میزبان، پسری به سن ازدواج رسیده حضور داشت، از معلم خواستگاری می شد؛ اگر بیشتر از یک خواستگار وجود داشت، دعواهای خونین به راه می افتاد.
آگیتا سه پسر داشت که به خاطر آلیو، مدام یکدیگر را می زدند. به ندرت اتفاق می افتاد معلمی در این مدارس دوام بیاورد. کار آن قدر سخت و خواستگاری ها چنان پیاپی بود که آن ها مجبور می شدند در مدت کوتاهی ازدواج کنند.
آلیو همیلتن تصمیم نداشت چنین شیوه ای را در پیش بگیرد. بر خلاف پدرش، به امور روشنفکری علاقه ای نداشت. در مدتی که در سالیناس بود، تصمیم داشت با افراد بومی آن جا ازدواج نکند. دوست داشت در شهر زندگی کند، البته نه شهری به بزرگی سالیناس و نه شهری آن قدر کوچک که تنها یک چهارراه داشته باشد. آلیو در سالیناس زندگی بهتری را دیده بود. مثلاً در مراسم مذهبی، گروه سرود و کشیش ها را با لباس مخصوص دیده و بارها در کلیسا شام خورده بود. در نمایشنامه ها حتی اپراها شرکت کرده و خلاصه، چشمانش به جهانی تازه گشوده شده بود. به مهمانی ها می رفت، در بازی ها شرکت می کرد، در جلسات مشاعره حضور می یافت و به گروه موسیقی و همسرایان می پیوست. سالیناس برایش وسوسه انگیز بود. هرگاه در آن شهر به مهمانی می رفت، می توانست لباس مناسب بپوشد و به جای این که لباس هایش را در خورجینی بگذارد و ده مایل سوار بر اسب به خانه برسد و دوباره لباس های چروک خورده داخل خورجین را بر تن کند، با همان لباس ها به خانه بازمی گشت.
آلیو هرچند تدریس می کرد، ولی آروزی زندگی در شهرهای بزرگ را در سر می پروراند. به همین دلیل، زمانی که یک مرد جوان و مالک یک آسیاب گندم در کینگ سیتی از او خواستگاری کرد، بلافاصله پذیرفت، ولی به شرط این که مدت زیادی پنهانی باهم نامزد باشند. اگر این نامزدی برملا می شد، پسران همسایه برایش مزاحمت ایجاد می کردند.
آلیو هوش پدرش را نداشت، ولی دختری شوخ طبع به حساب می آمد و اراده محکم و استوار را از مادرش به ارث برده بود. حتی اگر لازم بود، اخلاقیات را به زور در مغز شاگردان بی علاقه فرو می کرد. در برابر آموزش، حصاری ایجادشده بود. همه دوست داشتند فرزندانشان تنها خواندن و ریاضی یاد بگیرند. یادگیری بیش از آن،ممکن بود آن ها را ناراضی وسر به هوا کند. نمونه های زیادی وجود داشت که ثابت می کرد آموختن، موجب گریز بچه ها از روستاها به شهر می شود و آن ها خود را برتر از پدرانشان می دانند و در مورد ریاضیات هم همان قدر کافی بود که بتوانند مساحت زمینی را محاسبه کنند، الوارها رابشمارند و حساب دخل و خرج را داشته باشند. نوشتن هم تا حدی لازم بود که بتوانند کالا سفارش دهند و برای خویشاوندان نامه بنویسند و مجله و سالنامه و روزنامه های محلی را بخوانند. موسیقی هم تا آن جا لازم بود که در مراسم مذهبی و میهنی شرکت کنند. در غیر این صورت، بچه ها سر به هوا می شدند. تنها پزشکان، وکلا و معلمان، جدا از جامعه، حق یادگیری داشتند. البته اشخاصی مثل ساموئل همیلتن استثنا به حساب می آمدند، ولی اگر او نمی توانست چاه حفر کند، به اسب نعل بزند، یا ماشین خرمنکوبی را به کار بیندازد، خدا میداند مردم چه فکری درباره خانواده اش می کردند.
آلیو با همان مرد ازدواج کرد. نخست به پاسورویل، بعد به کینگ سیتی و سرانجام به سالیناس رفتند. دخترک همچون گربه همه جا را بو می کشید و بیشتر از این که پیرو عقل باشد، پایبند احساسات بود. مثل مادرش،چانه محکم و بینی کوچکی داشت و از پدرش چشمان زیبا را به ارث برده بود. او و مادرش، ازافراد صریح اللهجه خانواده همیلتن بودند. معلومات مذهبی او ترکیبی از داستان های پریان ایرلندی و اعتقاد به خدای تورات بود. از نظر دخترک بهشت، سرزمین آشنایی بود که خویشاوندان مرده او در آن زندگی می کردند. هرگز دوست نداشت به واقعیات خارجی فکر کند، زیرا آن ها را بی فایده می دانست و هرگاه کسی در این مورد با او بحث می کرد، ناراخت می شد. هنگامی که نتوانست شب شنبه در دو مجلس رقص حضور یابد، سخت گریست. یکی از آن مجالس در گرینفیلد و دیگری در سان لوکاچ برگزار شد که فاصله این دو محل از هم، بیست مایل بود. رفتن به هر دو مجلس و بازگشت به خانه مستلزم پیمون شصت مایل با اسب بود.
همچنان که سنش بیشتر می شد، روش های خشونت آمیزی در برخورد با امور ناگوار در پیش می گرفت. زمانی که من، تنها پسرش، شانزده ساله بودم به بیماری ذات الریه دچار شدم که در آن روزگار، بیماری مهلکی بود. آن قدر حالم بد شد که نوک بال های فرشتگان، چشمام را نوازش کردند. آلیو همان روش مخصوص خودر برای درمان ذات الریه در پیش گرفته بود که البته این روش، مؤثر واقع شد. از یک کشیش خواستند برایم دعا بخواند؛ زنهای تارک دنیای دیر نیز نزدیک خانه ما روزی دو بار مرا رو به آسمان نگه می داشتند تا حالم خوب شود. یکی از خویشاوندان دور که فردی مذهبی بود برایم نذر کرد. هر نوع طلسم و جادو و داروهای گیاهی را که می شناختند به کار بستند. در ضمن دو پرستار خوب و بهترین پزشکان شهر هم به بالینم آمدند. روش مادرم مؤثر بود، زیرا حالم خوب شد. رفتار او با افراد خانواده بسیار جدی و مهربانانه بود. غیر از من، سه دختر دیگر هم داشت که آن ها را به کارهای خانه از قبیل شستن ظرف ها و لباس ها میگماشت. هرگاه خشمگین می شد، چنان نگاه می کرد که رنگ چهره طرف مقابل، از ترس سفید می شد.
پس از این که بیماری ذات الریه من مداوا شد، وقت آن فرا رسید که دوباره راه رفتن را یاد بگیرم. نُه هفته در بستر بودم، درنتیجه عضلاتم شل شده و دوران نقاهت، مرا تنبل کرده بود. هنگامی که می خواستند مرا بلند کنند، صدای فریادم برخاست. پهلویم به شدت درد می کرد، زیرا آن جا برای خارج کردن چرک ریه هام سوراخ کرده بودند. دوباره بر بستر افتادم و فریاد زدم:
ـ نمی توانم، نمی توانم بلند شوم!
آلیو نگاه وحشتناکی به من انداخت و گفت:
ـ بلند شو! پدرت تمام روز کار کرده و تمام شب را هم بیدار بوده. برای مداوای تو پول قرض کرده. بلند شو.
از جایم بلند شدم.
قرض از نظر آلیو، مفهوم زشتی داشت و حرف بدی بود. اگر هر صورتحسابی دیرتر از پانزدهم ماه پرداخت می شد؛ قرض به حساب می آمد. عبارت قرض به مفهوم تنبلی، بی شرمی و بدجنسی بود. آلیو که حقیقتاً گمان می کرد خانواده اش، دردنیا بهترین است، از روی غرور، اجازه نمی داد آن ها به قرض آلوده شوند. وحشت از قرض را چنان در فرزندانش ایجاد کرده بود که حتی اکنون نیز علیرغم دگرگونی ساختار اقتصادی جامعه که در آن بدهکاری از زندگی روزانه جدا نیست، وقتی پرداخت یک صورتحساب، دو روز به تأخیر می افتد، به شدت ناراحت و بی قرار می شوم. هنگامی که معاملات قسطی مرسوم شد، آلیو نتوانست آن را بپذیرد. به نظرش اگر کالایی به صورت قسطی خریداری می شد، دیگر متعلق به خود شخص نبود و در نتیجه، مقروض می شد.
عادت داشت برای خرید لوازم خانه، پس انداز کند، ولی استفاده از این روش موجب می شد همسایگانمان دست کم دو سال پیش از ما وسایل جدیدی برای خانه خود خریداری کنند.
(2)
آلیو زن با شهامتی بود. شاید بچه داشتن، مستلزم شهامت باشد. باید کارهایی را که در جنگ جهانی اول انجام می داد، برایتان بازگو کنم. فکرش آن چنان محدود بود که به جای اندیشیدن درباره امور بین المللی، ابتدا در مورد خانواده، سپس درباره شهر، سالیناس و سرانجام درباره ایالتش نگرانی داشت. به همین دلیل، اصلاً به جنگ اعتقادی نداشت. حتی هنگامی که افراد سواره نظام، اسب هایشان را سوار قطارکردند تا به جبهه های جنگ بروند، باز هم باورش نشد.
مارتین هاپس، همسایه ما، پسری چاق، کوتاه قامت، و دارای موهای قرمز بود. دهانی گشاد و چشمانی قرمز اشت و خجالتی ترین پسر در شهر سالیناس به حساب می آمد. اگر به او صبح بخیر می گفتند، از خجالت سرخ می شد. چون قورخانه زمین بسکتبال داشت، در سواره نظام ثبت نام کرد.
اگر آلمانی ها آلیو را می شناختند و عقل و شعور او را داشتنتد، هرگز او را خشمگین نمی کردند. ولی یا این موضوع را نمی دانستند یا این که احمق بودند. چون وقتی مارتین هاپس را کشتند، در جنگ هم شکست خوردند و با این کار، مادرم را خشمگین و از خودشان متنفر کردند. مادرم، مارتین هاپس را دوست داشت، چون او هرگز موجب ناراحتی کسی نشده بود. وقتی که آن ها مارتین هاپس را کشتند، آلیو به امپراتوری آلمان اعلان جنگ داد. آلیو به دنبال سلاح بود. بافتن کلاهخود و جوراب کافی نبود. مدتی یونیفورم صلیب سرخ را پوشید و با بسیاری از خانم هایی که آن ها نیز همان لباس ها را پوشیده بودند، در قورخانه ملاقات کرد. قورخانه، محلی بود که در آن باند می پیچیدند و ضمناً پشت سر دیگران هم حرف می زدند. تا این جا کارها طبق معمول پیش می رفت، ولی تیر انتقام آلیو هنوز به قلب امپراتور آلمان اصابت نکرده بود. آلیو تصمیم داشت انتقام خون هاپس را بگیرد. تصمیم گرفت اوراق قرضه بفروشد. جز فروش نان در مراسم مذهبی که در کلیسا برگزار می شد، کالای دیگری در عمرش نفروخته بود، ولی مجبور شد به فروش اسناد قرضه روی بیاورد. او با جان و دل تلاش می کرد و فکر می کنم اگر مردم، اوراق قرضه را از او خریداری نمی کردند، آن ها را به نحوی می ترساند. هنگامی که از آلیو اوراق قرضه خریداری می کردند، این احساس در آن ها ایجاد می شد که واقعاً با آلمانی ها در حال جنگ هستند و سر نیزه آن ها در دل ملت آلمان فرو می رود. در کار فروش اوراق قرضه چنان شهرت یافت که وزارت دارایی از وجود این شیر زن آگاهی یافت. ابتدا رونوشت تقدیر نامه ها برایش ارسال شد، سپس اصل نامه ها که به جای مهر، امضای وزیر در پایین آن بود، به دستش رسید. ما خوشحال شدیم، ولی هنگامی که جایزه ها به دستش رسید واقعاً افتخار کردیم. این جایزه عبارت بود از کلاهخود آلمانی( که برای همه خیلی کوچک بود)، سر نیزه و تکه نارنجکی دندانه دار که روی پایه آبنوسی استوار بود. از آن جا که ما جز راه رفتن با تفنگهای چوبی خودمان، شایستگی دیگری برای جنگیدن نداشتیم، جنگ مادرمان ما را توجیه می کرد. سپس از هرکس دیگری پیشی گرفت. یعنی پرونده اش آن قدر پر از تقدیرنامه شد که بزرگترین جایزه را به او عطا کردند یعنی اجازه دادند یک بار سوار هواپیمای ارتشی شود. ما بچه ها افتخار کردیم. این حالت را حتی در خواب هم ندیده بودیم. ولی مادر بیچاره من به وجود بعضی پدیده ها اعتقاد نداشت، حتی اگر آن ها را با چشم خود می دید. یکی از آن ها این بود که هرگز باور نمی کرد فرزندش، ناخلق باشد و موضوع دیگر، وجود هواپیما بود. علی رغم مشاهده این دو مورد، آن ها را اصلاً باور نداشت. پس از دیدن کارهایش کوشیدم تصور کنم چه احساسی دارد. ترس سراپایش را گرفته بود، زیرا چگونه ممکن است سوار وسیله ای شد که وجود ندارد؟ سوار شدن بر هواپیما می توانست برای او یک تنبیه ظالمانه باشد، ولی این امر برای او جایزه، هدیه و افتخاری بزرگ بود. حتماً متوجه حالت شگفتی در نگاه ما شده و فهمیده بود چاره ای ندارد، زیرا سوار شدن بر هواپیما موجب روسیاهی خانواده می شد. در دام افتاده بود و راه گریز نداشت. هنگامی که تصمیم گرفت بر آن پدیده باور نکردنی سوار شود، انگار باور نداشت جان سالم به در خواهد برد.
آلیو وصیت کرد و به اندازه کافی وقت گذاشت تا مطمئن شود وصیت او قانونی است. سپس نامه هایی که همسرش از زمان نامزدی برایش نوشته بود، از جعبه چوبی بیرون آورد. آتشی در بخاری روشن کرد و همه نامه ها را سوزاند. نامه ها متعلق به او بود و دوست نداشت کسی آن ها را ببیند. انواع لباس های زیر جدید را انتخاب کرد، زیرا می ترسید مبادا پس از مرگ، لباس هایش پاره یا رفو کرده باشند. با ما رفتار خوبی داشت، به طوری که متوجه نشد یکی از بشقاب ها را خوب نشسته ایم و در هنگام خشک کردن، حوله چرب شده است.
این افتخار در زمین های رودئو و میدان مسابقات اسبدوانی سالیناس نصیب او شد. ما را با یک اتومبیل ارتشی به میدان مسابقات اسبدوانی بردند. به گونه ای در اتومبیل نشسته بودیم که انگار در مجلس ختم حضور داریم. پدرمان در کارخانه قند اسپرکلز در پنج مایلی شهر کار می کرد، بنابراین نمی توانست به آن جا بیاید. شاید هم دوست نداشت بیاید، زیرا تحمل دیدن آن منظره را نداشت. ولی آلیو پیش تر با خلبان هواپیما قرار گذاشته بود به هر طریقی که می تواند، پیش از برخاستن، خود را به کارخانه قند برساند.
امروز می دانم آن چند صد نفری که در آن جا گرد آمده بودند، تنها می خواستند هواپیما را ببینند، ولی در آن هنگام تصور می کردیم به افتخار مادرم در آن جا جمع شده اند. آلیو قامت بلندی نداشت و در سنی بود که معمولاً همه زن ها فربه می شوند. هنگامی که می خواست از اتومبیل پیاده شود لازم بود به او کمک کنیم. احتمالاً خیلی ترسیده، ولی مصمم بود.
هواپیما در زمینی که محل مخصوص دویدن اسب ها بود قرار داشت. این هواپیما، عجیب و کوچک بود. اتاقکی رو باز و دو بال داشت که بستهای چوبی آن را با سیم پیانو به هم گره زده بودند. روی بال ها با کرباس پوشانده شده بود. آلیو گیج به نظر می رسید. همچون گاوی که از چاقوی قصابی ترسیده باشد، به گوشه ای گریخت. دو گروهبان، روی لباس هایی که دیگر مطمئن شده بود با آن ها به گور خواهد رفت، یک کت و روی آن، یک کت لایه دار دیگر، و روی آن هم یک کت پرواز پوشاندند، به طوری که تقریباً گرد شده بود. کلاهی چرمی روی سرش گذاشتند و به منظور جلوگیری از ورود گرد و خاک، یک عینک دودی بزرگ به چشمانش زدند که دماغش همچون نقطه ای از وسط آن پیدا بود و گونه های سرخ، قیافه جالبی به او می داد، انگار عینکی روی یک توپ قرار گرفته باشد. همان دو گروهبان، او را از زمین بلند کردند و با دشواری در هواپیما جای دادند. پس از این که نشست، دیگر حتی جا برای یک سوزن هم نبود. همانطور که او را طناب پیچ می کردند، ناگهان مطلبی را به خاطر آورد. دیوانه وار دست هایش را تکان داد و کمک طلبید. یکی از سربازان از هواپیما بالا رفت تا بداند چه می گوید. سپس نزد خواهرم، مری آمد و او را تا کنار هواپیما راهنمای کرد. آلیو دستکش کلفتی که برای پرواز به او داده بودند، ازدست چپ خارج کرد. عاقبت توانست دستش را آزاد کند و حلقه نامزدی را که الماس کوچکی روی آن بود بیرون بیاورد و به مری بدهد. پس از این که مطمئن شد حلقه طلا ی ازدواج خود را هنوز در انگشت دارد، دوباره دستکش را مورد استفاده قرار داد، راست نشست و به جلو نگریست. خلبان روی صندلی نشست و یکی از گروهبان ها ملخ چوبی هواپیما را با همه وزن خود چرخاند. هواپیما کمی روی زمین حرکت کرد و دور زد، سپس غرش کنان به آسمان برخاست. آلیو همان طور به جلو می نگریست. شاید هم چشمانش بسته بود.
با نگاه هایمان به اندازه ای هواپیما را تعقیب کردیم تا از نظر ناپدید شد، سپس همه جا را سکوت فرا گرفت. مأموران امنیتی، خویشاوندان، دوستان و تماشاگران، میدان اسبدوانی را ترک نکردند. هواپیما در آسمان همچون نقطه ای کوچک به نظر می رسید که به سوی اسپرکلز می رود. عاقبت از گستره دید، محو شد.
پانزده دقیقه طول کشید تا دوباره آن را دیدیم. به آرامی در ارتفاع زیاد در پرواز بود. سپس در مقابل چشمان وحشتزده ما چرخید، انگار در حال سقوط کردن بود. همان طور به پایین می آمد تا لحظه ای که خلبان آن را کنترل کرد. سپس انگار دوباره خلبان کنترل هواپیما را از دست داد، کاملاً چرخید. مثل این که خلبان دیوانه شده بود، زیرا هواپیما به شکل های مختلف دور زد، وارونه شد و بعد به همان حالت معلق، بالای میدان اسبدوانی به پرواز درآمد. کلاهی که روی سر مادرمان بود، همچون گلوله ای سیاه در فضا معلق شد.
یکی از گروهبانان آهسته گفت:
ـ به نظرم خلبان دیوانه شده. او که زن جوانی نیست.
هواپیما هنگامی که به زمین نشست که تقریباً تعادلش را حفظ کرده بود. در مقابل جمعیت ایستاد و موتور آن خاموش شد.خلبان که سر را با تعجب تکان می داد، از اتاقک خود بیرون آمد و گفت:
ـ زن لعنتی!
سپس نزد آلیو رفت، دست بی حس او را فشرد و شتابان دور شد. چهار نفر به دشواری توانستند آلیو را از هواپیما بیرون بکشند. بدنش به اندازه ای خشک بود که نمی توانستند آن را خم کنند. سرانجام او را به زحمت منزل بردیم و در رختخواب گذاشتیم. تا دو روز بعد، نتوانست از جایش تکان بخورد.
در مورد این رویداد، خلبان مطلبی می گفت و آلیو مطلبی دیگر، به طوری که مجبور شدیم مطالب را روی هم بگذاریم تا متوجه شویم ماجرا از چه قرار است. داستان این بود که طبق تقاضای آلیو، بر فراز کارخانه اسپرکلرز سه بار دور زدند تا پدرمان متوجه آن ها شد. سپس خلبان برای اینکه شوخی کرده باشد و البته منظور بدی نداشت، با صدای بلند حرفی زد و چهره اش در هم شد. صدای موتور هواپیما بسیار بلند بود و آلیو نتوانست آنچه را که مرد گفت، بشنود. ناچار خلبان صدای موتور را کم کرد و گفت:
ـ دوست دارید کمی حرکات نمایشی انجام بدهم؟
البته خلبان شوخی می کرد. صدای باد اجازه نمی داد آلیو متوجه شود او چه می گوید. تصورکرد موتور هواپیما از کار افتاده است. آلیو با خود گفت: «همان طور شد که فکر می کردم. باید دعای مرگ را بخوانم.»
ناگهان این فکر از ذهنش گذشت که شاید موضوعی را فراموش کرده باشد. وصیتنامه نوشته، نامه ها را سوزانده، لباس زیر نو پوشیده، و به اندازه کافی شام برای همسر و فرزندانش آماده کرده بود. سپس فکر کرد شاید چراغ خانه را روشن گذاشته باشد. همه این مطالب، در کمتر از یک ثانیه به ذهنش رسید. سپس اندیشید شاید امکان زنده ماندن هنوز وجود داشته باشد. سرباز جوان واقعاً ترسیده بود. می دانست که هراس، بدترین عامل در کنترل هواپیماست. بنابراین، تصمیم گرفت به خلبان جرأت بدهد. لبخندی زد و برای تشویق او، سر تکان داد، ولی درست در همین موقع، خلبان کنترل هواپیما را از دست داد. پس از این که هواپیما به حالت عادی برگشت، زن نگاهی به خلبان انداخت. مرد فریاد زد:
ـ باز هم؟
آلیو نمی شنید، ولی تصمیم گرفته بود کاری انجام ندهد که خلبان پیش از سقوط، روحیه خود را از دست بدهد. دوباره لبخندی زد و سری تکان داد. هر بار که خلبان حرکات نمایشی انجام می داد، به آلیو نگاه می کرد ، ولی آلیو تنها به منظور تشویق، سر تکان می داد. خلبان چند بار دیگر این حرکات را تکرار کرد و با خود گفت: «زن لعنتی! هر قدر تکرار می کنم، باز هم دلش می خواهد. خدا من، اگر خودش خلبان بود، چه می کرد!»
پایان فصل چهاردهم
فصل پانزدهم
(1)
زمین وسیعی بود که از آن سوی رودخانه تا جلگه های زرخیز و از سوی غرب تا دامنه تپه ها ادامه داشت. حتی در فصل تابستان نیز که نور تند خورشید به زمین می تابید، هوای خوبی داشت. ردیفی از درختان بید و چنار در وسط قرار گرفته و تپه های سمت غرب از علوفه قهوه ای مایل به زرد پوشیده شده بود. به دلایل زیادی، ژرفای خاک کوه های غرب دره سالیناس، از خاک دامنه تپه های شرق بیش تر است، به نحوی که فشردگی علف ها را در این قسمت بیشتر می کند. شاید قله ها آب را جمع و سپس به یک اندازه پخش می کنند. شاید هم چون تعداد درختان در آن قسمت بیشتر است، باران بیشتری می بارد.
بخش بسیار کوچکی از زمین سانچز، که دیگر تراسک مالک آن بود، قابل زراعت به نظر می رسید، ولی آدام می توانست خوشه های بلند گندم و باغات سبز یونجه را در کنار رودخانه مجسم کند. از پشت سر، صدای چکش نجارهایی را می شنید که از شهر سالیناس آمده بودند تا خانه قدیمی سانچز را تعمیر کنند. آدام می خواست در آن خانه قدیمی زندگی کند. آن جا مکانی بود که می توانست خانواده خود را تشکیل دهد.
کودها را زدودند، کف اتاق ها را برداشتند، و پنجره ها را تعویض کردند. از چوب خوشبوی تازه، از جنس کاج و صنوبر استفاده کردند. سقف جدیدی نیز برای خانه ساختند. دیوارهای قدیمی و ضخیم خانه را چند لایه رنگ زدند و پس از این که رنگشان خشک شد، حالت شفافیت پیشین را گرفتند.
یک باغبان، گل های رز را مرتب کرده، گل های شمعدانی کاشته، باغچه سبزیجات را آماده ساخته، و آب چشمه را از طریق کانال های کوچک از وسط باغچه گذرانده بود. آدام همه وسایل راحتی خود و فزرندانش را از پیش آماده کرده بود. مبل های سنگینی که با صندوق از سانفرانسیسکو رسیده و آن را با ارابه از کینگ سیتی آورده بودند در انبار قرار داشتند. سقف انبار هم به تازگی عایق بندی شده بود.
آدام می خواست زندگی خوبی تشکیل دهد. لی آشپز چینی، که موی بافته خود را پشت سر می آویخت، به پایارو رفته بود تا دیگ، قوری، ماهیتابه، چلیک، کوزه و ظروف مسی و شیشه ای برای آشپزخانه بخرد. یک خوکدانی جدید هم دور از خانه ایجاد شد که لانه مرغ ها و اردک ها درکنار آن قرار داشت. جایی نیز برایی سگ ها درست کرده بود تا گرازهای وحشی را از مزرعه دور کنند. انجام شتابزده این کارها، ممکن نبود. به همین دلیل، کارگران آهسته کار می کردند و آشکار بود که مدتی طولانی باید تلاش کنند. آدام هم زیاد سختگیری نمی کرد، زیرا دوست داشت همه کارها به خوبی انجام شود. لوله ها را وارسی و نمونه های رنگ را روی تخته های نازک آزمایش می کرد. در گوشه اتاقش کاتالوگهایی در باره ماشین های کشاورزی، مبلمان، تخم گیاه و درختان میوه روی هم انباشته شده بود. از این که پدرش ثروتی برای او گذاشته است، خوشحال بود. وقتی خانه پدری خود را به خاطر می آورد، مزرعه، شهر، و چهره برادر، همگی در پشت پرده فراموشی محو می شدند. گذشته را به فراموشی کامل سپرده بود.
کتی را موقتاً به خانه سفید رنگ و تمیز بردونی منتقل کرد. قصد داشت همسرش تا زمان حاضر شدن خانه و تولد بچه، در آن جا بماند. تردیدی نبود که بچه پیش از آماده شدن خانه متولد می شود. آدام پیوسته می گفت:
ـ دلم می خواهد خانه، محکم ساخته شود. دوست دارم از میخ های مسی و چوب های مستحکم استفاده کنم تا زنگ نزند و از بین نرود.
تنها به آینده می اندیشید. همه اهالی دره و مردم غرب نیز همین طور بودند. زمانی فرا رسیده بود که گذشته ها دیگر ارزشی نداشتند. انسان لازم بود راه درازی را بپیماید تا با فردی کهنسال مواجه شود و از او سخنانی در مورد گذشته های طلایی بشنود. زمان حال، هر چند سخت و بی حاصل می نمود، ولی ابزاری برای رسیدن به آینده درخشان به حساب می آمد. به ندرت اتفاق می افتاد دو یا سه مرد، در میخانه یا جای دیگری یکدیگر را ببینند یا با هم غذا بخورند و حرفی درباره آینده و شکوه و عظمت آن به میان نیاورند. البته این سخنان را نه از روی ظن و بدگمانی، که از روی اعتماد و اطمینان می گفتند. آن ها اظهار می داشتند:
ـ کسی چه می داند؟ شاید روزی به چشم خودمان ببینیم.
مردم با توجه به کمبودها، لذت های آینده را پیش بینی می کردند. بنابراین بعید نبود مردی ناگهان مزرعه خود را در تپه رها کند، همراه با اعضای خانواده سوا بر کالسکه شود، از سنگلاخ ها بگذرد، و به دره برسد. در این حال، همسر او، فرزندان را در کالسکه به هم می بست تا در دست اندازهای تند جاده، آسیب نینند. پدر نیز چنین می اندیشید: «زمانی که در این جاده خوبی احداث شود، آن روز از راه می رسد. در این صورت، در کالسکه راحت تر می نشینیم و سه ساعت بعد، به کینگ سیتی می رسیم. مگر بیشتر از این، از دنیا چه می خواهیم؟»
اگر مردی به باغ درختان بلوط می نگریست، متوجه می شد که بهترین زغال و چوب دنیا را در اختیار دارد. اگر روزنامه ای می یافت، در آن می خواند:
«هر صد و بیست و هشت فوت مکعب چوب بلوط، در لوس آنجلس ده دلار قیمت دارد!»
سپس آن مرد می اندیشید: «اگر راه آهن به این جا برسد، می توانم در کنار خط آهن، درختان را ببُرم، چوب هایشان را خشک کنم و هر الواری را یک دلار و نیم به فروش برسانم. سه دلار و نیم هم برای حمل آن هزینه می گیریم، و خلاصه برای هر بسته چوب، پنج دلار سود می برم و این باغ، سه هزار درخت بلوط دارد که قیمت کل آن ها، هزار دلار می شود.
کسانی هم بودند که احتمالاً علم غیب داشتند، چون پیش بینی می کردند روزی تمام خندق ها آب را همه جا دره برسانند، چه کسی می داند؟ شاید این موضوع را در زندگی خود به چشم ببیند، یا طرحی از موتورهای بخاری می ریختند که آب را از چاه های عمیق بالا می کشند.
ـ می توانید تصور کنید؟ تنها فکر کنید با این همه آب، چه محصولاتی در این زمین به عمل می آید! این جا به بهشت برین تبدیل خواهد شد.
شخص دیگری که فکر می کنم دیوانه بود می گفت:
ـ روزی فرا می رسد که از طریق منجمد کردن یا به روشی دیگر، هلویی را که در دست دارم، تا فیلادلفیا حمل کنم.
در همه شهرها از فاضلاب و ایجاد توالت در داخل منازل حرف می زدند. البته در بعضی از یالات، چنین پدیده هایی واقعاً وجود داشت.همچنین از نصب چراغ های فلور سنت و تلفن صحبت می شد که البته این نوع چراغ ها در سالیناس به کار می رفت. برای آینده هیچ حد و مرزی قائل نبودند و باور داشتند روزی فرا خواهد رسید که هیچ انسانی، برای نگه داری خوشبختی و سعادت، جای کافی ندارد. خوشبختی و رضایت، همچون رودخانه سالیناس که در اوایل بهار آب زیادی دارد، سراسر دره را فرا خواهد گرفت.
از بالای دره مسطح، خشک و خاکی به شهرهای زشتی که همچون قارچ از زمین روییده بودند می نگریستند و لذت می بردند. همه می گفتند از کجا بدانیم؟ شاید نمیریم و ببینیم. همین امر دلیلی بر این بود که دیگر ساموئل همیلتن را مورد تمسخر قرار ندهند. ساموئل بیشتر از دیگران خیالپردازی می کرد، ولی اگر همه می دانستند در سن خوزه چه کارهایی انجام داده است، دیگر نمی خندیدند. همان مکانی که ساموئل، دیوانه وار در انتظار ظهور خوشبختی برای مردم بود.
ـ خوشبختی؟ او دیوانه است. بگذار کارمان را شروع کنیم، بعد به شما می گویم معنای خوشبختی چیست!
ساموئل، یکی از پسرعمه های مادرش را به یاد آورد که در ایرلند، شوالیه ای ثروتمند و خوش قیافه بود. آن شوالیه ظاهراً خوشبخت، در همان حال که روی مبلی ابریشمی در جوار معشوقه زیبایش نشسته بود، خودکشی کرد.
ساموئل گفت:
ـ عده ای از مردم، حرص زیادی دارند. اگر در بهشت هم زندگی کنند باز هم ناراضی هستند.
آدام تراسک، در آینده به دنبال خوشبختی می گشت، ولی از اوضاع احوال موجود نیز راضی بود. هرگاه کتی را می دید که زیر نور خورشید با شکم بالا آمده می نشیند، قلبش از خوشحالی به شدت می تپید. شفافیت پوست کتی، او را به یاد تصویر فرشتگان روی کارت پستال می انداخت. هنگامی که نسیم، موهای روشن او را به حرکت در می آورد، یا به بالا می نگریست، خوشحالی آدام وصف ناپذیر بود. گاهی آدام همچون گربه براقی روی زمین دراز می کشید، و کتی هم همین کار را می کرد. کتی مثل گربه ها همیشه منتظر طعمه بود هر گز برای طعمه ای دست نیافتنی می نمود، خود را به مخاطره نمی انداخت. این دو ویژگی، فواید زیادی برایش داشت. باردار شدن او، تصادفی نبود. پس از این که در سقط جنین ناکام ماند و دکتر او را تهدید کرد، دیگر آن روش را به کار نبرد.
کسی نمی توانست بگوید که بارداری را پذیرفته، ولی رفتارش شباهت به کسی داشت که با بیماری خود کنار آمده است. ازدواج او با آدام نیز این گونه بود. غافلگیر شد و ناچار، تنها راه ممکن را برای فرار انتخاب کرد. دلش نمی خواست به کالیفرنیا برود، ولی همه نقشه هایش با شکست مواجه شده بودند. از دوران خردسالی یاد گرفته بود چگونه باید از هر فرصتی برای پیروزی بر همبازیانش استفاده کند. اگر نمی توانست در مقابل اراده مردی مقاومت کند، از نیروی اراده او به نفع خود استفاده می کرد. کمتر کسی می توانست حدس بزند کتی، دوست ندارد در جایی باشد که حضور داشت. در آرامش انتظار می کشید تا فرصتی بیابد. ویژگی کتی از آن نوع بود که هر جنایتکار بزرگ و موفقی، آن را دارد: به هیچ کس اعتماد نمی کرد و رازهایش رابه کسی نمی گفت. وجودش همانند جزیره بود. به دلیل این که دوست نداشت پس از زایمان، در آن جا زندگی کند، به زندگی جدید و خانه آدام توجهی نشان نمی داد و نقشه های بزرگ او را نمی پسندید. در عوض می خواست هر چه زودتر از آن زندان بگریزد. همواره به پرسش های آدام، پاسخ های منطقی و حساب شده می داد، زیرا به خوبی می دانست اگر آن کار را نکند، همه نقشه هایش بر باد می رود و می دانست یک گربه خوب، هرگز چنین کارهایی را نمی کند.
ـ می بینی عزیزم خانه در محلی واقع شده؟ همه پنجره ها، مشرف به دره هستند.
ـ بله، خیلی زیباست.
ـ می دانی، شاید تصور کنی دیوانه شده ام، ولی من درست همانطور فکرمی کنم که پدر سانچز، یکصد سال پیش فکر می کرد. در آن دوران، دره چه وضعیتی داشت؟ همه نقشه های او روی حساب بود. می دانستی در آن روزگار، تنها او آب لوله کشی داشته؟ وسط چوب درختان بومی را خالی می کرد تا مجرایی برای آوردن آب چشمه به داخل خانه باشد. روزی که زمین را حفر می کردیم، به تکه هایی از این لوله برخوردیم.
کتی گفت:
ـ فوق العاده است! خیلی زرنگ بوده. دوست دارم مطالب بیشتری درباره او بدانم. با توجه به محل قرار گرفتن و شکل و تناسب منزل و درختان، می توان گفت سانچز شخص هنرمندی بوده.
ـ سانچز اهل اسپانیا بود، آن ها اشخاص هنرمندی هستند.
ـ نمی دانم چطور می توانم بفهمم که پدر سانچز، چطور آدمی بوده.
ـ خوب، عاقبت کسی پیدا می شود که بداند. می دانی از همه نقشه ها و کارهایش چه موضوعی را به خاطر دارم؟ گاو در خانه نگه می داشت.
ـ آدام چه موضوع دیگری به خاطر داری؟
ـ نمی دانم، شاید او هم دختری به اسم کتی داشته.
کتی لبخند زد، سر را پایین انداخت و گفت:
ـ چه حرف هایی می زنی!
ـ بله، او هم یک کتی داشت، صددرصد. اگر تو نبودی، من نه قدرت داشتم و نه دلم می خواست زنده بمانم.
ـ آدام، مرا خجالت می دهی. مواظب باش. به زخم روی پیشانیم دست نزن، درد می گیرد.
ـ متأسفم، نمی دانم چرا این قدر بی دست و پا هستم.
ـ نه، بی دست و پا نیستی، فقط حواس خودت را جمع نمی کنی. نمی دانم باید بافتنی ببافم یا خیاطی کنم، ولی دوست دارم بنشینم و کاری انجام ندهم.
ـ ما هر چه لازم داشته باشیم، می خریم. تو بنشین و استراحت کن. به نظر من بیشتر از همه در این جا کار می کنی. همین امر خیلی ارزش دارد.
ـ آدام، می ترسم جای زخم روی پیشانیم خوب نشود.
ـ دکتر گفته به موقع خوب می شود.
ـ بله، گاهی به نظر می رسد که در حال از بین رفتن باشد، و گاهی هم مثل این که اصلاً تغییر نکرده. فکر نمی کنی امروز جای آن بیشتر از همیشه معلوم است؟
ـ نه، به نظرم این طور نیست.
ولی همین طور بود. انگار روی پوست چروکیده زخم، علامت بزرگی را با انگشت گذاشته باشند. آدام انگشت خود را جلو آورد، اما کتی سرش را عقب کشید و گفت:
ـ دست نزن، جایش خیلی درد می کند. اگر به آن دست بزنی، سرخ می شود.
آدام گفت:
ـ خوب می شود. تنها مستلزم گذشت زمان است، همین و بس.
کتی پس از این که آدام رفت لبخند زد، ولی چشمانش حالتی افسرده و بی روح داشت. بدنش را بی قرارانه تکان داد. بچه در شکمش لگد می زد. کتی به گوشه ای لم داد و انتظار کشید.
لی به صندلی کتی که زیر بزرگترین درخت بلوط قرار داشت نزدیک شد و گفت:
ـخانم، چای میل دارید؟
ـ بله، می خورم.
نگاه دقیقی به آشپز چینی انداخت ولی موفق نشد در چشمان قهوه ای تیره اش نفوذ کند. از حضور او ناراحت بود. کتی همیشه می توانست در فکر هر مردی نفوذ کند و امیال و انگیزه های او را تشخیص دهد، ولی مغز لی با مغز دیگران تفاوت داشت. صورت مرد، باریک و دلپذیر و پیشانی او پهن بود. لبانش حالتی داشت که انگار همیشه در حال لبخند زدن است. موی سیاه بلند و براق بافته شده او که در پایین با یک روبان ابریشمی سیاه و باریک بسته می شد، روی شانه هایش آویزان بود و با هر حرکتی، روی سینه اش می افتاد و تکان می خورد. هرگاه میخواست کارهای سخت را انجام دهد، موهایش را بالای سرش جمع می کرد. شلوار نخی تنگ می پوشید و دمپایی های مشکی به پا می کرد. همیشه یک روپوش چینی هم به تن داشت. هر گاه کاری نداشت، دست هایش را در آستین هایش پنهان می کرد، انگار همانند اغلب چینی های آن زمان می خواست دست هایش را محفوظ نگه دارد.
آشپز گفت:
ـ یک میز کوچک می آورم.
سپس تعظیم کرد و بی درنگ دور شد. کتی به او نگریست و ابروها را در هم کشید. از لی نمی ترسید، ولی در حضور او، احساس راحتی هم نمی کرد. لی مستخدمی خوب و مؤدب، و به عبارتی بهترین مستخدم بود. به راستی چه خطری می توانست برا ی کتی داشته باشد؟
(2)
گاوها و گوسفندها در تمام مدت روز زیر درختان بید دراز می کشیدند و تنها شب ها برای چریدن به راه می افتادند. علف ها به رنگ قهوه ای تیره درآمده بودند و بادهای بعدازظهر که در دره می وزیدند، گرد و خاکی شبیه مه به آسمان بلند می کردند که تا قله کوه می رسید. ریشه های جو وحشی بر اثر وزش باد، از خاک در آمده و سیاه شده بودند و خرده های کاه و شاخه های کوچک، روی زمین آن قدر پیش می رفتند تا به ریشه ای برخورد کنند و متوقف شوند. حتی سنگ های کوچک روی زمین نیز بر اثر وزش تند باد، می رقصیدند.
همه می دانستند چرا پدر سانچز خانه اش را کنار آب ساخته است، زیرا در آن جا باد و گرد و خاک در خانه نفوذ نمی کرد و تا پایان فصل بهار، آب خنک در نهر جاری بود. ولی هرگاه آدام وقتی به زمین خشک و بایر نگاه می کرد، دچار همان وحشتی می شد که هر تازه واردی در کالیفرنیا به آن خو می گرفت. اگر در فصل تابستان در کانکتیکات، دو هفته باران نمی بارید، مردم نگران می شدند و اگر چهار هفته نمی بارید، می گفتند که خشکسالی شده است. در آن جا هر محلی که سر سبز نباشند می گویند قحطی زده است. ولی در کالیفرنیا عموماً از پایان ماه مه تا آغاز ماه نوامبر اصلاً باران نمی بارد. مردی که از شرق آمده است، اگر صدبار هم به او این حرف ها را بزنند، باز تصور می کند در ماه های بدون بارندگی، زمین وضعیت نامناسبی دارد.
آدام، یادداشتی به لی داد تا به مزرعه همیلتن برود و از ساموئل تقاضا کند به دیدن او بیاید تا در مورد حفر چاه هایی در محل جدید با هم مذاکره کنند.
ساموئل در سایه نشسته بود و به پسرش، تام که در حال درست کردن تله جدیدی برای گرفتن راکون بود، می نگریست. در همان حال، لی که سوار ارابه تراسک بود، نزدیک شد. دست هایش را در آستین ها پنهان کرد و منتظر ماند.
ساموئل یادداشت را خواند و سپس رو به پسرش کرد و گفت:
ـ تام، تو به کارها رسیدگی کن، من می خواهم بروم و با شخصی در مورد چاه آب صحبت کنم.
ـ چرا من با شما نیایم؟ شاید کمک نیاز داشته باشید.
ـ کمک کنی که صحبت کنم؟ لازم نیست. حفر چاه به زمان زیادی نیاز دارد. به نظرم باید خیلی مذاکره کنیم تا به توافق برسیم که چاهها را حفر کنیم. برای هر بیل که می زنند باید پانصد تا ششصد کلمه حرف زده شود.
ـ دوست دارم بیایم. مگر نزد آقای تراسک نمی روید؟ وقتی به این جا آمد، او را ندیدم.
ـ بعداز این که حفر چاه شروع شد، تو هم می توانی بیایی. من از تو مسنتر هستم. باید حرف هایم را بزنم. تام، یک راکون کوچک می تواند دست های کوچک و زیبایش را به داخل ببرد و بعد هم فرار کند. می دانی آن ها چقدر زرنگ هستند؟
ـ به این میله نگاه کنید، بلند می شود و پایین می افتد. شما هم نمی توانید از داخل آن فرار کنید.
ـ من مثل یک راکون، زرنگ نیستم. ولی فکر می کنم که آن را خوب درست کرده ای. پسرم می توانی داکسولوژی را زین کنی تا من بروم و به مادرت بگویم که کجا می روم؟
ـ لی گفت:
ـمن کالسکه دارم.
ساموئل گفت:
ـ خوب، بعد من چطور برگردم؟
ـ من شما را بر می گردانم.
ـ چرا مزخرف می گویی؟ اسبم را می آورم تا بعداً با آن برگردم.
ساموئل در کالسکه، کنار لی نشست و اسب زین شده، به دنبال کالسکه حرکت کرد.
ساموئل با خوشرویی پرسید:
ـ اسم شما چیست؟
ـ لی. البته اسم من از این طولانی تر است. نام کامل من، لی پاپا است. ولی می توانید مرا لی صدا کنید.
ـ در چین به دنیا آمده ای؟
ـ نه، من همین جا متولد شده ام.
کالسکه در دست اندازها، تکان های شدیدی می خورد. ساموئل برای مدتی تقریباً طولانی ساکت ماند و عاقبت گفت:
ـ لی، ببخشید این موضوع را می گویم، ولی تا حالا متوجه نشده ام چرا شما مردم چین هنوز زبان انگلیسی را مثل افراد چینی صحبت می کنید، در حالی یک آدم بیسواد که از باتلاق های ایرلند سر درآورده و زبانش مثل سیب زمینی است در مدت ده سال لهجه اصلی خود را فراموش می کند و دست کم طوری حرف می زند که آدم زبانش را می فهمد.
لی پوزخندی زد و گفت:
ـ من چینی حرف زد؟
ـ خوب، به نظرم، شما هم برای خودتان دلایلی دارید. این به من ربطی ندارد. اگر باور نمی کنم، لطفاً مرا ببخشید.
در چشمانش گرمی و انسانیت و شعور قابل رؤیت بود. خنده ای کرد و گفت:
ـ برای راحتی نیست. به خاطر این هم نیست که خودمان را حفظ کنیم. لهجه ما همین طور است تا دیگران حرف ما را متوجه شوند.
ساموئل متوجه لهجه صحیح او شد. اندیشمندانه گفت:
ـ متوجه نشدم.
لی گفت:
ـ می دانم باور کردن این امر، ساده نیست، ولی به اندازه ای برای من و دوستانم اتفاق افتاده که ناچار آن را قبول کرده ایم. اگر همین طور با خانم یا آقایی صحبت کنم، منظور مرا متوجه نمی شود.
ـ چرا متوجه نمی شود؟
ـ انتظار دارد مثل چینی ها حرف بزنم، در غیر این صورت به حرف هایم گوش نمی دهد. اگر درست انگلیسی صحبت کنم نه به حرف هایم گوش می دهد و نه منظورم را می فهمد.
ـچطور امکان دارد؟
ـ به همین دلیل است که با شما این طور صحبت می کنم. شما یکی از افراد نادری هستید که می توانید پیشداوری را از مشاهدات جدا کنید. شما حقیقت را مشاهده می کنید، ولی اغلب آدم ها آن چه را دوست دارند، می بینند.
ـ تا به حال به این موضوع فکر نکرده و هرگز با این امر مواجه نشده بودم. ولی آن چه می گویند، دور از حقیقت نیست. از این که با شما صحبت می کنم خیلی خوشحالم. پرسش های بسیاری در ذهنم وجود دارند که دوست دارم برایتان مطرح کنم.
ـ خواهش می کنم، بفرمایید.
ـ پرسش های زیادی دارم. مثلاً شما موی بلند دارید. در جایی خواندم این نشان بردگی است و از وقتی که مان خس، جنوب چین را فتح کرد، این به شما تحمیل شد.
ـ درست است.
ـ پس تو را به خدا، چرا در این مملکت هم این گیس را می گذارید؟ این جا مان خس نیست تا شما را اذیت کند؟
ـ من چینی حرف زد. گیس چینی گذاشت. شما چرا شد ناراحت؟
ساموئل خنده بلندی کرد و گفت:
ـ وقتی با این لهجه حرف می زنید، می دانم برایتان راحت تر است. کاش من هم می توانست مثل شما سوراخی برای مخفی شدن پیدا کنم.
لی گفت:
ـ نمی دانم توانستم موضوع را برایتان توضیح بدهم یا نه. ولی هنگامی که شباهت های عینی وجود نداشته باشد، خیلی مشکل است. به نظرم شما در آمریکا متولد نشده اید.
ـ نه، من در ایرلند متولد شده ام.
ـ درمدت چند سال، اصلاً مشخص نیست که شما ایرلندی بوده اید؛ ولی من که در گراسولی متولد شده ام، همین جا به مدسه رفتم و چند سال هم در دانشگاه کالیفرنیا تحصیل کردم، باز هم نمی توانم یک آمریکایی باشم.
ـ اگر مویتان را کوتاه کنید، مانند دیگران لباس بپوشید و حرف بزنید، می توانید یک آمریکایی باشید.
ـ یک بار این کار را کردم، ولی فردی غیر قابل اعتماد به حساب آمدم. نتیجه چه شد؟ دوستان چینی خود را از دست دادم. به همین دلیل هم آن را رها کردم.
لی زیر یک درخت توقف کرد، پیاده شد و افسار اسب ها را باز کرد و گفت:
ـ وقت ناهار است، کمی باخودم غذا آورده ام. شما هم میل دارید؟
ساموئل گفت:
ـ معلوم است که می خورم. اجازه بده زیر سایه بنشینم. گاهی اوقات فراموش می کنم غذا بخورم و این موضوع خیلی عجیب است چون همیشه گرسنه ام. از حرف های شما خیلی خوشم آمد .آدم درک می کند که شما برای خودتان ارزش قائل هستید. حالا فکر می کنم بهتر است به چین برگردید.
لی لبخند استهزاآمیز زد و گفت:
ـ فکر نمی کنم بتوانم همه مطالب را در چند دقیقه برایتان خلاصه کنم. من واقعاً به چین برگشتم. پدرم در آن جا وضع خوبی داشت. ولی برای من هیچ فایده ای نداشت. آن ها می گفتند که من چینی نیستم و مثل خارجی ها حرف می زنم. در رفتار خودم با آنها مرتکب اشتباه شدم و همه نکات ریز و مهم مربوط به آداب و سنت را که از کودکی با آن ها بزرگ شده بودم، فراموش کردم. آن ها مرا قبول نکردند. شاید باور نکنید، ولی من در آمریکا کمتر خارجی هستم تا در چین.
ـ مجبورم باور کنم، چون حرف منطقی می زنید. حرف هایی زدی که دست کم بتوانم تا بیست و هفتم فوریه در مورد آن ها فکر کنم. اگر باز هم از شما مطالبی بپرسم، ناراحت نمی شوید؟
ـ نه، ناراحت نمی شوم. مشکلی که با انگلیسی دست و پا شکسته خودم دارم، آن است که همان طور هم دست و پا شکسته فکر می کنم. خیلی می نویسم تا انگلیسی من خراب نشود. شنیدن و خواندن، هیچ شباهتی با صحبت کردن و نوشتن ندارد.
ـ هیچ وقت اشتباه نمی کنید؟ منظورم این است فراموش نمی کنید که نباید انگلیسی را درست حرف بزنید؟
ـ نه، فراموش نمی کنم. چون می دانم همه از من انتظار دارند دست و پا شکسته حرف بزنم. هنگامی که به چشمان کسی نگاه می کنم، متوجه می شوم که او نیز انتظار دارد من دست و پا شکسته حرف بزنم، به ناچار، همان طور حرف می زنم.
ساموئل گفت:
ـ به نظرم درست می گویید. من آدم شوخ طبعی هستم، چون می دانم مردم از همه جا نزد من می آیند تا بخندند. حتی وقتی هم ناراحت هستم، سعی می کنم برای دیگران خوشمزگی کنم.
ـ ولی می گویند ایرلندلی ها خیلی خوش برخورد هستند. دائماً شوخی می کنند.
ـ شما گیس گذاشته اید و دست و پا شکسته حرف می زنید، ولی ایرلندی ها این گونه نیستند. آن ها می توانند بیشتر از حد توانایی، رنج ببرند. می گویند که آن ها نمی توانند بدون ویسکی، دنیا را آرام کنند. با هم شوخی می کنند، چون مردم از آن ها همین را می خواهند.
لی بطری کوچکی از داخل یک کاغذ بیرون آورد و گفت:
ـ کمی از این می خورید؟ یک مشروب چینی به نام نگ کاپی است.
ـ چه ماده ای است.
ـنوعی کنیاک چینی. خیلی قوی است. کنیاکی که شیره مواد مخدر در آن ریخته اند. دنیا را آرام می کند.
ساموئل جرعه ای از بطری نوشید و گفت:
ـ مزه سیب گندیده می دهد.
ـ بله، ولی مزه سیب گندیده خوب می دهد. مزه اش در دل آدم می نشیند.
ساموئل کمی بیشتر نوشید. سرش را تکان داد و گفت:
ـ منظورتان را فهمیدم. واقعاً عالی است.
ـ بفرماید ساندویچ میل کنید. ترشی، پنیر و دوغ هم آورده ام.
ـ کار خوبی کردید.
ـ بله، می دانم.
ساموئل لقمه ای از ساندویچ خورد و گفت:
ـ پرسش های زیادی در ذهن دارم، ولی نمی دانم کدام را مطرح کنم. اگر بپرسم، ناراحت نمی شوید؟
ـ اصلاً ناراحت نمی شوم. فقط وقتی دیگران گوش می دهند، خواهش می کنم این طور حرف نزنید. چون گیج می شوند و ضمناً باور هم نمی کنند.
ساموئل گفت:
ـ سعی می کنم. فقط به خاطر داشته باشید که من در شوخی خیلی استعداد دارم. آدم نمی تواند کسی را ناراحت کند و سپس بخواهد دوستی خود را با او ادامه دهد.
ـ فکر می کنم می توانم حدس بزنم که پرسش بعدی شما در چه موردی است.
ـ در چه موردی است؟
ـ چرا با این که مستخدم هستم، همچنان از همه امور رضایت دارم؟
ـ از کجا می دانستید که می خواستم این را بپرسم؟
ـ آشکار بود که پرسش بعدی شما چیست.
ـ از این پرسش ناراحت می شوید؟
ـ شما بپرسید ناراحت نمی شوم. هیچ پرسشی زشت نیست، مگر این که بی دلیل برای انسان مطرح شود. مستخدم بودن، پناهگاه فیلسوفان است. برای آدم های تنبل خیلی خوب است و اگر کسی به اسرار این کار واقف باشد می تواند با مستخدم بودن، حتی محبت دیگران را جلب کند. نمی دانم چرا آدم های باهوش، این شغل را انتخاب نمی کنند، چون اگر به راه و رسم آن وارد باشند، خیلی به نفع آن هاست. مستخدم خوب، در امنیت کامل به سر می برد، نه به این دلیل که اربابش با او مهربان می شود، بلکه چون به این شغل عادت می کند. تغییر جنسیت دادن برای هر مردی بسیار مشکل است و هیچ مردی نمی تواند کارهایش را خودش انجام بدهد، بنابراین ناچار است حتی مستخدم بد را هم اخراج نکند. ولی یک مستخدم خوب که البته من هم جزو همین دسته هستم، می تواند اربابش را کاملاً مهار کند. می تواند به او بگوید چگونه بیندیشد، با چه کسی ازدواج کند، چه رفتاری داشته باشد، چه کسی را طلاق بدهد، چه کسی را بترساند یا خوشحال کند و در نهایت ارباب نیز در وصیتنامه خود، ارثی برایش به جا می گذارد. اگر می خواستم، میتوانستم هر کسی را که برایش کار می کردم، کتک بزنم، او را لخت کنم یا از او پول بدزدم، تازه از من سپاسگزاری هم بکند. در موقعیت خودم، وضعیت بدی ندارم. ارابابم از من دفاع می کند. ولی شما هم باید کار کنید و هم غصه بخورید و من کمتر کار می کنم و کمتر غصه می خورم. مستخدم خوبی هستم. یک مستخدم بد، نه تنها کار نمی کند، بلکه غصه هم نمی خورد، با این حال شکم او را سیر می کنند و به او غذا و لباس و مسکن می دهند. هیچ شغل دیگری را نمی شناسم که این همه بی لیاقت بتوانند در آن شرکت داشته باشند و کارشان را نیز درست انجام ندهند.
ساموئل به طرف او خم شده بود و به دقت گوش می داد. لی ادامه داد:
ـ حالا دیگر برایم خیلی راحت است که دوباره با شما انگلیسی دست و پا شکسته حرف بزنم.
ساموئل گفت:
ـ تا خانه سانچز فاصله زیادی نداریم. چرا این جا توقف کردیم؟
ـ ماند تا درد دل کرد. من یک چینی در درجه اول. شما می خواهید رفت؟
ـ منظورتان چیست؟ بله. ولی مستخدم بودن آدم را تنها می کند.
لی گفت:
ـ تنها ایراد آن، همین است. می خواهم به سانفرانسیسکو بروم و برای خودم کاری پیدا کنم.
ـ خشکشویی یا رستوران؟
ـ نه، همه جا پر از خشکشویی و رستوران های چینی است. فکر کردم شاید یک کتابفروشی باز کنم. این شغل را دوست دارم و می دانم که رقیبی ندارم. شاید هم این کار را نکردم. یک مستخدم، معمولاً نیروی ابتکار خود را از دست می دهد.
(3)
بعداز ظهرآن روز، ساموئل و آدام به زمین سرکشی کردند. مثل همیشه باد شروع به وزیدن کرد و گردو خاک زردرنگی در هوا پراکنده شد. ساموئل گفت:
ـ چه زمین خوبی! این نوع زمین کمتر پیدا می شود.
آدام گفت:
ـبه نظرم باد به تدریج، همه خاک های آن را می برد.
ـ نه، زیاد مهم نیست. کمی از خاک آن به مزرعه جیمز می رود، ولی در عوض، کمی از خاک زمین سانچز به زمین شما می آید.
ـ ولی باد را دوست ندارم. مرا خشمگین می کند.
ـ هیچ کس باد را زیاد دوست ندارد. باد حتی حیوانات را خشمگین و ناراحت می کند. نمی دانم متوجه شده اید یا نه، ولی کمی بالاتر، درخت اکالیپتوس می کارند تا جلو وزش باد را بگیرند. این درختان را ازاسترالیا می آورند. می گویند هر سال دو پا رشد می کنند. چرا شما چند ردیف از درختان نمی کارید تا تأثیر آن ها را مشاهده کنید؟ این درختان می توانند تا حدی جلو وزش باد را بگیرند، ضمناً برای سوخت هم خوب هستند.
آدام گفت:
ـ نظر خوبی است. آن چه واقعاً دوست دارم، آب است. می توان از باد برای کشیدن آب استفاده کرد. فکر می کنم اگر چند چاه حفر و زمین را آبیاری کنم، دیگر باد نمی تواند خاک ها را پخش کند. شاید بتوانم لوبیا هم بکارم.
ساموئل چشمانش را در مقابل وزش باد تنگ کرد و گفت:
ـ اگر دوست داشته باشید می توانم برایتان آب تهیه کنم. پمپ کوچکی درست کرده ام که آب را سریع بالا می کشد. اختراع خودم است. آسیاب بادی خیلی هزینه دارد. شاید بتوانم برایتان کاری کنم که زیاد هزینه در بر نداشته باشد.
آدام گفت:
ـ فکر خوبی است. اگر بتوانم از وزش باد در این جا استفاده کنم، خیلی خوب می شود. اگر بتوانم از آب استفاده کنم، شاید یونجه هم بکارم.
ـ هیچ کس نتوانسته از یونجه به سود زیادی برسد.
ـ من به این موضوع فکر نمی کردم، چون هفته پیش به گرینفیلد و گونزالس رفتم. چند نفر سویسی در آن جا بودند. گاوهای شیرده داشتند و مزرعه یونجه آن ها چهار بار در سال محصول می داد.
ـ بله، شنیده ام. آن ها گاوهای سویسی آورده اند.
آدام که مرتباً در مغزش نقشه می کشید، گفت:
ـ تصمیم دارم همین کار را بکنم. کره و پنیر بفروشم و به خوک ها شیر بدهم.
ساموئل گفت:
ـ روزی فرذا می رسد که شما موجب سرافرازی مردم این دره شوید. آینده درخشانی در انتظارتان است.
ـ به این شرط که بتوانم آب به دست بیاورم.
ـ این کار را برایتان انجام می دهم، برایتان آب پیدا می کنم. عصای جادویی را همراه آورده ام.
با دستش به یک چوب دو شاخه که به زین اسب بسته بود، اشاره کرد. آدام در سمت چپ، محل مسطحی را که پوشیده از مریم گلی بود، نشان داد و گفت:
ـ ببینید، سی و شش جریب زمین را ببینید. این جا را با مته سوراخ کردم. خاک روی آن به طور متوسط، سه و نیم پا عمق دارد. خاک رویی شنی و خاک زیری رس است. فکر می کنید آن جا آب داشته باشد؟
ساموئل گفت:
ـ نمی دانم، باید ببینم.
ساموئل از اسب پیاده شد. افسار را به دست آدام داد و چوبدستی دو شاخه را برداشت. دو شاخه را در دست گرفت و آهسته جلو رفت. دست ها را طوری گرفت که نوک چوبدستی به سمت بالا باشد. ناگهان ابرو در هم کشید، چند گام عقب رفت، سپس سر تکان داد و به سمت جلو حرکت کرد. آدام نیز سوار بر اسب دیگر را با خود می برد، پشت سر او می آمد.
چشمان آدام به چوبدستی دوخته شده بود. متوجه شد که چوبدستی ناگهان لرزید و کمی تکان خورد. انگار یک ماهی نامرئی، نخ قلاب ماهیگیری را کشیده باشد. عضلات صورت ساموئل کشیده شد، زیرا می خواست کار را به دقت انجام بدهد. آن قدر به این کار ادامه داد تا نوک چوبدستی، علیرغم این که آن را محکم در دست گرفته بود، به سرعت به درون زمین کشیده شد. یا چوبدستی، دایره ای روی زمین کشید. یک مریم گلی کند و روی زمین انداخت. سپس پایش را از دایره بیرون گذاشت وچوبدستی را بالا گرفت. دوباره به وسط دایره رفت و وقتی نزدیک شد، چوبدستی بازهم به داخل زمین کشیده شد. ساموئل نفس عمیقی کشید و آن را روی زمین انداخت و گفت:
ـ می توانم در این جا آب پیدا کنم. لازم نیست زمین را زیاد حفر کنید. زمین، چوبدستی را محکم به سمت خود کشید. پس این جا آب دارد.
آدام گفت:
ـ بسیار خوب، می خواهم چند جای دیگر را نیز به شما نشان بدهم.
ساموئل تکه چوب محکمی تراشید و آن را در خاک فرو کرد. آن قسمت از چوب را که بیرون از خاک بود، شکاف داد و چوب دیگری لای آن گذاشت و به این ترتیب، زمین را علامتگذاری کرد. سپس بوته های کوچک را با پا در آن قسمت جمع کرد تا پیدا کردن نشانه ساده باشد.
حدود سیصد یارد دورتر، کشش زمین به اندازه ای زیاد بود که چوبدستی تقریباً از دستش ربوده می شد. ساموئل گفت:
ـ این جا آب زیادی دارد.
برای بار سوم، محل دیگری از زمین را امتحان کرد، نتیجه چندان مثبت نبود. پس از نیم ساعت، دیگر نشانه ای از وجود آب نیافت. هر دو آهسته به سوی خانه تراسک بازگشتند. گرد و غبار زرد رنگی در فضا پخش شده بود. مثل همیشه، پس از این که وزش باد متوقف شد، گرد و غبار هم فرو نشست. البته گاهی تقریباً یک شب طول می کشید تا کاملاً فروکش کند. ساموئل گفت:
ـ مطمئن بودم جای خوبی است. هر کسی میتواند این امر را درک کند. ولی نمی دانستم تا این حد خوب باشد. در زیر زمین باید آب روانی جاری باشد که از کوه ها سرچشمه می گیرد. آقای تراسک، می دانید زمین خوب را چگونه باید پیدا کنید.
آدام لبخندی زد و گفت:
ـ در کانکتیکات، مزرعه داشتیم. شش نسل از اجدادمان، سنگ های زمین را می کندند. به خاطر دارم که سنگ ها را تا پای دیوار حمل می کردیم. همیشه فکر می کردم که همه در مزرعه خود این کارها را انجام می دهند. حالا از این که این کار را نمی کنم، احساس گناه به من دست می دهد. اگر کسی بخواهد در این جا یک سنگ پیدا کند، با ید خیلی دنبال آن بگردد.
ساموئل گفت:
ـ گناه، موضوع عجیبی است. فکر می کنم اگر کسی بخواهد همه مطالب را بازگو کند، باز هم می تواند بعضی از گناهانش را به طریقی پنهان نگه دارد.
ـ شاید لازم باشد اصالت خود را فراموش نکنیم. ترس از خدا در درون همه ما وجود دارد.
ساموئل گفت:
ـ موافقم. فکر می کنم تواضع و فروتنی، بسیار خوب است، چون اندکی از آن در وجود همه ما یافت می شود. ولی وقتی آدم، تواضع و فروتنی را بررسی کند، قادر به درک ارزش آن نیست، مگر این که بپذیرد امری گرانبها و در عین حال، دردی پر از لذت است.
آدام گفت:
ـ می توانم از شما بپرسم که این چوبدستی چه خاصیتی دارد و طرز کار آن چگونه است؟
ساموئل به چوبدستی که به زین اسب بسته شده بود ضربه ای زد و گفت:
ـ این چوبدستی به درد می خورد، ولی شاید هم خودم می فهمم کجا آب دارد و این موضوع غریزی است. بعضی افراد در انجام دادن بعضی کارها استعداد دارند.شاید هم فروتنی باعث می شود آن چه را خودم می توانم کشف کنم، بگویم کار چوبدستی است. متوجه منظورم می شوید؟
آدام گفت:
ـ باید درباره این موضوع فکر کنم.
اسب ها راه را بلد بودند.سرهایشان پایین و افسارشان شل بود. آدام پرسید:
ـ خواهش می کنم امشب نزد ما بمانید.
ـ بهتر است نمانم. آخر به لیزا نگفته ام که شب به خانه نمی روم. دوست ندارم حرص بخورد.
ـ ولی لیزا می داند که نزد ما هستید.
ـ حتماً می داند ولی امشب باید بروم. اگر هم دیر شده، مهم نیست. اگر بخواهید به من شام بدهید خوشحال می شوم. چه وقت می خواهید حفر چاه ها را شروع کنید؟
ـ همین حالا، هر چه زودتر، بهتر.
ـ می دانید که حفر چاه خیلی هزینه دارد. حفر هر فوت از آن، حدود نیم دلار یا بیشتر می شود. البته این کار هم به این امر بستگی دارد که به آب برسیم یا نه. شاید به جای آب، گنج پیدا کنیم.
ـ من پول دارم. حفر چاه برای من خیلی اهمیت دارد. آقای همیلتن، ببینید...
ـ خواهش می کنم به من بگویید ساموئل.
ـ ببین ساموئل، دوست دارم زمین خودم ر ا به یک باغ تبدیل کنم. به خاطر داشته باش که اسم من آدام است. ولی من آدمی هستم که تا حالا پایش را داخل بهشت نگذاشته، چه برسد به این که بخواهند او را از آن جا بیرون کنند.
ساموئل با تعجب گفت:
ـ بهترین دلیل را برای درست کردن باغ داری.
سپس خنده ای کرد و افزود:
ـ کدام قسمت آن را باغ میوه تبدیل میکنی؟
آدام گفت:
ـ نمی خواهم سیب بکارم. چون کشت سیب دردسر دارد.
ـ نظر حوا چیست؟ او هم باید نظری داشته باشد. می دانی، حوا سیب دوست دارد.
چشمان آدام برقی زد و گفت:
ـ ولی حوای من این طور نیست. او را نمی شناسی. هر تصمیمی که بگیرم خوشحال می شود. حوای من از آن حوا خیلی بهتر است.
ـ عجیب است، عجب بخت و اقبالی داری. فکر نمی کنم کسی به خوش اقبالی تو وجود داشته باشد.
به دره ای که به خانه سانچز منتهی می شد، نزدیک شدند. می توانستند نوک سبز درختان بلوط را ببینند. آدام با ملایمت گفت:
ـ بخت و اقبال! تو نمی دانی. هیچ کس نمی تواند آن را درک کند. آقای همیلتن، ببخشید، ساموئل، من مشکلات زیادی را تحمل کرده ام. نمی خواهم بگویم نسبت به زندگی دیگران بدتر بوده، ولی واقعاً نمی شد از عبارت زندگی برای آن استفاده کرد. نمی دانم چرا این ها را برایت تعریف می کنم.
ـ شاید به این دلیل که دوست دارم بشنوم.
ـ به خاطر ندارم مادرم چه موقعی درگذشت. نامادری من، زن خیلی خوبی به حساب می آمد، ولی همیشه بیمار و ناراحت بود. پدرم نیز آدمی جدی، خوب و بزرگ بود.
ـ او را دوست داشتی؟
ـ می دانی، من همان احساسی را داشتم که فرد در کلیسا دارد. البته نمی توانم بگویم از او می ترسیدم.
ساموئل سر تکان داد و گفت:
ـ می دانم، بعضی افراد، این طور دوست دارند.
سپس لبخند تأسف باری زد و افزود:
ـ همیشه بیشتر می خواستم. لیزا متعقد است که نقطه ضعف من همین است.
آدام گفت:
ـ پدرم مرا وادار کرد در ارتش خدمت کنم. در غرب، با سرخپوست ها جنگیدم.
ـ این را به من گفتی. ولی اصلاً مانند افراد نظامی فکر نمی کنی.
ـ نظامی خوبی نبودم. مثل این که قرار است همه مطالب را برایت بگویم.
ـ حتماً دوست داری بگویی. همیشه دلیل وجود دارد.
ـ یک سرباز مجبور است بعضی کارها را انجام دهد، یا دست کم خود را راضی کند که مشغول انجام دادن آن کارهاست. نمی توانستم خود را قانع کنم که مردم دیگر را بکشم و هنگامی که دلایل این کار را برایم توضیح می دادند، اصلاً نمی توانستم درک کنم.
مدتی در سکوت حرکت کردند، سپس آدام ادامه داد:
ـ من همانند شخصی که خودش را از باتلاق نجات دهد و سراپایش گل آلود شده باشد، از ارتش بیرون آمدم. پیش از رفتن به منزل خودمان، که البته چندان هم مایل نبودم، مدتی پرسه زدم.
ـ منظورت پدرت است؟
ـ او فوت کرده و خانه تنها برای این بود که آدم داخل آن بنشیند. یا کار کند، یا منتظر مرگ باشد، درست همان طور که هر کسی منتظر رفتن سفر وحشتناکی باشد.
ـ تنها بودی؟
ـ نه، برادری هم دارم.
ـ کجاست؟ منتظر همان سفر؟
ـ بله، درست گفتی. سپس کتی وارد زندگی من شد. اگر دوست داری، شاید روزی همه ماجرا را برایت تعریف کردم.
ساموئل گفت:
ـ دوست دارم بشنوم.
آدام گفت:
ـ نوری از او ساطع می شد، همه جا رنگ می باخت و دنیا پیش چشمانم باز می شد. هرگاه از خواب بیدار می شدم، خوشحال بودم. هیچ حد و مرزی برای من وجود نداشت. به نظرم مردم دنیا همگی خوب بودند و دیگر نمی ترسیدم.
ساموئل گفت:
ـ درک می کنم. مثل این که مشغول صحبت کردن با یک دوست قدیمی هستم. ممکن است آدام بعضی مطالب را فراموش کند، ولی هیچ گاه خاطراتش را از یاد نمی برد. من با این حالات آشنایی دارم.
ـ دلیل همه این ها یک دختر کوچک صدمه دیده بود.
ـ پس نقش خودت چه بود؟
ـ کتی همه پدیده ها را با خود آورد، چون همه پدیده ها در وجودش بود. حالا می فهمی که چرا می خواهم چاه حفر کنم؟ دوست دارم پاسخ این خوبی ها را به هر طریقی که شده بدهم. دوست دارم باغی درست کنم که آن قدر خوب و زیبا باشد تا بتواند در آن زندگی و نورش را ساطع کند.
ساموئل، چندین بار آب دهانش را قورت داد، سپس با صدای خفه ای که از ته گلو بیرون آمد،گفت:
ـ می دانم چه وظیفه ای دارم. اگر من یک مرد هستم و اگر دوست تو هستم، به وظیفه ام به خوبی عمل می کنم.
ـ منظورت چیست؟
ساموئل با طعنه گفت:
ـ وظیفه ام این است آن چه را می گویی بردارم و لگدی به صورتش بزنم، سپس آن قدر لجن به چهره اش بمالم تا دیگر آن نور خطرناک را ساطع نکند.
سپس با خشمی شدیدی افزود:
ـ بعد صورت پر از کثافت او را جلو رویت بگیرم و به تو نشان دهم که چقدر کثیف و خطرناک است. باید با دقت بیشتری نگاه کنی تا ببینی واقعاً چقدر کثیف است. باید به فکر بی ثباتی آدم ها باشی. در این مورد نمونه ای را ذکر می کنم: دستمال اتللو! اوه، می دانم که باید این کار را بکنم. باید این افکار مزخرف را از ذهنت بیرون بیاورم و به تو نشان دهم که خیلی اشتباه می کنی. اگر بتوانم وظیفه ام را به خوبی انجام دهم، دوباره آن زندگی بد گذشته را برایت می آورم تا حالت جا بیاید. بعد می توانم بگویم به جرگه ما خوش آمدی.
آدام گفت:
ـ شوخی می کنی؟ کاش حرفی به تو نمی زدم.
ـ این وظیفه یک دوست است. من دوستی داشتم که یک بار این کار را برایم انجام داد. ولی من یک دوست واقعی نیستم و بنابراین، انتظار پاداش ندارم. تو ویژگی خوبی داری، آن را حفظ و به آن افتخار کن. اگر هم قرار بر این باشد که کالسکه ام را تا مرکز سیاه زمین ببرم، باز هم چاه هایت را حفر میکنم و من آب را مثل آب پرتقال برایت می گیرم. آب ها از زیر درختان بزرگ بلوط به سمت خانه حرکت می کردند.
آدام گفت:
ـ او آن جاست. آن جا نشسته.
سپس فریاد زد:
ـ کتی! ایشان می گویند این جا آب پیدا می شود! خیلی زیاد!
سپس رو به ساموئل کرد و با هیجان گفت:
ـ می دانستی باردار است؟
ساموئل گفت:
ـ حتی از این فاصله نیز زیبا به نظر می رسد.
(4)
چون روز گرمی بود، لی میز را در هوای آزاد زیر یک درخت بلوط چید و همچنان که خورشید به کوه های غرب نزدیک می شد، مدام به آشپزخانه می رفت و از آن جا کالباس، ترشی، سالاد سیب زمینی، کیک نارگیلی و پای هلو برای شام می آورد. در وسط میز، کوزه بزرگی پر از شیر گذاشت.
آدام و ساموئل از حمام بیرون آمدند، مو و صورتشان هنوز خیس بود. ساموئل به ریش هایش به اندازه ای صابون زد که مثل پنبه شد. هر دو کنار میز ایستادند و منتظر ماندند تا کتی هم بیاید.
کتی آهسته می آمد، انگار می ترسید مبادا بیفتد. دامن بلند و پیشبند، شکم برآمده او را تا حدی پنهان می کرد. سیمایی آرام و کودکانه داشت. دست هایش را در جلو قلاب کرده بود. وقتی نزدیک میز رسید، سر را بالا گرفت و به ساموئل و آدام نگریست. آدام صندلی را نگه داشت تا کتی بنشیند. سپس گفت:
ـ عزیزم، آقای همیلتن را معرفی می کنم.
کتی دست دراز کرد و گفت:
ـ از ملاقات با شما خوشوقتم.
ساموئل که کتی را زیر چشمی می نگریست، گفت:
ـ جای زیبایی است. من هم از ملاقات با شما خوشوقتم. حالتان خوب است؟
ـ بله، خوب هستم.
دو مرد نشستند. آدام گفت:
ـ زن ها هر وقت دوست داشته باشند، مجلس را رسمی می کنند. حالا هم مهمانی ما رسمی است.
کتی گفت:
ـ منظورتان چیست؟ این حرف درست نیست.
آدام گفت:
ـ ساموئل، تو فکر نمی کنی به مهمانی دعوت شده ای؟
ـ چرا. البته می توانم بگویم تا به حال، مهمانی مثل من نداشته اید. پسرم، تام هم می خواست امروز بیاید. آرزو دارد حتی یک روز هم شده، در مزرعه نباشد.
ساموئل ناگهان متوجه شد که تنها برای شکستن سکوت حرف می زند . مکثی کرد و سکوت برقرار شد. کتی در حالی که گوشت نرم بره کباب شده را می خورد، به بشقاب خیره شده بود. سپس در حالی که گوشت را بین دندان های کوچک و تیزش می گذاشت، به بالا نگاه کرد. چشمان درشت و بی حالتش موجب شد ساموئل بر خود بلرزد. آدام گفت:
ـ هوا که سرد نیست.
ـ نه،زیاد سرد نیست، ولی مو بر تنم راست شده.
ـ بله، من با چنین احساسی کاملاً آشنایی دارم.
دوباره سکوت برقرار شد. ساموئل منتظر بود حرفی زده شود، ولی کسی حرفی نزد. بنابراین پرسید:
ـ آقای تراسک، این دره را دوست دارید؟
ـ منظورت چیست؟ معلوم است که دوست دارم.
ـ اگر نامربوط نباشد، می خواستم بپرسم فرزندتان چه موقعی به دنیا می آید؟
آدام گفت:
ـ در حدود شش هفته دیگر به دنیا می آید. همسرم نمونه است. زنی که زیاد حرف نمی زند.
ساموئل گفت:
ـ گاهی سکوت، خیلی حرف ها می زند.
وقتی ساموئل این حرف را زد، متوجه نگاه کتی شد. به نظرش رسید که زخم پیشانی زن، تیره تر شده است. کتی از شنیدن این حرف ناگهان به خود آمد. ساموئل نمی دانست چه عاملی موجب چنین واکنشی در او شده است.
احساس کرد اعصابش کشیده می شود. این احساس تا حدی شبیه همان حالتی بود که پیش از کشیده شدن چوبدستی به او دست داد، انگار موضوعی عجیب و پیچیده را کشف می کرد. نگاهی به آدام انداخت و متوجه شد او نیز محو تماشای کتی است. آن چه برای ساموئل عجیب بود، به نظر آدام اصلاً عجیب نمی رسید. در چهره آدام، خوشحالی موج می زد.
کتی مشغول جویدن تکه ای گوشت بود. ساموئل هرگز کسی را ندیده بود که گوشت را آن گونه بخورد. کتی بعد از این که گوشت را بلعید، با زبان، لبانش را لیسید. ساموئل با خود گفت: «موضوعی را نمی دانم. این چه جور آدمی است؟»
سکوت همچنان حکمفرما بود.
صدای پایی از پشت سر به گوش رسید. لی یک قوری چای روی میز گذاشت و رفت. ساموئل شروع به حرف زدن کرد تا سکوت را بشکند. مشغول تعریف کردن چگونگی مهاجرت خود از ایرلند به این منطقه بود که ناگهان متوجه شد کتی و آدام اصلاً به حرف های او توجهی ندارند. برای اثبات حدسی که می زد، ترفندی به کار برد که همیشه در مورد فرزندانش استفاده می کرد. هرگاه آن ها از او می خواستند برایشان کتابی بخواند، همان روش را برای اطمینان از توجه بچه ها به کتاب خواندن او، به کار می برد. دو جمله بی ربط گفت، ولی هیچ پاسخی از کتی یا آدام نشنید. سرانجام ناامید شد. شام خود را با عجله خورد، چای را نوشید، دستمال سفره را تا کرد و گفت:
ـ خانم، اگر اجازه بدهید مرخص می شوم. از مهمان نوازی شما ممنونم.
کتی گفت:
ـ خداحافظ.
آدام برخاست. انگار تازه از خواب بیدار شده بود. گفت:
ـ خواهش می کنم بمانید. تقاضا می کنم امشب این جا بمانید.
ـ نه، سپاسگزارم. برایم ممکن نیست. ضمناً خانه من از این جا خیلی دور نیست و فکر می کنم که... خوب نور مهتاب هم هست.
ـ حفر چاه ها را چه وقت شروع می کنید؟
ـ باید کالسکه ام را کمی تعمیر کنم. چند کار دیگر هم دارم. مثلاً باید کمی به اوضاع خانه رسیدگی کنم. ضمناً کارهای آهنگری نیز ناتمام مانده. به تام می گویم تا چند روز آینده، تجهیزات حفر چاه را به این جا بیاورد.
آدام دوباره حالت جدی به خود گرفت و گفت:
ـ لطفاً زودتر این کار را انجام بده، دوست دارم هر چه زودتر چاه ها حفر شوند. کتی، می خواهیم این جا را به زیباترین مکان دنیا تبدیل کنیم، طوری که نظیرش پیدا نشود.
ساموئل نگاهش را به صورت کتی دوخت، ولی تغییری در آن مشاهده نکرد. چشمانش سرد و بی روح و دهان بسته اش همچون دهان یک مجسمه بود. گفت:
ـ خیلی عالی است.
ساموئل می خواست حرفی بزند تا کتی را از آن حالت بی تفاوتی دربیاورد، ولی دوباره به خود لرزید. آدام پرسید:
ـ دوباره سردت شده؟
ـ بله، دوباره سردم شده.
هوا تقریباً تاریک شده بود و درختان در زمینه آسمان، سیاه به نظر می رسیدند. ساموئل گفت:
ـ خداحافظ.
آدام گفت:
ـ تا جلو در، همراهت می آیم.
ـ نه، نزد خانم بمانید. هنوز شامتان را نخورده اید.
ـ ولی من...
ـ بنشین. می توانم اسبم را پیدا کنم. اگر نتوانستم، یکی از اسب های تو را می دزدم.
ساموئل به ملایمت، آدام را روی صندلی نشاند و گفت:
ـ شب بخیر، خانم. خداحافظ. شب خوش.
سپس به سرعت به سمت انبار رفت.
داکسولوژی مشغول خوردن یونجه خشک از آغل بود. دهانش مثل دهان ماهی بود. زنجیر افسارس که به چوب می خورد، موجب ایجار سر و صدا می شد. ساموئل، زین را از میخ بزرگی که در کنار رکاب آویزان بود برداشت و آن را پشت اسب انداخت. مشغول بستن بند رکاب بود که صدای پایی شنید. برگشت و سایه لی را دید. مرد چینی با ملایمت پرسید:
ـ شما چه وقت برگشت؟
ـ نمی دانم، شاید چند روز یا شاید چند هفته دیگر برگردم. لی، چه شده؟
ـ چه شده؟
ـ خدای من، ترسیدم! مگر این جا اتفاقی افتاده؟
ـ منظورتان چیست؟
ـ خیلی خوب می دانید منظورم چیست.
ـ چینی فقط کار کرده، نه گوش داده و نه حرف زده.
ـ بله، به نظرم حق با شماست. مطمئناً حق با شماست. متأسفم که فضولی کردم و از شما پرسیدم.
سپس برگشت، به اسبش دهنه زد، ریسمان را در آغل انداخت و گفت:
ـ خداحافظ، لی.
لی گفت:
ـ آقای همیلتن...
ـ بله.
ـ شما آشپز لازم ندارید؟
ـ من پول ندارم که آشپز استخدام کنم.
ـ من دستمزد زیادی نمی خواهم.
ـ لیزا شما را می کشد، چرا می خواهید از این جا بروید؟
لی گفت:
ـ فقط پرسیدم، خداحافظ.
(5)
آدام و کتی زیر درخت نشسته بودند. هوا کم کم تاریک می شد. آدام گفت:
ـ مرد خوبی است. کاش می توانستم او را راضی کنم که این جا را اجاره کند و مدیر این جا باشد.
کتی گفت:
ـ او زندگی و زن و بچه دارد.
ـ بله، می دانم. ولی زمین او، بدترین زمین است. اگر از من حقوق دریافت کند، به نفع اوست. از او می پرسم. مدتی طول می کشد تا آدم به زمین جدید عادت کند. مثل این است که آدم دوباره متولد شود و بخواهد همه مطالب را دوباره یاد بگیرد. من پیشتر می دانستم باران از کدام سمت می بارد، ولی در این جا فرق می کند. زمانی می دانستم باد چه موقعی می وزد و هوا چه هنگام سرد می شود، ولی حالا باید یاد بگیرم. این امر مستلزم صرف وقت است. کتی، تو راحتی؟
ـ بله.
ـ در آینده ای بسیار نزدیک، می بینی سراسر دره از یونجه سبز، پوشیده شده. پس از تکمیل خانه، می توانی آن را از پنجره های زیبا و بزرگ ببینی. تصمیم دارم چندین ردیف درخت اکالیپتوس بکارم و سفارش دهم از هر جایی که امکان دارد، تخم گل و گیاه برایم بیاورند. تصمیم دارم یک مزرعه نمونه درست کنم. ممکن است تخم میوه را از چین سفارش بدهم. نمی دانم در این منطقه رشد خواهند کرد، یا نه، ولی هر طور شده سعی خودم را می کنم. شاید لی بتواند به من بگوید هنگامی که بچه متولد شود، می توانیم با هم سوار اسب شویم و همه جا را بگردیم یا نه. تو جایی را ندیده ای. آقای همیلتن تصمیم دارد چند آسیاب در این جا بسازد. می توانیم آن ها را از درون خانه ببینیم.
سپس پاهایش را زیر میز دراز کرد و افزود:
ـ لی باید شمع بیاورد. نمی دانم چرا دیر کرده.
کتی به آرامی گفت:
ـ آدام، من دوست نداشتم به این جا بیایم. دوست ندارم در این جا بمانم. به محض این که بتوام از این جا می روم.
آدام خندید و گفت:
ـ یاوه نگو. تو مثل بچه ای هستی که برای نخستین بار از خانه فرار کرده. وقتی به این جا عادت کنی و بچه متولد شود، دوست خواهی داشت. می انی، نخستین بار که وارد ارتش شدم، فکر کردم در غربت می میرم. ولی خیلی زود به آن جا عادت کردم. همگی خیلی زود عادت می کنیم. پس دیگر از این مزخرفات نگو.
ـ من مزخرف نمی گویم.
ـ عزیزم، دیگر در این مورد حرفی نزن. پس از تولد بچه، همه زندگی تغییر می کند. خواهی دید. خواهی دید.
سپس دو دست را پشت سر گذاشت و از لابه لای شاخه های درخت به ستارگانی که سوسو می زدند، نگریست.
پایان فصل پانزدهم
فصل شانزدهم
(1)
ساموئل همیلتن در شبی آن چنان مهتابی که تپه ها به رنگ ماه درآمده بودند، سوار بر اسب به سمت خانه می رفت. درختان و زمین مهتابی، آرام و مرده بودند. سایه ها کاملاً سیاه و زمین کاملاً سفید بود. ساموئل گاهی صدای خفیف پای جانوران شبگرد را می شنید که دنبال طعمه می گشتند. آهوان در سراسر شب، زیر نور مهتاب می چرخیدند و روزها در بیشه ها استراحت می کردند. خرگوش ها، موش های صحرایی و سایر جانوران مشابه که در تاریکی احساس امنیت می کنند، در هنگام احساس خطر می خزیدند و می جستند و سینه خیز می رفتند و گاهی نیز بر جایشان خشک می شدند تا شبیه سنگ ها یا شاخه های کوچک به نظر برسند. حیوانات دیگری هم مشغول شکار بودند: راسوها شبیه امواجی از نور قهوه ای رنگ می شدند؛ گربه های وحشی روی زمین کمین می کردند و تنها هنگامی دیده می شدند که چشمان زردشان، نور را منعکس می کرد؛ روباه ها در حالی که نوک دماغشان را بالا می گرفتند، برای یافتن جانوری خونگرم بو می کشیدند؛ راکون ها کنار آب های ساکن راه می رفتند؛ قورباغه ها صدا می کردند؛ گرازهای وحشی در سرازیری ها، پوزه بر زمین می مالیدند، سر را بلند می کردند و نعره می کشیدند؛ صدای مرغ حق در همه جا شنیده می شد و سایه ای از ترس می گستراند. اثری از باد بعد از ظهر نبود و فقط نسیم سبکی در حال وزیدن بود.
تا مدتی پس گذشتن داکسولوژی، صدای بلند و نامنظم سم هایش، جانوران شبگرد را ساکت نگه می داشت. ریش ساموئل از سفیدی برق می زد و موهای خاکستری رنگش روی سرش سیخ شده بود. کلاه سیاهش را به زین آویخت. سوزشی در معده اش احساس می کرد و ترس، همانند فکری بیمارگونه او را می آزرد. نوعی درد دنیوی داشت. دنیایی از غم که مثل بخار، روح را تسخیر می کرد و ناامیدی را چنان می گستراند که انگار کسی به دنبال رویدادی ناگوار باشد، ولی نتواند آن را بیابد.
ساموئل به مزرعه خوب و احتمال وجود آب در آن می اندیشید. در آن لحظات، از درد دنیوی رنج نمی برد، مگر این که بگوییم پنهانی حسادت می کرد. سپس رؤیای آدام را در مورد باغ بهشتی خود و این که کتی را می پرستید، به خاطر آورد. در ذهنش، تنها خاطره کسی را که سال ها پیش از دست داده بود، می یافت. چون مدت زیادی از وقوع این حادثه می گذشت، دردش را نیز فراموش کرده بود. البته خاطره آن هنوز وجود داشت، هر چند عشق آتشین او نسبت به آن دختر، تبدیل به خاکستر شده بود.
همچنان که در سایه روشن، سوار بر اسب می راند، می اندیشید آن درد دنیوی، چه زمانی در درونش به وجود آمد؟ دلیل را پیدا کرد: کتی کوچک، زیبا و ظریف. ولی چه خصوصیتی در کتی وجود داشت که چنین حالتی را در ساموئل موجب می شد؟ کتی ساکت بود، ولی خیلی از زن ها ساکت هستند. پس علت چه بود؟ این حالت از کجا سرچشمه می گرفت؟ احساس کرد همان حالتی به او دست داده است که هنگام استفاده از چوبدستی دچار آن می شد. به خاطر آورد که موهایش چگونه راست شده بود. زمان، مکان و شخص را یافت. این حالت، در هنگام صرف شام ایجاد شده و دلیل اصلی آن، کتی بود. چهره، چشمان درشت، بینی ظریف، دهان بسیار کوچک و شیرین، چانه محکم و چشمان کتی را به ذهن آورد. آیا چشمانش بی احساس بودند؟ آیا در آن ها احساسی وجود داشت؟ انگار عقلش به جایی نمی رسید. در چشمان کتی هیچ پیامی نبود. نمی توانست از آن ها مطلبی را بفهمد. از این بابت، متوجه موضوعی نشد. انگار آن چشم ها متعلق به انسان نبودند، ولی او را به یاد موضوعی می انداختند. آن موضوع چه بود؟ یک خاطره یا یک تصویر؟ کوشید آن را پیدا کند و سرانجام موفق شد.
خاطره مربوط به سال هایی سرشار از اندوه و شاد و سایر احساسات بود.مربوط به دوران کودکی ساموئل. به خاطر آورد به اندازه ای کوچک بود که برای گرفتن دست پدرش، چاره ای جز دراز کردن دستش نداشت. روی سنگفرش های شهر لندن دری راه می رفت و ازدحام و شادمانی تنها شهر بزرگی را که در عمرش دیده بود، احساس می کرد. به نمایشگاه عروسک های خیمه شب بازی و غرفه فروش اجناس متنوع رسیدند. اسب ها و گوسفندان را در وسط خیابان می فروختند یا مبادله و حرا ج می کردند. غرفه های دیگری نیز برای فروش کالاهای بی ارزش، لوکس، و تجملی وجود داشت که توجه پدرش را جلب می کرد.
مردم همچون رودخانه بزرگی در حرکت بودند و از خیابان باریکی، همچون خرده های چوب روی سیلاب، می گذشتند، در هم می لولیدند و پیش می رفتند. خیابان باریک به میدانی منتهی می شد. در مقابل دیوار خاکستری رنگ یک ساختمان، چوبه داری برپا شده و حلقه طنابی از آن آویزان بود.
ازدحام جمعیت، ساموئل و پدرش را به پیش می راند. به خاطر آورد که پدرش گفت:
ـ برای بچه مناسب نیست. برای هیچ کس خوب نیست.
پدر می کوشید راه را کج کند و برود. به مردم می گفت:
ـ اجازه بدهید رد شوم. خواهش می کنم. اجازه بدهید از این جا دور شوم. بچه همراه من است.
انبوه جمعیت همان طور آن ها را به پیش می راند. ساموئل سر را بلند کرد تا به چوبه دار بنگرد. چند مرد با لباس و کلاه تیره بالای سکوی بلند رفته بودند. درمیان آن ها مردی با موهای طلایی ایستاده بود که شلوار تیره به پا و پیراهن آبی روشن یقه گشادی برتن داشت. او و پدر به اندازه ای نزدیک شده بودند که ساموئل می توانست سر را بلند کند و صحنه را ببیند.
به نظر می رسید که مرد مو طلایی، دست ندارد. از بالا به جمعیت نگاهی انداخت و در میان آن همه آدم، نگاهش به ساموئل دوخته شد. خاطره اش در ذهن ساموئل، کاملاً روشن و واضح بود. در چشمان مرد، نشانی از انسانیت دیده نمی شد. ناگهان روی سکو، حرکت تندی صورت گرفت. پدر ساموئل، گوش های او را گرفت و در پشت سرش قلاب شد. دست هایش، با فشار سر ساموئل را با فشار پایین برد و صورتش را محکم به پالتوی سیاهش فشار داد. ساموئل تقلا می کرد، ولی نمی توانست سرش را تکان بدهد. تنها می توانست نواری از نور را از گوشه چشمانش ببیند و فریاد خفیفی را از میان انگشتان پدر بشنود. صدای طپش قلبش را در گوش هایش می شنید. سپس احساس کرد عضلات دست پدرش سفت شد. دیگر می توانست نفس پدرش را که مدتی در سینه حبس کرده بود، در صورتش احساس کند، دست های پدرش می لرزید.
لحظاتی گذشت و همان طور که ساموئل سوار بر اسب به حرکت ادامه می داد، بقیه ماجرا را در مقابل چشمانش مجسم کرد: در یک میخانه، میز کهنه و شکسته ای قرار داشت و صدای حرف و خنده بلند به گوش می رسید. در مقابل پدرش، یک ظرف آبجوخوری فلزی قرار داشت و در برابر خود، یک فنجان شیر داغ شیرین و خوشبوی دارچینی بود. پدرش به اندازه ای لبانش را گاز گرفته بود که به نظر کبود می رسید. اشک در چشمان پدرش حلقه زده بود. گفت:
ـ اگر می دانستم، هرگز تو را همراه خودم نمی آوردم. هیچ کس نباید این صحنه ها را ببیند، پسر بچه که جای خود را دارد.
ساموئل با همان صدای کودکانه گفت:
ـ من صحنه ای را ندیدم، شما سرم را پایین نگه داشتید.
ـ خوشحالم که ندیدی.
ـ مگر چه خبر بود؟
ـ بهتر است بگویم. آن ها می خواستند یک آدم بد را دار بزنند.
ـ آدم، بد همان مرد مو طلایی بود؟
ـ بله، ولی نباید هرگز به خاطر او غصه بخوری. لازم بود او را دار بزنند. نه یک بار، بلکه بارها کارهای ناشایست انجام داده بود، کارهایی که تنها شیطان می تواند بکند. اعدم او مرا ناراحت نمی کند. فقط از این ناراحتم که چرا مردم به خاطر اعدام او، شادی می کنند. کاش او را پنهانی و در تاریکی اعدام می کردند.
ـ مرد مو طلایی را دیدم. درست در چشمانم نگاه می کرد.
ـ خدا را شکر که او را اعدام کردند.
ـ مگر چه کرده بود؟
ـ هرگز رویدادهای وحشتناک را به تو نمی گویم.
ـ مرد مو طلایی، چشمان عجیبی داشت. مرا به یاد چشمان بز می انداخت.
ـ شیر را بخور تا برایت آبنبات چوبی و سوت بخرم.
ـ از آن قوطی های براق که عکس دارند، برایم می خرید؟
ـ آن را هم برایت می خرم. شیر را بخور و بیشتر از این نخواه.
همه این خاطرات، از گذشته ای مبهم به ذهن ساموئل می رسید.
داکسولوژی از آخرین تپه ها بالا رفت تا به مزرعه ساموئل سرازیر شد. پاهای بزرگش روی سنگ های جاده می لغزید. ساموئل فکر می کرد حتماً چشمانش بوده است. تنها دوبار در زندگی چنین چشمانی را دیده بود، چشمانی که انگار متعلق به انسان نبود. اندیشید: «شب مهتابی است. حالا چه ارتباطی بین آن مرد مو طلایی که سال ها پیش اورا اعدام کردند و این مادر کوچک باردار وجود دارد؟ لیزا راست می گوید. تخیلاتم در نهایت روزی مرا به جهنم می کشاند. باید این مزخرفات را بررسی کنم، وگرنه ممکن است دخترک را بیهوده متهم کرده باشم. همین طور است که انسان به دام می افتد. باید خوب فکر کنم و بکوشم آن را به فراموشی بسپارم. حتماً شباهتی اتفاقی میان شکل و رنگ چشمان این دو نفر وجود داشته باشد. ولی نه، این نمی تواند درست باشد. فقط در خیال این طور است و ارتباطی به رنگ و شکل ندارد. ولی چرا یک نگاه، می تواند تا این حد اهریمنی باشد؟ شاید مشابه چنین چشمانی در یک چهره مقدس هم وجود داشته باشد. دیگر نباید به این موضوع فکر کنم. نباید اجازه بدهم باز هم ناراحت شوم.»
آن گاه باز هم لرزید و فکر کرد دیگر نباید کاری کند که دوباره وحشتزده شود. ساموئل همیلتن تصمیم گرفت آنقدر در ساخت بهشت دره سالیناس کار کند تا گناهانش که همان افکار پلید بودند، بخشیده شود.
((2)
هنگام صبح، ساموئل وارد آشپزخانه شد. لیزا چهره ای برافروخته داشت و همچون پلنگی در قفس، حرکت می کرد. اجاق را روشن کرده بود تا نان بپزد. لیزا طبق عادت همیشگی، پیش از طلوع خورشید از خواب بیدار شده بود. به نظر او ماندن در رختخواب، پس از طلوع خورشید، مانند بیرون ماندن از خانه پس از تاریکی، کار ناشایستی می آمد. هیچ یک از این دو کار به نظرش صحیح نبود. تنها یک نفر می توانست بدون نیاز به بخشش و بدون این که جنایتی مرتکب شده باشد، پس از طلوع خورشید و حتی تا نیمروز در ملحفه های اتو شده بماند. او آخرین و جوانتری فرزندش، جو بود.
تام و جو در مزرعه کار می کردند. تام با قامت بلند و چهره سرخ، با مو و سبیل تازه درآمده، با آستین های پایین زده، پشت میز آشپزخانه می نشست. مجبور بود آستین های پیراهن آبی خود را پایین بیاورد، زیرا خانم همیلتن اجازه نمی داد کسی با آستین های بالا زده غذا بخورد. به نظر او این عمل، دلیل بر نادانی یا اهانت به ادب و نزاکت بود.
ساموئل گفت:
ـ مادر، انگار دیر کردم.
خانم همیلتن به او توجهی نکرد. با سرعت، نان های داخل ماهی تابه را برمی گرداند. پرسید:
ـ چه موقع به خانه رسیدی؟
ساموئل گفت:
ـ اوه، دیر وقت به خانه رسیدم. ساعت در حدود یازده بود. به ساعت نگاه نکردم، چون ترسیدم تو را بیدار کنم.
لیزا با عصبانیت گفت:
ـ بیدار نشدم. شاید دوست داشته باشی تمام شب پرسه بزنی. خدا حسابت را می رسد.
همه می دانستند لیزا همیلتن و خداوند در همه موارد، عقیده ای مشابه دارند. یک بشقاب نان داغ به همیلتن داد و پرسید:
ـ خانه سانچز، چگونه جایی است؟
ساموئل به طرف همسرش رفت. خم شد، گونه سرخ او را بوسید و گفت:
ـ صبح بخیر. برایم دعای خیر کن.
لیزا بلافاصله گفت:
ـ برایت دعای خیر می کنم.
ساموئل پشت میز نشست و گفت:
ـ تام، من هم برای تو دعای خیر می کنم. آقای تراسک تصمیم دارد تغییرات بزرگی ایجاد کند. می خواهد آن خانه قدیمی را برای زندگی بازسازی کند.
لیزا که کنار اجاق ایستاده بود، با خشم گفت:
ـ همان خانه ای که سال ها محل خوابیدن گاو و خوک بوده؟
ـ بله. کف اتاق ها و پنجره ها را عوض کرده. همه آن ها نو هستند و تازه نقاشی شده اند.
لیزا با قاطعیت گفت:
ـ هرگز نمی توان بوی خوک ها را از آن خانه زدود. این بو آن قدر زننده است که با هیچ وسیله ای نمی توان آن را شست یا از بین برد.
ـ من داخل خانه رفتم و همه جا را نگاه کردم، مادر. جز رایحه رنگ، بوی دیگری احساس نکردم.
همسرش پاسخ داد:
ـ وقتی رنگ خشک شود، بوی خوک ها دوباره احساس می شود.
ساموئل گفت:
ـ او باغی درست کرده که آب چشمه در وسط آن جریان دارد. برای گل ها هم جای مخصوصی در نظر گرفته و بعضی از قلمه ها را مستقیماً از بوستون آورده.
همسرش با خشم افزود:
ـ نمی دانم خداوند چگونه این همه اسراف را تحمل می کند. البته منظورم این نیست که خودم گل را دوست ندارم.
ساموئل گفت:
ـ قول داده چند قلمه را هم به من بدهد.
تام نان داغ را تمام کرد، قهوه را به هم زد و گفت:
ـ پدر، او چطور آدمی است؟
ـ به نظرم، آدم خوبی است. رفتار خوبی دارد و فکرش هم بد کار نمی کند. فقط بیش از حد دچار خیالپردازی...
لیزا حرف او را قطع کرد و گفت:
ـ ببین چه کسی از او ایراد خیالپردازی می گیرد!
ـ می دانم مادر، ولی می دانی خیالپردازی های من در مورد دیگری است؟ خیالپردازی های آقای تراسک، واقعی هستند. او سرمایه کافی دارد و می تواند به رؤیاهایش تحقق ببخشد. او تصمیم دارد زمین خود را به باغ تبدیل کند و در نهایت، این کار را انجام می دهد.
لیزا پرسید:
ـ همسرش چطور زنی است؟
ـ خیلی جوان و زیباست. غالباً ساکت است، یا کم حرف می زند و نخستین فرزندش به زودی متولد خواهد شد.
لیزا گفت:
ـ می دانم، پیشتر اسمش چه بوده؟
ـ نمی دانم.
ـ بسیار خوب، از کجا آمده؟
ـ نمی دانم.
لیزا بشقاب نان را در برابرش گذاشت، در فنجانش قهوه ریخت، فنجان تام را دوباره پر کرد و گفت:
ـ پس چه موضوعی را متوجه شدی؟ مثلاً چطور لباس می پوشد؟
ساموئل گفت:
ـ لباس زیبا، پیراهن آبی و کت کوچکی بر تن داشت که رنگ آن، قرمز و دور کمر آن تنگ بود.
ـ تو به این امور بیش از حد توجه می کنی. می توانی بگویی لباس ها را خیاط دوخته یا از فروشگاه خریده اند؟
ـ فکر می کنم از فروشگاه خریده باشند.
زن گفت:
ـ دسی، دختر زرنگی است. در خیاطی نظیر ندارد.
تام گفت:
ـ دسی می خواهد خیاطخانه ای در سالیناس باز کند.
لیزا دست ها را به کمر زد و گفت:
ـ سالیناس؟ دسی حرفی در این مورد به من نزد.
ساموئل گفت:
ـ تصور می کنم نتوانستیم به خوبی به مسؤولیت خودمان در قبال او عمل کنیم. تصمیم داشت در این جا بماند و آن قدر پول جمع کند تا برای مادرش لباس بخرد، ولی ما اجازه ندادیم.
لیزا گفت:
ـ شاید به من گفته باشد، ولی دوست ندارم کسی این کار را انجام بدهد. خوب، بگو ببینم، چه می کرد؟
ـ چه کسی؟
ـ منظورم خانم تراسک است.
ـ چه می کرد؟ کاری نمی کرد، روی یک صندلی، زیر درخت بلوط نشسته بود. زمان زایمان او نزدیک است.
ـ با دست هایش چکار می کرد؟
ساموئل به مغزش فشار آورد و گفت:
ـ کاری انجام نمی داد. تا آن جا که به خاطر دارم، دست های کوچکش را روی دامنش قلاب کرده بود.
لیزا با نفرت گفت:
ـ خیاطی نمی کرد؟ وصله نمی کرد؟ نمی بافت؟
ـ نه، مادر.
ـ فکر نمی کنم رفتن تو به آن جا صحیح باشد. ثروت و تنبلی، ابزار شیطان هستند و تو کسی نیستی که بتوانی خودت را کنترل کنی.
ساموئل سر را بلند کرد و از ته دل خندید. گاهی از کارهای همسرش خنده اش می گرفت، ولی هیچ گاه نمی توانست بگوید چگونه این حالت به او دست می دهد. گفت:
ـ من فقط به خاطر پول به آن جا می روم. تصمیم داشتم بعد از صبحانه، این موضوع را به تو بگویم. او می خواهد چهار یا پنج حلقه چاه برایش حفر کنم. شاید آسیاب بادی و مخزن آب هم بخواهد.
ـ فقط در این باره حرف زده؟ این آسیابی که می خواهد درست کند، با آب کار می کند؟ به تو پول می دهد یا دست خالی برمی گردی؟
سپس ادای ساموئل را درآورد:
ـ وقتی محصولش را درو کند، پول می دهد؟ وقتی عموی ثروتمندش بمیرد، پول را پرداخت می کند؟ ساموئل، تو از این حرف ها خیلی به من زده ای، دیگر باید فهمیده باشی که اگر همان موقع پول آدم را ندهند، هرگز پرداخت نمی کنند. با قول هایی که دیگران به تو داده اند، می توانستیم یک مزرعه بخریم.
ساموئل گفت:
ـ آدام تراسک، پول مرا پرداخت می کند. آدم خوبی است. پدرش، ارث زیادی برایش گذاشته. مادر، تمام زمستان باید کار کنم. برای حفر هر فوت چاه، پنجاه سنت می پردازد. می توانیم پول زیادی پس انداز کنیم و عید را جشن بگیریم. از آسیاب حرف نزن. البته می توانم به جز لوله های آب، سایر وسایل را همین جا درست کنم. بچه ها هم باید به من کمک کنند. تصمیم دارم تام و جو را با خود به آن جا ببرم.
لیزا گفت:
ـ جو نمی تواند بیاید، می دانی که خیلی حساس است.
ـ فکر کردم شاید بتوانم کاری کنم که این حالت را ترک کند. با حساس بودن، آدم نمی توند شکم خود را سیر کند.
لیزا گفت:
ـ اجازه نمی دهم جو همراهت بیاید، در غیاب تو و تام، چه کسی می خواهد از مزرعه نگهداری کند؟
ـ فکر کردم از جورج بخواهم برگردد. او اگر هم در کینگ سیتی کار اداری پیدا کند، دوست ندارد در آن جا بماند.
ـ شاید دوست نداشته باشد، ولی هشت دلار در هفته می دهند. مجبور است کار کند.
ساموئل گفت:
ـ مادر، این تنها فرصتی است که می توانیم با استفاده در آن، در بانک ملی حساب باز کنیم. تو با زبانت، آینده همه را خراب می کنی و اجازه نمی دهی خوشبخت شویم. خواهش می کنم دست بردار!
در همان حال که تام و ساموئل مشغول تمیز کردن دستگاه حفاری بودند، تیغه های آن را تیز می کردند، طرح آسیاب بادی را می ریختند، و چوب ها را اندازه می گرفتند تا ظرفیت مخازن آب را پیدا کنند، لیزا ضمن کار کردن در آشپزخانه، مدام غر می زد. حوالی ظهر، جو نیز به آن ها پیوست و به اندازه ای مجذوب شد که از ساموئل خواست به او اجازه دهد همراه آن ها بیاید. ساموئل گفت:
ـ با آمدن تو موافق نیستم. مادرت به کمک نیاز دارد.
ـ ولی پدر، دوست دارم همراه شما بیایم. فراموش نکنید که سال آینده تصمیم دارم در پالو آلتو به دانشگاه بروم، آن هم نوعی رفتن است، مگر نه؟ خواهش می کنم اجازه بدهید بیایم. قول می دهم خیلی کار کنم.
ـ مطمئنم اگر بیایی، خیلی کار می کنی. ولی من مخالفم. باید در این باره با مادرت حرف بزنی. اگر به او بگویی من با آمدن تو مخالفم، حتی اگر بگویی شدیداً مخالفم، شاید اجازه بدهد.
جو پوزخند زد و تام بلند خندید. تام پرسید:
ـ شما واقعاً به حرف مادر گوش می دهید؟
ساموئل با ترشرویی به پسرانش گفت:
ـ من آدم لجبازی هستم، وقتی تصمیمی بگیرم، خیلی جدی هستم. همه جوانب را در نظر گرفته ام. حرف من این است که جو نباید همراه ما بیاید. تو که دوست نداری حرفمان را تغییر بدهیم.
جو گفت:
ـ می روم با مادر صحبت کنم.
ساموئل او را صدا زد و گفت:
ـ پسرم، عجله نکن. از فکرت استفاده کن. اجازه بده مادرت هم حرفش را بزند. ضمناً من هم سر حرفم ایستاده ام.
دو روز بعد، یک واگن بزرگ که پر از چوب و طناب قرقره بود، به راه افتاد. تام، چهار اسب واگن را هدایت می کرد. در کنارش، ساموئل و جو نشسته بودند و پاهایشان را تکان می دادند.
پایان فصل شانزدهم
فصل هفدهم
(1)
پس ازاین که او را زیر ذره بین گذاشتم و همه زوایای وجودش را بررسی کردم، متوجه نشدم آن چه می گفت حقیقت دارد یا نه. نمی دانستم چه می خواهد، بنابراین هرگز متوجه نخواهم شد آن چه را در پی آن بود، به دست می آورد یا نه. کسی چه می داند؟ شاید چون قادر نبود حر ف هایش را به دیگران تفهیم کند، کسی نمی توانست شخصیت او را تشخیص دهد. در نتیجه زندگی اسرار آمیز، پیچیده و پر رمز و رازی داشت. می توانیم به سادگی بگوییم که آدم بدی بوده، ولی تا زمانی که دلیل آن را ندانیم، این حرف بی معناست. در ذهن خود، تصویری از کتی ساخته ام، زنی که آرام نشسته است و در انتظار تولد فرزندش به سر می برد. در مزرعه ای زندگی می کند که دوست ندارد و با مردی است که عشقی از او به دل ندارد.
روی صندلی، زیر درخت بلوط نشست و دست ها را به هم قلاب کرد. بیش از حد چاق شده بود. در آن دوران، زنان به داشتن نوزادان فربه افتخار می کردند و به خود می بالیدند که وزنشان اضافه شده است، با این حال، در مقایسه با زنان باردار آن زمان، بسیار چاق تر بود. چهره ای در هم و شکمی باد کرده داشت. انگار پوست بدنش در حال ترکیدن بود. نمی توانست بدون این که دستش را جایی بگیرد، بایستد. شکمش بیش از حد بزرگ شده بود، ولی شانه ها، گردن، بازوان، دست ها و صورتش به همان حالت دخترانه و ظریف باقی مانده بود. سینه هایش هنوز بزرگ نشده بود و نوک آن ها تیره نبود. غده های شیری هنوز به کار نیفتاده بودند تا نوزاد از آن ها تغذیه کند. هنگامی که پشت میز می نشست، کسی متوجه نمی شد باردار است.
در آن ایام، اندازه گیری لگن خاصره مرسوم نبود، خون را آزمایش نمی کردند و به مادر کلسیم نمی دادند. گاهی زن باردار تمایلات عجیب و غریبی داشت. می گفتند حتی مدفوع هم می خورد. البته این کار را به حوا نسبت می دادند، زیرا او آدم را فریب داده بود.
اشتهای کتی برای خوردن غذاهای عجیب و غریب در مقایسه با سایر زنان، زیاد نبود. نجارهایی که خانه قدیمی را تعمیر می کردند؛ از این شکایت داشتند که گچ خط کشی را هر کجا می گذارند، گم می شود. توده های گچ به تدریج ناپدید می شد. کتی آن ها را برمی داشت، تکه تکه می کرد، در جیب پیشبند می گذاشت و هر وقت تنها بود، آن ها می خورد. چشمانی بی حالت و بی احساس داشت، انگار خودش رفته و عروسکی به جای او آمده بود.
همه اطراف او، فعال به نظر می رسید. آدام با خوشحالی مشغول طراحی و ساخت بهشت بود. ساموئل با کمک پسرانش، چاهی به ژرفای چهل پا حفر کرد و برای این کار، ابزارهای مناسبی به کار برد.
همیلتن و پسرانش، چاه دیگری نیز حفر کردند. داخل یک چادر، کنار چاه می خوابیدند و روی اجاق سفری غذا می پختند. ولی همیشه یکی از آن ها برای بردن پیام یا آوردن وسیله ای، با اسب به خانه می رفت.
آدام همانند زنبوری سرگردان که نمی داند روی کدام گل بنشیند، به این طرف و آن طرف می رفت. کنار کتی می نشست و درباره ریشه های ریواس که تازه وارد کرده بود، حرف می زد و طرح پروانه جدیدی را که ساموئل برای آسیاب بادی اختراع کرده بود، برایش می کشید. این پروانه، قابل تعویض بود و تا آن زمان، کسی مشابه آن را نساخته بود. آدام با اسب برای سرکشی به چاه می رفت و با دقت زیادی بر چاه نظارت می کرد. طبیعتاً همان طور که در خانه با کتی در مورد چاه حرف می زد، هنگامی که بر سر چاه می رفت، درباره تولد و مراقبت از بچه سخن به میان می آورد. خیلی خوشحال بود. انگار بهترین دوره زندگی خود را می گذراند. واقعاً سلطنت می کرد.
سرانجام تابستان گذشت و پاییز فرا رسید.
روزی همیلتن و پسرانش که همچنان روی چاه مشغول کار بودند، غذایی را که لیزا برایشان مهیا کرده بود، خوردند. این ناهار شامل نان و پنیر و قهوه می شد. قهوه را همانجا روی آتش جوشانده بودند. جو احساس خستگی می کرد و دراین فکر بود که کمی روی علف ها دراز بکشد و استراحت کند.
ساموئل روی خاک، زانو زده بود و به خرده های مته شکسته شده می نگریست. پیش از این که خوردن ناهار آغاز شود، مته در عمق سی پایی زمین به جسم سختی برخورد کرده و شکسته بود. ساموئل تیغه مته را با چاقویی جیبی تراشید و خرده های آن را در کف دست امتحان کرد. هیجانی چون کودکان داشت و چشمانش می درخشید. دست دراز کرد و خرده های فولاد را در دست تام ریخت. گفت:
ـ پسرم، به این نگاه کن. فکر می کنی چیست؟
جو از جلو چادر نزد آن ها آمد. تام، خرده ها ی فولاد را در دست گرفت، با دقت به آن ها نگریست و گفت:
ـ هر چه هست، خیلی محکم به نظر می رسد. الماس نمی تواند تا این اندازه بزرگ باشد. شبیه فلز است و فکر می کنید لوکوموتیوی ته چاه بوده؟
پدر خندید و گفت:
ـ در عمق سی پایی؟
تام گفت:
ـ خیلی شبیه فولاد است، ولی نباید به آن دست بزنیم.
سپس به چهره شاد پدرش نگاهی انداخت و از خوشحالی، لرزشی در بدنش احساس کرد. هرگاه ساموئل خیالپردازی می کرد، فرزندانش خوشحال می شدند، زیرا دنیا برایشان پر از شگفتی می شد. ساموئل گفت:
ـ پس به نظر تو یک فلز است. فکر می کنی فولاد باشد؟ تام، دوست دارم اول حدس بزنم، سپس امتحان کنم. حالا گوش کن، ببین حدس من چیست. شاید نیکل یا نقره پیدا کرده باشیم. امکان وجود زغالسنگ و منگنز هم هست. حالا چگونه باید آن را استخراج کنیم. این ماده، زیر شن قرار دارد، چون تا حالا هر چه حفر کرده ایم، شن بوده.
تام پرسید:
ـ از کجا می دانید که نیکل یا نقره است؟
ساموئل گفت:
ـ شاید هزاران قرن پیش، هنگامی که این جا را آب فرا گرفته بود و مرغ های دریایی پرواز می کردند و فریاد می کشیدند، این فلزات به وجود آمده باشد.
هنگامی که ساموئل، این حرف ها را می زد، پسرانش می دانستند دوباره خیالپردازی می کند. ادامه داد:
ـ اگر این اتفاقات در شب می افتاد، خیلی بهتر بود. اول یک خط نور می آمد و سپس نوری سفید، همه جا را فر می گرفت و در نهایت ستونی از نور خیره کننده از آسمان به زمین می تابید. آنگاه بارش شدیدی شروع می شد و بخاری همچون قارچ به هوا برمی خاست. گوش آدم از شنیدن صدای مهیب آن کر می شد، چون همزمان با صدای آب، غرش رعد هم به گوش می رسید. سپس شب تیره همه جا را فرا می گرفت و ماهی های مرده زیر نور ستارگان به تدریج روی آب به رنگ نقره ای می ایستادند. مرغان دریایی فریاد زنان برای خوردن آن ها می آمدند. فکر کردن درباره این موضوع خیلی جالب و زیباست، مگر نه؟
ساموئل طوری حرف می زد که بچه ها می توانستند آن منظره را تجسم کنند. تام با ملایمت گفت:
ـ فکر می کنید سنگ آسمانی بوده؟
ـ بله، می توانیم این را با آزمایش اثبات کنیم.
جو مشتاقانه گفت:
ـ بهتر است زمین را حفر کنیم.
ساموئل گفت:
ـ جو، تو زمین را حفر کن و ما به دنبال آب می گردیم.
تام با جدیت گفت:
ـ اگر آزمایش نشان بدهد که در این جا به اندازه کافی نیکل و نقره وجود دارد، بهتر نیست یک معدن بزنیم؟
ساموئل گفت:
ـ تو پسر خودم هستی، ولی ما نمی دانیم. شاید مقدار آن، به بزرگی یک خانه، یا به کوچکی یک کلاه باشد.
ـ ولی می توانیم آن جا را خوب بازرسی کنیم و متوجه شویم.
ـ می توانیم پنهانی این کار را بکنیم و اجازه ندهیم کسی متوجه این قضیه شود.
ـ منظورتان چیست؟
ـ حالا بگو، تام، مگر تو به مادرت علاقه نداری؟ پسر جان، ما به اندازه کافی مزاحم او می شویم. او به من گفته که اگر بیشتر از این، هزینه برای ثبت اختراعاتم صرف کنم، خشمگین می شود. فکری هم به حال او بکن. از این رویدادها خیلی ناراحت می شود. هرگز آن ها را فراموش نمی کند و مدام غر می زند. مگر نمی بینی هرگاه متوجه شود چه می کنیم، ناراحت می شود؟ زن صادقی است و می گوید بلندپرواز هستیم.
سپس با خوشحالی خندید و گفت:
ـ اگر ناراحت شود، تلافی می کند و دیگر از آن کلوچه ها برایمان نمی پزد.
تام گفت:
ـ سعی می کنم آن جا را با دینامیت منفجر کنم. اگر فایده ای نداشته باشد، چاه دیگری حفر می کنیم.
سپس از جا برخاست و گفت:
ـ باید به خانه بروم، کمی مواد منفجره بیاورم و مته را هم تیز کنم. چرا همراه من نمی آیید تا این خبر را به مادر بدهیم؟ دراین صورت، مادر آن قدر خوشحال می شود که تمام شب برایمان غذا درست می کند و ضمناً غر هم می زند. فقط به این طریق می تواند خوشحالی خود را پنهان کند.
جو گفت:
ـ کسی به سرعت به این سمت می آید.
در واقع، آن ها می توانستند مردی را سوار بر اسب ببینند که به تاخت به سمت آن ها می آید، ولی آن مرد، عجیب به نظر می رسید، زیرا همانند جوجه ای روی اسب، پرپر می زد. انگار نمی توانست خود را کنترل کند. پس از این که کمی نزدیک تر آمد، آن ها متوجه شدند که آن مرد، لی است. آرنج هایش همچون بال مرغ در فضا حرکت می کرد و موهایش مثل مار تکان می خورد. عجیب بود که با آن وضعیت، اسب را هم با سرعت هدایت می کرد. عاقبت موفق شد اسب را نگه دارد و در همان حال که نفس نفس می زد، گفت:
ـ خانم آدام با شما کار داشته. کتی خانم بد. فوری آمد. خانم فریاد زد.
ساموئل گفت:
ـ بگو ببینم، چه موقعی شروع شد؟
ـ شاید هنگام صرف صبحانه.
ـ بسیار خوب، آرام باش. حال آدام چطور است؟
ـخانم آدام، دیوانه شد، گریه کرد، خندید، استفراغ کرد.
ساموئل گفت:
ـ حتماً می آیم، من هم پدر بوده ام و درک می کنم پدران امروز چه می کشند...تام، زین بیاور و روی اسب بگذار!
جو پرسید:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
ـ خانم تراسک می خواهد زایمان کند. به آدام گفته بودم اگر دوست داشته باشد به او کمک می کنم.
جو پرسید:
ـ شما؟
ساموئل به پسر کوچکش نگاهی انداخت و گفت:
ـ من شما دو نفر را به دنیا آورده ام. هیچ مدرکی هم ندارم که ثابت کند شما با این کار مخالف بوده اید. تام، همه وسایل کار را جمع کن. بعد به مزرعه برو و مته را تیز کن. جعبه مواد منفجره را که که داخل انبار، روی تاقچه است بیاور، ولی عجله نکن، شاید به زمین بیفتی و زخمی شوی. جو، دوست دارم تو در این جا بمانی و مراقب اوضاع باشی.
جو با نگرانی گفت:
ـ من تنها در این جا چه کنم؟
ساموئل لحظه ای ساکت ماند. سپس گفت:
ـ جو، مرا دوست داری؟
ـ معلوم است که دوست دارم.
ـ اگر به تو بگویند جنایت بزرگی شده ام، مرا به پلیس معرفی میکنی؟
ـ چه می گویید؟
ـ مرا به پلیس معرفی می کنی؟
ـ نه.
ـ بسیار خوب، در سبد، زیر لباس هایم، دو جلد کتاب پیدا می کنی. این کتاب ها، تازه اند، بنابراین آن ها را پاره نکن. اگر دوست داری می توانی آن ها را مطالعه کنی چون کمی عقل و درک تو را بالا می برد. نام کتاب، اصول روانشناسی است و نویسنده آن هم دانشمندی آمریکایی به نام ویلیام جیمز است. این همان جیمز نیست که در قطار، دزدی می کرد. جو، اگر حرفی در مورد کتاب ها به کسی بزنی، تو را از مزرعه بیرون می کنم. چون اگر مادرت متوجه شود که برای خرید آن ها پول داده ام، مرا از مزرعه بیرون می کند.
تام اسب زین کرده را برای ساموئل آورد و گفت:
ـ من هم می توانم آن ها را بعداً مطالعه کنم؟
ساموئل گفت:
ـ بله.
سپس پایش را آرام بلند کرد، سوار بر اسب شد و گفت:
ـ بیا، لی.
مرد چینی می خواست با اسب چهار نعل بتازد، ولی ساموئل او را از این کار بازداشت و گفت:
ـ آرام باشید، لی. زایمان خیلی بیشتر از آن چه فکر می کنید، طول می کشد.
مدتی در سکوت اسب راندند، سپس لی گفت:
ـ متأسفم که آن کتاب ها را خریده اید. من خلاصه آن ها را در یک جلد دارم که کتاب درسی دانشگاهی است. می توانستید آن را امانت بگیرید.
ـ شما خیلی کتاب دارید؟ این کتاب ها را هم دارید؟
ـ این جا کتاب زیادی ندارم، در حدود سی یا چهل جلد بیشتر نیست. ولی هر کدام را که مطالعه نکرده اید، می توانید امانت بگیرید.
ـ ممنونم لی، مطمئن باشید در نخستین فرصت، آن ها را امانت می گیرم. شما می توانید با بچه هایم صحبت کنید. جو، کمی سربه هواست، ولی تام، پسر خوبی است و برایش بد نیست که که با شما حرف بزند.
ـ آقای همیلتن، کار ساده ای نیست. خجالت می کشم با فردی جدید حرف بزنم، ولی اگر بخواهید، سعی خودم را می کنم.
خیلی زود به خانه تراسک رسیدند. ساموئل گفت:
ـ حال مادر بچه چطور است؟
لی گفت:
ـ بهتر است خودتان ببینید و نظر بدهید. می دانید، وقتی شخصی مثل من بیش از حد تنها زندگی می کند، گاهی فکرش غیر منطقی می شود، چون زندگی اجتماعی او با دیگران تفاوت دارد.
ـ بله، می دانم. ولی من تنها نیستم. پس این سخن در مورد من صدق نمی کند.
ـ فکر نمی کنید خیالاتی شده ام؟
ـ نمی دانم موضوع چیست، ولی تا حدی می توانم حدس بزنم.
لی با تبسم گفت:
ـ فکر می کنم من هم مثل شما مطالبی فهمیدم. بعداً به شما می گویم چه موضوعاتی را متوجه شده ام. از وقتی که به این جا آمده ام، همیشه به داستان پری های چینی که پدرم برایم تعریف می کرد، فکر می کنم. ما در افسانه های خود، دیوهای متعددی داریم.
ـ شما فکر می کنید او دیوانه است؟
لی گفت:
ـ البته که دیوانه نیست. امیدوارم چنین اعتقاد احمقانه ای نداشته باشم. نمی دانم ماجرا چیست. می دانید آقای همیلتن یک مستخدم وقتی در خانه ای کار می کند، اوضاع آن جا را تشخیص می دهد. در این خانه نیز پدیده های عجیبی وجود دارند که مرا به یاد دیو قصه های پدرم می اندازد.
ـ پدرتان به دیو اعتقاد داشت؟
ـ اوه، نه. ایشان همیشه فکر می کرد که باید این داستان ها را بدانم. شما غریب ها هم برای خودتان اسطوره هایی دارید.
ساموئل گفت:
ـ امروز صبح چه موضوعی باعث شده که نزد ما بیایید؟
لی گفت:
ـ اگر به دنبالم نمی آمدید، سعی خودم را می کردم، ولی ترجیح دادم خودتان تشریف بیاورید و با چشمانتان ببینید. شاید دیوانه باشم. البته آقای آدام اعصابش خراب و مثل سیم تا، کشیده شده است.
ـ کمی بیشتر توضیح بدهید. شاید وقت را تلف کنیم. مگر چه کرده؟
ـ کاری نکرده، آقای همیلتن، من پیشتر تولد نوزادها را خیلی دیده ام. ولی این یکی برایم تازگی دارد.
ـ منظورتان چیست؟
ـ می دانی، اجازه بدهید یکی از آن ها را برایتان تعریف کنم. این موضوع به یک جنگ تلخ و مرگبار شباهت دارد، نه به یک زایمان.
آن ها در حالی که سوار بر اسب، به سمت کاریز زیر درخت بلوط می رفتند، ساموئل گفت:
ـ لی، امیدوارم صبح از دنده چپ بلند نشده باشم، نمی دانم چرا روز عجیبی است.
لی گفت:
ـ خبری از باد نیست. این نخستین روز در ماه جدید است که بعدازظهر باد نمی وزد.
ـ درست است. می دانید، امروز آن قدر سرگرم کار بودم که به لباس پوشیدن خودم هم توجهی نکردم. ابتدا مشغول حفر زمین شدم، حالا هم باید از بدن یک انسان، بچه در بیاورم.
سپس از لابلای شاخه ها به تپه های زردرنگ نگریست و گفت:
ـ روز خوبی برای تولد است. اگر سرنوشت در زندگی تأثیر داشته باشد، روز خوبی برای تولد است، به این شرط که آدام دخالت نکند. خواهش می کنم نزد من بمانید، چون ممکن است وسیله ای لازم داشته باشم. ببینید، نجارها زیر آن درخت نشسته اند.
ـ آقای آدام، امروز کار را تعطیل کرد. فکر می کرد شاید صدای چکش موجب ناراحتی خانم شود.
ساموئل گفت:
ـ پیش من بمانید و اجازه ندهید آدام دخالت کند. نمی داند اگر رعد و برق هم باشد، همسرش متوجه موضوع نمی شود.
کارگرانی که زیر درخت نشسته بودند، برای ساموئل دست تکان دادند و گفتند:
ـ آقای همیلتن، حالتان چطور است؟ حال خانواده چطور است؟
ـ خوب هستند. ببینم، او رابیت هولمن نیست؟ رابیت، کجا بودی؟
ـ آقای همیلتن، رفته بودم حفاری.
ـ رابیت، چه پیدا کردی؟
ـ آقای همیلتن، باور کنید حتی نتوانستم قاطری که سوار بودم، پیدا کنم.
آن ها به سمت خانه رفتند. لی با عجله گفت:
ـ اگر کمی فرصت داشته باشید، می خواهم موضوعی را به شما بگویم.
ـ چه می خواهید بگویید؟
ـ مدتی است که شعرهای قدیمی چینی را به زبان انگلیسی ترجمه می کنم. مطمئن نیستم در این کار موفق باشم. ممکن است نگاهی به آن ها بیندازید؟
ـ حتماً، با کمال میل این کار را می کنم.
(2)
ساموئل در نزدیکی ایوان از اسب پیاده شد. گره خورجین های بزرگش را باز کرد و اسبش را به لی داد. در زد، ولی جوابی نشنید. به داخل خانه رفت. اتاق نشیمن در مقایسه با نوری که بیرون بود، تاریک به نظر می رسید. به آشپزخانه که لی آن جا را تمیز کرده بود نگریست. قهوه جوش خاکستری روی اجاق در حال جوشیدن بود. ساموئل با ملایمت ضربه ای به در اتاق خواب زد و وارد شد.
داخل اتاق کاملاً تاریک بود، چون نه تنها پرده ها را کشیده، بلکه پتو را نیز به پنجره میخ کرده بودند. کتی روی تختخواب بزرگی دراز کشیده و آدام کنارش نشسته و صورتش را لابلای رو تختی پنهان کرده بود. آدام سر را بلند کرد و به اطرافش نگریست. در تاریکی نمی دید. ساموئل با خوشرویی گفت:
ـ چرا در تاریکی نشسته ای؟
آدام با صدایی گرفته گفت:
ـ او دوست دارد این جا تاریک باشد. نور، چشمانش را اذیت می کند.
ساموئل در اتاق راه رفت، ولی هرگامی که برمی داشت احساس قدرت می کرد. گفت:
ـ این جا باید روشن باشد. خانم می توانند چشمانشان را ببندند. اگر هم دوست دارند می توانم پارچه سیاهی دور چشمانشان ببندم.
سپس به سمت پنجره رفت و پتوها را پایین کشید. ولی پیش از این کار، آدام خود را به او رساند و با تحکم گفت:
ـ دست نگه دار! نور، چشمانش را اذیت می کند.
ساموئل به سمت او برگشت و گفت:
ـ آدام، احساس تو را درک می کنم. قول می دهم همه مشکلات را حل کنم و این کار را خواهم کرد. امیدوارم تو دیگر مشکل ایجاد نکنی.
سپس پتوها ر بالا زد تا نور طلایی بعد از ظهر وارد اتاق شود. صدای کتی که شبیه صدای گربه شده بود از بستر بلند شد.آدام به سویش رفت و گفت:
ـ عزیزم، چشمانت را ببند. پارچه ای روی چشمانت می گذارم.
ساموئل، خورجین هایش را روی یک صندلی انداخت، کنار تختخواب ایستاد، و آمرانه گفت:
ـ آدام، خواهش می کنم از اتاق برو بیرون!
ـ نه، نمی توانم. چرا باید این کار را بکنم؟
ـ برای این که دوست ندارم مزاحم شوی. بهتر است بروی و غذایی بخوری.
ـ نمی توانم بخورم.
ساموئل گفت:
ـ من خیلی دیر عصبانی می شوم و خیلی هم طول می کشد تا از کسی متنفر شوم، ولی احساس می کنم هر دو حالت به تدریج در من به وجود می آید. یا از اتاق بیرون می روی و مزاحم من نمی شوی یا این که من می روم و تو را با مشکلاتت تنها می گذارم.
سرانجام آدام از اتاق بیرون رفت و در حالی که از آستانه در خارج می شد، ساموئل گفت:
ـ اگر سر و صدایی شنیدی، دوست ندارم در را باز کنی و داخل شوی. باید صبر کنی تا کار تمام شود و بیرون بیایم.
سپس در را بست، کلید را در قفل چرخاند و گفت:
ـ او خیلی غیرتی و ضمناً عاشق کتی است.
ساموئل تا آن موقع، کتی را از نزدیک ندیده بود. در چشمان او تنفر واقعی را مشاهده می کرد، تنفری که از آن بوی انتقام به مشام می رسید. ساموئل گفت:
ـ عزیزم، به زودی راحت می شوی. حالا بگو کیسه آب پاره شده؟
چشمان پر از کینه زن به او خیره شده بود و لبانش از عصبانیت تکان می خورد، ولی پاسخی نداد. ساموئل در حالی که به او خیره شده بود گفت:
ـ من به میل خودم این جا نیامده ام، تنها به عنوان یک دوست این کار را کرده ام. خانم، خیال نکن این کار را دوست دارم. نمی دانم چه اتفاقی برایت افتاده، هر لحظه هم که می گذرد، نسبت به تو بیشتر بی تفاوت می شوم. شاید بتوانم درد تو را درمان کنم، کسی چه می داند؟ می خواهم موضوع دیگری را از تو بپرسم. اگر جواب ندهی و با تنفر به من نگاه کنی، از این جا می روم و اجازه می دهم آن قدر بمانی تا بپوسی.
حرف های ساموئل، چون گلوله ای سربی که در آب انداخته باشند، در مغز کتی نشست. در رختخواب تکان خورد و ساموئل از تغییرات صورتش بر خود لرزید. چشمانش از بی حالتی خارج شد. لبانش کلفت شد و گوشه های آن بالا رفت. دست هایش حرکت کرد. پنجه هایش باز و انگشتانش از هم دور شد. چهره اش، معصوم و کودکانه و در عین حال، ناراحت به نظر می رسید. سیمایش به نحو عجیبی دگرگون شده بود. کتی به آرامی گفت:
ـ کیسه آب، اوایل صبح پاره شد.
ساموئل گفت:
ـ بهتر شد. خیلی درد کشیدی؟
ـ بله.
ـ فاصله دردها چقدر بود؟
ـ نمی دانم.
ـ بسیار خوب، پانزده دقیقه می شود که من در اتاق هستم.
ـ دوبار درد کوچک و جزیی داشتم. از وقتی شما آمدید درد چندانی ندارم.
ـ بسیار خوب، حالا بگو ملحفه کجاست؟
ـ داخل آن زنبیل.
ساموئل با ملایمت گفت:
ـ عزیزم حالت خوب می شود.
ساموئل، خورجین هایش را باز کرد و ریسمان کلفتی را که پوشیده بود از مخمل آبی رنگ بود و دور سرش گره خورده بود، بیرون آورد. روی پوشش مخمل، صدها گل صورتی رنگ دوخته شده بود. ساموئل گفت:
ـ لیزا این طناب را برایت فرستاده تا موقع درد، آن را بکشی. وقتی نخستین فرزندمان متولد می شد، آن را درست کرد تا برای بچه هایمان و بچه های دیگران استفاده کنیم. این طناب، بچه های زیادی را به این دنیا کشانده.
سپس حلقه انتهای طناب را روی میله تختخواب انداخت. ناگهان چشمان کتی برق زد، استخوان های ستون فقراتش مانند فنر کمانه کرد و خون در گونه هایش جریان یافت. از طرفی، ساموئل منتظر بود که کتی گریه کند یا فریاد بکشد و از طرفی دیگر، با نگرانی به در بسته شده اتاق نگاه می کرد، ولی هیچ صدای فریادی از کتی به گوش نرسید، فقط صدای ناله او برخاست. پس از چند لحظه، بدنش آرام شد و صورتش دوباره حالت تنفر به خود گرفت.
دوباره درد شروع شد. ساموئل در حالی که او را آرام می کرد، گفت:
ـ درد یکی بود یا دوتا؟ نمی دانم. آدم هر چه بیشتر می بیند، بیشتر متوجه می شود که دو نفر شبیه یکدیگر نیستند. بهتر است بروم دست هایم را بشویم.
کتی سر را به این طرف و آن طرف می کوبید. ساموئل گفت:
ـ کافی است، عزیزم. فکر نمی کنم تولد بچه، خیلی طول بکشد.
سپس دست روی پیشانی کتی گذاشت، درست همان جایی که زخم بود. پرسید:
ـ چرا سرت این طور زخم شده؟
ناگهان کتی سر بلند کرد و دندان های تیزش را به پشت دست ساموئل، نزدیک انگشت کوچکش فرو کرد. ساموئل از شدت درد، فریاد کشید و تلاش کرد دستش را آزاد کند، ولی چانه کتی تکان نمی خورد و سرش مرتباً به این طرف و آن طرف می رفت. کتی، دست ساموئل را ناقص کرده بود. دندان های قفل شده او صدا می کرد. ساموئل، سیلی محکمی به کتی زد، ولی فایده نداشت. بی اراده، همان کاری را انجام داد که در مبارزه با یک سگ انجام می دهند. با دست چپ گرن کتی را گرفت و مانع تنفس او شد. کتی در حالی که تقلا می کرد، دست ساموئل را رها نکرد، ولی در نهایت آرواره هایش شل شد و ساموئل توانست دستش را خلاص کند. پوست دستش پاره شده بود و خون از آن می چکید. یک گام از تختخواب دور شد، به زخم روی دستش نگاه کرد و سپس با وحشت به کتی نگریست. کتی گفت:
ـ دلیل این کار، درد بیش از حد بود.
ساموئل خنده کوتاهی کرد و گفت:
ـ به نظرم باید از پوزه بند استفاده کنم. یک بار، یک سگ اسکاتلندی همین کار را با من کرد.
ساموئل لحظه ای متوجه نگاه تنفرآمیز کتی شد و سپس چهره اش به حالت عادی برگشت. گفت:
ـ دارویی داری که روی زخم بگذارم؟ فکر نمی کنی آدم ها از مار بیشتر سم دارند؟
ـ نمی دانم.
ـ بسیار خوب، ویسکی داری؟ می خواهم کمی روی زخم بریزم.
ـ داخل کشو دومی.
ساموئل کمی ویسکی روی زخم خون آلودش ریخت و هنگامی که احساس سوزش کرد، آن را مالش داد. دلش پیچ می خورد و احساس می کرد حالش خوب نیست. اندکی از آن خورد تا خود را آرام کند. ازاین که دوباره به تختخواب نگاه کند، واهمه داشت. گفت:
ـ فکر نمی کنم دستم تا مدتی کار کند.
ساموئل به آدام گفت:
ـ جنس این زن باید از استخوان نهنگ باشد. پیش از این که آماده شوم، بچه متولد شد. مثل یک تخم درآمد. حتی آب حاضر نبود تا بچه را بشویم. کتی موقع زایمان، حتی به طناب هم دست نزد. این زن از استخوان خالص نهنگ درست شده.
ساموئل با عجله در را باز کرد و لی را صدا زد تا آب گرم بیاورد. آدام وارد اتاق شد. ساموئل فریاد زد:
ـ پسر به دنیا آورد!
سپس از آن جا که آدام به خاطر خون و کثافت روی تخت دچار وحشت شده بود، گفت:
ـ تو صاحب یک پسر شدی.
ساموئل گفت:
ـ به لی بگو به این جا بیاید. آدام، اگر می توانی به آشپزخانه برو و برایم قهوه درست کن. ضمناً ببین چراغ نفتی ها و دودکش ها تمیز شده اند؟
آدام در حالی که مثل مار به خود می پیچید، از اتاق بیرون رفت. لی وارد اتاق شد. ساموئل به بسته ای که داخل سبد لباس های آماده شتشو قرار داشت، اشاره کرد و گفت:
ـ لی، بچه را با اسفنج در آب گرم بشوی. نگذار سرما بخورد. خدای من! ای کاش لیزا این جا بود. نمی توانم همه این کارها را باهم انجام بدهم.
سپس به طرف تختخواب برگشت و گفت:
ـ عزیزم، حالا تو را تمیز می کنم.
سر کتی پایین بود و درد می کشید. ساموئل گفت:
ـ به زودی دردت خوب می شود، کمی طول می کشد تا بقیه آن هم بیاید. تو چقدر زود بچه را به دنیا آوردی. حتی لازم نشد طناب لیزا را بکشی.
ناگهان متوجه شد جسمی در حال بیرون آمدن است، بلافاصله دست به کار شد و گفت:
ـ وای خدای بزرگ! یک بچه دیگر!
به سرعت مشغول شد و مثل تولد نوزاد اول، زایمان خیلی سریع صورت گرفت. دوباره بند ناف را گره زد. لی، بچه دوم را برداشت، آن را شست، داخل پارچه پیچید و در سبد گذاشت.
ساموئل، کتی را تمیز کرد و در حالیکه مشغول عوض کردن ملحفه روی تختخواب بود، با ملایمت، او را جابجا کرد. دوست نداشت به صورت کتی نگاه کند. چون دست زخمی او بهبود یافته بود، تا آن جا که می توانست کارها را به سرعت انجام میداد. یک ملحفه سفید تمیز تا زیر چانه کتی کشید، او را بلند کرد و یک بالش تمیز زیر سرش گذاشت. نگاهی به او انداخت. موهای طلایی رنگش از عرق، خیس شده و چهره اش تغییر کرده بود. مثل سنگ، بی حالت و بی احساس به نظر می رسید. نبض گردنش به وضوح می زد. ساموئل گفت:
ـ صاحب دو پسر شدی. دو پسر زیبا. آن ها هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند. جداگانه در کیسه خودشان متولد شدند.
کتی با سردی و بدون هیچگونه احساسی به او نگریست. ساموئل گفت:
ـ دوست داری پسرانت را ببینی؟
کتی بدون هیچ تأکیدی گفت:
ـ نه.
ـ عزیزم، دوست نداری پسرانت راببینی؟
ـ نه، آن ها را نمی خواهم.
ـ آه، ولی عوض می شوی. حالا خسته ای، ولی عوض می شوی. می خواهم بگویم این زایمان، راحت ترین و سریعترین زایمانی است که در عمرم دیده ام.
کتی، نگاه از چهره ساموئل برداشت و گفت:
ـ من آن ها را نمی خواهم. دوست دارم دوباره پتوها را به پنجره بزنی تا نور وارد اتاق نشود.
ـ این تأثیر خستگی است. در مدت چند روز، حالت چنان خوب می شود که هیچ یک از این رویدادها را به خاطر نمی آوری.
ـ به خاطر می آورم. از این جا برو. آن ها را نیز از این اتاق ببر. به آدام بگو وارد اتاق شود.
لحن زن، ساموئل را تحت تأثیر قرار داد، زیرا در صدای او اثری از خستگی، بیماری و ملایمت به چشم نمی خورد. ساموئل بی اراده گفت:
ـ اصلاً تو را دوست ندارم.
ولی فکر کرد که کاش این حرف را نمی زد. با این حال، سخنانش هیچ تأثیری بر کتی نداشت.
ـ آدام را به داخل اتاق بفرستید.
دراتاق نشیمن، آدام نگاه مبهمی به پسرانش انداخت و سپس با عجله به اتاق خواب رفت و در را بست. برای یک لحظه، صدای چکش به گوش رسید. آدام مشغول میخ کردن پتوها روی پنجره ها بود. لی برای ساموئل قهوه آورد و گفت:
ـ دست شما زخم ناجوری برداشته.
ساموئل گفت:
ـ بله، می دانم. می ترسم برایم دردسر درست کند.
ـ چرا این کار را کرد؟
ـ نمی دانم. موجود عجیبی است.
لی گفت:
ـ آقای همیلتن، اجازه دهید دستتان را مداوا کنم، وگرنه ممکن است از کار بیفتد.
ساموئل در حالی که خیلی درد می کشید گفت:
ـ لی، هر کاری می خواهید، انجام دهید. دلم خیلی گرفته. کاش بچه بودم و می توانستم گریه کنم. از من گذشته که این طور بترسم. از هنگامی که سال ها پیش، یک پرنده در دستم کنار آب مرد، تاکنون این قدر احساس ضعف نکرده بودم.
لی از اتاق خارج شد و بلافاصله با یک جعبه کوچک آبنوسی که روی آن تعداد زیادی اژدهای درهم پیچ خورده منبتکاری شده بود، برگشت. کنار ساموئل نشست و از داخل جعبه، یک تیغ ساخت چین بیرون آورد و با ملایمت گفت:
ـ کمی شما را ناراحت می کند.
ـ سعی می کنم تحمل کنم.
مرد چینی، لبانش را گاز گرفت و مثل این که خودش درد می کشد، تیغ را در دست ساموئل فرو برد. گوشت دور جای دندان را از دو طرف باز کرد و تراشید تا این که خون سرخ از زخم بیرون زد. سپس شیشه ای حاوی یک ماده زردرنگ را که روی آن، عبارت پماد مرهم هال نوشته شده بود، تکام داد و مایع آن را داخل بریدگی های عمیق ریخت. سپس دستمالی را به پماد آغشته کرد و آن را دور دست زخمی او پیچید. ساموئل خود را عقب کشید و با دست دیگر، دسته صندلی را گرفت. لی گفت:
ـ نام این دارو، اسید فینیک است. بوی آن را احساس نمی کند؟
ساموئل گفت:
ـ ممنونم لی. مثل یک بچه، مرا قنداق پیچ کردید.
ـ اگر جای شما بودم، ساکت نمی نشستم. اجازه بدهید یک فنجان قهوه دیگر هم بیاورم.
لی با دو فنجان قهوه برگشت و کنار ساموئل نشست و گفت:
ـ اجازه بدهید از این جا بروم. من هیچگاه با پای خودم به کشتارگاه نرفته بودم.
ساموئل خود را جمع کرد و پرسید:
ـ منظورتان چیست؟
ـ نمی دانم، همین طور حرف زدم.
ساموئل برخود لرزید و گفت:
ـ لی، آدم ها موجودات احمقی هستند. شاید تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم، ولی مردهای چینی هو احمق هستند.
ـ چه موضوعی باعث شد در این مورد تردید داشته باشد؟
ـ اوه، شاید ما همیشه فکر می کنیم که خارجی ها از ما قویتر و بهتر هستند.
ـ منظورتان چیست؟
ساموئل گفت:
ـ شاید حماقت لازم باشد، شیطان، آدم را فریب می دهد و آدم، آن قدر از خود راضی و مغرور می شود که خدا را نیز به مبارزه می طلبد، سپس آدم، ترس کودکانه ای را که موجب می شود تصور کند درخت کنار جاده، روح یک مرده است، به فراموشی می سپارد.شاید همه این ها لازم باشد، ولی...
لی با شکیبایی تکرار کرد:
ـ منظورتان چیست؟
ساموئل گفت:
ـ فکر می کردم باد، خاکسترهای مغر احمق مرا با خود برده، و اکنون متوجه می شوم که شما نیز دچار چنین حالتی شده اید. احساس می کنم جسمی روی این خانه پرواز می کند. وحشت، سراپایم را فرا گرفته.
ـ من نیز چنین احساسی دارم.
ـ می دانم که شما نیز چنین احساسی دارید و این موجب می شود که حماقت خودم را با شما تقسیم کنم. این زایمان، بسیار سریع و آسان بود، انگار گربه ای وضع حمل می کرد. دلم به حال بچه گربه ها می سوزد. افکار وحشتناکی، ذهن مرا آزار می دهد.
لی برای سومین بار پرسید:
ـ حالا تصمیم دارید بگویی منظورتان چیست؟
ساموئل فریاد زد:
ـ رؤیا، ارواح، و حماقت را نمی خواهم؛ فقط همسرم را می خواهم. دوست دارم او این جا باشد. می گویند معدنچی ها، قناری ها را داخل معدن می برند تا از وجود هوا در معدن مطمئن شوند. در وجود لیزا، حتی ذره ای حماقت هم وجود ندارد. اگر لیزا احساس کند که اتفاقی در حال وقوع است، درها را می بندیم.
لی بلند شد و سمت سبد ملحفه ها رفت. به بچه ها نگاه کرد. سرش را خیلی جلو برد، چون هوا در حال تاریک شدن بود، سپس گفت:
ـ خوابیده اند.
ساموئل گفت:
ـ به زودی سر و صدایشان بلند می شود. لی، می توانم خواهش کنم کالسکه رابردارید و به منزل ما بروید و لیزا را با خودتان به این جا بیاورید؟ بگویید به او خیلی احتیاج دارم. اگر تام هنوز آن جاست، بگویید از خانه مواظبت کند. اگر هم نیست، فردا صبح او را می فرستم. اگر لیزا دوست نداشت بیاید، به او بگویید که به کمک یک زن و چشمان کنجکاوش نیاز دارم. منظور شما را متوجه می شود.
لی گفت:
ـ همین کار را می کنم. شاید ما مثل دو بچه، همدیگر را از تاریکی می ترسانیم.
ساموئل گفت:
ـ من فکری دارم. به او بگویید که موقع حفر چاه، زخمی شده ام. تو را به خدا، به او نگویید چرا دستم اینطور شده.
لی گفت:
ـ چند چراغ روشن می کنم و می روم. اگر او به این جا بیاید، همه ما راحت می شویم.
ـ درست است. اگر بیایید، این جا نورانی می شود.
پس از این که لی، در تاریکی ناپدید شد، ساموئل، یک چراغ نفتی در دست چپ گرفت. ناچار بود آن را روی زمین بگذارد تا بتواند دستگیره در اتاق خواب را بچرخاند. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود و نور زرد چراغ نفتی، سقف را روشن می کرد، اما تختخواب هنوز در تاریکی بود. صدای کتی بلند شد:
ـ در را ببند. من نور نمی خواهم. آدام برو بیرون. دوست دارم در تاریکی تنها باشم.
آدام با صدای گرفته ای گفت:
ـ می خواهم نزد تو بمانم.
کتی گفت:
ـ دوست ندارم در این حا بمانی.
ـ ولی من در این جا می مانم.
ـ بسیار خوب، در این جا بمان. ولی اصلاً حرف نزن. خواهش می کنم در را ببند و چراغ نفتی را از این جا ببر.
ساموئل به اتاق نشیمن رفت. چراغ نفتی را روی میز ، کنار سبد ملحفه ها گذاشت و به صورت کوچک بچه ها که خواب بودند، نگریست. چشمانشان بسته بود و در مقابل نور، کمی احساس ناراحتی می کردند. ساموئل با انگشت سبابه، پیشانی داغ بچه ها را نوازش کرد. یکی از دوقلوها دهانش را باز کرد، به طرز عجیبی خمیازه کشید و دوباره به خواب رفت. ساموئل چراغ نفتی را برداشت و به سمت در جلو رفت. آن را باز کرد و خارج شد. ستاره شامگاهی، چنان می درخشید که هنگام غروب کردن در پشت کوه های مغرب، انگار می سوخت و محو می شد. همه جا آرام بود و هیچ نسیمی نمی وزید. رایحه مریم گلی به مشام می رسید. شب کاملاً تاریک بود. ساموئل در حال رفتن، در تاریکی، صدایی شنید.
ـ چطور است؟
ساموئل پرسید:
ـ کیست؟
ـ منم، رابیت.
هنگامی که آن مرد جلو آمد، زیر نور چراغ، متوجه شد چه کسی است.
ـ مادر، حالش خوب است.
ـ لی گفت که دو قلو زاییده.
ـ درست است، دوقلو زاییده. بهتر از این نمی شد. حالا دیگر آقای تراسک می تواند حتی رودخانه را هم زیر و رو و در مزرعه اش نیشکر کشت کند.
ساموئل نمی دانست چرا موضوع بحث را عوض کرد. گفت:
ـ رابیت، می دانید امروز در موقع حفر چاه به چه برخورد کردیم؟ با یک سنگ آسمانی مواجه شدیم.
ـ آقای همیلتن، سنگ آسمانی چیست؟
ـ یک شهاب که میلیون ها سال پیش از آسمان سقوط کرده.
ـ جدی می گویید؟ خیلی عالی است. چرا دستتان زخمی شده؟
ساموئل خندید و گفت:
ـ گفتم که به سنگ آسمانی برخورد کرد، ولی این طور نیست. ضمن کار کردن، زخمی شد.
رابیت گفت:
ـ بدجوری زخمی شده؟
ـ نه چنان که فکر می کنی.
ـ دو پسر به دنیا آورده! همسرم حسادت می کند.
ـ رابیت، دوست دارید داخل بیایید و کمی بنشینید؟
ـ نه، ممنونم. بهتر است بروم بخوابم. فکر می کنم هر سال که به عمرم اضافه می شود، خورشید زودتر طلوع می کند.
ـ درست است رابیت. پس خداحافظ.
در حدود ساعت چهار صبح، لیزا همیلتن وارد شد. ساموئل روی صندلی به خواب رفته بود و خواب می دید که با دستش، یک میله گداخته آهنی را گرفته است و نمی تواند آن را رها کند. لیزا او را بیدار کرد و پیش از این که به بچه ها نگاهی بیندازد، همسرش را وارسی کرد. بدون فوت وقت، دستوراتی به او داد. لازم بود ساموئل بلافاصله برخیزد، داکسولوژی را زین کند و مستقیماً به کینگ سیتی برود. دیگر مهم نبود که چه ساعتی از روز است. ساموئل مجبور بود آن پزشک دروغین را بیدار کند تا دستش را مداوا شود. اگر زخم دستش زیاد خطرناک نبود، می توانست به خانه برود و منتظر بماند. ولی جنایت بزرگی بود که نوزادان را تنها بگذارد، در ضمن خود هم مثل بچه ها به نظر می رسید، زیرا روی زمین چمپاتمه زده بود و کسی نبود که از او مواظبت کند.
همه کارها به خوبی انجام شد. لیزا نزدیک صبح، ساموئل را از آن جا برد. در ساعت یازده، دستش باندپیچی شد و در حدود ساعت پنج بعدازظهر، روی صندلی پشت میزش نشسته بود. تب بسیار شدیدی داشت. تام جوجه ای را در آب جوش می پخت تا برایش سوپ درست کند.
ساموئل، سه روز در رختخواب بود. از تب می سوخت و ناسزا می گفت، تا این که عفونت کاملاً برطرف شد.
تام با چشمانی باز به تام نگریست و گفت:
ـ باید بلند شوم.
کوشید بلند شود، ولی آن قدر ضعیف شده بود که دوباره افتاد. خنده ای کرد که نشاندهنده شکست بود. عقیده داشت که حتی در هنگام مغلوب شدن نیز با مسخره کردن شکست، می توان مزه پیروزی را چشید. تام آن قدر برایش سوپ جوجه آورده بود که دیگر حالت تهوع به او دست می داد. این سنت هنوز پابرجاست و هنوز هم مردمی یافت می شوند که معتقدند سوپ، همه بیماری ها و ناراحتی ها را درمان می کند و خوردن آن در مجلس ختم نیز کار خوبی است.
(3)
لیزا مدت یک هفته دور از خانه بود. همه جای خانه تراسک را تمیز کرد. هر چه را یافت در وان حمام شست و آن چه را که نمی توانست آن جا بشوید، با اسفنج پاک کرد. بچه ها را زیر نظر داشت و پس از مدتی متوجه شد که وزنشان در حال افزایش است. از لی کمک می گرفت و آدام هم برایش بی فایده بود، چون یک بار از او خواست پنجره ها را بشوید، ولی چون آن ها را خوب نشسته بود، خودش مجبور شد دوباره این کار را انجام دهد.
لیزا آن قدر کنار کتی نشست تا به این نتیجه رسید که او دختری عاقل و کم حرف است و در کارها دخالت نمی کند. با دقت بیشتر متوجه شد که دختر کاملاً سالمی است، نه صدمه دیده و نه بیمار است، ضمناً زنی هم نیست که بتواند از دوقلوها پرستاری کند. لیزا گفت:
ـ این بچه ها تو را خیلی اذیت می کنند.
لیزا فراموش کرده بود که علیرغم داشتن جثه ای کوچکتر از کتی، همه بچه هایش را خودش بزرگ کرده است.
بعدازظهر روز شنبه، لیزا همه کارها را انجام داد، و دستورالعملی طولانی در مورد پرستاری بچه ها نوشت و در آن جا گذاشت، سپس چمدان خود را بست و به لی گفت که او را با کالسکه به خانه ببرد.
پس از این که به خانه رسید، متوجه شد اوضاع آشفته شده و کثافت، همه جا را فراگرفته است. با نفرت و خشم، همه جا را تمیز کرد. ساموئل، در مورد بچه ها پرسید:
ـ بچه ها چطور بودند؟
ـ خیلی عالی، در حال رشد هستند.
ـ حال آدام چطور بود؟
ـ همان اطراف می گشت، ولی مثل این که در این دنیا نبود. خداوند آن قدر عاقل است که حتی به آدم های عجیب هم پول می دهد، چون می داند که آن ها بدون پول، از گرسنگی تلف می شوند.
ـ حال خانم آدام چطور بود؟
ـ مثل همه زن های ثروتمند که از ایالت های شرقی آمریکا به این جا می آیند.
لیزا هرگز در عمرش زن ثروتمندی را که از ایالت های شرقی آمریکا آمده باشد، ندیده بود. افزود:
ـ آرام و بی حال بود، ولی زنی سربراه و مؤدب است. نکته عجیب این است که نمی توانم ایرادی از او بگیرم، جز این که زن تنبلی است. به طور کلی، او را دوست ندارم. شاید علت این امر، همان زخم روی پیشانی باشد. چرا پیشانی او زخمی شده؟
ساموئل گفت:
ـ نمی دانم.
لیزا انگشت سبابه را مانند سلاح جلو صورت ساموئل گرفت و گفت:
ـ باید موضوعی را به تو بگویم. کتی، بدون این که خودش بخواهد، همسرش را جادو کرده. آدام مثل پروانه دور او می چرخد. فکر نمی کنم شوهرش تا به حال به بچه ها یک نگاه جدی هم انداخته باشد.
ساموئل منتظر ماند تا حرف های لیزا به پایان برسد. سپس گفت:
ـ بسیار خوب، اگر او یک زن تنبل و شوهرش نیز یک مرد گیج است، چه کسی تصمیم دارد که از آن بچه های زیبا مواظبت کند. آن دوقلوها نیاز به مراقبت دارند.
لیزا غافلگیر شد، صندلی خود را نزدیک ساموئل کشید و همان طور که دست ها را روی زانو قرار داده بود، گفت:
ـ به خاطر داشته باش که همیشه حقیقت را جدی گرفته ام.
سامئل گفت:
ـ عزیزم، فکر نمی کنم هیچگاه بتوانی دروغ بگویی.
لیزا لبخند زد. از این که همسرش ازاو تعریف می کرد، خوشحال بود. گفت:
ـ بسیار خوب. شاید شنیدن آن چه می خواهم بگویم، کمی برایت سخت باشد.
ساموئل گفت:
ـ بگو.
ـ ساموئل، تو متوجه آن مرد چینی با چشم های مورب و لهجه خارجی و گیس بلند شدی؟
ـ منظورت لی است؟ بله، او را می شناسم.
ـ بسیار خوب، آیا به نظرت، شخص کافری است؟
ـ نمی دانم.
ـ ساموئل، اذیت نکن. همه همین طور فکر می کنند، ولی او کافر نیست.
ـ پس چیست؟
لیزا با انگشت به بازوی همسرش زد و گفت:
ـ او مسیحی است. اگر به حرف هایش گوش بدهی، متوجه می شوی. نظرت عوض شد؟
ساموئل که می کوشید نخندند، گفت:
ـ نه!
ـ ولی من می گویم که همین طور است. به نظر تو چه کسی می خواهد ازاین دوقلوها مواظبت کند؟ من به شخص کافر، اطمینانی ندارم، ولی یک فرد مسیحی، اشکال ندارد.
ساموئل گفت:
ـ پس افزایش وزن بچه ها، نباید عجیب به نظر برسد.
ـ باید دعا کرد.
ساموئل گفت:
ـ ما هم دعا می کنیم.
(4)
کتی مدت یک هفته استراحت و تجدید قوا کرد. سراسر روز شنبه هفته دوم اکتبر را در اتاق خواب گذراند. آدام می خواست در اتاق را باز کند، ولی متوجه شد که در از داخل قفل است. از داخل اتاق، صدای کتی به گوش رسید گفت:
ـ کار دارم.
آدام از آن جا دور شد. فکر می کرد کتی در حال مرتب کردن کمد است، زیرا صدای باز و بسته شدن در کمد به گوش می رسید.
حوالی غروب، لی متوجه شد که آدام کنار ایوان نشسته است. به او نزدیک شد و با نگرانی گفت:
ـ خانم گفته من به کینگ سیتی رفته، برایش شیشه شیر خرید کرد.
آدام گفت:
ـ بسیار خوب، برو بخر.
ـ خانم گفت تا دوشنبه برنگردی. مرخصی..
کتی که در آستانه در ایستاده بود به آرامی گفت:
ـ مدتی است که لی حتی یک روز مرخصی هم نرفته. او به استراحت نیاز دارد.
آدام گفت:
ـ البته، من تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. مرخصی خوش بگذرد. اگر وسیله ای لازم داشته باشم، به یکی از نجارها می گویم.
ـ نجارها یک شنبه به خانه خودشان می روند.
ـ به آن سرخپوست می گویم. لوپز به من کمک می کند.
لی احساس کرد چشمان کتی به او دوخته شده است، گفت:
ـ لوپز همیشه مست کرد. همیشه با خود ویسکی داشت.
آدام با عصبانیت گفت:
ـ لی، من زیاد هم تنها نیستم. این قدر جر و بحث نکن.
لی به کتی که در آستانه در ایستاده بود نگریست. سر را پایین انداخت و گفت:
ـ شاید امشب دیر به خانه برگشت.
سپس متوجه شد کتی اخم هایش را درهم کشیده است. برگشت و گفت:
ـ خداحافظ.
هنگام غروب، کتی به اتاق برگشت. ساعت هفت و نیم، آدام در اتاقش را زد و گفت:
ـ عزیزم، برایت شام درست کرده ام، البته زیاد نیست.
در باز شد، انگار کتی منتظر ایستاده بود. لباس سفر به تن داشت و یک کت با یقه و حاشیه و دکمه های بزرگ سیاه پوشیده بود. کلاه حصیری بزرگی روی سرش گذاشته بود که سنجاق های دراز و سیاهی، آن ها را نگه می داشت. دهان آدام از شدت تعجب بازماند. کتی فرصت نداد او حرفی بزند. گفت:
ـ تصمیم دارم از این جا بروم.
آدام پرسید:
ـ کتی، منظورت چیست؟
ـ پیشتر گفته بودم.
ـ ولی به من حرفی نزده بودی.
ـ تو گوش ندادی، ولی حالا دیگر مهم نیست.
ـ باور نمی کنم.
کتی در حالی که صدایش مرده و بی روح بود، گفت:
ـ به من چه ربطی دارد که باور نمی کنی؟ من تصمیم دارم از این جا برم.
ـ پس، بچه ها...
ـ آن ها را داخل یکی از چاه ها بینداز.
آدام با وحشت فریاد کشید:
ـ کتی، تو بیماری! نمی توانی از پیش من بروی. نباید بروی.
کتی گفت:
ـ من هر کاری دوست داشته باشم، انجام می دهم. هر زنی هر کاری دوست داشته باشد، می تواند با تو انجام دهد. تو مرد احمقی هستی.
مدتی طول کشید تا آدام متوجه شود واقعاً چه شنیده است. بی اختیار دستش به سمت شانه های کتی رفت و او را به عقب هل داد. همچنان که کتی می کوشید تعادلش را حفظ کند، آدام کلید را از سوراخ قفل بیرون آورد، سپس در را محکم به هم کوبید و آن را قفل کرد.
آدام، در حالی که نفس نفس می زد، ایستاد و گوش خود را به در چسباند. احساس کرد حالش خیلی بد است. صدای پای کتی در داخل اتاق به گوش می رسید. در کمد باز شد، ناگهان آدام فکر کرد شاید او تصمیم گرفته بماند.
سپس صدای دیگری به گوش رسید، ولی آدام نتوانست متوجه شود که از چیست. گوش او تقریباً به در چسبیده بود.
صدای کتی چنان نزدیک شد که آدام سر را عقب برد. کتی با ملایمت گفت:
ـ عزیزم، نمی دانستم موضوع را جدی می گیری. آدام، متأسفم.
آدام چنان نفس نفس می زد که انگار قلبش می خواست از دهانش بیرون بیاید. می خواست کلید را در قفل بچرخاند، ولی دستش لرزید. عاقبت قفل باز شد و کلید روی کف اتاق افتاد. کتی، در حدود یک متر دورتر ایستاده بود. کلت کالیبر چهل و چهار آدام را در دست راست گرفته و به سویش نشانه رفته بود. آدام یک گام به سمت او رفت و ناگهان صدای ماشه را شنید.
کتی او را هدف قرار داد. گلوله به شانه اش خورد و استخوان را سوراخ کرد. غرش انفجار و آتشی که از لوله سلاح خارج شده بود، مرد را گیج کرد. در حالی که تلو تلو می خورد، کف اتاق افتاد. کتی، آهسته و با احتیاط به سمت او رفت، انگار به سمت حیوانی زخمی می رفت. آدام به چشمان بی تفاوت زن خیره شد. کتی، سلاح را کنار آدام، روی کف اتاق انداخت و از خانه خارج شد.
آدام، صدای پای کتی را در راهرو و روی برگ های خشک بلوط کف باغ شنید. سپس دیگر صدایی به گوشش نرسید. تنها صدای گریه یکنواخت دو قلوها را می شنید که گرسنه بودند. فراموش کرده بود به آن ها غذا بدهد.
پایان فصل هفدهم
فصل هجدهم
(1)
هارس کوئین، به تازگی به عنوان معاون کلانتر انتخاب شده بود تا به امور ناحیه کینگ سیتی رسیدگی کند. از شغل جدید شکایت داشت، زیرا مانع رسیدگی به امور مزرعه می شد. همسرش بیشتر از او ناراحت بود. با این حال، از زمان معاونت هارس، هیچ جنایتی در آن جا رخ نداده بود. تصور می کرد در حرفه خود، به موفقیت هایی دست یافته است و بعید نیست به زودی به عنوان کلانتر انتخاب شود. در آن دوران، کلانتر بودن، شغل مهمی بود. این حرفه مثل دادستانی نبود که متزلزل باشد، بلکه مثل قضاوت دیوان عالی کیفری، شغلی آبرومند و مداوم به حساب می آمد. هارس دوست نداشت همه مدت زندگی خود را در مزرعه سپری کند و همسرش هم نمی خواست در جایی غیر از سالیناس زندگی کند، زیرا همه خویشاوندانش در آن جا بودند.
هنگامی که خبر تیر خوردن آدام تراسک را مرد سرخپوست و نجارانی که مشغول کار کردن در آن خانه بودند، به گوش هارس رساندند، بی درنگ سوار بر اسب شد و همسرش را تنها گذاشت تا به سرعت خود را به محل واقعه برساند و در ضمن خوک ذبح کرده در آن روز صبح را شقه کند.
هارس آن طرف درخت بزرگ چنار، در محلی که جاده هستری به سمت چپ می پیچید، جولیوس یوسکادی را دید. جولیوس نمی توانست تصمیم بگیرد به شکار بلدرچین برود، یا در کینگ سیتی سوار بر قطار برای خوشگذرانی عازم سالیناس شود. یوسکادی، خانوادهای ثروتمند، خوش قیافه و از نژاد فرانسوی ـ اسپانیایی داشت. جولیوس گفت:
ـ همراه من به سالیناس بیا. شنیده ام در همسایگی جنی، دو خانه آن طرف تر از لانگ گرین، مکان تازه ای افتتاح شده که متعلق به زنی به نام فی است. باید جای خیلی خوبی باشد، چون مثل محله سانفرانسیسکو اداره می شود. یک نفر هم در آن جا پیانو می نوازد.
هارس، آرنج را روی دسته زین تکیه داد، با شلاق چرمی، مگس را از شانه اسب راند و گفت:
ـ شاید زمان دیگری به آن جا برویم، حالا خیلی کار دارم.
ـ می خواهی به خانه تراسک بروی؟
ـ بله، تو هم شنیده ای؟
ـ شنیده ام، ولی نفهمیده ام. تنها می دانم که آقای تراسک به قصد خودکشی، شانه خود را با یک کلت کالیبر چهل و چهار، مضروب کرده و بعد همه را از مزرعه بیرون انداخته است. هارس، چطور ممکن است آدم بتواند با یک کلت کالیبر چهل و چهار، شانه خود را مضروب کند؟
ـ نمی دانم. مردمی که از شرق آمریکا به این جا می آیند، خیلی زیرک هستند. فکر کردم بهتر است بروم و تحقیق کنم. مگر همسرش اخیراً وضع حمل نکرده؟
جولیوس گفت:
ـ می گویند دوقلو به دنیا آورده. شاید آن ها او را هدف قرار داده اند!
ـ فکر نمی کنم. شاید هم یکی از دوقلوها سلاح را نگه داشته و دیگری ماشه آن را کشیده باشد! مطلب دیگری هم شنیده ای؟
ـ هارس، همه وسایل در هم ریخته است. می خواهی همراه تو به آن جا بیایم؟
ـ جولیوس، نیازی به معاون ندارم. کلانتر می گوید که رؤسا در مورد پرداخت حقوق کارمندان، خیلی خشمگین شده اند. هورن لی، پیش از تعطیلات عید پاک؛ عمه بزرگ خود را مدت سه هفته به عنوان معاون انتخاب کرده بود.
ـ شوخی می کنی!
ـ نه، جدی می گویم. ضمناً ستاره هم به تو نمی دهند.
ـ من که نخواستم معاون تو باشم. فقط می خواستم همراه تو به آن جا بیایم. می خواهم از ماجرا سر در بیاورم.
ـ من هم همینطور. جولیوس، خوشحال می شوم که همراه من بیایی. اگر مشکلی پیش آمد، می توانم از تو کمک بگیرم. گفتی اسم رئیس این محل جدید چیست؟
ـ فی...اهل ساکرامنتو است.
ـ آن ها می دانند که در ساکرامنتو چه باید کرد.
هارس برای او توضیح داد که آن ها در هنگام اسب سواری، چه کارهای عجیبی انجام می دهند.
روز خوبی برای سواری بود. هنگامی که به خانه سانچز رسیدند، درباره وضعیت نامطلوب شکار در سال های اخیر حرف می زدند. سه موضوع اوضاع آن ها را نسبت به سال های پیش خرابتر می کرد: کشاورزی، ماهیگیری و شکار.
جولیوس گفت:
ـ کاش آن ها خرس های خاکستری را نمی کشتند. در 1880 که پدربزرگم یکی از آن ها را در نزدیکی پلی تو کشته بود، بالغ بر هزار و هشتصد پاوند وزن داشت.
از زیر درختان بلوط گذشتند. سکوت حکمفرما شد، سکوتی که در واقع حال و هوای آن ناحیه ایجاد کرده بود. هیچ صدا و جنبشی وجود نداشت. عاقبت هارس گفت:
ـ نمی دانم آن خانه قدیمی را تعمیر کرده یا نه.
جولیوس گفت:
ـ فکر نمی کنم تعمیر کرده باشد. رابیت هولمن که مشغول کار روی آن بود، به من گفت که تراسک آن ها را صدا زده و گفته از آن جا بروند و دیگر برنگردند.
ـ می گویند تراسک خیلی ثروتمند است.
ـ فکر می کنم وضع مالی خوبی داشته باشد. سام همیلتن مشغول حفر چهار حلقه چاه بود، البته اگر او را هم بیرون نکرده باشد.
ـ حال آقای همیلتن چطور است؟ باید بروم و او را ببینم.
ـ حالش خوب است. مثل همیشه با نشاط.
هارس گفت:
ـ باید او را ببینم.
لی از جلو ایوان به سمت آن ها آمد تا احوالپرسی کند. هارس گفت:
ـ سلام، چینگ چانگ. تو رئیس این جا شده ای؟
لی گفت:
ـ او بیمار.
ـ می خواهم او را ببینم.
ـ نمی توانید دید. او بیمار.
هارس گفت:
ـ بس کن. به او بگو معاون کلانتر کوئین اینجاست.
لی رفت و پس از لحظه ای برگشت و گفت:
ـ شما داخل شد، من اسب برد.
آدام در همان تختخوابی که دوقلوها به دنیا آمده بودند، دراز کشیده بود. چند بالش زیر سرش قرار داشت و سینه و شانه چپش را با مقداری زیادی باند پیچیده بودند. فضای اتاق را رایحه پماد هال برگرفته بود. هارس بعدها به همسرش گفت:
ـ اگر در عمرت، یک آدم مرده را دیده باشی که نفس می کشد، همین مرد بوده.
صورت آدام به اندازه ای تکیده بود که استخوان های گونه اش دیده می شد. چشمانش از حدقه بیرون زده و قسمت بالای صورتش را تشکیل داده بود. چشمانش به دلیل افسردگی، برق می زد و ضعیف و هیجانزده به نظر می رسید. با دست راست و استخوانی، رو تختی را چنگ زده بود. هارس گفت:
ـ آقای تراسک، حال شما چطور است؟ شنیدم زخمی شده اید.
سپس مکثی کرد و چون پاسخی نشنید، ادامه داد:
ـ فکر کردم بیایم و احوال شما را بپرسم. چگونه این اتفاق افتاد؟
نگاه آدام، مشتاق بود. کمی در رختخواب جابه جا شد. هارس با مهربانی گفت:
ـ اگر نمی توانید حرف بزنید، می توانید در گوشم بگویید.
آدام با ملایمت گفت:
ـ وقتی نفس عمیق می کشم، احساس درد می کنم. مشغول پاک کردن تفنگم بودم که گلوله ای از آن شلیک شد.
هارس نگاهی به جولیوس انداخت و سپس به آدام نگریست. صورت آدام از خجالت، اندکی سرخ شد. هارس گفت:
ـ همیشه از این اتفاق ها رخ می دهد؟ سلاحتان کجاست؟
ـ فکر می کنم لی آن را جایی پنهان کرده.
هارس به سمت در رفت و گفت:
ـ آهای، چینگ چانگ! سلاح را بیاور.
لی در یک لحظه، سلاح را از شکاف در تحویل داد. هارس نگاهی به سلاح انداخت، آن را باز کرد، فشنگ ها را بیرون آورد و مخزن برنجی خالی را که تیر از آن شلک شده بود، بویید. سپس گفت:
ـ هنگامی که کسی سلاحی را تمیز می کند، نباید لوله آن را به سمت خود بگیرد. آقای تراسک، باید گزارشی به ایالت ارسال کنم. زیاد وقت شما را نمی گیرم. احتمالاً با یک میله، مشغول تمیز کردن لوله سلاح بودید که تیر شلیک شد و به شانه شما اصابت کرد، درست است؟
آدام بلافاصله گفت:
ـ درست است، آقا.
ـ هنگام تمیز کردن هم مخزن سلاح را باز نکردید.
ـ درست است.
ـ یعنی هنگامی که با سنبه، مشغول تمیز کردن سلاح بودید، لوله به سمت شما بود و ماشه چکانده شد.
آدام نفس خود را فرو برد. هارس ادامه داد:
ـ هنگام شلیک در این حالت، میله هم خارج می شود و دست شما را زخمی می کند.
هارس، ضمن حرف زدن، نگاه بی فروغ خود را از چهره آدام برنمی داشت. سپس با مهربانی گفت:
ـ اقای تراسک، چه اتفاقی افتاده؟ به من بگویید.
آدام گفت:
ـ آقا، به شما می گویم که این فقط یک حادثه بود.
ـ فکر نمی کنم اجازه داشته باشم گزارشی مثل آنچه گفتم، بنویسم، وگرنه کلانتر فکر می کند دیوانه شده ام. چه اتفاقی افتاده؟
ـ بسیار خوب، من با سلاح خیلی سر و کار نداشتم. شاید ماجرا این گونه نبوده، ولی مشغول پاک کردن سلاح بودم که تیر شلیک شد.
صدایی از بینی هارس خارج شد. از دهان نفس کشید تا مانع ایجاد آن صدا شود. سپس به تختخواب آدام نزدیکتر شد و گفت:
ـ آقای تراسک، مدت زیادی نیست که از شرق آمریکا به این منطقه تشریف آورده اید. این طور نیست؟
ـ درست است. من از کانکتیکات به این جا آمده ام.
ـ به نظرم مردم آن جا از سلاح استفاده نمی کنند.
ـ درست است.
ـ حتی برای شکار؟
ـ چرا، ولی تا حدی.
ـ بنابراین، شما با سلاح آشنایی داشته اید!
ـ درست است. ولی زیاد به شکار نمی رفتم.
ـ به نظرم در طول زندگی حتی هفت تیر هم در دست نگرفته اید، پس نمی دانستید با آن چه کنید.
آدام مشتاقانه گفت:
ـ درست است، در آن جا کمتر کسی هفت تیر دارد.
ـ پس هنگامی که به این جا آمدید، کلت کالیبر چهل و چهار خریدید، چون در این جا هر کسی یک سلاح دارد. می خواستید طرز استفاده از آن را یاد بگیرید.
ـ فکرکردم که یادگیری آن بد نباشد.
جولیوس یوسکادی محکم سرجایش ایستاده بود . با همه وجود به حرف ها گوش می داد، ولی حرفی نمی زد. هارس آهی کشید و صورتش را برگرداند. نگاهش را از جولیوس برداشت و به دستش دوخت. هفت تیر را روی میز گذاشت و فشنگ های برنجی و سربی را به دقت کنار آن قرار داد. سپس گفت:
ـ می دانید، مدت زیادی نیست که من به عنوان معاون کلانتر انتخاب شده ام. ابتدا تصور می کردم که این شغل را دوست دارم و شاید هم روزی به عنوان کلانتر انتخاب شوم. ولی بعد متوجه شدم که نه جرأت این کار را دارم و نه علاقه ای به آن.
آدام با حالتی عصبی به او نگاه می کرد. هارس ادامه داد:
ـ فکر نمی کنم پیش تر کسی از من ترسیده باشد، ممکن است رفتار خوبی نداشته اند، ولی از من نمی ترسیدند. این کار بدی است و من از آن متنفرم.
جولیوس به تندی گفت:
ـ به این کار ادامه بده. تو که نمی خواهی استعفا بدهی.
ـ اگر هم بخواهم استعفا بدهم، نمی توانم این کار را بکنم. سلاح های سواره نظام از همین نوع هستند. شما...
هارس مکثی کرد، آب دهانش را فرو داد و پرسید:
ـ آقای تراسک، چه اتفاقی افتاده؟
به نظر می رسید چشمان آدام درشت تر شد. چشمانش مرطوب و اطرافش قرمز بود. با صدای خفه ای گفت:
ـ فقط یک حادثه بود.
ـ کسی هم شاهد ماجرا بوده؟ هنگامی که این اتفاق افتاد، همسرتان کجا بود؟
آدام پاسخی نداد و هارس متوجه شد که او چشمانش را بسته است. ادامه داد:
ـ آقای تراسک، می دانم حالتان مساعد نیست. من هم نمی خواهم شما را اذیت کنم بهتر است در همان حالی که استراحت می کنید، من با همسرتان حرف بزنم.
لحظه ای درنگ کرد، به سمت در، همان جا که لی ایستاده بود، رفت و گفت:
ـ چینگ چانگ، به خانم بگو لطف کنند اجازه دهند چند دقیقه با ایشان صحبت کنم.
لی پاسخی نداد. آدام بدون این که چشمانش را باز کند، گفت:
ـ همسرم برای دیدن کسی بیرون رفته.
جولیوس گفت:
ـ وقتی این اتفاق افتاد، ایشان دراین جا نبودند؟
هارس نگاهی به جولیوس انداخت و متوجه شد لبانش حالت عجیبی دارند. گوشه های دهانش کمی بالا رفته بود و لبخندی کنایه دار می زد. هارس اندیشید:
«از من هم زرنگ تر است. کلناتر خوبی خواهد شد!»
آنگاه گفت:
ـ ببینم، موضوع جالب شد. همسرتان دو هفته پیش، یک بچه، آه، ببخشید، دو بچه به دنیا آورده و حالا به دیدن کسی رفته؟ بچه ها را با خود برده؟ به نظرم چند دقیقه پیش، صدای گریه آن ها را شنیدم.
هارس روی تخنخواب خم شد، دستش را روی مشت گره خورده آدام گذاشت و گفت:
ـ این کار را دوست ندارم، ولی مجبورم...
سپس با صدای بلند ادامه داد:
ـ ...تراسک، باید بگویید چه اتفاقی افتاده. فضولی نمی کنم. قانون از من می خواهد. حالا چشمانتان را باز کنید و بگویید چه اتفاقی افتاده، در غیر اینصورت مجبورم شما را با همین وضع نزد کلانتر ببرم.
آدام چشمان بی حالتش را گشود. انگار در خواب حرف می زد. صدای یکنواختی داشت، هیچ احساسی را بیان نمی کرد و بر امر خاصی تأکید نداشت. انگار عبارات را به زبانی می گوید که خود هم متوجه نمی شود. گفت:
ـ همسرم از این جا رفته.
هارس گفت:
ـ کجا رفته؟
ـ نمی دانم.
ـ منظورتان چیست؟
ـ نمی دانم کجا رفته.
جولیوس برای نخستین بار، حرف زد و گفت:
ـ چرا این جا را ترک کرده؟
ـ نمی دانم.
هارس با عصبانیت گفت:
ـ تراسک، مواظب باشید. می خواهید مرا فریب دهید. نمی خواهم به شما بگویم چه فکری می کنم. باید بدانید چرا این جا را ترک کرده.
ـ نمی دانم چرا این جا را ترک کرده.
ـ بیمار بوده؟ رفتار عجیبی داشته؟
ـ نه.
هارس برگشت و گفت:
ـ چینگ چانک، تو در مورد این ماجرا اطلاعاتی داری؟
لی گفت:
ـ شنبه به کینگ سیتی رفت. ساعت دوازده شب برگشت و متوجه شد که آقای تراسک، کف اتاق دراز کشید.
ـ پس زمانی که این اتفاق افتاد، تو در این جا نبودی؟
ـ نه.
هارس گفت:
ـ بسیار خوب، آقای تراسک. حالا باید از شما بپرسم. چینگ چانگ، پرده را بالا بکش تا بتوانم بهتر ببینم. تصمیم دارم از روش خودتان استفاده کنم. همسرتان فرار کرد؟ شما را زخمی کرد؟
ـ این فقط یک حادثه بوده.
ـ شما کار را سخت می کنید. ولی اگر قبول کنیم که فرار کرده، ابتدا باید او را پیدا کنیم. شوخی که نیست. شما بیش از حد ماجرا را طول می دهید. چند سال است که ازدواج کرده اید؟
ـ تقریباً یک سال.
ـ پیش از این که با او ازدواج کنید چه نام داشت؟
آدام مکثی طولانی کرد و سپس با ملایمت گفت:
ـ قول داده ام هرگز این راز را فاش نکنم.
ـ خوب، بگویید اهل کجا بوده؟
ـ نمی دانم.
ـ آقای تراسک، این طور که شما به پرسشهایم پاسخ می دهید، جایی جز در زندان ندارید. مشخصات او را بگویید. قدش چقدر است؟
چشمان آدام برقی زد و گفت:
ـ چندان بلند قامت نبود، کوچک و ظریف بود.
ـ همین هم خوب است. موها و چشمانش چه رنگ بودند؟
ـ خیلی زیبا بود.
ـ زیبا بود؟!
ـ هست.
ـ در صورت او جای زخمی وجود نداشت؟
ـ اوه، خدای من. نه...بله روی پیشانی او جای یک زخم وجود داشت.
ـ اسم او را نمی دانید؟ نمی دانید اهل کجا بوده؟ به کجا رفته؟ نمی توانید مشخصات او را بدهید؟ فکرکرده اید من نمی فهمم؟
آدام گفت:
ـ یک راز داشت. قول دادم هرگز از او نپرسم. از شخصی می ترسید.
ناگهان آدام شروع به گریستن کرد. تمام بدنش تکان می خورد . نفس او صدا می کرد. گریه اش از روی بیچارگی بود. هارس نیز ناراحت شده بود. گفت:
ـ جولیوس، بیا به آن اتاق برویم.
او را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد و گفت:
ـ بسیار خوب، جولیوس، نظرت چیست؟ او دیوانه است؟
جولیوس گفت:
ـ نمی دانم.
ـ فکر می کنی آدام همسرش را به قتل رسانده باشد؟
ـ چنین فکری به نظرم رسید.
ـ من نیز چنین فکری کردم، خدای من!
هارس با عجله به اتاق خواب رفت و با هفت تیر و فشنگ ها برگشت. با عذرخواهی گفت:
ـ فراموش کرده بودم. می دانم که به زودی شغل خودم را از دست می دهم.
جولیوس پرسید:
ـ تصمیم داری چه کنی؟
ـ فکر می کنم دیگر تمام شده. گفتم که تو را استخدام نمی کنم، ولی دست راستت را بلند کن.
ـ هارس، من نمی خواهم قسم بخورم. می خواهم به سالیناس بروم.
ـ جولیوس، دیگر چاره ای نداری. اگر دستت را بلند نکنی، مجبورم تو را دستگیر کنم.
جولیوس با اکراه دستش را بلند کرد و با انزجار قسم خورد، گفت:
ـ پاداش همراهی کردن تو، همین بود؟ پدرم مرا می کشد. بسیار خوب، حالا باید چکار کنم؟
هارس گفت:
ـ می خواهم نزد کلانتر بروم. تراسک هم باید به آن جا بیاید ، ولی نمی خواهم حالا او را حرکت دهم. جولیوس باید در این جا بمانی. متأسفم. سلاح داری؟
ـ نه، ندارم.
ـ مهم نیست. سلاح مرا بگیر. این ستاره هم نزد تو باشد.
سپس سنجاق ستاره را از روی پیراهنش باز کرد و آن را به جولیوس داد. جولیوس پرسید:
ـ فکر می کنی چقدر طول بکشد تا برگردی؟
هارس گفت:
ـ سعی می کنم زود برگردم. جولیوس، تا به حال خانم تراسک را دیده ای؟
ـ نه، هرگز او را ندیده ام.
ـ من هم او را ندیده ام. باید به کلانتر بگویم که تراسک، هیچ اطلاعی از او ندارد، حتی نام واقعی او را هم نمی داند.... و این که زنی ظریف و زیباست. عجب توصیفی! فکرکنم پیش از این که اینها را به کلانتر بگویم باید استعفا بدهم، چون مطمئنم مرا اخراج می کند. فکر می کنی همسرش را به قتل رسانده باشد؟
ـ از کجا بدانم؟
ـ عصبانی نشو.
جولیوس سلاح را برداشت، فشنگ ها را در جعبه گذاشت، آن را در دست گرفت و گفت:
ـ هارس، می خواهی موضوعی را بگویم؟
هارس گفت:
ـ بله، بگو.
ـ سام همیلتن، او را می شناخت. رابیت می گوید که سام، بچه ها را به دنیا آورده، خانم همیلتن نیز از او مراقبت می کرد. چرا سر راه به آن جا نمی روی و در مورد خانم تراسک از آن ها نمی پرسی؟
ـ فکر می کنم باید آن ستاره را همیشه نگه داری. عقیده ات خیلی جالب بود. همین حالا می روم.
ـ می خواهی از این جا مراقبت کنم؟
ـ فقط می خواهم اجازه ندهی فرار کند یا به خودش صدمه بزند. متوجه شدی؟ ضمناً مواظب خودت هم باش.
(2)
حدود نیمه شب، هارس در کینگ سیتی، سوار بر قطار باربری شد. در اتاقک راننده، کنار دست او نشست و صبح زود به سالیناس رسید. سالیناس، مقر ایالت و شهری به سرعت در حال پیشرفت و توسعه بود. جمعیت شهر به دوهزار نفر می رسید. بزرگترین شهر میان سان خوزه و سن لویی آبیسپو محسوب می شد و همگان تصور می کردند آینده ای درخشان در انتظار آن شهر است.
هارس در ایستگاه اقیانوس کبیر جنوبی از قطار پیاده شد و برای صرف صبحانه به رستوران ارزان قیمتی رفت. نمی خواست صبح زود کلانتر را از خواب بیدار کند و موجب ناراحتی او شود. در رستوران، ویل همیلتن را دید. کت و شلوار سیاه و سفید پوشیده بود و تمیز و مرتب به نظر می رسید. هارس، کنار او نشست و گفت:
ـ ویل، حالت چطور است؟
ویل گفت:
ـ خوبم.
ـ برای کار به اینجا آمده ای؟
ـ بله، باید معامله ای انجام بدهم.
ـ دلم می خواهد روزی مرا هم در این کارها شرکت بدهی.
هارس از این که با مرد جوانی، حرف می زد، ناراحت بود، ولی ویل همیلتن، بسیار موفق به نظر می رسید. همه می دانستند که روزی مرد با نفوذی در آن ناحیه خواهدشد. آینده بعضی افراد را می توان با توجه به اوضاع فعلی آنها پیش بینی کرد. ویل گفت:
ـ هارس، قول می دهم این کار را بکنم. فکر می کردم تمام وقت خودت را در مزرعه می گذرانی.
ـ اگر کار خوبی پیدا کنم، آن را اجاره می دهم.
ویل روی میز خم شد و گفت:
ـ می دانی هارس، این قسمت از ایالت ما بسیار مورد بی توجهی قرار گرفته. تا به حال فکر کرده ای که روزی رئیس شوی؟
ـ منظورت چیست؟
ـ خوب، در حال حاضر معاون کلانتر هستی، هیچگاه به این فکر کرده ای که روزی کلانتر شوی؟
ـ نه، تا به حال به آن فکر نکرده ام.
ـ بسیار خوب، حالا فکرکن. باید حواست را کاملاً جمع کنی. چند هفته دیگر، تو را می بینم و درباره آن صحبت می کنیم. ولی باز هم فکر کن.
ـ حتماً ویل، ولی کلانتر فعلی، آدم خیلی خوبی است.
ـ می دانم، ولی به این موضوع مربوط نمی شود. کینگ سیتی حتی یک کلانتر هم ندارد.
ـ بسیار خو.ب، در این مورد فکر می کنم. ضمناً تا یادم نرفته بگویم که دیروز پدرت را دیدم.
ویل خندید و گفت:
ـ وقتی بچه بودیم، همیشه ما را به خنده وامی داشت.
ـ ولی مرد باهوشی است. نوعی آسیاب بادی اختراع کرده که آن را به من نشان داد، خیلی جالب بود.
ویل گفت:
ـ خدای من، دوباره برای ثبت این اختراع باید به سراغ وکلای دادگستری برویم.
هارس گفت:
ـ ولی این خوب است.
ـ همه آن ها خوب هستند. تنها افرادی که درآمد خوبی دارند، همین وکلای دادگستری هستند. مادر از دست آن ها دیوانه می شود.
ـ فکر می کنم می خواهی مطلبی را ثابت کنی.
ویل گفت:
ـ تنها راه پول درآوردن، فروختن وسیله ای است که شخص دیگری آن را اختراع کرده.
ـ بله، این حرف تو مطلبی را ثابت می کند، ولی ویل، باید این آسیاب بادی را از نزدیک ببینی.
ـ هارس، آن را به تو نشان داد، مگر نه؟
ـ بله، نشان داد. ولی به او نگفتی که باید تغییراتی در آن بدهد. گفتی؟
ویل گفت:
ـ نه، در مورد آن چه گفتم فکر کن.
ـ بسیار خوب، فکر می کنم.
ویل گفت:
ـ ولی در این مورد با کسی حرف نزن.
کلانتری، شغل ساده ای نبود. مردم آن ایالت، کلانتر را با آرای عمومی انتخاب می کردند. آن ها مردم خوش اقبالی بودند، زیرا معمولاً کلانتر خوبی را انتخاب می کردند. با این حال، کار ساده ای نبود. وظایف کلانتر اجرای قانون و حفظ امنیت بود، ولی اینها از وظایف مهم او محسوب نمی شدند. کلانتر، نماینده نیروهای مسلح در ایالت بود، ولی در اجتماعی که مردم آن ناآرام بودند، یک کلانتر خشن و احمق، دوام چندانی نداشت. لازم بود حقوق مردم، منازعات مرزی، دعواهای خانوادگی و امور مربوط به ارث، همه بدون استفاده از سلاح حل شوند. تنها هنگامی که هیچ روشی مفید واقع نمی شد، یک کلانتر خوب مجبور بود متهم را دستگیر کند. بهترین کلانتر، لزوماً بهترین مبارز نبود، بلکه بهترین سیاستمدار بود. ایالت مانتری، کلانتر خوبی داشت، چون واقعاً ماهر بود و در کارهای دیگران دخالت نمی کرد.
هارس حدود ساعت نه و ده دقیقه صبح به دفتر کلانتر که در زندان قدیمی ایالت واقع شده بود، رسید. کلانتر با او دست داد و در مورد وضعیت آب و هوا و محصولات کشاورزی حرف زد، تا این که هارس آماده شد موضوع اصلی را بگوید. عاقبت گفت:
ـ بسیار خوب، آقا. من این جا آمده ام تا با شما صحبت کنم.
آنگاه ماجرا را با جزئیات کامل برای کلانتر تعریف کرد. چه وقت آن جا رفته بود، چهره اشخاص، و آن چه که گفته بودند، و خلاصه همه ماجرا را تعریف کرد. پس از چند لحظه،کلانتر چشمانش را بست و انگشتانش رابه هم گره زد. ضمن شنیدن گزارش، گاهی چشمانش را باز می کرد، ولی حرفی نمی زد. هارس گفت:
ـ بله، کارم فقط یک نقص داشت، در نهایت نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. حتی نفهمیدم آن زن چه قیافه ای داشت. فقط جولیوس یوسکادی پیشنهاد کرد بهتر است بروم سام همیلتن را ببینم.
کلانتر، خود را روی صندلی جابجا کرد، پاهایش را روی هم گذاشت و درباره گزارش اندیشید، سپس گفت:
ـ فکر می کنی او را به قتل رسانده باشد؟
ـ بله، همین فکر را کردم. ولی آقای همیلتن، مرا قانع کرد که چنین نیست. او معتقد است تراسک، آدمی نیست که شخص دیگری را به قتل برساند.
کلانتر گفت:
ـ این احساس در هر کسی وجود دارد. هر کسی به ماشه سلاح دست بزند، شلیک هم می کند.
ـ آقای همیلتن اطلاعات عجیبی در مورد آن زن به من داد. این که وقتی بچه ها را به دنیا آورد، دست آن مرد بیچاره را گاز گرفته. اگر دست او را می دیدید! انگار گرگ آن را گاز گرفته بود.
ـ سام، در مورد آن زن حرفی نزد؟
ـ چرا، این که همسرش نیز همین طور بود.
هارس، تکه کاغذی از جیبش بیرون آورد،شرح کاملی در مورد کتی خواند. تنها افراد خانواده همیلتن، همه مشخصات کتی را می دانستند.
پس از این که هارس گزارش خود را ارائه داد، کلانتر آهی کشید و گفت:
ـ هر دو آن ها در مورد زخم، همعقیده بودند؟
ـ بله، همعقیده بودند. هر دو گفتند که آن زخم، گاهی تیره تر به نظر می رسید.
کلانتر باز هم چشمانش را بست و به پشتی صندلی لم داد. ناگهان برخاست، گشو میزش را گشود، یک شیشه کوچک ویسکی بیرون آورد و گفت:
ـ بیا کمی بخور.
ـ اشکالی ندارد بخورم؟
هارس، پس از نوشیدن دهانش را تمیز کرد، شیشه را به کلانتر پس داد و پرسید:
ـ چیزی به ذهنتان رسید؟
کلانتر سه جرعه بزرگ ویسکی خورد و سپس در بطری را محکم بست. پس از این که آن را در کشو میز قرار داد، گفت:
ـ در این منطقه، کارها به خوبی پیش می رود. من با پاسبان ها رفتار خوبی دارم و اگر لازم باشد به آن ها کمک می کنم، آن ها نیز در صورت لزوم به من کمک می کنند. به شهری مثل سالیناس که روز به روز بزرگ تر می شود نگاه کن و ببین مردم بیگانه چگونه به این جا مهاجرت می کنند و از آن خارج می شوند. اگر دقت نکنیم، مشکلات زیادی ایجاد می شود. البته ما با مردم بومی مشکلی نداریم.
سپس به چشمان هارس نگاه کرد و افزود:
ـ ناراحت نشو، سخنرانی نمی کنم. فقط می خواهم بگویم که ماجرا از چه قرار است. ما باید با این مردم زندگی کنیم، نه این که موضوعی را به آن ها تحمیل کنیم.
ـ مگر اشتباهی مرتکب شده ام؟
ـ نه هارس، هیچ اشتباهی مرتکب نشده ای. کارهایت را درست انجام داده ای. اگر به شهر نمی آمدی یا اگر آقای تراسک را با خودت به شهر می آوردی خیلی بد می شد. حالا گوش کن. می خواهم بگویم که....
هارس گفت:
ـ گوش می کنم.
ـ آن طرف راه آهن، کنار محله چینی ها، یک ردیف فاحشه خانه وجود دارد.
ـ اطلاع دارم.
ـ همه می دانند که اگر آن جا را تعطیل کنیم، آن ها از آن جا می روند. مردم به این اماکن نیاز دارند. فقط باید مواظب باشیم که اتفاق ناگواری رخ ندهد. افرادی که آن خانه ها را اداره می کنند، با ما تماس دارند. بعضی از کسانی را که دنبالشان بودیم، همانجا دستگیر کردیم.
هارس گفت:
ـ جولیوس به من گفت که...
ـ چند لحظه صبر کن، اجازه بده همه مطالب را بگویم تا مجبور نشوم بعضی از حرف هایم را تکرار کنم. حدود سه ماه پیش، زن خوش قیافه ای به دیدن من آمد. تصمیم داشت خانه ای در این جا دایر کند و می خواست مشکلی برایش ایجاد نشود. از ساکرامنتو آمده بود. در آن جا هم یک خانه داشت. از سوی اشخاص مهم، نامه هایی آورده بود و پرونده اش هیچ ایرادی نداشت. هرگز با پلیس درگیر نشده و ضمناً شهروند خوبی بود.
ـ جولیوس به من گفت که نام او فی است.
ـ درست است. مکان خوب و آرامی دایر کرده و آن جا را خوب اداره می کند. همان موقع بود که جنی پیر و آن سرخپوست با یکدیگر رقابت می کردند. آن ها ازاین که فی آن مکان جدید را باز کرده، خشمگین بودند، ولی حرفی را که به تو زدم، به آن ها نیز زدم. گفتم دیگر زمان رقابت فرا رسیده.
ـ آن ها نوازنده پیانو هم دارند.
ـ بله، نوازنده ای خوب که نابیناست. ببینم، حالا اجازه می دهی حرف هایم را بزنم؟
هارس گفت:
ـ ببخشید.
ـ اشکالی ندارد. می دانم که کند کار می کنم، ولی در انجام کارهایم بسیاردقیق هستم. به هر حال، به مرور زمان، فی ثابت کرد که شهروند خوبی است. آن چه مرا ناراحت می کند، دردسرآفرینی یک روسپی خانه خوب و آرام در شهر است. مثلاً دختری نافرمان می تواند از خانه فرار کند و به آن جا برود. بعد کلیسا دخالت می کند و زن ها سر و صدا راه می اندازند. طولی نمی کشد که روسپیخانه، بدنام می شود و ما باید آن جا را ببندیم. متوجه می شوی؟
هارس با ملایمت گفت:
ـ بله، متوجه می شوم.
ـ حالا خوب گوش کن. تصمیم ندارم مطلبی را به تو بگویم که پیشتر به آن فکر کرده ای. یکشنبه، فی برایم یادداشتی فرستاد و اطلاع داد دختری به آن جا آمده که او را نمی شناسد. آن چه باعث تعجب فی شده، این است که همه ویژگی های این دختر مثل سایر دخترهای فراری است، ولی یک تفاوت دارد. در کارش مهارت زیادی نشان می دهد. می داند چه ترفندی بزند و چه پاسخی به مشتریان بدهد. به آن جا رفتم و او را دیدم. همان مزخرفات همیشگی را به من گفت، ولی نتوانستم بفهمم چگونه آدمی است. سن و سال مناسبی دارد و کسی هم از او شکایتی ندارد.
سپس دستش را روی میز گذاشت و افزود:
ـ گزارش، همین است. حالا باید چکارکنیم؟
ـ شما مطمئنید که او خانم تراسک است؟
کلانتر گفت:
ـ چشم های درشت و موهای طلایی دارد. روی پیشانی او اثر یک زخم دیده می شود. بعدازظهر یکشنبه به آن جا آمده.
هارس در ذهن خود، چهره گریان آدام را تجسم کرد، سپس گفت:
ـ خدای من! کلانتر! باید شخص دیگری را مأمور کنید تا این خبر را به شوهرش بدهد. اگر به من بگویید، استعفا می دهم.
کلانتر به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت:
ـ گفتی که او حتی اسم همسرش را نیز نمی داند و اطلاع ندارد اهل کجاست. باید واقعاً سر او کلاه گذاشته باشد، مگر نه؟
هارس گفت:
ـ مرد عاشق و بیچاره ای است. نه، سوگند به خدا باید شخص دیگری موضوع را به او بگوید. من نمی توانم.
کلانتر از جا برخاست و گفت:
ـ بیا به رستوران برویم و یک قهوه بخوریم.
در حالی که ساکت بودند، از خیابان گذشتند. کلانتر سکوت را شکست و گفت:
ـ هارس، اگر آن چه را می دانم به تو بگویم، این منطقه منفجر می شود.
ـ به نظرم کاملاً درست است.
ـ گفتی که او دوقلو به دنیا آورده؟
ـ بله، دو پسر به دنیا آورده.
ـ هارس، گوش کن. فقط سه نفر در این دنیا از این موضوع خبر دارند: آن زن، تو، و من. تصمیم دارم به او بگویم اگر این موضوع را فاش کند، او را از این جا بیرون می کنم. هارس، اگر تو نیز نتوانی جلو زبانت را بگیری، مثلاً اگر این جریان را به همسرت بگویی، می دانی چه اتفاقی می افتد؟ آن بچه های بیچاره، عاقبت روزی متوجه می شوند که مادرشان، زنی بدکاره بوده.
آدام روی صندلی زیر درخت بزرگ بلوط نشسته بود. دست چپش را به طرزی ماهرانه با باند به پهلویش بسته بودند، به طوری که نمی توانست شانه اش را حرکت دهد. لی با سبد ملحفه ها نزدک شد. آن را کنار آدام، روی زمین گذاشت و به داخل خانه برگشت.
دوقلوها بیدار شده بودند و با جدیت به حرکت برگ های درخت بلوط نگاه می کردند، ولی جایی را نمی دیدند. یک برگ خشک بلوط چرخید به پایین سقوط کرد و در سبد افتاد. آدام خم شد و آن را برداشت. تا زمانی که ساموئل کاملاً به او نزدیک نشده بود، صدای پای اسب را نشنید، ولی لی پیش تر متوجه شده بود. لی، یک صندلی آورد و سپس داکسولوژی را به سمت آلونک برد.
ساموئل به آرامی نشست و کوشید زیاد به آدام نگاه نکند، زیرا می ترسید او را ناراحت کند. باد، نوک درختان را نوازش و موهای ساموئل را آشفته می کرد. با ملایمت گفت:
ـ فکر کردم بهتر است بیایم و حفر چاه ها را تمام کنم.
آدام آن قدر حرف نزده بود که صدایش گرفته به نظر می رسید. گفت:
ـ نه، دیگر احتیاجی به چاه ندارم. تا همین جا، هر قدر کار کرده ای، پولش را می پردازم.
ساموئل روی سبد خم شد و با انگشت، کف دست یکی از بچه ها را غلغلک داد تا انگشتان بچه، جمع شد و انگشت ساموئل را گرفت. سپس گفت:
ـ فکر می کنم آخرین عادت بدی که آدم ترک می کند، نصیحت کردن دیگران باشد.
ـ دلم نمی خواهد کسی مرا نصیحت کند.
ـ کسی هم نمی خواهد تو را نصیحت کند. عده ای فکر می کنند کار خوبی انجام می دهند. حالا عجله کن، آدام.
ـ عجله کنم؟
ـ بله، عجله کن تا به خودت ثابت شود که زنده ای. بعد از مدتی متوجه می شوی که زنده بودن، کار چندان مشکلی نیست.
آدام پرسید:
ـ چرا باید این کار را بکنم؟
ـ مهم نیست که کاری انجام بدهی یا ندهی، فقط بدان برای بچه هایت باید میراثی بگذاری. اگر زراعت هم نکنی، خار و علف هرز در زمین رشد می کند. عاقبت گیاهی رشد می کند.
آدام پاسخی نداد. ساموئل برخاست و گفت:
ـ من برمی گردم. پیوسته به ملاقاتت می آیم. آدام، سعی کن عجله کنی.
لی، داکسولوژی را در پشت آلونک نگه داشت تا سام سوار شود. سام در حالی که سوار می شد، گفت:
ـ لی، این کتاب هایت هستند؟
مرد چینی پاسخ داد:
ـ بله، ولی دیگر به آن ها نیازی ندارم.
پایان فصل هجدهم
فصل نوزدهم
(1)
هر کشور جدیدی بر اثر الگوی خاصی، پیشرفت می کند. ابتدا افراد تازه واردی می آیند که نیرومند و شجاع هستند و اخلاقی تقریباً کودکانه دارند. آن ها می توانند در جنگل از خود مراقبت کنند، اما در عین حال، در مقابل سایر انسان ها، ساده و بیچاره هستند، شاید هم به این دلیل باشد که زادگاهشان را ترک می کنند. هنگامی که زمین آماده بهره برداری می شود، سوداگران و قضات به کمک می شتابند تا مشکلات مربوط به مالکیت را چنان حل کنند که خود از آن بهره ببرند. در پایان، نوبت به فرهنگ می رسد که شامل خوشی ها، استراحت ها و انواع سرگرمی هایی است که توسط آن ها، مصائب و مشکلات زندگی به فراموشی سپرده می شوند. فرهنگ دارای ابعاد گوناگونی است.
کلیسا و روسپیخانه، همزمانب ه غرب آمریکا راه یافتند. هر کدام از آن ها از درک این مطلب که دیگری جنبه متفاوتی از خودش است، دچار وحشت می شد. ولی یقیناً هر دو آن ها، یک کارانجام می دادند: در هر دو مکان، آوازخوانی و سرسپردگی صورت می گرفت. سرودی که در کلیسا خوانده می شد؛ مدتی شخص را از یکنواختی زندگی رها می کرد و در روسپیخانه ها نیز همین کار انجام می شد. در احداث کلیساها، قوانین مربوط به وام و پرداخت آن؛ نادیده گرفته می شد، در نتیجه کلیساهایی ساخته می شد که بازپرداخت وام آن ها در مدت صد سال نیز امکان پذیر نبود. گرچه فرقه های مختلف مذهبی علیه شر و بدی مبارزه می کردند، اما با تمام قوا، با یکدیگر نیز نبرد می کردند. هنگام که در مورد اصول دین با یکدیگر اختلاف ایجاد می شد، با هم دعوا می کردند. هر یک از آن ها معتقد بود که پیروان فرقه دیگر به دوزخ می روند. البته همه آن ها به کتاب مقدس، که اخلاقیات، هنر، شعر، و همبستگی های ما بر آن استوار است، معتقد بودند. تنها یک شخص باهوش می توانست تفاوت بین فرقه های مختلف را متوجه شود، ولی هرکسی می توانست وجه اشتراک آنها را تشخیص دهد. آن ها به همراه خود، موسیقی آوردند. شاید موسیقی آن ها بهترین نبود، ولی صورت و معنی آن آورد شده بود. یا با خود وجدان آوردند، یا وجدان های خفته را بیدار کردند. آن ها پاک نبودند، ولی مانند یک پیراهن سفید چرکین، توانایی پاک شدن را داشتند و هر کس می تواست جنبه ای از آن را در خود به وجود بیاورد.
مثلاً یکی از کشیش های معروف و مورد احترام به نام بیلینگ، به شخصی دزد، زناکار و لامذهب تبدیل شد و یکی از اتهاماتش این بود که با حیوانات ارتباط جنسی برقرار می کند، ولی همه این اتهامات، مانع نشد که بگویند او به مردم بی شماری خدت کرده است. بیلینگ، زندانی شد، ولی هیچکس منکر این امر نبود که او خدمتگزار جامعه است. اگر هدفش ناپاک بود، چندان اهمیتی نداشت. کارهای نیک انجام می داد و لذا نام نیکی نیز از او به جای ماند. مثالی که در مورد این شخص ذکر کردم، یک استثنا بود. واعظین درستکار، در کار خود کاملاً موفق بودند. آن ها به جنگ شیطان می رفتند و اجازه نمی دادند کارهای ناشایست انجام شود. ممکن است تصور کنید همانطور که در سیرک، خوک آبی تربیت شده می تواند همراه صدای شیپور، سرود ملی آمریکا را بخواند، این واعظان نیز حقیقت و زیبایی را موعظه می کردند. فرقه ها کارهای بیشتری انجام می دادند. آن ها ساختار زندگی اجتماعی را در دره سالیناس پایه گذاری کردند. همچنان که جلسات شعرخوانی در زیرزمین نمازخانه های کوچک وابسته به کلیسا، بعدها به تئاتر تبدیل شد، گردهمایی هایی همچون مراسم شام در کلیسا نیز شالوده باشگاه های تفریحات سالم شد.
هنگامی که کلیساها رایحه خوش پرهیزگاری را مانند اسب های کارخانه آبجوسازی زمان قدیم، جست و خیزکنان به همراه می آوردند، پیروان مسیحیت نیز به تدریج به طور ناشناخته در جامعه رسوخ می کردند.
شاید کاخ های پر زرق و برقی را که محل اعمال ناشایست است، یا نمایش رقص در فیلم های سبک غرب دیده باشید و شاید بعضی از آن ها واقعاً وجود خارجی داشتند، ولی در سالیناس، خبری از آن ها نبود. روسپیخانه ها آرام و منظم و با نزاکت بودند. در واقع، اگر پس از شنیدن فریادهای پرجذبه اشخاصی که همراه با نوای ارگ، به دین مسیحیت می گرویدند، می رفتید و زیر پنجره روسپیخانه ای می ایستادید و صدای آوازی که از آن جا برمی خاست گوش می دادید، شاید قادر نبودید این نهادها را از یکدیگر تشخیص دهید. روسپیخانه گرچه مورد قبول نبود، ولی حضورش در جامعه پذیرفته شده بود.
تصمیم دارم در مورد روسپیخانه های شهر سالیناس، کمی شرح بدهم. آن ها با روسپیخانه های شهرهای دیگر، تفاوت چندانی نداشتند، ولی با این حال، دانستن چند نکته در مورد آن ها بی فایده نیست.
اگر از قسمت خیابان اصلی تا جایی می رفتید که خیابان کاستروویل را قطع می کرد، به خیابانی می رسیدید که نام کنونی آن مارکت است. خدا می داند چرا نام این خیابان را از کاستروویل به مارکت تغییر داده اند. معمولاً رسم بر این بود که به خیابان نامی بدهند که در آن جا یافت می شد. اگر نه مایل در خیابان کاستروویل راهپیمایی می کردید، به شهر کاستروویل می رسیدید و اگر تا انتهای خیابان آلیسال پیش می رفتید، به شهر آلیسال می رسیدید. به هر حال، هنگامی که به خیابان کاستروویل رسیدید، باید به طرف راست بروید. ریل های قطار شرکت اقیانوس کبیر جنوبی از وسط دو ساختمان پایین تر می گذرد و خیابانی در امتداد شرق به غرب، خیابان کاسترویل را قطع می کند که هنوز هم نمی توانم نام آن را به خاطر بیاورم. اگر در آن خیابان به سمت چپ می رفتید و از روی ریل های قطار رد می شدید، به محله چینی ها می رسیدید. روسپیخانه، در سمت راست بود. خیابان تاریکی که در زمستان پر از گل و لای بود و در تابستان که گل ها خشک می شدند، انگار روی نرده های آهنی راه می رفتید. هنگام بهار، علف های بلند در دو سوی آن می روییدند، جوهای صحرایی و بوته های پنیرک خردل در هم روییده بودند. صبح زود، گنجشک ها، روی پهن اسب ها که در خیابان ریخته بود، جیک جیک کنان دنبال دانه می گشتند.
آیا به خاطر دارید؟ به خاطر دارید که نسیم مشرق، چگونه بوهایی از محله چینی ها با خود می آورد؟ بوهایی مانند گوشت خوک سرخ کرده، چوب سوخته، توتون سیاه و سایر مواد مصرفی. خانه های کوچکی که آن ها را نقاشی و تعمیر نکرده بودند را نیز به یاد آورید. آنها خیلی کوچک به نظر می رسیدند و به طور کلی فراموش شده بودند و حیاط جلو که پر از گل و گیاه بود، آن ها را از نظر پنهان می کرد. به خاطر بیاورید که کرکره آن ها چگونه همیشه پایین بود و خطوط کوچک نور زردرنگ از کنارشان بیرون می زد. تنها صدای حرف زدن از داخل به گوش می رسید. سپس در جلو باز می شد تا یک پسر روستایی وارد شود. صدای خنده و شاید صدای ملایم و دل انگیز پیانو به گوش می رسید. و هنگامی که در بسته می شد، دیگر صدایی شنیده نمی شد. آنگاه صدای سم اسب ها در خیابانی خاکی به گوش می رسید و پت بولن با کالسکه اش می آمد و چهار یا پنج مرد تنومند از آن خارج می شدند که همگی آن ها سرشناس و پولدار یا از بانکداران معروف و قضات برجسته بودند. پت، کالسکه خود را در گوشه ای متوقف می کرد و همانجا منتظر می ماند. گربه های بزرگ به نرمی از وسط خیابان می گذشتند و درانبوه علف های بلند گم می شدند.
آیا به خاطر دارید؟ سوت قطار و نور خیره کننده و سپس، قطار باربری که از کیگ سیتی می آمد، از وسط خیابان کاستروویل با سرو صدای فراوان می گذشت تا به سالیناس برود؟ به خاطر دارید وقتی به ایستگاه می رسید چگونه آه می کشید؟
روسپیخانه هر شهری، خانم رئیسهای سرشناسی دارند، زنانی که نام آن ها همیشه جاودان خواهد بود و مردم طی سال ها، آن ها را از یاد نخواهند برد. خانم رئیس، ویژگی هایی دارد که همیشه توجه مردان را جلب می کند. فکرش همانند تاجران کار می کند، مانند مشتریان جشن است و ضمناً دوست خوب و بذله گوست. درباره آن های افسانه های زیادی وجود دارد و عجیب این است که هیچکدام از این افسانه ها شهوت انگیز نیست. داستان های مربوط به این زنان، در هر موردی، جز در رختخواب، گفته می شود. مشتریان قدیمی، از آن ها به عنوان اشخاصی انساندوست، دارای تجربه در امور پزشکی و شاعر یاد می کنند.
سال ها بود که شهر سالیناس به دو نفر از این آدم های با ارزش پناه داده بود. جنی، که پیش تر او را به نامجنی گورو می شناختند؛ و سیاهه، که مدیر و مالک لانگ گرین بود. جی دوست خوب و رازداری بود و مخفیانه به دوستان پول قرض می داد. در شهر سالیناس، داستانهای زیادی درمورد جنی گفته اند.
سیاهه، زنی بداخاق، ولی خوش سیما و با وقار، موهایی به سفیدی برف بود. با چشمان عمیق و متفکر خود، با اندوهی فلسفی به این دنیای زشت می نگریست. خانه اش همانند کلیسا وقف افرادی بود که به دنبال ارضای امیال و غرایز خود بودند. اگر دوست داشتید که خوب بخندید و سرحال بیایید، به خانه جنی می رفتید و به اندازه پولی که خرج می کردید، لذت می بردید؛ ولی اگر از تنهایی و غم دنیا به ستوه می آمدید، جای شما در لانگ گرین بود. وقتی از آن جا بیرون می آمدید، احساس می کردید که رویدادی کاملاً مهم و جدی برایتان شکل گرفته است. تأثیر آن به زودی از بین نمی رفت، چون چشمان زیبای سیاهه، تأثیرش را تا مدت ها در شما برجای می گذاشت.
هنگامی که فی از ساکرامنتو به آن جا آمد و خانه را افتتاح کرد، مورد حسادت این دو زن قرار گرفت. آن ها تصمیم گرفتند فی را از آن جا بیرون کنند، ولی خیلی زود متوجه شدند که او با آن ها هیچ رقابتی ندارد. فی، همانند مادران بود، پستان و باسن بزرگی داشت و زن با محبتی بود. آدم دوست داشت سرش را روی سینه او بگذارد و بگرید و مورد نوازش قرار بگیرد. خانه سیاهه، محل عیاشی و خانه جنی، محل میگساری بود و هر کدام هم مشتریان ویژه خود را داشت که مشتریان از فی هم غافل نبودند. خانه او پناهگاه نوجوانانی شد که از فشار غرایز دوران بلوغ به ستوه آمده و از تقوای از دست رفته، به سوگ نشسته بودند، با این حال، تصمیم داشتند مقدار بیشتری از تقوای خود را از دست بدهند. فی، شوهران ناراضی را پناه می داد و زنان گرم مزاج می توانستند به خانه او راه یابند. خانه اش آن ها را یاد خانه مادربزرگشان می انداخت و بوی غذای آشپزخانه مادربزرگ آن ها به مشام می رسید. اگر در خانه فی، اتفاقی برای یکی از مشتریان می افتاد، مشتری همیشه فکر می کرد که این اتفاق سوء نبوده، بلکه قابل اغماض است. خانه او جوانان سالیناس را بب راحت ترین و بهترین وضعیت، در مسیر پر مخاطره تجربیات جنسی قرار می داد. فی، زن خوبی بود، البته زیاد باهوش نبود، ولی خیلی زود تحت تأثیر قرار می گرفت.
همچنان که کارکنان یک فروشگاه یا یک مزرعه، از رئیس خود سرمشق می گیرند، در روسپیخانه نیز دختران، اخلاق خانم رئیس را تقلید می کنند. شاید دلیل این امر آن باشد که خانم رئیس، نوع ویژه ای از دختران را استخدام می کند و شاید هم شخصیت یک خانم رئیس خوب، در کارش بسیار تأثیر دارد. هر شخصی می توانست مدتی طولانی در منزل فی بماند و حرف زشت یا ناشایستی نشنود. رفت و آمد به اتاق های خواب و پرداخت پول چنان عادی و با ملایمت صورت می گرفت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. به طور کلی، خانه را به خوبی اداره می کرد و پلیس و کلانتر نیز از آن جریان مطلع بودند. فی همیشه به بینوایان کمک می کرد. چون از بیماری های مقاربتی واهمه داشت، ترتیبی داده بود تا دخترانی که برایش کار می کنند پیوسته معاینه شوند. امکان ابتلا به هر نوع بیماری در خانه فی، بسیار اندک بود. در نتیجه، یکی از شهروندان خوب و مورد علاقه در شهر توسعه سالیناس به حساب می آمد.
(2)
دختری به خانه فی آمده بود که موجب تعجب او می شد. نام این دختر، کیت بود. آنقدر جوان، زیبا و تحصیلکرده و خانم بود که فی از این امر تعجب می کرد. فی، کیت را به اتاق خوابش برد و تا آن جا که می توانست از او بازجویی کرد. همیشه زن هایی بودند که برای یافتن کار به روسپیخانه ها می آمدند، فی بلافاصله اکثر آن ها را می شناخت و می تواست بگوید که آن ها زنانی تنبل، کینه ای، شهوتران، ارضا نشده، حریص و جاه طلب هستند. کیت در هیچ یک از این طبقات نمی گنجید.
فی، در حالی که حلقه ای را در انگشت کوچک و چاق خود می گرداند، گفت:
ـ امیدوارم از پرسش های من ناراحت نشده باشی. برایم عجیب است که به این جا آمده ای. می توانستی یک همسر، کالسکه . یک خانه مجلل در شهر برای خودت داشته باشی و اصلاً به دنیا و مشکلات آن فکر نکنی.
کیت لبخندی محجوبانه زد و گفت:
ـ توضیح این کار، دشوار است. امیدوارم برای آگاهی از این موضوع، بیش از حد اصرار نکنید. این کار، سعادت کسی را تأمین می کند که بسیار نزدیک به من بوده و برایم خیلی عزیز و محترم است. خواهش می کنم از من نپرسید.
فی موقرانه سر تکان داد و گفت:
ـ این مطالب را خیلی شنیده ام. یکی از دخترانی که در این جا برای کار آمده بود، هزینه فرزندش را تأمین می کرد و مدت های مدید کسی از این امر اطلاع نداشت. حالا آن دختر، یک خانم خوب شده و همسر مناسبی در... آه، نزدیک بود مکان او را بگویم. اگر زبانم را نیز ببرند، نمی گویم. بگو ببینم تو هم بچه داری؟
کیت سر را پایین انداخت تا اشک چشمانش دیده نشود. پس از این که توانست بر خود مسلط شود، با صدای ضعیفی گفت:
ـ متأسفم، نمی توام در این باره حرفی بزنم.
ـ درست است، به تو زمان می دهم.
فی باهوش نبود، ولی زن احمقی هم نبود. از آن جا که دوست نداشت خود را به مخاطره بیندازد، نزد کلانتر رفت و جریان را به او گفت. می دانست وضعیت کیت، عادی نیست. ولی اگر مشکلی برای روسپیخانه ایجاد نمی کرد، دلیلی نداشت در کارهای او دخالت کند. امکان داشت، کیت، زن کلاهبرداری باشد، ولی در حقیقت این گونه نبود. بلافاصله بر سر کار برگشت و هنگامی که مشتریان مراجعه می کردند و سراغ همان دختر قبلی را می گرفتند، فهمید که از او رضایت دارند. فی کاملاً می دانست که کیت زن تازه کاری نیست.
هنگامی که دختر جدیدی وارد روسپیخانه می شود، اطلاع از دو موضوع درمورد او ضروری است: نخست آیا این که وظایف خود را انجام می دهد؟ دوم، این که آیا با سایر دختران، مشکلی ندارد؟ هیچ امری به اندازه حضور یک دختر بداخلاق موجب ایجاد مزاحمت در روسپیخانه نمی شود.
فی در مورد موضوع دوم، تردیدی نداشت. کیت، به خوبی با دیگران کنار می آمد. در تمیز نگه داشتن اتاق ها، به سایر دختران کمک می کرد. وقتی بیمار می شدند، از آن ها پرستاری می کرد، به مشکلات آن ها گوش می داد، درامور عشقی، پاسخگوی آن ها بود و اگر پول لازم داشتند، به آن ها قرض می داد. دختری بهتر از او پیدا نمی شد. بهترین دوست همه اعضای روسپیخانه بود. کیت، هر مشکلی را تحمل می کرد. ضمناً زنی با ملاحظه بود. مثلاً روز تولد هر کسی را به خاطر داشت و همیشه یک هدیه و کیک و شمع آماده نگه می داشت. فی به خوبی می دانست که نباید او را از دست بدهد.
افرادی که مهارت ندارند، تصور می کنند که خانم رئیس شدن، کار ساده ای است. تصور می کنند که خانم رئیس فقط روی یک صندلی بزرگ می نشیند، مشروب می نوشد و نصف پولی را که دخترها از مشتریان می گیرند، برای خود برمی دارد. ولی اصلاً این گونه نیست. او باید غذای دختر ها را با تهیه مواد غذایی و استخدام یک آشپز، تأمین کند. شستن ملحفه ها در روسپیخانه، پیچیده تر از یک هتل است. باید دخترها را تا حد امکان، خوشحال و سالم نگه داشت، زیرا بعضی از آن ها زود شکسته می شوند. باید توانایی جلوگیری از خودکشی ها را داشته باشد، چون روسپی ها، به ویژه کسانی که مسن می شوند، ممکن است با یک تیغ، رگ دستشان را ببرند که این امر موجب بدنامی خانه می شود. اسراف هم موجب خسارت می شود. هنگامی که کیت، پیشنهاد کرد در خرید و تهیه غذا کمک کند، فی هرچند نمی دانست آیا فرصت این کار را دارد یا نه، بسیار خوشحال شد. خلاصه، نه تنها وضعیت غذایی آن جا بهتر شد، بلکه صورتحساب مواد غذایی در نخستین ماه تصدی کیت، یک سوم کاهش یافت. فی هرگز متوجه نشد که کیت در مورد شستن ملحفه ها چه حرفی به مسؤول لباسشویی زد که هزینه شستوی ملحفه ها ناگهان بیست و پنج درصد کاهش یافت. فی به تدریج فهمید که بدون حضور کیت، قادر به اداره کردن خانه نیست.
اواخر بعدازظهر، پیش از این که کار شروع شود، آن دو در اتاق فی نشسته و مشغول نوشیدن چای بودند. اتاق، زیباتر و پرده های توری آن آویزان شده بود. آن ها متوجه شده بودند که آن خانه دارای دو رئیس است، البته از این امر بسیار خوشحال بودند، چون راحت تر می توانستند با کیت کنار بیایند. او ترفندهای تازه ای به آن ها آموخته بود، ولی هیچگاه در استفاده از ترفند، سوءنظر نداشت، تنها موجب تفریح و خنده آن ها می شد.
پس از یک سال، فی و کیت، مثل مادر و دختر شده بودند. دخترها به یکدیگر می گفتند: «اگر صبر کنیم، روزی او مالک این خانه می شود.»
کیت همیشه مشغول بود. مثلاً روی دستمال قلابدوزی می کرد و می توانست حروف اول نام و نام خانوادگی را روی دستمال، قلابدوزی کند. تقریباً همه دخترها دستمال های قلابدوزی شده را با خود داشتند و گرامی می داشتند.
به تدریج، رویدادی کاملاً طبیعی شکل گرفت. فی که مظهر عواطف مادرانه بود، کیت را همچون دخترش پذیرفت. این احساس در درونش به وجود آمده بود و چون انسانی اخلاقی بود، به این احساس، شاخ و برگ می داد. دلش نمی خواست دخترش فاحشه باشد. البته چنین احساسی کاملاً طبیعی بود.
فی خیلی فکر کرد تا بتواند همه مطالب را بگوید. عادت نداشت موضوع را ناگهانی مطرح کند. نمی توانست به او بگوید که کارش را ترک کند. بنابراین گفت:
ـ اگر ماجرا، محرمانه است، لازم نیست پاسخ بدهی، ولی همیشه می خواستم این پرسش را مطرح کنم. کلانتر به تو چه گفت؟ خدای من، این صحبت متعلق به یک سال پیش است، این طور نیست؟ زمان چقدر سریع می گذرد! هر چه آدم پیرتر می شود، زمان زودتر می گذرد. کلانتر تقریباً یک ساعت با تو حرف زد. البته هیچ کاری نکرد، چون به خانواده علاقه دارد. او به خانه جنی هم می رود. نمی خواهم در کارهایت دخالت کنم.
کیت گفت:
ـ هیچ رازی وجود ندارد. اگر محرمانه هم بود، به شما می گفتم. او به من گفت به خانه برگردم. خیلی خوب با من حرف زد، ولی وقتی که به او گفتم نمی توانم به خانه برگردم، مرا درک کرد.
فی از روی حسادت پرسید:
ـ دلیل آن را هم به او گفتی؟
ـ البته که دلیل را نگفتم. تصور می کنید آن چه را تا به حال به شما نگفته ام، به او گفته باشم؟ شما چقدر ساده هستید. گاهی مثل دخترهای کوچولو می شوید.
فی لبخندی زد و خود را روی صندلی جابجا کرد. ظاهر کیت آرام بود، ولی آن چه را کلانتر پرسیده بود، کاملاً به یاد می آورد. زیرا کلانتر، انسانی صریح و رک بود، او را دوست داشت.
(3)
کلانتر، در اتاق کیت را بست و با نگاه جستجوگر یک پلیس خوب، همه جا را از نظر گذراند. غیر از لباس و کفش، هیچ عکس یا لوازم شخصی که بتوان از روی آنها، اثری به دست آورد، ندید.
روی صندلی راحتی کوچک و حصیری نشست، به طوری که کفل هایش از دو طرف صندلی بیرون زد. انگشتانش را به هم قلاب کرده بود. با خونسردی حرف می زد، انگار به آن چه می گفت، علاقه زیادی نداشت. شاید همین حالت، کیت را تحت تأثیر قرار داد.
کیت نخست قیافه ای محجوب و احمقانه به خود گرفت، ولی پس از مدت کوتاهی، تغییر قیافه داد و به صورت مرد خیره شد. انگار تصمیم داشت افکار او را بخواند. کلانتر نه تنها به چشمان او نمی نگریست، بلکه طوری وانمود می کرد که از حضور زن در اتاق اطلاعی ندارد. ولی کیت مطمئن بود همان طور که خود، کلانتر را مورد بازرسی قرار داده است، کلانتر نیز همان کار را در مورد او انجام می دهد. احساس کرد نگاه کلانتر چنان به جای زخم روی پیشانیش دوخته شده که انگار آن را لمس می کند. کلانتر به آرامی گفت:
ـ نمی خواهم پرونده سازی کنم. مدتی است در این کار تجربه دارم و فکر می کنم یک سال دیگر، بازنشسته شوم. می دانی، اگر پانزده سال پیش بود، خیلی بیشتر از اینها می گشتم و شاید یک اثر جرم نیز پیدا می کردم.
سپس منتظر ماند تا کیت، واکنشی نشان دهد، ولی زن هیچ اعتراضی نکرد. کلانتر سر را به آرامی تکان داد و گفت:
ـ نمی خواهم همه ماجرا را برایم تعریف کنی، ولی باید در این ناحیه، آرامش حکمفرما باشد. یعنی مردم شب ها راحت بخوابند.
آنگاه ادامه داد:
ـ تا حالا همسرت را هم ندیده ام.
کیت می دانست که کلانتر، کوچکترین حرکت او را زیر نظر دارد. کلانتر افزود:
ـ شنیده ام مرد خوبی است و خیلی زحمت می کشد.
سپس لحظه ای به چشمان کیت نگریست و گفت:
ـ حتماً می خواهی بدانی چه بد او را زخمی کرده ای.
ـ بله، می خواهم بدانم.
ـ ولی حالش خوب می شود. کتف او را زخمی کرده ای، ولی حالش خوب می شود. آن مرد چینی به خوبی از او پرستاری می کند. البته فکر می کنم تا مدت زیادی قادر نباشد با دست چپ وسیله ای را بلند کند. کلت کالیبر چهل و چهار، خیلی قوی است. اگر آن مرد چینی برنگشته بود، از شدت خونریزی، می مرد، در این صورت، تو نیز نزد من در زندان می ماندی.
کیت، نفس خود را نگه داشته و منتظر جمله بعدی کلانتر بود، ولی مرد حرفی نمی زد. زن گفت:
ـ متأسفم.
کلانتر نگاه دقیقی به او انداخت و گفت:
ـ نخستین اشتباه تو بوده. شخص دیگری را که مثل تو بود می شناختم که دوازده سال پیش در آستانه در زندان مرکز؛ او را اعدام کردم. در آن موقع، چنین کارهایی را هم انجام می دادم.
اتاق کوچک دارای تختخواب قهوه ای تند، وسایل حمام شامل تشت و لگنچه، و کاغذ دیواری زیبایی که گل های رز کوچک در زمینه آن به چشم می خورد، در سکوت محض فرو رفته بود. کلانتر به سر فرشتگان کوچک که موهای مجعد، چشمان روشن، و بال هایی به اندازه بال کبوتران داشتند که از گردنشان بیرون زده بود و به دیوار آویزان بودند، خیره می نگریست. اخم هایش را در هم کشید و گفت:
ـ وجود چنین عکسی در روسپیخانه، مسخره است.
کیت گفت:
ـ این عکس همین جا بوده.
ظاهراً بازجویی های مقدماتی انجام شده بود. کلانتر روی صندلی نشست و دست هایش را به پشتی تکیه داد. گفت:
ـ دو فرزندت را رها کردی. آن پسرهای کوچولو. حالا آرام باش. نمی خواهم تو را به گذشته برگردانم. سعی کن به گذشته فکر نکنی. به نظرم تو را می شناسم. اگر تو را به منطقه دیگری ببرم و به دست کلانتر دیگری بسپارم، می دانی چه اتفاقی می افتد؟ کارت تمام می شود. ولی نمی خواهم چنین کاری بکنم. برایم اهمیتی ندارد که تصمیم داری چگونه زندگی کنی، فقط دلم نمی خواهد برایم دردسر درست کنی. به هر حال، یک فاحشه، همیشه یک فاحشه است.
کیت با ملایمت پرسید:
ـ از من چه می خواهید؟
کلانتر گفت:
ـ آن چه می خواهم این است. می دانم اسم خودت را تغییر داده ای. باید همین اسم جدید را برای خودت نگه داری. به نظرم به دروغ گفته ای اهل کجا هستی. بسیار خوب، اهل همانجا باش. در هر حالتی هستی، این رازها را برای خودت نگه دار.
کتی لبخندی زد که البته از روی اجبار نبود. کم کم به این مرد اطمینان و علاقه پیدا می کرد. کلانتر گفت:
ـ به نظرم می رسد که در حومه کینگ سیتی افراد زیادی را می شناختی، درست است؟
ـ نه.
کلانتر به طور ضمنی گفت:
ـ ماجرای میل کاموابافی را شنیده ام. ممکن است کسی به اینجا بیاید که تو را بشناسد، رنگ موهایت واقعی است؟
ـ بله.
ـ مدتی رنگ آن ها را سیاه کن. خیلی از مردم شبیه دیگران هستند.
کیت در حالی که با انگشت کوچک خود به جای زخم روی پیشانی اشاره می کرد، گفت:
ـ با این زخم چکار کنم؟
ـ خوب، به این می گویند، اسمش چیست؟ آن واژه لعنتی را فراموش کرده ام. امروز صبح به خاطر داشتم.
ـ تصادف؟
ـ بله، همین است.
انگار کار کلانتر تمام شده بود. از جیب توتون و کاغذی بیرون آورد و یک سیگار کج برای خود پیچید. سپس کبریتی بیرون آورد، آن را روشن کرد و آن قدر دور نگه داشت تا شعله آبی تندش زرد شد. سیگار کاملاً روشن نشده بود. کیت گفت:
ـ مرا تهدید می کنید؟ منظورم این است که اگر من...
کلانتر گفت:
ـ نه، تهدید نمی کنم. اگر هم کاری انجام بدهم، زیاد اهمیت ندارد. نه، دوست ندارم آقای تراسک یا بچه هایش را ناراحت کنم،، هر چه هستی، هر کاری انجام می دهی، یا هر چه می گویی، نزد خودت تصور کن یک نفر دیگر هستی. دیگر مشکلی وجود ندارد.
سپس برخاست، به سمت در رفت، بازگشت و گفت:
ـ من پسری دارم. امسال بیست ساله می شود. خوش قیافه است، ولی بینی او شکسته. همه او را دوست دارند. دلم نمی خواهد او این جا باشد. به فی می گویم او را به خانه جنی بفرستد. اگر به اینجا بیاید، به او می گویی به خانه جنی برود.
سپس از اتاق خارج شد و در را بست. کیت در حالی که تبسم می کرد، به انگشتان خود نگریست.
(4)
فی روی صندلی جابه جا شد تا یک شیرینی گردویی بردارد. وقتی که حرف می زد، دهانش پر از شیرینی بود. کیت مطمئن نبود که بتواند فکر دیگران را بخواند، چون فی گفت:
ـ هنوز دوست ندارم. پیش تر گفته ام و باز هم می گویم وقتی موهایت طلایی رنگ بود، بهتر بودی. نمی دانم چرا رنگ آن را تغییر دادی. تو که پوست صورتت سفید است.
کیت یک تار مو را با ناخن انگشتان شست و سبابه اش گرفت و به آرامی کند. خیلی زیرک بود. می دانست چگونه دروغ بگوید تا دیگران باور کنند. گفت:
ـ دوست نداشتم بگویم، می ترسیدم مرا بشناسند و مایه دردسر کسی شوم.
فی از روی صندلی بلند شد و به سمت کیت رفت. او را بوسید و گفت:
ـ چه دختر خوبی! چقدر با ملاحظه است.
کیت گفت:
ـ بیا یک چای با هم بنوشیم. من می روم چای بیاورم.
سپس از اتاق خارج شد و سر راه به سمت آشپزخانه، بوسه ای برای او فرستاد.
هنگامی که فی دوباره روی صندلی نشست، شیرینی گردویی دیگری برداشت. آن را در دهان گذاشت و ضمن خوردن، دندانش به پوست گردو خورد. از شدت درد به خود می پیچید. پیشانی او از عرق خیس شده بود. هنگامی که کیت با سینی، قوری چای و فنجان ها برگشت، فی با انگشت، دندانش را لمس می کرد و از درد می نالید. کیت فریاد زد:
ـ چه اتفاق افتاده؟
ـ دندانم، پوست گردو.
ـ بگذار ببینم! دهانت را باز کن!
کیت نگاهی به درون دهانش انداخت. سپس به سمت ظرف آجیل روی میز رفت و یک خلال دندان برداشت و ذرات گردو را تمیز کرد. یک ثانیه بعد، پوست گردو را کف دست فی گذاشت و گفت:
ـ این هم پوست گردو.
از شدت درد عصب دندان کاسته شد. فی گفت:
ـ فقط همین بود؟ انگار خانه ای داخل دندانم بود. ببین عزیزم، کشو دوم را که داروهای من داخل آن است، باز کن. آن داروی مسکن را با کمی پنبه بیاور. ممکن است به من کمک کنی داخل این دندان را پر کنم؟
کیت یک شیشه آورد و یک گلوله کوچک پنبه را که به دارو آغشته شده بود، به وسیله خلال، وارد حفره کرد، سپس گفت:
ـ باید این دندان را بکشید.
ـ می دانم، همین کارا می کنم.
ـ سه دندان هم در این طرف دهان خالی شده.
ـ می دانم، خیلی اذیت شدم. حالا آن دارو را برایم بیاور.
سپس مقدار زیادی داروی گیاهی برای خود ریخت، نفس راحتی کشید و گفت:
ـ داروی بسیار خوبی است. زنی که این دارو را اختراع کرده واقعاً یک فرشته است.
پایان فصل نوزدهم
فصل بیستم
(1)
بعدازظهر زیبایی بود. خورشید در حالی که غروب می کرد، قله کوه فرمون را سرخ رنگ کرده بود. فی می توانست این منظره را از پنجره مشاهده کند. از خیابان کاستروویل صدای زنگوله های هشت اسب که ارابه ای را از بالای تپه به پایین می کشیدند، به گوش می رسید. آشپز،با شستن ظروف، سر و صدای زیادی در آشپزخانه ایجاد کرده بود. ابتدا صدای مالیدن دست روی دیوار به گوش رسید و سپس کسی به آرامی در زد.
فی صدا کرد:
ـ نابینا، بیا داخل.
نوازنده پیانو به سمت او برگشت و گفت:
ـ خانم فی، حالم خوب نیست. می خواهم به بستر بروم و امشب پیانو نزنم.
ـ نابینا، هفته پیش هم دو شب بیمار بودی. مگر شغلت را دوست نداری؟
ـ من حالم خوب نیست.
ـ بسیار خوب، پس بهتر است مواظب خودت باشی.
کیت با ملایمت گفت:
ـ نابینا، برو چد هفته استراحت کن. زیاد سیگار کشیدی.
ـ اوه، خانم کیت، نمی دانستم شما هم اینجایید. من سیگار نکشیدم.
کیت گفت:
ـ چرا، می کشیدی.
ـ بله، خانم کیت. قول می دهم ترک کنم. حالم خوب نیست.
سپس در را بست و رفت. صدای دستش که کورمال به دیوار می کشید، به گوش رسید. فی گفت:
ـ به من گفته بود سیگار را ترک کرده.
ـ ولی ترک نکرده.
فی گفت:
ـ بیچاره، از عمرش زیاد باقی نمانده.
کیت در مقابلش ایستاد و بالحنی صمیمانه، برخلاف همیشه گفت:
ـ تو چقدرخوبی! به همه اعتماد داری. اگر یک روز مواظب نباشی، یا اگر من مواظب تو نباشم، یک نفر می آید همه اموال تو را سرقت می کند.
فی پرسید:
ـ چه کسی می خواهداموال مرا سرقت کند؟
کیت، دستش را روی شانه های فربه فی گذاشت و گفت:
ـ هیچکس به خوبی تو نیست.
اشک در چشمان فی درخشید. دستمالی از روی صندلی کنار خود برداشت، چشمانش را پاک کرد، با ملایمت بینی خود را گرفت و گفت:
ـ کیت، تو مثل دخترم هستی.
ـ کم کم باور می کنم که دخترت هستم. من هرگز مادرم را ندیده ام. وقتی کوچک بودم، فوت کرد.
فی نفس عمیقی کشید و وارد مناظره شد:
ـ کیت، دوست ندارم در این جا کار کنی.
کیت گفت:
ـ چرا کار نکنم؟
فی سر را تکان داد و در ذهن، کلماتی را برای گفتن جستجو کرد. گفت:
ـ من شرمنده نیستم. خانه ای که اداره می کنم، خیلی عالی است. اگر مدیر این جا نبودم، شخص دیگری اوضاع این جا را به هم می ریخت. من کسی را اذیت نمی کنم و به همین دلیل شرمنده نیستم.
کیت پرسید:
ـ چرا باید شرمنده باشی؟
ـ نیستم، و نمی خواهم تو در این جا کار کنی. دوست ندارم. تو دختر من هستی. دوست ندارم دخترم این جا کار کند.
کیت گفت:
ـ عزیزم سادگی نکن. من باید کار کنم. اگر در این جا کار نکنم، جای دیگری می روم. به تو گفتم که به پول نیاز دارم.
ـ نه، تو به پول نیاز نداری.
ـ البته که دارم. در کجا می توانم چنین درآمدی داشته باشم؟
ـ می توانی دختر من باشی. می توانی این خانه را اداره کنی. می توانی مراقب اوضاع باشی و دیگر به طبقه بالا نروی. می دانی، من همیشه حالم خوب نیست.
ـ عزیزم، می دانم که همیشه حالت خوب نیست، ولی من به پول احتیاج دارم.
ـ کیت، برا ی هر دو نفرمان، پول به اندازه کافی داریم. می توانم همان اندازه که درآمد داری، به تو پول بدهم.حتی می توانم بیشتر از آن بدهم، چون تو ارزش زیادی داری.
کیت با تأسف سر تکان داد و گفت:
ـ تو را دوست دارم و دلم می خواهد هر کاری بگویی انجام دهم، ولی تو به اندک پولی که پس انداز کرده ای نیاز داری و من... بسیار خوب، شاید اتفاقی برایت رخ دهد...نه، من باید کار کنم. عزیزم، می دانی که امشب پنج مشتری دارم.
فی ناگهان با لحنی آمرانه گفت:
ـ نمی خواهم کار کنی!
ـ مادر، مجبورم کار کنم.
این حرف کیت، تأثیر گذاشت. ناگهان فی شروع به گریستن کرد. کیت روی دسته صندلی او نشست، گونه اش را نوازش داد و اشک چشمانش را پاک کرد. هق هق گریه زن متوقف شد.
غروب، بر همه جای دره سایه می افکند. چهره کیت زیر موهای سیاهش می درخشید. گفت:
ـ حالا که حالت بهتر شد، می روم، نگاهی به آشپزخانه می اندازم و بعد لباس می پوشم.
ـ کیت، نمی توانی به مشتریانت بگویی بیمار هستی؟
ـ مادر، البته که نمی توانم چنین حرفی بزنم.
ـ کیت، امروز چهارشنبه است. شاید بعد از ساعت یک، دیگر کسی نیاید.
ـ جنگلبانان می آیند.
ـ بله، ولی امروز چهارشنبه است. جنگلبانان تا بعد از ساعت دو نمی آیند.
ـ منظورت چیست؟
ـ کیت، وقتی کارت تمام شد، با انگشت به در اتاقم بزن. هدیه کوچکی برایت تهیه کرده ام.
ـ چه هدیه ای؟
ـ یک هدیه محرمانه. وقتی به آشپزخانه می روی، به آشپز بگو به این جا بیاید.
ـ به نظرم برایم کیک خریده ای.
ـ عزیزم، بیشتر از این نپرس. می خواهم تو را غافلگیر کنم.
کیت او را بوسید و گفت:
ـ مادر، تو چقدر خوبی.
کیت خارج شد و در را بست. لحظه ای در راهرو ایستاد. با انگشتانش، چانه اش را خاراند. چشمانش آرام بود. دست هایش را بالای سر برد و خمیازه کشید. آنگاه به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
چند مشتری به آن جا آمدند و رفتند. دو کشاورز آن ها را دنبال کردند تا سؤالاتی از آن ها بپرسند، ولی جنگلبانان نیامدند. دخترها که خمیازه می کشیدند، آن قدر در سالن نشستند و منتظر ماندند تا عاقبت ساعت دو فرا رسید.
آنچه مانع آمدن جنگلبانان شد، رویدادی غم انگیز بود. کلیرنش مانتیث، درست در هنگام خواندن دعای پیش از صرف شام، دچار سکته قلبی شد. مرد را روی فرش گذاشتند و پیشانی او را با پارچه ای، مرطوب کردند تا پزشک بیاید. دیگر کسی میلی به غذا نداشت. پس از این که دکتر وایلد رسید و نگاهی به کلیرنس انداخت، جنگلبانان با گذاشتن دو چوب در آستین پالتو، برانکار درست کردند. کلیرنس، در راه خانه فوت کرد و آن ها ناچار شدند دوباره دکتر وایلد را فرا بخوانند. وقتی مراسم کفن و دفن را تنظیم کردند وآگهی تسلیت را برای سالیناس ژورنال فرستادند، دیگر کسی حوصله رفتن به روسپیخانه نداشت.
روز بعد، آشکار شد چه اتفاقی افتاده است. آنچه که ایسل، ده دقیقه پیش از ساعت دو گفته بود، به ذهن همه دخترها رسید. ایسل گفته بود:
ـ خدای من، این جا چرا این قدر ساکت است؟ صدای موسیقی به گوش نمی رسد، کیت هم که حرف نمی زند. مثل این است که آدم کنار یک مرده نشسته باشد.
انگار که ایسل پیشگویی کرده بود. گریس گفت:
ـ نمی دانم چرا کیت حرف نمی زند! مگر حالت خوب نیست؟ کیت، گفتم مگر حالت خوب نیست؟
کیت شروع به حرف زدن کرد و گفت:
ـ اوه، به نظرم مشغول فکرکردن بودم.
گریس گفت:
ـ من فکر نمی کردم. می خواهم بخوابم. چرا تعطیل نمی کنیم؟ بیا از فی بپرسیم که آیا اجازه می دهد کا را تعطیل کنیم یا نه. امشب حتی یک چینی هم به سراغمان نمی آید. می خواهم بروم و از فی بپرسم.
کیت حرفشان را قطع کرد وگفت:
ـ مزاحم فی نشوید. حالش خوب نیست. ساعت دو تعطیل می کنیم.
ایسل گفت:
ـ آن ساعت درست نیست. چه اتفاقی برای فی افتاده؟
کیت گفت:
ـ من هم همین فکر را می کردم. حالش خوب نیست. خیلی نگران او هستم. تا آن جا که بتواند، ناراحتی هایش را بروز نمی دهد.
گریس گفت:
ـ فکر می کردم حالش خوب است.
ایسل به دستگاه جک پات ضربه ای زد و گفت:
ـ من هم فکر می کنم حالش خوب نباشد. متوجه شدم که صورتش کمی سرخ شده.
کیت با ملایمت گفت:
ـ هرگز به او نگویید که من این موضوع را به شما گفته ام. دوست ندارد برایش غصه بخورید. چه زن خوبی!
گریس گفت:
ـ این جا بهترین خانه ای است که در آن کار کرده ام.
آلیس گفت:
ـ بهتر است حرف هایت را نشنوند.
گریس گفت:
ـ لزومی ندارد، او همه اینها را می داند.
ـ دوست ندارد این حرف ها را بشنود،دست کم بهتر است از ما نشنود.
کیت با شکیبایی گفت:
ـ می خواهم بگویم چه اتفاقی افتاده. امروز بعدازظهر با او مشغول چای خوردن بودیم که ناگهان از حال رفت. ای کاش پیش دکتر می رفت.
ایسل تکرار کرد:
ـ متوجه شدم که صورتش کمی سرخ شده. نمی دانم ساعت درست کار می کند یا نه.
کیت گفت:
ـ دخترها، بروید بخوابید. می خواهم این جا را تعطیل کنم.
پس از این که آن ها رفتند، کیت به اتاق رفت و لباس جدید و زیبای خود را پوشید. هرگاه این لباس را می پوشید، شبیه دختربچه ها می شد. موهایش را شانه زد و بافت، سپس گیس بافته شده را به پشت سرش آویزان کرد و پاپیون سفید کوچکی بر آن گره زد. گونه هایش را با آب تمیز شست، چند لحظه ایستاد و سپس از کشوی بالایی، ساعتی کوچک و طلایی را که به زنجیری آویزان بود، برداشت. ساعت را در دستمالی پیچید و از اتاق بیرون رفت.
داخل سالن خیلی تاریک بود، ولی از زیر در اتاق فی، کمی نور بیرون می زد. با ملایمت در زد. فی از داخل گفت:
ـ کیست؟
ـ منم، کیت.
ـ داخل نشو. بیرون منتظر باش. می گویم چه وقت به داخل بیایی.
کیت، صدایی شبیه خش خش از داخل شنید. فی لحظاتی بعد، او را صدا زد وگفت:
ـ حالا می توانی داخل شوی.
اتاق تزیین شده بود. فانوس های ژاپنی که داخل آن ها شمع هایی می سوخت، به چوب های خیزران که در اطراف اتاق قرار داشتند، آویزان بودند و یک کاغذ کشی قرمز دالبردار از وسط سقف به گوشه های اتاق چنان کشیده شده بود که شخص تصور می کرد چادری برپا شده است. روی میز که اطراف آن چند شمعدان قرار داشت، یک کیک بزرگ سفید و یک جعبه شکلات به چشم می خورد و در کنار آن سبدی بود که در آن یک بطری شامپاین در میان تکه های یخ قرار داشت. فی، بهترین لباس توری خود را پوشیده بود و چشمانش از شدت خوشحالی برق می زد. کیت فریاد زد:
ـ اوه! خدای من! اینها چیست؟
فی گفت:
ـ می خواهم مهمانی برپا کنم. برای دختر عزیزم، می خواهم مهمانی بدهم.
ـ امروز که تولد من نیست.
ـ شاید هم روز تولدت باشد.
ـ نمی دانم منظورت چیست. برایت هدیه ای آورده ام.
سپس دستمال تا شده را روی دامن فی گذاشت و گفت:
ـ آن را با دقت باز کن.
فی، ساعت را از داخل دستمال برداشت و گفت:
ـ اوه، عزیزم! تو دیوانه شده ای! نه، نمی توانم این همه لطف را قبول کنم.
ابتدادر ساعت و سپس با ناخنش، پشت آن را باز کرد. پشت ساعت، حک شده بود: «با تمام وجودم به «ک» تقدیم می شود. آ.»
کیت با ملایمت گفت:
ـ این ساعت متعلق به مادرم بود. حالا هم تصمیم دارم آن را به مادر جدیدم هدیه بدهم.
ـ فرزند عزیزم! دختر عزیزم!
ـ مادر خوشحال می شود.
ـ من هم برای دختر عزیزم یک هدیه دارم، ولی می خواهم آن را به شیوه خودم به او بدهم. حالا کیت، آن بطری مشروب را باز کن و در حالی که مشغول بریدن کیک هستم، دو گیلاس بریز. دوست دارم این مهمانی، عالی باشد.
هنگامی که همه وسایل آماده شد، فی پشت میز نشست. گیلاس خود را بلند کرد و گفت:
ـ به سلامتی دخترم، امیدوارم که عمری طولانی و خوشبخت داشته باشی.
پس از این که کمی مشروب نوشیدند، کیت گیلاس خود را بلند کرد و گفت:
ـ به سلامتی مادرم.
فی گفت:
ـ مرا به گریه می اندازی. مرا به گریه نینداز .یک جعبه بالای آن کشو قرار دارد. بله، همان جعبه است. آن را روی میز بگذار و باز کن.
کاغذ سفید لوله شده ای، داخل جعبه قرار داشت که روی آن، روبان قرمزی گره زده بودند. کیت گفت:
ـ خدایا، این چیست؟
ـ هدیه من است به تو. آن را باز کن.
کیت با دقت، گره روبان قرمز را گشود و کاغذ لوله شده را باز کرد. این جملات، با ظرافت خاصی روی آن نوشته شده و آشپز هم پایین آن شهادت داده بود:
« همه دارایی خودم را به کیت آلبی می بخشم، چون او مثل دخترم است.»
همه رویدادها روشن، صریح و قانونی بود. کیت سه بار آن را خواند، به تاریخ آن نگاه کرد و امضای آشپز را وارسی کرد. فی، در حالی که دهانش باز مانده بود، به او می نگریست. وقتی لب های کیت، هنگام خواندن، تکان می خورد، لب های فی نیز می جنبید.
کیت، کاغذ را لوله کرد، روبان را دور آن پیچید، در جعبه قرار داد، و در آن را بست. سپس روی صندلی نشست. عاقبت فی پرسید:
ـ راضی هستی؟