نام:اگر فردا بیاید.
نویسنده : سیدنی شلدون
صفحات:574
منبع : نودوهشتیا
Printable View
نام:اگر فردا بیاید.
نویسنده : سیدنی شلدون
صفحات:574
منبع : نودوهشتیا
3-5
1
پنجشنبه،بیستم فوریه-ساعت 23.
دوریس ویتنی،لباس هایش را،آهسته و ارام،مانند حرکتی در رویا،از تن بیرون آورد و سپس ربدوشامبری به رنگ قرمز از میان لباس ها انتخاب کرد که بپوشد،تا با رنگ خون هماهنگ باشد.او نگاهی به اطراف اتاق خواب خود انداخت تا برای اخرین بار اطمینان حاصل کند که این اتاق دلپذیر،پس از گذشت سی سال،همچنانم رتب باشد.انگاه به ارامی،کشوی کمد کنار تختخواب را باز کرد و تپانچه را بیرون آورد.اسلحه،براق و سیاه و به طرز وحشتناکی سرد بود.او آن را کنار تلفن گذاشت و شماره دخترش را در فیلادلفیا گرفت.بازتاب زنگ تلفن از آن سوی خط شنیده شد و سپس صدای نرمی گفت:
الو؟
تریسی،من فقط می خواستم صدایت را بشنوم عزیزم.
چه مژده ی قشنگی،مادر.
امیدوارم بیدارت نکرده باشم؟
نه،داشتم مطالعه می کردم و آماده می شدم که بخوابم.من و چارلز می خواستیم بیرون برویم،ولی هوا خیلی بد است.اینجا برف سنگینی می بارد،آن جا چطور؟
دوریس فکر کرد:آه خدای من!ما داریم در مورد وضع هوا صحبت می کنیم،در حالی که خیلی حرف ها برای گفتن داریم.
مادر،شما انجا هستید؟
دوریس ویتنی از پنجره به بیرون نگاه کرد.باران می بارید.چه ملودرام جالبی،درست مثل فیلم های الفرد هیچکاک!
تریسی سوال کرد:
چه صدایی بود؟
رعد و برق،افکارش به طرز عمیقی در هم بود.نیو اورلئان هم هوای طوفانی داشت،ولی دوریس این را نمی دانست.باران یکریز می بارید.گوینده اخبار هواشناسی رادیو اعلام کرده بود:
در نیو اورلئان،هوا 66 درجه فارنهایت واست و شب هنگام باران به رگبار همراه با رعد و برق تبدیل خواهد شد.حتما چترتان را همراه بردارید.
او نیازی به چتر نداشت.
صدای رعد و برق بود تریسی.
او به صدایش آهنگ بشاشی داد و اضافه کرد:
بگو ببینم،در فیلادلفیا چه خبر؟
من احساس می کنم یک شاهزاده خانم افسانه ای هستم،مادر.نمی توانم باور کنم که کسی ممکن است این قدر خوشحال باشد.فردا شب قرار است با پدر و مادر چارلز ملاقات کنم.
صدای او حالتی داشت که انگار می خواست اعلامیه ای را بخواند.با آه و افسوس اضافه کرد:
ما با یک کالسکه سبک که یک اسب کرند آن را می کشد به انجا خواهیم رفت.رسم انها همین است.برای من یک پروانه زینتی به اندازه یک دایناسور خریده اند.
نگران نباش عزیزم،انها عاشق تو هستند.
چارلز هم همین را می گوید.او عاشق من است.من او را تحسین می کنم،ای کاش می توانستی زودتر او را ببینی،فوق العاده است.
مطمئنم که همینطور است.
او هیچ وقت چارلز را ملاقات نمی کرد.هیچ وقت نوه اش را روی زانویش نمی نشاند.او نمی بایست به این مسائل فکر کند.
آیا او می داند که چقدر خوشبخت است که تو را دارد عزیزم؟
تریسی خندید:
خودم هم همیشه همین را به او می گویم.خوب در مورد من دیگر کافی است،بگو ببینم انجا چه خبر است؟چه می کنی؟حالت کاملا خوب است؟مطمئنم که همینطور است.این حرف دکتر که می گفت تو صد سال عمر می کنی درست است.
حالا که دارم با تو صحبت می کنم حالم خوب است.
تریسی با لحن شیطنت باری گفت:
سرت جایی گرم است؟
علی رغم تصور تریسی،در پنج سال گذشته که پدر تریسی مرده بود،تقریبا هیچ مردی را ملاقات نکرده بود و توجهی به کسی نداشت.
خبری نیست تریسی.
او موضوع صحبت را عوض کرد.
وضع کارت چطور است،هنوز راضی هستی؟
عاشق این کارم.چارلز هم هیچ مخالفتی ندارد که بعد از ازدواجمان کار کنم.
این خیلی خوب است،عزیزم.به نظرم مرد فهمیده ایست.
واقعا همین طور است.باید او را از نزدیک ببینی.
صدای رعد سهمگینی شنیده شد.این صدایی از ماوراء بود.پیامی از خارج صحنه.زمان،فرا رسیده بود.دیگر چیزی برای گفتن،جز خداحافظی نهایی باقی نمانده بود.او،سعی کرد صدایش را عادی نگه دارد:
صفحه 6 تا 19 اگر فردا بیاید
- خداحافظ عزیزم.
- شمارا در عروسی می بینم، مادر. به محض تعیین تاریخ به شما تلفن خواهم کرد.
و بعد از همه ابن ها، یک حرف پایانی، برای گفتن وجود داشت:
- دوستت دارم تریسی، خیلی خیلی زیاد.
و بعد دوریس ویتنی به آرامی گوشی را گذاشت و اسلحه را از کنار تلفن برداشت. برای انجام این کار فقط یک راه وجود دارد. او، خیلی سریع اسلحه را بالا آورد و روی پیشانی اش گذاشت و ...
ماشه را کشید!!
فیلادلفیا
جمعه، بیست و یکم فوریه – ساعت 8 صبح.
تریسی وینی، در حالی از مجموعه آپارتمان هایی که در آن زندگی می کرد قدم بیرون گذاشت که باران ریز و خاکستری، هم بر لیموزین های براق، با راننده های یونیفورم پوشی که به طرف پایین خیابان مارکت حرکت می کردند. و هم بر روی خانه های بی قواره و روی هم انباشته آن محله پرجمعیت و شلوغ شمال فیلادلفیا می بارید. باران لیموزین ها را شسته بود و اشغال های توده شده در حاشیه خیابان، در اثر سهل انگاری راننده ها، به اطراف پراکنده میشد.
تریسی ویتنی در راه محل کارش بود. او، همان طور که در جهت شرف خیابان "چست نات" به سوی بانک حرکت می کرد، با حالت بشاش و موزونش قدم بر می داشت. این تنها کاری بود که می توانست او را از آواز خواندن با صدای بلند، باز دارد. او، یک بارانی زرد روشن به تن داشت و چکمه و کلاه زرد پشمی، با کرک های شاه بلوطی رنگ براق، پوشیده بود. در آغاز بیست سالگی بود. با صورتی سرزنده، دهانی هوس انگیز و چشم های درخشان و هوشیاری که می توانست هر لحظه از رنگ ملایم سبز چمنی، به رنگ یشمی تیره تغیر کند. اندامی، آراسته و ورزیده داشت و در مواقع خاص، در حالاتی مثل عصبانیت، خستگی و یا استیاق، رنگ روشن و شفاف پوستش، به سرخ متمایل به کبود، تبدیل می شد. مادرش یک بار به او گفته بود:
- بجه؛ تو همه رنگ های دنیا را یک جا داری.
و امروز، یکی از همان روزها بود. او، در حالی که در جهت پایین خیابان می رفت، رهگذران به او لبخند می زدند. این به خاطر خوشحالی غبطه انگیزی بود که در چهره اش دیده می شد. تریسی ویتنی فکر کرد:
هیچ کس شایستگی این همه خوشحالی را ندارد. من می روم تا با مردی ازدواج کنم که عاشق او هستم. من مالک جسم و روح او خواهم بود. چه چیزی بیشتر از این می تواند توجه مردم را جلب کند؟
وقتی به بانک نزدیک شد، نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت هشت و بیست دقیقه بود. تا ده دقیقه دیگر درهای بانک "کارتل فیلادلفیا" به روی کارکنان دیگر باز نمی شد. اما اقای "کلرنس درموند " نایب رئیس ارشد بانک که مسئول بخش امور بین المللی بود، سویچ هشدار دهنده درهای خارجی را خاموش کرده بود و درها باز بودند.
تریسی از این مراسم صبحگاهی لذت می برد. او، زیر باران ایستاد تا آقای درموند وارد بانک شود و در را پشت سر او قفل کنند. اصولاً همه بانک ها، تشریفات حفاظتی خاص خود را دارند و بانک کارتل فیلادلفیا هم از این قاعده مستثنی نبود. روال حفاظتی معمول هیچ وقت عوض نمی شد، مگر به دلایل امنیتی، که هرچندگاه یک بار، تغییراتی در آن می دادند.
علامت رمز، در آن نهفته، پرده کرکره نمی افراشته بود و این نشان دهنده حصول اطمینان کامل از آن بود که هیچ چیز دست نخورده و کسی قبلاً وارد بانک نشده است و خط گروگان گیری وجود ندارد.
آقای "کلرنس درموند "، درحال بازرسی آسانسورها، انبار، زیرزمین و منطقه امن سپرده ها و امانات بود. وقتی او کاملاً اطمینان حاصل می کرد که تنهاست، پرده کرکره تماماً افراشته می شد و این نشان می داد که همه چیز در جای خود قرار دارد.
حسابدار ارشد، همیشه اولین کارمندی بود که وارد بانک می شد. او به محض ورود در کنار زنگ خطر اضطراری قرار می گرفت تا این که کلیه کارکنان وارد بانک شوند و بعد، در را پشت سر آن ها قفل می کردند.
دقیقاً راس ساعت هشت و سی دقیقه، تریسی ویتنی به اتفاق دیگر کارکنان قدم به تالار اجتماعات آراسته بانک گذاشت. بارانی، کلاه و چکمه هایش را بیرون آورد و به همهمه همکارانی که از روز بارانی شکوه می کردند، گوش داد:
- باران لعنتی چتر مرا برد!
یک نفر دیگر گفت:
- خیس آب شدم.
مسئول قسمت صندوق گفت:
- من دو مرغابی را دیدم که به طرف پایین خیابان مارکت در حال شنا بودند! گزارشگر هواشناسی گفت که تا یک هفته دیگر باید انتظار ادامه این هوا را داشته باشیم، کاشکی در فلوریدا بودم.
تریسی خندید و به سمت محل کارش رفت. او مسئول قسمت حواله های بانکی بود. تا مدتی قبل، انتقال پول، از یک بانک به بانکی دیگر، و از یک کشور به کشوری دیگر، بسیار به کندی انجام می شد و مستلزم پر کردن فرم ها و ارسال مراسلات و خدمات بانکی داخلی و خارجی بود. ولی امروز با ظهور کامپیوتر، وضعیت به کلی تغییر کرده است. اکنون ارقام نجومی پول می تواند در یک لحظه جا به جا شود و این کار تریسی بود که از طریق کامپیوتر و کار با آن، این نقل و انتقالات برق اسا را انجام بدهد.
تمام معاملات کدبندی شده است و این کدها دائماً، به منظور جلوگیری از ورود حواله های غیرمجاز به کامپیوترها تغییر می کند. هر روز، میلیون ها دلار الکترونیکی از زیر دست تریسی می گذرد. کار بسیار جالب و هیجان انگیزی است. این خونی است که در شاهرگ حیاتی کار، در سراسر دنیا جریان می یابد.
تا وقتی که آقای چارلز استنهوپ سوم وارد زندگی تریسی شد، کار بانک، پرتحرک ترین برنامه های زندگی تریسی محسوب می شد. بانک کارتل فیلدلفیا یکی از فعال ترین و بزرگ ترین بخش های معاملات بین المللی را داشت. هر روز تریسی به اتفاق همکارانش به هنگام صرف ناهار، فعالیت های آن روز صبح خود را مورد بحث و بررسی قرار می دادند. گفتگوهای بی پروایی جریان داشت. "دبورا"، سرپرست حسابداری اعلام می کرد:
- ما فقط یک رقم صد میلیون دلاری، به عنوان وام به ترکیه پرداخت کرده ایم.
"مای تر نتون "، منشی نایب رئیس بانک با لحن مطمئنی می گفت:
- در جلسه امروز، آن ها تصمیم گرفتند که برای پیوستن به فعالیت های پولی تازه، در "پرو"، مبلغ پیش پرداخت را تا پنج میلیون دلار بالا ببرند.
"جان کریتون"، یکی از منتفذین بانک می گفت:
- من متوجه شدم که برای نجات محموله مکزیک تا پنجام میلیون دلار جلو رفتند، آن محموله ارزش یک سنت را هم ندارد.
و تریسی با قیافه متفکرانه ای می گفت:
- واقعاً جالب است، کشورهایی که آمریکا را مورد حمله قرار می دادند و می گفتند سرمایه های انباشته دارد، همیشه قبل از بقیه، دست برای گرفتن وام دراز می کنند.
و این، همان موضوعاتی بود که او و چارلز، دراولین بحث ها و مجادله هایشان، به آن پرداخته بودند. تریسی، چارلز استنهوپ سوم را نخستین بار، هنگام سخنرانی در ضیافت یک سمپوزیوم اقتصادی، ملاقات کرد. او، یک تشکیلات وسیع سرمایه داری را اداره می کرد که توسط پدربزرگش، بنیانگذاری شده بود. کمپانی او، معاملات بسیار خوبی در زمینه های مختلف، با بانکی که تریسی در آن کار می کرد، انجام داده بود. بعد از سخنرانی چارلز، تریسی به قصد مخالفت با استدلال او، مبنی بر عدم توانای کشورهای جهان سوم در خصوص بازپرداخت ارقام گیج کننده پولی که از بانک های جهانی، و دولت های غربی قرض می کردند، نزد او رفت. در وهله اول، موضوع برای چارلز سرگرم کننده بود، سپس توسط بحث احساسات برانگیز این زن زیبا، فریفته شد و گفتگوی آنها، در تمام طول مدت شام در رستوران قدیمی و معروف «بوک بایندر» ادامه یافت.
از همان آغاز، تریسی، با آگاهی بر این نکته که وی نامزد دریافت جایزه فیلادلفیا است، مجذوب چارلز استنهوپ سوم شد.
چارلز، سیو هفت سال داشت و مردی بود ثروتمند، موفق، از یک خانواده قدیمی فیلادلفیا، با یک و هشتاد سانتی متر قد، موهای حنایی رنگ، چشم های قهوه ای با نگاهی جدی و رفتاری مبادی آداب.
تریسی با خود فکر کرد»
- یکی از آن پولدارهای کسل کننده ...
چارلز، که انگار فکر او را خوانده بود، روی میز خم شد و گفت:
- درمورد من پدرم متقاعد شده است که در بیمارستان یک بچه عوضی به او داده اند!
- چی؟
- من یک آدم امل و سنت گرا هستم. هیچ وقت تا به حال اتفاق نیفتاده که فکر کنم پول، پایان همه چیز است، و زندگی جز پول نیست. ولی لطفاً هیچ وقت به پدرم نگویید که من این حرف را زده ام.
بلاتکلیفی ملیحی در چهره چارلز دیده می شد که نظر تریسی را جلب کرده بود:
- باید ببینم ازدواج کردن با چنین مردی چگونه خواهد بود؟!
تمام زندگی پدر تریسی صرف کاری شده بود که از دیدگاه استنهوپ بی اهمیتی آن مضحک بود.
تریسی فکر کرد:
- استنهوپ ها و ویتنی ها هیچ وقت با هم مخلوط نمی شوند. این مثل ترکیب روغن و آب است. استنهوپ ها روغن هستند. من دارم درمورد چه موضوعی فکر می کنم؟ این دیوانگی نیست؟ ماجرای وهم انگیزی است. یک مرد مرا به شام دعوت می کند و من دارم تصمیم می گیرم که آیا با او ازدواج کنم یا نه؟! درحالی که ممکن است دیگر هیچ وقت یکدیگر را نبینیم.
چارلز گفت:
- امیدوارم برای شام فردا، وقت داشته باشی؟
فیلادلفیا سرشار از دیدنی است و کارهای زیادی می شود انجام داد. شنبه شب، تریسی و چارلز برای دیدن باله با اجرای ارکستر فیلادلفیا رفتند و در طول هفته از یک مرکز خرید جدید دیدن کردند و به تماشای مجموعه فروشگاههای "سنسایتی هیل" رفتند. آنها کیک پنیر را در "جنرز" و شام را در کافه "رویال"، یکی از رستوران های منحصر بفرد فیلادلفیا صرف کردند. سپس از میدان "هه هاوس" خرید کردند و به بازدید از موزه هنر، رفتند. تریسی لحظه ای در برابر یکی از مجسمه ها مکث کرد و با نگاهی خریدار به آن گفت:
- این تویی!
چارلز علاقه ای به ورزش نداشت، ولی تریسی از آن لذت می برد. بنابراین روز یکشنبه صبح، تریسی به تنهایی ساحل رودخانه "وست درایو" را به حالت دو آهسته، پیمود و در اطراف رودخانه "شویلکیل" قدم زد. بعد از ظهر یکشنبه به کلاس "تای، چی، جوان" رفت و حسابی خودش را خسته کرد، ولی خوشحال بود از این که قرار است چارلز را در آپارتمانش ملاقات کند. چارلز یک غذاشناس خبره بود و دوست داشت غذاهای استثنایی، مثل "بستیلا" و "گواهرلی"، "واکشی" و "تاهین دی پائولت" و "سیترون" معروف شمال چین را برای تریسی و خودش سفارش بدهد. او، در عین حال، یکی از دقیق ترین و وقت شناس ترین آدم هایی بود که تریسی تا آن وقت شناخته بود. یک بار تریسی در یکی از قرار ملاقات هایی که او داشت، پانزده دقیقه دیر کرد و نارضایتی و اوقات تلخی چارلز چنان آن شب او را خراب کرد که بعد از آن تصمیم گرفت همیشه به موقع سر قرارهایش حاضر باشد.
تریسی تجربه عشقی زیادی نداشت، اما به نظرش رسید که چارلز همان طور عشق می ورزید که زندگی می کرد. بسیار دقیق و کامل.
حاملگی، یک حادثه غیرمنتظره بود و وقتی که اتفاق افتاد، وجود تریسی از اضطراب و بی اعتمادی، سرشار شد. چارلز تا آن وقت هیچ گونه اشاره ای به موضوع ازدواج نکرده بود. از طرفی هم تریسی دوست نداشت چارلز فکر کند که به خاطر بچه مجبور به ازدواج با اوست. تریسی نمی دانست که آیا باید به فکر سقط جنین باشد یا نه؟ اگر این کار را نمی کرد، شق دوم قضیه هم، یه همان اندازه می توانست ناراحت کننده باشد. او، چگونه می توانست آن بچه را بدون پدر، بزرگ کند؟ آیا این کار از نظر بچه عادلانه بود؟
تریسی تصمیم گرفت که یک شب بعد از شام موضوع را به چارلز بگوید.برای این منظور، یک شام غیر رسمی در آپارتمان خودش تدارک دید و به علت حالت عصبی که داشت، غذا را سوزاند. همان طور که داشت گوشت سوخته و لوبیا را جلوی چارلز می گذاشت، نتوانست طاقت بیاورد و به طرز ناشیانه ای حرف از دهانش بیرون پرید:
- متاسفم چارلز، من حامله ام!
سکوت طولانی و غیرقابل تحملی برقرار شد و درست هنگامی که تریسی می خواست آن را بشکند چارلز گفت:
- ما ازدواج می کنیم!
تمام وجود تریسی سرشاز از احساس و آرامشی عمیق شد.
- می دانی؟ من نمی خواهم فکر کنی که مجبور به ازدواج با من هستی.
او دستش را بالا برد تا تریسی را ساکت کند:
- می خواهم با تو ازدواج کنم تریسی. تو برای من همسر فوق العاده ای خواهی بود.
و به آرامی اضافه کرد :
- البته پدر و مادر من کمی تعجب خواهند کرد
- چرا باید تعجب کنند؟
چارلز آهی کشید و گفت:
- متاسفم عزیزم، تو متوجه نیستی که درگیر چه مسئله ای شده ای. دلم نمی خواهد یک علامت سوال ایجاد کنم، ولی استنهوپ ها، همیشه با هم طرازهای خودشان ازدواج می کنند.
خط اصلی جامعه فیلادلفیا. تریسی حدس زد:
- پس آنها همسر تو را انتخاب کرده اند؟
- اصلاً مهم نیست که چه کسی برای من انتخاب شده است. ما جمعه آینده، با پدر و مادر شام می خوریم. زمان آن رسیده که با آنها آشنا بشوی.
舵
پنج دقیقه به ساعت نه صبح، تریسی متوجه بالا رفتن سطح صدا در بانک شد. کارکنان، باصدای بلند با هم صحبت می مردند. درهای بانک، تا پنج دقیقه دیگر باز می شد و آنها مجبور بودند که آماده باشند. تریسی از پشت شیشه پنجره های جلویی، مشتری ها را می دید که در پیاده رو صف بسته بودند و در هوای سرد بارانی، انتظار می کشیدند. در همان حال که مامور حفاظت بانک کار توزیع فرم های تازه و سفید تعرفه ها و قرار دادن برگه ها در برگهدان های فلزی روی شش میز وسط بانک انجام می داد، تریسی مشغول تماشای بیرون بود.
مشتری های همیشگی بانک معمولاً از تعرفه های حاوی کد شخصی خودشان استفاده می کردند تا سپرده ها به طور خودکار، توسط کامپیوتر به حساب مورد نظر واریز شود. اما گاهی هم اتفاق می افتاد که مشتری ها، بدون در دست داشتن فرم های سپرده کددار مراجعه می کردند و مجبور بودند اوراق سفید را پر کنند.
مامور حفاظتی بان، وقتی کارش را به اتمام رساند، نگاهی به ساعت دیواری انداخت و به محض این که عقربه ها ساعت نه را نشان دادند، به طرف در بزرگ بانک رفت و با تشریفات معمول آن را باز کرد.
یک روز بانکی، شروع شده بود. برای جند ساعت آینده، تریسی آنقدر سرگرم کار با کامپیوتر می شد که مجال فکر کردن به چززی را پیدا نمی کرد. هر یک از مراحل می بایست دو بار کنترل شود، تا اطمینان حاصل گردد که رمزها درست به کار رگفته شده است. وقتی می خواست به حسابی پول واریز کند، اول شماره حساب را وارد می کرد و بعد مبلغ و سپس شماره رمز بانکی که می بایست پول به آن انتقال داده شود. هر بانکی شماره رمز ویژه ای داشت. کتابچه راهنمایی که شماره رمز بانک ها در آن فهرست شده بود. همه بانک های بزرگ دنیا را شامل می شد.
صبح به سرعت می گذشت. تریسی تصمیم گرفت که با استفاده از وقت ناهار به آرایشگاه برود. او می بایست در "لاری استلابوت" از قبل وقت رزرو می کرد. آن جا گران بود، ولی ارزشش را داشت. چون او می خواست پدر و مادر چارلز وی را با سر و وضع خوبی ببینند.
- باید کاری بکنم که آنها از من خوششان بیاید. من اهمیت نمی دهم که آنها چه کسی را برای چارلز در نظر گرفته اند.
تریسی فکر کرد:
- هیچ کس نمی تواند بیشتر از من چارلز را خوشحال کند.
راس ساعت ده، درحالی که تریسی بارانی اش را می پوشید، "کلرنس درموند"، او را به دفتر کارش احضار کرد.
درموند، نمایشی از یک مقام اجرایی مهم بود. اگر بانک یک برنامه تبلیغات تلویزیونی می داشت، او می توانست سخنگوی ایده آلی باشد. او به طور محافظه کارانه ای لباس می پوشید و آن قدر متین و استوار بود که همواره مردی قابل اعتماد جلوه می کرد.
درموند گفت:
- بنشین تریسی.
او، همیشه از این که اسم کوچک همه کارکنان را می داند، به خود می بالید.
- هوای بیرون خیلی بد است، مگر نه؟
- بله.
- ولی مردم می توانند کارهای بانکی شان را انجام بدهند.
درموند، حرف دیگری برای گفتن داشت. او به طرف میزش خم شد و گفت:
- من متوجه شده ام که شما و چارلز استنهوپ قرار است با هم ازدواج کنید.
تریسی با تعجب گفت:
- ولی ما هنوز این موضوع را اعلام نکرده ایم؟
- چطور؟
درموند، لبخندی زد و اضافه کرد:
- هرکاری که استنهوپ ها انجام بدهند، خیر است! من برای شما خیلی خوشحالم و فکر می کنم که بعد از ماه عسل به سرکارتان برگردید. ما نمی خواهیم شما را از دست بدهیم. شما یکی از باارزش ترین اعضای این بانک هستید.
- من و چارلز در این مورد به تولفق رسیده ایم. من خوشحالم از این که می توانم به کارم ادامه بدهم.
درموند لبخند رضایت مندانه ای زد. استنهوپ و پسران، همیشه مهم ترین سرمایه گذارانی بودند که در سالن بورس و اوراق بهادار بانک حضور پیدا می کردند و اگر حساب بانکی اصلی خودش را به این شعبه اختصاص می داد، موقعیت فوق العاده ای برای شعبه آنها به شمار می آمد.
او، به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت:
- خانم تریسی، وقتی از ماه عسل برگشتید، یک ترفیع مقام چشم گیر و یک پست عالی در انتظار شما خواهد بود.
- آه، خیلی متشکرم!
این یک رویا بود که او می دانست ان را به دست آورده است. همه ذرات وجودش سرشار از احساس غرور بود و برای دادن این خبر به چارلز بی تاب شده بود. تریسی تصور می کرد که خداوند همه شرایط را طوری ترتیب که او را غرق در شادی کند.
بزرگان خانواده استنهوپ در خانه مجلل و چشم گیری، در محله قدیمی و معروف میدان "تین هاوس" زندگی می کردند. این جا، منطقه ای از شهر بود که تریسی خیلی به ندرت از آن جا عبور می کرد و حالا آن جا داشت به صورت بخشی از زندگی او درمی آمد.
تریسی، کم و بیش، عصبی و بی طاقت بود. فرم زیبای موهایش، در اثر رطوبت هوا تغییر کرده بود. او، چهار بار لباس هایش را عوض کرده بود. آیا بهتر نبود که یک دست لباس معمولی به تن می کرد؟ یک بار تصمیم گرفت پیراهن گران قیمتی را با مارک "آنت سنت لورن"، که از بوتیک "وتمارکرز" خریده بود، بپوشد ولی با خودش گفت:
- اگر این را بپوشم، انها فکر می کنند که آدم افراط کار و ولخرجی هستم، از طرفی اگر لباس معمولی خودم را که از فروشگاه "پسن هورن" خریده ام به تن کنم، تصور خواهند کرد که پسرشان با دختری از خانواده های پائین ازدواج کرده است. آه ...! به جهنم، بگذار هر فکری که می خواهند بکنند.
نهایتاً تصمیم گرفت یک دامن خاکستری پشمی و یک بلوز سفید ابریشمی بپوشد و گردنبند طلایی را که مادرش به عنوان هدیه کریسمس به او داده بود، به گردنش بیاویزد. سرانجام در این خانه مجلل، توسط یک پیشخدمت خانه زاد باز شد.
- شب به خیر، دوشیزه ویتنی.
تریسی فکر کرد:
- این یک علامت خوب است، یا یک علامت بد> باتلر، اسم مرا می داند.
تریسی خود را مثل یک تکه گوشت، روی فرش گران قیمت ایرانی آن ها، احساس می کرد!
پیشخدمت او را از یک هال مرمرین که به نظر می رسید اندازه آن دو برابر تالار بانک بود، عبور داد. تریسی فکر کرد:
- خدای من! این لباس اصلاً مناسب این جا نیست! من باید همان پیراهن مارک اینت سنت لورن را می پوشیدم. همین که به طرف کتابخانه برگشت، احساس کرد که دررفتگی جورابش از مچ پا شروع شد و درست در همان لحظه خودش را رودرروی پدر و مادر چارلز دید.
پدر آقای چارلز استنهوپ مردی بود شصت ساله با قیافه ای بسیار جدی و به نظر مرد موفقی می آمد. او دقیقاً قیافه سی سال آینده چارلز را داشت با چشم های قهوه ای همرنگ چشم های چارلز، یک چانه محکم و استوار و موهای چتری سفید. تریسی فوراً مجذوب او شد. او می توانست یک پدربزرگ استثنایی برای بچه آنها باشد.
مادر چارلز قیافه ملیحی داشت. او، قدی کوتاه داشت و نسبتاً چاق بود. اما علی رغم این همه خصوصیات اشرافی اش کاملاً مشهود بود. او، قیافه ای کاملاً اطمینان برانگیز داشت و تریسی فکر کرد که او هم می تواند یک مادربزرگ رویایی باشد.
خانم استنهوپ دستش را بالا آورد:
- عزیزم باعث کمال خوشوقتی است که به ما پیوستید. ما از چارلز خواستیم که چند دقیقه ای ما را با تو تنها بگذارد. امیدوارم که از نظر شما مسئله ای نباشد؟
پدر چارلز گفت:
- البته که نه، بنشین تریسی ... این طور نیست؟
- بله قربان.
هردوی آنها، بر روی کاناپه، روبروی تریسی نشستند.
تریسی فکر کرد:
- چرا من احساس می کنم که مورد بازجویی قرار خواهم گرفت؟
او، در آن لحظه صدای مادرش را می شنید که می گفت:
- عزیزم، خداوند هرگز تو را در شرایطی قرار نهواهد داد که از عهده آن برنیایی. فقط با هر چیزی در وقت خودش برخورد کن.
اولین قدم تریسی، لبخند ضعیفی بود که به طرز ناشیانه ای زد، زیرا آن لحظه احساس کرد که دررفتگی جورابش تا زانویش بالا آمد. سعی کرد که با دست آن را بپوشاند. صدای آقای استنهوپ خیلی محکم و رسا شنیده شد که می گفت:
- شما و چارلز می خواهید ازدواج کنید؟
کلمه "می خواهید" تریسی را ناراحت کرد. قطعاً چارلز به آنها گفته بود که می خواهند ازدواج کنند.
تریسی گفت:
- بله.
خانم استنهوپ گفت:
- شما و چارلز مدت زمان زیادی نیست که یکدیگر را می شناسید، این طور نیست؟
تریسی به حالت رنجیدگی چند لحظه قبل خود برگشت و با خود گفت:
20 تا 29
- بله ، مطمئن بودم که مورد بازجویی قرار خواهم گرفت.
سپس گفت:
- ما در حد کفایت دوست داشتن همدیگر را می شناسیم. خانم استنهوپ.
خانم استنهوپ زیر لب زمزمه وار گفت:
- عشق؟
و اضافه کرد:
- خیلی صادقانه بگویم دوشیزه ویتنی، خبر ازدواج شما و چارلز باعث تعجب ما شد.
و با لبخند بردبارانه ای ادامه داد:
- حتما چارلز در مورد شارلوت با شما صحبت کرده است؟
و به تغییر حالت چهره تریسی چشم دوخت. داشت فکر می کرد:
- که اینطور؟
خانم استنهوپ گفت:
- چارلز و شارلوت تقریبا با هم بزرگ شده اند، آنها خیلی به هم نزدیکند. روابط خوبی دارند. در واقع همه انتظار داشتند که امسال نامزدیشان را اعلام کنند.
تریسی لازم ندید که شارلوت را در نظر مجسم کند. برای اینکه حدس میزد که دارای چه خصوصیاتی است. احتمالا در خانه همجوار آنها زندگی می کند ، از خاندانی ثروتمند است و زمینه اجتماعی مشابه چارلز دارد. به مدرسه های خیلی خوب رفته، عاشق اسب سواری است و تا کنون تعداد زیادی جایزه برده است.
خانم استنهوپ پیشنهاد کرد:
- در مورد خانواده خودت برایمان بگو.
تریسی با خود فکر کرد:
- خدای من ، این درست مثل صحنه ای از فیلم های سینمایی آخر شب تلویزیون است. من " ریتا هیورث " هستم که پدر و مادر " کاری گرانت " را برای اولین بار ملاقات می کنم. من به یک نوشیدنی احتیاج دارم. در فیلم های قدیمی ، پیشخدمت همیشه در لحظات حساس برای نجات قهرمان داستان با یک سینی پر از نوشیدنی وارد می شد.
خانم استنهوپ پرسید:
- شما کجا متولد شده اید، عزیزم؟
- در لوئیزیانا، پدرم یک مکانیک بود.
نیازی نداشت این را اضافه کند، ولی تریسی قادر به پنهان کردن چیزی نبود، به جهنم! به پدرش افتخار می کرد.
- یک مکانیک؟
- بله، او کارش را با یک کارخانه کوچک در نیواورلئان شروع کرد و در همین زمینه آن را به یک کمپانی بزرگ تبدیل کرد. وقتی پنج سال قبل، پدرم فوت کرد، مادرم مسئولیت آنجا را به عهده گرفت.
- در این کمپانی چه چیزی می سازند؟
- لوله اگزوز و قطعات دیگر برای اتومبیل.
خانم و آقای استنهوپ نگاهی با هم مبادله کردند و هر دو تقریبا هم زمان گفتند:
- که این طور؟
لحن صدای آنها ، تریسی را عصبی کرد و از خودش پرسید:
- می دانم چقدر طول خواهد کشید تا آنها را دوست داشته باشم؟
و سپس نگاهی به قیافه نامهربانانه آنها که در مقابلش نشسته بودند انداخت و ترس و وحشت در دلش شروع به جوشیدن کرد.
- شما خیلی شبیه مادر من هستید. او هم بسیار زیبا و باهوش و ملیح است. اصلا اهل جنوب است. زن کوچک اندامی و تقریبا هم قد شماست ، خانم استنهوپ.
آخرین کلمات این جمله را ، تریسی به طرز دنباله داری کشید و طنین صدایش در سکوت آزار دهنده ای محو شد. تریسی خنده بی رنگی کرد که با نگاه تند وتیز خانم استنهوپ در دهانش خشک شد. سرانجام، این آقای استنهوپ بود که با لحنی بی تفاوت گفت:
- چارلز به ما اطلاع داد که شما حامله اید!
آه! تریسی چقدر آرزو می کرد که ای کاش چارلز این را به آنها نگفته بود. رفتار آنها به طور کاملا محسوسی ناخوشایند بود. طوری حرف می زدند که انگار پسرشان هیچ ارتباطی با این قضیه ندارد. آنها، این احساس را در تریسی به وجود می آوردند که این کار یک لکه ننگ است. تریسی فکر کرد:
- حالا می فهمم که چه لباسی باید می پوشیدم.
خانم استنهوپ شروع کرد:
- نمی دانم چرا امروز...
ولی نتوانست جمله اش را تمام کند، زیرا همان وقت چارلز وارد اتاق شد. تریسی هرگز از دیدن کسی در زندگی اش، تا این حد خوشحال نشده بود.
چارلز با بشاشت خاصی گفت:
- چکار دارید می کنید؟ حالت چطور است عزیزم؟
تریسی بلند شد و با دستپاچگی خودش را در میان بازوان چارلز انداخت.
- خیلی خوب.
تریسی او را به افکار خودش نزدیک کرد. خدا را شکر کرد که چارلز، مثل پدر و مادرش نیست. او هرگز نمی تواند مثل آنها باشد. آنها رفتاری بسیار سرد و خشک و متکبرانه داشتند. پیشخدمتی با یک سینی پر از نوشیدنی وارد شد. تریسی به خودش گفت:
- کارها رو به راه خواهد شد. این فیلم پایان خوبی دارد.
شام آن شب استثنایی بود؛ اما تریسی عصبی تر از آن بود که بتواند چیزی بخورد. آنها در خصوص مسائل بانکی و سیاسی و حکومت های بحرانی در دنیا، بحث و گفتگو کردند. در واقعا همه چیز بسیار غیر شخصی و مودبانه برگزار شد و هیچ کس با صدای بلند صحبت نکرد. تریسی فکر کرد:
- آنها تصور می کنند که من پسرشان را به دام انداخته ام، پس حق دارند که همه چیز را در مورد من بدانند. یک روز چارلز صاحب کمپانی خواهد شد و این مهم است که همسر منلسبی داشته باشد.
و تریسی به خودش قول داد:
- او، حتما چنین زنی خواهد داشت.
چارلز به آرامی دست تریسی را که در زیر میز به دور دستمال سفره پیچیده شده بود گرفت و لبخندی زد. قلب تریسی به لرزه افتاد. چارلز گفت:
- من و تریسی ترجیح می دهیم که عروسی کوچکی داشته باشیم و بعد از آن...
خانم اشتنهوپ حرف او را قطع کرد و گفت:
- این حرف چرندی است! خانواده ما نمی تواند یک عروسی کوچک داشته باشد. چارلز، چون ما دوستان و آشنایان زیادی داریم که مایلند در عروسی تو شرکت کنند.
و بعد به تریسی نگاه کرد تا او را ورانداز کند و در همان حال اضافه کرد:
- بهتر است کارت های دعوت یکباره فرستاده شود. تو با این نظر موافقی؟
چارلز با عجله گفت:
- بله، بله، البته ما عروسی خواهیم داشت، اصلا من چرا در این مورد تردید کردم؟
خانم استنهوپ گفت:
- بعضی میهمانان از خارج کشور خواهند آمد، من ترتیبی می دهم که آنها در همین جا اقامت کنند.
آقای استنهوپ گفت:
- برای ماه عسل تصمیم دارید به کجا بروید؟
چارلز لبخندی زد و گفت:
- این یک خبر خصوصی است پدر.
و در همان حال دست تریسی را به آرامی فشرد. خانم استنهوپ پرسید:
- برای ماه عسل تان چه مدت را در نظر گرفته اید؟
چارلز پاسخ داد:
- در حدود پنجاه سال!
و تریسی ، احساس کرد که به خاطر این حرفش او را تا حد پرستش دوست دارد.
بعد از شام آنها به کتابخانه رفتند و تریسی ، نگاهی به اطراف انداخت.
در آنجا همه چیز از چوب بلوط قدیمی ساخته شده بود و قفسه ها حاشیه های تزئینی از جنس چرم داشت. دو تابلو از کارهای " کاپلی " نقاش قرن هجدهم امریکا، و یک اثر از " رینولدز " نقاش معروف انگلیسی همزمان او، به دیوارها آویزان بود.
برای تریسی واقعا فرقی نمی کرد که چارلز ثروتمند باشد یا نه، ولی اعتراف کرد که این نوع زندگی واقعا جذاب است.
تقریبا حدود نیمه های شب بود که چارلز، تریسی را به آپارتمان کوچکش ، واقع در خیابان " پارک فرونت " رساند و گفت:
- تریسی ، امیدوارم شب خیلی بدی برای تو نبوده باشد، مادر و پدر من، گاهی اوقات خیلی سفت و سخت هستند.
تریسی دروغ گفت:
- آه، نه، انها خیلی دوست داشتنی بودند.
او تمام آن شب را به خاطر حالت های عصبی که داشت ، خیلی خسته بود. با این حال وقتی به در ورودی آپارتمان نزدیک شدند از چارلز پرسید:
چند دقیقه ای داخل می آیی؟
و می خواست بگوید:
- عاشقت هستم چارلز، هیچ کس در دنیا نمی تواند مرا از تو جدا کند.
چارلز گفت:
- نه، امشب نه. چون فردا روز سنگینی خواهم داشت.
این جمله برای تریسی نا امید کننده بود ، اما گفت:
- البته عزیزم، کاملا می فهمم.
- فردا به تو زنگ می زنم.
و بوسه کوچکی بر گونه های او زد و از پله ها سرازیر شد. تریسی، با نگاهش او را تا پایین پله ها تعقیب کرد.
***
ساختمان اتش گرفته بود و صدای یکنواخت و بی انقطاع و بلند زنگ اتومبیل های آتش نشانی ، سکوت را شکست.
تریسی به کندی متوجه شد که در خواب بوده و آن صدا ، صدای زنگ تلفن است.
ساعت شماطه دار روی میر کنار تخت خواب او، دو و سی دقیقه را نشان می داد. برای یک لحظه، دل در سینه تریسی فروریخت. نکند برای چارلز اتفاقی افتاده باشد؟ گوشی تلفن را به سرعت برداشت:
- الو؟
صدای مردی از راه دور شنیده شد که می پرسید:
- تریسی ویتنی؟
تریسی تردید کرد، باز هم یکی از آن مزاحم های تلفنی است؟ با این حال پرسید:
- شما کی هستید؟
- من کارآگاه میلر از اداره پلیس نیواورلئان هستم. شما تریسی ویتنی هستید؟
- بله.
قلبش در سینه شروع به کوبیدن کرد.
- متاسفم، خبر بدی برای شما دارم...
دست های تریسی ، به دور گوشی گره خورد. صدا ادامه داد:
- در مورد مادرتان است.
- اتفاق بدی برای او افتاده؟
- او فوت کرده است خانم ویتنی...
- نه!
و جیغ کشید. او همچنان حرف میزد، ولی تریسی نمی شنید، یا می شنید و نمی فهمید. نه، این حقیقت نداشت، فقط یک مزاحمت تلفنی خیلی زشت بود. یک آدم بد ذات می خواست تریسی را بترساند. مادرش در وضعیت خوبی بود. او زنده بود. اما... مبادا واقعا چنین اتفاقی افتاده باشد؟ تریسی نمی توانست حرف بزند. دهان و زبانش یخ زده بود. صدای افسر پلیس را دوباره شنید که می گفت:
- الو؟...خانم ویتنی؟...الو....
- من با اولین پرواز در آن جا خواهم بود.
تریسی ، در آشپرخانه کوچک آپارتمانش نشست و به مادرش فکر کرد. این غیر ممکن بود که او مرده باشد. مادرش همیشه سرحال و سرزنده بود. آنها، رابطه بسیار نزدیک و دوستانه ای داشتند. از وقتی که تریسی دختر کوچولویی بود، می توانست مشکلاتش را با او در میان بگذارد و در مورد همه چیز، مدرسه،پسرها و مردها با او حرف بزند.
وقتی که پدر تریسی مرد، پیشنهادهای زیادی در خصوص خرید کارخانه به وی داده شد. مبالغی را به دوریس ویتنی پیشنهاد کردند که با ان می توانست تا پایان عمرش به آسودگی زندگی کند، اما او همیشه سرسختانه، تمام پیشنهادات فروش را رد رد می کرد و می گفت:
- پدر تو این کمپانی را ساخت. من نمی توانم حاصل تمام زحماتش را دور بریزم.
و به این ترتیب کمپانی را فعال نگه داشت.
تریسی فکر کرد:
-آه ، مادر، خیلی دوستت دارم. تو هیچ وقت چارلز را ملاقات نمی کنی و نوه ات را هم هرگز نخواهی دید.
و شروع به گریستن کرد. بعد برخاست و یک فنجان قهوه برای خودش دم کرد و در تاریکی نشست تا قهوه اش سرد بشود.
تریسی دلش می خواست که چارلز را هرچه زودتر در جریان این خبر قرار دهد و او را در کنار خودش احساس بکند. به ساعت آشپزخانه نگاه کرد. سه و سی دقیقه صبح بود. تریسی نمی خواست او را بیدار کند. می توانست بعدا از نیواورلئان به او تلفن کند.
تریسی فکر کرد که این موضوع تا چه حد می تواند عروسی آنها را تحت الشعاع قرار بدهد؟ و ناگهان احساس گناه کرد. او چطور می توانست در چنین شرایطی به خودش فکر کند؟ آقای میلر افسر پلیس به او گفته بود:
- به محض اینکه رسیدی، یک تاکسی بگیر و خود را به قرارگاه پلیس برسان.
ولی چرا قرارگاه پلیس؟ چرا؟ مر چه اتفاقی افتاده بود؟
تریسی در حالی که در سالن پر رفت و آمد فرودگاه نیواورلئان ، منتظر چمدانش بود، در ازدحام مسافران محاصره شده و بی وقفه ار آنها تنه می خورد و احساس خفگی می کرد. او سعی داشت که خودش را به محل تحویل چمدان ها برساند ، ولی کسی به او اجازه جلو رفتن نمی داد. ترس از اینکه تا دقایق دیگر شاهد چه چیزی خواهد بود، او را عصبی می کرد.
مرتبا به خودش می گفت که همه این ها چیزی جز یک شوخی زشت نیست. اما کلماتی که میلر گفته بود، هنوز در مغزش طنین داشت:
- متاسفم، خبر بدی برای شما دارم...او فوت کرده است خانم ویتنی...هیچ دلم نمی خواست این خبر را این طور به شما بدهم.
سرانجام تریسی چمدانش را از روی تسمه متحرک برداشت ، یک تاکسی گرفت و آدرسی را که افسر پلیس به او داده بود، برای راننده تکرار کرد:
- شماره 715، خیابان ساوت برود.
راننده، از توی آیینه، نگاهی به عقب انداخت و نیشش باز شد:
- " فیوزویل " بله؟
او حوصله هیچ صحبتی را نداشت. ذهنش از آشوب و اضطراب پر بود. تاکسی به طرف شرق می رفت. راننده سر صحبت را باز کرد:
- برای شرکت در مراسم به اینجا آمده اید خانم؟
تریسی، اصلا نمی دانست او در مورد چه صحبت می کند، اما در ذهنش جواب داد:
- نه، من برای مردن به اینجا آمده ام.
تریسی، صدای یکنواخت راننده را که همچنان حرف می زد، می شنید، ولی کلمات را نمی فهمید. خودش را روی صندلی جا به جا کرد. مناظر اطراف کاملا برایش اشنا بود. همان طور که به بخش فرانسوی نشین منطقه نزدیک می شد، ازدحام و شلوغی رو به افزایش، او را هوشیار کرد. یک گروه مردم به هیجان آمده و با فریادهای هراس انگیز و رقص و پایکوبی، راه را بسته بودند. راننده گفت:
- از این جلوتر نمی توانم بروم.
تریسی سرش را بلند کرد و به جلو نگاه کرد. صحنه ای که دید باورنکردنی بود. هزاران نفر با هم فریاد می زدند. آنها ماسک هایی از اژدها،غول،تمساح و حیوانات دیگر به صورت خود زده و همه سطح خیابان ، حتی پیاده رو ها را اشغال کرده بودند و صدایشان، فضا را می لرزاند. یک انفجار دیوانه کننده از موسیقی و رقص و فریاد آدم ها بود. راننده گفت:
- قبل از اینکه تاکسی را واژگون کنند باید از اینجا بروم.
هر سال، در این روز از ماه فوریه، در این شهر، مراسمی به مناسبت آغاز ماه روزه و پرهیز برگزار می شد.
تریسی از تاکسی پیاده شد و چمدان به دست در گوشه ای ایستاد و لحظاتی بعد، در حلقه تنگ رقص و پایکوبی جمعیت، محاصره شد.
مناسک دیوانه واری بود. یک جادوگر سیاه، هزاران دیوانه عصبی، مراسم مرگ مادرش را برگزار می کردند. چمدان تریسی از دستش خارج و ناپدید شده بود. مرد چاقی با ماسک شیطان ، تریسی را بغل کرد و بوسید. یک گوزن به او تنه زد و یک خرس غول پیکر از عقب او را چنگ زد و به هوا بلنذ کرد. تریسی سعی کرد خودش را رها سازد و فرار کند، اما غیرممکن بود. او، در حلقه مراسم رقص و سرودخوانی محاصره شد و به دام افتاده بود و با سیل جمعیت ، ناخواسته جلو می رفت و به پهنای صورتش اشک می ریخت.
هیچ راه گریزی نبود. وقتی که نهایتا توانست راه فراری پیدا کند و بگریزد و خود را به خیابان خلوتی برساند،نزدیک بود غش کند.
برای مدتی ساکت ایستاد ، به یک تیر چراغ برق تکیه زدو نفس عمیقی کشید و به تدریج کنترل و آرامش خود را بازیافت و به طرف قرارگاه پلیس به راه افتاد.
افسر پلیس، مردی میان سال بود، با قیافه ای به ستوه آمده و صورتی خسته و کوفته که به نظر می رسید در حرفه اش راحت نیست. او گفت:
- متاسفم که نتوانستم شما را در فرودگاه استقبال کنم. شهر ما به طور کلی دیوانه شده بود. ما با بررسی وسایل مادرتان متوجه شدیم که شما تنها کسی هستید که می توانیم با او تماس بگیریم.
- لطفا جناب سروان! به من بگویید، چه اتفاقی برای مادرم افتاده
صفحه ی 30 تا 49
است؟
_او خودکشی کرده است.
جریان سردی از وجود تریسی گذشت وصدایش ناهموار شد:
_این.............غیر ممکن است.چرا می بایست خودکشی کند؟او همه چیز در زندگی داشت.
_یک یادداشت برای شما جا گذاشته است.
محل نگهداری اجساد، جای بسیار سرد و ترسناکی بود.آنها،ترسی را ازیک دالان سفید به یک اتاق استریل هدایت کردند؛ولی تریسی ناگهان متوجه شد که اتاق خالی نیست.آن جا پر از جسد بود.جسد مادر او هم همان جا بود.روپوش سفید مخصوص بازدیدگنندگان را که روی دیوار آویزان بود پوشید و مامور همراه او،دستگیره ای را گرفت وکشوی بسیار بزرگ فلزی را بیرون کشید:
_بیایید نگاه کنید.
نه اونمی خواست بدن خالی از روحی را که در آن کشو بود ببیند.می خواست هرچه زودتر از آن جا بیرون برود.او ترجبح می داد وقتی زنگ آتش نشانی راشنید،صدا،صدای واقعی زنگ آتش نشانی بود نه تلفن،نه خبر مرگ مادرش.
تریسی با آرامی جلو رفت،فریادی در درونش متراکم شده بود.خیره به طرف پایین و به جسد نگاه کرد که او را در خود پرورانده و به او غذا داده و دوستش داشته بود.خم شد و گونه مادرش را بوسید.سرد بود.
_آه،مادر،چرا این کار را کردی؟
مامور همراهش گفت:
_کالبد شکافی هم انجام شده است.
خودکشی،در قانون،ضوابط و تشریفات خاص خودش را دارد.
یادداشت دوریس ویتنی پاسخی نداشت.او نوشته بود:
"تریسی عزیزم
خواهش می کنم مراببخش.نمی توانستم خودم را به تو تحمیل کنم،این،بهترین راه بود.
خیلی دوستت دارم.مادر"
یادداشت هم به اندازه همان جسد خفته در کشوی فلزی،بی روح وعاری از معنی بود.بعد از ظهر آن روز،تریسی مراسم تشیع جنازه را تدارک دید و بعد با تاکسی خودش را به منزل خانوادگی رساند.از فاصله دور می توانست خروش طبل و شیپور "مارس گراس"را که در مراسم نواخته می شد و آوای غریبی داشت،بشنود.
محل زندگی ویتنی در "ویکنزرین هاوس"واقع در منطقه مسکونی حومه گاردن،که "آپ تاون"نامیده می شد،بود.این خانه،مثل همه خانه های نیواورلئان از چوب ساخته شده و فاقد زیر زمین بود.معمولا در مناطقی که از سطح دریا پایین تر می باشد،این چنین است.تریسی در این خانه بزرگ شده بود.آن جا برای او پر از گرمی و آسایش و خاطره ها بود.از یک سال قبل تا کنون،به این خانه نیامده بود.به محض توقف تاکسی در مقابل منزل،چشمش به تابلویی افتاد که در آن نوشته شده بود:"برای فروش."
خشکش زد.این غیر ممکنن بود:
_من هیچ وقت این خانه را نمی فروشم .همه ما در این جا راحتیم.
مادر او بارها این حرف راگفته بود.
تریسی با کلیدی که از سال ها قبل داشت، در را باز کرد و قدم به داخل خانه گذاشت و مثل یک مجسمه سنگی جلوی در ایستاد.اتاق ها همه خالی بود.هیچ مبلمانی در آن جا دیده نمی شد.همه وسایل قیمتی و آنتیک و استثنایی را برده بودند.خانه،درست مثل یک جای غارت شده بود.تریسی از این اتاق به آن اتاق می دوید و باورش نمی شد.آن چه می دید بیشتر به یک کابوس شبیه بود.با عجله به طبقه بالا رفت و در مقابل اتاق خوابش که بیشتر عمر خود را در آن گذرانده بود،ایستاد.آن جا نیز سرد و خالی بود.
_آه خدای من!چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد.
تریسی صدای زنگ ورودی را شنید و به سرعت به طرف در دوید."اتواشمیت"در مقابل در ایستاده بود.او،سرکارگر کارخانه قطعات سازی کمپانی ویتنی بود. مردی مسن با صورتی چروکیده و اندامی باریک که جز برآمدگی شکمش که بیشتر شده بود و موهای خاکستری نامرتب که طاسی سرش را نمایان می کرد،تغییر نکرده بود.اوبا لهجه غلیظ آلمانی گفت:
_تریسی من تازه خبر را شنیدم.من......من نمی توانم بگویم که چقدر متاسفم.
تریسی دست های او را در دست گرفت و گفت:
_آه اتو،خیلی از دیدنت خوشحالم،بیا تو.
و او را به اتاق خالی نشیمن هدایت کرد و گفت:
_خیلی متاسفم که جایی برای نشستن نیست.شما که اهمیت نمی دهید روی زمین بنشینید؟
_نه،نه.
آنها مقابل هم نشستند.چشم هایشان سرشار از غم و افسردگی بود.اتو اشمیت،تا آنجا که تریسی به خاطر می آورد،یکی از کازکنان خوب کمپانی بود.او به یاد داشت که پدر ش چقدر روی او حساب کی می کرد.
زمانی که مادر تریسی وارث کارخانه شد،اشمیت در کنار او ماند و پا به پای او کار کرد و تشکیلات را دوباره راه انداخت.
_اتو من هنوز نفهمیده ام که چه اتفاقی افتاده است.پلیس گفته که مادر خودکشی کرده؛اما تو می دانی که او هیچ دلیلی برای این کار نداشته.
یک فکر ناگهانی به ذهنش رسید و ادامه داد:
_او که بیمار نبود.بود؟شاید مشکل خاصی.......
_نه این طور نیست.این چیزها نبود.
اشمیت تگاهش را با ناراحتی برگرداند.یک حرف ناگفته در دهانش بود.
تریسی به آرامی پرسید:
_تو می دانی قضیه چه بوده است؟
اشمیت به دقت به چشم های آبی و مرطوب تریسی نگاه کرد:
_مادر شما نگفته بود که اخیرا چه اتفاقی افتاده بود.او نمی خواست باعث نگرانی شما بشود.
تریسی به جلو خم شد و گفت:
_مرا نگران می کنی.در چه موردی؟خواهش می کنم ادامه بده............
دست های کار کرده و زمخت اتو باز و بسته شد:
_تا کنون اسم مردی به نام "رومنو"را شنیده ای؟
_رومنو؟نه.چطور؟
اشمیت پلک هایش را به هم زد:
_شش ماه قبل رومنو با مادر شما تماس گرفت و گفت که می خواهد کمپانی را بخرد.مادر شما جواب داد که علاقه ای برای فروش آن جا ندارد.اما او مبلغی را پیشنهاد کرد که ده برابر قیمت واقعی بود.مادرتان نتوانست پیشنهاد او را نپذیرد.او خیلی هیجان زده شده بود.می خواست تمام آن پول را به بانک بسپارد و از محل در آمد سرشار آن،هر دوی شما تا آخر عمر زندگی راحتی داشته باشید.او می خواست با این خبر شما را غافلگیر کند.من هم برای او خیلی خوشحال بودم.من می توانستم سه سال قبل بازنشسته شوم؛ولی نمی خواستم خانوم دوریس را تنها بگذارم.چطور می توانستم این کار را بکنم؟این رومنو...............
اتو دنباله حرفش را خورد.
_این رومنو مبلغ ناچیزی یه عنوان بیعانه به مادر شما پرداخت و قرار بر این شد که پول اصلی و پرداخت سنگین نهایی یک ماه بعد انجام شود
صفحه34_45؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فصل 3
تریسی به وقت نیاز داشت.وقتی برای فکر کردن و تدارک دیدن حرکت بعدی .او تحمل نداشت که به آن خانه غارت شده برگردد.به همبن جهت به یک هتل کوچک واقع در خیابان "مگزین"رفت که کمی از بخش فرانسوی نشین،جایی که آن دیوانگی و هیاهو،هنوز ادامه داشت،دور بود.تریسی چمدانش را همراه نداشت، به همین جهت کارمند بد گمان پشت میز اطلاعات هتل گفت که باید،بابت هر شب اقامت،بیست دلار بیعانه بپرداز.
تریسی،از اتاقش به کلرنس درموند،تلفن کرد تا به او بگوید قادر نیست تا چند روز دیگر سر کارش بیاید.او در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش را از تریسی پنهان کند،گفت:
_نگران نباش،ایرادی ندارد.من کسی را پیدا می کنم کهموقتا کارها را انجام بدهد تا تو برگردی.
درموند ارزو کرد که تریسی وقتی به چالز استنهوپ تلفن می کند،به خاطر داشته باشد که بگوید او چه لطفی در حق وی کرده است.
دومین تلفن تریسی به چالز بود.
_چالز عزیزم،کدام جهنمی هستی؟
_تریسی تویی؟مادر تمام امروز صبح سعی می کرد تو را پیدا کند،او می خواست با تو برای ناهار قرار بگذارد.شمل دو نفر کارهای زیادی دارید که بایذ انجام بدهید.
_خیلی متاسفم عزیزم،من در نیوارولئان هستم.
_تو کجا هستی؟در نیواورلئان چه کار می کنی؟
_مادر من مرد.
کلمات در گلویش گیر کرده بود.
_آه!
لحن صدای چارلز فورا تغییر کرد.
_متاسفم تریسی،این باید خیلی ناگهانی اتفاق افتاده باشد.او،خیلی جوان بود؛نبود؟
تریسی با افسردگی فکرد کرد:
_بله او خیلی جوان بود.
سپس گفت:
_بله،بله او جوان بود..
_چطور این اتفاق افتاد؟تو حالت خوب است؟
در هر حال تریسی نمی توانست به خود بقبولاند که آن ماجرا،یک خودکشی بوده است.او می خواست با عجله تمام آن بلاهایی را که به سر مادرش آمده بود،برای چالز بازگو کند؛ولی خودش را کنترل کرد.او فکر کرد:
_این مشکل من است.نباید غم و درد خودم را بر سر چالز بریزم.
سپس گفت:
_نگران نباش،من خوبم عزیزم.
_تریسی،می خواهی پیش تو بیایم؟
_نه،متشکرم.خودم می توانم کارها را انجام بدهم.فردا،مادر را به خاک می سپاریم.روز دوشنبه بر می گردم فیلادلفیا.
بعد از این که گوشی را گذاشت،روی تختخواب هتل دراز کشید.ذهن آشفته و مغشوشی داشت.اگوستیک های کثیف سقف را می شمرد:
صفحه 38_39؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_آدرس؟
_خیابان رومن.شماره 320
او،بدون این که سرش را بلند کند گفت:
خیابان رومن،باید درست وسط رودخانه باشد.
_بسیار خوب،بنویسید؛520
او،کارت را به طرف تریسی برگرداند و تریسی به اسم جوئن اسمیت آن را امضا کرد.
_فقط همین؟
_فقط همین.
او با احتیاط رولور را به طرف جلو لغزاند. تریسی خیره به آن نگاه کرد،بعد آن را برداشت و در کیف دستی اش گذاشت و برگشت و با عجله از فروشگاه بیرون آمد.فروشنده از پشت سر تریسی فریاد زد:
_خانوم،فراموس نکنید آن اسلحه پر است.
**********************************
میدان"جکسن"در قلب محله فرانسوی نشین بود.برج بلند و بسیار زیبا کلیسای سنت لوئیز، به این میدان جلوه ی خاصی داده بود. خانه های قدیمی و دوست داشتنی در این میدان با حصاری از درخت های تنومند و زیبا مگنولیا که آنها را در بر گرفته بود از هیاهو و ترافیک سرگیجه آور خیابان،دور نگه داشته می شد.رومنو،در یکی از این خانه ها زندگی می کرد.
قبل از هر کاری،تریسی صبر کرد تا هوا تاریک شود.اجتماع گسترده مردم به طرف خیابان چارنر در حرکت بود و از آن فاصله تریسی می توانست بازتاب صدای آن جهنمی را که چند لحظه قبل از آن نجات پیدا کرده بود،بشنود.او در سایه ایستاد و خانه را در نظر گرفت.وزن اسلحه در کیف دستی اش احساس می کرد.
نقشه ای که تریسی در ذهن داشت،خیلی ساده بود.او دلایل کافی داشت که با رومنو مواجه بشود و از او بخواهد که موضوع مرگ مادرش را روشن کند.اگر از این کار سرباز می زد،او را با اسلحه تهدید می کرد و هم از او یک اقرار کتبی می گرفت و آن را به آقای میلر،افسر پلیس نیواورلئان می داد.و هم رومنو را دستگیر می کرد و به این ترتیب انتقام مرگ مادرش گرفته می شد.
تریسی،دلش می خواست که چالز هم آن جا بود.اما نه.بهتر بود که او این کار را به تنهایی انجام می داد و چالز از این ماجرا دور می ماند.او این داستان را وقتی برای چالز تعریف می کرد که همه چیز به پابان رسیده باشد و رومنو پشت میله های زندان،جایی که به او تعلق دارد،برود.
عابرین،از هر سو در حرکت بودند.تریسی صبر کرد تا مردی که از رو به رو می آید بگذرد و خیابان کاملا خلوت شود.بعد به طرف خانه مورد نظر رفت و زنگ در را به صدادر آورد،ولی پاسخی شنیده نشد .تریسی فکر کرد:
_ممکن است به یک مجلس رقص خصوصی که به مناسبت این مراسم بر پا شده است،رفته باشد؛ولی من می توانم تا وقتی به خانه بر می گردد همین جا منتظر بمانم.
ناگهان،چراغ سر در خانه روشن شد و مردی در آستانه در ظاهر گردید.دیدن او برای تریسی کاملا غیر منتظره بود.او،انتظار دیدار مردی با قیافه ناخوشایند و چهره ای شرارت بار داشت.حال آن که اکنون خودرا با مردی جذاب و بسیار خوش قیافه مواجه می دید.کسی که خیلی راحت می شد او را با یک استاد دانشگاه اشتباه گرفت.صدای او بسیار آرام و دوستانه بود.
_سلام،می تونم کمکی به شما بکنم؟
_شما جوزف رومنو هستید؟
صدای تریسی مرتعش بود.
_بله،چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم؟
رفتارش ساده و جذاب بود تریسی اندیشید:تعجبی ندارد که مادرم اسیر حیله های این مرد شد.
_آقای رامنو،می خواهم با شما صحبت کنم.
رمانو اندکی سرپای مهمانش را نگریست و گفت:"البته،بفرمایید داخل."
تریسی وارد نشیمن شد که پر اسباب و اثاث زیبا و عتیقه بود.
جوزف رمانو زندگی خوبی داشت.تریسی اندیشید:البته با پول مادر من.
_می خواستم برای خودم نوشیدنی بیاورم .شما چه میل دارید؟
_هیچ چیز؟
رمانو با کنجکاوی به او نگریست و پرسید :"راچع به چه موضوعی می خواستید با من صحبت کنید،خانم........؟"
_تریسی ویتنی.من دختر دوریس ویتنی هستم.
رمانو چند لحظه با سردرگمی به وختر زل زد و بعد نشانه ای آشنایی بر چهره اش آشکار شد و گفت:"اوه بله.ماجرای مادرتان را شنیدم .خیلی بد شد."
_آقای رمانو،دادستان مادرم را به کلاهبرداری متهم کرده است. شما می دانید که چنین چیزی حقیقت ندارد.از شما می خواهم به من کمک کنید تا از او اعاده حیثیت کنم.
رمانو شانه ای بالا انداخت وگفت:"من در روزهای جشن درباره ی مسائل کاری صحبت نمی کنم.این بر ضد مذهب من است."بعد به سمت میز رفت و برای خودش نوشابه ای آماده کرد و ادامه داد:"فکر می کنم اگر چیزی بنوشید حالتان بهتر خواهد شد."
این مرد هیچ راهه برای تریسی باقی نگذاشت.او در کیفش را باز کرد و اسلحه را بیرون آورد و به سمت رمانو نشانه گرفت و گفت:"آقای رومانو،بگذارید به شما بگویم چه چیزی مرا آرام می کند.وادار کردن شما به اعتراف به بلایی که بر سر مادرم آوردید."
جوزف رمانو برگشت و اسلحه را دید و گفت:"خانوم ویتنی،بهتر است آن را کنار بگذارید.ممکن است ناخواسته شلیک شود."
_اگر کاری را که می گویم انجام ندهید،شلیک می شود.شما باید بر روی کاغذی بنویسید که چگونه کمپانی ئیتنی را چپاول و ورشکسته و مادرم را به خودکشی وادار کردید.
مرد حالا که با چشمان تیزش با دقت به او نگاه می کرد و زیر نظر داشت گفت :فهمیدم.اگر قبول نکنم چه می شود؟"
ترسی پاسخ داد :"شمارا می کشم."احساس می کرد اسلحه در دستش لرزید.
رومانو که لیوان به دست سمت او حرکت کرد با صدای نرم و صادقی گفت :"خانوم ویتنی،شما زن تبهکاری به نظر نمی رسید.من هیچ ارتباطی با قتل مادرتان نداشتم باور کنید که........."در همین هنگام نوشیدنی لیوان را که مایع الکلی بود به صورت تریسی پاچید.
چشمان تریسی در اثر الکل به شدت سوخت و لحظه ای بعد در اثر ضربه ای اسلحه از دستش رها شد.
جو رمانو گفت:"مادرت واقعیت را از من پنهان کرده بود. او نگفته گه دختر قشنگی مثل تو دارد."
رمنو بازوان تریسی را محکم گرفته بود و تریسی هم کور هم وحشت زده .سعی کرد از او دور شود،ولی او تریسی را از پشت به دیوار فشار می داد و سنگینی خود را روی او انداخته بود.
_تو واقعا دل و جرات داری،کوچولو،از تو خوشم آمد..........این طور کارها مرا به هیجان می آورد.
صدایش حالت وحشی و خشنی داشت.تریسی،،تحت فشار تنه او به نفس نفس افتاده بود و سعی می کرد خودش را از دست او خلاص کند؛اما تلاش و تقلایش بی فایده،در برابرفشار دست های پر قدرت او بی فایده بود.
_تو آمده بودی که مرا بکشی؟
_ولم کن.......بگذار بروم.
تریسی سعی کرد جیغ بکشد،اما صدایش در گلو خفه شده بود.
_ولم کن....دارم کور می شوم......
او قهقهه ای زد و بلوز تریسی را به تنش درید .تریسی احساس کرد که زیرتنه سنگین او بر کف اتاق دارد خفه می شود و دست هایش کور مال کورمال،حرکت کرد و ناگهان انگشتانش به اسلحه برخورد کرد.آن را چنگ زد و برداشت.ناگهان صدای انفجار شدیدی شنیده شد.رومنو ناله کنان گفت:
_آه خدای من!
به تدریج از فشاری که بر تن تریسی می آورد،کاسته شد.
در هاله ای از مه قرمز،تریسی با نگاه ترسناکی رومنو را که در حال سقوط به کف اتاق بود،دنبال کرد.او در حالی که دستش را روی بازویش می فشرد نالید:
_تو مرا کشتی!
تریسی سر جای خودش خشک شده بود و قادر به حرکت نبود.حالش به هم می خورد و احساس می کردچشم هایش از شدت درد و سوزش،در حال کور شدن است.برگشت و خودش را به طرف دری که در انتهای اتاق بود،کشاند و با ضربه شانه اش در را باز کزد.آن جا دستشویی بود.او تلو تلو خوران خودش را به دستشویی رساند وآن را از آب سرد پر کرد و آن قدر با آب چشم هایش را شست تا درد و سوزش آن ساکت شد.حالا می توانست اطرافش را ببیند.به آینه نگاه کرد،چشم هایش مثل دو کاسه خون شده و از او قیافه وحشی و ترسناکی ساخته بود.
_خدای من!........من یک نفر را کشتم.
برگشت و به داخل نشیمن دوید.رومنو روی کف زمین افتاده و خون از پهلویش بر روی فرش سفید روان بود.تریسی،بالای سرش ایستاد.صورتش مثل گچ سفید بود.
_متاسفم،من چنین منظوری نداشتم.....
ناگهان متوجه شد که سینه او تکان می خورد.او داشت نفس می کشید.پس هنوز زنده بود.بایدفورا یک آمبولانس خبر می کرد.
تریسی با عجله به طرف تلفنی که روی میز بود دوید و شماره اورژانس را گرفت.وقتی که می خواست صحبت کند،صدایش به سختی از گلویش بیرون می آمد.
_لطفا یک آمبولانس بفرستید....همین حالا.....آدرس،میدان جکسون شماره420.مردی این جا تیر خورده است.....
تریسی گوشی را گذاشت و نگاهی به رومنو انداخت و شروع به دعا کرد:
_آه،خدای من!خواهش می کنم نگذار او بمیرد.تو دانی که من قصد کشتن او را نداشتم.
و در کنار جسد او،روی زمین زانو زد تا ببیند که آیا او زنده است یا
صفحه ی 46_47؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نماینده آژانس به کامپیوترش مراجعه کرد:
_یک پرواز به شماره 304 هست.شما خیلی شانس آوردید خانوم.یک صندلی خالی بیشتر باقی نمانده.
_پرواز چه ساعتی است؟
_بیست دقیقه دیگر،شما وقت دارید که خودتان را برای سوار شدن به هواپیما آماده کنید.
در حالی که تریسی،در کیف دستی اش دنبال چیزی می گشت.احساس کرد که دو نفر پلیس به او گذاشتند و یکی از آنها پرسید:
_تریسی ویتنی؟
قلب تریسی برای لحظه ای از تپیدن باز ماند.خیلی احمقانه بود که اگر هویتش را تکذیب می کرد:
_بله؟
_شما توقیف هستید!
و لحظه ای بعد تریسی، دسبند سردی را روی مچ دستش احساس کرد.همه این چیزها،بسیار کند و آرام اتفاق افتاد.
تریسی وارد اتومبیل سیاه و سفید پلیس،که صندلی های جلو و عقب آن با حفاظ توری از هم جدا شده بود،گردید و در صندلی عقب نشست.اتومبیل به راه افتاد و به سرعت در حالی که چراغ های چشمک زن آن روشن و خاموش می شد و آژیر آن جیغ می کشید.در خیابان به حرکت در آمد.او در صندلی فرو رفته بود.سعی می کرد نامرئی بشود.او یک قاتل بود.رومنو مرده بود.ولی همه یک تصادف بود.او هیچ قصد قبلی برای این کارنداشت،در این مورد می توانست به پلیس توضیح بدهد.آن ها مجبور بودند حرف های او را که عین حقیقت بود ،بپذیرند.
اداره پلیس که تریسی را به آن جا بردند،در حاشیه غربی نیواورلئان و در ساختمان قدیمی و کثیف.با منظره ای نومید کننده.واقع شده بود.اتاق افسر نگهبان،پر بود از آدم های پست؛فاحشه ها،جیب برها،دزدها و قربانیانشان........
تریسی به دنبال ماموری که او را می برد،به طرف میز افسر نگهبان کشیده شد.یکی از دو ماموری که او را آورده بودند،گزارش داد:
_ما او را در حالی که می خواست از فرودگاه فرار کند،دستگیر کردیم،جناب سروان.
_من نمی خواستم...
تریسی می خواست توضیح بدهد اما صدایش شنیده نشد.افسر نگهبان گفت:
_دستبندهایش را باز کنید.
دستبندها را از دستش باز کردند.احساس سبکی کرد و صدای گمشده اش را بازیافت:
_این یک تصادف بود!.....من قصد کشتن او را نداشتم...او می خواست به من تجاوز کند....
ولی بیش از آن نتوانست ادامه بدهد.افسر نگهبان با صدای ناهمواری پرسید:
_آیا شما تریسی ویتنی هستید؟
_بله،خودم هستم.
او به تریسی نگاه کرد تریسی وحشت زده گفت:
_صبر کنید...یک دقیقه صبر کنید.
او به حق خودش برای مشاوره با وکیل و تماس،قبل از شروع بازجویی،واقف بود.
_من....من حق یک تماس تلفنی دارم.
افسر نگهبان با غرولند گفت:
_قانون و مقررات را هم که خوب بلدی؟چند بار تا به حال به هلفدونی افتاده ای؟
صفحه ی 30 تا 49
است؟
_او خودکشی کرده است.
جریان سردی از وجود تریسی گذشت وصدایش ناهموار شد:
_این.............غیر ممکن است.چرا می بایست خودکشی کند؟او همه چیز در زندگی داشت.
_یک یادداشت برای شما جا گذاشته است.
محل نگهداری اجساد، جای بسیار سرد و ترسناکی بود.آنها،ترسی را ازیک دالان سفید به یک اتاق استریل هدایت کردند؛ولی تریسی ناگهان متوجه شد که اتاق خالی نیست.آن جا پر از جسد بود.جسد مادر او هم همان جا بود.روپوش سفید مخصوص بازدیدگنندگان را که روی دیوار آویزان بود پوشید و مامور همراه او،دستگیره ای را گرفت وکشوی بسیار بزرگ فلزی را بیرون کشید:
_بیایید نگاه کنید.
نه اونمی خواست بدن خالی از روحی را که در آن کشو بود ببیند.می خواست هرچه زودتر از آن جا بیرون برود.او ترجبح می داد وقتی زنگ آتش نشانی راشنید،صدا،صدای واقعی زنگ آتش نشانی بود نه تلفن،نه خبر مرگ مادرش.
تریسی با آرامی جلو رفت،فریادی در درونش متراکم شده بود.خیره به طرف پایین و به جسد نگاه کرد که او را در خود پرورانده و به او غذا داده و دوستش داشته بود.خم شد و گونه مادرش را بوسید.سرد بود.
_آه،مادر،چرا این کار را کردی؟
مامور همراهش گفت:
_کالبد شکافی هم انجام شده است.
خودکشی،در قانون،ضوابط و تشریفات خاص خودش را دارد.
یادداشت دوریس ویتنی پاسخی نداشت.او نوشته بود:
"تریسی عزیزم
خواهش می کنم مراببخش.نمی توانستم خودم را به تو تحمیل کنم،این،بهترین راه بود.
خیلی دوستت دارم.مادر"
یادداشت هم به اندازه همان جسد خفته در کشوی فلزی،بی روح وعاری از معنی بود.بعد از ظهر آن روز،تریسی مراسم تشیع جنازه را تدارک دید و بعد با تاکسی خودش را به منزل خانوادگی رساند.از فاصله دور می توانست خروش طبل و شیپور "مارس گراس"را که در مراسم نواخته می شد و آوای غریبی داشت،بشنود.
محل زندگی ویتنی در "ویکنزرین هاوس"واقع در منطقه مسکونی حومه گاردن،که "آپ تاون"نامیده می شد،بود.این خانه،مثل همه خانه های نیواورلئان از چوب ساخته شده و فاقد زیر زمین بود.معمولا در مناطقی که از سطح دریا پایین تر می باشد،این چنین است.تریسی در این خانه بزرگ شده بود.آن جا برای او پر از گرمی و آسایش و خاطره ها بود.از یک سال قبل تا کنون،به این خانه نیامده بود.به محض توقف تاکسی در مقابل منزل،چشمش به تابلویی افتاد که در آن نوشته شده بود:"برای فروش."
خشکش زد.این غیر ممکنن بود:
_من هیچ وقت این خانه را نمی فروشم .همه ما در این جا راحتیم.
مادر او بارها این حرف راگفته بود.
تریسی با کلیدی که از سال ها قبل داشت، در را باز کرد و قدم به داخل خانه گذاشت و مثل یک مجسمه سنگی جلوی در ایستاد.اتاق ها همه خالی بود.هیچ مبلمانی در آن جا دیده نمی شد.همه وسایل قیمتی و آنتیک و استثنایی را برده بودند.خانه،درست مثل یک جای غارت شده بود.تریسی از این اتاق به آن اتاق می دوید و باورش نمی شد.آن چه می دید بیشتر به یک کابوس شبیه بود.با عجله به طبقه بالا رفت و در مقابل اتاق خوابش که بیشتر عمر خود را در آن گذرانده بود،ایستاد.آن جا نیز سرد و خالی بود.
_آه خدای من!چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد.
تریسی صدای زنگ ورودی را شنید و به سرعت به طرف در دوید."اتواشمیت"در مقابل در ایستاده بود.او،سرکارگر کارخانه قطعات سازی کمپانی ویتنی بود. مردی مسن با صورتی چروکیده و اندامی باریک که جز برآمدگی شکمش که بیشتر شده بود و موهای خاکستری نامرتب که طاسی سرش را نمایان می کرد،تغییر نکرده بود.اوبا لهجه غلیظ آلمانی گفت:
_تریسی من تازه خبر را شنیدم.من......من نمی توانم بگویم که چقدر متاسفم.
تریسی دست های او را در دست گرفت و گفت:
_آه اتو،خیلی از دیدنت خوشحالم،بیا تو.
و او را به اتاق خالی نشیمن هدایت کرد و گفت:
_خیلی متاسفم که جایی برای نشستن نیست.شما که اهمیت نمی دهید روی زمین بنشینید؟
_نه،نه.
آنها مقابل هم نشستند.چشم هایشان سرشار از غم و افسردگی بود.اتو اشمیت،تا آنجا که تریسی به خاطر می آورد،یکی از کازکنان خوب کمپانی بود.او به یاد داشت که پدر ش چقدر روی او حساب کی می کرد.
زمانی که مادر تریسی وارث کارخانه شد،اشمیت در کنار او ماند و پا به پای او کار کرد و تشکیلات را دوباره راه انداخت.
_اتو من هنوز نفهمیده ام که چه اتفاقی افتاده است.پلیس گفته که مادر خودکشی کرده؛اما تو می دانی که او هیچ دلیلی برای این کار نداشته.
یک فکر ناگهانی به ذهنش رسید و ادامه داد:
_او که بیمار نبود.بود؟شاید مشکل خاصی.......
_نه این طور نیست.این چیزها نبود.
اشمیت تگاهش را با ناراحتی برگرداند.یک حرف ناگفته در دهانش بود.
تریسی به آرامی پرسید:
_تو می دانی قضیه چه بوده است؟
اشمیت به دقت به چشم های آبی و مرطوب تریسی نگاه کرد:
_مادر شما نگفته بود که اخیرا چه اتفاقی افتاده بود.او نمی خواست باعث نگرانی شما بشود.
تریسی به جلو خم شد و گفت:
_مرا نگران می کنی.در چه موردی؟خواهش می کنم ادامه بده............
دست های کار کرده و زمخت اتو باز و بسته شد:
_تا کنون اسم مردی به نام "رومنو"را شنیده ای؟
_رومنو؟نه.چطور؟
اشمیت پلک هایش را به هم زد:
_شش ماه قبل رومنو با مادر شما تماس گرفت و گفت که می خواهد کمپانی را بخرد.مادر شما جواب داد که علاقه ای برای فروش آن جا ندارد.اما او مبلغی را پیشنهاد کرد که ده برابر قیمت واقعی بود.مادرتان نتوانست پیشنهاد او را نپذیرد.او خیلی هیجان زده شده بود.می خواست تمام آن پول را به بانک بسپارد و از محل در آمد سرشار آن،هر دوی شما تا آخر عمر زندگی راحتی داشته باشید.او می خواست با این خبر شما را غافلگیر کند.من هم برای او خیلی خوشحال بودم.من می توانستم سه سال قبل بازنشسته شوم؛ولی نمی خواستم خانوم دوریس را تنها بگذارم.چطور می توانستم این کار را بکنم؟این رومنو...............
اتو دنباله حرفش را خورد.
_این رومنو مبلغ ناچیزی یه عنوان بیعانه به مادر شما پرداخت و قرار بر این شد که پول اصلی و پرداخت سنگین نهایی یک ماه بعد انجام شود
صفحه34_45؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فصل 3
تریسی به وقت نیاز داشت.وقتی برای فکر کردن و تدارک دیدن حرکت بعدی .او تحمل نداشت که به آن خانه غارت شده برگردد.به همبن جهت به یک هتل کوچک واقع در خیابان "مگزین"رفت که کمی از بخش فرانسوی نشین،جایی که آن دیوانگی و هیاهو،هنوز ادامه داشت،دور بود.تریسی چمدانش را همراه نداشت، به همین جهت کارمند بد گمان پشت میز اطلاعات هتل گفت که باید،بابت هر شب اقامت،بیست دلار بیعانه بپرداز.
تریسی،از اتاقش به کلرنس درموند،تلفن کرد تا به او بگوید قادر نیست تا چند روز دیگر سر کارش بیاید.او در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش را از تریسی پنهان کند،گفت:
_نگران نباش،ایرادی ندارد.من کسی را پیدا می کنم کهموقتا کارها را انجام بدهد تا تو برگردی.
درموند ارزو کرد که تریسی وقتی به چالز استنهوپ تلفن می کند،به خاطر داشته باشد که بگوید او چه لطفی در حق وی کرده است.
دومین تلفن تریسی به چالز بود.
_چالز عزیزم،کدام جهنمی هستی؟
_تریسی تویی؟مادر تمام امروز صبح سعی می کرد تو را پیدا کند،او می خواست با تو برای ناهار قرار بگذارد.شمل دو نفر کارهای زیادی دارید که بایذ انجام بدهید.
_خیلی متاسفم عزیزم،من در نیوارولئان هستم.
_تو کجا هستی؟در نیواورلئان چه کار می کنی؟
_مادر من مرد.
کلمات در گلویش گیر کرده بود.
_آه!
لحن صدای چارلز فورا تغییر کرد.
_متاسفم تریسی،این باید خیلی ناگهانی اتفاق افتاده باشد.او،خیلی جوان بود؛نبود؟
تریسی با افسردگی فکرد کرد:
_بله او خیلی جوان بود.
سپس گفت:
_بله،بله او جوان بود..
_چطور این اتفاق افتاد؟تو حالت خوب است؟
در هر حال تریسی نمی توانست به خود بقبولاند که آن ماجرا،یک خودکشی بوده است.او می خواست با عجله تمام آن بلاهایی را که به سر مادرش آمده بود،برای چالز بازگو کند؛ولی خودش را کنترل کرد.او فکر کرد:
_این مشکل من است.نباید غم و درد خودم را بر سر چالز بریزم.
سپس گفت:
_نگران نباش،من خوبم عزیزم.
_تریسی،می خواهی پیش تو بیایم؟
_نه،متشکرم.خودم می توانم کارها را انجام بدهم.فردا،مادر را به خاک می سپاریم.روز دوشنبه بر می گردم فیلادلفیا.
بعد از این که گوشی را گذاشت،روی تختخواب هتل دراز کشید.ذهن آشفته و مغشوشی داشت.اگوستیک های کثیف سقف را می شمرد:
صفحه 38_39؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_آدرس؟
_خیابان رومن.شماره 320
او،بدون این که سرش را بلند کند گفت:
خیابان رومن،باید درست وسط رودخانه باشد.
_بسیار خوب،بنویسید؛520
او،کارت را به طرف تریسی برگرداند و تریسی به اسم جوئن اسمیت آن را امضا کرد.
_فقط همین؟
_فقط همین.
او با احتیاط رولور را به طرف جلو لغزاند. تریسی خیره به آن نگاه کرد،بعد آن را برداشت و در کیف دستی اش گذاشت و برگشت و با عجله از فروشگاه بیرون آمد.فروشنده از پشت سر تریسی فریاد زد:
_خانوم،فراموس نکنید آن اسلحه پر است.
**********************************
میدان"جکسن"در قلب محله فرانسوی نشین بود.برج بلند و بسیار زیبا کلیسای سنت لوئیز، به این میدان جلوه ی خاصی داده بود. خانه های قدیمی و دوست داشتنی در این میدان با حصاری از درخت های تنومند و زیبا مگنولیا که آنها را در بر گرفته بود از هیاهو و ترافیک سرگیجه آور خیابان،دور نگه داشته می شد.رومنو،در یکی از این خانه ها زندگی می کرد.
قبل از هر کاری،تریسی صبر کرد تا هوا تاریک شود.اجتماع گسترده مردم به طرف خیابان چارنر در حرکت بود و از آن فاصله تریسی می توانست بازتاب صدای آن جهنمی را که چند لحظه قبل از آن نجات پیدا کرده بود،بشنود.او در سایه ایستاد و خانه را در نظر گرفت.وزن اسلحه در کیف دستی اش احساس می کرد.
نقشه ای که تریسی در ذهن داشت،خیلی ساده بود.او دلایل کافی داشت که با رومنو مواجه بشود و از او بخواهد که موضوع مرگ مادرش را روشن کند.اگر از این کار سرباز می زد،او را با اسلحه تهدید می کرد و هم از او یک اقرار کتبی می گرفت و آن را به آقای میلر،افسر پلیس نیواورلئان می داد.و هم رومنو را دستگیر می کرد و به این ترتیب انتقام مرگ مادرش گرفته می شد.
تریسی،دلش می خواست که چالز هم آن جا بود.اما نه.بهتر بود که او این کار را به تنهایی انجام می داد و چالز از این ماجرا دور می ماند.او این داستان را وقتی برای چالز تعریف می کرد که همه چیز به پابان رسیده باشد و رومنو پشت میله های زندان،جایی که به او تعلق دارد،برود.
عابرین،از هر سو در حرکت بودند.تریسی صبر کرد تا مردی که از رو به رو می آید بگذرد و خیابان کاملا خلوت شود.بعد به طرف خانه مورد نظر رفت و زنگ در را به صدادر آورد،ولی پاسخی شنیده نشد .تریسی فکر کرد:
_ممکن است به یک مجلس رقص خصوصی که به مناسبت این مراسم بر پا شده است،رفته باشد؛ولی من می توانم تا وقتی به خانه بر می گردد همین جا منتظر بمانم.
ناگهان،چراغ سر در خانه روشن شد و مردی در آستانه در ظاهر گردید.دیدن او برای تریسی کاملا غیر منتظره بود.او،انتظار دیدار مردی با قیافه ناخوشایند و چهره ای شرارت بار داشت.حال آن که اکنون خودرا با مردی جذاب و بسیار خوش قیافه مواجه می دید.کسی که خیلی راحت می شد او را با یک استاد دانشگاه اشتباه گرفت.صدای او بسیار آرام و دوستانه بود.
_سلام،می تونم کمکی به شما بکنم؟
_شما جوزف رومنو هستید؟
صدای تریسی مرتعش بود.
_بله،چه کاری می توانم برای شما انجام بدهم؟
رفتارش ساده و جذاب بود تریسی اندیشید:تعجبی ندارد که مادرم اسیر حیله های این مرد شد.
_آقای رامنو،می خواهم با شما صحبت کنم.
رمانو اندکی سرپای مهمانش را نگریست و گفت:"البته،بفرمایید داخل."
تریسی وارد نشیمن شد که پر اسباب و اثاث زیبا و عتیقه بود.
جوزف رمانو زندگی خوبی داشت.تریسی اندیشید:البته با پول مادر من.
_می خواستم برای خودم نوشیدنی بیاورم .شما چه میل دارید؟
_هیچ چیز؟
رمانو با کنجکاوی به او نگریست و پرسید :"راچع به چه موضوعی می خواستید با من صحبت کنید،خانم........؟"
_تریسی ویتنی.من دختر دوریس ویتنی هستم.
رمانو چند لحظه با سردرگمی به وختر زل زد و بعد نشانه ای آشنایی بر چهره اش آشکار شد و گفت:"اوه بله.ماجرای مادرتان را شنیدم .خیلی بد شد."
_آقای رمانو،دادستان مادرم را به کلاهبرداری متهم کرده است. شما می دانید که چنین چیزی حقیقت ندارد.از شما می خواهم به من کمک کنید تا از او اعاده حیثیت کنم.
رمانو شانه ای بالا انداخت وگفت:"من در روزهای جشن درباره ی مسائل کاری صحبت نمی کنم.این بر ضد مذهب من است."بعد به سمت میز رفت و برای خودش نوشابه ای آماده کرد و ادامه داد:"فکر می کنم اگر چیزی بنوشید حالتان بهتر خواهد شد."
این مرد هیچ راهه برای تریسی باقی نگذاشت.او در کیفش را باز کرد و اسلحه را بیرون آورد و به سمت رمانو نشانه گرفت و گفت:"آقای رومانو،بگذارید به شما بگویم چه چیزی مرا آرام می کند.وادار کردن شما به اعتراف به بلایی که بر سر مادرم آوردید."
جوزف رمانو برگشت و اسلحه را دید و گفت:"خانوم ویتنی،بهتر است آن را کنار بگذارید.ممکن است ناخواسته شلیک شود."
_اگر کاری را که می گویم انجام ندهید،شلیک می شود.شما باید بر روی کاغذی بنویسید که چگونه کمپانی ئیتنی را چپاول و ورشکسته و مادرم را به خودکشی وادار کردید.
مرد حالا که با چشمان تیزش با دقت به او نگاه می کرد و زیر نظر داشت گفت :فهمیدم.اگر قبول نکنم چه می شود؟"
ترسی پاسخ داد :"شمارا می کشم."احساس می کرد اسلحه در دستش لرزید.
رومانو که لیوان به دست سمت او حرکت کرد با صدای نرم و صادقی گفت :"خانوم ویتنی،شما زن تبهکاری به نظر نمی رسید.من هیچ ارتباطی با قتل مادرتان نداشتم باور کنید که........."در همین هنگام نوشیدنی لیوان را که مایع الکلی بود به صورت تریسی پاچید.
چشمان تریسی در اثر الکل به شدت سوخت و لحظه ای بعد در اثر ضربه ای اسلحه از دستش رها شد.
جو رمانو گفت:"مادرت واقعیت را از من پنهان کرده بود. او نگفته گه دختر قشنگی مثل تو دارد."
رمنو بازوان تریسی را محکم گرفته بود و تریسی هم کور هم وحشت زده .سعی کرد از او دور شود،ولی او تریسی را از پشت به دیوار فشار می داد و سنگینی خود را روی او انداخته بود.
_تو واقعا دل و جرات داری،کوچولو،از تو خوشم آمد..........این طور کارها مرا به هیجان می آورد.
صدایش حالت وحشی و خشنی داشت.تریسی،،تحت فشار تنه او به نفس نفس افتاده بود و سعی می کرد خودش را از دست او خلاص کند؛اما تلاش و تقلایش بی فایده،در برابرفشار دست های پر قدرت او بی فایده بود.
_تو آمده بودی که مرا بکشی؟
_ولم کن.......بگذار بروم.
تریسی سعی کرد جیغ بکشد،اما صدایش در گلو خفه شده بود.
_ولم کن....دارم کور می شوم......
او قهقهه ای زد و بلوز تریسی را به تنش درید .تریسی احساس کرد که زیرتنه سنگین او بر کف اتاق دارد خفه می شود و دست هایش کور مال کورمال،حرکت کرد و ناگهان انگشتانش به اسلحه برخورد کرد.آن را چنگ زد و برداشت.ناگهان صدای انفجار شدیدی شنیده شد.رومنو ناله کنان گفت:
_آه خدای من!
به تدریج از فشاری که بر تن تریسی می آورد،کاسته شد.
در هاله ای از مه قرمز،تریسی با نگاه ترسناکی رومنو را که در حال سقوط به کف اتاق بود،دنبال کرد.او در حالی که دستش را روی بازویش می فشرد نالید:
_تو مرا کشتی!
تریسی سر جای خودش خشک شده بود و قادر به حرکت نبود.حالش به هم می خورد و احساس می کردچشم هایش از شدت درد و سوزش،در حال کور شدن است.برگشت و خودش را به طرف دری که در انتهای اتاق بود،کشاند و با ضربه شانه اش در را باز کزد.آن جا دستشویی بود.او تلو تلو خوران خودش را به دستشویی رساند وآن را از آب سرد پر کرد و آن قدر با آب چشم هایش را شست تا درد و سوزش آن ساکت شد.حالا می توانست اطرافش را ببیند.به آینه نگاه کرد،چشم هایش مثل دو کاسه خون شده و از او قیافه وحشی و ترسناکی ساخته بود.
_خدای من!........من یک نفر را کشتم.
برگشت و به داخل نشیمن دوید.رومنو روی کف زمین افتاده و خون از پهلویش بر روی فرش سفید روان بود.تریسی،بالای سرش ایستاد.صورتش مثل گچ سفید بود.
_متاسفم،من چنین منظوری نداشتم.....
ناگهان متوجه شد که سینه او تکان می خورد.او داشت نفس می کشید.پس هنوز زنده بود.بایدفورا یک آمبولانس خبر می کرد.
تریسی با عجله به طرف تلفنی که روی میز بود دوید و شماره اورژانس را گرفت.وقتی که می خواست صحبت کند،صدایش به سختی از گلویش بیرون می آمد.
_لطفا یک آمبولانس بفرستید....همین حالا.....آدرس،میدان جکسون شماره420.مردی این جا تیر خورده است.....
تریسی گوشی را گذاشت و نگاهی به رومنو انداخت و شروع به دعا کرد:
_آه،خدای من!خواهش می کنم نگذار او بمیرد.تو دانی که من قصد کشتن او را نداشتم.
و در کنار جسد او،روی زمین زانو زد تا ببیند که آیا او زنده است یا
صفحه ی 46_47؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نماینده آژانس به کامپیوترش مراجعه کرد:
_یک پرواز به شماره 304 هست.شما خیلی شانس آوردید خانوم.یک صندلی خالی بیشتر باقی نمانده.
_پرواز چه ساعتی است؟
_بیست دقیقه دیگر،شما وقت دارید که خودتان را برای سوار شدن به هواپیما آماده کنید.
در حالی که تریسی،در کیف دستی اش دنبال چیزی می گشت.احساس کرد که دو نفر پلیس به او گذاشتند و یکی از آنها پرسید:
_تریسی ویتنی؟
قلب تریسی برای لحظه ای از تپیدن باز ماند.خیلی احمقانه بود که اگر هویتش را تکذیب می کرد:
_بله؟
_شما توقیف هستید!
و لحظه ای بعد تریسی، دسبند سردی را روی مچ دستش احساس کرد.همه این چیزها،بسیار کند و آرام اتفاق افتاد.
تریسی وارد اتومبیل سیاه و سفید پلیس،که صندلی های جلو و عقب آن با حفاظ توری از هم جدا شده بود،گردید و در صندلی عقب نشست.اتومبیل به راه افتاد و به سرعت در حالی که چراغ های چشمک زن آن روشن و خاموش می شد و آژیر آن جیغ می کشید.در خیابان به حرکت در آمد.او در صندلی فرو رفته بود.سعی می کرد نامرئی بشود.او یک قاتل بود.رومنو مرده بود.ولی همه یک تصادف بود.او هیچ قصد قبلی برای این کارنداشت،در این مورد می توانست به پلیس توضیح بدهد.آن ها مجبور بودند حرف های او را که عین حقیقت بود ،بپذیرند.
اداره پلیس که تریسی را به آن جا بردند،در حاشیه غربی نیواورلئان و در ساختمان قدیمی و کثیف.با منظره ای نومید کننده.واقع شده بود.اتاق افسر نگهبان،پر بود از آدم های پست؛فاحشه ها،جیب برها،دزدها و قربانیانشان........
تریسی به دنبال ماموری که او را می برد،به طرف میز افسر نگهبان کشیده شد.یکی از دو ماموری که او را آورده بودند،گزارش داد:
_ما او را در حالی که می خواست از فرودگاه فرار کند،دستگیر کردیم،جناب سروان.
_من نمی خواستم...
تریسی می خواست توضیح بدهد اما صدایش شنیده نشد.افسر نگهبان گفت:
_دستبندهایش را باز کنید.
دستبندها را از دستش باز کردند.احساس سبکی کرد و صدای گمشده اش را بازیافت:
_این یک تصادف بود!.....من قصد کشتن او را نداشتم...او می خواست به من تجاوز کند....
ولی بیش از آن نتوانست ادامه بدهد.افسر نگهبان با صدای ناهمواری پرسید:
_آیا شما تریسی ویتنی هستید؟
_بله،خودم هستم.
او به تریسی نگاه کرد تریسی وحشت زده گفت:
_صبر کنید...یک دقیقه صبر کنید.
او به حق خودش برای مشاوره با وکیل و تماس،قبل از شروع بازجویی،واقف بود.
_من....من حق یک تماس تلفنی دارم.
افسر نگهبان با غرولند گفت:
_قانون و مقررات را هم که خوب بلدی؟چند بار تا به حال به هلفدونی افتاده ای؟
50-59
ـ این اولین بار است...
ـ حق داری یک تلفن بزنی.چه شماره ای رامی خواهی؟
او آنقدر عصبی بودکه شماره تلفن چارلز رابه خاطر نمی اورد.او حتی نمی توانست پیش شماره فیلا دلفیا را بگیرد.
ـ دو،پنج،یک بود؟نه این بود.
تمام تنش می لرزید.
ـ زود باش من نمی توانم تمام شب رابه خاطر یک تلفن تو منتظر بمانم.
ـ دو،یک،پنج،همین بود.!دو،یک،پنج،پنج،نه،سه،ص فر،یک.
افسر نگهبان شمار را گرفت وتلفن رابه دست تریسی داد.تریسی صدای زنگ تلفن را از ان سر خط می شنید که مدام زنگ می زد ولی کسی گوشی رابرنمی داشت.چارلز در ان ساعت از شب می بایست حتما در خانه می بود.
افسر نگهبان گفت:
ـ وقت تمام شد.
ودستش را دراز کرد تا گوشی تلفن را از تریسی بگیرد.تریسی با صدای بغض آلودی گفت:
ـ لطفا صبرکنید.
وناگهان به خاطر اورد که در طول مدت شب چارلز گوشی تلفن رامی کشد تا برایش مزاحمتی ایجاد نکند.او در حالی که به زنگ بدون جواب تلفن گوش می کرد احساس کردکه هیچ راهی برای دست یافتن به چارلز وجود ندارد.
افسرپلیس پرسید:
ـ می خواهی دوباره امتحان کنید؟
ـ نه متشکرم.
یک مامور او را به اتاق انگشت نگاری وثبت هویت برد واو در انجا اوراقی را امضا کرد.بعد او رابه طرف کریدور پایین بردند وبه داخل زندان موقت انداختند ودر را پشت سرش قفل کردند.
ماموری که او را زندانی کرده بود از پشت میله ها گفت:
ـ فردا صبح از شما بازجویی می کنند.
وبرگشت ورفت وتریسی را تنها گذاشت.تریسی فکر کرد:
ـ هیچکدام از این صحنه ها واقعی نیست.اینها همه کابوس است.اه خدای من!خواهش می کنم نگذار هیچ کدام از اینها واقعیت داشته باشد!
اما آن تختخواب شکسته فلزی در ان اتاق متعفن وان توالن بدون سرپوش گوشه سلول واقعیت داشتند.میله های سیاه زندان هم واقعی بود.
ساعات شب به نظر تمام نشدنی وابدب می امد.کاش می توانست به چارلز دسترسی پیدا کند.هیچ وقت در زندگی به هیچ کس تا این حد احساس نیاز نکرده بود وبا خود گفت:
ـ من می بایست از همان آغاز به او اطمینان می کردم وموضوع را می گفتم.اگر می گفتم هیچ یک از این اتفاقات نمی افتاد.
در ساعت 6صبح یک نگهبان برای تریسی یک ظرف غذای سرد وقهوه اورد.او نتوانست به هیچ کدام از انها دست بزند.حس می کرد که یک گلوله سفت وسخت.در معده اش دارد.راس ساعت 9 یک خانم موقر نزد او آمد وگفت:
ـ وقت رفتن است.
ـ من باید یک تماس تلفنی بگیرم.این خیلی...
ـ بعدا تو که نمی خواهی قاضی را منتظر بگذاری واو را عصبانی کنی؟ها؟او یک حرامزاده است.
سپس تریسی رابه طرف کریدور پایین برد وبه اتاق دادگاه راهنمایی کرد.
قاضی پیر روی نیمکتینشسته بود.دستهایش به طرز محسوس می لرزید وسرش به جلو وعقب تکان می خورد.در جلوی او وکیل ناحیه آقای"اِدتاپر"ایستاده بود.او مردی بود با حدود چهل سال سن که موهای جوگندمی برس کشیده وچشمهای سرد وسیاهی داشت.
تریسی به طرف صندلی کشیده شد ولحظاتی بعد منشی دادگاه گزارش پلیس را علیه تریسی ویتنی خواند.بازپرس به دفتری که جلوی رویش بود نگاه می کرد وسرش را تکان می داد.
حالا نوبت تریسی بودکه به یک مقام مسوول توضیح بدهد که چه اتفاقی افتاد است.او دستهایش رابه هم گره زد تا از لرزیدن آنها جلوگیری کند:
ـ من او را با کلوله ردم.ولی این فقط یک اتفاق بود.من می خواستم او را بترسانم....او قصد داشت به من تجاوز کند...
بازپرس ایالتی حرف تریسی را قطع کردوگفت:
ـ عالیجناب به نظر من بهتر است که بیشتر از این وقت دادگاه را نگیریم.این زن با اسلحه کالیبرسی ودو از راه پنجره پشت منزل آقای رومنو وارد خانه او شده وتبلوی معروفی از آثار«رنوار»راکه حدود پانصد هزار دلار ارزش داشته ربوده ووقتی اقای رومنو او را در حال فرار دیده خواسته متوقف کند به قصد کشتن به طرف او شلیک کرده وبعد وی رابه حال مرگ رها کرده وگریخته است.
تریسی احساس کرد که رنگ چهره اش در حال پریدن است:
ـ چی؟شما درباره چی دارید صحبت می کنید؟همه این حرفها بی معنی است.
بازپرس ادامه داد:
ـ ما اسلحه ای که او آقای رومنو رابا آن مجروح کرده است در این جا داریم که اثر انگشت هم روی ان به جا مانده است.
تریسی به حرفهای چند لحظه قبل دادستان برگشت:«در حال مرگ؟»بنابراین رومنو هنوز زنده است.پس کسی را نکشته است؟
بازپرس گفت:
ـ عالیجناب تریسی ویتنی بلافاصله با تابلوی گرانبها فرار کرد.این تابلو هم اکنون ممکن است در دست خریداران اموال مسروقه باشد.به همین دلیل ایالت در خواست می کند که تریسی ویتنی به جرم شروع به قتل وسرقت مسلحانه با قراری به مبلغ پانصد هزار دلار بازداشت شود.
قاضی به طرف تریسی که بهت زده به او نگاه می کرد برگشت وگفت:
ـ شما وکیل دارید؟
او صدایش را بلندتر کرد وپرسید:
ـ شما خودتان وکیل هستید یا می خواهید وکیل مدافع داشته باشید؟
تریسی سرش را تکان داد:
ـ نه...من...چی....حرفهایی که این مرد گفت واقعیت ندارد.من هرگز....
قاضی حرف او را قطع کرد:
ـ آیا برای وکیل پول کافی دارید؟
ـ من...نه عالیجناب....اما نمی فهمم...
ـ پس دادگاه برای شما یک وکیل مدافع تسخیری تعیین می کند.برای شما قرار بازداشت صادر می شود.به جای آن تضمین نامه پانصد هزار دلاری باید داده شود.نفر بعد؟
ـ صبر کنید!تمام اینها اشتباه است!من دزد نیستم...
***
تریسی به خاطر نداشت که چطور او را از اتاق دادگاه بیرون آورده بودند.اسم وکیل مدافع تسخیری او آقای پری پاپ بود.او در حدود سی سال سن وصورتی باهوش وچشمهایی ابی داشت.تریسی در همان برخورد اول از او خوشش امد.او وارد سلول تریسی شد وروی تخت شکسته نشست وگفت:
ـ بسیار خوب.شما به عنوان یک خانم در بیست وچهار ساعت گذشته سروصدای زیادی در این شهر به راه انداخته اید ولی خیلی شانس اوردید که تیرانداز خوبی نبودید.او فقط یک جراحت سطحی برداشته است.رومنو زنده می ماند.
وبعد پیپش را بیرون آورد وگفت:
ـ شما که از دود ناراحت نمی شوید؟
ـ نه.
پیپش را از توتون پر کرد وان را روشن کرد ودر حالی که به آن پک می زد تریسی را برانداز کرد.او هیچ شباهتی به یک قاتل نداشت.
ـ شما اصلا شبیه تبهکارها نیستید.
ـ نه نیستم.قسم می خورم که نیستم.
او سرش را تکان داد:
ـ قبول دارم.حالا به من بگو چه اتفاقی افتاد؟از شروع داستان بگو.عجله هم نکن.
تریسی همه ماجرا را تعریف کرد.پری پاپ ساکت نشسته بودو پیپ می کشید وبه داستان او گوش می داد وهیچ حرفی نمی زد.او انقدر صبر کرد که تریسی همه حرفهایش را زد وبعد به دیوار سلول تکیه زد.آثار نگرانی در چهره اش قابل تشخیص بود.به نرمی گفت:
ـ آن حرامزاده.
ـ من نمی دانم انها درچه موردی صحبت می کردند.
چشمهای تریسی حالت گنگی داشت:
ـ من هیچ چیز در مورد تابلوی نقاشی نمی دانم.
ـ این خیلی ساده است.رومنو از شما به عنوان طعمه ای برای یک کلاه برداری استفاده کرده است.همان طور که از مادرتان استفاده کرد.شما در دام یک حقه بازی افتاده اید.
ـ من هنوز نمی فهمم.
ـ پس اجازه بدهید من برای شما توضیح بدهم.رومنو تابلویی که آن را در جایی مخفی کرده از شرکت بیمه پانصد هزار دلار مطالبه خواهد کرد وآن را خواهد گرفت.بعد از این سروکار شما با شرکت بیمه است.نه با او.وقتی ابها از اسیاب افتاد او تابلو رابه طور پنهانی می فروشد وپانصد هزار لار دیگر هم از انجا به دست می اورد واز شما که این همه پول ندانسته به دامن او ریخته اید سپاسگزار خواهد بود!حالا متوجه شده اید که استفاده از اسلحه برای گرفتن اقرارنامه از کسی کار بی فایده ایست؟
ـ من...من این طور فکر می کنم.فکر می کردم اگر یک اقرارنامه از او در دست داشته باشم بالاخره یک نفر تحقیقات را شروع می کند.
پیپ خاموش شد.او مجددا ان را روشن کرد وپرسید:
ـ چطور وارد خانه شدید؟
ـ زنگ در را زدم وخوم رومنو در را باز کرد.
ـ اما داستانی که او تعریف می کند طور دیگری است.یک پنجره شکسته پشت ساختمان وجود دارد.او می گوید تو از انجا وادر خانه او شده ای.رومنو به پلیس گفته است که او شما را در حال سرقت تابلو دیده وخواسته شما را متوقف کند که شما به طرف او تیراندازی کرده اید.
ـ این دروغ است.من...
ـ بله ولی اسلحه شما در خانه او پیدا شده است.آیا شما می دانید باچه کسی طرف هستید؟
تریسی سرش رابه علامت گنگی تکان داد.
ـ پس بگذارید واقعیتهایی را برای شما تعریف کنم.این شهر توسط خانواده«اورسانی»به هم دوخته شده است.هیچ اتفاقی در این جا نمی افتد.مگر با رضایت انتونی اورسانی.اگر بخواهید جواز ساختمان بگیرید.عملیات ایجاد یک بزرگراه را شروع کنید.سروکارتان با اداره اماکن یا مواد مخدر افتاده باشد باید اورسانی را ببیند.رومنو کارش رابا اوبه عنوان کتکت خور شروع کرد حالا یکی از بزرگترین ادمهای تشکیلات اورسانی به حساب می اید.
او با نگاهی سرشار از ترس تریسی را ورانداز کرد وگفت:
ـ آن وقت شما وارد خانه این مرد شدید وبه او اسلحه کشیدید؟
تریسی خسته وبی حوصله روبه روی او نشسته بود.بالاخره پرسید:
ـ شما داستان مرا باور می کنید؟
اوخندید:
ـ شما درست می گویید به طور قطع این عین واقعیت است.
ـ می توانید کمکی به من بکنید؟
او با صدای ارامی گفت:
ـ سعی خودم را می کنم.من حاضرم همه چیزم را بدهم وانها را پشت میله های زندان ببینم.انها مالک این شهر وهمه قضات وبازپرسها هستند.اگر پایت به محاکمه کشیده شود انها طوری تو را دفن می کنند که دیگر نتوانی سر بلند کنی.
تریسی با نگاه گیج وسرگشته ای به چوب خیره شد:
آگر به محاکمه بروم؟
پوپ بلند شد وشروع به قدم زدن در سلول کرد:
ـ من نمی خواهم تو با هیئت منصفه مواجه بشوی چون همه اعضای هیئت منصفه را او خریده است فقط یک بازپرس وجود دارد که اورسانی هنوز نتوانسته او را بخرد.اسم او«هنری لاورنس»است.اگر من بتوانم ترتیبی بدهم که پرونده تو زیر دست او برود توانسته ام کاری برایت انجام بدهم.البته این تعهد اخلاقی نیست ولی من با او به طور خصوصی صحبت می کنم.اوبه همان اندازه از اورسانی ورومنو متنفر است که من هستم پس تنها کاری که ما می توانیم انجام بدهیم این است که قاضی لاورنس را پیدا کنم.
پری پوپ ترتیبی دادکه تریسی بتواند تلفنی با پارلز تماس بگیرد.او صدای آشنای چارلز را شنید:ـ دفتر اقای استنهوپ
ـ هاریت؟من تریسی هستم.آیا...
ـ آه!او تمام روز را سعی داشت تماس بگیرد ولی شماره تلفنی از شما نداشت.خانم استنهوپ هم تمایل زیادی داشتند که با شما در مورد تدارک عروسی صحبت کنند.اگر می توانید با او تماس بگیرید.
ـ هاریت.آیا می توانم با اقای استنهوپ صحبت کنم؟
ـ متاسفم دوشیزه تریسی او برای شرکت در جلسه ای در راه هوستون است اگر شماره تان رابه من بدهید مطمئنم که او حتما به شما تلفن خواهد کرد.
ـ من...
او نمی خواست چارلز در زندان با او تماس بگیرد.حداقل تا وقتی که موضوع را برای او توضیح نداده بود نمی خواست او این کار را بکند.
ـ من...من خودم به آقای استنهوپ تلفن می کنم.
وبه آرامی گوشی را گذاشت وبا خستگی تمام فکر کرد:
ـ فردا همه چیز را برای چارلز تعریف می کنم.
بعد از ظهر ان روز او را به سلول بزرگتری انتقال دادند.یک غذای گرم بسیار گوارا«گالاتور»برای او امد وکمی بعد یک دسته گل که یادداشتی در پایین ان دیده می شد.تریسی پاکت را باز کرد وکارت را بیرون اورد وخواند:
«ما به زودی خدمت ان پوپ حرامزاده خواهیم رسید.»
روز بعد پوپ به دین تریسی امد.یا دیدن لبخندی بر روی لبهایش تریسی احساس کرد که خبر خوبی برای او دارد وبا حالتی غیر منتظره فریاد زد:
ـ ما خیلی خوش شانس هستیم.من همین حالا دارم از نزد بازپرس قضایی وتاپر وکیل مدفع ناحیه می آیم.تاپر اول مثل دیوانه ها فریاد زد ولی بالاخره قبول کرد وما قرارمان را گذاشتیم.
ـ چزور؟
ـ من داستان رابه طور کامل برای بازپرس قشایی تعریف کردم او قبول کردکه یکبار دیگر جلسه دادگاه تشکیل بشود وانها اقرار به گناه را از تو بپذیرند.
تریسی با حالت بهت زده ای به او خیره شد:
ـ اقرار به گناه؟اما من...
او دستش را بلند کرد:
ـ به من گوش کن تو باعث می شوی که هزینه محاکمه برای ایالت پس انداز بشود.من بازپرس را متقاعد کرده ام که تو تابلو را ندزدیده ای. او رومنو رامی شناسد.حرفت را باور کرد.
تریسی به آرامی پرسید:
ـ اما...اگر من اقرار کنم انها با من چه خواند کرد؟
ـ قاضی شما را به زندان محکوم خواهد کرد یا...
ـ زندان؟
ـ یک دقیقه صبر کن او رای دادگاه رابه تعویق می اندازد وشما به قید التزام از ایالت خارج می شوید.
ـ اما ان وقت من...من بدنام می شوم.
پری پوپ با آه وافسوس گفت:
ـ ولی اگر آنها تو را به جرم دزدی مسلحانه وشروع به قتل در دادگاه ایالتی محاکمه کنند ممکن است به ده سال زندان محکوم بشوی.
پری پوپ صبورانه لحظاتی طولانی به تریسی نگریست وبعد گفت:
ـ این دیگر بستگی به تصمیم خود شما دارد.من فقط می خواستم بهترین توصیه ها را کرده باشم.اگر من بتوانم این دعوی را برنده بشوم یک معجزه است.آنها منتظر جواب هستند.تو می توانی این پیشنهاد را قبول نکنی تو می توانی وکیل دیگری انتخاب کنی...
ـ نه.
تریسی باور داشت که این مرد صادق است.در این شرایط وباتوجه به دیوانگی هایی که تریسی کرده بود او آنچه راکه می توانست برای وی انجام داده بود.اه!چه خوب بوداگر می توانست با چارلز صحبت کند.اما انها همین حالا پاسخ می خواستند.شاید تریسی خیلی خوش شانس بود اگر می توانست با قید التزام خلاص بشود.
ـ من....من حتما این پیشنهاد را قبول می کنم.
این کلمات یه سختی از دهانش بیرون امد.
پری پوپ نجوا کنان گفت:
ـ دختر زرنگ!
تریسی نمی توانست قبل از برگشتن به دادگاه تماس تلفنی بگیرد.ادی تاپر در یک طرف وپری پوپ در طرف دیگر او ایستادند.کسی که بر روی نیمکت نشسته بود مردی پنجاه ساله با صورتی احترام برانگیز وبدون چروک وموهای صاف وپرپشت بود.
بازپرس قضایی آقای هنری لاورنس به تریسی گفت:
ـ به دادگاه اطلاع داده شده که مدعی علیها تصمیم گرفته است که ادعایش را از بی گناهی به گناهکاری تغییر بدهد.این موضوع حقیقت دارد؟
ـ بله عالی جناب.
ـ آیا همه طرفها به توافق رسیده اند؟
پری پوپ گفت:
ـ بله عالی جناب.
بازپرس ایالتی گفت:
ـ ایالت موافق است.عالی جناب.
قاضی لاورنس برای لحظه ای طولانی ساکت ماند وسپس به طرف
جلو خم شد و به چشم های تریسی چشم دوخت و گفت:
ـ یکی از عواملی که مملکت بزرگ ما را به این وضع رقت انگیز دچار کرده ، همین است که حیواناتی موذی و شریر به آزادی در خیابان ها می لولند و فکر می کنند که هر کاری دلشان بخواهد می توانند بکنند و بعد هم بگریزند .آدم هایی که به ریش دادگاه و قوانین می خندند و متأسفانه بعضی از سیستم های قضایی در این کشور حامی آنهاست. ما در " لوئیزیانا" ، نمی توانیم ببینیم یک نفر این طور با خونسردی مرتکب قتل شود و بدون بیم وهراس از مکافات، به آن اقرار کند. ما عقیده داریم که چنین افرادی باید به سختی مجازات شوند . تریسی احساس می کرد که وجودش از وحشت لبریز شده است. او برگشت که به پری پوپ نگاه کند،ولی او چشم هایش را به بازپرس دوخته بود.
ـ مدعی علیها اعتراف کرد که قصد کشتن یکی از شهروندان محترم این ایالت را داشته است. مردی که به انساندوستی و خیرخواهی معروف شده است. مدعی علیها ، هنگام سرقت یک تابلوی گرانبها ،به ارزش پانصد هزار دلار این مرد شریف را به ضرب گلوله از پای درآورد و گریخته است.
صدای او بلند تر و خشن تر شد:
ـ خوب، دادگاه به این جرم رسیدگی خواهد کرد و نخواهد گذاشت که مجرم حداقل برای پانزده سال آینده ،از آن پول استفاده کند؛ زیرا او در این مدت پانزده سال در زندان خواهد بود . زندان زنان در جنوب لوئیزیانا.
تریسی احساس کرد که سالن دادگاه دور سرش می چرخد.شوخی زشت و وحشتناکی در جریان بود.بازپرس در جهت اجرای نقش خود ،یک هنرپیشه کامل بود. اما داشت زیادی حرف می زد. او شاید نمی بایست هیچ یک از این حرف ها را می زد.
تریسی برگشت تا پری پوپ توضیحی بدهد؛اما چشم های او به طرف دیگری برگشت. او با تریسی ،در کیف دستی اش به دنبال چیز نا معلومی می گشت و کاغذهایی را بهم می ریخت.تریسی برای اولین بار متوجه شد که ناخن دستش را تا روی گوشت جویده است.
قاضی لاورنس بلند شد و یادداشت هایش را جمع کرد. تریسی ، هنوز در جایی که بود، ایستاده بود.او، هیچ احساسی نداشت و قادر نبود بفهمد چه بلایی به سرش آمده است. یک مأمور اجرای دادگاه،به او نزدیک شد و بازویش را گرفت و گفت:
ـ همرا من بیایید.
تریسی به گریه افتاد .
ـ نه ... خواهش می کنم، نه!
تریسی به قاضی نگاه کرد:
ـ اشتباهی پیش آمده است عالی جناب ، من...
ولی همین که تریسی، فشار بیشتری را روی بازویش احساس کرد، متوجه شد اشتباهی صورت نگرفته است. او اغفال شده بود.آنها خیلی موذیانه تدارک نابودی او را دیده بودند . همان طور که مادرش را نابود کرده بودند.
***
4
خبر جنایت و محکومیت تریسی ،در صفحه اول روزنامه ی نیواورلئان،به اسم "کوی یر" به همراه عکس او به چاپ رسید و خطوط تلکس و تلفن مراکز خبری،این گزارش را به تمامی خبرنگاران جراید و رادیو تلوزیون ها، در سراسر کشور مخابره کردند.
زمانی که تریسی ،سالن دادگاه را ترک کرد تا منتظر وسیله نقلیه ای بشود که قرار بود او را به زندان منتقل کند،با عده ای از خبرنگاران و فیلمبرداران روبه رو شد. او برای این که تحقیر نشود ، صورتش را پوشاند،ولی راه گریزی در برابر دوربین ها وجود نداشت. رومنو،یک خبر مهم بود.علی الخصوص که یک دختر زیبا قصد کشتن و دزدی از خانه او را داشته باشد.
تریسی احساس می کرد که توسط دشمنانی وحشی محاصره شده است:
ـ چارلز حتماً مرا از این وضع نجات خواهد داد:
او این جمله را مرتباً با خودش تکرار می کرد.
ـ آه ، خدای من! خواهش می کنم کاری کن که چارلز زودتر باخبر بشود و مرا از این وضع نجات بدهد . من نمی توانم بچه ام را در زندان به دنیا بیاورم.
تا بعدازظهر روز بعد،افسر نگهبان اجازه نداد که او از تلفن استفاده کند.وقتی ارتباط برقرار شد ، هاریت جواب داد:
ـ دفتر آقای استنهوپ.
ـ هاریت،من هستم، تریسی؛ می خواهم با آقای استنهوپ صحبت کنم .
ـ یک لحظه صبر کنید خانم ویتنی.
تریسی حالت تردید را در صدای هاریت احساس کرد:
ـ من ... من باید ببینم ایشان هستند یا نه.
بعد از انتظاری دلخراش ، تریسی صدای چارلز را شنید و احساس آرامش کرد:
ـ چارلز؟
ـ تریسی ؟ این تو هستی؟
ـ بله عزیزم؛چارلز،من سعی کردم که به تو دست ...
ـ من دیوانه شدم. روزنامه ها از خبرهای تو پر است، من نمی توانم این ها را باور کنم.
ـ هیچ کدام از آنها واقعیت ندارد، عزیزم؛هیچ کدام،من ...
ـ چرا به من تلفن نکردی؟
ـ من سعی کردم تو را پیدا کنم ، ولی ...
ـ حالا کجا هستی؟
ـ من در زندان نیواورلئان هستم ، چارلز. آنها می خواهند به خاطر کاری که نکرده ام من را به زندان بیندازند.
و از ترس به گریه افتاد.
ـ صبر کن ، به من گوش بده . روزنامه ها نوشته اند که تو مردی را با گلوله زده ای، این که صحت ندارد؟
ـ من او را زدم، من ...
ـ تریسی یعنی تو به جرم دزدی و شروع به قتل اعتراف کرده ای؟
ـ بله چارلز ؛ اما فقط به خاطر ...
ـ آه خدای من! اگر تو به پول احتیاج داشتی،چرا به من نگفتی و ... سعی کردی کسی را بکشی ... نه من و نه پدر و مادرم، نمی توانیم این مورد را باور کنیم. تو تیتر اول روزنامه های امروز صبح فیلادلفیا بودی. این اولین باری است که نسیم و نفس یک شایعه ی رسوا کننده ،خانواده استنهوپ را لمس می کند.
تلخی صدای چارلز بود که سرانجام تریسی را واداشت که به عمق فاجعه پی ببرد. او، روی چارلز خیلی حساب کرده بود و حالا چارلز داشت جانب آنها را می گرفت. تریسی به سختی خودش را کنترل کرد که جیغ نزند:
ـ عزیزم،من به تو احتیاج دارم،خواهش می کنم بیا این جا،اگر بیایی همه چیز را خواهی فهمید.
ـ اگر تو اقرار به این کار نکرده بودی، شاید می شد کاری کرد. خانواده ما تحمل قاطی شدن با این ماجرا را ندارد.مطمئناً تو این را می فهمی؟
این برای تریسی ضربه ی ویرانگری بود.
هر یک از این کلمات برای تریسی حکم یک ضربه ی چکش را داشت.انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. هیچ وقت در زندگی تا به این حد احساس تنهایی و بی پناهی نکرده بود . دیگر هیچ کس وجود نداشت که به او رو بیاورد.هیچ کس.
ـ تکلیف بچه چه می شود؟
ـ تو باید هر کاری که فکر می کنی به نفع بچه است انجام بدهی.
و اضافه کرد:
ـ متأسفم، تریسی.
و ارتباط قطع شد.
تریسی همان جا که بود، ایستاده .گوشی تلفن در دستش بود. یک زندانی دیگر که پشت سر او در نوبت ایستاده بود گفت:
ـ عزیزم اگه تلفنت تمام شده من باید به وکیلم زنگ بزنم.
وقتی تریسی به سلولش برگشت،خانم موقر نزد او آمد و گفت:
ـ برای فردا صبح آماده باش که از این جا بروی،صبح زود باید حرکت کنی.
بعد از آن تریسی یک ملاقاتی داشت.
قیافه اتو اشمیت درست یک سال پیرتر از چند ساعت قبل شده بود.چهره اش تکیده و رنگ پریده بود:
ـ من فقط آمده ام به تو بگویم که خودم و زنم چقدر از بابت این موضوع متأسفیم. ما کاملاً می دانیم که در آن جا چه اتفاقی افتاده ،شما مقصر نبودید.
تریسی فکر کرد:
ای کاش چارلز این حرف ها را زده بود!
ـ من و همسرم ،فردا در مراسم تشییع جنازه خانم دوریس شرکت خواهیم کرد.
ـ خیلی متشکرم ، اتو.
تریسی، دردمندانه فکر کرد:
ـآنها فردا ،هر دوی ما را دفن می کنند.
***
تریسی تمام آن شب را چشم بر هم نگذاشت. بر روی تخت باریک زندان دراز کشیده بود و خیره به سقف نگاه می کرد . در ذهنش بارها گفتگوی تلفنی با چارلز را تکرار کرد . او حتی به تریسی فرصتی نداد تا توضیحی بدهد. او حالا می بایست به بچه فکر می کرد . سال ها قبل در کتابی خوانده بود که زنی در زندان یک بچه به دنیا آورد،اما در آن روزگار، این ماجرا، چنان از زندگی تریسی دور بود که او فکر می کرد که این داستان باید در سیاره ای دیگر اتفاق افتاده باشد.حالا همه چیز برای خود او رخ داده بود، چارلز گفته بود:
ـ هر کاری که فکر می کنی به نفع بچه است ، انجام بده ...
تریسی بچه اش را می خواست،ولی فکر می کرد که آنها ممکن است نگذارند بچه نزد او بماند در این صورت با خود گفت:
ـ آنها او را خواهند برد ،چون من پانزده سال در زندان خواهم بود.چه بهتر که او چیزی درباره مادرش نداند.
سپس شروع به گریه کرد.
رأس ساعت پنج صبح،یک نگهبان مرد، به اتفاق آن خانم موقر، وارد سلول تریسی شدند.
ـ تریسی ویتنی؟
ـ بله.
او احساس کرد که صدایش به نحو دلهره آوری تغییر کرده است.
ـ بنا به رأی دادگاه ایالتی لوئیزیانا،تو باید به زندان زنان در جنوب ایالت منتقل بشوی کوچولو...
تریسی به طرف انتهای راهرو به راه افتاد و از کنار سلول هایی که پر از زنان زندانی دیگر بود ،عبور کرد. او ، به وضوح صدای گریه را از بعضی سلول ها شنید.مأمور همراهش گفت:
ـ سفر خوبی داشته باشی عزیزم. بگو ببینم آن تابلوی نقاشی را کجا پنهان کرده ای ؟ من حاضرم پول فروش آن را با تو شریک بشوم . اگر داری به " خانه بزرگ" می روی، سراغ "ارنستین" کوچولو را بگیر. او از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد.
تریسی از کنار همان تلفنی گذشت که از آن با چارلز صحبت کرده بود:
ـ خداحافظ چارلز.
تریسی ، در کنار جدول خیابان ایستاد . یک اتومبیل زرد رنگ،با پنجره های میله ای در آن جا توقف کرده بود و موتورش روشن بود.حدود شش نفر زندانی بر روی صندلی های آن نشسته بودند و دو نفر نگهبان مسلح از آن ها مراقبت می کردند.تریسی ،نگاهی به چهره مسافران اتوبوس انداخت. یکی از آن ها جسور می نمود ،یکی قیافه ای بی حوصله و دیگری قیافه ای نا امید داشت. زندگی آنها تقریباً رو به اتمام بود . آنها طردشدگانی بودند که مثل حیوانات باغ وحش به طرف قفس هایشان انتقال داده می شدند تا در آن جا از آن ها مراقبت شود.
تریسی فکر می کرد آنها چه جرایمی دارند ؟ آیا ممکن بود که آنها هم مثل او بی گناه باشند ؟ و دوست داشت که بداند آنها در مورد او چه فکری می کنند ؟
سفر با اتوبوس زندان ، به نظر بی انتها و تمام نشدنی می آمد .اتوبوس گرم و بد بو بود ،ولی تریسی توجهی به این موضوع نداشت . او از شخصیت خودش عقب نشینی کرده بود . تا مدت ها متوجه دیگر مسافران یا علف های بلند و پر پشت و سبز دو سوی جاده که اوتوبوس از میان آنها می گذشت نشد . او جایی دیگر و در زمان هایی دیگر سیر می کرد:
او ، دختر کوچکی بود و با پدر و مادرش به ساحل دریا رفته بود.پدرش او را روی شانه هایش سوار کرده بود و به طرف دریا می برد. وقتی که گریه می کرد ، پدرش می گفت:
ـ گریه نکن، تو که بچه نیستی!
و بعد او را به داخل آب هل می داد و سرش را زیر آب می کرد ؛ولی به محض این که احساس خفگی می کرد ،پدرش او را بالا می کشید و دوباره و دوباره این کار را تکرار می کرد . از همان زمان تاکنون تریسی از آب می ترسید.
تالار اجتماعات کالج از دانشجویان ،پدر و مادر ها و آشنایان آنها پر بود.مراسم فارق التحصیلی بود . تریسی یک سخنرانی پانزده دقیقه ای کرد . حرف های او از سوابق تیزهوشی ، ذکاوت وی در گذشته و ایده های بلند پروازانه و رؤیاهای درخشانش برای آینده پر بود . مدیر کالج هدیه ای به او داد. تریسی آن را به مادرش داد و گفت که دلش می خواهد او آن را برایش نگه دارد و در میان دوستانش، به خاطر صورت زیبا و جذاب
مادرش به خود می بالید.
-من به فیلادلفیا می روم ،در آن جا کاری پیدا کرده ام.
"انی ماهلر" دوست بسیار خوب او بود که به تریسی تلفن کرد.
-تریسی ،تو حتماً عاشق فیلادلفیا می شوی . آنجا پر از آثار و اماکن فرهنگی است.علاوه بر آن تعداد زن های آن جا خیلی کمتر از مردهاست.یعنی مردها برای زن ها سر و دست می شکنند.
-من می توانم کاری برای تو در بانک ، جایی که خودم کار می کنم،پیدا کنم.
او و چارلز با هم دوست بودند و تریسی فکر می کرد که حالا چند نفر دیگر از دخترها دوست داشتند که به جای او می بودند؟تریسی فکر کرد که چارلز لقمه چرب و نرمی است . ولی بلافاصله از این فکر احساس گناه کرد. او عاشق چارلز بود.
-تو! با تو هستم،مگر کری؟ خدا به دور؟ بلند شو برو پایین.
تریسی سرش را بلند کرد و متوجه شد که در اتوبوس زردرنگ زندان است. اتوبوس در محوطه ای ایستاده بود که با تیرهای چوبی سیمانی شده و سیم خاردار محاصره شده بود . این تیرک با ردیف های به هم فشرده سیم خاردار ،پانصد جریب از مراتع و جنگل ها را در بر گرفته و مجموعاً زندان زنان را در ایالت جنوب ایالت لوئیزیانا تشکیل داده بود.
نگهبان گفت:
-بروید بیرون،ما این جا هستیم.
آن جا یک جهنم بود.
5
یک خانم مدیر کوتاه قد،با چهره ای سنگی و موهایی سمور مانند که رنگ آن به قهوه ای می زد،تازه واردان رامورد خطاب قرار داد و گفت:
-بعضی از شما، برای مدت بسیار بسیار طولانی در اینجا خواهید ماند. فقط یک راه وجود دارد که بتوانید این کار را انجام بدهید؛ و آن این است که دنیای خارج را فراموش کنید.شما می توانید در اینجا زندگی راحت و ساده و یا سخت و غیر قابل تحملی داشته باشید. ما این جا قوانینی داریم و شما آن قوانین و مقررات را رعایت می کنید. ما به شما می گوییم که چه وقت بیدار بشوید،چه وقت کار کنید، چه وقت غذا بخورید و چه وقت به دستشویی بروید.شکستن هر یک از این قوانین و مقررات ،نتیجه اش این خواهد بود که آرزو کنید ای کاش مرده بودید. ما دوست داریم در این جا همه چیز به آرامی بگذرد. ما می دانیم که شرارت را چطور باید مهار کنیم.
نگاه او با تریسی تلاقی کرد.
-اول،شما را برای آزمایش های بدنی می برند. بعد از آن دوش خواهید گرفت و سپس به سلولتان خواهید رفت. فردا صبح آقای "کاریت"،با شما در مورد مسئولیت های خودش صحبت می کند،تمام . او برگشت و رفت.یک دختر جوان رنگ پریده که کنار تریسی ایستاده بود ،گفت:
70-89
- معذرت میخواهم، میتوانم ...
خانم مدیر برگشت. صورتش پر از عصبانیت بود:
- آن دهن کثیفت را ببند ... ! تو فقط وقتی حق صحبت کردن داری که از تو سوال بشود. این را میفهمی؟ با همه شما هستم.
لحن صدای او به همان اندازه خود کلمات برای تریسی غیرمنتظره بود. خانم مدیر با اشاره دست، به دو نفر از نگهبانان که در انتهای سالن ایستاده بودند اشاره کرد:
- این هرجایی را از اینجا بیرون بیندازید.
تریسی خودش را در وضعیت گله ای احساس میکرد که آن را به چرا میبرند. به این صورت، آنها را از اتاق بیرون میاورند و از یک کوریدور گذراندند و بعد با قدم رو، به اتاق بزرگی که با کاشیهای سفید پوشیده شده بود، بردند. جایی که یک مرد میانسال کوتاه قد، با روپوش کثیف پر از لک، در کنار تخت معاینات پزشکی ایستاده بود.
یکی از زندانبانها فریاد زد:
- صف ببندید.
و آنها را در یک خط طولانی پشت سر هم قطار کردند. مردی که روپوش سفید کثیفی به تن داشت، گفت:
- من دکتر گلاسکو هستم، خانم ها. لباسهایتان را بیرون بیاورید و لخت بشوید!
زنها برگشتند و با ناباوری به هم نگاه کردند. یکی از آنها پرسید:
- تا چه حد؟
- یعنی تو نمیدانی لخت شدن یعنی چه؟ لباسهایتان را دربیاورید، همه را.
زنها به آرامی شروع به بیرون آوردن لباسهایشان کردند. بعضی از آنها خجالت میکشیدند، بعضی ها این کار را با وقاحت، و بعضی دیگر با خونسردی انجام میدادند. در سمت چپ تریسی، زنی در سن اواخر چهل سالگی، به نحو رقت انگیزی میلرزید و در سمت راست او، دختری ایستاده بود که به طور رقت انگیزی لاغر به نظر میرسید و بیشتر از هفده سال نداشت و صورتش پر از جوش بود.
دکتر با اشاره به اولین زن که در صف بود، او را فراخواند و گفت:
- روی میز دراز بکش و پاهایت را روی رکاب ها قرار بده.
آن زن تردید کرد.
- زودباش، تو همه را معطل نگهداشته ای.
زن کاری را که به او دستور داده شده بود انجام داد و دکتر درحالی که مشغول معاینه بود، پرسید:
- بیماری مقاربتی نداری؟
- نه.
- حالا خواهیم فهمید.
زن بعدی روی تخت دراز کشید و به محض این که دکتر خواست او را معاینه کند، تریسی فریاد زد:
- یک دقیقه صبر کنید!
دکتر با تعجب کارش را متوقف کرد و به او چشم دوخت.
- چی شده؟
همه به تریسی خیره شده بودند.
- شما آن دستگاه را ضدعفونی نکردید!
دکتر گلاسکو لبخند سرد و آرامی به تریسی زد.
- خوب، پس اینجا ما یک متخصص مسائل زنان هم داریم؟ تو حتما از بابت انتقال میکروب نگرانی، این طور نیست؟ زود برو ته صف!
- چی؟
- تو زبان انگلیسی نمفهمی؟
تریسی متوجه نشد که چرا به او گفته شد که به آخر صف برود. دکتر گفت:
- حالا اگر از نظر شما مانعی ندارد، ما میخواهیم ادامه بدهیم.
دکتر مشغول معاینه شد و تریسی ناگهان متوجه شدکه چرا به او گفته شد که به آخر صف برود. او میخواست همه آنها را معاینه کند و بعد بدون اینکه دستگاه را ضدعفونی کند، به معاینه او بپردازد. احساس عصبانیت شدیدی میکرد. چرا آنها این کار را میکردند؟ او میتوانست برای جلوگیری از خدشه دار شدن شخصیتشان هر یک از آنان را به طور جداگانه معاینه کند. چرا آنها اجازه میدادند که اینطور با آنان رفتار شود؟ آیا اگر همه مخالفت میکردند چه اتفاقی میفتاد؟
نوبت به تریسی رسید.
- بخواب روی تخت، خانم دکتر!
تریسی تردید کرد، اما چاره دیگری نداشت. از تخت بالا رفت و روی آن دراز کشید و چشمهایش را بست. او متوجه شد که دکتر در حین معاینه تعمداً او را به درد میاورد. تریسی دندانهایش را به هم میفشرد تا بتواند این وضع را تحمل کند.
- تو سفلیس داری یا سوزناک؟
- هیچ کدام.
تریسی نمیخواست چیزی درمورد حامله بودنش به این هیولا بگوید. او باید صبر میکرد و با مددکار در این مورد حرف میزد.
تریسی حس کرد که دستگاه با حرکت خشنی از درونش بیرون کشیده شد. دکتر گلاسکو دستکش های پلاستیکی به دست کرد.
- خوب، حالا برگرد و به رو بخواب.
- چرا؟
دکتر گلاسکو به تریسی خیره شده بود.
- به تو خواهم گفت چرا؛ چون آنجا جای مناسبی برای پنهان کردن خیلی چیزهاست. من کلکسیون متنوعی از ماری جوانا و کوکائین و حشیش، از زنهایی مثل تو کشف کرده ام. حالا برگرد.
تریسی حالش به هم خورد. احساس میکرد مایعی تلخ و زهرآگین از گلویش بالا میاید و دارد خفه میشود.
- اگر اینجا استفراغ کنی، آن را به صورتت میمالم.
و بعد به طرف نگهبان برگشت و گفت:
- اینها را ببرید دوش بگیرند، همه شان بوی گند میدهند.
زندانیان لخت درحالی که لباسهایشان را در دست داشتند، با قدم رو به طرف کوریدور دیگری رفتند که به یک سالن سیمانی منتهی میشد که بیش از دوازده دوش در آن کار گذاشته شده بود. خانم مدیر گفت:
- لباسهایتان را بگذارید و دوش بگیرید، از صابون ضدعفونی کننده استفاده کنید. همه جای تنتان را از سر تا پا خوب بشویید و به موهایتان شامپو بزنید.
تریسی پا به درون وان سیمانی گذاشت و زیر دوش رفت. آب سرد بود. او بدنش را محکم میمالید و فکر میکرد که هیچ وقت تمیز نخواهد شد.
اینها چه مردمی بودند؟ چطور میتوانستند با آن خشونت با دیگران رفتار کنند؟ او هرگز نمیتوانست پانزده سال این وضع را تحمل کند.
صدای نگهبان را شنید:
- آهای! تو! وقت تمام شده، بیا بیرون.
تریسی از زیر دوش قدم بیرون گذاشت و یک زندانی دیگر جای او را گرفت. حوله نازکی به او دادند که فقط میتوانست نصف بدنش را با آن خشک کند.
وقتی همه زندانیان دوش گرفتند، آنها را با قدم دو، به طرف سالن دیگری بردند. جایی که در آن قفسه هایی پر از یونیفرم خاکستری و چیزهایی دیگر چیده شده بود. تریسی و دیگران هر یک دو دست لباس یونیفرم، دو جفت شلوار، یک سینه بند، دو جفت کفش، دو تا ربدشامبر، یک برس مو، یک نوار بهداشتی و یک کیسه صابون لباسشویی گرفتند. خانم مدیر، منتظر ماند تا آنها لباس هایشان را بپوشند. وقتی همه کارشان به پایان رسید، به اتاق دیگری رفتند که یک نفر با یک دوربین برای عکس گرفتن از آنان، در آنجا ایستاده بود.
- پشت به دیوار بایستید.
تریسی به طرف دیوار حرکت کرد.
- تمام رخ.
او به دوربین خیره شد!
- سرت را به طرف راست برگردان.
او اطاعت کرد و سپس عکس گرفته شد.
- به چپ.
مجدداً عکس گرفته شد.
- برو آنجا. به طرف میز.
روی میز از وسایل انگشت نگاری پر بود. انگشتهای تریسی، روی یک صفحه جوهری غلتید. سپس دستش را روی یک صفحه کاغذ سفید گذاشت. دست چپ. دست راست.
- دستهایت را با آن آستری پاک کن. کار شما تمام شد.
او راست میگفت. تریسی با حالت کرختی و بی حسی دردناکی فکر کرد:
- من تمام شدم. من یک شماره هستم. بدون هویت.
یک نگهبان به تریسی اشاره کرد:
- ویتنی؟
- بله!
- سرمددکار میخواهد تو را ببیند، دنبال من بیا.
قلب تریسی ناگهان در سینه اش تکان خورد. بعد از این همه وقت، چارلز حتما کاری انجام داده بود. میدانست که او هیچ وقت وی را ترک نمیکند. آن ضربه اول بسیار ناگهانی بود که او را واردار کرد آن طور رفتار کند. حالا فرصت کافی برای فکر کردن داشت و فهمیده بود که هنوز عاشق تریسی است. او حتما با سرمددکار صحبت کرده و درمورد آن اشتباه وحشتناک به او توضیح داده بود. تریسی میرفت تا آزاد شود.
او با قدم رو، به طرف راهرو دیگری، در سمت پایین، که توسط دو نگهبان زن و مرد از راهروهای دیگر جدا میشد، رفت. به محض این که به در دوم رسید، توسط یک زندانی دیگر تنه ای خورد و به زمین غلتید. او یک غول بود. گنده ترین زنی بود که تریسی تاکنون دیده بود. بیش از شش فوت قد و احتمالا بیش از صد کیلو وزن داشت و صورتش پهن و پر از آبله و رنگ چشمهایش زرد مایل به سبز بود.
او تریسی را از زمین بلند کرد و بازوانش را گرفت تا او را آرام کند و در همان حال خنده کریهی کرد و به نگهبان گفت:
- هی! یک ماهی تازه برای ما رسیده است! چطور است جای او را در سلول من قرار بدهید؟
او لهجه بسیار سنگین سوئدی داشت.
- متاسفم برتا. او جایش تعیین شده است.
آن زن عظیم الجثه، ضربه ای به صورت تریسی زد. تریسی به سرعت از او دور شد و زن تنومند خندید:
- مانعی ندارد کوچولو، برتای بزرگ، تو را بعداً خواهد دید. ما وقت زیادی داریم، حالا حالاها اینجا هستی.
به دفتر سرمددکار رسیدند. تریسی از هیجان انتظار درحال غش بود. آیا خود چارلز آنجا منتظر اوست یا وکیلش را فرستاده است؟
منشی مددکار، به نگهبان اشاره کرد و گفت:
- او منتظر تریسی است.
آنها وارد شدند. سرمددکار جرج برانیگان، پشت میز کثیفی نشسته بود و به کاغذهایی که در جلویش بود، نگاه میکرد. او در حدود چهل سال داشت. مردی لاغر، با قیافه ای مهربان و چشمهایی عمیق و نافذ بود.
برانیگان مدت پنج سال بود که سرپرستی بخش مددکاری ندامتگاه زنان در لوئیزیانا را به عهده داشت. او با تجربیاتی مدرن و تخصصی اش درخصوص جرایم و تنبیهات وارد آنجا شده بود و با شوق وافر و ایده های فراوان، مصمم بود که تغییرات عمده ای در زندان به وجود بیاورد، اما شکست خورده بود. همانطور که قبل از او دیگران هم شکست خورده بودند. زندان دراصل به گونه ای ساخته شده بود که دو نفر در یک سلول باشند و حال در هر سلول بیش از چهار تا شش زندانی وجود داشت. او میدانست که همین شرایط در همه جا هست. زندانهای خارج از شهر همه بیش از گنجایش خود زندانی و کارکنان محدودی داشتند. هزاران زندانی بدون برنامه مشخص و بدون انجام هیچ کاری روز و شب را در آنجاها میگذراندند و نفرت و دشمنی را در قلبشان میپروراندند و طرح های کینه توزانه ای برای وقت خروج از زندان میریختند. این یک سیستم احمقانه و بی رحم بود، ولی هرچه بود، همان بود.
سرمددکار برانیگان، سرش را بلند کرد و زنی که در مقابل او ایستاده بود، نگاه کرد. یونیفرم بدرنگ زندان را به تن داشت و صورتش از فرط خستگی، تکیده به نظر میرسید. با این حال هنوز زیبا بود. تریسی ویتنی قیافه ای دوست داشتنی و زیبا داشت. برانیگان با خودش فکر کرد:
- تا چه وقت به این وضع میماند؟
او به این دلیل توجه داشت که خبر اتهام و دستگیری او را در روزنامه خوانده و آن را پی گیری کرده بود. او اولین مجرمی بود که بدون ارتکاب قتل به پانزده سال زندان محکوم شده بود. این محکومیت سختی بود. واقعیت این بود که او هم میدانست جوزف رومنو به او اتهام زده و خیلی ها به این جریان با سوءظن نگاه میکنند. اما او یک مددکار بود که در مقابل اجتماع و افراد، مسئولیت دوگانه ای داشت. او نمیتوانست مخالف سیستم باشد. خود او جزئی از سیستم بود.
برانیگان گفت:
- لطفا بنشینید.
تریسی خوشحال شد که نشست. زانوانش ضعیف شده و ایستادن برایش مشکل شده بود. او امیدوار بود که وی درمورد چارلز صحبت کند و ترتیبی برای رهایی او بدهد.
سرمددکار گفت:
- من سوابق شما را مطالعه کرده ام.
تریسی فکر کرد که چارلز از او خواسته است که این کار را بکند.
- من میبینم که شما باید مدتی طولانی را با ما باشید. محکومیت شما پانزده سال است.
چند لحظه طول کشید تا او توانست این کلمات را هضم کند. در این قضیه، یک بی ارتباطی وحشتناک وجود داشت. او منتظر شنیدن حرف های دیگری بود.
- آیا ... آیا شما با چارلز صحبت کردید؟
در حالت عصبی به لکنت افتاده بود. برانیگان با نگاهی پوچ و توخالی به او چشم دوخت:
- چارلز؟
تریسی احساس کرد که قلبش، مثل یک تکه سرب داغ در سینه اش درحال ذوب شدن است.
- خواهش میکنم ... خواهش میکنم به حرفهای من گوش کنید ... من بی گناهم. من نباید اینجا باشم. بی گناهم!
برای چندمین بار بود که او این عبارات را میشنید؟ صدمین بار، یا هزارمین بار؟ او گفت:
- دادگاه شما را گناهکار دانسته است. بهترین پیشنهادی که من میتوانم به شما بکنم این است که سعی کنید زمان را به راحتی بگذرانید. اگر این واقعیت را قبول کنید، خواهید دید که میتوانید در اینجا بمانید. در اینجا ساعت نیست. فقط تقویم وجود دارد.
تریسی با عجله فکر کرد:
- من نمیتوانم پانزده سال پشت یک در قفل شده بمانم. من میخواهم بمیرم. خداوندا، بگذار بمیرم. من بچه ام را هم میکشم. من نمیتوانم. آخر چطور میتوانم؟ این بچه توست. بچه تو، چارلز ... چرا اینجا نیستی که به من کمک کنی؟
در این لحظه بود که تریسی برای اولین بار احساس کرد که از چارلز متنفر است.
برانیگان گفت:
- اگر مشکل خاصی داشی ... منظورم این است که هروقت احساس کردی که کاری از دست من ساخته است میتوانی بیایی و مرا ببینی.
و او خودش میدانست که حرفهایش چقدر پوچ و بی معنی است. تریسی، جوان، زیبا و تازه از راه رسیده بود و نمیدانست در زندانها چه خبر است. آنجا وحشی هایی بودند که مثل حیوانات درنده به او حمله میکردند. هیچ سلول امنی وجود نداشت که بتواند تریسی را به آن بفرستند. تقریبا همه سلولها را هم جنس بازها قرق کرده بودند. سرمددکار شایعه هایی شنیده بود که این اتفاقات همه جا، در حمام، در کوریدورها، و شب ها در سلولها میفتد. ولی از نظر مقامات زندان همه آنها فقط یک شایعه بود. چون قربانیان، بعد از ماجرا سکوت میکردند و یا میمردند.
- با یک رفتار خوب شما میتوانید دوازده سال یا ...
- آه، نه!
و به گریه افتاد. این گریه از روی استیصال و دلتنگی و ناامیدی محض بود. برای لحظه ای تریسی احساس کرد که دیوارهای اتاق، از چهار طرف به سوی او در حرکتند. او از روی صندلی اش بلند شده بود و مرتب فریاد میکشید. یکی از نگهبانان به عجله داخل شد و با خشونت بازوان او را چنگ زد. برانیگان خطاب به او گفت:
- آرام ... آرامتر!
و بعد بدون این که هیچ کمکی بکند آنجا نشست و به مامورین که تریسی را کشان کشان میبردند، نگاه کرد. او را از کریدوری عبور دادند که پر از هم سلولهایی از نژادها و گروه های مختلف بود. آنها، سیاه، سفید، قهوه ای و زرد بودند. درحالی که تریسی، از کنار سلولهای آنها میگذشت هریک از آنها چیزی میگفتند که برای تریسی معنایی نداشت.
- ماهی شب ...
- دوستی فرانسوی ...
- دوست تازه ...
- مغز گوشت ...
و هنوز به قسمتی از کریدور که سلول او در آنجا قرار داشت، نرسیده بود که معنی مغز گوشت را که آنها میگفتند، فهمید.
فصل 6
شصت زن در بند 3 زندانی بودند، در هر سلول چهار نفر. تریسی همانطور که کوریدور را پشت سر میگذاشت، به صورتهای زندانیانی که در پشت میله ها ایستاده بودند، نگاه میکرد. در چهره آنها، حالات مختلفی مثل تمسخر، تنفر و کینه دیده میشد. تریسی احساس میکرد که در زیر آب راه میرود و در سرزمین اسرارآمیز و ناشناخته ای گام برمیدارد. این یک رویای عجیب و طولانی بود. گلوی تریسی از فریادهای حبس شده در درونش درحال ترکیدن بود. فراخواندن او به دفتر سرمددکار، آخرین جرقه های امید را در دل او خاموش کرده بود. حالا دیگر هیچ چیز وجود نداشت. جز دورنمایی از یک ذهن از کار افتاده که برای مدت پانزده سال در این قفس محبوس میشد.
خانم مدیر در سلول را باز کرد:
- برو تو!
تریسی پلکهایش را به هم زد و به اطراف نگاه کرد. در داخل سلول سه زن، در سکوت به او نگاه میکردند. خانم مدیر دستور داد:
- تکان بخور!
تریسی تردید کرد. بعد پا به درون سلول گذاشت. لحظه ای بعد صدای در را که پشت سر او بسته میشد، شنید.
او حالا در خانه بزرگ بود.
سلول به هم ریخته و درهم بود و در آن چند تکه اسباب، مثل یک میز کوچک، یک آینه ترک خورده، و یک کمد با چهار کشوی قفل شده دیده میشد. یک توالت بدون درپوش هم در گوشه سلول بود.
هم سلولی های تریسی به او خیره شده بودند. یکی از آنها که یک زن پرتوریکویی بود، سکوت را شکست:
- مثل این که یک هم زنجیر جدید برایمان رسیده است.
صدای او بسیار عمیق و خشن بود. اگر جای زخم چاقوی تیره و قهوه ای رنگی که از شقیقه تا زیر گلویش یک خط زشت کشیده بود، وجود نداشت. میتوانست زن زیبایی باشد. در اولین نگاه به نظر نمیرسید که بیشتر از چهارده سال داشته باشد؛ مگر اینکه کسی به چشمهای او نگاه میکرد.
یک زن چاق، حدود پنجاه ساله که مکزیکی بود، گفت:
- "لیو سوئت ورت". چقدر از دیدنتان خوشحالم. شما را چرا به اینجا آورده اند " کووریدا" ؟
تریسی آنقدر گیج و خسته بود که نمیتوانست جواب بدهد.
زن سوم یک سیاه بود، او حدود شش پا قد، چشمهایی تنگ و باریک و سرد و صورتی ماسک گونه داشت. موهای سرش تراشیده شده بود و جمجمه اش در زیر نور چراغی که از سقف آویزان بود آبی و سیاه مینمود. او گفت:
- جای تو آنجاست، در گوشه سلول.
تریسی به طرف جایی که او نشان داده بود، به راه افتاد. تشک کثیفی آنجا روی تخت بود که فقط خدا میدانست چه تعداد از زندانیان قبل از او، از آن استفاده کرده بودند. او نمیتوانست خودش را راضی کند که حتی به آن دست بزند. بی اختیار و با صدای تغییر یافته ای که هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت گفت:
- من ... من نمیتوانم روی این تشک بخوابم.
زن چاق مکزیکی گفت:
- تو مجبور نیستی روی آن بخوابی کوچولو، میتوانی روی تشک من بخوابی.
تریسی ناگهان متوجه شد که در این سلول جریان پنهانی میگذرد. مغز گوشت تازه! او ناگهان به وحشت افتاد. ولی به خودش دلداری داد.
- من اشتباه میکنم، آه. بگذار من اشتباه کرده باشم.
او بار دیگر صدایش را بازیافت:
- چه کسی ... چه کسی را برای تعویض این تشک باید ببینم؟
زن سیاه پوست غرغری کرد:
- یک نفر هست که مدت هاست سروکله اش این طرف ها پیدا نشده است.
تریسی برگشت و دو مرتبه به تشک نگاه کرد. چند سوسک سیاه روی آن درحال خزیدن بودند. او فکر کرد:
- من نمیتوانم اینجا بمانم. دیوانه خواهم شد.
به نشانه خواندن فکرش، زن سیاه به او گفت:
- تو باید به این وضع عادت کنی، کوچولو.
تریسی صدای سرمددکار را میشنید که میگفت:
- سعی کن زمان را به راحتی بگذرانی ...
زن سیاهپوست ادامه داد:
- من ارنستین لیتل چپ هستم.
و با اشاره به زنی که زخم چاقو روی صورتش داشت گفت:
- او لولا است. اهل پورتریکو و آن یکی چاقه، پائولینا، از مکزیک است. حالتان چطور است؟
- من ... من تریسی ویتنی هستم.
لحن صدایش طوری بود که انگار میگفت:
- من تریسی ویتنی بودم.
او احساس کابوس گونه ای داشت که هویتش را به تریج از دست میدهد. یک تشنج تهوع آور از درونش گذشت. لبه تخت را گرفت تا به زمین نیفتد. زن چاق از او سوال کرد:
- از کجا آمده ای کوچولو؟
- من ... متاسفم ... من حال صحبت کردن ندارم.
او ناگهان احساس کرد که در اثر ناتوانی و ضعف قادر به ایستادن نیست. خم شد و در پای تخت کثیف به زمین نشست و عرق سردی را که بر پیشانی و صورتش نشسته بود، با دست پاک کرد. او فکر کرد:
- باید به سرمددکار میگفتم که حامله هستم. او حتما ترتیبی میداد که مرا به سلول تمیزتری بفرستند.
تریسی صدای پایی را شنید که در کوریدور به طرف پایین میرفت. خانم مدیر بود که از مقابل در سلول آنها عبور میکرد. تریسی با عجله به طرف در سلول رفت و با صدای بلند گفت:
- معذرت میخواهم، من باید سرمددکار را ببینم.
او در حال عبور برگشت و گفت:
- من او را میفرستم پایین.
- شما نمیفهمید من ...
خانم مدیر رفته بود. تریسی دستش را جلوی دهانش گرفت تا از جیغ زدن خودش جلوگیری نماید. زن پورتوریکویی پرسید:
- تو حالت به هم میخورد یا چیز دیگری است کوچولو؟
تریسی سرش را تکان داد. قاردر به صحبت کردن نبود. به طرف تخت خودش برگشت. یک لحظه به آن نگاه کرد و بعد به آرامی روی آن دراز کشید. این در واقع یک حرکت نومیدانه بود. یک تسلیم محض. تریسی چشمهایش را بست.
دهمین سالگرد تولدش، پرنشاط ترین و جذاب ترین روز زندگی او بود. پدرش اعلام کرد که ما برای شام به آنتونیز میرویم.
آنتونیز اسمی بود که به دنیای دیگری تعلق داشت. دنیای جادویی زیبایی، فریبندگی و ثروت.
تریسی میدانست که پدرش پول چندانی نداشت. ولی آن روز اعلام کرد:
- ما میتوانیم از عهده مخارج تعطیلات سال آینده برآییم.
ثبات به خانه برگشته بود و حالا آنها به آنتونیز میرفتند. مادر تریسی، فراک بسیار زیبای سبزرنگی به تن او کرد. پدرش با حالت تحسین گفت:
- بگذار نگاهی به تو بیندازم، خدای من! من امشب با خوشگلترین دختر نیواورلئان بیرون میروم. همه به من حسادت خواهند کرد.
آنتونیز همه چیز بود. تمام رویای تریسی کوچک و بسیار بیشتر از آن. آنجا یک سرزمین زیبا و اشرافی و مناسب هر نوع سلیقه ای بود. دستمال سفره های سفید گلدوزی شده و ظروف غذای نقره و طلا نما، روی میزها برق میزد. تریسی فکر کرد:
- اینجا یک قصر است و من و پدرم، شاه و ملکه هستیم.
و اشتهای زیادی برای غذا نداشت. محو تماشای زن ها و مردهایی بود که لباسهای فوق العاده زیبایی به تن داشتند. تریسی به خودش قول داد:
- وقتی بزرگ شدم، هر شب به آنتونیز خواهم آمد و پدر و مادرم را هم همراه خواهم آورد.
مادرش گفت:
- تریسی، چرا غذا نمیخوری؟
برای این که به حرف مادرش گوش کرده باشد، چند لقمه خورد. یک کیک هم برای او سفارش داده شده بود که ده شمع کوچک روی آن بود. سرگارسون، وقتی کیک را آورد، با صدای بلند گفت:
- تولدت مبارک تریسی.
و بقیه کسانی هم که آنجا بودند برگشتند و با او همراهی کردند. تریسی احساس میکرد یک شاهزاده خانم افسانه ای است.
از بیرون صدای بوق و حرکت اتومبیلها را در خیابان میشنید. صدای زنگ با صدای بوق اتومبیلها در هم آمیخت و بعد آنقدر این صدا رسا شد که همه صداهای دیگر را پوشاند.
ارنستین لیتل چپ گفت:
- وقت غذاست.
تریسی، چشمهایش را باز کرد. در سلول که به کوریدور اصلی باز میشد، گشوده شد. تریسی به روی تختش دراز کشیده بود و دلش میخواست که دوباره به رویاهای کودکی اش برگردد.
دختر پورتوریکویی گفت:
- هی! وقت خوردن شام است.
شنیدن اسم غذا و تصور خوردن آن حال تریسی را به هم میزد. سپس گفت:
- من گرسنه نیستم.
پائولینا، زن چاق مکزیکی گفت:
- بجنب بچه! آنها اهمیتی نمیدهند که تو گرسنه بمانی.
همه زندانی ها در کوریدور به صف ایستاده بودند. ارنستین هشدار داد:
- بهتر است از جایت تکان نخوری.
- من نمیتوانم، من همین جا میمانم.
هم سلولی های تریسی همه بیرون رفتند و در بیرون صف دوبله ای ایجاد کردند. یک زن زندانبان قد کوتاه و چاق، با موهای بلوند، تریسی را دید که بر روی تخت دراز کشیده است.
- هی! تو ... صدای زنگ را نشنیدی؟ بیا بیرون.
تریسی گفت:
- متشکرم، من گرسنه نیستم.
چشمهای زن زندانبان، از فرط ناباوری بزرگ شد. با حرکتی طوفانی خودش را به داخل سلول انداخت و فریاد زد:
- تو فکر میکنی چه فلان فلان شده ای هستی؟ منتظری که در سالن غذاخوری از تو پذیرایی کنند؟ یالله بلند شو برو توی صف. اگر یک بار دیگر این کار را بکنی، گزارشت را میدهم و آن وقت دمت در تله گیر میکند، فهمیدی؟
او نمیتوانست بفهمد. او هیچ چیز نمیفهمید. نمیدانست چه اتفاقی دارد میفتد. تریسی، به لبه تخت چنگ زد و بلند شد و خود را به زحمت به طرف صف زنان که در کوریدور تشکیل شده بود، کشاند و در کنار زن سیاهپوست ایستاد.
- چرا من باید ...
ارنستین لیتل چپ از گوشه دهانش نجواکنان گفت:
- خفه شو! کسی توی صف صحبت نمیکند.
زنها زندانی با قدم رو، یک کوریدور نمناک را که دو در حفاظتی داشت، پشت سر گذاشتند و وارد سالن بزرگی شدند. که پر از میزهای چوبی و صندلی بود. یک پیشخوان بلند که دیگ های بزرگی روی آن دیده میشد، جایی بود که زندانبان برای دریافت غذا جلوی آن می ایستادند. برنامه غذایی آن روز، سوپ لوبیا سبز، با چند گرم سیب زمینی و شیر بود، به علاوه حق انتخاب یک فنجان قهوه یا یک آبمیوه.
زندانیان، در حین حرکت، غذا را که در ظرفهای فلزی ریخته میشد، دریافت میکردند. کسانی که غذا گرفته بودند، مرتباً زیر لب میگفتند:
- حرکت کنید ... بروید جلو ... بگذارید صف حرکت کند ...
وقتی تریسی غذایش را گرفت، با بلاتکلیفی همان جا که بود ایستاد. به اطراف نگاه کرد و به دنبال ارنستین لیتل چپ میگشت. اما آن زن سیاهپوست غیبش زده بود. تریسی به طرف میزی که لولا و پائولینا، آن زن چاق مکزیکی نشسته بودند، به راه افتاد. حدود بیست زن دیگر هم در دو طرف آن میز مکزیکی نشسته بودند و با حرص و ولع غذایشان را میبلعیدند. تریسی به بشقابش نگاه کرد تا ببیند چه دارد. ناگهان زهره و زردآب معده اش تا گلویش بالا آمد. ظرف غذایش را با دستش عقب راند. پائولینا خودش را به او رساند و بشقاب غذا را از جلوی دست او برداشت و گفت:
- اگر تو نمیخوری، من برش دارم.
لولا گفت:
- هی! تو باید چیزی بخوری، وگرنه اینجا دوام نمی آوری.
تریسی با خودش فکر کرد:
- من نمیخواهم دوام بیاورم، میخواهم بمیرم. چطور اینها توانسته اند خودشان را با این وضع تطبیق بدهند؟ چه مدت است که آنها اینجا هستند؟ چند ماه؟ چند سال؟
تریسی به یاد آن سلول متعفن و تشک پر از حشرات افتاد و خواست جیغ بزند. دندانهایش را به هم فشرد تا صدایی از دهانش خارج نشود. زن مکزیکی گفت:
- اگر آنها بفهمند تو غذا نمیخوری توی دردسر میفتی.
او نگاه نامفهومی به صورت تریسی انداخت و اضافه کرد:
- تو که این را نمیخواهی؟ ها؟
تریسی با گیجی سر تکان داد.
- بسیار خوب؛ یک چیز دیگر هم باید به تو بگویم، لیتل چپ اینجا را اداره میکند. با او خوش رفتار باش. در غیر این صورت مسئولش خودت هستی، کووریدا.
سی دقیقه بعد، یک زن نگهبان وارد اتاق شد و زنگی را به صدا درآورد. همه بلند شدند و ایستادند. پائولینا، در آخرین لحظه، یک دانه لوبیا سبز از داخل بشقاب بغل دستی اش قاپید. تریسی در صف پشت سر او ایستاد. با اشاره زندانبان ها، زن ها با قدم رو به طرف سلولهایشان به حرکت درآمدند. ساعت چهار بعد از ظهر بود. پنج ساعت دیگر چراغ ها خاموش میشد.
وقتی تریسی به سلولش رسید، ارنستین لیتل چپ در آنجا بود. تریسی به فکر فرو رفت و با کنجکاوی به غیبت لیتل چپ در هنگام غذا خوردن میندیشید. او در عین حال داشت به توالت گوشه سلول نگاه میکرد.می بایست از آن استفاده کند، ولی چگونه میتوانست خود را متقاعد کند که این کار را در حضور دیگران انجام بدهد؟ با خود گفت که صبر میکند تا چراغها خاموش شود. بر روی لبه تخت نشست. ارنستین لیتل چپ گفت:
- من باخبر شدم که تو هیچ چیز از غذایت را نخوردی، این کار خیلی احمقانه است.
او چطور توانسته بود بفهمد؟ و چرا برایش اهمیت داشت که او غذا خورده یا نه؟ تریسی پرسید:
- چطور میشود خانم مدیر را دید؟
- تو باید درخواستت را بنویسی و به نگهبان بدهی، او به جای دستمال توالت از آن استفاده میکند.آنها هرکسی را که بخواهد مددکار را ببیند زیر نظر میگیرند و برایش دردسر درست میکنند.
او به طرف تریسی برگشت:
- چیزی که تو در اینجا به آن احتیاج داری یک رفیق است، کسی که بتواند در مشکلات و ناراحتی ها به تو کمک کند.
او خندید و دندان های طلایش نمایان شد. لحن صدایش نرم و آرام بود و به نظر میرسید که درباره این باغ وحش همه چیز را میداند. تریسی سرش را بلند کرد و به او نگریست. به نظرش رسید که در نزدیکی سقف شناور است.
این قد، بلندترین قدی بود که تاکنون دیده بود.
پدرش گفت:
- این زرافه است.
آنها در پارک اودوین بودند. تریسی عاشق پارک بود. روز یکشنبه آنها به آنجا رفتند تا به کنسرت گوش کنند. بعد از آن قرار بود با پدر و مادرش برای دیدن باغ وحش آکواریوم بروند. آنها به آرامی قدم برمیداشتند و به حیواناتی که در قفس ها و آشیانه هایشان بودند، نگاه میکردند. تریسی پرسید:
- اینها از این که در به رویشان قفل شده، ناراحت نیستند پدر؟
پدرش خندید:
- نه، تریسی! آنها زندگی راحتی دارند، از آنها به خوبی مراقبت میشود. به موقع به آنها غذا میدهند و از خطر دشمنانشان در امان هستند.
ولی تریسی کوچولو احساس میکرد که آنها ناراحتند و با قیافه های غمگینی به او نگاه میکنند. دلش میخواست میتوانست در قفس ها را باز کند و آنها را رها سازد.
- اما من دوست ندارم اینطور در به رویم قفل باشد.
درست سر ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه، صدای زنگ در کوریدورها میپیچید. هم سلولی های تریسی شروع به لخت شدن کردند. تریسی از جایش تکان نخورد. لولا گفت:
- تو پانزده دقیقه وقت داری که برای خوابیدن آماده شوی.
زنها همه یونیفرم ها را بیرون آوردند و لباس خواب پوشیدند. خانم مدیر که موهایش را بلوند کرده بود، قدم زنان از برابر سلول آنها گذشت و به محض این که چشمش به تریسی که هنوز لباسهایش را به تن داشت افتاد، گفت:
- هی! لباسهایت را دربیار.
و بعد به طرف ارنستین برگشت و گفت:
- مگر به او نگفته بودید؟
- چرا ما به او گفته بودیم.
خانم مدیر رو به تریسی کرد و گفت:
90-99
- ما در اینجا راه حل های خوبی برای کسانی که مشکل می آفرینند و دردسر ایجاد می کنند، داریم.
و تهدیدکنان اضافه کرد:
- باید هر کاری که به تو گفته می شود، فوراً انجام بدهی، شیر فهم شد؟
و بعد به طرف پایین راهرو به راه افتاد.
پائولیتا هشدار داد:
- تو بهتر است به حرف های او گوش کنی، او زن بدجنسی است.
تریسی، به آرامی بلند شد و شزوع به کدن لباس هایش کرد و بعد لباس خواب را روی سرش کشید. در این حال سنگینی نگاه دیگران را روی خودش احساس می کرد.
پائولیتا گفت:
- هیکل خوبی داری.
و لولا تأیید کرد:
- بله، واقعاً زیباست.
لرزشی از سراپای تریسی گذشت. ارنستین در حالی که به طرف او می رفت، گفت:
- ناراحت نباش، ما از تو مواظبت می کنیم.
تریسی با وحشت به کنج سلولش خزید:
- مرا تنها بگذارید... همه شما، من... من از آنها نیستم.
زن سیاهپوست، با دهان بسته خندید:
- ما وقت زیادی داریم ... صبر می کنیم!
خاموشی دشمن تریسی بود. او روی لبه تخت خوابش نشست. عصبی و هیجان زده بود. حس ششم به او می گفت که خطری تهدیدش می کند. شاید هم همه اینها فقط تصورات خود او بود. اعصاب او چنان حساس شده بود که هر حرکتی را یک تهدید تلقی می کرد. آیا آنها واقعاً قصد آزار او را داشتند؟ شاید نه.
تریسی چیزهایی درباره فعالیت منحرفین در زندان های آریکا شنیده بود. اما این شایعات، حتی چنان چه صحت می داشت، بیشتر استثناء بود تا آن که قاعده باشد.
ولی تردید آزاردهنده همچنان دوام داشت. تریسی تصمیم گرفت که تمام شب را بیدار بماند تا چنان چه خطری متوجه او شد، فریاد بزند و کمک بخواهد. زندانبانان مسئول بودند که نگذارند هیچ اتفاقی برای زندانی ها بیفتد. او به خودش قوت قلب می داد که هیچ جای نگرانی نیست. ولی با این حال بد نبود اگر می توانست بیدار و گوش به زنگ بماند.
تریسی در تاریکی روی لبه تختش نشسته بود و به هر صدایی گوش می داد. هم سلولی های او یکی پس از دیگری به تختهایشان رفتند و خوابیدند. سیفون توالت خراب بود و کار نمی کرد و بوی تعفن تقریباً غیر قابل تحمل شده بود. تریسی با خودش فکر کرد:
- به زودی هوا روشن می شود و من با سرمددکار در مورد بچه صحبت می کنم. او قطعاً مرا به سلول دیگری انتقال خواهد داد.
عضلاتش منقبض شده بود و تمام تنش درد می کرد. او به آرامی روی تختش دراز کشید و در کمتر از یک ثانیه بعد از آن احساس کرد که حشره ای روی گردنش می خزد. خواست جیغ بزند، ولی دستش را روی دهانش فشرد و فریاد خود را در گلو خفه کرد.
- من باید مقاومت کنم، همه جیز فردا درست می شود.
حدود ساعت سه بود که دیگر نتوانست چشم هایش را باز نگه دارد و به خواب رفت.
****
با صدای اعصاب فرسای زنگ بیدار شد. روی کف سیمانی سلول دراز کشیده بود و سه نفر دیگر روی تخت هایشان بودند. صدای مدیره زندان از کریدور شنیده می شد که با صدای بلند به زندانیان امر و نهی می کرد. همین که از کنار سلول آنها گذشت. تریسی را دید که روی کف زمین، در حوضچه ای از خون دراز کشیده بود. صورتش داغان شده و یک چشمش کبود و بسته بود.
- اینجا چه خبر شده است؟
او، در سلول را باز کرد و پا به درون گذاشت. ارنستین لیتل چپ گفت:
- فکر می کنم از تختش به زمین افتاده باشد.
خانم مدیر به طرف تریسی رفت و با نوک پا لگدی به او زد:
- هی! بلند شو!
تریسی صدای او را از فاصله بسیار دوری می شنید. او فکر کرد که باید بلند شود، باید از این جا بیرون برود.
اما او قادر به این کار نبود. تمام بدنش دردآلود بود. خانم مدیر آرنج های تریسی را گرفت و او را نشاند. تریسی، در حالت نیمه بیهوشی بود.
- چه اتفاقی افتاده؟
مریسی با یک چشم، تصویر گنگ و مبهمی از سلول خود و کسانی که دور او حلقه زده بودند، می دید. آنها منتظر پاسخ او بودند.
- من ... من ...
تریسی سعی کرد حرف بزند، ولی کلمات از دهانش خارج نمی شد. او دوباره سعی کرد و به یاری ضمیر ناخودآگاهش توانست بگوید:
- من از تخت به زمین افتادم!
خانم مدیر با لحن نیشداری گفت:
- من از آدم های ناتو متنفرم! باید مدتی تو را به سلول انفرادی بفرستم تا حالت جا بیاید.
این در واقع یک روش خاطره زدایی و شستشوی مغزی بود. بازگشت به رحم.
او در تنهایی و تاریکی مطلق بود. هیچ گونه اسباب و اثاثیه ای در این سلول تنگ زیرزمینی وجود نداشت. فقط یک تشک نازک و پاره روی کف سیمانی سلول افتاده بود و یک سوراخ کریه و متعفن در گوشه سلول دیده می شد که قرار بود از آن به جای توالت استفاده شود.
تریسی در آغوش سیاهی و تاریکی غلیظ دراز کشیده بود و آهنگ های محلی را که پدرش به او یاد داده بود در مغزش زمزمه می کرد. او نمیدانست تا مرزهای دور آرامش چقدر فاصله دارد. دقیقاً موقعیتی را که داشت درک نمی کرد. تمام تنش درد می کرد. او از تخت افتاده بود، باید همین طور بوده باشد. جز این، هیچ اتفاق دیگری نمی توانست افتاده باشد. بله، من از تخت افتادم. ولی چه کسی بود که برای اولین بار این حرف را زد؟ آیا خود او نبود؟ چرا خود او بود. ولی اهمیتی نداشت. مادرش از او مواظبت می کرد. او با صدای شکسته ای گفت:
- مامان!
ولی وقتی مدتی گذشت و پاسخی نیامد، مجدداً به خواب رفت.
تریسی برای مدت چهل و هشت ساعت در خواب بود. این، هجرتی دردناک از آگاهی به فراموشی بود. او، چشم هایش را در تاریکی باز کرد. انگار در پیله ای از نیستی محبوس شده بود. آن قدر همه جا تاریک بود که حتی نمی توانست کف زمین را ببیند. خاطره ها سیل آسا برگشتند. آنها او را به درمانگاه برده بودند. تریسی می توانست صدای دکتر زندان را بشنود:
- یکی از دنده ها ترک خورده، مچ دستش هم ضرب دیده. ما آنها را باندپیچی می کنیم. زخم و کوفتگی عضلانی هم دارد. معلجه خواهد شد؛ ولی بچه را از دست داده است.
تریسی به آرامی زمزمه کرد:
- آه! بچه من، آنها بچه مرا کشتند.
و به گریه افتاد. او برای خودش و برای بچه اش و برای تمام این دنیای بیمارگونه وحشی گریه کرد. تریسی، روی تشک سفت و نازک، در تاریکی سرد سلول انفرادی دراز کشیده بود و وجودش از نفرت و بیزاری غیرقابل توصیفی که نهایتاً بدنش را می لرزاند، سرشار بود. انگار همه افکار و ایده هایش به آتش کشیده شده و سوخته بود و ذهنش از هر چیز جز اندیشه انتقام، تهی بود. این انتقام و خونخواهی، تنها متوجه آن سه نفر هم سلولی اش نبود. او به مردانی فکر می کرد که همه این قضایا را سبب شده و زندگی اش را این چنین به نابودی کشانده بودند.
جوزف رومنو:
- مادر تو با من سر جنگ داشت، ولی او به من نگفته بود که دختری با قیافه زن های هر جایی دارد ...
آنتونی اورسانی؛
- او برای مردی به نام آنتونی اورسانی کار می کند، اورسانی در واقع حاکم نیو اورلئان است ...
پری پاپ:
- اگر به گناهت اقرار کنی، باعث می شوی که هزینه محاکمه برای ایالت پس انداز بشود ...
قاضی لاورنس:
- مجرم برای مدت پانزده سال در زندان خواهد بود، زندان زنان در جنوب لوئیزیانا ...
دشمنان واقعی تریسی آن ها بودند، و بعد ... چارلز که هرگز نخواست به حرف های او گوش بدهد:
- اگر تو به پول احتیاج داشتی، چرا به من نگفتی؟ ... من در واقع تو را درست نشناخته بودم ... هر کاری که صلاح می دانی در مورد بچه انجام بده ...
تزیسی تصمیم داشت همه آنها را وادار کند که کیفر جنایات خود را بپردازند. او، نمی دانست چه وقت و چطور؟ او فقط می دانست که باید انتقام بگیرد.
تریسی فکر کرد:
- فردا ... اگر فردا بیاید.
7
زمان همه مفهوم خود را از دست داده بود. هیچ وقت، هیچ روشنایی و نوری به سلول نمی تابید. از این رو، تفاوتی میان روز و شب، وجود نداشت.
تریسی نمی دانست که تا چه وقت او را در زندان انفرادی نگه خواهند داشت. هر چند گاه یک بار یک ظرف غذای سرد، از زیر در به داخل وارد می شد. او هیچ میلی به غذا نداشت، ولی خودش را وادار می کرد چند لقمه ای بخورد.
- هی! ... تو باید چیزی بخوری، و الا این جا دوام نمی آری ...
او حالا این را به خوبی فهمیده بود. تریسی برای انجام نقشه هایش، به تمام نیرو و توان خود نیاز داشت. او در شرایطی قرار داشت که هر کس دیگری به جای او بود، هیچ احساسی جز نومیدی مطلق نداشت. در زندان پشت سر او، حداقل برای مدت پانزده سال قفل شده بود. او هیچ پولی، هیچ دوستی، و امید هیچ کمکی از هیچ کس نداشت. ولی سرچشمه های امید از اعماق وجودش هنوز می جوشید.
تریسی فکر کرد:
- من باید زنده بمانم. من با دست خالی با دشمنانم رو به رو خواهم شد. اسلحه من جرأت و شهامتم خواهد بود.
او احساس می کرد که باید زنده بماند و ادامه حیات بدهد. این کاری بود که همه نیاکان او کرده بودند. در رگ های او مخلوطی از خونه انگلیسی، ایرلندی و اسکاتلندی، جریان داشت. تریسی همه ویژگی های مثبت این نژاد را به ارث برده بود. هوش، اراده و شهامت.
اجداد من، از قحطی و طاعون و سل جان سالم به در بردند و زنده ماندند. من هم باید بر این شرایط دشوار فائق شوم و ادامه حیات بدهم.
تریسی احساس می کرد که چوپانان، صیادان، کشاورزان، بازرگانان، پزشکان و آموزگاران و همه ارواح گذشتگان نژاد او، در آن سلول با او هستند. همه آنها جزئی از وجود او بودند و در ناخودآگاه او حضور داشتند. تریسی، در تاریکی با خود زمزمه کرد:
- من شما را شکسته خواهم کرد ...
و شروع به طرح ریزی نقشه فرار از زندان کرد.
تریسی می دانست اولین کاری که باید بکند این است که توان از دست رفته خود را بازیابد. سلول او برای تمرین های پر تحرک تنگ بود، ولی برای " تانی - چی - چوان " به اندازه کافی جا داشت. در گذشته نیز جنگجویان برای این که از تمام قدرت عضلانی خود بتوانند استفاده کنند، تمریناتشان را در جاهای محدود انجام می دادند.
تریسی بلند شد و ایستاد و برای شروع تمرین ها خود را آماده کرد. هر حرکتی، اسم و مفهوم خاصی داشت. او، با " دمونز " یعنی مبارزه با مشت شروع کرد. و بعد وارد مراحل نرم تر و سبک تر شد. حرکت ها به نحو دلپذیری سیال و روان بود. همه آنها از " تن - تاین " مرکز روح و روان سرچشمه می گرفت و تمام حرکت ها دورانی بود. تریسی می توانست صدای استادش را بشنود:
- استفاده از تمام منابع نیرو و ایجاد یک قدرت خارق العاده، در آغاز به سنگینی یک کوه و در پایان به سبکی یک پرنده.
تریسی احساس می کرد که نیروهای فوق العاده ای درون انگشتانش جاری است. او آن قدر تمرکز کرد که تمام وجود او به حرکتی دورانی که از میان طرح هایی بی زمان می گذشت، تبدیل شد:
- به دم پرنده چنگ بزن!... تو یک لک لک سفیدی ...! با میمون سازش نکن! با ببر روبه رو شو!... بگذار دستهایت به ابر تبدیل شوند و باران زندگی از آنها ببارد!... بگذار مار سیاه به پایین بخزد و ببر را بتاراند!... ببر را بزن...! حالا ستاره هایت را جمع کن و به مرکز تن - تاین برگرد. تمام این تمرکز روحی و حرکت دورانی، یک ساعت به طول انجامید. وقتی تمرین تمام شد، تریسی خسته شده بود. او هر روز صبح و عصر، این تمرینات را انجام می داد تا این که به تدریج بدنش واکنش نشان داد و قدرت و توان از دست رفته اش را باز یافت.
در ساعاتی که تمرین تانی - چی - چوان نمی کرد، به ورزش های فکری می پرداخت. در تاریکی دراز می کشید و معادلات پیچیده ریاضی را به خاطر می آورد و یا در ذهنش با کامپیوتر بانک کار می کرد. اشعار را از حفظ می خواند. دیالوگ نماشنامه ای را که در کالج اجرا می کرد، به خاطر می آورد و تکرار می کرد. او استعداد تقلید لهجه های مختلفی را داشت واین کار را با چنان مهارتی انجام می داد که یک با ر، یکی از کارگردان های هالیوود، پیشنهاد بازی در یک فیلم را به او کرد.
- نه، متشکرم. من نمی خواهم زیر نور متمرکز نورافکن ها باشم و توجه همه زا به خود جلب کنم... نه ... من نمی توانم.
صدای چارلز را شنید:
- روزنامه از خبرهایی درباره تو پر است ...
تریسی خاطرات به جا مانده از پارلز را از ذهنش راند. در مغز او درهایی وجود داشت که می بایست بسته باقی بماند.
او تمرینات فکری اش را شروع کرد. می خواست سه موضوع کاملاً عیرممکن را نام ببرد.
آموختن فرق بین مذهب کاتولیک و پروتستان به یک مورچه!
به زنبور فهماندن که این زمین است که به دور خورشید می چرخد!
توضیح تفاوت میان دموکراسی و کمونیسم به گربه!
اما اغلب اوقات، تریسی روی این تمرکز می کرد که تصمیم دارد دشمنانش را به نوبت، منهدم کند. او دستش را به قصد از بین بردن و محو کردن خورشید از روی آسمان بالا می برد.این همان کاری بود که دشمنانش اب او کردهه بودند. آنها دستشان را بالا برده و خورشید را از آسمان زندگی او ربوده بودند.
در روز هفتم، وقتی در سلول باز شد، چشم های تریسی برای چند لحظه بر اثر هجوم ناگهانی سیل نور به داخل سلول، کور شد و جایی را ندید. نگهبان در بیرون ایستاده بود:
- بلند شو، تو باید برگردی طبقه بالا.
او از پله های سلول انفرادی پایین آمد تا دست تریسی را بگیرد و به او برای بلند شدن کمک کند. ولی در نهایت تعجب دید که او به تنهایی بلند شد و بالا آمد و از سلول بیرون رفت. برعکس زندانیان دیگری که وقتی از آن دخمه بیرون می آمدند یا منفعل بودند و یا اعتراض می کردند، او هیچ عکس العمل غیرعادی نداشت. تجلی شخصیت و شأن واقعی اش در رفتارش مشهود بود. او اعتماد به نفسی مغایر با آن مخیط و محل داشت.
تریسی در زیر نور ایستاد و منتظر ماند تا چشم هایش با محیط تازه تطبیق پیدا کند. نگهبان فکر کرد:
- چه تیکه قشنگی! اگر تر و تمیز بشه محشره...
و با صدای بلند گفت:
- دختر خوشگلی مثل تو، حیفه گرفتار چنین وضعی بشه... اگه با من دوست بودی نمی گذاشتم چنین اتفاقی برای تو بیفته...
تریسی برگشت و رو در روی او ایستاد و نگهبان وقتی حالت چشم ها و نگاه او را دید، تصمیم گرفت که دیگر موضوع را دنبال نکند.
نگهبان او را به اتاق خانم مدیر برد. به محض ورود آنها، خانم مدیر بینی اش را با دست گرفت و گفت:
- خدای من! چه بوی گندی، برو، برو دوش بگیر. آن لباس ها را هم بسوزانید.
دوش آب سرد حال او را بهتر کرد. موهایش را شامپو زد و سر و تنش را با صابون شست. وقتی خودش را خشک کرد و مشغول پوشیدن لباسش بود، خانم مدیر در آستانه در ظاهر شد.
- سرمددکار می خواهد تو را ببیند.
بار اولی که تریسی این کلمات را شنیده بود، رؤیای آزادی را در مغزش پرورانده بود، اما اکنون دیگر قصد نداشت آن اشتباه را تکرار بکند.
هنگامی که تریسی وارد شد، سرمددکار برانیگان در کنار پنجره ایستاده بود. او برگشت و گفت:
- بنشین، خواهش می کنم.
تریسی روی صندلی نشست.
- من برای شرکت در کنفرانسی یه واشنگتن رفته بودم. همین امروز صبح برگشتم و گزارش آن واقعه را خواندم... آنها نمی بایست شما را به سلول انفرادی می بردند.
سرمددکار نگاهی اجمالی به کاغذهای روی میزش انداخت و گفت:
- بنا به این گزارش، برای شما از سوی هم سلولی هایت مزاحمت ایجاد شده است.
- خیر قربان.
برانیگان سرش را به علامت درک مسئله تکان داد و گفت:
- ترس و وحشت تو را درک می کنم، ولی من اجازه نخواهم داد این جا توسط زندانیان اداره بشود. من آنها را مجازات می کنم، ولی برای این کار به گواهی شما احتیاج دارم. حالا می خواهم که دقیقاً برای من تعریف کنی که چه اتفاقی افتاد و چه کسی مقصر بود.
تریسی به چشم های او نگاه کرد و گفت:
- من، من از تختم به زمین افتادم.
برانیگان برای لحظاتی طولانی به او خیره شد و تریسی، خطوط یأس و ناکامی را در چهره او دید:
- شما مطمئن هستید؟
- بله قربان.
- تصمیمتان را تغییر نخواهید داد؟
- خیر، قربان.
سرمددکار نگاهی به او انداخت و گفت:
- بسیار خوب اگر تصمیم شما این است، من ترتیبی خواهم داد که شما را به سلول دیگری منتقل کنند.
- من نمی خواهم به جای دیگری منتقل بشوم.
او با چشم های گشاد شده از تعجب به تریسی نگاه کرد:
- منظور شما این است که می خواهید دوباره به همان سلول برگردید؟
- بله، قربان.
برانیگان گیج شده بود. شاید او در مورد تریسی اشتباه می کرد. او از این زندان لعنتی متنفر بود و دلش می خواست که به جای دیگری منتقل شود. او در آنجا هیچ موفقیتی نداشت. ولی زنش و دختر کوچک آنها آنی، آن جا را دوست داشتند. آنها در یک خانه ویلایی قشنگ زندگی می کردند که زمین های زیادی برای کشاورزی داشت. درست مثل این بود که در یک منطقه ییلاقی زندگی می کنند. ولی در عوض می بایست شب و روز را با آن زن های دیوانه سر و کله بزند. او به زن جوانی که رو به رویش نشسته بود، با صدای خسته ای گفت:
- بسیارخوب، پس سعی کن که دیگر در آینده دردسر و گرفتاری ایجاد نکنی.
- بله قربان.
بازگشت به سلول کار دشواری بود، ولی تریسی این کار را انجام داد. وقتی به آن جا قدم گذاشت. ساعتی بود که هم سلولی هایش برای کار رفته بودند. تریسی، روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد. او در فکر اجرای نقشه هایش بود. دقایقی بعد برخاست و تکه آهنی را که از پایه یکی از تخت ها آویزان بود کند و آن را در زیر تشکش پنهان کرد.
وقتی در ساعت یازده، زنگ ناهار به صدا در آمد، تریسی اولین نفری بود که خود را به کریدور رساند و در صف ایستاد.
در سالن غذاخوری زندان، لولا و پائولیتا، نزدیک در ورودی پشت میزی نشسته بودند، ولی از ارنستین لیتل چپ خبری نبود.
تریسی میز ی را انتخاب کرد که پر از غریبه ها بود. او نشست و تمام غذای بدمزه اش را تا آخر خورد و بعد از برگشتن به سلول تمام وقتش را روی تخت دراز کشید.
سر ساعت دو و چهل و پنج دقیقه، هر سه هم سلولی هایش برگشتند.
پائولیتا با تعجب از دیدن تریسی در حالی که دندان هایش را به هم می سائید، گفت:
- که این طور؟ پس تو برگشتی پیش ما بچه گربه؟
لولا کفت:
- ما نمی گذاریم اینجا به تو بد بگذرد.
تریسی هیچ کونه عکس العملی نشان نداد و وانمود کرد که حرف های آنها را نشنیده است. او روی ارنستین لیتل چپ تمرکز کرده بود. آن زن سیاه پوست تنها دلیل تریسی برای برگشتن به این سلول بود. تریسی هیچ اعتمادی به او نداشت، ولی به او احتیاج داشت.
- ... یک چیز دیگه هم بهت بگم، لیتل چپ اینجا را اداره می کند ... این حرفی بود که در بدو ورودش، پائولیتا به او گفته بود.
آن شب وقتی که زنگ پانزده دقیقه به ساعت نه، به صدا درآمد. تریسی برخاست و لباس هایش را بیرون آورد و لباس خواب پوشید و زودتر از بقیه روی تخت دراز کشید. دقایقی بعد، چراغ ها خاموش شد و سلول در تاریکی مطلق فرورفت.
سی دقیقه بعد، تریسی احساس کرد که افرادی در سلول راه می روند. او نجوایی را شنید و صدای لولا و پائولیتا را تشخیص داد. قبل از این که دست کسی به او برسد از جای خود بلند شد و با تمام قوا، ضربه ای سخت به صورت یکی از آنها زد. فریادی در سلول پیچید و تریسی با ضربه دیگری نفر دوم را روی زمین غلتاند و گفت:
- اگر یک بار دیگر به من نزدیک بشوید، شما را خواهم کشت.
صدای ارنستین لیتل چپ، تند و خشن در فضای تاریک پیچید.
- کافی است، ولش کنید.
- ارنی، من زخمی شدخه ام. من می خواهم پدرشو در بیاورم...
- کاری رو انجام بده که من بهت می گم.
سکوتی سنگین و طولانی برقرار شد و تریسی دریافت که آن دو به تخت هایشان برگشتند.
ارنستین لیتل چپ گفت:
- تو خیلی دل و جرأت داری، کوچولو.
تریسی جوابی نداد.
- تو که به سرمددکار چیزی نگفتی؟
- نه.
- کار عاقلانه ای کردی. چرا نگذاشتی تو را به جای دیگری منتقل کنند؟
- من می خواستم به اینجا برگردم.
- ها؟ چرا؟
در لحن صدای او، یک نوع حالت سردرگمی و کنجکاوی احساس می شد. و این همان چیزی بود که تریسی می خواست.
8
زندانبان پشت نرده های در سلول ظاهر شد و خطاب به تریسی گفت:
- ملاقاتی داری، ویتنی.
تریسی با تعجب به او نگاه کرد. این ملاقات کننده چه کسی می توانست باشد؟ و با خودش گفت:
- چارلز؟ اگر او باشد خیلی دیر کرده است. وقتی آن همه به او احتیاج داشتم، نبود. ولی به جهنم، من دیگر به او و به هیچ کس دیگری احتیاج ندارم.
تریسی، زندانبان را تا انتهای کریدور که به سالن منتهی می شد، تعقیب کرد و وارد سالن شد.
یک غریبه به تمام معنی، روی یک صندلی چوبی نشسته بود.
او یکی از بدقیافه ترین آدم هایی بود که تریسی در تمام مدت زندگیش دیده بود. قدی کوتاه، هیکلی نیمه مردانه و نیمه زنانه، با یک بینی بلند، یک دهن تلخ کوچک، یک پیشانی بلند و چشم های تیز قهوه ای داشت که از پشت عینک درشت تر به نظر می رسید.
به محض ورود تریسی، از جایش بلند شد و گفت:
- اسم من " دانیل کوپر " است. سرمددکار اجازه داد که با شما ملاقات کنم.
تریسی با کنجکاوی پرسید:
- در چه موردی؟
- من کارآگاه اتحادیه بین المللی بیمه هستم، یکی از مشتریان ما آن تابلوی نقاشی را که از آقای جوزف رومنو دزدیده شد، بیمه کرده بود.
تریسی نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- متأسفانه من نمی توانم کمکی به شما بکنم. آن تابلو را من ندزدیده ام. سپس برگشت و به طرف در خروجی به راه افتاد. جمله بعدی کوپر، او را متوقف کرد.
- من این را می دانم!
تریسی برگشت و نگاهی به او انداخت. تمام هوش و حواسش به آماده باش درآمده بود. کوپر اضافه کرد:
- هیچ کس آن را ندزدیده است. این یک توطئه علیه شما بوده خانم ویتنی.
تریسی به آرامی روی صندلی اش نشست.
آشنایی دانیل کوپر با این قضیه، سه هفته قبل از این که توسط " ج.ج.رینولدز " رئیس دفتر مرکزی اتحادیه بیمه بین الملل که در " مانهاتان " قرار داشت، شروع شد. رینولدز گفت:
- من مدارکی برای تو دارم، " دَن ".
دانیل کوپر، از این که کسی او را دن خطاب کند، بیزار بود.
- زیاد طولش نمی دهم.
رینولدز قصد داشت زودتر موضوع را مطرح کند چون حضور کوپر او را عصبی می کرد. در واقع کوپر در این تشکیلات همه را عصبی می کرد. او مرد عجیب و غریب و مرموزی بود. هیچ کس نمی توانست سر از کار او در بیاورد. او در مورد خودش هرگز با کسی صحبت نمی کرد. هیچ کس نمی دانست او کجا زندگی می کند، آیا ازدواج کرده و بچه دارد یا خیر. او با کسی رفت و آمد نمی کرد و هیچ وقت در هیچ یک از مهمانی های شرکت یا جلسات عمومی آن حضور نمی یافت.
کوپر به تمام معنی یک مرد تنها بود و دلیل اینکه با این همه خصوصیات بد، رینولدز با او مدارا می کرد، این بود که او نابغه بود. او در برابر همه چیز بی پروا و جسور و خستگی ناپذیر و مغزش یک کامپیوتر واقعی بود. دانیل کوپر، یک تنه کار بیشتر اشیاء دزدیده شده و افشای کلاهبرداری از شرکت بیمه را، بهتر از هر کارآگاه دیگری انجام می داد. رینولدز همیشه دلش می خواست بداند این موجود جهنمی واقعاً کیست؟ اکنون او با چشم های زشت قهوه ای رنگش که در رینولدز، احساس بدی به وجود می آورد، نشسته و خیره به او نگاه می کرد.
رینولدز گفت:
- یکی از مشتری های شرکت ما، یک تابلوی نقاشی را به قیمت نیم ملیون دلار بیمه کرده بود و ...
کوپر حرف او را قطع کرد:
- رنوار، نیواورلئان، جورومنو، یک زن به اسم تریسی ویتنی محاکمه و به پانزده سال زندان محکوم شد.
رینولدز فکر کرد:
- ای حرامزاده، اگر کس دیگری به جای تو بود، فکر می کردم قصد خودستایی دارد. رینولدز با اکراه تصدیق کرد:
- بسیارخوب، آن زن که اسمش ویتنی است، این تابلو را در جایی پنهان کرده است، ما به دنبال آن هستیم، برو آن را پیدا کن.
کوپر بلند شد و بدون این که کلمه ای حرف بزند، دفتر رینولدز را ترک کرد. در حالی که او از در بیرون می رفت، ج.ج.رینولز فکر می کرد:
- بالاخره یک روز خواهم فهمید تو کی هستی؟
کوپر به آرامی سالن مرکزی دفتر رینولدز را که در آن حدود پنجاه نفر کارمند مرد و زن، در کنار هم کار می کردند، گزارش هایی را تایپ می کردند، برنامه هایی را به کامپیوترها می دادند و یا مشغول مکالمات تلفنی بودند، پیمود.
همان طور که از کنار میزها عبور می کرد، یکی از کارمندها گفت:
- شنیده ام روی پرونده رومنو کار می کنی؟ خوش به حالت. نیواورلئان یک...
کوپر بدون هیچ پاسخی از کنارش گذشت. چرا دست از سر او برنمی داشتند؟ این تنها چیزی بود که او از همه آنها توقع داشت. اما آنها با کنجکاوی های بی موردشان او را ناراحت می کردند. این موضوع، در دفتر رینولدز، به یک بازی تمام نشدنی تبدیل شده بود. آنها تصمیم گرفته بودند تا پیله راز و رمزی را که او به دور خود تنیده بود، بدرند و بفهمند که او واقعاً کیست؟
- برای شام جمعه شب کجا می روی دن؟
- اگر خواستی زن بگیری من و سارا یک دختر خیلی...
آیا واقعاً آنها نمی توانستند بفهمند که او هیچ یک از این ها را نمی خواست؟
- فقط برای یک نوشیدنی ...
اما دانیل کوپر می دانست که بعد از یک نوشیدنی، یک شام و بعد از آن دوستی و صمیمیت خواهد آمد و این خطرناک بود. اگر دیگران حتی به یک روز از زندگی گذشته دانیل کوپر پی می بردند، برای او حکم مرگ را داشت. همان بهتر که گذشته مرده و از دست رفته اش را برای همیشه دفن کند. ولی این غیرممکن است، این مرده هرگز برای همیشه در قبر نمی ماند. هر دو سه سال یک بار سر بر می داشت و خاطره رسوایی های گذشته را برای او زنده می کرد و این تنها وقتی بود که او مست می کرد.
دانیل کوپر می توانست برای همیشه یک روانشناس را مشغول کند و حتی یک کلمه از گذشته خود با او حرف نزند. تنها یادگاری که او از آن روز پر وحشت، از مدت ها قبل نگه داشته بود، بریده روزنامه زرد رنگی بود که آن را در اتاق خودش، در کمد قفل شده ای و در جایی که هیچ کس نمی توانست آن را پیدا کند، مخفی کرده بود. او به عنوان تنبیه خودش هر چند گاه یکبار به آن نگاه می کرد ولی تمام کلمات آن همیشه به روشنی در مغز و ذهنش بود.
او گاهی سه تا چهار بار در روز دوش می گرفت ولی هیچ وقتاحساس تمیزی نمی کرد کوپر به جهنم ئ آتش جهنم به طور کامل ایمان داشت و می دانست که تنها راه رستگاری دادن کفاره دراین جهان است .
کوپر چند بار سعی کرده بود که به عضویت پلیس نیویورک در بیاید اما هر بار که آزمایش های بدنی از او به عمل می آمد رد می شد چون قدش چهر اینچ کوتاه تر از حد لازم بود
کاپر یک کارگاه خصوصی شد او خود رایک شکارچی می دید که همواره در پی شکار کسانی است که قانون را شکسته اند او دست انتقام خداوند ووسیله ای بود که خشم و غضب الهی بر تبهکاران و مجرمین فرود می آورد این تنهاراهی بود که او می توانست با آن کفاره گذشته اش را بدهد و خود را برای حساب و کتب روز قیامت آماده سازد
کوپر وقتی از دفتر مرکزی شرکت بیمه خارج شد باخود فکرکرد که آیا قبل از سوار شدن به هواپیما فرصتی برای یک دوش گرفتن خواهدداشت یا خیر؟
************************************
اولین محل توقف دانیل کوپر نیورلئان بود او پنج رئز در آن شهر ماند و قبل از اینکه کار را شروع کند همه چیز را درمورد رومئو ، آنتونی اورساتی ، پری پاپ و قاضی لاورتس می دانست کوپر خلاصه پرونده و گزارش برگزاری دادگاه و نحوه محاکمه و اتهامات تریسی را خواند . او همچنین با ستوان میلر افسر پلیس گفتگو کرده و از جرایان خودکشی خانم دوریس ویتنی با خبر بود او بااتو اشمیت هم صحبت کرده بود و می دانست که چطور آنها کمپانی ویتنی را لخت کرده بودند.
در طول مدت همه این تحقیقات دانیل کوپر هیچ گونه یادداشتی برنداشت زیرا وی تمام گفتگوهای انجام شده را از حفظ داشت و می توانست آنها راهرلحظه به طور کامل به خاطر بیاورد.
کوپر نود و نه درصد اطمینان داشت که تریسی یک قربانی بی گناه است اما همه این ها تا حصول به واقعیت کامل برای ک.وپر حکم احتمالی غیر قابل قبول راداشت . او به فیلادلفیا پرواز کرد و با کلرنس در موند ، قائم مقام بانکی که تریسی در آن کار می کرد ملاقاتو گفتگو کرد ولی چارلز استنهوپ پیشنهاد او را برای صحبت رد کرد.
خالاکوپر در حالی که به زنی که رو به روی او نشسته بود نگاه می کرد صددر صد مطمئن شده بود که او هیچ گونه ارتباطی با جریان سرقت تابلوی نقاشی ندارد او حاضر بود این را در گزارش خود بنویسد.
رومنو شما را وسیله اجرای یک توطئه قرارداده است خانم ویتنی دیر یا زود او این ادعا را می کرد شما فقط تصادفاً از راه رسیدید و کار او راراحت کردید.
تریسی احساس می کرد که ضربان قلبش شدت گرفته است این مرد می دانست که او بی گناه است. او حتماً دلایل کافی علیه رومنو برای آزادی او در دست داشت او می توانست یا سر مددکار یا استاندار ایالت صحبت کند و او را از این کابوس نجات بدهد . تریسی ناگهان احساس کرد که تنفس برایش دشوار شده است .
پس شما به من کمک می کنید؟
دانیل کوپر با گنگی سرش راتکان داد: کمک به شما؟
بله گرفتن حکم عفو یا......
نه!
این کلمه درست مثل یک سیلی بود.
نه؟ چرا نه؟ اگر شما می دانید که من بی گناهم....
110 تا 113
كوپر فكر كرد:
- چطور مردم مي توانند اينقدر احمق و ساده لوح باشند؟
ماموريت كوپر تمام شده بود. وقتي به هتل برگشت، اولين كاري كه كرد اين بود كه همه لباس هايش را از تنش بيرون آورد و قدم به وان گذاشت. او از سر تا پايش را شست و گذاشت كه بيش از نيم ساعت آب ولرم دوش روي سر و تن او بريزد. بعد، وقتي خودش را خشك كرد و لباس پوشيد، پشت ميز نشست و نوشتن گزارش را شروع كرد:
شماره پرونده: 412-830-72-ي
به: ج.ج.رينولدز
از: دانيل كوپر
من به اين نتيجه قطعي رسيدم كه تريسي و بتني به هيچ عنوان، هيچ گونه رابطه اي با دزدي تابلوي نقاشي مورد نظر ندارند. نظر من اين است كه، رومنو با يك توطئه و با شگرد خاصي اين دزدي ساختگي را جعل كرده كه پول بيمه را بگيرد و بعداً نقاشي را در فرصت مناسبي به يك كلكسيون دار خصوصي بفروشد. شايد تاكنون اين تابلو از كشور خارج شده باشد و چون اثر معروفي است، احتمال دارد كه از سويس سردربياورد. جايي كه مي توان آن را به راحتي و به قيمت خوبي فروخت و حمايت قانوني هم دارد. در آن كشور، اگر خريداري ادعا كند كه آن را بدون آگاهي از دزدي بودنش خريده است، دولت سوئيس، اجازه نگهداري آن را به او خواهد داد. حتي اگر مشخصاً ثابت شده باشد كه دزدي است.
پيشنهاد:
از آن جا كه هيچ گونه دليلي، دال بر اين كه ثابت كند رومنو مقصر است وجود ندارد، موكل ما بايد پول آن را براساس قراداد بيمه نامه به وي بپردازد. بعلاوه، بي فايده است چنان چه براي دست يابي به تابلو و يا جبران خسارت به سراغ تريسي برويم. زيرا او از اين تابلو و يا منبع ديگري كه من قبلاً با آن تماس نگرفته باشم اطلاعي ندارد. بعلاوه، طي پانزده سال آينده در زندان زنان لوئيزيانا محبووس خواهد بود.
دانيل كوپر مكث كرد و به ياد تريسي و بتني افتاد و فكر كرد كه آيا بقيه مردها هم توجه كرده اند كه او تا چه حد زيباست؟ آيا پس از گذراندن پانزده سال زندان چه بر سر او خواهد آمد؟
اين موضوع نهايتاً هيچ ربطي به او نداشت. دانيل كار گزارش را امضا و به ساعتش نگاه كرد كه ببيند آيا براي گرفتن يك دوش ديگر وقت دارد يا نه؟
9
تريسي را در رخسويخانه زندان، به كار گماردند. سي و پنج نوع كار مختلف براي زندانيان وجود داشت كه رختشويي، از بدترين آن ها بود.آن جا يك اتاق بزرگ و گرم، پر از ماشين هاي لباسشويي و ميزهاي اتو و مقادير متنابهي لباس هاي چركين و يا شسته شده بود. پر و خالي كردن ماشين هاي لباسشويي و جمل سبد هاي بزرگ لباس هاي شسته شده به قسمت اتوكشي، يك كار پر زحمت و كمرشكن بود كه به فكر كردن نيازي نداشت. كار از ساعت شش صبح شروع مي شد و زندانيان حق داشتند، بعد از هر دو ساعت كار، ده دققه استراحت كنند و در پايان نه ساعت كار روزانه، اكثر زن ها از فرط خستگي در حال افتادن به روي زمين بودند.
تريسي به طور يكنواختي به سر كار مي رفت و بر مي گشت و با هيچ كس حرف نمي زد. او پيله اي از سكوت و انزوا به دور خود تنيده بود.
وقتي ازنستين ليتل چپ از وضع تريسي با خبر شد، گفت:
- كار در رختشويخانه براي او خيلي سنگين است.
تريسي جواب داد:
- من اهميتي نمي دهم.
ليتل فكر كرد:
- اين دخترك، با آن زن وحشت زده جواني كه سه هفته قبل وارد زندان شده بود، كاملاً تفاوت دارد. چيزي بايد او را تغيير داده باشد.
ارنستين ليتل چپ خيلي مايل بود كه بداند چه اتفاقي روي داده است.
در روز هشتم، تريسي در رختشويخانه نماند. در اولين ساعات كار، يكي از زندانيان ها نزد او آمد و گفت:
- محل كار نو تغيير كرده است، بايد به آشپزخانه بروي.
و اين كاري بود كه همه زندانيان مشتاق انحام دادن آن بودند.
در آشپزخانه زندتن، دو نوع غذاي متفاوت پخته مي شد. يكي براي زندانيان كه معمولتً مقداري گوشت با مخلوطي از سبزيجات، سوسيس سرخ كرده و لوبيا، و يك نوع خوراك غير قابل خوردن شبيه به خورشت بود كه خود زندانيان مي پختند. در حالي كه، غذاي نگهبانان و كاركنان رسمي زندان جداگانه و توسط آشپز هاي خبره پخته مي شد. غذاي آن ها شامل: استيك، ماهي، تكه هاي گوشت سرخ شده، مرغ ، سبزيجات تازه و ميوه و انواع دسر ها بود. ولي كساني كه در آشپزخانه كار مي كردند فرصت استفاده از آن غذا ها را داشتند و از اين موقعيت خود، كمال استفاده را مي بردند.
وقتي تريسي به آشپزخانه منتقل شد، از مشاهده ارنستين ليتل چپ در آن جا، به هيچ وجه تعجب نكرد.
تريسي به كنار او رفت و در حالي كه به سختي سعي مي كرد لحن دوستانه اي داشته باشد، گفت:
- متشكرم.
ارنستين زير لب غرغري كرد و چيزي نگفت.
- چطور توانستي مرا از آن جا بيرون بياوري؟
- كسي كه آن جا را اداره مي كرد، ديگر با ما نيست؟
- چه اتفاقي براي او افتاده؟
- ما اين جا يك سيستم داريم. اگر نگهبان، آدم مشكلي باشد و بخواهد براي ما دردسر درست كند، او را از سر باز مي كنيم.
_ در واقع مي خواهي بگي كه سرمدد كار به حرف شما...
_ اين موضوع چه ربطي به سرپرستار داره؟
_پس چي؟
_خيلي راحته، وقتي نگهبان سرپرست خودشه وتو مي خواهي او را دست به سر كني، مشاجره شروع مي شه، هر كسي يه جوري شكايت مي كند. روز بعد، يك نفر به او اتهام خشونت و بد رفتاري مي زند. بعد، يكي خواهد گفت كه از سلول چيزي مثلا يك راديو برداشته شده و مطمئنا راديو از اتاق او سر در خواهد آورد. به اين ترتيب او شرش را مي كند و مي رود. اين جا را ما اداره مي كنيم نه نگهبان ها.
تريسي پرسيد:
_ تو چرا اين جا هستي؟
او علاقه اي به جواب اين سوال نداشت، مي خواست سر صحبت را با او باز كند و طرح دوستي بريزد.
_ بدون هيچ گناهي، من دلم مي خواد تو باور كني. من تعدادي دختر داشتم كه برايم كار مي كردند.
تريسي نگاهي به او انداخت و پرسيد:
_ تو مي خواهي بگويي...
لحظه اي ترديد كرد و بعد گفت:
_ تعدادي دزد و جيب بر؟
او خنديد.
_ نه، ان ها در خانه ي اعيان و اشراف به عنوان خدمتكار كار ميكردند. من يك اژانس خدمات براي خودم باز كرده بودم. من حداقل بيست دختر داشتم. خانم هاي ثروت مند وقت نداشتند به دنبال خدمت كار بگردند. من در روزنامه اگهي هاي زيادي داده بودم و وقتي ان ها تلفن مي زدند، بلافاصله يكي از ان ها را برايشان مي فرستادم. بعضي از اين دخترها خانه را زير نظر مي گرفتند و در فرصت مناسبي كه كار فرما در خارج از منزل و يا سر كارش بود به ان جا بر مي گشتند و اشيايي مثل طلا و جواهر و يا لباس هاي گران بها را جمع مي كردند و مي بردند.
ارنستين اهي كشيد و گفت:
_اگر به تو بگويم كه چه قدر پول بدون ماليات در مي اوردم، نمي تواني باور كني.
_ چه طور شد كه گير افتادي؟
_ اين ديگه از بد شانسي بود. يك روز يكي از دخترهاي من در خانه شهردار مشغول پذيرايي ناهار بود. يكي از مهمانان پيرزني بود كه خدمتكار قبلا براي او هم كار كرده بود. او مدعي شد بلوزي كه دخترك به تن دارد، از خانه او دزدي شده و وقتي پليس به او سخت گرفت، او همه چيز را به ان ها گفت .
آن دو در كنار اجاق ايستاده بودند. تريسي با نجوا گفت:
_ من نمي توانم اين جا بمانم. بايد از اين جا بروم و كاري انجام دهم. تو به من كمك مي كني كه فرار كنم؟
ليتل چپ در حالي كه پيازها را ورقه ورقه مي كرد، گفت:
_ امشب تاس كباب ايرلندي داريم.
و از كنار او دور شد.
نقل و انتقال اطلاعات و شايعات در زندان، فوق العاده سريع انجام مي شد. زندانيان از هر آن چه كه مي خواست اتفاق بيفتد، از مدت ها قبل با خبر بودند. ان ها مثل موش هاي زباله داني اطلاعات را از طريق استراق سمع، گوش كردن به مكالمات تلفني و خواندن نامه هاي روي ميز خانم مدير جمع آوري و با احتياط كامل، به گوشه و كنار زندان مي فرستادند و بين زندانيان سر شناس و مهم تقسيم مي كردند.
ارنستين ليتل چب، در خط اول بود. تريسي اين مطلب را خيلي خوب مي دانست و متوجه شده بود كه چطور همه ي زندانيان و زندان بان ها، به او احترام مي گذارند. از وقتي كه آن ها متوجه شده بودند كه تريسي تحت حمایت ارنستین قرار گرفته است، اغلب او را تنها می گذاشتند و مزاحمتی برایش ایجاد نمی کردند.
تریسی منتظر بود که از هر راهی شده، خود را به ارنستین نزدیکتر کند، ولی آن زن گنده سیاه، فاصله خود را با اوحفظ می کرد و تریسی می خواست بداند، چرا؟
یک اطلاعیه ده صفحه ای از مقررات و نحوه رفتار در زندان برای زندانیان تازه وارد چاپ شده بود که وقتی تریسی آن را با وضع موجود زندان مطابقت داد ، دید که بیشتر شبیه به شوخی است.
هفته ها گذشت و هر روز ماهی های تازه ای وارد این گنداب می شدند و الگوی سرنوشت آنها نیز همیشه یکسان بود...نود درصر زن های تازه وارد قربانی منحرفین می شدند.
یک بار تریسی از ارنستین پرسید:
چطور مسئولین زندان اجازه این کارها را می دهند؟
ارنستین توضیح داد:
این یک سیستم است... در همه ی زندان های زنان و مردان، وضع همینطور است....
و بعد به تفصیل در این مورد برای او حرف زد و تازه آنوقت بود که تریسی متوجه عمق فاجعه شد و دریافت که در زیر ظاهر پر زرق و برق تمدن آمریکایی، چه کثافتی به اسم اخلاق اجتماعی و فرهنگ خوابیده است.
ارنستین افزود:
-... این جریان در مورد خود کارکنان زندان و زندانبان ها هم وجود دارد...
تریسی به حرف های او، بعنوان یک کارشناس مسائل زندان ها گوش می کرد و آن ها را باور داشت و در عین حال نسبت به ابن سیستم احساس تنفر می کرد.
زندان یک تجربه آموزشی بود، اما آنچه که زندانیان میآموختند، درست نبود. آنا پر از متخصصین جنایات و جرایم گوناگون و فرصتهایی برای مبادله متدهای دزدی، جیببری، سرقت مغازه ها و کلاهبرداری بود. آنها یکدیگر را از کم و کیف همه تجرببیات و روش های تازه، با خبر می کردند و اطلاعات مبارزه با پلیس را خیلی خصوصی و پنهانی، با یکدیگر در میان می گذاشتند.
یک روز صبح، در محوطه هواخوری، تریسی متوجه شد که یکی از زندانی های قدیمی، برای یک گروه مشتاق، یک سمینار جیب بری به راه انداخته است.
او از کلمبیا آمده بود. آن ها د رآن جا یک مدرسه خصوصی داشتند که به نام مدرسه دهزنگه معروف بود و در آ« به هر کس که دویست و پنجاه دلار می داد، جیب بری عملی یاد می دادند.
در آن جا، یک آدمک بزرگ را، به قد و قواره انسان، از سقف آویزان می کردند و به او کت و شلوار و جلیقه ای با ده جیب می پوشاندند. که در هرجیب آن، یک زنگ اخبار حساس کار گذاشته بود. شاگرد این مدرسه میبایست در نهایت بتواند پول و جوهرات داخل جیب های این آدمک را طوری بیرون بیاورد که هیچ یک از زنگها صدا نکند، در غیر این صورت فارغ التحصیل نمیشد.
یک بار لولا گفت:
-من قبلا با مردی دوست بودم که یک پالتو بلند به تن میکرد با دست خالی، در میان مردم راه میرفت و جیب همه آنها را بدون استثنا خالی میکرد.
-چطور این کار را میکرد؟
دست راست او که از آستین بیرون آمده بود در واقع مصنوعی بود. دست واقعی او در واقع در زیر پالتو آزاد بود و با همان دست کار را انجام میداد.
آموزش تبهکاری، در همه جا وجود داشت. یک روزه،یک دزد
118 تا 121
کهنه کار به او گفت:
- من فقط دوست دارم از صندوق امانات چیز بردارم.
تو می توانی در اطراف یک ایستگاه و قطار یا سالن فرودگاه بایستی
و صبر کنی تا پیرزنی که مشغول گذاشتن یک چمدان یا بسته بزرگ
در صندوق امانات است به تور تو بیفتد.
تو به او کمک کن و کلید را به او بده،کافی است که کلید عوضی
را به او بدهی و وقتی او آنجا را ترک کرد،صندوقش را باز کنی
وآنچه را که در آن است برداری.
یک روز بعدازظهر،در محوطه هواخوری،دو نفر از زندانی ها
که به اتهام فحشا و مصرف کوکائین زندانی شده بودند
با یک دخترِ تازه واردِ جوان که به نظر می رسید، بیشتر از سی سال
ندارد،صحبت می کردند.
یکی از آنها به او گفت:
- هیچ وقت نباید در حرف زدن پیش قدم بشوی، باید اول مطمئن شد
که طرف پلیس نیست و اسلحه ای با خودش حمل نمی کند.
کافی است در هر موردی به دست های طرف نگاه کنی.
کسانی که پلیس هستند و خودشان را قاچاقچی قالب می زنند،معمولا
دست های ظریفی دارند که از دست های اهل کار به خوبی قابل تشخیص
است.
در زندان از نظر تریسی، زمان به کندی می گذشت و نه به سرعت.
همه چیز یک جریان عادی و منطقی داشت و زمان،فقط یک زمان ساده بود.
تریسی به جمله ای از زبان آگوستین فکر می کرد که گفته بود:
- زمان چیست؟اگر کسی این سوال را از من نکند،جوابش را می دانم.
اما اگر بخواهم آن را توضیح بدهم،نمی دانم.
قوانین زندان ثابت و تغییر ناپذیر بود:
ساعت 4:40 صبح زنگ هشدار
" 4:45 " بیدار باش و پوشیدن لباس
" 5:5 " صبحانه
"5:30 " بازگشت به سلول
" 5:55 " زنگ هشدار
"6:00" تشکیل صف ورفتن به سر کار
"10:00" ورزش
"10:30" ناهار
"11:00" تشکیل صف و رفتن به سر کار
"3:30 بعد از ظهر شام
"4:00" باز گشت به سلول
"5:00" هوا خوری و حضور در سالن تفریحات
"6:00" بازگشت به سلول
"8:45" زنگ هشدار
"9:00 " خاموشی و خواب
همه مقررات به خوبی رعایت می شد، زندانیان در صف،حق صحبت کردن
با یکدیگر را نداشتند.
هیچ کس حق نگه داشتن بیش از پنج تکه وسیله شخصی در کمد سلولش را
نداشت.تخت خواب ها قبل از صبحانه می بایست مرتب و سلول نظافت شود و در تمام طول روز دست نخورده باقی بماند.
زندان،سر و صدا و موسیقی خاص خودش را دارد.
صدای زنگ،صدای کشیده شدن برس سیمی روی موزاییک ها،به هم خوردن
در های آهنی زمزمه های روزانه و جیغ های شبانه زندانیان...بوق های مقطع بیسیم زندانبان ها،صدای افتادن ظروف و سینی ها در وقت غذا خوردن و...
و همه این ها، با سیم خاردار و دیوار های بلند محصور شده و مجموعه ای از انزوا و تنهایی و تبلور نفرت را تشکیل می دهد
تریسی نمونه ی یک زندانی کامل و تمام عیار بود.بدن او به طور ناخودآگاه
با قوانین زندان تطبیق پیدا کرده بود خفاش وار با صدای
زنگ برای خوابیدن به داخل سلول می خزید و صبح زود با صدای زنگ دیگری
از آنجا خارج می شد.
صدایی برای رفتن به سرکار...و صدایی برای دست کشیدن از کار...
جسم تریسی در این جا زندانی بود؛اما مغز و روح او برای تدارک نقشه فرار فعالیت می کرد.
زندانیان،حق تلفن کردن به خارج از زندان را نداشتند،ولی می توانستند هر ماه به مدت دو تا پنج دقیقه تلفنی با کسی که با آنها تماس گرفته است،حرف بزنند.
تریسی تلفنی از اتو اشمیت داشت.
او با لحن کسی که می خواهد به سرعت از موضوعی بگذرد،گفت:
-فکر کردم شاید شما بخواهید اطلاع داشته باشید،ما تشییع جنازه خوبی را برگزار کردیم،من صورت حساب را پرداختم،تریسی.
-آه،خیلی متشکرم اتو،من...خیلی متشکرم...
هیچ یک از آنها حرف بیشتری برای گفتن نداشتند.
پس از آن دیگر تلفنی به او نشد.
ارنستین به او هشدار داد:
-دختر،تو بهتر است دنیای خارج را فراموش کنی، آنجا هیچ کس را نداری.
تریسی با وحشت فکر کرد:
-تو اشتباه می کنی خیلی ها هستند...رومنو...پری پاپ...قاضی لاورنس...چارلز استنهوپ سوم...
در سالن ورزش بود که تریسی، با برتای بزرگ برخورد کرد.
محوطه ی ورزش، در فضایی به شکل مکعب مستطیل قرار داشت که از بیرون با دیواری بسیار بلند و از داخل نیز با دیوار دیگری محصور شده بود.
زندانیان هر روز صبح،حدود سی دقیقه وقت داشتند که در آنجا بمانند،این جا،یکی از جاهای معدودی بود که حق حرف زدن با یکدیگر را داشتند و به همین دلیل، گروهی از زندانیان،نه برای ورزش بلکه برای مبادله ی خبر
و بحث و گفتگو در مورد شایعات روز قبل از نهار در آنجا جمع می شدند.
وقتی که تریسی، برای اولین بار قدم به آن محوطه گذاشت،به نحو عجیبی احساس آزادی می کرد.
او می دانست که این احساس به دلیل این بود که در فضای باز و بی سقفی است. او در آنجا ابر های متراکم و آفتاب را دید و در نقطه ای در آسمان،در لابه لای ابر ها صدای غرش هواپیمایی را که به آزادی در فاصله ای دور از او،در آسمان اوج می گرفت،شنید.
صدایی گفت:
-من داشتم دنبال تو می گشتم.
تریسی برگشت و از آن زن غول پیکر سوئدی را که روز اول زندانی شدنش مثل اجل معلق بر سر او نازل شده بود،دید.
-شنیده ام با یک سیاه زنگی جور شده ای؟
تریسی خواست از کنارش بگذرد؛ولی او بازویش را چنگ زد:
-هیچ کس حق ندارد این طور بی اعتنایی کند،سعی کن خوب باشی.
او،تریسی را به طرف دیوار برد و هیکل بزرگش به او فشار آورد.
تریسی نفس زنان گفت:
-برو کنار ولم کن.
صدای آشنایی که ارتعاشی سوهان مانند داشت،از پشت سر تریسی شنیده شد:
-دست کثیفت را از روی او بردار...
ارنستین لیتل چپ، با مشت گره کرده و چشم های درشت پر از خشم،در آنجا ایستاده بود و سر تراشیده اش زیر نور آفتاب برق می زد.
برتا برگشت و آن دو زن وحشی،با چشم های دریده از نفرت،رو در روی هم ایستادند.برای یک لحظه تریسی فکر کرد که به خاطر او،آن ها یکدیگر را خواهند کشت.ولی این اتفاق نیفتاد.برتا مقررات و سنت های
زندان را می دانست و می دانست که نباید آنها را زیر پا بگذارد... او فقط نگاهی تحقیر آمیز به ارنستین انداخت و گفت :
- من هیچ عجله ای ندارم.
و بعد رو به تریسی کرد و ادامه داد :
- تو برای مدت زیادی این جا خواهی بود ، کوچولو من هم همین طور ... یکدیگر را باز خواهیم دید.
سپس برگشت و رفت
ارنستین در حالی که او دور می شد ، نگاه کرد و گفت :
- او یک شیطان است...آن نرسی را که در یکی از بیمارستان های شیکاگو همه بیمارانش را کشت ، به یاد داری ؟ این فرشته رحمت اوست.
او به تمام مریض ها مقدار زیادی سیانور داده و بالای سرشان ایستاده و مرگشان را تماشا کرده بود.
بعد روزی زمین تف کرد و افزود :
- لعنتی ! تو به یک نگهبان احتیاج داری...این فلان فلان شده دست از سرت بر نمی دارد
- تو به من کمک می کنی که از این جا فرار کنم ؟
زنگ به صدا در آمد
- وقت غذاست
تما شب ، تریسی قبل از خواب به ارنستین فکر می کرد. او به آن زن سیاهپوست احتیاج داشت. ارنستین هیچ وقت مزاحمتی برای او ایجاد نکرده بود. بودن در کنار او به وی قوت قلب می داد. چرا حاضر نبود درباره فرار با وی حرف بزند ؟
هر روز بعد از شام ، زندانیان حق داشتند یک ساعت از وقتشان را در سالن تفریحات بگذرانند. آن جا ، آنها می توانستند تلویزیون تماشا کنند و روزنامه و مجله بخوانند و شطرنج بازی کنند. تریسی در حال ورق زدن روزنامه ای بود که ناگهان عکسی توجهش را جلب کرد و آن عکس عروسی چارلز استنهوپ سوم و نو عروسش بود که بازو به بازوی هم ، خنده کنان از کلیسا خارج می شدند.
این جریان ، تریسی را تا مرز دیوانگی برد. دیدین لبخند شادی بر لبان زنی که در کنار چارلز بود وجود او را از درد سنگینی که خیلی زود به خشم و نفرتی سر تبدیل شد ، لبریز کرد
این همان مردی بود که یک وقت تریسی زندگی مشترکی را با او تدارک دیده بود. حالا او پشت به وی کرده و رفته بود و گذاشته بود تا او را این طور مضمحل کنند. او به آنها اجازه داده بود که بچه اش را بکشند و از بین ببرند
اما آن ، یک زنان دیگر ، یک جای دیگر و یک دنیای دیگر بود
آن ، یک خواب و خیال ، یک رویا بود . واقعیت چیزی است که امروز وجود دارد
تریسی صفحات مجله را محکم به هم زد و آن را بست
روز ملاقات بهترین فرصت بود باری این که معلوم بشود کدام یک از زندانیان دوستان و آشنایانی دارند که به دیدن او می آیند . در آن روز ، زن ها دوش می گرفتند لباس تازه تری می پوشیدند و آرایش می کردند
ارنستین ، همیشه با خوشحالی و لبخند بر لب از سالن ملاقات بر می گشت
او به تریسی می گفت :
- او دوست من است... شاید یک روز با هم ازدواج کنیم
برای تریسی هنوز یک سوال مهم بدون جواب مانده بود. او تصمیم گرفت آن را عنوان کند
- ارنی تو از من حمایت می کنی ، چرا ؟
ارنستین شانه هایش را بالا انداخت :
- دست از سر من بردار
- من واقعا می خواعم بدانم
- از این بابت ناراحتی؟
- نه فقط کنجکاو هستم که بدانم
ارنستین برای لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت :
- بسیار خب ، تو چیزی داری که بقیه ندارند ...منظورم موقعیت و شخصیت اجتماعی است. این چیزی است که خود من هیچ وقت نداشته ام...
تو از آن زن هایی هستی که در بالای شهر زندگی می کنند و لباس های گرانقیمت در خانه می پوشند و در قوری های نقره ای با چای از میهمانانشان پذیرایی می کنند... تو به آن جا تعلق داری
تو مال اینجا نیستی...
من نمی دانم چطور در بیرون سر و کارت با آن موش های کثیف افتاد...اما حدس من این است که تو توسط یک نفر فریب خورده ای...
و بعد با حالت شرمساری گفت :
- هیچ آدم درست و حسابی در زندگی دور و بر من نبوده است ، تو یکی از آنها هستی
او رویش را برگرداند و به همین دلیل ، کلمات بعدی او برای تریسی نامفهوم بود
و من در مورد بچه ات خیلی متاسفم...
آن شب وقتی چراغ ها خاموش شد. تریسی در تاریکی زمزمه کرد :
من باید فرار کنم ، لطفا کمکم کن
- تو را به خدا خفه شو من می خواهم بخوابم می شنوی؟
ارنستین ، یاد دادن زبان مخصوص زندانیان را به تریسی آغاز کرده بود. آن جا هر اصطلاح و هر حرکت معنی خاصی داشت. اگر کسی این زبان را نمی دانست به سختی می توانست با دیگران ارتباط برقرار کند
اولین برخورد بین ارنستین لیتل چپ و برتای بزرگ ، روز بعد در محوطه ورزش اتفاق افتاد . زندانیان با نظارت مأمورین مشغول بازی بیس بال بودند. برتا که چوب بیس بال را در دست داشت به طرف جایی که تریسی از آن دفاع می کرد دوید و با شدت به او خورد و وی را بر زمین غلتاند و خودش هم روی او افتاد
تریسی در زیر هیکل تنومند او در حال خفه شدن بود که ناگهان احساس کرد که برتا از روی او برداشته شد
این ارنستین بود که از پشت گردن برتا را گرفته و او را حلق آویز کرده بود
- زنیکه سلیطه من به تو هشدار داده بودم
و بعد با ناخن هایش به صورت و چشم های برتا چنگ انداخت. برتا جیغ زد :
کور شدم..من کور شدم
و در همان حال شانه های او را گرفت و به طرف خود کشید
آن دو زن وحشی با مشت و لگد به جان هم افتادند. تا این که نگهبانان سر رسیدند و پنج دقیقه طول کشید تا توانستند آنها را از یکدیگر جدا کنند و هر دو را به درمانگاه ببرند
دیروقت شب ، ارنستین به سلول برگشت. لولا و پائولیتا با عجله به طرف او دویدند تا جویای حالش بشوند
تریسی زیر لب گفت :
- حالت خوب است ؟
- خوبم لعنتی !
صدایش گرفته بود و تریسی نمی دانست تا چه حد آسیب دیده است
ارنستین با اصطلاحات مخصوص زندان گفت :
- من دیر یا زود از اینجا میرم . بعد از رفتن من تو مشکل خواهی داشت
این غول بی شاخ و دم تو را رها نخواهد کرد...او تو را خواهد کشت.
شاید حالا وقت آن رسیده باشد که درباره فرار تو از اینجا با هم صحبت کنیم
و بعد همه در تاریکی سلول دراز کشیدند و دیگر هیچ کسی حرفی نزد.
126 تا 139
فصل 10
سر مدد کار برانیگان به زن گفت:
-معلم سر خانه ؛ دیگر فردا نخواهدامد.
سوالن برانیگان با تعجب پرسید:
-چرا؟جودی با امی خیلی خوب بود.
-نمی دانم. ولی محکومیت او تمام شده . فردا ازاد خواهد شد.
انها در حال خوردن صبحانه در خانه ییلاقی شان که یکی از امتیازات کار کردن برانیگان در ان جا به شمار میرفت . مزایای دیگر عبارت بود از غذای رایگان . خدمتکار . یک راننده و یک معلم سر خانه برای دخترشان امی که پنج ساله بود. همه خدمه افراد مورد اعتمادی بودند.
وقتی 5 سال پیش خانم سوالن وارد اینجا شد . از این که قرار بود در محدوده زندان زندگی مند، ناراحت و عصبی بود و این ناراحتی هنگامی تشدید شد که فهمید همه خدمه افرادی هستند که سوابق محکومیت جنایی دارندو اومی خواست بداند چه تضمینی وجودارد که انهااز خانه اودزدی نکنند و یا نیمه شب گلوی یکی از انها رانبرند؟
سر مدد کار برانیگان می گفت که اگر انها چنین کاری بکنند او گزارششان راخواهد داد. وی سر انجام توانست همسرش رابدون اینکه متقاعد شده باشد راضی کند که در انجا بماند. اماترش و نگرانی سوالن بی اساس بود. زندانیان مورد اعتماد مشتاق بودند که با خوش خدمتی وکار بیشتر کاری کنند که از مدت محکومیتشان کاسته شود.
خانم برانیگان گله کرد:
-من از این که امی را نزد جودی می گذاشتم خیالم اسوده بود.
او برای جودی ارزوی موفقیت میکرد. ولی دلش نمیخواست که انها را تنهابگذارد. چه کسی می دانست معلم سر خانه ای که بعد از او خواهد امد چه کسی خواهد بود؟ داستان های وحشتناک زیادی در مورد رفتار پرستاران غریبه وجود داشت.
-ایا تو فرد بخصوصی را به جاب جودی در نظر گرفته ای. جرج؟
برانیگان فکرهای زیادی کرده بود. حدود دوازده نفر زندانی مورد اعتماد را می شناخت که برای مواظبت از دخترشان کاملا مناسب بودند. اما او قادر نبود تریسی رااز فکرش خارج کند.
نوع محکومیت او چیزی بود که عمیقا وی را تحت تاثیر قرار داده بود. او پانزده سال تخصص و تجربه مسایل جنایی داشت و از این که استعداد و توانیی تشخیص زندانیان راداشت به خود می بالید.
بعضی از جرایم حوزه مراقبت های او واقعا جنایات سنگینی بود. کسانی هم در زندان بودند که حاصل یک لحظه خشم و عصبانیت زود گذر بود. اما برانیگان می دانست که تریسی و بتنی جزء هیچ یک از ان دو دسته نیست. او تحت تاثیر اعتراض تریسی به بی گناهی اش قرار نگرفته بود . چون این مورد در میان همه زندانیان تقریبا مشترک بود.مساله ای که اورا ناراحت می کرد این بود که اوبا یک توطئه راهی زندان شده بود.
سر مددکار برانیگان با حکم کمسیون فدرال که زیر نظر استاندار ایالت اداره میشد به این سمت محسوب شده بود.
او مشخصا نمی خواست خود را در گیر مبارزات و مسائل سیاسی بکنند. ولی همه بازیگران این صحنه را می شناخت وهمه چیز رادرباره انها می دانست . رومنو یک مافیایی بود که برای اورساتی کار می کرد. پری پاپ، .کیل مدافع هم از عوامل انها بود و بالاخره؛ قاضی لاورنس.کسی که پایان کار تریسی ویتنی به شمار می رفت.
****************
سر مددکار برانیگان تصمیم خود را گرفت و به همسرش گفت :
-بله ، من یک نفر را در نظر دارم.
*******
در گوشه اشپزخانه ، یک میز فرمیکا و چند صندلی وجود داشت که جای دنج و خلوتی بود. ارنستین لیتل چپ و تریسی در انجا نشسته بودند و از ده دقیقه وقت استراحتشان استفاده می کردند و قهو.ه می خوردند.
ارنستین گفت:
-فکر می کنم حالا دیگه وقت ان رسیده باشد که به من بگویی چرا این همه برای بیرون رفتن عجله داری؟
تریسی تردید کرد. ایامی توانست به او اعتماد کند؟ او راه دیگری نداشت.
-در انجا افرادی هستند که کارهایی در حق من ومادرم انجام دادهاند. من باید از این جا بیرون بروم و حقوق پایمال شده ام را از انها پس بگیرم.
-عجب! انها چه کار کرده اند؟
کلمات به کندی از دهان تریسی بیرون می امد. هر کدامشان یک قطره در بود.
-انها مادر مرا کشتند.
-انها کی هستند؟
-من فکر نمی کنم اسم انها هیچ مفهمومی برای تو داشته باشد. رومنو ، پری پاپ ، قاضی لاورنس، انتونی اورسانی و......
ارنستین با دهان باز وخیره خیره به او نگاه کرد.
-یا حضزت مسیح!تومرا گیج کردی دختر!
تریسی با تعجب پرسید:
-تودر مورد انها چیزی شنیده ای؟
-البته! که شنیدهام. چه کسی هست که نشنیده باشد ؟ در نیواورلئان کثیف یک سوزن به زمین نمی افتد مگر با اجازه و اطلاع اورساتی یا رومنو. تونمی توانی با انها درگیر شوی .انها تو را مثل دود سیگار به بیرون فوت می کنند.
تریسی با صدای بی روحی گفت:
-انها یک بار در مورد من اینکار راکرددند.
ارنستین نگاهی به اطراف انداخت تامطمئن شود که کسی انجانیست و بعد گفت:
-تویادیوانه ای و یا احمق ترین کسی هستی که من در زندگی ام دیده ام..تو داری در مورد دست نیافتنی ها حرف میزنی.
وبعد سرش راتکان داد و گفت:
-خیلی سریع فراموششان کن!
-نه، من نمی توانم ، باید هر طور شده از این جا بیرونبروم. این کار ممکن است؟
-بسیار خوب.در محوطه ورزش در این مرود صحبت می کنیم.
حالا انها در محوطه در گوشهای دور از بقیه بودند. ارنستین گفت:
-یک وقت دوازده نفر با هم از این جا فرار کردند. دونفر از انها به ضرب گلوله نگهبانان از پا در امدند و بقیه دستگیر و به این جا برگردانده شدند.
تریسی هیچ حرفی نزد.
-برج ها در تمام مدت بیست و چها ر ساعت توسط نگهبانان با تفنگ های خودکار مراقبت می شود. انها حرامزاده هایی هستند . اگر کسی فرار کند نگهبانان از کاربر کنار می شوند . به همبن دلیل انها به محض دیدن هر سایه مشکوکی به طرف او شکلیک میکنند. دور تا دور محدوده زندان سیم خاردار کشیده است. تازه اگر از سیمها هم بگذری و از تفنگهای خودکار هم جان سالم به در ببری انها سگ های شکاری دارند که می تواند رد پشه را هم بگیرد.
یک ایستگاه گارد ملی در چند مایلی این جا هست که وقتی کسی از زندان فرار کرده باشد ، انها هلی کوپتر می فرستند وبا نور افکن و مسلسل او را تعقیب می کنند . برای هیچ کس اهمیتی ندارد که تو رازنده یا مرده بر گردانند. برای انها مرده تو بی دردسر تر است. ای ن چیزها جرات و شهامت رااز هر کسی که قصد فرار داشته باشد میگیرد.
تریسی با لجاجت گفت:
-ولی هنوز خیلی ها سعی می کنند.
-کسانی که از این جا فرار می کنند از بیرون زندان کمک به انها میرسد. برایشان پول و اسلحه و لباس به داخل زندان می اوردند. گاهی حتی اتومبیل هم در بیرون منتظر انها بوده.
او لحظه ای برا ی موثرتر ساختن حرفهایش مکثی کردو بعد گفت:
-و هنوز هم دستگیر می شوند.
تریسی با تاکید گفت :
- انها نخواهند توانست مرا دستگیر کنند.
- یک زندانبان دنبال تریسی میگشت:
- سر مددکار برانیگان میخواهد تو را بیند.
********
جرج برانیگان گفت:
-ما به کسی احتیاج داریم که از دختر کوچکمان در خانه نگهداری کند . این کار داوطلبانه است. تومی توانی اگر نخواهی قبول نکنی.
کسی از دختر کوچکمان در خانه...؟
این کلمات مغز تریسی رابه جنب و جوش واداشت. چنین فرصتی ممکن بود فرار او را تسهیل کند. علاوه بر ان ، با کار کردن در خانه سر مددکار زندان می توانست اطلاعات بیشتر مهم تری در مرود زندان به دست بیاورد.
تریسی جواب داد:
-بله، من دوستدارم این کار را انجام بدهم.
جرج برانیگان خوشحال شد. اواحساس عجیب و مرموزی نسبت به تریسی داشت و همیشه فکر می کرد که چیزی به این دختر بدهکاراست.
-بسیار خوب ، بابت هر ساعت 60 سنت. در پایان ماه به حساب تو ریخته می شود.
زندانیان نمی توانستند پول با خودداشته باشند وهر چه که به دست می اوردند و با برایشان در حسابداری نگهداری و در روز ازادیشان به انها پرداخت میشد.
تریسی فکر کرد :
-من در پایان ماه اینجا نخواهم بود.
ولی با صدای بلندی گفت:
-این خیلی خوب است.
-تومی توانی از صبح فردا کارت را شروع کنی. مدیر ی زندان اطلاعات کافی رادر مورد نحوه کارت به تو خواهد اد.
-از شما متشکرم.
او به تریسی نگاه کرد و احساس کرد که چیزهای بیشتری می تواند بگوید. ولی نمیدانست چهباید بگوید . این بود که گفت:
-همین.
وقتی تریسی خبر را به ارنستین رساند. زن سیاه پوست متفکرانه گفت:
-این بدان معنی است که انها به تو اعتماد کرده اند. تو تصمیم داری از زندان فرار کنی . این ممکن است که فرار تو را اسان تر کند.
-چطور می توانم این کار را بکنم.
-تو سه راه در پیش درای. البته همه اینها ریسک است.اول اینکه از اینجا فرار کنی. یک شب ادامس بجو و باان قفل در سلول و کریدور را از کاربینداز و بیرون برو و یک پتو روی سیم های خاردار بینداز واز ان بگذر و فرار کن.
در این صورت سگ ها و هلی کوپتر ها در پی تو خواهند امد وباید فکری برای همه انها بکنی.
تریسی احساس می کرد که گلوله تفنگهای خودکار نگهبانان ، تن اورا لت و پار میکنند.
-راه های دیگر چه؟
-راه دوم فرار مسلحانه است. تو با استفا ده از تفنگ یگ گروگان میگیری واز انها می خواهی که راه فرارت را باز کنند. اگر دستگیرت کنند یک شیطان دمدار نیکلی به تو خواهندداد.
تریسی با سرگشتگی به او نگاه می کرد.
-انها از دو تا پنج سال بهطول مدت محکومیتت اضافه خواهد شد.
- و راه سوم؟
-سرت را پایین بیندازی و راهت را بگیری وبروی. این فقط برای کسانی مقدور است که مورداعتماد قرار می گیرند. و کاری در بیرون از زندان به انها واگذار می شود. وقتی به فضای ازاد رسدی فقط باید از جایت حرکت کنی.
تریسی فکر کرد که بدون پول ویک اتومبیل و جایی برای پنهان شدن ، شانس زیادی برای موفقیت نخواهدداشت.
-ولی انها خیلی زود متوجه خواهند شدو در پی منخواهند امد.
ارنستین اهی کشید و گفت:
-هیچ نقشه فراری کامل و بی عیب نیست دختر، به همین دلیل است که هیچ کس تا کنون موفق به فرار نشده است.
تریسی بااطمینان گفت:
-ولی من حتما موفق خواهم شد ، قول می دهم.
*************
تریسی قدم به اتاق پذیرایی بزرگ خانه برانیگان گذاشت. و نشست. او احساس می کرد که دانه های عرق از زیر بغلش می غلتند وروی پوست تنش جاری می شوند. یک خانم اراسته با لباس خانه ای به رنگ زرد در استانه در ظاهر شد وگفت:
-صبح بخیر
-صبح بخیر
اواول میخواست بنشیند ولی تصمیمش را عوض کرد وایستاد.
خانم سوالن برانیگان صورتی ملیح و زیا و موهایی بلندداشت. حدود سی سال از سنش می گذشت ورفتاری گنگ و مبهم داشت . او لاغر و فوق العاده ظریف و شکننده به نظر میرسید.
خانم سوالن، هیچ وقت نمی دانست با خدمتکران مجرم چگونه باید رفتار کند. ایا می بایست در قبال کارهایی که انجام می دادند تشکر گند، یا فقط باید به انها دستور بدهد؟ با انها باید دوستانه رفتار کرد یامثل یک زندانی؟ اوهنوز به این موضوع که در قلب محل اقامت دزدان و قاچاقچیان مواد مخدر و جنایتکاران زندگی میکند عادت نگرده بود.
اوشروع به وراجی کرد:
-من زن اقای برانیگان هستم. امی 5 سال دارد. شما می دانید که بچه ها در این سن چقدر فعال و پر تحرک هستند. به همین دلیل اوتمام مدت باید تحت نظر باشد.
او نگاهی به دست چپ تریسی کرد. در انگشت های او حلقه ازدواج دیده نمیشد. ولی البته این روزها ان حلقه چندان معنایی نداشت.
سوالن فکر کرد:
-به خصوص در مرود طبقه پایین اجتماع.
سوالن لحظه ای مکث کرد و بعد پرسید:
-شما بچه دارید؟
تریسی به یاد بچه متولد نشده اش افتاد و گفت:
-نه
-که اینطور
خانم سوالن به این زن جوان کمی احساس نگرانی میکرد. او کسی که انتظارش را داشتنبود ولی خصوصیات چشمگیری داشت.
-من میروم امیرا به اینجا بیاورم.
اواز اتاق بیرون رفت و تریسی به اطراف نکریست. این یک ویلای بزرگ مرتب تمیز و به طرز زیبایی مبلمان شده بود.
به نظر تریسی می رسید که سالهاست به منزل کسی نرفته است. این کار هم بخشی از دنیای دیگر بود . دنیای خارج.
سوالن در حالی که دست دختر بچه ای را در دست داشت به اتاق برگشت:
-امی . این تریسی ویتنی است.
امی گفت:
-سلام
او به لاغری مادرش و چشمهای میشی و باهوشی داشت. او دختر قشنگی مبود ولی حات دوستانه قابل لمسی در او بود.
-شما پرستارجدید من هستید.
-من به مادرت کمک می کنم که بتواند بهتر از تو مراقبت کند.
-جودی رفت که ازاد بشود. ایا شما هم ازاد خواهید شد؟
تریسی فکر کرد:
-نه
سپس گفت:
-من برای مدتی طولانی اینجا خواهم بود امی.
سوالن با صدای بلندی گفت:
-این خیلی خوب است.
رنگ تریسی از خجالت تغییر کرد و لبهایش را گاز گرفت. سوالن شرح وظایف تریسی را برای او گفت:
-شما شامتان رابا امی خواهید خورد. می توانید صبحها برای او صبحانه درست کنید ولی ناهار را اشپز می پزد. بعداز ناهار امی می خوابد و عصرها دوست دارد در زمین های اطراف مزرعه قدم بزند. من فکر میکنم این خیلی خوب است که بچه ها چیزی را که رشد میکند ببینند.
-بله
مزرعه در ان سوی زندان بود. بیست هکتار از زمین توسط زندانیان موورد اعتماد به باغ میوه و بوستان سبزیجات تبدیل شده بود. برای ابیاری مزرعه از یک دریاچه مصنوعی استفاده میشد که با یک دیوار سنگی بلند در قسمت بالای مزرعه واقع شده بود.
روزها پس از ان در حقیقت حکم زندگی تازه ای رابرای تریسی داشت. او با ناباوری میدید در جایی ایستاده است که در اطراف ان دیوار نیست. اومی توانست ازادانه در مزرعه قدم بزند و از هوای تازه ان استفاده کند. اما تنها چیزی که به ان فکر میکرد فرار بود.
در مواقعی کهبا امی نبود و کاری نداشت می بایست به زندان بر میگشت. اوهر شب در سلولش زندانی بود و روزها خیال باطل ازادی را در سر می پرواراند. بعد از خوردن صبحانه در زندان او به منزل ویلایی اقای برانیگان می رفت برای امی صبحانه درست می کرد.
تریسی غذا پختن رااز چارلی یاد گرفته بود. او از هر گوناگونی مواد غذایی که در خانه سر مددکار بود به هیجان امده بود. اماامی صبحانه ساده دوست داشت. سوپ جو، کمی اب میوه یا کرن فلکس با شیر.
بعد از صبحانه تریسی باامی بازی میکرد یابرایش اواز میخواند.
او بی اختیار و ناخوداگاه همان بازی را به امی اموخت که مادرش در کودکی به او یاد داده بود.
امی از خیمه شب بازی به هیجان می امد. اوبرای امی یک عروسک درست کرد که با ان زبان چند لهجه ای پائولیتا را تقلید میکرد و مثل او اواز میخواند و وقتی این کار را میکرد جرقه های شادی را در چشمهای کودک میدید و با خودش فکر میکرد:
-من خودم را نباید درگیر این مسائل بکنم. هدف من فقط فرار از اینجاست.
بعد از خواب بعدازظهر امی ، ان دو گردشی طولانی در مزرعه داشتند. تریسی تا قبل ار ان اطراف زندان را که با دیوار از محوطه سییمهای خاردار جدا میشد ندیده بود. او با دقت همه درهای خروجی و برج های مراقبت را بررسی کرد و به خاطر سپرد. او اکنون به خوبی میدانست نگهبانان کی و چگونه عوض میشوند. این نکته اکنون برای او روشن شده بود که هیچ یک از راههای فراری که در مرود انها با ارنستین صحبت کرده بود عملی نیست. او از خودش میپرسید:
-ایا تاکنون کسی از طریق اتومبیل هایی که به زندان رفت و امد می کنند ووسایل و مواد غذایی به داخل زندان حمل میکنند گریخته است؟
او به ارنسیتن گفت:
-من دارم درباره ی یک ماشین حمل شیر و مواد غذایی فکر میکنم.
-فراموشش کن. هر اتومبیلی را که به اینجا وارد با از این جا خارج میشود به دقت بازرسی میکنند.
یک روز موقع صرف صبحانه امی به او گفت:
-من خیلی تو را دوست ارم ترسی. تومادر من میشوی؟
با شنیدن این کلمات سوزشی شدید توام با اضطراب در درون خود احساس کرد.
-یک مادر کافی است . تو به دو تا احتیاج نداری.
چرا دارم. پدر دوست من سلیوان دوبار ازدواج کرده وسلی دو تا مادر دارد.
تریسی سربسته گفت:
-تو سلیون نیستی . صبحانه ات را تمام کن.
امی با نگاهی دلشکسته تریسی را نگریست.
-من دیگر گرسنه نیستم.
-بسیار خوب.پس من برایت اواز می خوانم.
همین که تریسی شروع به خواندن کرد دست کوچولوی امی را روی شانه هایش حس کرد.
-می توانم روی زانویت بنشینم؟
تریسی فکر کرد:
-نه! نیاز های عاطفی تو را باید پدر و مادرت براورد کنن. تو به من تعلق نداری . هیچ چیز در این دنیا به من تعلق ندارد.
و پاسخی نداد.
************
روزها به دور از مقرارات سخت زندان به اسودگی می گذشتند . ولی شب های بدی را در پی داشتند. تریسی، از برگشتن به سلول بیزار بود و از این که مثل حیوان در قفس برویش بسته باشد احساس نفرت میکرد.
او خیلی کم میخوابید . چون در ذهنش تمام مدت مشغول برنامه ریزی و طرح نقشه فرار بود. قدم اول فرار از زندان بود. قدم دوم برخورد با رومنو ، پری پاپ، قاضی هنری لارونس، و انتونی اورسانی و پله سوم چارلز.
فکر کردن به این یکی خیلی دردناک بود. چه برسد به عمل کردن به ان، ولی او خودش میگفت:
-قتی که زمانش برسد، ترتیب او را خواهم داد.
رها شدن از دست برتا کار غیر ممکنی بود. تریسی تقریبا مطمون شده بود که اوهمه جا به دنبال اوست. اگر او به سالن تفریحات میرفت برتا چند دقیقه بعد خودش رابه انجا میرساند. و موقعی که در محوطه ورزش میکرد برتا در مدتی کوتاه سر و کله اش پیدا میشد.
یک روز او به تریسی گفت:
-وقتی ان سیاه لعنتی از این جا بیرون رفت، می دانم با تو چه کار کنم.
تریسی حیره خیره به او نگاه کرد و جوابی نداد.
او نمی خواست با درگیری با برتا وضع خوبی را که داشت از دست بدهد.
************
یکی از کارهای مورد علاقه امی قدم زدن در علف زارهایی بودکه پر از گل های وحشی و مثل یک قوس رنگین بود. دریاچه کوتاه و مصنوعی نیز که با دیوارهای سیمانی مصور شده بود در همان نزدیکی بود.
امی گفت:
-برویم شنا کنیم. خواهش میکنم تریسی.
تریسی جواب داد:
-این جا ، جای شنانیست. انهااز این اب برای ابیاری استفاده میکنند.
دور نمای سرد ان دریاچه باعث نشد که او بلرزد. پدرش او را روی دوش می گرفت و به دریا می برد. وقتی گریه اش می گرفت پدرش میگفت:
-تریسی نی نی کوچولونشو.
و بعداو را به وسط موج ها پرتاب میکرد و وقتی اب روی سر او را می پوشاند ودست پاچه میشد او شروع می کرد به خندیدن.....
************
وقتی خبر رسید مثل یک شوک تکان دهنده بود. حتی تریسی انتظارش را نداشت.
ارنستین گفت:
-من تا یک هفته دیگر از اینجا میروم بیرون. تو سعی نکن فرار کنی.
این کلمات جریان سر و لرزش اوری را در تن تریسی ایجاد کرد . او در مورد برخوردش با برتا، چیزی به ارنستین نگفته بود . تنها راهی که به نظر تریسی میرسید اینبود که با سر مددکار در این مورد صحبت کند.
-تو می خواهی بدون ماشین از اینجابیرون بروی؟ تو هیچ کس را بیرون از اینجا نداری که کمکت کند. حتما دستگیر میشوی. من مطمئنم و انوقت وضع از این هم که هست بدتر میشود. به نظر من بهتر است صبر کنی تا دوران محکومیتت تمام شود.
اماتریسی می دانست که نمیتواند صبر کند. دست کم با وجود برتا. این غول بی شاخ و دم کهدر پی او بود ، نمی توانست دوام بیاورد. حتی فکر کردن درباره او حال تریسی را به هم میزد.
صبح شنبه بود. خانم سوالن برانیگان امی رابرای تعطیلات پایان هفته به نیواورلئان برده بود وتریسی تمام این مدت، سر کار خودش در اشپزخانه زندان بود.
ارنستین گفت:
-کار پرستاری چطور است؟
-خیلی خوب
-اون دختر کوچولو را دیدم ؛ او خیلی شیرین است.
تریسی با لحن بی تفاوتی گفت:
-بد نیست.
-من خیلی خوشحالم که دارم از این جا میروم بیرون. یک چیزی را به تو بگویم من دیگر هیچ وقت به اینجا بر نمیگردم . اگر کاری در بیرون
140-149
داری که من یا "ال" می توانیم برایت انجام بدهیم، به ما بگو...
صدای مردی شنیده شد. تریسی برگشت و مردی را دید که سبد های انباشته از رخت ها و یونیفرم های چرک را به طرف جلو هل می داد. تریسی با تعجب او را که به طرف در خروجی می رفت، نگاه کرد.
سپس ارنستین ادامه داد:
- چیزی که من می خواستم به تو بگویم این است که اگر کاری هست که من یا ال بتوانیم در خارج از اینجا برای تو...
ناگهان تریسی فکری به خاطرش رسید، سپس گفت:
- آن ماشین حمل لباس های چرک این جا چکار می کند؟ زندان که خودش رختشویخانه دارد؟
ارنستین خندید و گفت:
- آه، آن مخصوص نگهبان هاست. قبلاً آنها هم یونیفرم هایشان را برای شستن به رختشویخانه زندان می فرستادند، ولی لباس ها مچاله می شد و فرم خود را از دست می داد. حالا لباس ها را به رختشویخانه بیرون می فرستند.
تریسی مدتی بود که حرفهای ارنستین را نمی شنید. او دیگر می دانست چطور از این جا خواهد گریخت.
فصل 11
- جرج، من فکر می کنم که نباید تریسی را نگهداریم.
برانیگان نگاهش را از روی روزنامه برداشت:
- چه مشکلی پیش آمده است؟
- البته من مطمئن نیستم. ولی این احساس را دارم که تریسی آمی را دوست ندارد. شاید او از بچه ها خوشش نمی آید.
- او برای آمی مشکل خاصی که ایجاد نکرده؟ کرده؟ او را کتک زده و یا سر او داد کشیده؟
- نه.
- پس چی؟
- دیروز دیدم که آمی دوید و دست هایش را به دور گردن تریسی انداخت، ولی تریسی او را از خودش راند. این قضیه مرا به فکر واداشت. چون آمی واقعاً تریسی را دوست دارد. اگر راستش را بخواهی در این مورد نسبت به او احساس حسادت می کنم، ممکن است این احساس من در طرز فکرم تاثیر گذاشته باشد.
برانیگان خندید:
- خوب، همین می تواند قضیه را کاملاً روشن کند. سوالن، من فکر می کنم برای این کار جداً تریسی ویتنی مناسب ترین است.البته اگر او برایت مشکل واقعی ایجاد کرد، خبرم کن. من حتماً فکری برایش می کنم.
- بسیار خوب، عزیزم.
ولی او هنوز قانع نشده بود. حلقه تور دوزی اش را برداشت و مشغول گلدوزی شد. موضوع خاتمه نیافته بود.
----------------------------
- چرا بی فایده است؟
- من که به تو گفتم، نگهبانان تمام اتومبیل هایی را که از در خارج می شوند، به دقت بازرسی می کنند.
- ولی آنها قاعدتاً نباید این کار را بکنند. سبدها را به اتاق و سالن دیگری می برند، جایی که نگهبان های دیگری هستند و در حضور آنها، سبدها را پر می کنند.
- تریسی برای لحظه ای ساکت شد و بعد گفت:
- ببینم، ارنی... کسی می توند سر نگهبان را برای مدت چند دقیقه گرم کند؟
- چه فایده ای دارد؟
تریسی متوجه شد که لبخندی صورت ارنستین را روشن تر کرد. انگار کسی نور خورشید را زیر پوست او تزریق می کرد.
- اگر کسی بتواند خودش را به ته این کامیون برساند، بعد از چند دقیقه با لباس های کثیف پنهان می شود.
ارنستین سرش را به علامت مثبت تکان داد.
- من فکر می کنم این راه ممکن است به نتیجه برسد.
- پس تو کمکم می کنی؟
ارنستین برای لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت:
- بله، من کمکت می کنم.
بعد فکر کرد:
- این آخرین فرصت من است که با این کار لگد محکمی به برتا بزنم.
----------------------
شایعه فرار در شرف وقوع تریسی ویتنی، مهمترین خبری بود که دهان به دهان می گشت. این موضوع همه زندانیان را تحت تأثیر قرار داده بود. زندانی ها همه در حاشیه این کوشش ها و تلاش ها زندگی می کردند و آرزو داشتند که خودشان هم جرات و شهامت انجام آن را می داشتند. اما آنجا سگ ها و نگبان ها و هلی کوپترها در انتظارشان بودند و در نهایت، جنازه فراریان به زندان بازگردانده می شد.
با کمک ارنستین، نقشه فرار قدم به قدم پیش می رفت. ارنستین اندازه های بدن تریسی را برای دوختن لباس گفت. لولا به دنبال تهیه پارچه از کلاهدوزی بود و پائولینا یک زن خیاط در یکی دیگر از سلول ها پیدا کرده بود که آن را بدوزد. یک جفت کفش هم از قفسه نگهداری لباس ها ربوده و آنها را رنگ کرده بودند که با لباس ها هماهنگی داشته باشد. یک کلاه، دستکش و کیف دستی مثل معجزه آماده شد. ارنستین، تریسی را در جریان گذاشت و گفت:
- حالا باید به دنبال کارت شناسایی بود. تو باید مقداری کارت اعتباری و گواهینامه رانندگی داشته باشی.
- چطور می توانید...؟
ارنستین لبخندی زد و گفت:
- این را به عهده من بگذار.
شب بعد از آن، ارنستین سه نوع کارت اعتباری، به اسم جین اسمیت به تریسی داد.
- حالا فقط یک گواهینامه رانندگی کم داری.
بعد از نیمه شب بود که تریسی احساس کرد در سلولش باز شد و کسی به آرامی به داخل خزید. او به سرعت برخاست و روی تختش نشست. صدایی نجواکنان گفت:
- تریسی بیا برویم!
تریسی صدای "لیلیان" را شناخت. او یکی از زندانیان مورد اعتماد بود که در خارج از زندان کار می کرد. پرسید:
- چه می خواهی؟
صدای ارنستین در تاریکی شنیده شد:
- مادر تو چه دختر احمقی بزرگ کرده! خفه شو دیگر، سوال نکن.
لیلیان گفت:
- ما باید خیلی سریع این کار را انجام بدهیم، اگر آنها مرا دستگیر کنند، پدرم را در می آورند. بیا برویم.
تریسی در حالی که او را تعقیب می کرد، پرسید:
- کجا می رویم؟
آنها از یک کریدور تاریک پایین رفتند، از پله ها گذشتند و بعد از این که مطمئن شدند که نگهبانی در آن حوالی نیست به طرف هالی که در پایین بود به راه افتادند و به یک اتاق رسیدند. آن جا همان اتاقی بود که اثر انگشت او را برداشته و از او عکس گرفته بودند.
لیلیان در را فشار داد و باز کرد و با صدای آهسته ای گفت:
- بیا این جا.
تریسی او را تعقیب کرد. یکی از زندانی ها آنجا بود. او با حالتی عصبی گفت:
- برو پشت به دیوار بایست.
تریسی پشت به دیوار ایستاد.
- به دوربین نگاه کن و سعی کن حالت آرام و راحتی داشته باشی.
خیلی عجیب بود. او هیچ وقت در زندگیش این قدر عصبی نبود. ناگهان دوربین صدایی کرد و عکس تریسی گرفته شد.
زندانی عکاس گفت:
- صبح زود حاضر است. این برای گواهینامه توست. حالا از اینجا بروید بیرون، خیلی سریع.
تریسی و لیلیان راهی را که از آن آمده بودند، پیش گرفتند و برگشتند. لیلیان گفت:
- من شنیده ام میخواهی سلولت را عوض کنی.
تریسی یخ زد:
- چی؟
- یعنی خودت نمی دانستی؟ تو قرار است به سلول برتا منتقل بشوی!
وقتی تریسی برگشت، ارنستین، لولا و پائولینا منتظر بودند.
- چطور شد؟
- به خیر گذشت.
پائولینا گفت:
- لباس روز شنبه آماده می شود.
درست روزی که ارنستین آزاد می شود.
تریسی فکر کرد:
- و این پایانی برای من است.
ارنستین نجوا کنان گفت:
- همه چیز خوب و مرتب است. ماشین رختشویخانه ساعت دو روز شنبه اینجا را ترک می کند. تو باید درست سر ساعت یک و نیم در اتاقی که رخت های کثیف را به ماشین منتقل می کنند حاضر باشی. در مورد نگهبانان هیچ نگرانی نداشته باش. لولا آنها را در اتاق مجاور سرگرم می کند. پائولینا در همان اتاق منتظر تو می ماند. او لباس های تو را برایت می آورد. کارت های شناسایی تو در کیف دستی است. تو ساعت دو و پانزده دقیقه با اتومبیل حامل سبدهای رخت ها از زندان خارج می شوی.
تریسی احساس می کرد که نفس کشیدن برایش سخت است. حتی حرف زدن در مورد فرار، سراپای او را به لرزه می انداخت. حرف های ارنستین را به یاد داشت:
- هیچ کس اهمیت نمی دهد که تو را زنده یا مرده برگردانند... آنها ترجیح می دهند مرده برگردی.
در چند روز آینده، او حرکتش را برای آزادی آغاز می کرد.
تریسی در مورد فرارش دچار وهم و خیال نبود. احتمال وقایع ناخوشایند را هم پیش بینی می کرد. آنها ممکن بود او را پیدا کنند و برگردانند، ولی او قسم خورده بود قبل از هر کار، کاری را انجام بدهد.
همه زندانیان از برخورد و درگیری بین ارنستین و برتا به خاطر تریسی آگاه بودند. خبر انتقال تریسی به سلول برتا هم، همه جا پخش شده بود. خیلی بعید بود که خبر فرار تریسی هم به گوش برتا نرسیده باشد.
برتا دوست نداشت خبرهای بد بشنود. او گاهی بعد از شنیدن خبری، به حساب کسی که آن را به او رسانده بود می رسید. برتا در مورد خبر فرار تریسی تا وقتی که قرار بود بعد از ظهر آن این اتفاق بیفتد، چیزی نشنیده بود. این خبر توسط همان زندانی که از تریسی عکس گرفته بود به برتا رسید. او آن را خیلی بدشگون تلقی کرد. وقتی داشت به آن گوش می کرد، بدنش بزرگ و بزرگتر می شد.
- چه وقت؟
- امروز بعد از ظهر، ساعت دو. قرار است او را در ته کامیون رختشویخانه قرار بدهند؛ جایی که سبد رختها را می گذارند.
برتا برای مدت طولانی به فکر فرو رفت و بعد آهسته و سنگین به نزد یکی از نگهبان ها رفت و گفت:
- من باید هرچه زودتر سرمددکار برانیگان را ببینم.
--------------------------------
تریسی تمام شب را نخوابیده بود. اعصابش ناراحت بود. یک ماهی را که در زندان به سر برده بود، به نظرش مثل ابدیت، طولانی و پایان ناپذیر می آمد. صحنه های وقایع گذشته، در حالی که روی تخت دراز کشیده و در تاریکی به سقف خیره شده بود، از جلوی نظرش می گذشت.
... آیا کسی می تواند این همه خوشبخت باشد؟
... پس تو و چارلز می خواهید با هم ازدواج کنید؟
... چه مدت ماه عسلتان به طول خواهد انجامید؟
... تو مرا کشتی... تو ...
... مادر شما خودکشی کرده است ...
... من واقعاً تو را نشناخته بودم ...
عکس عروسی چارلز که به عروسش لبخند می زد ...
این وقایع چندین برابر عمر کائنات در گذشته و چند سیاره دورتر از آنجا اتفاق افتاده بود؟
-----------------------
صدای زنگ هشدار صبح، مثل موج یک ضربه شدید، در سراسر کریدور پیچید. او خیلی تند برخاست و روی تختش نشست. بیدار بیدار بود.
ارنستین به او نگاه کرد:
- چه احساسی داری دختر؟
- خیلی خوب.
تریسی دوباره دراز کشید. دهنش خشک شده بود و قلبش به طرز وحشیانه ای می تپید.
- خوب، ما هردو امروز از این جا می رویم.
تریسی احساس می کرد که نمی تواند آب دهانش را فرو بدهد.
- آه... بله...
- تو مطمئنی که می توانی از خانه سرمددکار، راس ساعت یک و نیم خودت را خلاص کنی؟
- هیچ مشکلی نیست. آمی همیشه بعد از ناهار می خوابد.
پائولینا گفت:
- من آنجا هستم، ولی اگر دیر کنی، کار انجام نخواهد شد.
ارنستین، دست به زیر تشکش فرو برد و مقداری پول بیرون آورد.
- تو حتماً به مقداری پول احتیاج خواهی داشت، این فقط دویست دلار است ولی همین تو را تا جایی می رساند.
- ارنستین، من نمی دانم چطور از...
- آه خفه شو دختر و این پول را بگیر.
تریسی به خودش فشار آورد که هرطور شده مقداری از صبحانه آنجا را قورت بدهد. شقیقه هایش می کوبید و تمام عضلاتش کوفته بود و درد می کرد. با خودش فکر کرد:
- من نمی توانم دیگر صبر کنم. ای کاش امشب زودتر صبح می شد.
در آشپزخانه وضع غیرطبیعی حاکم بود و تریسی خیلی زود متوجه شد که خود این وضع را به وجود آورده است. او محور تمام بحث ها و گفتگو های زندانیان قرار گرفته بود. فرار داشت به مراحل آخرش نزدیک می شد و تریسی، قهرمان این ماجرا بود. طی چند ساعت آینده، او یا فرار می کرد یا میمرد.
تریسی صبحانه اش را تمام نکرد و بلند شد و به طرف منزل سرمددکار به راه افتاد. در حالی که منتظر بود تا نگهبان در را باز کند با برتا روبه رو شد. او خنده نیش داری به تریسی زد و از کنارش گذشت. تریسی فکر کرد که حتماً خبر فرار او سخت وی را شگفت زده خواهد کرد.
ساعات صبح به کندی می گذشت. تریسی احساس می کرد که از شدت هیجان، قادر به فکر کردن نیست. دقایق به نظرش پایان ناپذیر می آمدند. او برای آمی آواز می خواند، ولی خودش هم نمی دانست چه دارد می خواند. او متوجه شد که خانم برانیگان از پشت پنجره آنها را نگاه می کند.
- بیا باهم قایم موشک بازی کنیم.
تریسی آنقدر عصبی بود که حوصله هیچ کاری را نداشت، اما از طرفی هم نمی خواست رفتار غیرعادی داشته باشد و توجه خانم برانیگان را جلب کند. به زور لبخندی زد و گفت:
- بسیار خوب، چرا تو اول قایم نمیشی، آمی؟
آنها در حیاط خانه بودند و تریسی از آنجا می توانست اتاق رختشویخانه را ببیند. او قرار بود درست سر ساعت یک و نیم آنجا باشد. تریسی می بایست لباس هایی را که برایش تهیه شده بود بپوشد و ساعت یک و چهل و پنج دقیقه، در ته محفظه ای که سبدهای لباس را در آن قرار می دادند، دراز بکشد و مخفی شود. راس ساعت دو، مردی که مسئول حمل لباس های کثیف بود می آمد تا با سبد چرخدار، لباس ها را به داخل محفظه کامیون منتقل کند و درست در ساعت دو و پانزده دقیقه کامیون از زندان خارج می شد تا لباس ها را به رختشویخانه ای که در حومه شهر قرار داشت، ببرد. راننده قادر به دیدن پشت کامیون از صندلی جلو نبود. وقتی کامیون به داخل شهر می رسید و پشت اولین چراغ قرمز توقف می کرد، او فقط می بایست در را باز کند و بیرون بپرد و بعد خیلی خونسرد و آرام، یک تاکسی بگیرد و به هرکجا که می خواهد برود.
آمی از دور صدا زد:
- تو می توانی مرا ببینی؟
نصف بدن او از پشت تنه درخت مگنولیا، پیدا بود. کودک دستش را در دهانش گذاشته بود تا خنده های ریزش را پنهان کند. تریسی فکر کرد:
- من دلم برایش تنگ می شود. وقتی از اینجا بروم همیشه به یاد دو نفر خواهم بود، یکی آن زن طاس سیاه پوست و یکی این دخترک.
- دارم میام که تو را پیدا کنم.
خانم سوالن، تمام مدت از پشت پنجره مشغول تماشای بازی آنها بود. به نظرش می رسید که در رفتار تریسی یک چیز غیرعادی وجود دارد و منتظر کسی است. دائماً به ساعتش نگاه می کرد و حواسش به آمی نبود. او با خودش گفت:
- امروز ظهر که جرج برای نهار به خانه بیاید، باید در این مورد با او
150-161
صحبت کنم.
سوالن تصميم گرفت که جرج را قانع کند که به جاي تريسي کس ديگري را براي نگهداري آمي بياورد. تريسي و آمي براي مدتي در حياط خانه به هم بازي کردند.بعد تريسي براي آمي يک قصه تعريف کرد. سرانجام خوشبختانه ساعت دوازده و نيم شده و وقت ناهار آمي بود. او آمي را به طرف خانه برد و به خانم برانيگان گفت:
-من ديگر بايد بروم خانم برانيگان
-چي؟ آه ...بله،يک هيئت تشريفاتي که براي بازديد از زندان آمده اند، امروز ناهار ميهمان ما هستند، در نتيجه آمي نمي خوابد، تو ميتواني او را با خود ببري.
تريسي در جايي که بود ميخکوب شد.دلش ميخواست جيغ بکشد.
-من...من نمي توانم اين کار را بکنم خانم برانيگان
سوالن برانيگان با لحن تند و خشني گفت:
-منظورت چيست که نمي تواني اين کار را بکني؟
تريسي حالت عصبانيت را در صورت او ديد و فکر کرد:
-نبايد او را ناراحت کنم، وگرنه با مدد کار تماس مي گيردو مرا به سلولم بر ميگرداند.
تريسي به زور لبخندي زد:
-منظورم...منظورم اين بود که آمي هنوز ناهار نخورده است ، او گرسنه خواهد ماند.
-من ترتيبي داده ام که آشپز براي هردوي شما غذايي درست کند که بتوانيد آن را با خود به مزرعه ببريد و يک پيک نيک دو نفره به راه بيندازيد. آمي خيلي پيک نيک دوست دارد، اين طور نيست آمي؟
دخترک با خوشحالي گفت:
-من براي پيک نيک مي ميرم.
وبعد نگاهي به تريسي انداخت و گفت:
-ما به پيک نيک مي رويم تريسي، مگر نه؟
-نه...آه،بله.
و به ياد حرف پائوليتا افتاد:
-درست سر ساعت يک و نيم در اتاق رختشويخانه باش، مواظب باش دير نکني.
تريسي نگاهي به خانم برانيگان انداخت:
-چه...چه ساعتي شما ميخواهيد که آمي را برگردانم؟
-آه...حدود ساعت سه، آنها تا آن وقت حتما رفته اند.
تريسي فکر کرد، کاميون هم همين طور.
-من...
-تو حالت خوب است تريسي؟ به نظر رنگ پريده مي رسي.
نميدانست چه بگويد. اگر ميگفت که حالش خوب نيست او را به درمانگاه مي فرستادند و بعد آنها مي خواستند او را معاينه کنند و شايد در آنجا نگه دارند. در اين صورت هم نمي توانست به موقع برسد.ولي بايد راه ديگري وجود داشته باشد.
خانم برانيگان خيره به او مي نگريست. تريسي جواب داد:
-من حالم خوب است.
خانم برانيگان فکر کرد:
-او مشکلي دارد، من بايد حتما با جرج صحبت کنم که کس ديگري را بفرستد.
در چشم هاي آمي شادي برق ميزد:
-من يک ساندويچ گنده به تو ميدهم، تريسي. حتما به ما خوش مي گذرد.
تريسي جوابي نداد.
ديدار هيئت تشريفاتي از زندان، يک بازديدغير مترقبه بود.استاندار خودش هيئت کمسيون اصلاحات زندان را همراهي ميکرد. اين نوع مراسم براي مددکار برانيگان فرصت استثنايي بود که سالي يکباربيشتر دست نميداد. اين گونه بازديد ها با ظاهر سازي بسيار همراه بود. همه جا را تميز ميکردند و به زنها مي گفتند لباس تازه بپوشند و لبخند مليحي به لب داشته باشند. او به آنها قول ميداد از اين طريق خواهد توانست اعتبارات بيشتري براي امور رفاهي بگيرد. سرپرست نگهبانان از آنها خواست که همه مواد مخدر و چاقوها و وسايل دردسر آفرين را در طول مدت بازديد گم و گور کنند. او گفت که استاندار "هابر" و همراهانش قرار است ساعت دو صبح وارد شوند. آنها ابتدا داخل زندان و بعد مزرعه را بازديد ميکنند و براي صرف ناهار به منزل سرمددکار برانيگان ميروند. برتا صبر و قرار نداشت. وقتي خواسته بود سرمددکار را ببيند، به گفته شده بود که امروز او خيلي گرفتار است. بخصوص در ساعات قبل از ظهر.
-فردا خيلي راحت تر ميتواني اور اببيني. او...
-گور پدر فردا.
برتا منفجر شد:
-ميخواهم همين حالا او را ببينم، اين خيلي مهم است.
در آن زندان، چند نفري از زندانيان بودند که ميتوانستند قانون شکني کنند و بازخواست هم نشوند. برتا يکي از آنها بود. مسئولين زندان از قدرت و نفوذ او در ميان زندانيان به خوبي آگاه بودند. آنها ديده بودن که او آشوب هايي به راه انداخته و خود آن را خاموش کرده است. هيچ زنداني در آمريکا بدون کمک خود زندانيان و رهبران آنها قابل کنترل و اداره کردن نيست و برتا يک رهبر بود.
او به مدت يک ساعت بود در اتاق دفتر سرمددکار، در طبقه بالا نشسته بود. هيکل غول آساي او تمام صندلي را پوشانده بود. قيافه هيولا مانند زشتي داشت. سکرتر آقاي برانيگان احساس کرد که از نگاه کردن به او چندشش ميشود.
-چقدر ديگر طول ميکشد؟
-زياد نبايد طول بکشد. هنوز چند نفري در اتاق او هستند. او امروز صبح سرش خيلي شلوغ است.
*************************************
روز خوبي بود. هوا صاف و آفتابي همراه با نسيمي آميخته به رايحه اي دلنواز، در ميان سبزه ها مي وزيد.
تريسي سفره را روي سبزه هاي نزديک درياچه پهن کرده بود و آمي با خوشحالي ساندويچ تخم مرغش را گاز ميزد. تريسي نگاهي به ساعتش انداخت. ساعت يک بود. اصلا باورش نميشد. صبح به پايان رسيده بود و بعد از ظهر در حال گذر بود. او فکر کرد که بايد هرچه سريعتر چاره اي بينديشد و گرنه زمان با خودش آخرين شانس آزادي او را خواهد برد.
**************************************** ساعت يک و ده دقيقه، در دفتر آقاي برانيگان منشي او تلفن را قطع کرد و گفت:
-متاسفم، آقاي سرمددکار گفتند که امروز از ديدن شما معذورند. ما ميتوانيم يک قرار ملاقات براي ...
برتا به اصرار گفت:
-او بايد مرا ببيند.
-خوب من براي فردا براي تو وقت ميگذارم.
برتا خواست بگويد که فردا خيلي دير است، ولي خودش را کنترل کرد. هيچ کس به جز خود سرمددکار نمي بايست از قصد او آگاه ميشد. زنداني ها براي خبرچين ها مجازات سختي داشتند. او نبايد اجازه ميداد که تريسي ويتني از چنگش فرار کند.
برتا برخاست و به طرف کتابخانه به راه افتاد پشت ميزي نشست وشروع به نوشتن يادداشتي کرد. وقتي خانم مدير از کنارش مي گذشت، برتا کاغذ تا شده اي را که در مشت خود پنهان کرده بود روي زمين انداخت . خانم مدير آن را پيدا کرد وخواند.
-شما بهتر است امروز کاميون رختشويخانه را بازرسي کنيد.
يادداشت هيچ امضايي نداشت. آيا اين يک شوخي بود؟ هيچ راهي براي فهميدن اين موضوع وجود نداشت. خانم مدير، گوشي تلفن را برداشت.
-رئيس نگهبانان را به من وصل کنيد...
******************************************* ساعت يک و پانزده دقيقه.
-تو چيزي نميخوري تريسي؟ کمي از ساندويچ من بخور.
-نه! راحتم بگذار!
او قصد نداشت با اين لحن صجبت کند ولي نتوانست .آمي از خوردن دست کشيد.
-تو از دست من عصباني هستي، تريسي؟ لطفا با من اينطوري صحبت نکن، من تورا دوست دارم...خيلي زياد...من نميخواستم تورا عصباني کنم.
-من عصباني نيستم.
نگاه آمي پراز آزردگي بود. به جهنم!
-من گرسنه نيستم،اگر تو هم نيستي بيا بازي کنيم تريسي.
و توپش را از جيب بيرون آورد.
يک و پانزده دقيقه....
او مي بايست هم اکنون در راه باشد. حداقل پانزده دقيقه طول ميکشد تا بتواند خودش را به آنجا برساند.اگر عجله ميکرد ممکن بود به موقع برسد. اما او نمي توانست آمي را تنها رها کند. به اطراف مزرعه نگاه کرد. در فاصله نسبتا دوري عده اي از کارگرهاي مورد اعتماد مشغول چيدن محصول بودند. ناگهان تريسي فهميد که چکار بايد بکند.
-نميخواهي توپ بازي کنيم تريسي؟
تريسي به سرعت از جايش بلند شد.
-بيا يک بازي جديد بکنيم. ببينيم چه کسي ميتواند توپ را دورتر پرتاب کند.اول من پرتاب ميکنم و بعد نوبت تو ميشود.
تريسي توپ را برداشت و با تمام قدرت ان را در جهتي که گارگران مشغول کار بودند پرتاب کرد. آمي با حالت تحسين آميزي گفت:
-آه...چه خوب، واقعا خيلي دور بود.
تريسي گفت:
-من ميروم توپ را بياورم. تو همين جا بمان.
سپس شروع به دويدن کرد. او براي نجات زندگيش ميدويد. با پاهايش پرواز ميکرد. ساعت يک و هجده دقيقه بود. اگر او کمي دير کند آيا آنها منتظرش خواهند ماند يا نه؟
او تندتر دويد. از دور صداي آمي را شنيد که وي را صدا ميزد؛ اما توجهي نکرد. کارگران مزرعه شروع به رفتن، به طرف ديگر مزرعه کردند. تريسي فريادي کشيد و انها برگشتند و ايستادند. تريسي ديگر نفس نداشت. وقتي به آنها رسيد يک نفر پرسيد:
-مشکلي پيش آمده؟
-ن...ه...هيچ مشکلي نيست...
نفس نفس ميزد و حرف زدن برايش دشوار شده بود.:
-يک دختر کوچولو آنجاست...خواهش ميکنم شما مراقب او باشيد. من کار مهمي دارم که بايد انجام بدهم. من..
صداي آمي را از دور شنيد:
-تريسي
برگشت.او روي ديوار کوتاه سيماني که درياچه را احاطه ميکرد، ايستاده بود و براي او دست تکان ميداد.
-مرا نگاه کن تريسي.
تريسي جيغ کشيد:
-نه!...بيا پايين!
در حالي که تريسي مشغول نگاه کردن به اين منظره دلهره آور بود، آمي کنترل خود را از دست داد و داخل درياچه سقوط کرد.
-آه..خداي من!
رنگ از صورت تريسي پريد. او شانس کمي براي فرار داشت، ولي حالا آنهم از دست رفته بود.
من ميتوانم به او کمک کنم...حالا نه...يک نفراورا نجات خواهد داد. من بايد خودم را نجات بدهم. من بايد از اينجا فرارکنم يا بميرم. تريسي برگشت و شروع به دويدن کرد. هيچ وقت در زندگي اش به اين تندي ندويده بود. ديگران از پشت سر اورا صدا ميزدند، اما او هيچ نمي شنيد. او ميان زمين و هوا پرواز ميکرد و متوجه نبود که کفش از پايش بيرون آمده و خار و خاشاک پاهايش را زخمي کرده است . قلبش به شدت ميزد و ريه هايش در حال ترکيدن بود. او هرلحظه سعي ميکرد تندتر بدود....تندتر...تندتر. سرانجام به ديواره استخر رسيد و با يک جهش از آن بالا رفت. از آن بالا، او آمي را ديد که در عمق استخر، به نحو دلهره آوري در زير آب دست و پا ميزد و سعي ميکرد خود را شناور نگه دارد. بدون هيچ ترديدي تريسي، خودش را به داخل درياچه انداخت و همين که خود را درميان آب ديد فکر کرد:
-آه! خدايا!...من شنا نميدانم!
********************************************
12
" لستر تورانس" يکي از صندوق دارهاي بانک "فرست وچنتر" در نيووارلئان بود که به خاطر دو چيز به خود مغرور بود. يکي تواناييش در جلب نظر خانم ها و ديگري استعدادش در برآوردن مشتريان بانک. او سالهاي آخر چهل سالگي را ميگذراند. صورتي دراز و کشيده، به رنگ خاکستري متمايل به زرد، سبيل هاي باريک و خط گوشي بلند داشت. او دوران تلاش براي ترفيع و ارتقاي مقام را پشت سر گذاشته بود واز بانک به عنوان محلي براي برقراري ارتباط هاي شخصي استفاده ميکرد. او مي توانست از يک مايلي، قلابش را به هدف بند کند و از اين که اطرافيانش را وادار ميکرد که برايش کاري انجام بدهند و در عوض چيزي از او بخواهند، لذت ميبرد.
بيوه زنها، شکارهاي مخصوص او بودند. آنها با شکل و قيافه هاي مختلف و در سن و سالهاي کوناگون، معمولا با عجله مي آمدند و بالاخره دير يا زود از مقابل باجه لستر سر در مي آوردند. اگر يکي از آنها تصادفا چک بي اعتباري در دست داشت، لستر از روي همدردي، تشريفات قانوني آن را،به تاخير مي انداخت. تعداد زيادي از مشتريان بانک، از سپردن مسايل محرمانه خود به او، احساس اطمينان ميکردند.گاهي آنها نياز به گرفتن وام از بانک داشتند و نمي خواستند شوهرانشان چيزي درباره آن بدانند، يا مي خواستند چک بخصوصي را که کشيده بودند در جريان پرداخت متوقف کنند. گاهي زنهايي بودند که به جدايي و طلاق فکر ميکردند و ميخواستند لستر به آنها کمک کند که بتوانند حساب هاي مشترکشان را ببندند.
لستر همه اين کارها را براي آنان انجام ميداد. او مشتاق بود که خوشحال کند و خوشحال بشود. در اين صبح جمعه، او وقتي زني را ديد که قدم به داخل بانک گذاشت و سرها به طرف او برگشت، فهميد که بايد دست به کار شود.آن زن، موهايي سياه و براق داشت که روي شانه هايش ريخته بود و دامن کوتاه و ژاکت تنگ و چسباني پوشيده بود. در آنجا چند صندوقدار ديگر هم بودند. چشم هاي زن جوان در جستجوي کسي که بتواند به او کمک کند، روي هر يک از گيشه ها تامل کرد و با ديدن لبخند گرم آقاي لستر و تکان آهسته و غير محسوس سر او، به طرف لستر به راه افتاد.
لستر با گرمي گفت:
-صبح به خير خانم، چه کمکي ميتوانم براي شما انجام بدهم؟
زن جوان، با لهجه جنوبي گوش نوازي که لستر هرگز نظير آن را نشنيده بود، گفت:
-آه، خيلي خوشحال ميشوم که کمکم کنيد، متاسفانه من در وضع بدي هستم.
لستر فکر کرد:
-تو ميتواني به من تکيه کني.
سپس رو به زن کرد و گفت:
-نمي توانم باور کنم خانمي مثل شما اشتباه کرده باشد.
-آه، اما من کرده ام.
چشم هاي درشتش درشت تر شده بود:
-من منشي جوزف رومنو هستم.او چند هفته قبل به من گفته بود که يک دسته چک براي حساب جاري اش بگيرم . ولي من به کل فراموش کرده بودم و حالا دسته چکش دارد تمام ميشود واگر بفهمد نميدانم با من چه خواهد کرد.
تمام اين حرف ها، با صدايي نرم و مخملي از دهان او بيرون مي ريخت. لستر، با نام جوزف رومنو آشنايي کامل داشت. او يکي از مشتري هاي معتبر بانک بود. البته او موجودي مختصري در حسابش داشت؛ ولي همه ميدانستند که پول واقعي او جاي ديگري است. لستر فکر کرد که او سليقه فوق العاده اي براي انتخاب منشي دارد و بعد لبخندي زد و گفت:
-خوب، حالا اين موضوع واقعا جدي است خانم...
-دوشيزه هارتفورت، "لورين هارتفورت"
-دوشيزه هارتفورت رئيس شما خيلي خوش شانس است.
لستر احساس کرد اين روش برخورد به نحو محسوسي کارگر افتاد:
-من همين الان سفارش دفترچه چک تازه اي براي شما خواهم داد و شما ميتوانيد هفته آينده آن را دريافت کنيد.
-آه، اين خيلي دير است . آقاي رومنو ممکن است از دست من عصباني بشود. اگر هم اين اتفاق نيفتد من نميتوانم اين هفته را با فکر نگران و مشوش کار کنم، مي فهميد؟
او به جلو خم شد و آهسته گفت:
-اگر شما بتوانيد آن دسته چک را زودتر براي من فراهم کنيد، من خوشحال ميشوم که پول بيشتري بپردازم.
لستر با قيافه درهمي گفت:
-نه، متاسفم دوشيزه لورين اين غير ممکن است که...
لستر ديد که اشک در چشم هايش حلقه زد و گفت:
-اگر حقيقتش را بخواهيد اين جريان ممکن است به قيمت از دست دادن کارم تمام بشود. خواهش ميکنم...من حاضرم هر کاري که لازم
162-165
است انجام بدهم.
کلمات در گوش لستر مثل آوای موسیقی بود.
لستر لحظه ای فکر کرد و گفت:
-بسیار خوب من یک تلفن خصصی به آن ها می زنم و خواهش می کنم که در این کار تسریع کنند؛ شما می توانید روز دوشنبه دسته چک را بگیرید. این چطور است؟
-آه شما چقدر رویایی هستید.
صدای او سرشار از قدردانی بود.
- من می توانم دسته چک را برای شما به دفترتان بفرستم.
- نه بهتر است که خودم برای بردن آن بیایم.نمی خواهم آقای رومنو متوجه جریان بشود و بفهمد که چه حماقتی کرده ام.
لستر بخندی به رسم دلجویی زد و گفت:
-نه چرا حماقت لورین، همه ما گاهی از این نوع فراموشی های کوچولو داریم.
لورین گفت:
-من این لطف شما را هرگز فراموش نمی کنم. دوشنبه شما را خواهم دید.
سپس لبخند خیره کننده ای تحویل لستر داد و به آرامی از در بانک بیرون رفت. راه رفتن او برای لستر منظره ای واقعا تماشایی بود.
به محض اینکه لورین پایش را از در بانک بیرون گذاشت. لستر در حالی که نیشش باز بود، به طرف قفسه بایگانی رفت و شماره حساب جوزف رومنو را پیدا کرد و یک تلفن سریع و اضطراری به قسمت سفارش چک های جدید زد.
هتلی که در" کارمن استقریت" واقع شده بود. از یکصد هتل دیگری که در نیواورلثان وجود داشت، بهتر نبود. به همین دلیل بود که تریسی آن را انتخاب کرد .
او یک اتاق مبلمان برای مدت یک هفته اجاره کرده بود. در مقایسه با سلولش این جا یک قصر به شمار می رفت. رقتی تریسی از برخوردش با لستر برگشت ،کلاه گیسش را برداشت و پنجه هایش را در میان موهای انبوه و زیبایش فرو برد و آن ها را به حالت طبیعی برگرداند و لنزش را از چشمش بیرون آورد و با شیر پاک کن ،آرایش تیره و غلیظش را پاک کرد و لحظاتی بعد خودش را روی صندلی انداخت و نفس عمیقی کشید .
همه چیز تا این جا به خوبی پیش رفته بود. پی بردن به این که حساب بانکی رومنو در کجاست کار ساده ای بود. کافی بود تریسی نگاهی به چک باطله مادرش بیندازد. آن چک توسط رومنو صادر شده بود.
ارنستین به او گفته بود:
-تو نمی توانی به او دسترسی پیدا کنی.
ارنستین اشتباه می کرد . رومنو اولین نفر بود دیگرانی نیز بودند که هنوز نوبتشان نرسیده بود.
تریسی چشم هایش را بست و به معجزه ای که باعث رهایی او از زندان شده بود، فکر کرد.
تریسی احساس سرما می کرد. آب سرد و تیره دریاچه تمام تنش را پوشانده و در حال غرق شدن بود. سرشار از ترس و وحشت به زیر آب فرو می رفت و دست هایش بی هدف ، در جستجوی بچه بود. در یک لحظه او را گرفت و به سطح آب بالا کشید . آمی در حال دست و پا زدن تلاش می کرد خود را نجات بدهد ، همین تقلای او موجب شد که بار دیگر هر دوی آنها به زیر آب فرو رفتند.
شش های تریسی در حال ترکیدن بود. او یکبار دیگر در عمق آب ،دست هایش را به بچه رساند و در همان لحظه احساس کرد که مقاومتش تمام شده است فکر کرد:
-ما نمی توانیم جان سالم به در ببریم. هر دوی ما می میریم.
صداهایی شنید و بعد احساس کرد که آمی را از میان دست های او بیرون کشیدند.لحظه ای بعد یک دست قوی به دور کمر او حلقه زد و او را بالا کشید.
تریسی چشم هایش را باز کرد و به اطراف نگریست و آمی را دید که در میان بازوان مردی قرار داشت و صدایی را شنید که می گفت:
-خوب،همه چیز خوبه... راحت باش... تموم شد...
ارزش واقعه در حقیقت بیش از تیتر روزنامه ها بود:
" یک زن زندانی که خود شنا نمی دانست، جانش را برای نجات کودک آقای برانیگان سرپرست مددکاران زندان به خطر انداخت."
شب همان روز ،روزنامه ها و تلویزیون از تریسی یک قهرمان خلق کردند. استاندار "هابر" شخصا به اتفاق آقای برانیگان برای عیادت تریسی به بیمارستان رفتند.
سرمددکار زندان گفت:
-خانم تریسی کاری که شما کردید فوق العاده جسورانه و قهرمانانه بود و ما می خواهیم بدانید که چقدر از شما سپاسگذاریم.
صدای او از شدت تاثر بغض آلود بود. تریسی هنوز از تصور آن چه انجام داده بود ، می لرزید و احساس ضعف می کرد:
-آمی چطور است؟
-وضع او خوب است.
تریسی چشم هایش را بست و فکر کرد.
اگر اتفاقی برای او افتاده بود، هرگز نمی توانستم آن را تحمل کنم.
و به یاد رفتار سرد خودش با آن بچه، که تشنه محبت بود. افتاد و احساس شرمساری کرد.
این واقعه به بهای از دست رفتن شانس او برای فرارش تمام شده بود، اما او می دانست که چانچه فرصت دوباره ای به دست او بیفتد،بار دیگر خواهد گریخت.
آمی به پدرش گفته بود:
-تقصیر از من بود . ما داشتیم توپ بازی می کردیم. تریسی به دنبال توپ دوید و به من گفت که ما همان جا بایستیم ، اما من از دیوار بالا رفتم تا او را بهتر ببینم و در آب افتادم، اما تریسی با تقلای زیاد توانست مرا نجات بدهد.
آنها تریسی را برای پاره ای از مراقبت های پزشکی در بیمارستان نگهداری کردند و روز بعد صبح زود او را به دفتر آقای برانیگان بردند. همه ی خبرنگاران آن جا بودند،چند نفر از خبرگزاری "یو – پی – آی" اتحادیه بین المللی مطبوعات و خبر گزاری آسوسئیتدپرس حضور داشتند.
ایستگاه تلویزیون محلی هم یک گروه خبری فرستاده بود. آن شب گزارش قهرمانی تریسی پایان ناپذیر بود . شرح واقعه به طور مفصل در تلویزیون دولتی و شبکه ها پخش شد. روزنامه های (تایم) ،(نیوزویک) ،(پی پل) و صدها مجله و روزنامه دیگر در سراسر کشور ،جریان را منعکس کردند. همزمان با انتشار این گزارش ها، نامه ها و تلگراف های زیادی مبنی بر تقاضای عفو برای تریسی از سوی مجامع و گروه های مختلف به دفتر زندان و مقامات مسئول می رسید.
استاندار هابر موضوع را با آقای برانیگان بررسی کردند و در این مورد به گفتگو نشستند.
آقای برانیگان گفت:
-تریسی به پانزده سال زندان محکوم شده است.
استاندار متفکر به نظر می رسید پرسید:
-او که قبلا سوابقی نداشته درسته جرج؟
-بله قربان همینطور است.
-راستش را بخواهی من باید اعتراف کنم که من برای سر و سامان دادن به این کار سخت تحت فشار هستم.
-همین طور هم من،آقای استاندار.
-البته ما نمی خواهیم اجازه بدهیم که مردم به جای ما تصمیم بگیرند.
صفحه 522 تا 531
فصل 33
صبح روز بعد، دانیل کوپر، بازرس ون درون و دستیار جوانش کاراگاه کاستیل ویتکمپ، در اتاق شنود جمع شده و به گفتگویی به این شرح که از ضبط صوت پخش می شد گوش می دادند:
صدای جف-باز هم قهوه می خوری؟
صدای تریسی – نه عزیزم.
-پس این پنیر را امتحان کن که از رستوران آورده اند.
«ِیک سکوت کوتاه»
-چقدر خوشمزه است.
-امروز دوست داری چیکار کنیم تریسی؟ اگر بخواهی می توانیم به آمستردام برویم.
-چرا همین جا نمانیم و استراحت نکنیم؟ روزنامه ها چی نوشته اند؟
-ملکه هلند در تدارک ساختن خانه برای بچه های یتیم است.
-چه خوب من فکر میکنم مردم هلند، میهمان نواز ترین و دست و دلباز ترین مردم دنیا هستند.
-ولی یک آدم های قانون شکنی هستند، اصلا مقررات را دوست ندارند.
«یک خنده بلند»
-به خاطر همین است که ما عاشق آن ها هستیم.
همه این ها چیزی جز گفتگوی معمولی یک زوج جوان سر میز صبحانه نبود.
«صدای جف» - حدس بزن چه کسی در این هتل اقامت دارد؟ ماکسیمیلان پیتر پونت. من او را در کشتی کوئین الیزابت گم کردم.
-و من هم در قطار سریع السیر شرق.
-او حتما این جا آمده که یک شرکت دیگر را ورشکست کند. حالا که ما او را پیدا کرده این، باید کاری در مورد او انجام بدهیم. منظورم این است تا وقتی که در همسایگی ماست...
«صدای خنده تریسی» - من بیشتر از این موافق نیستم عزیزم. چون می دانم دوست ما عادت دارد، یک چیز مصنوعی کم ارزش را با خودش حمل کند.
«صدای یک زن دیگر» - آیا مایلید اتاقتان را مرتب کنم؟
ون دورن به کاراگاه ویتکمپ گفت:
-میخواهم یک گروه مراقبت هم برای ماکسیمیلان ترتیب بدهید.
بازرس ون دورن به رئیس پلیس، تون ویلمز گزارش داد:
-آنها می توانند در پی چندین هدفی باشند، قربان. آن دو با اشتیاق زیادی در مورد آن مرد امریکایی میلیاردر به اسم ماکسیمیلان صحبت می کنند. آنها از مجموعه نفیس تمبر ها دیدن کردند. به بازدید کارخانه الماس بری معروف هلند رفتند و در موزه نقاشی های گرانبها، دو ساعت وقت صرف کردند.
-غیر ممکن است.
رئیس پلیس به پشتی صندلی اش تکیه داد و فکر کرد که آیا او وقت با ارزش خود و همکارانش را بیهوده تلف نمی کند؟
جزئیات بسیاری وجود داشت، اما مجموعه آنها چیز بی فایده ای بود.
او پرسید:
-پس نتیجه اینکه تو در حال حاضر هنوز نمیدانی هدف آنها چیست؟
-نه قربان. من مطمئن نیستم که حتی خود آنها در این مورد تصمیمی گرفته باشند. ولی وقتی تصمیم بگیرند ما خبر دار خواهیم شد.
ویلمز ابروهایش را در هم کشید:
-یعنی به شما اطلاع می دهند؟
ون دورن توضیح داد:
-تعقیب و مراقبت. آنها نمی دانند که در اتاقشان میکروفن مخفی کار گذاشته شده است. نفوذ پلیس، در ساعت 9 صبح روز بعد شروع شد.
تریسی و جف صبحانه اشان را در سوئیت تریسی تمام کردند. در اتاق شنود، در طبقه بالا، اداره مرکزی پلیس، دانیل کوپر، بازرس ون دورن و کارآگاه ویتکمپ، صدای ریختن قهوه در فنجان را از ضبط صوت شنیدند.
«صدای جف» - یک خبر جالب و شنیدنی. دوست ما حق داشت. ببین چی نوشته شده است: بانک "امرو"، شمش های طلا به ارزش پنج میلیون دلار را به آلمان حمل می کند.
در اتاق شنود، کاراگاه ویتکمپ گفت:
-هیچ راهی ندارد و....
-ساکت باش!
صدای تریسی- من دارم فکر می کنم که پنج میلیون دلار طلا چقدر وزن دارد؟
صدای جف – من هم دقیقا نمی دانم عزیزم، 1672 پوند حدودا 307 شمش طلا خواهد بود. نکته مهم در مورد طلا این است که تو میتوانی آن را ذوب کنی و بدون اینکه از ارزش آن کاسته شود، هویتش را تغییر بدهی. بعد از آن می تواند به هرکس تعلق داشته باشد. البته بردن شمش طلا از هلند کار آسانی نیست. حتی اگر بتوان این کار را کرد، چطور می شود به آنها دسترسی پیدا کرد؟ وارد بانک شویم و آنها را برداریم؟
-بله، این کار مثل آب خوردن است.
-تو داری شوخی می کنی.
-من هیچوقت در مورد این طور پول ها شوخی نمی کنم. چرا اصلا سری به بانک نزنیم و نگاهی به آنجا نیندازیم؟
-تو چه فکری توی کله ت داری؟
«صدای بسته شدن در»
بازرس ون دورن با هیجان سیبیل هایش را می چرخاند
-نه هیچ راهی وجود ندارد که آنها بتوانند دستشان را به آن طلاها برسانند. من خودم همه ی پیش بینی های لازم را کرده ام.
دانیل کوپر با بی تفاوتی گفت:
-اگر کوچکترین درزی در بانک وجود داشته باشد، تریسی ویتنی آن را پیدا میکند.
تنها کاری که بازرس ون دورن توانست انجام بدهد این بود که عصبانیتش را کنترل کند و از جا در نرود.
آن مرد آمریکایی بدقیافه از اولین روز ورودش، زشتی و نفرت و کراهت را با خود به همراه آورده بود، ولی ون دورن یک نظامی بود و به او دستور داده شده بود که با این مرد کوچک اندام و مزموز همکاری کند.
بازرس به طرف کاراگاه جوان برگشت و گفت:
-میخواهم فورا تعداد افراد گروه مراقبت را بیشتر کنی. من می خواهم از هر تماسی عکس گرفته شود و همه چیز از نزدیک تحت کنترل باشد.
-بله قربان.
-و از همه مهمتر اینکه کارها با احتیاط کامل انجام بشود. آنها به هیچ وجه نباید بفهمند که تحت تعقیب هستند.
-بله قربان.
ون دورن نگاهی به کوپر کرد و پرسید:
-این تو را راضی می کند؟
کوپر حتی سعی نکرد پاسخی بدهد.
********************
در طول مدت پنج روز بعد، تریسی و جف مامورین پلیس را سرگرم کردند. دانیل کوپر تمام گزارش ها را به دقت مطالعه و درباره آنها فکر می کرد. او به اتاق شنود می رفت و نوارهای ضبط شده را بارها و بارها می شنید.
روز بعد، تریسی و جف به راه های جداگانه ای رفتند و هرکجا پا گذاشتند، تعقیب می شدند. جف از یک چاپخانه دیدن کرد و دو نفر از کاراگاهان از داخل خیابان او را دیدند که مکالمه پر شور و شوقی با مسوول چاپخانه انجام داد. وقتی جف آن جا را ترک کرد، یکی از مامورین در پی او رفت و مامور دیگر به چاپخانه رفت و کارت شناسایی اش را که در پلاستیکی پرس شده و به رنگ قرمز و سفید و آبی بود، به او نشان داد و پرسید:
-مردی که چند دقیقه پیش اینجا بود، چه می خواست؟
-او کارت ویزیت معاملاتی اش تمام شده بود و از من می خواست که آن را برایش چاپ کنم.
-بگذار ببینم
مسوول چاپخانه، دست خط و یادداشت جف را به او ارائه داد. نوشته شده بود:
"دفتر خدمات امنیتی آمستردام. کرنیلیوس ویلون: سرپرست کاراگاهان خصوصی.
**********
صبح همان روز، وقتی تریسی به فروشگاه حیوانات رفت "کنستیبل فاین هوور" در بیرون فروشگاه منتظر ایستاده بود. بعد از پانزده دقیقه که تریسی از فروشگاه خارج شد، فاین هوور وارد فروشگاه شد و کارتش را به خانم فروشنده نشان داد و پرسید:
-این خانمی که همین حالا بیرون رفت، از شما چی می خواست؟
-او یک ماهی، دو تا مرغ عشق، یک قناری و یک کبوتر خرید.
-چه مجموعه عجیب و غریبی! گفتید یک کبوتر؟ منظور شما یک کبوتر معمولی است؟
-بله، ولی هیچ فروشگاهی معمولا کبوتر ندارد. من به او گفتم برایش تهیه خواهم کرد.
-شما قرار است آن را کجا بفرستید؟
-به هتل او، هتل آمستل
**********************
در آن سوی شهر، جف با معاون بانک "آمرو" گفتگو می کرد. آنها برای مدت نیم ساعت با هم حرف زدند و وقتی جف بانک را ترک کرد، کارآگاه به دفتر معاون وارد شد و سوال کرد:
-لطفا به من بگویید مردی که هم اکنون بیرون رفت برای چه به این جا آمده بود؟
-آقای ویلسون؟ ایشان سرپرست گروه کارآگاهان خصوصی است که امشب بانک را عهده دار هستند. آنها وضعیت امنیتی را چک می کنند.
-آیا او از شما خواست که در مورد وضعیت و تدابیر امنیتی بانک، توضیحاتی به او بدهید؟
-بله چرا که نه؟
-و شما هم این کار را کردید؟
-البته، اما طبعا من تلفن مشخصات او را چک کردم و از هویت او مطمئن شدم.
-به چه کسی تلفن زدید؟
-به دفتر خدمات امنیتی آمستردام. شماره تلفنی که روی کارت ویزیت او نوشته شده بود.
********************
در ساعت 3بعد ازظهر همان روز، یک اتومبیل مسلح جلوی در بانک آمرو ایستاد. از آن سوی خیابان جف مخفیانه از اتومبیل عکس گرفت.
در اداره مرکزی پلیس، بازرس ون دورن تمام شواهد و مدارک کتبی را روی میز رئیس پلیس تون ویلمز گذاشت.
رئیس پلیس با صدای نازک و خش دارش پرسید:
-این ها چه چیزی را ثابت می کند؟
دانیل کوپر شروع به صحبت کرد:
-من به شما خواهم گفت که او چه نقشه ای دارد.
صدای او پر از اطمینان به نفس بود:
-او قصد دارد مجموعه طلا ها را بدزدد
همه به کوپر خیره شده بودند. رئیس پلیس گفت:
-و لابد می دانید که او چطور می خواهد این کار اعجاز آمیز را انجام بدهد؟
-بله.
کوپر چیزی می دانست که دیگران نمیدانستند. او قلب و روح و ذهن تریسی ویتنی را می شناخت. او در وجود تریسی ذوب شده بود و در نتیجه می توانست مثل او فکر کند، مثل او طرح بریزد، و... هر حرکت او را از قبل پیش بینی کند. کوپر توضیح داد:
-آنها با استفاده از یک اتومبیل امنیتی قلابی، وارد بانک می شوند و قبل از رسیدن اتومبیل حقیقی با شمش ها فرار می کنند.
-این چیزی است که شما می گویید، ولی بسیار بعید و غیر ممکن به نظر می رسد، آقای کوپر.
بازرس ون دورن مداخله کرد و گفت:
-من نمیدانم آنها چه نقشه ای دارند ولی دارند برای کاری نقشه می کشند آقای رئیس. ما صدای آنها را روی نوار داریم.
بازرس گفت:
-آنها از تدارکات امنیتی بانک اطلاع دارند. آنها میدانند که اتومبیل مسلح چه وقت وارد می شود و محموله را بر میدارد.
رئیس پلیس به گزارش هایی که روی میزش بود نگاه کرد که در آنها درباره خرید مرغ عشق، یک کبوتر، ماهی طلایی و یک قناری توسط تریسی مطالبی نوشته شده بود. او پرسید:
-آیا تصور می کنید که این چیزهای بی معنی می تواند ارتباطی با دزدی بانک داشته باشد؟
ون دورن گفت:
-نه به هیچ وجه.
دانیل کوپر گفت:
-بله!
***********************
خانم کارآگاه کنستیبل فاین هوور، تریسی را که لباس پلی استر دو تکه ای به تن داشت تا آن سوی پل " مایر" تعقیب کرد. تریسی وارد یک کیوسک تلفن عمومی شد و برای پنج دقیقه صحبت کرد. فاین هوور با تاسف از پشت کیوسک تلفن او را نگاه می کرد و آرزو داشت که بداند در آن مکالمه چه حرف هایی رد وبدل می شود.
در آن سر سیم، گونتر هارتوگ در لندن می گفت:
-ما میتوانیم روی "مارگو" حساب کنیم، ولی او به زمان بیشتری نیاز دارد. حداقل دو هفته بیشتر.
او لحظه ای مکث کرد و به حرفهای تریسی گوش داد و بعد گفت:
-میفهمم، وقتی همه چیز آماده شد، با شما تماس می گیرم. احتیاط کن و سلام مرا به جف برسان.
تریسی گوشی را گذاشت و از کیوسک تلفن عمومی بیرون آمد و به خانمی که منتظر بود تا بعد از او ، از تلفن استفاده کند لبخندی زد و دوستانه برای او دست تکان داد.
در ساعت یازده صبح روز بعد، یک کاراگاه به بازرس ون دورن گزارش داد:
-من هم اکنون در مقابل یک شرکت کرایه اتومبیل هستم. جف استیونس همین حالا یک کامیون از اینجا کرایه کرد.
-چه نوع کامیونی؟
-یک کامینو خدمات، بازرس.
-من گوشی را نگه می دارم، تو برو مشخصات آن را بگیر.
چند دقیقه بعد کاراگاه به پشت خط تلفن برگشت:
-من مشخصات آن را گرفتم از این قرار است...
بازرس ون دورن حرف او را قطع کرد و گفت:
-بیست فوت طول،هفت فوت عرض، شش فوت بلندی؟
-بله... درست است، شما چطور فهمیدید؟
-مهم نیست کامیون چه رنگی است؟
-آبی
-در حال حاظر چه کسی استیونس را تعقیب می کند؟
-جاکوب
-بسیار خوب، گزارش را بفرست اینجا.
بازرس ون دورن گوشی تلفن را گذاشت و نگاهی به دانیل کوپر انداخت و گفت:
-شما درست می گفتید، فقط آن کامیون آبی است.
-او میتواند آن را به جایی ببرد و رنگ کند.
*******************
دو مرد در گاراژی مشغول پاشیدن رنگ خاکستری روی اتومبیل بودند و جف در کنار آنها ایستاده بود. از روی پشت بام، یک کاراگاه از آنها عکس گرفت و یک ساعت بعد، آن عکس روی میز بازرس ون دورن قرار داشت. او عکس ها را به دست کوپر داد و گفت:
-این کامیون را دارند به رنگ کامیون اصلی در می آورند. ما می توانیم همین حالا آنها را دستگیر کنیم.
- به چه جرمی؟ به خاطر جعل کارت شناسایی و رنگ کردن یک کامیون؟ بی فایده است. ما باید آنها را در موقع برداشتن شمش های طلا توقیف کنیم.
رفتار او طوری بود که به نظر میرسید آن بخش از اداره پلیس را او دارد اداره می کند.
-شما فکر میکنید که حرکت بعدی آنها چه باشد؟
کوپر با دقت بع عکس ها نگاه کرد و گفت:
-این کامیون نمی تواند همه ی وزن آن طلاها را تحمل کند. آنها مجبورند به زور طلاها را در آن جا بدهند.
**********************
جف در یک گاراژ دور افتاده در کنار کامیون خاکستری رنگ کابین دارش ایستاده بود و با یکی از کارگران آنجا صحبت می کرد:
-صبح بخیر آقا. چه کاری می توانم برایتان انجام بدهم؟
-من میخواهم با این کامیون مقداری آهن حمل کنم. مطمئن نیستم که کف آن آنقدر مقاوم باشد که بتواند وزن آهن ها را تحمل کند. می خواهم کمی آهنکشی بشود. شما می توانید این کار را بکنید؟
کارگر مکانیک به طرف کامیون رفت و آن را معاینه کرد و بعد گفت:
-بله هیچ مشکلی نیست.
-بسیار خوب.
-من میتوانم آن را تا روز جمعه برای شما آماده کنم
ازصفحه176تا181
به عنوان محکم کاری، تریسی اضافه کرد:
ـ لطفا مشخصات ایشان را هم بر روی انها بنویسید. اگر ممکن است با رنگ طلایی.
ـ بله، با کمال میل خانم رومنو.
تریسی لبخندی زد ادرس دفتر رومنو را به فروشنده داد.
در نزدیکی دفتر اتحادیه غرب، تریسی تلگرافی به این مضمون به هتل"ریواوتون پالاس" در ساحل"کوپا کابانا" در ریودوژانیرو فرستاد:
ـ یکی از بهترین سوئیت هایتان را به مدت دوماه به نام من منظور کنید. لطفا تاییدیه را متعاقبا بفرستید. جوزف رومنو، شماره 217، خیابان پویدارس، اتاق 408، نیواورلئان، لوئیزیانا، ایالات متحده امریکا.
سه روز بعد تریسی به بانک تلفن زد و درخواست کرد که با اقای لستر تورانس صحبت کند. وقتی که ارتباط برقرار شد. تریسی گفت:
ـ شما حتما مرا به خاطر نمی اورید. لستر، ولی من لورین. سکرنر اقای رومنو هستمو...
صدای مشتاق لستر حرف او را قطع کرد:
ـ به خاطر نمی اورم؟ چطور چنین چیزی ممکن است. البته که به خاطر می اورم لورین.
ـ به خاطر دارید؟ چه خوب. ولی شما هر روز افراد زیادی را ملاقات می کنید.
لستر با چاپلوسی گفت:
ـ ولی نه مثل شما. امیدوارم قرار شام را فراموش نکرده باشید.
ـ نمی دانید خودم چقدر مشتاق هستم. سه شنبه اینده برای شما چطور است. لستر؟
ـ عالی است!
ـ پس قرار ما همین... اه... من چقدر احمقم! تو انقدر با حرف هایت حواسم را پرت کردی که فراموش کردم بگویم برای چه منظوری تلفن زدم. اقای رومنو خواست بداند موجودی حسابش چقدر است. ممکن است لطفا این کار را برای من بکنید؟
ـ هیچ اشکالی ندارد. یک لحظه صبر کن لورین.
به طور معمول، لستر جز با ارائه کارت شناسایی این کار را نمی کرد، ولی در این مورد بخصوص اهمیتی نداشت.
او به طرف قفسه ها رفت و کارت مربوط به اقای رومنو را بیرون کشید و با اولین نگاه متوجه شد که طی چند روز گذشته مقادیر متفاوتی پول به حساب او ریخته شده است. لستر به یاد اورد که اقای رومنو هیچ وقت قبلا این همه پول به حسابش در این بانک واریز نمی کرد. او به طرف تلفن برگشت:
ـ رئیس شما کار ما را زیاد کرده است. او بالغ بر سیصدهزار دلار در حسابش پول دارد.
ـ اه، بسیار خوب، این همان رقمی است که من دارم.
ـ ایشان می خواهند پولشان را به حساب سپرده های سوداور منتقل کنیم؟ پون به این صورتی که هست، هیچ سودی به ان تعلق نمی گیرد.
ـ نه، اقای رومنو مایلند ان پول به همین صورت بماند.
ـ بسیارخوب.
ـ خیلی متشکرم لسترف تو خیلی خوبی!
ـ صبر کن ببینم؟ من نمی توانم قبل از قرار روز سه شنبه به دفتر تلفن بزنم؟
ـ نه عزیزم، من خودم به تو تلفن می زنم!
سپس ارتباط قطع شد.
*
محل کار بسیار بزرگ و مدرن انتونی اورساتی در طبقه بالای ساختمانی در خیابان"پویدارس" در حاشیه رودخانه قرار داشت و طبقات دیگر این ساختمان غول پیکر را دفتر"لوئیزیانا سوپر دروم" و دفتربازرگانی کمپانی"پاسیفیک" اشغال کرده بود.
در یک طرف اپارتمان، سوئیت دفتر اورساتی و در طرف مقابل ان دفتر کار رومنو واقع شده بود.
در فضای حدفاصل این دو محل کار، چهار دختر جوان سکرتر مستقر بودند و در مقابل در ورودی سوئیت اورساتی، دو مرد تنومند که محافظین شخصی او بودند، ایستاده بودند.
در ان روز پنجشنبه، اورسائی در دفتر کارش مشغول بررسی حساب های مربوط به شرط بندی در مسابقات اسب دوانی واخاذی و در حدود دوازده نوع فعالیت سوداور دیگر بود که از طریق کمپانی پاسیفیک انجام می شد.
انتونی اورساتی سال های اخر شصت سالگی را می گذراند. او مردی قوی بنیه، با جثه ای پهلوانی، قدکوتاه و پاهایی استخوانی بود که تناسبی با هیکل او نداشت. در حال ایستاده، قیافه یک قورباغه نشسته را داشت. صورت او پر از خطوط متقاطعی از داغ زخم های قدیمی بود. این خطوط، شبیه تاری بود که توسط یک عنکبوت مست تنیده شده باشد!
علاوه بر این ها، او دهانی بسیار بزرگ و چشم هایی درشت داشت و از سن پانزده سالگی در اثرابتلای به یک بیماری، دچار ریزش مو و طاسی شده بود و از ان زمان تاکنون، از یک کلاه گیس میشی رنگ استفاده می کرد که مصنوعی بودنش کاملا مشخص بود. به نظر می رسید که در این مدت هیچکس جرات نکرده بود این مورد را به وی یاداوری کند.
چشم های سرد اورساتی، چشم های قماربازی بود که هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند و صورت او، جز وقتی که با پنج دخترش بود که انها را عاشقانه دوست داشت، خالی از هرگونه احساس و حالتی بود.
وقتی حرف می زد، صدای چندش اوری مثل سوهان زدن از گلویش خارج می شد. این صدا، یادگار سالروز بیست و یک سالگی اش بود.
زمانی که سیمی را به دور گردنش پیچیده و او نیمه جان برای مردن رها کرده بودند، دو مردی که این اشتباه را مرتکب شده بودند، یک هفته بعد جنازه هایشان در سردخانه پزشک قانونی در میان اجساد بی هویت افتاده بود. زمانی که اورساتی به شدت عصبانی می شد، صدایش به قدری پایین می امد و به نجوایی تبدیل می شد که به دشواری قابل شنیدن بود.
انتونی اورساتی سلطان بلامنازع قلمروی بود که ان را با رشوه خواری، تهدید و اسلحه اداره می کرد. او بر تمام نیواورلئان حکومت می کرد. همانند سایر ثروتمندان. این فرمانروایی و قدرت، به او عزت و احترام و ارج و قربی فراوان می بخشید. سایر خاندان های مافیایی که مانند او در ایالات دیگر امریکا حکومت می کردند، از او حساب می بردند و به نصایح و رهنمودهایش گوش می کردند.
در این ساعت از صبح، انتونی اورساتی، خلق و خوی خوبی داشت. او صبحانه اش را با یکی از معشوقه هایش که از او در"لیک ویستا" نگهداری می کرد، صرف کرده بود. انتونی جدا باور داشت که او، عاشقش است. تشکیلات او به خوبی اداره می شد و هیچ مشکلی وجود نداشت، زیرا انتونی اورساتی می دانست که چطور باید بر مشکلات فائق شود و به انها اجازه ندهد که برایش دردسر ایجاد کنند. او یک بار فلسفه اش را برای رومنو توضیح داده بود:
ـ مشکلات مثل گلوله برف هستند، نباید به انها اجازه داد بغلتند و بزرگ شوند. تو فقط باید تا حدی به انها اجازه بدهی که بزرگ بشوند. جو. باید ابشان کنی. درست مثل یک گلوله برف کوچک. مثلا ممکن است یک ادم زرنگ از شیکاگو پیدا شود که بخواهد جای کوچکی در نیواورلئان راه بیندازد و بیاید از تو مجوز بگیرد. تو باید خیلی زود بفهمی که این جای کوچک به تدریج بزرگ و بزرگتر خواهد شد و در نتیجه منافع تو را محدود خواهد کرد. خوب، اول تو باید بگویی بله. ولی وقتی ان حرامزاده پایش به این جا رسید. باید ابش کنی. این گلوله برف، بیشتر از این حث بزرگ شدن ندارد. گوشی دستت امد؟
رومنو گفت:
ـ گوشی دستم هست.
انتونی اورساتی، عاشق رومنو بود. او برایش مثل یک پسر بود. اورساتی او را موقعی پیدا کرد که یک ولگرد خیابان ها بود و اغلب مست می کرد و عربده می کشید. او، رومنو را پرورش داد و بزرگ کرد، حالا او به جایی رسیده بود که می توانست با همه رقبایش دست و پنجه نرم کند. او بسیار تیزهوش و صادق بود. طی ده سال گذشته او تا بالاترین حد ممکن درتشکیلات اورساتی پیشرفت کرده و به مقام سرپرستی گروه ها رسیده بود. او به تنهایی بر همه عملیات خانواده های مافیایی قلمرو اورساتی نظارت می کرد و شخصا به او گزارش می داد.
لوسی، سکرتر مخصوص اورساتی بود. او بیست و چهارسال داشت. فارق التحصیل کالج بود و صورت و اندامی زیبا داشت و بارها در مسابقات زیبایی برنده شده بود. اورساتی از داشتن دختران زیبا در اطرافش لذت می برد.
ان روز صبح اورساتی بعد از رسیدگی به گزارش های روز قبل، به ساعت رومیزش نگاه کرد. ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بود. او به لوسی گفته بود که تا قبل از ظهر نمی خواهد کسی مزاحمش بشود؛ به همین دلیل وقتی لوسی وارد اتاق شد، با ترشرویی با وی برخورد کرد:
ـ چی شده؟
ـ متاسفم که مزاحم شدم اقای اورساتی، دختری به اسم"جیگی دوپرس" پشت تلفن است که فوق العاده هیجان زده . مضطرب به نظر می رسد. او به من نگفت که چکار دارد و می خواهد شخصا با شما صحبت کند. گفتم شاید کار مهمی داشته باشد.
اورساتی در همان جا که نشسته بود، کامپیوتر مغزش را برای پیداکردن این نام به کار انداخت.
جیگی دوپرس؟ نه، این نام را به یاد نمی اورد. مطمئن بود که قبلا ان را نشنیده است. اورساتی ازاین که هیچ وقت نام کسی را فراموش نمی کرد، به خود می بالید. گوشی تلفن را برداشت و با دست به لوسی اشاره کرد که از اتاق بیرون برود.
ـ بله؟ شما کی هستید؟
ـ اقای انتونی اورساتی؟
او لهجه قرانسوی داشت.
ـ خوب؟
ـ اه خدای من! بالاخره شما را گیر اوردم اقای اورساتی!
حق با لوسی بود او واقعا هیجان زده بود ولی انتونی اورساتی علاقه ای به فهمیدن علت ان نداشت و خواست که تلفن را قطع کند. ولی او با صدای بلند گفت:
ـ نه، لطفا قطع نکنید، شما باید جلوی او را بگیرید!
ـ خانم، من نمی دانم شما در مورد چه کسی صحبت می کنید، من سرم شلوغ است و وقت حرف زدن با شما را ندارم.
ـ رومنو... او به من قول داده بود که مرا با خودش ببرد.
ـ ببین،تو هر مساله ای که با جوزف داری باید با خودش حل کنی، من لله ی او نیستم.
ـ او به من دروغ گفته! من تازه فهمیده ام که می خواهد بدون من از این جا به برزیل برود. نصف ان سیصدهزار دلار مال من است!
انتونی اورساتی ناگهان نسبت به موضوع علاقه مند شد.
ـ شما در مورد کدام سیصد هزار دلار صحبت می کنید؟
ـ پولی که که جوزف در حسابش پنهان کرده است.
ـ چی گفتی؟ پول؟
حالا دیگر انتونی اورساتی مشتاق بود که موضوع را بداند؟
ـ خواهش می کنم به جو بگویید که مراهم با خودش به برزیل ببرد. شما این کار را برای من می کنید؟
182-187
- بله، من به این مسئله رسیدگی می کنم.
****
دفتر رومنو بسیار شیک و مدرن بود. مبلمان آن تماما به رنگ سفید و کرم بود و تزیینات اتاق ها توسط یکی از معروف ترین دکوراتورهای نیواورلئان انجام شده بود. تنها سه تابلوی رنگی بسیار زیبا و دیدنی از آثار نقاشان معروف فرانسوی روی دیوار هانصب شده بود. رومنو، از اینکه سلیقه هنری خوبی داشت، همواره به خود می بالید. او درراه بالا آمدن از محله های کثیف و فقیر نشین نیواورلئان، با تلاش، در گیری و دعوا، تحصیلاتش را هم به پایان رساند. دو چشم تیزبین برای تماشای نقاشی و دو گوش حساس برای شنیدن موسیقی داشت و سر میز نهار میتوانست بحث مفصلی درباره ی انواع مشروبات به راه اندازد و داد سخن بدهد!
رومنو، حق داشت به خود مغرور باشد. در محیطی که رقبا و دوستانش برای ادامه ی حیات از مشتهایشان استفاده می کردند، او توانسته بود از مغزش استفاده کند. اگر این موضوع واقعیت داشت که آنتونی اورسانی مالک نیواورلئان بود، این هم واقعیت داشت که رومنو مغز متفکر این تشکیلات به شمار می رفت.
منشی رومنو قدم به داخل اتاق گذاشت:
-آقای رومنو، یک نفر اینجاست که بلیط هواپیما به نام شما برای ریودوژانیرو آورده است. پرداخت در موقع تحویل است. چکش را بنویسم؟
-ریوژانیرو؟!
رومنو یکه خورد:
- به او بگویید اشتباه شده است.
مردی که بلیط را آورده بود، یونیفورم آژانس هوایی را به تن داشت و جلوی در نیمه باز ایستاده بود.
- به من گفته شده که این بلیط را به این نشانی، به آقای جورف رومنو تحویل دهم.
-خب، به شما اشتباه گفته شده است. نکند این حقه ی جدیدی است که از طرف شرکتهای هواپیمایی باب شده است؟
- نه قربان، من....
-بده ببینم؟
رومنو بلیط را از دست حامل گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت:
-جمعه؟چرا من باید جمعه با ریودوژانیرو برم؟
- این سوال خوبی است!
این صدای آنتونی اورسانی بود. او پشت سر آورنده ی بلیط ایستاده بود.
- تو آنجا چکار داری جوزف؟
-این یک اشتباه مطلق است، آنتونی!
و بلیط را به آورنده داد و گفت:
- این را بردار و به همانجایی که آورده ای،ببر....
- نه به این سرعت....
آنتونی اورساتی بلیط را از دست حامل گرفت و با دقت به آن نگاه کرد.
- اینجا نوشته شده یک بلیط یکسره درجه یک، در سمت راهروف در محل کشیدن سیگار برای روز جمعه!
رومنو خندید:
- یک نفر اشتباه کرده است!
و بعد رو به منشی اش کرد و گفت:
- به آژانش هواپیمایی زنگ بزن و بگو یک بلیط اشتباهی صادر شده و ممکن است کسی از هواپیما جا بماند!
در همین موقع یکی دیگر از منشی ها به اسم جولین وارد اتاق شد و گفت:
-معذرت می خواهم اقای رومنو، چمدان هایی که سفارش داده اید رسیده، آیا می خواهید من رسید را امضا کنم؟
رومنو خیره به او گفت:
-کدام چمدان؟! من هیچ چمدانی سفارش نداده ام!!
آنتونی اورساتی گفت:
-چمدان ها را بیاورید داخل.
رومنو گفت:
-خدای من! همه اینجا دیوانه شده اند!؟
حامل چمدان ها، با سه چمدان در اندازه های مختلف قدم به داخل اتاق گذاشت.
-این ها چیست؟ من آنها را سفارش نداده ام!
حامل چمدان ها، یک بار دیگر به برگه ای که در دست داشت نگاه کرد و گفت:
-اینجا نوشته شده است:آقای جوزف رومنو، شماره ی 217خیابان پوبدارس، سوئیت شماره408.
رومنو کم کم داشت از کوره به در می رفت:
-من اهمیت نمیدم که چه نوشته اند! من سفارش نداده ام! حالا بردار و برو.
اورساتی با دقت چمدان ها را بازرسی کرد و گفت:
-مشخصات تو روی آن نوشته شده است، جوزف!
-چی؟ آه یک دقیقه صبر کنید. این ممکن است یک هدیه باشد.
-سالگرد تولد توست؟
-نه، ولی تو که زن ها را می شناسی؛ آنها دوست دارند به هر مناسبتی هدیه ای بفرستند.
آنتونی اورساتی کنجکاو تر شده بود:
-تو چیزی در برزیل داری؟
- برزیل؟!
رومنو خندید:
- این باید یک شوخی باشد آنتونی.
اورساتی خندید و به آرامی برگشت و به منشی ها و دونفری که بلیط و چمدان ها را آورده بودند، گفت که بیرون بروند. وقتی در پشت سر آنها بسته شد، آنتونی اورساتی شروع به صحبت کرد:
- چقدر پول در حساب بانکی ات داری جوزف؟
رومنو با نگاه گیجی به او نگریست:
- نمیدانم! فکر میکنم یکصد، یا یکصدو پانزده دلار. چطور؟
- چرا یک تلفن نمی زنی که از آنها بپرسی؟
- من... برای چه؟
- از بانک سوال کن، جوزف.
- اگر این کار تو را راضی میکند، همین الان می پرسم.
و بعد منشی اش را صدا کرد:
-قسمت حسابداری بانک را برایم بگیر.
یک دقیقه بعد ارتباط برقرار بود.
-سلام، من جوزف رومنو هستم. ممکن است موجودی را اعلام کنید؟ روز تولد، 14اکتبر.
آنتونی اورساتی یکی دیگر از تلفن ها را که با آن هم خط بود، برداشت.
چند دقیقه بعد حسابدار بانک پشت خط بود:
- متاسفم که شما را منتظر گذاشتم آقای رومنو. تا امروز صبح موجودی شما، سیصدو ده هزار و نهصدو پنجاه دلار و سی و دو سنت بوده است.
رومنو احساس کرد که خون از صورتش سرازیر شد:
-چی؟
- سیصد و ده هزار و نهصد و ...
-خفه شو!!! من چنین پولی در حسابم ندارم!!! تو اشتباه می کنی، بگذار با...
او احساس کرد که یک نفر گوشی را از دستش گرفت.
آنتونی اورساتی در حالی که گوشی را روی تلفن می گذاشت، با خونسردی پرسید:
-آن پول ها را از کجا آورده ای جوزف؟
چهره یرومنو مثل گچ سفید شده بود:
-به خدا قسم می خورم، آنتونی! من هیچ چیز در مورد آن پول ها نمی دانم!!!!
-نمی دانی؟
-نه، تو باید باور کنی! حتما تو می دانی چه اتفاقی افتاده! شاید یک نفر با من شوخی کرده است!
- چنین آدمی باید خیلی تو را دوست داشته باشد! او به تو یک هدیه ی سیصد و ده هزار دلاری داده است!
اورساتی به سنگینی روی صندلی دسته داری که با روکش ابریشمی پوشانده شده بود نشست و نگاهی طولانی به رومنو انداخت و بعد با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد:
-همه چیز خیلی دقیق پیش بینی شده بود، ها؟ یک بلیط یکسره برای ریو، چمدانهای تو... مثل اینکه داشتی تدارک زندگی جدیدی را می دادی!
رومنو فریاد زد:
-نه!!!!!
صدایش مملو از ترس و اضطراب بود! او ادامه داد:
- تو مرا بهتر از خودم میشناسی آنتونی. من همیشه در کنار تو بوده ام. تو مثل پدر من هستی.
او خیس عرق شده بود. در همین لحظه ضربه ای به در خورد و منشی رومنو سرش را داخل کرد و گفت:
-متاسفم آقای رومنو، یک تلگراف دارید. خودتان امضا میکنید؟
-نه، حالا نه، سرم شلوغ است.
آنتونی اورساتی گفت:
-شما امضا کنید و تلگراف را به من بدهید.
سپس از روی صندلی بلند شد و آن را از دست منشی گرفت و با حوصله خواند و بعد چشم هایش را به طرف رومنو برگرداند و با صدای بسیار ضعیفی که رومنو به سختی آن را شنید، گفت:
- گوش کن تا برایت بخوانم جوزف:
(( خوشحالیم که رزرو شما را برای سوییت مورد نظرتان، از روز جمعه اول سپتامبر، به مدت دو ماه تایید نماییم.
امضا مدیر اوتون پالاس، ریودوژانیرو
-این سفارش توست جوزف؟ فکر نمی کنم تو به چنین جایی احتیاج داشته باشی، داری؟
از ص 188 تا پایان 197
13
آندرو گیلیان در آشپزخانه مشغول تهیه مقدمات اسپاگتی « آلان کاریونا » و یک سالاد مفصل ایتالیایی با گلابی و کیک با شکر و تخم مرغ و مغز گردو بود که ناگهان صدای برشگون جرقه برق را شنید و لحظاتی بعد صدای موزون و آرامش بخش تهویه به یک سکوت آزاردهنده تبدیل شد .
آندرو پایش را به زمین کوبید و گفت :
- آه ، لعنتی ! نه برای شب بازی !
او به طرف قفسه ای که تمام فیوزها و کلیدهای برق در آن تعبیه شده بود ، رفت و همه ی کلیدها را یکی پس از دیگری امتحان کرد ، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد .
- آه ، خدای من ؛ پوپ واقعا عصبانی می شود .
ای کاش فقط عصبانی میشد . آندرو می دانست که مهمانان او چه اشتیاقی برای این شب از هفته دارند . جمعه شب ، مخصوص بازی پوکر بود . این سنتی بود که از سال ها قبل تا کنون همچنان ادامه داشت . یک گروه از اعیان و اشراف در این شب ، اینجا بازی می کردند . بدون تهویه مطبوع ، خانه غیر قابل تحمل میشد . به تمام معنی غیر قابل تحمل ! نیواورلئان در این فصل از سال یک جهنم واقعی میشد و گرما بیدار می کرد .
آندرو به آشپزخانه برگشت و دید ساعت چهار است . مهمانان ساعت 8 وارد می شدند ، او به فکر افتاد که آقای پوپ تلفن بکند و موضوع را با او در میان بگذارد . ناگهان به یاد آورد که وکلا گفته بودند او تمام روز در دادگاه درگیر خواهد بود . او سرش خیلی شلوغ بود و وقتی به خانه می آمد به استراحت نیاز داشت .
آندرو نگاهی به تلفن سیاه رنگ داخل آشپزخانه انداخت و مشغول شماره گرفتن شد . بعد از سه بار زنگ زدن ، صداییفلزی از آن سر خط گفت :
- اینجا شرکت تهویه مطبوع « اسکیمو » هست . مهندسین ما دراین ساعت هیچکدام اینجا نیستند . اگر شما ، اسم ، شماره تلفن و یک پیام کوتاه بگذارید ، ما در اولین فرصت با شما تماس خواهیم گرفت . لطفا تا شنیدن صدای بوق صبر کنید .
آندرو از این که با یک ماشین طرف مکالمه باشد متنفر بود ولی ناچارا گفت :
- اینجا محل سکونت پری پوپ شماره 42 خیابان چارلز است . دستگاه تهویه ما از کار افتاده است . شما باید هر چه زودتر یک نفر را به اینجا بفرستید .
بعد گوشی را با خشونت روی تلفن گذاشت . او می دانست که به این زودی کسی نخواهد آمد . به طور قطع در بسیاری دیگر از نقاط شهر تهویه ها از کار افتاده بود و برای کارگران ومهندسین شرکت های تهویه خیلی دشوار بود که بتوانند خودشان را با این گرما و رطوبت طاقت فرسا تطبیق بدهند ، ولی بهتر بود که آنها هرطور شده خودشان را به آنجا برسانند ، چون اقای پوپ واقعا عصبانی میشد .
مدت سه سال بود که آندرو گیلیان برای آقای وکیل آشپزی می کرد و می دانست که مهمانان او چه آدم های با نفوذی هستند و او چقدر از این بابت عصبانی خواهد شد .
آندرو احساس می کرد که خانه تدریجا گرم می شود . وقتی برای تهیه پنیر سالاد و بریدن ورقه های کالباس و سوسیس به آشپزخانه برگشت نمی توانست احساس نگرانی اش را از آنچه که ممکن بود اتفاق بیفتد تسکین بدهد ؛ زیرا آن شب می رفت که به یک شب مصیبت بار تبدیل شود .
سی دقیقه بعد ، موقعی که زنگ به صدا در آمد ، لباس های آندرو خیس عرق شده بود و آشپزخانه مثل یک کوره گرم بود . گیلیان با عجله در پشت آشپزخانه را باز کرد . دو مرد کارگر با روپوش سفید ، جلوی در ایستاده بودند و جعبه های ابزار در دست داشتند . یکی از آنها مرد بلند قد سیاه پوستی بود و دیگری سفید پوست بود که چند اینچ از او کوتاه تر بود و قیافه ای کسل و خواب آلود داشت ، کامیون آنها در نزدیکی در ایستاده بود .
مرد سیاهپوست پرسید :
- مشکلی با تهویه دارید ؟
- خدا را شکر که شما آمدید ، باید هر چه زودتر دست به کار بشوید ، ما میهمانانی داریم که به زودی از راه می رسند .
مرد سیاه پوست به طرف فر آشپزخانه رفت و بو کشید و گفت :
- هی ! چه کیک محشری !
گیلیان با دلواپسی گفت :
- لطفا کاری انجام دهید .
مرد سفیدپوست گفت :
- باید اول نگاهی به اتاقک موتور خانه بیندازیم ، کجاست ؟
- این طرف .
آندرو با عجله آنها را به طبقه پایین برد و به اتاق موتورخانه راهنمایی کرد .
مرد سیاهپوست گفت :
- دستگاه خوبی ست ، « رالف » !
- بله ، « آل » حالا دیگر مثل آنرا نمی سازند .
گیلیان پرسید :
- پس شما را به خدا چرا کاری نمی کنید ؟
هردوی آنها خیره خیره به او نگاه کردند و رالف غرلندکنان گفت :
- ما تازه به اینجا رسیده ام .
او به طرف پایین ختم شد و دریچه کوچکی را که در قسمت انتهایی دستگاه قرار داشت باز کرد و چراغ قوه اش را بیرون آورد و نگاهی به داخل آن انداخت و بعد از چند لحظه برخاست و گفت :
- اشکال در اینجانیست .
آندرو پرسید :
- پس کجاست ؟
- شاید نقص از بیرون باشد . ممکن است کل سیستم اشکال پیدا کرده باشد . چند دستگاه خنک کننده در این ساختمان است ؟
- هرکدام از اتاق ها یک دستگاه دارد . در واقع جمعا می شود نه دستگاه .
- مشکل ممکن است همین باشد ، چون این موتور مولد هوا ، اینقدر کشش ندارد . اجازه بدهید برویم و نگاهی بکنیم .
آندرو آنها را راهنمایی کرد . سه دستگاه در راهرو ها کار گذاشته شده بود . بعد وارد اتاق پذیرایی شدند .
این سالن به نحو جالبی مبلمان شده و انباشته از اشیا و عتیقه های گرانبها بود که ثروتی هنگفت محسوب می شد . کف اتاق و جاهای دیگر پوشیده از فرش های ایرانی به رنگ های سرد و خاموش بود و در قسمت چپ سالن ، یک میز بزرگ غذاخوری قرار داشت و در سمت راست ، که جای بسیار دنج و آرامی بود ، یک میز بازی که روکش پارچه ای سبزرنگی روی آن کشیده بودند ، قرار داشت . یک میز مدور دیگر نیز که وسایل پذیرایی شام روی آن چیده شده بود ، در کنار این میز دیده میشد.
مردان تکنسین ، به طرف میز بار رفتند تا دستگاه خنک کننده ای را که در کنار آن بود ، باز دید کنند . او چراغ قوه اش را روی دستگاه گذاشت و بعد به طرف سقف نگاه کرد و پرسید :
- بالای این اتاق چی هست ؟
- اتاق زیرشیروانی .
- برویم نگاهی بکنیم .
کارگرها ، آندرو را تا اتاق زیرشیروانی تعقیب کردند . آنجا اتاقکی بود با یک سقف ناهموار و پر از گرد و خاک و تارهای عنکبوت .
آل به طرف جعبه تقسیم برق رفت و سیم ها را بازرسی کرد .
آندرو پرسید : چیزی دستگیرتان شد ؟
- جعبه خازن اشکال دارد . در اثر رطوبت هواست . ما امروز بیش از صد مورد آن را داشتیم ، این به طور کلی خراب است ، باید آن را عوض کنیم .
- آه ، خدای من ، این کار وقت زیادی خواهد گرفت .
- نه چندان ، ما یک خازن نو در کامیون داریم .
آندرو التماس کنان گفت :
- پس لطفا عجله کنید ، تا چند دقیقه دیگر آقای پوپ به منزل می رسد .
آل گفت :
- شما کار را به ما واگذار کنید و نگران نباشید .
آندرو در حالی که به آشپز خانه بر می گشت ، گفت :
- من باید سس سالاد درست کنم ، شما می توانید خودتان برگردید ؟
آل دستش را بلند کرد :
- شما به دنبال کار خودتان بروید ، ما هم به دنبال کار خودمان می رویم .
- آه ، متشکرم ، متشکرم .
لحظاتی بعد ، آندرو ، آل را دید که به طرف اتومبیل رفت و با دو جعبه بزرگ برگشت . او با صدای بلند گفت :
- اگر به چیزی نیاز داشتید ، مرا خبر کنید .
کارگرها به اتاق زیرشیروانی رفتند و آندرو به آشپزخانه برگشت ، وقتی آن دو مرد در آنجا تنها ماندند ، در جعبه ها را باز کردند و یک صندلی تاشو کوچک سفری ، یک مته با نوک فولادی ، یک سینی ساندویچ ، دو تا قوطی آبجو ،دوعدد دوربین 12.40 «زایس» برای دیدن اشیا در فاصله ی دور در نور کم و تاریکی ، و به اضافه دو موش زنده که به هرکدام از آنها ، سه ، چهار میلی گرم استیل پرومایزین تزریق شده بود ، از میان جعبه ها بیرون آوردند و در آنجا گذاشتند و به سرکارشان برگشتند .
آل آهسته خندید و گفت :
- ارنستین به وجود من افتخار خواهد کرد .
در آغاز ، او با این ایده به طور سرسختانه ای مخالفت می کرد . او به ارنستین گفته بود :
- تو باید مغزت را از دست داده باشی ، زن . من نمی توانم با پری پوپ دربیفتم . آن موجود بی مصرف چنان بلایی سر من خواهد آورد که دیگر روز خوش نبینم .
آن دو در آپارتمان ارنستین بودند ، آل پرسید :
- چه چیزی از این کار گیر تو می آید ؟
- من به او قول داده ام .
- بسیار خوب ، من این کار را برای دوست تو انجام می دهم ، اسمش چه بود ؟
- تریسی !
- اگر این کار را نکنیم چی ؟
- او برمی گردد زندان ...
و ارنستین هرگز نمی توانست این را بپذیرد که تریسی بار دیگر به چنگ برتا بیفتد . از همه این ها گذشته او خودش را حامی تریسی می دانست و اگر برتا دستش به او می رسید ، برای ارنستین سرشکستگی محسوب می شد .
- تو این کار می کنی آل ، مگر نه ؟
آل گفت :
- نمی دانم ، مطمئن نیستم که به تنهایی بتوانم انجامش بدهم . ولی ببینم ؟ رالف باید چند روز پیش آزاد شده باشد .
و حالا ارنستین اطمینان داشت که برنده شده است .
***
وقتی آن دو مرد به آشپزخانه برگشتند ، ساعت شش و سی دقیقه بود . آندرو خیس عرق و گرد و خاک شده بود ، او پرسید :
- درست شد ؟
- او یک خازن لعنتی حرامزاده بود ! چیزی که شما اینجا دارید ، با برق متناوب کار می کند ...
آندرو با بی طاقتی حرف او را قطع کرد :
- آیا شما درستش کردید ؟
- بله ، همه چیز رو به راه شد ، تا پنج دقیقه دیگر راه می افتد ، از روز اول هم بهتر کار می کند .
- خدا خیرتان بدهد ، لطفا صورتحساب را روی میز آشپزخانه بگذارید .
- مهم نیست ، بعدا شرکت صورت حساب را می فرستد .
آندرو آن دو مرد را دید که با جعبه ابزارهایی که حمل می کردند به طرف اتومبیلشان رفتند ، ولی او متوجه نشد که آنها لحظاتی بعد ، ساختمان را دور زدند و جعبه ای را که به دیوار بود باز کردند و آل نور چراغ قوه اش را به داخل آن انداخت و رالف سیم هایی را که دقایقی قبل قطع کرده بودند ، مجددا به هم وصل کرد و تهویه ناگهان به کار افتاد .
آل شماره تلفن شرکت تهویه اسکیمو را که روی جعبه تقسیم برق تهویه چسبانده شده بود کند و با خود برد و وقتی به آنجا تلفن زد و پیام ضبط شده را شنید ، گفت :
- این جا منزل مسکونی آقای پری پوپ واقع در شماره 42 خیابان چارلز است . تهویه ما که از کار افتاده بود ، به کار افتا
ده است . لطفا به خودتان زحمت ندهید ، روز خوبی داشته باشید .
***
بازی پوکر هفتگی جمعه شب ها ، در خانه پری پوپ ، موضوعی بود که تمام بازیکنان ، از مدت ها قبل انتظارش را می کشیدند . افراد بازی همراه با دقت و وسواس خاصی انتخاب می شدند :
آنتونی اورسانی ، رومئو ، قاضی هنری لاورنس و سناتور ایالتی و البته میهمانانش .
میزان برد و باخت بسیار بالا غذا فوق العاده بود .
پری پوپ ، در اتاق خوابش مشغول عوض کردن لباسش بود ، یک روبدوشامبر بلند از ابریشم سفید و یک پیراهن اسپورت همگون و هماهنگ با ان پوشید . او آواز می خواند و از فکر شب خوبی که در پیش داشت خوشحال بود . مدت ها بود که روی خط برد قرار داشت .
در واقع همه زندگی او ، از مدت ها قبل روی خط برد بود . هرکس در نیواورلئان به یک شکل قانونی وحقوقی برخورد می کرد ، پری پوپ تنها وکیلی بود که می بایست ببیند . قدرت او از قدرت آنتوی اورسانی سرچشمه می گرفت ، او یک سازمان دهنده بود و می توانست هر کاری را جور کند . از عوارض اتومبیل گرفته تا معامله مواد مخدر و یا گم و گور کردن آثار یک جنایت ، زندگی با او بر سر لطف بود .
وقتی آنتونی اورسانی وارد شد ، یک میهمان نیز همراه آورده بود . او نیز به محض ورود اعلام کرد :
- رومئو دیگر با ما بازی نمی کند ، به جای او بازرس « ینوهاوس » می نشیند .
مردها با هم دست دادند . پری پوپ گفت :
- نوشیدنی ها در میز کنار دست آقایان است . اگر موافق باشید اول یک کمی بازی می کنیم و بعد شام می خوریم .
مردها ، صندلی هایشان را پشت میزی که رو میزی ماهوت سبزرنگی داشت جابه جا کردند .
آنتونی اورسانی به صندلی خالی رومئو اشاره کرد و به میهمانش گفت :
- این صندلی از حالا به بعد جای شماست .
در حالی که یکی از بازیکنان ، بسته ورق های نو را باز می کرد ، پوپ شروع کرد به توزیع ژتون ها و اورسانی به بازرس ینوهاوس توضیح داد که ژتون های سیاه پنج دلار ، قرمز ده دلار ، آبی پنجاه دلار و ژتون های سفید یکصد دلار ارزش دارد .
هرکدام از بازیکنان شروع به خریدن پانصد دلار ژتون کردند . آنتونی اورسانی گفت :
- با تمام موجودی میز بازی می کنیم .
صدایش به سختی شنیده می شد واین نشانه ی خوبی نبود .
پری پوپ حاضر بود هرچه دارد ببازد و در عوض بفهمد که برای رومئو ، چه اتفاقی افتاده است . اما او که یک وکیل بود خوب می دانست که نباید این موضوع را در این موقع مطرح کند و اطمینان داشت که خود اورسانی ، هر وقت که لازم باشد ، در این باره صحبت خواهد کرد .
اورسانی با فکرهای سیاه خود دست به گریبان بود .
من برای او مثل یک پدر بودم . من به او اعتماد کردم ، او را رئیس کردم ، آم حرامزاده از پشت به من خنجر زد . اگر آن دختره گیج فرانسوی به من تلفن نزده بود ، رومئو فلنگ را می بست و می رفت . حالا دیگر او از جایی که هست به هیچ وجه نمی تواند در برود .
- آنتونی ، حواست به بازی هست یا نه ؟
آنتونی اورسانی توجهش را به بازی معطوف کرد ، مقدار زیادی پول بر سر این میز برد و باخت می شد ، ولی هروقت اورسانی می باخت ، اوقاتش تلخ میشد . نفس پول برای او اهمیتی نداشت ، او دلش نمی خواست در هیچ زمینه ای بازنده باشد . اودر مورد خودش این باور را داشت که باید همیشه برنده باشد . در طول شش هفته گذشته ، پری پوپ به نحو مشخص و چشم گیری برنده بود و حالا اورسانی تصمیم داشت او را شکست بدهد . ولی از همان آغاز بازی ، او بدشانسی می آورد . به همین دلیل شروع به افزایش قیمت ژتون ها کرد . بازی با بی پروایی ادامه می یافت و با آن که اورسانی سعی می کرد باخت هایش را جبران کند ، ولی در اواسط شب ، وقتی آنها شامی را که آندرو تهیه دیده بود ، تمام کردند ، اوراسانی پنجاه هزار دلار به پری پوپ باخته بود ، معمولا اورسانی غذای سبک شبانه را خیلی دوست داشت ، ولی امشب عجله داشت که زودتر سر میز بازی برگردد .
پری پوپ گفت :
- شما غذا نمی خورید آنتونی ؟
- من زیاد گرسنه ام نیست .
او قهوه جوش را برداشت و فنجان چینی جلو دستش را پر از قهوه کرد و ان را برداشت و به سر میز برگشت . اورسانی در حالی که جرعه جرعه قهوه اش را می نوشید ، به بقیه که مشغول غذا خوردن بودند نگاه می کرد و امیدوار بود که آنها هر چه زودتر برگردند . در حالی که مشغول به هم زدن قهوه اش بود ، ناگهان متوجه شد که یک ذره خاشاک از سقف به داخل فنجان قهوه اش افتاد .
با نوک قاشق آن را بیرون آورد و به سقف نگاه کرد . درست در همین موقع چیزی به پیشانیش برخورد کرد و در همان حال متوجه شد که
صفحات 198 تا 201 :
صداهایی از سقف بالای سرش شنیده می شود.انگار چیزی در آنجا به سرعت در حرکت بود. اورساتی با اوقات تلخی پرسید:
-آن بالا چه غلطی دارند می کنند؟
پری پوپ که مشغول گفتگو با بازرس نیوهاوس بود، گفت :
-متاسفم،متوجه نشدم چی گفتی آنتونی؟
اکنون صداهایی که از سقف می آمد،به وضوح شنیده می شد و تکه های گچ بیشتری در حال ریختن از سقف بر روی ماهوت سبز رنگ روی میز بود.
سناتور گفت:
-به نظرم خانه تو موش دارد.
پری پو با آزردگی جواب داد :
-یک چنین خانه ای بعید است موش داشته باشد.
اورساتی با عصبانیت پرسید:
-تو مطمئنی که آن بالا خبری نیست؟
در این لحظه یک تکه گچ بزرگتر از سقف کنده شد و برروی میز افتاد.
-همین حالا به اندرو خواهم گفت که برود و ببیند آنجا چه خبر است. اگر غذا خوردن را تمام کرده اید به سر میز برویم و من تا چند لحظه دیگر بر می گردم.
اورساتی در حالی که به سوراخ کوچکی که روی سقف ،درست در بالای سرش بود،خیره نگاه می کرد ، او را متوقف کرد و گفت:
-صبر کن، باید برویم و ببینیم آن بالا چه خبر است.
-چرا آنتونی؟ آندره می تواند...
اورساتی بدون اینکه منتظر بقیه حرفهای پوپ بشود، برخاست و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد و بقیه، چند لحظه ای به یکدیگر نگاه کردند و بعد با عجله در پی او را افتادند.
پوپ حدس زد:
-احتمالا یک سنجاب توانسته خودش را به اتاق زیرشیروانی برساند. در این وقت از سال ،آنها همه جا هستند. شاید دارد تخم هایش را در جایی آن بالا پنهان می کند!
و بعد به این شوخی خودش با صدای بلند خندید.
وقتی همه به اتاق زیرشیروانی رسیدند، اورساتی با ضربه تندی در را باز کرد و پوپ چراغ را روشن کرد و آن ها ،دو موش بزرگ عصبانی را دیدند که درو اتاق در پی هم می دویدند.
پری پوپ گفت:
-خدای من! خانه من موش دارد!
ولی آنتونی اورساتی به حرفهای او گوش نمی کرد. او به کف اتاق خیره شده بود وبا کنجکاوی به یک صندلی تاشو کوچک که یک پاکت ساندویچ خالی روی آن قرار داشت و دو قوطی خالی آبجو که بر روی زمین در کنار دو دوربین زاپس افتاده بود ، نگاه
می کرد.
اورساتی به طرف آن اشیاء رفت و آنها را یکی بعد از دیگری برداشت وبا دقت وارسی کرد. سپس روی میز خم شد و درپوشی را که در سوراخ کف اتاق زیرشیروانی گذاشته شده بود، برداشت و چشمش را روی روزنه گذاشت. این سوراخ درست در بالای میز بازی بود و او به وضوح می توانست از آنجا همه چیز را ببیند.
پری پوپ که مات و متحیر در وسط اتاق ایستاده بود ،گفت:
-کدام لعنتی این ها را اینجا گذاشته است؟ من جهنم را روی سر آندرو خراب می کنم...
اورساتی به آرامی از روی کف خاکی اتاق برخاست و گرد و خاک روی شلوارش را تکاند.
پری پوپ نگاه تندی به اتاق انداخت و گفت:
-نگاه کنید، آنها یک سوراخ هم در سقف ایجاد کرده اند.
و بعد برگشت و به سوراخ کف اتاق نگاه کرد و بعد برگشت و ناگهان رنگ از چهره اش پرید. لحظه ای ساکت ایستاد و به مردهایی که خیره خیره او را می نگریستند، چشم دوخت.
-هی! شما که در مورد من فکرای بد نمی کنید؟؟ من هیچ چیز در مورد این سوراخهای لعنتی نمی دونم....باور کنید من قصد تقلب نداشتم.....آه ، خدای من! ما با هم دوست هستیم، مگر نه؟
و دستش را با حرکتی عصبی به طرف دهانش برد و شروع به گاز گرفتن آن کرد. اورساتی به آرامی چند ضربه به بازوی او زد و گفت:
-در این مورد نگران نباش.
صدایش تقریبا شنیده نمی شد.
فصل 14
-کار به خوبی انجام شد.
تریسی و ارنستین لیتل چپ با صدای بلند می خندیدند:
-آن دوست حقوق دان تو دیگر تمرین وکالت نخواهد کرد ،تصادف مرگباری بود.
آن دو ، در کافه ای در خیابان رویال نشسته بودند وقهوه می خوردند.
ارنستین مثل دختربچه ها با صدای بلند قهقهه می زد و مسخره بازی در می آورد:
-تو واقعا کله ات کار می کند، دختر! دوست داری وارد کار معاملات شوی؟ دوست داری ؟
-نه متشکرم ارنستین.من نقشه های دیگری دارم.
ارنستین مشتاقانه پرسید:
-نفر بعدی چه ی هست؟
-لارنس، قاضی هنری لارنس.
هنری لارنس ، کار خود را به عنوان یک وکیل در شهر کوچک " لیزویل" در ایالت لوئیزانا شروع کرد. او ، استعداد بسیار ضعیفی برای کار حقوقی داشت ، ولی در عوض از خصوصیات خیلی مهمی برخوردار بود .قیافه ای جذاب وگیرا ،صدایی گرم و اخلاقی انعطاف پذیر داشت.
صفحات 202-203-204-205
فلسفه اش اين بود كه حقوق،يك عصايي سست و ضعيف است.معناي اين حرف او اين بود كه تكيه كردن به آن بستگي به نوع نياز موكلش دارد.به همين دليل تعجب آورد نبود اگر در مدت كوتاهي بعد از اين كه به نيواورلئان آمد،تمرينات كار وكالت را با يك گروه خاص از موكلينش شروع كرد.او با پرونده هاي نبرد كاري و تصادفات رانندگي كار را آغاز نمود و با تبه كاري و جنايات بزرگي ادامه داد و سرانجام به قرارداد هاي بزرگي دست يافت و در تغيير تصميم هيئت ژوري.بي اعتبار ساختن شاهدين و رشوه دادن به كساني كه مي توانسند در جريان كار دادرسي دخالت كنند،تخصص پيدا كرد.خلاصه آن كه،او از آن جمله آدم هايي بود كه مي توانست خيلي زود با افرادي مثل آنتوني اورساتي اخت بشود.راه هايي كه آن دو به طور جداگانه مي پيمودن،به نحو اجتناب ناپذيري به يكديگر مي رسيدند.اين پيوندي بود كه در بهشت مافيا صورت گرفته بود.قاضي لاورنس،بخشي از خانواده ي مافيايي اورساتي به شمار مي رفت و در مواقع لزوم اورساتي از او به عنوان وسيله اي براي تغيير راي دادگاه استفاده مي كرد.
===
ارنستين گفت:
-من نمي دانم تو چطوري مي خواهي با او در بيفتي تريسي؟او ثروتمند،قوي و غير قابل دسترسي است.
تريسي حرف او را تصحيح كرد:
-او قوي و ثروتمند است،ولي غير قابل دسترسي نيست.
تريسي تدارك نقشه ي برخورد با او را ديده بود.ولي وقتي به دفترش تلفن زد،دانست كه بايد خيلي سريع برنامه اش را تغيير بدهد.
-مي خواستم با آقاي قاضي لاورنس صحبت كنم.
سكرترش كه گوشي را برداشته بود گفت:
-متأسفم،قاضي لاورنس در دفتر كارشان نيستند.
-انتظار داريد چه وقت برگردند؟
-دقيقا نمي توانم بگويم.
-من كار مهمي با ايشان دارم،فكر مي كنيد فردا صبح در دفترشان باشند؟
-خير،ايشان خارج از شهر هستند.
-آه،شايد شما بتوانيد به نحوي به او دسترسي پيدا كنيد.
-متأسفم،اين هم مقدور نيست،عالي جناب در خارج از كشور هستند.
تريسي با احتياط بسيار سعي كرد حالت غير منتظره بودن اين خبر را براي خودش،مخفي كند.
-كه اين طور؟ممكن است سؤال كنم كجا؟
-عالي جناب براي شركت در يك سمپوزيم حقوقي به اروپا رفته اند.
تريسي گفت:
-واقعا كه حيف شد.
-ممكن است بپرسم شما كي هستيد؟
-من "اليزابت رووان واستين"رئيس بخش جنوبي انجمن حقوقدانان آمريكا هستم.ما در روز بيستم اين ماه،ضيافت توزيع جوايز سالانه مان را در نيواورلئان برگزار خواهيم كرد.انجمن،آقاي قاضي لاورنس را به عنوان مرد سال انتخاب كرده است.
سكرتر گفت:
-چه خوب،ولي متأسفانه آقاي قاضي،تا آن هنگام نيز بر نمي گردند.
-خيلي حيف شد.ما همه انتظار داشتيم كه يكي از بهترين سخنراني هاي ايشان را در اين ضيافت بشنويم.آقاي قاضي لاورنس انتخاب شده به اتفاق آراي كميته هستند.
-او از اينكه چنين فرصتي را از دست مي دهد،قطعا ناراحت خواهد شد
-بله،شما مي دانيد كه در اين موقعيت چه افتخار بزرگي محسوب مي شود.انتخاب هاي قبلي ما افراد بسيار سرشناسي هستند.يك لحظه صبر كنيد!فكري به خاطرم رسيد.آيا فكر مي كنيد ما مي توانيم يك نوار ضبط شده،شامل اعلام پذيرش و تشكر از ايشان براي ضيافت داشته باشيم؟
-خوب،من...من واقعا نمي توانم قول بدهم.او برنامه ي خيلي فشرده اي دارد و...
-اين مي تواند پوشش خبري خوبي براي روزنامه ها و راديو و تلويزيون باشد.
در چند لحظه اي كه سكرتر قاضي لاورنس سكوت كرد،به اين مي انديشيد كه او چه قدر از عنوان شدن اسمش در روزنامه ها و رسانه هاي جمعي خوشش مي آيد.در حقيقيت سفرهاي دوره اي او به دور دنيا نيز در واقع به همين دليل بود.او گقت:
-شايد ايشان وقت داشته باشند چند دقيقه اي نوار براي شما ضبط كنند.من مي توانم از خودشان سؤال كنم.
-آه...اين خيلي عالي است...ضيافت ما را رونق خواهد داد.
-آيا شما مايليد كه عالي جناب در زمينه ي بخصوصي صحبت كنند؟
-آه..البته ...ما دوست داريم كه سخنراني ايشان درباره ي ...
تريسي لحظه اي مكث كرد و بعد گفت:
-متأسفم،اين واقعا كمي پيچيده است.من فكر مي كنم شايد لازم باشد كه خودم شخصا براي ايشان توضيح بدهم.
چند لحظه اي سكوت برقرار شد.سكرتر خودش را در وضع دشواري مي ديد.به او دستور داده شده بود كه مسير سفر و محل سكونت رئيسش را فاش نكند،از سوي ديگر چنان چه اين فرصت را از دست مي داد،ممكن بود كه مورد مؤاخذه قرار بگيرد.
سرانجام او گفت:
-حقيقت اين است كه من نمي بايست هيچ گونه اطلاعاتي درباره ي ايشان به كسي مي دادم،اما مطمئنم كه در اين مورد بخصوص ايشان استثناء قائل خواهند بود.شما مي توانيد او را در هتل "روسيا "در مسكو پيدا كنيد.طي پنج روز آينده ايشان در آنجا خواهند بود و بعد از آن...
-عالي است،من همين الان تماس مي گيرم،خيلي خيلي متشكرم.
-خواهش مي كنم دوشيزه داستين.
===
متن تلگراف قاضي هنري لاورنس،متل روسيا،مسكو.
«اكنون ديوار بعدي شوراي حقوق قضايي مي تواند تدارك ديده شود.تاريخ مناسب را تعيين نماييد.فضاي مربوط درخواست شود.»
امضاء:بوريس
متن تلگراف دوم كه روز بعد رسيد:
«مشكل تداركات سفر را توجيه كنيد.هواپيماي خواهر شما دير رسيد.اما به سلامت به زمين نشست،پول ها و پاسپورتش را گم كرده است.او حتما در يك هتل سوئيسي درجه يك اقامت خواهد كرد.پول ها بعدا واريز خواهد شد.»
امضاء:بوريس.
متن آخرين تلگراف
«خواهر شما سعي مي كند از سفارت آمريكا يك پاسپورت موقت بگيرد.هيچ اطلاعي در مورد ويزاي جديد در دست نيست.خواهرت را به زودي روانه ي آمريكا خواهيم كرد.»
امضا:بوريس
===
مأمور"كا-گ-ب"تلگراف ها را در جيب بغلش گذاشت و منتظر ماند كه ببيند آيا تلگراف هاي ديگري نيز در راه است يا خير؟و وقتي
صفحات 206 207 208 209
دید تلگراف دیگری نرسید , دستور داد که قاضی لاورنس را دستگیر کنند.
بازپرسی ده شبانه روز متوالی ادامه داشت:
_ برای چه کسی اطلاعات می فرستادی؟
_ چه اطلاعاتی ؟ من نمی دانم شما در مورد چه صحبت می کنید؟
_ ما در مورد یک نقشه و توطئه صحبت می کنیم.
_ چه نقشه ای ؟ کدام توطئه؟؟
_ نقشه ی زیردریایی اتمی شوروی.
_ شما باید دیوانه شده باشید , من چه اطلاعاتی در مورد زیردریایی اتمی شوروی می توانم داشته باشم؟
_ این همان چیزی است که ما تصمیم داریم بفهمیم. تو در اینجا با چه کسی دیدار محرمانه داشتی؟
_ کدام دیدار محرمانه؟ من هیچ چیز پنهانی ندارم.
_ خوب پس لابد شما نمی توانید بگویید بوریس کیست؟
_ بوریس؟ کدام بوریس؟
مردی که به حساب بانکی شما در سوئیس پول وارد کرده است.
_ چه پولی؟
آنها بسیار عصبانی بودند و به او گفتند :
_ تو احمق یکدنده ای هستی , ما شما جاسوسان آمریکایی را که قصد دارید , کشور ما را از بیخ و بن ویران کنید , خوب می شناسیم.
وقتی سفیر آمریکا در مسکو اجازه ی دیدار با او را گرفت , قاضی لاورنس پانزده پاوند وزن کم کرده بود و یک مرد رعشه و درهم شکسته بود و به یاد نداشت آخرین باری که بازجویش به او اجازه ی خوابیدن داده بود , کی بود؟
چرا آنها با من این طور رفتار می کنند؟
صدایش مثل کلاغ شده بود:
_ من یک شهروند آمریکایی هستم ... شما را به خدا مرا از اینجا بیرون ببرید.
سفیر به او اطمینان داد :
_ من هرکاری از دستم بیاید برای شما انجام می دهم.
او از دیدن لاورنس شوکه شده بود. او قبلا او را دیده بود و به وی و دیگر اعضای کمیته ی حقوق قضائی آمریکا خیرمقدم گفته بود. آن مردی که دو هفته قبل , موقع ورود به مسکو دیده بود , هیچ شباهتی به این جانور وحشت زده که در مقابل او می خزید و التماس می کرد , نداشت.
قاضی با خودش گفت:
_ این بار دیگر این روس های لعنتی چه خیالی دارند؟ او بیشتر از من جاسوس نیست.
سفیر تقاضای ملاقات با رئیس "پولیت بورو" را کرد و وقتی درخواست او پذیرفته شد , با عصبانیت گفت:
_ من می خواهم یک اعتراض رسمی بدهم. رفتار کشور شما با قاضی هنری لاورنس رفتار بی دلیلی است. اتهام دزدی به چنین آدم با ارزشی واقعا احمقانه است.
وزیر با لحن سردی گفت:
_ اگر حرف دیگری ندارید , لطفا نگاهی به اینها بیندازید.
و کپی تلگراف ها را به دست سفیر داد , سفیر تلگراف ها را خواند و نگاه گیجی به او انداخت:
_ خوب این ها چه اشکالی دارد؟
_ واقعا؟ پس بهتر است آنها را پس از کشف رمز بخوانید.
و این بار کپی دیگری از تلگراف ها را به دست سفیر داد که زیر بعضی از کلمات تلگراف خط کشیده شده بود. سفیر زیرلب گفت :
_ حرامزاده ها !
در جریان محاکمه ی قاضی لاورنس حضور مردم و نمایندگان رسانه های گروهی ممنوع اعلام شد. متهم با لجبازی اتهام خود را مبنی بر این که در اتحاد جماهیر شوروی , دارای ماموریت مخفی بوده است , تکیب کرد. آنها او را تطمیع کردند و گفتند که اگر اعتراف کند و بگوید که برای چه کسی کار می کند در مجازات او تخفیف داده خواهد شد. قاضی لاورنس حاضر بود جان و تن خود را بدهد و خلاص شود , ولی افسوس که نمی توانست.
یک روز بعد از محاکمه یک خبر کوتاه در روزنامه " پراودا " حاکی از آن بود که که قاضی لاورنس جاسوس آمریکایی , به جرم جاسوسی علیه شوروی به چهارده سال زندان با کار در سیبری محکوم شده است.
کمیته ی ضد جاسوسی آمریکا از قضیه ی هنری لاورنس گیج شده بود. احتمال داده می شد که موضوع با فعالیت های ویژه " سیا" " اف_ بی _ آی " و " خدمات محرمانه خزانه داری " ارتباط داشته باشد.
" سیا " گفت :
_ او از ما نیست , ممکن است مامور خزانه داری بوده باشد.
" اداره ی خزانه داری آمریکا " اعلام کرد :
_ ما هیچ گونه اطلاعی در مورد این شخص نداریم. شاید مامور " اف _ بی _ آی " بوده باشد.
" اف _ بی _ آی " اعلام داشت :
_ شاید او از سوی ایالت اداره می شده و یا آژانس اطلاعات وزارت دفاع " پنتاگون " .
و پنتاگون گفت:
_ ما چنین موردی نداشته ایم !
ولی هریک از این مراکز اطلاعاتی و ضد جاسوسی , تقریبا اطمینان داشتند که طرف مقابل آنها دروغ می گوید. رئیس سیا گفت :
_ هر سازمانی که لاورنس برای آنها کار می کرده است , باید به وجود او افتخار کند. چون وی تا آخرین لحظه مقاوم و پابرجا ماند و هیچ اعترافی نکرد. ای کاش من هم مثل او چند نفر مامور داشتم.
اوضاع و احوال بر وفق مراد آنتونی اورساتی نبود. اطرافیان نمی توانستنند بفهمند که چه اتفاقی افتاده که برای اولین بار او اینطور در زندگی اش بدشانسی آورده است؟
بدبیاری او با کشف قضیه ی فرار و اختلاس جورو منو شروع شد و بعد پری پوپ و حالا قاضی لاورنس که درگیر یک اتهام جاسوسی شده بود. آنها همه از مهره های اصلی ماشین جهنمی اورساتی به حساب می آمدند. مردانی که او به آنها تکیه کرده بود و روی آنها حساب می کرد.
رومنو یک محور اصلی در تشکیلات اوساتی محسوب می شد که او نمی توانست به سادگی برای او جایگزینی پیدا کند. معاملات به طور بدی انجام می شد و از سوی کسانی که قبلا جرات حرف زدن را نداشتند , انتقاد هایی نسبت به کار ها به عمل می آمد. آنتونی اورساتی پیر شده بود و جانشینی نداشت. او دیگر قادر نبود , نیروهایش را به اراده ی خود به کار بگیرد. تشکیلات در حال از هم پاشیدگی بود.
ضربه ی نهایی تلفنی از نیوجرسی بود :
_ ما شنیده ایم که تو در آنجا مشکلات کوچکی داری , آنتونی ما دوست داریم به تو کمک کنیم.
اورساتی غرید:
_ من هیچ مشکلی ندارم , البته در این اواخر چند مشکل اجرایی داشتم , ولی همه آنها حل شد.
_ منظور ما آنها نبود , آنتونی , خبرهایی هست که شهر تو کمی یاغی شده , گویا هیچ کس آنجا را کنترل نمی کند.
_ خودم کنترل می کنم.
210 - 213
- شاید این کار برای تو کمی سنگین باشد. تو کارت خیلی زیاد است. شاید لازم باشد که کمی استراحت کنی.
- این جا شهر من است، هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد.
- هی، آنتونی! کسی نگفت که می خواهند آن جا را از تو بگیرند. ما فقط می خواهیم به تو کمک کنیم، خانواده ها همه جمع شدند و تصمیم گرفتند که چند نفر از آدم های ما به آن جا بیایند و به تو کمک کنند. بین دوستان این کار اشکالی ندارد، مگر نه آنتونی؟
آنتونی اورساتی احساس کرد که سرمای عیمقی سراسر وجودش را فراگرفت. در این ماجرا تنها یک اشکال وجود داشت. یک کمک کوچک، به کمک بزرگ تبدیل می شد... این همان گلوله برفی بود که روی برف ها می غلتید و جلو می رفت...
*****
ارنستین برای شام، تدارک خوراک میگو دیده بود. در حالی که او و تریسی منتظر بودند تا آل برگردد، غذا روی اجاق در حال پختن بود. هوای گرم سپتامبر روی اعصاب همه تأثیر می گذاشت، وقتی آل قدم به آپارتمان کوچک گذاشت، ارنستین جیغ کشید:
- کدام جهنمی بودی؟ شام لعنتی دارد می سوزد... خود من هم همین طور...
اما آل در دنیای دیگری سیر می کرد و آن قدر سرحال و زنده بود که متوجه عصبانیت ارنستین نشد:
- نمی دانی چه خبر شده، منتظر باش و بشنو.
و بعد رو به تریسی کرد و گفت:
- خانواده نیو جرسی دارد می آید که قدرت را از دست اورسانی بگیرد. او در بد مخصمه ای افتاده است. تو ترتیب آن حرامزاده را داده ای!
او به چشم های تریسی نگاه کرد و لبخندی را که بر لب داشت، از لبانش پرید:
- تو خوشحال نیسی تریسی!
خوشحالی؟ چه کلمه عجیبی!
تریسی فکر کرد که مدت هاست معنی این کلمه را از یاد برده است. او باور نمی کرد که بار دیگر بتواند خوشحالی را درک کند. برای مدتی طولانی در ذهن او جز اندیشه انتقام جویی و خونخواهی درباره آن چه که در حق او و مادرش انجام شده بود، چیز دیگری وجود نداشت. حالا تقریباً کارها رو به اتمام بود، ولی قلبش از هر احساسی تهی بود.
صبح روز بعد، تریسی در مقابل گلفروشی ایستاده بود:
- من مقداری گل می خواهم که برای آنتونی اورسانی بفرستید. یک تاج گل میخک سفید مخصوص تشیع جنازه، بر روی یک پایه، با یک روبان پهن مشکی. می خواهم روی روبان نوشته شده باشد:
"آرامش در صلح"
او کارتی هم به گلفروش داد که همراه دسته گل بفرستد. روی کارت نوشته شده بود:
"از سوی دختر دوریس ویتنی"
پایان کتاب دوم
اگر فردا بیاید
کتاب سوم
۱۵
فیلادلفیا، هفتم اکتبر، ساعت ۴ بعدازظهر
اینک، زمان تسویه حساب با چارلز استنهوپ سوم رسیده بود.
دیگران بیگانه بودند؛ ولی چارلز عشق او بود. پدر فرزند متولد نشده او بود و او به هر دوی آنها پشت کرده بود.
ارنستین و آل برای بدرقه تریسی به فرودگاه نیواورلئان آمده بودند.
ارنستین گفت:
- من دلم برایت تنگ می شود. در فیلادلفیا چکار خواهی کرد؟
تریسی نصف واقعیت را به آنها گفت:
- بر می گردم به بانک سرکار قبلی ام...
- آنها می دانند تو داری می آیی؟
- نه، اما قائم مقام آن بانک به من علاقه مند است، از طرفی کسی که بتواند مثل من با کامپیوتر کار بانکی انجام بدهد، کم است.
- بسیار خوب، خوشبخت باشی، حتماً با ما تماس بگیر. می شنوی؟ از گرفتاری و دردسر هم دوری کن دختر.
سی دقیقه بعد، تریسی در آسمان بود و به سوی فیلادلفیا پرواز می کرد.
او وارد هتل هیلتون شد و یکی از بهترین پیراهنهایش را از چمدان بیرون آورد و به مستخدم داد که برایش اتو کند.
اگر فردا بیاید 216-219
راس ساعت 11 صبح روز بعد، ترسی قدم به داخل بانک گذاشت و به جستجوی منشی کلرنس درموند پرداخت.
ـ سلام " می".
دخترک خیره خیره به تریسی نگاه می کرد. مثل این بود که به یک روح نگاه می کند.
ـ تریسی!... من... شما چطورید؟
ـ خوبم، آقای درموند هستند؟
ـ من... من نمی دانم، بگذار ببینم... معذرت می خواهم.
سپس را عجله از روی صندلی اش بلند شد و به اتاق قائم مقام بانک رفت و چند لحظه بعد بیرون آمد و گفت:
ـ شما می توانید داخل شوید.
بعد از جلوی در کنار رفت تا تریسی بتواند وارد شود.
تریسی به این فکر می کرد که چه اتفاقی خواهد افتاد. آقای کلرنس درموند در کنار میزش ایستاده بود.
ـ سلام آقای دزموند خوب... من برگشته ام.
ـ برای چی؟
صدای او غیردوستانه بود. خیلی غیردوستانه و همین موضوع باعث تعجب تریسی شد.
ـ خب.. شما گفته بودید که من کارمند بسیار خوبی هستم و من فکر کردم که...
ـ و حالا تصور می کنید که من کار قبلی را به شما بر می گردانم؟
ـ خوب، بله قربان. من هیچ یک از مهارت هایم را از دست نداده ام. من کماکان می توانم...
ـ دوشیزه ویتنی...
او متوجه شد که درموند مخصوصا او را تریسی خطاب نکرده:
ـ... متاسفم، شما دارید تقاضایی می کنید که انجام آن به هیچ وجه مقدور نیست. شما قطعا باید بدانید که مشتریان ما دوست ندارند با کسانی سر و کار داشته باشند که زمانی به اتهام دزدی و جنایت در زندان بوده اند. این موضوع می تواند در وضعیت و طرز فکر مشتریان نسبت به بانک و اعتبار آن اثر سوء بگذارد. من فکر نمی کنم با توجه به سوابق، شما بتوانید در هیچ بانک دیگری کار کنید... به نظر من شما باید در پی جایی باشید که بیشتر با وضعیت خاص شما هماهنگی داشته باشد. امیدوارم شما فهمیده باشید که در این حرف ها هیچ نظر شخصی مطرح نیست...
تریسی اول با ناباوری و بعد با عصبانیت به حرف های او گوش کرد.
ـ چیز دیگری هم هست که بخواهید مطرح کنید خانم ویتنی؟
صدها مورد وجود داشت که تریسی می خواست مطرح کند، اما می دانست که بی فایده است.
ـ نه... فکر نمی کنم،آن چه را لازم بود شما گفتید.
تریسی برگشت و از در بیرون رفت. صورت او میسوخت و به نظرش می رسید که تمام کارکنان بانک خیره خیره او را نگاه می کنند. وقتی داشت از در بیرون می رفت،سرش را بالا گرفته بود:
ـ من نمی توانم اجازه دهم آنها با من چنین رفتاری داشته باشند، غرور من تنها چیزی است که برایمباقی مانده است و نمی گذام آن را از من بگیرند.
تریسی به هتل برگشت و تمام روز را تنها در اتاقش ماند. چرا او آن قدر ساده بود که فکر می کرد ممکن است آنها با آغوش باز از وی استقبال کنند؟ او بدنام و رسوا بود. ترسی با خودش فکر کرد:
ـ فیلادلفیا به جهنم! من در اینجا یک کار ناتمام دارم؛ وقتی آن را انجام دادم از این جا خواهم رفت. می روم به نیویورک. آن جا هیچ کس مرا نمی شناسد.
این تصمیم به او احساس بهتری داد.
آن شب تریسی، خودش را در کافه ی رویال به شام دعوت کرد. بعد از آن دیدار بدی که صبح آن روز با چارلز دزموند داشت، به فضای روشن و محیط زیبایی برای تمدد اعصاب نیاز داشت که او را به حال عادی برگرداند.
هنگامی که گارسون در کنار میز او آمد، تریسی نگاهی به بالکن رستوران انداخت و قلبش شروع به تپیدن کرد. چارلز و زنش در آن جا نشسته بودند و به نظر می رسید که آن چنان در اندیشه های خود غرق هستند و آن چنان در فکرند که هرگز او را ندیده اند. اولین چیزی که به ذهن تریسی رسید این بود که آن جا را ترک کند. او برای روبرو شدن با چارلز آمادگی نداشت. حداقل تا زمانی که نقشه اش را عملی نکرده بود، نمی خواست با او روبرو شود.
گارسون پرسید:
ـ میل دارید سفارشهای شما رو یادداشت کنم؟
ـ من... من کمی صبر می کنم، خیلی متشکرم.
او داشت تصمیم می گرفت بماند یا برود؟
تریسی بار دیگر به چارلز نگاه کرد و متوجه اتفاق شگفت انگیزی شد. این طور به نظرش رسید که دارد به یک غریبه نگاه می کند. او صورتی پریده رنگ و تکیده، سری طاس و بی مو، شانه های خمیده و حالتی خسته و افسرده داشت. باور کردن این که زمانی او عاشق چنین کسی بوده برایش دشوار بود.
تریسی نگاهی به همسر چارلز انداخت. او هم نشانه هاییی مشابه او داشت. این طور می نمود که آن دو در یک نقطه با هم تلاقی کرده و در آن جا منجمد شده اند. آن دو به نحو بسیار ساده ای نشسته بودند و هیچ حرفی با هم نمی زدند. تریسی می توانست یک سال کسل کننده وبی روح از آینده آنان را در پیش چشم خود مجسم کند. بدون عشق و بدون شادی، و این مجازات چارلز بود.
تریسی ناگهان احساس کرد یک موج رهایی، یک احساس آزادی عمیق تمام وجودش را فرا گرفت و زنجیر احساساتی که بر اعصاب او پیچیده شده بود، پاره شد و بر زمین ریخت.
همه چیز تمام شده بود، گذشته دفن شده بود. تریسی با اشاره ی دست گارسون را فرا خواند و سفارش شام داد.
آن شب، هنوز تریسی به اتاقش در هتل نرسیده بود که ناگهان به خاطر آورد مبلغی پول از بانک طلب دارد. او نشست و محاسباتشرا انجام داد و رقمی معادل هزار و سیصد و هفتاد و پنج دلار و شصت سنت شد.
تریسی نامه ای به عنوان آقای کلرنس درموند تهیه کرد و دو روز بعد جواب آن را از می دریافت کرد«
دوشیزه ویتنی عزیز:
عطف به درخواست شما آقای درموند از من خواستند که به شما اطلاع بدهم که در اجرای سیاست اخلاقی در زمینه ی مسائل مالی کارکنان، سهم شما به حساب سپرده و سرمایه کلی بانک واریز شده است. ایشان مایلند شما اطمینان حاصل کنید که هیچ نوع سوءنیت شخصی در این زمینه وجود نداشته است.
ارادتمند: می ترینتون
تریسی نمی توانست باور کند که آنها پول او را با عنوان حمایت از اخلاقیات بانک می دزدند. او به شدت عصبانی بود.
ـ من نخواهم گذاشت آنها مرا گول بزنند، هیچ کس نمی تواند هیچ وقت مرا گول بزند.
*****
تریسی در مقابل بانک "فیلادلفیا تراست و فیدلنی" ایستاده بود. او یک کلاه گیس با موهای بلند مشکی بر سر گذاشته، آرایش غلیظی کرده و یک دستمال گردن قرمز رنگ به گردن بسته بود. هر اتفاقی که می افتاد آن دستمال گردن قرمز به خاطر می ماند.
علی رغم وضع مبدلی که داشت، به خاطر پنج سالی که در آن بانک
صفحات 220 تا 223 ...
کار کرده بود، احساس نگرانی می کرد. همکاران بسیاری در آن بانک بودند که او را می شناختند، به همین جهت لازم بو که نهایت احتیاط را به عمل بیاورد.
تریسی یک در بطری از کیفش بیرون آورد و آن را در کفشش گذاشت و لنگ لنگان وارد بانک شد. بانک پر از انبود مشتریان بود. تریسی با احتیاط منتظر زمانی مناسب بود. او نگاهی به اطراف انداخت و بعد به طرف یکی از باجه های خدمات مشتریان که خالی بود رفت. متصدی باجه مشغول حرف زدن با تلفن بود و به محض اینکه مکالمه اش به پایان رسید، گفت:
- بله؟
او جان کریتون بود. مردی متعصب و خرافاتی که از جهودها، سیاه ها و پورتوریکویی ها متنفر بود. در تمام مدتی که تریسی در آن بانک کار می کرد، او برای وی آدمی آزاردهنده بود و حالا هیچ علامتی در چهره اش دال بر اینکه او را شناخته باشد، دیده نمی شد.
- بونوس دیاس، سینیور؛ من علاقه مند هستم که یک حساب جاری در بانک شما داشته باشم.
تریسی با لهجه مکزیکی صحبت می کرد. او این لهجه را از هم سلولی اش پائولینا فرا گرفته بود. آثار تحقیر و تنفر در چهره کریتون ظاهر شده بود:
- نام؟
- ریتا گونزالس
- چه مقدار پول مایلید در حساب بانکی اتان داشته باشید؟
- ده دلار
کریتون پرسید:
- نقد است یا چک؟
- نقد، لطفاً!.
تریسی با احتیاط یک ده دلاری مچاله شده که گوشه ای از آن هم پاره شده بود از کیفش بیرون آورد و به او داد و کریتون هم فرم سفید را به طرف او پرتاب کرد.
- این فرم را پر کن.
تریسی که تصمیم نداشت اثری از دستخط خود باقی بگذارد، به طرف جلو خم شد و گفت:
- دست من در تصادف آسیب دیده است، سینیور؛ ممکن است شما آن را برایم پر کنید؟ سی سه پوتدا؟
کریتون زیر لب غرولند کرد و گفت:
- فراری های بی سواد!
سپس پرسید:
- گفتید ریتا گونزالس؟
- سی.
- آدرس؟
تریسی نشانی و شماره تلفن هتل را به او داد.
- اسم خانوادگی مادر؟
- گوانزالس، مادر من با پسرعمویش ازدواج کرده بود.
- تاریخ تولد خودت؟
- بیستم دسامبر 1958
- محل تولد؟
- گیودا- دی- مکزیکو
- این جا را امضا کن.
تریسی گفت:
- من باید از دست چپم استفاده کنم.
او قلم را برداشت و مثل دست و پا چلفتی ها، با خط کج و معوجی زیر فرم را امضا کرد.
- من فقط می توانم یک دسته چک موقت به شما بدهم، چک اصلی ظرف مدت سه یا چهار هفته، توسط پست به نشانی شما فرستاده خواهد شد.
- بونوموچاس، گراسیاس، سینیور.
- بله.
جان کریتون او را تا وقتی که از در بانک خارج شد، با نگاهش تعقیب کرد.
سه راه غیرقانونی برای وارد کردن چیزی به کامپیوتر وجود داشت، و ترسی متخصص این کار بود. او خودش کمک کرده بود که یک سیستم امنیتی در بانک "تراست فیدلتی فیلادلفیا" به وجود بیاید، و حالا خود او در حال رخنه کردن به آن بود. اولین کاری که می بایست بکند، پیدا کردن یک فروشگاه کامپیوتر بود. جایی که می توانست از ترمینال آن استفاده کند و برنامه ای را به کامپیوتر بانک بفرستد. فروشگاه، با مقداری فاصله از بانک قرار داشت و تقریباً خلوت بود. فروشنده مشتاق به طرف او آمد:
- ممکن است به شما کمک کنم. خانم؟
- اسوسی کیو، نو، سینیور؛ من فقط نگاه می کنم.
نگاه فروشنده به نوجوانی برخورد که با کامپیوتر بازی می کرد و با عجله به طرف او رفت:
- معذرت می خواهم خانم.
تریسی به طرف میز کامپیوتری که در مقابلش قرار داشت و به یک تلفن وصل بود برگشت. وارد شدن به سیستم کار راحتی بود، ولی بدون استفاده از کد تقریباً مقدور نبود. این کد هر روز تغییر می کرد. روزی که داشتند برای این سیستم چاره اندیشی می کردن، ترسی در جلسه هیئت مدیرۀ بانک حضور داشت. در آن جلسه دزموند گفته بود:
- ما باید مرتباً این کد را تغییر بدهیم که هیچ کس قادر نباشد وارد آن شود؛ ولی در عین حال باید آن را برای کسانی که اجازه استفاده از آن را دارند ساده نگه داریم.
در آن جلسه آنها کدی را تصویب کردند که در چهار فصل سال می شد از آن استفاده کرد و تاریخ روز جاری را هم داشت.
تریسی ترمینال را روشن کرد و نوار کد بانک تراست فیدلیتی را گرفت. وقتی صدای "بیپ" را شنید، گوشی تلفن را به ترمینال وصل کرد. علامتی روی صفحه مانیتور کامپیوتر ظاهر شد:
- کد مورد نظر شما؟
آن روز دهم بود. سپس تریسی تایپ کرد:
- پاییز؛ ده.
- کد غلط است.
صفحه مانیتور خاموش شد.
آیا آنها در این مدت کد را عوض کرده بودند؟ تریسی از گوشه چشمش دید که فروشنده به طرف او می آید. او رویش را به طرف دیگر برگرداند و وانمود کرد که مشغول نگاه عادی به کامپیوترهاست.
در همین موقع یک زوج جوان وارد فروشگاه شدند، و متصدی فروش با خوشحالی مسیرش را عوض کرد و رفت که به آنها خوشامد بگوید. تریسی دوباره به طرف میز مدل کامپیوتر برگشت. او تصمیم گرفت خودش را در ذهن کلارنس دزموند قرار بدهد. او دزموند را به خوبی می شناخت و مطمئن بود که وی امکان نداشت کدهای متفاوتی را منظور کند. او می بایست در هر حال، مفهوم اصلی فصول و شماره روزها را در نظر می گرفت، پس چگونه می توانست آنها را تغییر بدهد؟ این کار می توانست به صورت پیچیده تری نیز انجام شود، به این معنی که ممکن بود او فصول را غیرمعمول قرار داده باشد. تریسی دوباره سعی کرد.
- کد مورد نظر شما؟
- زمستان 10
- کد غلط است.
اگر فردا بیاید
224-233
صفحه مانیتور دوباره خاموش شد .
-فایده ای نداره ؛ولی بهتر است یکبار دیگر امتحان کنم.
-کدمورد نظر شما؟
-بهار 10
برای یک لحظه مانیتور قطع شد و دوباره پیام ظاهر گردید:
عملیات را ادامه بدهید.
تریسی با عجله تایپ کرد :
-معاملات داخلی .
بلا فاصله دستور کار بانک و فرم خاص معاملات روی مانیتور ظاهر شد:
شما مایلید کدامیک از این عملیات راانجام دهید:
1-سپردن پول
2-انتقال پول
3-برداشت پول از حساب پس انداز
4-انتقال داخلی
5-برداشت پول از حساب جاری
تریسی ردیف دوم را انتخاب کرد. برای یک لحظه صفحه تلویزیون سیاه شد و بعد جدول دیگری اهر شد :
1-مقدار انتقال؟
2-ازکجا؟
3-به کجا؟
ترسی شروع به تایپ کرد :
-از سرمایه اندوخته کلی به ریتا گونزالس
وقتی به مبلغ رسید برای لحظه ای مکث کرد. او می توانست میلیونها برداشت کند ، اما او دزد نبود . او حق خودش را می خواست .
تایپ کرد :37565/1 دلار و شماره حساب ریتا گنزالس را به ماشین داد.
صفحه مجدداًروشن خاموش شد.
-معامله انجام شد. آیا معامله دیگری هم می خواهید انجام بدهید ؟
-خیر.
-کار انجام شد . متشکرم .
این نوع انتقال پول از طریق 220 میلیارد خطوط الکترونیکی، توسط کامپیوتر هر روز دربین بانکها انجام می شد .
فروشنده دوباره با قیافه ای اخمو به طرف تریسی می آمد. او با عجله فوراً دگوه ای را زد وومانیتور را خاموش کرد .
-نه . گراسیاس ، من با این کامپوتر ها نمی توانم کار کنم.
تریسی بعد از اینکه از فروشگاه کامپیوتر بیرون آمد ،وارد یک داروخانه شد و به بانک تلفن کردو گفت که می خواهد با مسئول صندوق صحبت کند .
-هولا ، من ریتا گونزالس هستم، من می خواهم موجودی حسابم را به شعبه اصلی "فرست بانک" در "هانوور" نیویورک انتقال بدهم.
-شماره حساب لطفاً؟
تریسی شماره حسابش را به او داد.
یک ساعت بعد تریسی از هتل هیلتون بیرون آمده و در راه شهر نیویورک بود . صبح روز بعد ، وقتی بانک باز شد ، ریتا گونزالش برای اینکه تمام پولش را از بانک بگیرد در آن جا بود . او پرسید:
-چقدر در حسابم پول دارم؟
صندوقدار به کامپیوتر مراجعه کرد:
-هزار و سیصدو هشتاد و پنج دلار و شصت و پنج سنت.
-درست است.
-آیا شما یک چک به این مبلغ می خواهید؟
تریسی گفت :
-نه ، من به بانکها اطمینان ندارم ، نقداً دریافت می کنم.
علاوه برآن پول، تریسی دویست دلار هم در موقع آزادیش از زندان داشت به اضافه مبلغ کمی که در ازای نگهداری از آن به او پرداخت شده بود. به جز این او هیچ امنیت مالی نداشت و لازم بود که هرچی زودتر کاری برای خود دست و پا کند .
او در یک هتل ارزان در خیابان "لکسی تون " اقامت کرد و شروع به ارسال فرمهای درخواست کار برای بانکهای مختلف کرد .
اما تریسی خیلی زود متوجه شد که کامپیوتر به صورت دشمن خصوصی او درآمده است . داستان زندگی و سوابق او در حافظه کامپیوتر تمام بانکها ثبت شده بود و با فشار یک دگمه برای هر کسی که مایل بود فاش می شد. لحظه ای که سوابق جنایی و زندان تریسی رو صفحه کامپیوتر می آمد ، درخواستهای او برا ی اشتغال خود به خود رد می شد.کلارنس دزموند درست پیش بینی کرده بود . هیچ بانکی حاضر نبود اورا استخدام کند . وی می باید در پی کار دیگری برای خود باشد .
تریسی درخواستهای زیادی برای شرکتهای بیمه و ده دوازده تایی هم برای شرکتهای کامپیوتریفرستاد . ولی جواب همیشه منفی بود .
تریسی با خود گفت :
-بسیار خوب. من کارهای دیگری هم می توانم انجام بدهم.
او یک نسخه از روزنامه "نیویورک تایمز" خرید و درستون پیشنهادات کار شروع به جستجو کرد . در آنجا یک کار سکرتری برای یک شرکت صادراتی وجود داشت . تریسی به نشانی ذکر شده در روزنامه رفت و به محض اینکه پا به آستانه در گذاشت ، مدیر آنجا گفت :
-هی!من شما را در تلویزیون دیده ام، شما یک بچه را نجات دادید،این طور نیست؟
تریسی برگت و فرار کرد.
روز بعد او قرار دادی به عنوان یک فروشنده زن در بخش فروش اسباب کودکان یک مغازه بزرگ در خیابان پنجم نیویورک بست . دستمزد این کار خیلی کمتر از مبلغی بود که قبلاً می گرفت ، اما حداقل آنقدر بود که زندگیش را تأمین کند.
دوروز بعد یکی از مشتریان فروشگاه، تریسی را شناخت و موضوع را به مدیر فروشگاه اطلاع داد.
درهمان روز تریسی اخراج شد.
***
تریسی تدریجاً به یک جنایتکار اجتماعی و یک مطرود جامعه تبدیل می شد . مشکلی که برای او پیش آمده بود تباه کننده بود . او نمی دانست چطور باید زندگی کند ؟ برای اولین بار این احساس به او دست داده بود که در شرایط لاعلاجی قرار گرفته است .
او آن شب نگاهی به کیف پولش انداخت که ببیند چقدر پول برایش باقی مانده است . در جستجوی گوشه و کنار آن به تکه کاغذی برخورد که بتی فرانسیسکوس درزندان به او داده بود. کنراد مورگن ، جواهر فروش، شماره 640خیابان پنجم . نیویورک.
بتی گفته بود که او مایل است به کسانی که از زندان آزاد شده اند کمک کند.
موسسه کنراد مورگن تشکیلات ظریفی بود . با یک دربان در بیرون . دو نگهبان مسلح در داخل.
ویترین های مغازه با سلیقه و ذوق بسیار تزئین شده ، ولی جواهرات زیاد گرانبهایی به نظر نمی رسید. تریسی به قسمت پذیرش گفت :
-من می خواهم آقای کنراد مورگن را ببینم .
-شما وقت قبلی دارید؟
-نه یک دوست مشترکمان پیشنهاد کرد که من ایشان را ببینم.
-اسم شما لطفاً؟
-تریسی ویتنی
-یک لحظه صبر کنید.
او گوشی را برداشت و چیزی در آن زمزمه کرد که تریسی نشنیدوبعد گوشی را سرجایش گذاشت و گفت :
-آقای مورگن در حال حاضر گرفتار هستن . او گفت که شما حدود ساعت شش به دیدن ایشان بیایید.
-بله متشکرم.
او از مغازه بیرون آمد و نگران و مردد در پیاده رو ایستاد. آمدن به نیو یورک یک اشتباه بو د . ممکن بود کنراد هم نتواند کاری برای اوانجام دهد. اصلاً او چرا بایداین کار را انجام دهد؟ تریسی برای او یک غریبه بود .تریسی فکر کرد :
-او حتماً مقداری سخنرانی تحویلم می دهد. من به این حرفها احتیاج ندارم. نه از طرف او نه از طرف هیچ کس دیگر. من باید به زندگیم ادامه دهم و اینکار را خواهم کرد . گورپدر کنراد مورگن . من دیگر برای دیدن او برنمی گردم.
تریسی بی هدف درپیاده روی خیابان هفتم به راه افتاد ومشغول تماشای ویترین مغازه ها شد. از "پارک اونیو" و فروشگاه های شلوغ "لگزینگتون " گذشت . او چیزی نمی دید که پی از محرومیت و نا امیدی نباشد .
درساعت 6 بعد از ظهر تریسی باز خودش را مقابل جواهر فروشی کنراد مورگن دید. در مغازه قفل بود. ترسی ضربه ای به در زد و بدون اینکه منتظر باز شدن آن باشد برگشت. اما در مقابل چشمهای متعجب ترسی در ناگهان باز شد و مردی با قیافه ای عجیب در آستانه در ظاهر شد . وسط سرش طاس و موهای ژولیده در بالای گوشش ، خاکستری و بسیار خشن بود . صورتی خندان به رنگ صورتی مایل به قرمزو چشمهایی لرزان وچشمک زن داشت . هیکلش مانند گور زاده ها کوتوله بود.
-شما باید دوشیزه ویتنی باشید ؟
-بله.
-من کنراد مورگن هستم . لطفاً بفرمایید داخل .
تریسی وارد یک مغازه لخت و خالی از جواهرات شد . کنراد گفت :
-من منتظر شما بودم. بیایید به دفتر من برویم . آنجا بهتر می توانیم صحبت کنیم.
اوترسی را به دنبال خود از وسط مغازه عبور داد و در انتهای مغازه در مقابل یک در بسته ایستاد و آن را با کلید باز کرد.
دفتر کنراد به طرز بسیار شیک و ظریفی تزیین شده بود. آنجا بیشتر به اتاقی در یک آپارتمان شبیه بود تا یک دفتر کار. هیچ نوع میز کاری در آنجا دیده نمی شد . در گوشه ای از اتاق یک میز تزیینی با یه کاناپه قرار داشت . دیوار ها پر از تابلو های نقاشی استثنایی و منحصر به فرد بود .
-یک نوشیدنی میل دارد ؟
-نه متشکرم . بتی فرانسیسکو پیشنهاد کرد که من شما راببینم. اوگفت که شما ... شما به کسانی که مشکل داشته باشند کمک می کنید .
او نتوانست خودش را قانع کند که بگوید در زندان بوده است .
کنراد دستهایش را در هم قلاب کرد و تریسی متوجه مانکور ظریف ناخن های او شد.
-طفلک بتی دختر خوبیست . او خیلی بد شانسی آورد . شما که اطلاع دارید؟
-بد شانسی؟
-بله او به دام افتاد.
-من....من نمی فهمم.
-موضوع خیلی ساده است دوشیزه ویتنی. بتی با من کار می کرد ،اودراینجا کاملاً تامین بود ، بعد عاشق یک راننده از اهالی نیواورلئان شدو رفت دنبال کارش . و خوب...آنهاهم او را گرفتند.
تریسی گیج شده بود .پرسید:
-او در اینجا برای شما کار فروشندگی انجام می داد؟
کنراد مورگن به صندلی اش تکیه داد و با صدای بلند آنقدر خندید تا چشمهایش از اشک پر شد و بعد در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت :
-به طور قطع بتی همه چیز را برای شما نگفته است . من یک کار بسیار پر در آمد دارم دوشیزه ویتنی و من مایلم دوستان و آشنایانم را هم دراین درآمد سهیم کنم. من تاکنون همکاران بسیار موفقی مثل شما داشته ام... البته اگر شما ناراحت نشوید، باید بگویم از کسانی که قبلاً در زندان بوده اند.
تریسی گیج تر از قبل به صورت او نگاه کرد.
-همانطور که می بینید من در یک وضعیت استثنایی هستم .من مشتریان بسیار ثروتمندی دارم. آنها اغلب دوستان من هستند و مسائل خود را با من در میان می گذارند.
او درهنگام حرف زدن انگشتان خود را به طرز ظریفی به هم می زد.
-من می دانم که آنها چه موقع به مسافرت می روند، تعداد کمی از آنها جواهراتشان را همراه می برند، بخصوص در این شرایط زمانی خطرناک که ما در آن زندگی می کنیم ، کمتر کسی با جواهراتش سفر می کند . در نتیجه جواهرات آنها در منزل است . پیشنهادات ایمنی برای نگهدار از جواهراتشان اغلب از طرف خود من به آنها ارائه شده است و من دقیقاً می دانم که آنها چه جواهراتی دارند، چون آنها را از خود من خریده اند . آنها...
تریسی بی اختیار از جای خود برخاست و ایستاد:
-ازاینکه وقتتان را در اختیار من قراردادید متشکرم آقای مورگن.
- مطمئناً شما قصد ترک اینجارا ندارید؟
-بستگی دارد به اینکه منظورشما از آن چه که گفتید چه بوده باشد.
-منظور من همان بود که گفتم.
تریسی احساس کرد که گونه هایش می سوزد:
-من دزد نیستم ، من اینجا آمده ام کار پیدا کنم .
-من هم دارم کار به توپیشنهاد می کنم.عزیزم...کاری که بیش از چند ساعت وقت تو را نمی گیرد. و من مطمئنم که هر ماه بیست و پنج هزار دلار گیرت می آید.
او لبخندی شیطانی زد و اضافه کرد:
-البته بدون مالیات
تریسی با خودش کلنجار می رفت که خشمش را کنترل کند.
-من علاقه ای به این کار ندارم ، اجازه بدهید بروم.
-اگر شما واقعاً اینطور می خواهید ، مانعی ندارد...
سپس به در خروجی اشاره کرد و ادامه داد:
-دوشیزه ویتنی باید فهمیده باشید که چنانچه دراین کار کوچکترین خطرگیر افتادن وجود داشت من خودم رادرگیر آن نمی کردم. من دارای شخصیت و حیثیت اجتماعی هستم و حاضر نیستم آن را به خطر بیاندازم .
تریسی با لحن سردی گفت :
-من به شما اطمینان می دهم که یک کلمه از این موضوع با کسی حرف نزنم.
کنراد سری تکان داد و گفت:
-این چیزی نیست که شما بتواید آن را باکسی در میان بگذارید.اینطور نیست عزیزم ؟ منظور من این است که کسی حرف شما را باور نخواهد کرد . من کنراد مورگن هستم .
وقتی به در ورودی مغازه رسیدند، کنراد گفت :
-اگر تصمیم خود را تغییر دادید، به من اطلاع بدهید.فراموش که نمی کنید . بهترین وقتی که می توانید با من تماس بگیرید بعد از ساعت شش بعد از ظهر است . منتظر تلفن شما هستم .
تریسی زیر لب گفت :
-نه .
سپس پا را از در بیرون گذاشت و وارد تاریکی پیاده رو شد ووقتی به اتاقش رسید ، هنوز از عصبانیت می لرزید .
تریسی از مستخدمین هتل خواست که برایش یک ساندویچ و یک فنجان قهوه تهیه کنند.احساس می کرد که دیگر دوست ندارد هیچ کس را ببیند. دیدار مورگن روح او را آلوده کرده بود . او تریسی را با انبوه جنایتکاران و منحرفین و واخوردگان زندان در یک صف قرار داده بود. ولی او از آنها نبود . او تریسی ویتنی، کارشناس کامپیوتر و امور بانکی و یک شهروند با آبرو و شرافتمند بود . کسی که هیچکس حاضر نبود او را به کار بگیرد.
تریسی تمام آن شب را بیدار ماند و به آینده اش فکر کرد . او شانس به دست آوردن هیچ کاری را نداشت و مقدار بسیار کمی از پولش باقی مانده بود . او به دونتیجه قطعی رسید که از صبح روز بعد به یک جای ارزان تر نقل مکان کند و در پی کار بگردد؛ هر کاری که باشد .
جای ارزانتر اتاقی در طبقه چهارم بخش شرقی ، در یک ساختمان بدون آسانسور بود . او از پشت دیوار های نازک و تخته ای اتاقش صدای جیغ و داد و فریاد همسایگانش را که به زبان غریبه ای حرف می زدند، می شنید. درو پنجره مغازه هایخیابان که در کنار یکدیگر صف کشیده بودند، به طرز چشم گیری از میله ها و قفل و بندهای آهنی پوشیده شده بود و تریسی علت آن را به وضوح می فهمید. همسایه های او تقریباً همگی از ولگردها ، زن های هرجایی و دزد ها و جیب برها بودند.
در سر راهش به یک فروشگاه برای خرید مایحتاج روزانه ، تریسی سه بار مورد جمله کیف رباها وجیب برها قرار گرفت . که دونفر از آنها مرد و یک نفرشان زن بود . تریسی به خودش گفت :
-نمی توانم ، من نمی توانم اینجا بمانم .
او به طرف یکی از آژانس های کار یابی که درفاصله کمی از محل سکونتش قرار داشت ، به راه افتاد . آنجا توسط خانمی به نام مورفی اداره می شد که خانم موقر و مدیر مآبی بود. او فرمی را که تریسی پر کرده بود رو ی میز گذاشت . نگاهی پرسشگر و حاکی از تعجب به او انداخت و گفت :
-من نمی توانم بفهمم تو چه احتیاجی به کمک من داری؟شرکتهای زیادی هستند که به دنبال آدمهایی نظیر تو هستند .
تریسی نفس عمیقی کشید و گفت :
-من مشکل دارم .
بعد همه چیز را برای خانم مورفی که ساکت نشسته بو د و با حوصله به حرفهای او گوش می کرد توشیح داد.
وقتی صحبت تریسی تمام شد ، خانم مورفی با حالت بی تفاوتی گفت :
-تو بهتر است که کار با کامپیوتر را فراموش کنی.
-اما شما گفتید ...
-شرکتهای مالی خیلی وسواسی و سخت گیرند، بخصوص درمورد کار با کامپیوتر . آنها کسانی را که سوء سابقه داشته باشند استخدام نمی کنند.
-اما من به کار احتیاج دارم . من...
-کارهای دیگر هم وجود دارد، مثلاً تا به حال به فکرت رسیده است که به عنوان یک فروشنده کار کند؟
تریسی به یاد کارش در فروشگاه لوازم بچه افتاد . ا دیگر تحمل تکرار آن صحنه ها را نداشت . خانم مورفی منتظرپتسخ تریسی بود.
صفحه ی 234-239
او می دانست که تحصیلات تریسی بسیار بیش از حد لازم برای چنین مشاغلی است. او گفت:
- ببین؛ من می دانم این آن چیزی نیست که تو می خواهی و مناسب وضع تو نیست؛ ولی یک شغل گارسونی در همبرگر فروشی جکسون هست که در قسمت بالای بخش شرقی است.
- به عنوان سرگارسون؟
- بله؛ اگر تو بخواهی من هیچ پولی بابت کمسیون خودم بر نخواهم داشت.
تریسی لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
- باشد، امتحان می کنم.
دکه جکسون یک تیمارستان بود که از یک عده مشتری شلوغ و بی تحمل و به ستوه آورنده پر بود. ولی غذا خوب و قیمت ها نسبتا ارزان بود. آن جا همیشه شلوغ بود. گارسون ها، کار بسیار خسته کننده و اعصاب فرسایی داشتن و تمام روز را بی وقفه و بدون استراحت کار می کردند.
وقتی اولین روز کار به پایان رسید، تریسی همه ی قوایش را از دست داده بود، ولی در عوض او توانسته بود مبلغی پول بدست بیاورد.
ظهر روز بعد، تریسی از میزی پذیرایی که پر از فروشندگان مرد بود. یکی از آن ها دستش را به طرف تریسی دراز کرد و تریسی ظرف پر از سس را روی سرش ریخت و این پایان کار تریسی در آن جا بود.
تریسی به نزد خانم مورفی رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. او گفت:
- خبر خوبی برایت دارم. "ولینگتون آرمز" به یک دستیار اتاقدار نیاز دارد. من تو را برای آنها می فرستم.
ولینگتون آرمز، هتل کوچک و جمع و جوری در خیابان "پارک" بود که پاتوق ثروتمندان و افراد سرشناس به شمار می رفت. مسئول بخش اتاقداری آن جا با تریسی مصاحبه کرد و او را پذیرفت. کار در آن جا دشوار نبود. کارکنان مودب و دوست داشتنی بودند و ساعت کار مناسب بود.
یک هفته پس از شروع کارش، او به دفتر کار مسؤول اتاقداری هتل احضار شد. دستیار مدیر هم در آن جا بود. مسؤول اتاقداری از تریسی پرسید:
- تو امروز به سوئیت شماره 827 سر زدی؟
این سوئیت، توسط "جنیفر مارلو" یک هنرپیشه هالیوود اشغال شده بود و سرزدن به سوئیت ها و حصول اطمینان از اینکه وضع آنها مرتب است یا نه، وظیفه ی تریسی بود.
تریسی پرسید :
- چطور مگر؟
- چه ساعتی؟
- حدود ساعت دو بعدازظهر، مشکلی پیش آمده است؟
دستیار مدیر هتل، صدایش را بلندتر کرد و گفت:
- ساعت سه خانم مارلو به سوئیت خودش برگشته و متوجه شده است که یکی از انگشتر های الماسش مفقود شده است.
تریسی احساس کرد موجی از عصبانیت سراسر وجودش را فرامی گیرد. دستیار مدیر ادامه داد:
- آیا شما به اتاق خواب هم سر زدید؟
- بله، من همه اتاق ها را بازرسی می کنم.
- وقتی که شما در اتاق خواب بودید، متوجه جواهراتی که در آن اتاق بود، نشدید؟
- چرا ... نه، فکر نمی کنم.
دستیار مدیر هتل با لحن خشنی گفت:
- شما نمی دانید یا مطمئن نیستید؟
تریسی گفت:
- من به دنبال جواهرات نمی گشتم، من فقط حوله و ملافه ها را چک کردم.
- خانم مارلو عقیده دارد که وقتی اتاقش را ترک می کرده، جواهرات روی میز توالت بوده.
- من چیزی در این مورد نمی دانم.
- ولی جز شما کسی حق ورود به اتاق ها را ندارد. بقیه کارکنان این جا هم سال هاست که برای ما کار می کنند و کاملا مورد اطمینان هستند.
تریسی با تاکید گفت:
- من چیزی از آن اتاق بر نداشته ام.
دستیار هتل نفس عمیقی کشید و گفت:
- در این صورت ما مجبوریم به پلیس اطلاع بدهیم که به این جا بیایذ و تحقیقات لازم را انجام بدهد.
تریسی با صدای بغض کرده ای گفت:
- شاید کس دیگری آن را برداشته باشد و یا شاید خانم مارلو در مورد اینکه آخرین بار جواهراتش را آنجا دیده است، اشتباه می کند.
- ولی با سابقه شما ... به هر حال من مجبورم از شما بخواهم همین جا بمانید تا پلیس بیاید.
- بسیار خوب.
او قبلا در این مورد که افراد زندانی پس از آزادیشان از زندان همچنان مورد سوءظن هستند مطالبی شنیده بود. اما هرگز تصور نمی کرد که این قضیه برای خود او نیز پیش بیاید. سی دقیقه بعد، مدیر هتل در حالی که لبخندی بر لب داشت وارد دفتر شد و گفت:
- خوشبختانه خانم مارلو انگشتری را که گم کرده بود، پیدا کرده است. همان طور که حدس می زدیم او ان را در جای دیگری گذاشته بود. به هر حال یک سوء تفاهم جزئی بود که منتفی شد.
تریسی بدون اینکه تغییری در قیافه اش به وجود آید، گفت:
- چه خوب!
و از دفتر هتل بیرون آمد و به طرف جواهر فروشی مورگن به راه افتاد.
کنراد مورگن گفت:
- "لوئیز بلامی" از مشتریان قدیمی من است؛ او به اروپا رفته و منزل او در ساحل "لانگ آیلند" است. در تعطیلات پایان هفته، خدمه منزل هم برای تعطیلات می روند و در نتیجه هیچ کس در آن جا نخواهد بود. یک محافظ خصوصی هر چهار ساعت یک بار سری به آن جا می زند، تو برای انجام کارت چند دقیقه بیشتر وقت نداری.
آنها در دفتر کنراد مورگن نشسته بودند، او اضافه کرد:
- من سیستم امنیتی آن جا را هم می دانم و جزئیات آن را به تو خواهم گفت، تنها کاری که تو باید بکنی این است که به داخل خانه بروی، جواهرات را برداری و بیرون بیایی و آنها را برای من بیاوری. من آنها را برای پاره ایتغییرات از کشور خارج می کنم، وقتی کع برگردند، هیچ کس، حتی خود من هم نمی توانم آنها را بشناسم.
تریسی گفت:
- اگر کار به همین راحتی است، چرا خودت آن را انجام نمیدهی؟
چشمان آبی او شروع به لرزیدن کرد:
- چون در آن ساعت من در شهر نخواهم بود. هر وقت یکی از این اتفاقات می افتد، من همیشه در خارج از شهر هستم.
- که اینطور؟
- اگر فکر می کنی که با دزدی از خانم بلامی باعث ناراحتی او خواهی شد، اشتباه می کنی. او زن خوبی نیست. در اغلب نقاط دنیا خانه و زندگی دارد و فعالیت ها و سفر های مشکوکی انجام می دهد. گذشته از این ها، او همه آن جواهرات را به دو برابر قیمت اصلی بیمه کرده است. کار ارزش یابی و قیمت گذاری آنها را خود من انجام دادم.
تریسی آن جا نشسته بود و در حالی که کنراد مورگن حرف می زد، فکر می کرد:
- من باید دیوانه شده باشم، این جا نشسته ام و خیلی راحت با این مرد در مورد دزدی جواهرات بحث می کنم!
- من نمی خواهم به زندان برگردم آقای مورگن.
- هیچ خطری وجود ندارد. هیچ کدام از افراد من تا به حال گیر نیفتاده اند، حداقل تا وقتی که با من کار میکردند. خوب ... چه می گویی؟
طبیعی بود که او جواب بدهد؛ نه. تمام این کار یک دیوانگی محض بود.
- شما گفتید بیست و پنچ هزار دلار؟
- نقد. موقع تحویل جواهرات.
تریسی به اتاق محقر و مخروبه ای که در آن مجله دور افتاده شهر واقع و او مجبور بود در آن زندگی کند، فکر می کرد سپس به یاد جیغ گوشخراش مستأجران و فریاد صاحبخانه و داد و قال بچه ها افتادو با خود گفت:
- نه، من نمی توانم در جایی کار کنم که کسی مثل دستیار مدیر هتل به من بگوید باید همین جا بمانی تا پلیس بیاید و از تو بازجویی کند.
ولی با این همه او نمی توانست خود را راضی کند که جواب مثبت بدهد.
- اگر موافق باشی من همین امشب می توانم ترتیب کارت اعتباری و گواهینامه رانندگی به اسم شخص دیگری، برای تو بدهم. کاری که تو باید این است که اتومبیلی کرایه کنی و به لانگ آیلند بروی. ساعت یازده به ان خانه وارد می شوی، جواهرات را بر می داری و به نیویورکبر می گردی و اتومبیل را به مؤسسه ای که ان را از آن جا کرایه کرده ای بر می گردانی. تو که رانندگی بلدی؟ اینطور نیست؟
- بله.
- عالی است. یک قطار در ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح هر روز از این جا به سنت لوئیز می رود. من در آن قطار یک جا برای تو رزرو می کنم. من تو را در ایستگاه خواهم دید. تو در آن جا جواهرات را به من خواهی داد و پول را خواهی گرفت.
کنراد، کار را خیلی سهل و ساده می گرفت. این درست آن لحظه ای بود که تریسی می باید بگوید؛ نه و قدم از آن جا بیرون بگذارد. ولی به کجا برود؟
به آهستگی گفت:
- من به یک کلاه گیس بلوند احتیاج دارم.
وقتی تریسی دفتر کار کنراد مورگن را ترک کرد؛ او در تاریکی و تنهایی لحظاتی طولانی نشست و فکر کرد.
او زن زیبایی بود. بسیار زیبا، اگر به دام می افتاد. کنراد هیچ وقت نمی توانست خودش را ببخشد. شاید بهتر بود که به تریسی هشدار می داد که او فی الواقع هیچ اطلاعی از سیستم امنیتی مخفی آن خانه ندارد!
از ص 240 الي 249
فصل 16
تريسي با هزار دلاري كه به عنوان پيش خدمت از كنراد گرفته بود دو كلاه گيس يكي به رنگ مشكي و ديگري بلوند و مقدار زيادي يراق و نوار يك دست كت و شلوار مشكي و سرمه اي يك مانتو و يك كيف چرم مصنوعي مارك گوچي خريد.
تاكنون همه چيز خيلي خوب پيش رفته بود همين طور كه مورگن قول داده بود او پاكتي كه محتوي يك گواهينامه رانندگي و چند كارت اعتباري به اسم الن برانج يك نقشه سيستم امنيتي خانه خانم بلامي و راه امن ورود به يك اتاق خواب خانه مذكور و يك بليط قطار براي سنت لوئيز در كوپه درجه يك قطار بود
تريس چيزهايي را كه لازم داشت برداشتو به راه افتاد او با خود مي گفت: من هرگز در جايي مثل اينجا زنداني نخواهم شد او اتومبيلي كرايه كرد و به طرف لانگ آيلند به راه افتاد او در راه ارتكاب يك سرقت بود كاري كه او مي خواست انجام بدهد يك كابوس بود او به شدت وحشت كرده بود اگر دستگير مي شد چه اتفاقي مي افتاد ؟ آيا كاري كه مي خواست انجام بدهد به خطرش مي لرزيد؟
مورگن گفته بود: اين كار بقدري ساده است كه احمقانه به نظر مي رسد
بي شك مي بايست همين طور باشد او درگير كاري نمي شد كه از كم و كيف آن خبر نداشته باشد او مراقب حيثيت و آبروي خود بود تريسي فكر كرد: من هم حيثيت و آبرو دارم ولي هيچ كس حاضر نيست آن را محترم بشمارد اگر جواهري در آن هتل گم شود تاوقتي كه پيدا شود من گناهكار بودم
تريسي مي دانست كه چكار مي كند او مي خواست خودش خودش را از خشم و نفرت لبريز كند او داشت سعمي مي كرد كه روحش را تا سر حد توانايي ارتكاب به يك تبهكار برساند اما موفق نبود وقتي تريسي به آن جا رسيد فقط يك عصبي لرزان بيش نبود او دوبار نزديك بوداتومبيل را از جاده خارج كند
تريسي اميدوار بود كه پليس او را به عنوان بي احتياطي در رانندگي دستگير كند در آن صورتمي توانست به مورگن بگويد كه اشكالي پيش امده است اما اثري از ماشين پليس نبود تريسي فكر كرد:
هر لبار به آ»ها نياز داري نيستند
او به طرف لانگ آيلند راند راهي را كه كنراد مورگن گفته بود دنبال كرد خانه دست راست جاده نزديك ساحل قرار داشت آن نقطه آمبرز ناميده مي شد تريسي با خود گفت:
بگذار من از دستش ب دهم
خانه انجا بود از پشت تاريكي و مه جلوه اي مبهم داشت مثل قصري در روياهاي شبانه
همه جا خلوت و خالي بود تريسي فكر كرد : خدمه اينجا چطور جرات مي كنند چنين جايي را رها كنند و به تعطيلات بروند؟ همه ي آنها را بايد اخراج كرد
او اتومبيل را در جايي دور از نظر پشت درختي تنومند پارك كرد
وقتي ماشين را خاموش كرد صداي جير جيرك ها را شنيد خانه از مسير جاده دور بود جز صداي حشرات شبانه صداي يديگري شنيده نمي شد و رفت و امدي در جاده وجود نداشت حياط قصر با ديواري از درخت هاي كهن محصور شده بود نزديك ترين همسايه در فاصله نه چندان دوري زندگي مي كرد تريسي نمي باسيت وحشتي از اينكه ديده شود داشته باشد گشت خصوصي يكبار ساعت ده شب و بار ديگر ساعت دو بعد از نيمه شب مي امد او تا ان موقع كيلومتر ها از انجا دور شده بود
تريسي نگاهي به ساعتش انداخت ساعت يازده بود اولين گشت يك ساعت قبل رفته بود و او تا موقع گشت بعدي سه ساعت وقت داشت
و شايد هم سه ثانيه ! برگرد به طرف نيو ويرك اين كاردي.انگي است اين ها فكرهاييي ب.ود كه به نظرش مي رسيد
ولي به كجا برگردد؟ تصويرها به ذهن تريسي هجوم آورد : متاسفم خانم تريسي اين يك سوء تفاهم بود.
تو بايد كار با كامپوتر را فراموش كني
بيست و پنج هزار دلار . البته بدون ماليات.
او زن خوبي نيست . مسافرت ها و فعاليت هاي مشكوكي دارد . من چكار دارم مي كنم ؟
تريسي با خودش فكر كرد : من دزد نيستم . من فقط يك غير حرفه اي خنگ و گيج بااعصاب خراب و درهم ريخته هستم. اگر من نصف مغز يك آدم عادي راداشتم از اين جا مي رفتم قبل از اينكه توسط پليس جلب شوم و يا به من تيراندازي شود و كشته شوم و جسدم به پزشكي قانوني برود و روزنامه ها بنويسند يك سارق خطرناك در حين ارتكاب سرقت كشته شد راستي چه كسي در تشييع جنازه ي او شركت مي كرد؟ ارنستين و آمي؟
تريسي به ساعتش نگاه كرد: آ ه خداي من بيست دقيقه است كه من اينجا دراتومبيل نشسته ام و دارم خيال بافي مي كنم اگر قرار است اين كار راانجام بدهم بهتر است كه زودتر به راه بيفتم كاش اول نگاهي به خانه بياندازم فقط يك نگاه ساده
تريسي نفس عميقي كشيد و از اتومبيلش پياده شد او يك مانتوي بلند و سياه پوشيده بود وزانويش مي لرزيد به طرف خانه براه افتاد تنها چيزي كه پيش روي او وجود داشت تاريكي بود صداي كنراد در گوشش بود : يادت باشد كه حتماً از دستكش استفاده كني
تريسي دست در جيب مانتويش كر و يك جفت دستكش بيرون آورد و آنها رابه دست كرد و انديشيد آه خداي من من دار م مي روم تا اين كار را انجام دهم
قلب او به تندي مي زد و ديگر هيچ صدايي جز صداي مورگن را نمي شنيد
دزد گير در سمت چپ در ورودي است چهار تكمه درانجا وجود دارد يك چراغ قرمز هم درانجا هست كه متناوباً روشنو خاموش مي شود و مفهومش اين است كه دزدگير فعال است رمز خاموش كردن دزدگير اين است سه- دو - چهار - يك - يك وقتي كه چراغ قرمز كوچك خاموش شد تو مي فهمي كه دزدگير ديگر كار نمي كند اين هم كليد در ورودي وقتي داخل شدي يادت باشد كه در راپشت سرت ببندي از ي ك چراغ قوه كوچك هم استفاده كن و به هيچ كدم از چرا غ هاي خانهدست نزن چون هر چراغ ممكن است كه به يك سيستم امنيتي مخفي وصل شده باشد اتاق خاوب اصلي در طبقه بالاست گاو صنودق دست چپ اتاق در رو به روي آينه و در پشت قاب عكس بزرگ خانم بلامي است يك گاو صندوق ساده است كه من رمزش را به تو مي دهم..........
تريسي با حالت عصبي ايستاده بود و آمادگي داشت كه با شنيدن كوچكترين صدا از جا بپرد در سكوت و بسيار آهسته بهدر خانه نزديك شد و تكمه هاي دزدگير را به نحو.ي كه كنراد گفته بود فشار داد در دل دعا مي كرد كه از كار نيافتدد چراغ چشمك زن خاموش شد او يك قدم به ارتكاب جرم نزديك شده بود
تريسي كليد رااز جيب مانتويش دراورد و در سوراخ بزرگ قفل قرار دادو چرخاند در كاملا باز شد قبل از اينكه قدم داخل بگذارد يك لحظه ايستاد هيچ وقت در زندگي پاهايش به اين نحو غير قابل كنترل تلرزيده بود
جرأت جلو رفتن نداشت خانه از سكوتي سهمگين انباشته شده بود چراغ دستي اش رابريون آورد و ا» راروشن كرد پلهها راديد به راه افتاد و از پلهها بالا رفت تنها كاري كه باقي كانده بود اين بود كه سريع تر حركت كند و زودتر كار را بهاتمام برساند
هال طبقه دوم درنور كم چراق قوه او بسيار ترسناك و وهم انگيز مي رسيد نور چراغ دستي اش را به داخل اتاق هاي مختلف انداخت
همه خالي بود اتاق خواب درانتهاي هال بود و چشم اندازي به دريا داشت
همان طور كه مورگن تاوضيح داده بود اتاق خواب واقعاً زيبايي بود مبلمان و پردهها به رنگ صورتي تيره اي بود ودر كنار شومينه يك ميز كوچك با دو صندلي قرار داشت تريسي فكر كرد: منو چارلز مي باسيت چنين خانه اي زندگي كنيم
تريسي به كنار پنجره رت و به منظره خليج نگاه كرد قايقي درفاصله نزديكي لنگر انداختهخ بودو چراغ هاي ان روشن بود
خداي من چرا اراده تو براين تعلق گرفت كه لوئيز بلامي در چنين قصري زندگي كند و من براي دزدي به اين جا بيايم
و بعد به خودش نهيب زد بيا بچه بيا كارت را تمام كن و فلسفه بافي نكن
اين كاري تاست براي همين چند لحظه
ترسي از كنار پنجره به تابلو نقاشي روي ديو.ار كه وضعش رااز كنرراد مورگن شنيده بود برگشت لوئيز بلامي قيلفه سخت و پر نخوتي داشت كنراد راست مي گفت او زن خوبي به نظر نمي رسيد صندوقچه امن در پشت همين تابلو بود تريسي ترتيب رمز را در ذهنش مرور كرد
سه دور به طرف راست مكث در شماره 42 دو دور به طرف چپ مكث در شماره 10 يكگ دور به راست مكث در شماره 30
دست هايش مي لرزيد دوبار مجبور شد اين كار راانجام بدهد و سرانجام وقتي صداي كليك را شنيد در باز شد
صندوق پر از كاغذ و پاكت هاي ضخيم بود ولي تريسي اهميتي به آنها نداد در قسمت عقب بر روي ك طبقه كوچك يك كيسه چرمي پراز جواهرات بود تريسي آن را برداشت و از صندوق بيرون آورد
درست در همين لحظه آژير دزدگير به صدادر آمد اين بلند ترين صدايي بودكه در عمرش به گوشش خورده بود باز تاب صدا از هر گوشه خانه شنيده مي شد و شبي به يك جيغ بلند و بي وقفه بوئ
تريسي همان جا در كنار صندوق نيمه باز ايستاده بود به نظر مي رسيد كه تمام حئواس او جزشنوايي اش از كار افتاده است چه اشتباهي رخ داده بود؟آيا كنراد مورگن واقعانمي دانست كه سيستم امنياي اين صندوق به نحوي است كه پس از جابه جايي جواهرات آژير خطر به صدادر مي ايد تريسي مي بايست هر چه زودتر انجا را ترك مي كرد با عجله كيف چرمي محتوي جواهرات رادر جيب باراني اش گذاشتو به طرف پله ها به راه افتاد در اين جا جز صداي دزدگير صداي ديگري شنيد صدايي رسا شبيه به سوت كارخانه كه درتمام فضا ي خارج طنين انداز بود تريسي براي چند لحظه در بالاي پله ها ايستاده بود و قلبش به شدت مي زد و دهانش خشك شده بود با عجله به طرف پنجره دويد و پرده را بالا زد و به بيرون نگاه كرد يك اتومبيل سياهو سفيد گشت پليس در مقابل درايستاده بود در همان لحظه يك مامور اونيفورم پوش به طرف پشت خانه در حال دويدن بود و يك نفر هم به طرف در ورودي هيچ جاي گريزي نبود صداي دلخراش هشداردهنده همچنان طنين انداز بود اين صداها بسيار شبيه به صداي زنگ هشدار زندان زنان در لوئيزيانا بود
نه من نمي گذارم مرا به آنجا ببرند
زنگ در ورودي به صدادر آمد
ستوان ملوين دوركين مدت ده سال بود كه درمنطقه دريايي كليف و در نيروي دريايي پليس كار مي كرد كليف شهر بسيار آرامي بودو در مجموع فعاليت هاي پليس در آن شهر از ر و سامان دادن به دعوا ها و بد مستي ها و چند فقره اتومبيل دزدي تجاوز نمي كرد حالا كه او به ااينجا منقل شده بود خاموش كردن صداي آژير قصر خانم بلامي از مقوله ديگري بود از مقوله همان انگيزه هايي كه در آغاز موجب شده بود كه ملوين دوركين به نيروي پليس بپيوندند
او خانم بلامي را مي شناخت و اطلاع داشت كه او چه اشياء گرانبهايي از جمله تابلوهاي منحصر به فرد و جواهرات گرانبهايي دارد
بلامي از ستوان دوركين خواسته بود كه خانه او را هر چند وقت يك بار چك كند و ازاين بابت هر ماهه مبلغي پول به او مي داد حالا ستوان دور كين فكر مي كرد كه مورد خوبي براي اثبات ضرورت اين بازرسي هاي شبانه او وجود دارد حتي اگر يك گربه هم باعث به صدا در آمدن آژير ها شده باشد درست مثل ان بود كه او دزدي را در حين ارتكاب سرقت دستگير كرده باشد درست مثل اين بود كه او دزدي را در حين ارتكاب سرقت دستگير كرده باشد وقتي آژير اتومبيل به صدا در آمد او در فاصله چندان دوري از آن جا نبود و توانست خيلي زود خودش را برساند اين واقعا يك نكته مثبت براي سابقه خدماتي او محسوب مي شد واقعا عالي بود
همين كه ستوان نزديك در رفت كه زنگ را به صدا درآورد
درورودي ناگهان باز شد ستوان پليس ايستاد و به زني كه در آستانه در ظاهر شده بود نگاه كرد او ربدوشاندومي تيره رنگ به تن كرده بود و صورتش پوشيده از لاه اي كرم مرطوب كننده بود و موهايش را زير كلاه كوچكي ك به سر داشت جمع كرده بود او از ستوان پرسيد:
چه اتفاقي افتاده است؟
ستوان دوركين گفت: من... شما كي هستيد؟
اسم من الن برانچ است من ميهمان خانم لوئيز بلامي هستم او به مسافرت اروپا رفته است
مي دانم
افسر گيج شده بود : او به ما اطلاع نداده است كه ميهمان دارد
زني كه ذدر مدخل در ايستاده بود سرش را به علامت اطلاع ازاين موضوع تان داد و گفت: ببخشيد مننمي توانم اين صدا را تحمل كنم
و بعد به طرف جعبه كوچكي كه روي در نصب شده بود رفت و لحظه اي بعد صداي آژير خاموش شد
حالا بهتر شد
زن نفس عميقي كشيد و ادامه داد : ازديدن شما خوشحالم
سپس لبخندي زد: من داشتم براي خوابيدن آماده مي شدم كه ناگهان دزدگير به صدا در آمد فكر كردم حتما دزدي به خانه وارد شده است من اينجا تنها هستم خدمتكار ها امروز براي تعطيلات آخر هفته رفته اند
از نظر شما اشكالي ندارد كه نگاهي به اطراف بيندازيم ؟
ابداً مناز شما خواهش مي كنم كه حتماً اين كار را بكنيد
چنددقيقه بيشتر به طول نيانجاميد كه ستوان و دستيارش مطمئن شدند كه كسي در خانه نيست
هيچ كس دراينجا نيستدزدگير بي جهت به صدا درآمده است
احتمالا چيزي آن را فعال كرده است به اين وسايل الكترونيكي نمي شود اطمينان كرد شما بايد به شركت فروشنده ي آن اطلاع بدهيد كه آن را بازديد كند
حتما اين كاررا خواهم كرد
بسيار خب بهتر است كه ماديگر برويم
خيلي متشكرم كه آمديد حالا احساس امنيتبيشتري مي كنم
ستوان فكر كرد او در زير اين لايه كرم كه به صورتش ماليده است چه قيافه اي دارد
آيا شما مدت زيادي دراينجا خواهيد ماند خانم برانچ ؟
يكي دو هفته ديگر تاوققتي كه لويئز برگردد
اگر فكر كرديد كاري از ما ساخته است كافي است كه اطلاع بدهيد
متشكرم حتما اين كار را خواهم كرد
تريسي آن قدر آن جا جلوي در ايستاد تا اتومبيل پليس در تاريكي شب از نظرش ناپديد شد.
سپس در را بست و باجله خود را به طبقه دوم رساند و ماسك آرايشي را كه به صورتش ماليده بود پاك كرد و در حمام شست و كلاهك فر را از سرش برداشت و ربدوشاندوم خانم بلامي را بيرون آورد و لباس خودش را كه همان مانتوي سياه بود پوشيد و به طرف در اصلي ساختمان به راه افتاد و بااحتياط دزدگير را بازبيني كردو دررابست و قدم به بيرون گذاشت
هنوز نيمي از راه بازگشت به مانهاتان را طي نكرده بود كه از فكر شهامت و جرأت آن چه كه انجام داده بود تكان خورد خنده اي كرد و بعد بي اختيار خنده اش تبديل به قهقهه اي غير قابل كنترل شد به حدي كه ناچاراً اتومبيل را به حاشيه جاده كشيد و توقف كرد و دقايقي طولاني به تنهايي در تاريكي داخل اتومبيل با صداي بلند و با حالتي ديوانه وار آن قدر خنديد كه اشك از چشم هايش سرازير شد . بعد از سال ها اين نخستين باري بود كه تريسي اين طور مي خنديد.
250 تا 251
17
تا وقتی که قطار"امتراک"در ایستگاه"پنسیلوانیا"توقف نکرده بود"تریسی"احساس ارامش نکرد،در تمام این مدت انتظار داشت که یک دست سنگین روی شانه اش بخورد و یا صدایی به او بگوید؛شما توقیف هستید.
او با احتیاط به مسافرانی که به قطار سوار می شدند،نگاه می کرد.هنوز هیچ نشانه خطری دیه نمی شد.شانه های او در حالتی عصبی فشرده می شد و به خود اطمینان می داد که هیچ کس به این زودی به موضوع پی نخواهد برد.حتی اگر ماجرا بر ملا شده باشد،در انجا هیچ چیز در ارتباط با او وجود نداشت.بدون شک،هم اکنون کنراد مورگن با بیست و پنج هزار دلار پول،در سنت لوئیز منتظر او بود.فکر کرن به ان مقدار پول،قلب تریسی را از خوشحالی پر می کرد.او می بایست یک سال برای به دست اوردن چنان پولی در بانک کار می کرد.تریسی با خودش فکر کرد:
-من به اروپا می روم.نه!نه!...به پاریس می روم.من و چارلز قرار بود که برای ماه عسلمان به انجا برویم.بعد به لندن می روم.من دیگر یک پرنده زندانی نیستم.
تجربه تازه ای که انجام داده بود،باعث می شد که فکر کند،کس دیگری است.این طور به نظرش می رسید که تازه متولد شده است.تریسی در را قفل کرد و کیسه ی چرمی جواهرات را از جیبش بیرون اورد و در ان را باز کرد.ابشاری از تلالو و درخشندگی در میان دست هایش ریخت.سه انگشتر با نگین های درشت الماس،یک سنجاق زمردین،یک دستبند یاقوت،سه جفت گوشواره، و دو گردنبند،یکی از یاقوت و دیگری از مروارید.
-باید بیش از یک میلیون دلار ارزش داشته باشد.
همان طور که قطار از دشت و صحرا می گذشت،او به صندلی اش تکیه زد و چشم هایش را بست و تمام وقایع ان شب را در ذهنش مرور کرد:
-کرایه اتومبیل...رانندگی در ساحل کلیف...لحظه ای سرقت...دزدگیر را خاموش کردن و به داخل خانه رفتن...بازکردن صندق...حالت شوک ناشی از شنیدن اژیر خطر...امدن پلیس...انها حتی یک لحظه به مغزشان خطور نکرد که ان زن در لباس خواب و با صورت کرم زده،همان دزدی است که به دنبالشان هستند.
حالا او در کوپه اختصاصی قطار نشسته و به سوی سنت لوئیز در حرکت بود.تریسی به خودش اجازه یک لبخند رضایت بخش داد،او،از این که توانسته بود پلیس را گول بزند،احساس رضایت می کرد،اکنون می فهمید که بر لبه خطر قرار گرفتن هم می تواند هیجان انگیز و لذت بخش باشد.تریسی احساس تهور،شهامت،زرنگی و شکست ناپذیری می کرد و از این احساس لذت می برد.
صدای ضربه ای به در کوپه شنیده شد.تریسی با عجله جواهرات را به داخل کیسه ی چرمی ریخت و انها را در کیف دستی و کیف را در میان چمدان گذاشت و بلیط قطارش را بیرون اورد و در دست گرفت و قفل در را باز کرد تا مامور کنترل بلیط وارد شود.
دو مرد،در کت و شلوار خاکستری،در راهرو ایستاده بودند.یکی در حدود سی سال سن داشت و دیگری تقریبا ده سال از او مسن تر به نظر می رسید.مرد جوان خوش قیافه تر بود.او اندامی ورزشکارانه و موزون.
252-253
چانه ای قوی و یک سبیل باریک و خوش فرم داشت و عینکی به چشم زده بود که چشم های آبی باهوشش از پشت شیشه آن پیدا بود.مرد مسن تر سری بزرگ و موهای سیاه داشت و بسیار تنومند بود.چشم های او سر و به رنگ قهوه ای تیره بود.تریسی گفت:
-میتوانم کمکی بکنم؟
مرد مسن تر جواب داد:
-بله خانم
و کیف کوچکی از جیب بغلش بیرون آورد و در مقابل او گرفت.
تریسی خواند:
-کارت شناسایی ، اف. بی .آی. سازمان امنیت آمریکا،دادگستری ایالات متحده .
-اسم من "دنیس تروور " است.ایشان هم مامور ویژه ی آقای "توماس بوورز"هستند.
دهن تریسی ناگهان تلخ و خشک شد:
-من....متاسفم ,نمیفهمم.آیا اتفاقی افتاده است؟
مرد جوان که لهجه ی جنوبی داشت, لبخندی زد و گفت:
-متاسفانه بله,قطار از وقتی که از نیوجرسی حرکت کرده ,حامل مقداری اشیاء سرقت شده است.
تریسی ناگهان احساس سردرد شدیدی کرد.یک نوار قرمز از جلوی چشم هایش گذشت.همه چیز محو نابود شده بود.
مرد مسن تر گفت:
-ممکن است چمدانتان را باز کنید؟
لحن او کاملا آمرانه بود,تا امید او این بود که بلوف بزند:
-البته که باز میکنم!من نمیدانم شما چطور به خودتان اجازه میدهید سرزده وارد کوچه ی مردم بشوید!
صدایش پر از خشم و عصبانیت بود:
-تنها کاری که شما میتوانید بکنید همین است.همه جا پرسه میزنید و برای شهروندان مزاحمت ایجاد میکنید.من این را به بازرس قطار خواهم گفت.
تروور گفت:
-ما قبلا در این مورد با بازرس قطار صحبت کرده ایم.
بلوفش کارگر نبود.
آیا شما اجازه ی تفتیش میدهید؟
مرد جوان تر گفت:
-ما نیاز به اجازه ی تفتیش نداریم خانم ویتنی.
آنها اسم او را هم میدانستند.او به تله افتاده بود.هیچ راه گریزی باقی نمانده بود.هیچ راهی.تروور چمدان اورا باز کرده بود.تریسی فکر کرد که اگر بخواهد جلوی اورا بگیرد بی فایده است.همان طور که نگاه میکرد,تروور کیف دستی اورا بیرون و کیسه ی چرمی را از درون آن برداشت و آن را باز کرد و نگاهی به دوستش انداخت و سرش را تکان داد.تریسی بی اختیار روی صندی نشست.او آنقدر احساس ضعف میکرد که نمیتوانست از جای خود برخیزد.
تروور لیستی از جیبش بیرون آورد و با محتویات کیسه چرمی طابقت کرد و آن را در جیبش گذاشت:
-تمامش اینجاست,توماس.
تریسی پرسید:
-چطور شما فهمیدید؟
-ما حق نداریم هیچ گونه اطلاعاتی بدهیم,شما توقیف هستید.شما حق دارید سکوت کنید و قبل از اینکه چیزی بگویید,وکیل بگیرید.هر شما اکنون بگویید ممکن است به عنوان یک مدرک علیه شما مورد استفاده قرار بگیرد.آیا متوجه شدید.
پاسخ یک نجوا بود:
صفحه 254و255
- بله.
توماس بوورز گفت:
- من به خاطر آن چه که اتفاق افتاده است، متأسفم. منظورم این است
که من ... من در مورد سوابق شما اطلاع دارم و خیلی متأسفم.
مرد مسن تر گفت:
- تو را به خدا بس کن توماس، این یک دیدار تشریفاتی نیست.
- می دانم، اما او هنوز...
مرد مسن تر، دستبندی از جیبش بیرون آورد و به تریسی گفت:
- لطفاً مچت را بالا بگیر.
تریسی احساس کرد که قلبش در سکرات مرگ به خود می پیچد. او
فرودگاه نیواورلئان را به یاد آورد که برای اولین بار به دست او دستبند
زدند:
- خواهش می کنم ... آیا ... آیا شما مجبورید که این کار را بکنید؟
- بله، خانم.
مرد جوان تر رو به دوستش کرد و گفت:
- می توانم چند لحظه با تو تنها صحبت کنم، دنیس.
دنیس تروور غرولندکنان گفت:
- بله.
دو مرد پا به کریدور گذاشتند. تریسی آنجا نشسته بود و با قلبی پر از
یأس و نومیدی، مات و مبهوت به آنها نگاه می کرد و می شنید که با هم
حرف می زدند:
- ترا به خدا دنیس... این واجب نیست که به او دستبند بزنیم ... او که
نمی خواهد فرار کند ...
- تو کی می خواهی دست از این کارهای نیک پیشاهنگی ات برداری؟
تا وقتی که با من در حین انجام وظیفه هستی ...
- بیا و لطفی در حق او بکن، او به اندازه کافی شرمنده است.
- این کار در مقابل آن چه که او باید از این به بعد در ...
تریسی دیگر صدای آنها را نشنید. او نمی خواست بشنود.
لحظه ای بعد، آن دو به کوپه برگشتند و مرد مسن تر با قیافه ای عصبانی
گفت:
- بسیار خوب، ما به تو دستبند نمی زنیم ... ما در ایستگاه بعدی پیاده
می شویم. با رادیو تقاضای یک اتومبیل خواهیم کرد که در آن جا منتظر
ما باشد. تو نباید این کوپه را ترک کنی، روشن شد؟ تریسی سرش را تکان
داد. او غمگین تر از آن بود که بتواند حرف بزند.
مرد جوان تر گفت:
- ای کاش می توانستم کمک بیشتری به او بکنم.
ولی این چیزی نبود که او بتواند کمکی بکند. دیگر خیلی دیر شده
بود. او گرفتار شده بود، پلیس به نحوی خبردار شده و موضوع را به
اف. بی.آی اطلاع داده بود. مأمورین، در کریدور با بازرس قطار صحبت
می کردند. بوورز، حرف هایی به او می زد که تریسی نمی شنید و او سرش
را تکان می داد. بوورز در را بست و تریسی احساس کرد که این در زندان
بود که بر روی او بسته شد.
قطار به سرعت از صحرا می گذشت و مناظر اطراف برای یک لحظه
کوتاه در چارچوب کوپه قطار، کادربندی می شد. تریسی، هیچ چیز را در
اطرافش نمی دید. او آن جا نشسته بود و در غم و اندوه عمیقش دست و پا
می زد. در گوشش یک صدای ممتد غرش می شنید که هیچ ارتباطی با
صدای حرکت قطار نداشت. او دیگر هیچ شانسی نداشت. متهم به دزدی
بود و با توجه به سابقه اش آنه اشد مجازات را در مورد او منظور
می کردند. دیگر بچه سر مددکار هم نبود که باعث نجات او بشود. تنها
چیزی که چیش رویش بود، افق سیاه اسارت و تنهایی بود که وی
می بایست با آن روبه رو شود. و ... برتای بزرگ.
چگونه او را دستگیر کردند؟ تنها کسی که از این قضیه اطلاع داشت
256 و 257
کنراد مورگن بود که هیچ دلیلی برای اینکه جریان را به پلیس اطلاع بدهد،نداشت.شاید یکی از کارکنان دفتر او از این موضوع خبر دار شده و موضوع را به پلیس اطلاع داده بود.اما قضیه به هر شکلی که اتفاق افتاده باشد،مهم نبود.حقیقت این بود که او گرفتار شده بود و از ایستگاه بعدی یکسره می بایست به زندان برود.در آن جا یک باز جویی مقدماتی از وی به عمل می آمد و سپس می بایست به دادگاه برود و محاکمه بشود و از آن جا...
تریسی دیگر نمی خواست در این باره فکر کند.چشم هایش را با فشار بست و اشک هایش بر گونه هایش غلتید.
قطار تدریجا سرعتش را کم کرد. احساس خفگی می کرد و نمی توانست درست نفس بکشد.دو ماتمور اف.بی.آی تا چند دقیقه دیگر سر می رسیدند که او را با خودشان ببرند.قطار به ایستگاه نزدیک شد و لحظاتی بعد توقف کرد.زمان فرا رسیده بود،تریسی چمدانش را بست،کتش را پوشید و آماده نشست و چشم به در دوخت.
یک دقیقه گذشت و ان دو مرد نیامدند.چه می کردند؟ترسی حرف های آنها را در مغزش تکرار کرد:
_ بسیار خوب...ما تو را در ایستگاه بعدی پیاده می کنیم،با رادیو تقاضای یک اتومبیل خواهیم کرد که در انجا منتظر ما باشد...تو نباید این کوچه را ترک کنی.
ترسی صدای مامور قطار را شنید:
_ همه پیاده بشوند.
تریسی شروع کرد به دستپاچه شدن.شاید منظور آنها این بود که در سکوی ایستگاه منتظر او خواهند بود؟بله، قطعا همین طور است.اگر او در قطار بماند،آنها به وی اتهام فرار خواهند زد و ممکن بود کار از آنچه که اینکه هست،بد تر بشود.
تریسی چمدانش را برداشت،در کوپه را باز کرد و قدم به بیرون گذاشت.
بازرس به او نزدیک شد و پرسیدک
_ شما در همین ایستگاه پیاده می شوید خانم؟
_ بله.
_ پس بهتر است عجله کنید.خانمی در وضعیت شما نباید چیز سنگینی بلند کند.اجازه بدهید من به شما کمک کنم.
تریسی پرسید:
_ در وضعیت من؟
_ شما نباید خجالت بکشید،برادر شما به من گفت که شما حامله هستید و خواست مراقبتان باشم.
_ برادر من؟
_ آنها آدم های خوبی بودند،این طور به نظر می رسید که همه چیز را در مورد شما می دانند.
دنیا می چرخد.همه چیز وارونه و بی سر و ته است!بازرس قطار به او کمک کرد که چمدانش را تا روی سکو حمل کند.تریسی پرسید:
_ شما نمی دانید برادر من کجا رفت؟
_ نه خانم، او چیزی به من نگفت.آنها وقتی قطار ایستاد سوار یک تاکسی شدند.
تریسی فکر کرد:
_ با یک میلیون دلار جواهرات سرقت شده!
قطار شروع به حرکت کرد و تریسی به طرف ایستگاه به راه افتاد.آنجا تنها جایی بود که می توانست بنشیند و فکر کند.اگر آن دو مرد تاکسی گرفته بودند،مفهومش این بود که وسیله نقلیه شخصی نداشتند.
آنها به طور قطع تا ساعتی بعد از شهر خارج می شدند.
تریسی یک تاکسی گرفت و با قلبی لبریز از خشم و نفرت درباره آن چه که آنها با او کرده بودند،به صندلی عقب تکیه داد.
صفحه 258 تا 267
او به خاطر فریبی که خورده بود. از خودش خجالت می کشید . ولی انها مردان خوبی بودند. خیلی خوب. تریسی شرمنده از این بود که به ان سادگی توانسته بودند وی را گول بزنند.
- تو را به خدا دنیس... این واجب نیست که به او دست بند بزنیم... او که نمی خواهد فرار کند...
- تو کی میخواهی دست از این کارهای نیک پیش اهنگی ات برداری ؟... تا وقتی که با من در حین انجام وظیفه هستی...
انجام وظیفه ؟! به طور قطع هر دوی انها سارق سابقه دار بودند. خوب ، او حالا قصد داشت ان جواهرات را از انان پس بگیرد. هر چند تریسی توسط ان دو هنر پیشه کهنه کار گول خورده بود. ولی می بایست خودش را سروقت به فرودگاه برساند. تریسی به طرف جلو خم شد و به راننده گفت:
- ممکن است سریعتر بروید؟
وقتی به فرودگاه رسید ، انها در صف سوار شدن به هواپیما بودند. او در نگاه اول ان دو را شناخت . مرد جوان تر که دوستش او را توماس بوورز معرفی کرده بود ، دیگر عینک به چشم نداشت . رنگ چشمهایش از ابی به خاکستری تبدیل شده بود و اثری هم از سبیلش دیده نمی شد. مرد دوم ، یعنی دنیس تروور که سر بزرگی و پرمویی داشت. اکنون کاملا طاس بود. اما تریسی توانسته بود انها را در همین وضع نیز بشناسد. چون هنوز فرصت نکرده بودند لباس هایشان را عوض کنند.
ان دو ، جلوی در ورود به هواپیما رسیده بودند که تریسی به انها رسید و گفت :
- شما چیزی را فراموش کردید.
هر دو برگشتند و به او نگاه کردند . مرد جوان تر اخمی کرد:
- شما اینجا چکارمی کنید؟ اتمبیل اداره قرار بود شما را در ایستگاه قطار سوار کند.
لهجه جنو بی اش را از دست داده بود . تریسی گفت:
- پس بهتر است برگردیم و او را پیدا کنیم.
تروور توضیح داد:
- ما نمی توانیم ، چون ما در ماموریت دیگری هستیم و باید با این هواپیما بر گردیم.
تریسی با لحن امرانه ای گفت:
- اول باید جواهرات را به من بدهید.
- ما متاسفیم ، نمی توانیم این کار را بکنیم.
سپس توماس بوورز اضافه کرد:
- بعدا رسید انها را برایتان می فرستیم.
- نه، من رسید نمی خواهم ، جواهرات را میخواهم.
تروور گفت:
- متاسفانه این کار امکان ندارد.
انها به مدخل هواپیما رسیده بودند. تروور کارت سوار شدن به هواپیما را به دست میهماندار داد. تریسی با عجله به اطراف نگاه کرد ودید یک مامور پلیس در ان نزدیکی ایستاده است . صدا زد:
- اقای پلیس!... پلیس!
ان دو مرد نگاهی به یکدیگر انداختند. تروور گفت:
- ساکت باش، چه غلطی داری میکنی؟ می خواهی همه ما گیر بیفتیم؟
مامور پلیس به طرف انها امد وپرسید:
- بله خانم؟ مشکلی پیش امده؟
تریسی با لوندی گفت:
- اه، نه ... این دو نفر اقایان خوب و مهربان کیسه جواهرات مرا که گم کرده بودم، پیدا کرده اند و دارند ان را به من برمی گردانند.متاسفم... من تصمیم داشتم که حتما با اف.بی.آی تماس بگیرم و قضیه را اطلاع بدهم.
دو مرد نگاههای خشمگینی با یکدیگر رد و بدل کردند.تریسی گفت:
- این اقایان پیشنهاد می کنند که شاید بهتر باشد شما زحمت بکشید و مرا تا تاکسی راهنمایی کنید.
- بله، حتما، خیلی خوشحال خواهم شد.
تریسی رو به تروور کرد و گفت:
- خیالتان راحت باشد، این اقای پلیس مراقب من است. لطفا جواهرات را به من برگردانید.
توماس بوورز گفت:
- اه... شاید بهتر باشد اگر خود ما...
- آه، نه. من راضی به زحمت شما نیستم. من میدانم از دست دادن این هواپیما چقدر برای شما گران تمام می شود.
دو مرد، بار دیگر نگاهی به یکدیگر کردند و وقتی متوجه شدند که هیچ کار دیگری از آنان ساخته نیست، توماس تروور با اکراه کیسه جواهرات را از جیبش بیرون اورد. تریسی گفت:
- بله ، همین است.
ناگهان کیسه را از دست او ربود و در ان را باز کرد و نگاهی به داخل آن انداخت و گفت:
- آه ... همه انها این جاست.
توماس تروور سعی کرد یک بار دیگر شانسش را امتحان کند:
- چرا ما ان را برای شما نگه نداریم تا بعدا...
تریسی با خنده گفت:
- نه ، این کار ضرورتی ندارد.
بعد، کیفش را باز کرد و کیسه جواهرات را داخل ان گذاشت و سپس دو اسکناس پنج دلاری بیرون اورد و به انها داد و گفت:
- این پول ناقابل نشانه قدردانی من از شماست.
تا ان موقع، تقریبا همه مسافران سوار شده بودند و بلندگو برای اخرین باراز مسافران ان پرواز دعوت کرد که هر چه زودتر به داخل هواپیما بروند.
تریسی درحالی که از انها دور میشد، گفت:
- باز هم متشکرم، سفر خوش بگذرد.
و بعد در حالی که مامور پلیس در کنار او قدم برمی داشت، گفت:
- چقدر خوب است که هنوز آدمهای شریف و قابل اعتماد پیدا می شوند!
18
توماس بوورز، یا در واقع "جف استیونس" در کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه میکرد. در حالی که هواپیما از زمین بلند میشد و اوج میگرفت،او دستمالش را از جیبش بیرون دراورد و اشکهایش را پاک کرد. شانه هایش بالا و پایین می رفت.
دنیس تروور، با اسم واقعی "براندون هیگینس" در کنار او نشسته بودو با تعجب به گریه او نگاه میکرد:
- هی! اون فقط پول بود، چیزی نبود که بخاطرش گریه کنی.
جف استیونس به طرف او برگشت و هیگنس متوجه شد که جف از شدت خنده به رعشه افتاده است.
هیگینس پرسید:
- تو چه مرگت شده جف؟ چیز خنده داری اینجا نیست.
ولی برای جف بود. روشی که با ان تریسی انها را غافلگیر کرد و هوش و ذکاوت و سرعت عملی که وی در ان لحظه حساس از خود نشان داد، چیزی بود که جف نظیر ان را در زندگی خود ندیده و نشنیده بود.
کنراد مورگن به انها گفته بود که ان زن یک غیرحرفه ای است. جف با خودش فکر کرد:
- اگر حرفه ای بود چه می شد؟
تریسی ویتنی، بدون شک زیباترین و زرنگترین زنی بود که جف استیونس تا آن لحظه دیده بود. جف همواره به خودش می بالید که در آن صحنه معاملات و تجارت، یک هنر پیشه دارای اعتماد به نفس است، ولی اینک میدید که تریسی از او بسیار زرنگتر و حیله باز تر است.
جف فکر کرد:
- "عمو ویلی" عاشق او خواهد شد.
همین عمو ویلی بود که جف را آموزش داده بود. مادر جف تنها ورثه مزرعه وتجهیزات آن بود، او با شخصی لاابالی ازدواج کرد که طرح سریعی برای پولدار شدن داشت که البته هیچ وقت عملی نشد. پدر جف مردی جذاب و سبزه رو، با قیافه ای خوشایند وزبانی چرب و نرم برای متقاعد کردن اطرافیانش بود. او در پنج سال زناشویی اش توانست از ارث و میراث زنش به نحو احسن استفاده بکند. اولین خاطره ای که جف از والدینش داشت، این بود که انها مدام در خصوص پول بحث و مشاجره می کردند و اغلب اوقات نیز کار انها به نزاع می کشید. پدرش با زنان دیگری نیز رابطه داشت و ازدواج انها یک ازدواج تلخ و شکست خورده بود. پسر جوان، با نگاهی به تجربه انها می گفت:
- من هرگز ازدواج نخواهم کرد.
برادر پدرش ، عمو ویلی، یک گروه نمایش دوره گرد را اداره میکرد و هر وقت به منطقه "ماریون" در "اوهایو" یعنی جایی که استیونس زندگی میکرد می رسید، سری به انها می زد. او خوش مشرب ترین و بذله گو ترین مردی بود که جف در زندگی اش دیده بود. او سرشار از خوش بینی و خوشحالی بود و همیشه به فردایی بهتر فکر میکرد. عمو ویلی اغلب هدایای جالب و سرگرم کننده ای برای پسرک می اورد وبه او راه و روش شعبده بازی های جذاب و خیره کننده ای را آموخت.
عمو ویلی کارش را در یک سیرک دوره گرد، به عنوان شعبده باز شروع کرد. وقتی که جف چهارده سال داشت، مادرش در یک تصادف اتومبیل مرد. دو ماه بعد، پدر جف با یک دختر نوزده ساله که گارسون یک رستوران بود، ازدواج کرد. او برای پسرش توضیح داد:
- برای یک مرد طبیعی نیست که تنها زندگی کند.
اما قلب پسرک، از احساس خشمی تلخ نسبت به پدرش سرشار بود. یک روز که پدر در خانه نبود، جف به طرف " سیمارون کانزاسن " جایی که عمو ویلی در انجا بود، رفت ودیگرهیچ وقت به خانه برنگشت.
عمو ویلی به برادرش تلفن زد و با او صحبت کرد و سرانجام پس از یک مکالمه طولانی قرار شد که جف نزد عمویش بماند.او در آن کارناوال می توانست بیش از هر مدرسه ای چیز یاد بگیرد. عمو ویلی برای جف توضیح داد:
- ما هنر پیشه های حقه بازی هستیم. کار ما شعبده و چشم بندی است و با گول زدن مردم پول در می آوریم و زندگی می کنیم. ولی به یاد داشته باش که اگر خود مردم آمادگی نداشته باشند، تو هرگز نخاهی توانست انها را گول بزنی. در واقع این خود تماشاگران هستند که پول می دهند و به اینجا می ایند تا ما آنان را فریب بدهیم!
هنر پیشه ها و کارکنان کارناوال همه دوستان جف شدند. در انجا دو گروه افراد کار میکردند. عده ای که روی صحنه نمایش میدادند و عده ای که کارهای تدارکاتی انها را انجام می دادند. در انجا دختران زیبای فراوانی هم بودند که از همان آغاز توجهشان به جف جلب شده بود. ولی جف هنوز تجربه ازدواج والدینش را از یاد نبرده بود.
عمو ویلی ترتیبی داد که جف، در قسمتهای مختلغ کارناوال کار کند. او به پسرک گفت:
- یک روز همه اینجا مال تو خواهد شد و تنها راه اداره اینجا این است که بیش از سایرین درمورد همه چیز بدانی.
جف از بازی روباه حیله گر شروع کرد. جایی که مشتریان پول میدادند تا با پرتاب گلوله های چوبی، شش روباه را که از تخته ساخته شده بود، به زمین بیندازند. در نظر اول این کار بسیار ساده به نظر می رسید. گرداننده بازی مردم را تشویق می کرد که مهارتهای خودشان را امتحان کنند. ولی وقتی که مشتریان پرتاب گلوله ها را شروع می کردند، یک نفر که در جایی مخفی شده بود ، میله ای را میکشید و موجب میشد که روباه از جایش تکان نخورد. گرداننده بازی می گفت:
- هی! تو ضربه ای که زدی خیلی پایین بود، کاری که باید بکنی این است که گلوله تو درست به وسط سینه روباه بخورد. سعی کن این کار را خیلی راحت و خونسرد انجام بدهی.
راحت و خونسرد، رمز بازی بود. وقتی گرداننده این دو کلمه را بر زبان می اورد، کسی که پشت روباه های تخته ای پنهان شده بود می دانست که مشتری ها کلافه شده اند و باید یک نفر برای تشوق بقیه به ادامه بازی، برنده شود.ان وقت او میله را رها می کرد و روباه تخته ای با اولین ضربه بازیکن می افتاد. در این نوع مواقع همیشه یک دهاتی ساده دل در جمع مشتریان بود که بخواهد مهارتش را به دخترهایی که در آن دور و بر بودند نشان بدهد. به این ترتیب، این بازی همیشه پر رونق می ماند.
جف در غرفه دیگری مشغول به کار شد که در انجا مشتریان حلقه های لاستیکی را به روی میله های شماره داری پرتاب میکردند و هنگامی که مجموع امتیازات یک نفر به 29 می رسید، آنها یک جایزه نفیس به برنده می دادند.
چیزی که آن مشتریان ساده دل هرگز نمی فهمیدند این بود که میله ها در هر دو سویشان شماره داشت واین شماره ها با هم متفاوت بود. در نتیجه، گرداننده بازی با تغییر دادن شماره ها می توانست ترتیبی بدهد که هیچ کس برنده نشود.
یک روز عمو ویلی به جف گفت:
- تو تقریبا همه کارهای کارناوال را یاد گرفته ای ، من به تو افتخار می کنم، حالا دیگر باید به قسمت " اسکیمو " بروی.
کسانی که بازی اسکیمو را اداره می کردند ، افراد نخبه کارناوال بودند. انها در آمد بیشتری داشتند، در هتل های بهتری اقامت می کردند و اتومبیل های شیک تری را سوار می شدند. اسکیمو بازی شبیه به" لوتو " بود که هر کس تعدادی مهره را در حفره ایی می انداخت و همه حفره ها را پر میکرد، برنده بود.
وقتی بازی به جای حساس می رسید، مبلغ شر بندی تئسط گرداننده بازی بالا می رفت و بازی نیز دشوار می شد، چون انداختن هر توپی ممکن بود باعث بیرون امدن توپ دیگری از سوراخ بشود.
جف متخصص این بازی شده بود. او در هر دور بازی ، چندین نفر را تا آخرین سکه ته جیبشان می دوشید و هیجان زیادی به راه می انداخت. او فریاد میزد:
- این بار هر کس بازی کند برنده است.
و مشتری ها با اشتیاق مبلغ شرط بندی را برای تصاحب دور آخر بازی بالا می بردند. وقتی فقط یک جای خالی باقی می ماند، هیجان به اوج می رسید و مشتری ها آنچه را که داشتند می پرداختند و گاه نیز با عجله به خانه می رفتند و پول همراه می آوردند. در این بازی معمولا هرگز کسی برنده نمی شد ، چون گرداننده بازی با یک لرزش کوچک و نا محسوس به میز می توانست توپ ها را از مسیرش خارج کند.
جف به سرعت همه این دوره ها را گذراند. او طی مدت چهار سال توانسته بود چیز های زیادی در مورد سرشت انسان ها بیاموزد.، او می دانست که چطور می شود به سادگی، حرص و طمع مردم را بر انگیخت چقدر این مردم زود قول می خورند. او دریافته بود که همه مردم ، حکایات جالب و هیجان انگیز را دوست دارند و انچه آنان را وادار به این کار می کند ، چیزی جز حرص و طمع نیست.
جف در هیجده سالگی، قیافه ای دوست داشتنی و جذاب داشت. قد او مثل پدرش بسیار بلند و چشم های درشت و خاکستری رنگ و موهایش مشکی بود. همه حتی بچه ها از مصاحبت او لذت می بردند.
وقتی جنگ ویتنام شروع شد، او نیز به جبهه رفت. سربازانی که به ویتنام می رفتند، با احساس های متفاوتی از جبهه باز می گشتند. جف نیز از این جنگ، با احساس تحقیر نسبت به سیاستمداران و دولت مردانی که آن جنگ را اداره می کردند، مراجعت کرد. جنگی که هیچ نوع پیروزی به دنبال نداشت. او از ان همه پول و تجهیزات که حیف ومیل میشد و به هدر می رفت ،احساس خشم می کرد. ما در جنگی درگیر شده بودیم که هیچ کس آن را نمی خواست. جف معتقد بود که این بزرگترین حقه بازی در دنیا و یک فریب وریای تمام عیار است.
یک هفته قبل از پایان خدمتش در جبهه، خبر فوت عمو ویلی را شنید. کارناوال جمع شده و گذشته به پایان رسیده بود. حالا وقت آن رسیده بود که او ، قدم به آینده خود بگذارد.
برای جف سالهایی که پشت سر گذاشته بود. سرشار از حوادث و ماجراهای شگفت انگیز بود. به نظر او دنیا، یک کارناوال بزرگ و مردم دنیا ، مشتریان ساده دل و ابله این کارناوال بودند که پول خرج می کردند که خودشان را سرگرم کنند و فریب بدهند و او خود اینک طراحی حقه بازی های تازه ای را در این کارناوال بزرگ شروع کرده بود. او در روزنا مه ها آگهی می کرد که عکس رنگی رئیس جمهور را به قیمت یک دلار می فروشد و وقتی پول دریافت میکرد، برای احمقی که پول فرستاده بود، یک تمبر با تصویر رئیس جمهور می فرستاد. او در روزنامه ها اطلاعیه می داد که برای فرستادن پول به این نشانی فقط پنج روز وقت باقی است و بعد از آن دیگر خیلی دیر خواهد بود. هر چند در این آگهی مشخص نشده بود که این پول برای چه منظوری باید فرستاده شود، ولی مبلغ هنگفتی به حساب ذکر شده واریز می شد.
صفحات 268 تا 287 ...
برای مدت سه ماه، جف در یک کارگاه کار می کرد و روغن های تقلبی می ساخت و از طریق تلفن می فروخت.
جف عاشق قایق بود. وقتی دوستی به او پیشنهاد کار بر روی یک قایق دو دکله که به مقصد "تاهیتی" می رفت، داد. جف بی درنگ پذیرفت و به عنوان یک ملوان شروع به کار کرد.
این قایق دو دکله، 165 فوت طول داشت و به رنگ سفید بود و در زیر نور خورشید می درخشید و هنگامی که در دریا جلو می رفت. روی سطح آب، مثل یک کشتی کوچک تمام عیار، شیار می انداخت. قایق از چوب صنوبر ساخته شده و تزئیناتی از چوب ساج داشت. سالن اصلی قایق، برای دوازده نفر جای نشستن داشت و در قسمت جلوی آن یک آشپزخانه با اجاق های برقی تعبیه شده بود.
کابین کارکنان و ناخدا، در دماغه قایق بود. علاوه بر کاپیتان، یک مسؤول امور مالی و تدارکاتی، یک آشپز و پنج نفر خدمه در آن کار می کردند. کار جف در آن جا شامل برافراشتن بادبان ها، پولیش زدن به بدنه قایق و پاک کردن پنجره ها، بالا و پایین رفتن از نردبان طنابی و تغییر جهت بادبان ها بود.
در اولین سفر، مسافران قایق هشت نفر بودند که در میان آنها "هولاندر" از همه شاخص تر بود.
"لوئیز هولاندر"، یک زیبای بیست و پنج ساله با موهای طلایی بود که پدرش مالک نصف شرکت های آمریکای لاتین بود. بقیه مسافران هم دوستان او بودند.
آن روز، اولین روز کار کردن جف در زیر آفتاب و در هوای نمناک دریا بود. او مشغول برق انداختن در و دیوار قایق بود که لوئیز هولاندر به او نزدیک شد و گفت:
- تو کارگر جدید قایق هستی؟
جف سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت و گفت:
- بله.
- حتماً اسمی هم داری؟
- جف استیونس.
- اسم قشنگی است.
جف حرفی نزد.
- اسم من لوئیز هولاندر است، من مالک این قایقم.
- که این طور؟ پس من دارم برای شما کار می کنم؟
لوئیز لبخندی زد:
- بله، همین طور است.
- پس اگر نخواهی پولت هدر برود باید بگذاری من به کارم برسم.
و به دنبال این حرف از کنار او دور شد و به طرف دیگر قایق رفت.
در محل اقامت کارگران، خدمه کشتی شب دور هم جمع شده بودند و درباره مسافران پولدار غیبت می کردند و جوک می گفتند. اما جف فقط نسبت به آنها احساس حسادت می کرد. آنها همه ثروتمند و تحصیل کرده و از خانواده های سرشناسی بودند و تحصیلات بالایی داشتند تنها مدرسه او، کارناوال عمو ویلی بود. در کارناوال، یک پرفسور باستانشناسی بود که زمانی او را به جرم فروش آثار تاریخی از دانشگاه اخراج کرده بودند. او شوق به تاریخ و زندگی مردم گذشته را در وجود او زنده کرده بود. یک بار جف از او پرسید:
- خواندن سرگذشت مردمی که مرده اند، چه فایده ای دارد؟
پرفسور گفته بود:
- فکرش را بکن پسر، هزاران سال پیش از این مردمی بودند که مثل من و تو رؤیاهای آینده را داشتند. خیال بافی می کردند، قصه می گفتند، کار و زندگی می کردند و اجداد و نیاکان ما را به دنیا می آوردند.
پرفسور به نقطه نامعلومی در دوردست چشم انداز خود خیره شده بود:
- "کارتاژ"، آن جا، جایی است که من دوست دارم برای حفاری بروم. آن جا، سال ها قبل از تولد مسیح، شهر بزرگی بود. آن جا پاریس آفریقای قدیم بود. آنها میدان هایی برای ارابه رانی داشتند که حداقل پنج برابر یک زمین فوتبال بود.
او علاقه و اشتیاق را در چشم های پسرک می دید:
- پسر تو هیچ می دانی "کاتوالدر" در پایان سخنرانی هایش در سنای "روم" چه می گفت؟ او می گفت: «دلندا است کارتاژ» یعنی کارتاژ باید از بین برود. آرزوی او برآورده شد. رومی ها آن جا را ویران کردند و بیست و پنج سال بعد برگشتند تا بر خاکسترهای آن، شهر جدید بسازند. ای کاش می توانستم یک روز تو را همراه خودم برای حفاری به آن جا ببرم.
یک سال بعد، پروفسور در اثر زیاده روی در مشروب، جان خود را از دست داد. اما جف به خودش قول داد که یک روز برای حفاری به یاد پروفسور به کارتاژ برود.
آخرین شب سفر، یعنی شبی که صبح آن قایق می بایست در تاهیتی لنگر بیندازد، جف به اتاق خانم هولاندر احضار شد. او پیراهن بلند و گشاد از ابریشم به تن داشت.
لوئیز هولاندر قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و وکیل او، اینک در کار حل و فصل دعوای حقوقی وی با شوهر سومش بود. او آن روز رسماً به جف اطلاع داد که قصد ازدواج با او را دارد و اضافه کرد که تصمیم دارد این موضوع را با پدر و مادر هم در میان بگذارد.
جف از شنیدن این حرف، به اندازه والدین لوئیز و دوستانش تعجب کرد.
- چرا ما باید ازدواج کنیم؟
- خیلی ساده است، چون می تو را دوست دارم و می خواهم بقیه زندگی ام را در کنار تو بگذرانم. ازدواج برای جف موضوع غیرعادی و عجیب و غریبی بود؛ ولی او دریافت که در پس ظاهر آراسته لوئیز هولاندر، دخترکی گمشده و بی پناه و آسیب پذیر پنهان شده که به یک تکیه گاه مطمئن مثل او، نیاز دارد.
جف به یک زندگی ثابت و پابرجا فکر کرد؛ به یک خانه بزرگ با بچه ها و یک آینده تأمین نشده و بی دغدغه. برای او، چنین وضعی پایان یک زندگی پرتلاش بود. یک توقف طولانی، پس از سال ها دوندگی.
وقتی آنها به نیویورک رسیدند، جف به دفتر وکیل لوئیز، آقای "اسکات فوگارتی"، احضار شد. او مردی سرد و جدی و کوچک اندام بود.
- یه برگ کاغذ هست که شما باید آن را امضا کنید.
- چه نوع کاغذی هست؟
- آزادی از قید و بند... در صورتی که با لوئیز هولاندر توافق اخلاقی نداشته باشید و بخواهید از هم جدا شوید، هیچ نوع حق و حقوقی نسبت به ثروت و دارایی او نداری.
- واقعاً؟
جف احساس کرد که عضله های اطراف فک و آرواره هایش سفت شده است.
- کجا را باید امضا کنم؟
- نمی خواهید من متن آن را برایتان بخوانم؟
- نه.. فکر می کنم شما متوجه نشده اید که من با او به خاطر پول صاحب مرده اش ازدواج نکرده ام.
- حق با شماست آقای استیونس، من فقط می خواستم...
- آیا شما می خواهید من آن ورقه را امضا کنم یا نه؟
وکیل یک برگ کاغذ ماشین شده را به دست جف داد و او خط کج و معوجی به عنوان امضا زیر آن کشید و مثل برق و باد از دفتر وکیل بیرون آمد. لیموزین لوئیز در جلوی در منتظر او بود. جف سوار شد. او می بایست در دلش به این قضیه بخندد:
- آنها دارند راجع به چی فکر می کنند؟ من در تمام زندگی ام یک شعبده باز بوده ام؛ حالا که برای اولین بار صاف و ساده با موضوع برخورد می کنم، عده ای خیال می کنند که من در پی چیزی هستم. من دارم مثل یک آدم بی شیله پیله لعنتی فکر می کنم!
لوئیز، جف را به یکی از معروف ترین خیاطی های مانهاتان برد.
- تو با این لباس شب، قیافه محشری پیدا کرده ای، جف.
در همان دو ماهه اول ازدواجشان، پنج نفر از بهترین دوستان لوئیز سعی کردند که این شوهر خوش قیافه او را از راه به در کنند، اما جف اعتنایی به آنها نداشت. او سعی می کرد در این ازدواج موفق باشد.
"بوگ هولاندر" برادر لوئیز، جف را به عضویت کلوپ مهاجرین نیویورک درآورد و او پذیرفت. بوگ مردی چاق و میانسال بود و یک وقت لقب بهترین بازیکن فوتبال "هاروارد" را داشت. او در جایی این عنوان را بدست آورده بود که حریفانش نمی توانستند تکان بخورند. او مالک خط کشتی رانی، یک مزرعه پرورش نشای موز، گاوداری، یک کمپانی بسته بندی گوشت، و شرکت های ریز و درشتی بود که جف حتی تعداد آنها را نمی توانست به خاطر بسپارد. بوگ آن قدر زرنگ و ماهر نبود که بتواند لحن تحقیرآمیز را در گفتگو با جف از او پنهان کند:
- شما واقعاً از طبقه خانواده ما دورید، این طور نیست؟ اما چون خواهرم تو را دوست دارد و من هم خواهرم را دوست دارم، ما می توانیم با هم باشیم.
تنها قدرت اراده و تصمیم برای ادامه زندگی مشترک با لوئیز بود که باعث می شد جف بتواند رفتار متکبرانه او را تحمل کند.
بقیه اعضای کلوپ هم به اندازه بوگ نفرت انگیز و ملال آور بودند. آنها تشخیص داده بودند که جف مردی خوش مشرب و اهل معاشرت است. همه آنها وقت ناهار در کلوپ جمع می شدند و سر و صدا و شوخی و خنده به راه می انداختند و از جف می خواستند که برای آنها داستان هایی درباره کارناوال و زن هایی که در آن جا دیده بود برایشان تعریف کند. جف هم در مقابله با رفتار آنها داستان هایی می ساخت که برعکس موجب عصبانیت آنها می شد.
جف و لوئیز در محله شرقی مانهاتان در خانه ای با بیست اتاق و یک قشون خدمه زندگی می کردند. لوئیز املاک و مستغلاتی هم در "لانگ آیلند" و "باهاما" یک ویلا در "ساردینیا" و یک آپارتمان بزرگ در خیابان "فوش" در پاریس داشت. او همچنین صاحب یک اتومبیل "مزداتی" یک "رولزرویس کورنیچه" یک "لامبرگینی" و یک "دایملر" بود
جف فکر کرد، این نوع زندگی، چقدر خارق العاده، چقدر بزرگ، چقدر کسل کننده و در عین حال چقدر کم ارزش و سخیف است.
یک روز صبح، از تختخواب مدل قرن هیجدهم اروپا که چهار تیرک در چهار گوشه آن بود، پایین آمد، روبدشامبر "سولکا"یش را پوشید و به دنبال لوئیز رفت تا او را پیدا کند و سرانجام او را در اتاق صبحانه پیدا کرد و به او گفت:
- من باید کاری برای خودم پیدا کنم.
لوئیز با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
- جلّ الاخالق!... چرا؟ ما که به پول احتیاج نداریم.
- این هیچ ارتباطی به پول ندارد. تو فکر می کنی من می توانم تمام عمر دست روی دست بگذارم و ول بگردم و دهنم را باز کنم تا کسی با قاشق به من غذا بدهد؟ من باید کار کنم.
لوئیز لحظه ای فکر کرد و بعد گفت:
- بسیار خوب، من با بوگ در این مورد صحبت می کنم، او یک شرکت سرمایه گذاری اوراق بهادار دارد. دوست داری در آن جا کار کنی؟
جف رفت و برای بوگ شروع به کار کرد. او تاکنون کار تمام وقت اداری انجام نداده بود، ولی با خودش گفت:
- باید سعی کنم این کار را دوست داشته باشم.
او از این کار متنفر بود؛ اما قصد داشت بماند و تحمل کند و درآمد حاصل از کارش را به صورت چک برای همسرش به منزل ببرد.
جف یک بار از لوئیز پرسید:
- ما کی بچه دار خواهیم شد؟
آنها در یک روز بیکار مشغول صرف صبحانه و ناهار توأم بودند.
- خیلی زود عزیزم، من دارم سعی می کنم.
- پس عجله کن.
یک روز جف بر سر میز ناهار رزرو شده ای نشسته بود که برای برادر زنش بوگ و شش نفر از مدیران صنایع عضو کلوپ مهاجران، از قبل در نظر گرفته شده بود.
بوگ اعلام کرد:
- من می خواهم رسماً به اطلاع آقایان برسانم که گزارش سالانه شرکت بسته بندی گوشت حاکی است که سود امسال ما چهل درصد افزایش پیدا کرده است.
یکی از مدیران، خنده ای کرد و گفت:
- چرا نباید افزایش پیدا کرده باشد؟ شما یک بازرس رشوه خوار و متقلب دارید.
او رو به افراد دیگری که دور میز نشسته بودند کرد و گفت:
- بوگ شارلاتان، در این جا گوشت های نامرغوب را می خرد و مهر تقلبی به آنها می زند و در بسته بندی های عوام فریب، به قیمت گران می فروشد.
جف یکه خورد. مردم آن گوشت ها را می خرند و می خورند و به بچه هایشان می دهند.
- او حتماً شوخی می کند، این طور نیست بوگ؟
بوگ دندان قروچه ای کرد و داد و بیداد به راه انداخت که:
- ببینید کی برای ما معلم اخلاق شده است!
سه ماه بعد با وضع معاشرین و هم صحبت هایش در سر میز ضیافت های رسمی آشنا شده بود.
"ادزلر" یک میلیون رشوه داد تا یک کارخانه در لیبی تأسیس کند. "مایک کوئیسنی" یک زدو بند کننده حرفه ای بود. او قبل از انجام معاملات بزرگ توسط افرادش باخبر می شد و به دوستانش اطلاع می داد که چه وقت سهامشان را بفروشند، یا بخرند. "آلن تامپسون" با افتخار اعلام می کرد که ما قبل از اینکه سن قانونی بازنشستگی تقلیل پیدا کند، همه مو خاکستری هایمان را بیرون کردیم و از این طریق مقادیر متنابهی پول عایدمان شد.
تمام آنها در کار مالیات تقلب می کردند. دخل و تصرف در بیمه، تحریف صورت حساب ها، جا زدن معشوقه ها و دوستانشان در لیست مستمری بگیران دولتی، از کارهای معمول و روزمره آنان بود.
جف با خودش گفت:
- یا حضرت مسیح! این ها دست همه شعبده بازی های کارناوال را از پشت بسته اند!
زنان آنها هم دست کمی از شوهرانشان نداشتند. آنها به هر کاری برای گول زدن همسران خود دست می زدند.
جف فکر کرد:
- هنرپیشه های اصلی این ها هستند.
موقعی که جف سعی کرد به لوئیز بگوید که چه احساسی دارد، او خندید.
- این قدر ساده نباش جف؛ تو از این زندگی لذت می بری، مگرنه؟
حقیقت امر این بود که نه.
او با لوئیز به این دلیل ازدواج کرده بود که باور داشت او به وی احتیاج دارد. جف فکر می کرد که یک بچه می تواند وضع را تغییر بدهد.
- من دلم می خواهد که یک دختر و یک پسر داشته باشیم، حالا دیگر زمانش رسیده است. ما حدود یک سال است که ازدواج کرده ایم.
- عزیزم، بهتر اس کمی تحمل داشته باشی. من پیش دکتر بودم. او به من گفت که هیچ مشکلی ندارم. چطور است که تو هم سری به او بزنی و از بابت خودت مطمئن بشوی.
جف به نزد دکتر رفت و دکتر به او اطمینان داد:
- شما برای داشتن بچه هیچ عیب و ایرادی ندارید.
ولی با این وجود، هیچ اتفاقی نیفتاد.
در یک روز دوشنبه سیاه، دنیای جف درهم ریخت.
قضیه از آن جا شروع شد که صبح آن روز، وقتی جف در جستجوی یک قرص آسپرین به سراغ کشو داروهای لوئیز رفت، یک دوجین قرص ضدحاملگی پیدا کرد. یکی از قوطی ها تقریباً خالی شده بود...
جف تصمیمش را گرفت. دو هفته طول کشید تا نقشه اش را تکمیل کرد. یک روز وقت صرف ناهار در کلوپ، اجرای آن را شروع کرد. او پرسید:
- کسی از شما آقایان، چیزی در مورد کلاهبرداری با کامپیوتر می داند؟
ادزلر با کنجکاوی پرسید:
- چرا؟ تو می خواهی این کار را بکنی؟
صدای خنده بقیه، توأم با کلمات نیشدار به هوا برخاست. جف با تأکید گفت:
- نه، من خیلی جدی هستم؛ این یک مشکل بزرگ است. عده ای به کامپیوترها برنامه می دهند و از بانک ها پول سرقت می کنند. کمپانی های بیمه تاکنون میلیون ها دلار از این بابت پرداخته اند و هر روز هم وضع از روز قبل بدتر می شود.
بوگ غرولندکنان گفت:
- برای تو که بد نیست.
- من افرادی را در این مورد می شناسم و با آنها ملاقات کرده ام، ولی نمی شود به آنان رشوه داد.
مایک گوئینسی با تمسخر گفت:
- حالا تو با این قبیل افراد چکار داری؟
- حقیقتش را بخواهید، من در زمینه یک مبلغ بالا، حاضرم از این افراد حمایت کنم، فقط می خواستم ببینم کدام یک از شما در مورد کامپیوتر اطلاعاتی دارید؟
بوگ دندان هایش را به هم سایید و گفت:
- ما همه نوع حقه بازی بلدیم، مگر نه بچه ها؟
و صدای قهقهه آنها به هوا بلند شد.
روز بعد، در کلوپ، جف از کنار میز همیشگی آنها رد شد و به بوگ توضیح داد:
- متأسفم، من نمی توانم امروز با شما باشم. برای ناهار یک میهمان دارم.
وقتی جف به طرف میز بعدی به راه افتاد، آلن تامپسون با عصبانیت و کینه آشکاری به او نگاه می کرد.
چند دقیقه بعد، یک مرد مو خاکستری وارد سالن ناهارخوری شد و یکی از کارکنان کلوپ او را سر میز جف راهنمایی کرد. مایک با دیدن او گفت:
- آه، خدای من! این همان پروفسور "اکرمن" نیست؟
- پروفسور اکرمن دیگر کیست؟
- مگر تو هیچ وقت مجلات اقتصادی را نمی خوانی بورگ؟ عکس "ورنون اکرمن" ماه گذشته پشت جلد مجله تایم چاپ شده بود. او رئیس یک هیئت علمی بین المللی و از دانشمندان بزرگ این کشور است.
- پس این جا سر میز شوهر خواهر من چه غلطی دارد می کند؟
در تمام طول مدت صرف ناهار، جف و پورفسور، مشغول بحث عمیقی بودند و بوگ و دوستانش، لحظه به لحظه نسبت به آنها کنجکاوتر می شدند و وقتی پروفسور آن جا را ترک کرد، بوگ، جف را صدا زد و پرسید:
- هی، جف، او کی بود؟
جف قیافه کسانی را داشت که کار پنهانی انجام داده و از بابت آن شرمنده اند.
- آه،... منظور شما ورنون است؟
- بله، شما درباره چی داشتید حرف می زدید؟
- ما... آه...
همه به جف نگاه می کردند و می دیدند که او سعی می کند از جواب دادن طفره برود.
- من... آه... من می خواهم یک کتاب در مورد او بنویسم، او یک شخصیت جالب توجه است.
- من نمی دانستم که تو یک نویسنده ای.
- خوب، من فکر می کنم که هر کدام از ما باید از جایی شروع کنیم.
سه روز بعد جف مهمان دیگری برای ناهار داشت. این بار بوگ بود که او را شناخت.
- هی بچه ها! این "سیمور جرت"، رئیس کمپانی بین المللی کامپیوترهای جرت است. این جا چکار می کند؟
بار دیگر جف و میهمان عالیرتبه اش، یک صحبت طولانی و ساختگی را ادامه دادند. وقتی ناهار تمام شد، بوگ او را صدا زد:
- ببینم پسر، تو با سیمورجرت چه کاری داشتی؟
جف با عجله گفت:
- هیچ، فقط حرف می زدیم.
و به راه افتاد که از کنار آنها دور بشود؛ ولی بوگ او را متوقف کرد و خیلی جدی گفت:
- کجا با این عجله رفیق؟ سیمور جرت یک آدم گرفتار و پر مشغله است. او این جا و آن جا نمی نشیند که درباره هیچ صحبت کند.
- بسیار خوب، راستش را بخواهید، سیمور کلکسیون گرانبهایی از تمبرهای نایاب دارد. من و او داشتیم در مورد تمبرهایی حرف می زدیم که ممکن است من بتوانم برای او پیدا کنم.
بوگ فکر کرد:
- انگار می خواهد بچه گول بزند.
طی همان هفته، جف با "چارلز بارتلت" رئیس یکی از بزرگترین شرکت های معاملاتی دنیا، در کلوپ مهاجران ناهار صرف کرد. بوگ، ادزلر، آلن تامپسون و مایک کوئیسنی با اشتیاق به صحبت دو نفره و خصوصی آن دو چشم دوخته بودند.
زلر گفت:
- شوهر خواهرت این روزها با بزرگان پیوند پیدا کرده، چه آشی دارد برایت می پزد؟
بوگ با سوءظن گفت:
- نمی دانم، ولی سعی می کنم ته و توی قضیه را دربیاورم، اگر جرت و بارتلت به موضوع علاقه مند هستند، باید پول هنگفتی در میان باشد.
در همین موقع آنها دیدند که بارتلت بلند شد و با گرمی و اشتیاق، دستی به بازوی جف زد و آن جا را ترک کرد.
وقتی جف داشت از کنار میز آنها می گذشت، بوگ بازویش را گرفت و گفت:
- بنشین جف، ما می خواهیم با هم یک صحبت کوتاه داشته باشیم.
- من باید برگردم به دفترم، من...
- یادت باشد جف، تو برای من کار می کنی، بنشین.
جف نشست.
- این کی بود که امروز با او ناهار خوردی؟
جف لحظه ای تأمل کرد و بعد گفت:
- شخص بخصوصی نبود، یکی از دوستان قدیمی من بود.
- چارلز بارتلت از دوستان قدیمی توست؟ چه نوع دوستی ای؟ تو با این دوست قدیمی، در چه موردی صحبت می کردی؟
- آه... اتومبیل، در مورد اتومبیل حرف می زدیم؛ چارلز به اتومبیل های قدیمی خیلی علاقه مند است و من در مورد یک پاکاد 270 چهار در...
بوگ به تندی گفت:
- بس کن! تو نه تمبر جمع کنی، نه ماشین عتیقه می فروشی و نه می توانی هیچ کتاب مزخرفی بنویسی. بگو ببینم، چه نقشه ای تو کلۀ توست؟
- هیچ، من...
ادزلر پرسید:
- تو داری برای یک کار بزرگ سرمایه گذاری می کنی، این طور نیست جف؟
- نه.
بوگ بازوی او را گرفت و گفت:
- ای بابا، من برادر زنت هستم، ما با هم فامیل هستیم، مگر نه؟ ببینم قضیه همان صحبت هایی است که هفته قبل در مورد کامپیوتر می کردی، درست است؟
آنها نشانه هایی از تأیید را در قیافه جف دیدند.
- خوب، بله.
درست مثل این بود که توانسته باشند چیزی از زیر زبان او بیرون کشیده باشند.
- ولی تو به ما نگفته بودی که پرفسور آکرمن هم درگیر این موضوع است.
- من فکر نمی کردم شما مایل باشید این موضوع را بدانید.
- اگر تو به پول احتیاج داری، اشتباه می کنی که به سراغ آنها می روی.
جف گفت:
- من و پورفسور به پول احتیاج نداریم؛ جرت و بارتلت...
آلن تامپسون فریاد زد:
- جرت و بارتلت مثل کوسه اند! تو را زنده زنده می خورند.
اد زلر دنباله حرف او را گرفت:
- ولی اگر تو با دوستان خودت معامله کنی، هیچ وقت لطمه نمی خوری.
جف جواب داد:
- همه چیز رو به راه است. جف و بارتلت...
- تو که هنوز چیزی را امضا نکرده ای؟
- نه، اما من قول داده ام...
- پس هیچ چیز رو به راه نیست، جف. پسر، در کسب و کار مردم هر ساعت نظرشان را عوض می کنند.
جف با ناراحتی گفت:
- من اصلاً نمی بایست در این مورد با شما صحبت می کردم؛ اسم پروفسور آکرمن نباید در این جریان به میان بیاید، او با یک آژانس دولتی طرف قرارداد است.
تامپسون با لحن آرامبخشی گفت:
- ما این را می دانیم؛ آیا پروفسور اطمینان دارد که این موضوع به نتیجه می رسد؟
- آه... او در این مورد تردید ندارد.
- خوب پس اگر این برای آکرمن معامله خوبی است، برای ما هم می تواند خوب باشد، درست است دوستان؟
این در واقع یک توافق گروهی بود.
جف گفت:
- ببینید، من دانشمند نیستم و هیچ تضمینی در این مورد نمی توانم بدهم، تنها چیزی که من می دانم این است که ممکن است کار به درد بخوری باشد.
- البته؛ ما می فهمیم، اما کافی است که تو بگویی چقدر ارزش دارد جف؟
- بازار این کار در سطح جهانی است. من نمی توانم بگویم واقعاً چقدر می ارزد، این چیزی است که هر کس می تواند از آن استفاده کند.
- تو به چقدر پول احتیاج داری؟
- دو میلیون دلار، اما آن چه که ما فعلاً برای شروع نیاز داریم، دویست و پنجاه هزار دلار است. بارتلت قول داده که...
- بارتلت را فراموش کن، بابا! ما خودمان پول می گذاریم، چرا باید از میان بیرون برود؟ درست است بچه ها؟
- درسته!
بوگ اشاره به گارسون کرد. گارسون با عجله به طرف میز آنها رفت.
- قلم و کاغذ بیاور، خیلی فوری.
و بعد رو به جف کرد و گفت:
- ما می توانیم این توافق را همین جا تمام کنیم. تو فقط کافی است که از این کار حقوقی برای ما قائل شوی و قرارداد را امضا کنی و یک چک تضمینی به مبلغ دویست و پنجاه هزار دلار برای فردا تحویل بگیری چطور است؟
جف لب پایینش را گاز گرفت:
- ولی من به بارتلت قول داده ام که...
- گور بابای بارتلت، تو با خواهر من ازدواج کرده ای یا با خواهر او؟ بردار بنویس...
- ولی حق امتیاز این...
- تو که مرا خفه کردی پسر، بنویس!
و قلم در دست جف گذاشت. او قلم و کاغذ را برداشت و با بی میلی شروع به نوشتن کرد:
" به موجب این قرارداد، حقوق مربوط به تولید و فروش کامپیوتر به نام "سوکابا" از سوی اینجانب به خریداران، دونالد بوگ هولاندر، ادزلر، آلن تامپسون و مایک کوئیسنی در قبال مبلغ دو میلیون دلار، با یک پیش پرداخت 250 هزار دلاری واگذار می شود.
کامپیوتر سوکابا با نیروی کمتری نسبت به کامپیوترهای مشابه موجود در بازار کار می کند و به خدمات پس از تولید و قطعات یدکی به مدت ده سال از تاریخ تولید نیاز ندارد.
همه آنها از بالای سر جف به آن چه که می نوشت نگاه می کردند. دزلر گفت:
- خدای من! ده سال؟ هیچ کامپیوتری در بازار وجود ندارد که چنین ادعایی داشته باشد.
جف به نوشتن ادامه داد:
خریداران پذیرفتند که هیچ گونه حقی نسبت به امتیاز اصلی نداشته باشند و این امتیاز برای اینجانب و آقای ورنون آکرمن محفوظ است.
آلن تامپسون گفت:
- این امتیاز مربوط به همه ماست.
جف بدون توجه به حرف او همچنان در حال نوشتن بود.
اینجانب برای خریداران توضیح دادم که کامپیوتر سوکانا ممکن است ارزش های خاص مورد نظر آنان را نداشته باشد. اینجانب و آقای پورفسور آکرمن هیچ گونه تضمینی از این بابت نمی دهیم و این قرارداد جز آن چه که در آن ذکر شده اعتبار دیگری ندارد."
جف کاغذ را امضا کرد و آن را برداشت و گفت:
- به نظر شما این کافیست؟
بوگ پرسید:
- تو مطمئنی که ده سال کار می کند؟
جف گفت:
- ضمانت شده است. من باید یک نسخه دیگر از این قرارداد بنویسم. سپس روی یک برگ کاغذ دیگر آن چه را که قبلاً نوشته بود، نوشت. بوگ کاغذها را از دست او گرفت و آنها را امضا کرد و به دست بقیه داد. همه امضا کردند. بوگ گفت:
- یک نسخه برای شما و یک نسخه برای ما؛ حالا سیمور جرت و چارلی بارتلت باید بروند کشکشان را بسایند! ای کاش قیافه های آنها را وقتی که این خبر را خواهند شنید، می دیدم.
روز بعد، جف چک تضمین شده به مبلغ دویست و پنجاه هزار دلار را دریافت کرد. بوگ پرسید:
- کامپیوتر کجاست؟
- من ترتیبی داده ام که آن را در کلوپ به شما تحویل بدهم؛ فکر کردم بهتر است که وقتی کامپیوتر را تحویل می دهم، همه حضور داشته باشند.
بوگ با دست به شانه جف زد:
- می دانی جف، تو خیلی زرنگ و باهوشی، از تو خوشم می آید. سر ناهار می بینمت. درست وقت ناهار، یک نفر که جعبه ای را حمل می کرد، وارد کلوپ شد و یکی از کارکنان آن جا او را به طرف میزی که آنها نشسته بودند، راهنمایی کرد.
بوگ با فریادی حاکی از تعجب گفت:
- همین است؟ خدای من! قابل حمل و نقل هم هست.
تامپسون پرسید:
- باید صبر کنیم تا جف هم بیاید؟
- گور بابای جف! این کامپیوتر مال ماست.
و بعد بوگ کاغذ دور جعبه را باز کرد و با احتیاط و شاید بشود گفت با احترام پوشال هایی را که روی جعبه بود کنار زد و از داخل آن شیئی عجیب را که از یک چهارچوب با چند میله موازی و مقداری مهره های سیاه و سفید تشکیل شده بود، بیرون آورد.
سکوتی طولانی برقرار شد و بعد گوئیسنی پرسید:
- این چی هست؟
آلن تامپسون گفت:
- اسم این چرتکه است. وسیله ای است برای شمارش که در قدیم در کشورهای آسیایی از آن استفاده می کردند.
بعد حالت صورتش تغییر کرده و تقریباً فریاد زد:
- خدای من! سوکابا در واقع همان "اباکوس" است. یعنی همین چرتکه! فقط حروفش را از راست به چپ نوشته اند.
ناگهان به طرف بوگ برگشت و ادامه داد:
- این یک شوخی است؟
ادزلر با حالتی عصبی گفت:
- بسیار کم مصرف! بدون نیاز به سرویس و خدمات پس از فروش و قطعات یدکی به مدت ده سال!... باید جلوی این حقه بازی را گرفت.
سپس با حرکتی تند برخاست و به طرف تلفن رفت؛ ولی مسؤول حسابداری بانک به او اطمینان داد:
- از بابت آن چک تضمین شده دیگر کاری نمی شود انجام داد، آقای استیونس صبح امروز آن را نقد کردند.
آقای "پی کنز" سرایدار خانه هم خیلی متأسف بود از اینکه آقای استیونس همان روز چمدانش را برداشته و بدون اینکه در مورد تاریخ مراجعتش چیزی بگوید، از آن جا رفته بود.
بعدازظهر آن روز، بوگ در نهایت عصبانیت توانست با پورفسور آکرمن تماس بگیرد. او گفت:
- بله، البنه که می شناسم. آقای جف استیونس. ایشان مرد بسیار جالب و جذابی است. گفتند که شوهر خواهر شماست؟
- بله آقای پورفسور، می توانم بپرسم که در چه موردی با شما مذاکره کردند؟
- فکر می کنم این موضوع زیاد محرمانه نباشد. جف خیلی مشتاق بود که یک کتاب در مورد من بنویسد. او مرا متقاعد کرده بود که مردم دنیا می خواهند بدانند در پشت زندگی علمی من...
و اما سیمور جرت مرد کم حرفی بود و به سادگی حاضر نبود اطلاعات بدهد:
- چرا شما می خواهید بدانید من و آقای استیونس در چه موردی با هم بحث می کردیم، آیا شما هم یک کلکسیونر تمبر هستید؟
- نه، من...
- بسیار خوب، پس فکر نمی کنم تجسس شما در اطراف این موضوع فایده ای برایتان داشته باشد. فقط یک عدد تمبر از این نمونه در دنیا وجود دارد و من و استیونس توافق کردیم که وقنی آن را به دست آورد، به من بفروشد.
تلفن را به شدت بر زمین گذاشت. حالا دیگر بوگ می دانست که چارلی بارتلت در پاسخ او چه خواهد گفت:
- جف استیونس؟ آه، بله، من اتومبیل های قدیمی را جمع می کنم، جف می دانست که یک پاکارد 270 چهار در تمیز را کجا می شود پیدا کرد...
و این بار بوگ بود که با عصبانیت گوشی تلفن را روی دستگاه کوبید و به دوستانش گفت:
- نگران نباشید، ما پولمان را برمی گردانیم و آن حرامزاده را برای همیشه از میان خودمان طرد می کنیم. برای کلاهبرداری قانون وجود دارد.
ملاقات بعدی گروه در دفتر وکالت آقای اسکات فورگاتی بود. بوگ به او گفت:
- من می خواهم او بقیه عمرش را پشت میله ها بگذراند.
- شما یک نسخه از قراردادتان را همراه دارید آقای بوگ؟
- بله همین جاست.
او دستخط جف را از کیف دستی اش بیرون آورد و به وکیل داد. وکیل یک بار آن را به تندی و دو بار دیگر به آرامی خواند و پرسید:
- اسم های شما در این قرارداد اصلی است یا جعلی؟
- البته که اصلی است. همه ما آن را امضا کرده ایم.
- قبلاً آن را خوانده بودید؟
اد زلر با عصبانیت گفت:
- البته که خواندیم. شما فکر می کنید ما احمقیم؟
- قضاوت در این مورد بر عهده خود شماست، آقایان شما قراردادی را امضا کرده اید که در آن گفته شده است چیزی را که می خرید ممکن است هیچ ارزشی نداشته باشد. تمام موارد ذکر شده در این قرارداد هم عیناً با آن چه که تحویل گرفته اید مطابقت می کند. شما نسبت به چی اعتراض دارید؟ در واقع کلاه بسیار مجلل و باشکوهی سر شما گذاشته اند!
* * *
حکم طلاق در رنو به دست جف رسید. او در حال ساختن یک خانه شخصی برای خودش بود که وارد مسائل کنراد مورگن شد. مورگن زمانی برای عمو ویلی کار می کرد. او به جف گفت:
- می توانی کمکی به من بکنی؟ یک خانم جوان که مقدار زیادی
288-297
جواهرات همراه دارد با قطار از نیویورک به سنت لوئیز می رود...
جف، در حالی که لبخندی تمام نشدنی روی صورتش بود از پنجره به بیرون می نگریست و به تریسی فکر می کرد.
****************
وقتی تریسی به نیویورک برگشت، یکراست به جواهر فروشی مورگن رفت.
کنراد مورگن تریسی را به دفتر کارش راهنمایی کرد و در را بست و بعد دست هایش را به هم مالید وگفت:
_ کم کم داشتم نگران می شدم عزیزم؛ من در سنت لوئیز منتظر تو بودم...
_ شما در سنت لوئیز نبودید.
_ چی؟ منظورت چیست؟
پلک چشم راست او شروع به پریدن کرد.
_ منظور من این است که شما به سنت لوئیز نرفته بودید. شما اصلاً قصد نداشتید در آن جا مرا ببینید.
_ ولی به هر حال من فعلاً این جا هستم! آیا شما جواهرات را همراه دارید؟
_ شما دو نفر را فرستاده بودید که آنها را از من بگیرند.
در چهره مورگن یک نوع حالت گیجی و سر در گمی دیده می شد:
_ نمی فهمم؟
_ در وهله اول من فکر کردم کسی حرف های ما را شنیده و خبر به بیرون درز کرده است، ولی این طور نبود. مگر نه؟ کار خود شما بود. شما به من گفتید که شخصاً برایم بلیط تهیه کرده اید؛ در نتیجه، این تنها شما بودید که شماره کوپه مرا می دانستید. من از اسم عوضی استفاده کرده بودم و تغییر قیافه داده بودم، اما آنها اسم مرا هم می دانستند.
_ یعنی شما می خواهید بگویید کسانی آن جواهرات را از شما دزدیدند؟
تریسی لبخندی زد و گفت:
_ باید به اطلاع شما برسانم که آنها این کار را نکردند.
حالت تعجب در چهره مورگن این بار فوق العاده بود.
_ یعنی هنوز جواهرات نزد شماست؟
_ بله، دوستان شما عجله زیادی داشتند که به هواپیما برسند، این بود که جواهرات را جا گذاشتند.
مورگن برای چند لحظه بدون اینکه حرفی بزند به تریسی نگاه کرد و بعد گفت:
_ معذرت می خواهم.
و از در عقب دفتر کارش بیرون رفت. تریسی با آرامش روی مبل لمید و منتظر او ماند. کنراد مورگن تقریباً پانزده دقیقه بعد برگشت. این بار چهره اش وحشت زده می نمود:
_ متأسفم، اشتباهی روی داده است؛ یک اشتباه بزرگ. شما واقعاً دختر جوان باهوشی هستید خانم ویتنی. شما بیست و پنج هزار دلار کار کرده اید.
و بعد لبخند تحسین آمیزی به او زد و اضافه کرد:
_ لطفاً جواهرات را به من بدهید.
_ پنجاه هزارتا!
_ ببخشید؟
_ من دوبار آنها را دزدیدم آقای مورگن، بنابر این حساب ما می شود پنجاه هزار دلار.
_ نه! متأسفم، من نمی توانم بابت آنها این مبلغ پول بدهم.
صدای او آرام بود. گوشه پلک چشمش دیگر نمی پرید. تریسی از جایش بلند شد.
_ بسیار خوب، هیچ اشکالی ندارد. من سعی می کنم یک نفر دیگر را در لاس و گاس پیدا کنم. کسی که فکر کند آنها این ارزش را دارد.
سپس به طرف در راه افتاد.
کنراد مورگن پرسید:
_ پنجاه هزار؟
تریسی سرش را به علامت تأیید تکان داد.
_ جواهرات کجاست؟
_ در ایستگاه پن، در یک صندوق امانات قفل دار. به محض اینکه پول را بگیرم و سوار یک تاکسی بشوم، کلید آن را به شما خواهم داد.
کنراد مورگن آه شکست را کشید:
_ تو بنده شدی!
تریسی با خوشرویی گفت:
_ متشکرم، باعث خوشحالی من است که با شما معامله می کنم.
*************************
فصل 19
دانیل کوپر می دانست که آن روز صبح که چه ملاقاتی در دفتر آقای " جی_ جی_ رینولدز" صورت می گیرد. کارآگاه ها و بازپرس ها، نتایج تحقیقات و گزارش هایشان را دربارهء سرقت از خانه خانم بلامی روز قبل برای او فرستاده بودند. دزدی ، هفتهء گذشته انجام شده بود. دانیل کوپر از شرکت در جلسات بیزار بود. او بی طاقت تر و کم حوصله تر از آن بود که این جا و آن جا بنشیند و ساعت ها به حرف های ابلهانه این و آن گوش کند. او با چهل و پنج دقیقه وارد دفتر رینولدز شد. جی. جی رینولدز که در حال سخنرانی بود با کنایه گفت:
_ خیلی خوش آمدید.
کوپر حرفی نزد. به نظر جواب دادن، وقت تلف کردن بود. رینولدز هم ادامه داد. تا آن جایی که می دانست، کوپر طعنه و کنایه را در ک نمی کرد. او کاری جز به دام انداختن تبهکاران نداشت. آنچه برای رینولدز اهمیت داشت، نبوغ و زیرکی کوپر بود.
سه نفر از معروف ترین کارآگاهان، " دیوید سویفت "، " رابرت شیفر " و " جری دیوید " در جلسه حضور داشتند. رینولدز گفت:
_ همه گزارش های مربوطه به سرقت از منزل خانم بلامی را خوانده اید، ولی چیزی که شاید ندانید این است که معلوم شده لوئیز بلامی دختر عموی کمیسر پلیس است. او قشقرق به راه انداخته است.
دیوید پرسید:
_ پلیس حالا دارد چه کار می کند؟
_ از دست مطبوعات و رادیو و تلویزیون ها فرار می کند. حق هم دارند، چون آنها با دزدی که در خانه بوده ملاقات کرده وسپس اجازه داده اند که فرار کند.
سویفت گفت:
_ پس باید اطلاعات خوبی در مورد او داشته باشند.
رینولدز با تمسخر گفت:
_ آنها اطلاعات خوبی در مورد روبدشامبر او دارند، آنها چنان تحت تأثیر نبوغ و زیبایی اندام او قرار گرفته اند که مغزشان آب شده است. آنها حتی نمی دانند موهای او چه رنگ بوده است، او ظاهراً یک کلاه فر به سر داشته و صورتش پوشیده از کرم های آرایشی یا در واقع یک نوع ماسک مخصوص بوده. تنها مشخصاتی که آنها از او دارند، بجز یک اندام زیبا چیز دیگری نیست. هیچ سر نخ یا اطلاعاتی که بتوان با آن شروع کرد، وجود ندارد. هیچ چیز.
دانیل کوپر، برای اولین بار لب باز کرد و حرف زد:
_ ولی ما داریم.
همه به طرف او برگشتند و با حالت های متفاوت، ولی غیر دوستانه ای به او نگاه کردند. رینولدز پرسید:
_ شما درباره چی دارید صحبت می کنید؟
_ من این زن را می شناسم.
روز قبل، وقتی کوپر گزارش را خواند. به عنوان اولین قدم منطقی و یک اقدام کاملاً مقدماتی و ابتدایی تصمیم گرفت که از خانه خانم بلامی بازدید کند. از نظر کوپر منطق یک موهبت خدایی بود. یک راه حل ثابت برای همه مسائل و به نظر او این وسیله می بایست از اولین قدم مورد استفاده قرار بگیرد.
کوپر به لانگ ایلند، محلی که خانه بلامی در آن جا بود، رفت و نگاهی به دور و بر انداخت و بدون اینکه از اتومبیل پیاده شود، برگشت. او درهمین بازید کوتاه، آن چه را که می خواست بفهمد، فهمیده بود. خانه در نقطه کاملاً خلوت و دور افتاده ای واقع شده بود و هیچ گونه تردد وسایل نقلیه در آن منطقه دیده نمی شد و این به آن معنی بود که دزد می بایست فقط با تومبیل خود به آن جا آمده باشد.
کوپر تمام دلایل خود را برای مردانی که در دفتر رینولدز جمع شده بودند، توضیح داد و گفت:
_ چون او قطعاً میل نداشته از اتومبیل خودش برای این کار استفاده کند، ناگزیر بوده که از یک اتومبیل دزدی یا کرایه ای برای این کار استفاده کند. به همین دلیل تصمیم گرفتم که سری به آژانس های کرایه اتومبیل بزنم. من فرض را بر این قرار دادم که او اتومبیل را در مانهاتان کرایه کرده باشد، یعنی جایی که هیچ ردی از خود باقی نمی گذاشت.
جری دیوید از این استدلال راضی نبود. او گفت:
_ تو داری سر به سر ما می گذاری کوپر، درمانهاتان در روز هزاران اتومبیل کرایه داده می شود.
کوپر به اعتراض او توجهی نکرد وادامه داد:
_ تمام آژانس های کرایه اتومبیل به صورت کامپیوتر کار می کنند، تعداد اتومبیل هایی که در روز به خانم ها کرایه داده می شود معمولاً بسیار محدود است. من همه موارد ممکن را بررسی کردم. زن مورد نظر ما به آژانس بوگت، واقع در شماره 61 خیابان 23 غربی مراجعه کرده و یک شورلت کاپری را در ساعت هشت شبی که دزدی صورت گرفته کرایه کرده و سپس در ساعت دو صبح آن را برگردانده است.
رینولدز پرسید:
_ چطور فهمیدی این همان اتومبیلی است که او کرایه کرده است؟
کوپر با بی حوصلگی گفت:
_ من کیلومتر استفاده شده از اتومبیل را بررسی کردم. سی و دو کیلومتر برای رفتن سی و دو کیلومتر برای برگشتن به لانگ ایلند از این اتومبیل استفاده شده بود. آژانس های کرایه اتومبیل موقع تحویل وسیله نقلیه شماره کیلومتر آن را یادداشت می کنند. این اتومبیل به اسم خانم الن برانچ کرایه شده بود.
دیوید سویفت حدس زد:
_ یک اسم دروغین و قلابی.
بله، ولی اسم اصلی او، تریسی ویتنی است.
همه آنها به او خیره شدند:
_ تو لعنتی از کجا این را می دانی؟!
_ او اسم و آدرس جعلی داده بود، ولی او می بایست برگ تحویل گرفتن اتومبیل را امضا می کرد. من کپی اصلی او را برداشتم و با همکاری پلیس " پلازا"، آن را برای انگشت نگاری فرستادم. دقیقاً با امضای تریسی ویتنی منطبق است. این زن مدتی در زندان زنان در جنوب لوئیزیانا بوده. اگر یادتان مانده باشد، حدود یک سال قبل من با او در مورد دزدیده شدن تابلوی نقاشی رنوار صحبت کرده بودم.
رینولدز سرش را تکان داد:
_ بله، یادم هست؛ شما گفته بودید که در آن موقع بی گناه بود.
_ همین طور هم بود، ولی بیش از آن چه که گفتم گناهکار نیست.
_ پس آن حرامزاده کوچولو دوباره این کار را کرد؟
رینولدرز سعی کرد لحنش خالی از حسادت باشد:
_ کار قشنگی بود کوپر، خیلی قشنگ. باید توقیفش کنیم ...
_ به چه جرمی؟
کوپر به آرامی ادامه داد:
_ کرایه اتومبیل؟ ما کوچک ترین مدرکی علیه او نداریم.
شیفر پرسید:
_ پس چکار باید بکنیم؟ باید بگذارییم برای خودش آسوده و آزاد بگردد؟
کوپر جواب داد:
_ فعلاً بله، ولی حالا دیگر ما می دانیم که او کیست و چه کرده است. حدس من این است که او باز هم دست به این کار خواهد زد و وقتی بخواهد شروع کند دستگیرش می کنیم.
جلسه، عملاً پایان یافته بود. کوپر احتیاج به یک دوش داشت. او دفترچ هکوچک سیاه رنگش را باز کرد و با دقت، روی یکی از صفحات آن نوشت: تریسی ویتنی.
*****************************
فصل 20
تریسی فکر کرد:
_ حالا وقت آن رسیده است که زندگی جدیدم را شروع کنم، اما چه نوع زندگی؟ من از بیگناهی و یک قربانی ساده بودن رها شدم و به یک ...
_ حالا دنبال چه نوع زندگی باید باشم؟
تریسی به یاد جوزف رومئو، آنتونی اورساتی، پری پوپ و قاضی لاورنس افتاد و با خود گفت:
_ نه، دیگر من یک انتقامجو نیستم. من حالا چیز دیگری شده ام، یک زن ماجراجو و جسور.
او پلیس را گول زده بود، دو شارلاتان حقه باز را دست به سر کرده بود و به جواهر فروش دزد نارو زده بود.
تریسی یه ارنستین و آمی فکر کرد و در دلش احساس درد و اضطراب کرد. به فروشگاه شوارز رفت و یک سری کامل عروسک خیمه شب بازی با شش شخصیت مختلف خرید و برای آمی فرستاد. روی کارت این هدیه نوشته بود: دلم برایت تنگ شده است، با عشق، تریسی.
بعد به فروشگاه پوست در خیابان " مادیسون " سر زد و یک پوست روباه برای ارنستین خرید و روی کارت آن خیلی ساده نوشت: متشکرم، ارنی. تریسی. و با مبلغ دویست دلار پول آن را برای ارنی پست کرد.
تریسی احساس می کرد که با این کارها، تمام بدهی اش را پرداخته است. چه احساس زیبایی بود. او آزاد بود که به هر جا می خواهد برود و هر کاری که دوست دارد، بکند. او به هتل " پالاس هلمسلی " رفت و آزادی اش را جشن گرفت. از اتاقش در طبقه چهل و هفتم برج هتل می توانست به پایین نگاه کند و کلیسای " پاتریک" و پل " جرج واشینگتن" را ببیند. جایی که تا چند وقت پیش در آن زندگی می کرد، کمی دورتر از آن جا دیده می شد. تریسی فکر کرد:
_ دیگر هرگز!
او به طرف شامپانی که روی میز بود رفت و آن را باز کرد و یک جرعه نوشید. آفتاب بر فراز آسمان خراش های مانهاتان در حال غروب بود. تا دقایقی دیگر ماه بالا می آمد. تریسی تصمیم خود را گرفت. او به لندن می رفت. او اینک آمادهء پذیرش رویایی ترین چیزهایی بود که زندگی می توانست به او بدهد. تریسی فکر کرد:
_ من استحقاق خوشبخت شدن را دارم.
روی تخت دراز کشید و تلویزیون را روشن کرد تا خبرهای شامگاهی را ببیند. با دو نفر مصاحبه می شد. " بوریس ملینکوف " و " پیتر نگولسکو ". اولی مردی کوتاه قد، چهار شانه و روسی بود که کت و شلوار قهوه ای به تن داشت و دیگری قدی بلند، باریک و قیافه ای برازنده و آراسته داشت.
تریسی فکر کرد:
_این دو نفر احتمالاً چه وجه مشترکی می توانند داشته باشند؟
خبرگزار تلویزیون پرسید:
_ مسابقه شطرنج در کجا برگزار خواهد شد؟
ملینکوف پاسخ داد:
_ در سوچی، نزدیک دریای سیاه.
_ شما دو نفر قهرمانان جهانی شطرنج هستید، در بازی قبلی، هر دوی شما مساوی کردید. اکنون آقای ملینکوف دارای عنوان قهرمانی است. شما آقای نگولسکو آیا تصور می کنید که بتوانید این عنوان را از وی
اگر فردا بیاید
298 و299
بگیرید؟
مرد رومانیایی جواب داد:
- به طور قطع.
ومرد سوم متقابلا گفت:
- او، چنین شانسی ندارد.
تریسی چیزی در مورد شطرنج نمی دانست. ولی آن دو مرد یک نوع غرور و خودخواهی خاصی داشتند که به نظر او خوشایند نمی آمد. او دکمه تلویزیون را فشار داد و آن را خاموش کرد و خوابید.
صبح روز بعد،تریسی به یک آژانس مسافرتی رفت یک جا در کشتی سگینال دک کوئین الیزابت دوم رزرو کرد. او مثل یک بچه در مورد اولین سفرش به خارج از کشور ذوق زده شده بود و سه روز بعد را تماما صرف خرید لباس وچمدان کرد. صبح روز مسافرتش یک لیموزین با راننده کرایه کرد تا او را به بندرگاه برساند. اسکله ای که کوئین الیزابت در آن لنگر انداخته بود ،بسیار شلوغ بود. عکاسان و گزارشگران مطبوعات و تلویزیون نیز آمده بودند. تریسی برایچند لحظه دستپاچه شد.ولی خیلی زود فهمید که آنها برای مصاحبه وتهیه گزارش از ملینکوف و نگولسکو دو قهرمان بین المللی شطرنج در آن جا اجتماع کرده اند.تریسی از کنار آنها گذشت وگذرنامه اش را به یکی از کارکنان کشتی که جلوی اسکله ایستاده بود داد و از پله ها بالا رفت. در روی عرشه، یکی از راهنمایان مسافرین، نگاهی به بلیط تریسی انداخت و او را به محل اقامتش راهنمایی کرد. جایی که او اجاره کرده بود، یک سوئیت بسیار مجلل، با یک تراس اختصاصی بود. او مبلغ سرگیجه آوری برای اجاره این محل پرداخته بود، اما به خود قبولانده بود که ارزشش را خواهد داشت.
تریسی وسایلش را جابه جا کرد و بعد به طرف کریدور به راه افتاد.تقریبا در تمام کابین ها مراسم وداع و خداحافظی مسافران با بدرقه کنندگان در جریان بود. آنها می خندیدند، حرف می زدند و شامپاین می خوردند. او ناگهان غم تنهایی را احساس کرد. کسی به بدرقه او نیامده بود.هیچ کس به او اهمیت نمی داد.
تریسی بدون اینکه توجهی به نگاه های تحسین کننده مردان وچشم های لبریز از حسادت زنان داشته باشد به طرف بالا وبه روی عرشه کشتی رفت. صدای سوت کشتی که مسافران تاخیر کرده را فرا می خواند وآغاز سفر را اعلام می کرد، برخاست.قلب تریسی سرشار از هیجان واضطراب سفر بود. او داشت به سوی آینده ناشناخته می رفت.
در حالی که کشتی غول پیکر می لرزید و از کناره لنگرگاه جدا می شد، او در میان مسافران ایستاده بود و به مجسمه آزادی نگاه می کرد. او می رفت که سیاحت کند.
کشتی کوئین الیزابت دوم یک شهر بود. بیش از نهصد فوت درازا داشت و علاوه بر محل استقرار مسافران و خدمه وانبارها ،چهار رستوران، شش بار، دو سالن رقص، دو کلوپ تفریحات شبانه ، چهار استخر ،چندین فروشگاه وسالن های ورزش متعدد را در سیزده طبقه ی خود جای داده بود. تریسی احساس کرد که دلش می خواهد برای همیشه در این کشتی. او جایی در رستوران "پرنس گربل" رزرو کرد، آنجا محلی کوچک، ولی جذاب و دلچسب بود. هنوز چند دقیقه ای از نشستنش در آن جا نگذشته بود که صدای آشنایی گفت:
- خب، سلام!
سرش را بلند کرد و مامور قلابی اف. بی .آی، تام پا در حقیقت جف استیونس را در کنار خود دید. آهی کشید و در دل گفت:
- آه... نه ،هیچ کس نباید این سفر را خراب کند. این خیلی ناعادلانه است!
جف گفت:
- چه تصادف جالبی !مانعی ندارد که به شما ملحق شوم؟