دل نوشته های زنده یاد حسین پناهی
http://www.hoseinpanahi.com/panahi_p...inpanahi01.jpg
بيكرانه
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه ، آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای ِ دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانۀ كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟
نگاهی به زندگی و وصیت نامه عجیب و خواندنی حسین پناهی
روی تابوت و کفن من بنویسید:
این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من
پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم
روز شمار مرگ
۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ.
۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند حسين پناهي حدودا در آن تاريخ مرده است.
۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسين پناهي از بقال محل دو بسته سيگار نخريد.
۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمىشود.
۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسين پناهي كشف شد.
حسين پناهي مرد.
متولد هيچوقتكسى نمى داند او چه روزى مرده است . طنز تلخ است زندگى مردى كه حتى روز تولد هم ندارد.
حسین پناهی، حدوداً در يك سالى متولد شد و حدوداً در يك روزى مرد . در شناسنامه ، مقابل كلمه تولد، اين چند عدد پشت سر هم نشسته اند : 1335. اما نتايج كالبدشكافى پس از مرگ و آزمايش ، سال 1339 را نشان داد.
نشان به آن نشان كه حسين پناهى، روزى به مسعود جعفرى جوزانى گفته بود: «دوست ندارم بيش از چهل سال عمر كنم.» عدد دوم نزديك تر به حقيقت، يا حداقل شاعرانه به نظر مى رسد. گرچه حس شعر، تنها با به خاطر سپردن يك نكته برانگيخته مى شود: حسين پناهى در يك شهريور به دنيا آمد و در يك مرداد از دنيا رفت
و من چقدر دلم مى خواهد همه داستان هاى پروانه ها را بدانم
وقتى شاعرى بميرد، تمام پروانه هاى مرده اش دوباره زنده مى شوند
حالا حسین پناهی در اوج است. همه مى خواهند راز پروانه هاى سوخته اش را بدانند.
شبی که من و نازی با هم مردیم
نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی : می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی
عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
نازی : آره صدای باده !داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد