-
داستان های ملا نصرالدین
روزي ملا از بازار يك گوسفند خريد ، در راه دزدي طناب گوسفند را از گردن او باز كرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خودش بست و چهار دست و پا به دنبال ملا رفت . ملا به خانه رسيد ناگهان ديد گوسفندش تبديل به جواني شده است . دزد رو به ملا كرد و گفت من مادرم رو اذيت كرده بودم او هم مرا نفرين كرد من گوسفند شدم ولي چون صاحبم مرد خوبي بود دوباره من به حالت اولم برگشتم .
ملا دلش به حال او سوخت گفت : اشكالي ندارد برو ولي يادت باشد كه ديگر مادرت را اذيت نكني .
روز بعد كه ملا براي خريد به بازار رفته بود گوسفندش را آنجا ديد ، گوشش را گرفت و گفت اي پسر احمق چرا مادرت را اذيت كردي تا دوباره نفرينت كند و گوسفند شوي ؟؟!!!
-
از ملا نصرالدین پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت دوباره چرک خواهد شد چرا زحمت بیخود بکشم.
گفتند چه اشکال دارد دوباره می شویی. گفت خوب باز هم چرک می شود. گفتند باز هم می شویی.
ملا جواب داد من که فقط برای لباس شویی به دنیا نیامده ام کارهای دیگری هم دارم.
-
روزي دزدي به خانه ملا آمد ملا تا او را ديد داخل گنجه شد و در را بست دزد چون همه خانه را گشت و چيز ناقابلي پيدا نكرد با خود گفت يقينا اشياء قيمتي را در گنجه گذاشته اند پس با زحمت در را از كنده بعوض اشياءقيمتي كند . چشمش به ملا افتاد كه سر پا ايستاده بود ترس بر او مستولي شد، بالكنت گفت شما اينجا بوديد جواب داد چون چيز قابلي در خانه نبود از خجالت شما پنهان شدم.
-
روزي به او خبر دادند سرت سلامت عيالت فوت شده گفت زن با عقلي بود دست پيش را گرفت چون من خيال داشتم او را طلاق بدهم راضي به زحمت من نشد.
-
ملا نصرالدین گاوی داشت قوی هیکل، با شاخ هایی تیز و بلند. مدتها بود که ملا آرزو می کرد بنشیند وسط آن شاخ ها و ببیند چه مزه ای دارد.
یک روز که ملا تازه گاوش را از صحرا به خانه آورده بود، گاو رفت گوشه حیاط خوابید و شروع کرد به چرت زدن. ملا فرصت را مناسب دید و تند پرید و نشست روی سر گاو و دو دستی چسبید به آن دو شاخ بلند و تیز.
گاو ترسید، تندی از جا پرید و ملانصرالدین را به هوا پرتاب کرد.
زن ملا، از صدای افتادن یک چیز سنگین، سراسیمه از اتاق بیرون دوید و دید که شوهرش دراز به دراز افتاده وسط حیاط و سر و صورتش غرق خون است. زن، به خیال اینکه ملا مرده، بنا کرد به گریه و زاری و به سر و سینه زدن؛ اما ملا آهسته تکانی به خود داد. به زحمت پا شد نشست و با آه و ناله به زنش گفت:" آه، گریه نکن عزیز دلم! گر چه خیلی صدمه دیده ام، ولی خوشحالم که به آرزویم رسیدم. خدا را شکر! بالاخره توانستم بنشینم وسط دو شاخ بلند و تیز گاومان! http://forum.patoghu.com/images/poti/2009/03/323.gifاسفند دود کن، زن!"
-
ملانصرالدین ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از خرها بود و آنها را شمرد. با خودش گفت:" چرا نه تا هستند؟" از خرش پیاده شد و دوباره شمرد. دید ده تا هستند. باز سوار خر خود شد و دید خرها نه تا شدند. این کار را چند بار تکرار کرد و ناچار از خر پیاده شد و گفت:" این سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد
-
روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد! ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد. زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟ ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
-
داستان ماه بهتر است
روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست! ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!
-
داستان درخت چارمغز
روزی ملا زیر درخت چارمغز خوابیده بود که ناگهان چارمغزی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد. ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت چارمغز زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
-
داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ ملا گفت : بیست تومان. حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است. ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری