-
صحبت می کردم و اورا راهنمایی می کردم تا اگر چنانچه مشکلی دارند آن را با من در میان بگذارد.در این بین خواستگارانی هم برای او پیدا شدکه من ازدواج را برای او خیلی زودمی دانستم و از ترس اینکه مبادا پدرش بخواهد با ازدواج او موافقت کند تصمیم گرفتم او را نزد خود بیاورم.
در این مورد با منصور صحبت کردم و او این بار بدون مخالفت شرایطم را درک کرد و با آمدن نازنین به منزلمان موافقت کرد.
کارهای نازنین را خیلی زود انجام دادم و او را نزد خود به آبادان بردم. از حضور او در منزل و در کنارم خیلی خوشحال بودم و به خاطر راحتی کار زنی خوب وتمیز را برای کمک به کارهای خانه استخدام کردم (...)جدید را خیلی دوست داشتم و او را بی بی خطااب می کردم.او از همه لحاظ عالی و بی نقص بود و تمام کارهای خانه را ید قدرت خود گرفته بود. با بودن او در خانه احساس امنیت کافی داشتم و خیالم از جهت بهی و نازنین راحت شده بود. حقوق او راهم خودم پرداخت می کردم و از این بابت بسیارهم راضی بودم.
سال پنجاه و پنج بود که از فیلیپین و هند نرس و پزشک متخصص برای ما فرستادند. حدود پانزده نرس فیلیپینی و شش پزشک متخصص هندی و چند پزشک عمومی وارد بیمارستان شدند.
در آن هنگام مسئول بخش اورژانس بودم که دارای شش هفت کلینیک بود. روزانه دویست سیصد بیمار به این بخش مراجعه می کردند و اکثر بیماران از طبقه محروم و اغلب بی سواد بودند.بیشترشان عرب بومی منطقه بودند و فارسی را به سختی صحبت می کردند. پرستارانی که در کلینیک به پزشکان هندی و فیلیپینی کمک می کردند کمک پرستاران با تجربه بودند و با زبان انگلیسی آشنایی نداشتند. از طرفی برخی از این پزشکان که مدتی را در ایران کار کرده بودند کم و بیش زبان فارسی را یاد گرفته بودند. من روزانه چند نوبت به تمام کلینیک ها سر می زدم و تا آنجا که مقدور بود مشکل زبان آنان را برطرف می کردم . گاهی اوقات در آن واحد دو یا سه نفر مرا احضار می کردند تا سوالاتشان را بپرسند. تمام روزم به ترجمه علائم بیماری و بازگو کردن دستورات پزشک برای پرستاران و فهماندن حرف بیماران به پزشکان می گذشت . این کار زیاد سختی نبود، ولی تمام روز مرتب بین بخش ها می چرخیدم. تا لحظه ای می خواستم استراحت کنم از بخشی به بخش دیگر خوانده می شدم. هرروز پس از اتمام کارخسته و ناتوان به خانه می رسیدم تا به امور خانه و به بهی بپردازم.البته کارم مورد توجه رئیس بیمارستان بود. او که پزشکی مقتدر و لایق بود بر همه کارها به خوبی نظارت داشت و برای پرستارانی که زحمت می کشیدند ارزش و احترام قائل بود.در این فاصله تصمیم گرفته شد که بخشها دارای منشی شوند و این کاربرای سر پرستاران بخش نعمتی آسمانی به شمار می آمد ، زیرا تا پیش از آن تمام کارهای اداری که مربوط به پرونده بیماران بود توسط آنان انجام می شد. مترون بیمارستان مرا مامور کرد عده ای از کمک پرستاران دیپلمه را جهت منشیگری بخش آموزش دهم و به همین خاطر مجبور شدم اضافه کاری کنم.
سه دوره ی آموزشی گذاشته شد و در هر دوره تعدادی از آن ها با رموز و فنون و نحوه ارتباط با سایر قسمت های بیمارستان آشنا کردم. در طول این مدت تمام نکات ریز را آموزش دادم. پس از گذراندن این دوره از آنان آزمایش به عمل آوردم و به کسانی که قبول شده بودند حکم رسمی منشی بخش را که به تایید رئیس بیمارستان رسیده بود اعطا کردم.
پس از تمام کلاسها یک روز یکی از همکارانم به نام نازی که همسرش یکی از جراحان بیمارستان بود پیش من آمد و گفت: یاسمن
-
بخشنامه ای امده که قرار است دو نفر از پرستاران را جهت اموز دیالیز به تهران بفرستند تا پس از اموزش و تکمیل دوره بخش دیالیز راهم در این بیمارستان باز کنند
اینطور که نازی میگفت دوره اموزش 6ماهه بود و یکی از آن پرستاران هم خودش بود میدانستم دلیل انتخاب او همانا موقعیت همسرش در بیمارستان بود
از او پرسیدم شرایط احراز این ماموریت چیست؟
نازی گفت:شرایط خاصی ندارد
جسته گریخته متوجه شدم نفر دومی که قرار است به این ماموریت برود من نیستم از این مطلب دلخور بودم و خیلی دلم میخواست ان یک نفر من باشم چند روز بعد مترون بیمارستان به من زنگ زد و گفت:یاسمین یک دوره دیگر آموزشی قرار است برگزار شود و من شمارا برای اینکار پیشنهاد کردم
بالحنی که دلخوری از ان کاملا مشهود بود گفتم:زمانی که ماموریت اموزشی هست مرا به یاد ندارید اما دربین انهمه نرس تحصیل کرده فقط نام مرا برای کلاس آموزشی به یاد میاورید؟!
با تعجب گفت:یاسمین؛مگه تو علاقه داری به این ماموریت بروی؟
-شما که باید بهتر بدانید من چقدر عاشق یادگیری هستم
-ولی اخر تو شوهر و بچه داری
-مگر نازی شوهر و بچه ندارد؟شما مرا بفرستید ضامن بهشت و دوزخش خودم خواهم بود
و قتی جریان را به منصور گفتم گویی از خدایش بود که کنارش نباشم زیرا از این برنامه خیلی استقبال کرد و با لحن شوخی گفت:تو برو به کارت برس. اگرهم بخواهی میتوانی برای همیشه بروی
اینبار از حرف او ناراحت نشدم زیرا انگیزه جدیدی برای زندگی پیدا کرده بودم ان روز گذشت و حکم ماموریت نفردوم برای من زده شد با خاطری آسوده همراه بهی و نازنین تهران رفتم و مدت 6ماه درخانه مادر مستقر شدم
محل آموزش در بیمارستان به آور و مرکز دیالیز ایران بود دیالیز آن زمان هنوز علم نوپایی بود و حتی پزشکان متخصص اطلاعات کمی در این زمینه داشتند و متاسفانه بیمارانی که به نارسایی کلیه مبتلا میشدند با وضعیت بدی فوت میکردند بدون اینکه بشود کاری برای آنان کرد
تشخیص اورمی در مراحل اولیه خیلی مشکل بود و خیلی از بیماران با علایم بیماریهای روده ای و چشم یا پوست و فشارخون به بیمارستان مراجعه میکردند این علایم وقتی به مرحله حاد میرسید تشخیص داده میشد که اشکال از کلیه بیمار است و آن وقت بود که ممکن بود برای هرگونه اقدامی دیر باشد
مدیر عامل سازمان دیالیز ایران پزشک قابل و معروفی بود او مردی بود با یک دنیا معلومات و عرضه و لیاقت. مرد با درایت و متخض و مدیری قابل ستایش. هر6ماه یکبار عده ای از پرستاران فارغ التحصیل را برای دیالیز آموز میداد و آنان را به مناطق دیگر میفرستاد
بیماران اورمی پس از شروع دیالیز بهبودی نسبی پیدا میکردند و امید به زنده ماندن در آنان تقویت میشد اگر در اینچنین مواقعی پیوند کلیه نیز با موفقیت انجام میشد و بدن بیمار پیوند کلیه را پس نمیزد او میتوانست زندگی طبیعی داشته باشد
روز به روز تعداد این بیمارات افزایش میافت و از تمامی نقاط کشور به این مرکز مراجعه میکردند بخش وسیعی در این مرکز وجود داشت که
-
شامل پزشکان و پرستاران و کارکنان و انان با جدیت به کار خود می پرداختند.
ما یک گروه پانزده نفری و دومین گروهی بودیم که قرار بود اموزش ببینیم. تمام افراد گروه ما از جمله افرادی بودند که سابقه ی ممتدی در پرستاری داشته و یا سرپرستار بخش بودند. هماهنگی گروه باعث پیشرفت سریع در درس میشد و ما از کار و اموزش لذت می بردیم.
بهی پیش مادر بود و من با خودروی خودم سر کار می رفتم و در نوبت صبح و عصر کار می کردم.هنوز یک هفته از مآموریتم را پشت سر نگذاشته بودم که محبت منصور گل کرد و به من تلفن کرد.ابتدا فکر کردم کاری دارد،اما وقتی شنیدم که دلش برای من وبهی تنگ شده کم مانده بود شاخ دربیاورم.این تلفنها هر روز تکرار شد.او برای من اظهار دلتنگی می کرد،گویا فراموش کرده بود که چه میکرد و چه چیزهایی به من می گفت. مرتب می گفت: یاسمین چرا مرا تنها گذاشتی؟ به خدا بدون تو خیلی تنها شدم.
حرف های منصور مرا متعجب می کرد،زیرا نمی دانستم کدام روی سکه را باور کنم.به قول معروف نه با تو خوشم و نه بی تو می گیرم جای.منصور فراموش کرده بود که چه شب هایی تا خود صبح در انتظارش بودم و او نمی امد .تنها در ان شهر غریب، با یک بچه ی کوچک به کار و زتدگی ادامه می دادم بدون انکه بفهمد این زندگی چطور و چگونه می گذرد. حالا طوری صحبت می کرد که به نظر می رسید که از کارهای گذشته اش پشیمان شده است. من ساده اندیش فکر می کردم اگر به ابادان برگردم زندگی بهتری در انتظارم خواهد بود.در مدت مآموریتم او دوبار به تهران امد ومن هم یکبار به ابادان رفتم.شش ماه در چشم به هم زدنی گذشت و پس از اتمام دوره نازی رتبه ی اول را بدست اورد و من هم بین گروه دوم شدم.به من
و نازی تقدیرنامه ای اهدا شد و مدیرعامل دیالیز ایران به ما تاکید کرد که در نخستین فرصت باید بخش دیالیز را در ابادان برپا کنیم و بیماران استان خوزستان را زیر پوشش بگیریم تا از تراکم بیماران تهران کاسته شود. در ضمن بیماران خوزستانی هم راحت شوند.ما با دلی شاد و پرامید به ابادان برگشتیم.
مدتی پس از بازگشت ما دستور دایر کردن بخش دیالیز به ابادان رسید و رئیس بیمارستان با نظرخواهی ما و با کمک عده ای از ماموران فنی و مهندسی قسمتی از بیمارستان را در اختیار ما گذاشت.پس از اماده شدن ساختمان کامیونهای حامل ماشینهای دیالیز و وسایل و داروها و سایر تجهیزات به انجا فرستاده شد و بخش دیالیز با سرعت اماده ی بهره برداری گردید.
ما در بیمارستان نفر و لوگ، یعنی متخصص بیماری های داخلی و کلیه نداشتیم.مدیرعامل دیالیز نظر داده بود که من و نازی می توانیم به کمک یکدیگر بخش را اداره کنیم و اضافه کرده بود که اگر در این زمینه مشکلی پیش امد می توانیم از متخصصان داخلی بیمارستان کمک بگیریم. در ضمن یک خط تلفن مستقیم به تهران اماده کردند تا در صورت بروز کوچک ترین اشکال با شخص مدیرعامل در هر ساعت از شبانه روز تماس بگیریم.
کم کم بیماران ما به شانزده نفر رسید و هر بیمار هفته ای سه بار و هربار به مدت پنج ساعت دیالیز می شد. از هر نقطه ی خوزستان بیمار داشتیم.مدت شش ماه بود که کارمان را با جدیت تمام و به کار گرفتن کلیه اموزش ها و تجربه ها شروع کرده بودیم.
کار بسی مشکل بود و هرگاه که با مدیرعامل صحبت می کردیم تقاضا می کردیم یک نفر و لوگ برای بخش ابادان اعزام کند، اما او پاسخ می داد در
-
حال حاضر کسی نیست و از ما می خواست سعی کنیم با اعتماد به نفس کارمان را ادامه بدهیم. در تمام مدتی که کارمان را آغاز کرده بودیم مدیر عامل دیالیز ایران حتی یک بار هم نتوانسته بود برای بازدید به بیمارستان بیاید و نحوه کار بیماران را از نزدیک ببیند. در این مدت ماهم بیکار ننشستیم یک نرس و دو بهیار را آموزش دادیم تا در کارها ما را یاری کنند.
پس از مدتی شنیدیم که قرار است بهار پنجاه و هفت مدیر عامل دیالیز به اتفاق نماینده شرکت وارد کننده دستگاه های دیالیز از بخش خوزستان بازدید کنند.
عاقبت بهار عید سال پنجاه و هفت از راه رسید و طبق وعده ای که مدیر عامل دیالیز ایران داده بود برای بازدید از بخش خوزستان به آنجا آمد. روزز ورود او کلیه بیماران را دعوت کردیم تا پس از این مدت متوسط او معاینه شوند.خوشبختانه بیماران همه سرحال و سر پا بودند و از این بابت مشکلی نداشتیم.مدیر عامل به اتفاق رئیس بیمارستان و مدیر شبکه آبادان از بخش دیدن کردند.دکتر پس از ویزیت بیماران در حالی که رضایت از چهره اش نمایان بودرو به مدیر عامل شبکه و رئیس بیمارستان کرد و گفت:دکتر بایدقدر این نرسهایتان را بدانید بدون اینکه نفرولوک در بیمارستان داشته باشید تمام بیماانتان در وضعیت جسمی خوبی به سر می برندو مطمئنم این نتیجه زحمات این دو خانم است. من در کمال خوشبختی اعلام می کنم که از کار هردو رضایت کامل دارم و از شما تقاضا می کنم تا به نحوشایسته ای از آنان تقدیر و تشکر به عمل بیاورید.
همان موقع نماینده شرکت سازنده دستگاههای دیالیز از من نازی دعوت کرد تا در همایش دیالیز آن سال در آمنردام هلند برگزار می شد
-
شرکت نماییم و در این سفر مهمان شرکت باشیم.
مدیر عامل پس از بازدید و ابراز خوشنودی از کار ما به تهران بازگشت و پس از مدت کوتاهی نامه ای مبنی بر تشویق و قدردانی برای هر یک از ما فرستاد که ضمیمه پرونده مان شد و مبلغ قابل توجهی هم از طرف بیمارستان به عنوان پاداش برایمان در نظر گرفته شد. این شروع خوبی در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت بود.
در این هنگام بتدریج موضوع انقلاب در تهران و شهرهای بزرگ بالا می گرفت و از گوشه و کنار صدای درگیری ماموران با مردم شنیده می شد. همه در تکاپو بودند و ما نیز در مسیر انقلاب قرار گرفته بودیم. همان موقع منصور زمینی به مساحت ششصد متر در خرمشهر داشت که با شراکت یکی از بستگانش شروع به ساخت آن کرد. او در این کار نه نظر مرا خواست و نه سلیقه ام را جویا شد. یک بار به او گفتم: من یک زمین در تهران دارم می خواهی ان را بفروشم و پولش را به تو بدهم تا خانه را تکمیل کنی بعد اگر دوست داشتی دو دانگ آن را به نام من کن. با تمسخر خندید و گفت: ددوست داشتی پول را بده، اما توالتش را هم به نام تو نمی کنم.
خانه ساخته شد. دو خانه قرینه که یکی متعلق به منصور بود و دیگری متعلق به شریکش که از بستگان او هم به حساب می آمد.
خانه زیبایی نبود و من آنجا را دست نداشتم، اما از این که متعلق به خودمان بود خوشحال بودم.
در آن سالها سفر با تورهای مسافرتی به اقصی نقاط دنیا با قیمت های بسیار نازل باب شده بود. سفر به خارج دیدن جاهای تاریخی و دیدنی رویایی بزرگ برای هرکسی بود از جمله من. در همان سال با اصرار از منصور خواستم یک سفر سه هفته ای با تور به رم و لندن و پاریس کنیم. در عالم رویا سفرهای زیادی به این شهرها کرده بودم و همیشه پا به پای شخصیت های کتابهایی که می خواندم به جاهای دور و نزدیک سفر می کردم. آرزو داشتم روزی برج ایفل، کاخ ورسای، موزه لوور و رودخانه سن و هم چنین شهر باعظمت رم و واتیکان و کلیسای سن پترزبورگ و نتردام و هایدپارک را از نزدیک ببینم. عاقبت به آرزویم رسیدم و همراه منصور به این سفر رفتم، البته هر کداممان با هزینه خود و مانند دو غریبه.
بدبختانه در این سفر با حضور منصور حرص و جش خوردن یک لحظه هم ترکم نکرد. من و منصور نه همگام بودیم و نه همدل. او عاشق خرید و رفتن به کاباره و دانسینگ بود و من به دیدن موزه ها و جاهای تاریخی علاقه داشتم. تامین علاقه یکی به ناراحتی و قهر دیگری منجر می شد. سفر ما سه هفته طول کشید. پس از بازگشت با خودم عهد کردم دیگر هیچ گاه با او به سفر نروم.
پس از آن سفر خیلی زود سفر آمستردام مطرح شد و من که مهر پاسپورتم هنوز خشک نشده بود بار دیگر عازم شدم. این بار به اتفاق گروه دیالیز راهی شدم که عده ای از متخصصان نفرولوگ و همسرانشان بودند. منصور هیچ مخالفتی برای رفتن من نداشت. بهی و نازنین را به تهران، پیش مادر فرستادم تا در غیاب من تنها نباشند.
این سفر که بسیار هم دلپذیر بود آغاز شد. همایش با برنامه های آموزشی، تفریحی و سخنرانی و دیدن از نمایشگاه دستگاههای جدید برنامه ریزی شده بود. علاوه بر این برنامه ها از جاهای دیدنی آمستردام، از جمله موزه ای که نمونه کوچک و محدود موزه مادام ترسو لندن بود بازدید کردم. بعد هم به بازار گل و کارخانه تراش الماس و ماکت شهر آمستردام که به طرز بسیار زیبایی در یک محوطه سه کیلومتری ساخته شده بود رفتیم که
-
دیدن آنجا خالی از لطف نبود.
همایش یک هفته طول کشید. هفته دوم بلیت رفت به آلمان و از آلمان به ایران را داشتیم که آنجا هم میهمان شرکت بودیم. برای رفتن به آلمان با هواپیما به فرانکفورت و از آنجا با قطار به بادهادرزبورگ رفتم. دوستی آنجا داشتم به نام صدیقه که از قدیم باهم دوست بودیم واز من خواسته بود هروقت به آلمان آمدم سری به او بزنم. زمانی که صدیقه از من دعوت می کرد هیچ گاه در فکرم نمی گنجید که روزی بتوانم به منزلش بروم، اما اکنون می رفتم تا به خانه او در یکی از شهرهای آلمان بروم.
یک هفته درآنجا بودم. در این مدت به اتفاق او از جاهای دیدنی که در دسترس بود دیدن کردم. یک روز هم به برلین رفتم تا از نزدیک دیوار برلین را ببینم. مطالب زیادی درباره این دیوار خوانده بودم و اکنون که آن را از نزدیک می دیدم هیجانی وصف ناپذیر تمام وجودم را گرفته بود. با اتوبوسی از کنار این دیوار گذشتیم. برلین شرقی در آن طرف دیوار بود و سکوتی مرگبار بر آنجا حاکم بود. آن شهر چون شهر ارواح بود و از سردی آن بدن من هم یخ کرده بود. به وضوح خوف و ترس را در تک تک سلول های بدنم احساس می کردم. زیرا خوانده بودم که چه کسانی برای گذشتن از دیوار جان خود را از دست داده بودند. تنها آثار حیات در آنجا چند پلیس گشت بود که با قدمهایی منظم تفنگهایشان را به طرز مخصوصی در دست گرفته و حرکت می کردند. به عکس طرف دیگر که شور و شادی در آنجا حکمفرما بود و نوای موسیقی مغازه ها با چراغ های رنگینشان مردم را به سوی خود جذب می کرد. مردم با لبانی خندان و چهره ای بشاش لباسهایی به رنگ شاد و زیبا در رفت و آمد بودند. دیوار برلین مرا به یاد بهشت و دوزخ می انداخت که این دیوار حد فاصل آنجا بود.
عاقبت این سفر هم به پایان رسید و من با چمدانی پر از سوغات و با دلی آکنده از شادی و روحی مملو از لذت به ایران برگشتم. لذت این سفر پس از گذشت سالهای دراز هنوز هم با من است و از یادآوری آن روحم جلا پیدا می کند.
پس از بازگشت از سفر به سرکار برگشتم و با پشتکار آن را ادامه دادم. شکر خدا کارها به نحو عالی انجام می شد و از این بابت هیچ مشکلی نداشتیم. آن سال نازی خودش را به تهران منتقل کرد . من هم تمایل داشتم به تهران منتقل شوم، زیرا تمام فامیلم آنجا بودند، اما مسئولان بیمارستان و شبکه با انتقالم موافقت نکردند و من به ناچار به تنهایی سرپرستی بخش را به عهده گرفتم.
همان زمانها بود که خانه جدید آماده شد و ما به آنجا نقل مکان کردیم. خودرویم را فروختم و یک خودروی نو خریدم. همه چیز تغییر کرده بود جز اینکه منصور همان آدم قبل بود. هنوز هم مرتب عده ای را به منزل می آورد و دستور تهیه ناهار می داد و از آنان پذیرایی می کرد. بی بی غذا درست می کرد و به اتاق می فرستاد. منصور هم برایشان بساط منقل و تریاک پهن می کرد و خودش هم کنارشان می نشست و تریاک می کشید.
هروقت هم به او اعتراض می کردم واکنش شدیدی نشان می داد و می گفت:
- هیچ می دونی اینا کی هستند؟ هرکدوم صدتای من و تو رو می خرند و آزاد می کنند. هرکدام چند کارخانه و کارگاه دارند.
به او می گفتم:
- دارند که دارند، به ما چه. جز بدبختی و خماری شان چه چیز به ما می رسد. هرکس دارد برای خودش دارد.
اما در مغز مسخ شده او این حرفها فرو نمی رفت و هم چنان به کارش ادامه می داد...
با رفتن نازی، تنها شده بودم. تمام مسئولیت به گردن من افتاده بود با این حال هم چنان به کار ادامه می دادم. در این مدت دو نرس و دو بهیار را آماده کار کرده بودیم و در طول این مدت آنان چنان وارد به کار شده بودند که خودشان به تنهایی هم می توانستند بخش را اداره کنند. همان موقع تقاضا دادم برای سهولت کار به خرمشهر منتقل شوم، زیرا مسافت بین خانه و بیمارستان زیاد بود. این بار با انتقالم موافقت شد و در زایشگاه خرمشهر به عنوان سوپروایزر مشغول کار شدم.
موقعیت این زایشگاه به دلیل تحولات انقلاب به کلی به هم ریخته بود، زیرا تمام سازمان های بهداشتی، اعم از شیرخورشید و تامین اجتماعی و بهداری و دانشگاه تحت پوشش وزارت بهداری قرار گرفته بودند؛ به عبارتی ترکیب هفت جوشی درست شده بود که آموزشهای مختلف و سلیقه های ناهماهنگ و دیدگاههای متفاوت در آن بخوبی مشهود بود. هرکس برای خودش سازی می زد. زایشگاه تابع هیچ قانون و منطقی نبود و از کارگر و کارمند گرفته تا بهیار و کمک بهیار هر کدام میدان پیدا کرده بودند و حتی برای پزشک و مترون و سوپروایزر هم تصمیم می گرفتند و نظر می دادند.
کارم را آغاز کردم و سعی کردم نظم را در بخشی که مسئولیتش را به عهده داشتم برقرار کنم.
خبرهای خوبی از رامین به گوشم می رسید، او پیش پدرش زندگی می کرد، اما مخارج مدرسه اش به عهده من بود. از وقتی که نام او را در مدرسه خوارزمی نوشته بودم هرسال با نمره های خوبی قبول می شد و شکرخدا مشکلی نداشت. هرگاه اورا می دیدم به او سفارش می کردم که حرمت نامادری اش را داشته باشد و به او احترام بگذارد او هم چنین می کرد.
نازنین یک سال بود که دیپلمش را گرفته بود و فهمیدم دوست دارد برای ادامه تحصیل به خارج برود. خوشحال بودم بچه هایم کم کم دارند به سرانجام می رسند. تنها نگرانی من از جانب منصور بود که گاهی اوقات خوب بود و گاهی اوقات بدخلق و بی تفاوت. گاهی از سوراخ سوزن رد می شد، اما وقتی هم بود که از در دروازه بیرون نمی رفت. بی تعادلی شخصیت او همواره برایم مشکل ایجاد می کرد.
مشکلات زیادی با او داشتم، اما تنها نکته ای که تحملش برایم بسیار سخت بود افتادن او در خط اعتیاد بود. با هر بدخلقی اش می ساختم، اما این یکی را نمی توانستم تحمل کنم. گاهی به سرم می زد اورا مثل آن دوتای دیگر رها کنم و بهی را بردارم و بروم، اما فکر می کردم که بعد از آن مردم چه می گویند؟ مردم که نمی دانستند چه روزگار سیاهی دارم و فقط کافی بود من این کار را بکنم تا بگویند: اولی بد بود، دومی بد بود، سومی دیگر چه عیبی داشت که اورا هم رها کرد؟ اصلا عیب از خودش است. اوست که سر ناسازگاری دارد...
وقتی به اینجا می رسیدم با خودم می گفتم اگر منصور آتش هم بر سرم بریزد اورا به خاطر بهی تحمل می کنم، ولی ای کاش این کار را نمی کردم، ای کاش می گذاشتم مردم هرچه می خواهند بگویند، ای کاش می فهمیدم که مردم هیچ وقت از حرف زدن درباره دیگران باز نمی مانند، و ای کاش...
هروقت اورا می دیدم که خمار و نئشه است می گفتم:
- منصورجان این کار را نکن. اگر به من رحم نمی کنی به جوانی و سلامت خودت بیندیش.
اما او این کار را یک تفریح می دانست و آنقدر به خود مطمئن بود که فکر می کرد هیچ وقت آلوده اش نخواهد شد درحالی که خبر نداشت از همان لحظه ای که سم این ماده وارد بدنش شده آلوده گشته است.
یک روز که از کارهای او به جان آمده بودم به او گفتم:
- اگر فکر می کنی ازدواج با من اشتباه بوده من نوشته می دهم که مختاری زن دیگری بگیری. برو عزیزم، زن مورد علاقه ات را بگیر و با او زندگی کن، اما محترمانه و بی سروصدا. اگر هم دوست داشتی گاهی برای دیدن بهی بیا.
در پاسخم نیشخند زد و گفت:
- یاسمین تو بهترین فرزند برای پدر و مادرت و بهترین مادر برای بچه هایت و بهترین کارمند در محیط کارت هستی، اما برای من زن خوبی نیستی.
گفتم:
- چرا؟
-
- دلیلش را نمی دانم ، اما وقتی می گویم زن خوبی نیستی بدان که نیستی. اما چون با تو یا علی گفتم تا آخر ایستاده ام.
از حرف او خنده ام گرفت و گفتم:
- چه ایستادنی! این طوری؟ رفتاری که با من در پیش گرفته ای از رفتار شمر هم بدتر است. اگر من زن خوبی نیستم تو هم مرد خوبی نیستی.
این حرف را زدم و از جا بلند شدم وترکش کردم. همیشه همین طور بود. صحبتهای ما همیشه با بحث همراه بود و هیچ گاه نمی توانستیم مثل دو انسان منطقی و آرام با هم صحبت کنیم. من و منصور شاید قلبا همدیگر را دوست داشتیم ، اما هیچ وقت همدل و همزبان نبودیم و چه چیز سخت تر از این.
گاهی به خودم فکر می کردم ناامیدی بر تمام وجودم حاکم می شد. گذشته ای سخت که همیشه کارهای اشتباه پدر چنگ بر احساس و شخصیتم می زد. پس از آن هشت سال زندگی زناشویی همراه با فقر و حقارت و بعد کابوسی که محمود بر زندگی ام تحمیل کرد و اینک داستان منصور. گناهم چه بود؟ دوست داشتم با آبرو زندگی کنم و آیا این جرمی بود که مستحق این همه عذاب باشد؟
در آن زمان از لحاظ اقتصادی در شرایط بهتری بودم. هرچه پول به دستم می رسید مقداری را ذخیره می کردم و بقیه را خرج زندگی و خرید اثاثیه ای که دوست داشتم می کردم.هیچ گاه در بند زیور آلات و لباسهای اضافی نبودم و شاید همین کم توقعی منصور را چنین بی مسئولیت کرده بود.
کم کم زندگی قشنگی ساختم، اما منصور هیچ علاقه ای به تیر و تخته و فرش و زندگی نداشت و فقط می گفت:
- یک موکت، چهار مخده و یک منقل پر از آتش.
یک روز از تهران خبر رسید که مجید پس از شانزده سال زندگی در مشهد شراکتش را بهم زده ومنزلش را فروخته و به تهران آمده است.او خانه ای در خیابان پهلوی اجاره کرده و با حمید شریک شده بود. حمید به تازگی صاحب دختر دیگری شده بود که به قول سیما سرگرمی سرپیری شان بود. اکنون و پسر و دو دختر داشتند.
یک بار که زرین طبق معمول برایم نامه نوشته بود از سینا خبرهایی داشت. آنطور که زرین برایم نوشته بود نوگرا شده بود و لباسهای عجیب و غریبی می پوشید و موهایش را بلند کرده بود و قیافه ای نامطلوب به هم زده بود. گاهی گیتار به دست می گرفت و با صدایی که به قول مجید انکرالاصوات بود آواز می خواند. زرین می گفت که سیما و مجید هرکدام سرشان به کار خودشان است و تربیت بچه ها با دعوا و نفرین آن دو همراه است. سیما هنوز مشغول خیاطی کردن است و هنوز هم نگران آینده و مجید هم که اکثر اوقات به کار خودش مشغول است گاهی که عصبانی می شود به جان بچه ها می افتد و بدون فکر آنان را زیر مشت و لگدش می گیرد.
زرین در آخر نامه اش نوشته بود که یک روز سیما که دیگر تاب تحمل رفتار سینا را نداشته اورا از خانه بیرون می کند و با فریاد به او می گوید که امیدوارم زیر کامیون هجده چرخ بروی و خبر مرگت را برایم بیاورند. سینا هم یکراست روانه خانه مادر می شود. اکنون پیش او زندگی می کند وگاهی هم به خانه من و سیمین می رود.زرین به آخر نامه اش اضافه کرده بود که همه با او مدارا می کنند؛ اما رفتار او هم چنان بدون تغییر مانده است.
وقتی نامه زرین را خواندم خیلی ناراحت شدم و به فکر فرو رفتم که کجای کار مجید و سیما اشتباه بوده. پس از تفکر زیاد به این نتیجه رسیدم که از ابتدا کارشان غلط بود، زیرا هرکدام به فکرکار و درآمد بیشتر بودندو بچه ها را به امان خدا رها کرده بودند.
سینا توانست دیپلم بگیرد و مجید که می خواست اورا از محیط خانه دور کند به او پیشنهاد کرد برا ادامه تحصیل به هند برود. سینا هم از این موضوع استقبال کرد و با گرفتن پذیرش از یکی از دانشگاههای هند رهسپار آن دیار شد.
کشور وسیع هند یا آن تمدن کهن و سنتها و مذاهب مختلف و البته آن فقر و مسکنت که گریبان اکثر مردم آنجا را گرفته در سینا موثر واقع شد و اورا متحول کرد. تنهایی و بی کسی باعث تفکر و تعمق او در مسائل شد و متوجه شد که تاکنون اشتباه می کرده و همین توجه اش باعث شد تا تصمیم بگیرد فرد موثری باشد. به همین خاطر شروع کرد به درس خواندن. او رشته مدیریت بازرگانی را انتخاب کرد و خوشبختانه طولی نکشید که از شاگردان ممتاز دانشگاهش شد. وقتی اورا دیدم هیچ اثری از آنچه زرین در نامه اش نوشته بود در او نبود. موهایش کوتاه و پسری مرتب و منظم بود. خوشبختانه رفتار یک مرد واقعی را در پیش گرفته بود. در طول مدتی که سینا در هند تحصیل می کرد خواهرش سبا ازدواج کرد و پس از مدتی کوتاه با همسرش به آمریکا رفت.
مهرماه پنجاه و هفت پیکان را فروختم و پس از گرفتن وامی از محل کارم قصد داشتم یک تویوتای تاکرونای صد و هشتاد بخرم. خیلی وقت بود که عاشق این ماشین ژاپنی شده بودم و منتظر بودم تا در فرصتی بتوانم آن را بخرم. برای تهیه این ماشین چیزی حدود نه هزار تومان کم داشتم. از منصور خواستم این مبلغ را به من قرض بدهد.او گفت:
- من این پول را به تو می دهم ، اما در ازای آن از تو سه چک سه هزارتومانی می گیرم تا بعد نخواهی زیرش بزنی.
قبول کردم، ولی حرف او برایم خیلی گران تمام شد. نمی دانم منصور چرا نمی خواست باور کند که من چشم داشتی به مال او ندارم، اما او هم تقصیر نداشت. مادرش آنقدر زیرگوش او خوانده بود که باورش شده بود من قصد دارم تلکه اش کنم.
با پولی که از منصور قرض گرفتم توانستم تویوتا راحدود نود هزار تومان بخرم.
تازگیها احساس می کردم نازنین خیلی در فکر است. من که می دانستم او در هوای خارج رفتن است یک روز به او گفتم:
- می خواهی برای تحصیل تورا پیش سینا بفرستم؟
با ناباوری نگاهم کرد و گفت:
- این کار را می کنی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- من برای این زنده ام که بتوانم خوشحالی و موفقیت شمارا ببینم.
نازنین از جا پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه ام نهاد و از ته قلب گفت:
- مامان خیلی دوستت دارم.
قلبم لبریز از شادی شد و فهمیدم بچه هایم قدر زحماتهایی را که برایشان کشیده ام می دانند. همان روز با سینا مکاتبه کردم و تصمیمی را که گرفته بودم برای او شرح دادم.
خیلی زود جواب نامه ام آمد. سینا از این موضوع استقبال کرده بود. کارهای مقدماتی را انجام دادم. احتیاج به پول داشتم، چون با خرید ماشین پولی برایم باقی نمانده بود. تصمیم گرفتم ماشین را بفروشم. منصور گفت که آن را به مبلغ تمام شده از من می خرد. من هم قبول کردم ماشین را به او بفروشم.
-
نازنین ویزای تحصیلی نداشت. سینا برایم نوشت هرگاه به آنجا رسید ویزا را برایش می گیرد. مقدمات سفر آماده شد و من و نازنین به اتفاق راهی بمبئی شدیم. برای این سفر هم بهی را نزد مادر گذاشتم.
در فرودگاه بمبئی سینا به استقبالمان آمدو آنجا بود که فهمیدم او با آنچه وصفش را می کردند زمین تا آسمان تغییر کرده است. کت و شلوار شیک و مرتبی پوشیده بود و ظاهر آراسته اش اورا ده سال بزرگ تر از سنش نشان می داد.
قریب یک ماه در هند ماندم. سینا مسئولیت نازنین را قبول کرد. من کلیه وسایلی را که لازم داشت برایش تهیه کردم و هزینه یک سال تحصیلش را هم به دست سینا دادم. نازنین برای سه ماه ویزای توریستی داشت و من چون مرخصی ام رو به اتمام بود باید به ایران بازمی گشتم. پیش از ترک نازنین به او تاکید کردم به راهنماییهای سینا گوش دهد. او هم قول داد که به هر طریق شده برای او ویزای تحصیلی بگیرد. با خیال راحت بلیت تهیه کردم و منتظر روز بازگشت شدم.
در این سفر به راهنمایی سینا به خیلی جاهای دیدنی رفتیم از آنجا به دهلی رفتیم و در هتل امپریال اقامت کردیم. دهلی یکی از زیباترین شهرهای هند به شمار می رفت و شباهت زیادی به لندن داشت. از دهلی هم به اگرا رفتیم تا تاج محل و سایر جاهای دیدنی آنجارا بازدید کنیم.
روز بازگشت فرارسید. پس از بوسیدن سینا و نازنین آن دورا به خدا سپردم و برایشان آرزوی موفقیت کردم.
به محض برگشت مرخصی ام به اتمام رسید و سرکار بازگشتم. هنوز سه ماه نگذشته بود که نازنین بی خبر به ایران بازگشت و گفت که سینا نتوانسته برای او ویزای تحصیلی بگیرد و او ناچار شده آنجا را ترک کند.
سینا نامه ای برایم نوشت و در آن شرح داد که دوستانش به نازنین پیشنهاد داده بودند که به پاکستان برود و از آنجا برای گرفتن ویزای تحصیلی اقدام کند، اما او مخالف رفتن نازنین به کشوری غریب بوده و بهتر دیده که او به ایران بازگردد تا از آنجا برای گرفتن ویزا اقدام کند.
همین کار را کردیم. اما موفق نشدیم، زیرا در آن سال وضع مملکت بسیار دگرگون بود و رابطه ایران و هند هم زیاد خوب نبود. در نتیجه اقدامات و تلاش من برای فرستادن نازنین به هند امکان پذیر نشد و نازنین نتوانست برای تحصیل به هند برود.
همان سال رامین دیپلمش را گرفت و در کنکور سراسری و در رشته مکانیک قبول شد. وقتی این خبر را شنیدم سراز پا نشناختم. بی معطلی به تهران رفتم و گوسفندی برایش قربانی کردم و برایش سرتا پا لباس خریدم و مبلغ ده هزار تومان هم به عنوان جایزه به او دادم. به او گفتم برای هزینه دانشگاهش نگران نباشد و من هرچقدر لازم باشد در این راه برای او خواهم داد. چندی نگذشت که انقلاب فرهنگی شدو همه دانشگاهها بسته شد و رامین هم مانند سایر دانشجویان پس از گذراندن دو سه ماه از سال تحصیلی خانه نشین شد.
مدتی گذشت. منصور گفت که می خواهد خانه ای بزرگتر بخرد . خواستم اورا قانع کنم که احتیاجی به این کار نیست و ما می توانیم سالها در این خانه به خوبی و خوشی زندگی کنیم. اما او مثل همیشه به حرفهایم اهمیت نداد و کاری را که دوست داشت انجام داد.
او خانه ای خرید به وسعت هفتصد متر با زیربنایی حدود سیصد و پنجاه متر. اطراف خانه با سیم و شمشاد محصور شده بود و باغچه های سرسبز و متعددی داشت. این خانه در کوی آریا که منطقه ای عالی بو بنا شده بود و خانه بسیار زیبایی بود. ساختمان در وسط فضای سبز قرار داشت و پشت ساختمان درختان نخلی وجود داشت که پر از خرما بود.
خرید این خانه بازتاب زیادی در تمام فامیل داشت. هرکس که خانه را می دید حیرت می کرد. بازتاب افکارشان را می شد در چهره هایشان دید. مادر منصور که برای دیدن خانه آمده بود نفس عمیقی کشید و با حالتی به خصوص گفت :
- خدا شانس بدهد. یک عمر با پدر منصور زندگی کردم و برایش بچه آوردم، اما نتوانست چنین خانه ای برایم بخرد!
منصور هنوز از کاری که مادرش با خانه او کرده بود دل پری داشت و خرید این خانه روح اورا ارضا کرده بود. من هم خوشحال بودم که دارای چنین خانه اش شده ام و آرزو می کردم که بچه هایم را درهمین حیاط عروس و داماد کنم.
پس از مستقر شدن در این خانه شروع کردم به تعویض برخی از اثاثیه کهنه و آنجارا به نحو مناسبی آراستم. شهریور آن سال منصور خیال داشت به اتفاق چند تن از دوستانش به اسپانیا سفر کند. من هم مرخصی گرفتم تا چند روزی پیش خانواده ام بروم.
هنوز شهریور به اتمام نرسیده بود که بلیت تهیه کردم تا به اتفاق نازنین و بهامین به آبادان برگردم. هنگام بازگشت هواپیما یک ساعت تاخیر داشت . علت آن را نبودن هوای مساعد آبادان ذکر کردند و بعد از یک ساعت تاخیر اجازه پرواز داده شد و ما به خانه برگشتیم.
پس از رسیدن به خانه کمی استراحت کردم و برای خرید از منزل خارج شدم. به نظرم رسید جو و هوای محیط جور دیگریست. بدون اینکه متوجه چیزی شوم مقداری آذوقه خریدم و به خانه بازگشتم. تازه عصر آن روز متوجه شدم عراق به ایران حمله کرده است.
به محض شنیدن این خبر صدای انفجاری تمام شیشه ها را لرزاند. از همان روز به بعد سرو صدای خمسه خمسه، خمپاره و انفجار بمب سبب آزار و ترس مردم از جمله من و نازنین و بهامین شد.
از رسانه ها مرتب مردم را به صبر و متانت دعوت می کردند و به آنان آموزشهای لازم را جهت حفاظت از خود و بچه هایشان می دادند. صدای مهیب انفجار صبر و قرار مردم را می گرفت و همه را وحشت زده از خود می پرسیدند چه اتفاقی قرار است بیفتد؟
فردای آن روز طبق آموزشی که از رسانه ها پخش شد به صورت ضربدر به شیشه ها چسب کاغذی زدم تا در صورت شکستن از ریختن آنها جلوگیری شود.
نازنین و بهی به شدت می ترسیدند. با اینکه خودم از ترس نمی دانستم چه باید بکنم، اما سعی می کردم خونسردی ام را حفظ کنم تا بتوانم به آن دو روحیه بدهم.
روز به روز وضع آشفته تر می شد. در این هنگام هجوم مردم برای خروج از خرمشهر بیشتر می شد، از زمان بازگشتم هنوز سرکار نرفته بودم، زیرا می ترسیدم بچه ها را یک لحظه تنها بگذارم. از طرفی چون سوپروایزر بودم مسئولیتم خیلی سنگین بود و نمی توانستم از خودم سلب مسئولیت کنم. صبح روز بعد تردید را کنار گذاشتم و پس از سفارشات لازم به بچه ها پای پیاده به زایشگاه رفتم. تمام تختها خالی بود و کارکنان به حالت آماده باش بودند. یکراست به اتاق رئیس بیمارستان رفتم و دیدم که اکثر پزشکان همراه رئیس دور هم نشسته اند. در نگاه آنان ترسی غریب موج می زد. موضوع بحثشان درباره جنگ و عاقبت آن بود. سلام کردم و از رئیس پرسیدم که حالا باید چه کنیم؟
رئیس با تاسف سر تکان داد و گفت:
- هیچ فقط باید منتظر باشیم که چه پیش می آید.
در حین صحبت متوجه شدم اکثر پزشکان همسر و فرزندانشان را به جاهای دیگر فرستاده اند و حتی برخی اسباب و اثاثیه شان را هم به جای دیگر منتقل کرده اند. صبر کردم تا سر رئیس خلوت شد. آن وقت به او گفتم که در حال حاضر دو فرزندم در منزل تنها هستند و از او خواستم چاره ای بیاندیشد.
گفت:
- هرچه زودتر بچه هارا با اولین اتوبوس به تهران بفرست.
با تعجب گفتم:
- دکتر چطور می توانم یک دختر جوان نوزده ساله و یک بچه کوچک پنج ساله را در چنین اوضاع و شرایطی به تهران بفرستم.
- پس با مسئولیت خودت آنها را به تهران ببر و زود برگرد.
تشکر کردم و بی معطلی به خانه برگشتم.
همان روز، مهری یکی از دوستانم که زنی خیلی دوست داشتنی و مهربان بود به منزلمان آمد و گفت:
- یاسمین تو بهتر است بیایی منزل ما درست است که پناهگاه نداریم اما خانه مان دو طبقه است و طبقه اول خانه ما به نظر خیلی امن تر از منزل شماست .بدون تعارف حرف اورا قبول کردم و همراه بچه ها به منزل مهری رفتیم.
تا سه روز اول جنگ با تهران تماس تلفنی داشتم، ولی بعد تلفن ها قطع شد. پیش از خرابی تلفن به خانواده ام اطلاع داده بودم که حال من و بچه ها خوب است و از آنان خواسته بودم اگر منصور به منزلشان تلفن کرد به او اطلاع دهند که هرچه زودتر به آبادان برگردد.
برق به تناوب قطع و وصل می شد و به دنبال قطع برق، آب هم نبود. هنوز چهار روز از جنگ نگذشته بود که از هر حیث دچار مضیقه شدیم و در تگنای بدی قرار گرفتیم. حملات هر روز به دفعات تکرار می شد و تعداد آن هم روز به روز بیشتر و فاصله آنها کمتر و کمتر می شد. همان ابتدا به بانک رفتیم و پولی را که در آنجا داشتم گرفتم و کیفی را پر از مدارک و اسناد خانه و ازدواج و شناسنامه و پاسپورت و مدارک استخدامی و تحصیلی کردم و چمدانی را هم از لباس انباشته کردم و آماده کنار در گذاشتم. روی تمام مبلها را با ملافه سفید پوشاندم و مقداری هم موادغذایی خشک مثل شکر و بیسکوییت و نان برداشتم و آماده کنار دست گذاشتم.
وسیله ای برای رفتن نبود و به ناچار باید منتظر می ماندم تا وسیله ای پیدا کنم. پس از مدتی دیگر نمی شد از اطراف منزل فراتر رفت، زیرا اعلام کرده بودند که هر لحظه ممکن است مورد حملات هوایی قرار بگیریم. اطلاعات و آگاهی ما از جنگ ناقص بود. علاوه بر آن تمام ارتباطات قطع بود و نمی شد با خارج از منطقه تماس گرفت.
از هیچ کس اطلاع نداشتم، حتی از خانواده منصور هم بی خبر بودم.
فقط منتظر بودم تا فرجی حاصل شود و بتوانم بچه هایم را از منطقه خارج کنم. گاهی که جریان آب و برق برقرار می شد می دویدم و با شتاب باغچه ها را آب می دادم تا مبادا درختها خشک شوند. آن موقع خبر نداشتم که تمام مراقبتهایم حاصلی نخواهد داشت و مجبور خواهم شد برای همیشه ترک خانه و کاشانه کنم.
رادیو علت جنگ را نقض قرارداد هزار ونهصد و هفتاد و پنج الجزایر توسط عراق اعلام کرد. رادیو بی بی سی جنگ را فرسایشی می خواند، اما نمی دانستیم که جنگ فرسایشی چگونه جنگی است و با خیال خوش فکر می کردیم جنگ در عرض یک و در نهایت دو هفته تمام نخواهد شد.
مردم دسته دسته دار و ندارشان را پشت هرچهارچرخی که قدرت حرکت داشت سوار می کردند و کوچ می کردند. کسانی که از جلو خانه می گذشتند از من می پرسیدند:
- شما مگر نمی آیید؟
با ناامیدی سرتکان می دادم و می گفتم:
- منتظر کسی هستم.
-
به حقیقت منتظر کسی بودم تا به کمکان بیاید تا بتوانم مقداری از وسایل را از منطقه خارج کنم.
هرچه در یخچال و فریزر بود می پختیم و هرکسی را که از آنجا رد می شد برای خوردن دعوت می کردیم. برق نبود و هوا آنقدر گرم بود که می ترسیدم مواد غذایی داخل یخچال فاسد شود.
چیزی نکشید که آذوقه مان تمام شد. مدت قطع آب هرروز طولانی تر می شد. نه می شد آب خورد و نه می شد نظافت کرد. هربار که آب می آمد تمام ظرفهای آشپزخانه را از آب پر می کردیم، اما قطعی آب طولانی تر از مصرف کم ما بود و اکثر اوقات با بی آبی دست به گریبان بودیم.
هرشب جلوی منزل در هوای باز می نشستم و به آسمان آبادان خیره می شدم صدای انفجار جای صدای پارس سگها را گرفته بود. گاهی برخورد موشک به یکی از مخازن پالایشگاه تمام تنمان را می لرزاند و آن وقت بود که آسمان آبادان به رنگ سرخ درمی آمد.
وقتی صدای سوت خمپاره ها بلند می شد اعداد را می شمردم و با رسیدن به عدد سیزده صدای انفجار به گوشم می رسید و آن وقت بود که با خود می گفتم این بار کدام خانه بر سر صاحبش خراب شد؟
پس از یک هفته که از شروع جنگ گذشت منصور به آبادان بازگشت. او هنوز موقعیت را خوب درک نکرده بود و برایش باورنکردنی بود که خانه محبوبش همراه شهر دوست داشتنی اش دچار جنگ شده باشد.
منصور برایم تعریف کرد هنگامی که با قطار به آبادان برمی گشته دچار حمله هوایی دشمن می شوند و او از ترس زیر یک کامیون پنهان می شود و پس از اینکه اوضاع آرام می شود از راه و بیراه و با عوض کردن چند خودرو خودش را به منزل می رساند.
از من پرسید که علت جنگ چیست و من آنچه را شنیده بودم و نمی دانستم راست است یا دروغ درجواب او گفتم. هیچ کدام از ما جنگ را ندیده بودیم و از زشتیها و نابسامانیهایش فقط در کتابها خوانده بودیم، اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن و آن وقت بود که فهمیدم تا چیزی به سرخود آدم نیاید نمی توان درکش کرد.
دوازده روز از شروع جنگ گذشت. ما با هیچ شهری نمی توانستیم ارتباط برقرار کنیم. حتی ارتباط بین آبادان و خرمشهر نیز قطع بود.
گاهی خبر پیشرفت عراق را به خاک ایران می شنیدیم و مو بر تنمان راست می شدف بخصوص که گاهی اوقات از مادر مهری که با آنان زندگی می کرد می شنیدم که اگر عراقیها به اینجا برسند چه به روز دخترهایمان خواهد امد و این ناراحت کننده ترین حرفی بود که می شنیدم.
هفده روز که از جنگ گذشت و از خاتمهآن خبری نشد. یکی از بستگان همسر مهری که مدیرداخلی کارخانه نوشابه سازی بود به منزل آنان آمد و گفت بهتر است هرچه زودتر خانه را تخلیه کنیم و برای حفظ جانمان از آنجا دور شویم. او گفت که می تواند یکی از ماشین های حمل نوشابه را با پانصد لیتر گازوئیل برای بردن ما بیاورد. شوهر مهری هم یک ماشین مزدا داشت که با سه بار رفتن در صف بنزین عاقبت توانسته بود باک آنرا پر کند.
آن شب تردید را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم برای حفظ جان بچه ها هم که شده از منطقه خارج شوم، زیرا منطقه ای که ما در آن زندگی می کردیم، منطقه جنگی اعلام شده بود.
به کمک منصور مقداری از وسایل را جمع کردیم و با نگاهی حسرت بار به خانه و زندگی مان آنجا را ترک کردیم. از ترک خانه به شدت متاسف بودم، زیرا برای ساختن این زندگی خیلی سختی کشیده بودم و این ثمره تلاش چندین ساله هردویمان بود، اما اکنون همه را به امان خدا رها کرده و می خواستم جان خودم و بچه هایم را بردارم و فرار کنم.
پیش از ترک خانه به منصور گفتم:
- قالیچه ها و این فرش نازنین را با خودم می آورم. چون نمی دانم چه وقت خواهیم توانست به اینجا برگردیم. دست کم اینها سرمایه کوچکی برایمان خواهد بود.
سرش را تکان داد و گفتک
- نمی دانم،هرکاری دوست داری بکن.
یک رختخواب پیچ بر داشتم و یک فرش نازنین گل ابریشم و نه عدد قالیچه ای را که داشتم داخل آن پیچیدم و با کمک منصور و همسر مهری آن را روی ماشین حمل نوشابه جا دادم. باقی اثاثیه را باقی گذاشتیم و پس از قفل کردن در خانه همراه نازنین و بهامین داخل اتاقک جلوی کامیون نشستیم و حرکت کردیم. مهری همراه مادر و دخترانش داخل مزدای همسرش بود، اما خودرو را برادر او می راند. همسر مهری پشت فرمان کامیون نشست و منصور و یکی از اقوام دیگر مهری روی اسباب ها جا گرفتند.
هفده روز بود که جنگ شروع شده بود و هیچ خبری از اتمام آن نبود. از بزرگراه خرمشهر به طرف آبادان و سپس ایستگاه هفت حرکت کردیم. از پل بهمنشیر گذشته وارد جاده ماهشهر شدیم. تمام لوله های نفت در مسیر حرکتمان ترکش خورده و درحال سوختن بود. مردم دسته دسته و یا تک تک، پای پیاده و یا سواره به طرف ماهشهر در حرکت بودند.
در طول راه تریلی ای را دیدم که قسمت تانکرش را باز کرده بودند و در جایی که محل اتصال تانکر به کامیون بود عده ای سوار شده بودند و به طرف ماهشهر می رفتند.
با اینکه مهر ماه بود خورشید هم چنان داغ و سوزان بود و آتش آن سرهای بی پناه را می آزرد . رنگها برافروخته و چهره ها نگران بود. عرق از سرورویمان جاری بود و گرما و تشنگی بی تابمان کرده بود فقط کسانی که در این شرایط بودند می توانستند عمق فاجعه را درک کنند.
ماهشهر را پشت سرگذاشتیم به طرف آغاجاری روان شدیم. کم کم جاده ها شلوغ می شد و گاهی به راه بندان می خوردیم. بچه ها همگی دچار دل درد و تهوع شده بودند. چیزی برای خوردن نبود و برای بدتر نشدن اوضاعشان به دادن آب اکتفا می کردیم.
عاقبت آغاجاری را هم پشت سرگذاشتیم و بدون توقف به طرف بهبهان رفتیم. کم کم متوجه شدم در جاده ای حرکت می کنیم که از جمعیت خبری نیست و فقط خودروی ماست که آنجا حرکت می کند. رو به همسر مهری کردم و گفتم:
- آقا مهران، فکر می کنم داریم راه را اشتباه می رویم.
گفت:
- چطور؟
- اگر توجه کنید می بینید که جاده خیلی خلوت است. همین خلوتی مرا به شک انداخته.
مهران که گویی تازه متوجه اوضاع شده بود گفت:
- نمی دانم، شاید.
- بهرحال احساس می کنم داریم از مسیرمان دور می شویم چون از وقتی که حرکت کردیم خورشید همواره در طرف چپ ما قرار داشت.
مهران توقف کرد و از خودرو پیاده شد. جاده به حدی خلوت بود که پرنده ای هم در آن پر نمی زد. از خوش اقبالی ما موتورسواری همان لحظه در جاده دیده شد و مهران از او پرسید که این جاده به کجا می رود. او در جوابش گفت که این جاده متعلق به شرکت نفت است و برای رفتن به سرچاه هاست و اگر همینطور راه را ادامه بدهیم مستقیم به بهبهان می رسیم. با شنیدن این حرف همگی خوشحال شدیم و به راهمان ادامه دادیم.
ساعت حدود دو بعد ازظهر بود که به آنجا رسیدیم. همگی از تشنگی له له می زدیم. مهران خودرو را در یکی از فلکه های شهر نگه داشت و ما در سایه دیواری یک زیرانداز انداختیم و نشستیم. مغازه ای نزدیکمان بود. جلوی آن لگنی پر از یخ وجود داشت که نوشابه های خنک لابلای یخها چشم را نوازش می داد.
به نازنین گفتم برود و چند تا نوشابه خنک بگیرد. نازنین رفت و برگشت و گفت مغازه دادر گفته که نوشابه خنک نداریم. همان لحظه خواستم بگویم که پس آنها چیست که متوجه شدم لگن نوشابه سرجایش نیست. مغازه دار فهمیده بود از منطقه جنگی آمده ایم به همین خاطر از دادن نوشابه خنک به ما خودداری کرد. از شدت حیرت و ناراحتی انگشت به دهان گزیدم وبا خود فکر کردم که او چه جور انسانیت؟!
آن روز به همان آب گرم کلمن اکتفا کردیم و پس از پایین رفتن آفتاب به راهمان ادامه دادیم. شب به دشت ارژن رسیدیم که هوایی بس مطبوع و خنک داشت. عده زیادی از کسانی که جنگ آنان را از خانه هایشان تارانده بود در آنجا جمع شده بودند.مغازه ها از انبوه خریداران پر بود. عجیب بود که نرخ بعضی از چیزها به چند برابر قیمت واقعی اش رسیده بود و این در حالی بود که آنجا صدای بمب و خمپاره به گوش نمی رسید. این موضوع خیلی ناراحتم کرد و با خودم فکر کردم که فعلا دنیا به کام آنهاست و به قول معروف تغاری بشکند ماستی بریزد / جهان گردد به کام کاسه لیسان.
آن شب شام را مختصر صرف کردیم و برای فرار از سرمای شب یکی از فرشها را باز کردیم و روی آن خوابیدیم و نصف دیگر آن را چون پتو رویمان کشیدیم. آن شب آن قدر خسته بودم که به خوابی شیرین رفتم و تا صبح یکسره خوابیدم.
صبح روز بعد پس از پرکردن باک ماشین به طرف شیراز راه افتادیم. خیالمان از بابت گازوئیل راحت بود، اما کسی توجه نداشت که رادیاتور کامیون از آب خالی شده. در نتیجه پس از طی مسافتی موتور سوزاند و دیگر حرکت نکرد.
با فلاکت وسط جاده مانده بودیم و منتظر بودیم وسیله ای به دادمان برسد. گرفتاریکم نبود و اختلالات روده ای بچه ها هم باری روی دوشمان افکند. تا آنجا که می توانستم از تجربیات پرستاری ام استفاده کردم، اما داروهای لازم را نداشتم تا بتوانم کاری انجام دهم.
عاقبت کامیون کوچکی از راه رسید. آن را به مبلغ سه هزار تومان اجاره کردیم تا مارا به اصفهان برساند.
ابتدا به شیراز رفتیم. در این شهر خبری از جنگ نبود و مردم روزگارشان را به طور عادی می گذراندند. عده ی کثیری از مردم آبادان و خرمشهر به شاهچراغ پناه برده بودند و در گوشه و کنار صحن روی زیراندازها نشسته بودند.
عده ای کمی دلشان برای مردم جنگ زده می سوخت و با وسایل مختصری چون لباسهای ستعمل و زیرانداز و غذا از آنان پذیرایی می کردند، اما گروهی غافل از خدا بی خبر فقط به خاطر اینکه چرا این مردم سنگرهایشان را ترک کرده اند با آنان از در ستیز درآمده بودند و صحن شاهچراغ را به آب بسته بودند تا قابل استفاده برای آواره ها نباشد. اینها مثال همان ضرب المثل هستند که مرگ خوب است، اما برای همسایه.
نمی دانستند که هیچ کس دلش نمی خواهد خانه راحت و شهر آشنایش را رها کند و خود را آواره و دربه در شهر غریب نماید.
در شیراز بچه ها را نزد دکتر بردیم و پس از گرفتن داروهایشان به قصد رفتن به اصفهان آنجا را ترک کردیم. راه خیلی خسته کننده و اتاقک کامیون هم خیلی ناراحت بود. راننده کامیون که معلوم بود چند شب نخوابیده مرتب چرت می زد. من و منصور جلو نشسته بودیم و به خاطر اینکه راننده خوابش نبرد مرتب با او صحبت می کردیم. نازنین کنار دستم و بهی روی پایم خواب رفته بودند. عاقبت با هر سختی بود فاصله شیراز تا اصفهان را طی کردیم و وارد شهر شدیم. آنجا از مهری و خانواده اش جدا شدیم، زیرا آنان در دهی نزدیک اصفهان خانه و ملک داشتند و به آنجا می رفتند. به ما هم اصرار کردند که همراهشان برویم، اما قبول نکردیم چون هرچه زودتر باید به تهران می رفتم تا بچه ها را بگذارم و خودم برگردم.
آن شب به هتل کوروش اصفهان رفتیم. پس از چهار شبانه روز دربدری و آوارگی عاقبت به اتاقی تمیز و راحت رسیده بودیم که حمام هم داشت. آنجا بود که سربه آسمان بلند کردم و از خدا به خاطر آفریدن این مائده آسمانی تشکر کردم. راستی که آب چه موهبتی عظیم است که حیف قدرش را نمی دانیم.
در نخستین فرصت حمام کردیم. بی معطلی لباسهای کثیفمان را شستم . با تهران تماس گرفتم تا به آنان اطلاع دهم که همگی سلامتیم و به زودی به آنجا خواهیم رسید.
وقتی به تهران وارد شدیم مورد استقبال افراد خانواده ام قرار گرفتیم. همگی به شدت نگران حالمان بودند و از اینکه ما را سلامت و تندرست می دیدند اظهار خوشحالی کردند. بازهم به خانه مادر پناه برده بودم. آنجا بود که شنیدم راه ماهشهر را از طرف ایستگاه هفت پل بهمنشیر بسته اند و کسی نمی تواند به راحتی از آبادان خارج شود.
به این فکر کردم که همه چیز را از دست داده ایم و اکنون چه برایمان باقی مانده جز تنش و نگرانی برای آینده؛ اما وقتی به سلامتمان فکر کردم خدارا شکر کردم که این مهمترین چیز را از دست نداده ایم و هنوز سالم هستیم. دو روز پس از رسیدن به تهران منصور گفت که نمی توانم بمانم و می خواست برای پیدا کردن خانواده اش به اصفهان برود. من هم مدتی بود که از کار غیبت داشتم و دلم شور آنجا را می زد.
اوضاع تهران خیلی عادی بود. خیابانها و مغازه ها مثل همیشه شلوغ و پرتردد بود و مهمانیها و عروسیها نیز برقرار بود . تنها نشان جنگ در تهران فقط صدای مارش جنگ و اخبار از رادیو و تلویزیون بود.
اکنون خیالم از بابت بچه ها راحت شده بود و مطمئن بودم که کنار مادر جایشان امن است. تصمیم گرفتم به خرمشهر و به محل کارم برگردم. با اینکه از محیط جنگی می ترسیدم، اما از طرفی عذاب وجدان دمی راحتم نمی گذاشت و از اینکه در چنین موقعیت حساسی پستم را رها کرده بودم از خودم خجالت می کشیدم.
صبح روز بعد ، به وزارت بهداشت و درمان مراجعه کردم وپس از معرفی خودم خواستم مرا به خرمشهر اعزام کنند. آنان مرا به ستاد مربوطه فرستادند و قرار شد همراه با عده ای از پزشکان که عازم منطقه بودند همراه شوم.
خانواده یکی از دوستان قدیمی ام در اهواز زندگی می کرد. باآنان تماس گرفتم و گفتم به منزلشان خواهم رفت. اهواز هم از آتش جنگ در امان نبود و هیاهوی جنگ در آنجا شنیده می شد.
روز بعد در فرودگاه حاضر بودم . در بین گروه تنها من یک نفر زن بودم و قریب به اتفاق گروه را مردها تشکیل می دادند.
در ساعت معین سوار هواپیمای سی صد و سی شدیم و به طرف اهواز حرکت کردیم. این هواپیما خیلی با هواپیمای مسافربری تفاوت داشت و خیلی هم از آن کوچکتر بود. مشابه این هواپیما را فقط در فیلمها دیده بودم.
در حین پرواز به سختی خودم را روی صندلی های سفت و سخت آن حفظ می کردم و در تمام مدت دستم را به تسمه ای که از سقف آویزان بود گره زده بودم. با هر حرکت هواپیما به این طرف و آن طرف سر می خوردم و گاهی هم به کف هواپیما می لغزیدم. سفر سختی بود، اما عاقبت به پایان رسید.
همگی پیاده شدیم هنوز موقعیت خود را تشخیص نداده بودیم که با صدای آژیر خطر هرکدام به گوشه ای پناه بردیم همان لحظه بود که صدای گوشخراشی نزدیکمان شنیدیم. وقتی اوضاع آرام تر شد از جا برخاستیم و به سمت سالن فرودگاه رفتیم.
فضای ناخوشایندی بر شهر حاکم بود. بدتر ازهمه احساسی بود که داشتیم. حس می کردم از همه چیز دور افتاده ام و کسی را نمی شناسم. محیط شهر برایم به شدت غریب می نمود و دلتنگی ام برای بچه ها روحم را آزار می داد.
هوا رو به تاریکی می رفت و غم سراسر وجودم را گرفته بود. سوار تاکسی شدم و نشانی خانه دوستم را به راننده دادم.آنان در منطقه مسکونی کارکنان شرکت نفت زندگی می کردند. راننده درست به آن محل آشنا نبود. عاقبت با سختی و اتلاف وقت زیاد توانستیم منزل را پیدا کنیم.
-
خانه در خاموشی بود. پرده ها افتاده و نور چند شمع روشنی اندکی به فضای خانه می داد. جو خانه چون خانه عزاداران بود. همه بهت زده بودند. با این حال رفتارشان صمیمانه و دلگرم کننده بود.
صبح روز بعد به شبکه بهداشت و درمان استان مراجعه کردم . وضع نابسامان تر از آن چیزی بود که فکر می کردم. تردد زیاد مراجعه کنندگان و تقاضاهای متفاوت نشان می داد که اوضاع بدجوری به هم ریخته است. سرگردان میان انبوه جمعیتی که هرکدام کاری داشتند ایستاده بودم و نمی دانستم باید به کجا مراجعه کنم. عاقبت تصمیم گرفتم یکراست به اتاق رئیس شبکه بروم. همین کار را کردم و پرسان پرسان خودم را به دفتر او رساندم. جناب آقای رئیس خیلی عصبانی و تندخو بود. وقتی از او راهنمایی خواستم با لحن تندی گفت:
- خانم بروید سرکارتان.
منتظر بودم تا واضح تر صحبت کند و من بفهمم منظور او از سرکارم کجاست او که متوجه شد هنوز ایستاده ام و با حالتی عصبی گفت:
- بروید خرمشهر، هرچه زودتر.
با تعجب گفتم:
- مگر خرمشهر آزاد شده؟
با بی حوصلگی گفت:
- بله، رئیس شبکه تان نیز در آنجا مستقر است. هرچه سریعتر بروید و خودتان را معرفی کنید.
لحن صحبتش می رساند که دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده.
شهامت به خرج دادم و گفتم:
- آقا دکتر، شما که می دانید وسیله عمومی در جاده ها نیست. وسیله ای در اختیارم بگذارید تا هرچه زودتر به آنجا بروم.
بدون اینکه معطل کند قلم به دست گرفت و دستور لازم را داد.
صبح روز بعد با یک لندور که ماموریت داشت به خرمشهر رفتم. راننده پس از طی مسافتی خطاب به من گفت:
- خانم پول یا چیزی که ارزش داشته باشد در کیفت داری؟
از سوالش متعجب شدم و پرسیدم:
- چطور مگر؟
گفت:
- فقط خواستم بگویم اگرچیز گرانبها داری جایی بگذار که بتوانی راحت حملش کنی، چون دیروز همین جا جلوی چشم من یک آمبولانس را سوراخ سوراخ کردند، اگر حمله ای شدید شد بایستی همه چیز را رها کنی و کنار جاده یا تو خاکریز سنگر بگیری.
گفتم:
- تقدیر الهی... هرچه بخواهد می شود. توکل به خدا.
قرار بود ابتدا به طرف شادگان برویم و از آنجا به سمت خرمشهر راهی شویم. خوشبختانه بدون پیش آمدن هیچ مشکلی به شادگان رسیدیم.
راننده جلوی فرمانداری شادگان نگه داشت و گفت:
- بایستی بروم و کوپن بنزین بگیرم. زود برمی گردم.
سرم را تکان دادم و گفتم که منتظرش می مانم. او رفت و من همانطور که به اطراف نگاه می کردم چشمم به یکی از پزشکان بیمارستان افتاد که جلوی فرمانداری ایستاده بود. پیاده شدم و به طرفش دویدم. با دیدن من تعجب کرد.پرسیدم:
- سلام دکتر، اینجا چه کار می کنید؟
گفت:
- همه اینجا مستقر شده اند. هم بچه های شبکه آبادان و هم خرمشهر.
تعجبم بیشتر شد و گفتم:
- پس چرا رئیس شبکه اهواز به من گفت که به خرمشهر بروم؟!
دکتر هم که تعجب کرده بود گفت:
- نمی دانم؟ اما اگر بخواهی رئیس زایشگاه را ببینی باید به ساختمان اداره آموزش و پرورش شادگان بروی چون همه کارکنان آنجا مستقر شده اند.
تشکر کردم و به طرف لندور دویدم. از دور راننده را دیدم که با تعجب پی من می گردد. جلو رفتم و به او گفتم که شبکه ما در شادگان مستقر شده و از او خداحافظی کردم. زود به طرف ساختمان آموزش و پرور که نشانی اش را از دکتر گرفته بودم رفتم و در آنجا سراغ رئیس را گرفتم مرا به طبقه بالا راهنمایی کردند. وقتی وارد اتاق رئیس شدم اورا دیدم که به شدت عصبانی و ناراحت است. با دیدن من صدایش بلند شد و گفت:
- خانم، تا حالا کجا بودید؟ ناسلامتی من سه تا سوپروایزر داشتم. تو این مدت یک کدام از شما پیدایتان نبود. بیست روزه که خواب و خوراک ندارم. اعصابم خرد شده، از زن و بچه ام بی خبرم. من مجبورم غیبتتان را گزارش کنم. شما طبق قانون فراری محسوب می شوید و باید محاکمه شوید...
صبرکردم تا صحبتهایش را تمام کند و خودش را خوب خالی کند. بعد خیلی آرام گفتم:
- جناب رئیس، خاطرتان هست که همان روزهای اول جنگ حضورتان رسیدم و گفتم که چه بکنم. شما هم گفتید با مسئولیت خودت بچه هایت را به جای امنی برسان. خب منم با مسئولیت خودم رفتم و بچه هایم را به تهران رساندم. شما هم گزارش خودتان را بفرستید. اگر قرار است کسی بازخواست شود آن شخص من هستم نه شما.
درحالی که از ناراحتی بغض کرده بودم و خستگی راه در تنم مانده بود از اتاق خارج شدم و در را محکم پشت سرم بستم. تنها چیزی که منتظرش نبودم همین برخورد ناخوشایند او بود. انتظار داشتم در این شرایط دست کم یکدیگر را درک کنیم. از طرفی می دانستم تقصیر او هم نیست. اعصاب همه از این جنگ به هم ریخته بود، زیرا هیچکس فکر چنین چیزی را نمی کرد.
با ناراحتی که تمام وجودم را گرفته بود به اتاقی پناه بردم و لحظه ای نشستم تا بتوانم توان ازدست رفته ام را بازیابم. در حالی که درفکر بودم شنیدم کسی در میزند. وقتی رئیس داخل شد کمی جا خوردم. چهره اش آنجوری نبود که در اتاقش با او روبرو شده بودم. آرام بود. با لحن مهربانی گفت:
- بلند شو، ماشین آماده است تا برود بندر. برو از آنجا با تلفن به خانواده ات اطلاع بده که سلامت رسیدی.
کلام آرام و مهربان او تمام ناراحتی قبل را از وجودم زدود. لبخندی زدم تا نشان دهم که از او ناراحتی ندارم. سپس تشکر کردم و بلند شدم تا به جیپی که می خواست به بندر برود برسم.
عده زیادی از سربازان و مردم عادی به آنجا هجوم آورده بودند. و می خواستند با خانواده هایشان تماس بگیرند.خلاصه بعد از دوساعت انتظار موفق شدم با تهران تماس بگیرم . از اینکه سلامت به منطقه رسیده بودم خوشحال شدند. با نازنین و بهامین صحبت کردم و بعد با خیالی آسوده به پایگاه برگشتم.
ساختمان آموزش و پرورش در واقع هم زایشگاه بود وهم بخش نوزادان و هم محل مسکونی کارمندان.
شب هنگام توانستم اکثر همکارانم را ببینم. از دیدن چهره آشنای آنان شاد شدم و سعی کردم غم غربت را در کنارشان فراموش کنم.
شادگان شهری سنتی و قدیمی با نخلهای فراوان بود. جمعیت آن را اکثر عربهای بومی تشکیل می دادند. بادهای شدید آنجا که خاک و زباله های سبک را به آسمان پراکنده می کرد معروف بود. به علت رسیدگی نشدن به شهر مگس و پشه موج می زد. برای در امان بودن از خطر بیماریهای مجبور بودیم همانند چریکیها سرو دهان خود را با روسری هایمان ببندیم طوری که فقط چشمانمان بیرون بود.
رودخانه ای که یکی از شعبه های کارون یا بهمنشیر بود از وسط شهر می گذشت. مردم شهر از این رودخانه ماهی صید می کردند و هرروز می شد قایقهایی را که روی آن شناور است دید. مردان با دستار و چفیه و زنان با لباسهای مشکی و عبای مشکی و سرپاییهای پلاستیکی در رفت و آمد بودند. خیابانها و کوچه ها اغلب آسفالت نبود. زنان و مردان عرب مواد مختلفی اعم از خوردنی و غیر خوردنی را برای فروش عرضه می کردند.موادی مثل ماهی، ماست، ترشی، پنیر، فرنی و غذاهای پخته شده درون پیاله، پارچه و سیخ کباب و غیره.
روز بعد مسئول شبکه استان مرا احضار کرد. مسئولیت شبکه و درمان به عهده پزشک جوانی بود که با وجود سن کم مردی خوشرو و مردم دار بود. پس از آنکه توسط رئیس زایشگاه به او معرفی شدم با نامه ای کتبی مسئولیت پرستاری بیمارستان کودکان پشت جبهه را به من داد. از این مسئولیت زیاد خوشحال نشدم، زیرا در بخش کودکان زیاد کار نکرده بودم. این بخش برایم جاذبه نداشت. اما چون دستور بود مجبور به اطاعت بودم.
بیمارستان ساختمان مدرسه ای نیمه کاره و مشتمل بر دو طبقه بود که هر طبقه چهار اتاق داشت. یک اتاق آن در اختیار پزشک اطفال و دو اتاق آن مملو از میز و صندلی های اقساطی بود که روی هم تلنبار شده بود. یک اتاق هم به دفتر بخش اختصاص داده شده بود که هم محل پذیرش بیماران بود و هم اتاق نگهداری وسایل دارو و ملافه و لباس و هم اتاق تزریقات دو اتاق دیگر مختص بستری کردن بچه های بیمار و یک اتاق بزرگ هم محل اقامت کارکنانی بود که در این بخش کار می کردند.
اطفالی که برای مداوا به این بیمارستان مراجعه می کردند،اغلب از دهات اطراف بودند و اکثرشان دچار سوءتغذیه و مبتلا به اسهال و استفراغ بودند. بچه ها به قدری نحیف و حال بعضی از آنها به قدری بد بود که به سختی می شد رگشان را پیدا کرد و سرم تزریق کرد.
-
چون مسئولیت این بیمارستان و چند پرستاری که در آن کار می کردند به عهده من بود مرتب باید از این طرف به آن طرف می رفتم و به کار تک تک بیماران نظارت می کردم. همگی در سه نوبت کار می کردیم. شرایط بیمارستان بدتر از آن چیزی بود که به نظر می رسیدو اتاقها فاقد توری و حفاظ بودند و بخش همواره پر از مگس و پشه بود. مرتب زمین و دیوارها را با مواد شوینده وضد عفونی تمیز می کردند و تختها را با محلول دتول و الکل پاک می کردند. در روز چند بار از حشره کش استفاده می کردیم؛ اما فایده ای نداشت و نمی توانستیم حریف مگسهای سمج بشویم و هربار با یک باز و بسته شدن در تعداد زیادی مگس به بخش هجوم می آورد.
بدبختانه اکثر بچه هایی که دچار اسهال مزمن شده بودند درمانشان موثر واقع نمی شد و فوت می کردند. طبقه پایین چند اتاقک نیمه کاره در فضایی بسته قرار داشت که گویا قرار بود در آینده تبدیل به حمام شود. این اتاقکها داخل محوطه ای قرار داشت که توالت هم آنجا بود. میزی در محوطه وسیع آنجا قرار داشت که هرگاه بچه ای فوت می کرد اورا داخل ملحفه ای کهنه پیچیده و روی آن میز می گذاشتند تا پدر و مادر کودک بیایند و جسد را تحویل بگیرند.
در این مدرسه حمام نداشتیم برای نظافت سطلی پر از آب می کردیم و بعد آن را گرم می کردیم و خودمان را می شستیم. بدبختانه کف این قسمت از شن و سنگریزه پوشیده شده بود و برای اینکه پاهایمان را روی زمین نگذاریم ، چند آجر را کنار هم قرار داده و روی آن می ایستادیم. به اجبار لباسها و حوله هایمان را روی همان میزی می گذاشتیم که اجساد را روی آن قرار می دادیم.
سختی کار از یک طرف و مرگ و میر کودکان از طرف دیگر روحیه کارکنان را بدجوری تخریب می کرد با این حال هرکس سعی می کرد به بهترین نحو به کارش ادامه بدهد و خود را فراموش کند.
محل سکونتمان چیزی حدود بیست متر مربع بود که کف آنرا با حصیر پلاستیکی پوشانده بودند. ما روی آن می نشستیم ، می خوردیم و می خوابیدیم. اتاق فقط چهار تخت داشت که بهم چسبیده بود و شبها عده ای روی آن می خوابیدند و بقیه بدون زیرانداز یا پتو روی همان حصیر شب را به صبح می رساندند. غذای بیمارستان و زایشگاه و کلیه کارکنان از آشپزخانه ستاد جنگ می آمد. هرروز غذا در دیگهای بزرگ آورده شده و تقسیم می شد.اغلب ناهار کته و خورش قیمه بود که محتوی مقدار فراوانی لپه و تکه های کوچکی گوشت و سیب زمینی بود. شبها هم نان و پنیر یا نان و حلوا ارده داشتیم. صبحها هم نان و پنیر و چای و گاهی هم کره و مربا. میوه فقط گریپ فروت بود و همان جا به خوردن آن عادت کردم. قسمتی از این مواد خوراکی تقدیمی و صلواتی بود. برخی از مواد مورد نیاز شخصی مان هم با هزینه خودمان تهیه می شد. تنها نکته ای که خیالمان را راحت می کرد همانا تجهیزات کافی بیمارستان بود که خوشبختانه از لحاظ دارو و لوازم پزشکی و سرم چیزی کم نداشتیم. مواد شوینده و ضدعفونی کننده هم به حد کافی در اختیارمان قرار می گرفت.
شبها خسته از کاردر اتاقی که به ما تعلق داشت جمع می شدیم و مدتی را به صحبت درمورد کار و آینده مان می گذراندیم. همگی از آینده و ادامه جنگ واهمه داشتیم. همه همکاران مثل من از همسر و بچه هایشان جدا شده بودند. همه صحبتها در مورد دوری و دلتنگی از زندگی گذشته بود. بعضی از آنها دست خالی و بدون هیچ گونه مدرک و پولی مجبور به ترک خانه و کاشانه شان شده بودند و بعضی می دانستند که خانه هایشان ویران شده و حاصل تمام زندگی شان به تلی از خاک تبدیل گشته است. گاهی حرفهایمان با گریه به پایان می رسید و همه با دلی پر از غم سربر بالین می گذاشتیم.
شهر شبها در تاریکی مطلق فرو می رفت. پنجره ها با پرده های سیاهی پوشانده شده بود تا نور اندک شمع نیز به خارج نفوذ نکند. در چنین مواقعی تزریق سرم بچه های بیمار ، با آن رگ های تنگ و بی خون و زیر نور چراغ قوه به سختی امکان پذیر بود. گاهی اوقات شب هنگام صدای مهیب انفجار دلها را می لرزاند و بچه های بیمار را به وحشت می انداخت. نه شب در امان بودیم و نه روز، زیرا هر لحظه امکان داشت هواپیماهای عراقی بمب به سرمان بریزند. گاه می شد در طول روز چندین بار اطراف شهرمان را بمباران می کردند.
هر وقت فرصتی پیش می آمد با تهران تماس می گرفتم و از حال بچه ها جویا می شدم. زرین بهی را به منزل خود برده بود تا با بچه هایش هم بازی باشد و دوری مرا کمتر احساس کند. نازنین هم به منزل پدرش رفته بود. خیلی وقت بود که از بچه ها دور بودم و دلم بدجوری هوای دیدارشان را کرده بود. از منصور هم خبری نداشتم و نمی دانستم کجاست و چه می کند. یک بار که تلفنی با مادر صحبت کردم گفت که او گاهی به آنجا زنگ می زند و سراغ من و بچه ها را می گیرد.
-
دلم بد جوری پر می زد فرصتی به دست بیاورم و برای دین بچه ها و مادر به تهران بروم. عاقبت از طرف شبکه به عنوان پاداش چند روزی مرخصی نوبتی به هر کداممان تعلق گرفت. من بی معطلی راهی تهران شدم. ایم طور که حساب کرده بودم اگر ساعت شش صبح حرکت می کردم دوازده ساعت بعد در اصفهان بودم. تصمیم داشتم سر راه اصفهان به خمینی شهر بروم و از شوهر خواهر منصور که اهل آنجا بود از مادر و بقیه خانواده اش خبری بگیرم. البته نه نشانی داشتم و نه می دانستم کجا زندگی می کنند. تنها سر نخ من این بود که می دانستم شوهر خواهر او در اداره آموزش و پرورش آن شهر کار می کند.
صبح ر.ز بعد با اتومبیل کرایه ای به ماهشهر و از آنجا با مینی بوس به آغاجاری و از آنجا با خودروی دیگری به بهبهان رفتم. ساعت یازده و نیم صبح بود که به دفتر فروش بلیت اتوبوسهای مسافربری مراجعه کردم و بلیت خواستم گفتند اتوبوس نداریم. با نا امیدی گفتم: چه باید بکنم؟
مردی که در دفتر فروش بود گفت: از همین جا یکراست بروید سر چهار راه، همان جا بمانید تا هر اتوبوسی که به شیراز می رود شما را سوار کند.
همین کار را کردم. مدتی سر چهار راه منتظر بودم. تا اینکه اتوبوسی از اهواز به سمت شیراز می رفت. دست بلند کردم و فریاد زدم: شیراز... شیراز... خوشبختانه نگه داشت و من سوار شدم. تمام صندلی های اتوبوس جز دو صندلی خالی بود که من و یک مرد دیگر که او هم به شیراز می رفت آنها را اشغال کردیم. تمام مسافران مرد بودند و جز من فقط زن جوانی همراه شوهرش در ردیف دوم نشسته بود. به نظر می رسید زن حامله باشد، زیرا حالت معذبی داشت. روی اولین صندلی خالی کنار مردی نشستم. همان لحظه فهمیدم اتوبوس از شیراز به اصفهان می رود. از این بابت خیلی خوشحال شدم و مبلغ هشتاد تومن کرایه را پرداخت کردم.
مردی که کنارم نشسته بود میانسال بود و به من گفت که بهتر است کنار پنجره بنشینم. بدون اینکه مخالفت کنم جایم را با او عوض کردم. هوا سرد بود و من شنل پرستاری ام را روی زانوانم گذاشتم و آن قدر خسته و فرسوده بودم که کم کم خوابم برد. هنوز خوابم عمیق نشده بود که احساس کردم دستی زانوانم را نوازش می دهد. به یک باره از جا پریدم و دیدم که دست مردی که کنارم نشسته روی زانوی من است. با بیدار شدن من او دستش را کنار کشید. نگاه پرتحقیری به او انداختن . سکوت را ترجیح دادم، زیرا می داستم اگر بخواهم سر و صدا راه بیاندازم علاوه بر اینکه آبروریزی می شود خودم هم دیگر نخواهم توانست در آن اتوبوس ماندگار شوم. بنابراین ترجیح دادم دندان روی جگر بگذارم تا به وقتش کاری کنم.
اتوبوس در رستورانی بین راه نگه داشت. وقت خوردن ناهار بود. همه پیاده شدند. من هم به تبعیت از دیگران پیاده شدم، در حالی که به هیچ وجه میلی به خوردن چیزی نداشتم. همان طور که قدم می زدم به فکر آن مرد پست بودم که چطور به خودش اجازه چنین کاری را داد. از طرفی فکر کردم چطور باید بقیه راه را کنار انسانی سر کنم که از انسانیت فقط نام آن را یدک می کشد. فکری به سرم زد و به طرف کمک رانند که مشغول تمیز کردن شیشه اتوبوس بود رفتم و گفتم: سلام آقا. خواهش می کنم اگر ممکن است جای مرا با آن آقایی که پهلوی خانمش نشسته عوض کنید.
پرسید: چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
گفتم: نه، اما راه طولانیست و ممکن است آدم خوابش ببرد. خب انسانه دیگه... خوابش که برد سر و دستش در اختیار خودش نیست. اگر امکان دارد جای مرا با آن آقا عوض کنید و گرنه هیچ.
او سرش را تکان داد و گفت: چشم. نگاهش نشان می داد که خودش همه چیز را حدس زده است.
ساعتی بعد مسافران سوار اتوبوس شدند. کمک راننده جای مرا با شوهر آن زن عوض کرد. احساس کردم زن از این کار کمی دلخور شده است. حدس می زدم تازه ازدواج کرده اند و علاقه شدیدی به هم دارند. دوست نداشتم زن را دلخور ببینم به هین خاطر به او گفتم: ببخشید خانم که من بین شما و شوهرتان جدایی انداختم، اما اگر راستش را بخواهید جریان از این قرار است که... و ماجرا را برایش تعریف کردم. وقتی فهمید جریان از چه قرار است لبخندی زد و گفت: اشکالی ندارد. خوشحال بودم که مرا درک کرده است. شب هنگام اتوبوس جلوی رستورانی توقف کرد. مسافران خسته، برای نماز خواندن و خوردن شام پیاده شدند. سر درد عجیبی گریبانگیرم شده بود. عادت به خوردن چای داشتم و از صبح تا آن لحظه چای ننوشیده بودم. وقتی برای شستن دست و صورت به طرف دستشویی رفتم، راننده اتوبوس که جوانی سی و چند ساله بود رو به من کرد و گفت: خانم بفرمایید سر میز می گویم برایتان غذا بیاورند.
از ادب و متانت و محبت او تشکر کردم و گفتم: به غذا میل ندارم. اما سر درد عجیبی دارم. اگر بگویید یک قوری چای بیاورند ممنون می شوم. پس از بازگشت از دستشویی سر میزی نشستم. همان موقع آقای راننده را دیدم که با یک قوری چای و یک استکان و نعلبکی و قندانی قند به طرفم آمد و در حالی که با نزاکت سینی را روی میز می گذاشت گفت: ببخشید خواهر، با اجازه پول چای شما را حساب کردم.
با کمال شرمساری تشکر کردم. پول چای چهار یا پنج تومان می شد، اما یک دنیا ارزش و کلی شرمندگی برایم همراه داشت.
پنج استکان چای نوشیدم و دو قرص مسکن هم خوردم. پس از کمی استراحت همراه با مسافران سوار اتوبوس شدم. اکنون تعداد مسافران تقریبا نصف شده بود. زیرا تعدادی در شیراز و بین راه پیاده شده بودند. من تنها زن داخل اتوبوس بودم. به خیال خود باید ساعت شش صبح به اصفهان می رسیدم. فکر می کردم تا آن موقع هوا کم کم رو به روشنی رفته و می توانم به دنبال مقصدم بروم، اما با کمال تعجب درست ساعت سه صبح به اصفهان رسیدیم. این زود رسیدن نه تنها مرا خوشحال نکرد بلکه خیلی هم نگرانم کرد. با وجود تاریکی هوا یک زن تنها و بدون همراه چه باید می کرد؟
حملات هوایی عراق به شهرهای بزرگ هم سرایت کرده بود و به همین خاطر شبها یا برق شهر را قطع می کردند و یا با تذکراتی که به ساکنان شهرها داده بودند مقررات خاموشی را رعایت می کردند. من زمانب به اصفهان رسیدم که شهر در خاموشی مطلق بود و حتی کور سویی هم به چشم نمی خورد. ساختمانها و درختها چون اشباح به نظر می رسیدند. بدبختانه شهر اصفهان را نمی شناختم و نمی دانستم باید به کجا بروم. تنها یک بار و آن هم در کودکی همراه پدر و مادرم به آنجا سفر کرده بودم. از آن زمان شهر خیلی تغییر کرده بود.
مسافران پیاده شدند و تنها من داخل لتوبوس ماندم. نمی دانستم چه باید بکنم. با خودم فکر کردم آیا پیاده شوم و تا روشنی هوا همان اطراف قدم بزنم؟ همان طور که در اندیشه بودم صدای راننده را شنیدم که گفت:
خواهر همین جا بایستی پیاده شوید.
با نگرانی به او نگاه کردم و گفتم: اگر برای شما امکان دارد مرا جلوی یک هتل پیاده کنید.
بدون مخالفت حرکت کرد و چند لحظه بعد جلوی ساختمانی که نفهمیدم هتل است یا مسافرخانه نگه داشت. بعد خودش پیاده شد و زنگ زد.
هیچ کس جواب نداد. او چند بار زنگ زد وسپس با مشت به در کوبید. این کار هم فایده نداشت. به طرف اتوبوس برگشت و با چتد بوق پی در پی سعی کرد کسی را متوجه کند تا در را باز کند. این کار هم موثر نبود. با نگرانی پیش خود گفتم: حال چه می شود؟
راننده وقتی دید فایده ندارد حرکت کرد و خیابانها را دور زد تا به جای دیگری رسید. همان برنامه آنجا هم تکرار شد. مطمئن شدم که نمی توانم جایی را برای اتراق کردن پیدا کنم. راننده که خستگی از تمام صورتش پیدا بود رو به من کرد و گفت: خانم من فکر نمی کنم شما بتوانید جایی برای ماندن پیدا کنید. می بینید که همه درها بسته است و انگار همه به خواب مرگ رفته اند. من دیگه نمی دانم چه باید بکنم.
فکری به خاطرم رسید و گفتم آقا باعث زحمت شدم، اما من پرستار هستم و فکر می کنم می توانم جایی را برای ماندن در بیمارستان پیدا کنم. مرا جلوی یک بیمارستان پیاده کنید.
-
راننه فکری کرد و گفت: در همین نزدیکی یک مدرسه پرستاری هست. شما را آنجا می برم.
او حرکت کرد و پس از طی مسافتی جلوی یک در چوبی قدیمی ایستاد، خودش پیاده شد و زنگ زد. متاسفانه اینجا هم برق نبود و زنگها کار نمی کرد. با مشت به در چوبی کوبید، اما جز ایجاد صدایی خفه و بم اتفاقی نیفتاد، مدتی صبر کردیم، اما از هیچ کس خبری نبود. خب طبیعی بود این وقت صبح اوج سنگینی خواب هر آدم سالمی بود. راننده مایوسانه برگشت و گفت: عجیبه، نمی دونم چرا هیچ دری به رویمان باز نمی شود. سپس خاضعانه گفت: خانم زن و بچه های من منتظرم هستند. شما هم مثل خواهر بزرگ من هستید اگر قبول کنید شما را به منزل خودمان ببرم و بعد صبح که هوا روشن شد هر جا خواستید شما را می رسانم.
تشکر کردم و قبول کردم به منزل او بروم. دیگر زن جوانی نبودم که بخواهم بی جهت خودم را نگران چیزی کنم. سی و هشت سالگی را پشت سر می گذاشتم و به تنهایی سفرهای بی شماری رفته بودم. آدم مستقل و به خود متکی بودم و ترس برایم مفهومی نداشت. زیرا همیشه سعی کرده بودم راه درست را طی کنم . اغلب در راه راست ترس مفهومی ندارد. آن لحظه جز پناه بردن به این انسان شریف چاره دیگری نداشتم و اگر می خواستم تعارف کنم و پیاده شوم در تاریکی شب و این شهر غریب نمی دانستم چه خطراتی در کمینم خواهد بود.
کمک راننده برای اینکه نگرانی مرا از رفتن به خانه آقای راننده از بین ببرد گفت: آره والله. شما هم مثل خواهر ما هستید. این آقا سه تا بچه دسته گل داره. خانمش هم که خواهر ما باشه بعض شما نباشه خانم خوبیه.
گفتم به هر حال خیلی از لطف شما ممنونم. با عرض شرمندگی امشب را مهمان شما هستم و ان شاالله بتوانم به نحو شایسته ای جبران کنم.
رانند با تواضع سرش را تکان داد و حرکت کرد. راه به نظرم طولانی رسید. گویا منزل او خارج از شهر بود. کم کم اضطراب و نگرانی بر وجودم مستولی می شد. اما ظاهر خود را حفظ کرده بودم و نمی خواستم نشان بدهم که ترسیده ام.
عاقبت جلوی در خانه ای توقف کرد. او پیاده شد. چند لحظه بعد خانمی جوان که چادری بر سر داشت جلوی پله های اتوبوس ظاهر شد و با مهربانی به من سلام کرد و خوش آمد گفت. من که خاطری آرام و آسوده پیدا کرده بودم از مزاحمت بی وقت خود عذر خواهی کردم و همراه او به منزلشان رفتم. زن فوری جای مرا در اتاق مهمانخانه انداخت. وقت عبور از اتاق سه کودک بین دو تا شش سال را دیدم که چون فرشتگانی کنار هم به خواب رفته بودند. خانه راننده کوچک و نوساز بود و ساختمان آن هنوز تکمیل نشده بود. به مهمانخانه رفتم. پشت سر من خانم خانه با چراغ نفتی داخل شد. از او تشکر کردم و او با گفتن خوب بخوابید مرا ترک کرد. فضای اتاق سرد بود و بوی نفت چراغ اذیتم می کرد. با همان لباسی که تنم بود زیر لحاف خزیدم. با وجود خستگی زیاد خوابم نمی برد، زیرا بوی نفت ریه هایم را اذیت می کرد و مرا به سرفه می انداخت.
آن چند ساعت به هر صورت بود طی شد و من حتی نتوانستم چشمانم را روی هم بگذارم. با آواز خروس از جا بلند شدم و پس از جمع کردن رختخواب مقنعه ام را سر کردم و منتظر شدم تا صاحب خانه هم از خواب بیدار شود. چیزی نگذشت که از صدای پا و صحبتهای آهسته متوجه شدم آنان هم بیدار شده اند. طوری فهماندم که من نیز بیدارم. خانم صاحبخانه در زد و داخل اتاق شد و به من سلام کرد. گفت که صبحانه آماده است. از او تشکر کردم و برای خوردن صبحانه به اتاق دیگرشان رفتم. نفهمیدم آقای راننده کی بلند شده بود و برای خریدن نان رفته بود. هنوز بخار از نان تازه بر می خاست. این مرا شرمنده آن انسان شریف کرد که به خاطر مهمان نوازی از خواب خود گذشته بود.
با خجالت و شرمساری از آن همه مهمان نوازی چند لقمه فرو دادم. پس از صبحانه برخاستم منزل را ترک کنم که راننده گفت: خواهر من شما را تا ایستگاه ماشینهای خمینی شهر می رسانم.
پس از اینکه به ایستگاه رسیدیم با سپاسگزاری از او خداحافظی کردم و برایش آرزوی سعادت و سربلندی نمودم و با دعای خیراو را بدرقه کردم. خاطره مهمان نوازی این مرد شریف برای همیشه در ذهنم ثبت شد. پس از رفتن او سوار اتوبوسهایی شدم که به طرف خمینی شهر می رفت. دیگر هوا روشن شده بود و من می توانستم چهره شهر را در زیر نور آفتاب صبحگاهی تماشا کنم. شهر به نظرم خیلی زیبا می آمد و رفت و آمد مردم روح زندگی را در آن می دمید.
به خمینی شهر رسیدم و پس از پیاده شدن در آنجا پرسان پرسان خودم را به اداره آموزش و پرورش رساندم. زنان در ابن شهر همگی چادر به سر می کردند در حالی که من با مانتو و مقنعه در بین آنان شاخص بودم و همین باعث می شد، سنگینی نگاه مردم را روی خودم حس کنم.
با دیدن تابلوی آموزش و پرورش نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. از متصدی اطلاعات سراغ آقای قادری را گرفتم.. متصدی اطلاعات نگاهی به سر تا پای من انداخت و با حالتی مشکوک پرسید: شما با ایشان چکار دارید؟
ــ من از منطقه جنگی آمده ام و آقای قادری همسر خواهر شوهر بنده هستند. از طرف ایشان می خواهم خبری از خانواده همسرم و همین طورخود او بگیرم.
وقتی این حرف را زدم همه کسانی که آن اطراف بودند به سمت من چرخیدند. همان موقع مردی جلو آمد و نگهبان به احترام او از جا برخاست وقتی خودش را معرفی کرد فهمیدم رئیس اداره است. او پس از سلام و احوالپرسی از من پرسید: شنیدم که شما گفتید از منطقه جنگی می آیید. درست است؟
سرم را تکان دادم. پرسید: خب برایمان تعریف کنید آنجا چه خبر است؟
آهی کشدم و گفتم: همان اخباری که از طریق رادیوو تلویزیون می شنوید. من در منطقه نیستم، بلکه پشت جبهه در شادگان خدمت می کنم.
همان موقع نگهبان مردی چاق و درشت اندام را به نان آقای قادری صدا کرد. او جلو آمد. به محض دیدن او را شناختم. سلام و احوالپرسی کردیم و پس از خداحافظی از رئیس و مسئول اطلاعات به طرف منزل آقای قادری راه افتادیم. در بین راه حال خواهر شوهرم و مادرش را از آقای قادری پرسیدم او گفت که حالشان خوب است. از منصور خبر گرفتم و او گفت که تا چند روز پیش اصفهان بوده و حالا به تهران رفته است.
به منزل آنان رسیدیم. خواهر شوهرم از دیدن من خیلی تعجب کرد و به محض دیدن من آغوش باز کرد و مرا بوسید. من که مدت یک ماه بود از آنان خبر نداشتم دلم به شدت برایشان تنگ شده بود.
ساعتی را به صحبت درباره آنچه بر سرمان آمده بود گذراندیم. مادر منصور را هم دیدم. آنجا بود که فهمیدم او پیش از شروع جنگ خانه منصور را فروخته و با پول آن در اصفهان خانه ای به نام خود خریده و اکنون با دخترش در آن زندگی می کند.
آن شب در اصفهان ماندم و از آنجا به منزل مادرم زنگ زدم و به او گفتم که صبح روز بعد به تهران خواهم آمد.
صبح زود با اهالی خانه خداحافظی کردم و راهی تهران شدم. عاقبت به محل آشنا، یعنی منزل مادر رسیدم. به محض زنگ زدن صدای بهی را شنیدم که همان طور که برای باز کردن در می دوید با گریه مرا صدا می کرد. تا در باز شد چهره کوچک و مظلوم او را دیدم که با چشمانی اشکبار به من می نگرد. او را در آغوش گرفتم و عاشقانه به خودم فشردمش. او را می بوسیدم و می بوییدم. تازه آن وقت بود فهمیدم چقدر دلتنگش بوده ام. او هم مرا می بوسید و در آغوشم می گریست. وقتی از جا برخاستم متوجه خواهران و مادرم شدم که با دیدن این صحنه اشک در چشمانشان حلقه زده است.
همگی به اتفاق داخل منزل شدیم. مادر برایم تعریف کرد که بهی خیلی بهانه مرا می گرفته و هر روز که از خواب برمی خاسته به مادر می گفته که مادر جون نکنه مامانم توی جنگ کشته شده باشه و شما نمی خواهید چیزی به من بگید. این حرف مادر آتش به جانم زد، اما چاره ای نداشتم و نمی توانستم از وظیفه ام عدول کنم. روز بعد منصور به خانه مادر آمد. پس از یک ماه او را می دیدم.
چشم به هم زدم مرخصی ام تمام شد و باید به شادگان بر می گشتم. با دلی آکنده از درد و رنج بچه هایم را به خدا سپرده و راهی شدم.
روزها مطابق گذشته بود و هیچ امیدی نمی رفت که جنگ به این زودیها تما شود. برنامه های سخت و یکنواخت ادامه داشت. هر روز حمله هوایی تکرا می شد. ترس را در وجود همه می شد احساس کرد. کسانی که از این صداها می ترسیدند روزی چند بار می مردند و زنده می شدند؛ با این همه باز هم زندگی ادامه داشت.
جنگ فرسایشی بود و هم چنان ادامه داشت. سه ماه به این ترتیب گذشت و ما هیچ امیدی به اتمام جنگ نداشتیم. تعداد مجروحانی که هر روز به پشت جبهه منتقل می کردند به حدی زیاد بود که امید خاتمه جنگ را از ما سلب می کرد. در همین هنگام در آذر ماه سال پنجاه و نه هیئت وزیران مصوبه ای به تصویب رساند که طبق آن کارکنان مناطق جنگی در صورت تمایل می توانستند با دو سوم حقوق پایه به هر استان دیگری که دوست داشتند منتقل شوند. من از جمله کسانی بودم که از شنیدن این خبر از خوشحالی بال در آوردم. بی معطلی به ماهشهر رفتم و در اداره مربوطه تقاضای خود را مبنی بر انتقال به تهران دادم. پس از یک هفته با درخواستم موافقت شد و من با دلی سرشار از عشق به فرزندانم به سمت تهران روان شدم.
در بین همکارانم من جزو نخستین کسانی بودم که منتقل شدم. پرستاران دیگر با وجودی که از کار در آنجا خسته و شکسته شده بودند، اما
-
دوست نداشتند حقوق و مزایای منطقه جنگی را از دست بدهند. دلم می خواست به تهران بروم تا در کنار بچه هایم باشم و در این مورد حقوق و مزایا برایم هیچ اهمیتی نداشت.
پس از رفتن به اداره حسابداری و تسویه حساب و گرفتن حکم انتقالی به اتفاق یکی دیگر از همکاران که او نیز به مازندران می رفت به طرف تهران حرکت کردیم. شب را در اهواز، منزل برادر همکارم که خالی از سکنه بود سر کردیم و با یکی دو قوطی کنسرو و کمی نان آن شب را گذراندیم. تمام شب با وجود صدای انفجار بمب و خمپاره به خواب عمیقی فرو رفتیم. صبح روز بعد همراه ماشین هایی که به پشت جبهه تجهیزات می رساندند به طرف تهران حرکت کردیم.
پس از حدود یک روز و نصفی سفر با اتوبوس و مینی بوس و سواری عاقبت به تهران رسیدم و باز هم به منزل امیدم و باغ دلگشایم، یعنی منزل مادرم رفتم.
دو روز پس از استراحت و خستگی درکردن به مادر گفتم که پس از سر و سامان دادن به خودم و پیدا کردن کاری از او جدا می شوم، زیرا مایل نبودم سربارشان باشم.
طبق حکمی که داشتم به بهداری مراجعه کردم و در یکی از بیمارستان های خارج از شهر که بسیار هم بزرگ بود به عنوان نرس ساده مشغول به کار شدم. این برای من که سالها در سمت پرستاری و سوپروایزی بودم افت مقام بود، اما به هیچ وجه ناراحتم نمی کرد، زیرا عقیده داشتم خدمت در هر پست و مقامی که باشد قابل احترام است.
تا مدتی محیط برایم ناآشنا و دیگران برایم بیگانه بودند. نه آنها مرا می شناختند و نه من آنها را. بعضی با دیده تعجب و برخی با دیده حقارت و تعدادی هم با بی تفاوتی پذیرای حضورم بودند. البته بودند کسانی که نسبت به منن لطف داشتند و با مهربانی شان مرا دلگرم می کردند تا این روزهای سخت و بحرانی را پشت سر بگذارم.
در ابتدای کارم در بخش جراحی عمومی مشغول به کار شدم. پرستاری بودم که سابقه چهارده سال تجربه کاری ام مطرح نبود. در این بین پرستارانی بودند که پنج یا شش سال سابقه مسئولیت بخش به آنان واگذار شده بود و یا حتی مسئولیت بالاتری در قسمت پرستاری کل چه در بیمارستان و چه در وزارتخانه داشتند. تا آنجا که از قوانین اطلاع داشتم سازمان پرستاری مانند ارتش بود که بایستی هر چند سال که می گذشت ترفیع پیدا می کردیم که البته روابط جای خود را با ضوابط عوض کرده بود و عده ای از این موضوع بهره برداری شخصی کرده بودند.
جنگ هم چنان ادامه داشت و تلفات زیادی می داد. مجروحان زیادی به این بیمارستان اعزام می شدند. تعدادی از ناحیه دست و پا و شکم و صورت جراحت داشتند. عده ای هم گرفتار موج شدید انفجار شده و از نظر روانی تعادل خود را از دست داده بودند. برخورد با چنین بیمارانی کار ساده ای نبود و با اینکه این بیمارستان در تهران و در مرکز بود امکانات وسیعی برای پذیرش این همه مجروح وجود نداشت. با کمبود تخت مواجه شده بودیم و برای بستری کردن بیماران روی زمین پتو و ملافه پهن کرده و مجروحان را روی آنها می خواباندیم. کارکنان برای کمک به مجروحان به حالت آماده باش بودند و غالب ما در دو یا چند نوبت کار می کردیم تا جبران کمبود نیرو برای پرستاری از آن همه بیمار را کرده باشیم.
در این بین عده ای به عنوان پرستاری تجربی آماده کار شده بودند که گاهی زبانشان بهتر از دست هایشان کار می کرد.
من هر روز در یک بخش به عنوان پرستار کمکی مشغول به کار می شدم. این جو و برخوردها برایم زیاد خوشایند نبود، اما از این که می توانستم قدممثبتی برای بیمارانی که احتیاج به کمک داشتند بردارم خوشحال بودم.
از ابتدای بهمن پنجاه و نه خانه ای در همان کوچه ای که منزل مادر در آن بود پیدا کردم و آن را به مبلغ چهار هزار و پانصد تومان اجاره کردم. خانه ای بود سه خوابه با سرویس کامل.
در تمام این مدت از منصور خبر نداشتم. مادر مقداری وسایل زندگی از قبیل کاسه و بشقاب و قابلمه برایم تهیه کرد. زرین و سیمین هم هرکدام برایم اثاثیه ای جور کردند. هادی با کمک نیروی خلاقه اش از مقداری لوله آهنی و چند تکه تخته، تخت بزرگی برایم درست کرد که وقتی آن را با تشک و ملافه و روتختی پوشاندم، تخت بسیار قشنگی شد.
همان زمان ها بود که منصور پیدایش شد. از او خواستم اگر توانست به خانه مان در خرمشهر برود و مقداری از لوازممان را به تهران بیاورد. ابتدا مخالفت کرد، اما بعد همراه یکی از دوستانش رفت و با هزار سختی و ترس قسمتی از وسایلمان را آورد. با پس اندازی که داشتم یک یخچال و جاروبرقی و یک دست مبل و دو عدد تخت برای بچه ها و پرده خریدم و با کمک وسایل اضافی منزل مادر خانه تمیز و قشنگی برای زندگی درست کردم. با کمک تعدادی از گلدان هایی که گوشه حیاط و بالکن مادر بود آنجا را آراستم. نازنین بار دیگر پیش من آمد که از این بابت احساس آرامش می کردم. بهامین هم به مدرسه می رفت.
روزها می گذشت. منصور به خانه برگشته بود و چون کاری پیدا نکرده بود خیلی افسرده و غمگین بود. او مرتب غر می زد و به زمین و زمان ناسزا می گفت. مدتی بود از مادر و خواهر و برادرش هیچ خبری نبد. حتی دوستان او که همیشه سرکوفتشان را به من می زد یادی از او نمی کردند.
زندگیمان با وجود درآمد کم من به سختی می گذشت، اما خوشحال بودم که نیازمند کسی نیستیم.
بی کاری منصور یک سال ادامه داشت تا اینکه کاری در یک شرکت خصوصی پیدا شد. حقوق او با توجه به شرایط گرانی خیلی ناچیز بود، اما منصور خوشحال بود که دست کم کاری یافته است.. اکنون دیگر هر دو سر کار می رفتیم و من امیدوار بودم زندگی مان کم کم رونق بگیرد. در شرایط جنگ بودیم و با توجه به تحریم اقتصادی قیمت اجناس روز به روز گران تر و هزینه ها روز به روز بالاتر می رفت. صاحبخانه ها هم کرایه منزلشان را بالاتر برده بودند تا به این وسیله کمبود درآمدشان را با گرفتن اجاره جبران کنند.
منصور از کارش راضی نبود و مرتب شکایت می کرد. کاری از دست من بر نمی آمد جز این که به حرف هایش گوش دهم. گاهی او را دلداری می دادم که همه چیز درست خواهد شد، اما خودم هم به چیزی که می گفتم زیاد اطمینان نداشتم. او از درآمدش ناراضی بود در حالی که من توقع ریخت و پاش و سفر و لباس از او نداشتم. چون در واقع اهل بریز و بخر برای زن و بچه اش نبود و خودش بود که به این زندگی قانع نبود. افسوس چیزهایی را می خورد که از دست داده بودو همین زندگی را برایش سخت تر می کرد.
اما من با این که زندگی مجلل و اعیانی را می شناختم و دوستانی داشتم که از نظر درآمد در سطح بالایی بودند، اما خودم از جمله کسانی بودند که فقط روی خط خودم راه می رفتم و به مال خودم قانع بودم. هیچ چشم داشتی به زندگی دیگران نداشتم. هرگز جاه و جلال دیگران در من احترام و محبت ایجاد نمی کرد، بلکه شخصیت و افکار فرد بمد نظرم بود. همیشه عاشق شعور و معرفت و همدلی بودم و به خاطر همین خصیصه است که دوستان زیادی نداشته و ندارم؛ اما با همین تعدادی که دوست هستم این عقاید بین ما مشترک است که یک عمر ما را با تفاهم در کنار هم نگه داشته است.
پس از یک سال بار دیگر منصور به اتفاق برادرش به خوزستان رفت و مابقی اثاثیه ای را که مانده بود به تهران آورد. افسوس که رطوبت هوا و خاک و باد تمام آنها را از بین برده بود و منصور فقط زحمت زیادی کشیده بود زیرا همه آنها را به مبلغ پانزده هزار تومان دم در فروختم.
زندگی ام کم کم می رفت تا سر و سامانی به خود بگیرد که سر و کله دوستان منصور یکی یکی پیدا شد. از طرفی مادر و خواهرش هم باب رفت و آمد را به خانه مان باز کردند. کم کم اخلاق منصور مثل سابق شد و باز همان آش شد و همان کاسه. باز هم رفت و آمدهای شب و نیمه شب، باز هم غرور بی جا و باز هم به راه افتادن بساط منقل.
کم کم پای افراد ناشناس به منزل ما باز می شد و من با وجود دو دختر جوان شاهد چهره های ناجور و ناخوشایندی بودم که به منزلمان رفت و آمد می کردند. بارها به منصور تذکر دادم که با وجود نازنین و بهامین در خانه پای این جور افراد را به خانه باز نکند، اما او هیچ وقت گوش شنوایی نداشت که این بار داشته باشد و حرف من مثال کوفتن آب در هاون بود. همیشه از ترس ابرو در مقابل او کوتاه می آمدم. اما او این کوتاه آمدن ها را به حساب زبونی و نقطه ضعف من گذاشته بود.
در همسایگی مان دختری سی . هفت هشت ساله زندگی می کرد که نامش رزا بودو به قول خودش سال ها در خارج از ایران زندگی کرده بوده و تحصیل هنر کرده بود. او در آپارتمان همراه برادرش زندگی می کرد و هر دو وضع مشکوکی داشتند. یک روز که از سر کار به خانه می رفتم در راه پله او را دیدم. با دیدن من گفت: سیگار داری؟
گفتم: نه، من سیگاری نیستم.
با نیشخند گفت: می خواست بهت بگم مواظب شوهرت باشی.
از این حرف جا خوردم، اما بدون این که خودم را ببازم گفتم: شوهر من
-
بچه نیست که احتیاج به مراقبت داشته باشد.
با همان خنده کذایی گفت: آره بچه نیست، شایدم به همین خاطره که چند روز پیش جلوی من را گرفته و از من خواستگاری کرده.
تمام وجودم انباشته از نفرت شد، اما بدون اینکه نشان بدهم چقدر احساس حقارت کرده ام گفتم: خب تو چه جوابی دادی؟
گفت: هیچی نگفتم، اما احساس کردم که مرد با احساسی است!
با نیشخند گفتم: چطور این فهمیدی؟
با نگاهی که آتش به جانم می زد گفت: همان شب توی کوچه با هم راه رفتیم و صحبت کردیم.
در حالی که غرورم به شدت جریحه دار شده بود گفتم: تو نه اولین و نه آخرین زنی هستی که شوهرم به او بند کرده است. در ضمن فکر می کردم تو دختر بی شخصیتی باشی، اما حالا مطمئن شدم. حالا هم زود از جلوی چشمانم گم شو تا چشمم به قیافه نحست نیفته.
شاید تقصیر با او نبود و ناراحتی حاصل از کار منصور باعث شده بود با او چنین برخوردی داشته باشم، اما این موضوع بر روح و روانم وبه غرورم و حیثیتم به شدت لطمه زد. نخواستم چیزی به روی منصوربیاورم. می ترسیدم روی اورا به خود باز کنم واین باعث شود کارهایش را به طور علنی انجام دهد، زیرا همین طوری هم او از من طلبکار بود و فکر می کرد که خیلی لطف کرده که با من ازدواج کرده است.
کم کم احساس کردم منصور گاهی اوقات به طور مرموزی تلفنی با کسی صحبت می کند. خوب دقت کردم و متوجه رفت و آمدهایش نیز شدم که خیلی مشکوک به نظر می رسید، یک بار با بیم و هراس به او گفتم: منصور تو داری چه کار می کنی؟
ــ به تو مربرط نیست. بهتر است به کار خودت سرگرم باشی و کاری به کار من نداشته باشی.
آن روز جر و بحث ما بدون هیچ نتیجه ای خاتمه یافت، اما چند روز بعد وقتی از سر کار به منزل رسیدم متوجه شدم عده ای به منزل ما ریخته و همه چیز را زیر و رو می کنند. هاج وواج به آنها نگاه کردم و زبانم از ترس بند آمده بود. آنان بدون هیچ توضیحی مشغول کار خود بودند. در این بین نازنین و بهی به محض دیدن من به طرفم دویدند و خود را در آغوشم جا دادند. طفلی بچه هایم از ترس بدنشان می لرزید. در این هنگام ماموری که لباس شخصی به تن داشت جلو آمد و گفت: ما از طرف ستاد مبارزه با مواد مخدر هستیم. آیا همسر شما تریاک می کشد؟
آن قدر ترسیده بودم که به خاطر ندارم چه پاسخش دادم، اما همان موقع منصور را کت بسته به خانه آوردند. معلوم شد او به خانه می آمده که با دیدن ماموران می خواسته متواری شود که توسط نگهبانانی که خانه را تحت نظر داشتند دستگیر شده است.وقتی منصور را به خانه آوردند دو نفر زیر بازوانش را گرفته بودند. پس از چند سوال و جواب خواستند او را ببرند که جلو دویدم و با ترس گفتم: تو رو به خدا به من بگویید او را کجا می برید؟ همان کسی که با من صحبت کرده بود گفت: بعد می فهمید و جلوی چشمان پر از وحشت بچه هایم او را بردند.
گریه می کردم و با التماس می خواستم که به ما رحم کنند و او را نبرند، ولی او را بردند. چون اسپندی که بر روی آتش بریزند می سوختم، اما نه برای منصور بلکه برای حیثیت و آبرویم و هم چنین غرور و شخصیتم. ای کاش زمانی که منصور را می بردند بر می گشت و نگاهی به چشمان پر از وحشت بهی می کرد که چگونه با نگاهی پر هراس و دلی لرزان شاهد به بند کشیدن او بود. افسوس که او هیچ وقت چشمی برای دیدن حقایق نداشت! او نه برای من و نه برای دخترش ارزشی قائل نبود و متوجه نبود کخ دختری دارد که دوست دارد پدر تکیه گاه و حافظ غرورو شخصیتش باشد. دلم از این می سوخت که دوباره سرنوشت من تکرار می شد و این بار به جای یاسمین دختری بود به نام بهامین.
از فردای آن روز تمام جاهایی را که فکر می کردم جستجو کردم. در این راه گاهی حمید و گاهی هادی مرا همراهی می کردند. هر جا که سر زدیم جواب درستی نشنیدیم. همان قدر می دانستم که او تحت نظر ستاد مبارزه با مواد مخدر است، اما کجا فقط خدا می دانست!
به مادر و خواهر او پیغام دادم، اما خبری از آنان نشد. هر روز ساعتی از کارم مرخصی می گرفتم تا به جاهایی که پیشنهاد می شد سر بزنم تا شاید خبری از او بدست بیاورم. هر بار که خسته و ناامید با جواب سر بالا به طرف خانه بر می گشتم در راه زار می زدم و بر بخت بد خود لعنت می فرستادم و می گفتم: خدایا مگر من چه توقعی از او داشتم؟ چرا با آبروی من بازی کردی منصور؟ می خواستی به کجا برسی؟ هر روز آرزوی مرگ خودم و یا مرگ او را می کردم. او تمام ارزشش را پیش من از دست داده بود. اینک او را مرد پست و خبیثی می شناختم و این را خوب می دانستم تمام ( ) حاصل تربیت بد و غلط خانواده اش می باشد.
در این بین سراغ مجید رفتم تا او با آشنایی که در نیروی انتظامی داشت بتواند کاری برایم انجام دهد، اما او خودش را کنار کشید و از ترس اینکه برایش دردسری درست شود گفت که مدتیست آشنایش را ندیده. بدبختانه مجید از جمله کسانی بود که فقط در شادی ها شریک آدم می شد، اما در مواقع غم و گرفتاری خودش را کنار می کشید تا مبادا چیزی از این گرفتاری گریبان او را بگیرد و برایش دردسر شود. هر کس به کار خودش مشغول بود و هیچ کس از من نمی پرسید که چگونه زندگی می کنم و آیا نیاز به چیزی دارم. تنها کاری که دیگران برایم انجام می دادند همانا دلسوزی و سر تکان دادن به افسوس بود که من از چنین ترحمی بیزار بودم.
در طول این مدت فقط دو نفر از دوستان منصور که اهل خانه و زن و زندگی بودند به ما سر زدند و هر بار برای بهی چیزی آوردند تا او نبود منصور را حس نکند. گاهی هم به من پولی می دادند و می گفتند که بعد با منصور حساب خواهند کرد.
شش ماه در بی خبری گذشت بدون اینکه در این مدت خبری از او به دستمان برسد. کار می کردم و سر در گریبان خود داشتم. حقوقم به تنهایی کفاف خرج و کرایه خانه را نمی داد. تنها منبع در آمدمان غیر از حقوق ناچیز من پولی بود که منصور نزد برادرزاده ام داشت که او با آن کار می کرد و هر ماه مبلغی به من پرداخت می کرد.
یک روز ماموری دم در منزل آمد و به من گفت که برای دیدن منصور به ستاد مبارزه با مواد مخدر بروم. سراسیمه و سر از پا نشناخته همراه مامور به آنجا رفتم و او را دیدم. با دیدن من با ناراحتی سرش را پایین انداخت و اظهار ندامت کرد. آنجا بود که فهمیدم برای او دو سال حبس و مبلغ چهل هزار تومان جریمه نقدی بریده اند. پس از ملاقات یکراست سراغ حمید رفتم و به اوگفتم که این مبلغ را به من بدهد تا در مقابل آزادی منصور به دادگاه بپردازم. او با اکراه قبول کرد که نصف این مبلغ را به من بپردازد .نیم دیگر آن را از یکی از دوستان منصور قرض گرفتم و به این ترتیب توانستم جریمه او را بپردازم. پس از واریز جریمه به حساب دولت منصور را به زندان عمومی منتقل کردندو از آن پس هر سه شنبه به ملاقاتش رفتم. هر بار که به ملاقلتش می رفتم برایش لباس تمیز و میوه و سیگار می بردم. در تمام مدت گریه می کردم و گاهی او را سرزنش می کردم چرا با آبرو و حیثیت من و خودش چنین کاری کرده است. دیگر او را دوست نداشتم و فقط و فقط به خاطر بهی او را تحمل می کردم. دیگران فکر می کردند از شدت علاقه است که هر سه شنبه به دیدن منصور می روم و هیچ کس در باورش نمی گنجید احساس وظیفه است که مرا بر آن می دارد که برای ملاقات او بروم، اما چرا احساس وظیفه؟ خودم هم نمی دانم. مگر او وظیفه اش را در قبال من خوب انجام داده بود که من چنین می کردم؟ متاسفانه این جزء خسیسه ذاتی ام شده بود و یا شاید شغلم که همانا پرستاری بود به من یاد داده بود که او هم بیماریست که احتیاج به مراقبت دارد.
منصور دو سال دو زندان بود و در این مدت مادر و خواهر و برادرش فقط یک باربه ملاقاتش رفتند. بهانه شان هم این بود که طاقت نداریم منصور را پشت میله های زندان ببینیم. خدای من چه عذر موجهی! آخر چه کسی طاقت داشت؟
با تمام این احوال منصورآن قدر بی منطق و پرتوقع بود که انتظار داشت مادر و برادران و خواهران من هم به ملاقاتش بروند در حالی که قانون زندان به جز بستگان درجه یک چنین اجازه ای به کسی نمی داد. هر بار که به ملاقات او می رفتم با لحن طلبکارانه ای نیامدن فامیل مرا به رخم می کشید و هر چقدر هم که به او می گفتم جریان از چه قرار است او طوری برخورد می کرد که گویی چیزی نمی فهمد و همیشه می گفت اگر کسی بخواهد کاری کند می تواند. او خبر نداشت که فامیل منهم علاقه ای به زندان رفتن و ملاقات وی ندارند.
زندگی ام به نحو کسالت باری می گذشت تا اینکه دو سال حبس او تمام شد و به خانه برگشت. بیکار و با همان وضع سابق خانه نشین شد. او گاهی از کاری که انجام داده بود اظهار پشیمانی و ندامت می کرد و همین مرا امیدوار می کرد که ممکن است سرش به سنگ خورده باشد و از آن پس راه درستی برای زندگی در پیش بگیرد، اما غافل از این بودم که توبه گرگ مرگ است.
دختر برزرگ سیمین می خواست به خانه بخت برود. منصور بیکار بود و پولی در بساط نداشت. یک روز به بازار رفتیم و برایش سر تا پا خرید کردم تا آبرومندانه به مهمانی برویم. در حین عروسی چشمم به او افتاد که با قیافه ای نخ چندان دلچسب نشسته بود و ژست رئیس مابانه ای به خود گرفته بود. این یکی دیگر از خصایص بد او بود که فکر می کرد از همه برتر است و همین خصیصه بدش باعث می شد که خانواده ام از او و کارهایش خوششان نیاید و فقط به خاطر من به او احترام می گذاشتند.
مدتی گذشت تا اینکه یکی از دوستان منصور کاری در یک شرکت بازرگانی در بندر بوشهر برایش پیدا کرد. رئیس این شرکت مرد خوبی بود که با توجه به سابقه خراب منصور قبول کرد به او کار بدهد. این موقعیت خوبی برای منصور بود. او با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت و به بوشهر رفت. او اهل جنوب بود و آب و هوای آنجا با او خیلی خوب می ساخت.
کم کم دوره انقلاب فرهنگی تمام شد و بار دیگر دانشگاهها باز شد. رامین به دانشگاه برگشت. هفته ای یک بار به دیدنم می آمد. او اکنون پسر خوب و سر به راهی شده بود که به او افتخار می کردم. رامین مهربانی و دل رحمی اش را هم چنان حفظ کرده بود و همین پشتوانه خوبی برای موفقیتش بود. او هر بار که به دیدنم می آمد می گفت: مامان جونم. یک نوکر داری اونم منم. هر کاری داری به این نوکرت بگو با جون و دل برات انجام بده. مامان به خدا مخلصتم.
حرفهای او دلگرمی خوبی برایم بود و به حقیقت او از هیچ کاری برای من کوتاهی نمی کرد. خیلی دوستش داشتم و او را پسر خوب و حق شناسی می دانستم. با اینکه درس می خواند و دستش تنگ بود، اما حاضر بود برای من از همه چیز خود بگذرد. البته من هم از دل و جان دوستش داشتم وحاضر بودم برایش همه کار کنم. رامین در شرکت مجید کار می کرد و مبلغ ناچیزی از او می گرفت که همان هم کفاف خرج و مخارج دانشگاهش را نمی داد.
نازنین دختر بزرگ و زیبایی شده بود که خواستگار کم نداشت. دختری مهربان و خانه دارو کدبانو بود و از خصیصه های خوبش متانت و صبوری اش بود که هر کسی راشیفته اخلاق خویش می کرد. زمانی که سر کار می رفتم خانه را به بهترین نحو می چرخاند و این بزرگ ترین نعمت برای من بود. او و رامین هر دو بهی را دوست داشتند و از او مراقبت و محافظت می کردند. بهی هم آن دو را می پرستید و این انتظار مرا از روابط آنان برآورده می کرد.
در سال شصت و چهار نازنین به خانه بخت رفت. در نخستین جلسه نشست به خانواده داماد گفتم که نازنین از همسر اول من است. نمی خواستم حرف ناگفته ای باقی بماند. خوشبختانه خانواده داماد آدمهای فهیم و خوبی بودند که با این موضوع خیلی خوب برخورد کردند. شب بله بران به تنهایی میزبان خانواده داماد بودم و بدون آنکه منصور و یا پدر نازنین دخالتی داشته باشند در مورد مهریه و جشن و لباس عروس و غیره سخت نگرفتم. زیرا به طور کل به این چیزها عقیده نداشتم. تنها ملاک من همانا تفاهم دو طرف بود که می دانستم همین رمز خوشبختی یک دختر و پسر خواهد بود. وقتی صحبت در مورد مهریه و سایر تشریفات تمام شد رشته سخن را به دست گرفتم و خطاب به آنان گفتم که دختر متاع نیست که روی آن قیمت بگذارند و سر آن چک و چانه بزنند. خانواده داماد حرفم را تصدیق کردند و بنا به صلاحدید خودشان برای نازنین مهریه ای تعیین کردند که از آنچه مد نظر ما بود خیلی بیشتر بود. این موجب دلگرمی و خوشنودی من شد که در مورد خانواده داماد و شخص او اشتباه نکرده ام. آنان هم در مورد جهیزیه همین نظر را اعمال کردند و گفتند که همان قدر که سالها زحمت نازنین را کشیده ایم و او را چنین شایسته و خوب تربیت کرده ام برای آنان کفایت می کند. با وجود این تمام تلاشم را کردم تا بتوانم جهیزیه آبرومندی به او بدهم. سراغ پدر نازنین رفتم و از او خواستم تا در دادن جهیزیه مرا یاری کند، اما با وجود گذشت سالها هیچ عوض نشده بود و مثل همیشه ساز ندارم را کوک کرد. در حالی که اکنون دارای خانه ای بزرگ و آبرومند بود و از همسرش سه فرزند قد و نیم قد داشت. وقتی از کمک پدر نازنین نا امید شدم خودم دست به کار شدم و تمام توانم را به کار بردم و خوشبختانه توانستم جهیزیه مختصر، اما آبرومندی به نازنین بدهم.خوشبختانه او با عزت و سربلندی، در حالی که خانواده داماد او را عزیز و گرامی می داشتند، به خانه بخت رفت. برای پا گشای او همه خانواده داماد را که تعدادشان بالغ بر شصت نفر می شد به منزلمان دعوت کردم. شام را به بیرون سفارش داده بودم و خوشبختانه به نحو شایسته ای از آنان پذیرایی کردم. آن شب به همه از جمله خودم خیلی خوش گذشت.
منصور هم نبود تا با قیافه گرفتن لذت آن شب را از دلم در بیاورد.
-
منصور در بوشهر مشغول به کار بود و هر پانزده روز یک بار به تهران می آمد و پس از دو هفته به بوشهر باز می گشت. هر بار که نزدیک آمدنش می شد به درگاه خدا دعا می کردم که مدتی که در تهران است اختلافی پیش نیاید که باعث شود دل کوچک دختر عزیزم ملتهب شود و یا آبرویمان پیش در و همسایه برود. او به محض رسیدن شروع به ناله و نق زدن می کرد. از همه چیز و همه کس گلایه داشت. از کار، از گرما، از شرکت و رئیس، از همکاران و حتی فامیل خودش و من. او همیشه منتظر بود تا مستمسکی به دستش بیفتد تا پشت سر کسی شروع به بد گویی کند. در تمام مدتی که او مشغول گله گذلری بود فقط سکوت می کردم و نشات می دادم که به حرفهایش گوش می کنم، اما فکر می کردم که او چقدر بی ملاحظه و ناشکر است.
نازنین که به خانه بخت رفته بود گاهی به اتفاق همسرش به دیدنمان می آمد. در همین اوضاع و احوال رامین نیز بدون اینکه به کسی چیزی بگوید برنامه اش را ردیف کرد و از مرز خارج شد. البته من و عمویش از نظر مالی به او کمک کردیم. پس از خروج از ایران به ترکیه رفت و از آنجا در یکی از کشورهای اروپایی پناهنده شد. با رفتن نازنین و رامین احساس تنهایی می کردم، اما وجود گرم و مهربان بهی این کمبود را در وجودم پر می کرد. من و او با هم زندگی می کردیم و علائق مشترکی داشتیم. من او را چون معشوقی می پرستیدم و او نیز عشقش را به من عرضه می کرد. مونس خوبی برای تنهاییهای هم بودیم و او بهترین ترمیم کننده روح خسته و افسرده من بود.
بهامین دختر خوب و درسخوانی بود و پشتکار او در درس مرا به یاد زمان دوشیزگی خودم می انداخت. شاید همین احساسات مشترک بود که من و او را چنین به هم نزدیک می ساخت. آن زمان بهی دوازده سال بیشتر نداشت، اما خیلی بزرگ تر از خودش فکر می کرد. او به شدت احساساتی بود و حساسی و زود رنجی اش مرا نگران می ساخت، زیرا تمام ناراحتیها و دلخوریهایش را در دل می ریخت و بروز نمی داد. همیشه سعی می کردم مانند یک دوست برایش باشم. عادت کرده بودیم تا تمام مسائل جزئی و کلی کوچه خیابان و مدرسه و دوستان را با هم تجزیه و تحلیل کنیم. او چیز ناگفته ای برای من باقی نمی گذاشت و همه جا دوست و همراهم بود. متاسفانه با وجود تمام تلاش من برای حفظ نام خانواده، خانواده ی منسجمی نداشتیم و این حسرت همیشه با من بود. با وجود داشتن شوهر چون بیوه ای خودکفا زندگی می کردم و بهامین با وجود داشتن پدر چون یتیمی روزگار می گذراند. زمانی که منصور نبود خیلی بهتر از بودنش بود، زیرا به محض آمدن دوستانش هم با او می آمدند و بساط منقل و تریاک در منزل گسترده می شد. بهی از این وضعیت رنج می کشید و این آزار را در ته نگاه زیبایش حس می کردم، اما کاری از دستم بر نمی آمد، زیرا جر و بحث من و منصور بیشتر باعث آزارش می شد و البته نفعی هم در پی نداشت.
بهی کم کم به وقاحت پدرش پی برد. می فهمید که به خاطر اوست که حرفی نمی زنم و اعتراضی نمی کنم. او بارها به من گفت که چرا جلوی کارهای پدر در نمی آیم. او را توجیه کردم که این کار باعث آبروریزی بیشتری خواهد شد. بهی قانع شد و با افسوس سرش را به نشانه تایید حرف من تکان داد.
کم کم پی بردم که تنها بدی منصور کشیدن تریاک نیست. شصتم خبردار شد که او عیب دیگری هم پیدا کرده که همانا هرزه بازی اوست. اولین بار وقتی از این موضوع باخبر شدم که بهی با چهره ای در هم به من خبر داد که یک روز همراه منصور به خانه یکی از دوستان او که زنی که تنها با دو بچه بود رفته است. منصور به او و بچه های آن زن گفته بود که بهتر است بروند حیاط بازی کنند. بهی با وجود سن کمی که داشت از این موضوع ناراحت بود. من که سعی می کردم چهره ام نشان ندهد چقدر از این موضوع ناراحتم به او گفتم که شاید پدر می خواسته با آن خانم حرف مهمی بزند و البته خودم هم خوب می دانستم این توجیه احمقانه نه برای خودم کافیست و نه برای بهی که کم و بیش مسائل را از هم تمیز می داد.
منصور آن قدر وقیح شده بود که هر بار که به تهران می آمد با دختر صاحبخانه که هم سن و سال نازنین بود گرم می گرفت و این مسئله کم کم آن قدر علنی شد که بهی هم از این موضوع باخبر شد. یک روز سراغ من آمد و با ناراحتی که از تمام صورتش پیدا بود گفت: وقتی بابا گفت برم
-
پارکینگ نفت بیارم تعجب کردم،چون بابا این قدر تنبله که باید اب رو هم به دستش بدیم.امروز که می خواست برای اوردن نفت پایین برود من هم تعقیبش کردم و دیدم که دختر صاحبخانه توی پارکینگ و پدر به خاطر او به انجا می رود.
زبانم از ناراحتی بند امد،زیرا بهی دیگر انقدر بچه نبود که بخواهم با حرفهای صد من یک غاز فریبش بدهم.ان روز چیزی نگفتم،اما بعد که بهی به منزل زرین رفت با منصور صحبت کردم.به او گفتم:ببین می خوام ببینم مشکل من و تو چیه که داری با دست خودت تیشه به ریشه ی زندگیمون می زنی؟تمام این مدتی که من همسر تو شدم چی از تو خواستم؟ماشین؟طلا؟لباسهای گرانقیمت؟سفرهای انچنانی؟
منصور نگاه عمیقی به من انداخت و گفت:خب منظورت چیه؟
- من که همیشه نصف مخارج زندگی را خودم داده ام.خودت هم خوب می دانی از تو توقعی ندارم،اما از تو یک خواهش دارم و ان اینکه برای بهی پدر باشی،همین و بس.منصور تمام غرور و شخصیت دختر،به پدرش است.مرا ببین،من همیشه از دست کارهای پدرم سرم داخل یقه ام بوده بود.اما تحمل کردم چون شاید ظرفیتش را خدا به من داده بود،اما بهی دختر حساس و زود رنجی است،او مثل من پوست کلفت نیست.
منصور نذار برای بهی طوری باشد که برای من بود.اوباید به تو افتخار کند و تو اگر باعث افتخار و سربلندی اش نیستی،باعث سرشکستگی اش نباشی.او الان دوازده سیزده سالش است.تو چند سال دیگر هم دندان روی جگر بگذار تا او با عزت وحرمت تحصیلاتش ر اتمام کند و به سلامتی به خانه ی بخت برود،ان وقت هر کاری دوست داشتی بکن.من غیر از این چیزی از تو نمی خواهم.
منصور در تمام مدتی که حرف می زدم در فکر بود.پس از اتمام صحبتهای من گفت:امیدوارم همین طور شود،تو هم نگران نباش.
نمی دانستم این کلمه را از ته دل می گوید یا اینکه برای دلخوش کردن من چیزی را گفت.
-
فصل دهم
داستان من و منصور چیزی بود و داستان سیمین و اکبر هم چیزی دیگر.همان طور که من در زندگی با منصور مدارا می کردم،سیمین هم طور دیگری داشت از دست اکبر می کشید و صدایش در نمی امد.
اکبر هیچ فرقی نکرده بود و هم چنان به سیمین به دیده ی شک می نگریست.دخترهای ان دو اکنون بزرگ شده و دبیرستان را تمام کرده بودند.دختر بزرگ او پس از ازدواج به انگلیس رفت و دختر کوچکش پس از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل عازم فرنگ شد.
سیمین اکنون تنهای تنها شده بود و هنوز هم وسواسش را در مورد سلامتی اش داشت.این وسواس پس از رفتن دخترهایش شدیدتر شد.او برای انان خیلی دل تنگی می کرد و همیشه نگران بود مبادا بمیرد و دیگر ان دو رانبیند.مرتب یا از درد عضلانی شکایت داشت و یا از تپش قلب می نالید.گاهی از قولنج ناله می کرد و گاهی از معده و قفسه صدری.مرتب از این دکتر به ان دکتر می رفت و خیلی از مرگ می ترسید.
دو سال پس از رفتن دخترهایش او هم ویزای انگلیس گرفت و پیش انان رفت،اما از شش ماه اقامتی که داشت فقط سه ماه ماند.دلیلش هم این بود که بچه هایش هر دو کار می کردند و درس می خواندند.در نتیجه صبح می رفتند و شب برمی گشتند و این تنها ماندن طولانی او راخسته کرد و نتوانست بیش از این طاقت بیاورد و پس از سه ماه به ایران بازگشت.
در این هنگام مجید که وضعش خیلی خوب شده بود تواسنت خانه ای در یکی از خیابان های بالای شهر بخرد. این در حالی بود که سینا و سبا هر دو در امریکا بودند. کم کم شنیدم که سامان هم عازم امریکاست تا در انجا کنار خواهر و برادرش مشغول تحصیل شود.کار سامان خیلی زود درست شد و او به برادر و خواهرش درامریکا ملحق شد.اکنون دیگر مجید و سیما با دختر کوچکشان تنها مانده بودند.سوگل هم سن و سال بهی بود.مجید و سیما دیگر زندگی مرفهی داشتند،اما تنشها و جدلهای هنوز هم بینشان بود.چند وقت بعد شنیدم سیما بار سفر را بسته تا برای دیدن سینا که حدود ده سال او را ندیده بود،به امریکا برود.در این سفر سوگل را هم با خود برد.
حدود یکسال انجا ماند و پیش بچه هایش زندگی کرد.شنیدم در انجا هم خیاطی می کرد و مزد می گرفت.پس از یکسال به ایران بازگشت و کارش را در ایران ادامه داد.سیما از جمله کسانی بود که هیچ گاه نمی خواهند خود شان را تغییر بدهند.زرین و شوهرش هم همراه با دو دخترشان زندگی خوبی داشتند.هادی هنوز مانند قبل پرشور و فعال بود وخود را به اب واتش می زد تا بتواند زندگی خوبی برای خانواده اش درست کند.طی سالهای زندگی مشترکشان همواره با تفاهم زنگی کرده بودند و اکنون زندگی خوبی به هم زده بودند و صاحب خانه و ماشین بودند.در بین ما خواهر و برادر ها این دو تنها کسانی بودند که زندگی تفاهم امیزی داشتند.
زندگی حمید و فریبا هم فرق چندانی نکرده بود.حمید سرسختانه تلاش می کرد و پول در می اورد،اما ارزشی برای ان قائل نمی شد و ان را به عناوین مختلف و در راه های غیر معقول خرج می کرد.فریبا هم رویه خودش را در پیش داشت و همیشه با فامیل خود رفت و امد می کرد و چنان حمید را در مشت خود گرفته بود که جرات نمی کرد مخالفتی با کارهای او داشته باشد.ان دو، دو فرزند داشتند که با وجود فضای نامساعد فکری و روحی که بین حمید و فریبا بود،فقط و فقط به فکر درس خواندن بودند و هر و سالهای تحصیلی را با موفقیت پشت سر می گذاشتند.انان اوقات فراغتشان را با شرکت در کلاس های زبان و کامپیوتر و همچنین رفتن با شنا و اسکی پر می کردند و به نظر می رسید وقعی به این جنگ و جدال ها نمی گذارند.هر دو طرفدار مادر بودند و از دست پدر شاکی.حمید اگرچه مانند بقیه ی مردان فامیل ،اهل دوست و طرفدار منقل و پیاله بود،اماهیچ گاه در منزل وجلوی فریبا این کار را نمی کرد،زیرا فریبا از اول به او میدان این کار را نداده بود.
از ان طرف مدتی بود که پدر دوباره به نزد مادر برگشته بود.مادر به اجبار پذیرای وی شده بود.باز هم پدر مرد خانه بود با این تفاوت که مردی بازنشسته و بیمار بود که در سن شصت و پنج سالگی چون پیرمردی هشتاد ساله به نظر می رسید.او باز هم در اتاق خودش مستقر شد.اتاقی مرتب و تمیز که همه چیزش برق می زد.باز هم لباس هایش تمیز و اتو کشیده شد و هر روز غذای گرم و خوشمزه ی دستپخت مادر را می خورد.مادر از او پرستاری و مراقبت می کرد و گه گاهی می نشستند و با هم گفت و گو می کردند،اما باز هم به یک نقطه نظر واحد نمی رسیدند و با کوچک ترین حرفی بینشان اختلاف نظر پیدا می شد،با این حال باز هم مونس تنهایی هم بودند.
-
ما هنوز همان محل و همان خانه ا که چند کوچه با خانه مادر فاصله داشت ساکن بودیم.هر روز پس از آمدن از سرکار به مادر تلفن می کردم و حالش را می پرسیدم.هفته ای یکی دوبارهم به آنان سر میزدم تا اگر کاری داشته باشند برایشان انجام دهم.
پدر روزبه روز رنجورتر و بیمارتر می شد و همیشه تحت مداوا بود.به علاوهمادراز روی تجربه و آگاهی از طب سنتی گاهی برای او گل گاو زبان و سنبل الطیب دم می کرد،اما پدر که به خاطر خوردن شیره تریاک هر دو کلیه اش را از دست داده بود دچار اورمی شد و در سال شصت و پنج یک شب خوابید و صبح دیگربیدار نشد.
با از دنیا رفتن پدر همه ما در خانه مادر جمع شدیم.مادر با تمام رنجها و سختیهای که از دست او دیده بود او را باعزت و احترام به خاک سپرد و در تمام مراسمش بر کارها نظارت کرد.به مدت هفت روز منزل پر و خالی شد. اغلب مهمانها از شهرستان آمده بودند.مادر مانند کوهی استوار دستور می داد و مدیریت می کرد و ما دستوراتش را اجرا می کردیم .پدر هنگام مرگ پولی دربساط نداشت و این مادر بود که با پس انداز خود تمام مراسم سوم ،هفت و چهل و سال او را برگزار کرد.
با فوت پدر مادر خیلی تنها شده بود. طبق معمول هفته ای دو سه بار به او سر می زدم و هر بار متوجه می شدم که صدای تلویزیون را بلند کرده و به آن خیره شده و در همان حال گریه می کند.یک روز رو به مادرم کردم و گفتم :آخر این تلویزیون که جزجنگ و خونریزی و آمارتلفات و گریه زاری خانواده شهدا چیزی ندارد چرا نشستی و نگاه می کنی و خودت را عذاب می دهی؟
گفت:مادر این از درد تنهاییه.می خوام تو خونه صدا باشه حالا چه فرقی می کنه گریه یا شادی.
مادر با فوت پدر روحیه اش را خیلی از دست داده بود.گاهی فکر می کردم با وجود تمام بدیها و آزارهای پدر مادر همیشه او را دوست داشت و پذیرفتنش پس از ترک خود گویای راز درونش بود.طفلی مادر هنوز دوسال از فوت پدر نگذشته بود که حادثه دیگری برایمان به وقوع پیوست و این بار عامل حادثه سیما بود.
او که با پاگذاشتن به سن میانسالی خیلی چلق شده بود بدون اینکه توجهی به وضعیت بدنی خودش داشته باشد.به چرخ خیاطی چسبیده بود . او کسی نبود که زیاد متوجه حال و روز خودش باشد.مگر دردی در وجودش را می گرفت تا به دکتر مراجعه کند.سیما از خیلی وقت پیش هنگام راه رفتن دچار تنگی نفس مختصری می شدکه آن را به چاقی اش ربط می داد بدون اینکه فکری برای خودش بکند.یک روز که چندلحظه نفسش بالا نیامده عاقبت مجبور شد به پزشک مراجعه کند.آن وقت بود که متوجه شد فشار خونش بالاست.دکتر پس از بررسی و معاینات لازم و همچنین دیدن نوار قلب و عکسبرداری به او گفت که قلبش بزرگ و نارساشده و هرچه زودتر باید از دارو و رژیم غدایی برای کم کردن وزنش استفاده کند. کم کم بالا بودن ف5شار خون باعث از کار افتادن یکی از کلیه هایش شد که همانباعث شد تا زیر تیغ جراحی برود.یکی دو سال پس از این عمل زندگی کرد،اما هنوز مشکلش را جدی نگرفته بودعاقبت یک روز صبح با یک انفاکتوس وسیع قلبی در عرض دو ساعت فوت کرد
مرگ سیما خیل ی غیر مترقبه و باور نکردنی بود.هیچ کس حتی فکرش را نمی کرد که او اینقدر زود دنیا را ترک کند با رفتن سیما مجید ماند وسوگل دختر کوچکش.مادر به اجبار به منزل او رفت تا هم از او و هم از دخترش نگهداری کند.به پیشنهاد او ما هم در منزل مادر ساکن شدیم . اما من به خود اجازه ندادم وسایلم را جایگزین وسایل مادر کنم تا او خیلش
-
راحت باشد که تا روشن شدن تکلیف مجید به حکم مهمان منزل او هستیم .با این حال منزل او مدت بیست سال بود که از ساختش گذشته بود و اکنون فرسوده شده بود.پشت بام احتیاج به تعمیر داشت ،دیوارها احتیاج به نقاشی داشت و لوله ها یش همه پوسیده شده بود. تنها حسن آن این بود که برای ما فرصتی پیش آورد که اجاره کمتری بپردازیم. مادر هر بار که مرا می دید سفارش می کرد که یاسمن مواظب باشید برگ و آشغال راه آب پشت بام را نگیرد ،مواظب باش باغچه ها هر روز آب بخورند ،خاک باغچه اگر کرم گذاشت باید سم پاشی شود، مواظب موتور خانه باش تا لوله هایش نشت نکند و سوراخ نشود.هنگامی که برف می آید مادر زنگ می زد که یادم نرود پشت بام را پارو کنید. هنگام بهار می خواست باغچه را کود پاشی کنیم تا تقویت شود و خیلی از مسائل دیگر. منصور نبود و اگر هم بود کاری به این مسائل نداشت و از هزار سفارش یکیش را انجام نمی داد .تمام این مراقبت ها و مواظبت ها روی دوش من بود.
بهی سالهای دبیرستان را پشت سر می گذاشت و دختر بزرگ و زیبایی شده بود که خوب و بد را از هم تمیز می داد و به این افتخار می کردم و او هم به این علاقه من واکنش مثبت نشان می داد.درسهایش خیلی خوب بود و هنوز هم روی درسهایش حساس بود و دوست داشت همیشه جز بهترینها باشد . من و او تمام طول هفته را با برنامه های متنوعی که تنظیم کرده بودیم می گذراندیم . صبحها او به مدرسه و من سر کار می رفتم و عصر ها را اغلب با هم می گذراندیم . یک روز با هم به کلاس زبان می رفتیم و یک روز به شنا یک روز به سینما و یک روز مهمانی و خلاصه به همین ترتیب سعی می کردیم اوقات خوشی را در کنار هم داشته باشیم . او علاقه مند بود روزی محقق شود و من تشویقش می کردم که در این کار موفق شود.
من و بهی علایق مشترکی داشتیم و در همه چیز تفاهم کامل داشتیم .هر دو موسیقی را به یک طریق می پسندیدیم و به فیلمهای واحدی علاقه مند بودیم.به ظاهر ما یک خانواده ی سه نفری بودیم،اما در حقیقت دو نفر بودیم ،زیرا منصور مثل یک مهمان می آمد و می رفت. هر چیزی را که می خواستیم با غرولند و نک و نال قبول می کرد خانه برای او حکم بازاری داشت که یک روز می آمد و پس از رفع نیازهایش از در دیگر خارج می شد.منصور محبت و عاطفه پدری اش را فقط با دادن پول ،آن هم فقط برای رفع احتیاجات بهی نشان می داد ،اما در عین حال نقهایش را به جان من می زد :بابا چقدر لباس؟ چقدر کفش؟ تمومی نداره؟ این کلاس رو تموم می کنه کلاس دیگه هوس می کنه .عینک می خواد،مانتو می خواد ،این دکتر ،آن دکتر .برای چشم ،برای گوش،برای مو، برای جوش های صورتش.بابا ندارم ،چرا کسی نمی فهمه ندارم.
اما همین که با بهی روبرو می شد قفل به دهانش می زد. خب حق داشت او سنگ صبوری مثل مرا داشت که نقها و نیشهایش را به جانم بزند.منصور خوب میدانست که من واکنشی نشان نمی دهم و فقط خون جگر می خورم و این برای او بد نبود . گاهی در جوابش می گفتم:من چندین و چند سال است که همسر تو هستم .مرا سفر بردی؟برایم لباس خریدی ؟طلاو جواهر ازت خواستم ؟خب این دیگه دخترته.زنت که نیست که خواسته هایش رو پشت گوش بیاندازی .
منصور در چنین مواقعی سکوت می کرد و من می فهمیدم تمام حرفهایم را قبول دارد با این حال او هیچ وقت نمی خواست چیزی را به رویش بیاورد ویا حتی ذره ای خود را عوض کند.
در محیط کار دیگر شناخته شده بودم . یک روز نامه ای به دستم رسید که از
-
طرف رئیس بیمارستان از من دعوت شده بود تا به عنوان سوپروایزر کشیک شب با بیمارستان همکاری کنم.با توجه به حقوق خوب آن قبول کردم و به مدت یک سال سوپروایزر نوبت کاری شب بودم.پس از آن به دفتر پرستاری رفتم و به عنوان معاون مترون مشغول به کار شدم.در آن سمت به مدت سه سال با چهارصد کارمند سروکار داشتم.هنوز هم وجدان کاری مد نظرم بود.از طرفی به شدت به اصول و قوانین پرستاری پایبند بودم.با وجود مقرراتی بودن در میان همکاران جایی برای خود داشتم و در محیط کار همه دوستم داشتند و به من احترام می گذاشتند.من نیز به آنان علاقه مند بود م و دوستشان داشتم.
هر چقدر در محیط کار پیشرفت می کردم،در فضای زندگی دچار افت روحی می شدم.منصور دیگر پاک به تریاک اعتیاد پیدا کرده بود و دیگر یک عملی معتاد به حساب می آمد.بارها از او خواستم برود ترک کند،اما در جوابم می گفت:من که معتاد نیستم.من فقط تفریحی می کشم.بد بختانه آن قدر حماقت داشت که یا نمی فهمید و یا نمی خواست قبول کند که معتاد شده.یک روز صبح که از شبکاری به منزل بازگشتم متوجه شدم بوی گند تریاک در خانه پیچیده است.با عصبانیت در و پنجره را باز کردم تا هوای مسموم خانه عوض شود.بهی را دیدم که با چشمانی که از شدت بی خوابی و گریه پف کرده به استقبالم آمد.تا مرا دید بغضش ترکید.با ناراحتی از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده و او گفت که از چندی پیش منصور از غیبت شبانه ی من استفاده کرده و همراه چند نفر از دوستانش به خانه می آیند و بساط منقل و تریاک را راه می اندازند.در تمام این شبها بهی خود را در اتاق حبس می کرد.با ناراحتی به او گفتم چرا زودتر از این به من چیزی نگفته،اما بهی گفت که نمی خواسته باعث شود بین من و منصور درگیری و جر و بحث پیش بیاید،اما دیگر جانش به لبش رسیده.
در حالی که خون خونم را می خورد رو کردم به بهی و گفتم:حالا کجاست؟در حالی که اشک هایش بار دیگر روان شده بود گفت:دیشب به اتفاق چند نفر از دوستانش به منزل آمد و باز هم بساطشان را پهن کردند.پدر من را صدا کرد و گفت برایشان چای دم کنم و از دوستانش پذیرایی کنم.آخر شب همه دونشتانش رفتند و فقط یکی از آنها ماند که الآن هم با هم در اتاق کوچیکه خوابیدند.مامان من دیگه نمی تونم شبا بدون تو بمونم.من دلم می خواد تو خونه آزاد باشم ولباس راحت تنم کنم.دلم می خواد درس بخونم،اما با این کار های بابا نمی تونم.تو رو خدا یک فکری به حال من بکن.یا نرو یا منو با خودت ببر.
در حالی که از عصبانیت خونم به جوش آمده بود به طرف اتافی که منصور با دوستش خوابیده بودند رفتم و در را با شدت باز کردم و با فریاد گفتم:منصور خجالت نمی کشی.حالا کارت به جایی رسیده که شیره کش خونه باز کردی؟مگه ت غیرت نداری، خیر سرت پدری و من به امید تو دخترم رو خونه تنها می گذارم و می روم.تا کی می خواهی به این کارت ادامه بدهی؟
از خواب بیدار شد و با چهره ی طلبکارانه و وقیح رو به من کرد و گفت:مگه من چه کار کردم؟
با عصبانیت گفتم دیگه چکار می خواستی بکنی که نکردی.مثل همیشه صدایش را بالا برد،اما این بار جا نزدم و رو به دوستش کردم و گفتم:این دوستت شاهد.می دانم که او را به من و بهی ترجیح می دهی،اما جان همین دوستتت قسمت می دهم.این خانه مال من نیست اما از این همه اساسی که متعلق به خودمان است هرچه را که فکر می کنی مال توست بردار و برو و ما را به حال خودمان بگذار.من دیگر نمی خواهم برای بچه ام پدری کنی.به خدا عطایت را به لقایت بخشیدم.با عصبانیت از جا بلند شد و در حالی که دنبال لباسهایش می گشت گفت:می رم...همین الآن هم می رم.
با فریاد گفتم:نامردی نروی.واز اتاق بیرون آمدم.چند دقیقه بعد منصور همراه دوستش خانه را ترک کرد و رفت.آن روز تا شب حال و روز خود را نمی فهمیدم.آن شب به خانه برنگشت و من خوشحال بودم که نیامده،زیرا بودنش برایم تنش ایجاد می کرد. تا آمدم فکر کنم که او این بار به حرفم گوش کرده و رفته است مانند زلزله سرم خراب شد.
دو شب بعد ساعت یازده شب با ماشین یکی از دوستانش به منزل برگشت.صدای ترمز ماشین را شنیدم، اما اعتنایی نکردم.او چند بار به در کوبید و دستش را روی زنگ گذاشت و یکسره آن را فشار داد نمی خواستم در را باز کنم.می خواستم اگر شده خودش را بکشد پشت در بگذارمش،اما بهی که وحشت کرده بود به من التماس کرد و گفت:مامان برو،الآن آبرو ریزی راه می اندازه،تو رو خدا برو در رو باز کن.غلط کردم چیزی گفتم...
طاقت ناله ی او را نیاوردم و رفتم در را باز کردم.به محض باز شدن در صدایش را بلند کرد و گفت:پدرسگ حالا دیگه در را باز نمی کنی و آبروی مرا جلوی دوستانم می بری؟
با شنیدن این کلمه نا خود آگاه خندم گرفت:هه آبرو،چه کلمه ی با محتوایی.بی شرم تو یک عمر با آبرو و جان من و بچه ات بازی کردی،حالا دم از آبرو می زنی؟
از حرفی که زدم قیافه اش چون سگ هاری شد و با مشت گره کرده به طرفم آمد.مشتش را به طرفم پرتاب کرد،اما نمی دانم چرا نمی زد و فقط حرصش را با داد و فریاد خالی می کرد.همان لحظه فهمیدم که او به یاد چند سال پیش افتاده است.چند سال پیش هم وقتی با هم دعوایمان شد او طوری سیلی به صورتم زد که پرده گوش راستم دچار مشکل شد و گوش دیگرم دچار خونریزی شد.دور تا دور چشمم هم کبود شد طوری که کارم به بیمارستان کشید و پانزده روز مرخصی گرفتم تا کم کم خونها جذب شد و صورتم به حالت اول بازگشت.در تمام این مدت صدایم در نیامد که حتی نازنین و رامین بفهمند چه بر سرم آمده.تمام این کارها فقط برای حفظ آبرویم بود،آن هم در میان فامیل و همسایه ها و به خصوص فامیل دامادم؛اما حالا با خود گفتم ای بر پدر هرچه آبروست لعنت.نجابت زیاد کثافت می آورد.
منصور هم چنان دستها را در هوا می چرخاند و بد و بیراه می گفت.دست آخر هم زیر سیگاری را از روی میز برداشت و محکم روی آن کوبید.
من دیگر نمی خواستم کوتاه بیایم.دیگر تحمل او و کارهایش را نداشتم و دیگر نمی خواستم به خاطر حفظ آبرویی که او برایم نگذاشته بود سرم را زیر برف کنم.من هم چون خودش فریاد زدم و گفتم:لعنت به تو و کارهایت.دیگر خسته شدم،از دست تو و دوستانت.از دست تریاک کشیدنت...
پنجره های خانه های اطراف باز و چراغ ها روشن شد.همه سرک می کشیدند که ببینند چه خبر شده؟او هم چنان فریاد می زد و من هم در جوابش هوار می کشیدم.به یاد ندارم چه می گفت و چه جواب می دادم.دیگر فکر آبرو و حیثیت نبودم و فقط می خواستم فریاد و خشم چندین و چند ساله ام را سرش خالی کنم.در اوج فریاد صدای زنگ در را شنیدم و متعاقب آن صدای آقای گلچین همسایه ی دیوار به دیوارمان را شنیدم که مرا به نام می خواند.او مردی محترم و خانواده دوست بود که همه ی محل برایش احترام قائل بودند.با شنیدن صدای او رفتم و در را باز کردم.سلام کرد و داخل شد و خطاب به منصور گفت:منصور خان چه خبره؟خوب نیست صدایتان را توی در و همسایه بلند کنید.زشته!
در حالی که هنوز از خشم لبریز بودم گفتم:آقای گلچین، آدم نانجیب و بی منطق و احمق کجا این حرفها حالیش می شه.آبرو و حیثیت داشت که نمی گذاشت کار به اینجا برسد.
آقای گلچین منصور را آرام کرد و من هم مثل مترسک چادر به سر نشستم و به گفت و گوی او با منصور گوش دادم.
_منصور خان،خانه ی هرکس ناموس و شرف اوست.هر خانه برای خود حرمتی دارد.چرا اینقدر مرد های اجنبی را راحت به خانه می آوری که به همه گوشه و کنار خانه آشنا شوند.حاشا به غیرتت!
طاقت نیاوردم و گفتم:غیرت؟!عجب چیزی.گویا در موقع تقسیم این صفات خوب آخر صف بوده و به او چیزی نرسیده.پدرم دست کم این حمیت را داشت که هیچ وقت پای مردان اجنبی را به خانه و کاشانه مان باز نکرد.
تمام مدت جنگ و دعوای ما بهی معصوم و مظلومم در اتاق قایم شده بود و صدایش در نمی آمد.پس از رفتن آقای گلچین تازه به یاد او افتادم و سراغش رفتم.و را گوشه ی اتاق دیدم که روی زمین کز کرده و زانویش را در بغل گرفته بود.به طرفش رفتم و او را بوسیدم و در آغوش جا دادم و هر دو با هم گریه کردیم.
صدای منصور به گوشم رسید که گفت: کاری کرده که ذهن این بچه را هم شست و شو داده و او را نسبت به من بدبین کرده.
بهی سرش را از آغوشم بیرون کشید و در حالی که گریه می کرد گفت:بابا فکر کردی من هنوز بچه ام .یعنی منو اونقدر احمق فزض کردی که چیزی رو نمی فهمم.نه بابا من خوبی و بدی سرم می شه.
-
سرش را در سينه ام فرو کرد و با سوزي دل آزار گريه کرد.
تا ساعتي پس از نيمه شب من و بهي دست در گردن هم روي تختش نشسته بوديم و گريه مي کرديم که لرزش شديدي تهران را تکان داد. زلزله رودبار بود با اينکه ترسيده بودم،اما از خدا خواستم خانه بر سرمان خراب شود و من و بهي با هم بميريم.
منصور وحشت زده در آستانه در اتاق پيدايش شد و گفت:بلند شويد،برويد توي حياط...زلزله است.
هر دو از سرجايمان تکان نخورديم. به او گفتم: چه زلزله اي از تو بدتر و چه مرگي از اين گواراتر،اي کاش خانه خراب شود و سر دست تو نجات پيدا کنيم.
از آنجا که خداوند برايمان مقدر نکرده بود دعايم مستجاب نشد و زلزله بدون هيچ آسيبي پايان گرفت،اما مصيبت بزرگي براي مردم رودبار و اطراف آن به بار آمد و عده بيشماري جان و مال و فرزندانشان را از دست دادند.
اين کدورت هم شامل مرور زمان شد.از آن پس منصور ديگر دوستانش را به منزل نياورد،اما اکثر اوقات را خارج از خانه مي گذراند.
يک روز وقتي به خانه برگشت اظهار کرد که پا و کمرش درد مي کند. مسکني به او دادم که موقتي آرام شد. چند روز گذشت و درد پايش شديدترشد طوري که هنگام راه رفتن مشکل داشت. به او گفتم که بهتر است به پزشک مراجعه کند، اما توجهي نکرد و مرتب امروز و فردا کرد. يک شب تا صبح از درد ناليد. صبح روز بعد او را وادار کردم سري به بيمارستان بزند و بعد با دکتر ارتوپدي که مي شناختم صحبت کردم. درد منصور را ديد گفت سريع بستري شود؛ زيرا تشخيص داده بود که اين مشکل مربوط به ديسک کمرش مي باشد. منصور براي بستري شدن مخالفت مي کرد. اما وقتي دکتر به او گفت که اگر هر چه زودتر عمل نشود از ناحيه هر دو پا فلج خواهد شد قبول کرد و بستري شد.
ناراحتي حاصل از اين موضوع از يک طرف و نگراني از بابت هزينه و پرستاري از او از طرف ديگر گريبانم را گرفت.
او را بستري کردم و با استفاده از آشناياني که در ساير بخشها داشتم کارهاي عکس برداري و راديو گرافي و باقي کارهاي او خيلي زود انجام شد و دو روز بعد زير تيغ جراحي رفت. سه ساعت تمام پشت در اتاق عمل نشستم و منتظر شدم تا پزشک بيرون آمد. به من گفت که عملش رضايت بخش بوده و مشکلي پيش نيامده. پس از چهل و هشت ساعت او را مرخص کردند. او را به خانه بردم مرخصي استحقاقي ام تمام شده بود و براي پرستاري از او پنج روز مرخصي بدون حقوق گرفتم تا بتوانم در خانه از او مراقبت کنم. اين طور مواقع همسر خوبي برايش بودم!
بماند که در طول بستري بودنش چقدر سختي کشيدم،اما در تمام اين مدت حتي يک بار هم کلمه اي محبت اميز به زبان نياورد تا من بفهمم که او محبت و لطفم را قدر مي داند.
به مدت چهل و پنج روز بستر خوابيد. دوستان و فاميل مرتب به ديدنش مي آمدند و من مجبور به پذيرايي بودم. در تمام اين مدت نه مادر و نه خواهرش حتي يک بار هم براي ملاقات و ديدار او نيامدند،فقط يک بار برادرش به او سر زد و بدون اينکه بپرسد که آيا چيزي لازم دارد ترکش کرد. خب شايد فکر مي کردند ياسمين هست و وظيفه اوست که از پسرشان پرستاري کند.
اين دفعه اول نبود که چنين مي کردم. يک بار هم اوايل انقلاب بود که منصور به طور ناگهاني دچار تنگي نفس شد. هنگامي که خم مي شد تا بند کفشش را ببندد صورتش کبود مي شد و مرتب از تنگي نفس شکايت مي کرد. آن باز هم او را به بيمارستاني که در آن کار مي کردم بردم و با پزشک متخصص در مورد بيماري اش صحبت کردم. او که نسبت به من خيلي لطف داشت خيلي سريع و بدون تأخير دستور راديوگرافي از قفسه سينه داد. دکتر راديوگراف که او را هم مي شناختم به وضع او مشکوک شد و او را پشت دستگاه اسکوپي برد و با دقت ريه او را مورد برسي قرار داد. نتيجه اين بود که ريه راست او به طور کامل کلاپس کرده و روي هم خوابيده بود. آن موقع بيماري او يکي از نادرترين بيماريهاي ريوي تشخيص داده شد.
آن طور که پزشک برايم وضعيت او را تشريح کرد از هر هزار نفر فقط يک نفر ممکن بود به چنين بيماري دچار شود و علت آن اين بود که يکي از کيسه هاي هوايي ريه پاره شده بود و به تدريج هوا وارد پرده جنب گرديده و پس از تراکم هوا دو لايه داخلي ريه روي هم خوابيده بود. آن موقع در شرايطي بودم که سفر با هواپيما براي انتقال او مقدور نبود به همين خاطر مرخصي گرفته و او را به تهران آوردم و در بيمارستان فيروزگر بستري اش کردم. با معرفي نامه اي که از بيمارستان خودمان داشتم خيلي زود کار آزمايشهاي او را انجام دادند. داخل ريه اش عمل لوله گذاري انجام شد و پس از يک هفته بستري بودن چون خودم نرس بودم پزشک معالج اجازه داد او را به خانه ببرم و تحت نظر داشته باشم. چون آن زمان منزلم هنوز در خوزستان بود به پيشنهاد هادي و زرين او را در منزل آنان بستري کردم. آن دو نهايت مهرباني و محبت را در مورد من و منصور به کار گرفتند. با اين همه وقتي حال او رو به بهبود رفت با بگومگويي که بين من او پيش آمد بدون خداحافظي و تشکر از هادي و زرين يک روز بي خبر منزل آنان را ترک کرد و به آبادان برگشت. اين عمل او مرا خيلي خجالت زده و شرمسار کرد. آن موقع هم منصور از زحمتهايي که برايش کشيدم تشکر نکرد و جالب اينجاست که مي گفت به قول مادرم من سالم به خانه تو آمده ام!
حال منصور که رو بهبود رفت و کم کم توانست از جا بلند شود. سر کار برگشت و بار من سبک تر شد. در همان زمان بود که روزي مادر به من خبر داد مي خواهد سر خانه زندگي اش برگردد، گويا اخلاقش با مجيد جور در نمي آمد و به همين دليل مي خواست زندگي مستقل خود را داشته باشد، به او گفتم که به من فرصت بدهد تا خانه را تخليه کنم، اما مادر گفت که لازم نيست اين کار را بکنم، ولي من قبول نکردم، زبرا اخلاق منصور را خوب مي شناختم و مي دانستم مادر در کنار او مرتب بايد حرص بخورد. موضوع را به مادر گفتم. گفتم که مي دانم شما به هيچ وجه نمي تواني اخلاق منصور را تحمل کني. پس بهتر است من خانه اي پيدا کرده و بروم.
همين کار را هم کردم. بهي هم مايل بود هر چه زودتر از اين منطقه به منطقه ديگري برويم.احساس مي کردم او از همان روزي که بين من و منصور دعواي مفصلي صورت گرفته بود از ماندن در اين خانه زده شده بود.
پس از گشتن زياد عاقبت خانه اي براي زندگي پيدا کردم.با وجودي که خانه مطابق ميلم نبود،اما از نظر قيمت مناسب بود. منصور را بردم و خانه را نشانش دادم. او هم خانه را پسنديد و آخر همان هفته به آنجا نقل مکان کرديم. خانه اي که قرار بود در آن زندگي کنيم در مرحله اي خوب بود، اما از نظر بنا قديمي و فرسوده بود به علاوه از سطح خيابان پايين تر بود و بايد ده الي دوازده پله طي مي کرديم تا به در مي رسيديم.
مادر به خانه اش برگشت و شروع کرد به تعمير منزل و تزئين آن،منزل را به دست نقاش سپرد و پشت بام را ايزوگام کرد. پرده هايي نو براي پنجره ها دوخت و ملافه ها را باز کرد و شست.هنوز دو ماه نبود که به خانه اش برگشته بود که يک شب تا صبح از ناحيه بالاي شکم درد کشيد.بدون اينکه به کسي اصلاع بدهد. من در منزل جديدم تلفن نداشتم بنابراين نمي توانستم خبري از او داشته باشم. صبح روز بعد مادر به منزل زرين زنگ مي زند و به او مي گويد که مريض است و از او مي خواهد بيايد و او را به دکتر ببرد. زرين بي درنگ به منزل مادر مي رود تا او را به دکتر برساند. در مطب دکتر مادر يک بار انفاکتوس مي کند و دکتر با شوک الکتريکي او را برمي گرداند و سريع از طريق اورژانس تهران او را به بيمارستان منتقل مي کند. در اورژانس هم يک بار ديگر انفاکتوس مي کند که باز هم او را برمي گردانند و به سرعت به بخش مراقبتهاي ويژه منتقل مي کنند. وقتي خبردار شدم که ساعت دو بعد از ظهر بود و در بيمارستان مشغول کار بودم.
وقتي از طريق نازنين خبر را شنيدم بي معطلي خودم را به بيمارستاني که در آنجا بستري بود رساندم. تازه آنجا بود که شنيدم دو بار آنفاکتوس قلبي کرده است. بهتر از هر کس ديگري مي دانستم وضع او چقدر وخيم است و مي دانستم اگر حمله ديگري بکند از دست مي رود. کاري از دست کسي بر نمي آمد جز اينکه برايش دعا کنيم. مادر زير دستگاه بود و داروهاي لازم را از طريق سرم به بدنش مي رسيد. تمام بچه ها در پذيرش بيمارستان جمع و همه نگران حال مادر بودند. همه نوه ها و حتي هادر و اکبر هم آنجا بودند. تنها کسي که نبود منصور بود! مادر تا شب دوام نياورد و عصر همان روز انفاکتوس سوم را کرد و دار فاني را وداع گفت.
-
مرگ مادر براي همه ما که او را هميشه ياور و حامي هود مي دانستيم خيلي سخت بود. مادر رفت و ما را در اين دنياي وانفسا تنها گذاشت.
براي او دست بالا کرديم و بدون اينکه حتي يک ريال از جيب کسي خرج شود تمام مراسم او را از ما ترک خودش برگزار کرديم. او رفت و آنچه را داشت براي ما گذاشت.
يک سال پس از مرگ مادر بهي دبيرستان را با نمره هاي عالي تمام کرد و براي شرکت در کنکور ثبت نام کرد. او براي خودش خيلي حساب باز کرده بود و مطمئن بود که موفق مي شود. با اينکه به قابليت او اطمينان داشتم. اما نگران بودم، زيرا گاهي اوقات در بين بيماراني که به بيمارستان مي آوردند جواناني بودند که به علت موفق نشدن در کنکور دچار ضربه هاي روحي شده بودند و بعضي از آنان دست به خودکشي زده بودند.
به هزر صورت بهي تمام تلاشش را مي کرد که در کنکور موفق شود. از مديد دبيرستان گرفته تا دوستان و آشنايان همه مطمئن بودند که او جزو نفرات برتر کنکور خواهد بود و شايد همين موضوع او را بيش از حد از خودش متوقع مي ساخت که بايد موفق شود.
کنکور برگزار شد. در تمام مدتي که مشغول امتحان بود من هم با عده کثيري از پدر و مادرهاي ديگر پشت در دانشگاه به انتظار آمدن او ايستاده بودم و در همان حال برايش دعا مي کردم.
عاقبت زمان امتحان به اتمام رسيد و من او را ديدم که با چهر ه اي متفکر از در خارج شد. به طرفش رفتم و به او خسته نباشيد گفتم. بهي زياد سرحال نبود و به قول خودش شک داشت که خوب امتحان داده باشد. او را دلداري دادم و گفتم که بهتر است افکار منفي را از خود دور کند و به اميد موفقيت باشد.به ظاهر قانع شد،اما هنوز در فکر بود.
مدتي بعد جواب آزمون اعلام شد و در کمال تعجب متوجه شدم که بهي در دانشگاه سراسري قبول نشده. آن سال يک ميليون و دويست هزار نفر در کنکور شرکت کرده بودند.پيش از اعلام نتايج کنکور سراسري نتايج دانشگاه آزاد را اعلام کردند و نام او جزو قبول شدگان رشته شيمي اين دانشگاه بود، اما اين موضوع نتوانست ضربه اي را که به روحيه او خورده بود جبران کند، زيرا بهي دانشگاه آزاد را دوست نداشت و مايل بود در دانشگاه سراسري ادامه تحصيل دهد.
به هر صورت از اين شکست ضربه بزرگي خورد. مرتب با او صحبت مي کردم و او را اميدواري مي دادم که عزيزم همه راهها که به رم ختم نمي شود، مگر همه بايد به دانشگاه بروند؟ مگر کار ديگري نيست که انجام بدهي؟ مي تواني به دنبال خواندن و يادگيري زبان بروي و يا در رشته موسيقي و هر رشته هنري ديگري ادامه بدهي. تازه تو مي تواني سال ديگر در هر رشته اي که دوست داشتي شرکت کني و با تجربه اي که به دست آورده اي موفق شوي.
او تمام اين حرفها را با صبوري مي شنيد، اما فقط من که با روحيه اش آشنا بودم مي دانستم که اعتقادي به آنها ندارد. بدبختانه او نيز مثل من تمرکز حواس و سرعت عمل نداشت. مي دانستم نمي تواند در رشته پزشکي قبول شود. او همچنين اعتماد به نفس کافي نداشت و هميشه در اضطراب نتايج امتحاناتش بود. هروقت مي خواست سر جلسه برود با رنگ و رويي پريده و لباني کبود مي گفت: مامان تو رو به خدا برام دعا کن. مي دانستم هرچقدر هم او را دلداري بدهم فايده اي ندارد. زيرا ذات او چنين بود که همواره مضطرب و نگران باشد. به او مي گفتم: عزيزم مگر تو خوب درست را نخوانده اي؟ پس براي چي بايد نگران باشي، مي دانم که کوفق مي شوي. پس برو به اميد خدا.
او با سماجت از من مي خواست که برايش آيت الکرسي بخوانم و به او فوت کنم و تا اين کار را نمي کردم دلش آرام نمي گرفت. هرچقدر مي خواستم اعتماد به نفس را در او قوي کنم موفق نمي شدم و او هميشه همان طور نگران و مضطرب بود.
يک سال ديگر هم گذشت و اين بار هم در دانشگاه سراسري قبول نشد،اما قبول هم نکرد که دانشگاه آزاد برود و خيلي مصمم بود که براي سال بعد تلاش کند.
کم کم سنین پنجاه سالگی را پشت سر می گذاشتم و علاوه بر مسائل گذشته اکنون نگران حال بهی بودم،او در خود فرو رفته بود و این مرابیش از پیش نگران می کرد.
یک شب هنگامی که سرکشیک شب بودم مشغول سرزدم به بخشها بودم که از بخش اورژانس صدای جیغ و گریه دختری را شنیدم.سراسیمه به آن سمت دویدم و دختری را دیدم هم سن و سال بهی. پدر و مادرش می خواستند او را داخل اتاق پزشک کنند،اما او هم چنان جیغ می کشید و گریه می کرد. به نظر نمی رسید دختر ناسازگاری باشد. از نظر ظاهری دختر سالم بود، اما اعمال و رفتارش غیر معقول به نظر می رسید، با پدرش که گفت و گو کردم متوجه شدم دچار ضربه عصبی شده است و علت آن هم این بود که آن سال برخلاف انتظارش در کنکور قبول نشده بود. خیلی نگران شدم،چهره بهی جلوی چشمم ظاهر شد و تنم لرزید.
جلو رفتم و با مهربانی نامش را صدا کردم. به طرفم برگشت و لحظه ای مرا نگاه کرد. دستم را دور شانه اش حلقه کردم و او را به طرف اتاقی خالی بردم و از اطرافیانش خواستم ما را تنها بگذارند.در حالی که با او همگام بودم آرام آرام با او صحبت کردم و به حرفهایش گوش کردم. او به زمین و زمان بدبین بود و از پدر و مادرش و دیگران متنفر بود. گاهی آرام بود و خیلی عادی حرف می زد و زمانی بی قرار می شد و داد و فریاد راه می انداخت. در حالی که به حرفهایش گوش می کردم به نظرم رسید که این بهی من است که به این حالت دچار شده. از این فکر دیوانه شدم و بدون اینکه سعی کنم افکارم را در چهر ه ام منعکس نکنم به غول کنکور لعنت فرستادم که چنین جوانان نازنینی را درمانده و بیچاره کرده است. او را آرام کردم و به داخل بخش بردم و با هزار قربان صدقه مسکنی قوی به او تزریق کردم و او را خواباندم. بی معطلی برای چند ساعت مرخصی گرفتم تا به خانه بروم و بهی را ببینم و برگردم طفلی دخترم که از بازگشت نابهنگام من تعجب کرده بود دلیل این کارم را پرسید. بدون اینکه از ماجرای چند ساعت پیش چیزی بگویم گفتم که دلم برات تنگ شده بود و آمدم ببینمش و بازگردم.بهی مرا در آغوش گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد و من با خیال راحت به بیمارستان برگشتم.
فشار کار و خستگی کم کم می رفت تا مرا از پای در بیاورد. یک روز همان طور که فکر می کردم چیزی به ذهنم رسید. آن شب که به خانه برگشتم بهی را صدا کردم تا با او صحبت کنم. از او خواستم تا برای زندگی به شهر دیگری برویم و تمام دلایلم را برای این کار برایش شرح دادم. بهی به حرفهایم خیلی خوب گوش کرد و پذیرفت. خوشحال بودم که قبول کرده،اما نمی دانستم که او فقط و فقط به خاطر من حاضر شده از شهر محبوبش تهران دست بکشد.
پس از بررسی زیاد شهر شیراز را انتخاب کردیم، زیرا هم به بوشهر نزدیک بود و هم دوستانی در آنجا داشتم که می توانستم با وجود آنان تنهایی ام را پر کنم. با تلاش زیاد انتقالی گرفتم و پس از بستن بار و اثاثیه راهی شیراز شدیم.
با پولی که از ارثیه مادر به دستم رسیده بود توانستم یک طبقه خانه ای را رعن کنم. از این بابت خوشحال بودم،زیرا از دادن کرایه خانه راحت شده بودم. پس از باز کردن اسباب و اثاثیه،یک دست مبل اسیل و میز ناهار خوری خریدم و هر چیزی را که برای تزئین آن خانه لازم بود و می دانستم بهی دوست دارد تهیه کردم. خانه را خیلی قشنگ تزئین کردم. اوایل بهی از این تغییر وضعیت راضی بود، اما کم کم احساس کردم سکونت در این شهر شهر را دوست ندارد. فکر کردم تمام ناراحتیها و دلخوریهایش به خاطر قبول نشدن در کنکور است، اما بعد متوجه شدم درد او چیز دیگریست.
بهی به کلاس زبان می رفت و در این رشته خیلی موفق بود. صبحها هم به پیاده روی و گردش می رفت و به تشویق من عضو باشگاه ورزشی هم شده بود. یک روز دو نفر از دوستان بسیار نزدیکشی به شیراز و به دیدن ما آمدند. از آنان به نحو شایسته ای پذیرایی کردن.آن دو به مدت دو هفته شیراز بودند و در این مدت بهی را طور دیگری می دیدم. با آنان به خرید و گردش می رفت،عکس می گرفتند،می گفتند و می خندیدند. به سینما و مکانهای تفریحی می رفتند و خلاصه خیلی خوش بودند و لذت می بردند.من هم خوشحال بودم که بهی برای مدتی از لاک خود خارج شده، اما پس از رفتن آنان متوجه شدم آن دو روح و روان بهی را هم با خود برده اند.
دوباره همانی شد که بود و شاید هم بدتر از سابق شد. مدتها خودش را در اتاق حبس می کرد و می خواند. از مهر تا بهمن یکسره درس خواند و بعد یک روز یک باره کتاب و جزوه را کنار گذاشت و گریه کرد و گفت: مامان من نمی توانم دیگر درس بخوانم. مغز قفل شده و هیچ چیز نمی فهمم. دیگه از درس بدم میاد و دیگه نمی خوام در کنکور شرکت کنم.
با خود گفتم از آنچه می ترسیدم سرم آمد. در حالی که احساس بدبختی می کردم نوازشش کردم و با محبت به او گفتم: مادر جون مهم نیست،الان خسته ای،تو یکسره درس خواندی.باید مدتی کتاب و درس را کنار بگذاری و به خودت استراحت بدهی.
روز بعد با دکتری روانشناس صحبت کردم و او را پیشش بردم،او با بهی حرف زد و مسائل را برایش تجزیه و تحلیل کرد. حرفهای دکتر در او کمی اثر کرد،اما پس از دو سه جلسه دیگر حاضر نشد به روانشناس
-
مراجعه کند و به من گفت که دیگر نمی خواهد در رشته پزشکی شرکت کند. آن سال هم در کنکور سراسری شرکت کرد و هم در کنکور دانشگاه آزاد. جواب دانشگاه آزاد پیش از کنکور سراسری اعلام شد و در نهایت خوشبختی متوجه شدم بهی در سه رشته میکروبیولوژی، مامایی و شیمی قبول شده است. در این فکر بودم که اگر این بار هم در کنکور سراسری موفق نشد وادارش کنم که در یکی از این سه رشته ادامه تحصیل بدهد، اما وقتی جوابهای دانشگاه سراسری اعلام شد سر از پا نشناختم، زیرا نام او را میان قبول شدگان رشته زبان دیدم. همان لحظه با دیدن نام شهری که در آن قبول شده بود آه از نهادم برآمد. بهی بدون آنکه من بفهمم تهران را به عنوان شهری که می خواست در آن تحصیل کند انتخاب کرده بود. اکنون زمان چرخیده بود و بهی خوشحال بود و من ناراحت. نتوانستم او را متقاعد کنم که یکی از سه رشته ای را که در دانشگاه آزاد قبول شده برگزیند. او پایش را در یک کفش کرد که باید در دانشگاه سراسری و آن هم در تهران ادامه تحصیل بدهد و تازه آنجا بود که فهمیدم چه قدر به تهران و دوستانش وابسته بود.
او عازم تهران شد و چون واجد شرایط گرفتن خوابگاه نبود مجبور شد به منزل یکی از خاله ها و یا داییهایش برود، اما او ترجیح داد به منزل یکی از دوستان من برود. مینا زن خوب ومهربانی بود که همسر و بچه هایش در خارج از ایران زندگی می کردند و چون تنها زندگی می کرد از من خواست بهی را نزد او بفرستم. وقتی با بهی موضوع را در میان گذاشتم خوشحال شد.خیالم از بابت مینا راحت بود، زیرا می دانستم او زنی محکم و متین و سرد و گرم چشیده است و مطمئن بودم می تواند سرپرست خوبی برای بهی باشد.
از منتقل کردن خود به شیراز پشیمان بودم، زیرا یکی از انگیزه های من برای این کار راحتی بهی بود که او هم به این طریق میدان را خالی کرد.باز هم محیط کار برایم ناآشنا بود و من نیز برای افرادی که آنجا کار می کردند نا آشنا بودم. اینجا هم سابقه کار و تجربه مطرح نبود و سن و سال نیز به حساب نمی آمد. می دانستم چاره ندارم جز اینکه مدتی را صبر کنم تا باز نشسته شوم، زیرا به هیچ عنوان با انتقال دوباره ام به تهران موافقت نکردند. بدون بهی احساس تنهایی و بیچارگی می کردم. محیط کار یگر برایم جاذبه نداشت و از کار کردن و حتی زنده ماندن خسته شده بودم. مرا به بخش نورولوژی منتقل کردند. محیط کارم اصلا خوشایند نبود. اگر خوب بودی و خوب می دانستی و خوب عمل می کردی مورد حسد دیگران قرار می گرفتی و کار خوبت را به هیچ می گرفتند و خیال می کردند خودنمایی می کنی تا جای آنان را بگیری. آنوقت بود که برایت سوسه می آمدند و از هر طریق زیرآبت را می زدند، اما از کار تنها بله قربان و چشم گفتن را بلد بودی آن وقت می توانستند تحملت کنند. متاسفانه من از جمله آنان نبودم و نمی توانستم چشمم را به روی اشتباهات دیگران بسته نگه دارم.
در آرزوی رسیدن به بازنشستگی می سوختم و روز ها را می شمردم تا بلکه بتوانم از کار خلاص شوم. این در حالی بود که زمانی از اینکه پرستار هستم به خود می بالیدم و از دانسته ها و تواناییهایم لذت می بردم و از اینکه انسان مثبتی برای مردم دردمند و بیمار هستم خوشحال بودم، اما اکنون دیگر توان ادامه این راه سخت را نداشتم، زیرا به جایی رسیده بودم که دیگر تجارب و راهنماییهایم برای کسی ارزش نداشت و این مرا از کار زده و ناامید می کرد.
11
بهامین یک سال را در منزل مینا بود. در تمام این مدت کماکان با او و دیگر خواهر و برادرانم ارتباط داشتم و از حال و روزشان باخبر بودم.مینا بنا به دعوت دخترش به سوئد رفت. بهی مجبور شد به منزل مجید برود و یک سال در کنار او و دخترش زندگی کند. ماندن در محیط خانه برادرم برای بهی خالی از رنج نبود. او از بودن در خانه مجید رنج می کشید، اما چون خودش راهش را انتخاب کرده بود حرفی نمی زد. هر وقت او را می دیدم از نگاهش درد و رنج را احساس می کردم و این مرا بیش از پیش درمانده می کرد که چه باید کنم. هر بار که می خواستم کارم را رها کنم و خود را به بهی برسانم می دیدم که چیزی به بازنشستگی ام نمانده و نمی توانستم آینده خود و او را فدای این چند ماه کنم.
یک روز سیمین به من زنگ زد و گفت: یاسمین. نمی دانم چرا پا و کمرم خیلی درد می کند. رفتم عکس گرفتم و آزمایش دادم. گویا لکه ای در استخوان لگنم است.دکتر نوشته بروم اسکن کنم همانطور که سیمین صحبت میکرد سرار وجودم به لرزه در آمد.احساس خطر بد جوری به قلبم چنگ میزد.به شدت نگران سیمین بودم زیرا دو سال قبل هم او آزمایش دهانه رحم داده بود که متاسفانه جواب آن مثبت بود.وقتی موضوع را به من گفت به او گفتم به احتمال زیاد هر چه سریع تر باید عمل کنی و رحمت را در بیاوری.وقتی نزد پزشک رفتیم او هم نظر مرا تایید کرد.سیمین آن سال خیلی ترسیده بود اما خوشبختانه عمل کرد و نتیجه اش نیز خوب بود.همان موقع رحمش را جهت آسیب شناسی فرستادند و من تمام مدت مراقبت از او را به عهده گرفتم.خوشبختانه جواب آسیب شناسی که امد هیچگونه سلول سرطانی دیده نشده بود.
اکنون دو سال از آن ماجرا میگذشت و باز هم سیمین بیمار بود.به او گفتم که بدون معطلی از طریق یکی از دوستانم به بیمارستان شریعتی رفته تا در آنجا سریعتر از تمام بدنش اسکن شود.پس از اینکه تلفن را قطع کردم به دوستم زنگ زدم و سفارش سیمین را کردم.
تلفنی پیگیر کارش بودم و چون دلم طاقت نیاورد صبر نکردم حکم بازنشستگی ام را بگیرم.مرخصی گرفتم و به تهران رفتم تا از نزدیک ناظر بر کارش باشم.
جواب اسکن سیمین به سرعت حاضر شد و متاسفانه نشان داد که مغز استخوانش مریض است.وقتی فهمیدم بیماری او سرطان مغز استخوان است طاقت نیاوردم و همانجا روی زمین نشستم.
بدبختانه همان موقع سیمین در بستر بیماری بود بهی هم از ناراحتی تیرویید رنج میبرد.او را به چند پزشک غدد نشان دادم.یکی از دکترها مشکوک به اختلالات غدد فوق کلیوی او شد و توصیه کرد آزمایش خون کامل بدهد.بیماری سیمین از یک طرف و بیماری بهی از یک سوی دیگر
-
خردم می کرد. نگرانی و غم و غصه و افکار ناخوشایند به جانم چنگ می زد و نمی دانستم دست تنها چه باید کنم.
پزشکان عقیده داشتند که سیمین با شیمی درمانی بهبود خواهد یافت. او را در بیمارستان بستری کردیم. دو هفته در بیمارستان تحت شیمی درمانی قرار گرفت. اما متأسفانه به این نوع درمان پاسخ مثبت نداد. کلیه هایش به مرحله نارسایی رسید و پس از آن ریه هایش آب آورد و در نهایت قلبش دچار نارسایی شد. میزان گلبولهای سفیدش زیر حد طبیعی بود. او را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند و یک هفته در آن بخش بستری بود. خودش نمی دانست چه بیماری دارد و یا شاید هم می دانست، اما نمی خواست قبول کند. فقط خدا می داند در طول بیماری او چه رنجی کشیدیم. در تمام مدت بیماری کنارش بودم، زیرا دلم نمی خواست لحظه ای او را تنها بگذارم، به خصوص که هر دو دخترش خارج از ایران به سر می بردند. متأسفانه سیمین پس از سه هفته که در بیمارستان بستری بود دار فانی را وداع گفت و داغش را به دل ما گذاشت. او را در بهشت زهرا در قطعه ای چسبیده به قطعه ای که پدر و مادر در آن دفن شده بودند به خاک سپردیم و برایش مراسم عزاداری برگزار کردیم.
دلم برای سیمین خیلی می سوخت. او بیست و دو سال از اکبر کوچکتر بود و همیشه فکر می کرد اگر روزی اکبر بمیرد او چه کند، اما اکنون او زر خروارها خاک آرمیده بود در حالی که اکبر زنده بود. خدایا ما بنده های تو چقدر حقیریم که نمی توانیم سر از حکمت تو در بیاوریم و به راز اراده تو پی ببریم و تنها را چاره ما فرود آوردن سر تسلیم به خواسته های توست.
پس از مرگ سیمین اکبر خانه اش را تغییر داد و ارتباطمان با او قطع شد، اما نفرت و کینه او برای همیشه در قلب من باقی ماند، زیرا می دانستم که سیمین را با کارهایش زجرکش کرد. هرگز نتوانستم او را ببخشم.
مرگ سیمین به همه ما لطمه زد و همه ما را دگرگون ساخت، اما تأثیری که روی بهامین گذاشت بیشتر از همه بود. او همیشه دلش برای سیمین می سوخت و همیشه به من می گفت مامان خاله سیمین خیلی تنهاست. به همین خاطر هر سال در روز مادر به دیدن او می رفت و برایش گل می برد و اکثر اوقات سعی می کرد جای خالی شادی و شروین را به طریقی برای سیمین پر کند.
با دلی غمگین به شیراز برگشتم تا کارهای بازنشستگی ام را انجام دهم. اکنون پنجاه و دو سال سن داشتم و قریب به بیست و هفت سال بود که کار کرده بودم. وقتی برای مراسم چهلم سیمین به تهران می رفتم حکم بازنشستگی به دستم رسیده بود.
اول از همه به دیدن بهی رفتم و او را دیدم که رنج و غم از تمام چهره اش هویداست. می دانستم داستان از چه قرار است. مجید در امور خانه و نظافت و پخت و پز سخت گیر بود. سوگل هم دختری راحت و بی خیال بود به همین خاطر مجید خیلی از ناراحتی هایی که از طرف سوگل می کشید سر بهی خالی می کرد و به اصطلاح می خواست به در بگوید که دیوار بشنود. بهی مثل همیشه به وظایفش آشنا بود و به آنها عمل می کرد، اما مجید که نمی خواست سوگل را ناراحت کند هر دوی آنان را مورد شماتت قرار می داد در حالی که نمی دانست با این کار چه لطمه ای به روحیه شکننده بهی می زند. با مرگ سیمین روحیه بهی بیش از پیش لطمه خورد. او در عزای سیمین حتی یک قطره اشک هم نریخت، فقط ضجه می زد و ناله می کرد. می دانستم او در منزل مجید راحت نیست و خیلی از مسائل ریز و درشت او را آزار می دهد. تصمیم گرفتم به خاطر او بار دیگر به تهران برگردم.
باز هم شروع کردم به دنبال خانه گشتن. اجاره ها سنگین و کمرشکن شده بود. مرتب از این دفتر املاک به دفتر دیگر و ازاین خانه به خانه دیگر می رفتم. دو ماه گشتم تا توانستم خانه ای مناسب در خیابان ولیعصر، نزدیک میدان تجریش پیدا کنم. قیمت آن به نسبت مناسب بود و صاحب خانه ای شریف و مهربان دااشت. منصور هم آمد خانه را دید و پسندید. او پول پیش خانه را پرداخت کرد و قرار شد اجاره خانه را هم بپردازد. به محض نوشتن قرار داد به شیراز رفتم تا اثاثیه ام را به تهران منتقل کنم. همان روز که با کامیون اثاث راهی تهران بودم منصور گفت: یاسمین خدا پدرت را بیامرزد که فقط یک بچه برایم آوردی!
به تهران که رسیدیم نازنین و مجید و سوگل به کمکمان آمدند و اثاثیه را چیدیم. بهی با شادی لوازمش را به منزل من آورد. هیچ گاه شادی صورت او را وقتی داشت اتاقش را مرتب می کرد از خاطر نمی برم. خوشبختانه چند روز بعد که آزمایشات مربوط به غدد فوق کلیوی او را گرفتم متوجه شدم در این مورد نیز مشکلی ندارد. بهی اکنون چهار ترم درسش را گذرانده بود و علاوه بر آن به انجمن زبان هم می رفت. می خواست از نطر مکالمه و محاوره زبان قوی باشد و همیشه می گفت همه چیز را در حد کمال می خواهد.
من دیگر بیرون از خانه کار نمی کردم و هم و غم خود را روی زندگی ام گذاشته بودم. در عین اینکه از بودن در کنار بهی راضی بودم، اما در همان حال زندگی در تهران را دوست نداشتم و احساس ناراحتی می کردم. د. سال زندگی در شهرستان مرا از تهران زده کرده بود. هزینه زندگی در تهران خیلی بالا بود.کرایه ها سنگین، شلوغی و ترافیک شهری، گرانی مواد غذایی و سایر مایحتاج، هزینه سنگین ایاب و ذهاب، نداشتن وسیله نقلیه، راه بندانهای طولانی و از همه مهم تر آب و هوای آلوده آن برایم خیلی آزار دهنده و غیر قابل تحمل بود، اما به خاطر بهی برگشتم تا او در کنار من احساس آرامش پیدا کند.
منصور پنجاه رو یک بار به تهران می آمد و پس از دو هفته سر کارش بر می گشت. هر بار مواظب بودم تا مبادا بین من و او درگیری پیش بیاید و بهی ناراحت شود. هر چند که بهی کارهای او را می دید و چیزی به رویش نمی آورد. منصور مثل پدرم شده بود، اما هنوز ظاهرش را حفظ می کرد و مواظب غذا و سلامتش بود. او فقط تریاک می کشید و هرگز مثل پدر بی احتیاطی نمی کرد که هر چیزی را استفاده کند. با این حال تنها من و بهی بودیم که عمق فاجعه را احساس می کردیم. وضع مالی منصور خیلی خوب شده بود. او بهی را دوست داشت، اما بیشتر عاشق خودش بود، زیرا به خاطر هیچ کس از لذات خودش نمی گذشت.
بهی دوستان زیادی در دانشکده و انجمن پیدا کرده بود و همه دوستش داشتند. ا. از وضعیت موجود راضی بود و به سنی رسیده بود که به نظر معقول و روشن بین می رسید. خیلی حساس و ریزبین بود و هیچ نکته ای از جلوی چشمش رد نمی شد و به اصطلاح مو را از ماست می کشید. ظاهری خوب و خوشایند داشت و در عین حال متین و سنگین رفتار می کرد. دورادور رفت و آمدهایش را زیر نظر داشتم و خوشحال بودم که خودش خوب را از بد تشخیص می دهد. تنها آرزویم این بود که او را عروس کنم و خوشبختی اش را ببینم. گاهی او را در لباس سپید عروسی و در حالی که رو به روی آینه سفره عقد نشسته تجسم می کردم و دلم برایش ضعف می رفت. آرزو داشتم همسری خوب و متین نصیبش شود که از هر نظر خوب و بی نقص باشد. مرتب با خدا راز و نیاز می کردم و از او می خواستم جوانها و از جمله دختر مرا خوشبخت و عاقیت به خیر کند. همیشه سر نماز دعا می کردم ای خدا مهربان، یک شوهر به بهی من بده که آن قدر خوب باشد که بتواند جای همه کسانش را پر کند. ظاهری خوب و باطنی خوب تر داشته باشد. صالح و خانواده دوست باشد و او را دوست بدارد. هر دو درک و فهم متقابل داشته و با هم رفیق باشند...
گاهی که خوب فکر می کردم تمام چیزهایی را برای بهی می خواستم که خودم عمری در آرزوی داشتن آنها حسرت خورده بودم. هر بار که زیارت می رفتم و یا سر نماز می ایستادم همین دعا را برای او می کردم، اما نمی دانم چرا اینقدر در مورد او نگران بودم . همیشه از یک چیزی می ترسیدم و هر چه فکر می کردم نمی دانستم دلیل این ترس چیست و از کجاست.
بهی چند خواستگار داشت، اما همه آنها را رد کرد. او همیشه نسبت به این مسئله اعتراض داشت که چرا باید دخترها در خانه بنشینند و مردها به خواستگاریشان بروند. گاهی اعتراضش را با سؤالاتی مطرح می کرد که نمی دانستم چه پاسخی به او بدهم. حرفهایش گاهی در ذهن من هم تکرار می شد. بهی می گفت: چرا حق انتخاب بایستی با مرد باشد؟ چرا مردها هر کاری دوست دارند انجام می دهند؟ چرا مردها تا با زنی ازدواج می کنند تمام زحمت زندگی از جمله نگهداری از بچه ها را به عهده او می گذارند؟ چرا زحمت مادران در مورد بچه هایشان بیش از پدرهاست؟ چرا زمانی که زنان سنی از آنها گذشت و ناتوان شدند و آثار جوانیاز صورتشان محو شد مردها تازه کبکشان خروس می خواند و فیلشان یاد هندوستان می کند؟ چرا زن موجودی مفلوک و ناتوان است؟ چرا مردها همه جرأت و جسارت را از زنان می گیرند تا بتوانند مرد بودنشان را به اثبات برسانند؟ و چرا؟ چرا؟ چرا؟
حرفهای او را دربست قبول داشتم. این تجربه تنها از آن من نبود. من شاهد زندگی خیلی از اطرافیان خود از جمله مادرم بودم. توان مجاب کردن او را نداشتم. زیرا نمی توانستم چیزی بگویم که خود به آن اعتقاد نداشتم. از طرفی بهی جوان بود و سرشار از آگاهی و من می دانستم او من نیست که به کسی اجازه دهد قربانی اش کند. من قربانی بودم و قربا نیهایی چون من کم نبودند. تنها روش قربانی شدنمان فرق داشت. تجربه من بهی را هوشیار کرده بود، زیرا او در سنی بود که من وقتی در این سن بودم دو بچه هشت و نه ساله داشتم در حالی که خودم چون طفلی چشم و گوش بسته بودم. با این حال نمی توانستم اجازه دهم پرده سیاه زندگی خودم و اطرافیانم روی آسمان آبی آینده اش را بپوشاند. همیشه سعی کردم خوشبینانه با او صحبت کنم. روزی به او گفتم: بهی عزیزم، می فهمم چه می گویی. اینها که تو می گویی همه درست. اما هر جامعه ای برای خودش سنتها و آداب و رسومی دارد.
نگاه بهی مرا از ادامه صحبت باز می داشت. زیرا می دانستم او مثل همیشه احترام مرا نگه می دارد، اما به چیزهایی که می گویم معتقد نیست به همین خاطر نخواستم تا با استدلالی که خودم هم باورش نداشتم هم خودم را سبک کنم و هم او را فریب دهم. بنابراین سکوت کردم.
او گفت: مامان، آیا همین جامعه به مردها این قدر آزادی می دهد که هر کاری می خواهند بکنند و هیچ کس هم به آنها نگوید چرا، تمت خدا نکند زنی پایش را خطا بگذارد، آن وقت مورد لعن و نفرین همه قرار می گیرد و مطرود جامعه می شود. همین مرد وقتی خطا می کند و لذتش را می برد دست و دهانش را می شوید و کسی بویی نمی برد. چرا یک زن در شغل و حرفه اش هر چقدر دانش و هنر داشته باشد باز هم مرد هم ردیف او را برای پذیرفتن ترجیح می دهند؟ اگر جامعه ای این قدر مردسالار باشد که حقوق زنها را نشناسد چرا باید از آن تبعیت کرد؟
بدبختانه پای خوبی برای حرفهای او نبودم، ن
-
زیرا نمی دانستم جوابش را چه بدهم. بهی هر کس را که به خواستگاریش می آمد رد می کرد و به آسانی تن به ازدواج نمی داد. در این بین مردانی بودند که بهی هم از شایستگی و رفتار خوب و لیاقت آنان حرف می زد. اما همانها را هم برای ازدواج قبول نداشت. او غروری داشت که به آسانی اجازه نمی داد زیر پای کسی له شود. بارها شنیده بودم که می گفت: من کسی را می خواهم که عیسی رشته و مریم بافته باشد. آیا چنین کسی وجود داشت؟
در همین اوضاع منصور خبر داد که خانه ای در اطراف شیراز خریده است. می دانستم این کار او به خاطر آن است که اگر دوستانش خواستند بیایند و بروند کسی مزاحم او و کارهایش نباشد، زیرا بارها صدای همسایگان از رفت و آمد دوستان او در آمده بود.
منصور از ما خواست که پس از اتمام دانشگاه بهی به شیراز برگردیم. او فکر می کرد منشأ تمام نارضایتیهای بهی من هستم و این منم که چشم و گوش او را پر می کنم تا به تهران بچسبد در حالی که خودش هم می دانست که من تهران را دوست ندارم و نمی خواهم آنجا زندگی کنم. او یا نمی فهمید یا نمی خواست بفهمد که من فقط دنبال آسایشی هستم که از پنج سالگی گمش کرده بودم. هیچ گاه خودمحور و خودبین نبودم و همیشه نگرانی اطرافیان نگذاشته بود تا به خودم بپردازم.
چند ماه بعد منصور خانه ای را که در حومه شهر شیراز خریده بود فروخت و با گرفتن وام و مقداری قرض توانست خانه ای بسیار قشنگ در شهر شیراز بخرد. این خانه هم بزرگ بود و هم خیلی زیبا و می توانست خلأ از دست دادن خانه ای که در جنگ از دست دادیم را جبران کند. وقتی که من و بهی برای دیدن خانه ای که منصور خریده بود به شیراز رفتیم از دیدن آنجا خیلی ذوق کردیم و خوشحال شدیم. بهی فکر می کرد این خانه روزهای تعطیلی و عیدمان است، اما من بر عکس او فکر می کردم آن خانه نجات خواهد داد. دیدن آن خانه قشنگ مرا به رؤیای شیرینی می برد که سالهای آخر عمرم را در گوشه ای دنج و خلوت خواهم گذراند. البته این فقط افکار و رؤیای من بود. منصور هم که اینک به آرزویش رسیده بود از من خواست به شیراز برگردم. در این بین فقط بهی بود که خواسته خودش را می دید. نمی دانم او از چه گریزان بود. از جو خانه؟ اما مدتی بود که من و منصور به خاطر او اختلافاتمان را کنار گذاشته بودیم و زندگی مسالمت آمیزی را در پیش گرفته بودیم. آیا او از پدر و مادری که بینشان محبت وشادی وجود نداشت گریزان بود؟ آیا از کارهای پدرش فرار می کرد و یا اینکه دلبستگیهای نا آشنایی او را به تهران جذب می کرد؟
بهی همان سال لیسانسش را گرفت. او را کمی به حال خود گذاشتم تا بتواند با شرایط کنار بیاید.
زمستان همان سال تصمیمم را به اجرا در آوردم و بار دیگر اسباب و اثاثیه مان را بستیم و روانه شیراز شدیم. اکنون دیگر خانه ای آبرومند داشتیم و از نظر وسایل خانه چیزی کم وکسر نداشتیم.
از اول فروردین آن سال مهمان از شهرستانها و تهران داشتیم و سرمان حسابی شلوغ بود. همه می آمدند و می رفتند، دور هم بودیم خیلی خوش می گذشت. همان سال نوه دایی ام که سال ها بود او را ندیده بودم و در گشور دانمارک زندگی می کرد به ایران آمد. بیشتر روزهای اقامتش را پیش ما گذراند. آن سال عید خوبی داشتیم و روحیه بهی هم خیلی شاد و عالی شده بود و کم کم داشت به شیراز و زندگی در آنجا خو می گرفت که حادثه ای تلخ زندگی ما را از این رو به آن رو کرد.
چیزی به تابستان نمانده بود که یک روز زرین تلفن کرد. پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم: چه خبر؟
ابتدا کمی حاشیه رفت و بعد گفت: یاسمین متأسفانه خبر خوشی ندارم. در حالی که بار دیگر وجودم به لرزه افتاده بود گفتم: زرین بگو، طاقت شنیدنش را دارم.
زرین که از صدایش معلوم بود بغضش را فرو می خورد گفت: متأسفانه شروین بیمار است و در یکی از بیمارستانهای لندن بستریست.
خودم حدس می زدم، اما برای اطمینان گفتم: بیماری اش چیست؟
صدای زرین خیلی ضعیف به گوشم رسید که گفت: سرطان.
خدای من شروین؟! دختر سیمین! سرطان! خدای من شروین فقط سی و دو سال داشت و برای مردن خیلی جوان بود.
پشت تلفن زار می زدم و به سینه ام می کوفتم و شروین شروین می کردم. نوحه سر داده بودم که خدایا رحمتت را شکر، این دختر در آن دیار غربت، بدون مادر و پدر چه می کند؟
شروین یک سال پیش از مرگ سیمین از شوهرش جدا شده بود و با خواهرش شادی زندگی می کرد.
پیش از اینکه زرین این خبر را به من بدهد خواب دیده بودم که سیمین در منزلمان را زد و من به استقبالش رفتم. او را دیدم که آن سیمین خوشگل و مرتب و خوش پوش نبود، بلکه موهایش پریشان بود و وضعیت آشفته ای داشت. در نگاهش درد و غصه موج می زد. درست مثل زمانی که از دست اکبر آزار می دید. هر چقدر به او اصرار کردم که داخل شود نشد و گفت: فقط آمده ام بچه ام را ببینم.
از خواب بیدار شدم بدون اینکه بفهمم خوابم چه تعبیری داشت، اما اکنون معنی آن را فهمیدم. سیمین می خواست دخترش را ببیند.
تلفن بیمارستان را از زرین گرفتم و پس از قطع مکالمه با او کد لندن را گرفتم و شماره تلفن بیمارستان و اتاق او را دادم. وقتی تماس برقرار شد شروین خودش گوشی را برداشت. با صدایی لرزان و نحیف که سعی می کردم ضعفم را بروز ندهم گفتم: شروین جون، منم خاله یاسی. حالت چطوره؟
با صدای بلند گریه کرد و گفت: خاله جون، منم مثل مامانم بیمار شده ام.
در حالی که خودم به دلداری احتیاج داشتم او را تسلی دادم و گفتم: عزیزم غصه نخور. به خدا توکل کن. ما هم دعا می کنیم ان شاء الله هرچه زودتر خوب شوی. همین امروز به شادی بگو برای من و زرین دعوت نامه ای با شرح مبسوطی از بیماری ات به سفارت انگلیس در تهران بفرستد تا بلکه بتوانیم ویزا بگیریم و پیش تو بیاییم. خدا کریم است. خودت که باید بهتر بدانی اکنون علم خیلی پیشرفت کرده و این بیماری چیزی نیست که قابل درمان نباشد. ولی اول هودت باید به خودت کمک کنی و روحیه خوبی داشته باشی.
دلداری ام در او مؤثر واقع شد و در حالی که صدایش قوی شده بود گفت: راست می گی خاله جان، من باید امیدوار باشم، اما شما و خاله زرین می آیید پیش من؟
گفتم: آره عزیزم، چرا که نه، انشاءالله که ویزا می گیریم و هر چه زودتر به آنجا می آییم.
او با خوشحالی خداحافظی کرد و نم به محض گذاشتن گوشی زمین نشستم و در حالی که زار می زدم و گریه می کردم با خدا راز و نیاز کردم. بار پروردگارا رحم کن. این طفل معصوم مادر ندارد. پدرش هم که آن قدر مهمل و بی دست و پاست که می دانم هیچ غلطی نخواهد کرد. تو به جوانی و بی کسی اش رحم کن و نخواه در دیار غربت بلایی سرش بیاید.
خیلی زود دعوت نامه همان طور که خواسته بودم رسید. ما هم خودمان را آماده کرده بودیم که به انگلیس برویم. امیدوار بودم دیدن ما روحیه ای مضاعف به شروین بدهد که شاید در زوند بهبودش مؤثر باشد، اما سفارت به ما ویزا نداد چون بستگان درجه دوی او بودیم. با نا امیدی خود را به در و دیوار می زدم تا بلکه بتوانم راهی برای رفتن پیدا کنم، اما تلاشم بی نتیجه ماند و سفارت با تقاضای رفتن ما موافقت نکرد. هر روز تلفنی با شروین و شادی در تماس بودیم و روند درمان او را پیگیری می کردیم. روزی شادی با گریه به ما گفت که شیمی درمانی در مورد او مؤثر نبوده و به همین خاطر شروین روحیه اش را حسابی از دست داده است. شروین پس از دو ماه در سن سی و دو سالگی در گشوری غریب جان سپرد و ما حتی نتوانستیم او را بببینیم. این طور که شادی برایمان تعرییف کرد تمام پرستاران و پزشکان از مرگ او متأثر شده و اشک ریختند و این در حالی بود که جگر ما کباب شده بود. به خار یک چیز خدا را شکر می کرد و آن اینکه سیمین زنده نبود تا داغ عزیزش را ببیند.
شروین را در قبرستانی بر روی تپه ای پراز گل در لندن دفن کردند و تمام مخارج آن را شادی با زحمت زیاد پرداخت کرد.
ما برای شروین در تهران ختم گرفتیم و در عزای او نشستیم. اکبر را تا آن روز ندیده بودم. پس از مرگ سیمین نخستین بار بود که او را می دیدم. ناتوان که نشده بود هیچ، بلکه چاق تر از پیش شده و آبی زیر پوستش رفته بود. در مرگ شروین باز هم بهی گریه نکرد و غمش را با ناله و ضجه نسان داد.
12
گذر زمان داغ مرگ شروین را کمرنگ تر از پیش کرد. همه ما راضی به قسمت شدیم و دانستیم که از تقدیر گریزی نیست. من همراه بهی به شیراز برگشتم. اما غافل از اینکه بهی در تابستان همان سال بدون اطلاع من و پدرش در امتحانات فوق لیسانس شرکت کرده بود. بدون شک او می خواست خودش را بسنجد و میخ محکم تریبه زمین بکوبد و با طناب فوق لیسانس خودش را به تهران بچسباند.
شهریور همان سال مهمان زیادی از تهران برایم رسید. مینا دوست سی و چند ساله ام نیز ازپس از سه سال از سوئد برگشته بود و اینک آمده بود تا چندی در کنارمن باشد.
یک روز از همان روزهایی که سرم به رفت و آمد مهمانهایم بود بهی با خوشحالی به خانه برگشت و در حالی که سر از پا نمی شناخت گفت: مامان یک خبر براتون دارم. تا حالا چیزی نگفتم چون می خواستم هم برای تو و هم برای پدر غیرمنتظره باشد.
-
نمی دانم چرا احساس دلشوره به جای شادی وجودم را گرفت. شادی بیش از حد بهی مرا به شک انداخت. نگاهی به مینا که در کنارم مشغول خرد کردن سبزی بود انداختم وبعد رو به بهی کردم و گفتم : خیر باشه ، مامان چه خبری تو رو انقدر خوشحال کرده.
با شادی خندید وگفت : در رشته فوق لیسانس زبان قبول شده ام و جزو نفرات اول هستم.
لحظه ای هاج و واج به او نگاه کردم . نمی دانستم خوشحال باشم یا گریه کنم . دلشوره ای سخت بر قلب وروحم چنگ کشید. آن لحظه که بهی شرح کارش را به من و مینا می داد ساکت و صامت به او نگاه کردم ودر فکرم گذشت که خدایا اکنون باید چه کنم . خدای من بهی تو چرا مرا درک نمی کنی ؟ مگر با تو صحبت نکرده بودیم که بعد از اتمام دانشگاه نزد ما برگردی وبا هم زندگی کنیم؟ بهی... بهی تو که می دانی دیگر نمی تونم به تهران برگردم ، پس چرا با من چنین کاری کری؟ هدفت چه بود ؟ آیا می خواستی ما را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهی ؟
از چهره مینا خواندم که او از برنامه بهی خبر داشت وحدس زدم تمام دوستان او ودوستان من وحتی نازنین هم می دانستند که او در امتحان شرکت کرده . در این بین فقط من ومنصور از هیچ چیز خبر نداشتیم . آیا ما اینقدر غریبه بودیم ویا قصد داشت برای ما خبر غیر منتظره داشته باشد.چه خبری !کم مانده از شدت غم وناراحتی سکته کنم.
بدون اینکه افکارم را به چهره ام منتقل کنم در همان حالت بهت و حیرت والبته نه چندان خوشحال به او تبریک گفتم ومتوجه شدم این حالت من برای بهی خوش آیند نبود و توی ذوقش خورد.
در این میان مینا سکوت کرده بود وچیزی نمی گفت .شاید می خواست خود مسئله را هضم وجذب کنم.
منصور به خانه آمد .بهی این خبر را به او هم داد .فهمیدم او نیز واکنش خوش آیندی با شنیدن این خبر نشان نداد . اما بدون هیچ حرفی قبول کرد شهریه وهزینه هایش را پرداخت کند. همان موقع هم چک اولین ترمش را نوشت و به دستش داد بهی از خوشحالی روی پا بند نبود و بدون توجه به حال دگرگون من که سعی می کردم خودم را خونسرد نشان بدهم رفت تا وسایلش را جمع آوری کند .
پس از رفتن او منصور به آشپز خانه آمد و رو به من کرد وگفت : همه اش تقصیر توست که می خواستی بچه ات تحصیلات داشته باشد و عنوان داشته باشد . آن قدر درس بخواند که جان از تنش در برود . حالا تحویل بگیر، همان شد که می خواستی . با عصبانیت آشپزخانه را ترک کرد ورفت.
از شدت ناراحتی نتوانستم سرپا بایستم و روی صندلی نشستم وسرم را در میان دستانم گرفتم . بله، من می خواستم او تحصیل کند، ولی کدام مادر این را نمی خواهد؟از دست بهی خیلی ناامید شدم واز شدت ناراحتی خون خونم را می خورد .از او توقع داشتم شرایط زندگی مرا درک کند . دلم می خواست او حرفم را بفهمد وموقعیت مرا درک کند ؛ اما او کار خودش را کرد. کاری کرد که خودش می خواست بدون اینکه حتی توجهی به من وخواسته ام بکند. نمی دانم چرا نمی توانستم در ذهنم کارش را توجیه کنم، تنها چیزی که میدانستم این بود که او کار درستی با من و پدرش نکرد. نمی دانم چرا؟ سوالات زیادی در مغزم می پیچید در حالی که پاسخی برای آنها نداشتم .آخر چرا ؟ حالا باید چه می کردم .اکنون کجا می خواست زندگی کند؟ حالا دیگر باید از چه کسی می خواستم سرپرستی او را قبول کند؟ خدا من باید چه کار می کردم؟
در همین حال و افکار بودم که بهی به آشپزخانه آمد وبا دیدن من که در بحران شدید دست و پا می زدم گفت : مامان تو از قبولی من ناراحتی ؟
سوال او چون جرقه ای باروت افکارم را منفجر کرد. به او نگاه کردم و گفتم : تو با ما بازی کردی . تو به ما دروغ گفتی . این کار درستی نبود . این دورویی بود . حق من نبود که با من چنین معامله ای کنی .
بهی که توقع چنین حرفی را نداشت رنگ از رویش پرید. این دومین بار در طول زندگی اش بود که چنین واکنشی از من می دید . شاید باورش نمی شد که من هم بتوانم چنین خشمگین شوم.
با صدایی لرزان گفت: مامان ، تو رو خدا عصبانی نشو . اصلا غلط کردم،دیگر دانشگاه نمی روم، دیگه درس نمی خوانم.
چکی را که منصور برایش امضا کرده بود را روی میز گذاشت .با عصبانیت چک را برداشتم و به طرفش پرت کردم و گفتم : اصلا مسئله پول مطرح نیست . من توقع داشتم پیش از اینکه این فکر به سرت بزند با من مشورت کنی . می خواستم مرا درک کنی ، همان طور که من همیشه تو را درک می کردم. دیگه فایده ای ندارد. تو الان راهی را رفتی که اگر با تو مخالفت کنم بعد ها می گویی شما جلوی پیشرفت وترقی مرا گرفتید؛ اما تو که شرایط مرا بهتر از هر کس دیگر می دانی. من بارها به تو نگفتم که در این شهر هم امکان کار،درس، پیشرفت و ترقی است ؟ اما تو تهران را چسبیدی . تو که می دانی زندگی در تهران برای ما سخت است. اصلا کجا و خانه چه کسی می خواهی بروی ؟ خودت هم که دوست نداری پانسیون شوی . با این اوضاع من چه خاکی بر سرم بریزم ؟
مینا که همان لحظه وارد آشپزخانه شده بود با لیوان آب به طرفم آمد و در حالی که سعی می کرد آب را به خوردم بدهد گفت:یاسی جان ، خودت را ناراحت نکن،فعلا که من تهران هستم، بهی می آید پیش من. آن قدر نگران نباش . برای سلامتی ات خوب نیست .
مینا مرا آرام کرد وبه این ترتیب غائله پایان یافت .روز بعد بهی همراه مینا عازم تهران شد. آن دو را تا پایانه مسافربری بدرقه کردم. بهی مرتب به من نگاه می کرد تا ببیند آیا ناراحتم یا نه ، اما من خودم را خوشحال نشان می دادم تا با آسودگی خیال سفرش را آغاز کند ، چون دیگر کار از کار گذشته بود وناراحتی من فایده ای نداشت .نمی خواستم بعدها سرزنش او را هم به جان بخرم.
بهی خوشحال بود طوری که گویی روی زمین راه نمی رود ، بلکه پرواز می کنند. مرتب می خندید . گاهی هم بغلم می کرد وصورتم را می بوسید برای آخرین بار بغلش کردم وبوسیدمش وبا هزار دعا و ثنا روانه تهران کردمش.از بابت رفتار بد روز گذشته خود هم پشیمان بودم .
در راه بازگشت بی اراده اشک می ریختم و با خدا راز و نیاز میکردم : خدایا تو بزرگی ، تو رحیمی ، تو غفوری و کریمی ، اگر گناهی کردم مرا ببخش واز سر تقصیراتم بگذر . خدایا دختر عزیزم را به تو سپردم .کمکش کن وتنهایش نگذار .همان موقع مقداری پول در صندق صدقات انداختم تا شاید خداوند مرا به جهت اینکه با بهی تند برخورد کردم بودم ببخشد .
تا چند روز از اینکه نتوانسته بودم رفتار خوبی با بهی داشته باشم وسر او آن طور فریاد زده بودم ناراحت وپشیمان بودم .کم کم پذیرفته بودم که باید دو سال دوری اش را تحمل کنم .مرتب به منزل مینا زنگ میزدم و حالش را می پرسیدم . مینا خبر ها را به من می داد . به گفته مینا حالش خوب بود ومراحل ثبت نام را انجام داده بود و کارهایش همه روبه راه بود . در این مدت فقط یک بار خود بهی صحبت کردم، چون اکثر مواقع منزل نبود وبه گفته مینا به دنبال کارهایش رفته بود.
یک هفته از این ماجرا گذشت تا اینکه طبق معمول به منزل مینا زنگ زدم تا حال او را بپرسم واگر هم بهی بود با خودش چند کلامی صحبت کنم. .دلم برایش بدجوری تنگ شده بود و احساس تلخی وجودم را گرفته بود که نمی دانستم دلیلش چیست . وقتی حال بهی را ار مینا پرسیدم گفت که خوب است ،وطبق معمول دنبال کارهایش رفته .احساس کردم صدای مینا کمی گرفته است ، ولی چیزی به رویم نیاوردم .
آخر همان هفته بود که شبی خواب در هم وآشفته ای دیدم. صبح که از خواب برخاستم احساس نگرانی شدیدی داشتم . بدون ملاحظه اینکه ممکن است آن موقع صبح مینا خواب باشد شماره او را گرفتم . پس از دقایقی ارتباط برقرار شد ومینا گوشی را برداشت .از او معذرت خواستم ،اما گویی او هم منتظر تلفن من بود،زیرا صدایش نه حالت متعجب داشت ونه حالت ناراحت از مزاحمت من . به او گفتم که نگران بودم و به خاطر همین زنگ زدم تا حال بهی را بپرسم .
مینا گفت : یاسی ،تو که خیال داشتی به تهران سری بزنی ، خوب است زودتر بیایی.
با نگرانی گفتم: مگر چه شده؟
گفت: ناراحت نباش ، چیز مهمی نیست . بهی کمی حال نداره بهتر است که تو در تهران باشی .
فقط خدا می داند آن لحظه چه حالی به من دست داد . به محض گذاشتن گوشی لباس پوشیدم و برای تهیه بلیت رفتم .
اواخر شهریور بود و وسیله نقلیه به راحتی گیر نمی آمد . با ناامیدی از این دفتر فروش به دفتر دیگر می رفتم تا شاید یک بلیت برای رفتن به تهران پیدا کنم . همان موقع به خاطرم آمد که پسر عمویم که در شیراز زندگی می کرد قرار بود به تهران برود . دعا کردم تا آن لحظه نرفته باشد ومن بتوانم با او راهی تهران شوم . خودم را به یک باجه تلفن رساندم و به او زنگ زدم. خوشبختانه هنوز نرفته بود و وقتی شنید می خواهم به تهران بروم گفت که برای بردنم به منزلمان می آید .به سرعت به منزل برگشتم وبا دست پاچگی ساکی برداشتم وهر چه به دستم رسید داخل آن ریختم . در فاصله ای که منتظر آمدن پسر عمویم بودم به بوشهر زنگ زدم تا با منصور صحبت کنم . خودش گوشی را برداشت .به او گفتم : منصور ، بهی حالش خوب نیست . همین امروز به تهران می روم ، اگر تونستی تو هم بیا.
منصور با کلافگی گفت: من کجا بیام ؟ تو برو ، اگر مشکلی بود به من خبر بده.
با عصبانیت از خونسردی اش خداحافظی کردم وگوشی را سر جایش گذاشتم .دلم می خواست او مرا در این سفر تنها نگذارد ، گویی دلم حادثه بدی را پیش بینی می کرد . با چشمانی پر از اشک شیراز را ترک کردم و به تهران رفتم. درطول راه با کوهی از غم بر روی قلبم و با دنیایی از نگرانی به درگاه خدا دعا و استغاثه کردم که خطری جدی بهی را تهدید نکند.تا رسیدن به مقصد همان طور نذر می کردم وائمه را شفیع قرار می دادم.
تا به منزل مینا رسیدم نیمه جان شدم . به محض اینکه زنگ زدم نازنین در را به رویم باز کرد. از دیدن او هاج و واج ماندم ، ولی نخواستم به دلم بد راه بدهم.او با دنیایی غم در چهره اش دست در گردنم انداخت و در حالی که مرا می بوسید گفت: مامان جون ناراحت نشو. بهی یک کم از نظر روحی به هم ریخته .
با چشمانی از حدقه در آمده به دهان نازنین چشم دوختم . مرا باش که تا آن لحظه فکر می کردم دخترم دچار بیماری جسمی شده وخیالم راحت بود که با امکانات پزشکی تهران سلامتش را بدست می آورد ،اما اکنون می شنیدم که او تعادل روحی اش به هم ریخته.
-
نازنین برای تکمیل صحبتش گفت:البته ممکن است چیز محکمی نباشد.بهی زیاد راه می رود و به کسی اجازه حرف زدن نمی دهد.با خودش مرتب حرف می زند و از همه دلخور است.
با پاهایی لرزان وارد خانه شدم.مینا به استقبالم امد و بعد از بوسیدنم گفت:یاسی جون الان نمیخواد بری بهی رو ببینی.
گفتم:چرا؟
گفت:نری بهتره.می ترسم حرفایی بهت بزنه که ناراحتت کنه.چون مثل این که از دست تو و پدرش خیلی دلخوره.البته به تو که نه اما به پدرش خیلی بد و بیراه می گه.
من مثل اتشفشانی خاموش ایستاده بودم و در حالی که از درون می سوختم گفتم:نگران من نباشید.شماها که میدانید من پوست کرگدن و صبر ایوب دارم.
همان لحظه صدای بهی را از اشپزخانه شنیدم .کم و بیش فریاد می زد و به همه بد و بیراه می گفت.از من از پدرش از خاله هایش و دختر خاله هایش از دایی اش و خلاصه از همه گله می کرد.حرف هایش پرت و پلا بود و البته بی ربط هم نبود.تمام نکات ریزی را که در گذشته باعث ازارش شده بود و از هر کس که گله داشت همه را بیرون ریخته بود و بهزبان می اورد.همان موقع فهمیدم به سرم امده انچه همیشه از ان می ترسیدم.همان لحظه یاد گذشته و یکی از روزهای خدمتم افتادم.روزی را که دختری را به بخش اورژانس اورده بودند.چهره ذختر جلوی چشمانم جان گرفت.
بهی نازنین من در فاز شیزوفرنی بود.شیزوفرنی حاد.راه می رفت و وقتی مرا می دید با حالتی تحقیر امیز نگاهم می کرد.انگشت نشانه اش را به حالت تهدید جلویم تکان داد و گفت:تو..تو نماز می خوانی که ارامش داشته باشی؟اما نداری...تو ارامش نداری.بابام تریاک می کشد بگذار بکشد.انقدر بکشد تا جونش در بیاید.و بعد از در خارج شد و ان را محکم پشت سرش به هم کوبد.دختری که تا ان لحظه صدایش را بلند نکرده بود دختری که هر چیزی که می خواست با متانت و خواهش می خواست دختری که از گفتن کلمه بی تربین ابا داشت و بدترین کلمه اش "ادم بد" بود اکنون در صورتم نگاه می کرد فریاد می کشید و خیلی بی ملاحظه شده بود.چشمهایش از حالت عادی خارج شده بود و راه رفتنش هم به ظرز عجیبی شده بود.
منصور یک بار به منزل مینا زنگ زد تا از بهی خبر بگیرد.همان موقع که او با من صحبت می کرد بهی شروع به داد و فریاد کرد.منصور که صدای او را شنید با تعججب پرسید:یاسمین،این صدای بهی است که اینطور فریاد می زند؟
با گریه گفتم:بله خودش است.
بهی ارام نمی شدارامش همه را گرفته بود.به دوستم فرشته زنگ زدم.او پرستار و هم گروه خودم بود.
وضعیت بهی را برایش تشریح کردم و از او کمک خواستم.به محض شنیدن توضیحاتم گفت که همان موقع راه می افتد و خودش را می رساند.ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود که خودش را رساند.بهی همیشه او را دوست داشت.او را مانند سایر دوستانم خاله جان خطاب می کرد.فرشته چون فرشته ی نجاتی از راه رسید.
بهی نگاهی به او انداخت اما فریاد نکشید و ناسزا نگفت.فرشته با ارامش جلو رفت و او را بغل کرد.بهی هم متقابل دست در گردن اوو انداخت و اورا بوسید و به او گفت خاله جون.فرشته او را به اتاقی برو و هر چه بهی می گفت با دقت گوش داد.بهی هنوزز بی قرار بود.مرتب اب می خواست و راه می رفت.و حرف می زد.گاهی دچار تنش می شد و فریاد می کشید.
-
فرشته طبق دستوری که از پزشک متخصص گرفته بود داروهایی را با خود آورده بود.فرشته با مهربانی قرص ها را به او خوراند.او بدون اعتراض می خورد و باز هم حرف می زد.بهی هنوز نمی خواست با من حرف بزند و از من روی بر می گرداند.من هم سعی می کردم با او روبرو نشوم تا مبادا تنشش زیاد تر شود.با بیچارگی فکر می کردم حالا چه می شود.ساعت از یک و نیم شب گذشته بود که به درخواست فرشته به مرکز اورژانس زنگ زدم تا برای بردن بهی به بیمارستان ماشین بفرستد.طولی نکشید که آمبولانس همراه دو تکنسین از راه رسید.کلیه اقداماتی که انجام داده بودیم برایشان شرح دادیم.یکی از آن دو از طریق بی سیم با پزشک مرکز اورژانس تماس گرفت و وضعیت بهی و داروهایی را که خورده بود را به او گفت.پزشک درمان را تایید کرد و گفت دارو را سر ساعت به او بدهیم و احتیاجی به بستری کردن او نیست و می توان او را در خانه تحت نظر داشت.
پس از رفتن تکنسینهای اورژانس فرشته رو به بهی کرد و گفت:عزیزم دراز بکش می خوام فشار خونت را بگیرم.
بهی بدون اعتراض به او دراز کشید .فرشته نبض و فشار او را گرفت.دراز کشیدن همان و خوابیدنش هم همان.بهی یکسره تا شب بعد خوابید.آن شب فرشته پیش من ماند.نمی خواستم باور کنم که بهی نازنین من،دختر دوست داشتنی و عزیزم مبتلا به بیماری شده است.
فرشته و مینا مرا دلداری می دادند.اما تاثیری در روحیه من نمی گذاشت.در طول زندگی ام بارها و بارها شنیده و دیده بودم که فلان کس مرد،فلان کس سرطان گرفت،فلان کس تصادف کرد یا فلان کس روانی شد.ناراحت شده بودم و گریه کرده بودم.همیشه خودرا جای نزدیک ترین کسان او گذاشته بودم و و به حالشان دل سوزانده بودم.اما اکنون که عزیز خودم به بیماری مبتلا شده بود نمی توانستم خود را قانع کنم که باید راضی به رضای خدا باشم.
آن شب من و فرشته و مینا تا صبح با هم صحبت کردیم.آنها مرا دلداری دادند و امیدوار کردند که به زودی بحران روحی بهی می گذرد.در عین اینکه سعی می کردم ظاهری آرام داشته باشم اما در درونم آشوب و بلوایی به پا بود که مانع آرامشم می شد.برای بهی هزار آرزو داشتم.بارها اورا درلباس سفید عروسی تصور کرده بودم.اما اکنون چه بلایی سرش آمده بود.
شب بعد بهی بلند شد و با نگرانی پرسید ساعت چند است؟من در اتاقش بودم اما ترجیح دادم سکوت کنم فرشته به آرامی گفت که ساعت ده و نیم شب است.با تلخی گزنده ای به من نگاه کرد و گفت:پس چرا مرا بیدار نکردی ؟تو که می دانستی امروز باید به دانشگاه می رفتم.لحظه ای ساکت شد و بعد گفت:شیر داغ میخوام.
مینا به سرعت برای آوردن شیر از اتاق خارج شد.پس از نوشیدن آن باز هم به خواب رفت.
صبح روز بعد نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار شد باز هم از من دلخور بود.نگاهی تلخ به من کرد و رویش را از من برگرداند و خطاب به مینا گفت صبحانه می خواهم.
همین که مینا خواست از جا بلند شود بهی رو به من کرد و گفت :اگر بگویی اشتباه کردم و معذرت می خواهم می بخشمت.
بدون لحظه ای فکر و حتی بدون اینکه از این حرفش ناراحت شوم گفتم:اشتباه کردم عزیزم معذرت می خواهم.
بهی با دقت به من نگاه کرد گفت:حالا می روم دست و صورتم را می شویم ومی آیم و می بوسمت.
از جا بلند شد و به طرف دست شویی رفت.پس از خوردن صبحانه اش به طرفم آمد و مرا در اغوش گرفت و بوسید.من هم با دلتنگی بغلش کردم و بوسیدمش .جلوی پایم روی زمین زانو زد و بعد سرش را گذاشت توی دامنمو دراز کشید و دوباره خوابید.من نوازشش کردم تا اینکه متوجه شدم خوابش برده است.با کمک مینا او را روی مبل خواباندم و به چهره مظلومش خیره شدم.
به کمک مینا داروهایش را مرتب به خوردش می دادیم .فرشته هم گاهی به دیدن او می امد و با او صحبت می کرد.پزشک معالج بهی به او گفته بود که او باید کاملا آرام باشد.و با میل شخصی خود به مطب بیاید.
در طول این مدت منصور گاهی تلفن میزد و حال بهی را می پرسید.هر بار غرولند می کرد و می گفت:این بچه پدر هر دوی ما رو درآورده.من که می دانم این فیلم بازی می کند و می هواهد تهران بماند.مرده شور هرچی درس خواندن را ببرن.
هر بار منصور تلفن می کرد هزار بد و بیراه نثار من و بهی می کرد.کم کم بهی از آن حالت حاد و بحرانی خارج می شد.خیلی خسته و در خود فرو رفته بود.مرتب در مورد دانشکده اش اظهار نگرانی می کرد.هفته ای یکبار به اتفاق به مطب دکتر می رفتیم.دکتر و او با همدیگر صحبت می کردند.طبق دستور پزشک داروهایش را می خورد.خودش می دانست بیمار است به همین دلیل همکاری می کرد تا زودتر بهبود پیدا کند.
در طول بیماری اش و پیش از آن در دفترش چیز هایی نوشته بود که آنها را خواندم .در آن از پرواز کردن رفتن نوشته بود.یک بار هم به خودکشی اشاره کرده بود و تاسف خورده بود که وابستگی هایش بخ او اجازه چنین کاری نمی دهد.در این مورد با پزشک معالجش صحبت کردم.او به من دلداری داد که اگر وضع به همین ترتیب پیش برود او بهبودی حاصل پیدا می کند.
با عمل کردن به دستورات پزشک حال بهی رو به بهبودی می رفت.اما هنوز افسرده بود.من و بهی در تمام این مدت در منزل مینا مستقر بودیم.و او با جان و دل از هر دوی ما پرستاری می کرد.به راستی که دوستی مهربان و عزیز بود.
بهی روزها در تراس و زیر افتاب پاییز دراز می کشید.گاهی می خواست که غذایش را به دهانش بگذارم.من هم بدون مخالفت چنین می کردم و مانند طفلی کوچک غذا را به دهانش می گذاشتم.او به محبت های من پاسخ مثبت می داد و مرتب مرا می بوسید.
یک بار به او گفتم :بهی عزیزم عمر و جان مادر اجازه بده این ترم را برایت مرخصی بگیرم تا بعد از این که حالت بهتر شد بتوانی به دانشکده برگردی.از این فکر من استقبال کرد همان روز اورا به مینا سپردم و برای انجام کاری که قولش را داده بودم به دانشکده رفتم.گواهی پزشک را به رییس دانشکده نشان دادم و تقاضایم را مطرح کردم .پاسخ داد که حتما باید خودش بیاید و تقاضای مرخصی کند.هر چقدر خواستم که به او بفهمانم که بهی در وضعیتی نیست که بتواند این راه را طی کند به گوش او نرفت و حکم کرد که باید خودش بیاید.ناچار به خانه برگشتم و روز بعد همراه او به دانشکده مراجعه کردم.وقتی به خانه برگشتیم ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود.بهی به شدت خسته و مانده شده بود.
-
می دانستم که بایستی در تهران مستقر شوم زیرا دیگر اجازه نداشتم با خواسته های او مخالفت کنم.موضوع را با منصور در میان گذاشتم او هم قبول کرد.
پساز موافقت منصور موضوع را با بهی مطرح کردم و به او گفتم:می خواهم خانه ای برای خودم و خودت در اینجا اجاره کنم و تمام آنچه را که تاکنون برای جهیزیه ات جمع آوری کرده ام بیاورم و آنجا بچینم.هر چه هم کم و کسری داشتیم از همین جا می خریم و با هم زندگی می کنیم.با تکان دادن سر رضایتش را ابراز کرد اما حرفی نزد.
بازهم بای پیدا کردن خانه ای مناسب به این بنگاه و آن بنگاه سر زدم.تا اینکه عاقبت یک اپارتمان کوچک و مناسب در طبقه سوم ساختمانی برای اقامتمان پیدا کردم.به منصور زنگ زدم و او برای بستن قرارداد به تهران آمد.این آپارتمان را با چهار میلیون پیش پرداخت و شصت هزار تومان اجاره کردیم.
روزی که منصور برای بستن قرارداد به تهران آمد بهی را از نزدیک دید.آن روز بهی با گردنی کج و دستانی که در حالت طبیعی نبود و راه رفتنی غیر عادی به استقبال منصور آمد.جا خوردن منصور را دیدم اما کاری کرد که مبادا بهی متوجه شود او ازدیدنش جا خورده است.پس از رفتن بهی رو به من کرد و گفت:یاسمین چرا بهی اینطوری شده؟چرا دستهایش را اینطوری نگه می دارد؟چرا اینطوری راه می رود؟
گفتم:هنوز هم باور نداری و قبول نمی کنی که دخترت بیمار است؟
منصور درحالی که خیلی متاثر شده بود سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت.آن روز منصور و بهی در حیاط باهم راه رفتند.منصور با او صحبت می کرد و او را دلداری میداد.بهی به او گفت:بابا من یک نیم چکمه می خوام.
منصور گفت :باشه باباجون چقدر پولش میشه؟
ـبیست هزار تومان.
منصور سی هزار تومان به او داد و پس از پرداخت وثیقه منزل مبلغی هم به عنوان خرجی به من پرداخت و خداحافظی کرد و رفت.
قرار شد من و بهی برای آوردن بعضی از وسایل مورد نیازمان به شیراز برویم.با دکترش صحبت کردم و به او گفتم که می خواهم او را برای چند روزی به مسافرت ببرم .دکتر گفت مسافت نباید طولانی باشد و او را خسته کند.به همین دلیل برای رفتنمان به شیراز بلیت هواپیما تهیه کردم و به اتفاق بهی راهی شیراز شدم.
دو شب آنجا ماندیم.در این مدت وسایلی را که می خواستیم به تهران ببریم مشخص کردم تا بعد منصور انها را بفرستد.پس از دو روز به تهران بازگشتم و من بهی را به منزل مینا بردم تا پس از آراستن خانه او را به منزل جدیدمان منتقل کنم.
در مدتی که منتظر رسیدن اثاثیه از شیراز بودم خانه را آراستم و کمبودهایش را تهیه کردم.پس از چهار روز وسایل از شیراز رسید.به کمک نازنین آنها را در منزل چیدم .خانه را با وسایلی که به عنوان جهزیه برایش جمع آوری کرده بودم آراستم .مبلمان،بوفه،پرده،لوستر و خیلی چیزهای دیگر خریدم.فقط خدا می داند برای تهیه آنها چه مرارتی کشیده بودم.عاقبت آپارتمان را آراستم و او را به منزل جدیدم بردم.
بهی رضایتش را با لبخند نشان می داد اما همچنان افسرده بود.خوشحالی مقطعی و کوتاهش نگرانم می کرد.او مرتب از این ناراحت بود که چرا به دانشکده نمی رود.گاهی به کتاب پناه می برد اما به سرعت آن را می بست و می گفت:مامان نمی فهمم اصلا مغزم کشش نداره.آخه چرا؟چرا اینطور شدم؟
با لحن آرامی می گفتم:عزیزم،دختر نازم،الان خسته ای سالها ست که درس خوانده ای فعلا بگذار کمی استراحت کنی به طور قطع این حالت
-
موقتیست و باز هم می توانی بخوانی.
مدتی گذشت.در طول ان مدت هر هفته با پزشک معالجش ملاقات داشت.کم کم داروخا تقلیل پیدا کرده بود.نظر پزشکش این بود که هنوز زود است داروهای ضد افسردگی را شروع کند.زیرا می ترسید باز هم وارد فاز مانیا شود.دوماه از بیماری بهی می گذشت.و او هنوز در خودش بود.گاهی جلوی اینه می ایستاد و به خودش خیره می شد.
خوردن داروهای اعصاب باعث شده بود کمی چاق شود.البته به علت خواب زیاد هم صوذتش پف کرده بود وجوش های زیادی زده بود.او نسبت به چاقی خیلی حساس بود و گاهی شبها به بهانه وزنش از خوردن شام سرباز می زد.
دیوانه بار دوستش داشتم و نگرانش بودم.یک شب حمام کرد و با حوله حمام امد جلوی شومینه نشست.دست مرا که روی مبل نشسته بودم را گرفت و به طرف لبانش برو و بوسید و گفت:مامان جون،من واقعا به شما و بابا مدیونم.شما در حق من خیلی محبت کردید.ولی من شما رو خیلی اذیت کردم.
از حرف هایش جگرم سوخت.او را در اغوش گذفتم و بوسیدم و گفتم:مادر جون هر چه کردیم وظیفه مان بوده .تو نباید غصه این چیزها را بخوری.
شب بعد او مثل همیشه جلوی اینه رفت و مدتی به خودش خیره شد.
وقتی از جلوی اینه دور شد دیدم که چهره اش خیلی در هم شده.گفتم:بهی جان،چی شده مامان؟با من حرف بزن سبک می شی.خودت که می دونی چقدر دوستت دارم.
رو به من کرد و با ناراحتی گفت:از ریخت خودم بدم میاد.چرا اینقدر زشت شده ام؟
_مامان جون کی میگه تو زشت شدی؟تو دختر خوشگلی هستی فقط کافیه یک دست به خوت بکشی بعد می بینی چقدر جذاب و خواستنی می شی.
بدون این که اهمیتی به حرف من بدهد ناگهان گفت:اصلا برای چی زنده هستم؟
از شنیدن این حرف تنم لرزید و حیران شدم.با صدایی که سعی می کردم لرزشش را مهار کنم گفتم:بهی جون هر کس برای زندگی هزار جور بهانه و امید داره.تو هم نباید این افکار بیهوده رو توی مغزت جا بدی.همه چیز درست می شه.خودت می دونی که همه ما تو رو خیلی دوست داریم و هر کار که بتونیم می کنیم تا تو رو خوشحال ببینیم..
حرف هایم را نمی شنید گویی اهن به سندان سرد می کوفتم.
ان شب تا صبح نخوابیدم.تازه دو روز بود که پزشکش داروی افسردگی را شروع کرده بود اما شنیدن این حرف بدجوری به دلم چنگ انداخته بود.می دانستم مدتی باید صبر کنم تا اثر داروها خودش را نشان دهد اما هر لحظه می مردم و زنده می شدم.در طول ان شب مرتب بلند می شدم و نگاهش می کردم.گاهی اهسته نبضش را می گرفتم و تعداد نفس هایش را می شمردم.افکار مزاحم و دل نگرانی باعث بی خوابی ام شده بود.به اتاق دیگری رفتم و سجاده ام را پهن کردم و نماز حاجت خواندم.خداوند را به مقدساتش سوگند دادم تا بهی مرا شفا بدهد.نذر و نیازهای زیادی به درگاه خدا کردم.ان شب،شبی بر من گذشت که هیچگاه از خاطرم محو نخواهد شد.با طلوع صبح از جا برخواستم.و پس از سر زدن به بهی به سراغ کارهایم رفتم تا سرم را به نحوی گرم کنم.مدتی گذشت که فهمیدم از ساعت بیدار شدن همیشگی بهی گذشته اما از جایش بلند نشده.سراغش رفتم تا علتش را بفهممم.دیدم با چشمانی باز سر بر روی بالش گذاشته و به سقف خیره شذه است.صدایش کردم و با لبخندی مصنوعی گفتم:بهی جان عزیزم ...بییداری مادر.پس چرا بلند نمی شوی.پاشو صبحانه ات را بخور.
بلند شد و پس از مرتب کردن تختش از اتاقش بیرون امد.در اشپزخانه منتظرش بودم.امد و کمی جلوی من ایستاد و سر تا پایم را بر انداز کرد.منتظر بودم سر میز بنشیند تا برایش چای بریزم اما او ننشست و از در خارج شد.صدای باز شدن در هال را شنیدم و دیدم به طرف پشت بام می رود.در حالی که دست و پایم می لرزید به دنبالش رفتم.خیلی سعی کردم خودم را ارام نگه دارم که به دنبالش ندوم زیرا می دانستم که از این کار ناراحت می شود..بارها به من گفته بود:مامان من دیگه بزرگ شدم شما تا کی می خواهید نگران من باشید.خواهش می کنم مرا به حال خودم بگذارید.
کمی مکث کردم شاید چند ثانیه،که البته قرنی بر من گذشت و رفتم بالا.وسط پله های پشت بام دیدم که روی بام قدم می زند و دست هایش را پشتش گذاشته .با ملایمت و مهربانی صدایش کرم و گفتم:
بهی جان بیا پایین مامان..صبحانه ات را بخور تا برویم بیرون..امروز می خواهیم برویم خانه خاله مینا.
می دانستم او مینا را خیلی دوست دارد و همیشه از رفتن به خانه او خوشحال می شود.با این که تازه مینا را دیده بدم اما می خواستم با این بهانه او را از روی بام پایین بیاورم.کمی نگاهم کرد و به دنبالم راه افتاد.از این که مقاومت نکرده بود خوشحال شدم و برای این که نشان ندهم که از نگرانی در حال مرگم گفتم:بدو مامان،دیر میشه ها.
از پله ها پایین رفتم ،فکر می کردم به دنبالم خواهد امد اما هنوز به در ساختمان نرسیده بودم که صدای مهیب سقوط چیزی را از بالا شنیدم.دویدم و از پنجره به خیابان نگاه کردم و همان لحظه اندام ظریف بهی
عزیزم را دیدم که روی سنگفرش های جلوی پارکینگ افتاده بود.فریاد زنان و سر و پا برهنه به طرف پایین دویدم.به محض رسیدن به او سرش را بغل کردم و صورتش را بوسیدم و گفتم:مامان...عاقبت کار خودت را کردی؟
در پاسخ فقط ناله ای شنیدم .همان لحظه همسایه ها رسیدند .او را سریع به بیمارستان مهر رساندم.
اقدامات لازم با سرعت انجام شد اما موثر نبود.بهی من....بهی عزیز من به علت خونریزی و باز شدن شریان کلیوی فوت کرد.بهامین برای همیشه رفت و مرا تنها گذاشت...
چه کسی فکر می کرد روزی من به عزای او بنشینم و در مرگ او سیاه بپوشم.
فکر می کردم او روزی در مرگ من نوحه سرایی خواهد کرد و به ماتمم خواهد نشست.اما اینک این من بودم که در غم از دست دادن او به سر و صورت چنگ می کشیدم و بالای مزارش مرثیه می خواندم.
أ. رفت و من هنوز زنده ام.هنوز مانده ام و تسلیم به تقدیری که برایم رقم زده است.
اکنون زنی هستم تنها در استانه فصل دیگری از زندگی.به قول فروغ:
دلم گرفته است...
دلم گرفته است...
به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند و کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنی است...
-