انگار نگاه کیت درون چشمان فی نفوذ می کرد.گویا می خواست درمغزش هم رسوخ کند.کیت به آرامی گفت:مادر،تلاش می کنم روی پای خودم بایستم. نمی دانستم کسی می تواند تا این حد خوب باشد. می ترسم اگر بلافاصله حرفی بزنم یا خیلی به تو نزدیک باشم،خرد شوم.
ماجرا خیلی اندوهبارتر از آن بود که فی انتظار داشت.گفت:
ـ این هدیه مضحک است، مگر نه؟
ـ مضحک؟نه،اصلا مضحک نیست.
ـ منظورم این است که یک وصیتنامه،هدیه ای عجیب است.ولی معنای آن، خیلی بیشتر از این حرفهاست.حالا تو دختر واقعی من هستی و می توانم بگویم که من، یعنی ببخشید،ما،بیش از شصت هزار دلار پول داریم. همه جزئیات مربوط به دارایی و پس انداز من،داخل کشو میز است.آنچه را در ساکرامنتو داشتم به قیمت خوبی فروختم. طفلک من،چرا اینقدر ساکت هستی؟مگر از موضوعی ناراحت شده ای؟
ـ وصیتنامه،مرگ را در ذهن انسان تداعی می کند.
ـ ولی هر کسی باید وصیتنامه بنویسد.
ـ کیت لبخند اندوهناکی زد و گفت:
ـ می دانم،مادر. فکری به نظرم رسید.فکر کردم که همه خویشاوندان تو عصبانی شوند، به این جا بیایند و وصیتنامه را پاره کنند. ـ دختر کوچک و بیچاره من، به خاطر همین ناراحت هستی؟ من هیچ خویشاوندی ندارم. تا آن جا که می دانم کسی را در این دنیا ندارم. اگر هم خویشاوندی داشتم، چه کسی می فهمید؟ خیال می کنی فقط خودت نام ساختگی داری؟ فکر می کنی که اسم من واقعی است؟ ـ کیت مدتی به فی نگاه کرد. فی فریاد زد:
ـ کیت، کیت، این یک مهمانی است.ناراحت نشو! اینقدر سرد نباش. ـ کیت بر خاست. به آرامی میز را کنار زد و روی زمین نشست. گونه اش را روی زانوی فی گذاشت. با انگشتان باریکش یک نخ طلایی را از روی نقش و نگارهای دامن فی دنبال کرد. فی نیز با گونه و موهای کیت بازی می کرد و گوش های او را نوازش می داد. فی به نرمی اطراف جای زخم روی پیشانی کیت را لمس کرد. کیت گفت:
ـ هرگز تا این اندازه خوشحال نبوده ام.
ـ عزیزم، تو مرا خوشحال می کنی. خوشحال تر از همیشه. دیگر احساس تنهایی نمی کنم. بلکه احساس امنیت دارم.
کیت همچنان با ظرافت با نخ طلایی روی دامن فی بازی می کرد. آن ها مدتی در کنار یکدیگر نشستد تا این که فی تکان خورد و گفت:
ـ کیت، فراموش کرده بودیم که این یک مهمانی است. شراب یادمان رفته بود. بریز بچه جان، باید جشن کوچکی بگیریم.
کیت با نگرانی گفت:
ـ مادر، آیا این کار لازم است؟
ـ لازم است، چرا نباشد؟ دوست دارم کمی بنوشم و سرحال بیایم. بیا کیت، شامپاین دوست نداری؟
ـ من زیاد نمی نوشم. برایم خوب نیست.
ـ یاوه نگو، عزیزم. بریز.
کیت از کف اتاق بلند شد و لیوان ها را پر کرد. فی گفت:
ـ همه را بخور. مواظب هستم. تو که دوست نداری یک پیرزن، به تنهایی برای خودش، دیوانه بازی دربیاورد.
ـ ولی مادر، تو هنوز پیر نشده ای.
ـ حرف نزن. بخور. تا لیوان تو خالی نشود، به لیوان خودم دست نمی زنم.
فی، لیوانش را نگه داشت تا کیت لیوان خود را خالی کرد، سپس آن را یک مرتبه سر کشید و گفت:
ـ خوب است. خوب است. باز هم لیوان مرا پر کن. حالا بیا خوش باشیم. بعد از این که دو سه گیلاس بخوریم، همه رویدادهای بد را فراموش می کنیم.
بدن کیت، مشروب را قبول نمی کرد. این را به یاد آورد و ترسید. فی گفت:
ـ بچه جان، بگذار ته لیوانت راببینم؛ بله، همین طور خوب است. می بینی چقدر خوب است؟ دوباره آن را پر کن.
بعد از گیلاس دوم، تحولی در کیت ایجاد شد. ترس او کاملاً زایل شد. تنها موضوعی که از آن واهمه داشت، همین بود، ولی دیگر دیر شده بود. مشروب، همه موانع، خودداری ها و فریب هایی را که با دقت زیاد همچون حصاری دور خود کشیده بود، درهم شکست، ولی دیگر اهمیتی نداشت. دیگر قادر نبود بر خود مسلط باشد و ساکت بماند. لحن صدایش اندوهگین و چشمانش درشت تر شد. حالتی کنایه آمیز به خود گرفت و گفت:
ـ مادر، با من شرط نبند، چون بازنده می شوی. من می توانم بدون وقفه، شش گیلاس بنوشم.
ـ بسیار خوب، بنوش تا ببینم.
ـ اگر این کار را بکنم، به من نگاه می کنی؟
ـ البته.
مسابقه شروع شد، مقداری از مشروب روی میز ریخته شد و میزان آن به سرعت در بطری پایین رفت. فی در حالی که می خندید، گفت:
ـ زمانی که دختر بودم... می توانم داستان هایی برایت تعریف کنم که شاید باور نکنی.
کیت گفت:
ـ من هم می توانم داستان هایی تعریف کنم که کسی آن ها را باور نکند.
ـ تو؟ احمق نشو. تو هنوز بچه ای.
کیت خندید و گفت:
ـ هرگز بچه ای مثل من ندیده ای. من بچه هستم، بله، من بچه هستم.
سپس خنده بلندی سر داد که صدای آن به گوش فی رسید. او که مست بود، نگاهش رابه کیت دوخت و گفت:
ـ قیافه تو چقدر عجیب به نظر می رسد! شاید دلیل آن، نور چراغ باشد. اصلاً طور دیگری شده ای.
ـ بله، من طور دیگری هستم.
ـ عزیزم مرا مادر صدا کن.
ـ تو را؟
ـ کیت، آینده خوبی در انتظار ماست.
ـ مطمئنی؟ تو که نمی دانی، نمی دانی.
ـ من همیشه آرزو داشتم که به اروپا بروم. ما می توانیم سوار بر کشتی شویم و لباس های زیبا بپوشیم، لباس هایی که از پاریس می خریم.
ـ شایدچنین کاری انجام دهیم، ولی حالا وقت این کار نیست.
ـ کیت، چرا حالا وقت این کار نیست؟ من که خیلی پول دارم.
ـ ما بیشتر ثروتمند می شویم.
فی با التماس گفت:
ـ چرا حالا نرویم؟ می توانیم این خانه را بفروشیم. با شغلی که داریم می توانیم ده هزار دلار درآمد داشته باشیم.
ـ نه.
ـ منظورت از این که می گویی نه، چیست؟ این جا خانه من است. می توانم آن را بفروشم.
ـ فراموش کرده ای که من دخترت هستم؟
ـ کیت، لحن صدایت را دوست ندارم. چه اتفاقی افتاده؟ باز هم مشروب داریم؟
ـ بله، کمی مشروب باقی مانده. می توانی از داخل بطری به آن نگاه کنی. بیا با بطری بخور. همین طوی خیلی خوب است، مادر. بگذار از گردنت سرازیر شود. بگذار مشروب روی سینه بند و شکم بزرگت بریزد.
فی در حالی که می نالید، گفت:
ـ کیت، این قدر بدجنس نباش! خیلی با هم خوش بودیم. می خواهی خوشی هایمان را خراب کنی؟
کیت بطری را از دست او قاپید و گفت:
ـ بطری را به من بده.
بطری را گرفت، محتویاتش را تا قطره آخر سر کشید و آن را روی کف اتاق انداخت. حالت صورتش، زننده شده بود و چشمانش برق می زد. لبانش باز و دندان های کوچک و تیزش نمایان شد. دندان های نیش او درازتر و تیزتر از سایر دندان هایش بود. با ملایمت خندید و گفت:
ـ مادر، مادر عزیزم، می خواهم به تو نشان بدهم که یک روسپیخانه را چگونه اداره کنی. ما از آدم های خوشگذران و عیاشی که این جا می آیند تا خودشان را خالی کنند، فقط یک دلار می گیریم. ما به آن ها لذت می دهیم. بله، مادر جان.
فی با خشم گفت:
ـ کیت، تو مست شده ای. متوجه نمی شوم چه می گویی.
ـ البته که متوجه نمی شوی، مادر جان، دوست داری حقیقت را بگویم؟
ـ دوست دارم تو خوب باشی، همان طور که پیش تر بودی.
ـ ولی حالا دیگر خیلی دیر شده. من نمی خواستم مشروب بخورم. ولی تو، تو کرم کثیف چاق، مرا مجبور کردی. من دختر عزیز و شیرین تو هستم، به خاطر نداری؟ بسیار خوب، به خاطر دارم وقتی مشتری های دائمی داشتم، چقدر خوشحال بودی. فکر می کنی آن ها را رها می کنم؟ فکر می کنی آن ها فقط به من یک دلار پول خرد می دهند؟ نه، آن ها به من ده دلار می دهند و هر روز هم نرخ را بالا می برم. آن ها نمی توانند پیش شخص دیگری بروند. دیگر هیچ کس برای آن ها فایده ای ندارد.
فی در حالی که مثل یک بچه کوچک گریه می کرد، گفت:
ـ کیت، این طور حرف نزن، تو که این طور نبودی. تو که این طور نبودی.
ـ مادر عزیزم، مادر چاق عزیز، شلوار یکی از مشتریان دائمی مرا پایین بکش. به جای پاشنه کفش من، به کشاله ران آن ها نگاه کن، خیلی زیباست. همچنین به زخم های کوچکی که مدتی از آن ها خون می چکد، نگاه کن. بله، مادر. من بهترین نوع تیغ را با خودم در جعبه دارم و آن تیغ ها خیلی تیز هستند، خیلی تیز.
فی تلاش می کرد از روی صندلی بلند شود، ولی کیت او را سر جایش نشاند و ادامه داد. می دانی مادر جان، این خانه باید به همین روش اداره شود. قیمت به بیست دلار هم می رسد و ما آن حرامزاده ها را مجبور می کنیم حمام کنند. خون آن ها را با دستمل سفید ابریشمی می گیریم، مادر جان، لکه های خونی که روی شلاق هایمان جا مانده.
فی، روی صندلی، با صدای گرفته ای فریاد می کشید. کیت بلافاصله به سمت او خیز برداشت و با دستش جلو دهان او را گرفت و گفت:
ـ سر و صدا نکن. بر خودت مسلط باش. تا می توانی در دست دخترت فین کن، ولی سر و صدا راه نینداز.
فی با صدای خفه گفت:
ـ از تو می خواهم که این خانه را ترک کنی. دیگر دوست ندارم این جا باشی. من اجازه نمی دهم که در خانه ام از این کارها بکنی. باید از این جا بروی.
ـ مادر، نمی توانم بروم. نمی توانم مادر بیچاره ام را تنها بگذارم.
سپس صدایش به سردی گرایید و ادامه داد:
ـ حالا هم از تو متنفرم، متنفر!
سپس لیوان را از روی میز برداشت، به سمت کمد رفت، نصف آن را پر از داروی مسکن کرد و گفت:
ـ مادر، این را بخور، برایت خوب است.
ـ نه، نمی خورم.
ـ زن خوبی باش.
سپس فی را مجبور کرد که آن مایع را بنوشد. گفت:
ـ یک جرعه دیگر، فقط یک جرعه دیگر بخور.
فی مدتی زیر لب، حرف هایی زد و سپس روی صندلی به خواب رفت و صدای خرناسه اش بلند شد.
کیت ابتدا ترسید و سپس وحشتزده شد. خاطره ای به ذهنش آمد و حالت تهوع به او دست داد. دست هایش را به هم قلاب کرده بود و هر لحظه دچار وحشت بیشتری می شد. شمعی را با شعله چراغ روشن کرد، بی هدف از میان سالن تاریک به سمت آشپزخانه رفت. مقداری خردل در یک لیوان ریخت، به آن آب اضافه کرد و به هم زد تا تبدیل به مایع شد، سپس آن را سر کشید. در حالی که بر اثر خوردن آن محلول گلویش می سوخت، به لبه ظرفشویی تکیه داد. حالش به هم خورد. ضربان قلبش بیشتر شده بود و احساس صعف می کرد، ولی عاقبت تأثیر شراب از بین رفت و حالت طبیعی خود را باز یافت.
در ذهنش حوادثی را که آن شب بر او گذشته بود، مرور می کرد و همانند یک حیوان، صحنه ها را یکی پس از دیگری بو می کشید. صورتش را شست، ظرفشویی را تمیز کرد و خردل را در قفسه گذاشت و سپس به اتاق فی برگشت.
هوا به سرعت روشن می شد. کیت کنار تختخواب نشست و به آسمان نگریست. فی هنوز روی صندلی، مشغول خرناسه کشیدن بود. کیت چند لحظه نگاهی به او انداخت و سپس رختخواب فی را آماده کرد. بدن فی را به زحمت می کشید. پس از این که زن را با زحمت به تختخواب برد، لباس های او را از تن خارج کرد، صورتش را شست و لباس هایش را کنار گذاشت.
هوا به سرعت روشن می شد. کیت کنار تختخواب نشست و به چهره آرام فی نگریست. دهان زن نیمه باز بود. بی اختیار حرکتی کرد و از میان لب های خشک خود حرف های مبهمی زد، سپس آهی از دل برآورد و دوباره خرناسه کشید.
چشمان کیت بازتر شد. کشو بالای کمد را گشود و شیشه های دارو را بررسی کرد. قرص مسکن، آرامبخش، داروی ضد درد، شربت تقویتی، مرهم روغنی هال، نمک طبیعی، روغن کرچک، آمونیاک، همه وسایل در آن جا بود. شیشه آمونیاک را به سمت تختخواب برد، دستمالی را به آن آغشته کرد و در حالی که در فاصله دوری ایستاده بود، آن را روی بینی و دهان فی گرفت.
بخار خفه کننده آمونیاک، وارد مجاری تنفسی فی شد و او را به هوش آورد. چشمانش باز و وحشتزده شده بود. کیت گفت:
ـ مادر، مهم نیست. مهم نیست. کابوس می دیدی.
ـ آه، بله. خواب می دیدم.
دوباره خوابید و صدای خرناسه اش بلند شد، ولی آمونیاک اثر خود را کرده بود. همچنان که به هوش می آمد، نوعی حالت بی قراری داشت. کیت شیشه را در جای پیشین در قفسه گذاشت. میز را جمع و شراب ریخته شده را پاک کرد و لیوان ها را به آشپزخانه برد.
نور کمرنگ صبحگاهی از کناره های کرکره وارد می شد. آشپز در اتاقک خود که پشت آشپزخانه قرار داشت، غلتی زد، کورمال کورمال به دنبال لباس خود گشت و کفش های بزرگش را پوشید.
کیت بدون سر و صدا حرکت می کرد. دو لیوان آب نوشید و باز هم لیوان را پر کرد، آن را به اتاق فی برد و در را بست. پلک چشم راست فی را بلند کرد. چشم زن ثابت بود و حرکت نمی کرد. کیت با دقت و آهسته کار می کرد. دستمال را برداشت و بوئید. مقداری از آمونیاک تبخیر شده بود، ولی دستمال هنوز بوی آمونیاک می داد. پارچه را به آرامی روی صورت فی گذاشت. هنگامی که فی غلتید و می خواست بیدار شود، دستمال را کنار کشید تا دوباره بخوابد. سه بار این کار را انجام داد. دستمال را کناری گذاشت و قلاب عاجی شکل را با فشار یکنواخت، به سینه افتاده فی مالید تا به خود پیچید و ناله کرد. آنگاه با قلاب، جاهای حساس بدن فی را مانند زیر بغل، کشاله ران، و گوش او را نواز ش داد و هر وقت که فی می خواست بلند شود، فشار را کم می کرد.
فی ناله ای کرد و غلتید. کیت، ضربه ای به پیشانی زن زد و انگشتانش را با ملایمت روی بازوهای او مالید. سپس آهسته شروع به حرف زدن کرد.
ـ عزیزم، عزیزم، خواب بد می بینی. بیدار شو، مادر.
نفس های فی، منظم شد. آه بلندی کشید، سپس به پهلو غلتید و ناله خفیفی کرد. وقتی که کیت از کنار رختخواب برخاست، سرش گیج رفت. به زحمت تعادلش را حفظ کرد و به اتاقش رفت. لباس هایش را درآورد و لباس خواب، روبدوشامبر و دمپایی هایش را پوشید. موهایش را بروس کشید، بالای سرش جمع کرد و یک شب کلاه روی آن گذاشت. سپس صورتش را شست و بلافاصله به اتاق فی بازگشت.
فی، آرام به پلو خوابیده بود. کیت، در سالن را باز کرد. لیوان آب را به سمت تختخواب برد و آب سرد را در گوش فی ریخت. فی، دوباره جیغ کشید. ایسل وحشتزده، سرش را از اتاق بیرون آورد و متوجه شد که کیت با روبدوشامبر و دمپایی، جلو در اتاق فی ایستاده است. آشپز، دقیقاً پشت سر کیت ایستاده بود و اجازه نمی داد کیت به داخل برود.
ـ خانم کیت، خواهش می کنم داخل نروید. شما نمی دانید چه اتفاقی افتاده.
ـ مزخرف نگو. فی ناراحت است.
سپس به زور وارد اتاق شد و به سمت تختخواب دوید. فی گریه و زاری می کرد.
ـ چه خبر است عزیزم؟
آشپز در وسط اتاق بود و سه دختر با چهره های نزار و خواب آلود در آستانه در ایستاده بودند. کیت فریاد زد:
ـ به من بگو چه اتفاقی افتاده!
ـ اوه عزیزم، خواب هایی دیدم، آن خواب ها! دیگر تحمل این خواب ها را ندارم.
کیت به سمت در رفت و گفت:
ـ کابوس دیده، حالش خوب می شود. شما به رختخواب هایتان بروید. من نزد او می مانم. آلکس، یک قوری چای بیاور.
کیت، خستگی ناپذیر به نظر می رسید. سایر دختر ها نیز متوجه این موضوع شده بودند. حوله های سردی که روی سر فی که درد می کرد، گذاشت، شانه هایش را گرفت و فنجان چای را نزدیک دهانش برد. او را ناز و نوازش می کرد، ولی وحشت در چشمان فی موج می زد. ساعت ده، آلکس یک قوطی آبجو آورد و بدون این که حرفی بزند، روی میز گذاشت. کیت، آن را در لیوان ریخت و نزدیک دهان فی برد.
ـ عزیزم، برایت خوب است. این را بخور.
ـ دیگر دوست ندارم مشروب بخورم.
ـ مزخرف نگو! خیال کن داروست. حالا شدی یک دختر خوب. حالا دراز بکش و استراحت کن.
ـ می ترسم بخوابم.
ـ مگر خواب هایت آشفته بودند؟
ـ خواب های وحشتناکی بودند، بله، وحشتناک بودند.
ـ مادر، آن ها را برایم تعریف کن. شاید فایده داشته باشد.
فی خود را عقب کشید و گفت:
ـ حرفی به کسی نمی زنم.
ـ این خواب ها مثل خواب های همیشگی من نبودند.
کیت گفت:
ـ مادر بیچاره کوچک من! دوستت دارم. حالا سعی کن بخوابی. من این جا می ایستم و نمی گذارم خواب ببینی.
فی دوباره خوابید. کیت، کنار تختخواب نشسته بود و به او نگاه می کرد.
پایان فصل بیستم