نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفتر چه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه می شود…
Printable View
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفتر چه ی خاطراتم
پر از فحش های عاشقانه می شود…
*اگر نگاهت همسفر نگاهم شود دور دستها را از نزدیکترین فاصله می بینم.
*وقتی نیستی نگاهم دست خالی به چشمم بر می گردد.
*باران با گلهای دامنت زیباترین دسته گل را به آب می دهد.
*با ضربان قلبم گلهای پیراهنت را شماره می کنم.
*وقتی نیستی چشم دیدن نگاهم را ندارم.
*نبودنت کمر بودنم را می شکند.
آمدنت را خوب یادم نیست
بیصدا آمدی بی آنکه من بدانم...
و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم
اما اکنون که با ذره ذره وجودم
ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری
ای مهمان ناخوانده، در قلبم بمان
که ماندنت را سخت دوست دارم....
هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو مینویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..
این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و به استقبال باران میروم.
میدانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
میدانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمیگردد..
میدانم تمام میشود و ما رها میشویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی..
نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمانبر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.
بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..
امتحان عشق
درجلسه امتحان عشق
من ماندهام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم!
وقت تمام است.
برگهها بالا..
اگه عمرم یه نفس بود واسه دیدار تو بس بود
آخه عاشق تو بودم .نبودم؟
اگه دیر به تو رسیدم اگه آخرش بریدم
ولی آرزومو دیدم . ندیدم؟
از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری
پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بذاری
از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی
میدونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی
اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی
این دو روز آخر عمری با تو باشم
وقتی این شعرو میخونی که تو دنیای تو نیستم
از خدام بوده که با تو آشنا شم
تقصیر تو نبود
این شناسه ها بودند که مرا تنها کردند!
آن روزها فقط من بودم و تو
تنها من و تو که نهایت می شدیم ما!
اما...
آنقدر دنیا حقیر شد که نسبت ها بیشتر شد
حرف از دیگری و دیگران به میان آمد
و این زبان نویسان بودند که اینبار نارو زدند!!!
شناسه ها زیاد شدند
ضمیرهایی آمدند از جنس غایب
من ما
توشما
او ایشان
...
آغاز فتنه زمانی بود که او آمد
و توماند بین من واو
منتواو
...
و این فاصله زیادتر شد :
منتواو
...
و تو رفتی با او!
تقصیر این زبان نویسان بود و بس.
او آمد
ما تجزیه شدیم
تو رفتی
من ماندم...
من ماندم و شعرهایی که هرگز برای تو سروده نشد...
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
من کی...هستم....نمیدانم چندمین برگ از فصل بارانی را ورق زده امو این قلم پا به پای بهانه هایم، رودتر قدم هایت را روی خاک باران خوردههمه ی فصل ها دنبال می کند.می خواهم ترا صدا کنم......دلم تنگ است!!چشم هایت را باز کناگر آسمان نگاهت ابری باشد،همه گلهای آفتاب گردان میمیرند...............باور کن............!گوشه ایوان می نشینمزانوانم را جای بالشی که بوی ترا می دهد بغل میکنمگنجشگان بی قرار قلبم به دور نامت هیاهو می کنندنمی دانم چرا هر وقت به اولین حرف نامت می رسم باران می بارد!!!.....تو می دانی ؟؟!!!این بار دلنوشته هایم را به زبان تو و من می نویسمشاید واژه ها را در آغوش کشیدی.....!!!