-
اکبر آقا با اون می خندیده. فلانی گفت خدیجه سر و گوشش می جنبه. فلانی گفت خدیجه محل رو تابلو کرده .حتی او هم می دانست چیز هایی که میگن حقیقت نداره ، چون من از ترس حرف مردم حتی تا سر کوچه هم نمی رفتم و از صبح تا شب تو خونه کار می کردم . با این حال اونقدر گفت و گفت تا اون یک ذره اطمینانی که برادرم به من داشت از بین رفت . بعد از اون به تکاپو افتاد تا برای کم کردن دو نون خور از سر زندگیش برای من شوهر پیدا کند. اونقدر این طرف و اون طرف این موضوع رو گفته بود که هرکس و ناکسی برای خواستگاری من در خونه برادرم رو میزد . از مرد زن طلاق داده معتاد بگیر تا مرد زن مرده عیالوار . روزگار به حدی بد می گذشت که روزی چند بار از خدا مرگ می خواستم . برادرم که دید کار به جای باریک کشیده و هر روز باید با چند نفر سر من چک و چونه بزنهب با ناراحتی گفت یا یکی از خواستگارهایم را قبول کنم و یا هرچه زودتر شرم را از سر خانه و زندگیش کم کنم . با این که آن موقع کسی را نداشتم تا به او پناه ببرم ، ولی راه حل دوم را پذیرفتم و یک روز بی خبر دست دخترم را گرفتم و از منزل برادرم خارج شدم . تو سه شب تو امامزاده ای که پدر و مادرم را در آنجا خاک کرده بودند را گذراندم و از نذریهایی که مردم برای امواتشان می آوردند رفع گرسنگی می کردم تا اینکه همان جا با زنی آشنا شدم . پس از چند بار که با او بر خورد کردم فهمید کسی را ندارم و از ناچاری به آن امامزاده پناه آورده ام . وقتی به من پیشنهاد کرد تا زمانی که کار و جایی برای زندگی پیدا کنم به منزلش بروم نمی دانستم چطور شادی ام را بروز بدهم . لحظه ای فکر کردم نکند نقشه ای در کار باشد ، ولی نگاه صادق و چهره مهربان آن زن خیر خواه شک و تردیدم را از بین برد . با این حال با احتیاط به منزلش رفتم . او همانند من کسی را نداشت و تنها زندگی می کرد. به پیشنهاد او بود که به اداره کاریابی رفتم تا تقاضای کار کنم . متاسفانه چون درسم را تمام نکرده بودم نتوانستم شغل خوبی پیدا کنم . از شغل هایی که به من پیشنهاد شد شغل پرستاری از بچه را بیسشتر از همه پسندیدم ، زیرا خودم هم عاشق بچه ها بودم . از قضای روزگار همان شروع کار به مردی به نام کامران بهتاش معرفی شدم . وقتی برای مصاحبه به دیدن کامران رفتم همان لحظه اول تا مرا دید بدون اینکه حتی فرصتی برای صحبت به من بدهد مخالفتش را اعلام کرد . من هم به اداره مراجعه کردم تا اعلام کنم اگر مورد دیگری هست به من اطلاع بدهند .چند روز بعد باز هم مرا به اداره خواستند و گفتند به منزل بهتاش مراجعه کنم . به آنان گفتم او مرا نپذیرفته ، ولی زنی که متصدی امور بود گفت با کامران در مورد من صحبت کردهو قرار شد به مدت دو هفته آزمایشی کار کنم و اگر رضایتش حاصل شد بعد با من قرارداد ببندد . ناچار به منزل کامران رفتم . برخورد اول او باعث شده بود از او دلگیر شوم ، ولی بعد که شرح زندگی اش را فهمیدم دلم به حالش خیلی سوخت و به او حق دادم چنین عصبی و افسرده باشد .
"از همان اول تمام سعی خودم را کردم تا دو فرزند خردسال او را که یکی از آن ها شیر خورده بود دوست داشته باشم و تمام محبتم را به پایشان بریزم از صبح تا شب کنار بچه های کامران بودم در صورتی که مهتابم پیش عزیز خانم بود . شب به شب که به خانه می رفتم بدون ملاحظه این که مهتاب خوابیده است او را در آغوش می گرفتم تا دلتنگی ام را کم کنم . سالها گذشت بدون اینکه من شاهد بزرگ شدن مهتاب باشم. تنها کاری که از دستم بر می آمد ذخیره کردن مبلغی از در آمدم برای آینده او بود . دوست داشتم او را به اوج خوشبختی برسانم وه به خاطر همین باید سخت کار می کردم .
" مهتابم نه ساله بود که کامران به من پیشنهاد ازدواج داد .از پیشنهاد او متحیر شدم چون حتی در خواب هم چنین تصوری نداشتم . بدون اینکه حتی خوب به این موضوع فکر کنم پیشنهادش را رد کردم . دلیل کارم هم یکی به خاطر فاصله طبقاتی بین من و او بود و دیگری به خاطر اختلاف سنی که با هم داشتیم ، ولی کامران به این ازدواج پافشاری کرد . زمانی که دید من زیر بار این پیشنهاد نمی روم گفت اگر همسر او شوم هزینه تحصیل مهتاب را در یکی از کشور های اروپایی تقبل خواهد کرد . این پیشنهاد بیش از پیشنهاد ازدواجش مرا تحت تأثیر قرار داد. پیش خودم فکر کردم با این کار مهتاب خوشبخت خواهد شد. عزیز خانم بیچاره که در این مدت به مهتاب بیش از همه دنیا انس و الفت گرفته بود با گریه و زاریاز من خواست تا این کار را نکنم . آن موقع عزیز خانم به خاطر یک سرماخوردگی ساده در بستر بیماری افتاده بود . به خاطر او برای جواب دادن به کامران تعلل کردم ، ولی هنوز پاسخ رد به او نداده بودم که بیماری عزیز خانم باعث مرگش شد پس از مرگ عزیز خانم یکی از بستگانش که معلوم نبود تا آن لحظه کجا بود ادعای ارث و میراثش را کرد و من مجبور شدم برای اقامت به مسافرخانه ای بروم که با محل کارم فاصله زیادی داشت . چند روز تنها گذاشتن مهتاب که آن موقع نه یا ده سال بیشتر نداشت در آن مسافر خانه باعث شد به پیشنهاد کامران پاسخ مثبت بدهم تنها به این شرط که پیش از ازدواج فکری به حال دخترم بکند . کامران با بردن مهتاب به منزلش صد در صد مخالف بود ، زیرا فکر می کرد که با حضور دخترم ممکن است نسبت به کمند بی توجهی کنم . کامران نه می توانست از من بگذرد و نه می توانست با حضور مهتاب در خانه اش موافقت کند . به همین خاطر به من پیشنهاد کرد مهتاب را از همان موقع برای ادامه تحصیل به خارج بفرستد . با این پیشنهادش مخالفت کردم ، ولی آنقدر محاسن این کار را برایم شمرد که با خود فکر کردم اگر مخالفت کنم بعد از اینکه مهتاب بزرگ شد و این موضوع را فهمید ممکن است هیچ وقت مرا نبخشد .با این شرط حاضر شدم مهتاب را بفرستم که از محل زندگی اش مطمئن باشم . کامران مخالفتی با یان شرط نداشت . پس از آماده شدن پاسپورت و تهیه ویزا برای من و مهتاب همراه کامران کنادا رفتیم . مدت سه هفته منزل یکی از دوستان او اقامت کردیم . به راهنمایی دوست کامران مهتاب را در پانسیون شبانه روزی گذاشتیم و نامش را در یکی از مدرسه های آنجا ثبت نام کردیم . روزی که می خواستم مهتاب را ترک کنم و به ایران بر گردم طفلی بچه ام هنوز نمی دانست قرار است رهایش کنم به امان خدا . فکر می کرد قرار است مثل همیشه شبها به دیدنش بروم .وقتی فهمید ممکن است مدت های طولانی او را نبینم با گریه به گردنم چسبید و از من خواست او را رها نکنم . آن لحظه از کاری که کرده بودم بی نهایت پشیمان بودم و اگر می توانستم از کامران می خواستم من و فرزندم را به ایران باز گرداند و دست از سرمان بردارد ."
کتی ساکت شد و من که بغض سنگینی گلویم را می فشرد سرم را پایین انداختم تا او شاهد جمع شدن اشک در چشمانم نباشد .
کتب بعد از تازه کردن نفسی گفت :"برگشتم و با کامران ازدواج کردم ، فقط به این امید که مهتاب روزی می فهمد که هر کار کردم به خاطر سعادت او بوده است . دیگر بماند بعد از ازدواج با کامران ی کشیدم . کامران با آن مردی که پیش از ازدواج و در طول هشت سال شناخته بودم یک دنیا فرق داشت . مردی شکاک و بد دل که حتی به سایه خودش هم شک داشت . بدبختی جرأت اعتراض هم نداشتم ، چون بچه ام گروگان او بود . تا حرفی می شد می گفت اگر بر خلاف میلش رفتار کنم شهریه دانشگاه مهتاب را نخواهد داد . سال ها دندان روی جگر گذاشتم و تحقیر ها و تهمت هایش را تحمل کردم به آن چیزی که سر جوانی ام را به قمار گذاشته بودم برسد . حالا دیگر کامران رفته و من هم گله ای از او ندارم . چیزی برای خودم نمی خواهم ، همان قدر که لقمه نانی باشد و سرپناهی کافی است . خدا را شکر چیزی هم نمانده که مهتاب دکترایش را بگیرد . یک بار که تلفنی با هم صحبت می کردیم از من خواست برای زندگی پیش او بروم تا بعد از این برای او مادری کنم .به او گفتم زمانی می آیم که دکترایش را گرفته باشد چون راستش با خودم فکر کردم ممکن است در حال حاضر که درس می خواند خودش هم برای امرار معاش در تنگنا باشد ."
کتی ساکت شد . من به فکر فرو رفتم . تا آن موقع کتی را آن طور که باید نشناخته بودم . زندگی سخت او مشکلاتم را از یاد برد و خود را در برابر عظمت روح او حقیر دیدم .اکنون می فهمیدم چقدر صبور و با گذشت است و به چه دلیل چتر حمایتش را بر سرم انداخته است .پس او هم خیلی بدتر از آن چه من از کیان می دیدم از دست پدر او کشیده بود.
به غیر از کتی گلی خانم هم خیلی غصه ام را می خورد و تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که دلداری ام بدهد . او عقیده داشت وجود یک بچه در زندگی می تواند طبع سرکش کیان را آرام کند، اما من درست عکس آن فکر می کردم . دوست نداشتم با وجود اخلاق بد کیان مشکل خودم را دو برابر کنم . نمی خواستم با وجودی که هنوز او را خوب نشناخته ام پای موجود دیگری را به جهان باز کنم . اما مثل اینکه همیشه همه چیز درست عکس آن چیزی می شد که من می خواستم .
هنوز دو ماهی به سالگرد ازدواجمان مانده بود که بار دیگر بیمار شدم . وجود سرگیجه و سستی در تمام بدنم مرا به یاد مریضی چندی پیشم انداخت که باعث شد چند روزی در بستر بیماری باشم . حالتهای ناخوشایند ضعف و سستی بیماری قبل باعث شد نخواهم خاطرات ناخوشایند آن را تجدید کنم به همین خاطر سعی کردم به خودم تلقین کنم که می توانم بر بیماری ام غلبه کنم ، ولی اضافه شدم حالت تهوع به من فهماند که بیماری ام جدی تر از آن است که بخواهم آن را ندیده بگیرم . موضوع را با کیان در میان گذاشتم و پیش متخصص داخلی برد دکتر پس از شنیدن شرح حال بیماری ام فشار خونم را گرفت و برایم آزمایش نوشت . به آزمایشگاه رفتیم و آنجا به ما گفتند که برای گرفتن جواب آزمایش مدتی منتظر نمانیم . پس از گرفتن جواب آزمایش به مطب باز گشتیم . دکتر وقتی جواب آزمایشم را دید لبخندی زد و گفت :"چند وقت از ازدواجتان گذشته ....
بدون اینکه بفهمم چرا یان سوال را می کند گفتم :" ده ماه "
دکتر لبخندی زد و گفت :"خوبه ، خانم به شما باید تبریک بگم ، شما باردارید و ضعف و احساس تهوعتان هم مربوط به همین موضوع می باشد "
لحظه ای احساس کردم تمام بدنم داغ شد .احساس خجالت از دکتر که چنین موضوعی را مطرح می کرد و همچنین احساس گنگی که باعث شد آنچه را می گفت درک نکنم .
دکتر در حالی که برایم نسخه می نوشت گفت :"یک سری قرص تقویتی برایتان تجویز می کنم ،ولی شما باید با مراجعه به متخصص زنان در طول دوران بارداری تان تحت نظر باشید . با توصیه هایی که ایشان به شما خواهند کرد می توانید دوران بارداری سلامتی را طی کنید "
دکتر نسخه را به طرفم گرفت و گفت :"به سلامت و موفق باشید "
در حالی که هنوز گیج و منگ بودم نسخه را از او گرفتم و بعد از خداحافظی از اتاق خارج شدم . کیان در سالن انتظار نشسته بود و مشغول مطالعه روزنامه بود . با شنیدن صدای من که از خانم منشی خداحافظی می کردم روزنامه را روی میز وسط سالن گذاشت و از جا برخاست . به اتفاق او از در مطب بیرون آمدیم . در این فکر بودم که چطور این خبر را به او بدهم . نمی دانستم واکنش او در برابر شنیدن این خبر چیست .
کیان در خودرو را بریم باز کرد و من سوار شدم . وقتی خودش هم سوار شد گفت :"دکتر جواب رو دید ؟"
" آره ."
" خوب چی گفت ؟"
نسخه را روی داشبورد گذاشتم و گفتم :" با خوردن این دارو ها خوب می شم "کیان چیز دیگری نپرسید و خودرو را به حرکت در آورد . فکر می کردم چطور باید این موضوع را به او بگویم . ابتدا فکر کردم چند وقتی به کسی چیزی نگویم ، ولی می دانستم این موضوع چیزی نیست که بتوانم آن را مخفی کنم ، چون خودم هم دلم می خواست در مورد آن با کسی حرف بزنم . هنوز در حالت ناباوری بودم . گاهی خوشحال بودم از اینکه به هر حال من هم همانند همه کسانی که ازدواج کرده اند می توانم ثمره این ازدواج را ببینم و گاهی دلشوره وجودم را می گرفت . با خودم فکر می کردم اگر اخلاق کیان بهتر نشود چی ؟ و یا اگر حتی این موضوع هم نتواند تغییری در وضعیت زندگی ام به وجود بیاورد چه باید بکنم ؟ با متوقف شدم خودرو جلوی یک داروخانه به کیان که نسخه ام را از جلوی داشبورت بر میداشت نگاه کردم و گفتم :"کیان پیش از رفتن به خونه وقت داری چند دقیقه ای بریم پارک ؟"
مشخص بود حوصله ندارد ، ولی با تکان دادن سر موافقت کرد و برای گرفتن دارو پیاده شد . وقتی برگشت دارو ها را به طرفم گرفت و گفت " همش که تقویتی داده ."
نگاهی به داروها کردم و گفتم :"خب دیگه ، شاید لازم بوده ."
" بیماریت چی ؟ برای اون دارویی نداد."
" دکتر گفت با همینها خوب میشم "
-
كيان با تمسخر گفت: اين چه مريضيهكه با دارو تقويتي خوب ميشه، مي گم نكنه سرطان داشته باشي.
به شوخي بي مزه اشحتي لبخند هم نزدم و همچنان به جلو نگاه كردم . كيان ديگر چيزي نگفت و حركت كرد. پساز چند دقيقه در حاشيه پاركي كه نزديك منزل بود ايستاد. از خودرو پاده شديم و شروعكرديم به قدم زدن. با وجود فصل زمستان، پارك هنوز هم سبز بود و اين سبزي به منآرامش مي داد. احساس شادابي و نشاط مي كردم و با خودم قرار گذاشتم تا از اين پس بهجاي حبس كردن خودم در چهارديواري منزل و فكر كردن به چيزهاي بيهوده گاهي برايهواخوري به همين پارك كه هم نزديك است و هم دنج بيايم. كيان هم در فكر بود. از اوخواستم تا روي نيمكتي بشينيم. او جايي را براي نشستن انتخاب كرد. نمي دانستم چطوربايد شروع كنم. براي مقدمه چيني گفتم: مي خواستم در مورد موضوعي باهات حرفبزنم.
دستي به صورتش كشيد و با بي حوصلگي گفت: باز چي شده؟
با دلخوري گفتم: نترس نمي خوام در مورد چيزهايي كه تو دوست نداري چيزي بگم.
- براي خودت ميگم. همينجوري هميشه مريضي، واي به اينكه تو سرما هم بموني.
از تيكه پراني او حالمگرفته شد و ذوق و شوقي كه وجودم را فرا گرفته بود از بين رفت. از كيان و بچه اي كهدر وجودم جا خوش كرده بود بدم آمده بود و از گفتن موضوع پشيمان شدم. از جا برخاستمو با حالت قهر به كيان گفتم برگرديم خانه. او بدون اينكه حتي علت آدن و رفتنمان رابپرسد راهش را به طرف خودرو كج كرد. از ناراحتي دندانهايم را به هم فشردم تا حرصيكه از كار او مي خوردم از بين برود.
تا چند روز اين مطلب را پنهان كردم تا اينكهكتي وقتي ديد حالم بهتر نشده پيشنهاد كرد به دكتر ديگري مراجعه كنيم. وقتي مخالفتمرا با اين پيشنهاد ديد شك كرد و آن وقت بود كه مجبور شدم موضوع را با او در ميانبگذارم. كتي چنان ذوق زده شده بود كه همان لحظه به كيان تلفن كرد تا خودش را بهمبزل برساند. هر كار كردم نتوانستم جلوي او را بگيرم. وقتي كيان به منزل آمد كتي باخوشحالي به او گفت: كيان مژده.
كيان با تمسخر گفت: كسي مرده؟
اخمهاي كتي درهم رفت و گفت: كيان!
كيان با خنده گفت: خيلي خوب چي شده؟
كتي رو به من كرد وگفت: الهه جون نمي خواي خودت به كيان بگي؟
نگاهي به كيان انداختم. حالت تمسخرآميزش بيشتر از آنكه سر شوقم بياورد نفرت زده ام مي كرد. سرم را پايين انداختم تاچشمم به قيافه اش نيفتد. كيان وقتي ديد تمايلي به گفتن ندارم با همان لحن خطاب بهكتي گفت: اينكه قيافه اش نشون نميده خبر خوشي داشته باهش، چه مرگشه؟
صداي سرزنشآميز كتي در گوشم پيچيد: كيان!
آنقدر اين حرفها برايم تكراري شده بود كه حتي سرمرا بالا نكردم تا جوابش را بدهم. تنها كاري كه كردم اين بود كه به طرف پله ها رفتمتا خودم را به اتاق برسانم.
پس از رفتن من كتي جريان را به كيان گفت. مدتي طولكشيد تا كيان بالا آمد. درحالي كه معلوم بود خيلي تعجب كرده به من كه لب تخت نشستهبودم نگاه كرد و گفت: كتي راست ميگه؟
بي تفاوت نگاهش كردم و گفتم: متاسفانهبله.
كيان به رويش نياورد چه گفتم. درحالي كه كنارم مي نشست گفت: راست راستي توحامله اي؟
جوابي ندادم. صورتم را به طرف خودش چرخاند و گفت: ديگه اينقدر خودت رالوس نكن. آره يا نه؟
نگاهم را از چهره اش برداشتم و گفتم: آره، حالا ولم ميكني.
كيان با لحن به خصوصي گفت: اين خبر خوبيه. من ... يعني كيان بهتاش به زوديپدر ميشم.
ناخوداگاه به او نگاه كردم و ديدم كه واقعا خوشحال است. كيان لبخنديزد و گفت: الهه، مي خوام اسم پسرم رو بزارم كيارش.
با اخمي كه از تعجب نشات ميگرفت گفتم: حالا كي گفته پسره؟
كيان خودش را روي تخت انداخت و درحالي كه به سقفنگاه مي كرد گفت: بچه من بايد پسر باشه.
با حرص گفتم: اين هم مثل خودخواهي هايديگرت است، فكر كردي هر چي بخواي همون ميشه؟
با لبخند گفت: حالا مي بينيم.
باناراحتي از اينكه هنوز چيزي نشده بين پسر و دختر فرق مي گذاشت از جا بلند شدم وتركش كردم.
روز بعد كيان سر كار نرفت و به اتفاق به مطب متخصص زنان رفتيم تاتشكيل پرونده دهم. دكتر پس از معاينه مقداري داروي تقويتي تجويز كرد و مدت زمانحاملگي ام را ششماه تعيين كرد.
اخلاق كيان پس از آنكه فهميد حامله ام خيلي تغييركرد. كمتر سر به سرم مي گذاشت تا مبادا ناراحت شوم. برخلاف هميشه كه تا دير وقتنمايشگاه بود زودتر به منزل مي آمد تا مرا براي گردش بيرون ببرد و اين بيشتر از هركار ديگري مرا خوشحال مي كرد. زيرا بعضي اوقات از بودن در چهارديواري آن خانه بهحدي خسته و افسرده مي شدم كه دلم مي خواست گريه كنم. بخصوص كه دلم براي ديدن مادر وبقيه اعضاي خانواده ام بي نهايت تنگ شده بود و هر لحظه آرزو مي كردم به ديدنشانبروم. اين خواسته به حدي بود كه حتي شنيدن صدايشان نيز نمي توانست دلتنگي ام راكاهش دهد. هر بار كه از كيان مي خواستم اجازه دهد تا به ديدن مادرم بروم، اينكار رابه وقت ديگري موكول مي كرد. دو هفته از اين جريان گذشت تا اينكه يك روز خودش زودتربه خانه آمد به من گفت آماده شوم تا مرا به منزل مادرم ببرد. با ناباوري به او نگاهكردم. فكر كردم مي خواهد سر به سرم بگذارد. با دقت به چهره اش نگاه كردم. نشاني ازشوخي نبود. درحالي كه آماده مي شد به حمام برود گفت: تا من بر مي گردم آماده شو. سپس مرا ترك كرد.
پس از رفتن او درحالي كه هنوز حرفش را باور نداشتم آماده شدم وبه انتظارش نشستم. خيلي زود بيرون آمد و مشغول پوشيدن لباس شد. هر لحظه منتظر بودمبگويد شوخي كرده است تا مرا امتحان كند. ولي او در را باز كرد تا ابتدا من بيرونبرم. بدون گفتن حرفي از منزل خارج شدم و داخل خودرو نشستم. تا وقتي كه خيابانخودمان را نديده بودم هنوز در باورم نمي گنجيد كه كيان بخواهد به حرفش عمل كند. وقتي خودروي او داخل كوچه مان پيچيد از خوشحالي قلبم به تپش افتاد. كيان كه تماممدت سكوت كرده بود گفت: الهه، اگه مي خواهي امشب پيش خانواده ات باشي من حرفيندارم.
از اين حرف به حدي تعجب كردم كه لحظه اي شك و ترديد به سراغم آمد. سابقهنداشت كيان چنين لطفي در حق من بكند. تعجبم را در پس لبخندي پنهان كردم و گفتم: نكنه مي خواي امشب خونه نيام؟
كيان كه فكر نمي كرد چنين حرفي بزنم كمي جا خورد،ولي به سرعت خودش را كنترل كرد و گفت: چي داري مي گي؟ بهت خوبي نيومده. گفتم شايدبخواهي بيشتر اينجا بموني.
از اينكه ناراحتش كرده بودم خيلي پشيمان شدم. دستش راگرفتم و گفتم: كيان خيلي دوستت دارم. تو با اين كارت منو خيلي خوشحال كردي.
نفسعميقي كشيد و گفت: خودم مي دونم، حتي اگه نمي گفتي هم برق چشمات نشون مي داد كهچقدر خوشحالي. خب حالا چكار مي كني؟ مي موني يا برمي گردي خونه؟
با دلهره گفتم: كي؟
- امشب.
كمي فكر كردم و گفتم: نه كيان، دلم نمياد تو رو تنها بزارم بر ميگردم.
نيشخندي زد و گفت: خيلي خب پس مواظب پسرم باش.
از اين حرف ناراحت شدم. ولي چيزي به روي خودم نياوردم و گفتم: تو هم مواظب خودت باش.
- باشه برو.
وقتي پياده شدم حتي صبر نكرد زنگ در خانه را فشار بدهم بعد برود. فوري دندهعقب گرفت و كمي بعد در پيچ كوچه ناپديد شد. مي دانستم با سرعت رفته تا مبادا بامادر كه در را باز مي كند روبرو شود. آهي كشيدم و با ناباوري نگاهي به دور و اطرافمانداختم و زنگ در منزل را فشار دادم.
چند لحظه بعد مادر در را برويم باز كرد. باديدن من متعجب ماند. با گفتن سلام او را به خود آوردم. دستانش را براي در آغوشگرفتنم باز كرد و من با لذت خودم را در آغوشش انداختم و صورتش را بوسيدم. مادر هنوزهم حيرت زده بود و با لحني كه نشان از تعجب داشت گفت: الهه چطور آمدي؟
با لبخندگفتم: چطور نداره با ماشين.
- تنها؟
- نه تنها نبودم كيان منو آورد.
مادركه خيالش راحت شده بود گفت: پس خودش كو؟
با خجالت گفتم: كار داشت رفت.
مادرديگر چيزي نگفت و در كوچه را بست. دلم براي حياط و همه جاي خانه يك ذره شده بود. باذوق و دلتنگي به اطراف نگاه كردم و از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم. مادر گفت: تا يكي دو ساعت ديگه الهام خودش مياد، ولي بهتره زنگ بزنم زودتر بياد، چون اگهبدونه اومدي خيلي خوشحال ميشه. همانطور كه به طرف تلفن مي رفت ادامه داد: آقامسعوددو سه روزيه كه رفته ماموريت. الهام شبا مياد اينجا. تا ظهر هم اينجا بود. ولي گفتميره يه سر به مادرشوهرش بزنه و برگرده.
شماره منزل الهام را گرفت. بي تاب ومنتظر بودم الهام و به خصوص مبين را ببينم. دلم لك زده بود تا از مادر درباره دخترحميد و شبنم خبر بگيرم. نظديك به سه ماه مي شد كه شكوفه به دنيا آمده بود، ولي هنوزاو را نديده بودم. مادر پس از صحبت با الهام زود شماره خانه حميد را گرفت تا به اوبگويد آنجا هستم. از ناراحتي لبم را به دندان گرفتم. با اينكه دلم براي ديدنشان لكزده بود، ولي خجالت مي كشيدم با آنها روبرو شوم چون وظيفه من بود به ديدنشانبروم.
پس از اينكه مادر گوشي را گذاشت رفت تا برايم چايي بياورد. در اين فاصلهبه اتاقي رفتم كه زماني متعلق به من بود تا مانتوام را آويزان كنم. اتاقر تغييرزيادي نكرده بود به جز اينكه جاي كمد عوض شده بود و كنار رختخوابها جا گرفته بود. اين طوري اتاق بزرگ تر به نظر مي رسيد. به ياد روزهايي افتادم كه با قهر به ايناتاق پناه مي آوردم. دلم مي خواست زمان بر مي گشت تا شايد قدر لحظه هايي كه كنارخانواده ام بودم بيشتر بدانم. با صداي مادر از خاطراتم جدا شدم و به هال برگشتم. سيني چاي در دست مادر بود كه بوي مطبوعش و بخاري كه از روي استكان بر مي خاست هوسنوشيدن آن را در من بوجود آورد. به طرف مادر رفتم و سيني را از دست او گرفتم و كناراو روي زمين نشستم. حتي دلم براي چهارزانو نشستن روي زمين تنگ شده بود. هنوز درست وحسابي با مادر احوالپرسي نكرده بودم كه با صداي زنگ از جا بلند شدم تا پيش از مادربراي باز كردن در بروم. مادر خواست مانعم شود كه گفتم اجازه دهد خودم در را به رويالهام باز كنم. مادر با لبخند سرش را تكان داد. من با قدمهايي كه بي شباهت به پروازنبود به سمت در حياط دويدم. صداي مبين را مي شنيدم كه همانطور كه به در مي زد گفت: مامان راستي راستي خاله اومده؟
در را باز كردم و با خنده گفتم: آره عزيز خاله،آره جيگر خاله.
مبين با فرياد خودش را در آغوشم انداخت و من بدون اينكه حتي فرصتسلام كردن به الهام را پيدا كنم او را در آغوش گرفتم و از روي زمين بلند كردم. مبيندستانش را محكم دور گردنم انداخته بود و سرش را در آغوشم پنهان كرده بود. آنقدر دلمبراي او تنگ شده بود كه احساس كردم اشكم در چشمانم جمع شده است. الهام دستش را دوركمر مبين گذاشت تا او را از من جدا كند و در همان حال گفت: عزيز مامان نمي زاري منمبا خاله روبوسي كنم.
مبين دستهايش را رها كرد و از آغوشم سرخورد پايين. الهام باخنده آغوشش را باز كرد و در همان حال گفت : سلام.
درحالي كه سعي مي كردم دو قطرهاشكي را كه چشمانم را مرطوب كرده بود پاك كنم در آغوش او فرو رفتم. تن الهام بويعطر خوشبوي هميشگي اش را ...
-
.... تن الهام بوی عطر خوشبوی همیشگی اش را می داد و من می دانستم از زمان ازدواج تا کنون عطرش را عوض نکرده است، زیرا این بو مورد علاقه مسعود بود و همیشه برای او این عطر را می خرید. من الهام را با آن بوی خوش می شناختم. چقد دلم برای خودش و استشمام بوی عطرش تنگ شده بود. با صدای مبین به خود آمدیم و از هم جدا شدیم. مادر روی بالکن نظاره گر ما بود. دلم می خواست مبین را بغل کنم، ولی توصیه دکتر به یادم آمد که نباید چنین کاری کنم. به جای آن دستش را گرفتم و به اتفاق الهام و مادر داخل هال شدم.
الهام مشتاقانه حالم را می پرسید و من مشتاق تر از او دوست داشتم از همه چیز بپرسم. مدتی به حرف و گفتگو صرف شد تا اینکه الهام گفت:«الهه، چقد رنگ پریده و ضعیف شدی.»
مادر که این حرف را شنید گفت:«منم می خواستم بگم، ولی گفتم شاید چشمای من بچمو این طور دیده.»
با لبخند گفتم:«چند وقتی بود که مریض بودم.»
مادر با نگرانی گفت:«چت بود؟»
«فک کنم فشارم پایین اومده بود.»
«نکنه سرما خوردی و پرهیز نکردی.»
«نمی دونم، شاید.»
الهام که نظاره گر گفت و گوی من و مادر بود گفت:«نکنه مریضی بچه گرفتی؟»
متوجه منظورش شدم و در حالی که سعی می کردم دست پاچه نشوم گفتم:«نه بابا... خب دیگه چه خبر.»
شاید از دزدیدن نگاهم و یا از سرخی صورتم الهام متوجه شد که می خوام حرف را عوض کنم.چون گفت:«به خبرها هم می رسیم. الهه به من نگاه کن ببینم. نکنه خبرهایی هست به ما نمی گی.»
مادر که تازه متوجه حرف الهام شده بود با تعجب و ناباوری به الهام و بعد به من نگاه کرد و گفت:«آره مادر؟»
در حالی که احساس داغی شدیدی تمام وجودم را گرفته بود و در همان حال از خجالت خنده ام گرفته بود گفتم:«نه بابا چه خبری؟»
مادر با التماس گفت:«جون مادر راست می گی؟»
با قسم دادن من به جان خودش نمی توانستم پنهان کاری کنم و با خجالت سرم را زیر انداختم.
الهام با خنده گفت:«الهه سکوت یعنی آره دیگه؟»
با خنده به الهام نگاه کردم و گفتم:«نمی دونم.»
الهام دستانش را به هم زد و گفت:«عجب حس ششمی دارم، به خدا همون اولی که دیدمت حدس زدم، مبارک باشه.»
مادر هاج و واج به ما نگاه می کرد. وقتی به خودش آمد گفت:«لا حول و لاقوه الا بالله. مبارکت باشه مادر.» سپس در حالی که بلند می شد گفت:«برم یک اسپند برات دود کنم.»
از مادر تشکر کردم، ولی رویم نمی شد به او نگاه کنم. مبین که کنار ما نشسته بود لحظه ای به الهام و لحظه ای به من نگاه می کرد و سعی داشت بفهمد موضوع بحث ما چیست. وقتی مادر با اسپنددانی که از آن دود برمی خاست بیرون آمد مبین طاقت نیاورد و پرسید:«مامان خاله الهه می خواد عروس بشه؟»
الهام با خنده به مبین نگاه کرد و گفت:«نه عزیز مامان، خاله که عروس شده.»
مبین با کنجکاوی پرسید:«پس باباش کیه؟»
آن قدر از لحن حرف زدن او خوشم آمده بود که دلم می خواست در بغلم بفشارمش.
الهام گفت:«باباش اون آقاهه بودکه اون موقعها تو اتاق پذیرایی مامان بزرگ پیش خاله نشسته بود.»
مبین اخم کرد و با بدخلقی گفت:«نه اون باباش نیست. من اونو دوست ندارم.»
الهام لبش را به دندان گرفت و گفت:«زشته مامان. اگه خاله رو دوست داری باید عمو رو هم دوست داشته باشی.»
مبین با اخم به فکر رفت. می دانستم در فکر این استکه خودش را راضی به دوست داشتن کیان کند. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و او را در آغوش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم. مادر پس از آوردن میوه برای درست کردن شام به آشپزخانه رفت. من و الهام خواستیم به او کمک کنیم ولی نگذاشت و گفت که بهتر است بعد از چند وقت که به هم رسیدیم همان جا بنشینیم و راحت حرف بزنیم. احساس کردم از تنها گذاشتن من با الهام منظوری دارد. وقتی الهام به مبین گفت که برای بازی کردن به حیاط برود تا با من صحبت کند فهمیدم حدسم درست بوده است. مبین بدون مخالفت از جا بلند شد و با گفتن چشم به طرف در هال رفت.
الهام گفت:«مامان، در کوچه را باز نکنی ها. فقط با توپت بازی کن. باغچه رو هم لگد نکن.»
مبین سرش را به نشانه موافقت تکان داد و از در خارج شد. به او که خیلی خوب تربیت شده بود نگاه کردم و در دل گفتم من هم باید بچه ام را این طور تربیت کنم.
پس از رفتن مبین الهام همان طور که برایم میوه پوست می کند گفت:«خب الهه، چه خبر از زندگیت؟»
لبخندی زدم و گفتم:«خوبه. شکر خدا همه چیز روبه راهه.»
الهام گفت:«خدا رو شکر. برام تعریف کن چه کار می کنی؟ کجاها می ری؟میایی؟خلاصه یک کم از خودت بگو.»
فهمیدم طفلی مادر با تنها گذاشتن من و الهام خواسته اگر مشکلی در رابطه با زندگی ام دارم با او در میان بگذارم. احساس اینکه کسی بود تا نگران زندگی ام باشد اشک به چشمانم آورد.از طرفی از اینکه کسی را داشتم تا برایش از خودم بگویم خوشحال شدم. برای الهام که تا آن لحظه حتی یک بار هم جایی را که زندگی می کردم ندیده بود تعریف کردم که موقعیت زندگی ام چطور است و چگونه اوقاتم را می گذرانم. الهام از کیان هم پرسید و اینکه اخلاقش چطور است. همه صفتهای خوب او را بیان کردم، ولی مواظب بودم تا بعضی چیزها از دهانم نپرد، از جمله بعضی کارها و اخلاق های بدش را. اضافه کردم:«از وقتی فهمیده حامله ام خیلی بهتر شده طوری که امروز خودش پیشنهاد کرد مرا به دیدن مادر بیاورد.»
الهام با خوشحالی گفت:«خب خدا رو شکر. مطمئن باش کم کم بهترم می شه. همین خودش شروع خوبیه. بعضی از مردها به دلیلی که البته شاید برای خودشون قابل قبول باشه با خانواده همسرشون اختلاف دارند، ولی چند وقت که بگذره می فهمند سر چیزهای بی خودی اوقاتشون رو تلخ کردند و یا کینه به دل گرفتند. ان شاءالله آقای بهتاش هم می فهمه که مادر و یا هر کدوم از ما هر چی گفتیم برای صلاح خودتون بوده.»
به الهام گفتم:«یک چیز بگم راستش رو به من می گی؟»
«آره بگو.»
«جون مبین مادر هنوزم از کیان خوشش نمیاد؟»
«الهه، به جون مبین قسم که می خوام دنیا نباشه. مادر از همون موقع که شما عقد شدید خودش رو راضی کرد تا قسمت رو بپذیره و بهتاش رو مثل مسعود دوست داشته باشه. تو هم فکر نکن از بهتاش خوشش نمی اومد که مخالف ازدواجتون بود. حرف مادر این بود که نکنه فرهنگ خانواده ما به اونا نخوره و این بعدها به ضرر خودت تموم بشه وگرنه با بهتاش که پدرکشتگی نداشت.
«تازه بعد از اون برنامه... بعنی رفتنتون به شمال با وجودی که حتی مریض شده بود، ولی نه بهتاش رو نفرین کرد و نه حتی یک کلمه ازش بد گفت. همش می گفت خودم تقصیر داشتم. شاید بدرفتاری من باعث شده بهتاش لج کنه.»
طفلی مادر. اکنون می فهمیدم که چقدر درست فکر می کرد. چیزی که او در پله اول و خشت خام دیده بود من حتی در آینه هم نتوانسته بودم ببینم.
صدای الهام مرا از فکر خارج کرد. «خدا رو شکر که زندگیتون خوبه، به همدیگر هم علاقه دارید. نگران بهتاش هم نباش، اونم عاقبت می فهمه مادر چه اخلاقی داره و چقدر دلش پاکه. بذار یک بار پاش به خونمون باز بشه اگه تونستی حریفش بشی نیاد. مثل مسعود از در بیرونش کنی از پنجره میاد.»
لبخند تلخی زدم و گفتم:«اینو می دونم کیان هیچ وقت مثل آقا مسعود نمیشه، ولی از اینکه راستش رو گفتی ممنونم.»
«میشه، خوبم میشه.بذار یک وقت جلوی خودت میام پیش مادر گله گذاری می کنم و بهش می گم نو که بیاد به بازار کهنه می شه دل آزار.»
احساسی به من می گفت رویای شیرینی که الهام برایم وصف می کرد هیچ وقت به حقیقت نخواهد پیوست. خودم را از فکرهای ناراحت کننده دور کردم و نخواستم لحظه های خوشی را که داشتم با احساسات نا خوشایند از بین ببرم.
صدای الهام مرا متوجه خودش کرد. «راستی الهه، مادرش چی؟اون چطوریه؟»
از شنیدن لفظ «مادرش» جا خوردم، ولی زود به خاطر آوردم که خانواده ام نمی دانند کتی همسر پدر اوست. گفتم:«کتی که خیلی خوبه. اصلا کاری به کار ما نداره. تازه خیلی هم هوای منو داره.»
«تو به مادرشوهرت چی می گی؟ کتی؟»
«آره اسمش کتایونه. ما اونو کتی صدا می کنیم.»
«یعنی همین طوری بدون خانومی،چیزی.»
خندیدم و گفتم:«آره. خودش این طور دوست داره.»
الهام که گویی باور نمی کرد گفت:«چه جالب، نمی دونستم. فکرشو بکن من برم به مادرشوهرم بگم احترام، تازه اونم اسمشو بشکونم بگم اتی....»
از شوخی او خیلی خندیدیم به طوری که اشک از چشمانمان راه افتاد. چه لحظه های خوبی بود.
تنها موردی که هر کار کردم نتوانستم آن را در قسمت ممنوعه قلبم مخفی کنم میزان نفرتم از کمند بود. الهام هم گفت از او خوشش نمی آید. کمی به غیبت کردن از او پرداختیم. با وجودی که می دانستم کار خوبی نمی کنیم، ولی از اینکه کسی با من هم عقیده بود دلم خنک شده بود.
با دیدن مادر که چادرش را سر می کرد من و الهام با هم پرسیدیم:«کجا؟»
مادر گفت که برای خرید بیرون می رود و زود برمی گردد. الهام اصرار کرد تا به جای مادر برود، ولی او قبول نکرد و گفت خودش باید برود و مبین را هم می برد.از من و الهام خواست تا مواظب غذا باشیم. با رفتن مادر همراه الهام به آشپزخانه رفتیم تا در حین صحبت مواظب باشیم غذا نسوزد. الهام سبد سیب زمینیهایی که مادر کنار گذاشته بود تا بعد از بازگشت پوست بکند روی میز گذاشت و دو چاقو آورد تا به کمک هم این کار را انجام دهیم. بوی پیاز داغ و گوشت تفت داده و هم چنین لپه شوق خوردن را در من که چند وقتی بود با غذا قهر کرده بودم برمی انگیخت. مادر می دانست عاشق خورشت قیمه هستم و به خاطر همین آن را درست کرده بود. همان طور که به الهام در پوست کردن سیب زمینی کمک می کردم به حرفهای او در مورد خودش و اتفاقاتی که افتاده بود گوش می کردم. احساس لذت بخشی داشتم. خدای من، چقدر دلم برای این طور زندگی تنگ شده بود. از بس روز تا شب بدون انجام دادن کاری دور آن خانه می گشتم احساس می کردم تبدیل به روحی سرگردان شده ام. گاهی اوقات با حسرت به دستهای گلی خانم که کار می کرد نگاه می کردم، زیرا از وقتی شنیده بود باردارم، حتی اجازه کوچکترین کاری به من نمی داد. او به خاطر علاقه ای که به من داشت چنین می کرد، ولی منن احساس ناتوانی می کردم. شاید مسخره به نظر بیاید، ولی گاهی خواب می دیدم آشپزی می کنم و این خواب چه احساس لذت بخشی به من می داد، حس زنده بودن و مفید واقع شدن. گاهی با حالتی مالیخولیایی دستمالی به دست می گرفتم تا گردو غبار اتاق خوابم را بگیرم دست خودم نبود، ولی از بی کاری به حدی حوصله ام سر می رفت که جز این راهی برای گذراندن وقت پیدا نمی کردم. نه جایی می رفتم و نه کسی اوقات تنهایی ام را پر می کرد.گاهی اوقات به زندگی مستقلی فکر می کردم که شامل دو اتاق کوچک و یک آشپزخانه نقلی باشد. دوست داشتم اتاقهایم را با جهیزیه ای که متعلق به خودم بود تزیین کنم و هر بار که چیز تازه ای برای خانه ام می خرم کلی ذوق کنم. دوست داشتم هر روز غذاهای خوشمزه ای درست کنم که شوهرم موقع خوردن به به و چه چه راه بیندازد. می دانستنم اگر این حرفها را به هر کس بزنم به من خواهد گفت خوشی زیاد دلم را زده است، اما کسی تا جای من نبود درک نمی کردخواسته ام چیست.
الهام گفت مهری، خواهرشوهرش، با پسر یکی از اقوام مادری اش وصلت کرده است و تا چند وقت دیگر به منزل بخت می رود. از حال جاری هایش پرسیدم و او گفت که حاج آقا مجتبی و محبوبه خانم امسال برای حج تمتع به مکه می روند. بدون اینکه بپرسم خودش گفت:«راستی الهه، مهران هم هنوز ازدواج نکرده و به قول محبوبه خانم قصد ازدواج نداره. این طور که جاریم می گفت اون دفعه هم ببین چطور شده بود که گفته بود زن می خواد.»
با ورود مادر بقیه حرفمان فراموش شد. دست مبین دو بسته کادویی بود که با تعجب فکر کردم مال کیست. مبین جلو آمد و گفت:«خاله، اینو مامان بزرگ برای شما گرفته.»
با خجالت به مادر نگاه کردم و گفتم:«این چه کاریه می کنید؟! من که از شما توقع ندارم.»
مادر با لبخند گفت:«قابل نداره مادر. انشاءالله دستم برات خوب باشه.»
فهمیدم این کادو به مناسب بارداری ام است. آن را از مبین گرفتم و بوسه ای روی صورت او نشاندم. کادو را باز کردم. بلوزی قشنگ و آستین بلند به رنگ بنفش داخل آن بود با خوشحالی آن را جلوی تنم گرفتم و گفتم:«مادر خیلی خوشگله، دستتون درد نکنه. از کجا می دونستید من رنگ بنفش رو خیلی دوست دارم.»
برای خوشحال کردن مادر همان لحظه به اتاق رفتم و بلوز را پوشیدم. وقتی به آشپزخانه برگشتم مادر و الهام با لبخند به من نگاه کردند. خودم می دانستم رنگ بنفش به پوستم می آید. به مبین نگاه کردم و گفتم:«خوشگله؟»
سرش را تکان داد و گفت:«بله.»
بعد هم کادوی دیگری را که روی میز گذاشته بود برداشت و گفت:«خاله اینم مال نی نی دایی حمیده.»
گفتم:«خاله فدای تو و اون نی نی دایی حمید بشه. تو براش کادو خریدی؟»
مبین سرش را تکان داد و گفت:«نه مامان بزرگ برای شما خریده.»
لحظه ای فکر کردم اشتباه متوجه شده ام. با لبخند به الهام نگاه کردم که به مادر می گفت:«دستت درد نکنه مادر، حالا چی هست؟»
مادر گفت:«بابا چیز قابل داری نیست. یک دست لباسه. می دونم سلیقه خودتون بهتر از ایناست.»
همان لحظه تازه دوزاری ام افتاد. مادر از طرف من آن هدیه را برای فرزند حمید خریده بود تا من دست خالی نباشم. از خجالت دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. فکر کردم نکند مادر تصور کرده کیان مرا در مضیقه مالی قرار می دهد. با شرمندگی کیفم را باز کردم و دسته اسکناسی را که در کیفم بود بیرون آوردم و با ناراحتی گفتم:«به خدا نمی دونستم قراره بیام اینجا وگرنه اینقدر شعورم می رسه که باید برای زن برادرم چشم روشنی بگیرم. وقتی شما به حمید زنگ زدید گفتید بیاد با خودم فکر کردم مبلغی پول زیر بالش بچه می ذارم تا خودشون هر چی خواستند برایش بخرند.»
مادر به الهام که او هم با تعجب مرا نگاه می کرد نگریست و بعد رو به من کرد و گفت:«الهه درسته از لحاظ مسافت از ما دور شدی، ولی دیگه نباید این قدر دلت رو از ما دور کنی. می دونم وضع شوهرت خوبه، خدا بیشترشم کنه، ولی فقط می خواستم از طرف تو یک کادوی کوچولو برای شکوفه گرفته باشم. حالا اگه کار بدی کردم منو ببخش. نمی خواستم ناراحت بشی.»
لحن پوزشخواهانه مادر به حدی ناراحتم کرد و دلم را سوزاند که می خواستم با دو دست به سرم بکوبم. برای اولین بار غرورم را شکستم و در حالی که به طرفش می رفتم گفتم:«الهی من فداتون بشم به خدا نمی خواستم شما رو ناراحت کنم. خدا منو بکشه که همیشه باعث ناراحتیتون می شم وگرنه شما خیلی خوبید....» بغض باقی کلامم را شکست.
مادر مرا در آغوش گرفت و گفت:«الهه جون، خدا همه تون رو برام حفظ کنه، الهی خوشبخت بشی مادر. ان شاءالله خودت مادر می شی می فهمی مادرها هر کار می کنن برای خوشبختی و راحتی بچه هاشونه.»
به علامت تایید سرم را تکان دادم و سعی کردم اجازه ندهم اشکهایم سرازیر شود.
می خواستم از مادر بپرسم آن را چند خریده که الهام اشاره کرد چیزی نگویم و گفت که مادر ناراحت می شود. با شرمندگی و برای اینکه مادر ناراحت نشود کادو را برداشتم تا وقتی حمید و شبنم آمدند آن را هدیه بدهم.
در فاصله ای که به آمدن حسام مانده بود از اوضاع م احوال کسانی جویا شدم که مدتها بود از آنان خبر نداشتم. ژینوس چند بار با مادر تلفنی صحبت کرده بود و جویای حال من شده بود. دلم برای دیدنش پر می کشید، ولی نه شماره تلفن مادربزرگش را داشتم و نه اجازه رفتن و دیدنش را. از حال افسانه جویا شدم.
مادر گفت:«اونم خوبه. گاهی می بینمش. هر بار هم که منو می بینه از تو می پرسه.»
«افسانه همون یک پسر رو داره؟»
مادر آهی کشید و گفت:«آره طفلکی.»
«چرا، مگه چی شده؟»
«چیزی نشده، ولی سادات خانم می گفت نوه اش مریضه.»
«چشه؟»
«والا درست و حسابی نمی دونم، ولی مثل اینکه تنگی نفس داره. یعنی از بچگی داشته. البته سادات خانم می گفت دکترا گفتن هر چه بزرگتر شود این حالت از بین می ره. سادات خانم می گفت پسر بچه است و نمیشه جلوشو گرفت. یک موقع بدو بدو می کنه رنگش سیاه می شه. برای همین همیشه از این کپسول کوچیکا استفاده می کنن.»
الهام گفت:«آخی، پس آسم داره؟»
با ناراحتی گفتم:«دکترا نگفتن از چی اینجوری شده؟»
«چه می دونم والله. اینم از اقبال اون طفلیه دیگه.»
الهام گفت:«ان شاءالله خوب می شه.بچه یکی از فامیلای مسعود هم این طور بود، ولی الان خوب خوب شده.»
«خدا کنه.»
گفتم:«مادر عالیه خانم چطوره؟»
«خدا رو شکر اونم خوبه.»
«شما هنوز جلسه قرآن میرید؟»
«مثل اون موقع ها زیاد نمی تونم بشینم. کمرم درد می گیره، ولی گاهی می رم.»
به یاد روزهایی افتادم که مادر مرا با التماس و تمنا به این جلسه ها می برد. با زور می رفتم، ولی بعد دیگر دلم نمی خواست آنجا را ترک کنم چون دوستانم همه آنجا بودند و بعد از جلسه فرصتی برای حرف زدن پیش می آمد که بهترین قسمت این جلسه ها محسوب می شد. حرف های زیادی از بچه های محل در آن جلسه ها دستگیرم می شد. از همه بهتر هم زمانی بود که در منزل عالیه خانم جلسه برگزار می شد. یکی به خاطر اینکه پسر بزرگ داشت و دیگر به خاطر اخلاق خوبی که خودش داشت. همیشه هم بعد از جلسه بساط آش و یا نان و پنیر و سبزی و خرما به راه بود.
یاد عالیه خانم در دلم زنده شد و احساس دلتنگی شدیدی برای او کردم.نمی دانستم تا چه حد از موضوع ازدواج من باخبر است و آیا می داند بی خبر و بدون بردن حتی یک دست لباس به خانه شوهر رفته ام یا اینکه به گونه ای دیگر رفتنم را توجیه کرده اند. به یاد صمیمیتی که در خانواده آنان بود افتادم و افسوس خوردم. خیلی دلم می خواست از عرفان هم خبرهایی بشنوم. می دانستم مادر بهترین منبع است، زیرا عالیه خانم تمام جیک و پوک خودش را به مادر می گفت. خجالت می کشیدم بی مقدمه و ناگهانی از عرفان بپرسم، به همین خاطر با اینکه خودم می دانستم، ولی گفتم:«مادر از عاطفه چه خبر. هنوز شوهر نکرده؟»
مادر متعجب به الهام نگاه کرد و گفت:«به خواهرت هنوز نگفتی؟»
به الهام نگاه کردم که گویی چیز مهمی را فراموش کرده است، زیرا گفت:«وای، دیدید چطور شد. خبر به این مهمی از یادم رفت.» بعد خندید و گفت:«نه مادر، شوخی کردم. می خواستم خودتون هم باشید.»
با اینکه حدسهایی می زدم، ولی مشتاق بودم هر چه زودتر بفهمم چه خبر است. الهام گفت:«مادر خودتون بگید.»
-
میخواستم از مادر بپرسم که ان را چند خریده که الهام اشاره کرد چیزی نگویم و گفت که مادر ناراحت میشود با شرمندگی و برای اینکه مادر ناراحت نشود کادو را برداشتم تا وقتی حمید و شبنم امدند ان را هدیه بدهم
در فاصله ای که به امدن حسام مانده بود از اوضاع و احوال کسانی جویا شدم که مدتها بود از انان خبر نداشتم ژینوس چندبار با مادر تلفنی صحبت کرده بود و جویای حال من شده بود دلم برای دیدنش پر میکشید ولی نه شماره تلفن مادربزرگش را میدانستم و نه اجازه رفتن و دیدنش را . از حال افسانه جویا شدم
مادر گفت اونم خوبه گاهی میبینمش هربار هم که منو میبینه از تو میپرسه
افسانه همون یک پسر رو داره؟
مادر اهی کشید و گفت: اره طفلکی
چرا؟ مگه چی شده؟
چیزی نشده ولی سادات خانوم میگفت نوه اش مریضه
چشه؟
والا درست و حسابی نمیدونم ولی مثل اینکه تنگی نفس داره یعنی از بچگی داشته البته سادات خانوم میگفت پسر بچه است و نمیشه جلوشو گرفت یک موقع بدو بدو میکنه رنگش سیاه میشه برای همین از این کپسول کوچیکا استفاده میکنن
الهام گفت: اخی پس اسم داره؟
با نارا حتی گفتم: دکترا نگفتن از چی اینطوری شده؟
چه میدونم ولله اینم اقبال اون طفلیه دیگه
الهام گقت: انشالله خوب میشه. بچه ی یکی از فامیلای مسعود هم این طور بود ولی الان خوب خوب شده
خدا کنه
گفتم:مادر عالیه خانوم چه طوره؟
خدارو شکر اونم خوبه
شما هنوز جلسه قران میرید؟
مثل اون موقع ها زیاد نمیتونم بشینم کمرم درد میگیره ولی گاهی میرم
به یاد روزهایی افتادم که مادر مرا با التماس و تمنا به این جلسه ها میبرد با زور میرفتم ولی بعد دیگر دلم نمیخواست ان جا را ترک کنم چون دوستانم همه انجا بودند و بعد از جلسه فرصتی برای حرف زدن پیش می امد که بهترین قسمت این جلسه ها برای من محسوب میشد حرف های زیادی از بچه های محل در ان جلسه ها دستگیرم میشد از همه بهتر زمانی بود که در منزل عالیه خانوم جلسه برگزار میشد یکی به خاطر اینکه پسر بزرگ داشت و دگر به خاطر اخلاق خوبی که خودش داشت همیشه هم بعد از جلسه بساط اش و یا نان و پنیر و سبزی و خرما به راه بود
یاد عالیه خانوم در دلم زنده شد و احساس دلتنگی شدیدی برای او کردم نمیدانستم تا چه حد از موضوع ازدواج من با خبر است و ایا میداند بی خبر و بدون بردن حتی یک دست لباس به خانه ی شوهر رفته ام یا اینگه به گونه ای دیگر رفتنم را توجیه کرده اند یه یاد صمیمیتی که در خانواده ی انها بود افتادم و افسوس خوردم خیلی دلم میخواست از عرفاه هم خبرهایی بشنوم . میدانستم مادر بهترین منبع است زیرا عالیه خانوم تمام جیک و پوک خودش را به مادر میگفت خجالت میکشیدم بی مقدمه و ناگهانی از عرفان بپرسم به همین خاطر با اینکه خودم میدانستم ولی گفتم: مادر از عاطفه چه خبر هنوز شوهر نکرده؟
مادر متعجب به الهام نگاه کرد و گفت: به خواهرت هنوز نگفتی؟
به الهام نگاه کردم که گویی چیز مهمی را فراموش کرده است زیرا گفت: وای دیدی چه طور شد خبر به این مهمی یادم رفت بعد خندید و گفت: نه مادر شوخی کردم میخواستم خودتون هم باشید
با اینکه حدس هایی میزدم اما مشتاق بودم هرچه زودتر بفهمم چه خبر است الهام گفت: مادر خودتون بگید
مادر لبخندی زد و گفت: میخواهیم عاطفه رو برای حسام بگیریم
با اینکه میدانستم تنها کسی هستم که این موضوع را میدانستم ولی نشان دادم که خیلی تعجب کردم و با خوشحالی گفتم: وای چه خوب مبارکه
الهام گفت:دیدی هرچی اینو اونو به حسام پیشنهاد میکردیم لام تا کام حرف نمیزد نگو گلوش پیش دختر سادات خانوم گیر کرده بود
مادر با خنده گفت: نه مادر جون حسام اهل این حرفا نیست از بس که ما ا نجابت و خانومی عاطفه تعریف کردیم بچه م قبول کرد بریم جلو
وای مادر جون این چه حرفیه حسام رو اینطور نگاه نکن از اون اب زیر کاههاست ما از نجابت خیلیها تعریف میکردیم چه طور دست گذاشت رو این یکی که هم خانومه و هم خوشگل تازه خودش زبون اومد که ما پا پیش بزاریم ما که خیلی اصرار نکردیم
مادر با خنده گفت: الهام چه حرفا میزنی و بعد بلند شد تا برای ما چایی بریزد
به الهام لبخند زدم و سرم را تکان دادم با او هم عقیده بودم پرسیدم :پس رفتین خواستگاری؟
مادر گفت: نه مادر مگه میشه بریم به تو چیزی نگیم صبر کردیم این یک سال درس داداشت تموم بشه در ضمن اینکه سال برادر حاج اقا محمدی هم سربیاد
ابروانم رو بالا بردم و گفتم: اونا چی؟ این موضوع رو میدونن؟ نکنه یه وقت دست دست کنید مرغ از قفس بپره
الهام خندید و گفت: نترس حسام خودش قبلا فکر همه چیز رو کرده
به مادر نگاه کردم و گفت: والله من سربسته موضوع رو به سادات خانوم گفتم اونم گفت عرفان قبل جریان رو براشون تعریف کرده بعدم جواب داد کی بهتر از شما خلاصه اینکه خدارو شکر نظرشون مساعده
ناخوداگاه گفتم: عرفان؟ و با بیان نام او احساس کردم قلبم به تپش افتاد سرم را زیر انداختم و به استکان چایم خیره شدم
مادر گفت: اره مادر مثل اینکه اون و داداشت قبلا حرفاشون رو زده بودند حتی عرفان هم با عاطفه صبت کرده
در حالی که به استکانم ور میرفتم گفتم :خودش چی؟ هنوز زن نگرفته؟
الهام بدون اینکه بپرسد از چه کسی صحبت میکنم گفت: مثل اینکه دختر یکی از اقوامش رو براش در نظر گرفتن اره مادر؟
صدای تپش قلبم میان صحبت های مادر و الهام گم شد. احساس کردم به جای خون در رگهایم اب جوش جریان پیدا کرده زیرا به وضوح داغی ان را احساس کردم
مادر که متوجه نشده بود درباره ی چه کسی صحبت میکنیم گفت: کی؟
الهام تکرار کرد: پسر سادات خانوم
هنوز معلوم نیست ولی سادات خانوم میگفت نوه ی برادرشو برای عرفان در نظر داره
گویی چیزی با فشار به گوشهایم فرو رفت زیرا صدای مادر و الهام کم کم محو شد تنها چیزی که میشنیدم صدای ضربان قلبم بود بدون شک این احساس حسادت بود که چنین داغم کرده بود ولی چرا؟چرا باید هنوط هم این احساس را داشتم؟در صورتی که خودم راه را انتخاب مرده بودم؟شاید اشتباه مبکردم و به جای حسادت باید داغ دل روی این میگذاشتم
زیرا قلبم چون اهن گداخته در سینه ام میسوخت ندایی از درونم فریاد زد :الهه کجایی؟ عرفان سهم تو نبود که برای از دست دادن او به ماتم بشینی میدونی به این کار تو چی میگن؟ خیانت به کیان و فرزندی که در شکم داری . به خودم امدم و سعی کردم به او فکر نکنم
با رسیدن حسام برای استقبال او به هال رفتم با دیدن من خیلی خوشحال شد و جلو امد و پیشانی ام را بوسید انتظار چنین کاری از او نداشتم لبانش به خنده باز بود و من چهره ای دیگر از او میدیدم . چهره ای که با تصور من از او خیلی فرق داشت یا حسام خیلی تغییر کرده بود یا من اورا خوب نشناخته بودم به او به خاطر انتخابش تبریک گفتم او با خنده پرسید:دوست داشتم نظر تو رو هم در این مورد بدونم
گفتم:تو این دنیا برای تو بهتر از اون کسی پیدا نمیشه و به حقیقت این راز را از ته دل گفتم
با امدن حمید و شبنم جمع خانوادگیمان تکمیل شد وقتی دختر کوچک و شیرین برادرم را به اغوش گرفتم از خوشحالی اشک در چشمانم پر شد باورم نمیشد نوزاد به این کوچکی چنین زیبا و خواستنی باشد شکوفه کوچک گویی مرا میشناخت زیرا در اغوشم به همان راحتی بود که در اغوش شبنم بود متوجه نگاه خیره ی مبین شدم که به دقت حرکات مرا زیر نظر داشت بوسه ای ارام به دستان کوچک شکوفه زدم و اورا به شبنم سپردم و دستان را برای در اغوش گرفتن مبین باز کردم او هم خودش را در بغلم انداخت و گفت:نی نی دایی رو بیشتر دوست داری با منو؟
بوسه ای محکم از صورتش برداشتم و گفتم:الان بهت میگم اول تو به من بگو چندسال داری؟
دستش را بالا اورد و سه تا از انگشتانش را نشان داد
گفتم: شکوفه کوچولو چند سال داره؟
شانه هایش را بالا انداخت و من یک بند از انگشت هایم را نشانش دادم گفتم این قدر مبین خندید و با هوش سرشاری که داشت با دقت گوش میداد تا منظورم را متوجه شود ادامه دادم : پس تو انقدر از شکوفه بیشتری و من همیشه انقدر از شکوفه بیشتر دوست دارم
مبین با خنده سرشرا در سینه ام فرو برد و فهمیدم پاسخم رضایتش را جلب کرده است
ساعتی پس از امدن حمید و شبنم سفره ی شام پهن شد پس از مدت ها شام دلچسبی در محیط گرم خانواده ام صرف کردم ساعت هنوز نه نشده بود این برخلاف عادت من در خانه ی خودم بود زیرا تا صبر میکردم کیان بیاید گاهی ساعت از یازده هم میگذشت
سفره جمع شده هرکار کردم مادر اجازه نداد ظرف هارا بشویم الهام جلوی ظرف شویی رفت و اجازه نداد کمک کنم مادر مشغول گذاشتن استکان داخل سینی بود تا چای بریزد برای کاری به هال برگشتم مبین جلوی تلویزیون خوابش برده بود چادری رویش کشیدم و تلویزیون را خاموش کردم حمید و شبنم به طبقه ی بالا رفته بودند ت اشبنم شکوفه را عوض کند و شیرش بدهد حسام هم در اتاقش بود با شنیدن صدای زنگ لحظه ای خشکم زد فکر کردم کیان دنبالم امده است میدانستم کیان داخل نمیشود به خاطر همین به سرعت مانتویم را برداشتم وان را تن کردم و تا خواستم در هال را باز کنم حسام از اتاقش خارج شد تا بیرون برود با دیدن من که مانتو تنم بود گفت : کجا؟
گفتم: میرم در رو باز کنم
با خنده گفت: تو چرا؟
گفتم: فکر کنم کیان اومده دنبالم
با ارامش به من نزدیک شد و گفت:لباست رو درار با من کار دارند
از جلوی در هال کنار رفتم ترسی مبهم در وجودم سرک کشید ترس از اینکه اگر کیان پشت در باشد با دیدن حسام کینه اش سرباز میکند چون خوب میدانستم کیان از همه بیشتر از او تنفر دارد
گفتم: حسام
برگشت و به من نگاه کرد احساس کردم چه قدر دوستش دارم و دلم نمی خواهد نفرت کیان متوجه اش شود گفتم: اگر کیان بود چی؟
لبخند معنی دارش نشان میداد متوجه منظورم شده زیرا گفت: نترس نمیزنمش دعوتش میکنم بیاد تو
حسام رفت و من مستاصل و مردد همان جا ایستادم دلم طاقت نیاورد وصبر کردم تا به حیاط برود و ان گاه پشت سرش به راهرو رفتم میخواستم مطمئن شوم کسی غیر از کیان پشت در است حسام پس از باز کردن در گفت:به سلام پسر تو کجایی از ظهر تا الان سه دفعه خونتون زنگ زدم حاج خانوم گفت هنوز برنگشتی برات پیغام گذاشته بودم
نفس راحتی کشیدم و تا خواستم به هال برگردم طنین صدای اشنایی حس حرکت را از پاهایم گرفت
علیک سلام و رحمت الله همین الان رسیدم هنوز خونه نرفتم یعنی راهم ندادند حاج خانوم اونقدر خاطرت رو میخواست که حتی درو باز نکرد برم تو لااقل یک لیوان اب بخورم از همون پشت اف اف گفت برو ما هم گفتیم چشم وگرنه فکر نکن برای منم انقدر عزیزی
حسام با خنده گفت:بیا برو از شیر حیاط یک کم اب بخور تشنه موندی تا بهت بگم کارم چیه
به سرعت تکانی به خودم دادم و در هال را باز کردم و داخل شدم کسی نبود دست و پاهایم میلرزید و احساس سرما میکردم اما از صورتم گرما بیرون می زد دستان را روی گونه هایم گذاشتم تا سردی دستانم التهاب صورتم را تخفیف دهد در این موقع صدای حمید مرا از جا پراند
الهه چرا...
با دبدن من که یکه خوردم باقی حرفش را نزد و گفت: ترسیدی؟
لبخند زدم و گفتم: یک کم
حمید گفت: معذرت میخوام نمیدونستم اینجا نیستی
با لبخند گفتم: مهم نیست سپس مانتویم را در اوردم و ان را روی جار رختی اویزان کردم و کنارش نشتم حمید که گویی فرصت را مناسب دید گفت:الهه از زندگیت راضی هستی؟
دومین برای بود که این سوال را از سوی خانواده ام میشنیدم با لبخند سرم را تکان دادکم و گفتم: بله
حمید که گویی پاسخ کوتاه من قانعش نکرده بود گفت:بهتاش که موردی چیزی نداره؟
به علامت نفی سرم را تکان دادم حمید گفت الهه من یا حسام هیچ وقت نخواستیم تو زندگی شما دخالت کنیم ولی این به این معنی نیست که نسبت به تو زندگیت بی تفاوتیم خیلی ذلم میخواست زودتر از اینا فرصتی برای صحبت با تو رو پیدا کنم ولی همان طور که خودت میدونی بهتاش نه دوست داره بیاد نه دوست داره کسی رو ببینه ما هم کاری به کارش نداریم چون نمیخوام طوری بشه که این وسط تو اسیب ببینی فقط اینو بدون تا منو و حسام هستیم پشتت قرص و محکمه چون در همه حال حمایتت میکنیم
شاید حمید میخواست خیلی چیزهای دیگر را به من بگوید ولی با امدن مادر و الهام ترجیح داد حرف را عوض کند چند دقیقه بعد حسام نیز به جمع ملحق شد الهام به شوخی گفت: چه عجب اقا زود تشریف فرما شدند
حسام با لبخند به من گفت: نا سلامتی خواهرم بعد از قرنی پا روی چشمای ما گذاشته
بغض گلویم را گرفت هرکاری کردم نتوانستم مانع جمع شدن اشکاهیم شوم شاید رفتار ملاطفت امیز خانواد ه امچنین احساسی را به من القا میکرد به یاد زمانی افتادم که با قهر و پرخاشجویی ارزو میکردم از انان جدا شوم اکنون میفهمیدم چه کفران نعمتی میکردم و خانواده چه نعمتی است که وقتی از ان دور میشویم تازه به قدر و ارزشش پی میبریم
چند دقیقه از یازده گذشته بود که با صدای زنگ یقین کردم کیان برای بردنم امده است از جا برخاستم و مانتویم را تنم کردم حمید خواست برای باز کردن در برود که به او گفتم صبر کند تا با هم برویم
حمید متظر شد و من با عجله صورت شبنم و الهام را بوسیدم با حسام دست دادم و خم شدم بوسه ای ارام روی پیشانی مبین و دست شکوفه زدم و همراه حمید و مادر که چادر به سر کرده بود از خانه خارج شدم نمیدانستم برخورد کیان با حمید و مادر چگونه خواهد بود حمید در حیاط را باز کرد و از در خارج شد من هم پشت سر او خارج شدم و با چشم به دنبال خوردوی کیان گشتم خودروی دیگری جلوی در منتظر بود مرد جوانی که خود را راننده ی اژانس معرفی کرد پیاده شد احساس بدی سر تا پایم را گرفته بود احساس خیط شدن و خجالت کشیدمن زیرا کیان با این کار ثابت کرده بود به حدی از خانواده ام منزجر است که حتی حاظر نشده برای بردن من قدم رنجه کند و ان وقت شب راننده را به جای خودش فرستاده است تا مبادا انان که میدانست حتما برای بدرقه ام می ایند رو به رو شود دندان هایم را روی هم گذاشتم و با او که چنین مرا جلوی خانواده ام خوار و بی مقدار میکرد لعنت فرستادم با این کار به انان نشان داد که تمام تعریف های من ا خوبی و خوشبختی و تفاهم همه کشک بوده
حمید بر خلاف حسام خونسرد و خویشتن دار بود ولی دید مبر چهره اش برق غضب نشسته است راننده منتظر بود تا سوار شوم خواستم قدمی بردارم که حمید با دست اشاره کرد تامل کنم سپس جلو رفت و خطاب به راننده گفت که خودش مرا خواهد رساند جوان تا خواست لب باز کند و چیزی بگوید حمید اسکناسی در جیب پیراهن او گذاشت راننده بدون گفتن کلامی سوار شد و با دنده عقب از کوچه خوارج شد حمید به مادر گفت : شما برو داخل من میرم الهه رو میرسونم و برمیگردم
مادر که غمگین و پژمرده به درگاه تکیه داده بود سرش را تکان داد جلو رفتم و صورت اورا بوسیدم ولی از خجالتم حتی نگاهش نکردم سپس به طرف خودروی حمید رفتم و مانند گناهکاری روی صندلی خزیدم دلم میخواست جرات ان را داشتم تا شب را همان جا بمانم تا با کیان رو به رو نشوم
به حدی از او متنفر شده بودم که دلم نمیخواست دیگر ببینمش ولی افسوس روی برگشت و قرار گرفتن زیر نگاه های پرمعنای خانواده ام را نداشتم
در طول راه حمید حتی یک کلمه هم حرف نزد و از اول ت اخر در فکر بود از او سپاسگزار بودم که با سکوتش به من ارامش میبخشید زیرا تحمل شنیدن کلمه ای را نداشتم میدانستم به محض مطرح شدن پزسشی در مورد کار او به جای پاسخ اشک هایم سرازیر خواهد شد و به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواستم وقتی جلوی در خانه رسیدیم از حمید تشکر کردم و خواستم پیاده شوم که دستم را گرفت و گفت: الهه اگر مشکلی داشتی حتما منو در جریان بزار
لبخند تلخی زدم و سرم را تکان دادم کلید در کوچه را از کیفم بیرو ناوردم و در را باز کردم حمید صبر کرد تا داخل شوم از پشت در صدای خودرویش که دور میشد را شنیدم و برای سلامتیش دعا کردم پیش از بالا رفتن از پله های راهرو به پارکینگ نگاهی انداختم خودروی کیان سر جای همیشگی اش پارک شده بود با نفرت کلید را به در انداختم و داخل شدم چراغ هال روشن بود به محض وارد شدن با کیان روبه رو شدم که روی مبل هال ولو شده بود و مشغول تماشای فیلم بود زیر لب سلام کردم و با دیدن من لبخند زد و گفت: سلام عزیزم خوش گذشت؟
بدون اینکه محلش بگذارم از پله ها بالا فرتم تا شاید بفهمد از کاری که کرده بود خیلی ناراحتم ولی او خودش را مبرا از هر گناهی میدانست حتی به خود زحمت نداد مرا که بی صبرانه در اتاق منتظر بودم از انتظار در بیاورد و دیدن فیلم را به دانستن دلیل ناراحتی من ترجیح داد یکی ساعت از زمانی که به منطل برگشته بودم گذشته بود که بالا امد مثل همیشه خونسرد و بی تفاوت با دیدن من که روی تخت نشسته بودم گفت : هنوز نخوابیدی ؟
دندانهایم را روی هم فشار دادم تا بتوانم خونسردی ام را حغظ کنم وقتی دیم چیزی نمیپرسد و نمیخواهد بفهمئد چرا از دستش دلخورم گفتم : برای چی دنبالم نیومدی؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: مگه با اژانسی که برایت فرستادم نیومدی؟
منظور من اینه که چرا خودت نیومدی؟
مگه فرقی هم میکرد
با نارحتی گفتم: کیان شاید برای تو فرقی نمیکرد خودت بیایی یا یک مرد غریبه رو دنبالم بفرستی ولی برای من خیلی فرق میکرد که شوهرم اونقدر برام ارزش قائل بشه که خودش برای بردنم بیاد
با نیشخند گفت: خب بگو میخواستی جلوی خانوادت پز بدی
نه نمیخواستم پز بدم چون تو قابل این حرفا نیستی
الهه این حرفای عوضیت باعث میشه نزارم بری خونه ی مادرت
با خشم گفتم : عوضی تو هستی که همیشه باعث میشی جلوی خانواده مخرد بشم
با عصبانیت دستاش را مشت کرد و گفت: الهه اگه چیزی بهت نمیگم ملاحظه ت رو میکنم
پوزخند زدم و گفتم:هه پس باید خیلی از این لعنتی که تو وجود من جا خوش کرده متشکر باشم که وجودش اونقدر برای تو اهمیت داره که دوست نداری ارامشش به هم بخوره
با ناراحتی روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم تا او شاهد ریزش اشکهایم نباشد
ان شب هم گذشت و من باز هم مثل همیشه خودم را قانع کردم که باید صبر کنم تا خودش بفهمد که روش اشتباهی را در پیش گرفته است همان موقع هم مفهمیدم این قانع کردن نوعی خود فریبیست برای اینکه بتوانم روی انتخابی که کردم صحه بگذارم
-
ملاحظه ات رو مي كنم.››
پوزخند زدم و گفتم:‹‹هه، پس بايد خيلي از اين لعنتي كه تو وجودم جا خوش كرده متشكر باشم كه وجودش اونقدر براي تو اهميت داره كه دوست نداري آرامشش بهم بخوره.››
با ناراحتي روي تخت دراز كشيدم و پتو را روي سرم كشيدم تا او شاهد ريزش اشكهايم نباشد.
آن شب هم گذشت و من باز هم مثل هميشه خودم را قانع كردم كه بايد صبر كنم تا خودش بفهمد كه روش اشتباهي را در پيش گرفته است. همان موقع هم مي فهميدم اين قانع كردن نوعي خود فريبي است براي اينكه بتوانم روي انتخابي كه كرده ام صحه بگذارم.
17
با به آخر رسيدن تير ماه پنجمين ماه بارداري ام رو به اتمام بود، اما هنوز احساس كسالت و بيماري دست از سرم برنداشته بود .مدتي بود احساس تنگي نفس و درد در ناحيه سينه ام به كلكسيون بيماريهايم اضافه شده بود. ضعف و بي اشتهايي از يك طرف و دردي كه هنگام بالا رفتن از پله احساس مي كردم از طرف ديگر جسمم را حسابي تحليل برده بود. خيلي لاغر و ضعيف به نظر و به نظر خودم زشت شده بودم.گونه هايم فرو رفته و پاي چشمانم حلقه سياهي افتاده بود. با اين حال شكمم زياد بزرگ نشده بود و اين مي رساند كه نوزادم كوچك و ريز است . با وجودي كه چيزي به پايان پنجمين ماه بارداري ام نمانده بود هنوز تكان هاي جنين را احساس نمي كردم . دكتر عقيده داشت اين موضوع طبيعي است و علت آن ضعيفي و كوچكي نوزاد است . احساس نگراني و ترس لحظه اي دست از سرم بر نمي داشت. هر بار كه به دكتر مراجعه مي كردم با نگراني از وضعيت سلامت فرزندم از او مي پرسيدم و او هر بار با گذاشتن اكو صداي ضعيف قلبش را به گوش من مي رساند تا ثابت كند نگراني ام بيهوده است .دكتر معتقد بود بايد در استراحت مطلق باشم و هنوز اجازه فعاليت به من نداده بود. كيان هم از خدا خواسته به همين دليل اجازه نمي داد به خانه مادرم بروم. احساس خستگي و افسردگي تمام وجودم را گرفته بود. خانه برايم زندان جلوه مي كرد. صبح تا شب كاري نداشتم جز اينكه به تقويم نگاه كنم و با خودم حساب كنم كي دوران محكوميت تمام مي شود.
در چنين اوضاع و احوالي گلي خانم بيمار شد. با وخيم شدن بيماي اش براي مدت نا معلومي نزد دخترش رفت. كتي زن ديگري را استخدام كرد كه از همان ابتدا فهميدم نمي تواند جاي گلي خانم را برايم پر كند.
از عمده تغييراتي كه در زندگي ام به وجود آمده بود رفتار كيان بودكه به طرز فاحشي با گذشته فرق كرده بود. نسبت به من بي تفاوت شده بود. البته اين بي تفاوتي به معناي آزاد گذاشتن نبود، زيرا هنوز هم مرا اسير چهار ديواري خانه مي خواست و اجازه بيرون رفتن نمي داد . شايد براي اخلاق او بهتر است بگويم كمتر سر به سرم مي گذاشت. البته اين بي توجهي تنها شامل حال من بود، زيرا هر روز از حال بچه اي كه دربطن من بود خبر مي گرفت و اين نشان مي داد به بچه اي كه از خون خودش است چقدر علاقه دارد.
با اينكه از سردي او خيلي دلگير مي شدم ، ولي به نظرم بهتر از زماني بود كه با كوچكترين بهانه اي سرم فرياد مي كشيد و تحقيرم مي كرد. دست كم اين حسن را داشت كه اعصابم هر لحظه متشنج نمي شد.
كم كم رفتار او برايم شبهه به وجود آورده بود كه دليل اين همه سردي چيست.شبها دير وقت به منزل مي آمد و گاهي اوقات بيرون شامش را مي خورد. وقتي هم كه در منزل حضور داشت از يك برنامه پيروي مي كردو آن نشستن پاي تلويزيون و ديدن برنامه هاي آن بود.هر چه صبر مي كردم تا شايد از اين كانال و آن كانال كردن خسته شود و بخواهد كلامي با من صحبت كند بي فايده بود، اگر هم خودم سر حرف را باز مي كردم در حالي كه چشم از صفحه تلويزيون بر نمي داشت آن قدر ها.... بله ...و نه مي كرد كه خودم خسته مي شدم و او را به حال خودش مي گذاشتم . شبها آنقدر دير مي خوابيد كه هميشه كم مي آوردم و زودتر از او به خواب مي رفتم و سرو كله كمند پيدا مي شد. اين موضوع برايم خيلي عجيب بود، زيرا سابق بر اين كمند علاقه اي به بودن با كيان نداشت و بيشتر تمايل داشت در خلوت خودش سر كند ،ولي تازگي مي ديدم به صحبت با اوتمايل نشان مي دهد. با شناختي كه از كمند داشتم حدس مي زدم باز به چيزي احتياج پيدا كرده كه به اين طريق مي خواهد كيان خواسته اش را برآورده كند . گاهي با سماجت پا روي خستگي و خواب آلودگي ام مي گذاشتم تا فرصتي به كمند ندهم تا بخواهد با كيان تنها بماند . مي دانستم تا زماني كه آنجا هستم او نزد ما نمي آيد.آنقدر چرت مي زدم كه كيان مي گفت: خوابت مياد پاشو برو بخواب آن وقت بود كه تلو تلو خوران خودم را به اتاق مي رساندم و به محض دراز كشيدن به خواب عميقي فرو مي رفتم. در حالي كه مي دانستم همان لحظه كمند مانند روباهي كه در كمين باشد از پناهگاهش بيرون مي آيد.
تنها من نبودم كه احساس مي كردم روابط كمند با كيان خيلي صميمي شده ، بلكه يه روز شنيدم كتي گفت: ‹‹ خيلي وقت بود كمند و كيان رو با هم نديده بودم .››
فهميدم كه اشتباه فكر نكرده ام با خود گفتم : معلوم نيست كمند چه نقشه اي در سر دارد كه روي مغز كيان كار مي كند. از او متنفربودم و يقين داشتم اوهم به من همان گونه است. روابط من و او از همان ابتدا خوب نبود. از همان روز اولي كه پا به اين خانه گذاشتم نفرت بي دليل او را با تمام وجود حس مي كردم. به خصوص پس از جرو بحثي كه بين ما به وجود آمد حس مي كردم حتي نمي تواند وجود مرا تحمل كند.خيلي سعي كردم به او نزديك شوم و نشان بدهم كينه اي از او به دل ندارم ، ولي تمام تلاش من بي فايده بود و تاثيري در بهبود روابطمان نداشت . كمند چشم ديدن مرا نداشت و به طور علني وجودم را نا ديده مي گرفت . خيلي وقتها در حال صحبت با كيان بود كه به محض سر رسيدن من حرفش را قطع مي كرد . همين كارهايش بود كه باعث مي شد از او متنفر باشم.
يك بار مثل هميشه به كيان شب به خير گفتم و از شدت خستگي به اتاقم رفتم تا بخوابم . به محض دراز كشيدن روي تخت خواب از سرم پريد و با وجود خستگي بدنم خواب به چشمانم راه نيافت . نيم ساعتي با خودم كلنجار رفتم تا بخوابم وقتي ديدم نمي توانم از رختخواب پايين آمدم و گشتي در اتاق زدم. كيان هنوز براي خواب نيامده بود . با خودم گفتم حالا كه خوابم نمي آيد بهتر است پيش او بروم با اين خيال در را باز كردم كه با شنيدن صداي صحبت و خنده كيان و كمند لحظه اي ايستادم. براي پايين رفتن ترديد داشتم . صداي خنده كيان دلم را به سوي او مي كشاند ، چون خيلي وقت بود صداي خنده هايش را نشنيده بودم . اغلب اوقات يا در خودش بود و يا به تلويزيون چشم مي دوخت . صداي كمند را مي شنيدم، ولي نمي فهميدم چه مي گويد ، زيرا آهسته صحبت مي كرد كنجكاو شده بودم بفهمم در مورد چه چيزي صحبت مي كنند، زيرا گاهي صداي كيان واضح تر از او به گوشم مي رسيد كه مي گفت: ‹‹ جدي مي گي؟››.‹‹كي گفت؟›› و جمله هايي نا مفهوم از اين قبيل . چهره عبوس و بق كرده كيان، زماني كه كنارش نشسته بودم به يادم آمد و دلم خيلي گرفت. به اتاق برگشتم و روي تخت دراز كشيدم. چشمانم از اشك پر شد و به ياد روزهايي افتادم كه خيلي زياد با حالا فاصله نداشت . روزهايي كه كيان مرا مي پرستيد و دنيايش را با خواسته هاي من تنظيم مي كرد . مگر چقدر از آن زمان مي گذشت؟
نفهميدم چقدر در روياي گذشته سير كردم كه او در اتاق را باز كردو داخل شد. چشمانم بسته بود و جايي را نمي ديدم، ولي گوشهايم مي توانست حتي صداي نفسهاي او را بشمارد . كيان لباسهايش را در آورد و با فاصله روي تخت دراز كشيد . دلم براي در آغوش گرم و حرفهاي عاشقانه اش پر مي كشيد ، ولي او از چندي پيش به بهانه آسيب نرساندن به نوزاد از من دوري مي كرد و مدتها بود كه مرا در حسرت نوازشهايش گذاشته بود. آن لحظه با تمام وجود منتظر بودم دستانش را به طرفم دراز كند و مرا در آغوش بگيرد و با كلامي كه نشان از عشق داشته باشد به من بفهماند وجودم هنوز براي او ارزشمند است، ولي افسوس كه چون بيگانه اي پشت به من كرده بود . چند لحظه بعد صداي نفسهاي عميق و بلندش به من فهماند كه انتظارم بيهوده است و او به خوابي خوش فرو رفته است.
آهسته از جايم بلند شدم و جلوي ميز آرايش نشستم . دستانم را زير چانه ام گذاشتم و به فكر فرو رفتم . از آينه به كيان كه غرق در خواب بود نگاه كردم و به خود گفتم : آياهمان مرد است كه براي به دست آوردن من تمام سختگيري ها و حقارتها را به جان خريد تا مرا از آن خود كند؟ پس چرا اين قدر فرق كرده ؟ نگاهم را از او بر گرفتم و به چهره ام خيره شدم . گودي گونه و زير چشمانم در سايه كم نور چراغ خواب بيشتر نمايان بود. انديشيدم نكند دليل سردي او همين تغييرات محسوس چهره و اندامم باشد. به دقت به خودم نگاه كردم . به نظر خودم زياد تغيير نكرده بودم، جزاينكه لاغر شده بودم . هنوز نه صورتم لك آورده بود و نه بيني ام بزرگ شده بود.
به ياد شبنم افتادم كه زمان بارداري اش از زمين تا آسمان با چيزي كه در ابتدا بود فرق كرده بود. شبنم با آن اندام قلمي و زيبا تبديل شده بود به زني چاق كه سنش را دو برابر نشان مي داد . علاوه بر آن تغيير صدو هشتاد درجه صورتش بود . بيني قلمي و خوش تركيبش بزرگ شده و چشمان كشيده اش پف كرده و كوچك شده بود، ولي حميد او را چنان مي ديد كه گويي حوري اي از بهشت آمده است و يا شايد اينطور وانمود مي كرد.
شايدم تصور احمقانه من بود كه فكر مي كردم كيان هم بايد مانند حميد باشد در صورتي كه آندو زمين تا آسمان با هم تفاوت داشتند. حميد گذشته از اينكه برادرم بود مردي خود ساخته و روشنفكر بود كه زيبايي را در سيرت مي ديد، در حالي كه كيان به شدت ظاهر پسند بود و من اين را همان روزهاي اول ازدواج فهميده بودم. بدون شك او از من دلزده شده بود و اين احساس برترين فكري بود كه مي توانست در دل شب به مخيله ام راه پيدا كند . تا نزديك صبح فكر مي كردم چه بايد بكنم . نمي توانستم از كسي كمك بخواهم ، زيرا موضوع چيزي نبود كه بشود در مورد آن با كسي حرف زد، يعني اگر كسي هم بود به حرفم گوش كند خودم روي گفتن اين حرف را نداشتم كه بگويم شوهرم از من خسته شده ، حالا يا به علت زشتي حاملگي يا به هر دليل ديگر. دستي به شكمم كشيدم و در دل آرزو كردم اين دوران زودتر سپري شود.
تازه وارد ماه ششم بارداري شده بودم كه كه تكانهاي جنين را احساس مي كردم احساس محبتي عميق نسبت به كودكم داشتم و مي دانستم با وجود او ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد . يكي دو بار كه دكتر به خاطر وضعيت جنين برايم سونوگرافي نوشت كيان اسرار داشت جنسيت نوزادم را بپرسم. اين كار را نكردم ، چون خجالت كشيدم اين پرسش را بكنم و در ضمن برايم فرقي نداشت نوزاد چه باشد، ولي كيان اسرار داشت بچه پسر است و مرتب نام ‹‹ كيارش ›› را به زبان مي آورد و آرزو مي كرد او درشت و قوي باشد. اين پا فشاري او براي اينكه نوزاد را پسر خطاب كند ناراحتم مي كرد.به حدي به اين موضوع حساس شده بودم كه هر گاه آن را عنوان مي كرد حرص مي خوردم . فكر مي كردم ممكن است فرزندم دختري باشد ضيف و كوچك . كيان بارها بدون اينكه ملاحظه روحيه مرا بكند گفت دوست ندارد بچه دختر باشد. يك بار كه علتش را پرسيدم اين طور توضيح داد : دختر درد سر ساز است . در نهايت اگر بتواني سالم بزرگش كني پاي يك گردن كلفت بي همه چيز رو تو زندگي آدم باز مي كنه. زماني كه چنين مي گفت به ياد خودم مي افتادم كه چگونه براي خود و خانواده ام دردسر درست كرده بودم از يك لحاظ حق را به او مي دادم ، ولي با اين حال دلم براي نوزادم كه آنرا دختر مي پنداشتم خيلي مي سوخت.
با خانواده ام كم و بيش ارتباط تلفني داشتم ، ولي دو ماه ونيم بود كه به منزل مادر نرفته بودم . مادر و الهام مرتب به من زنگ ميزدند و حالم را مي پرسيدند. يك بار هم مادر و حميد براي ديدنم آمدند. با اينكه به كيان تلفن كرده بودم زودتر بيايد اين كار را نكرد و مرا جلوي مادر و برادرم كلي شرمنده و خجل كرد. پس از آن هر بار كه مادر ميگفت شايد سري به من بزند با زبان بي زباني از او مي خواستم اين كار را نكند ، زيرا دوست نداشتم از جانب كيان مورد بي مهري و بي احترامي قرار بگيرد.
در چنين اوضاع و احوالي يك روز مادر به من زنگ زد و خبر داد مي خواهند شب جمعه اي كه از راه مي رسد براي خواستگاري عاطفه به منزل آقاي محمدي بروند و از من خواست با آنان بروم . به مادر تبربك گفتم و براي اينكه همان لحظه جواب منفي ندهم گفتم اگر توانستم مي آيم، ولي در حقيقت اگر هم مي توانستم رويم نمي شد به منزل عاليه خانم پا بگذارم. عصر همان روز الهام زنگ زد. او هم از من خواست همراهشان به منزل محمدي بروم . با الهام رودربايستي كمتري داشتم به همين خاطر گفتم :‹‹با اين وضع و قيافه روم نمي شه بيام . باشه انشاالله عروسيش.››
الهام گفت : ‹‹وا مگه قيافه ات چشه؟ پاشو بيا ، اگر هم نخواستي خونه محمدي بيايي بمون خونه. دست كم بزار به اين بهانه تو رو ببينيم.››
‹‹باشه ، بزار كيان بيا بهش بگم ببينم اون چي ميگه.››
‹‹پس سعي كن بيايي همه ما دلمون برات تنگ شده، مبين هم خيلي بهانه ات رو مي گيره .››
‹‹اگر شد ميام.››
شب كه كيان آمد جريان را به او گفتم . در حالي كه به تلويزيون چشم دوخته بود با تمسخر گفت: ‹‹عاقبت اون داداش خوش غيرتت يكي رو تو شاَن خودش پيدا كرد. شرط مي بندم رفته گشته يكي رو پيدا كرده كه آفتاب هم نديده باشدش. البته به خيال خودش.››
حرصم را با فشردن دندانهايم روي هم خالي كردم و سعي كردم جوابي ندهم كه بحث در بگيرد. نمي خواستم بهانه به دستش بدهم با لحني آرام از او خواستم اجازه بدهد نه براي خواستگاري بلكه براي ديدن خانواده ام به منزل مادرم بروم. كيان بدون اينكه چشم از تلويزيون بردارد گفت: ‹‹شرايط طوري نيست كه بتوني از خونه بيرون بري.››
با حرص گفتم : ‹‹ كي همچين حرفي زده ؟ دكتر گفت نبايد بار سنگين بلند كنم ، ولي نگفت كه نبايد تو خونه زنداني بشم . كيان اجازه بده برم . به خدا خسته شدم از بس به درو ديوار خونه زل زدم . صد رحمت به اولا كه به خودت زحمت مي دادي زودتر بيايي خونه ؟››
‹‹ دير مي آيي كه چي بشه ، فكر نمي كنم وضعيت كاريت با قبل تغيير كرده باشه جز اينكه خورت نمي خواي بياي خونه.››
‹‹ الان كه خونه هستم ببين مي زاري اعصابم سر جاش باشه .››
‹‹ مگه من چي گفتم؟››
‹‹بس كن الهه شروع نكن››
‹‹ چي رو شروع نكن . مگه من چي ميگم. هنوز حرف نزدم مي گي شروع نكن بابا منم آدمم، احساس دارم. تا حالا هيچ كس رو نديدم شرايطش مثل من باشه مگه همه حامله نمي شن، مگه دكتر بهشون استراحت نمي ده ، اونا هم مثل من زنداني ميشن ؟ ديگه حالم از اين چهار ديواري كذايي اين خونه به هم مي خوره به خدا ديگه خسته شدم.››
كيان مثل هميشه از جا بلند شد و مراترك كرد . شايد اگر كمي به حرفهايم گوش مي داد و يا حتي نشان مي داد كه ذره اي دركم كند اينقدر احساس حقارت و ناراحتي نمي كردم، ولي او با ترك كردن من مي خواست بفهماند كه حرف هايم ارزش شنيدن ندارد. هنوز از در خارج نشده بود كه از شدت عصبانيت قاب عكسي را كه من و او در كنار هم نشان مي داد از روي ميز برداشتم و پشت سرش به زمين كوبيدم . خرده هاي شيشه به اطراف پخش شد ولي او حتي برنگشت ببيند چه چيز پشت سرش شكست . از شدت حرص و ناراحتي و بدون اينكه ملاحظه كنم ممكن است صدايم به گوش كمند برسد و او را خوشحال كند شروع كردم به گريه كردن.
شب جمعه فرا رسيد . ظهر پنجشنبه مادر بار ديگر زنگ زد تا ببيند من به منزلشان مي روم يا نه . به او گفتم كه حالم مناسب نيست . مادر به خاطر رعايت شرايط جسمي ام ديگر اسرار نكرد . من كسل و افسرده منتظر شدم تا بعد جريان خواستگاري و شرح ماجرا را تلفني از الهام بپرسم .
هر دقيقه كه به غروب پنجشنبه نزديك تر مي شد احساس دلشوره و التهاب بيشتري مي كردم . آن روز كيان زودتر از هميشه به خانه آمد. با خوشحالي فكركردم شايد آمده مرا به منزل مادرم ببرد، ولي افسوس كه مثل هميشه اشتباه فكر مي كردم . كيان مي خواست به مهماني برود و به بهانه هميشگي قصد نداشت مرا با خود ببرد. من اسرار به رفتن نكردم، ولي بعد از رفتن او خيلي گريه كردم به طوري كه كتي فهميد و به اتاقم آمد تا مثل هميشه مرا دلداري دهد. ديگر از اينكه او شكهايم را ببيند خجالت نمي كشيدم. بدبختانه ضعفم را آشكارا نمايان كرده بودم و از اين بابت به حال خود تاَسف مي خوردم.
دير وقت بود كه كيان برگشت . از صداي او كه با كسي صحبت مي كرد جا خوردم. زماني كه در اتاق كمند به هم خورد فهميدم او هم در اين مهماني همراه كيان بوده است. با فهميدن اين موضوع به حدي از كيان متنفر شدم كه با خود عهد بستم ديگر هيچ وقت محلش نگذارم، ولي همان موقع هم كه اين عهد را با خودم مي بستم مي دانستم نمي توانم به آن پايبند بمانم.
دو روز بعد كه نوبت ماهانه ام بود وقتي به دكتر مراجعه كردم و به او گفتم كه به تازگي تنگي نفس آزارم مي دهد. دكتر پس از معاينه با ناراحتي گفت:‹‹مثل اينكه شما اصلاَ دستورات مرا رعايت نمي كنيد.››
با تعجب گفتم :‹‹ ولي خانم دكتر ،شما هر چي گفتيد من مو به مو انجام دادم.››
با چهره اي در هم گوشي را روي قلبم گذاشت و گفت:‹‹قبلاَ گفته بوديد سابقه بيماري قلبي نداريد!››
سرم را به نشانه منفي تكان دادم.
همان طور كه نبضم را در دست داشت گفت:‹‹احتمالاَ هيجان و استرس زيادي داريد،اين طور نيست؟››
شانه هايم را بالابردم و گفتم: ‹‹نمي دونم شايد .››
نگاه دقيقي به چشمانم انداخت و گفت:‹‹ مشكل خاصي كه در زندگي نداريد؟››
قاطعانه گفتم :‹‹نه.››
دكتر پس از معاينه سفارشات هميشگي اش را تكرار كرد و من با تكان دادن سر آنها را تاَييد كردم .
وقتي به خانه برگشتيم پيش از اينكه به الهام زنگ بزنم خودش به من زنگ زد تا هم حالي از من بپرسد و هم خبرهاي خواستگاري حسام را بدهد. الهام از خانواده محمدي خيلي تعريف كرد و معتقد بود از اين خانواده با شخصيت تر و محترم تر نديده است. همچنين گفت مهريه عاطفه به خواست او چهارده سكه به اضافه يك سفر حج تعيين شد. هيچ موردي كه بخواهد مشكلي ايجاد كند پيش نيامده بود . قرار عقد شان سه هفته ديگر در روز ولادت يكي از ائمه گذاشته شده بود . پس از خداحافظي ازا لهام پيش خودم حساب كردم تا سه هفته ديگر هفت ماهگي ام رو به اتمام مي رود و وارد هشتمين ماه مي شوم و با افسوس فكر كردم با چنين وضعيتي محال است كيان اجازه رفتن به من بدهد.
هر روز كه مي گذشت احساس خستگي وسنگيني بيشتري مي كردم. از پله بالا رفتن عذابي دردناك شده بود. گاهي دردهاي شديدي در كمرو شكمم مي پيچيد كه نفس كشيدن را برايم دشوار مي كرد . با اينكه زياد وزن اضافه نكرده بودم ، ولي احساس سنگيني در قلبم مي كردم. يك باركه از شدت تنگي نفس كبود شده بودم به اصرار كتي پيش پزشكم رفتيم . او پس از معاينه وضعيت جنين برايم سونوگرافي نوشت و بعد از ديدن جواب آن توصيه كرد كه به يك پزشك متخصص قلب مراجعه كنم . با نگراني علت را پرسيدم گفت: ‹‹چيز مهمي نيست. براي اطمينان از سلامتت اگر به دكتر قلب مراجعه كني بد نيست.››
خيالم كمي راحت شد، چون حتي فكرش را نمي كردم مشكل حادي داشته باشم. چند روز بعد به متخصص قلب مراجعه كردم و پس از انجام آزمايشهاي مختلف دكتر از من و كيان دعوت كرد تا به مطبش برويم . حساس كردم مشكلي در بين است كه خواسته هر دوي ما را ببيند. همراه كيان به مطب دكتر رفتيم و آنجا بود كه به ما گفت يكي از شريانهاي قلبم به طور مادرزادي بسته است.وقتي دكتر اين موضوع را مطرح كرد با ناباوري به او خيره شده بودم . اولين بار زماني در قلبم احساس سنگيني كردم كه همراه عاطفه مي خواستيم از كوه بالا برويم . ياد آن روز مرا از خودم جدا كرد و به ياد سفري انداخت كه به منزل ييلاقي حاج مرتضي كرده بوديم . با صداي دكتر كه مرا به نام خواند به خود آمدم.دكتر فكر مي كرد گفتن اين موضوع مرا به فكر برده گفت :‹‹البته نبايد نگران باشيد. مشكل شما آن قدر حاد نيست كه بخواهيد نا اميد شويد . يك عمل ساده مي تواند اين مشكل را حل كند ، اما اينجا موضوع جنيني كه حمل مي كنيد مطرح است.››
كيان شتاب زده از دكتر پرسيد :‹‹با شرايطي كه همسرم دارد خطري بچه را تهديد نمي كند؟››
به چهره كيان كه با حالتي خود باخته سلامت بچه را جويا مي شد نگاه كردم از اينكه موضوع بچه بيش از سلامت من برايش اهميت داشت احساس بدي كردم. شايد دكتر هم متوجه اين موضوع شده بود زيرا با لحن سرزنش باري گفت:‹‹بهتر است اينطور بپرسيد كه آيا وجود بچه خطري براي همسرتان دارد يا نه.››
كيان كه متوجه كنايه دكتر شده بود حرفش را تصحيح كرد و گفت :‹‹منظورم اين بود كه حالا چه پيش مي آيد.››
دكتر مكثي كرد و آرام گفت :‹‹ بايد خيلي صريح و واضح به شما بگويم اگر پيش از بارداري همسر شما اين بيماري مشخص مي شد به شما توصيه مي كردم به طور جدي از بچه دار شدن پرهيز كنيد چون بارداري در چنين شرايطي فقط براي ايشان خطر دارد . در حال حاضر با توجه به اينكه همسر شما شش ماهه مي باشد امكان سقط جنين نيست ولي توصيه مي كنم ايشان بايد تحت مراقبت قرار بگيرن تا اگر احتمال خطر بود هر چه سريعتر اقدامات لازم را انجام دهيم.››
وقتي دكتر اين موضوع را توضيح داد رنگ چهره كيان به وضوح پريده بود. من هم دست كمي از او نداشتم . صداي كيان مرا از بهت خارج كرد.‹‹آقاي دكتر اقدامات لازم يعني چي؟ نمي خواهيد اينو بگيد كه بچه رو از بين ببريم.››
دكتر نگاه سرزنش باري به كيان انداخت و با صدايي كه گويي از ته چاه مي آمد گفت:‹‹ بله››
دكتر گفت: ‹‹ ان شاﺀ الله كه اتفاقي نخواهد افتاد و همسر شما در اين دوران ....
-
دکتر که فکر می کرد گفتن این موضوع مرا به فکر برده گفت: البته نباید نگران باشید مشکل شما آن قدر حاد نیست که بخواهید نا امید شوید یک عمل ساده می تواند این مشکل را حل کند، اما اینجا موضوع جنینی که حمل می کنید مطرح است. کیان شتابزده از دکتر پرسید : با شرایطی که همسر من دارد خطری بچه را تهدید نمی کند؟
به چهره کیان که با حالت خود باخته سلامت بچه را جویا می شد نگاه کردم. از اینکه موضوع بچه بیش از سلامت من برایش اهمیت داشت احساس بدی کردم. شاید دکتر هم متوجه این موضوع شده بود زیرا با لحن سرزنش باری گفت: بهتر است این طور بپرسید که آیا وجود بچه خطری برای همسرتان دارد یا نه.
کیان که متوجه کنایه دکتر شده بود حرفش را تصحیح کرد و گفت: منظورم این بود که حالا چه پیش می آید.
دکتر مکثی کرد و بعد آرام گفت: باید خیلی صریح و واضح به شما بگویم اگر پیش از بارداری همسر شما این بیماری مشخص می شد به شما توصیه می کردم به طور جدی از بچه دار شدن پرهیز کنید چون بارداری در چنین شرایطی فقط برای ایشان خطر دارد. در حال حاضر با توجه به اینکه همسر شما شش ماهه می باشد امکان سقط جنین نیست ولی توصیه می کنم ایشان باید تحت مراقبت قرار بگیرند تا اگر احتمال خطر بود هر چه سریعتر اقدامات لازم را انجام دهیم.
وقتی دکتر این موضوع را توضیح داد رنگ چهره کیان به وضوح پریده بود. من هم دست کمی از او نداشتم. صدای کیان مرا از بهت خارج کرد: آقای دکتر اقدامات لازم یعنی چی؟ نمی خواهید اینو بگید که باید بچه را از بین ببریم.
دکتر نگاه سرزنش باری به کیان انداخت و گفت: پسرم، هیچ کس چنین قصدی ندارد، ولی بدون شک اهمیت جان مادر طفل برای من و شما در الویت قرار دارد، این طور نیست؟
کیان سرش را پایین انداخت و با صدایی که گویی از ته چاه می آمد گفت: بله.
دکتر گفت: ان شاالله که اتفاقی نخواهد افتاد و همسر شما این دوران را به سلامت خواهد گذراند، ولی وظیفه من است شما را در جریان واقعیت قرار بدهم. با شرحی که بنده در مورد بیماری همسر شما دادم نوزاد نمی تواند دوران بارداری را به طور کامل بگذراند، زیرا با بزرگ تر شدن جنین فشار زیادی روی قلب همسرتون وارد میشه.. با شرایطی که ایشان دارند بعید می دانم بتواند این فشار را تحمل کند.
گیج و منگ و باناباوری به حرفهای دکتر گوش می کردم و مرتب یک سوال در ذهنم تکرار می شد. چرا من؟ چرا من باید همه شرایط بد را داشته باشم؟خدایا چه اتفاقی قراره بیفته؟ ناراحتی و شرایط نامطلوب جسمی و روحی از یک طرف و چهره غمگین و ناراحت کیان از سوش دیگر باعث عذابم می شد.
دکتر توصیه کرد کار سنگین انجام ندهم و تا حد امکان از پله بالا و پایین نروم و به محض کوچکترین مشکل با او تماس بگیرم. همچنین معرفی نامه ای به بیمارستان نوشت تا به انجا مراجعه کنم و پرونده تشکیل دهم تا در صورت لزوم اقدامات لازم انجام شود. با دلی شکسته و یاسی که تمام وجودم را گرفته بود از مطب خارج شدیم. کیان در عالم خودش بود و چنان بود که گویی دیگر مرا نمی بیند.وقتی به خانه رفتیم چهره هر دوی ما مثل کسانی بود که از مراسم تشیع جنازه بر می گردند. کتی در هال نشسته بود و معلوم بود منتظر آمدن ما است. بی معطلی پرسید: بچه ها چه خبر؟
کیان بدون اینکه محل بگذارد به طبقه بالا رفت و در اتاق را پشت سرش به هم کوبید. با گریه جریان را برای کتی تعریف کردم. با تاثر سرم را در آغوش گرفت و دلداری ام داد. نوازش او در آن لحظه که همه تقصیرها را متوجه خودم می دیدم بهترین نعمت بود. روز بعد همراه کیان به بیمارستانی که دکتر معرفی کرده بود مراجعه کردیم و تشکیل پرونده دادیم. خوب بود که کتی همراهم بود، زیرا چهره کیان به حدی عصبی و ناراحت بود که جرات حرف زدن با او را نداشتم. پس از اینکه کیان ما را به منزل رساند خودش رفت و تا آخر شب برنگشت. به پیشنهاد کتی برای اینکه بالا و پایین رفتن از پله اذیتم نکند قرار شد به طور موقت از اتاق کوچکی که طبقه پایین بود استفاده کنم. این اتاق کنار در هال قرار داشت و اتاقی بود که گلی خانم در آن استراحت می کرد و نماز می خواند. آن شب وقتی کیان به منزل برگشت متوجه این تغییر شد. بدون اعتراض یا حتی تمایل به اینکه او هم به طور موقت مرا همراهی کند به طبقه بالا رفت تا استراحت کند. آن شب چون تنها بودم و جایم عوض شده بود تا نزدیک صبح بیدار بودم و فکر می کردم. دلم برای گلی خانم تنگ شده بود. اتاق او چون خودش بوی معنویت و نزدیکی به خدا می داد. بدون شک به خاطر این بود که روزها و شبها خالصانه و بی ریا به درگاه خدا به عبادت پرداخته بود. خبر داشتم اکنون پیش دخترش دوران نقاهت بیماری اش را می گذراند.
صبح روز بعد وقتی کتی فهمید کیان شب را در اتاق خواب بالا گذرانده خیلی ناراحت شد و با سرزنش به او گفت که نمی بایست این کار را می کرد و مرا تنها می گذاشت. کیان با بی تفاوتی به او گفت اگر خیلی ناراحت است خودش این مسئولیت را به عهده بگیرد. زمانی که کتی و کیان در مورد این موضوع بحث می کردند من در اتاقم بودم، ولی به خاطر نزدیکی آن اتاق به هال حرفهایشان خیلی واضح به گوشم می رسید.
شب بعد کتی در هال روی کاناپه خوابید و به من گفت اگر کاری داشتم او را صدا کنم. کتی بی نهایت با عاطفه و با محبت بود. با خودم فکر کردم ای کاش کیان به راستی فرزند او بود تا کمی از عاطفه او را به ارث برده بود.
یک هفته به همین نحو گذشت. به خوابیدن در ان اتاق کوچک و بی پنجره عادت کرده بودم. کتی هم شبها روی کاناپه می خوابید. هر چقدر به او اصرار می کردم اگر کاری داشتم با تلفن خبرش می کنم قانع نمی شد و چون پرستاری دلسوز از من مراقبت می کرد. هنوز به خانواده ام جریان را نگفته بودم، زیرا نمی خواستم نگرانم شوند. به خصوص که درگیر فراهم کردن مقدمات عقد حسام بودند. در طول این مدت مادر یکی دوبار زنگ زد تا حالم را بپرسد، ولی الهام روزی یک بار به من زنگ می زد تا در عین اینکه حالم را می پرسید اتفاقاتی را که افتاده بود به گوشم برساند.از تلفنهایی که الهام می کرد بی نهایت خوشحال می شدم زیرا به شدت مایل بودم بدانم اوضاع و احوال خانه از چه قرار است. هر روز که به عقد حسام نزدیک می شد دلشوره من هم بیشتر می شد. از یک طرف به شدت مایل بودم در مراسم عقد او شرکت کنم و از طرف دیگر با وضعیتی که داشتم دلم نمی خواست کسی مرا با ان حال و قیافه ببیند.
یک روز عصر به طور اتفاقی کیان زودتر به منزل امد. از تهیه و تدارکش حدس زدم باز هم می خواهد به مهمانی برود و یقین داشتم باز هم به تنهایی. همین طور بود. کیان آماده شده بود که برود. نگاهی به سر و وضع آراسته او انداختم و آهی کشیدم. پیش از رفتن لحظه ای در هال نشست تا فنجانی چای بنوشد. همان لحظه تلفن همراهش زنگ زد و کیان آن را جواب داد. بدون اینکه به چیزی فکر کنم به او نگاه می کردم که باجوابهای آره و نه با کسی که پشت خط بود صحبت می کرد. نگاه کیان به من افتاد. من هم ناخوداگاه به او خیره شدم. خیلی وقت بود که چنین به چشمانش خیره نشده بودم. احساس می کردم هنوز هم دوستش دارم و دلم برایش تنگ است. براساس همین فکر لبخندی بر لبم نشست. کیان بدون واکنش نگاهش را از چشمانم دزدید و برای ادامه صحبت از جا بلند شد و چند قدم از من فاصله گرفت. همان لحظه کتی از راه رسید. مکالمه کیان نیز تمام شد و برگشت تا چایش را تمام کند. کتی با دیدن ما لبخند زد و در حالی که کیفش را روی مبل می انداخت شروع کرد به شکایت از گرما. سپس برگه هایی از کیفش درآورد و رو به کیان کرد و از او خواست تا نگاهی به آنها بیندازد. کیان که معلوم بود خیلی عجله دارد گفت: الان وقت ندارم، دیرم شده.سپس با عجله چایش را سر کشید و از جا بلند شد و بعد از خداحافظی از منزل خارج شد.
درست بعد از رفتن او متوجه تلفن همراهش شدم که روی مبل درست جایی که نشسته بود جا گذاشته بود. آن را برداشتم و دنبالش دویدم. همین که در هال را باز کردم هنوز به راهرو نرسیده بودم که صدای خودرو او را شنیدم که به سرعت گاز خورد و دور شد.برگشتم و به کتی گفتم: رفت.
کتی گفت: نگران نباش به محض اینکه یادش بیفته برمی گرده.
در هال را بستم و هنوز قدمی به طرف کتی بر نداشته بودم که تلفن به صدا درآمد. صدا به حدی ناگهانی بود که تکان سختی خوردم. به کتی نگاه کردم. او گفت: جواب بده.
دکمه ارتباط را زدم و هنوز چیزی نگفته بودم که صدایی گفت: سلام، سلام. راستی یادم رفت بهت بگم امانتیها یادت نره.
هاج و واج مانده بودم به زنی که صدایش به گوشم می رسید چه بگویم. با دیگر ان صدا به گوشم رسید: الو کیان هنوز تو قرنطینه ای؟
با شنیدن این حرف حس از دست و پاهایم رفت. تا آن لحظه فکر می کردم کسی که زنگ زده شماره را اشتباه گرفته ولی وقتی نام کیان را از زبان او شنیدم فهمیدم داستان از چه قرار است. صدا چند بار دیگر گفت: الو کیان الوالو...و بعد از لحظه ای صدای بوق اشغال به گوشم رسید.
واقعا و بدون اینکه خودم بخواهم لال شده بودم.نگاهم روی کتی خشکیده بود. او را دیدم که به طرف من امد. شاید رنگ پریده صورتم باعث شد فکر کند همان لحظه روی زمین پخش خواهم شد.کتی دستم را گرفت و کمکم کرد تا روی پله بنشینم. مثل این بود که خودش حدس زده بود چه چیز مرا به ان حال انداخته به خاطر همین چیزی نپرسید. چند لحظه طول کشید تا اضطراب و هیجانم فروکش کرد. بدبختی از این بدتر سراغ نداشتم.بوی خیانت در مشامم پیچیده بود و این بیش از توهین و تحقیرهای کیان برایم غیرقابل قبول بود. ماتم زده و حیران از این پیشامد به این فکر بودم که حالا باید چه کنم؟
صدای کتی حضور او را در کنارم یاداوری کرد: الهه جون حالت بهتره؟
از شدت تاثر لبخند زدم و گفتم: آره بهترم.
کتی اهی کشید و سرش را پایین انداخت.
گفتم : کتی؟
سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد: کامران هم به تو ...خیانت می کرد؟
کتی غمگین و حیران به من خیره شد. چند دقیقه بعد بدون اینکه حرفی بزند از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت.هنوز یک ربع از این جریان نگذشته بود که کیان برگشت. با شنیدن صدای زنگ برای روبرو نشدن با او به اتاقم رفتم. کیان به محض وارد شدن سراغ تلفن همراهش را گرفت. آن را برداشت و رفت.
کمی بعد کتی به اتاقم امد و با من صحبت کرد. ابتدا می خواست به من بقبولاند که ممکن است اشتباه فکر کرده باشم و جریان آن طوری که من فکر کرده ام نیست. ممکن است مشتری نمایشگاه و یا از دوستان با او تماس گرفته باشند. یا هر چیز دیگری غیر از آن چیزی که من فکر کرده بودم. به کتی گفتم احساسم اشتباه نمی کند و آن کسی که کیان را چنین صمیمانه خطاب کرده بود نمی توانست مشتری یا هر کس دیگری باشد. معلوم بود کتی هم این موضوع را می داند ولی بنا به ملاحظاتی سعی می کرد افکار مرا منحرف کند. مرتب دلیل و برهان می آورد، ولی من سر حرفم بودم و می دانستم بدون شک کیان به من خیانت می کند. پس از مدتی وقتی دید نمی تواند مرا قانع کند گفت: الهه برای خودت می گم، مطرح کردن این موضوع می تواند کیان را جری و گستاخ کند. بعضی چیزهاست که نباید به رویت بیاوری.
با ناراحتی گتم: یعنی هر غلطی دلش خواست بکتد؟
-مثلا اگر سر این موضوع با او جر و بحث کنی دیگر غلط نمی کند. باشه برو سرش داد بزن و بگو به چه حقی بهت خیانت می کنه ولی بهت قول نمی دم به دست و پات بیفته و بگه غلط کردم و دیگه این کار رو نمی کنم. مطمئنی بعد از اینکه فهمید تو یک چیزهایی می دونی پرروتر از این نشود؟
جوابی نداشتم که بدهم.مطمئن بودم حق با اوست.با شناختی که از کیان داشتم بعید نبود بعد از پی بردن به اینکه من همه چیز را می دانم وقیحانه پای آنان را به منزل باز کند، زیرا از او هر چیزی برمی امد.
عاقبت کتی توانست مرا قانع کند با این مسئله احساسی برخورد نکنم و اعتقاد داشت کیان خودش از این موش و گربه بازیها خسته می شود. تصمیم گرفتم این مسئله مسکوت بماند تا شاید راه حل مناسب تری برای برخورد با این مسئله پیدا کنم.
بعد از ان جریان همان ذره محبتی که در قلبم نسبت به او احساس می کردم جای خود را به نفرت و کینه ای عمیق داد. از کیان متنفر شدم به حدی که اگر راهی برای خلاصی از او پیش رو داشتم آن را طی می کردم. بارها بارها به یاد حرف حمید افتادم که گفته بود اگر مشکلی داشتم می توانم ان را با او در میان بگذارم ولی افسوس که شهامت اقرار به اشتباه را در خود نمی دیدم. شاید غرور لعنتی ام باعث تحمل همه بدبختی هایی بود که به سرم آمده بود با این حال حاضر نبودم خیال خانواده ام را بیش از این ناراحت خود کنم، به خصوص که وضعیتم با همیشه فرق می کرد. من دیگر تنها نبودم که به خودم بیاندیشم بلکه مسئولیت طفلی را به عهده داشتم که بدنیا امدنش به خواسته خودش نبود.
روزها یکی پس از دیگری می گذشت و هر روز بیشتر پی به اشتباهم می بردم. اکنون دیگر پرده از راز خیلی چیزها برداشته شده بود.فهمیده بودم او سرگرمی تازه ای برای ارضای هوسهایش پیدا کرده است. دیگر می دانستم هرگاه کیان گوشی تلفنش را بر می دارد و برای مکالمه به طرف دیگری می رود مخاطبش کیست و چرا بعضی اوقات که کتی جایی دعوت دارد او پیشنهاد می کند که همراه او بروم. چند روز از این جریان گذشت. هنوز از کیان دلگیر بودم و با او زیاد صحبت نمی کردم. او بی خیال و راحت زندگی خودش را می کرد.تصمیم گرفتم تحت هیچ شرایطی منتش را نکشم زیرا از ابتدای زندگی مشترکم تاکنون بدبختانه همیشه این من بودم که پا روی غرورم می گذاشتم تا بقای زندگی ام را حفظ کنم و همین باعث شده بود او هیچ وقت به فکر نیفتد که برای یک بار هم شده درصدد دلجویی از من بربیاید.
لحظه به لحظه که به روز عقد حسام نزدیک می شد دلهره من نیز بیشتر می شد. مادر و الهام چندین بار زنگ زده بودند تا مطمئن شوند من به مراسم عقد خواهم رفت. با اینکه هیچ امیدی به رفتن نداشتم ولی آنان را مطمئن کردم که خودم را می رسانم. شب قبل از عقد الهام بار دیگر به منزلمان زنگ زد و بعد از چند دقیقه گفت: راستی تا یادم نرفته اینو بگم، مادر قرار است هفته بعد از عقد حسام سیسمونی ات را به منزلتان بفرستد.
با خنده گفتم: اوه حالا کو تا دو ماه دیگر.
الهام گفت: نه دیگه وقتشه چون آخرهای هفت ماهگی سیسمونی را می فرستند. حالا ان شاالله بعد از عقد حسام خودت یک روز را مشخص کن تا برای این کار مزاحمت بشیم.
به الهام گفتم اول باید اتاق بچه را آماده کنیم. بعد خودم زنگ می زنم و قرار آن روز را می گذارم.
بعد از تلفنی که با الهام داشتم جریان را با کتی در میان گذاشتم و از او خواستم ضمن گفتن این موضوع واسطه شود تا کیان اجازه دهد روز بعد به مراسم عقد برادرم بروم. کتی مرا مطمئن کرد که هر طور شده کیان را وادار می کند مرا به منزل مادرم بفرستد. همان شب بعد از شام کتی سر حرف را با کیان باز کرد و به او گفت که باید به فکر اتاق بچه باشد. کیان روزنامه ای را که در دستش بود را به کناری گذاشت و با دقت به حرفهای کتی گوش کرد. از علاقه ای که نسبت به این موضوع نشان داد دلم گرم شد. بعد از صحبتهای آنان قرار بر این شد اتاقی را که در طبقه بالا خالیست برای بچه اماده کنند. بعد کتی گفت: راستی کیان، فردا من و الهه می خواهیم بریم مراسم عقد داداشش.
کیان با تمسخر گفت: یعنی الهه این قدر حالش خوبه که بلند شه بره عروسی؟ و به من نگاه کرد.
نگاهم را از او دزدیدم و در دل دعا کردم کیان مخالفتی نکند، ولی شنیدم که گفت: لازم نیست برید.
کتی با لحن ملایمی گفت: کیان جون دیگه اذیت نکن.نمیشه که اون سر عقد داداشش نباشه. طفلی خونواده اش مرتب زنگ می زنند گذشته از این خودشم دوست داره بره.
کیان بی تفاوت گفت: چرا نمیشه. خونواده اش شعور ندارند که بفهمند، خودش هم اینقدر نفهمه که نمی دونه فعلا تو وضعیتی نیست که بلند شه بره؟
از اینکه مثل همیشه به خونواده ام توهین می کرد خون خونم را می خورد ولی نمی خواستم با گفتن یک کلمه همه تلاشهای کتی را از بین ببرم. سرم را پایین انداختم تا او از نگاهم شدت تنفرم را نبیند.
صدای کتی را شنیدم که گفت: کیان بازم من یک چیز گفتم تو گیر دادی به خانواده اش. آخه عزیزم تو که نمی تونی تا آخر عمر با این وضعیت زندگی کنی. همین فردا پس فردا بچه ات که به دنیا بیاد به فامیل احتیاج داره. بهر حال یک روز سراغ مادر بزرگ و خاله و داییهاشو می گیره.
کیان با تمسخر به من اشاره کرد و گفت: البته اگه تا اون موقع ننه ای داشته باشه.
حرفهای کیان مثل خنجری بود که قلبم را می شکافت. به خوبی میدانستم سعی می کند مرا عصبانی کند تا بهانه ای محکم داشته باشد.
کتی گفت: راستی یک موضوع دیگه.
همان لحظه فهمیدم کتی می خواهد موضوع آوردن سیسمونی را به کیان بگوید. با نگاهی ملتمسانه خواستم به او بفهمانم از گفتن این موضوع صرفنظر کند. کیان فنجان چایش را سر کشید و به کتی نگاه کرد.وقتی کتی این موضوع را به کیان گفت سرش را تکان داد و گفت: لازم نیست کسی برای بچه من کاری کند.
از شدت ناراحتی دندانهایم را روی هم فشار دادم. کیان با نیشخند نگاهی به من کرد و ادامه داد: اگر کسی می خواست کاری کند برای بچه خودش می کرد.
متوجه منظورش شدم. بدون اینکه بخواهم از شدت ناراحتی به نفس نفس افتاده بودم با این حال بیهوده تلاش می کردم خودم را خونسرد نشان دهم. می دانستم کیان این حرف را به خاطر اذیت کردن من می گوید زیرا زمانی که مادر می خواست جهیزیه ام را بفرستد نگذاشت تا بعد حرفی برای گفتن داشته باشد. اکنون داشت به خاطر این موضوع به من طعنه می زد. او چون مریضی که از آزار دادن لذت می برد گفت: بچه من احتیاج به چهار تا اثاث بنجلی که از اون گداخونه می خوان بیارن نداره.
با شنیدن این حرف دیگر طاقت نیاوردم و در حالی که از خشم می لرزیدم گفتم: از کجا معلوم بدبخت این بچه به دنیا بیاد که بشه بچه آدم پستی مثل تو.
لبخندی که روی لبانش بود محو شدو با نگاهی ترسناک به من گفت: الهه اگه بلایی سر بچه من بیاری به خدا خفه ات می کنم.
از اینکه دست روی نقطه ضعفش گذاشته بودم و توانسته بودم عصبانی اش کنم دلم خنک شد. احساس راحتی بیشتری می کردم.به عکس من او بود که از شدت عصبانیت رنگش تغییر کرده بود. با نفرت گفت: از جلوی چشمام گم شو.
از جا بلند شدم و هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که گفتک ببین بهت چی می گم ، تا موقعی که بچه منو صحیح و سالم تحویل ندادی حق نداری خونه پدر گور به گورت پا بذاری. هر وقت بچه به دنیا اومد گورت را گم کن برو دیگه نبینمت. من زن مریض نمی خوام.
صدای سرزنش آمیز کتی به گوشم رسید: کیان!
با ناباوری به او خیره شدم.احساس کردم چیزی در قلبم شکست.برای اینکه اجازه ندهم اشکهایم سرازیر شود نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: امیدوارم هیچ وقت این بچه رو نبینی.
زمانی که این حرف را می زدم پشتم به ستون کناری آشپزخانه بود و او وری صندلی پایه بلند پیشخان نشسته بود.نفهمیدم چطور از جا جهید و دستش را بالا برد و آن را روی صورتم فرود آورد.تمام این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد. با ضربه دست او که به صورتم زده شد زمین افتادم ولی کیان آن قدر عصبانی بود که لگدی به پایم زد. اگر کتی جلویش را نگرفته بود کوتاه نمی امد و باز هم
-
افتاده بودم با اين حال بيهوده تلاش مي كردم خودم را خونسرد نشان دهم مي دانستم كيان اين حرف را به خاطر اذيت كردن من مي گويد ، زيرا زماني كه مادر مي خواست جهيزيه ام را بفرستد نگذاشت تا بعد حرفي براي گفتن داشته باشد اكنون داشت به خاطر اين موضوع به من طعنه مي زد. او چون مريضي كه از آزار دادن لذت مي بردگفت: ‹‹بچه من احتياجي به چهار تا اثاث بنجلي كه از اون گداخونه مي خوان بيارن نداره.››
با شنيدن اين حرف ديگر طاقت نياوردم و در حالي كه از خشم مي لرزيدم گفتم:‹‹ از كجا معلوم بدبخت اين بچه به دنيا بياد كه بشه بچه آدم پستي مثل تو.››
لبخندي كه روي لبانش بود محو شد و با نگاهي ترسناك به من گفت :‹‹الهه،اگه بلايي سر بچه من بياري ،به خدا خفه ات مي كنم.››
از اينكه دست روي نقطه ضعفش گذاشته بودم و توانسته بودم عصبانيش كنم دلم خنك شد.احساس راحتي بيشتري مي كردم . به عكس من او بود كه از شدت عصبانيت رنگش تغيير كرده بود. با نفرت گفت:‹‹از جلوي چشمام گم شو.››
از جا بلند شدم و هنوز چند قدمي بر نداشته بودم كه گفت:‹‹ببين بهت چي مي گم ،تا موقعي كه بچه منو صحيح و سالم تحويلم ندادي حق نداري خونه پدر گور به گورت پا بزاري. هر وقت بچه به دنيا اومد گورت رو گم كن برو ديگه نبينمت من زن مريض نمي خوام.››
صداي سرزنش آميزي به گوشم رسيد :‹‹كيان!››
با ناباوري به او خيره شدم احساس كردم چيزي در قلبم شكست. براي اينكه اجازه ندهم اشكهايم سرازير شود نفس عميقي كشيدم و زير لب گفتم:‹‹اميدوارم هيچ وقت اين بچه رو نبيني.››
زماني كه اين حرف را مي زدم پشتم به ستون كناري آشپزخانه بود واو روي صندلي پايه بلند پيشخان نشسته بود. نفهميدم چطور از جا جهيد و دستش را بالا برد و آنرا روي صورتم فرود آورد. تمام اين اتفاقات در عرض چند ثانيه اتفاق افتاد. با ضربه دست او كه به صورتم زده شد زمين افتادم ،ولي كيان آنقدر عصباني بود كه لگدي به پايم زد.اگر كتي جلويش را نگرفته بود كوتاه نمي آمد و باز هم مي خواست كتكم بزند . كتي خود را سپر من كرد . صدايش را شنيدم كه گفت:‹‹پسره نفهم اين چه كاري بود كه كردي.››
صداي كيان غمگين و عصبي بود . فرياد زد:‹‹الهه، اگر بلايي سر بچه من بياري خودم مي كشمت.››
گيج و منگ با صداي داد وفرياد هاي خشمگين كيان و التماسهاي كتي كه ازاو مي خواست بيرون برود گوش مي كردم.
همان لحظه چشمم به كمند افتاد كه از پله ها پايين مي آمد . با ديدن او خواستم از جا بلند شوم تا نفهمد از كيان كتك خورده ام .در اين حين دردي در كمر و شكمم احساس كردم و نتوانستم بلند شوم . كتي تا كمند را ديد با فرياد گفت:‹‹كمند بيا اين ديوونه رو ببر بيرون تا ببينم چه خاكي به سرمون شد.››
كمند نگاه پر كينه اي به من كرد و با پرخاش گفت: ‹‹كتي ،درست صحبت كن ،ديوونه اين زنيكه عوضي نكبته كه با پا گذاشتن به زندگي كيان روزگار اونو سياه كرد.››
اگر حالم درست و مسائد بود مي دانستم چطور جواب او را بدهم، ولي آن لحظه در شرايطي بودم كه نفسم را هم به را زحمت داخل و خارج مي كردم.
كمند خطاب به كيان گفت : ‹‹ بدبخت، بهت نگفتم اين سليطه تيكه تو نيست . تقصير خودت بود كه ...››
كتي با عصبانيت حرف او را قطع كرد و گفت :‹‹خدايا از دست شما دو تا نفهم. دختر مردمو كشتيد . بلايي سر اون بياد مي تونيد جواب برادراشو بديد. كمند بيا اينو ببر.››
‹‹ به من چه . هر كي هر قلطي كرده به من چه ربطي داره .››
كيان با عصبانيت و در حالي كه فحشهاي ركيكي به من و خانواده ام مي داد در حال را به هم كوبيد و از منزل خارج شد . پس از رفتن او كمند شروع كرد به سرزنش كردن من كتي به او تشر زد و از او خواست از آنجا برود. او نيز با قهر به طبقه بالا برگشت و در اتاقش را كوبيد.
آن لحظه درد زيادي نداشتم. بيشتر صورتم بود كه از جاي سيلي او مي سوخت . كتي دستم را گرفت و گفت:‹‹ الهه جون ، جاييت درد نمي كنه ؟
سرم را به نشانه نفي تكان دادم . كمك كرد از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم و روي تخت دراز كشيدم. كتي بعد از خواباندن من بيرون رفت و لحظه اي بعد برگشت . در دستش ليواني آب قند بود. به او گفتم كه احتياجي به آن ندارم ، ولي او به زور چند جرعه به خوردم داد. با كمي استراحت كمر دردم كاهش پيدا كرد ، ولي احساس كردم بچه يك سمت شكمم جمع شده تكانهاي او اين احساس را به من مي داد كه از ناراحتي من غمگين است . با اين فكر دلم برايش سوخت و در حالي كه شكمم را نوازش مي كردم شروع كردم به گريه كردن.
آن شب تا نزديك صبح به خاطر درد شكم و پهلوهايم بيدار بودم . بي خوابي شبانه همراه با درد و حرفهاي كيان كه در گوشم مي پيچيد بد جوري بي تابم كرده بود. لحظه اي درد ساكت مي شد و تا مي خواستم چشمان خسته ام را روي هم بگذارم شدت مي گرفت. اوايل شب هر بار كه درد در وجودم مي پيچيد با كشيدن نفسهاي عميق از شدت آن كم مي شد، ولي كم كم اين كار نيز تاَثيري در بهبودم نداشت. گاهي درد به شدتي بود كه گويي جسمي تيز به شكمم فرو كرده اند. كم كم حس كردم اين درد با دردهاي معمولي تفاوت دارد، زيرا فاصله هاي درد كم و شدت آن بيشتر شده بود. با دست شكمم را گرفتم و بار ديگرنفس عميق كشيدم. لحظه اي دردم آرام شد و تا خواستم از جا بلند شوم بار ديگر در تمام وجودم پيچيد. نفسم بالا نمي آمد. نيم خيز روي تخت نشستم و با سختي كيان را صدا كردم. به ياد آوردم او در اتاق بالا خوابيده و صدايم به او نخواهد رسيد. چشمم به تلفن روي ميز افتاد ، به سختي آنرا برداشتم و تا خواستم شماره بگيرم بار ديگر دردم شروع شد. از شدت درد گوشي تلفن را كشيدم و همين باعث شد تلفن با صداي نا هنجاري زمين بيفتد. چند لحظه بعد كتي در اتاق را باز كرد و با ديدن من كه چمپاته زده بودم چراغ را روشن كرد و به طرفم دويد تا ببيند چه بلايي سرم آمده با ديدن رنگ و رويم و دردي كه مي كشيدم به سرعت از اتاق خارج شد تا كيان را خبر كند.
با اينكه از درد به خودم مي پيچيدم ، ولي فكرش را هم نمي كردم چيز مهمي اتفاق بيفتد، زيرا تازه وارد هشت ماهگي شده بودم و به حساب دكتر هفت الي هشت هفته به زايمانم مانده بود. وقتي كتي به اتاق برگشت آماده بود . مانتويي هم در دستش بود كه كمك كرد آن را بپوشم. از او پرسيدم:‹‹ كيان كجاست؟››
‹‹ رفته ماشين رو از پاركينگ بيرون بياره .››
در حالي كه از شدت درد نمي توانستم صاف بايستم به كمك كتي از منزل خارج شدم. كيان خودرو را جلوي در آورده بود و خودش پشت رول بود. با ديدن ما پياده شد تا در را باز كند. پس از جر و بحثي كه كرده بوديم تازه با هم روبه روشديم. به كمك كتي روي صندلي عقب دراز كشيدم. كيان به سرعت حركت كرد.تكانهاي خودرو فريادم را به آسمان مي برد. علاوه بر كمرم قفسه سينه ام سنگين شده بود و راه نفسم رابند مي آورد و از ورود به بيمارستان فقط تابلوي آژانس و لحظه اي را كه روي برانكار قرار گرفتم را به خاطر دارم . بعد از آن احساس بي وزني كردم. كم كم چهره اطرافيان از پيش چشمم محو شد و صدا هاي درهمي در گوشم پيچيد. نفهميدم چقدر طول كشيد كه با گذاشتن چيزي روي بيني و دهانم احساس سردي در ريه هايم كردم و بعد احساس سنگيني در قفسه سينه ام داشتم برطرف شد . نفهميدم چقدر طول كشيد تا توانستم موقعيتم را تشخيص بدهم و بفهمم كه روي تخت بيمارستان قرار دارم. چند نفر اطرافم بودند، ولي چهره هيچ كدام آشنا نبود. چشمانم به دنبال چهره آشنايي مي گشت. صداي نا آشنايي را شنيدم كه گفت: ‹‹الهه ، صداي منو مي شنوي؟››
آن لحظه با خود فكر كردم خداي من اين كيست كه چنين نامم را صميمي خطاب مي كند . صدا را به خوبي مي شنيدم ، ولي جهت آنرا گم كرده بودم. حال حرف زدن نداشتم . با سر اشاره كردم كه حرفهاي او را خوب مي شنوم. چشمانم به دنبال كيان بود، ولي او در اتاق نبود.
قوايم را جمع كردم و دستانم را روي شكمم گذاشتم تا از وجود كودكم مطمئن شوم. هنوز هم احساس درد داشتم ، ولي شدتش به اندازه اي نبود كه باعث شود تنگي نفس عارضم شود. ماسك اكسيژني كه روي بيني و دهانم قرار داشت مانع حرف زدنم مي شد. دلم مي خواست به يكي بگويم مي خواهم با كتي صحبت كنم. مي خواستم به او بگويم مبادا به مادرم زنگ بزند. نمي خواستم درست همان روزي كه قرار بود مراسم عقد حسام برگزار شود آنان را نگران خود كنم . فكر نمي كردم قضيه تا اين حد جدي باشد .تصور مي كردم تا چند دقيقه ديگر حالم بهتر خواهد شد و به منزل برمي گردم. دكتري كه لباس سفيد به تن داشت سرش را جلو آورد و گفت:‹‹ الهه، صداي مرا مي شنوي؟››
صداي دكتر برايم آشنا بود، ولي مطمئن بودم دكتر خودم نيست. لحظه اي فكر كردم اين صدا را كجا شنيده ام. دكتر بار ديگر سؤالش را پرسيد. چشمانم را بستم و سرم را به نشانه مثبت تكان دادم. صداي دكتر را شنيدم كه گفت :‹‹در صد هوشياري...››
احساس خستگي مفرط به همراه گرفتگي عضلات سينه ام باعث شد باقي صحبتهايش را نشنوم. فكر كردم چيز سنگيني روي قلبم گذاشته اند و آن را فشار مي دهند. در فكرم بيهوده تلاش مي كردم آن وزنه سنگين را بردارم . عجيب بود احساسي كه آن لحظه داشتم مرا به ياد كابوسي كه خودم را در گور ديده بودم. لحظه به لحظه در اعماق گور فرو مي رفتم تا جايي كه جز ظلمت هيچ چيز نبود.
نفهميدم چقدر در فضاي ظلمات و بي نور معلق بودم كه با شنيدن صداي زني تلاش كردم چشمانم را باز كنم.
‹‹مرضيه دكتر رو خبر كن... فكر مي كنم مريض تخت سه به هوش اومده››
صداي ديگري را شنيدم كه گفت: ‹‹واي خدارو شكر. خدا رحم به جوونيش كرد.››
نمي دانستم در مورد چه كسي حرف مي زنند . لحظه اي احساس كردم با پارچه اي ضخيم چشمانم را بسته اند، ولي اين فقط چند لحظه بود ، زيرا كم كم اين احساس از بين رفت.و مي توانستم لاي پلكهايم را باز كنم و نور را به ديدگانم راه دهم. همه جا سفيد بود. نور چشمانم را مي زد. چند لحظه صبر كردم و بار ديگر چشمانم را باز كردم. اين نور كمتر اذيتم مي كرد و مي توانستم اطرافم را ببينم .چند دقيقه طول كشيد تا توانستم اشياي دور و برم را خوب ببينم. فضاي اطرافم به نظر آشنا مي رسيد ، به خصوص وجود دستگاههايي كه مطمئن بودم آنها را ديده ام. خوب كه فكر كردم به خاطر آوردم اين دستگاهها را در زمان دوره كار آموزي ام در بخش قلب ديده بودم، البته از زاويه اي ديگر و به عنوان يك امدادگر خيلي زود فهميدم در بخش مراقبتهاي ويژه بستري شده ام. با ورود دكتر و دو پرستار متوجه آنان شدم . صدا و چهره دكتر برايم آشنا بود. خيلي زود به خاطر آوردم او دكتر موسوي متخصص قلبيست كه به او مراجعه كرده بودم. با ديدن من كه به هوش آمده بودم لبخندي زد و گفت:‹‹الهه، حالت چطوره.››
هنوز آنقدر حس نداشتم كه بتوانم صحبت كنم ، ولي چشم و گوشهايم بهتر از تمام عضو بدنم كار مي كرد . چشمانم را بستم و به آرامي سرم را تكان دادم. دكتر دستوراتي به پرستاران داد و نگاهي به دستگاه انداخت و بعد از مدتي مرا ترك كرد.با اينكه خيلي خوابيده بودم ،ولي بازهم احساس خستگي مي كردم. چشمانم را بستم و خيلي زود خواب مرا ربود.
بار ديگر كه بيدار شدم هوشيارتر از قبل بودم اين بار مي توانستم راحت تر چشمانم را باز و بسته كنم و با اشاره صحبت كنم و با اشاره صحبت كنم . كم كم چيزهايي را كه فراموش كرده بودم به ياد آوردم. به محض به ياد آوردن درد زايمان يكي از دستانم را كه آزاد بود روي شكمم گذاشتم . احساس سوزشي در زير شكمم داشتم، ولي از برجستگي شكمم خبري نبود . دلم مي خواست پرستار را خبر كنم تا از او سراغ بچه ام را بگيرم. از خيلي چيزها خبر نداشتم . نمي دانستم چه بلايي سرم آمده و چرا به جاي بخش زايمان در بخش مراقبتهاي ويژه بستري هستم.حس كردم مدتهاست آشنايي را نديده ام. دوست داشتم كتي را ببينم و به او بگويم مبادا به خانواده ام خبر داده باشد . فكر مي كردم همان روز عقد حسام است
مدتها به آن حال بودم .وقتي پرستار براي تعويض سرم آمد از او پرسيدم:‹‹امروز چند شنبه است؟››
‹‹سه شنبه.››
با تعجب گفتم: ‹‹ سه شنبه؟!››
سرش را تكان داد و گفت:‹‹آره عزيزم.››
در حالي كه گيج شده بودم:‹‹ مگه من چند روزه اينجا هستم.››
‹‹ شما از روز جمعه تو اين بخش بستري شديد.››
پرستار مرا ترك كرد و همان طور كه به حرف هاي او فكر مي كردم به خاطر آوردم سؤالات ديگري هم داشتم. همانطور كه چشمانم بسته مي شد با خودم گفتم:‹‹فردا، فردا همه چيز را مي پرسم.››روز بعد احساس بهتري داشتم . به حساب خودم پنج روز بود كه در بيمارستان بستري بودم. برايم عجيب بود كه چرا تا كنون ملاقاتي نداشتم. از خوابيدن خسته شده بودم. تا خواستم تكاني به خودم بدهم در اتاق باز شد و دكتر موسوي همراه پرستاري داخل شد. دكتر با ديدن من لبخند زد و گفت:‹‹ سلام ، جايي مي خواستيد تشريف ببريد.›› سپس به پرستار اشاره كرد كمي تخت را بالا بياورد. دكتر پس از معاينه دستوراتي به پرستار داد و بعد خطاب به من گفت:‹‹خب، مي بينم حالت خيلي خوب شده . امروز مي توني ملاقات داشته باشي ، ولي بايد قول بدي زياد خودت رو خسته نكني. باشه؟››
زير لب گفتم:‹‹ باشه››
دكتر به پرستار سفارشات ديگري كرد و تا خواست از اتاق خارج شود گفتم:‹‹آقاي دكتر من كي مرخص مي شم؟››
دكتر لبخند زد و گفت:‹‹چيه، از ما خسته شدي . نگران نباش ، اگه همينطور حالت رو به بهبود بره دو يا سه روز ديگه بيشتر مهمون ما نيستي.››
پس از رفتن دكتر از پرستار پرسيدم:‹‹ خانم بچه چي؟ اون حالش چطوره؟››
پرستار لبخندي زد و گفت: ‹‹ اونم خوبه.››و پيش از اينكه سؤال ديگري از او بپرسم از اتاق خارج شد.
-
با رفتن پرستار روي بستر دراز كشيدم .چشم به در دوختم تا آشنايي وارد شود. به نظرم قرني طول كشيد تا وقت ملاقات رسيد. در طول اين مدت به ياد دوران كار آموزي خودم در بيمارستان افتادم. با ديدن مادر كه شكسته و پژمرده از در اتاق وارد شد به حدي خوشحال شدم كه دوست داشتم از جا بلند شوم و او را در آغوش بگيرم ، ولي وجود سرم و دستگاههايي كه به بدنم وصل بود مانع شد. مادر نگذاشت تكان بخورم . وقتي صورتم را مي بوسيد قطره اشكي از چشمانش روي صورتم چكيد. از ديدن گريه اش خيلي ناراحت شدم . هنوز آنقدر حس در بدنم نبود كه خوب صحبت كنم و يا بتوانم دستانم را به راحتي تكان بدهم. نمي خواستم نگران حالم باشد. خيلي دوست داشتم خودم را سر حال تر از آنچه بودم نشان دهم، ولي به حقيقت نمي دانستم . مادر خيلي زود از كنارم رفت ، زيرا نمي توانست اشكهايش را مهار كند . پس از او الهام به ديدنم آمد. از ديدن او خيلي خوشحال شدم . خيلي دوست داشتم مثل هميشه خبرها را از او بپرسم ، زيرا او بهترين كسي بود كه مي توانست سؤالاتم را پاسخ بدهد، ولي حس و حالي براي حرف زدن نداشتم. حتي به زحمت چشمانم را باز نگه مي داشتم . مشخص بودالهام قبل از آمدن به اتاق گريسته است ، زيرا هنوز آثار نم چشمانش به جا مانده بود. به زحمت از الهام پرسيدم:‹‹چرا تو ومادر گريه مي كنيد؟››
الهام گفت:‹‹ از خوشحالي، به خاطر اينكه خطر از سرت گذشته است.››
نمي دانستم از چه خطري صحبت مي كنند ولي بعد ها فهميدم تا پاي مرگ رفته ام. آن روز وقت ملاقاتم خيلي زود به پايان رسيد. وقتي پرستار داخل اتاق شد و به الهام گفت كه اتاق را ترك كند ،‹‹ الهه جون ، حسام و حميد و شبنم و مسعود پايين هستند، ولي چون امروز وقت كمتري براي ملاقات دادند اونا نمي تونن بيان ببيننت. ان شاء الله زودتر حالت خوب ميشه ميايي بخش.››سرم را تكان دادم و با كلمه هايي كه براي خودم نا مفهوم بود گفتم به آنان سلام برساند. او پس از بوسيدن صورتم تركم كرد.
دو روز ديگر به همين نحو گذشت تا اينكه حالم كم كم رو به بهبود رفت.به محض اينكه توانستم راحت تر صحبت كنم از پرستاري كه سرمم را تعويض مي كرد جنسيت نوزاد را پرسيدم و فهميدم بچه پسر است. با خوشحالي به اين فكر كردم كه واكنش كيان نسبت به او چه بوده . همان لحظه به ياد حرف او افتادم كه گفته بود: هر وقت بچه ام را صحيح و سالم تحويلم دادي گورت را گم كن برو... من زن مريض نمي خوام.
از ياد آوري آن روز دلم خيلي گرفت ، ولي خودم را توجيح كردم كه آنروز كيان خيلي عصباني بود كه اين حرف را زد. دو روز آخري كه در بخش مراقبتهاي ويژه بودم حميد و حسام و كتي به ملاقاتم آمدند ، ولي از كيان خبري نبود. وقتي از كتي سراغش را گرفتم گفت چون زكام شديد شده بود از ورودش به بخش جلوگيري كرده اند. با اين حرف قانع شدم. هر بار كه سراغ بچه ام را از اين و آن مي گرفتم مي گفتند داخل دستگاه است من هم مي پذيرفتم، زيرا با توجه به پا گذاشتن به هشت ماهگي نارس بودن بچه و گذاشتن او داخل دستگاه طبيعي به نظر مي رسيد.
پس از يك هفته كه در بخش مراقبت هاي ويژه بستري بودم به بخش منتقل شدم. همان روز تمام خانواده به ملاقاتم آمدند . هنوز كيان را نديده بودم. خودم را اين گونه توجيه كردم كه كيان اين همه مدت با خانواده ام روبه رو نشده پس نبايد انتظار داشته باشم بخواهد در چنين جايي آنان را ببيند. حق را به او دادم و منتظر شدم تا در وقتي مناسب از كتي حالش را بپرسم .بي صبرانه از كتي خواستم تقاضا كند بچه را نشانم بدهند. آن روز به بهانه اينكه تازه به بخش منتقل شده ام از اين كار ممانعت كردند. روز بعد احساس بهتري داشتم. هر لحظه منتظر آمدن كيان بودم و آمدنش برايم آرزو شده بود. خيلي دلم مي خواست خودم به او مي گفتم كه برايش پسري به دنيا آورده ام، ولي مي دانستم اين مژده را به او داده اند و دوست داشتم او را ببينم و از او بخواهم پرستاران را وادار كند تا كودكم را به من نشان بدهند. مي دانستم او قادر به انجام اين كار است و با ديدن حسام و الهام و مادر ذوق زده شدم . هنوز درست و حسابي با آنان احوالپرسي نكرده بودم كه پرستاري براي عوض كردن سرمم به اتاق آمد. پشت سر او كتي وارد شد. با ديدن او بي تاب شدم چون فكر كردم كيان هم همراه اوست، ولي چون فهميده حسام اينجاست نخواسته داخل شود. با ورود پرستار حسام خارج شد . فرصت را غنيمت شمردم و به پرستار گفتم: ‹‹خانم حال بچه چطوره؟››
پرستار نگاهي به كتي انداخت و گفت:‹‹ خوبه.››
‹‹ اجازه دارم ببينمش؟››
‹‹نه.››
پرستار مي خواست از اتاق خارج شود كه رو به كتي كردم و گفتم:‹‹كتي جون، تورو خدا بگو فقط يك لحظه.››
كتي سرش را تكان داد و گفت :‹‹باشه،مي گم، بزار حالت خوب بشه بعد.››
با شنيدن اين حرف احساس ناراحتي كردم . بدون اينكه ملاحظه وضعيتم را بكنم در حالي كه از جا بلند مي شدم گفتم:‹‹ حال من خوبه، همين الان هم مي خوام بچه رو ببينم.››
كتي مانع شد و گفت :‹‹الهه يك كم صبر كن تا بهت يك چيزي بگم.››
لحظه اي بي حركت شدم و گفتم :‹‹خوب بگو.››
كتي نگاهي به مادروالهام انداخت وگفت :‹‹الهه جون، بچه تو دستگاهه نميشه اونو ببيني، يعني بهت اجازه نمي دن.››
اين حرف كتي مرا به شك انداخت . غيبت كيان ، نگاههاي مشكوك آنان و اينكه فراموش كرده بودند حتي به من تبربك بگويند اين احساس را در من به وجود آورد كه چيزي را از من مخفي مي كنند. همان طور كه فكر مي كردم از ذهنم گذشت نكند به من دروغ مي گويد. با اين فكر بدون توجه به سوزشي كه از جاي بخيه شكمم احساس مي كردم به طور ناگهاني از جايم نيم خيز شدم و با ترس گفتم:‹‹ نكنه...›› جرأت ادامه حرفم را پيدا نكردم . با چشماني نگران منتظر بودم حرفي مبني بر تكذيب آن چيزي كه مي خواستم بگويم به زبان بياورند.سكوت آنان دلشوره اي به جانم انداخت. كتي كه نزديك تر ايستاده بود شانه هايم را گرفت و در حالي كه سعي مي كرد مرا سر جايم بخواباند گفت:‹‹آروم باش عزيزم.››
و همين كلام كافي بود تا شكم تبديل به يقين شود. حالم را نمي فهميدم . فقط صداي خودم را مي شنيدم كه با تمام وجود فرياد مي زدم:‹‹بچه ام مرده؟››
كتي سعي كرد آرامم كند ، ولي نميتوانست . خشم در وجودم مي جوشيد و مي خواستم به هر طريق كه شده از جايم بلند شوم . در اتاق باز شد و حسام داخل شد. حسام شانه هايم را گرفت و در حالي كه مرا سر جايم بر مي گرداند مي گفت: ‹‹آروم باش الهه.››
نميدانم تأ ثير كلام او بود يا حسي در وجودم نمانده بود كه سرم را روي بالش گذاشتم و در حالي كه مي گريستم كودكم را طلب كردم.
وقتي كسي به من نگفت كه اشتباه مي كنم و نوزاد زنده است فهميدم حدسم درست بوده است. باورش برايم سخت بود. چند ماه انتظار و زحمت همه پوچ شد و از بين رفت. چند لحظه بعد دو پرستار بالاي سرم آمدند و يكي از آنان نبضم را گرفت و ديگري به سرمم آمپولي تزريق كرد.
وقتي از خوابي كه با آمپول در آن غرق شده بودم ديگر نه فرياد زدم ونه سراغي از بچه ام گرفتم. فقط گريه كردم. دلداري هاي اطرافيانم تأثيري در آرامشم نداشت. نمي دانم چرا آن لحظه حرفهاي گلي خانم در گوشم پيچيد: خواست خدا... مصلحت بندگان...درحالي كه گريه مي كردم در دل گفتم : خدا جون چه مصلحتي تو اين كار بود . چرا خواستي بچه از بين بره. چرا؟ مگه جايي از كسي كم مي شد كه اونم تو اين دنيا زندگي كنه . خدايا، حالا جواب كيان رو چي بدم به خصوص كه بچه پسر بود، همون چيزي كه او مي خواست.
وقتي دكتر موسوي براي معاينه بالاي سرم آمد هنوز مي گريستم . نبضم را گرفت و با لحني آرام گفت:‹‹دخترم نگران نباش حالا حالا وقت داري. سعي كن خودت را نبازي.››
با گريه گفتم:‹‹ ديگه چي دارم ببازم.››
دكتر با لحن آرامش بخشي گفت:‹‹ اون كسي مي بازه كه نتونه از اول شروع كنه ، تو جووني، همين به تو توانايي مي ده از نو شروع كني، البته بعد از برطرف كردن مشكل قلبت.››
لحن آرام دكتر احساس نا اميدي را از وجودم كم كرد . با دست اشكهايم را پاك كردم و گفتم:‹‹بيماري قلبي من تا چه حد خطر ناكه؟›› لبخند اطمينان بخش دكتر به من فهماند در گفتارش صادق است.
‹‹خطري وجود نداره تو نزديك بيست سال با اين قلب زندگي كردي و ميتوني باقي عمرت رو هم با اون بگذروني. اين بيماري وقتي مشكل ساز ميشه كه فشار مضاعفي به اون بيايد مثل زماني كه باردار بشي . ولي جاي نگراني نيست . چون وقتي مشكلت بر طرف بشه مي توني باز هم باردار بشي. خوشبختانه مشكلت اونقدر حاد نيست كه نشه كاري برات كرد. پس از يك عمل ساده مي توني بودن ترس و نگراني بچه دار بشي . اونم يه بچه سالم و قوي.
چهار روز ديگر در بخش بستري بودم . كم كم با اين اوضاع كنار آمدم و قبول كردم خدا خواسته كه طفلم از بين برود، زيرا دكتر به من گفت اگر بچه زنده مي ماند به احتمال زياد به خاطر وقفه اي كه در رسيدن اكسيژن به وجود آمده بود ممكن بود از نظر ذهني عقب مانده شود.
دو روز بعد كيان به ديدنم آمد. با چهره اي غمگين و پژمرده چشمانش خسته بود و رگه هاي خوني كه در آن بود نشان مي داد خواب راحتي نداشته است. ته ريشي روي صورتش را پوشانده بود با اين حال مثل هميشه تميز و مرتب لباس پوشيده بود . نمي دانم چرا آمده بود. شايد احساس مسئوليتي كه در قبال من داشت باعث آمدنش شده بود و شايد اسرار و خواهش كتي او را وادار به آمدن كرده بود.به محض ديدنش با خوشحالي نامش را صدا كردم ، ولي چند لحظه بعد هيجانم در سردي نگاه او گم شد. با لحني سرد و خشك حالم را پرسيد . حيران از اين همه سردي پاسخش را دادم. چند دقيقه بيشتر كنارم نماند. در اين مدت كلامي حرف نزد تا دلم گرم شود. به بهانه كار تركم كرد و اين در حالي بود كه هنوز از ديدنش سير نشده بودم. پس از رفتن او خيلي گريستم،اما اين بار نه به خاطر از دست دادن كودكم بلكه به خاطر اين بود كه فهميدم با مرگ آن نوزاد كيان را هم از دست داده ام. آن مجسمه خشك و بي روح كه گويي به اجبار به ملاقاتم آمده بود كياني نبود كه مي شناختم.
تا روز آخر او را نديدم . روزآخر دكتر برگه مرخصي ام را امضا كرد. ساعتي پيش از ملاقات ، كيان پس از پرداخت صورت حساب لحظه اي به اتاقم آمد و بدون اينكه حتي نگاهي به چشمان مشتاقم كند. مدارك را تحويل كتي داد و با خداحافظي سردي بيمارستان را ترك كرد. با رسيدن ساعت ملاقات مادر و حسام همراه الهام به بيمارستان آمدند. وقتي مادر فهميد كه دكتر برگه ترخيص را داده با ....
-
چون بعد از اينكه مشكلت برطرف بشه مي توني باز هم باردار بشي. خوشبختانه مشكلت اونقدر حاد نيست كه نشه كاري برات كرد.پس از يك عمل ساده مي توني بدون ترس و نگراني بچه دار بشي اونم يه بچه سالم و قوي.
چهار روز ديگر در بخش بستري بودمه كم كم با اين اوضاع كنار آمدم و قبول كردم كه خدا خواسته طفلم از بين برود. زيرا دكتر به من گفت اگر بچه زنده هم مي ماند به احتمال زياد به خاطر وقفه اي كه در رسيدن اكسيژن به وجود آمده بود ممكن بود از نظر ذهني عقب مانده شود.
دو روز بعد كيان به ديدنم آمد با چهره اي غمگين و پژمرده.چشمانش خسته بود و رگه هاي خوني كه در آن بود نشان ميداد خواب راحتي نداشته است. ته ريشي روي صورتش را پوشانده بود با اين حال مثل هميشه تميز و مرتب لباس پوشيده بود. نمي دانم چرا آمده بود شايد احساس مسئوليتي كه در قبال من داشت، باعث آمدنش شده بود و شايد اصرار و خواهش كتي او را وادار به آمدن كرده بود. به محض ديدنش با خوشحالي نامش را صدا كردم، ولي چند لحظه بعد هيجانم در سردي نگاه او گم شد.با لحني سرد و خشك حالم را پرسيد. حيران از اين همه سردي پاسخش را دادم. چند دقيقه بيشتر كنارم نماند. در اين مدت كلامي حرف نزد تا دلم گرم شود.به بهانه كار تركم كرد و اين در حالي بود كه هنوز از ديدنش سير نشده بودم. پس از رفتن او خيلي گريستم اما اين بار نه به خاطر از دست دادن كودكم بلكه به اين خاطربود كه فهميدم با مرگ آن نوزاد كيان را هم از دست دادم. آن مجسمه خشك و بي روح كه به اجبار به ديدنم آمده بود كياني نبود كه مي شناختم.
تا روز آخر او را نديدم. روز آخر دكتر برگه مرخصي ام را امضاء كرد.ساعتي پيش از ملاقات ، كيان پس از پرداخت صورتحساب لحظه اي به اتاقم آمد و حتي بدون اينكه نگاهي به چشمان مشتاقم كند مدارك را تحويل كتي داد و با خداحافظي سردي بيمارستان را ترك كرد. با رسيدن ساعت ملاقات مادر و حسام همراه الهام به بيمارستان آمدند وقتي مادر فهميد كه دكتر برگه ترخيص را داده با خوشحالي از حسام خواست هر چه زودتر براي تصويه حساب برود تا مرا زودتر به منزل ببرد. كتي مدارك را به او نشان داد و گفت كيان حساب بيمارستان را تسويه كرده است.مادر برگه را از كتي گرفت و نگاهي به آن كرد. سپس رو به حسام كرد و گفت پوليرا كه كيان پرداخته به كتي بدهد.كتي با ناراحتي امتناع كرد و گفت اين وظيفه كيان است. مادر با ناراحتي گفت" آقا پسر شما به غير از پرداخت صورت حساب وظيفه هاي ديگري هم داشته كه انجام نداده "
كتي سرش را به زير انداخت و زير لب گفت"باور كنيد از اين بابت شرمنده ام"
به الهم اشاره كردم تا مانع از اين شود كه مادر با حرفهايش كتي را ناراحت كند. از ناراحتي كتي حالم خيلي گرفته شد. الهام كنار گوش مادر چيزي گفت و مادر با كشيدن نفس عميقي ساكت شد.مادر اصرار داشت كتي پول را به كيان برگرداند، ولي او قبول نكرد با ناراحتي به حسام نگاه كردم و به او اشاره كردم نگذارد مادر بيش از اين اصرار كند. با اشاره حسام مادر دست از اصرار برداشت، ولي معلوم بود از اينكه كيان پول بيمارستان را پرداخته خيلي ناراحت است.همان لحظه حميد وارد اتاق شد، وقتي فهميد مرخص شده ام با خوشحالي به من تبريك گفت.حميد و حسام از اتاق خارج شدند تا بتوانم لبام را عوض كنم. با كمك الهام لباس پوشيدم . احساس درد در ناحيه بخيه هايم داشتم و هنوز پاهايم بي حس و ناتوان بود. به نظر دكتر اين امر طبيعي بود، زيرا حدود ده روز بود كه پاهايم را زمين نگذاشته بودم.بيرون از محوطه كتي از مادر اجازه خواست تا مرا به منزل ببرد و از من پرستاري كند. با نگراني منتظر بودم مادر طعنه اي به او بزند كه خوشبختانه اين طور نشد. از كتي تشكر كردم و صورتش را بوسيدم و بعد از خدا حافظي از او با دلي گرفته همراه مادر به خانه رفتم.
با مراقبتهاي دلسوزانه مادر حالم روز به روز بهتر ميشد. در طول اين مدت هر روز منتظر تلفن كيان بودم تا حالم را جويا شود ولي افسوس، خودم هم مي دانستم انتظار بيهوده و عبثي را متحمل ميشوم.
در مدتي كه منزل مادر بودم تمام كساني كه مي شناختم براي عيادتم آمدند.چند روز از اقامتم در منزل مادر ميگذشت كه شنيدم مادر گفت: عاليه خانم مي خواهد براي ملاقاتم بيايد. احساس كردم هنوز آمادگي رويارويي با او را ندارم، ولي به محض ديدن او فهميدم او همان عاليه خانوم مهربان و دوست داشتني است كه هميشه از ديدنش خوشحال ميشدم.بر خلاف تصورم او هيچ تغييري نكرده بود . مثل هميشه خونگرم و راحت بود طوري كه همان ساعت اول رودربايستي و خجالتي كه از حضور او داشتم از ياد بردم. عاليه خانوم گفت كه دوست داشته همان روز اول به ديدنم بيايد، افسانه و عاطفه هم اصرار داشتند با او همراه شوند ولي او مانع شده و گفته بگذارند مدتي بگذرد تا حالم بهتر شود اما ديگر دلش طاقت نياورد و بدون اينكه به افسانه و عاطفه چيزي بگويد براي ديدنم آمده. عاليه خانم خيلي زود بلند شد برود و از من خواست مراقب حال خودم باشم تا زودتر خوب شوم. از او خواستم به افسانه و عاطفه سلام برساند. روز بعد افسانه و عاطفه به ديدنم آمدند. با ديدن ان دو به حدي خوشحال شدم كه بدون ملاحظه بخيه هايم از جا بلند شدم و هر دو را در آغوش گرفتم . عاطفه خيلي تغيير كرده بود به نظرم رسيد بينهايت زيبا و خواستني شده بخصوص كه ابروان بلند و پيوسته اش را خيلي زيبا اصلاح كرده بودند به او تبريك گفتم و برايش آرزوي خوشبختي كردم با صداي افسانه به خود آمدم و چشم از عاطفه برداشتم
"اگه از زنداداش جونت سير شدي يه خورده هم ما رو تحويل بگير"
با لبخند به او نگاه كردم و آغوشم را براي او گشودم.هفسانه كمي چاقتر از پيش شده بود كه البته به او خيلي مي آمد. او پسرش را هم آورده بود، چهره عادل مانند سيبي بود كه با افسانه دو نيم كرده باشند. تنها چشمانش بود كه مانند علي مشكي و نافذ بود. با ديدن آنان تازه فهميدم چقدر دلم برايشان تنگ شده بود. عاليه خانوم ساعتي پس از افسانه و عاطفه به ديدنم آمد و خيلي زود بلند شد تا برود. به افسانه گفت كه عادل را هم مي برد. وقتي مادر فهميد افسانه و عاطفه پيش من ميمانند، گفت براي خريد به بيرون ميرود و زود بر مي گردد.همراه عاليه خانوم از منزل خارج شد. با حضور افسانه و عاطفه به حدي خوشحال بودم كه گذر زمان را حس نمي كردم. هنوز نيم ساعتي از رفتن مادر نگذشته بود كه حسام به منزل آمد.
با آمدن او چهره عاطفه از خجالت سرخ شد و هنگام سلام به او سرش را زير انداخت. حسام كه انتظار ديدن او را در منزل ما نداشت چنان جا خورد كه نمي دانست چطور جلوي ما با او صحبت كند. ديدن برخورد آن دو برايم لذتي عميق داشت. ديدن آن دو در كنار هم مرا به ياد خاطرات خوشايندي كه داشتم مي انداخت.لحظه اي نگاه من و افسانه در هم گره خورد. احساس كردم هر دو به يك چيز فكر مي كنيم و آن وجود عشق پاك و بي آلايش آنان بود. با حسرت به آندو كه با لحن موءدبانه با هم احوالپرسي ميكردند نگاه كردم و به اين فكر كردم آيا مفهوم عشق پس از رسيدن عاشق و معشوق به هم از بين خواهد رفت؟
پس از آمدن حسام عاطفه و افسانه بلند شدند كه بروند. هر چه اصرار كردم نماندند. عاطفه صورتم را بوسيد و گفت باز هم براي ديدنم ميايد. با رفتن ان دو حسام براي تعويض لباس به اتاقش رفت. تازه از در اتاقش بيرون آمده بود كه زنگ خانه به صدا در آمد و الهام همراه مبين از راه رسيد. با آمدن او حسام با خنده گفت: ببين ميگذارند يك دقيقه من و تو تنها با هم حرف بزنيم.
لبخندي زدم و به اين فكر كردم اي كاش رابطه ما در گذشته هم چنين صميمانه بود.
وارد هفته سوم شده بودم و حالم خيلي بهتر از پيش شده بود با اين حال مادر اجازه نميداد زياد سر پا بمانم و به محض ديدن من كه راه مي رفتم با پرخاش مرا سرجايم برمي گرداند. يكي دوبار كتي به منزلمان زنگ زد كه حالم را بپرسد، ولي چون هر بار مادر پيشم بود خجالت ميكشيدم از كيان خبري بگيرم.
چند روز بعد باز هم عاطفه و افسانه براي ديدنم به منزلمان آمدند. اين بار عاطفه دو آلبوم عكس كه متعلق به روز عقدشان بود با خود آورد. اين كار به اندازه دنيايي مرا خوشحال كرد. زيرا خيلي مشتاق بودم او و حسام را در لباس عروس و دامادي ببينم.آلبوم اول مربوط به عكسهاي تكي او و حسام بود و آلبوم دوم عكسهايي بود كه با دوتان و اقوام گرفته شده بود. از آلبوم اول شروع كردم به نگاه كردن. با اشتياق آلبوم را ورق ميزدم و با حسرت به عكسها نگاه ميكردم. ديدن عكسهاي آندو كه سر سفره عقد نشسته بودند اشك بر فضاي چشمانم مي نشاند. به راستي كه عاطفه و حسام خيلي برازنده هم بودند. براي ديدن آلبوم دوم افسانه كنارم نشست و همانطور كه عكسها رو نگاه ميكردم يكي يكي مهمانها را معرفي ميكرد.در يك عكس چشمم به عرفان افتاد پس از مدتها اين اولين بار بود كه او را ميديدم. در آن عكس عاطفه وسط ايستاده بود و عرفان و حسام دو طرف او قرار داشتند حسام دستش را جلو آورده بود و معلوم بود چيزي گفته است كه عاطفه و عرفان را به خنده وا داشته است. به عرفان كه با چهره اي جذاب لبانش به خنده باز بود چشم دوختم و با خود فكر كردم چقدر زيبا مي خندد، چنان به چهره او چشم دوخته بودم كه اگرافسانه تكانم نمي داد ممكن بود ساعتها به همان نحو باقي بمانم.
صداي افسانه مرا از عالم خيال بيرون آورد"الهه؟"
وقتي به افسانه نگاه كردم حس كردم بين او و عاطفه نگاههايي رد و بدل شد.احساس كردم با ناشيگري تمام افكارم را لو دادم و آن دو فهميدند كه ديدن عكس عرفان مرا به فكر برده است. با دلخوري خودم را سرزنش كردم كه اين ديگر چه كاري بودكه كردم.صفحه آخر آلبوم عاطفه با دوستانش عكس انداخته بود.افسانه هم در اين صفحه عكس داشت كه يك جا چشمانش بسته بود و جاي ديگر دهانش باز بود و مثل اين بود كه تعجب كرده است از ديدن عكسهاي او هر سه نفر خنديديم.
افسانه خطاب به عاطفه گفت"من يه عكس درست و حسابي تو عقدت ندارم اونجا كه خوابم برده اينجا هم دوتا شاخ كم دارم كه تعجبم كامل شه"
در حالي كه مي خنديديم گفتم" عاطفه جون يك بار ديگر لباس تنت كن تا هم من با تو عكس بگيرم هم افسانه با آمادگي كامل جلوي دوربين ظاهر بشه"
عاطفه با خنده سرم را تكان داد و گفت" شما امر بفرملييد من از خدامه ده بيست بار لباس عروس تنم كنم"
با صداي افسانه متوجه او شدم"الهه اين قراره جاريم بشه"
مثل اين بود كه آب جوش روي سرم ريختند. خيلي سعي كردم خونسردومعقول رفتار كنم ولي فقط خدا مي دانست چه حالي داشتم به عكسي كه افسانه به آن اشاره مي كرد نگاه كردم ولي مثل اين بود كه چيزي نمي بينم لحظه اي احساس كوري كردم مثل اين بود كه پرده اي سياه جلوي چشمانم را گرفته باشد عاقبت او را ديدم و اي كاش هرگز چشمانم به حقيقت باز نمي شد با وجودي كه سعي ميكردم لبخند به لب داشته باشم فقط خدا مي دانست چطور از درون ويران شدم. دختري كه براي عرفان در نظر گرفته بودند دختر قشنگي بود كه چهره دلنشين و پوست سفيدي داشت. قدش از من بلند تر بود زيرا وقتي كنار عاطفه ايستاده بود هم قد او بود
افسانه از عاطفه پرسيد" راستي همش يادم ميرفت از تو بپرسم، مريم فوق ديپلم چي داره؟"
فهميدم نامش مريم است
عاطفه خيلي كوتاه و مختصر گفت"طراحي فرش"
بدون اين كه دست خودم باشد به دختري فكر ميكردم كه نامش را كنار نام عرفان قرار داده بودند.احساس كردم همه چيز او از من سزتر است و بدون شك دليل انتخاب او همين بود تا روزي مثل امروز به من بفهمانند او چيزي را از دست نداده بلكه بهتر از من را هم به دست آورده. اما من چي؟ با نيامدن كيان براي ديدنم و اينكه حتي تلفن هم نزده بود تا حالم رابپرسد پاك پيش خانواده ام كنف شده بودم. به ياد روزهايي افتادم كه مصرانه مي خواستم اجازه بدهند خودم راهم را انتخاب كنم.آه اي كاش چنين روزهايي را جلوتر در خواب ديده بودم و كمي عاقلانه تر تصميم گرفته بودم.
آن روز تا مدتها پس از رفتن عاطفه و افسانه همچنان پكر و افسرده در فكر بودم.هر چقدر سعي كردم خودم را قانع كنم، ولي حسي در وجودم علم طغيان برافراشته بود و مانع از آرامش دروني ام ميشد.
روزها از پي هم ميگذشت. يك ماه ميشد كه در منزل مادرم به سر مي بردم،ولي هنوز خبري از كيان نبود.يك بار عاليه خانوم خانواده ما را براي شام به منزلشان دعوت كرد كه به بهانه مريضي از رفتن سرباز زدم و تنها در منزل ماندم. كمي بعد از رفتن مادر و حسام عاطفه به منزل ما زنگ زد و با اصرار خواست كه من هم به منزلشان بروم. به او گفتم كه حالم براي مهماني زياد مساعد نيست.آخر چطور رويم ميشد به او بگوييم تنها دليل نيامدنم ، حضور عرفان در آن منزل است.
از خانواده كيان تنها كتي بود كه يكي دو بار به ديدنم آمد.بار آخر مادر از كيان پيش او شكايت كرد و شايد همين باعث شد كه ديگر رويش نشود به منزل ما بيايد.بعد از آن تلفني حالم را مي پرسيد.آخرين باري كه كتي به منزل ما آمد مادر در حالي كه از كيان دل پري داشت خطاب به او گفت"اگر پسر شما از ما دلخوري دارد دليلي نمي شود كه براي ديدن همسرش هم نيايد، آن هم در چنين شرايطي كه زن به شوهرش بيش از هر زمان ديگر احتياج دارد"
سر درد دل مادر باز شده بود، هر چه به او اشاره كردم چيزي نگوييد او بدون توجه به من حرف خودش را ميزد. وقتي ديدم حريفش نميشوم سكوت كردم تا خودش را خالي كند.
هر چه مادر گفت كتي سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت. دلم برايش مي سوخت او تقصيري نداشت، ولي هنوز خانواده ام نمي دانستند كه او مادر واقعي كيان نيست. من هم نمي خواستم آنان را از اين اشتباه در بياورم، زيرا او به حقيقت وظيفه مادري اش را بهتر از مادر واقعي او انجام داده بود.
وقتي مادر براي آوردن چاي ما را تنها گذاشت ازكتي پرسيدم" حال كيان چطور است؟"
گفت"اونم خوبه"
"هنوز ناراحته؟"
"نه اونجور، بهتر شده"
خيلي معذب بود و با ورود مادر احساس كردم نفس راحتي كشيد.فكر كردم شايد از بازخواستهاي من ناراحت شده است.
آن روز بعد از رفتن كتي خيلي دلتنگ كيان شدم.اين دلتنگي هر روز كه ميگذشت بيشتر ميشد.يك شب وقتي براي خواب به بستر رفتم با خودم فكر كردم هر چه باشد كيان هم مثل من غمگين و ناراحت است و نبايد از او انتظار زيادي داشته باشم.شايد مي بايست خودم با او تماس ميگرفتم تا حالش را بپرسم و به اين طريق به او بفهمانم هنوز هم به او علافه دارم.با اين فكر چشمانم را روي هم گذاشتم.
صبح روز بعد طبق قولي كه به خود داده بودم به طرف تلفن رفتم و شماره نمايشگاه رو گرفتم.شريكش گوشي را برداشت.همان لحظه اول صدايش را شناختم،ولي مثل اينكه او هنوز مرا نشناخته بود.اينجوري براي من خيلي بهتر بود.لحن صحبتم را عوض كردم و گفتم با آقاي بهتاش كار دارم.
محمود گفت"ايشان رفته اند مسافرت"
لحظه اي فكر كردم اشتباه شنيدم از فرط تعجب مانند خواب زده ها گفتم:چند وقته
جواب داد"يك هفته ده روزي ميشه"
بار ديگر پرسيدم"ببخشيد ميشه بگيد كجا"
مكثي كرد و گفت"ببخشيد شما؟"
نمي دانستم چه بگوييم.از تاخيري كه براي دادن جواب نشان دادم با لحن مشكوكي گفت
"خانم پرسيدم شما چه نسبتي با ايشان داريد"
با صدايي لرزان گفتم"مهم نيست،بعد زنگ ميزنم" و به سرعت گوشي را گذاشتم
كنار تلفن روي ميز نشستم و به فكر فرو رفتم.پس دليل نيامدن كيان اين بود.با ورود مادر به اتاق از حالت بهت درآمدم.همان روز به مادر گفتم مي خواهم به خانه ام بر گردم.با نگراني نگاهم كرد و گفت"هنوز كه حالت خوب نشده"
گفتم"انقدر خوب شدم كه بتونم روي پاهاي خودم بايستم"
مادر كمي فكر كرد و گفت"دست كم بزار اون پسره بي فكر بياد دنبالت"
بدون اينكه از حرف مادر برنجم لبخند زدم و گفتم"همونطور كه خودتون گفتيد اون بي فكره،بخوام به اميدش باشم بايد حالا حالاها مهمون شما باشم"
مادر كه فكر ميكرد از حرفش ناراحت شده ام گفت"اولا كه تو مهمون نيستي و اينجا خونه خودته،در ثاني من منظورم اين بود كه.."
پيش از اين كه بگذارم حرفش تمام شود جلو رفتم و صورتش را بوسيدم گفتم"منظورتون هر چي كه بوددرست و منطقي بود،كاشكي خيلي زودتر از اينها اين و مي فهميدم"
با اعترافي كه كردم خيلي سبك شدم درست مثل اين بودكه چيزه سنگيني از روي قلبم برداشته شد.مادر هنوز باور نميكرد به حقيقت رسيده باشم چند لحظه به چشمانم نگاه كرد و با آهي پر افسوس به سمت آشپزخانه رفت.
مادر خيلي اصرار داشت چند وقت ديگر بمانم،ولي من مصر بودم به خانه ام برگردم.تنها از يك چيز مطمئن نبودم و آن اينكه آيا هنوز هم در آن خانه جايي براي من وجود داشت؟
عصر كه حسام به خانه برگشت مادر جريان را به او گفت.حسام از من خواست بمانم تا وقتي كيان از رو برود و به دنبالم بيايد.
ولي ميدانستم اگر صد سال ديگر هم آنجا بمانم كيان دنبالم نخواهد آمد.
آن روز با اصرار زياد مادر و حسام را فانع كردم كه برگردم.همان شب به كتي تلفن كردم تا اين موضوع را به او بگوييم.كتي از شنيدن صدايم خيلي خوشحال شد و حالم را پرسيد،ولب بعد كه به او گفتم مي خواهم برگردم لحظه اي سكوت كرد.سكوت او مرا به فكر فرو برد.تا خواستم صدايش كنم به حرف آمد و گفت"بهتر است مدت ديگري منزل مادرم بمانم" از شنيدن اين حرف هاج و واج ماندم طوري كه نزديك بود گوشي تلفن از دستم رها شود.با ناباوري صداي او را شنيدم كه گفت خودش تا چند روز ديگر به ديدنم ميايد.پس از قطع مكالمه تا توانستم گريه كردم.حدسم تبديل به يقين شده بود، كيان ديگر مرا نمي خواست و اين چيزي نبود كه بتوانم از خانواده ام آن رامخفي كنم.كتي طبق قولي كه داده بود چند روز بعد به ديدنم آمد.همان روز گفت به زودي براي هميشه پيش دخترش خواهد رفت.از شنيدن اين خبر بغضي سنگين گلويم را فشرد.در حالي كه سعي ميكردم خونسردي ام را از دست ندهم گفتم"ولي مهتاب كه هنوز..."
متوجه منظورم شد و در حالي كه خيلي ناراحت بود گفت" باشه ديگه چيزي نمونده.منم اونقدر دارم كه بتونم تا چند وقت خرج خودم و تامين كنم بعد از اونم خدا بزرگه"
با نگراني گفتم"كتي من بايد چكار كنم؟"
متوجه شد چه مي خواهم بگوييم گفت"بهتره چند وقت ديگر خانه مادرت بماني"
"آخه تا كي؟"
"تا موقعي كه كيان برگرده"
"كي برميگرده؟"
"باور كن نمي دانم"
صدايم را آهسته پايين آوردم و گفتم" كتي جون حالا چه اشكالي داره من برگردم خونه و اونجا منتظر كيان باشم؟"
سرش را پايين انداخت و گفت"كيان كه نيست.منم دارم ميرم.تو تنها تو اون خونه بي در و پيكر مي خواي چكاركني؟"
"كمند چي؟ مگه اون خونه نيست؟"
"نه"
"كجاست"
مكثي كرد و بعد گفت"با كيان رفته"
در دلم غوغايي به پا شد.ميدانستم از بلايي كه سر من آمده تنها كسي كه خوشحال شده كمند است.اكنون كه شنيده ام همراه كيان به مسافرت رفته گويي روده هايم را چنگ ميزدند.كتي ميخواست بلند شود كه پرسيدم"حالا كي مي خواهي بري؟"
در نگاهش تاسف موج ميزد .آهي كشيد و گفت"هفته ديگه روز دوشنبه"
با تعجب گفتم "يعني پنج روز ديگر،چرا انقدر زود؟"
لبخندي زد و گفت" هر چه زودتر برم بهتره،ديگه كمتر شرمنده تو و خانوادت ميشم"
-
اشک در چشمانم پر شد و گفتم:"تو چرا؟!تو که جز خوبی برای من کاری نکردی.نترس من گناه کیان را پای تو نمی نویسم."
کتی سرش را زیر اندخت و گفت:"نه عزیزم ، گناه منم کم از اون ینست.شاید تقصیر من بود که برای یک لقمه نون و یک سر پناه پی کار اونو گرفتم تا بتونه تو رو به دست بیاره."
لبخندی غمگین به لب آوردم و در حالیکه در آغوشش میگرفتم گفتم:"اینجا هم تقصیر تو نبود خریت خودم و آرزوهای احقانه ام بود که باعث شد فکر هیچ چیز رو نکنم."
آن روز کتی رفت و من مدتها به این فکر میکردم که در این جریان مقصر واقعی کیست؟
آن هفته هم به سرعت برق گذشت و روز دوشنبه از راه رسید.از قبل به مادرم گفته بودم میخواهم برای بدرقه کتی به فرودگاه بروم.قرار شد حسام مرا برساند.پرواز کتی ساعت یازده شب بود.مادر میخواست همراهم بیاید تا مواظبم باشد.از او خواستم اجازه بدهد تنها بروم.حسام مرا به فرودگاه رساند و گفت در پارکینگ منتظرم می ماند تا برگردم.هدیه ای را که برای کتی گرفته بودم از صندلی عقب برداشتم و به سمت ترمینال شماره دو رفتم.مدتی این طرف و آن طرف گشتم تا توانستم او را ببینم.چند نفر از دوستانش برای بدرقه به فرودگاه آمده بودند.همه را میشناختم ، همانهایی بودند که اغلب در دوره های کتی شرکت داشتند.در میان آنان چشمم به مهرناز افتاد.در میان دوستان کتی او از همه صمیمی تر و به نظرم بهتر میرسید.با دوستان او سرسری احوالپرسی کردم.نگاه هر کدام برای من یک معنی داشت.در نگاه هایشان خواندم کم و بیش از جریان مطلعند به همین خاطر تحمل کنجکاوی آنان را نداشتم و تصمیم گرفتم بعد از خداحافظی از کتی صبر نکنم تا او برود و زودتر به خانه برگردم.
کتی از دیدنم خیلی خوشحال شد و از دوستانش معذرت خواهی کرد تا با من تنها باشد.همراه او به قسمت خلوت تری از سالن رفتیم.کتی از اینکه برای بدرقه اش به خودم زحمت داده بودم خیلی ممنون بود.از او تشکر کردم که در این مدت خیلی کمکم کرده بود.خیلی دلم میخواست از او بپرسم بعد از رفتن او تکلیف من چه خواهد شد ولی این کار را نکردم.به هر حال کیان بر میگشت و خودش در این مورد تصمیم میگرفت.به کتی گفتم که نمی توانم زیاد بمانم زیرا تحمل دیدن رفتنش را ندارم.کتی لبخندی زد و گفت:"آره زودتر بری بهتره منم نمیخوام بعد از رفتنم این فضولهای حراف دوره ات کنن تا ازت حرف بکشند."
او را بوسیدم و از او خواستم برایم نامه نبویسد.کتی لبخندی زد و در حالیکه پاکت نامه اش را از کیفش بیرون می آورد گفت:"این اولین نامه ام."
با تعجب به نامه نگاه کردم سپس خندیدم و گفتم:"کاشکی همیشه درخواستهای آدم اینقدر زود برآورده میشد."
کتی گفت:"دوست دارم همیشه منو همینطور که الان هستم بخاطر بیاوری.باور کن هیچ دلم نمیخواد پس از خواندن این نامه نظرت نسبت به من فرق کند."
در حالیکه خیلی کنجکاو بودم بدانم کتی چه برایم نوشته سرم را تکان دادم و گفتم:"کتی تو آنقدر به من محبت کردی که نمیتونم جور دیگه ای بهت فکر کنم."
بار دیگر همدیگر را در آغوش گرفتیم.در حالیکه چشمانش از اشک پر شده بود گفت:"الهه باور کن همیشه تو رو مثل مهتاب دوست داشتم."
بغض گلویم را گرفت و گفت:"کتی منم تو رو دوست داشتم.مثل خودت که خیلی خوب و مهربون بودی."
مدتی در آغوش هم بودیم تا اینکه کتی خودش را از من جدا کرد و در حالیکه گریه میکرد اشاره کرد بروم.سرم را تکان دادم و چند قدم از او فاصله گرفتم.به او گفتم:"برام نامه بنویس.آدرسم رو که داری؟"
سرش را تکان داد و چون بار دیگر اشک در چشمانم جمع شده بود صبر نکردم و با قدمهایی بلند از او فاصله گرفتم.
جلوی در ورودی لحظه ای ایستادم تا اشکهایم را پاک کنم.همان لحظه صدایی به گوشم رسید که نام مرا به زبان می آورد.ناخودآگاه به طرف صدا برگشتم.با دیدن فرزاد به حدی جا خوردم که نزدیک بود با خانمی که قصد داخل شدن داشت برخورد کنم.بدون شک این طرز برخورد من که نشان میداد چقدر از دیدن او جا خورده ام بر میگشت به روز اولی که او را دیدم.
فرزاد متوجه نگرانی من شد و در حالیکه فاصله اش را با من حفظ میکرد گفت:"سلام ، از اینکه باعث شدم بترسید معذرت میخواهم."
به خودم امدم و در حالیکه برای حفظ ظاهر لبخند میزدم گفتم:"راستش رو بخواهید ترسیدم ، در صورتیکه دلیلی نداشت.شما با من کاری داشتید؟"
فرزاد لبخندی زد و گفت:"دلیل ترس شما برای من واضح است.میدانم شما عجله دارید ولی میخواستم اگر اشکالی نداشته باشد چند دقیقه وقتتان را بگیرم."
نگرانی به سراغم آمد با اینکه مدتها بود کیان را ندیده بودم ولی هنوز در مقابل او احساس مسئولیت میکردم.میدانستم کیان به شدت از فرزاد متنفر است ولی احساسی مانع از این میشد که بدون محل گذاشتن به او راهم را بگیرم و بروم.در حالیکه با نگرانی به اطراف نگاه میکردم گفتم:"همانطور که خودتان گفتید من عجله دارم.برادرم بیرون منتظر من است و راستش دوست ندارم جلوی چشم دوستان کتی با شما صحبت کنم.متوجه میشوید؟"
سرش را تکان داد و گفت:"بله حق با شماست.این کارت ویزیت من است آن را بگیرید و حتماً به من زنگ بزنید.میخواهم در مورد مطلب مهمی با شما صحبت کنم."
نگاهی به کارت او انداختم و گفتم:"متأسفانه نمیتوانم این کار را بکنم.باید ببخشید."
فرزاد بدون اینکه اصرار کند گفت:"هر جور مایلید ولی اگر یک وقت خواستید با من تماس بگیرید می توانید پیغامتان را به مهرناز بدهید.او به من خبر میدهد."
سرم را تکان دادم و از او خداحافظی کردم و به سرعت بیرون رفتم.کنجکاوی اینکه فرزاد میخواست در مورد چه چیز با من صحبت کند دیوانه ام میکرد.
خودم را قانع کردم این چیزی نیست که بخواهم در مورد ان کنجکاوی کنم و با خودم فکر کردم امکان ندارد روزی به مهرناز زنگ بزنم و به او بگویم به فرزاد خبر بدهد میخواهم او را ببینم.
به اتفاق حسام به خانه برگشتم.پیش از خواب نامه را باز کردم تا ببینم برایم چه نوشته.
کنی در نامه اش خودش را خیلی سرزنش کرده بود که چرا خواسته های کیان تن داده و برای کسی که از ابتدا میدانسته ممکن است مردی نباشد که دختری مثل مرا خوشبخت کند قدم برداشته.کتی هر چند خط از نامه اش از من معذرت خواهی کرده بود و گفته بود اگر حتی در خواب هم میدید کیان بخواهد چنین کاری با من بکند ، اگر اواره کوچه و بیابان هم میشد حاضر نبود برای او کاری کند.در آخر دلیل رفتنش را اینطور ذکر کرده بود که نتوانسته بود بماند و شاهد این باشد که کیان با من کاری را بکند که سالها پیش کامران با او کرده بود.نامه کتی با این جمله خاتمه یافته بود:
انکه تمام عمر به خاطر تو شرمسار است ، خدیجه روح پرور.
نمیدانستم منظور کتی از این جمله چه بود.
نمیتوانستم بمانم و شاهد این باشم که کیان با تو کاری بکند که سالها پیش کامران با من کرده بود.
ای کاش کتی همه چیز را به من گفته بود تا بخاطر فهمیدن حقیقت نخواهم خودم را به اب و آتش بزنم ولی افسوس که او رفته بود و به او دسترسی نداشتم.
پنج ماه بود که به منزل مادرم امده بودم ولی هنوز از کیان خبری نبود.دیگر چیزی برای پنهان کردن نمانده بود ، اکنون همه میدانستند اختلاف من و کیان به حدی بغرنج بوده که او بی خبر مرا رها کرده و رفته است.در نگاه اطرافیانم حیرت را احساس میکردم.برای کسی قابل قبول نبود آتش تند عشق و علاقه من و کیان به دو سال هم نرسد.کسی سرزنشم نمیکرد تا مبادا نمک به زخمم بپاشد ولی ای کاش سرزنش و حتی تنبیه میشدم ولی شاهد نگاه های تأسف باز و لبان خاموش آنان نبودم.هیچ کاری از دستم بر نمی امد جز اینکه منتظر بمانم برادرانم کاری کنند.روزی صد بار خودم را اعنت و نفرین میکردم ، ولی آن هم فایده نداشت زیرا حتی یک ثانیه هم مرا به عقب بر نمیگرداند.بارها و بارها به درگاه خدا استغاثه کردم که اگر خطای غیر قابل بخششی مرتکب شده ام به لطف و رحمتش از خطایم در گذرد و بیش از این عذابم ندهد.همه خانواده را به دردسر انداخته بودم و از این بابت به حدی شرمسار بودم که روی دیدن هیچکدامشان را نداشتم.حمید و حسام تمام زندگی و کارشان را رها کرده بودند و به دنبال کار من افتاده بودند.حمید به جای سرکشی به پروژه های تحقیقاتی اش از این دادگاه به آن دادگاه میرفت تا راهی برای حل مشکل من پیدا کند.حسام هم به جای تهیه و تدارک مراسم عروسی اش دنبال پیدا کردن کیان بود تا تکلیف مرا یکسره کند.همراه حسام به هر جا که فکر میکردم خبری از او داشته باشند سر زده بودم ، هر بار دست خالی و ناامیدتر از پیش برمیگشتم.تمام دوستان او اظهار میکردند که او به خارج از کشور سفر کرده ولی هیچکدام نمیدانستند به کدام کشور رفته است.حمید قبل از هر کس نزد شریک او یعنی محمود رفته بود و از او سراغ کیان را گرفته بود.ابتدا محمود فقط گفته بود که او را ندیده و خبری از او ندارد اما وقتی حمید جریان غیبت ناگهانی او را برای محمود تعریف میکند خیلی متأسف میشود و به حمید میگوید او هم از دست کیان بی نهایت ناراحت است زیرا چند ماه قبل بطور ناگهانی و بدون اینکه حتی او را در جریان بگذارد سهمش را به کس دیگری واگذار میکند و میرود.علت ناراحتی محمود این بود که میگفت اگر کیان او را در جریان واگذاری سهمش میگذاشت خودش آن را میخرید.به هر صورت محمود نیز از کیان خیلی شاکی بود و ضمن گرفتن شماره تلفن حمید به او قول داد اگر خبری از او شد ما را در جریان بگذارد.بدبختی اینجا بود که کیان پیش از رفتن من به بیمارستان منزل را فروخته بود.وقتی موضوع را فهمیدم درک کردم علت مسافرت با عجله کتی چه بود.برای پرس و جو در مورد این موضوع به در منزل رفتیم و از ساکنان جدید انجا سراغ کیان را گرفتیم.مردی که منزل را خریده بود اظهار داشت توسط بنگاه معاملاتی آنجا را خریده و هرگر صاحبش را ندیده است و تمام کارها با وکالتی که صاحبت منزل به شخصی به نام آقای احمدی داده صورت گرفته است.از او نشانی آقای احمدی را گرفتیم و زمانی که میخواستیم او را ترک کنیم به ما اگر صاحب قبلی خانه را پیدا کردیم لطف کنیم به او پیغام بدهیم که هر چه زودتر تکلیف اسباب و اثاثیه ای که بجا مانده را مشخص کند.لحظه ای امیدوار شدم که ممکن است کیان بخاطر اسباب و اثاثیه هم که شده برگردد.بخاطر همین پرسیدم مگر اسبابها را نبرده اند؟مرد گفت زمانی که منزل را خریده مبله بوده و قرار بود پیش از بستن قرارداد کلیه اسباب منزل به حراج گذاشته شود که اینطور هم شده ولی مقداری خرده ریز مانده که انها را در انبار منزل گذاشته تا اگر زمانی صاحب خانه سراغ آنها را گرفت به او مسترد کند.
از شنیدن این موضوع به هیچ وجه ناراحت نشدم زیرا از ابتدا هم چیزی متعلق به من نبود که بخواهم برای از دست دادن آن غصه بخورم.من با یک دست لباس به خانه او رفته بودم و از این بابت نمیتوانستم گله ای از او داشته باشم.تنها چیزی که پیش او مانده بود شناسنامه ام بود.
به نشانی ای رفتیم که زا ان مرد گرفته بودیم.آن روز نتوانستیم آقای احمدی را ملاقات کنیم.صاحب بنگاه به ما گفت که او گاهی به انجا سر میزند.عاقبت پس از چند بار رفت و امد و پیغام داد توانستیم او را ملاقات کنیم.احمدی هم از کیان خبر نداشت ولی تمام مدارک و وکالتی که به او داده بود بی نقص و قانونی بود.
پس از اینکه تمام تیرهایم برای پیدا کردن او به سنگ خورد برای رسیدگی به کارم به دادگاه حمایت از خانواده مراجعه کردم.آنجا هم گفتند برای فرستادن احضاریه باید نشانی او را بدهم که متاسفانه اگر میدانستم او کجاست دیگر اینقدر مشکل پیچیده نمیشد.
به پیشنهاد آقا مسعود و الهام برای مشاوره در مورد مشکلم به وکیلی که از دوستان اقا مسعود بود مراجعه کردیم او گفت غیبت کیان نمیتواند دلیلی محکمه پسند برای درخواست طلاق باشد زیرا ممکن است او جهت کاری به خارج از کشور رفته باشد و حادثه پیش بینی نشده ای برای او اتفاق افتاده باشد.به همین جهت تا اطمینان از وضعیت او نمیشود اقدامی اساسی صورت داد.او به ما پیشنهاد کرد مدتی صبر کنیم تا بر اساس غیبت طولانی کیان و پرداخت نکردن نفقه دلیلی برای این درخواست پیدا شود.وقتی حمید از وکیل پرسید چه مدت باید صبر کنیم وکیل با چهره ای درهم گفت:"حداقل دو یا سه سال و حداکثر پنج سا."
با شنیدن این حرف دلم میخواست زار بزنم.یعنی من باید چند سال به انتظار آمدن کیان می ماندم آن هم برای اینکه فقط تکلیفم را معین کند در صورتیکه میدانستم او از قصد مرا در این وضعیت رها کرده و رفته است.خدای من این چه عدالتی است؟آیا برای زنی هم که بدون اجازه شوهرش از کشور خارج میشد این حکم صادر میشد یا دادگاه بدون حضور او وفقط به این دلیل که حق طلاق با مرد است حکم را غیابی صادر میکرد.با افکاری مغشوش و دلی گرفته از این همه نابرابری و بی عدالتی از دفتر وکیل به منزل برگشتم.تنها امیدیم این بود که شاید گذشت زمان بتواند گره کور مشکل مرا باز کند.
هر شب که چشمانم را میبستم آرزو میکردم ای کاش صبح وقتی از خواب بیدار میشوم ببینم دو سال به عقب برگشته ام و تمام این دو سال کابوسی ترسناک بوده باشد.ولی افسوس که هر روز در می یافتم هنوز هم در کابوس زندگی بی سرانجامم دست و پا میزنم و بیداری از ان برایم ممکن نیست.احساس گناه و شرمساری به حدی مرا در خود فرو برده بود که احساس افسردگی میکردم.هر شب که خانواده ام دور هم جمع میشدند و راجع به کارهایشان صحبت میکردند دلم میخواست قطره آبی شوم و به زمین فرو بروم.خوب میدانستم بدون اینکه مرا مقصر بدانند تمام تلاششان را میکنند تا راهی برای خلاصی من از مردابی که تا خرخره در ان فرو رفته بودم بیابند.
روزها و هفته ها هم چنان بی حاصل میگذشت.هفت ماه از بلاتکلیفی من در منزل مادرم گذشت کم کم به اصرار مادر حسام بر آن شد که عروسی اش را برگزار کند.حرفها و قول و قرارها گذاشته شد و به سرعت تدارکات عروسی اش را مثل رزرو سالن و خرید و سایر کارها انجام شد.یک هفته بعد هم کارتهای عروسی پخش شد و تا چشم به هم زدیم روز عروسی از راه رسید.
مثل عروسی حمید چند روز قبل تعدادی از اقوام مادر که راهشان دور بود به منزلمان امدند.صبح روز عروسی هم عمه به همراه عمو و زن عمو بهجت به منزلمان آمدند و قرار شد بهاره و ارمغان و پسرهای عمه هم بعد از بیایند.بدبختی اینجا بود که هر کس از راه میرسید با دیدن من سراغ کیان را میگرفت و از او میپرسیدند و من میماندم چه جواب بدهم.دلم میخواست برای فرار از این برنامه ها به منزل الهام پناه ببرم ولی نمیشد مادر را دست تنها بگذارم.هنوز ساعتی از ورود عمه نگذشته بود که باز هم مثل همیشه در فرصتی که به دست آورد شروع کرد به گله گذاری و خطاب به مادر گفت:"سر عروسی دخترت ما رو خبر نکردی ، عارت شد ما رو به خانواده دامادت معرفی کنی ، ترسیدی در شأن خانواده دامادت نباشیم؟"
صورتم سرخ شد و دلم به تپش افتاد.نمیدانستم مادر جواب حرف تلخ او را چه خواهد داد.میدانستم دیر یا زود جریان من دهان به دهان خواهد چرخید ولی دلم نمیخواست در حال حاضر کسی بویی از این جریان ببرد.در ان صورت ولکن معامله نخواهند بود و از همه بدتر عمه است که با زخم زبانهایش باعث آزارم خواهد شد.
مادر لبخند تلخی زد و گفت:"این حرفها چیه.دختر مال مردمه ، اختیارش که دست ما نوبد.عروسی هم نگرفتند که بخواهیم خبرتون کنیم ، رفتند مسافرت."
عمه پشت چشم نازک کرد و گفت:"والا میگفتند این دامادت خیلی برو و بیا و دک و پز داره.عقدشم که توی خونه خودتون بود شامم که نداد پس چه جوری عروسی نگرفت؟"
از حرص دندانهایم را روی هم میفشاردم.دلم میخواست سرش فریاد بکشم تا بیش از این اتش به جانم نیندازد.مادر که معلوم بود خیلی ناراحت شده نفس عمیقی کشید و گفت:"چی بگم والا."و به بهانه چیزی بلند شد تا بیش از این به او فرصت پرس و جو و کند و کاو ندهد.عمه بدون ملاحظه من رو به زن عمو کرد و به او با چشمانی کنجکاو به حرفهای آن دو گوش میداد گفت:"حرف حق رو هم میزنیم بهشون برمیخوره."
با قیافه از جا بلند شدم و آنجا را ترک کردم.
ساعتی از ظهر نگذشته بود که بهاره و افشین و اردشیر و همسرش به منزلمان آمدند.از دیدن بهاره خیلی تعجب کردم در واقع یک لحظه نشناختمش.خیلی تغییر کرده بود.چاق تر از قبل شده بود و با آرایش غلیظی که داشت خیلی زیباتر به نظر میرسید.نفهمیدم من از نظر او چه تغییری کرده بودم که او هم با دیدن من جا خورد.با اکراه جلو امد و روبوسی کرد و زمانی که میخواستم با افشین و بقیه احوالپرسی کنم بهاره به شوهرش چشم دوخته بود تا ببیند نحوه احوالپرسی او با من چگونه است.افشین بدون اینکه حتی سرش را بلند کند با من سلام و علیک مختصری کرد و خود را متوجه دیگران نمود.من سینی استکانهایی را که جمع کرده بودم به آشپزخانه بردم.بهاره که خیالش راحت شده بود افشین حتی به من نگاه هم نکرده برای عوض کردن لباسش به طبقه بالا رفت.همان لحظه ارمغان و شوهرش هم از راه رسیدند.مشغول احوالپرسی با ارمغان بودم که متوجه شدم افشین چشم بهاره را دور دیده و با نگاهی چندش آور به من خیره شده است.با نفرت چشم از او برداشتم و به بهانه چیزی به آشپزخانه برگشتم.
در طول مدتی که تا رفتن به سالن مانده بود فهمیدم افشین فقط جلوی بهاره سر به زیر است ولی همین که بهاره سرش را میچرخاند او دزانه به چشم چرانی مشغول میشود.شاید بهاره اخلاق او را میدانست که سعی میکرد لحظه ای تنهایش نگذارد.از افشین به شدت متنفر شدم برخلاف همیشه حق را به بهاره دادم که نگران این موضوع باشد زیرا من هم طعم تلخ خیانت را چشیده بودم.
وقت رفتن به سالن خانه به حدی شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود.هر کس مشغول انجام کاری بود.یکی مو درست میکرد ، یکی لباس عوض میکرد.لباسی را که برای عروسی حسام خریده بودم از کمد بیرون اوردم و به دنبال جایی گشتم تا بتوانم آن را تنم کنم ولی اتاقی که خالی و خلوت باشد پیدا نکردم.خلوت ترین جایی که سراغ داشتم راه پله پشت بام بود که هنوز کسی سر از آنجا در نیاورده بود.لباسهایم را برداشتم و به انجا رفتم و سر فرصت و دور از شلوغی آنها را تنم کردم.لباسم کت و دامن شیک و ساده ای به رنگ مشکی بود که ان را حسام برایم خریده بود.خودم را در آینه کوچک و زنگار گرفته ای که همانجا بود پیدا کرده بودم نگاه کردم.لباسم در مقایسه با لباسهایی که منزل کیان داشتم بی نهایت ساده جلوه میکرد ولی ارزش ان برایم چندین برابر بود چون منتی سرم نبود تا کسی به خودش اجازه بدهد بخاطر آن سرم فریاد بکشد و تحقیرم کند.سادگی لباس خیلی برازنده تر نشانم میداد.موهایم را شانه کردم و با گیره ای پشتم جمع کردم.صبح ان روز الهام پیشنهاد کرد به آرایشگاه برویم و موهایمان را درست کنیم ولی من حوصله این کار را نداشتم ترجیح دادم موهایم را دورم رها کنم.اینطور به لباسم بیشتر می امد.فقط چند روز قبل همراه
-
الهام به ارایشگاه رفتم و ابروهایم را برداشتم تا برای کسی شبهه ایجاد نشود که چرا با وجود داشتن شوهر ابروهایم پر است.
چند لحظه به چهره ام در اینه خیره شدم. گودی زیر چشم و گونه هایم پر شده بود و بنظرم رسید چهره ام حتی از زمانیکه هنوز ازدواج نکرده بودم زیباتر شده است، ولی فقط خدا از درونم خبر داشت ومی دانست که ضربه ای که بر روحم وارد شده چطور تارو پود وجودم را از هم گسیخته است. مانتوی مشکی رنگ و بلندی را که مادر برایم خریده بود، بعد از سرکردن روسری زرشکی رنگم که یادگاری دوران مجردی ام بود پایین رفتم.
مادر با دیدن ما گفت: « الهه، کجایی صدات میکنم .. بدو که دیر شده»
گفتم: « بالا بودم،داشتم حاضر میشدم. صداتون رو نشنیدم، کاری داشتید؟ »
مادر که معلوم بود خیلی عجله دارد گفت: « اره، الان داداشت از ارایشگاه میاد. هنوز زغال برای اسپند اماده نکردم »
الکل را از مادر گرفتم و گفتم: « منقل کجاست؟ من خودم زغال را اماده میکنم. شما برید ظرف اسپند رو بیارید.»
مادر به گوشه حیاط اشاره کرد و گفت: « دستت درد نکنه. فقط مواظب باش بدست و لباست اتیش نپره، منم برم لباسم رو عوض کنم زودتر بریم. زشته مهمونا بیان ما اونجا نباشیم.»
سرم را تکان دادم و بطرف حیاط رفتم. گوشه حیاط کنار باغچه منقل گرد و طلایی رنگ را دیدم و کنار منقل پاکتی زغال قرار داشت. دنبال وسیله ای گشتم تا زغال را داخل منقل بگذارم. وقتی چیزی پیدا نکردم با دست دانه دانه انها راداخل منقل چیدم و بعد در شیشه الکل را باز کردم و روی زغالها خالی کردم. بمحض خالی کردن الکل یادم افتاد کبریت همراه ندارم. نگاهی به شیشه الکل انداختم. مقدار خیلی کمی ته شیشه باقی مانده بود. میدانستم تا بروم و کبریت بیاورم الکل پریده و با وقت کمی که باقی مانده بود فرصت رفتن و خریدن الکل نبود. برای اینکه وقت را از دست ندهم از جا بلند شدم تا برای اوردن کبریت به اتاق بروم که افشین را دیدم از پله های بالکن پایین میاید. سیگاری در دستش بود و با دیدن من لبخند زد. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: « پسرعمه کبریت داری؟»
جلو امد و فندکی از جیبش بیرون اورد و انرا بطرفم دراز کرد. فندک را از او گرفتم و زغالها را روشن کردم، سپس انرا بطرفش گرفتم و گفتم متشکرم لحظه ای تعلل کرد. به او نگاه کردم. با لبخند بمن خیره شده بود. با کلافگی گفتم: « پسرعمه ... فندک »
بدون اینکه چیزی بگویم صبر کردم تا انرا از دستم بگیرم . وقتی دستش را جلو اورد جوری فندک را گرفت که انگشتانم را لمس کرد. با ناراحتی دستم رو پس کشیدم و پشتم رابه او کردم. از ناراحتی نفسم تنگ شده بود. صدای او را شنیدم که گفت: « الهه، دل شکنی تا کی؟ دیگه بیشتر از این میخواهی بلا سرت بیاد؟»
ناخوداگاه تکان خوردم. متوجه منظورش نشدم. بحدی جا خورده بودم که حتی نمی توانستم برگردم و از او بپرسم منظورش چیست. افشین که متوجه سکوتم شد گفت: « ولی من هنوزم هستم، حاضرم اینو به همه بگم»
با تعجب برگشتم و به او که پکهای عمیقی به سیگارش میزد خیره شدم و گفتم: « چی می گی ؟ منظورت چیست؟»
لبخندی زد و گفت:« منظورم اینه که میدونم میخواهی طلاق بگیری»
نفس در سینه ام حبس شده بود، حتی فکرش را هم نمیکردم منظور افشین این باشد. با اینکه متعجب شده بودم و به این فکر میکردم که او این موضوع را از کجا فهمیده و غیر از او چه کسی از موضوع خبردارد، گفتم: « این موضوع چه ربطی بتو داره؟»
افشین لبخندی زد و گفت:« از کجا میدونی؟ شاید اه من پاسوزت کرده باشه»
اخمی کردم وگفتم: « خجالت نمیکشی با وجود بهاره این حرف رو میزنی؟»
« الهه بخدا من بهاره رو نمی خواستم. مادرم بزور اونو به ریشم بسته. حالا اگه تو بخواهی...»
از شدت ناراحتی بخودم پیچیدم و درحالیکه سعی میکردم صدایم را بالا نبرم تامبادا بگوش کسی برسد و ابرو ریزی شود گفتم: « خفه شو کثافت نفهم. اگه هیچی بهت نمیگم فکر نکن خبریه. خودت عوضی هستی عوضی هم گرفتی. اگه اون دختر بیچاره رو نمیخواستی بگور پدرت خندیدی زندگیش را خراب کردی. حالا زود گورت رو گم کن برو تا به حسام نگفتم پوستت رو قلفتی بکنه»
افشین که معلوم بود انتظار شنیدن چنین حرفهایی را نداشت اخمهایش را درهم کشید و گفت: « ببین اگه همه توهینهای تو رو نشنیده میگیرم بخاطر اینه که خاطرت رو خیلی میخوام، ولی مثل اینکه تو اصلا زبون خوش سرت نمیشه»
با عصبانیت گفتم: « مثلا چه غلطی می خواهی بکنی؟»
تا امد حرفی بزند سروکله اردشیر و حمید از در کوچه پیدا شد. همانطور که حمید به اردشیر تعارف کرد داخل شود بما نگاه میکرد. با حضور ان دو رنگ چهره افشین بزردی زد و با دست پاچگی گفت:« دختر دایی، اگه فندک رو لازم داری پیشت باشه»
بدون اینکه پاسخش را بدهم نشستم تا زغالهایی را که اتششان خاموش شده بود باد بزنم. افشین خودش را جمع و جور کرد و نشان داد میخواسته از منزل خارج شود. من هم سعی کردم خودم را خونسرد نشان بدهم، ولی هیجان صورتم را سرخ کرده بود. حمید و اردشیر جلو امدند. سلام کردم و اندو پاسخم رادادند.
افشین کنار اردشیر ایستاده بود و با چهره ای نگران به زمین خیره شده بود. حمید با لبخند بمن گفت:« الهه جون، برو تو من خودم زغال رو اماده میکنم»
سرم را تکان دادم و به داخل رفتم. حالم بدجوری گرفته شده بود. نمی دانم افشین از کجا فهمیده بود می خواهم طلاق بگیرم. صدای او در ذهنم می پیچید: شاید اه من پاسوزت کرده باشه.
از شدت خشم دندانهایم را بهم فشردم. اگر افشین موضوع را میدانست پس بدون شک دیگران هم از این موضوع خبر داشتند و فقط خودشان را به راهی میزدند تا وانمود کنند از چیزی خبرندارند. اکنون معنی نگاههای مشکوک زن عمو و عمه را هنگامی که حال کیان را از من میپرسیدند متوجه شدم. با فهمیدن این موضوع دیگر از خودم احمق تر سراغ نداشتم که ساده لوحانه تصور میکردم هنوز کسی از این موضوع خبر ندارد.
ماتم زده در خیالات ناراحت کننده ای دست و پا میزدم که باصدای ممتد زنگ فهمیدم حسام از ارایشگاه امده است.
مادر دست پاچه از اشپزخانه بیرون امد و تا مرا دید گفت:« الهه زغال چی شد؟»
گفتم:« اماده است»
مادر که دنبال چادرش میگشت گفت: « بدو مادر ... اسپند رو بریز تو اتیش، منم الان میام»
بی حوصله و گرفته بطرف اشپزخانه رفتم. ظرف اسپند اماده روی قفسه بود. انرا برداشتم و بطرف حیاط رفتم. حمید با دیدن من گفت:« الهه، مادر کو؟ بدو بهش بگو بیاد»
« الان میاد»
« اسپند اوردی؟»
« زودباش بریزشون تو اتیش»
از پله پایین رفتم. منقل اماده بود. از شیشه مشتی اسپند کف دستم خالی کردم و انرا روی زغالهای سرخ و گل انداخته ریختم. صدای ترق ترق و بوی خوش اسپند در هوا پیچید.
در میان صلوات و دود اسپید حسام شیک و اراسته از در حیاط وارد شد. مادر منقل را از دستم گرفت و به پیشواز حسام رفت. مقداری اسپند دور سر او چرخاند و داخل منقل ریخت. حسام خم شد تا دست او را ببوسد. بغض گلویم را میفشرد ونتوانستم صبر کنم تا به او تبریک بگویم. بسرعت داخل رفتم و خودم را به راه پله های پشت بام که امن ترین جای ممکن بود رساندم تا دلگرفتگی ام را با ریزش اشک فرو بنشانم.
با اینکه حضور داشتن در عروسی حسام یکی از ارزوهایم بود، ولی اکنون دلم میخواست بجایی بروم که هیچ کس نباشد. تحمل نگاههای معنی دار این و ان را نداشتم. خدای من چقدر اشتباه کرده بودم. من دیوانه سنگی را ته چاهی انداخته بودم که دراوردن ان از دست دهها عاقل نیز برنمیامد.
با شنیدن نام خودم اززبان حمید سرم را بالا کردم و لبم را بدندان گزیدم. دوست نداشتم او مرا به این حال ببیند بهمین خاطر سکوت کردم و پاسخش را ندادم. اشکهایم را پاک کردم و با دست صورتم را باد زدم تا التهاب و سرخی چشمانم را از بین ببرم. حمید چند بار دیگر مرا صداکرد. نمی توانستم پاسخش را بدهم، حداقل تا زمانی که چهره ام چنین عبوس و رنگ پریده بود. مدتی گذشت تا توانستم ارامشم را بدست بیاورم. چندبار لبخند زدم تا حالت چهره ام را عوض کنم، سپس ارام از پله ها پایین رفتم. حمید نبود. من نیز سراغش را نگرفتم. مادر با دیدن من گفت:« الهه، کجا بودی؟ برادرت دنبالت میگشت»
« چکارم داشت؟»
« نمیدونم»
« حسام رفت؟»
« اره رفت دنبال عاطفه. ازهمون راه هم میروند سالن»
« شماچرا نرفتید؟»
« منم دارم میرم. تو و الهام درها رو قفل کنید. اقا مسعود میاد دنبالشون»
« باشه شما برید»
من و الهام پس از رفتم مهمانان درها را قفل کردیم و همراه اقا مسعود به سالن رفتیم.
در طول عروسی حسام خیلی سعی کردم چهره ام را شاد و بشاش نشان دهم، ولی فقط خدا میدانست چقدر غمگیم بودم. افسانه را دیدم و با او سر یک میز نشستم. او یکی یکی اقوام حاج مرتضی را بمن معرفی کرد. بشدت مشتاق بودم از او سراغ دختری را بگیرم که قرار بود برای عرفان بگیرند، با این حال نمی خواستم او بفهمد در این مورد چقدر کنجکاوم. چنددقیقه بعد با امدن عده ای زن چادری افسانه سرش را جلو اورد و کنار گوشم گفت: « اونخانمه که جلوست دختر عمه سادات خانم، مادر شوهرمه. اون یکی هم که کنارشه مینا دختربزرگشه. اون عقبی هم مریمه»
به افسانه که از جا بلند میشد تا به استقبال انان برود و سلام و احوالپرسی کند گفتم: « مریم؟»
افسانه لباسش را صاف کرد و اهسته گفت:« همون که گفتم قراره جاریم بشه»
دلم تکان خورد. افسانه رفت تا به انان خوشامد بگوید و منچشم به دختری دوختم که بمن نشان داده بود.
عالیه خانم را دیدم که از طرف دیگر سالن به استقبال انان رفت. با چشمانی کنجکاو به این فکر بودم که نحوه روبوسی او را با دختری که نشان کرده عرفان بود ببینم. عالیه خانم صورت مادر و دختر بزرگش را بوسید و به انان خوشامدگفت، سپس بطرف مریم رفت و مثل همیشه که صورت مرا با دو دست میگرفت صورت او را بوسید و با لبخند به او چیزی گفت و انان را بطرف میزی هدایت کرد. حسادت بیچاره ام کرده بود. دلم میخواست سرم را روی میز بگذارم و بدون خجالت از حضور این همه ادم زاربگریم.
افسانه چند دقیقه بعد امد و با حضورش مرا از ان حال و هوا خارج کرد. با امدن مهمانانی که تازه از راه رسیدند من و افسانه جایمان را به انان تعارف کردیم و خودمان پیش اعظم خانم، مادر افسانه رفتیم و با گذاشتن 2 صندلی کنار میز جایی برای خود پیدا کردیم. اتفاقا ان میز درست روبروی اقوام عالیه خانم قرار داشت. چشمم به مادر و عالیه خانم افتاد که کنار هم ایستاده بودند. عالیه خانم اقوامش را به او معرفی میکرد. وقتی نوبت به دختر عمه عالیه خانم رسید دقت کردم تا بفهمم عالیه خانم مریم را به چه عنوانی به مادر معرفی میکند. فاصله ای که بینمان بود و همچنین صدای همهمه جمعیت نگذاشت بفهمم چه گفت.
به مریم خیره شدم و در دل او را ارزیابی کردم. چهره اش کاملا در دید من قرار داشت. احساس کردم عکسی که از اودیده بودم زیباتر از چهره کنونی اش بود. صورت سفید و موهای روشنی داشت. ابروانش بخاطر روشنی رنگ ان کم پشت بنظر میرسید و مثل این بود که اصلاح کرده است. بینی اشبنظرم کمی بزرگ میرسید، ولی چشمانش روشن بود. خیلی ساده و متین لباس پوشیده بود وهیچ ارایشی نداشت. با خودم فکر کردم اگر ارایشش کنند خیلی زیبا خواهد شد. احساس حسادت مرا از خودم متنفر میکرد. بسختی چشم از او برداشتم و با خودم عهد بستم دیگر به او نگاه نکنم، ولی مگر میشد به عهدم وفادار بمانم. هرکار میکردم چشمانم ناخوداگاه روی او متوقف میشد.
طرف دیگر سالن عده ای روی میز ضرب گرفته بودند و میرقصیدند. در میان انان بهاره را دیدم که میرقصید. لباس دکلته ای برنگ بنفش پوشیده بود و موهایش را بلوند روشن کرده بود. با دیدن او بیاد افشین و صحبتهایش افتادم. بار دیگر ناراحتی بوجودم چنگ انداخت.
با حضور فیلم بردار فهمیدم تا چند دقیقه دیگر عروس و داماد به سالن می ایند. عاطفه و حسام در میان دست و هلهله جمعیت داخل سالن شدند. وقتی عاطفه چادرش را از سر برداشت چشمانم با تحسین و تحیر به او خیره ماند. چقدر زیبا و خواستنی شده بود. با قد بلند و اندام زیبایش درلباس عروس چه جلوه ای داشت. حسام برازنده و متین، چون تکیه گاهی محکم کنارش ایستاده بود. با حسرت به ان دو نگاه میکردم. عاطفه و حسام نزدیک شدند. برای خوشامدگویی به انان از جا برخاستم. حسام با دیدن من گفت: « الهه امروز خیلی کم دیدمت»
لبخندی زدم و گفتم: « کم سعادتی من بود»
به عاطفه تبریک گفتم و صورتش را بوسیدم. با حسام هم روبوسی کردم. حسام پس از خوشامدگویی به مهمانان دیگر صبر نکرد و از سالن خارج شد. عاطفه به جایگاه عروس و داماد رفت و روی صندلی نشست.
با رفتن حسام حجابها برداشته شد و بازار دست و رقص داغ شد. خسته و متفکر روی صندلی نشسته بودم و به جمعیت شاد و بی خیالی که با خواندن شعر و پیچ و تاب دادن اندامشان هنرنمایی میکردند چشم دوخته بودم. حوصله شلوغی و سرو صدا را نداشتم و بی صبرانه منتظر پایان جشن بودم تا به خانه بروم و دور از چشمان کنجکاوی که مرا زیر نظر داشتند در خود فرو بروم. درطول عروسی حسام انقدر حسرت و حسادت کشیده بودم که از خودم پاک نا امید شدم. اخلاق بدی که کم کم میرفت تا افتی شود و به مغز و روحم اسیب برساند.
عاقبت جشن تمام شد. همراهمادر و الهام از اخرین نفراتی بودیم که از سالن خارج شدیم. کمی قبل از ما عروس وداماد بیرون رفته بودند. عجله داشتم تا پیش از رفتن از ان دو خداحافظی کنم. از سالن که بیرون امدم حسام را دیدم که کنار خودروی گل زده ایستاده بود و با عده ای ازمهمانان خداحافظی میکرد. عاطفه داخل خودرو نشسته بود و رویش را سفت و سخت گرفته بود. به یاد بی بند و باری خودم در شب عروسی ام افتادم و از اعماق دل اه حسرت کشیدم. باز هم حسرت!
مادر همان جلوی در سالن ضمن ارزوی خوشبختی برای حسام و عاطفه از ان دو خداحافظی کرد، زیرا میخواست بهمراه تعدادی از اقوام که از راه دور به عروسی امده بودند به منزل برود. بمن گفت میتوانم با حمید یا الهام تا منزل حسام اورا همراهی کنم، ولی خودم میخواستم زودتر بمنزل برگردم. احساس خستگی و کسالت میکردم. جلو رفتم تا با عروس و داماد خداحافظی کنم. با عاطفه خداحافظی کردم و بعد با حسام دست دادم و برایهردویشان ارزوی خوشبختی و سعادت کردم. حسام اصرار داشت من هم همراهشان بروم. به اوگفتم احساس کسالت دارم و می خواهم بمنزل بروم تا استراحت کنم. حسام نفس عمیقی کشیدو درحالیکه صورتش را جلو می اورد تا گونه ام را ببوسد کنار گوشم گفت: « الهه ازبابت اون برنامه خیالت راحت باشه. بعد از اینکه از مشهد برگشتم دنبال کارو میگرم»
سرم را پایین انداختم وگفتم: « خیالم ناراحت نیست. شما هم خودتون رو درگیر حماقتی که من کردم نکنید. این اشیه که خودم برای خودم پختم»
حسام دستم را که داخل دستش بود فشرد و گفت: « درست میشه الهه. اینو بهت قول میدم »
«سلام منو به امام رضا برسون »
تا خواستم دستم را از دست او بیرون بکشم با طنین صدای اشنایی تمام عضلات بدنم منقبض شد.
« اقا چرا راه نمی افتی؟ بابا مردم خواب و زندگی دارند. همه که مثل جنابعالی یک هفته مرخصی ندارند. نکنه می خواهی دست دست کنی تا ازاومدن به خونت منصرف بشن. نه اقا این گردان جمعیت رو که من دیدم تا خونت رو یاد نگیرن دست از سرت بر نمی دارند.»
نفسم بشماره افتاده بود. جرات برگشتن و نگاه کردن نداشتم.
حسام با خنده گفت: « باشه، چشم ... الان راه می افتم »
بار دیگر با حسام خداحافظی کردم و خواستم بدون اینکه برگردم راهی برای فرار پیدا کنم که صدای عرفان را شنیدم که گفت: « سلام»
درحالیکه قلبم می تپید بطرف او برگشتم. فقط یک لحظه دیدمش و بسرعت سرم را زیر انداختم تا تحت تاثیر قرار نگیرم. با صدایی که از شدت هیجان وناراحتی بزحمت از حنجره ام خارج میشد سلامش را پاسخ دادم.
عرفان احوالپرسی کرد، ولی من سکوت کرده بودم، زیرا هر کارکردم نتوانستم کلمه ای دیگر بیان کنم. بدون اینکه حتی لحظه ای صبر کنم با قدمهایی لرزان و قلبی ملتهب از کنار او گذشتم و فقط صدای گرفته خودم را شنیدم که بسختی کلمه خداحافظ را زمزمه کردم. چیزی شبیه صدای امواج در گوشم می پیچید و حاصل ان سرگیجه ای بود که احساس میکردم. با قدمهای سریع خودم را به مینی بوسی که قرار بود مهمانان رابمنزل بازگرداند رساندم و روی صندلی تکنفره ای نشستم. از پنجره چشمم به افشین افتادکه داخل پیکان سفیدرنگش نشسته بود. بهاره هم جلو و کنار هم نشسته بود و دست میزد. روی صندلی عقب عمو و زن عمو کنار هم نشسته بودند. پشت او خودروی بی ام و سبزرنگ اردشیر اماده حرکت بود. همسر او هم جلو نشسته بود و عمه درحالیکه نوه اش را در اغوشداشت به تنهایی روی صندلی عقب نشسته بود.
با حرکت مینی بوس چشم گرداندم و درحالیکه سرم را به تکیه گاه صندلی قرارمیدادم چشمانم را بستم.
تا چندروز پس از عروسی حسام درگیر تمیز کردن و جمع و جور خانه بودیم، الهام صبح برای کمک میامد و بعدازظهر برمیگشت. چون درگیر کار و فعالیت بودم کمتر احساس تنهایی میکردم،اما همین که کارها تمام شد باز کسالت و بی حوصلگی بسراغم امد. جای حسام را حسابی خالی احساس میکردم. هنگام عصر که زمان بازگشت او به منزل بود دلم بدجوری میگرفت. صدای او در گوشم می پیچید که وقتی وارد میشد با صدای بلند و لهجه خاصی می گفت: « سلام علیکم »
همچنین به شنیدن صدای تلاون قرانش پس از نماز مغرب خیلی عادت کرده بودم. گاهی به اتاقش میرفتم ومدتها به تابلوهای خطی که احادیث و اشعار زیبایی را به دیوار نقش کرده بود چشم میدوختم، طوریکه تمام انها را از حفظ شده بودم. حسام بجز کتابهایش چیزی از وسایلش را نبرده بود با اینحال بدون حضورش اتاقش سرد و خاموش بود.
یک هفته بعد حسام و عاطفه از مشهد بازگشتند. مادر بمناسبت بازگشت انان خانواده حاج مرتضی را بمنزلمان دعوت کرد. انشب عرفان بمنزلمان نیامد ونبودن او احساس راحتی بمن می بخشید.
با امدن ماه بهمن یک ماه از عروسی حسام میگذشت که روزی زنگ در منزل بصدادرامد. من در اشپزخانه مشغول درست کردن غذا بودم. مادر برای باز کردن در رفت. ازپنجره نگاه کردم تا ببینم چه کسیست. از انجا نمی توانستم در حیاط را ببینم، ولی صدای مادر را شنیدم که با خوشحالی با کسی احوالپرسی کرد.
فهمیدن مهمان اشناست و هم اکنون داخل میشود. همانطور که به حیاط نگاه میکردم مادر را دیدم که کنار زنی چادری که بچه ای هم به بغل داشت داخل شدند. در این فکر بودم که او کیست. صدای مادر را شنیدم که گفت:«الهه ، بیا ببین کی اومده»
با حالتی گیج از اشپزخانه بیرون امدم. همان لحظه با دبدن ژینوس ناخوداگاه فریاد بلندی کشیدم. مادر بچه را از ژینوس گرفت و من و او در اغوش هم فرو رفتیم.
درحالیکه سفت و سخت او را در اغوش می فشردم گفتم: « خدای من، باورم..
-
نمی شه خودت باشی.ژینوس کجا بودی؟"
او با خنده به سر تا پایم نگاه کرد و گفت:"هر جا بودم به یاد تو بدم. الهه دلم یلی برات تنگ شده بود."و بار دیگر در آغوش هم فرو رفتیم.
صدای گریه بچه باعث شد از هم جدا بشیم و به یاد او بیوفتیم. او را از آغوش مادر گرفتم و صورتش را بوسیدم و همان طور که به طرف اتاق پذیرایی می رفتم گفتم:" وای خدایا، چه بچه ناز و ملوسی. ژینوس پس مامان شدی و ما خبر نداشتیم."
بچه با دیدن من غریبی می کرد و با شیون دستانش را به سمت ژینوس باز کرده بود تا به آغوش او برود. او را به طرف ژینوس گرفتم. در حالی که کودکش را در آغوش می گرفت گفت:"چیه کولی خانوم. خاله الهه است."
با خنده بو او نگاه کردم و گفتم:"چه دختر خوشگلی داری، اسمش چیه؟"
- به خوشگلی خاله الهه که نیست. اسمش مهدیسه، ولی با این زرزری که راه انداخته اسمش به خودش نمی خوره.
-راست راستی شبیه ماهه.چقدر هم به خودت رفته.
-این حرف ها رو ولش کن، خب خانوم خانوم ها تو چی کار می کنی؟
-هی ... می گذرونیم.
- با زندگی و شوهر داری چطوری؟راستی بچه چی؟ هنوز خبری نیست؟
خنده از لبانم محو شد. می دانستم چه باید بگویم.ژینوس از چیزی خبر نداشت و نمی دانستم چه طور واقعیت را به او بگویم.
ژینوس متوجه تغییر حالم شد و با نگرانی گفت:"الهه چیزی شده؟"
به زحمت لبخندی زدم و گفتم:" نه چیزی نیست. ژینوس راحت باش. چادرت رو در بیار مرد نداریم."
ژینوس چادرش را برداشت و من برای آویزان کردن آن به هال رفتم. برای آوردن میوه به آشپزخانه رفتم. مادر چای دم می کرد. ظرف میوه و بشقاب روی میز آماده بود. از او تشکر کردم و ظرف میوه را برداشتم و به اتاق پذیرایی برگشتم.
ژینوس مشغول شیر دادن دخترش بود.جایی برای بچه که به خواب رفته بود آماده کردم. بعد کنارش نشستم و با اشتیاق به او چشم دوختم. دلم برایش خیلی تنگ شده بود و از دیدنش آن قدر ذوق زده شده بودم که باورم نمی شد کنارم نشسته است. از او حال مادربزرگش را پرسیدم. آهی کشید و گفت:" الان یک سال و خرده ای می شه که فوت کرده."
خیلی ناراحت شدم. به ژینوس تسلیت گفتم و برای شادی روح مادربزرگش فاتحه خوندم . ژینوس با حالت غم زده ای به فکر فرو رفته بود. می دانستم چقدر به مادربزرگش علاقه داشت و مرگش چه ضربه ای به او بود. برای این که او را از آن حال دربیاریم حال پدرش را پرسیدم. لبخند تلخی زد و گفت:" حالش خیلی خوبه. به خصوص که این روزها حسابی سرش گرم است."
- چه طور مگه؟
- چند وقت پیش زنش یه پسر کاکل زری براش آورده.
از شدت تعجب نمی دانستم چی بگویم. ژینوش از حالت من به خنده افتاد و گفت:" حق داریو خیلی ها با شنیدن این خبر مثل تو تعجب کردند. همون روز اول وقتی پرستار می خواست بچه را تحویل دهد رو به پدرم کرده و گفته: وای چه پدربزرگ خوب و مهربونی. و با این حرف حسابی حال پدرم رو گرفت. ژینوس در حالی که می خندید با تاسف سرش را تکان داد.
به او میوه تعارف کردم و خودم سیبی برداشتم و همان طور که ان را پوست می کندم گفتم:" خب نگفتی این همه وفت کجا بودی؟ چرا یک خبر از ودت به من ندادی؟"
گفت:" به خدا شرمنده ام. خیلی دوست داشتم برای عروسیم خبرت کنم، ولی با فوت مادربزرگ همه چیز به هم ریخت. عقدمون محضری بود، ولی قرار بود عروسی رو مفصل برگزار کنیم. یک ماه به عروسیم مانده بود که عزیز فوت کرد. راستش بعد از غزیزم دیگه کسی نبود پیشش زندگی کنم، با اینگه پدر از من خواست به خونه برگردم، ولی دیگه دوست نداشتم اونجا برم.
راستش از پدرم دلگیر بودم چون وقتی پیشنهاد کردم بروم و با عزیز زندگی کنم از خدا خواسته مخالفتی نکرد و هنوز یک هفته از رفتنم نگذشته بود که تمام وسایلم رو به خونه مادربزرگم فرستاد. تا چله مادربزرگ که دور و برم شلوغ بود. بعد از چله هم یکی دو هفته خونه عمو و عمه هام بودم. چند وقت هم رفتم میانه پیش پدر و مادر احمد. دو ماه بعد از چهلم غزیزم به خواست خودم و احمد یک مراسم بی سر و صدا برگزار کردیم، بعدشم رفتیم سر خونه زندگیمون."
گفتم:" خب ان شاءالله که از زندگیت راضی هستی؟"
- خدا رو شکر اونم می گذره. احمد مرد خیلی خوبی است و تمام پیشرفت های زندگی ام را مدیون او هستم.نمی دونم چه علاقه ای داره که من درس بخونم . باور کن اگر تشویق های او نبود تو خودم این همت رو نمی دیدیم که بخوام به تحضیل ادامه بدم.
لبخند زدم و گفتم:" خدا رو شکر که اینو می شنوم. خب الان چه کار می کنی؟"
- هیچی ، فعلا که یکی دو ترم عقب افتادم، اونم به خاطر این تحفه خانوم. در حال حاضر هم شغلم مامان شدنه تا ببینم کی ماما می شم."
از ظرافت کلامش که مختص به خودش بود خیلی حظ کردم. نگاهی به چهره لطیفش انداختم و گفتم:" حالا راست راستی می خوای ماما بشی؟"
ژینوس در حالی که می خندید گفت:" گم شو. این طور که می گی آدم چندشش می شه،مثل این می مونه که بگی می وای قابله بشی. خنگه من می خوام دکتر زنان و زایمان بشم. دیگه هم نبینم از لفظ ماما استفاده کنی."
از اینکه سر به سرش می گذاشتم لذت می بردم. با او لحظه های خوشی داشتم. ژینوس با لحنی دلنشین صحبت می کرد و من از ته دل خوش حال بودم که زندگی خوبی دارد. از او پرسیدم:" ژینوس قصد نداری برای زندگی به تهران بیایی؟"
خندید و گفت:" بیام این جا که چی بشه؟ من به هدفی که تو زندگی داشتم رسیدم، یعنی در کنار شوهر و بچه ام باشم، حالا هر جای دنیا که شد باشه. مفهوم هم بستگی و علاقه رو تو خانواده همسرم پیدا کردم. وقتی دخترم رو پیش مادربزرگش می گذارم که برم دانشکده دیگه خیالم ناراحت هیچ چیز نیست، چون می دونم حتی از خودم بهتر به اون می رسند. شوهر خوبی دارم که به اون عشق می ورزم. اگر هم خدا بخواد تا چند وقت دیگه خونه نیمه سازمون هم تموم می شه می رم خونه خودم. با این همه خوبی دیگه چی می خوام؟"
پاسخی نداشتم بدهم. لبخندی زدم و با تکان دادن سر حرفهای او را تایید کردم. ژِنوس نیمی از میوه ای رو که پوست کنده بود به من تعارف کرد و گفت:" خب ما که همه چیز رو تو دایره ریختیم، حالا تو تعریف کن ببینم چه کار می کنی؟شوهرت چطوره؟"
تازه خودم رو به یاد آوردم و غم وجودم را گرفت. چه چیز داشتم از زندگی ام برای او بگویم. حیفم امد لحظه های شیرین و خوشی را که داشتیم با تلخی زندگی ام خراب کنم. ژینوس که متوجه سکوتم شد گفت:" الهه اتفاقی افتاده؟"
نمی دانستم از کجا شروع کنم. نمی خواستم از او که بهترین دوستم به حساب می آمد پنهانکاری کنم. بعد از لحظه ای مکث گفتم:" ژینوس نمی دونم چطور باید تعریف کنم، ولی بهتره بدونی راههی که من رفتم اشتباه بود. اشتباهی که هنوز هم نتونستم جبرانش کنم. من و کیان می خواهیم از هم جدا بشیم."
ژینوس مات و مبهوت به من خیره شده بود. شاید انتظار داشت بخندم و به او بگویم که شوخی می کنم، زیرا چهره اش نشان می داد که حرفم را باور ندارد.بعد از چند لحظه صدایش را شنیدم که گرفته و غمگین گفت:" دروغ می گی؟"
لبخند تلخی زدم و گفتم:" کاش دروغ بود و اگر این طور بود شیرین ترین دروغی بود که گفته بودم."
ژینوس مغموم و افسرده به نقطه ای خیره شده بود و من در این فکر بودم که اگر از من خواست داستان زندگی ام را برایش تعریف کنم از کجا شروع کنم. خوشبختانه آن قدر فهمیده و عاقل بود که نخواست با تکرار تلخ زندگی ام بار دیگر داغ دلم تازه شود.
ژینوس ساعتی منزلمان بود و هر چه اصرار کردم برای ناهار نماند. او گفت وقت زیادی ندارد، زیرا به جهت کاری اداری همراه همسرش به تهران آمده است و قرار است همان روز عصر به میانه بازگردند به همین خاطر او واحمد قرارشان ظهر منزل پدر ژینوس است.
ژینوس هم چنین شماره تلفن و نشانی منزلش را داد و گفت به اتفاق خانواده سری به آنجا بزنم. از او خواستم هر وقت به تهران آمد به دیدنم بیاید. او با دادن این قول از من و مادر خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او تازه احساس دلتنگی کردم. و برای اینکه مادر شاهد گریه ام نباشد به اتاق حسام رفتم.
روزها می گذشت بدون اینکه فرجی در کارم شود. تلاش های برادرانم بیهوده بود، زیرا کیان قطره ی آبی شده بود و به زمین فرو رفته بود . ای کاش به راستی چنین بود. یک روز که مثل همیشه به زندگی بی سرانجامم فکر می کردم با خودم گفتم خدایا، مگر فقط من بودم که برای زندگی خودم تصمیم گرفتم. این همه آدم توی دنیا، چرا هیچ کس ممثل من این چنین در گل گیر نکرده است. خدایا چه خطای نابخشودنی مرتکب شدم که مستحق چنین عذابی هستم. حالا گیریم که اشتباه کرده ام، آیا آن قدر این اشتباه بزرگ بوده که رحمت و بخشش تو شامل آن نمی شود. خدایا گناه من هر چه قدر بزرگ باشد به بزرگی تو نمی رسد. کمکم کن و نخواه بهترین سالهای زندگی ام به تاوان نادانی ام هدر برود.
درست همان لحظه ناخودآگاه به یاد فرزاد افتادم. ابتدا خودم را سرزنش کردم که اینم شد نمازم، به محض قامت بستن فکر همه چیز در مغزم راه پیدا می کند به جز چیزی که باید به آن فکر کنم. بعد که خوب فکر کردم احساس کردم راهی پیش رویم نمایان شده که ممکن است مرا به جایی برساند. حال عجیبی پیدا کردم. نمی دانم این چه فکری بود که آن لحظه در مغزم جرقه زد. آیا مناجاتم از پس سیاهی قلبم به خدا رسیده بود و او با این فکر می خواست راه را نشانم بدهد. با این که هنوز به آنچه می اندیشیدم اطمینان نداشتم؛ ولی احساس کردم اگر هم راهی برای خلاصی من از بند باشد همین راه است.
فکری که در مغزم جریان داشت این بود که سراغ کیان را از کسی بگیرم که از او متنفر بود و او کسی نبود جز فرزاد. خدای من چرا این فکر زودتر به مغزم خطور نکرده بود. با عجله از جا برخاستم و آنقدر هیجان زده بودم که بدون هدفی چرخی دور اتاق زدم. باید افکارم را متمرکز می کردم و دقیق عمل می کردم.
دستانم را روی شقیقه هایم گذاشتم تا فشاری را که به مغزم وارد شده بود مهار کنم. قلبم به سوزش افتاده بود و این به علت هیجانی بود که احساس می کردم. با خودم فکر کردم نکند سکته کنم. سعی کردم خودم را آرام کنم، سپس با تمرکز روی این موضوع تمام جوانب آن را سنجیدم. یک فرض وجود داشت و آن اینکه اگر هم این راه مرا به جایی نمی رساند دست کم تلاشی کرده بودم. مشکل اینجا بود که نمی دانستم فرزاد را چطور باید پیدا کنم. افسوس خوردم چرا آن روز که کارت ویزیتش را می خواست به من بدهد آن را نگرفته بودم. چه تصور احمقانه ای داشتم که فکر می کردم گرفتن کارت ویزیت فرزاد خیانتیست به کیان.
به یاد حرف او افتادم که گفت اگر خواستم او را ببینم با مهرناز تماس بگیرم. بدبختانه شماره تلفن مهرناز را هم نداشتم. ای کاش کتی بود تا در این کار کمکم کند، ولی افسوس از وقتی رفته بود تماسی با من نگرفته بود. در مورد خیلی فکر کردم و عاقبت به یاد زری افتادم.
زری یکی دیگر از دوستان کتی بود که شماره اش را داشتم، اما او خیلی کنجکاو و فضول بود. می دانستم به محض اینکه بخواهم شماره مهرناز را از او بگیرم آن قدر سوال می کند تا نفسم را ببرد، به خصوص همگی می دانستند کیان بی خبر مرا گذاشته و رفته است. چاره ای نبود باید این مخاطره را می پذیرفتم. دل به دریا زدم و در یک فرصت مناسب که مادر برای خرید از منزل خارج شده بود شماره تلفن زری را گرفتم. برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم توسط وکیلی که گرفته ام کار طلاقم به زودی تمام خواهد شد. با اشتیاق جزییات کار را پرسید و من تا جایی که می توانستم پاسخ می دادم. اما او دست بردار نبود و مرتب سوال جدیدی می پرسید. از اینکه به او زنگ زده بودم احساس پشیمانی کردم. برای اینکه مکالمه را کوتاه کنم گفتم که می خواهم جایی بروم و عجله دارم و از او خواستم اگر می تواند شماره تلفن مهرناز را به من بدهد. زری با کنجکاوی پرسید شماره او را برای چه می خواهم. برای اینکه جوابی داده باشم گفتم پیغامی از طرف کتی دارم که می خواهم به او بدهم. زری با شنیدن نام کتی با هیجان پرسید از او چه خبر دارم. نمی دانستم چه باید بگویم. به او گفتم یک بار خیلی کوتاه با او صحبت کرده ام، ولی فراموش کردم شماره تلفنش را بگیرم. زری خیلی کنجکاو شده بود تا بداند می خواهم چه پیغامی از طرف کتی به مهرناز بدهم. از زبانم پرید و گفتک پیش کتی یک امانتی داشتم و گویا قبل از رفتن آن را به مهرناز داده که به من بدهد.زری مکثی کرد و شماره تلفن مهرناز را گفت. آن را کف دستم یادداشت کردم. زری گفت به کتی بگویم که با او تماس بگیرد. گفتم اگر باز هم زنگ زد پیغام او را می رسانم. خواستم خداحافظی کنم که گفت:" بازم به من زنگ بزن و مرا در جریان کار طلاقت قرار بده.باشه؟ یادت نره ها."
نیشخندی زدم و گفتم:" اگر وقت کردم این کار را می کنم."
از او خداحافظی کردم و از این که از دستش خلاص شده بودم نفس راحتی کشیدم. شماره تلفن مهرناز را در تقویم جیبی ام یادداشت کردم تا در فرصت مناسبی به او زنگ بزنم.
عصر همان روز به مهرناز زنگ زدم، ولی کسی گوشی را برنداشت. چند ساعت بعد باز هم تماس گرفتم و این بار هم کسی منزل نبود. با خودم فکر کردم شاید جایی رفته و تا شب برنمی گردد. شب هم فرصتی پیدا کردم و شماره او را گرفتم. باز هم کسی نبود. با ناامیدی فکر کردم نکند زری شماره را اشتباه داده و یا مهرناز از آنجا رفته باشد. آن شب با هزار و یک فکر و خیال تا نیمه شب بیدار بودم. روز بعد برای بار چهارم شماره تلفن را گرفتم، باز هم کسی منزل نبود. به خودم امیدواری دادم ممکن است جایی رفته باشد که زود بازگردد، ولی نتوانستم کاری از پیش ببرم. روز سوم اواسط روز با ناامیدی به طرف تلفن رفتم و شماره را گرفتم. منتظر بودم تلفن را بعد از بوق های ممتد قطع کنم که کسی گوشی را برداشت.
صدای مردی گفت:" بله بفرمایید."
لحظه ای مکث کردم و از ترس اینکه مبادا تماس قطع شود با عجله گفتم:" ببخشید منزل..."
مکث من باعث شد مرد بپرسد:" با کی کار دارید؟"
با دست پاچگی گفتم:" سلام آقا من با..." همان لحظه نام مهرناز را که از هولم فراموش گرده بودم به یاد آوردم.
-"...با مهرناز خانم کار دارم."
مرد گفت:" شما؟"
-لطف کنید به ایشان بگویید الهه.
مرد نامم را تکرار کرد و بعد گفت:" چند لحظه گوشی."
چشمانم را بستم و در دل دعا کردم بتوانم با او صحبت کنم. تازه آن لحظه به این فکر افتادم چه طور موضوع را به او بگویم و از او بخواهم شماره تلفن فرزاد را به من بدهد.
با شنیدن صدای زنی حواسم را جمع کردم.
- بله بفرمایید؟
- سلام مهرناز خانم، الهه هستم.
-الهه...آه بله، الهه جون حالت چطوره؟
-خوبم، شما چظورید؟
-مرسی عزیزم، چه عجب یادی از ما کردی؟
-همیشه به یادتون هستم. باور کنید حسابی گرفتارم، شما که باید بدونید چرا.
مهرناز آهی کشید و گفت:" آره عزیزم تا حدودی در جریان هستم. هنوز مشکلت حل نشده؟"
-مهرناز خانم مشکل من طوریه که فکر نکنم حالا حالاها حل بشه.
-نه ، ناامید نباش ان شاءالله که درست می شه.
-راستش مزاحمتون شدم...زحمتی براتون دارم.
-بگو عزیزم.
-اول اینکه مرا ببخشید چون مجبور شدم شماره شما را از زری خانم بگیرم. دلیلش هم این بود که شماره کس دیگری رو غیر از ایشون نداشتم.
-اشکالی نداره عزیزم؛ کار خوبی کردی.
-در ضمن چون نمی خواستم ایشان در جریان موضوع قرار بگیرند برای توجیه کارم گفتم کتی خانم امانتی پیش شما گذاشته و گفته که آن را به من بدهید. امیدوارم مرا به خاطر این جرف ببخشید.
مهرناز خندید و گفت:" متوجه شدم. کار خوبی کردی. من چند روزه که خونه نبودم. مطمئنم زروی بفهمه برگشتم با من تماس می گیره تا بپرسه اون امانتی چی بوده. حالا هم نگران نباش، بهش می گم یک آلبوم عکس پیش من داشتی که باید بهت بر می گردوندم. چطوره؟"
-ازتون ممنونم. فکر خوبیه.
-خب الهه جون، چه کار می تونم برات بکنم؟
-مهرناز خانم مزاحمتون شدم چون احساسی تو وجودم می گه که می تونم به شما اعتماد کنم.
-راحت باش عزیزم، احساست بهت دروغ نگفته. هر کاری بتونم برات انجام می دم.
نمی دانستم چطور باید به او بگویم می خواهم فرزاد را ببینم تا فکر بدی نکند. مهرناز وقتی دید سکوت کرده ام گفت:" الهه، اگه برات سخته پشت تلفن صحبت کنی می خواهی قرار بذاریم جایی همدیگر رو ببینیم؟"
با دست پاچگی گفتم:" نه، نه این طور بهتره. می خواستم به شما بگم روزی که کتی داشت می رفت آقا...فرزاد به من گفت که می خواهد در مورد موضوع مهمی با من صحبت کند. راستش آن روز به خاطر معذوراتی نتوانستم بمانم، ولی ایشان گفتند هر وقت خواستم با ایشان تماس بگیرم می توانم به شما بگویم. البته نمی خواهم مزاحم ایشان بشوم فقط می خواستم از ایشان بپرسم خبری از کیان دارند."
او را نمی دیدم، ولی خیلی دوست داشتم واکنش او را دربرابر سوالم ببینم.
پس از تمام شدن حرفم مهرناز گفت:" الهه جون، من شماره فرزاد را به شما می دهم، ولی باید بگم فرزاد ایران نیست."
با شنیدن این حرف تمام امیدم تبدیل به یأس شد. با حالتی وارفته باقی کلام او را شنیدم که گفت:" ولی نگران نباش ، تا یکی دو ماه آینده برمی گرده. اگه دوست داشتی می تونی شماره تلفنت رو به من بدی هر وقت برگشت خبرت کنم."
راهی را که آنقدر به آن امید داشتم به بن بست رسیده بود. با خودم فکر کردم این چه طلسمیست که نمی خواهد گشوده شود.
صدای مهرناز مرا از فکر خارج کرد:" الهه جون.."
-بله، بله اشکالی نداره. اگر ممکنه شماره مرا یادداشت کنید.
پس از دادن شماره از او خداحافظی کردم و با دلی غمگین منتظر شدم تا ببینم سرنوشت تا کی می خواهد مرا بازی دهد.
روزهای ماه اسفند را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. با وجود سوز سردی که در هوا بود می شد بوی عید را احساس کرد؛ ولی حتی بوی عید هم هیچ شور و شوقی در دلم پدید نمی آورد. دو هفته از تلفنی که به مهرناز زده بودم گذشت. شور و اشتیاق فکری که چندی تمام ذهنم را مشغول به خود کرده بود کم کم از بین می رفت و حس می کردم دیگر رغبتی برای دیدن فرزاد ندارم. با خودم فکر کردم این هم مثل همه کارهایی که انجام داده ام بی فایده است. بیهوده و بی ثمر وقت می گذراندم و اسمش بود که زندگی می کنم. حوصله هیچ کاری، ولو شانه زدن موهایم را نداشتم. صبح به صبح که چشم باز می کردم عزای گذراندن روزم را می گرفتم. دلم می خواست همیشه شب باشد تا بخوابم. فقط در خواب بود که طعم لحظه ای آارمش را می چشیدم، البته بعضی اوقات کابوس هایی به سراغم می امد و باعث می شد شب تا صبح از ترس چشم برهم نگذارم.
یک روز کنار بخاری نشسته بودم و به ظاهر برنامه تلویزیون را نگاه می کردم، اما در حقیقت در خودم فرو رفته بودم. مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود که زنگ تلفن به صدا در آمد. مطمئن بودم کسی با من کار ندارد به خاطر همین از جایم تکان نخوردم . وقتی برای بار دوم تلفن زنگ زد صدای مادر بلند شد و گفت:" الهه تلفن رو بردار."
گفتم:" خودتون جواب بدید من حوصله ندارم."
هم زمان با سومین زنگ مادر در حالی که دستانش را خشک می کرد از....
-
آشپزخانه بیرون آمد و گفت: دیگه جواب دادن تلفن هم حوصله می خواد؟
پاسخی ندادم و با بی حوصلگی تلویزیون را خاموش کردم.
صدای مادر را شنیدم که با کسی سلام و احوالپرسی می کرد. با بی تفاوتی کنار بخاری دراز کشیدم که شنیدم مادر گفت: بله ، چند لحظه گوشی.
همان طور که دراز کشیده بودم سرم را بالا کردم تا بفهمم چرا مادر این جمله را گفت. مادر را دیدم که با اشاره گفت تلفن با من کار دارد. با تعجب از جا بلند شدم و در حالی که به طرف تلفن می رفتم آرام از مادر پرسیدم کیست. مادر شانه هایش را بالاانداخت و منتظر شد تا من این معما را حل کنم. گوشی تلفن را برداشتم و گفتم: بفرمایید
با اولین کلام صدای مهرناز را شناختم. دلم فرو ریخت و تمام تلاشم را کردم جلوی مادر خونسرد رفتار کنم. مهرناز حالم را پرسید و بعد از احوالپرسی گفت: الهه جون ، زنگ زدم بهت بگم فرزاد دیروز برگشته.
جلوی مادر نمی توانستم واکنش نشان بدهم به خاطر این خیلی عادی گفتم: چشم شما روشن.
ممنونم عزیزم. پیغام شما رو به فرزاد رسوندم. گفت در اولین فرصت قراری خواهد گذاشت که همدیگر را ببینید.
دلهره و اضطراب و جودم را گرفته بود. ای کاش مادر نبود تا می توانستم به او بگویم لزومی به دیدار حضوری نیست و می توانم تلفنی با او صحبت کنم. چون نمی توانستم راحت صحبت کنم گفتم: هر جور شما مایل باشید. مهرناز بعد از این حرف گفت: راستی تا یادم نرفته بهت بگم کتی به من زنگ زد.
با خوشحالی گفتم: چه خوب ، حالش خوب بود؟
آره بهت خیلی سلام رسوند و گفت شماره تلفنت رو گم کرده به خاطر همین نتونسته باهات تماس بگیره. با اجازه من شماره ات را به کتی دادم.
با خوشحالی گفتم: خیلی لطف کردید.
مهرناز از من خداحافظی کرد و گفت باز هم تماس می گیرد. به محض گذاشتن گوشی مادر پرسید: کی بود؟
گفتم : یکی از دوستان کتی.
مادر با ناراحتی گفت: خدا ازشون نگذره که این طور با زندگی آدم بازی می کنند.
سرم را پایین انداختم و گفتم: این بنده خدا که تقصیر نداره. زنگ زده بود حالم رو بپرسه.
می خوام نپرسه . اینم از اون قماشه دیگه.
چیزی نگفتم. مادر با غرغر به آشپزخانه رفت. با شرایطی که داشتم می دانستم نمی توانم موضوع را به مادر بگویم. به خصوص اگر می فهمید می خواهم با مرد غریبه ای ملاقات کنم. اگر شده قلم پایم را می شکست نمی گذاشت پا از در منزل بیرون بگذارم. نمی دانستم چه باید بکنم. به یاد الهام افتادم و اینکه شاید بتوانم در این مورد از او کمک بگیرم. با اینکه امیدی به مساعدت او نداشتم، ولی ناچار عصر همان روز به بهانه دیدن مبین به منزلشان رفتم و پس از تعریف کردن کل ماجرا از او خواستم کمکم کند. الهام پس از شنیدن این موضوع با نگرانی گفت فکر نمی کنم این کار خوبی باشه و پیشنهاد کرد با حسام و یا حمید به دیدن فرزاد بروم. از مطرح کردن این موضوع خیلی پشیمان شدم و با او گفتم: بهتر است از خیرش بگذریم.
الهام در حالی که به چشمانم خیره شده بود گفت: تو هم از خیرش می گذری یا اینکه باز می خواهی سرخود کاری کنی.
با ناراحتی گفتم: الهام، اگر می خواستم سر خود کاری کنم پیش تو نمی آمدم، ولی مثل اینکه اشتباه کردم. نمی دونستم تو از خودت اختیاری نداری و همیشه باید یا به مادر وابسته باشی یا به برادرا یا به شوهرت.
الهام با متانت گفت: الهه بیخود عصبانی میشی. اگه می گم با حسام یا حمید برو به خاطر اینه که کسی فکر نکنه بی کس و کاری و بخواد سرکارت بزاره.
با ناراحتی گفتم: کسی نمی خواد منو سر کار بزاره. من یک غلطی کردم و زن اون بی همه چیز شدم، حالا شما می خواهید سرکوفت غلطی رو که کردم تا آخر عمر تو سرم بزنید.
الهه تو معلومه چته ؟ کی به تو سر کوفت زده؟
همین که این قدر شعور و عقل در من نمی بینید که بفهمید شاید بتونم کاری کنم سر کوفته ، نیست؟
تو هم که هر چی ما میگیم برعکس برداشت میکنی. بابا من اگه می گم با حمید یا حسام بریم به خاطر... اصلاً ولش کن، غلط کردم، کی می خواهی بری ، خودم باهات میام.
نمی خوام... دیگه نمی رم.
الهه لج نکن. من که می دونم تو می ری.
به مامان موضوع را می گی؟
خدایا از دست تو، مگه من خبر چینم.
خبر چین نیستی ، ولی خودت را توجیه می کنی که صلاح کار منو خواستی و از این حرفا.
الهه داری یواش یواش عصبانیم می کنی. گفتم نمی گم، دیگه حرفی داری.
به حمید و حسام چی؟
آخرش چی ؟ نکنه می خواهی کار بدی بکنی که این قدر می ترسی.
نمی ترسم، ولی می دونم تا حرفی زده بشه همه موضع می گیرن.
خیلی خب، قول می دم فعلاً به کسی چیزی نگم، ولی قول من تا موقعی اعتبار داره که حس کنم خطری برات پیش نمیاد وگرنه رو من حساب نکن.
خطر؟ دلت خوشه. دیگه بالاتر از سیاهی هم رنگیه؟
خیالم راحت شد که می توانم رو کمک الهام حساب کنم. دو روز بعد مهرناز تماس گرفت و نشانی و شماره تلفن شرکت فرزاد را به من داد و گفت روز چهارشنبه ساعت ده صبح فرزاد منتظر من است. پی از تلفن مهرناز به الهام زنگ زدم و جریان را به او گفتم. اول خیلی نگران شد، ولی بعد وقتی فهمید که او شرکت دارد کمی آرام گرفت. قرار شد روز چهار شنبه به عنوان خرید من و او به دیدن فرزاد برویم.
روز چهار شنبه از راه رسید و هنوز ساعت هشت نشده بود که آقا مسعود الهام و مبین را به خانه مان آورد.
وقتی آمدند من هنوز خواب بودم، چون شب قبل تا نزدیک صبح فکر و خیال می کردم.
با احساس دستان کوچک و سردی روی صورتم چشمانم را باز کردم و چشمان درشت و مشکی مبین را دیدم که با خنده به من نگاه می کند. لبخندی زدم و گفتم: سلام فرشته کوچولو.
با خنده گفت: سلام خاله، بلند شو، چقدر می خوابی ؟
نیم خیز شدم و صورت او را بوسیدم. الهام با سینی چای از آشپزخانه خارج شد. به او سلام کردم و رفتم دست و صورتم را بشویم. پس از صبحانه کارهایم را انجام دادم و حاضر شدم. هر وقت به چهره الهام نگاه می کردم نگرانی را به وضوح در چهره اش می خواندم. دیدن چهره مضطرب او مرا هم به دلشوره می انداخت. قرار بود مبین را پیش مادر بگذاریم. ساعت هنوز نه نشده بود که از منزل خارج شدیم. شرکت فرزاد حوالی میرداماد بود و ما برای اینکه راحت تر آنجا را پیدا کنیم تاکس دربست گرفتیم.
با وجود ازدحام زیاد خودروها به موقع رسیدیم. ساعت یک ربع به ده بود که جلوی شرکت بودم. کمی دست دست کردیم تا مدتی سپری شود و بعد وارد ساختمان شدیم. شرکت در طبقه چهارم یک ساختمان بلند قرار داشت و برای رفتن به طبقه بالا سوار آسانسور شدیم. در آینه ای که داخل آسانسور نصب بود چشمم به صورت الهام افتاد که مثل گچ سفید شده بود. به او گفتم: اگر فکر می کنی حالت خوب نیست می خواهی برگردیم.
لبخند بی روحی زد و گفت: نه ، من حالم خوبه، فقط یک کم اضطراب دارم.
سرم را تکان دادم و گفتم: یک کم که چه عرض کنم.
در این وقت آسانسور در طبقه چهارم ایستاد. احساس دلهره وجودم را گرفت بود. از آینه به سر و وضع خودم نگاه کردم. صورتم به عکس الهام سرخ به نظر می رسید. با اشاره الهام خارج شدم. آپارتمان مورد نظر درست رو به روی در آسانسور بود. لحظه ای مکث کردم تا هیجان فرو بنشیند، سپس دستم را روی زنگ گذاشتم. صدای زنگ مستقیم در مغزم پیچید. لحظه ای بعد در باز شد و دختری جوان که آرایش غلیظی داشت در آستانه در ظاهر شد. دختر ابتدا نگاهی به من انداخت، ولی با دیدن الهام چنان جا خورد که من هم به الهام نگاه کرم تا ببینم چه چیز در او دیده. با دیدن چادر و مقنعه ای که الهام سر کرده بود فهمیدم دختر فکر کرده او مأمور است. در حالی که خنده ام گرفته بود برای اینکه پس نیفتد گفتم: ببخشید خانم، من الهه سعیدی و ایشان هم خواهرم هستند. ساعت ده با آقای مهندس فخور قرار ملاقات دارم.
دختر با دستپاچگی سرش را تکان داد و ما را به داخل دعوت کرد.
داخل شدیم و به تعارف دختر که هنوز هم رنگش پریده به نظر می رسید نشستیم.
اتاق شیک و زیبایی بود که دکوراسیون جالبی داشت. نور پردازی اتاق فضای آرام بخشی به آنجا می داد. از پنجره های بزرگ و قدی آن می شد فضای بیرون را مشاهد کرد. میز منشی درست رو به روی ما قرار داشت. او را دیدم که ناشیانه روسری اش را جلو کشیده بود و مشغول مرتب کردن میزش بود. روی مانیتوری که روی میز او بود عکس یک گل سرخ بود که شبنم درشت و درخشانی روی گلبرگ آن در حال فروچکیدن بود. همانطور که محو تماشای تصویر گل سرخ بودم صدای او را شنیدم که با تلفن خبر ورود ما را به فرزاد داد. وقتی گوشی را گذاشت خطاب به من گفت: خان سعیدی ، بفرمایید . آقای مهندس منتظر شما هستند.
به الهام نگاه کردم . با نگاهی نگران خیلی آهسته گفت: مواظب خودت باش. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.
منشی با دست مرا به سمت اتاق او راهنمایی کرد. با چند ضربه به در اجازه ورود گرفتم.
وقتی وارد اتاق شدم فرزاد را دیدم که با ظاهری آراسته و مرتب پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود. با دیدن من از جا برخاست و با لبخند ورودم را خوش آمد گفت.
با دیدن او تازه به فکر افتادم و با خودم گفتم آیا کاری که انجام می دهم درست است؟ با تردید قدمی برداشتم و به یاد روزی افتادم که برای نخستین بار او را دیده بودم. با به یاد آوردن آن روز چهره خشمگین کیان پیش چشمم ظاهر شد. احساس دلتنگی و بی تابی شدیدی کردم. درست نمی دانستم برای چه کسی دلتنگم. بعید بود برای او که مرا در بدترین شرایط زندگی تنها رها کرده و رفته بود دلتنگ باشم.
فرزاد بلند شد و به طرفم آمد. با دست به مبلمانی که وسط اتاق چیده شده بود اشاره کرد و تعارف کرد بنشینم.
مبل تک نفره ای را برای نشستن انتخاب کردم. او هم روبه رویم نشست و با لبخندی که از ابتدا روی صورتش بود به من چشم دوخت. نمی دانستم برای شروع چه بگویم. سرم را پایین انداختم تا افکارم را متمرکز کنم. وقتی سرم را بلند کردم او را دیدم که هم چنان به من نگاه می کرد. معلوم بود به فکر فرو رفته است و فقط نگاهش به من است. با این حال از نگاه خیره اش احساس نا خوشایندی داشتم. چند لحظه بعد به خودش آمد و گفت: معذرت می خوام. مثل اینکه حواسم سر جاش نیست. شما چی میل دارید.
ممنون، چیزی نمی خورم.
با لبخند گفت: نه ، نشد. بهتره با من راحت باشید. این یک ملاقات دوستانه و خالی از تشریفاته. با فنجانی قهوه موافقید؟
به نشانه موافقت تشکر کردم.او گفت. آره این طور بهتره.
فرزاد بلند شد تا با تلفن سفارش قهوه بدهد.در فرصتی که پیش آمد نگاهم را به دور و برم چرخاندم. اتاق کار بسیار زیبایی داشت. رنگ اتاق ترکیبی از زرد و آبی بود و تمام وسایل آن همان بود که نشان از سلیقه خاص داشت.
با آمدن فرزاد نگاهم را به زمین دوختم و تازه متوجه شدم این ترکیب در کف اتاق هم رعایت شده است. رو به رویم نشست و در حالی که با دقت به چهره ایم نگاه می کرد گفت: چرا این قدر دیر؟
متوجه منظورش نشدم. برای اینکه منظورش را واضح تر بیان کند گفتم: چی دیره؟
لبخند غمگینی زد و گفت: از روزی که از شما خواستم ملاقاتتان کنم تا امروز حدود ده ماه گذشته، این طور نیست؟
سرم را پایین انداختم و گفتم: متأسفانه در گیر مسائلی بودم که مجالی برایم نگذاشته بود. شاید اگر به فکرم نمی رسید بتوانم از شما کم بگیرم هیچ وقت مزاحمتان نمی شدم.
فرزاد گفت: خوشحالم تا این حد صداقت دارید، ولی روزی که از شما خواستم با من تماس بگیرید به خاطر این بودکه می خواستم شما را در جریان موضوعی قرار دهم که شاید باعث می شد درگیر مسئله ای که اشاره کردید نشوید.
نگاهم را از زمین گرفتم و به او دوختم . سکوت کرده بود و به چشمانم خیره شده بود. نگاهم را از او گرفتم و گفتم: لطفاً ادامه بدهید.
فرزاد گفت: الهه خانم... من و شما نقطه مشترکی داریم و آن این است که هر دو زخم خورده تیغ یک نفریم.
دلم فرو ریخت . به او نگاه کردم تا ببینم آیا منظور او را درست درک کرده ام.
با صدای تقه ای به در اتاق نگاهم به آن سمت کشیده شد. منشی با سینی قهوه داخل شد و پس از گذاشتن آن روی میز خارج شد.
فرزاد فنجانی قهوه جلوی من گذاشت. از او تشکر کردم . همانطور که فنجان قهوه های را بر می داشت گفت: الان برای مطرح کردن این مسئله خیلی دیر شده و مطمئنم فایده ای به حال شما ندارد، ولی آن روز به شما کمک می کرد تا خودتان را از این دام نجات بدهید.
با دلسردی گفتم: چه موضوعی بود، به من بگید... هر چند که شاید دیگر به دردم نخورد.
گفت: نمی خواهم شما را گیج کنم ، ولی باور کنید هنوز خودم هم گیجم. برای اینکه منظورم را درست متوجه بشید باید از اول شروع کنم.
نشان دادم که آماده شنیدنم. فرزاد به من تعارف کرد تا قهوه ام را تا سرد نشده بنوشم. برای اینکه از مسائل حاشیه ای دور شوم این کار را کردم. فنجان را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. همان لحظه تلخی قهوه قیافه ام را درهم برد.به زحمت آن را فرو دادم و به فرزاد نگاه کردم که به راحتی قهوه تلخش را سر می کشید. چشمم به ظرف شکر داخل سینی افتاد، ولی خجالت کشیدم دستم را برای برداشتن آن دراز کنم. به زحمت مقداری از آن را نوشیدم و باقی را داخل فنجان باقی گذاشتم.
فرزاد پی از نوشیدن قهوه اش گفت: شاید بهتره شما بدونید دوستی من و کیان از دوران دبیرستان شروع شده و تا چند سال پیش ادامه داشت. وقتی صحبت از دوستی میشه تو ذهن آدم یک رابطه صمیمانه و بی ریا تداعی میشه. به حقیقت بین من و کیان چنین رابطه ای برقرار بود. دوستی ما آنقدر عمیق بود که هیچ چیز نمی توانست آن را خدشه دار کند. دوران دبیرستان را طی کردیم. او وارد بازار کار شد در حالی که من برای ورود به داشگاه آماده می شدم. جدایی راهمان باعث از بین رفتن و یا حتی کم رنگ شدن دوستی مان نشد هر روز بعد از ظهر همدیگر را می دیدیم و هر پنجشنبه و جمعه را با هم می گذراندیم. اون زمان کیان تازه پدرش را از دست داده بود و پس از رفتن خواهرش به امریکا تنها زندگی می کرد. البته کتی، همسر پدرش، نیز با او زندگی می کرد، ولی نمی شد گفت می توانست تنهایی او را پر کند. بعد از جریانی که برای خواهرش پیش آمد ضربه سنگینی به او خورد. من هم به نوعی خودم را مقصر می دیدم چون به خاطر من بود که کمند به امریکا رفت.
به نشانه متوجه نشدن حرفش ابروانم را بالا بردم، ولی پیش از آنکه چیزی بگویم خودش متوجه شد و گفت: موضوع زیاد پیچیده نیست. تو رفت و آمد هایی که به منزل کیان داشتم یک روز نامه ای بین کتابهایم پیداکردم. وقتی آن را باز کردم متوجه شدم از طرف کمند است . در آن نامه کمند به عشقی که در قلبش نسبت به من احساس میکرد اعتراف کرده بود و از من خواسته بود عشق او را بپذیرم و در این رابطه او را مأیوس نکنم. تا آن روز به تنها چیزی که فکر هم نکرده بودم این موضوع بود. کمند آن موقع پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت و به نظر من یک بچه به حساب می آمد. بدون اینکه از این موضوع به کسی چیزی بگویم یک روز با او صحبت کردم و به او فهماندم راهی را که انتخاب کرده اشتباه است و بهتر است بیشتر به فکر درس و مدرسه اش باشد. همان روز با گریه مرا ترک کرد. با خودم فکر کردم به مرور زمان با این موضع کنار خواهد آمد ، ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم زیرا چند ماه بعد از این موضوع از کیان شنیدم او می خواهد برای زندگی نزد مادرش برود.
مدتی بعد از کیان شنیدم به خاطر حادثه تلخی که برای خواهرش پیش آمده قرار است به امریکا سفر کند. به خاطر احساس گناهی که در قبال او داشتم همراه کیان به امریکا رفتم.
با کنجکاوی پرسیدم: چه حادثه ای؟
فرزاد گفت: یعنی شما نمی دونید؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: متأسفانه من از خیلی چیزها بی خبرم.
لحظه ای سکوت کرد و بعد ادامه داد. وقتی به امریکا رفتیم او دربیمارستان بستری بود، ولی ضربه روحی که به او خورده بود بیش از صدمات جسمی اش بود دکتر معالجش معتقد بود ضربه سنگینی به او وارد شده و ممکن است مدتی طول بکشد تا به حالت اول برگردد.
با گنگی پرسیدم: برای چی ؟
مکثی کرد و معذب گفت: او وحشیانه مورد تجاوز دو مرد قرار گرفته بود که یکی از آنها مردی بود که با مادرش زندگی می کرد.
با شنیدن این حرف انگار آب جوشی روی سرم ریختند که تا نوک پایم را سوزاند. حال بدی به من دست داد. دهان و گلویم تلخ شده بود و روده هایم طوری به هم می پیچید که فکر کردم عنقریب حالم به هم خواهد خورد. حالتهای عصبی کمند یکی یکی جلوی چشمم ظاهر می شد و کلام فرزاد در گوشم می پیچید. با دست جلوی صورتم را گرفتم تا شاید بتوانم اعصابم را آرام کنم. این کار مؤثر واقع شد و چند لحظه بعد از آن احساس فشار خلاصی پیدا کردم ، ولی هم چنان در بهت فرو رفته بودم. صدای فرزاد مرا به خود آورد.
متأسفم مثل اینکه ناراحتتان کردم؟
به زحمت لبخندی زدم و گفتم: مهم نیست، بفرمایید من گوش می دهم.
پس از اینکه به ایران برگشتیم تا مدتها کیان عصبی و ناراحت بود. من هم دست کمی از او نداشتم ، چون به نوعی احساس مسئولیت میکردم. مرتب یک فکر در مغزم جریان داشت که اگر من دست رد به عشق او نمی زدم او برای فرار رفتن را انتخاب نمی کرد و این حادثه پیش نمی آمد. این احساس به قدری شدید بود که مرا وادار کرد با کیان صحبت کنم و از او کمند را خواستگاری کنم ، اما کمند نپذیرفت و به من گفت به احساس ترحم من نیازی ندارد. تا چند وقت درگیر این مسئل بودم ، ولی کم کم با آن کنار آمدم. تا اینکه سال آخر دانشگاه به طور اتفاقی بادختری به نام شراره آشنا شدم.
ضربان قلبم تند شده بود ، زیرا احساس می کردم قرار است پرده از رازی که مدتها فکر مرا مشغول کرده بود برداشته شود. با دقت و بدون اینکه حتی به فکر الهام بیفتم که الان در چه حالی به سر می برد به صحبتهای فرزاد گوش سپرده بودم.
او را در جشن تولد دختر خاله ام دیدم.بر خلاف دوستان دیگر هنگامه ، او گوشه ای نشسته بود و به دیگران نگاه می کرد. سر و وضع ساده و معمولی داشت، در عوض چهره اش فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود. آن روز تمام توجه ام به او جلب شده بود طوری که چیز از جشن نفهمیدم. بعد از آن روز خیلی به او فکر می کردم تا اینکه در فرصتی از هنگامه پرس و جو کردم. هنگامه دوستی آن چنانی با او نداشت وفقط بخاطر تولدش او را دعوت کرده بود. هنگامه وقتی فهمید نسبت به او علاقه نشان می دهم سعی کرد دوستی اش را با او صمیمانه تر کند. من هم که از این موضوع خوشحال بودم از او خواستم به طریقی ترتیب آشنایی من و او را بدهد. با اولین برخورد و زودتر از آنچه فکرش را می کردم شراره به دوستی با من تمایل نشان داد. با اینکه تعجب کرده بودم، ولی خوشحال بودم که توانسته ام چنین راحت با او دوست شوم. دوستی ما روز به روز شکل بهتری به خود می گرفت تا اینکه وقتی به خودم آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. در این مورد با خانواده ام صحبت کردم و با وجود مخالفت آنان توانستم مجابشان کنم.
یک روز که با شراره قرار ملاقات داشتم این موضوع را به او گفتم. وقتی
-
"پس از اینکه به ایران برگشتم تا مدت ها کیان ناراحت و عصبی بود. من هم دست کمی از او نداشتم، چون به نوعی احساس مسیولیت می کردم. مرتب یک فکر در مغزم جریان داشت که اگر من دست رد به عشق او نمی زدم او برای فرار رفتن را انتخاب نمی کرد و این حادثه پیش نمی آمد. این احساس به قدری شدید بود که مرا وادار کرد با کیان صحبت کنم و از او کمند را خواستگاری کنم، اما کمند نپذیرفت و به من گفت به احساس ترحم من نیازی ندارد . تا چند وقت درگیر این مسیله بودم ، ولی کم کم با آن کنار آمدم. تا اینکه سال اخر دانشگاه به طور اتفاقی با دختری به نام شراره آشنا شدم"
ضربان قلبم تند تر شده بود، زیرا احساس می کردم قرار است پرده از رازی که مدت ها فکر مرا مشغول کرده بود برداشته شود. با دقت و بدون اینکه حتی به فکر الهام بیفتم که الان در چه حالی به سر می برد به صحبت های فرزاد گوش سپرده بودم.
"او را در جشن تولد دختر خاله ام دیده ام . بر خلاف دوستان دیگر هنگامه ، او گوشه ای نشسته بود و به دیگران نگاه می کرد . سر و وضع ساده و معمولی داشت، در عوض چهره اش فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود. آن روز تمام توجه ام به ا جلب شده بود طوری که چیزی از جشن نفهمیدم. بعد از آن روز خیلی به او فکر می کردم تا اینکه در فرصتی از هنگامه پرس و جو کردم. هنگامه دوستی آنچنانی ب او نداشت و فقط به خاطر تولدش او را دعوت کرده بود . هنگامه وقتی فهمید نسبت به او علاقه نشان می دهم سعی کرد دوستی اش را با او صمیمانه تر کند. من هم که از این موضوع خوشحال بودم از او خواستم به طریقی ترتیب آشنایی من و امرا بدهد. با اولین برخورد و زودتر از آنچه فکرش را می کردم شراره به دوستی با من تمایل نشان داد. با اینکه تعجب کرده بودم، ولی خوشحال بودم که توانسته ام چنین راحت با او دوست شوم. دوستی ما روز به روز شکل بهتری به خود می گرفت تا اینکه وقتی به خود آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. در این مورد با خانواده ام صحبت کردم و با وجود مخالفت آنان توانستم مجابشان کنم.
"یک روز که با شراره قرر ملاقات داشتم این موضوع را به او گفتم.وقتیفهمید می خواهم با او ازدواج کنم چنان مات و مبهوت شد که ترسیدم نکند موافق این کار نباشد. بعد به من گفت که حتی فکرش را هم نمی کرده که چنین پیشنهادی به او بکنم.
"از او خواستم با خانواده اش صحبت کند. به محض شنیدن این حرف رنگ چهره اش عوض شد و مسیر صحبت را عوض کرد. آن روز صحبت دیگری نشد و من از او خواستم در مورد پیشنهاد ازدواجم خوب فکر کند.
با تمام وجود به او عشق می ورزیدم، ولی چیزی که گاهی فکرم را مشغول می کرد این بود که هر بار از او می خواستم در مورد من با خانواده اش صحبت کند طفره می رفت و حرف را عوض می کرد. این موضوع باعث شد بخواهم علت آن را بفهمم.
به کمک هنگامه و یکی از دوستانش که او را می شناخت خانه اش را پیدا کردم و برای تحقیق در مورد خانواده اش اقدام کردم. آمجا بود که فهمیدم پدر و مادر شراره سال ها پیش از هم جدا شده اند و سر پرستی او و خواهر بزرگترش را عمویشان بر عهده گرفته. متاسفانه از وضعیت خانوادگی او خبر های بدی به من رسید. فهمیدم که عمویش در کار قاچاق مواد مخدر دست دارد و چند سال قبل هم پدرش به همین جرم گرفتار شده و مجازات اعدام در موردش اجرا شده، آن طور که می گفتند مادرش نیز...
فرزاد که رنگش سرخ شده بود حرفش را قطع کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: بگذریم...خلاصه این شد که با هزار توجیه عقل خودم را قانع کردم حساب شراره از تمام آنها جداست و عزمم را جزم کردم تا اگر دنیا هم علیه او شهادت بدهند من کار خودم را بکنم و با او ازدواج کنم.
روزی خیلی جدی به شراره گفتم تصمیمم را گرفتم و می خواهم در هر شرایطی که قرار دارد با او ازدواج کنم. بعد از شنیدن این حرف خیلی گریه کرد و در حالی که مثل ابر بهار می گریست مختصری از ماجرای زندگی اش را برایم تعریف کرد. به او نگفتم خودم همه چیز را می دانستم. تنها چیزی که به او گفتم این بود که برای من خودت مهمی و بس و گذشته پدر و مادرت برایم مهم نیست....
-
آن روز شراره مثل غنچه پژمرده ای که به آب برسد شکفته شد. قرار شد بعد از پایان ترم آخر ازدواج کنیم.
با پیش آمدن جریان شراره تمام وقت من به او مختص شده بود و کمتر میتوانستم به دیدن کیان بروم. آن موقع کیان توانسته بود خود را در بازار کار جا بیندازد و دم و دستگاهی به هم بزند. از طرفی کیان که از ماجرای بین من و کمند اطلأعی نداشت فکر میکرد به خاطر جواب ردی که کمند به من داده دلگیر شده ام. برای اینکه او را از اشتباه خارج کنم جریان آشناییام با شراره را برایش تعریف کردم. این موضوع گذشت تا اینکه به مناسبت فارغ التحصیلیام جشنی گرفتم. از کیان نیز دعوت کردم.
یک روز قبل از جشن همراه شراره بیرون رفتیم تا برایش لباس بخرم. اتفاقا همان روز با کیان برخورد کردیم. شراره را به او معرفی کردم و او تا مسیری ما را رسند. هنگام جدا شدن از کیان به او جشن فردا شب را یاد آوری کردم و گفت که حتما خواهد آمد. وقتی کیان رفت شراره از من درباره او پرس و جو کرد. با اینکه احساس ناخوشایندی پیدا کرده بودم، ولی بدون کوچکترین حساسیتی به او گفتم که کیان یکی از دوستان صمیمی من است.
جشن برگزار شد. کیان هم در جشن شرکت کرد. پس از مدتی کم کم احساس کردم رفتار شراره تغییر کرده است. خیلی محسوس نسبت به من سرد شده بود و این سردی به جایی رسید که یک روز به بهانه ای سرم فریاد کشید و گفت که دیگر مرا نمیخواهد و این درست زمانی بود که قرار بود من و او طیّ جشنی که تدارک آن را دیده بودم رسما نامزدی من را اعلام کنیم. او با قهر از من جدا شد و با رفتن او همه چیز تمام شد.
من ساده لوحانه فکر میکردم شراره وقتی خوب فکر کند متوجه خواهد شد به بهانه ای واهی با من قهر کرده، در صورتی که او از قبل نقشه ترک کردن من را کشیده بود و فقط به دنبال بهانه ای میگشت. هنوز یک هفته از قهر کردن او نگذشته بود که یکی از دوستانم برایم خبر آورد که او را همراه کیان دیده است. این خبر بیش از رفتن او به من ضربه زد. تا مدتی در بهت و ناباوری بودم تا اینکه خودم با چشمانم آن دو را با هم دیدم.
فرزاد ساکت شد و با دو انگشت به چشمانش فشار آورد. معلوم بودیاد آوری خاطرات گذشته برایش خیلی سخت است. با دلی مشوّش و نگران به او نگاه کردم. مایل بودم بدانم عاقبت چه شد.
فرزاد نفس بلندی کشید و گفت: درک این موضوع برایم خیلی سخت بود، ولی هر طور بود با آن کنار آمدم. هنوز چند ماه از این جریان نگذشته بود که شنیدم شراره با مردی ازدواج کرده و به دانمارک رفته است. تازه بعد از شنیدن این خبر فهمیدم او بلایی را که سر من آورده بود سر کیان هم آورده است.
با خود فکر کردم پس داستان از این قرار بوده. با صدای فرزاد از فکر بیرون آمدم.
هنوز یک سال از ماجرا نگذشته بود که یک روز شراره با من تماس گرفت و از من خواست او را ببخشم. همان موقع نسبت به این موضوع مشکوک شدم. وقتی توسط یکی از دوستان شنیدم که شراره با همسرش اختلاف دارد فهمیدم به بن بست رسیده و برای فرار از آن تدبیری تازه اندیشیده. شراره مرتب با من تماس میگرفت و سعی میکرد محبت گذشته را به خاطرم بیاورد. در ابتدای کار چیزی نمانده بود بار دیگر به دام او گرفتار شوم، ولی بعد که فهمیدم علت اختلاف او و همسرش فساد اخلاقی شراره بوده به شدت از او متنفر شدم و به او گفتم دیگر نمیخواهم ببینمش. به حقیقت هم چنین بود. هنوز هم به حدی از او متنفرم که یاد آوری حماقتهایم عذابم میدهد. پس از آن دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه یکی از دوستانم که از قضا کیان را هم میشناخت به من خبر داد گویا بار دیگر کیان با شراره ارتباط برقرار کرده است و این در حالی بود که میدانستم کیان چندیست ازدواج کرده است.
به فکر فرو رفتم. میدانستم کیان به من خیانت میکرد، اما حتی در خیالم نمیگنجید که طرف او همان شراره باشد.
صدای فرزاد در ذهنم گم شد. به خاطر آوردم یک روز شعله با منزل تماس گرفت و من تلفن را جواب دادم. آیا آن روز که شعله با کمند صحبت کرد به او گفت که شراره با کیان کار دارد؟ یعنی صحبتهای در گوشی کمند و کیان در این مورد بود؟ خدای من، تازه متوجه شدم که همه چیز از آن تلفن شروع شد. تغییر اخلاق کیان و بی توجهی او نسبت به من. بدون شک شعله به کمند زنگ زده بود تا خبر باز گشت شراره را به گوش کیان برساند و درست یک هفته بعد از آن تلفن جریان بیرون رفتن کیان و کمند پیش آمد که به طور حتم آن روز برای استقبال از شراره به فرودگاه رفته بودند. صحنههای گرم گرفتنهای مشکوک کمند و کیان، اشارهها و مهمانی رفتن هایشان، مسافرتهای کیان، تلفنهای مشکوک و سایر نشانههای خیانت او یکی یکی جلوی چشمم آمد و ندایی از درون به من طعنه زد که الهه چقدر ساده و ابله بودی که حتی یک درصد هم به چیزی مشکوک نشدی.با صدای فرزاد که من را به نام میخواند به خودم آمدم.
"الهه خانم."
به او نگاه کردم.
"متاسفم. قصد نداشتم شما را ناراحت کنم."
نفس بلندی کشیدم و گفتم: من هم برای خودم متاسفم. هر چند که این تأسف دردی از من دوا نمیکند. بزرگترین مشکل من اینجاست که نمیدانم چطور کیان را پیدا کنم.
فرزاد به فکر فرو رفت. دیگر کاری آنجا نداشتم. از جدا بلند شدم. با حرکت من فرزاد به خودش آمد و گفت: میخواهید بروید؟
سرم را تکان دادم و گفتم: بیشتر از این مزاحم شما نمیشوم.
فرزاد از جدا بلند شد و گفت: خیلی خوشحال شدم شما را دیدم. راستش میخواستم از شما بخواهم افتخار بدهید تا ناهار در خدمتتان باشم.
از او اشکر کردم و بدون اینکه خجالت بکشم به او گفتم که خانوادهام در چنین مواردی سختگیر هستند و برای همین ملاقات هم به زحمت توانستم خواهرم را راضی به آمدن کنم. فرزاد به نشانه درک کردن سرش را تکان داد و گفت: اصرار نمیکنم، ولی اجازه بدهید من شماره شما را داشته باشم تا در صورت لزوم بتوانم با شما تماس بگیرم.
مخالفت نکردم و در حالی که شماره تلفن را روی کاغذی مینوشتم گفتم: از شما خواهش میکنم اگر ممکن است توسط مهر ناز خانم پیغامتان را به من برسانید. اگر هم کار خاصی داشتید خودم با شما تماس میگیرم.
فرزاد لبخندی زد و گفت: بله، موقعیت شما را درک میکنم. قول میدهم تمام سعی خودم را بکنم تا بتوانم کاری برایتان انجام دهم.
از او خداحافظی کردم و همراه الهام شرکت را ترک کردم. به محض اینکه پایمان را داخل آسانسور گزشتم الهام گفت: خوب چی شد؟
افکارم به حدی مغشوش بود که دوست داشتم جای خلوتی پیدا کنم تا بتوانم به آن نظر دهم. برای اینکه سال الهام را بی جواب نگذارم گفتم: قرار شد اگر ردی از کیان پیدا کرد ما را در جریان بگذارد.
الهام گفت: یعنی گفتن این جمله یک ساعت و نیم وقت لازم داشت!
با لبخند به او که صبورانه این همه وقت را تحمل کرده بود نگاه کردم و گفتم: همه چیز را برایت تعریف میکنم، اما حالا نه. اونقدر سرم درد میکنه که کم مونده بترکه.
عید آن سال به من خیلی سخت گذشت. احساس میکردم طبل رسواییام از بام فرو افتاده و دیگر کسی نیست که نداند چه بلا یی سرم آمده است. برای دید و بازدید عید هیچ جا نرفتم، زیرا نه حوصله کسی را داشتم و نه تحمل این را داشتم که به محض دیدن من بپرسند چه خبر. از دوستان و همسایهها هر کس که به منزلمان میآمد خودم را در اتاق حبس میکردم و آن قدر آنجا میماندم تا بروند. فقط زمانی که عالیه خانم و هاج مرتضی به منزلمان آمدند نتوانستم بهانهای بتراشم با آنان احساس راحتی میکردم. عالیه خانم کسی نبود که بخواهد با کنجکاوی سر از کارم سر در بیاورد. با این حال میدانستم مادر هیچ چیز را از او پنهان نمیکند.
خوشبختانه آن سال عمه و زن عمو به منزلمان نیامدند و من از این بابت خدا را خیلی شکر کردم. به هیچ وجه تحمل کنجکاویهای زن عمو و تکه پرانیهای عمه را نداشتم. دلیل نیامدنشان هم این بود که بهاره صاحب دختری شده بود و سرشان حسابی گرم بود.
با پایان تعطیلات هر روز منتظر خبری از فرزاد بودم. وقتی فروردین به پایان رسید وسوسه شدم خودم با او تماس بگیرم، اما از این کار منصرف شدم و با خودم گفتم اگر او خبری پیدا کرده بود با من تماس میگرفت.
یک روز غروب صدای زنگ تلفن مرا از فکر خارج کرد.مادر منزل نبود و من مشغول پختن شام بودم. زیر گاز را کم کردم و برای جواب دادن تلفن به هال رفتم، آن قدر ناامید بودم که حتی در تصورم نمیگنجید تلفن از طرف فرزاد باشد. با شنیدن صدای مهرناز قلبم فرو ریخت. احوالپرسی اش را با دست پاچگی پاسخ دادم و هر لحظه منتظر بودم تا بگوید برای چه تلفن کرده است. مهرناز پس از پرسیدن حالم گفت: الهه جون، مزاحمت شدم بگم فرزاد میخواهد باهات صحبت کنه.
با هیجان پرسیدم: خبری از کیان به دست آورده؟
مهرناز با متانت گفت: صبر میکنم خودش همه چیز رو بهت بگه.
در حالی که از شدت هیجان گوشی تلفن را محکم به گوشم چسبانده بودم با عجلهٔ گفتم: از شما به خاطره عجلهٔ و بی نزاکتیام عذر میخواهم. باور کنید در این مدت خیلی عذاب کشیدم.
مهرناز گفت: عزیزم درکت میکنم. فرزاد اینجاست، گوشی رو میدم به اون.
مهرناز از من خداحافظی کرد. شنیدم که فرزاد را صدا زد. در فاصلهای که فرزاد گوشی را بگیرد صد بار مردم و زنده شدم، نمیدانستم فرزاد چه خبری دارد، ولی مطمئن بودم خبری از کیان به دست آورده که با من تماس گرفته است. بدنم شروع کرده بود به لرزیدن. برای مهار کردن هیجانم روی زمین نشستم و فکر کردم آیا خبری که او خواهد داد میتواند نقطه امیدی برای من باشد. برای شنیدن صدای فرزاد نفسم را در سینه حبس کردم. لحظهای بعد صدای آرام فرزاد در گوشم پیچید.
" سلام."
در حالی که چون سرما زدهای دندانهایم به هم میخورد پاسخش را دادم. حالم را پرسید. با وجودی که حقیقت چیز دیگری بود به گفتن کلمه خوبم اکتفا کردم.
فرزاد گفت: الهه خانم، میدونم خیلی دیر با شما تماس گرفتم، باور کن خیلی دلم میخواست زودتر از این به شما زنگ بزنم و فقط حالتون رو بپرسم، اما با خودم گفتم بهتره صبر کنم تا با خبرهای مفیدی مزاحمتون بشم.
حرفی به ذهنم نمیرسید. ترجیح دادم سکوت کنم تا او زودتر سر اصل مطلب برود. فرزاد ادامه داد: راستش بعد از اون روزی که همدیگر رو دیدیم من تلاشم رو برای خاطر گولی که به شما داده بودم آغاز کردم. اول با یکی از دوستانم به نم امیر که در این مورد به خصوص وکیل ماهری است تماس گرفتم تا ببینم چه کار میتواند بکند. امیر گفت ط مراحل قانونی این کار مدتی زمان میبرد و پیشنهاد کرد تا برای به حداقل رساندن زمان تلاش کنم تا سر نخی از کیان پیدا کنم. برای شروع کار سراغ چند نفر از دوستان و اشنینی رفتم که دوستان مشترک من و کیان بودند. پس از جستجوی زیاد توانستم بفهمم کیان در حال حاضر در ترکیه اقامت دارد و منتظر است کار اقامت امریکایش درست شود و این طور که معلوم است با اعمال نفوذ شخصی به نام رابرت کلی که گویا وکیل لیلا مهرجو میباشد برای گرفتن اقامت مشکلی نخواهد داشت و این کار تا یکی دو ماه دیگر انجام خواهد شد.
ناامید و سر در گم با خود اندیشیدم. تا بخواهم کاری صورت دهم کیان برای همیشه به آمریکا میرود. با این وصف چه باید بکنم؟
صدای فرزاد مرا از فکر بیرون آورد.
"الهه خانم متوجه شدید؟"
با شتاب گفتم: بله، بله گوشم با شماست. من از شما خیلی متشکرم، زحمت زیادی کشیدید.
فرزاد با خنده گفت: خواهش میکنم خجالتم ندید. تا اینجا که کار خاصی نکردم. این اطلاعات رو با چند تلفن به دست آوردم.
"به هر حال همین قدر که وقتتان را گذاشتید تا در این مورد پرس و جوو کنید خودش جای تقدیر و تشکر دارد."
فرزاد گفت: اما حرف من هنوز تمام نشده.
با حیرت پرسیدم: چیز دیگهای هم مونده؟
فرزاد با خنده گفت: خبر اصلی هنوز مونده.
با لهن شتاب زده گفتم: خواهش میکنم هر چی میدونید به منم بگید.
فرزاد خندید و گفت: متوجه هستم چه حالی دارید، پس بدون اینکه مقدمه چینی کنم میگم. بعد از اینکه فهمیدم کیان ترکیه اقامت دارد به آنجا رفتم تا از نزدیک در جریان اوضاع قرار بگیرم، آنجا بود که توسط یکی از دوستان با نفوذی که داشتم متوجه شدم شخصی به نام موسوی در ایران عهده دار فروش کلیه مایملک کیان و انتقال وجوه حاصل از فروش آنها به حساب بانکی او در خارج از کشور میباشد. با شنیدن این موضوع بدون معطلی به ایران بر گشتم و با کمک امیر ترتیبی دادم که مشکلی در فروش یک زمین او در نیاوران پیدا شود. به این ترتیب که شخصی را پیدا کردیم که مدعی شود کیان زمین را قبلان به او فروخته است، به این وسیله سعی کردیم چوب لای چرخ موسوی بگذاریم تا او مجبور شود از کیان بخواهد برای بر طرف کردن مشکل خودش به ایران بیاید.
با قلبی ملتهب و صدایی که از شدت هیجان میلرزید گفتم: یعنی کیان مییاد ایران؟
فرزاد با اطمینان گفت: صد در صد. سیصد میلیون پولی نیست که بشود راحت از آن چشم پوشی کند.
با عجلهٔ گفتم: خوب حالا باید چه کار کنم؟
گفت: من شماره تلفن امیر مروت را به شما میدهم. او شما را راهنمایی خواهد کرد.
با شتاب از فرزاد خواستم چند لحظه منتظر بماند تا خودکار بیاورم. تازه آن موقع بود که متوجه شدم بوی ته گرفتن غذا از آشپزخانه بلند شده است. با شتاب به طرف آشپزخانه دویدم و بعد از خاموش کردن گاز به صورت به اتاق حسام رفتم. آن قدر شتاب زده بودم که برای پیدا کردن چیزی که بتوانم با آن بنویسم تمام کتابهای کتابخانه را بیرون ریختم و تازه آن وقت چشمم به لیوان خودکار و مدادها افتاد که جلوی چشمم روی میز تحریر قرار داشت. کتابچه و خود کاری برداشتم و به طرف هال دویدم.
از فرزاد به خاطر تأخیرم عذر خواستم و به او گفتم برای نوشتن شماره تلفن آماده ام. فرزاد شماره را گفت و من آن را یادداشت کردم. از او پرسیدم کی میتوانم با او تماس بگیرم. فرزاد گفت: هر چه زودتر بهتر.
نگاهی به ساعت انداختم و چون دیر وقت بود گفتم: فردا صبح چطوره؟
خیلی خوبه، امشب با او تماس میگیرم و قرار فردا را میگذارم.
با تردید پرسیدم: قرار حضوری؟
خوب حضوری باشه خیلی بهتره، چون اگه قرار باشه امیر مدارکی را آماده کند خودتان باید به عنوان شاکی حضور داشته باشید.
گفتم: بله حتما، امشب با برادرام صحبت میکنم. هر وقت شما فرمودید ما خدمت آقای مروت میرسیم.
فرزاد گفت: پس میخواهید من با مروت قرار فردا را بگذارم بعد هم به شما زنگ بزنم، چطوره؟
"اگر زحمتی نیست ممنون میشم."
"خواهش میکنم، چه زحمتی."
"به هر حال من از شما ممنونم و نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم. کاش میشد بتونم به نحوی این لطف شما رو جبران کنم. هر چند که میدونام هر کار کنم نمیتونم تلافی کار بزرگی که شما برای من انجام دادید را بکنم.
"خواهش میکنم خجالتم ندید. هر کار کردم اول به خاطر شما بود و بعد به خاطر دل خودم."
قلبم فرو ریخت. نمیدانستم چه باید بگویم و چون حرفی نداشتم سکوت کردم.
فرزاد گفت: خوب شما با من کاری ندارید؟
"نه، متشکرم."
"راستی اگر یک موقع دیر وقت شد چی؟ میخواهی فردا صبح تماس بگیرم."
با شتاب گفتم: نه، من منتظر تماس شما میمونم.
"باشه سعی میکنم هر طور هست پیداش کنم هر طور هست پیداش کنم، ولی کاره دیگه، یک موقع جایی میره بهش دسترسی ندارم."
"نمیخوام شما بیشتر از این به زحمت بیفتین، اگر تونستید که هیچ، اگر نه خودتون رو اذیت نکنید."
فرزاد خندید و گفت: باشه.
از او خداحافظی کردم و گوشی را سر جاش گذشتم.
به حدی هیجان و التهاب داشتم که نمیدانستم چه باید بکنم. کمی فکر کردم و تلفن را برداشتم و شماره حمید را گرفتم. صدای بوق ممتد در گوشم پیچید، وقتی کسی گوشی را بر نداشت، حدس زدم حمید و شبنم هنوز به منزل نرسیده اند، زیرا هر روز بعد از اتمام کار به منزل مادر شبنم میرفتند تا شکوفه را از او تحویل بگیرند. تلفن را سر جایش گذشتم و دستانم را که از شدت سرما بی حس بود زیر بغلم گذاشتم تا گرم شود. در همان حال فکر کردم تا زمانی که حمید و شبنم به منزل برساند من دق کرده ام، بنابرین شماره منزل حسام را گرفتم و در دل دعا کردم حداقل او منزل باشد. خوشبختانه خیلی زود تماس برقرار شد. با شنیدن صدای عاطفه بدون اینکه تمرکز داشته باشم با شتاب و بی ربط احوالپرسی او را جواب دادم. از قرار معلوم لحن صحبتم آنقدر مضطرب بود که عاطفه هم متوجه شد و پرسید: الهه اتفاقی افتاده؟
نمیدانستم به آنان که در جریان ملاقات من و فرزاد نبودند چطور موضوع را بگویم. به جای پاسخ به او گفتم: عاطفه جون حسام خونه است؟
"اره، ولی رفته حمام. الان میاد بیرون، میخواهی بگم باهات تماس بگیره؟"
"اگه میشه بیاین اینجا ببینمتون. یک موضوع مهمی هست که باید حسام رو ببینم."
عاطفه گفت: باشه وقتی حسام از حموم اومد بهش میگم بیاد اونجا.
"عاطفه جون شما هم بیاین."
"باشه عزیزم، اگه آقا حسام موافق باشه منم مزاحم میشم."
"چه مزاحمتی، پس منتظرم."
"باشه به مادر جون سلام برسون."
"خداحافظ."
-
از عاطفه با شتاب خداحافظي كردم و به طرف آشپز خانه دويدم.خوشبختانه غذا نسوخته بود و فقط كمي ته گرفته بود. بي هدف و سرگردان به اين طرف و آن طرف مي رفتم و نمي دانستم چه بايد بكنم.خدا را شكر كه همان لحظه مادر از راه رسيد وگرنه تا شب دور خودم مي چرخيدم.مادر با ديدن رنگ و رويم گفت:
الهه چي شده؟چرا اين قدر تو هول و ولايي؟
در حالي كه نمي دانستم از كجا شروع كنم به مادر گفتم كه خبرهايي از كيان به دستم رسيده.
مادر كه حيران و مضطرب چشم به دهان من دوخته بود گفت:«كي بهت خبر داد؟»
گفتم:يك نفر،يعني چطور بگم...آخه شما در جريان نيستيد،ولي الهام مي دونه من چه كسي رو مي گم؟
از زبان مادر پريد و گفت:همون پسره كه رفته بودين شركتش؟
مات و مبهوت و در حالي كه خنده ام گرفته بود گفتم:شما از كجا مي دانيد؟
مادر كه فهميد بند را آب داده گفت:من؟والا راستش...
با خنده گفتم:الهام بهتون گفت؟
مادر مي خواست منكر شود كه گفتم:خب حالا ديگه قايم نكنيد.من اگه خودم بهتون نگفتم فقط به خاطر اين بود كه فكر مي كردم نكنه اينم مثل كاراي ديگه بي فايده باشه
مادر لبخندي زد و گفت:يك موقع فكر نكني الهام اين حرف رو به من گفته،اين موضوع را از حسام شنيدم،اونم آقا مسعود بهش گفته بود.
با صداي بلند خنديدم و گفتم:به،ديگه بهتر از اين نميشه.پس از قرار معلوم به جز خواجه حافظ همه از موضوع خبر دارند.
مادر كه خودش هم خنده اش گرفته بود گفت:خب مادر جون،همه ما نگران تو هستيم.بنده خدا آقا مسعود به خاطر اينكه خطري تهديدتون نكنه يك روز از كار و زندگيش مي افته تا مواظب باشه يك وقت نكنه دامي،چيزي برات گذاشته باشند.
به ياد آنروز و چهره رنگ پريده الهام افتادم و با خودم گفتم:حالا خوبه الهام مي دونست آقا مسعود دورادور مراقب ماست و اين قدر رنگش پريده بود.
با صداي مادر از فكر خارج شدم.
حالا بايد چه كار كنيم؟
آخ خوب شد يادم انداختيد. به عاطفه و حسام گفتم بيان اينجا
خوب كاري كردي.به حميد چي؟به اون زنگ زدي؟
زدم،ولي كسي گوشي رو برنداشت.
مادر نگاهي به ساعت ديواري انداخت و گفت:الان ديگه هرجا باشند رسيدند،برو زنگ بزن بگو اونا هم بيان.
با خنده گفتم:الهام چي؟
مادر متقابل لبخندي زد و گفت:من دلم مياد بين بچه هام فرق بزارم؟
در حالي كه به طرف تلفن ميرفتم گفتم:پس به الهام هم ميگم بياد.
باشه بعد از تلفن بيا كمك كن زودتر شام رو رو به راه كنيم.
اول به الهام زنگ زدم و مختصري جريان را براي او تعريف كردم و به او گفتم به اتفاق آقا مسعود به خانمان بيايد.بعد هم به حميد زنگ زدم.
آن شب تمام خانواده دور هم جمع شدند تا براي حل مشكل من فكري اساسي كنند.وقتي ديدم چطور برادران و شوهر خواهرم هر كدام كاري به عهده مي گيرند تا من زودتر به نتيجه برسم بغض گلويم را فشرد و خدا را شكر كردم كه بي كس و تنها نيستم.ساعت از ده و نيم شب گذشته بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد.تمام نگاه ها به سمت من چرخيد،زيرا همه مي دانستند ممكن است فرزاد پشت خط باشد.با اشاره حميد به طرف تلفن رفتم و گوشي را برداشتم.همان طور كه حدس زده بودم فرزاد پشت خط بود و مي خواست به من بگويد كه ترتيب ملاقات فردا را براي ساعت يازده صبح داده است.خيلي رسمي و محترمانه از اون تشكر كردم و به او گفتم كه به اتفاق برادرم راس ساعت مقرر در دفتر وكالت آقاي مروت حضور پيدا مي كنم و بعد خداحافظي كردم.احساس كردم فرزاد هم متوجه شده كه در حضور برادرانم صحبت مي كنم،زيرا گفت
-
به آنان سلام برسانم. پس از تلفن فرزاد قرار بر این شد روز بعد حمید مرا همراهی کند. به همین خاطر حمید و شبنم شب منزلمان ماندند.
صبح روز بعد درست سر ساعت در دفتر آقای مروت بودیم. پس از معرفی خودمان به خانم منشی او توسط تلفن خبر ورود ما را به مروت داد. لحظه ای بعد از اتاق خارج شد و به استقبال ما آمد. خیلی صمیمانه و گرم با من و حمید احوالپرسی کرد. با دیدن او خیلی جا خوردم، زیرا فکر می کردم با مردی مسن رو به رو خواهم شد در صورتی که او خیلی جوان تر از آن بود که در تصور من بود. قد بلند و درشت هیکل که به او می خورد هم سن و سال فرزاد باشد. از استقبالی که از ما به عمل آورد فهمیدم فرزاد حسابی سفارش ما را به او کرده است. با راهنمایی او وارد اتاق شدیم. هنوز ساعتی از ورود ما نگذشته بود که منشی خبر داد که فرزاد هم آمده است. آقای مروت با خوشحالی گفت:«خانم ایشان را راهنمایی کنید.»
لحظه ای بعد فرزاد داخل اتاق شد. حمید به احترام او از جا برخاست. به فرزاد که با ظاهری بسیار آراسته آمده بود نگاه کردم و به حمید گفتم:«ایشان آقای مهندس فخور هستند. همان آقایی که بی نهایت لطف کردند در مورد کیان اطلاعاتی به من دادند.»
حمید قدمی به سمت او برداشت و در حالی که دستش را به طرف او دراز می کرد گفت:«از ملاقات شما خیلی خوشحال شدم. امیدوارم بتوانیم به نحو شایسته ای لطف شما را جبران کنیم.»
فرزاد خاضعانه سرش را خم کرد و به حمید گفت:«خواهش می کنم بنده رو شرمنده نکنید. کاری نکردم که قابل این همه لطف باشد.»
آقای مروت با لبخند به فرزاد گفت:«چیه فرزاد؟ خودت اومدی تا مبادا بخوام چیزی کم بذارم؟»
فرزاد با خنده گفت:«امیرجان این حرف ها چیه. دلیل اومدن من فقط این بود که افتخار آشنایی با مهندس سعیدی رو پیدا کنم.»
فرزاد چند دقیقه بیشتر نماند و بعد از سفارش ما به آقای مروت به حمید گفت اگر چنانچه در رابطه با فرودگاه و یا حتی اداره گذرنامه کاری دارد او می تواند در اسرع وقت کار ما را انجام دهد و بعد خداحافظی کرد و رفت.
پس از رفتن او آقای مروت گفت:«با اینکه فرزاد تا حدودی مرا در جریان موضوع قرار داده، ولی بهتر است خودتان شرح مفصلی از آنچه اتفاق افتاده به من بدهید تا به طور دقیق در جریان کار قرار بگیرم و بعد از ان ان شاءالله بتوانم کار مفیدی صورت بدهم.»
لحظه ای مکث کردم تا افکارم را متمرکز کنم. با اینکه از حمید خجالت می کشیدم، ولی دقیق و کامل شرح حال مختصری از زندگی ام را برای او تعریف کردم. آقای مروت در برگه ای که پیش رو داشت مطالبی یادداشت می کرد. هنگام صحبت چشمم به حمید افتاد و او را دیدم که با چهره ای گرفته به نقطه ای خیره شده است. نمی دانم چه فکر می کرد، ولی حدس زدم از شنیدن شرح حالم متاثر شده است. وقتی صحبتم به پایان رسید مروت پرسید:«از چه تاریخی بهتاش شما را ترک کرده.»
همان طور در ذهن حساب کردم و گفتم:«پس از مرخص شدن از بیمارستان... تیرماه سال گذشته بود که دیگر بهتاش را ندیدم و حتی تلفنی هم از او نداشتم. چند وقت بعد که به شریک سابقش زنگ زدم به من گفت که مسافرت رفته است.»
مروت علت بستری شدنم در بیمارستان را پرسید. وقتی گفتم به خاطر بیماری قلبی ام فرزندم را از دست دادم خیلی متاثر شد. پس از پرسشهای زیادی که همه را با دقت پاسخ دادم نام و مشخصاتم را در فرمی نوشت و از من و حمید خواست آن را امضا کنیم. با یک نظر به فرم فهمیدم توسط آن، من او را به عنوان وکیل خود به دادگاه معرفی کرده ام.
مروت فهرست مدارکی که باید به او می دادم در برگه ای نوشت و گفت در اسرع وقت آنها را به او برسانم تا هر چه زودتر کار را آغاز کند. در بین فهرست گواهی متخصص قلب و مدارک بستری شدنم در بیمارستان به چشم می خورد. کار ما حدود دو ساعت طول کشید. وقتی دفتر او را ترک می کردم احساس کردم امید به قلبم بازگشته است و در دل دعا کردم خدا کمک کند تا بتوانم از کابوس این ازدواج شوم و نامیمون رها شوم. حمید پس از رساندن من به منزل به سر کار رفت و من به انتظار نشستم.
بر خلاف تصورم کارها به سرعت پیش می رفت. دادخواستی از طرف من توسط مروت تنظیم شد که در آن ضمن شکایت از کیان مهریه ام را به اجرا گذاشتم. مدارک به دادگاه فرستاده شد و ضمن اقامه دعوی حکم بازداشت موقت کیان صادر شد. مشکل فقط عدم حضور کیان در ایران بود که با فشاری که فرزاد به موسوی می آورد هر لحظه امید می رفت تا کیان برای رفع این مشکل به ایران بیاید و در دامی که برایش پهن کرده بودند بیفتد. گویا کیان هم می دانست اگر به ایران بیاید به مشکل برخواهد خورد به همین خاطر در این کار تعلل می کرد. با ناامیدی فکر کردم اگر کیان به ایران نیاید چه خواهد شد. یک بار که این را از مروت پرسیدم با لبخند گفت بهتر است خوشبینانه تر بیاندیشم و مرا مطمئن کرد آن قطعه زمین چیزی نیست که کیان بخواهد از آن بگذرد.
پس از سه هفته انتظار عاقبت یک روز مروت به منزل زنگ زد و ضمن صحبت با حسام به او گفت که نام کیان در پرواز روز بعد استانبول به ایران است و از او خواست که راس ساعتی که گفته در فرودگاه حضور داشته باشد. حسام بی درنگ شماره تلفنی را گرفت و بعد از برقرار شدن تماس شنیدم به شخصی گفت:«سلام... ممنون....زنگ زدم بهت بگم مروت تماس گرفت. صبح می رم فرودگاه. تو هم با بچه ها هماهنگ کن اگه مشکلی پیش اومد هوای کار رو داشته باشن.»
کنجکاو بودم بدانم حسام با چه کسی صحبت می کند که شنیدم گفت:«ممنون... نه احتیاجی نیست. حکم دست وکیله. با بچه های حراست فرودگاه هماهنگ شده...باشه اگه کاری بود خبرت می کنم... باشه.... خداحافظ.»
بعد گویا چیزی به یادش آمده باشد گفت:«آخ راستی عرفان، یادم رفت فردا باید گزارشها رو تحویل فرمانده بدیم. یادت نره....قربانت.... پس تا بعد.»
با ناباوری به مکالمه حسام با کسی که حتی در فکرم نمی گنجید عرفان باشد گوش سپردم. با اینکه می دانستم همه عالم از موضوع من باخبرند، اما احساس شرم از اینکه فهمیدم عرفان هم در جریان کار من است سرم را پایین انداختم. سینی چای را جلوی حسام گذاشتم و برای آماده کردن وسایل شام به آشپزخانه رفتم. در همان حال به این فکر کردم که الان پیش خودش چه فکر می کند. شاید از اینکه این بلا سر من آمده بود دلش خنک شده بود. ناخودآگاه به یاد حرف افشین افتادم که گفته بود:آه من پاسوزت کرد.
اگر چه به این حرف افشین معتقد نبودم،ولی بدون شک نسبت به عرفان چنین عقیده ای داشتم. بدون شک پستی ای که در حق او کردم نتیجه اش این بود که اکنون گرفتارش بودم. کاری که در حق او کردم رذالت بود، ولی آیا مگر چاره دیگری داشتم؟چطور می توانستم به او بله بگویم در حالی که وجودم آلوده گناه بود. چطور می توانستم او را بفریبم در حالی که او همه پاکی و صفا بود.حیف!
با صدای حسام که مرا می خواند به خودم آمدم و متوجه شدم هنوز در افسوس گذشته به سر می برم. نفس عمیقی کشیدم تا فکر او را از سرم بیرون کنم. هر چه بود تمام شده بود و نباید حتی فکرش را می کردم.
آن شب تا صبح بیدار بودم و ضمن خواندن نماز از خدا خواستم هر چه زودتر مشکلم را حل کند.
روز بعد با وجود بی خوابی و خستگی شب گذشته تا زمانی که حسام زنگ نزده بود و به ما اطلاع نداد که کیان در بازداشتگاه به سر می برد آرام و قرار نداشتم. آن قدر در اتاق قدم زده بودم که پاهایم از شدت درد ورم کرده بود. بعد از تلفن حسام تازه حس از پاهایم رفت و به جای آرامش در وجودم ترس ریشه دواند.
ترسی بی دلیل که خودم هم نمی فهمیدم از چه نشات می گیرد. آیا از کیان می ترسیدم؟ دلیل آن چه بود؟شاید ناآگاهی از آنچه می خواست اتفاق بیفتد چنین احساسی در من به وجود می آورد. ساعتی بعد حسام به منزل آمد. پس از مدتها آرامش را در وجود او احساس کردم، در حالی که خودم از این آرامش بی بهره بودم. حسام تعریف کرد که چگونه با هماهنگی پلیس فرودگاه از آمدن او مطلع شده است و به محض حضور در سالن ترانزیت نیروی انتظامی از او خواسته اند برای پاره ای از توضیحات به کلانتری برود. از حسام پرسیدم:«خودت او را دیدی؟»
گغت:«از دور، چون می دانستم اگر نزدیکش بروم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و با مشتی که حواله صورتش می کردم کارمان را با مشکل مواجه می کنم.»
لبخند زدم و گفتم:«منو ببخش، تو این مدت به همتون خیلی زحمت دادم.»
حسام با خنده گفت:«این جور که حرف می زنی احساس می کنم دختر همسایه مون این حرف رو به من میگه، نه خواهرم. حالا پاشو برو یک استکان چای برای من بیار تا شاید ببخشمت.»
به او لبخند زدم و برای انجام خواسته اش از جا برخاستم. وقتی در آشپزخانه تنها شدم سرم را بلند کردم و از ته قلب خدا را شکر کردم که حمایت خانواده ام شامل حالم می شود.
بعد از ظهر همان روز کیان با ارائه سند از بازداشتگاه خارج شد. وقتی این خبر را شنیدم با ترس و ناراحتی به مروت زنگ زدم. صدای آرام و خونسرد او آرامش رفته ام را به من بازگرداند. او ضمن دادن اطمینان به من گفت:«بهتاش هیچ جا نخواهد رفت، زیرا اولا ممنوع الخروج است، در ثانی فکر نمی کنم آن قدر احمق باشد که بخواهد کاری کند تا بدون دردسر رای به نفع ما صادر شود.»
متوجه منظورش نشدم و گفتم:«در چه صورت دادگاه به نفع ما رای می دهد؟»
پاسخ داد:«اگر کیان بهتاش بخواهد به هر دلیل کشور را ترک کند و یا در دادگاه حضور نداشته باشد.»
با خیال راحت از مروت خداحافظی کردم و سعی کردم دلشوره و بدبینی را از خودم دور کنم.
نخستین جلسه دادگاه کشنده ترین و سخت ترین پیش آمد برای من بود. مواجه شدن با کیان خیلی برایم سخت بود. وقتی او را دیدم که به ما نزدیک می شد بدنم آشکارا به لرزه افتاد طوری که حس کردم نمی توانم سرپا بایستم و از حمید که کنارم ایستاده بود خواستم مرا از آنجا خارج کند. با این حال ناچار بودم جلوی میز قاضی کنار او قرار بگیرم. هر بار که نگاهش به من می افتاد صد بار می مردم و زنده می شدم. گاهی متفکرانه به من خیره می شد. در آن لحظه نمی دانم چه فکری می کرد، ولی حس کردم از اینکه مرا مریض و لاغر نمی بیند خیلی تعجب کرده است. کیان خودش هیچ تغییری نکرده بود و درست مثل روز اولی بود که دیده بودمش.
قاضی اتهام او را تفهیم کرد، ولی کیان اتهامش را قبول نداشت و اظهار کرد به من علاقه دارد و به هیچ عنوان قصد طلاق دادن مرا ندارد.
قاضی پرسید چرا کشور را ترک کرده. او پاسخ داد: بنا به دلایل شغلی و بعد عنوان کرد که آمده تا مرا همراه خود ببرد.
با حیرت چشم از چهره خونسرد و آرام او که چنین اراجیفی را تحویل قاضی می داد برداشتم و به وکیلم نگاه کردم. او با اشاره از من خواست آرامش را حفظ کنم و هیچ حرفی نزنم. پس از اظهارات کیان آقای مروت با ذکر دلایل و شواهدی عنوان کرد که اگر آن طور که کیان اظهار کرده بود تا این حد به من علاقه داشت هیچ وقت مرا در بستر بیماری رها نمی کرد و بی خبر نمی رفت. کیان با پررویی گفت:«دلیل این کار این بود که دسترسی به همسرم نداشتم تا او را در جریان سفرم بگذارم.»
قاضی از او پرسید:«مگر منزل مادر همسرتان خارج از تهران بود؟»
«خیر، منتها بنده با آنان رفت و آمد نداشتم.»
قاضی گفت:«متوجه منظورتان نشدم، یک بار دیگر پاسختان را بفرمایید.»
کیان با قیافه حق به جانبی گفت:«روابط خانواده همسرم با من خوب نبود. من هم با خودم فکر کردم حتی اگر هم به منزلشان بروم امکان دارد نتوانم او را ببینم.»
با دروغهایی که سر هم می کرد نفسم در حال بند آمدن بود. برای اینکه بتوانم آرامشم را حفظ کنم مرتب نفسهای بلند می کشیدم.
قاضی از او پرسید:«آیا خانواده همسرتان مانع از دیدار شما با ایشان می شدند؟»
کیان نگاهی به من کرد و گفت:«سابق بر این که این طور بود.»
نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم:«آقای قاضی به خدا دروغ میگه.»
قاضی با دست به من اشاره کرد تا صحبت نکنم. به وکیلم نگاه کردم. دستش را به نشانه سکوت به طرف لبش برد.
قاضی از کیان پرسید:«اگر فرض بگیرم حرف شما صحیح باشد آیا نمی توانستید توسط شخص دیگری و یا حتی تلفنی به همسرتان اطلاع بدهید که قصد دارید برای منظور خاضی از کشور خارج می شوید؟»
کیان پاسخ داد:«بنا به اظهارات قبلی ام امکان نداشت.»
قاضی تاملی کرد و بعد ادامه داد:«خب، باز هم فرض می کنیم شما درست می گویید، آیا فروش منزلتان هم به دلیل خصومت شما با خانواده همسرتان بوده؟»
«نه جناب قاضی، من پول منزل را برای کار تجارت در خارج از کشور لازم داشتم.»
«این لزوم به حدی بود که شما را مجبور کرد حتی وسایل همسر خود را هم بفروشید؟»
کیان نیشخندی زد و گفت:«جناب قاضی، همسر من حتی یک دست لباس هم به منزل من نیاورده بود. یعنی شما می فرمایید من حق فروش وسایل خودم را نداشتم؟»
از این همه بی شرمی و رذالت بغض گلویم را فشرد، چون می دانستم باید سکوت کنم به ناچار دندان روی جگر فشردم.
قاضی نگاه دقیقی به کیان انداخت و گفت:«شناسنامه همسرتان چه؟آیا آن هم جزو وسایل شخصی شما بوده؟»
«خب بالطبع وقتی دسترسی به او نداشته باشم که حتی از رفتنم او را با خبر کنم، چطور توقع دارید شناسنامه اش را به او مسترد کنم.»
هر چه قاضی از او می پرسید با پاسخهای مسخره و بچه گانه پاسخش را می داد طوری که یک آدم کودن هم می فهمید که او همه ما را به مسخره گرفته است. لحظه ای وکیلم از قاضی اجازه گرفت و برگه هایی را جلوی او گذاشت. قاضی پس از لحظه ای مکث و رویت دقیق برگه ها از کیان پرسید:«آقای بهتاش اینجا عنوان شده که شما به دفعات مبادرت به ضرب و شتم همسرتان کرده اید، آیا این موضوع صحت دارد؟»
کیان نگاهی به من انداخت و گفت:«نه، چنین چیزی را قبول ندارم. آیا مدارکی دال بر این ادعا وجود دارد؟
قاضی پاسخ نداد و بار دیگر گفت:«بنا به اظهاراتی که در این برگه ثبت شده است شب قبل از بستری شدن ایشان در بیمارستان توسط شما مورد ضرب و شتم قرار گرفته است و به احتمال زیاد دلیل سقط جنین همین بوده است.»
کیان نیشخندی زد و گفت:«هر کس هر چه بخواهد می تواند عنوان کند. دلیل مرگ فرزند من بیماری قبلی همسرم بوده و در مورد این موضوع پزشک متخصص قلب هم در جریان هستند. دراین رابطه به جای اینکه من شاکی باشم ایشان دست پیش گرفته. حالا که چنین چیزی پیش آمد، من از همسرم و خانواده او به خاطر مرگ فرزندم شاکی هستم.»
قاضی پرسید:«همسر شما و خانواده اش چه نقشی در مرگ فرزندتان داشته اند؟»
کیان گفت:«همسر من و خانواده اش بیماری قلبی او را از من پنهان کرده بودند و این پنهان کاری باعث مرگ فرزندم شد.»
اشک از چشمانم جاری شد. دلم نمی خواست گریه کنم، ولی دردی عمیق در ناحیه قلبم احساس می کردم که باعث می شد نتوانم خودم را آرام نگه دارم. سرم را زیر انداختم و برای مهار احساساتم دندانهایم را به هم فشار دادم.صدای کیان مرا از فکر بیرون آورد.
«تمام اظهارات همسر من دروغ است. چنانچه ایشان نتواند ادعاهای خود را در رابطه با آزار و اذیتی که در منزل من دیده ثابت کند بنده اعاده حیثیت می کنم.»
قاضی نگاهی به من انداخت و گفت:«این موضوع را همسر شما عنوان نکرده، بلکه این اظهارنامه از طرف همسر پدر شما، خانم خدیجه روح پرور تنظیم شده است.»
از شنیدن این مطلب به حدی جا خوردم که همان لحظه اشکم بند آمد و ناخودآگاه نگاهم به کیان افتاد. رنگ صورتش از شدت خشم به تیرگی زد. کیان لحظه ای مکث کرد و گفت:«من این اظهارات را قبول ندارم و آنها را تکذیب می کنم. در ضمن تا جایی که می دانم همسر پدر من در کانادا اقامت دارند، پس ....
-
نمی توانند به عنوان شاهد چنین ادعایی داشته باشند.»
همان لحظه با شنیدن صدایی قلبم فرو ریخت.
«من اینجا هستم و در صحت و سلامت اظهار می کنم تمام مطالبی که در آن اظهارنامه نوشته ام حقیقت داره.»
با حیرت به عقب برگشتم و کنار در ورودی دادگاه کتی را دیدم که به ما نگاه می کند.عینکی دودی به چشم زده بود و لبخند معنی داری بر لب داشت.
از شدت حیرت زبان بند آمد.نمی توانستم حتی تکان بخورم.سایر کسانی که آنجا بودند خیلی تعجب کردند.حضور کتی به عنوان یک شاهد بدون شک تأثیر خوبی در روند دادخواست من داشت.کیان با عصبانیت به او پرخاش کرد و او را محکوم کرد که از طرف ما پولی دریافت کرده تا علیه او حرف بزند.وقتی کتی اظهاراتش را در حضور قاضی تأیید کرد کیان با خشم به او گفت حقش را کف دستش می گذارد.کتی خونسرد و آرام خطاب به او گفت اگر این کار را بکند و حقی را که او و پدرش در این مدت از او ضایع کرده اند به او برگرداند خیلی هم ممنون خواهد شد.
دیدن کتی در چنین شرایطی خیلی خوشحالم کرد.حضور او برگ برنده ای برای من به حساب می اومد و تمام ادعای مرا در مورد ظلمی که کیان نسبت به من روا داشته بود ثابت می کرد.همان موقع فهمیدم از طریق فرزاد و مهرناز در جریان کارهای من بوده و زحمت آمدن به ایران و حضور در دادگاه را فقط به خاطر من متحمل شده تا به عنوان یک شاهد معتبر اجازه ندهد حقی از من ضایع شود.
این طور که خودش گفت این به جبران خطای گذشته اش بود که باعث شده بود کیان بتواند با تلاش و پیگیری او مرا به دست آورد.
پس از اتمام جلسه دادگاه،کتی را در آغوش گرفتم و از دیدنش اظهار خوشحالی کردم.کتی لاغرتر از پیش شده بود،ولی روحیه بسیار خوبی دشات.از او حال دخترش را پرسیدم.ضمن تعریف از اوضاع و احوال زندگی شا گفت:درس مهتاب چند وقتیست که تمام شده و در بیمارستانی مشغول کار است.کتی با رضایت اعلام کرد خودش هم در فروشگاهی به عنوان فروشنده مشغول به کار شده است و از این بابت خیلی خوشحال بود.از اینکه عاقبت روی آرامش را دیده بود خیلی خوشحال شدم و برایش آرزوی موفقیت کردم.با وجود اصرار من کتی برای اقامت هتل را به آمدن به منزل ما ترجیح داد و گفت صبر می کند تا نتیجه کارم را ببیند و بعد اران را ترک کند.جلسه دوم دادگاه ما با فاصله ده روز برگزار شد.پیش از شروع جلسه، کیان از قاضی اجازه گرفت و در حضور او و سایر کسانی که در جلسه بودند از من خواست از شکایتم صرف نظر کنم و به زندگی با او ادامه بدهم و اظهار داشت که تمام سختیهای گذشته را جبران خواهد کرد.
از شدت ناراحتی زبانم بند آمده بود.می دانستم کیان با این کار می خواهد خود را تبرئه کند و با این حربه رأی دادگاه را به نفع خود تغییر دهد.بعد از حرفهای کیان قاضی لحظه ای تأمل کرد و خطاب به من گفت:«خانم سعیدی این طور که همسر شما عنوان می کند به شما علاقه دارد و هنوز هم مایل است با شما زندگی کند.نظر شما در این مورد چیست؟»
با اینکه سعی می کردم محکم و قاطع پاسخ بدهم،ولی از شدت اضطراب می لرزیدم.گفتم:«نه،دیگه نمی تونم.»
مروت از قاضی اجاره گرفت و خطاب به کیان گفت:«آیا شما تضمین می دهید زندگی خوب و شایسته ای برای موکل من مهیا کنید؟»
با استیصال به وکیلم نگاه کردم.مروت با آرامش اشاره کرد لحظه ای صبر کنم و بعد به کیان چشم دوخت.
صدای کیان را شنیدم که گفت:«بله،تضمین می دهم که زندگی خوبی برای ایشان فراهم کنم.»
مروت بی معطلی گفت:«این تضمین به چه صورت خواهد بود؟»
«هر طور دادگاه تعیین کند.»
صدای مروت در گوشم پیچید:«آیا تضمین می دهید که رابطه خود را با خانمی به نام شراره وثوق که البته این رابطه به قبل از ازدواجتان با خانم الهه سعیدی و در طول زندگی مشترکتان با ایشان برمی گردد قطع کنید؟»
نگاه خشمگین کیان را روی چهره ام احساس کردم.من هم از عنوان چنین مطلبی توسط وکیلم خیلی جا خوردم،زیرا به خاطر نمی آوردم چنین مطلبی را به او گفته باشم.جرأت چرخاندن سرم را به طرف برادرانم نداشتم.در این دو جلسه دیگر چیزی نمانده بود که از آنان پنهان مانده باشد.
قاضی در مقابل سکوت کیان از او خواست به سوال وکیلم پاسخ دهد.
صدای کیان مرا از فکر بیرون آورد.
«نه جناب قاضی،این موضوع صحت ندارد.این زاییده ذهن مریض و شکاک همسر بنده است.»
مروت به طرف قاضی رفت و در حالی که برگه هایی را روی میز او می گذاشت گفت:«با وجود اظهارات کیان بهتاش در مورد این موضوع این مدارک نشان می دهد که ایشان با شناسنامه المثنی اقدام به ازدواج با خانم شراره وثوق کرده است.»
قلبم فرو ریخت.ناخوداگاه به کیان نگاه کردم.بغض سنگینی گلویم را فشرد و احساس سستی در پاهایم کردم.شراره!پس عاقبت کیان به وصل او رسید،اما به چه قیمتی؟
قاضی پس از رویت ورقه از کیان پرسید در مورد این موضوع چه حرفی دارد.سکوت کرد.شاید از لو رفتن این موضوع به حدی جا خورده بود که زبانش بسته شده بود.به هر حال سکوت او به منزله تیر خلاص بود.
پس از اتمام جلسه دوم دیگر مطئن شدم کیان مجبور است طلاقم دهد.او مجبور بود بازی را تمام کند،زیرا فقط همین یک راه برایش باقی مانده بود.با موضوع ازدواج مجددش بدون رضایت من کار برایش مشکل شده بود و این طور که مروت می گفت وقت زیادی هم نداشت و هر چه زودتر باید به ترکیه بر می گشت تا بتواند اقامت آمریکا را دریافت کند.مروت به من گفت در دادگاه اعلام کنم در صورتی رضایت می دهم که کیان طلاقم بدهد.
یک هفته بعد برای بدرقه کتی به فرودگاه رفتم.وقتی او را باری خداحافظی می بوسیدم مثل همیشه از من خواست تا او را ببخشم.در حالی که اشک از چشمانم روان بود به او گفتم که همیشه او را به عنوان بهترین دوست به یاد خواهم داشت.
عاقبت پس از جلسه سوم،قاضی با بررسی دقیق شواهد پزشکی از هر کدام از ما خواست دو نفر به عنوان شاهد به دادگاه معرفی کنیم.شاهدان من برادرم حمید و آقا مسعود بودند و کیان دو نفر غریبه را به عنوان شاهد معرفی کرد. پس از جلسه چهارم که حدود یک ماه و نیم بعد بودقاضی حکم طلاقم رو صادر کرد.
این حکم به منزله روح دوباره ای بود که از طرف دادگاه تعیین شده بود حاضر شدم و زیر دفتر طلاق را امضا کردم. کیان چکی را که به عنوان بخشی از مهریه ام از طرف دادگاه تعیین شده بود در دفترخانه تحویلم داد.من تمایلی به گرفتن آن نداشتم،زیرا مهر اصلی در قلبم بود که از مدتها پیش از بین رفته بود.چک مهریه ام رو به به سازمان بهزیستی بخشیدم تا حتی نشانی از او نزد من باقی نماند. کیان شناسنامه ام را هم به من برگرداند،در حالی که آرزو می کردم چنین نکند تا بتوانم شناسنامه جدیدی بگیرم که دیگر نامی از او در آن نباشد.
سه روز بعد از اجرای حکم به اتفاق حمید با دسته گلی به دیدن مروت رفتیم تا ضمن تشکر و قدر دانی از تمام زحمتهایی که در این مدت کشیده بود حق الوکاله او را هم پرداخت کنیم.مروت به سختی مبلغ حق الوکاله اش را قبول کرد و به هیچ وجه نیم خواست از ما چیزی دریافت کند.او گفت:«باور کنید این کار را فقط به جهت دوستی و احترامی که برای فرزاد قائل بودم انجام دادم و اگر راستش را بخواهید من فقط از اعتبار وکالتم استفاده کردم.بیشترین و مهم ترین کار که همان جمع آوری اطلاعات و مدارک است کار فرزاد بوده است.»
زمانی که مروت این حرف را زد از ته قلب از فرزاد متشکر بودم که به بهترین نحو به قولش عمل کرده بود.
درست یک هفته پس از اجرای حکم طلاق فرزاد به منزلمان زنگ زد و ضمن پرسیدن حالم به من تبریک گفت.خیلی دوست داشتم پیش از اینکه او برای تلفن زدن پیشقدم شود به او زنگ می زدم و به خاطر همه چیز از او تشکر می کردم،ولی راستش خجالت می کشیدم،به خصوص که در خلال صحبتهای مروت احساس کردم او می خواهد به نوعی به من بفهماند که فرزاد به من علاقه دارد.
در طول مدت دادگاه از او خبر نداشتم،ولی خوب می دانستم از طریق مروت در جریان کار قرار دارد.مروت به من گفته بود:فرزاد به خاطر قولی که به شما داده بود شب و روز برای خودش نگذاشته،طوری که گاهی تعجبمی کردم این موضوع چرا باید برای او این قدر مهم باشد...
صدای فرزاد مرا به خود آورد.«به هر حال امیدوارم با پشت سر گذاشتن این مرحله سخت از زندگیتان از این پس همیشه موفق باشید و آینده ای روشن پیش رویتان باشد.»
گفتم:«خلاصی از این گرفتاری را مرهون تلاش پیگیر شما هستم و با تمام وجود از شما تشکر می کنم.»
فرزاد خندید و گفت:«باور کنید این خواسته قلبی من بود که بتوانم کاری برای شما انجام دهم پس این قدر با تشکر معذبم نکنید.»
مکالمه ما به همین جا ختم شد،ولی احساسی به من می گفت باید در آینده منتظر اتفاقی باشم و این احساس چیزی نبود که قلبم پذیرایش باشد.
20
با وجودی که عاقبت کابوس طولانی من به پایان رسیده بود،اما تا مدتها،باورم نمی شد که از بند این ازدواج نامبارک خلاص شده ام.تنها یک چیز می داد و آن این بود که هنوز نفهمیده بودم چرا کیان مرا بازیچه خود قرار داده بود در حالی که می دانست او را دوست دارم.
نزدیک به یک سال و اندی بود که با کیان زندگی مشترک نداشتم،ولی همیشه امید داشتم او روزی برگردد.اما حالا که طلاقم را گرفته بودم حس می کردم خلئی در وجودم پیدا شده است.این خلاء از غیبت کیان نبود،زیرا او خودش خواسته بود در قلبم بمیرد.بدون شک این جی خالی از عشق و امید نشأت می گرفت،زیرا زمانی او را عاشقانه دوست داشتم و دل به محبت او بسته بودم و چه سخت است اسیر محبتی دروغین بودن.
چه بگویم به تو ای رفته زد ست
بودم از مستی چشمان تو مست
این منِ سنگ پرست
مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست.
خیلی سعی می کردم خودم را با شرایط جدید زندگی ام وفق دهم،ولی چیزی مانع از آرامشم بود،احساس ترس،خلاء، پوچی و بیهودگی می کردم.یادآوری گذشته برایم چون کابوس بود.در عین حال به آینده نیز امیدوار نبودم.سایه ترسی شوم بر روحم سنگینی می کرد و همه چیز را برای خودم تمام شده می دیدم.در آن شرایط مانند کسی بودم که دست از دنیا شسته و به امید مرگ نشسته باشد.این تغییر روحیه برای خودم هم خیلی عجیب بود،زیرا تا پیش از طلاق برای خودم هزار نقشه و برنامه داشتم که اکنون همه بی معنی جلوه می کرد.احساس افسردگی و انزوا هر روز بیشتر بر عمق جانم ریشه می دواند و این احساس زمانی به اوج خود می رسید که در جمع خانواده ام بودم.شاید دیدن روابط صمیمانه شبنم و عاطفه با برادرانم و یا الهام و مسعود چنین حسی را در من القا می کرد که تجربه تلخی را کسب کرده ام هرگز نخواهد گذاشت زندگی راحتی داشته باشم.در آن لحظه مطمئن بودم برای همیشه تنها خواهم ماند و هیچ گاه کسی نخواهد توانست نیمه گمشده وجودم را به من بازگرداند.بارها و بارها مسئله را برای خودم حلاجی کردم و به خودم قبولاندم که اشتباه تلخ گذشته ام باید مقدمه موفقیت آینده ام باشد،ولی همین که به آینده پوچ و سراسر خالی ام فکر می کردم ناامیدی سرتا سر وجودم را می گرفت.فقط گاهی کورسویی از امید در شب بی ستاره زندگی ام خودنمایی می کرد که با پیش آمدی آن نیز به خاموشی گرایید و مرا ناامید و سرگردان در ظلمت شب زندگی ام فرو برد.
آن روز از صبح احساس دلشوره و نگرانی داشتم.این نگرانی از زمانی شروع شد که عالیه خانم به منزلمان زنگ زد.وقتی مادر گوشی تلفن را برداشت من خواستم از هال خارج شوم که شنیدم مادر گفت:«به،سلام سادات خانم...»
خیلی کنجکاو شدم بدانم عالیه خانم برای چه به منزلمان زنگ زده است.می خواستم به بهانه ای در اتاق بمانم،ولی وقتی نگاه مادر را متوجه خود دیدم ترجیح دادم دنبال کارم بروم و با خود فکر کردم بعد می فهمم موضوع از چه قرار است به همین خاطر نفهمیدم صحبتشان در مورد چیست. مشغول شستن حیاط بودم که مادر برای خرید بیرون رفت. همین باعث شد نتوانم از او بپسم عالیه خانم چه کارش داشت.پس از بازگشتش هم دیگر رویم نشد چیزی بپرسم، زیرا ترسیدم مادر فکر کند چرا این قدر کنجکاوی به خرج می دهم.دلشوره و کنجکاوی تا پی بردن به موضوع با من بود.عصر همان روز عاطفه و حسام به منزلمان آمدند تا مادر را همراه خود به منزل حاج مرتضی ببرند.آن گاه فهمیدم تمام نگرانی ام از کجا ریشه می گیرد.فهمیدم قرار است برای عرفان به خواستگاری بروند،فقط خدا می داند چه حالی پیدا کردم.آن لحظه از خدا خواستم تا به من طاقت بدهد تا جلوی عاطفه و حسام و مادر روحیه ام را حفظ کنم و طوری نشود که از رنگ و رویم پی به مکنونات قلبی ام ببرند.بی نهایت سعی کردم روحیه ام را جلوی آنان حفظ کنم و تا زمانی که منزل هستند بتوانم لبخند بزنم،ولی به محض اینکه از منزل خارج شدند مانند مصیبت زده ای گریستم. خیلی خوب می دانستم چقدر خودخواهانه فکر می کنم. عرفان هیچ وقت سهم من نبود که بخواهم برای از دست دادنش بگریم.من این ادعا را وقتی می توانستم داشته باشم که او به خواستگاری ام نیامده بود،نه اینکه با پستی غرورش را بشکنم و طوری از او بخواهم خودش را کنار بکشد که پیش چشم همه نامرد جلوه کند.خودم کردم که لعنت بر خودم باد!ساعتها گریستم تا اینکه چشمه اشکم خشکید و بعد توانستم فکر کنم.غم عجیبی در قلبم موج می زد.شاید تا ان وقت درک نکرده بودم تا چه حد مهرش همیشه حاکم بر قلبم بوده.بیچاره من دیگر تباه شده بودم و آسمان زندگی ام شبی بود که حتی یک ستاره هم نداشت تا دلم را به کورسوی آن خوش کنم.بیچاره من که هنوز اسیر شب زندگی ام بودم.
نفهمیدم چند ساعت گذشت،ولی وقتی صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم تازه به خودم آمدم و فهمیدم در تمام این مدت از جایم تکان نخورده ام.بدون اینکه خودم را ببینم می دانستم به خاطر گریه چشمانم به شدت پف کرده است و قیافه ام به خوبی مشخص می کند که مصیبتی داشته ام.برای اینکه مادر مرا با آن وضع نبیند به سرعت به طرف اتاق کوچک خودم رفتم و با گذشاتن بالشی زیر سرم خورم را به خواب زدم.مادر که فکر می کرد خوابیده ام بدون اینکه چراغ اتاق را روشن کند پتویی رویم کشید وخ ود رفت تا بخوابد.
صبح روز بعد هنوز آثار گریه روی صورتم بود و سر سفره صبحانه احساس کردم مادر با کنجکاوی و تردید به چهره ام نگاه می کند.به بهانه ای خواستم از نگاهش بگریزم که گفت:«الهه دیشب چقدر زود خوابیدی؟»
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:«خیلی خسته بودم.»و خواستم بلند شوم که مادر با حرفی حس حرکت را از بدنم گرفت.«نمی خواهی بدونی دیشب چی شد؟»
با اینکه تشنه شنیدن بودم،ولی می دانستم شاید نتوانم خوددار باشم و ممکن است خودم را لو بدهم به همین خاطر در حالی که سرم را به جمع کردن وسایل سفره گرم می کردم گفتم:« راستی یادم رفت بپرسم،تموم شد؟».
هنوز که چیزی معلوم نیست.»
با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم:«مگه دیشب نرفتین خواستگاری؟»
مادر لبخند معنی داری زد و گفت:«چرا،ولی دیشب فقط به عنوان معارفه رفته بودیم.»
«دیگه چه معارفه ای،مگه فامیلشون نیست؟»
«خب چرا،ولی یک رسم و رسوماتی هست که باید رعایت بشه.»
بدون اینکه چیزی بپرسم بلند شدم تا سینی را به آشپزخانه ببرم.شنیدم مادر گفت:«ولی فکر می کنم عرفان زیاد راضی به این ازدواج نیست.»
قلبم فرو ریخت.بدون اینکه بتوانم زبانم را مهار کنم گفتم: «شما از کجا می دونید؟»
مادر دستی به صورتش کشید و گفت:«والا دیشب که رفتیم اونجا عرفان هنوز نیومده بود.بنده خدا سادات خانم از شدت حرص و جوش گلوش ورم کرده بود.بعد هم که اومد نمی خواست بیاد.حسام کلی باهاش صحبت کرد که زشته مردم رو به انتظار بزارند.»
با تعجب گفتم:«مگه خودش دختره رو انتخاب نکرده.»
«نه،پیشنهاد سادات خانم بود که دختر عمه شو براش بگیرن.اتفاقاً دختره خیلی هم خوشگل و خانمه.خانواده خیلی خوبی هم داره.حالا دیگه نمی دونم چرا این طورمی کنه.»
به آشپزخانه رفتم،ولی صحبتهای مادر تمام فکرم را به خود مشغول کرده بود.با فکری پلید به این اندیشیدم خدا کنه همان طور که مادر گفته عرفان راضی به این ازدواج نباشد.خیلی زود به خودم آمدم و ندایی از درون پاسخم را این طور داد: نباشه که چی بشه،تو باید از خجالت بمیری که چنین فکری رو می کنی،انتظار داری بیاد یک زن بیوه رو گیره.به خدا که خیلی پر رویی.
این سرزنش درونی مرا به حدی شرمزده کرد که دلم می خواست بمیرم.
هفته بعد وقتی از مادر شنیدم قرار است بار دیگر برای خواستگاری بروند فهمیدم عالیه خانم توانسته عرفان را مجاب کند که بهتر از مریم کسی برای او نیست.آن شب کمتر بی تابی کردم و قبول کردم که انتخاب حق مسلم هر کسیست.
آن قدر صبر کردم تا مادر آمد.آن وقت از او پرسیدم چه خبر بوده.مادر گفت که مریم و عرفان برای صحبت به اتاقی رفته اند.نیم ساعت بعد که عرفان بیرون آمده چهره اش آرام و راحت بوده.عالیه خان زیر گوش مادر گفته بود که:مثل اینکه خدا را شکر همدیگر را پسندیده اند.
در طول این مدت که مادر از جریان خواستگاری برایم تعریف می کرد به او نگاه می کردم و مرتب به خودم می گفتم:یادت نره،اونم حق داره انتخاب کنه.حقشه که خوشبخت بشه.تلقیناتن فقط جلوی مادر مفید واقع شد.همین هم جای شکر داشت.به محض اینکه دراز کشیدم تا بخوابم اثر تمام تلقیناتم از بین رفت و با خودخواهی تمام گریستم و از این شکوه کردم که چرا او باید ازدواج کند.آن لحظه او را نه برای خودم می خواستم و نه برای دیگران،دوست داشتم همان طور که هست بماند.
در همین کشاکش درونی بودم که اتفاق دیگری زندگی ام را تحت تأثیر قرار داد.یک روز مهرناز به منزلمان تلفن کرد. با شنیدن صدای او قلبم فرو ریخت.با اینکه لحن کلام او خیلی معمولی و عادی بود،ولی دلشوره و اضطراب دقیقه ای راحتم نگذاشت.مکالمه مهرناز مانند دوستی بود که از اوضاع و احوال دوستش خبر می گیرد،ولی احساسی به من می گفت در پس این احوالپرسی منظوری نهفته
-
است. در حین صحبت مهرناز پرسید: الهه جون هنوز ازدواج نکرده ای؟
گفتم نه بابا همون یک دفعه برای هفت پشتم بسه.
مهرناز با لحن شوخی گفت: این حرف رو نزن همه که پدر سوخته نیستند. از دهانم پرید وگفتم برای من که همه پدر سوخته وعوضی هستند.
مهرناز با صدای بلند خندید وگفت: نه عزیزم وجود یک آدم عوضی دلیل نمیشه آدم در مورد همه این قضاوت رو بکنه.
بحث به همین جا خاتمه یافت ودیگر صحبتی در این زمینه نشد پس از مدتی مهرناز خواست گاهی به او زنگ بزنم من هم به او قول دادم این کارو بکنم هنگام خداحافظی مهرناز گفت راستی فرزاد هم سلام رسوند .
لبم را به دندان گرفتم لحن مهرناز طوری بود که واضح بود منظوری دارد.خجالت کشیدم بگویم به او سلام برسانید در پاسخش گفتم سلامت باشند.
این فکر تا چند روز با من بود همین که خواستم آنرا به فراموشی بسپارم بار دیگر مهرناز با من تماس گرفت وپس از سلام واحوالپرسی مختصری گفت:الهه جون می تونم با مادر جون صحبت کنم.
بدون اینکه در این مورد از او توضیحی بخواهم با رنگ ورویی پریده از او خداحافظی کردم وگوشی را به مادر سپردم.
با اینکه می دانستم ممکن است چنین اتفاقی بیوفتد اما از زودهنگام بودن آن متعجبم کرده بود زیرا هنوز چهار ماه از طلاقم گذشته بود مهرناز با مادر صحبت کرد واز او خواست روزی را برای ملاقات حضوری در نظر بگیرد طفلی مادر هاج وواج مانده بود که به او چه پاسخی بدهد وقتی مادر ناشیانه وبا من من از او پرسید این ملاقات به چه منظوریست من هم از رنگ پریدگی دست کمی از او نداشتم نفهمیدم مهرناز به مادر چه پاسخی داد ولی از دیدن صورت مادر که آثار تعجب سراسر چهره اش را پوشانده بود فهمیدم موضوع خواستگاری از من راا عنوان کرده است تا چند لحظه مادر مانده بود که چه بگوید وقتی به خود آمد با لحنی که مشخص بود از مطرح شدن این موضوع خیلی جا خورده گفت: راستش خیل غافلگیر شدم اگه اجازه بدید من این موضوع رو با الهه وبرادرانش در میان بگذارم بعد به شما جواب میدم.
مانند مصیبت زده ای به دیوار تکیه داده بودم وش اهد گفت وگوی مادر ومهرناز بودم وقتی به خود آمدم با مهرناز خداحافظی کرده و گوشی را گذاشته بود مادر به من نگاه کرد وگفت: هیچ باورم نمی شه این قدر زود پای خواستگار به خونمون باز بشه.
احساس خجالت سر تا پایم را گرفت یک لحظه به گذشته باز گشتم وبه یاد خواستگارانی افتادم که از مادر اجازه آ»دن به منزلمان را می خواستند احساسم با آن زمان قابل مقایسه نبود آن زمان یک نوع حس کنجکاوی از اینکه چه کسی قرا است به خانه مان بیاید در وجودم موج می زد ولی حالا چه؟چون مار گزیده ای از هرچه ریسمان بود می ترسیدم.
مادر نفس عمیق کشید و گفت:الهه به نظرت باید چکار کنیم؟
با شرم نگاهم را از او گرفتم وگفتم: من یکبار نظر خودم رو اعمال کردم به غلط کردن افتادم.
مادر سرش را تکان داد وگفت: نمی دونم والله بزار با بچه ها صحبت کنم ببینم اونا چه نظری دارند.
چیزی نگفتم مادر به آشپزخانه رفت من هم برای منظم کردن افکارم به اتاق حسام رفتم اتاق او مامن ومحل آسایش و تمرکز فکر من شده بود هر وقت احساس می کردم به جای دنج و آرام احتیاج دارم بهتر از اتاقاو جایی را سراغ نداشتم روی تختش نشستم ودر حالی که به تابلوی خط روی دیوار خیره شده بودم به فکر فرو رفتم.
شاید اگر آن تجربه تلخ را پشت سر نگذاشته بودم فرزاد می تونست برایم مرد رویایی وایده آلی باشد که حتی در خواب هم نمی توانستم تصورش را بکنم چهره خوب پول فراوان سفرهای خارج منزل شیک...ولی این چیزها دیگر برای من جلوه ای نداشت.زیرا یکبار تمام آنها را تجربه کرده بودم وبه این موضوع رسیدهبودم که شرط خوشبختی چیزی غیر از این است وتمام اینها بدون آن مانند سرابیست که در عین بودن هیچ چیز نیست.
اکنون معیارم برا ازدواج فرق کرده بود در حالی که هنوز آمادگی مجدد پذیرفتن کسی را به عنوان همسر نداشتم باید فرصت کافی پیدا می کردم تا خاطرات تلخ گذشته را فراموش کنم هر چند که یقین داشتم هیچ گاه نخواهم توانست تلخی آنرا در ذهنم کمرنگ تر کنم.
تنها مسئله ای که نگرانم می کرد خود فرزاد بود حقیقت این بود که نسبت به او احساس دین می کردم ودلم نمی خواست زحمتهایی که برایم کشیده بود بی پاسخ بگذارم او مرد خوبی بود مطمئن بودمیم تواند همسرش را خوشبخت کند زیرا انسان فهمیده ای بود که از درک بالایی هم برخوردار بود ومهم تر از همه اینکه قلب رئوفی در سینه اش می تپید بدون شک فرزاد ایده ال بود اما نه برای من که هنوز نتوانسته بودم با خودم واحساساتم کنار بیایم افکار بدون نتیجه ام مرا دچار سرگیجه کرده بود برای فرار از التهاب وترسی که وجودم را فرا گرفته بود از جا برخاستم واتاق خارج شدم.
متوجه نشدم مادر چه وقت الهام وبرادرانم را در جریان این موضوع قرار داد بار دیگر جلسه مشورتی اعضای خانواده ام را دور هم جمع کرد واکنش افراد خانواده درست مثل واکنش مادر بود همه حیرت زده ومتفکر به این پیش آمد غیر منتظره وزود هنگام می اندیشیدند حمیده عقیده داشت فرزاد مرد خوبیست ولی ازدواج را برای من کمی زود می دانست حسام مخالف ازدواج نبود اما عقیده داشت ازدواج من با فرزاد به خصوص که زمانی دوست کیان بوده مشکلاتی سر راهم قرار می دهد در این بین الهام حرفی زد ومرا به فکر فرو برد او عقیده داشت قبل از هر گونه تصمیمی بارازدواج بهتر است با پزشک مخصص قلب شورت کنم تا مبادا خطری تهدیدم کند.
شاید منظور الهام حفظ سلامت من بود وشاید از بیان این حرف منظور دیگری داشت در قالب این کلام آنرا عنوان کرد ولی هر چه بود آن حرف تلنگری به احساسات وافکارم زد وهمین کافی بود تا مرابه خود بیاورد به یاد روزهای بارداری ام افتادم وبه یاد روزی افتادم که کیان با خشم سرم داد کشید و گفت از جلوی چشمام گم شو من زن مریض نمی خوام صدای او در ذهنم تکرار می شد ویاد آوری خاطرات مرا به این فکر انداخت که به یاد بیاورم موقعیت خاصی دارم که به راحتی نمی توانم هر کسی را که دلم خواست انتخاب کنم.
پس از چندروز فکر کردن به این نتیجه رسیدم که هنوز برای ازدواج آمادگی لازم را ندارم وبهتر است در این کار عجله به خرج ندهم موضوع را با خانواده در میان گذاشتم واز آنان خواستم هر اقدامی که لازم است انجام دهند. حمید با فرزاد تماس گرفت وموضوع را به او گفت به گفته حمید فرزاد خیلی منطقی پذیرفت واز او خواهش کرده بود که اجازه دهد با خود من صحبت کند نمی دانستم دلیل فرزاد چه بود ولی پس از صحبت فهمیدم یکی از انسانهای شریفی است که نظیر او را کمتر دیده بودم از من عذر خواست که با بیان مسئله خواستگاری مرا تحت فشار قرار داده وخواست او را ببخشم وقتی از من عذرخواهی می کرد اشک در چشمانم حلقه زده بود زیرا این من بودم که بایستی از او معذرت خواهی می کردم که تمام زحماتش را بی پاسخ گذاشته بودم.
چیزی که مرا بیش از بیش متاثر کرد این بود که فرزاد سوگند خورد که هرگز برای به دست آوردن من دنبال کارم را نگرفته بود وگفت: درسته که از همون روز اول که شما را دیدم دیدم نسبت به شما یک نوع احساس علاقه کردم ولی دلم نمی خواد این تصور در شما ایجاد بشه که من تلاش کردم که از کیان طلاق بگیرید تا خودم تصاحبتون کنم.
در تمام مدتی که فرزاد صحبت می کرد سکوت کرده بودم قلبم مالامال از تاثر بود با احساس بدی دست به گریبان بودم شاید اگر در آن موقعیت خاص نبودم وبه او میگفتم که تقاضایش را قبول می کنم با او ازدواج خواهم کرد ولی احساس مانع از فرو ریختن این دیوار شد فرزاد مرد خوبی بود اما من هرگز عاشق او نبودم و به خاطر تاثری که در قلبم احساس کردم نمی بایست اجازه می دادم باردیگر طعم فریب را بچشد چه بسا او بیش از آنکه حقش بود لایق خوشبختی بود ومن امیدواربودم هر چه زودتر خوشبختی را با پیدا کردن عشق واقعی به دست بیاورد.
-
فرزاد از من خواست از آن پس به عنوان برادر سومم او را بپذیرم و امیدوار بود این مسئله خدشه ای در روابط من و مهرناز ایجاد نکند . در حالی که اختیار اشک هایم را نداشتم از او معذرت خواهی کردم و آنچه را از صمیم قلب برایش آرزو داشتم به زبان آوردم .
بعد از خداحافظی مدتی گریستم ، ولی دلیل گریه ام را نمی دانستم.
پس از خواستگاری فرزاد تحول عجیبی در روحیه ام ایجاد شد. شاید تقاضای او مرا به آن باور رساند که هنوز هم جایی برایم وجود دارد و هنوز می توانم به آینده امیدوار باشم . پس از چند روز فکر به این نتیجه رسیدم بهترین کار برای من همانا ادامه تحصیل می باشد و به این باور رسیدم به جای درگیر کردن افکارم با ناامیدی بهتر است راهی برای پیشرفت فراهم کنم . موضوع را پیش از هر کس با حمید در میان گذاشتم و از او راهنمایی خواستم . حمید با خوشحالی از این موضوع استقبال کرد وبدون اینکه حتی فرصتی برای پشیمانی به من بدهد مقدمات کار را فراهم کرد و تا به خود بیایم نامم را در ترم پاییز کلاس های آمادگی کنکور نوشت . تمام خانواده از این فکر استقبال کردند و هر کدام با کلامی گرم مشوق راهم شدند به طوری که حتی در فکرم نمی گنجید چنین استقبالی از نظرم شود . شاید همین موضوع باعث شد تا من در معذور اخلاقی قرار بگیرم و کار را جدی پیگیری کنم .
فهرست کتاب هایی که قرار بود بخوانم آماده کردم که در اسرع وقت توسط حسام تهیه شود .
با این که هنوز شهریور به اتمام نرسیده بود ، ولی حس و حال عجیبی داشتم ، به خصوص که با رسیدن پاییز کلاس های من هم آغاز می شد .از همان لحظه بی قرار رسیدن ماه مهر بودم ، در حالی که هنوز ده دوازده روز از شهریور باقی مانده بود.
یک شب که همه خانواده دور هم جمع بودند حمید پیشنهاد کرد پیش از تمام شدن تابستان به اتفاق به مسافرت برویم .همه از جمله من از این پیشنهاد استقبال کردیم و بعد از موافقت در این مورد ،موضوع به اینجا کشیده شد که کجا برویم بهتر است .از مادر نظر خواستند و مادر مشهد را پیشنهاد کرد. آقا مسعود و مادر به اتفاق گفتند سال گذشته که این موقع مشهد به مشهد رفته بودند آنجا به حدی شلوغ بوده که نه جایی برای اسکان پیدا کرده بودند و نه توانسته بودند درست و حسابی زیارت کنند .مادر ضمن تایید حرف آنان گفت : " قربون امام رضا برم ، آره بچه ها راست میگن .مشهد وسط زمستون خوبه که خلوت تره .نمی دونم مادر، هرجا که خودتون میدونید خوبه ."
حمید پیشنهاد کرد شمال برویم .همه با او موافق بودند .الهام به مسعود نگاه کرد و با خنده گفت : " تو این فصل همدان هم خوب جاییه ، مگه نه آقا مسعود؟"
مسعود با محبت به او نگاه کرد و گفت:" قدم همه سر چشم. اصلا امسال همه مهمون پدر من."
صدای خنده بلند شد.همه میدانستیم خانواده آقا مسعود که شمارشان از بیست سی نفرهم بالا می زد هر سال آخر تابستان به منزل پدری او در همدان می رفتند. یک بار هم ما به آنجا رفته بودیم که البته خیلی سال پیش بود. آن موقع الهام تازه مسعود ازدواج کرده بود و پدر هنوز زنده بود. خاطره کم رنگی از آن سفر به یادم مانده بود.همین قدر یادم بود که به اندازه یک هیئت آدم منزل آنان رفت و آمد می کرد و در تمام مدت یک جای خالی برای خاله بازی ما دختر بچه ها پیدا نمی شد. در آخر مجبور شدیم برای بازی زیراندازی گوشه حیاط باغ مانندشان پهن کنیم که آن قدر پسربچه ها که حسام هم جزو آنان بود اذیتمان کردند که از خیر بازی گذشتیم.
مسعود اصرار کرد به همدان برویم. مادر از او تشکر کرد و گفت در وقت دیگری مزاحم آقای صباحی خواهیم شد.همان طور که صحبت مسافرت و گردش بود مادر روبه عاطفه کرد و گفت؟"یادش به خیر اون بار که با سادات خانم رفتیم مسافرت برای من یک چیز دیگه بود."
مثل کسی که از خود شک داشته باشد برای فرار از نگاه احتمالی بقیه سرم را به نوازش کردن موهای لخت و نرم مبین که کنارم به خواب رفته بود گرم کردم.شنیدم عاطفه گفت:"مادرجون چه خوب میشه خاطره اون سال رو باز هم تجدید کنیم.بعد از اون سفر ما چندین و چندبار به اونجا رفتیم، اما مامان همیشه از اون سفری یاد می کنه که با شما رفته بودیم."
مادر نفس عمیقی کشید و گفت:"آره والله ، برای منم اون سفر خیلی خاطره انگیز بود."
حسام خندید و در حالی که به عاطفه نگاه می کرد گفت:"برای ما هم همین طور بود، مگه نه."
عاطفه به او لبخند زد و سرش را تکان داد.در نگاهشان عشق موج میزد و یادآوری خارات شیرین با هم بودن به شوقشان آورده بود. بغض عجیبی گلویم را فشرد. زیرا من هم با آنان هم عقیده بودم.آن سفر برای من هم خاطراتی بس به یاد ماندنی به جا گذاشته بود.
همان طور که به آن روز فکر می کردم صدای عاطفه مرا به خود آورد."ولی فکر می کنم برای الهه خاطره خوبی نباشه، به خصوص با اون جریان که برایش پیش آمد."
به عاطفه لبخند زدم و بدون اینکه چیزی بگویم فقط سرم را به نشانه تکذیب حرفش بالا بردم.بقیه که در جریان نبودند از چگونگی ماجرا پرسیدند.حسام شروع کرد به تعریف کردن خاطره آن روز." آره، خلاصه ما مثلا رفتیم تا با شیر تازه گوسفند و پنیر و خامه و ماست برگردیم. وقتی برگشتم دیدم الهه خاکی و خونین و مالینه.حالا چطور این طور شده بود،بعد رفتن ما خانم خستگی شو که در میکنه بلند میشه فکر می کنه اون کوه کمرها پله های خونه خودمونه که بدوبدو بالا وپایین بپره.همین که میاد بالا وسط راه پاش لیز میخوره میره پایین.البته نه به این راحتی که گفتم..."
حسام ماجرا را تعریف می کرد و مرا به آن روز برد.حسام چگونگی آن حادثه را ندیده بود، ولی عاطفه شاهد جزئیات بود و فقط او دیده بود که عرفان با چه مرارتی جان مرا از سقوز حتمی نجات داده بود.خاطره آن روز به حدی برایم زنده شده بود که حتی گرمی قطره عرقی که از پیشانی عرفان روی گونه ام چکیده بود را به وضوح احساس کردم.نگاهم به عاطفه تلاقی پیدا کرد.در نگاه او خواندم که او هم به همان چیزی فکر می کند که من فکر می کردم.چشمانم را به جای دیگری دوختم تا بیشتر از آن از نگاهم نخواند در بند چه حسرتی گرفتارم.
آن شب پس از تبادل نظر بین حمید و مسعود و حسام و موافقت بقیه تصمیم گرفته شد برای چند روز به شمال برویم.قرار بر این شد هفته بعد حسام و آقا مسعود مرخصی رد کنند.حمید هم که کار خودش بود.در این بین شبنم رو به حمید کرد و گفت:"آقای رئیس من می تونم از همین الان مرخصی ام را رد کنم ."
از شوخی شبنم همه خندیدند و حمید در حالی که از جا برمی خاست گفت:" با این درخواستتون موافقت نمیشه، چون بدون حضور شما من هم تو شرکت دوام نمیارم."
روز بعد عالیه خانم با مادر تماس گرفت و با اصرار از ما خواست به کلاردشت برویم. این طور که معلوم بود عاطفه جریان را گفته بود.او اصرار داشت همگی به ویلای کلاردشت برویم.موضوع به همین جا خاتمه نیافت.همان شب آقا مرتضی زنگ زد و در این باره با مادر صحبت کرد.اصرار او راه انکار را برای مادر بست و به او گفت با حمید و مسعود در این باره صحبت می کند.پیشنهاد عالیه خانم برای همه عالی بود به جر من که نمی توانستم با عرفان روبرو شوم.از طرفی جرأت مخالفت نداشتم مبادا بقیه به حساسیتم پی ببرند.
نمی دانم از خوش اقبالی من بود یا از بداقبالی الهام که درست زمانی که همه کارها روبه راه شده بود مبین سرخک گرفت و الهام ناچار شد از رفتن صرف نظر کند.من هم از خدا خواسته مادر را قانع کردم پیش الهام بمانم تا تنها نباشد.بقیه رفتند و من به منزل الهام رفتم. مبین از حضور من در خانه شان بسیار خوشحال بود،البته من هم خوشحال بودم زیرا پس از مدت ها فرصتی پیدا کرده بودم تا وقت بیشتری با او بگذرانم.برخلاف تصورم آن هفته خیلی زود گذشت.درست سه روز مانده بود به مهرماه که مادر و بقیه از مسافرت برگشتند.چهره بشاش و روشن مادرنشان می داد بی نهایت به او خوش گذشته است. مادر گفت افسانه به من خیلی سلام رسانده و مرتب جای مرا خالی کرده.بعد که فهمیدم عرفان درآن سفر همراه آنان نبوده خیلی افسوس خوردم که چرا فرصت دیدار از آن بهشت زمینی را از دست داده ام.
دو روز پس از بازگشت مادر از سفر فهمیدم نامزدی عرفان و مریم به هم خورده است.مادر این موضوع را زمانی عنوان کرد که فقط من و الهام کنارش بودیم.هاج و واج مادر را نگاه کردم. الهام با تعجب علت را از مادر پرسید.مادر بدون واکنش فقط گفت:"مثل اینکه مشکل ژنتیکی در بین بوده، خوب دیگه قسمتشون نبود."
لحن مادر به حدی توجیه کننده بود که لحطه ای شک کردم مسئله فقط همین باشد.احساس کردم مادر چیزهایی می داند که نمی خواهد به ما بگوید.
چند روز بعد مهرماه از راه رسید و شرکت در کلاس ها و درگیر شدن با درس و کتاب تمام وقت مرا به خود اختصاص داد به طوری که حتی وقتی برایم نمی ماند تا بخواهم با افکارم تنها باشم.برای خودم هم عجیب بود چطور مغزم با اشتیاق این حجم سنگین درس ها را می پذیرد در صورتی که تا پیش از آن فکر می کردم تمام سلول های مغزم پر شده وجایی برای گنجاندن چیز دیگری ندارد.از همه بهتر اینکه چند معلم خصوصی داشتم که هر وقت اراده می کردم می توانستم از آنان کمک بخواهم.
بدین ترتیب سه ماه سپری شد.اواسط تابستان بود که مادرهمراه عالیه خانم راهی سفر پانزده روزه ای به سوریه شد.الهام و برادرانم اصرار داشتند در غیبت مادر به منزلشان بروم، اما قبول نکردم، زیرا به سکوت خانه برای درس خواندن احتیاج داشتم.
دو روز اول، پس از اتمام کلاس یکسره به منزل الهام رفتم و آن قدر سرم به حرف زدن با الهام و بازی با مبین گرم شد که نتوانستم حتی یک صفحه هم مطالعه کنم.درس ها سنگین شده بود و اگر یک روز تعلل می کردم کلی عقب می افتادم، به همین خاطر تصمیم گرفتم بعد از کلاس ها به منزل بروم و اگر خواستم به منزل خواهر یا برادرانم بروم عصر این کار را بکنم.
پنج روز از رفتن مادر گذشته بود که عاطفه زنگ زد و بعد از احوالپرسی گله کرد چرا به منزلشان نمی روم.به او گفتم وقت زیاد است و حتما زحمتم را به گردن او هم می اندازم.روز بعد چهارشنبه بود.تصمیم گرفتم به منزل حسام بروم.آن قدر سرم گرم کار بود که فرصت نکردم به عاطفه زنگ بزنم. زمانی که آماده شدم تا بروم تازه به خاطر آوردم اطلاع نداده ام که به منزلشان می روم.به جای زنگ زدن به عاطفه به منزل الهام زنگ زدم و به او گفتم منتظر نباشد زیرا آن شب منزل حسام هستم.
مسافت منزل حسام نزدیک تر از منزل حمید بود و خوبی آن این بود که خیلی سرراست بود و با یک خط اتوبوس درست سر کوچه شان پیاده می شدم.همان طور که خیابانشان را طی می کردم با خودم فکر کردم اگر عاطفه و حسام نبودند به منزل حمید بروم.
رسیدم.زنگ در را فشار دادم.لحظه ای بعد صدای حسام را از پشت آیفون شنیدم.
" بله ؟ "
گفتم :" مهمون نمی خواهید ؟"
صدای خنده حسام به گوشم رسید:" به ، چرا ، خوش اومدی ، بیا تو ."
در باز شد. به محض وارد شدن به حیاط، حسام و پشت او عاطفه برای استقبال از من بیرون آمدند. با حسام دست دادم و با عاطفه روبوسی کردم.حسام آماده شده بود تا بیرون برود. همان طور که دستم را داخل دستش نگه داشته بود گفت:" خوب شما برید تو."
" کجا میری؟"
-
با خنده نگاهی به عاطفه کرد و گفت :"میرم برای مهمون ناخوندمون آب و دون تهیه کنم."
دستش را کشیدم و گفتم:" من سرزده اومدم تا شما رو به زحمت نندازم.هرچی دارین با هم قسمت می کنیم."
حسام با خنده گفت:" هیچی نداشته باشیم چی؟"
خندیدم و گفتم:" باشه بابا ،آبروی منو بردی.اگه این طوره که میگی بلندشین بریم خونه ما."
حسام خندید و گفت:" فعلا خداحافظ."
حسام رفت.عاطفه در حالی که دستش را پشتم گذاشته بود به داخل هدایتم کرد.جلوی در هال عاطفه مکثی کرد و به من که قصد داشتم مقتعه ام را از سرم بردارم گفت:" الهه جون..."
به او نگاه کردم.لبخند معنی داری بر لبش نقش بست. تا خواستم چیزی بپرسم گفت:" کسی تو هاله."
از حرفش جا خوردم و با تعجب گفتم:" مهمان دارید؟" و همان لحظه به یاد آوردم حسام به جای لفظ مهمون از مهمونا استفاده کرده بود که من فکر کردم شوخی می کند.
عاطفه با خنده گفت برو تو غریبه نیست.حجاب نداشت پس حدس زدم مهمانش محرم اوست. همان لحظه قلبم فروریخت. پیش از اینکه بتوانم از بهت دربیایم عاطفه دستش را پشتم گذاشت و مرا به داخل هال هدایت کرد.بدون هیچ مقاومتی داخل شدم و عرفان را دیدم که روی مبل نشسته و سرش را پایین انداخته است. با ورود من و عاطفه سرش را بالا آورد و با دیدن ما از جا بلند شد.هم زمان با هم سلام کردیم و هر دو با هم پاسخ دادیم. پس از مدت ها او را می دیدم و این دیدار غیرمنتظره تمام وجودم را لبریز از احساسی غیرقابل توصیف کرده بود.نهیب وجدان هم تأثیری در این شادی نداشت.شاد بودم در صورتی که دلیلی برای این شادی نداشتم. مهم فقط دیدن او بود.چون تشنه ای بودم که به چشمه ای آب زلال رسیده باشد، ولی افسوس که این احساس فقط چند لحظه با من بود.خیی زود به خاطر آوردم دور این چشمه حصار بلندیست که مرا یارای دستیابی به آن نیست.به جای شادی اضطرابی عمیق وجودم را گرفت.رنگ صورت عرفان به سرخی زد و پس از احوالپرسی کوتاهی سرش را زیر انداخت.
عاطفه از من خواست راحت باشم.چادر سفیدی به دستم داد و از من خواست مانتویم را درآورم.بدجوری از آمدن پشیمان شده بودم و اگر ملاحظه عاطفه و حسام نبود ترجیح می دادم آنجا نمانم و منزلشان را ترک کنم.
چند دقیقه گذشته بود که حسام با نان وارد منزل شد. ورود او جو خشک و سرد حاکم بر منزل را عوض کرد.عاطفه نان ها را از دست حسام گرفت و به آشپزخانه رفت.حسام در حالی که می خندید گفت:" خب دیگه، باید اومدن خواهر خودم و برادر خانومم رو مدیون مادرامون بدونم، چون اگه سرخونه زندگیشون بودند شما حالا حالاها اینجا پیداتون نمی شد."حسام رو به من کرد و گفت:" خب، الهه تعریف کن درسات چطور پیش میره؟"
با صدای ضعیفی گفتم:" خوبه "
حسام بعد از من رو به عرفان که سرش را زیر انداخته بود کرد و گفت:" خب تو چطوری ؟"
عرفان هم با یک کلمه پاسخ او را داد:" خوبم "
حسام خندید و گفت:" چیه؟ چه خبره، خوبه، خوبم. مگه برای بازپرسی اوردنتون."
از جا بلند شدم تا به آشپزخانه بروم. هم زمان با من عرفان هم از جا بلند شد و گفت:" خب من دیگه میرم."
دلم از درون خالی شد.با دل نگرانی به او نگاه کردم.نگاهش به من افتاد، اما به سرعت چشمانم را به سمت حسام چرخاندم.
حسام با لبخند گفت:" کجا؟ حالا که خرج رو دستمون گذاشتی علی علی. بشین باهات کار دارم."
عرفان با خنده گفت:" مگه دو سه تا نون بیشتر گرفتی؟ ناراحتی خسارتت رو بدم."
حسام خندید و گفت:" بشین اذیت نکن. به جون خودت الان خواهرم فکر می کنه اومدن اون باعث شده می خواهی بری، تازه جواب خواهرت رو هم نمی تونم بدم پس شر درست نکن."
وقتی حسام این حرف را زد به عرفان نگاه کردم.فقط صدای قلبم را می شنیدم که به التماس افتاده بود و فریاد می کشید نرو.
عرفان به من نگاه کرد و گفت:" نه، باور کن این طور نیست. دیگه می خواستم برم."
سرم را پایین انداختم و گفتم:" معذرت می خوام، مثل اینکه حضور بی موقع من باعث شده شما بخواهید برید."
عرفان با لحنی دست پاچه گفت:" ای بابا، نه به خدا ،باور کنید فقط می خوام شما راحت باشید."
با خجالت گفتم:" شما تشریف داشته باشید، من راحتم."
حسام مداخله کرد و با خنده گفت:" بی زحمت تعارف تیکه پاره نکنید. عرفان تو هم بشین دو سه کلمه حرف بزنیم.باور کن بری خیلی از دستت دلخور میشم."
عرفان نفس عمیقی کشید و شانه هایش را بالا انداخت و نشست. خیالم راحت شد و برای کمک به عاطفه به آشپزخانه رفتم.
برای صرف شام دور میز نشستیم.هرطور که می خواستم جایی برای نشستن انتخاب کنم یا کنار او قرار می گرفتم و یا روبه رویش. سر عرفان پایین بود و در تمام مدت ندیدم که نگاهم کند و این فرصت بیشتری به من می داد تا راحت باشم.
ساعتی پس از شام او رفت. من تا نیمه های شب در رختخواب بیدار بودم و فکر می کردم.
پس از بازگشت مادر از سوریه همسایه ها و دوستان هم جلسه ای او برای دیدنش به منزلمان آمدند. اکثر دوستان را می شناختم.در بین آنان خانم فرهادی هم بود. دیدن او بدجوری ناراحتم کرد.به یاد روزی افتادم که از من برای پسرش خواستگاری کرد.پس از تعارف چای باقی کارها را به گردن الهام انداختم و به اتاق حسام رفتم و آن قدر آنجا ماندم تا بروند.
دو هفته پس از بازگشت مادر یک روز اقدس خانم، همسایه دیوار یه دیوارمان به منزلمان آمد.این دومین بار بود که برای دیدن مادر به منزلمان می آمد. بار اول همان روزی بود که مادر از سوریه آمده بود. این بار یک جعبه شیرینی هم دستش بود. از دیدن جعبه شیرینی تعجب کردم. مادر گفت:" این کارا چیه؟ چرا زحمت کشیدید؟"
اقدس خانم گفت:" قابل دار نیست، تورو خدا ببخشید اون روز که اومدید اونقدر هول شدم بیام ببینمتون که یادم رفت حتی یک دسته گل براتون بیارم."
مادر با شرم گفت:" ای بابا، این چه حرفیه...شما خودتون گلید."
صبر نکردم تا تعارفات آنان تمام شود و برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفتم. پس از پذیرایی از او به اتاقم رفتم تا از کمد کتابی بردارم. قصد نداشتم در اتاقم بمانم، ولی همین که خواستم خارج شوم اقدس خانم صدایش را پایین آورد و خطاب به مادرم گفت:" راستش برای امر دیگه ای هم مزاحمتون شدم."
دلم به شور افتاد.لحظه ای مکث کردم تا قصدش را عنوان کند.مادر گفت:" بفرمایید در خدمتم."
"راستش چطور بگم. به خدا منم تو این زمینه تجربه ندارم، اگه یک وقت جسارت بود تورو خدا به دل نگیرید."
صدای دلگرم کننده مادر او را تشویق به گفتن کرد:" خواهش می کنم، راحت باشید."
" راستش... می خواستم... در مورد یکی از اقواممون... یعنی پسر خواهرشوهرم... چطور بگم. می خواستم ببینم الهه جون قصد ازدواج نداره؟"
قلبم فروریخت. لرزه بدنم باعث شد همان جا جلوی در بنشینم.صدایی از مادر نمی آمد.اقدس خانم لابه لای حرف هایش مرتب عذرخواهی می کرد.صدای آرام مادر نشان می داد که از مطرح کردن این موضوع ناراحت نشده است.شاید همین اقدس خانم را تشویق به ادامه کلامش کرد.
" وضعش خیلی روبه راه است.یک بنگاه معاملاتی تو ونک داره. خونه و زندگی و ماشین.تمام وسایلش هم مرتبه،باور کن زندگیش از من که این همه مدت زندگی کردم مرتب تره. ماشین لباس شویی، تلویزیون، ضبط، هر چی که شما بگید داره..."
-
مادر حرف او را كه هنوز از وسائل زندگي او تعريف ميكرد قطع كرد و گفت"اقدس خانوم جون اينا كه همه گفتي وسيله است.وسيله هم خوشبختي نمياره خودش چطور مرديه؟"
اقدس خانوم لحظه اي سكوت كرد و بعد گفت"مي ترسم اگه بخوام ازش تعريف كنم شما فكر كنيد چون فاميلمه مي خوام تبليغش رو بكنم"
مادر گفت"نه انشاا...همين طوره كه ميگيد"
"والله به خدا ما كه ازش بدي نديديم.مرد خوب ،خانواده دوست،دست و دلباز،اهل هيئت و خيرات.چندين ساله كه زنش فوت كرده،خدا رحمتش كنه زنش خيلي با سليقه و جمع كن بود.وسايل زندگي ميخريد اما حتي دلش نمي اومد از كارتون درش بياره"
دلم فرو ريخت با ناراحتي فكر كردم اقدس خانوم به چه جراتي به خود اجازه مطرح كردن چنين چيزي را داده.آن لحظه به كل فراموش كرده بودم خودم زني بيوه و مطلقه به حساب ميايم. وقتي موقعيتم را به ياد آوردم آشوب زده و غمگين به حرفهاي اقدس خانوم گوش شمردم.
از خلال حرفهاي او فهميدم نامش بهرام است و سي و هفت سال سن دارد.دو سال پيش همسرش در اثر بيماري ام اس فوت كرده ،همچنين فهميدم يك دختر ده ساله دارد كه با مادر بزرگش كه همان خواهرشوهر اقدس خانوم باشد زندگي ميكند.
وقتي اقدس خانوم اين اطلاعات را به مادر ميداد پشت در اتاقم نشسته بودم و در حالي كه زانوهايم را بغل كرده بودم به بدبختي ام فكر ميكردم.
صداي غمگين مادر را شنيدم كه گفت"اقدس خانوم تمام محسناتي كه از پسر خواهر شوهرت شمردي قبول،ولي دختر من هنوز بيست سالش تموم نشده"
صداي اقدس خانوم حس نفرت مرا نسبت به او برانگيخت"خدا خيرت بده حوريه خانوم مگه چقدر تفاوت سني ميشه خدا شاهده من بدي شما را نميخوام.مرد بايد پخته باشه تا قدر زن و زندگي رو بدونه.شرايط بهرام هم خيلي خوبه.خواهر شوهرم دختر اونو پيش خودش نگه ميداره.شما كجا مي خواي دخترت رو بدي كه از اين بهتر باشه.خودت ميدوني مرد زن مرده بهتر از مرد زن طلاق داده است.تازه از كجا معلوم كسي نياد كه چندتا بچه قد و نيم قد داشته باشه"
هر چقدر اقدس خانوم از محسنات اين ازدواج بيشتر مي گفت،احساس نفرت من از او و مردي كه هنوز نديدمش بيشتر مي شد. خودم خوب مي دانستم او گناهي ندارد و بدون تعارف و پرده پوشي واقعيت را جلوي رويم قرار داده.واقعيتي كه غير قابل انكار بود.
سرم را روي زانويم گذاشتم و گريستم.حرفهاي او در گوشم پيچيد:
مرد زن مرده... مرد زن طلاق داده... بچه هاي قد و نيم قد...
انقدر در خودم فرو رفتم كه متوجه نشدم او چه وقت منزلمان را ترك كرد.با صداي مادر و متعاقب آن برخورد در با بدنم به خود آمدم
"ا... چرا اينجا نشستي بيا بيرون كارت دارم"
فكر كردم مي خواهد صحبتهاي اقدس خانوم را برايم باز گو كند،بنابراين گفتم:
"نميام،ه چي مي خوايد بگيد شنيدم"
مادر با صداي آرامي گفت"پاشو مادر تو نبايد ناراحت بشي به هر حال ازين حرفها پيش مياد"
"چرا بهش نگفتيد گورش رو گم كنه بره؟"
"اون بنده خدا چه گناهي داشت؟"
"هيچ كس گناهي نداره،گناهكار منم.اگه خيالتون راحت شد برين تنهام بزارين"
مادر گفت"دختر تو چرا اينطوري ميكني.مگه من به اين بنده خدا چي گفتم"
"از اين ناراحتم كه چرا هيچي نگفتيد.اصلا به اون چه مربوطه كه من شوهر ميكنم يا نميكنم"
مادر گفت"حالا كي خواسته تو شوهر كني"
"اگه نمي خواستيد اجازه نميدادئ هر كس و ناكس بياد در اين خونه رو بزنه"
"آخه مگه من كف دستم و بو كرده بودم اقدس خانوم ميخواد بياد اين موضوع رو بگه"
به جاي جواب گريست.مادر حق داشت،تقصير او نبود كه مردم هزار فكر درمورد زن بيوه ميكردند و به خود حق ميدادند تا برايش تصميم بگيرند و از خود متشكر باشند كه قدم خيري در اين راه برداشته اند.
مادر سكوت كرد و من كه هنوز عصبانيتم فرو كش نكرده بود كتابي را كه كنارم بود برداشتم و به ديوار كوبيدم.
اين موضوع تاثير بدي در من گذاشت و روحيه ام را حسابي خراب كرد.شوق و علاقه اي كه به درس خواندن داشتم به يكباره فروكش كرد.ديگر مرتب سر كلاس حاضر نميشدم و يكي در ميان غيبت ميكردم.تمام خانواده نگرانم بودند اما كاري از دست كسي بر نميامد.زيرا كسي نمي توانست جلوي فكر و دهان مردم را بگيرد و از آنها بخواهد به خاطر روحيه حساس من حرفي نزنند.
يك روز كه مثل هميشه متفكرو بي حوصله از كلاس برگشتم همين كه وارد منزل شدم مادر را ديدم كه با خوشحالي به استقبالم آمد.به او سلام كردم و گفتم
"چه خبره،امروز خيلي خوشحاليد؟"
با لبخند گفت" حدس بزن كي اينجاست؟"
حوصله كسي را نداشتم ولي براي اينكه تو ذوقش نزنم گقتم "نمي دونم."
از پشت مادر صدايي شنيدم كه گفت"مزاحم هميشگي"
با ديدن پينوس كم مانده بود از خوشحالي سكته كنم.نفهميدم چطور كيفم را پرت كرد و به سوي او دويدم تا در آغوشش بگيرم
حتي در فكرم نمي گنجيد او آمده باشد.ديدن او پس از چندين ماه دوري برايم بهترين هديه بود.پينوس تنها بود از او سراغ دخترش را گرفتم گفت او را پيش مادر احمد گذاشته است.به چهره آشنا و زيبايش نگاه كردم و گفتم" اصلا يك ذره هم عوض نشدي"
پينوس چندين بار صورتم را بوسيد و گفت"اما به نظر من تو از زمين تا آسمون با قبلت فرق كردي"
خنديدم و گفتم"خيلي شكسته شدم؟"
طبق عادت قديمي اش به بازويم زد و گفت" برو بابا.اگه راستش روبخواي، اون دفعه كه ديدمت خيلي لاغر و شكسته بودي اما حالا نه"
"پس منو با دفعه قبل كه ديدي مقايسه كردي،نه با دوران مدرسه."
ژينوس لبخند زد و گفت:"آره و خيلي خوشحالم كه سرحال ميبينمت،راستش دفعه پيش اونقدر نا اميد شده بودم كه ديگه دوست نداشتم به تهران بيام چون تنها اميد من تو اين شهر بي درو پيكر فقط تو بودي كه وقتي تورو هم به اون حال ديدم اونقدر حالم گرفته شد كه حد نداشت."
ابروهايم را بالا بردم و به شوخي گفتم:"پس واسه همين بود كه ديگه نه نامه نوشتي و نه حتي يك سري به من زدي."
"باور كن خيلي گرفتار بودم .البته هنوزم هستم.از يك طرف درس مي خوانم از يك طرف گرفتار زندگي ام.تو اين هيروبير احمد هم تصادف كرده بود.چند وقت هم درگير مراقبت از او بودم.طفلي بچه ام مهديس كه جاي خود داره."
با نگراني گفتم:"شوهرت چيزيش شده بود؟"
"چيزيش؟درب و داغون شده بود.پاي چپ و كتف راستش شكسته بود."
"واي، خيلي متاسفم،حالا حالش چطوره؟"
"خدا رو شكر حالش خوبه،گچ پاشو خيلي وقته باز كرديم.ولي هنوز خوب خوب نمي تونه راه بره."
"خوب طبيعيه ولي نگران نباش ان شاء الله خوب ميشه."
"توكل به خدا.الله منو ول كن...اومدم اينجا از تو بپرسم.خب تعريف كن ببينم تو چه كار ميكني.چيزهاي خوب خوبي شنيدم."
به مادر نگاه كردم و با خنده گفتم:"مثلا چي؟"
"شنيدم خانم شدي و درس مي خوني."
"زياد جدي نگير فقط دارم وقت ميگذرونم."
"چرا كه نه،تو هم استعدادشو داري هم لياقتت بيشتر از اينهاست."
خنديدم و گفتم:"از اينكه اينقدر تحويلم مي گيري ممنونم."
پس از مدتها احساس خوشحالي تمام وجودم را لبريز كرده بود.بدون شك علت واقعي اين خوشحالي به خاطر شنيدن موفقيتهاي ژينوس در زندگي اش بود به خصوص وقتي شنيدم چيزي نمانده درسش تمام شود و مي خواهد بعد از آن براي فوق ليسانس آماده شود از ذوق به سكسكه افتادم.با ناباوري به او نگاه كردم و گفتم:"يعني راست راستي مي خواهي دكتر بشي؟"
خاضعانه شانه اش را بالا انداخت و گفت:"بهم نمي خوره نه؟"
او را در آغوش كشيدم و گفتم:"تو بهترين و عزيزترين دوست من هستي."
به عادت قديم نيشگوني از بازويم گرفت و گفت:"خداروشكر ديوونه نبودي كه اونم شدي."
به يك باره احساس دلتنگي شديدي كردم و ناخود آگاه اشك در چشمانم حلقه زد.ژينوس فكر كرد از حرف او ناراحت شدم.براي اينكه از شك درش بياورم گفتم:"ياد روزهاي مدرسه افتادم."
ژينوس لبخند محزوني زد و گفت:"آره،يادش به خير،روزاي خوبي بود."
با ورود مادر كه برايمان چاي و ميوه آورده بود رشته كلام از دستمان خارج شد.مادر آماده خارج شدن از منزل بود و پس از اينكه از ژينوس قول گرفت براي ناهار بماند براي خريد بيرون رفت.پس از رفتن مادر، ژينوس از حال حسام پرسيد.وقتي خبر ازدواج او را دادم خيلي خوشحال شد،به خصوص وقتي فهميد همسر او كسي جز عاطفه نيست اشك در چشمانش حلقه زد و براي هر دويشان آرزوي خوشبختي كرد.
با خنده گفتم :"راستش رو بگو نكنه هنوزم به حسام علاقه مندي؟"
لبخند زد و گفت:"آره علاقه دارم،ولي نه از اون علاقه هايي كه تو فكر خرابته.برادرت براي من حكم يك ناجي رو داشت و همين باعث ميشه هميشه تو قلب و خاطراتم جاي به خصوصي داشته باشه.باور كن حرفهاي او و همين طور علاقه اي كه اون موقع نسبت به او داشتم باعث شد كه ديدم رو نسبت به زندگي عوض كنم و همين زمينه اي شد تا بتونم خودم رو پيدا كنم و جايگاه خودم رو بشناسم.آره اين لطف خدا بود كه تونستم راه رو از چاه تشخيص بدم."
حرفهاي ژينوس منو به فكر برد.به خودم گفتم چطور ژينوس با چند بار رفت و آمد حقيقت را در وجود حسام ديده بود،اما من كه سالها با او زندگي كرده بودم حتي حرفهاي ساده اش را نمي فهميدم.آهي كشيدم و نا خود آگاه گفتم:"تو كجا و من كجا!"
ژينوس لبخندي زدو گفت:"براي جبران هيچ وقت دير نيست.تو هنوز اول راهي،شايد اينم خواست خدا بود تا با باوري عميق وقلبي راهت رو انتخاب كني."
حرفهايش مثل هميشه در اعماق انديشه ام جا گرفت.هنوز به حرفش فكر مي كردم كه پرسيد:"الهه در مورد آينده ات چه كار مي خواهي بكني؟"
گفتم:"فعلا كه هيچي،اگه بتونم شايد درسم رو ادامه بدم.البته اگه بتونم..."
"چرا كه نه،مطمئن باش بخواهي ميتوني،اما منظور من آينده استمراري و بعديت بود.براي اون چه فكري كردي؟"
نفس عميقي كشيدم و گفتم:" هيچي."
"يعني چي هيچي؟"
"منظورم همون چيزيه كه فكر كردي."
از اينكه فكرش را خوانده بودم خنديدو گفت:"يعني شوهر بي شوهر؟"
سرم را تكان دادم و گفتم:"آره ديگه،نمي خوام ازدواج كنم."
لبخند ژينوس آن قدر معني دار بود كه گفتم:"چيه؟باورت نميشه؟"
گفت:"يك چيزي نگو كه بعد بيام مسخره ت كنم."
"جدي مي گم..."
دستش را جلوي دهانم گذاشت و گفت:"هيس،بزار يك سال ديگه اين حرف رو بزن."
سرم را چرخاندم و گفتم:"ديگه هيچي نيس كه بخوام تجربه اش كنم."
"اما تو يك چيز رو تجربه نكردي."
در عمق چشمانش دنبال جواب بودم.گفتم:"چي رو؟"
مثل اينكه مي دانست اين سوال رو مي كنم، چون بي معطلي گفت:"عشق."
نيشخندي زدم و گفتم:"برو بابا دلت خوشه،اتفاقا خوبم تجربه كردم.هر بدبختي هم كه كشيدم از همين كلمه مزخرف بود."
"اشتباه نكن.تو عشق رو درك نكردي،بلكه جذابيت ظاهري كيان تو رو كور كرده بود.كسي هم كه چشم دلش بسته باشه چطور مي تونه عشق رو ببينه و بشناسه."
آن روز من و ژينوس خيلي حرف زديم.با وجود اين وقتي مي خواست تركم كند به قدري دلم گرفت كه اشك در چشمانم پر شد.
دوست داشتم باز هم پيشم بماند و با حرفهاي عميق و پر بارش دلم را گرم كند.به خاطرم آمد هر وقت دلتنگ بودم بعد از صحبت با او احساس نشاط مي كردم.اين بار هم همين طور بود.احساس خوبي داشتم و اين حس بدون شك از انرژي مثبتي بود كه او در وجودم جاري كرده بود.
فصل 21
با وجود تلاشم در امتحان كنكور قبول نشدم.با اين مسئله خيلي بي تفاوت برخورد كردم و به عكس خيلي هم ناراحت نشدم.
شايد اين باور در ذهنم جا گرفته بود كه در زندگي هيچ وقت اقبال موفقيت نخواهم داشت.فقط از يك چيز دلخور و ناراحت بودم و آن تمام شدن كلاسها بود،زيرا بعد از آن نمي دانستم خودم را چطور مشغول كنم.
تابستان رو به اتمام بود كه يك روز از مادر شنيدم حاج مرتضي و عاليه خانم خانواده ما را براي رفتن به ويلايشان در كلاردشت دعوت كرده اند.نمي دانم از شنيدن اين خبر خوشحال بودم يا نه،ولي احساس غريبي در وجودم زنده شد.همه از شنيدن اين خبر خوشحال شدند.گويا سفر سال پيش به آنها خيلي خوش گذشته بود كه چنين استقبالي از اين دعوت كردند.از همه خوشحال تر الهام بود كه سال قبل به خاطر مريضي مبين نتوانسته بود ازجايي ديدن كند كه همه با ذوق و شوق از زيباييهاي آن تعريف مي كردند.
روز حركت ملتهب و بي تاب بودم.هنوز نمي دانستم عرفان هم در اين سفر خواهد بود يا نه.شب قبل از حركت حميد و الهام به منزل مادر آمدند وشب را هم آنجا ماندند.حسام هم شب را منزل عاليه خانم سر كرده بود.روز بعد هنوز هوا
-
هر بدبختي هم كه كشيدم از همين كلمه مزخرف بود."
"اشتباه نكن. تو عشق رو درك نكردي، بلكه جذابيت ظاهري كيان تو رو كور كرده بود. كسي هم كه چشم دلش بسته باشه چطور مي تونه عشق رو ببينه و بشناسه."
آن روز من و ژينوس خيلي حرف زديم. با وجود اين وقتي مي خواست تركم كنه به حدي دلم گرفت كه اشك در چشمانم پر شد. دوست داشتم باز هم پيشم بماند و با حرفهاي عميق و پربارش دلم را گرم كند. به خاطرم آمد هر وقت دلتنگ بودم بعد از صحبت با او احساس نشاط مي كردم. اين بار هم همين طور بود. احساس خوبي داشتم و اين حس بدون شك از انرژي مثبتي بود كه او در وجودم جاري كرده بود.
با وجود تلاشم در امتحان كنكور قبول نشدمو با اين مسئله خيلي بي تفاوت برخورد كردم و به عكس خيلي ناراحت نشدم. شايد اين باور در ذهنم جا گرفته بود كه در زندگي هيچ وقت اقبال موفقيت نخواهم داشت. فقط از يك چيز دلخور و ناراحت بودم و آن تمام شدن كلاسها بود، زيرا بعد از آن نمي دانستم خودم را چطور مشغول كنم.
تابستان رو به اتمام بود كه يك روز از مادر شنيدم حاج مرتضي و عاليه خانم خانواده ما را براي رفتن به ويلايشان در كلاردشت دعوت كرده اند. نمي دانم از شنيدن اين خبر خوشحال بودم يا نه، ولي احساس غريبي در وجودم زنده شد. همه از شنيدن اين خبر خوشحال شدند. گويا سفر سال پيش به آنها خيلي خوش گذشته بود كه چنين استقبالي از اين دعوت كردند. از همه خوشحال تر الهام بود كه سال قبل به خاطر مريضي مبين نتوانسته بود از جايي ديدن كند كه همه با ذوق و شوق از زيباييهاي آن تعريف مي كردند.
روز حركت ملتهب و بي تاب بودم. هنوز نمي دانستم عرفان هم در اين سفر خواهد بود يا نه. شب قبل از حركت حميد و الهام به منزل مادر آمدند و شب را هم آنجا ماندند. حسام هم شب را منزل عاليه خانم سر كرده بود. روز بعد هنوز هوا
-
تاریک بود که مادر همه را بیدار کرد تا برای رفتن آماده شوند.قرار بود بعد از تلفن حسام حرکت کنیم.حمید و آقا مسعود مشغول جا به جا کردن وسایلی بودند که قراربود با خود ببریم.
وقتی تلفن به صدا درامد به الهام کمک می کردم تا لباسهای مبین را که غرق خواب بود بپوشاند.وقتی دیدم خبری از مادر نیست بلند شدم تا تلفن را جواب بدهمواز آن طرف صدای حسام را شنیدم که سلام کرد .پاسخش را دادم.حسام گفت که حرکت کنیم.از او خداحافظی کردم و به مادر که همان موقع قابلمه به دست از آشپزخانه بیرون می آمد گفتم:«حسام گفت سر کوچه منتظرمان هستند.سپس به کمک شبنم رفتم و شکوفه را از آغوش او گرفتم تا مانتویش را بپوشد.
هوا بسیار دل انگیز و لطیف بود.در حالی که شکوفه را در آغوش داشتم به طرف خودروی حمید رفتم و در صندلی عقب نشستم.مادر و الهام هم در خودروی آقا مسعود نشستند و حرکت کردیم.
سر خیابان خودروی حسام و آقا مرتضی را دیدم.چون هوا تاریک بود نتوانستم بفهمم آیا عرفان هم آمده یا نه.در خودروی حسام فقط خودش و عاطفه نشسته بودند،ولی در خودروی آقا مرتضی سایه دو مرد دیده می شد.چند دقیقه بعد هوا روشن تر شد و همین که مسعود از خودروی آقا مرتضی سبقت گرفت تازه فهمیدم خود آقا مرتضی پشت فرمان نشسته و عی هم کنارش است.روی صندلی عقب افسانه و عالیه خانم نشسته بودند.احساس دلگیری شدیدی کردم.از اینکه عرفان نیامده بود حالم گرفته شد هر چند که می دانستم اگر هم می آمد آرامش و قرار نداشتم.
ساعت از ده گذشته بود که جایی ایستادم تا صبحانه بخوریم.تازه آن وقت بود که توانستم با افسانه و عالیه خانم و آقا مرتضی و علی سلام و احوالپرسی کنم.پس از صرف صبحانه راه افتادیم و نزدیک ظهر بود که به مقصد رسیدیم.
رنگ در تغییر کرده بود و رنگ قرمز خوشرنگی جای ضد زنگ قدیم را گرفته بود.حاج مرتضی در بزرگ باغ را باز کرد تا خودروها داخل شوند.با گذشتن از در باغ حال عجیبی به من دست داد.گویی از زمان عبور کرده و به گذشته پیوند خوردم.چهار خودرو کنار هم در جایگاه سقف داری که به همین جهت ساخته شده بود پارک کردند.همه از دیدن زیبایی باغ به وجد آمده بودند و در این بین تنها من بودم که با احساس ناراحت کننده ای دست به گریبان بودم.خار حسرت و تأسف سینه ام را می خلید و بغض عجیبی راه نفسم را بسته بود.بیهوده می کوشیدم بغض خفه کننده ای که گلویم را فشار می داد فرو دهم.متوجه شدم باغ خیلی تغییر کرده،ولی مکانهایی بود که یاد و خاطره گذشته را در من زنده می کرد.وضوح این خاطرات به حدی بود که ناخودآگاه با چشم به دنبال کسی می گشتم که خاطراتم با حضور او شکل گرفته بود،اما افسوس که نبود تا وجودش مثل همیشه باعث آرامش روحم باشد.
عالیه خانم و مادر به سرعت تدارک ناهار را دیدند.عصر همگی برای دیدن دهی که نزدیک آنجا بود رفتیم.حاج مرتضی منزل ماند.من و افسانه کنار هم راه می رفتیم،مدتها بود که با او همگام نشده بودم.
افسانه گفت:«یادش بخیر روزهای مدرسه.»
فهمیدم هر دو به یک چیز فکر می کنیم.همین مقدمه ای بود تا صحبت از مدرسه پیش بیاید.مدتی از خاطرات مشترکمان صحبت کردیم تا اینکه افسانه گفت:«راستی دیگه هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدی.»
گفتم:«نه،فقط با ژینوس ارتباط دارم.»
«اِ،راست میگی.عروسی کرده؟»
«آره بابا،الان دخترش دو سه سالشه.»
«وای پس بچه دار هم شده.خونه شون کجاست؟نزدیکه؟»
«نه،تهران نیست.رفته پیش خانواده شوهرش،میانه زندگی می کنه.»
افسانه متعجب گفت:«راست می گی؟چطور شد ژینوس قبول کرد بره اونجا؟»
خندیدم و گفتم:«خب دیگه،نکنه فکرکردی همون دختر پر شر و شور سابقه.»
«نه مشخص بود این اواخر خیلی عوض شده بود.حالا چه کار می کنه؟»
«درس می خونه،چیزی نمونده لیسانس مامایی شو بگیره،بعد از اون می خواد فوق لیسانس شرکت کنه.»
«وای چه خوب،پس حسابی عاقبت به خیر شده.این دفعه اگر دیدیش سلام منو بهش برسون.»
«باشه.حتماً»
افسانه گفت:«منم چند وقت پیش مریم صالحی رو دیدم.»
برای یاد آوردن شخصی که می گفت نگاهش کردم و افکارم را متمرکز کردم.افسانه گفت:«همون که قد بلندی داشت و صورتش سفید بود.«وقتی دید هنوز در فکرم گفت:«بابا همون که می گفتند برادر ناظممون،خانم ملکی،می خواد بگیرتش.»
به خاطر آوردم از چه کسی صحبت می کتد و گفتم:«آها،یادم اومد،خب؟»
«خونشون تو کوچه پشتی ماست.»
«اِ،راستی ببینم شوهرش هم همون برادر خانم ملکیه؟»
«آره،گاهی هم اونو می بینم.با هم سلام و علیک داریم.»
«هنوز همون مدرسه است؟»
«نه،یکی دو سالیه بازنشسته شده.»
«پس یک سال بعد ار ما اونم بازنشسته شده.ببینم خانم ملکی هنوز همان طور بد اخلاقو خشنه؟»
«بنده خدا خشن بود و اون بلاها سرش می اومد وای به حال اینکه می خواست لبخند هم به لبش باشه.«افسانه خندید و گفت:الهه اون روز یادته؟»
بدون اینکه از تو توضیح بخواهم با خنده گفتم:«همون روز رو می گی که داشتیم آب بازی می کردیم؟»
افسانه از خنده ریسه رفت و در بین خنده سرش را تکان داد.من هم در حالی که می خندیدم یاد آن روز افتادم.
اواخر اردیبهشت بود و چیزی به اتمام مدرسه نمانده بود.زنگ تفریح آخر برای خوردن آب به سمت آبخوری رفتیم.افسانه مشتی آب به صورتش زد و با خنده آب دستش را به طرف من تکاند.کار افسانه تحریکم کرد و به تلافی کارش مشتی آب به سویش پاشیدم و همان باعث شد لحظه ای بعد جذب این بازی شورآفرین شویم.کم کم به تعداد بازیکنان این بازی افزوده شد.چند دقیقه بعد تمام مقنعه و لباس فرم مدرسه ام خیس خیس شده بود با این حال از رو نرفته بودم و مشت مشت آب روی این و آن می پاشیدم. درست همان لحظه که مشتم را پر آب کردم تا بر سر یکی از دوستان بریزم او جا خالی کرد و مشت پر آب من روی صورت کسی که پشت سر او ایستاده بود ریخت و آن شخص کسی نبود جز خانم ملکی.دیگر بماند که چطور مرا به دفتر خواندند و بعد از ان مادر را به مدرسه دعوت کردند و کلی تهدید و ارعاب که مثلاً متنبه شوم و چقدر هم تاثیر دشات طوری که دو روز بعد دوباره با لباسهای خیس به منزل رفتم.
افسانه همان طور که می خندید گفت:«یک بار که این خاطره رو برای مادرجون و بقیه تعریف کردم تا مدتی می خندیدند.»
نگاهش کردم گفتم:«کی؟»
افسانه گفت:«برای مادر علی.»
به شوخی گفتم:«تو که پاک آبروی منو بردی.»
گفت:«اتفاقاً علی هم می گفت به تو نمیاد این قدر شیطون باشی.»
در حالی که با تعجب نگاهش می کردم گفتم:«مگه جلوی علی آقا تعریف کردی؟»
افسانه خندید و گفت:نکجای کاری؟علی بود،حاج مرتضی بود،عاطفه بود،تازه داداش حسامت هم بود»با لبخند سرم را تکان دادم.افسانه کمی فکر کرد و گفت:«راستی یادم رفت عرفان هم بود.»
ناخودآگاه احساس داغی وجودم را گرفت.نگاهم را از افسانه گرفتم. احساس کردم به عمد نام عرفان را به زبان رانده تا واکنش مرا ببیند. افسانه همان طور که مرا نگاه می کرد گفت:«نمی دونی مادر جون چقدر دوست داشت عروسش بشی.»
دلم فرو ریخت.با آنکه با افسانه صمیمی بودم،اما احساس کردم به هیچ وجه نمی توانم در این مورد با او راحت باشم،زیرا عرفان برادر شوهر او بود.افسانه
-
دستش را دور شانه ام گذاشت و گفت:الهه اگه من و تو جاری بودیم چقدر خوب بود.
با قهر ساختگی نگاهش کردم و گفتم:افسانه قرار نشد لوس بشی.
افسانه لبخند زد و گفت:لوس کیه؟ من یا تو که دل برادر شوهر بیچارمو شکستی.نمی دونی عرفان چه حالی داشت.همون شب یک راست رفت مشهد.دو روز بعد که برگشت گفت پشیمون شده و نمی خواد با تو ازدواج کنه ولی از حال زاری که داشت همه مون فهمیدیم که این حرف خودش نیست.خلاصه جوون مردم رو حسابی ناکام گذاشتی.
سرم را پایین انداختم و در خودم فرو رفتم.افسانه سرش را کنار گوشم اورد و گفت:الهه من که می دونم هنوز ....
کلامش را فریاد عادل ناتمام گذاشت.سراسیمه به طرف صدا برگشتم و عادل را دیدم که در قدمی ما دمر روی زمین افتاده بود.افسانه جیغ کشید و به طرف او دوید.با دیدن خون قرمزی که از چانه اش بیرون می زد لبم را به دندان گزیدم.افسانه دیوانه وار جیغ می کشید و علی را به نام می خواند.مادر و عالیه خانم که پشت سر ما حرکت می کردند سراسیمه خود را به ما رساندند.عالیه خانم ارام و بدون دستپاچگی عادل را از دست افسانه که به گریه افتاده بود گرفت و در حالیکه افسانه را دعوت به ارامش می کرد گفت:افسانه جان چیزی نشده این جوری بچه بیشتر می ترسه.
حقیقت هم همین بود.عادل که گریه افسانه را دید دردش را فراموش کرد و با وحشت او را می نگریست.علی و حسام و حمید که جلوتر از ما بودند برگشتند.علی جلو امد و به عوض عادل سعی داشت افسانه را ارام کند.شکر خدا اسیب زیادی به عادل نرسیده بود فقط گوشه چانه اش کمی زخمی شده بود و خراش های جزیی کف دست ها و روی زانویش ایجاد شده بود.
مدتی صبر کردیم تا افسانه ارام شد.با دیدن عادل که دردش را فراموش کرده بود و در حال نشان دادن زخم کف دستش به مبین بود لبخندی زدم و در حالیکه ان دو را به افسانه نشان می دادم دستم را به طرفش دراز کردم تا برای بلند شدن کمکش کنم.در همان حال گفتم:بلند شو بابا پاک ابروی ما را بردی.تو که همیشه دل و جرات داشتی.چی شد اون دل و جیگر؟
افسانه لبخند زد و دستش را به طرفم دراز کرد و از جا بلند شد.با پیش امدن این حادثه مسیر حرف عوض شد و اخر نفهمیدم افسانه چه می خواست بگوید.شاید می خواست به من بگوید که هنوز می داند عرفان را دوست دارم.شاید هم چیز دیگری می خواست بگوید.به هر صورت نه من روم می شد از او بپرسم باقی حرفش چیست و نه او یادش امد حرف نیمه کاره اش را به اتمام برساند.
صبح روز بعد مادر و. عالیه خانم منزل ماندند و مبین و عادل را نگه داشتند.بقیه به طرف رودخانه رفتیم.این همان رودخانه ای بود که یک پل متحرک روی ان بود ولی اینبار انجا نرفتیم شاید هم همان بود و تغییراتی که کرده بود باعث شده بود برایم بیگانه به نظر برسد.نه اثری از پل بود و نه بهشتی که در پس ان بود با این حال انجا هم برای خودش بهشتی بود.باغی وسیع پر از میوه.
نزدیک ظهر با سبدی پر از میوه های پاییزی به منزل برگشتیم.ان روز هم به همه خیلی خوش گذشت.به خصوص شب که در ایوان بزرگ و سنگفرش جلوی ویلا زیلووی پهن شد و همگی دور هم نشستیم.حاج مرتضی از خاطرات جوانی خود و اشنایی اش با عالیه خانم سخن گفت.با لذت چشم به دهان او دوخته بودم و با خودم فکر می کردم چقدر به او و عالیه خانم علاقه دارم.
صبح روز بعد جلوی ایوان ایستاده بودم و به دور دست ها چشم دوخته بودم.با شنیدن صدای حسام به طرف او برگشتم.حسام لبخند زد و گفت:به چی فکر می کنی؟
سوال او برایم کمی عجیب بود.به خاطر نمی اوردم تا به حال چنین سوالی از من کرده باشد.به او لبخند زدم و گفتم:هیچی همین جوری ماتم برده بود.
حسام نگاهی به دور دست ها انداخت و گفت:باشه.نمی خواهی نگو ولی اگه حال داشته باشی می خواستم با هم یه کم صحبت کنیم.
به نشانه موافقت سرم را تکان دادم و رفتم تا مانتوام را بپوشم.
همراه حسام جاده ای را که به طرف ده می رفت دنبال کردیم.مدتی رفتیم که حسام به حرف آمد: خب تعریف کن
خندیدم و گفتم: مثل اینکه شما می خواستید با من حرف بزنید.
حسام آهی کشید و گفت : چه اشکالی داره تو هم حرف بزنی . وقتی می بینم توفکری دلم خیلی می گیره . فکر می کنم باعث تمام ناراحتی هات من هستم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: این چه حرفیه می زنی ؟
حسام با لبخند نگاهم کرد و گفت: چشمات آنقدر گویاست که دیگه احتیاجی نیست کسی از زبونت بخواد چیزی بشنوه . می دونم چقدر دلگیر گذشته هستی. راستش همیشه با خودم فکر می کنم سختگیری های من در رابطه با تو باعث شد جذب محبت او بی.. " حسام باقی حرفش را فرو خورد و بعد از لحظه ای ادامه داد : به خاطر همین خودم رو در به وجود آوردن چنین شرایطی سرزنش می کنم.
از اینکه حسام چنین حرفی میزد خیلی دلم گرفت . رو به او کردم و گفتم : نه حسام این حرفت رو قبول ندارم. شاید یک وقتی این طور فکر می کردم اما حالا فهمیدم هرچی بیشتر جوش و خروش می کردی به خاطر این بود که بیشتر نگرانم بودی. اگر می بینی که بعضی از اوقات تو فکرم به خاطر اینه که می بینم می تونستم خیلی خوشبخت باشم . اما بادی که تو سرم بود باعث شد پشت پا به خوشبختی و سعادتم بزنم.
همان لحظه به یاد حرف ژینوس افتادم و گفتم: شاید اگه بدون به وجود آمدن این بدبختی خوشبخت زندگی می کردم هیچ وقت به اون چیزی نمی رسیدم که حالا رسیدم.
حسام در سکوت به حرفهایم گوش می داد . احساس سبکی می کردم و از اینکه با او صحبت می کردم خوشحال بودم. در همین وقت متوجه شدم مسیرم به جهتی آشنا تغییر کرده و در مسیری هستیم که وجب به وجب آن برایم تداعی کننده خاطراتی می باشد با تعجب به اطراف نگاه کردم و گفتم این همون جا نیست که اون دفعه اومدیم؟
همان لحظه پل چوبی جلوی چشمم نمایتن شد. حسام گفت: آره همین جاست.
با اشتیاق به اطراف نگاه کردم. متوجه نبودم حسام مرا به دقت زیر نظر دارد . وقتی چشمم به او افتاد لبخندی روی لبش دیدم. لبخندش را پاسخ دادم و گفتم: تو و عاطفه اینجا خیلی خاطره دارید مگه نه؟
چشمانش را بست و سرش را تکان داد و همان لحظه پرسید: تو چی؟
از پرسشی که کرد جا خوردم. بدون اینکه خودم را ببازم گفتم: من چی؟
همان طوری که نگاهم می کرد گفت: منظورم اینه که تو خاطره نداری؟
زیر نگاه نافذش قطره قطره ذوب شدم . به راحتی از نگاهش خواندم چه فکری می کند. یرم را زیر انداختم و گفتم : نه .
صدای حسام باعث شد به او نگاه کنم. لبخندی روز لبش بود : الهه می دونستی انکار زبانت در مقابل نگاهت کم میاره.
نگاهم را از او گرفتم و به طرف پل رفتم. به این فکر کردم که حسام چه چیزهایی رااز نگاهم خوانده : الهه می خوام یک چیزی ازت بپرسم و دلم می خواد با من صادق باشی.
با دلهره نگاهش کردم . حسام دوباره گفت : قول می دی؟
نمی دانستم چه خواهد پرسید ولی ناگزیر به پاسخ بودم . سرم را تکان دادم . حسام گفت : نه نشد ، قول مردانه بده حرف دلت را بزنی.
لبخند زدم و گفتم: باشه قول می دم راستش رو بگم.
حسام نفس عمیقی کشید و لحظه ای مکث کرد . سپس بدون مقدمه گفت : الهه نظرت راجع به عرفان چیه؟
قلبم فرو ریخت و متعاقب آن خون را در رگهای مغزم احساس کردم. داغی سر تا پایم را گرفت . بیهوده سعی کردم جلوی حسام خودم را آرام نشان بدهم زیرا از حرارتی که از بدنم بیرون می زد بدون اینکه خودم را ببینم می فهمیدم چطور تغییر رنگ داده ام. حسام منتظر بود و من در میان واژه های سرگردان مغزم به دنبال کلمه ای مناسب برای پاسخ دادم به او بودم. سکوت کرده بودم . زیرا به واقع نمی دانستم چه جوابش را بدهم. می ترسیدم با یک کلمه تمام مکنونات قلبی ام را بیرون بریزم .
-
حسام گفت: الهه قرار شد حرف دلت رو بگی.
صدایم به سختی از گلویم بیرون آمد: برای چی اینو می پرسین؟
حسام لبخند زد و گفت: جوابم رو با سوال میدی؟سپس فکری کرد و گفت: راستش می خواستم راجع به موضوعی نظرت را بدونم.لحظه ای مکث کرد گویی او هم برای بیان حرفش دنبال واژه بود. لبم را به دندان گرفتم. خدای من چرا حسام؟ از بین افراد خانواده از او رودربایستی بیشتری داشتم. حسام ادامه داد: آخه چطور بگم...بعد دل را به دریا زد و گفت: عرفان تورو از من خواستگاری کرده.
در یک لحظه حس از پاهایم خارج شد و نمی دانم چطور وزن بدنم را تحمل می کردم. حسام که گویی از بار فشار این حرف خلاص شده بود گفت: البته این موضوع مال چند وقته پیشه. ولی ترجیح دادم مدتی بگذره تا اوضاع مساعدتر بشه و کنکور را پشت سر بگذاری.
لحظه ای بین من و حسام سکوت برقرار شد. آن گاه گفت: الهه حالا که موضوع را فهمیدی می خواهم نظرت را راجع به اون بدونم.
با صدای لررزانی گفتم: مگه نگفتی این موضوع مال چندوقت پیشه؟
حسام که نمی دونست منظورم چیست گفت: خب آره چطور مگه؟
گفتم: خب شاید نظرش تغییر کرده.
حسام خندید و گفت: کاش این طور بود. عاطفه می گفت عرفان چند بار از او پرسیده که حسام موضوع را گفته یا نه. عاطفه هم به او گفته نه یک کم صبر کن. چند روز پیش از سفر عاطفه گفت عرفان به او گفته این حسام همه را دق مرگ می کنه تا بخواد یک کاری واسه آدم بکنه. حالا می خوام تا دق مرگ نشده کاری براش کنم. البته این بسته به نظر تو داره.
گوشهایم حرفهای حسام را می شنید. اما فکرم جای دیگری به پرواز درآمده بود. نمی دانم در آن لحظه چه احساسی داشتم. در حالتی بین خواب و بیداری بودم و از این هراس داشتم مبادا از خواب بیدار شوم و ببینم تمام این حرفها رویای بیش نیست.آن لحظه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه چقدر در حسرت این روز بودم. صدای حسام مرا از بالا به زیر کشید.
خب الهه حالا که موضوع را فهمیدی دلم می خواد خوب راجع به اون فکر کنی اما خیلی طولش نده...حالا بهتره برگردیم. و قدمی برای بازگشت برداشت. با نگرانی گفتم: حسام ؟ بقیه چی؟کسی این موضوع را می دونه؟
لبخندی زد و گفت: نگران نباش. فقط اونایی می دونن که باید بدونن.
نفهمیدم منظورش کیست. به اتفاق به طرف منزل به راه افتادیم. در حالی که سرم را پایین انداخته بودم به این موضوع فکر کردم. هنوز چند قدم به منزل مانده بود که حسام در حالی که می خندید گفت: بیا موشو آتیش زدند، سرو کله اش پیدا شد.
با تعجب سرم را بلند کردم تا از حسام بپرسم منظورش چیست که با دیدن عرفان صدا در گلویم شکست. او را دیدم که پشت به ایوان و درست جایی که صبح من و حسام صحبت می کردیم ایستاده و به دوردستها نگاه می کند. پیراهن سبز تیره ای با شلوار مشکی به تن داشت و دستانش را پشت کمرش قلاب کرده بود. صدای حسام بلند شد: این طرفها؟
عرفان به طرف ما برگشت.دلم می خواست پشت حسام پنهان شوم تا نگاه او به من نیفتد. صدای او را شنیدم که خطاب به حسام گفت: اومدیم عرض ادب کنیم. ناراحتی همین الان میرم. سپس از پله های ایوان پایین امد. به او سلام کردم. پاسخم را داد و حالم را پرسید. کوتاه و مختصر پاسخ دادم و بدون اینکه صبر کنم به طرف در پشتی رفتم.لحظه ای بعد که برای تعویض لباسم به اتاقم رفتم از پشت پرده توری پرچین اتاق او و حسام را دیدم که روی ایوان کنار هم ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند. لبخندی روی لبانش نقش بسته بود که مرا به عالم خلسه می برد. خدای من چقدر لبخندش جذاب و دوست داشتنی بود. آن شب تا نزدیک صبح بیدار بودم و به حرفهای حسام فکر می کردم. چیزی به سحر نمانده بود که کم کم خواب مرا فرا گرفت و با رویای خوش به خواب رفتم.
روز بعد همگی به باغی رفتیم که چند روز قبل رفته بودیم. عالیه خانم و مادر روی زیر اندازی که جای همواری انداخته شده بود نشستند و ضمن آماده کردن بساط چای از هر دری صحبت کردند. الهام و عاطفه و شبنم روی تنه درختی نشسته بودند و افسانه کم دورتر لباس عادل را مرتب می کرد.غلی و حمید و آقا مسعود ته باغ کنار هم قدم می زدند و صحبت می کردند. کمی دورتر حاج مرتضی با قیچی باغبانی مشغول هرس کردن درختچه هایی بود که لب جوی حاشیه باغ کاشته بود. حسام و عرفان هم کنار او ایستاده بودند و صحبت می کردند. از دور به آنان نگاه می کردم. عادل و مبین در حالی که سوار بر تکه ای چوب شده بودند بازی می کردند. از شنیدن صدای خنده و شادی آن دو به وجد آمدم و بی اراده لبخندی روی لبم نقش بست. همان طور که با چشم ان دو را تعقیب می کردم دیدم که به طرف حسام و پاهای عرفان رفتند. عادل تکه چوبش را زمین انداخت و پاهای حسام را گرفت. حسام و عرفان با خنده به آن دو نگاه می کدند. حسام دستش را روی موهای مبین و عادل کشید و عرفان کنار بچه ها روی زمین نشست و پس از بوسیدن عادل و مبین هر دوی آنها را با هم از روی زمین بلند کرد. فریاد خنده بچه ها به هوا رفت. دیدن این منظره تکانم داد. همان لحظه به یاد چیزی افتادم که پاک از خاطرم رفته بود. دیدن عرفان که با اشتیاق با مبین و عادل بازی می کرد مرا به یاد بیماری قلبی ام انداخت. آه از نهادم برخاست. در حالی که بغض گلویم را می فشرد با خودم گفتم: چی شد که یادم رفت چه شرایطی دارم! خدای من او عاشق بچه است. همان طور که کیان بچه دوست داشت. در حالی که حاملگی برای من خطرناک تشخیص داده شده. حالا باید چکار کنم؟
حالم دگرگون شد و احساس سرگیجه کردم. دلم می خواست فریاد بکشم و از کسی راه چاره بجویم. یک بار او را از دست داده بودم و دلم نمی خواست آن تجربه تلخ را تکرا کنم. شاید بهتر بود به این موضوع فکر نکنم و اجازه بدهم همه چیز همان طور که بود بماند. از یک چیز خوب مطمئن بودم و ان اینکه عرفان کاری را نمی کرد که کیان کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم را به راهی بزنم که این موضوع از یادم برود اما ندای وجدان ناله سر داد که تو حق نداری زندگی او را خراب کنی و حسن نیت او را با فریب و خودخواهی پاسخگو باشی. شاید عرفان از سر دلسوزی به حسام چنین پیشنهادی کرده همان طور که روزی فرزاد در مورد کمند می خواست چنین کند.شقیقه هایم تیر می کشید و حال خوشی نداشتم.دلم می خواست منزل خودمان بودم تا به دخمه تنهایی ام پناه ببرم. صدای افسانه مرا از فکر بیرون آورد.
الهه حالت خوش نیست؟
به زحم لبخند زدم و گفتم: چطور مگه؟
آخه رنگت خیلی پریده.
یک کم سرم درد می کنه.
نکنه سرما خوردی؟ دیشب هوا خنک بود.
نمی دونم. شاید.
به پیشنهاد افسانه نشستیم. عالیه خانم دو استکان چای جلوی من و افسانه گذاشت. با وجود ظاهر ارامم قلبم در سینه بی تابی می کرد. بدون اینکه میلی به نوشیدن چای داشته باشم آن را بدون قند سر کشیدم تا شاید تسکینی باشد برای ناآرامیهای درونی ام. یک چیز در مغزم مرتب تکرار می شد. من حق ندارم زندگی عرفان را خراب کنم.
عصر روز بعد که اتفاقا مصادف با آخرین روز اقامتمان بود برای آخرین بار قرار بود به گردش برویم. در این بین حسام رو به من کرد و گفت: الهه تو بمون باهات کار دارم.
چند دقیقه بعد همه رفتند و فقط من و عاطفه ماندیم. همان طور که صحبت می کردیم منتظر حسام بودیم. طولی نکشید تا آمد. می دانستم به عمد تاخیر کرده تا بقیه دور شوند. زمانی آمد که حتی صدای بقیه شنیده نمی شد. حسام به من و عاطفه لبخند زد و گفت: خب حالا می تونیم با هم یک کم حرف بزنیم. از اینکه می خواست جلوی عاطفه صحبت کند هول برم داشت. عاطفه را خیلی دوست داشتم ولی دلم نمی خواست جلوی او بگویم که برادرش را نمی خواهم. گویا عاطفه هم احساسم را درک کرده بود لذا خطاب به من و حسام گفت: آخ همین الان یادم آمد یک کاری خونه دارم. شما یواش برید من خودم رو بهتون می رسونم.
حسام با لبخند به او نگاه کرد و گفت: ما همین جا منتظرت می مونیم.
به حسام حق دادم عاشق همچین موجود فهیم و با کمالاتی باشد.
پس از رفتن عاطفه حسام رو به من کرد و گفت: خب دیگه چه خبر؟
متوجه منظورش شدم.سرم را زیر انداختم و گفتم : چی بگم؟
هر چی که دلت می خواد.
ابتدا خجالت می کشیدم در مورد این موضوع با او صحبت کنم اما بعد تصمیم گرفتم حرف بزنم و خودم را از این عذاب رها کنم. با اینکه گفتن این حرف برایم سخت بود ولی گفتم: من روی حرفهای دیروز خیلی فکر کردم.ولی دیدم نمی تونم ...به این ازدواج تن بدم.
وقتی از حسام صدایی شنیده نشد سرم را بالا کردم و او را دیدم که با بهت نگاهم می کند. چند لحظه طول کشید تا به خودش آمد. بعد پرسید: الهه تو به عرفان علاقه نداری؟
از سوال بی پرده اش خیلی خجالت کشیدم.ولی چاره ای جز پاسخ دادن ندیدم. من منی کردم و گفتم: چرا و این را خوب می دونم هرگز کسی مثل او ...
شرمم شد جلوی حسام باقی حرفم را بزنم. به جای ان گفتم: ولی شرایط خاص من اجازه نمی ده حتی به ازدواج فکر کنم.
حسام متفکرانه پرسید: شرایط خاص؟
باید حقیقت را بیان می کردم تا هم خیال آنها راحت شود و هم خودم از کشیدن این بار سنگین خلاص شوم. گفتم: یکیش به خاطر اینکه من یک بار ازدواج کردم و الان...
دلم نمی خواست از لفظ بیوه استفاده کنم به خاطر همین باقی آن را خوردم و ادامه دادم: در حالی که او هنوز ازدواج نکرده. یک مسئله دیگه اینکه من ناراحتی قلبی دارم و شاید هیچ وقت...بازهم نتوانستم جمله ام را تمام کنم، خجالت کشیدم به حسام بگویم شاید هیچ وقت نتوانم بچه دار شوم.
نقشی از لبخند روی صورت حسام نشست. دلیل ان را نمی دانستم. فکر کردم شاید از اینکه حرفایم را نصفه و نیمه گفته بودم خنده اش گرفته. حسام گفت: اما در مورد شرایط به قول خودت خاصت. اولیش موضوعی نیست که از کسی مخفی باشه اینو همه می دونن. عرفان هم شاید دلیلی برای این کارش داشته باشه و تا اونجایی که من می دونم این دلیل مربوط به خواسته قلبشه. اما دومیش.. حسام لحظه ای سکوت کرد احساس کردم می خواست چیزی بگوید که حرفش را فرو خورد و به جای آن گفت: ترجیح می دم خودش در این مورد باهات صحبت کنه.
در همان موقع عاطفه را دیدم که به ما نزدیک می شد. به ظاهر حرفها تمام شده بود در حالی که سوالات زیادی در مغزم شکل گرفته بود. جمله آخر حسام به نظرم خیلی سوال برانگیز بود. چه موضوعی بود که حسام ترجیح می داد عرفان خودش با من صحبت کند؟ این دیدار و گفت و گو چه زمان قرار بود بین من و او صورت بگیرد؟ خدای من چطور می توانستم رودرروی او قرار بگیرم و بازهم به او بگویم که خواهانش نیستم؟ سه نفری راه افتادیم. ان قدر در فکر بودم که وقتی به خودم امدم که متوجه شدم در همان مسیری قرار داریم که روز قبل من و حسام به انجا رفته بودیم. مطمئن بودم بقیه به این سمت نیامده اند زیرا جز صدای روز هیچ صدایی شنیده نمی شد. به حسام گفتم: فکر نمی کنم بقیه اینجا اومده باشند. مگه قرار نبود بریم پیش اونا؟
حسام خندید و گفت: من که با کسی قرار نگذاشتم. من و عاطفه داریم میریم تجدید خاطره.
به شوخی گفتم: پس مثل اینکه بد موقع شاخ شدم.
عاطفه خندید و گفت: نه عزیزم، اگه اینجا برای تو هم خاطره انگیزه پس بی دلیل نیومدی.
-
به حرفش فکر کردم و دلم لبریز از غصه شد.صدای رودخانه لحظه به لحظه بلندتر می شد. پس از عبور از جاده باریکی که از میان درختان انبوه کشیده شده بود رودخانه پیدا شد. آب پر شتاب به سنگ ها می خورد و به هوا پخش می شد. دل من هم کم از آن رودخانه جوش و خروش نداشت. همین که به محوطه باز کنار رسیدیم ناخودآگاه سرم به سمت پل چرخید و همان لحظه عرفان را دیدم که روی سنگچین کنار رود نشسته بود. گویی در سراشیبی تندی قرار گرفته بودم.ضربان قلبم با بی رحمی به قفسه سینه ام می کوفت.لبرزی از احساسات فروخورده درونم برگشتم و به حسام و عاطفه نگاه کردم هیچ کدام به من نگاه نمی کردند اما مطمئن بودم مرا زیر نظر دارند. حسام در حالی که دست عاطفه را گرفته بود نگاهی به عرفان کرد و با لحن طنزالودی گفت: عاطفه این عرفانه؟ اینجا چکار می کنه؟
عاطفه با خنده گفت: شاید اونم اومده تجدید خاطره.
متوجه شدم هر دو می دانستند عرفان انجاست. او هم متوجه ما شد. از جا برخاست و به طرف ما امد. راه گریزی نبود. بدنم کرخ و سست و پاهایم در اختیارم نبود. هرچه به ما نزدیک تر می شد وحشت بیشتری وجودم را فرا می گرفت. نمی دانم چرا با دیدن او این حالت به من دست داد. عاقبت به ما رسید و طبق معمول در سلام پیش دستی کرد. به یاد اوردم ان قدر هول شده بودم که هنوز به او سلام نکرده ام. پاسخش را زیر لب دادم و چشم از او برداشتم. حسام به من نگاه کرد و گفت: الهه من و عاطفه می خواهیم بریم اون طرف پل. تو هم می آیی؟
می دانستم به این وسیله می خواهد بهانه ای برای تنها گذاشتن من با عرفان پیدا کند. برای اینکه این بهانه را دستش ندهم گفتم: آره.
حسام خنده اش گرفت و گفت: یعنی نمی ترسی؟
سرم را به نشانه نفی بالا بردم. حسام با خنده گفت: ببین این پل دو سه سال پیش نیست. الان خیلی فرسوده تر و خراب تر از قبل شده. هر لحظه امکان داره خراب بشه. در ضمن منم نمی تونم از پل ردت کنم چون این کار تخصص می خواد که من ندارم. حالا چی ؟ میایی؟
خنده ام گرفت گفتم: اگه این طوره چرا می خواهید برید؟
حسام با خنده گفت: آخه رفتن ما لازمه.
عاطفه گفتک الهه جون ما زود برمی گردیم تو هم که تنها نیستی چون عرفان می مونه.
حسام در حالی که دستهایش را جلوی چشمانش می گذاشت گفت: منم یک پنبه تو گوشم فرو کردم که نشنوم عاطفه چی گفتو چشمام رو هم می بندم که چیزی نبینم.
صدای خنده عرفان تکانم داد. عاطفه در حالی که می خندید دست او را گرفت و گفت: بریم عزیزم.
خجالت زده و شرمگین مثل کسی که بخواهدکار خطایی انجام دهدجرات سر بلند کردن و نگاه کردن به بقیه را نداشتم. و قتی عاطفه و حسام راه افتادند با ناباوری سرم را بلند کردم و به آنان نگاه کردم. به خودم گفتم: راستی راستی دارند می روند. زیر چشم به عرفان نگاه کردم با فاصله کمی از من ایستاده بود و رفتن ان دو را نظاره می کرد. حسام از روی پل رد شد و پشت او عاطفه با احتیاط از پل گذشت. وقتی هر دو سمت دیگر رودخانه رسیدند به طرف ما دست تکان دادند و در حالی که حسام دستش را دور شانه عاطفه انداخته بود در میان انبوه درختان از نظر ناپدید شدند. وحشت تنها بودن با عرفان تمام وجودم را گرفته بود در آن لحظه به حدی هول و هراس داشتم که کم مانده بود با فریاد حسام را بخوانم و از او بخواهم مرا با خود ببرد.چند دقیقه از رفتن ان دو گذشت. مانند تکه چوبی بی حرکت سرجایم ایستاده بودم و هنوز چشم به راهی داشتم که عاطفه و حسام پا به آن گذاشته بودند. صدای عرفان تکانم داد: دوست داری بریم جایی بشینیم؟
چقدر لحنش گرم و خواستنی بود و چقدر صمیمی و بی تکلف مرا می خواند. بدون اینکه به او نگاه کنم نشان دادم آماده انجام کاری هستم که خواسته است. عرفان به طرف سنگهایی که طرف چپ پل بود رفت. من هم با وجود رخوت تنم خودم را به ان سو کشیدم. جای مناسبی برای نشستن پیدا کرد و با دست اشاره کرد و گفت: فکر کنم اینجا خوبه. بفرمایید.
مانند کودک حرف شنویی همان جا که او نشان داده بود نشستم. خودش هم با فاصله روبرویم روی تکه سنگی نشست.
بین من و او هیچ صدایی به جز شر شر آب رودخانه و آواز پرندگان نبود. می دانستم این سکوت تا زمانی که او چیزی نگوید حفظ خواهد شد. سکوت بین ما او را برای حرف زدن اماده می کرد و من را برای شنیدن. چند لحظه گذشت تا طنین صدای گرمش احساس گرمایی در تن یخ زده ام ریخت. چقدر روان و بی ریا حرف می زد. راحت و محکم صحبت می کرد و جای هیچ شکی باقی نمی گذاشت.
من اومدم اینجا تا با تو صحبت کنم و حرفهایت را بشنوم پس این قدر از من رودربایستی نداشته باش. می دونم در جریان خواسته ام قرار گرفتی و می دونم برای خودت عذر و بهانه های زیادی تراشیدی اما بزار یک چیزو قبل از اینکه بخواهی بهانه ای بیاوری بگم و اون اینه که تو برای من از سه سال پیش تا به حال فرقی نکردی. چطور بگم الان تورو همون قدر می خوام که سه سال پیش می خواستم..
از شدت التهاب عرق کرده بودم.جوی باریکی از عرق را روی مهره های پشتم احساس می کردم. حیرت زده فکر کردم چه اتفاقی افتاده من که تا چند لحظه قبل در حال انجماد به سر می بردم چطور شد در عرض چند ثانیه به حالت ذوب رسیدم. این چه نیروییست که با چنین قدرتی مرا در خود ذوب می کند مثل تشنه ای رسیده به آب خودم را غرق در حرفهایش دیدم. او مرا که تشنه محبت بودم از زمزم عشق سیراب می کرد.به او نگاه کردم سرش پایین بود و این فرصتی به من می داد تا خوب تماشایش کنم. تمام زوایای چهره اش برایم آشنا بود. صورتش ، ابروان پیوسته و بلندش، چشمان نافذ و سیاهش که اکنون مژگان پرپشت و بلندش روی آن حجابی کشیده بود. احساس کردم عشق او از زیر خاکستر قلبم شعله می کشد و تمام وجودم را می سوزاند. قلبم می نالید و به سینه ام می کوفت. با خود فکر کردم ای کاش مسئله ام فقط طلاق بود.در ان صورت خاک پایش را سرمه چشمانم می کردم و از جان برایش مایه می گذاشتم ولی افسوس مشکل من حادتر از آن بود که بتوانم راه حلی برایش پیدا کنم.تمام وجودم شک و تردید بود. بر سر دوراهی سختی قرار گرفته بودم که راه سومی برای ان نبود. می دانستم اگر عشقش را بپذیرم نسبت به او جفا کرده ام و اگر دست رد به این عشق بزنم در حقش ستم می کنم.
او بی وقفه مکنونات قلبی اش را بیرون می رخت و من بیچاره می اندیشیدم که چقدر باید پست و حقیر باشم که بخواهم به چنین کسی ستم کنم. صدایش مثل تزریق خون در رگهایم به من جان می بخشید و مرهم قلب زخم دیده ام بود. چشم به او داشتم و دلم برایش مرثیه عشق می خواند.
من دیگه هیچی ندارم که نثار تو کنم
تا فدای چشم مثل بهار تو کنم
می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع
من می ترسم عاقبت یک روز قمارت بکنم
من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالی ام
خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثل قصه ر از خاطره هستی نمی خوام
من بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم
تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای
واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم
مثل دریا بی قراری نمی تونی بمونی
من چرا مثل یک برکه موندگارت بکنم
نه می خوام با تو بمونم نه برم
آخه حیفه باز بخوام غصه دارت بکنم
وقتی سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد تازه به خود امدم. برای دزدیدن نگاهم دیر شده بود. نگاهمان به هم گره خورد. خدای من چه شب پرستاره ای در نگاهش بود.پرده ای تار مثل ابر مانع از دیدن شب زیبای چشمانش شد. با
-
فرو افتان قطره اشكي نگاهم را از او فرو گرفتم. دلم نمي خواست گريه كنم، اما عقده اي درون قلبم سرباز كرد. نمي توانستم به او بگويم كه او را نمي خواهم، زيرا با تمتم وجود طالبش بودم ونمي توانستم به او بگويم خواهانش هستم، چون دوستش داشتم و خوشبختي اش برايم خيلي مهم بود.
از پس پرده اشك او را ديدم كه سر گشته و حيران به دنبال علت گريه من است . شنيدم گفت:‹‹ از حرفهاي من ناراحت شدي؟››
بغض صدايم را در گلو خفه كرد. سرم را به نشانه منفي بالا بردم.
‹‹الهه گريه نكن، به خدا طاقت اشكهايت را ندارم.››
با گوشه روسري اشكهايم را پاك كردم . دستمالي از جيبش در آورد و به طرفم گرفت. يك بار ديگر اين عمل تكرار شده بود و آن روزي بود كه به او گفتم نمي خواهم با او ازدواج كنم. بيچاره من! مگر يك روياي شوم چند بار بايد تكرار شود؟
عرفان سر به زير انداخته بود و در سكوتي ناراحت كننده به سنگريزه هاي زمين چشم دوخته بود.
دلم به حالش خيلي مي سوخت . نمي بايست اجازه مي دادم احساس و غرورش جريحه دار شود.او نبايد فكر مي كرد دوستش ندارم. بايد به او مي گفتم اين منم كه مشكل دارم.
به زحمت قوايم را جمع كردم و با صداي لرزاني گفتم :‹‹من نمي تونم خوشبختت كنم.››
خيلي عميق نگاهم كرد گويي دنيايي حرف در نگاهش بود. با لحن متين گفت: ‹‹از كجا ميدوني؟››
گفتم : ‹‹ مي دونم ، يعني مطمئنم.››
لبخندي روي لبانش ظاهر شد.‹‹ اين قدر از خودت مطمئني؟››
طنز شيريني در كلامش بود كه باعث شد با وجود ناراحتي لبخند بزنم. نفس عميقي كشيد و گفت؟‹‹خب نمي خواي دليلت رو به من بگي؟››
سرم را تكان دادم.‹‹نه، از شما هم مي خوام در اين رابطه چيزي نپرسيد.››
سكوت شد. به اين فكر كردم شايد ديگر حرفي باقي نمانده است . در اين لحظه سكوت را شكست و گفت:‹‹الهه دليلش رو به من بگو. نذار فكر كنم هنوزم منو لايق خودت نمي دوني.››
از تصوري كه مي كرد خيلي ناراحت شدم . گفتم:‹‹نه به خدا،موضوع اين نيست.››
‹‹ پس چي؟››
‹‹اسرار نكنيد نمي تونم بگم .››
عرفان نگاه نافذي به من انداخت و گفت:‹‹موضوع مربوط به.... قلبته؟››
آه چه راحت حدس زده بود و چقدر غير منتظره. به همين دليل احساس كردم مغزم از خون پر شد. مي دانستم مثل مرده اي رنگ پريده به نظر مي رسم با اين حال احساس آرامش داشتم براي خودم عجيب بود. مثل اين بود كه از يك فشار شديد روحي خلاص شده ام چون ديگر مجبور نبودم علت مخالفتم را برايش توضيح بدهم. با همين يك كلمه فهميدم همه چيز را مي داند . خيالم راحت شد . گفتم:‹‹ اين مهم ترين دليلشه.››
عرفان گفت :‹‹و بعدي؟››
قفل از زبانم برداشته شده بود. احساس راحتي بيشتري مي كردم. نفس عميقي كشيدم و به او نگاه كردم، سپس گفتم:‹‹ من يك زن مطعلقه هستم يك زن بيوه...حال آنكه شما تا به حال ازدواج نكرده ايد. شما كه نمي خواهيد خودتان را انگشت نماي دوست و آشنا كنيد. ميخواهيد؟››
عرفان لبخندي زد و گفت: ‹‹به غير از اين دليل ديگه اي هم داري؟››
دليل ديگري به ذهنم نمي رسيد گفتم: ‹‹ همين دو دليل واسه من خيلي مهمه.››
سرش را تكان داد و گفت: ‹‹نه، شايد براي خودت كافي باشه ، اما براي من نه.بزار اول در مورد دومين دليلت بگم . اين منم كه تصميم مي گيرم نه دوست و آشنا . مهم پدر و مادرم بودند كه با اين ازدواج موافقند و رضايت اونا براي من كافيه. يك سؤال از تو دارم. مي خوام بدونم اگر اين اتفاق براي من افتاده بود چي؟ يعني يك بار ازدواج مي كردم و بعد از طلاق سراغ تو مي آمدم..بازم نظرت همين بود؟ ››
در مورد چيزي كه مي گفت تا به حال فكر نكرده بودم. حرف او مرا به فكر برد. به راستي اگر چنين بود من چه مي كردم؟ وقتي خوب فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه او را مي پذيرفتم، زيرا دوستش داشتم. صداي عرفان مرا متوجه خودش كرد. چه كار مي كردي؟ منو قبول مي كردي يا بنا به دلايل خودت ردم مي كردي ... با اينكه مي دونستي دوست دارم. هوم؟
چيزي نگفتم. او مثل اينكه پاسخش را گرفته باشد گفت: ‹‹اما در مورد اولي مي خوام بگم...››
اجازه ندادم حرفش را تمام كند و با حالت عصبي گفتم: ‹‹نمي خواد به من بگيد بچه براتون مهم نيست و فقط خودم را مي خواهيد و از اين جور حرف ها خوب مي دونم چقدر به بچه علاقه داريد پس لازم نيست دلتون براي من بسوزه و اين احساس ترحم باعث بشه از خودتون گذشت نشون بديد... من از اين ترحم... ››
نگاه عميقش باعث شد حرفم را ادامه ندم. نگاهم را به طرف ديگري دوختم. از لحن تندي كه با او صحبت كرده بودم احساس شرم كردم. خودم را به خاطر چنين رفتار زشتي نكوهش كردم: الهه بميري با اون حرف زدنت، نه به اون كه اول چنان لال موني گرفته بودي كه روت نمي شد نفس بكشي و نه به الان كه كم مانده بنده خدا رو درسته قورت بدي با شرم به او نگاه كردم. همچنان به من نگاه مي كردو لبخندي گوشه لبش نشسته بود. زير لب گفتم:‹‹ معذرت مي خوام.››
گفت:‹‹احتياجي به عذر خواهي نيست. حرفت رو زدي،ولي اجازه بده منم حرفم رو تموم كنم.››
با خجالت گفتم:‹‹بفرماييد.››
گفت:‹‹نه الهه ، من اونقدر هم كه فكر مي كني ايثارگر نيستم. شايد تقاضاي از تو هم يك نوع خودخواهي باشه.››
لحظه اي مكث كرد. درست نمي فهميدم منظورش چيست و چه مي خواهد بگويد. به او كه به دور دستها خيره شده بود نگاه كردم چه مي خواهد بگويد . صبر كردم تا خودش لب باز كند . چند دقيقه طول كشيد تا اينكه به خودش آمد و گفت:‹‹اما مسئله اي كه باعث شد جسارت كنم و از تو تقاضاي ازدواج كنم اين بود كه ... چطور بگم؟ راستش خود من هم در اين رابطه مشكل دارم..››
بدون اينكه چيزي ازحرفهايش بفهمم گنگ ومات نگاهش كردم.با خودم فكر كردم،يعني چه؟در كدوم رابطه؟ چه مشكلي؟
به من نگاه كرد. شايد مي خواست واكنش مرا در رابطه با شنيدن اين موضوع ببيند. گويا متوجه شد كه چيزي از حرفهايش را نفهميدم به خاطر همين لبخندي زد و گفت:‹‹الان توضيح مي دهم.››سپس نفس عميقي كشيد وگفت: ‹‹چهار سال پيش يك مأموريت بهم خورد كه بايستي براي پاك سازي جنوب به اهواز مي رفتيم. فكر مي كنم يادت باشه چون حسام هم در اين مأموريت بود.››
متوجه نشدم كدام مأموريت رامي گفت، چون حسام به مأموريتهاي زيادي رفته بود كه در اكثر آنها با عرفان همراه بود. حواسم را جمع صحبتهاي او كردم. ‹‹ چند گروه بوديم كه قرار بود هر كدوم قسمتي از منطقه را پاك سازي كنيم . كار گروه ما سه روز طول كشيد. روز سوم و موقعي كه چيزي نمانده بود كار تموم بشه كوله تداركات يكي از بچه ها رو يكي از مينها افتاد و منفجر شد. من فاصله زيادي با او نداشتم به خاطر همين چند تركش به پهلو و كمرم اصابت كرد كه يكي از اونا خيلي نزديك به نخاعم بود. فكر كنم حالا يادت افتاد چه موقعي را مي گم .››
سرم را به نشانه مثبت تكان دادم. فهميدم از چه موقعي صحبت مي كرد .حسام هم در اين مأموريت زخمي شده بود، اما شدت جراحتش به اندازه او نبود.حسام پس از يكي دو هفته مرخص شد، اما او چند ماه در بيمارستان بستري بود. به خاطر آوردم در آن مدت چقدر نگرانش بودم و چقدر براي سلامتي اش دعا مي كردم.
عرفان ادامه داد:‹‹پيش از عمل و در آوردن تركش دكتر يه طوري حاليم كرد كه ممكنه بعد از عمل براي هميشه فلج بشم، ولي من باور نمي كردم و همچنين چيزي در فكرم نمي گنجيد يك روز نتونم راه برم. يكي دو روز بعد از عمل وقتي دكتر معاينه ام كردهيچ حسي تو پاهام نداشتم. باورش برايم سخت بود، ولي چاره اي جز قبول كردن نداشتم پس از يك هفته يك روز كه دكتر داشت معاينه ام مي كرد احساس كردم چيزي تو پاهايم فرو مي كند. اول فكر مي كردم اين فقط تصور من است ولي واقعيت داشت. بعد از چند هفته تونستم پاهام رو حركت بدم و به راحتي فرو رفتن سوزن رو تو پاهام حس كنم.››
عرفان سكوت كردو به فكر فرو رفت . من هم حال عجيبي داشتم . تازه اين موضوع را فهميده بودم و ترس حاصل از آن را تازه احساس مي كردم. خداي من اگر عرفان براي هميشه فلج مي شد چي؟ نفس عميقي كشيدم و افكار بد را از ذهنم راندم به عوض ياد روزي افتادم كه پس از مدتها او را شب محرم در دسته عزاداران ديده بودم كه بدون كمك عصا و روي پاهاي خودش راه مي رفت. همان شب بود كه حاج مرتضي جلوي علم هيئت گوسفندي قرباني كرد.صداي عرفان مرا از گذشته بيرون آورد .‹‹ خواست خدا به اين بود كه باز هم بتوانم روي پاهايم راه بروم. دكتري كه عملم كرده بود عقيده داشت اين فقط يك معجزه از طرف خدا بوده كه با وجود تركش به بزرگي يك فندق در ناحيه نخاع هيچ آسيبي به پاهايم وارد نشده. اما همان روز چيزي بهم گفت كه لازمه تو هم اون رو بدوني.››
رنگ صورتش پريده به نظر مي رسيد، گويي گفتن چيزي كه مي خواست به من بگويد برايش خيلي سخت بود. حالش را خوب درك مي كردم. زيرا مي توانستم حدس بزنم چه مي خواهد بگويد. من هم دست كمي از او نداشتم.نفس در سينه ام حبس شده بود و لرزشي از درون وجودم را گرفته بود:‹‹كتر به من گفت كه يكي از تركشها يي كه به پهلويم اصابت كرده بود آسيب شديدي به...››لحظه اي مكث كرد . مي فهميدم كه گفتن اين موضوع چقدر برايش سخت است . ‹‹موضوع اينه كه بعد از اون آسيب شايد هيچ وقت نتونم بچه دار بشم.›› سپس با نفسي عميق دستي به صورتش كشيد . حال او را درك مي كردم ، ولي نمي فهميدم خودم چه احساسي دارم. ناراحت بودم؟شاد بودم؟ نه به هيج وجه غمگين نبودم،اما شاد هم نبودم. تلاطمي در قلبم بود كه نمي توانستم آن را به چه ربط بدهم. افكار در هم ريخته و شلوغي در سرم بود. گويي واژه ها و افكار مختلف در آن كره استخواني به پرواز در آمده بودند تا مرا سر در گم و گيج كنند آيا مي بايست اظهار تأسف مي كردم ؟ اما براي چه؟ شايد بايد خودم را طوري نشان مي دادم كه بفهمد ناراحت شده ام. اما چرا؟ من كه ناراحت نبودم. صداي او مثل مسكني تلاطم روحم را آرام كرد.
‹‹ حالا فهميدي چقدر خود خواهم يا هنوزم به نظرت ايثار گر مي آم؟ تو شايد با يك عمل ساده سلامتيت را به دست بياري و بچه دار شوي، ولي من چي؟››
به او نگاه كردم . موقع گفتن اين حرف لبخند محزوني روي لبانش بود. خداي من چقدر اين نگاه و اين چشمها برايم عزيز و آشنا بود.
نگاهم را از او گرفتم و گفتم: ‹‹يك سؤال ازت دارم؟››
چشمانش را بست و سرش را كج كرد. گفتم:‹‹ مي خوام بدونم اگه اون اتفاق برايت پيش نمي آمد و من تو همين موقعيت بودم بازم مي خواستي با من ازدواج كني؟››
لبخندي زد و گفت:‹‹ ممكنه الان هر چي بگم تو شك و شبهه داشته باشي ، شايد هم با خودت بگي حالا اين حرف رو مي زنم، ولي به خداي احد و واحد هيچ زني رو نتونستم مثل تو دوست داشته باشم . باور كن شرمم ميشه اينو بگم، ولي موقعي كه حسام به من گفت مي خواهي طلاق بگيري خيلي خوشحال شدم. شايد به نظرت نهايت پستي باشه ، اما بهتر از اين بود كه هنوزم چشمم پي ناموس كس ديگه اي باشه طوري كه هر وقت عاطفه بياد خونه منتظر باشم حرفي از تو بزنه.››لبم را به دندان گرفتم تا مانع از خنده ام شوم . عرفان با تأسف ، مثل كسي كه كار خطايي انجام داده باشد سرش را پايين انداخته بود در اين حالت چقدر خواستني بود.
با صدايي از سمت راست متوجه آن شدم . حسام و عاطفه را ديدم كه مشغول رد شدن از پله هستند. عرفان هم متوجه آنان شد . لبخندي زد و گفت: ‹‹ چقدر زود برگشتند.››
بي اختيار لبخند زدم. در حالي كه از جايش بلند مي شد گفت:‹‹الهه فكرهاتو بكن. ولي تورو خدا خوب فكر كن. يعني طوري فكر كن كه ... چطور بگم...››ادامه نداد و به جاي آن لبخند زد.
من هم از جايم بلند شدم، در حالي كه از ته دل از به پايان رسيدن اين ملاقات دلگير بودم. عرفان به حسام و عاطفه كه به سمت ما مي آمدند گفت: ‹‹ خوش گذشت؟››
حسام نگاهي به من انداخت و بعد رو به عرفان كرد و به شوخي گفت:‹‹والله چه عرض كنم . غيرتم قبول نمي كرد زياد بهم خوش بگذره ، به خصوص كه دلم اينجا بود.››
بر خلاف حرفي كه مي زد چهره اش آن قدر شاد و سر حال بود كه مطمئن بودم بيش از هميشه خيالش از بابت من جمع بوده است.
وقتي به تهران برگشتيم ، افسوس به سر آمد اين سفر خوش را در چهره تك تك افراد مي خواندم. حتي مبين و عادل كه در اين مدت حسابي با هم دوست شده بودند از بازگشت اظهار ناراحتي مي كردند.شك نداشتم كه همه خاطرات خوشي را از اين سفر داشتند و باز مطمئن بودم خاطرات خوش اين سفر براي من بيش از ديگران است . مي رفتم تا با تصميم قاطع و محكم در مسير سرنوشت قرار بگيرم. البته آن موقع هيچ كس به جز من از اين تصميمي كه گرفته بودم با خبر نبود.
سه هفته بعد عاليه خانم از مادر خواست تا اجازه بدهد براي خواستگاري به منزلمان بيايند.طفلي مادر كه چشمش از من حسابي ترسيده بود دست به دامن الهام شد تا او به اصطلاح مرا آماده كند، غافل از اينكه خودم بي صبرانه منتظر روزي بودم كه زنگ منزلمان را به صدا در آورند. هرگز روزي كه الهام مي خواست در اين مورد با من صحبت كند را از ياد نخواهم برد. هنوز كبري و صغرا چيدنش تمام نشده بود كه با خنده گفتم:‹‹باشه بابا من تسليم .الهام جون ... حاضرم زن عرفان بشم.››
الهام هاج و واج فكر مي كرد سر به سرش مي گذارم، ولي وقتي فهميد حقيقت را مي گويم از خوشحالي صورتم را غرق بوسه كرد.طفلي خواهرم چقدر نگران آينده من بود.
آخر همان هفته حاج مرتضي و عاليه خانم به همراه چند تن از اقوامشان براي خواستگاري آمدند. ولي الهام به من گفت با سيني چاي وارد شوم با خنده گفتم:‹‹ دست بردار،مگه بار اولمه.››
الهام اخمي به چهره نشاند و گفت:‹‹ديگه قرار نشد از اين حرفها بزني براي عرفان كه بار اوله ازدوج مي كنه بزار همه چيز از اولش درست اجرا بشه.››
حرفش خيلي به دلم نشست .با خودم گفتم : بايد همه چيز از اول درست باشه.بقيه هم همين فكر را مي كردند و اين موضوع به من اعتماد به نفس مي بخشيد. با چادري سفيد سيني چاي را داخل بردم. پس از دور گرداندن، عاليه خانم از من خواست كنارش بنشينم به خجالت نشستم. با محبت صورتم را بوسيد و در حالي كه نفس عميقي مي كشيد با صداي بلند گفت:‹‹ خدايا شكرت.››
نگاهم به عرفان افتاد كه روبرويم نشسته بود . وقتي متوجه او شدم نگاهش را از من دوخت . لبخندي روي لبانش بود. كنار او حاج مرتضي نشسته بود و در حالي كه با دايي بزرگ عرفان گفت و گو مي كرد تسبيحش را مي چرخاند.
كمي بعد حاج مرتضي صدايش را صاف كرد . سكوت مجلس مي رساند كه مي خواهد چيزي بگويد. حاج مرتضي حديثي از پيامبر در باره ازدواج در اسلام بيان كرد، سپس از پدرم ياد كرد و برايش طلب مغفرت و آرامش كرد و از جمع خواست براي شادي روحش فاتحه اي بخوانند. از اينكه حاج مرتضي يادي از پدر كرده بود هم خوشحال شدم و هم بغض گلويم را گرفت. در حالي كه فاتحه مي خواندم به حميد و حسام كه كنار هم نشسته بودند نگاه كردم. هر دو سر به زير انداخته بودند و زير لب زمزمه مي كردند. چهره هر دو كمي گرفته بود. فهميدم فقدان پدر بغض به گلوي آن دو نيز آورده بود. در همين اثنا نگاهم به چهره شكسته مادر افتاد. رويش را گرفته بود و در حالي كه زير لب زمزمه مي كرد به گل قالي چشم دوخته بود. ديدن او به آن حال دلم را خيلي سوزاند.خطوط عميق چهره اش نشان ميداد در طول اين مدت خيلي آزار و اذيت شده است .براي اينكه اشك به چشمانم راه پيدا نكند چشم از او گرفتم و با خود گفتم :‹‹ خدا كنه بعد از اين خيالش از بابت من راحت شود.››
صداي حاج مرتضي توجه مرا به خود جلب كرد . در حالي كه با لبخند به من نگاه مي كرد گفت:‹‹ خدا رحمت كند برادرم حاج سعيدي رو. يادمه وقتي دخترم الهه به دنيا اومده بود يه روز گفتم حاجي بيا و اين دخترت رو نذرما كن به شرطي ميدم كه يكي بگيرم. خلاصه اين شد يك شوخي بين من و او . هر وقت به هم مي رسيديم يا اون مي گفت يا من . يكي مي دم يكي مي گيرم. نور به قبرش بباره قسمتش نبود عروسي حسام و عاطفه رو ببينه . يكي دو ماه بعد از عروسي اونا خواب حاجي رو ديدم . با اون خنده اي كه هميشه روي لباش بود رو كرد به من و گفت: چطوري مرتضي؟اون لحظه فكر نمي كردم به رحمت خدا رفته ... رو كردم به او و گفتم حاجي يكي مي دم ...نگذاشت حرفم تموم بشه و با خنده گفت: مرتضي ما يكي مونو گرفتيم ، تو چي؟ همون لحظه از خواب پريدم . اونقدر تو هول و ولا بودم كه ديگه تا صبح چشم رو هم نگذاشتم . صبح صدقه دادم و رفتم سر خاكش . اين جريان رو براي حاج خانم تعريف كردم .››عاليه خانم به تأكيد حرف او سرش را تكان داد. حاج مرتضي آهي كشيد و بعد ادامه داد:‹‹ اون موقع نمي دونستم تعبير اين خواب چيه، ولي حالا به حكمت اون پي بردم. يقين دادم حالا كه ما اينجا جمع شديم تا دست اين دو جوون رو تو دست هم بزاريم روح حاجي خدابيامرز هم شاده و براي سعادت اونا دعا مي كنه.››به حدي متأثر شده بودم كه ديگر نتوانستم طاقت بيارم . رير لب از جمع عذر خواهي كردم و به سرعت اتاق را ترك كردم و يكراست به اتاق حسام پناه بردم و تا زماني كه ديگر اشكي براي ريختن نداشتم گريستم. پدر مرا به خاطر همه چيز ببخش!
در طول مراسم خواستگاري و ديدارهاي بعد از آن حاج مرتضي و عاليه خانم برايم سنگ تمام گذاشتند . عاليه خانم بارها و بارها در جمع عنوان كرد كه با ازدواج من و عرفان به يكي از آرزوهاي بزرگش خواد رسد. محبت بي شائبه آنان دلم را لبريز از اميد مي كردو غصه را از قلب دردمندم دور مي كرد.
به خواست خودم مهريه ام خيلي سبك گرفته شد . در عوض حاج مرتضي خودش سه دانگ از زمين شمالش را پشت قباله ام انداخت. دو ماه بعد از مراسم خواستگاري در روز عيد غدير و طي مراسم شاد و روحاني به عقد عرفان در آمدم و قرار شد مراسم عروسي مان بعد از ماه سفر برگزار شود. در تمتم اين مدت كه به چشم به هم زدني سپري شد مشغول خريد و تداركات جهيزيه و هم چنين پيدا كردن منزلي براي سكونت بوديم. كارها با كمك افراد خانواده كه هر كدم سهمي را به دوش گرفته بودند خيلي زود به سر انجام رسيد. با نو شدن ماه من و عرفان براي انتخاب كارت عروسي رفتيم . فهرست مهمانها آماده شده بود. نام ژينوس ابتداي همه بود قبل از هر كس كارت او را با پست سفارشي به ميانه فرستادم. ماه هنوز به نيمه رسيده بود كه جشن عروسي ما نيز برگزار شد. ژينوس از ابتدا كنارم بود و به اصطلاح ساقدوشم بود . دخترش كه اينك چهار پنج سال داشت چون فرشته اي زيبا بود كه به شدت مورد توجهم قرار گرفت. عرفان هم با احمد آشنا شد . وقتي آندو را ديدم كه صميمانه با هم گفت و گو مي كنند از ته قلب خوشحال شدم كه دوستي من و ژينوس براي هميشه ادامه پيدا خواهد كرد.
در صورت تك تك اعضاي خانواده ام خواندم از اين ازدواج به غايت راضي هستند. من هم خوشحال بودم كه عاقبت از نگراني من رها شده اند.
آخر شب حميد صورتم را بوسيد و در حالي كه دست مرا در دست عرفان مي گذاشت خطاب به او گفت :‹‹اين گل رو بهت تقديم مي كنم و ازت مي خوام قدرش رو بدوني و اجازه ندي پژمرده بشه.››عرفان صورت حميد را بوسيد و در حالي كه به من نگاه مي كرد گفت: ‹‹ قول مي دم باغبون خوبي براي گل باشم.››
صورت مادر را بوسيدم . عرفان پس از بوسيدن صورت او خم شد و دست مادر را بوسيد و گفت:‹‹ مادر جون برامون دعا كنيد.››....
-
قطره اشکی از چشمان مادر چکید و همان بهانه ای شد برای من تا عنان اختیار از کف بدهم و بگریم . گریه ام از غم نبود ، فقط دلم برای مادر می سوخت زیرا احساس می کردم با رفتن من خیلی تنها می شود .
عاقبت در میان بدرقه اقوام که مارا تا منزلمان همراهی کردند پا به منزل عرفان گذاشتم و طعم خوشبختی واقعی را در منزل او چشیدم . عرفان جای همه چیز را در زندگی ام پر کرد . او یک همسر ، دوست ، معلم و نمونه کاملی از یک مرد بود . بر قلب مجروحم مرهم عشق گذاشت و مرا با مفهوم این کلمه زیبا آشنا ساخت . عرفان عاشقم بود ، من نیز چون بت او را می پرستیدم . گویا سرنوشت مرا در مسیر خوشبختی قرار داده بود تا به من بفماند آن چیزی را که در گذشته به عنوان خوشبختی در ذهنم داشتم فقط سرابی موهوم بود که تا کسی در آن فرو نرود آن را درک نخواهد کرد . بارها و بارها سجده شکر گذاشتم و ستایش پروردگار مهربان را به جا آوردم که بعد از تحمل آن همه سختی عاقبت مرا به آرامش رسانده است . روابط من و ژینوس همچنان ادامه داشت . البته عرفان بیشتر از حالشان خبر داشت ،زیرا گاهی تلفنی با احمد صحبت می کرد.آن دو با هم بسیار صمیمی شده بودند و من از این بابت خوشحال بودم .
چند ماه پس از ازدواجم احمد به تهران منتقل شد . وقتی عرفان خبر انتقالی او را به من داد از خوشحالی سر از پا نشناختم . فکر اینکه ژینوس برای زندگی به تهران بیاید تمام وجودم را لبریز از شادی کرد .
یک ماه بعد احمد و ژِینوس به تهران آمدند تا هر کدام دنبال کارهای اداری خود بروند . قرار شد مهدیس پیش من بماند تا ژینوس با خیال راحت دنبال کارهای انتقالی اش برود . مهدیس دختر فوق العاده ملوس و شیرینی بود که عالی تربیت شده بود . از هم صحبتی با او نهایت لذت را می بردم و از بودنش در منزلمان به حدی خوشحال بودم که وقتی ژینوس اعلام کرد کارش در تهران تمام شده حالم گرفته شد . احمد و ژینوس پس از دو روز به میانه بازگشتند تا کارهای مربوط به نقل و انتقال مدارکشان را انجام بدهند و قرار شد من وعرفان هم جایی برای سکونتشان پیدا کنیم . وقتی بقیه از این موضوع با خبر شدند برای پیدا کردن خانه ای مناسب بسیج شدند . خوشبختانه این کار خیلی زود به سرانجام رسید و توانستیم جای مناسبی پیدا کنیم و بهتر از همه این بود که فاصله ای با منزل ما نداشت .
پس از انتقال ژینوس و احمد رابطه صمیمانه ما بهتر از قبل شد . ژینوس برای اینکه راحت تر بتواند به تحصیلش برسد نام مهدیس را در مهد کودک نوشت . خیلی به او اصرار کردم او را پیش من بگذارد که نپذیرفت ، ولی گاهی اوقات او را پیش من میگذاشت . بیشتر اوقات من مهدیس را از مهد کودک تحویل می گرفتم و به منزل می بردم تال ژِینوس از دانشکده برگردد ، اما وقتی ژینوس در بیمارستان مشغول به کار شد فرصت بیشتری پیش آمد تا مهدیس با من باشد. او به شیرینی مرا خاله و عرفان را عمو صدا می کرد . من و عرفان هم خیلی به او عادت کرده بودیم و روزهایی که پیش ما بود از بهترین روزهایمان بود . شاید دیدن علاقه و محبتی که عرفان نسبت به این موجود دوست داشتنی از خود نشان می داد مرا به این فکر می انداخت که ای کاش واقعا از آن ما بود . آرزو داشتم لفظ پدر را از کودکی خطاب به عرفان بشنوم و شادی حاصل از آن را در چهره اش ببینم .
بدین ترتیب دو سال از زندگی مشترک من و عرفان گذشت . دو سالی که لحظه لحظه آن انباشته از عشق و محبت بود . در این مدت به پشتوانه سرمایه ای که عرفان اندوخته بود و هم چنین پولی که حمید برای من در بانک پس انداز کرده بود و صد البته کمک حاج مرتضی توانستیم خانه ای نقلی و قشنگ در همان محله خریداری کنیم . هر بار که وسیله تازه ای برای منزل جدیدم می خریدم به یاد آرزویی که سالها قبل در منزل کیان داشتم می افتادم و خدا را شکر می کردم که مرا به آرزویم رسانده است . وقتی به منزل جدید نقل مکان کردیم هیچ چیز کم نداشتم . تنها چیزی که مثل تکه ای ابر آسمان دلم را کدر می کرد فقدان بچه ای بود که عرفان را پدر و مرا مادر صدا کند . بچه ای که ثمره عشق با شکوهمان باشد . عرفان هیچ وقت در این رابطه چیزی نمی گفت ، اما وقتی او را می دیدم که چطور با عادل و مبین یا شکوفه و مهدیس بازی می کند دلم لبریز از غصه می شد و آرزو می کردم که ای کاش می توانستم او را به طریقی به آرزویش برسانم . این آرزو با به دنیا آمدن پسر کوچک و زیبای عاطفه و حسام دو چندان شد . روزی که برای دیدن عاطفه به منزل عالیه خانم رفتیم عرفان آن موجود کوچک و دوست داشتنی را در آغوش گرفت و با للبخند به صورتش خیره شد . بی اراده اشک در چشمانم حلقه زد و همانجا از خدا خواستم روزی فرزندش را در آغوش بفشارد .
آن روز خیلی دلم شکست . احساس کردم عرفان هم در فکر است . همان شب از عرفان خواستم اگر توانست مرخصی بگیرد تا سفری به مشهد داشته باشیم . از این موضوع استقبال کرد و گفت در اسرع وقت این کار را خواهد کرد .هنوز بلیت نگرفته بودیم که سخت بیمار شدم و برنامه سفرمان به هم خورد . عرفان مرخصی اش را لغو کرد و به من گفت به محض به دست آوردن سلامتم به سفر خواهیم رفت . تنها یک موضوع بود که مرا به شدت مشغول کرده بود و آن اینکه این بیماری با تمام مریضیهایم فرق داشت . در آن علائم آشنایی می دیدم که یک بار دیگر آنرا تجربه کرده بودم . جرات بازگو کردن این موضوع را به کسی نداشتم . از طرفی احساس اینکه معجزه ای به وقوع پیوسته باشد از خود بی خودم می کرد . بهتر دیدم تا مطمئن نشدم به کسی چیزی نگویم .
اول تصمیم گرفتم سراغ دکتری بروم که الهام به من معرفی کرده بود . اما بعد ترجیح دادم نزد دکتری غریبه بروم . خیلی زود دکتری پیدا کردم . خوشبختانه مطب صبحها دایر بود . داخل شدم و بدون اینکه به رویم بیاورم علائم بیماریم را برای دکتر شرح دادم . دکتر آزمایشی برایم نوشت و گفت جوابش رابرایش بیاورم . می دانستم تست بارداری برایم نوشته . از دکتر نشانی آزمایشگاه نزدیکی را گرفتم و به آنجا رفتم . مسئول آزمایشگاه پس از دیدن ورقه آزمایش گفت :«فردا صبح ناشتا تشریف بیاورید » فوری گفتم :«خانم من الان ناشتا هستم »
متصدی آزمایشگاه نگاهی به برگه و سپس به من انداخت و گفت منتظر باشم . در حالی که رمقی در بدنم نبود روی صندلی نشستم . نمونه آزمایش گرفته شد . وقتی به من گفت :«خانم بعد از ظهر برای گرفتن جواب بیایید » گفتم : «اگر ممکن است جواب را زودتر بدهید »
می خواست مخالفت کند که نفهمیدم چطور شد قبول کرد . شاید چهره رنگ پریده و نگرانم قلبش را به رحم آورد . از جا بلند شد و گفت منتظر باشید ببینم چه کار می تونم بکنم »
نفس راحتی کشیدم و با لبخندی قدر شناسی ام را نشان دادم . همانجا ایستادم تا برگشت و گفت :«باید یک کم منتظر بمونید »
تشکر کردم و روی صندلی نشستم . هیچ متوجه گذر زمان نشدم . به حدی به فکر فرو رفته بودم که متوجه نشدم منشی صدایم می کند . زنی دستش را روی شانه ام گذاشت و آن وقت بود که به خودم آمدم . خانم منشی برگه ای به دستم داد . از او خداحافظی کردم و از در آزمایشگاه خارج شدم . در راه پله و قبل از خارج شدن از ساختمان نگاهی به برگه انداختم . به حدی هیجان زده بودم که جرات نداشتم لای برگه را باز کنم . با خودم فکر کردم اگر اشتباه کرده باشم چی ؟ اگر داخل برگه با جوهر قرمز کلمه منفی نوشته شده باشد چی ؟ خدایا ،پروردگارا ، امیدم را ناامید نکن . برای آرام کردن ضربان قلبم خودم را دلداری دادم و گفتم :«اتفاقی نمی افته . مگه تو قبول نکردی با همه چی کنار بیای ؟ چی شده ---- یاد هندستون کرده ؟ این کلمات تاثیری در آرامشم نداشت . باید می فهمیدم در برگه چه نوشته شده . برگه را چون جسم مقدسی دو دستی گرفتم و پیش از باز کردن آن چشمانم را را بستم و در دل گفتم :خدایا خودت می دونی که برای خودم هیچی نمی خوام . حتی به اندازه عرفان هم بچه دوست ندارم . خدایا خودت می دونی اگه می خوام این برگه تایید کنه که حامله ام فقط و فقط به خاطر عرفانه . به خاطر اون که حتی از خودم بیشتر دوستش دارم . خدای مهربون ، خدای عزیزم منو نا امید نکن . اجازه بده بتونم محبت عرفان رو جبران کنم . خدایا اگه حتی به قیمت جونم شده اونو خوشحال کن . خدایی که همه چیز دست توئه ، امیدم رو نا امید نکن. پس از این نیایش ورقه را باز کردم . لحظه ای کور شده بودم ، اما عاقبت رنگ آبی جوهر و کلمه مثبت را دیدم . لحظه ای حس حرکت از بدنم رفت . از شدت هیجان سرگیجه ای شدید عارضم شد به طوری که به دیوار پلکان تکیه دادم. نمیدانم چقدر در آن حالت بودم . اما با شنیدن صدای زنی کم کم خودم را بازیافتم .
«خانم ... حالتون خوب نیست ؟»
نگاهم را از ورقه که حکم گنج را برایم داشت گرفتم و به زنی که صدایش را شنیده بودم نگاه کردم . او همان کسی بود که با گذاشتن دست روی شانه ام مرا متوجه خانم منشی کرده بود . لبخندی به او زدم و گفتم : « نه حالم خوبه ، فقط یه خورده سرم گیج رفت »
زن گفت «می خواهید کمکتون کنم ؟»
تشکر کردم و گفتم حالم بهتر است . برگه را داخل کیفم گذاشتم و در حالیکه سر از پا نمیشناختم به سمت منزل روانه شدم . وقتی به خانه رسیدم بار دیگر برگه را از داخل کیفم بیرون آوردم و به دقت به آن نگاه کردم . اشتباه نکرده بودم من حامله بودم و این اتفاق معجزه ای بود که خداوند در حقم روا داشته بود . ابتدا بی صبرانه منتظر بازگشت عرفان به منزل بودم تا این خبر را به او بدهم ، اما پس از گذشت چند ساعت از زاویه دیگری به موضوع فکر کردم . آن قدر از این موضوع خوشحال بودم که به خطری که بارداری برایم داشت فکر نکرده بودم . همه خانواده از جمله عرفان می دانستند حاملگی برای من خطر دارد و تجربه چند سال قبل این موضوع را ثابت کرده بود . بدون شک کسی از این خبر استقبال نمی کرد . دلشوره ای وجودم را گرفت . با خودم فکر کردم اگر عرفان از شنیدن این خبر خوشحال نشود چی ؟اگر فکر مرا بکند و از من بخواهد تا دیر نشده بچه را سقط کنم چه اتفاقی می افتد ؟ از چنین فکری به هراس افتادم . با صدای بلند گفتم :« نه اجازه نمی دم کسی منو از این لطف الهی محروم کنه. اگه خدا خواسته من حامله بشم لابد حکمتی در کارش بوده . اگر هم قرار باشه وجود این بچه باعث مرگ من بشه لابد خواست خداست »
سرم را رو به آسمان کردم و گفتم « خدایا ممنون که منو به آرزوم رسوندی . خدایا خودتم کمکم کن تا این بچه سلامت رشد کنه و به دنیابیاد . خدایا نزار ترس از مرگ باعث بشه نتونم عزیزم رو به آرزوش برسونم . خدایا کمکم کن »
با این مناجات آرامش عمیقی در وجودم احساس کردم . حس کردم خدا با نظر لطف به من نگاه می کند و این احساسی بود که با تمام وجود داشتم . دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم . برای من مهم عرفان بود و اینکه با آوردن بچه ای او راخوشحال کنم . همان لحظه تصمیم گرفتم این موضوع را با هیچ کس ، حتی ژینوس هم در میان نگذارم . همین کار را کردم .
چند روز بعد به همان دکتری که برایم آزمایش نوشته بود مراجعه کردم و پرونده ای تشکیل دادم ، ولی به او هم نگفتم دچار بیماری قلبی هستم و حتی نگفتم قبل از آن زایمان نافرجامی داشته ام . پرونده ام نشان میداد زنی هستم که برای اولین بار حامله شده . داروهای تقویتی را سر وقت می خوردم و خیلی مراقب خودم بودم . با وجود حال نامساعدم ، به خصوص صبحها که با تهوع و سرگیجه همراه بود خودم را سرحال نشان می دادم ، زیرا به خوبی می دانستم این حالت موقتی است و پس از سه ماهگی کم کم رو به بهبود می رود .
همان طور که انتظار داشتم حالم رو به بهبود رفت . هر چه می گذشت دلهره و هیجانم بیشتر می شد . میدانستم هیجان برایم خوب نیست ، اما دست خودم نبود. هنوز هیچ کس نمی دانست حامله ام و من بی صبرانه منتظر بودم تکانهای فرزند دلبندم را احساس کنم تا مطمئن شوم کسی اصرار به از بین بردنش نخواهد کرد . کم کم افزایش وزن پیدا می کردم . اطرافیان با خنده و شوخی سر به سرم میگذاشتند و می خواستند مواظب باشم اندامم خراب نشود . من هم می خندیدم و می گفتم « عرفان همه جوره منو قبول داره مگه نه ؟ » و عرفان با لبخند حرفم را تایید می کرد .
اولین کسی که از این موضوع باخبر شد ژینوس بود . نمی خواستم تا پنج ماهگی ام تمام نشده کسی بویی از ماجرا ببرد ، اما هنوز وارد چهار ماهگی نشده بودم که یک روز ژینوس به من گفت :«الهه یه چیز می پرسم جون مهدیس راستش رو بگو »
-
دلم شور افتاد . حدس زدم چه می خواهد بپرسد . ژینوس بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد گفت :«تو بارداری ؟»
نمی توانستم دروغ بگویم ، به خصوص که جان مهدیس را قسم داده بود که با تمام وجود دوستش داشتم . از پاسخ طفره رفتم ، ولی وقتی پاپیچم شد عاقبت به او گفتم .
واکنش ژینوس بدتر از آن چیزی بود که فکر می کردم . مگر می توانستم گریه اش را بند بیاورم . التماسش میکردم آرام باشد اما او سرم فریاد کشید و گفت «چی رو می خوای ثابت کنی ؟ ما رو آدم حساب نکردی ؟فکر کردی برای عرفان بچه بیاری بسه ؟اون بچه رو بدون تو می خواد چی کار ؟ خودخواه تو که می دونستی حاملگی برات ضرر جانی داره . می خوای ایثارگری تو به رخ بقیه بکشی ؟»
با وجودی که از ژینوس خواستم موضوع را به کسی نگوید ، اما قبول نکرد و جریان را به عرفان گفت . پس از پیچیدن این خبر قیامتی به پا شد . همه کسانی که موضوع عرفان را می دانستند از طرفی خوشحال بودند که او سلامتش را به دست آورده و از طرفی نگران سلامتی من بودند . برای مشورت به پزشک متخصص قلب مراجعه کردم که ژینوس معرفی کرده بود . دکتر پس از خواندن پرونده و انجام چند آزمایش خیلی سر بسته اعلام کرد ناراحتی من از نوعی است که در حال حاضر اجازه حاملگی به من نمی دهد و از من خواست تا دیر نشده بچه را از بین ببرم . حرف او به حدی ناراحتم کرد که با قهر مطب را ترک کردم . عرفان سر در گم و نگران مرتب بامن صحبت میکرد تا به بچه دار شدن بعد ازدرمان قطعی قلبم فکر کنم ، ولی من به هیچ وجه حاضر نبودم این مخاطره را بپذیرم ، زیرا معلوم نبود پس از عمل آنقدر سالم باشم که بتوانم دوباره بچه دار شوم . از ژینوس خیلی دلگیر بودم زیرا باعث شده بود تمام نقشه هایم به هم بریزد . البته بهتر از هر کسی میدانستم فقط یک دوست خوب میتواند این قدر به فکر دوستش باشد ، ولی در آن لحظه منطق سرم نمی شد . بار دیگر افراد خانواده نگرانم شده بودند و من همچنان سر حرف خودم بودم . ژینوس مهربان و با گذشت هر روز به ملاقاتم می آمد و می خواست با ندانم کاری موجب ضربه به خودم نشوم ، ولی من نمیتوانستم ریشه دلبستگی ام را با موجودی که در وجودم احساس می کردم از بین ببرم .
وقتی تکانهای جنین را در بطنم احساس کردم از شدت ذوق سجده شکر گذاشتم و از خدا خواستم در باقی این راه کمکم کند .
تا پیش از پنج ماهگی هیچ ناراحتی نداشتم ، اما هر چه میگذشت کم کم مشکلاتم بروز می کرد . احساس گرفتگی در ناحیه قفسه سینه و هم چنین تنگی نفس باعث آزارم بود . وارد شش ماهگی که شدم تورم دست و پا به مشکلاتم اضافه شد و مرا مجبور کرد کمتر راه بروم . به همین خاطر بیرون رفتن از منزل را تعطیل کردم و خانه نشین شدم . احساس می کردم همه را به دردسر انداخته ام . مادر و عالیه خانم بدون وقفه و مرتب به من سر می زدند تا اگر کاری یا خریدی داشتم انجام دهند . بعد از ظهر گاهی الهام و گاهی افسانه و عاطفه و حتی ژینوس و شبنم با وجود مشغله کاری شان به منزلمان می آمدند و تا آمدن عرفان می ماندند . قدر محبتشان را می دانستم ، زیرا به خوبی می دانستم هر کدام دنیایی گرفتاری دارند. با این حال آنقدر نسبت به من لطف داشتند که در تمام این مدت حتی یک لحظه هم تنهایم نگذاشتند . با تمام تدابیر امنیتی که در موردم به اجرا گذاشته شده بود یک شب دچار تنگی نفس شدم . عرفان به سرعت مرا به بیمارستانی رساند که ژینوس در آن کار می کرد ، آن شب نوبت کار ژینوس نبود ، ولی چون در پرونده ام نام او درج شده بود پرستار او را خبر کرد . از عرفان خواستم نگذارد این کار را بکند ، زیرا همان شب سالگرد ازدواجشان بود و دوست نداشتم در چنین شبی او را از شوهر و دخترش جدا کنم . بی معطلی نوار قلبی از من گرفتند . خوشبختانه مسئله حادی نبود و همان شب مرخصم کردند . از عرفان خواستم از آن جریان به کسی چیزی نگوید ، زیرا دوست نداشتم کسی را نگران کنم .
با وارد شدن به هفتمین ماه بارداری اوضاعم روز به روز بدتر می شد . شبها نشسته می خوابیدم ، زیرا به محض به پشت خوابیدن نفسم بند می آمد . کم تحرکی باعث اضافه وزنم شده بود . از طرفی نمی توانستم زیاد راه بروم . هر وقت خودم را جلوی آینه می دیدم احساس می کردم خیلی بد ریخت شده ام . تجربه تلخ گذشته مرا می ترساند مبادا از چشم عرفان بیفتم . به خصوص که هر چه از بارداریم میگذشت او را افسرده تر و پریشان حال تر می دیدم . تمام حسابهایم به هم ریخته بود . به عوض اینکه او را خوشحال کنم غرق در اندوهش کرده بودم . یک شب در نیمه های شب از خواب برخواستم . در فضای نیمه تاریک اتاق خواب جای او را خالی دیدم . آهسته و بدون اینکه چراغی روشن کنم از تخت پایین آمدم و برای یافتن او از اتاق خارج شدم . وسط هال بودم که صدای نجوایش را از اتاق پذیرایی شنیدم . خیلی آرام به آنجا رفتم . او را دیدم که روی سجاده نمازش نشسته و زیر نور شمعی که کنار جانمازش روشن کرده بود مناجات می خواند . صورتش زیر نور شمع جلوه ای زیبا داشت . متوجه من نشد ، زیرا در خودش فرو رفته بود . لرزش صدایش که همراه با موجی از تضرع بود دلم را به درد آورد . آهسته چون شبحی به اتاق برگشتم و سرم را به دیوار تکیه دادم و از ته دل گریستم .
چند روز دیگر هفت ماهگی ام رو به اتمام است . قرار است بچه ام با عمل سزارین و قبل از موعد به دنیا بیاید . حال خوشی ندارم . خوابیدن به صورت نشسته بد جوری خسته ام کرده به طوری که آرزوی دراز کشیدن دارم . این اواخر خیلی به مرگ فکر می کنم و شاید تحت تاثیر همین افکار است که چند بار خواب دیدم لباس سفیدی مانند لباس احرام به تن دارم . جرات نکردم از کسی تعبیر خوابم را بپرسم . خیلی می ترسم . دلم نمی خواهد بمیرم ، یعنی دست کم تا موقعی که بتوانم بچه را ببینم . هفته پیش وقتی برای سونوگرافی رفته بودم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و پرسیدم :«خانم منصوری بچه دختره یا پسر ؟»
بادستمال کاغذی ژل روی شکمم را پاک کرد و خندید و گفت :«چی شد؟ اولین بار گفتی چیزی در این موردنگم تا موقعی که خودش به دنیا بیاد »
لبخند زدم او راست می گفت . روز اول گفته بودم چیزی به من نگوید ، ولی اکنون می خواستم بدانم فرزندم چیست ، زیرا می ترسیدم وقتی به دنیا بیاید من نباشم. خانم منصوری سر به سرم می گذاشت و از دادن جواب طفره می رفت و با خنده می گفت هیجان برات خوب نیست . برایش سوگند خوردم که هیچ کدام برایم فرق نمی کند و اگر بگوید فرزندم دختر است همانقدر خوشحال می شوم که بگوید پسر است . من دو نام ، یکی دختر و یکی پسر برای فرزندم انتخاب کرده بودم ، عطا و عسل .
خانم منصوری با خنده گفت : «یعنی هنوز از ورجه ورجه هاش و لگد پرونی هاش نفهمیدی یک پسر کاکل زری و شیطون داری »
نمی دانم در آن لحظه چه احساسی داشتم . از لفظی که خانم منصوری به کار برده بود خیلی خنده ام گرفته بود . او حق داشت . گاهی تکانهای بچه به حدی شدید بود که حس می کردم عنقریب پوست شکمم پاره می شود .
روزی ژینوس به منزلمان آمد و گفت برایم تخت رزرو کرده است . راستی که دکتر قابلیست ولی قرار نیست مرا عمل کند . هر چند ترجیح می دادم فرزندم را او به دنیا بیاورد ، اما خودش گفت نمی تواند این کار را بکند و ترجیح می دهد به عنوان دستیار کنار پزشک دیگری باشد .
روز بعد در بیمارستان بستری می شوم و دو روز بعد هم عملم می کنند . امشب مادر و عالیه خانم هر دو منزلمان هستند تا روز بعد مرا از زیر قران رد کنند و پشت سرم آب بپاشند . حاج مرتضی ساعتی نیست که منزلمان را ترک کرده . پیش از رفتن پیشانی ام را بوسید و با بغض گفت به امید دیدار . نمی دانم آیا بار دیگر به این منزل برمی گردم یا نه ، ولی دیگر تن به فضا سپرده ام و با تمام وجود راضی به رضای خدا هستم . اگر خواست او به نرگ من است ، من که هستم که با خواست او مخالفت کنم و اگر هم نه باز هم او را شاکرم که عمر دوباره ای به من می بخشد تا خوشبخت تر از همیشه زندگی کنم .
برای لحظه ای از پشت پنجره اتاقم به آسمان نظر می اندازم . شب است و باز هم ستاره ای در آسمان نیست ، اما خوب می دانم در پس سیاهی آسمان ستاره ها به تمام عاشقان لبخند می زنند .
دفتر خاطراتم را که قسمت اعظم آن را در طول بارداری ام نوشتم به دست ژینوس خواهم سپرد تا یادگاری بماند از کسی که عاشقانه به مسلخ عشق رفت و تا آخرین لحظه که دست به قلم داشت خوشبخت بود .
-
دستمال مرطوب و چرکیده ای را که در دست می قشردم به چشمانم کشیدم تا اشکهایم روی نوشته های دفتر نچکد. زیرا آن دفتر امانتی از عزیز ترین دوستم بود که به من سپرده بود. مدتی بود خواندن را به پایان رسانده بودم، ولی همچنان در فکر آن نوشته ها بودم. صدای زنگ تلفن باعث شد به خودم یایم. به خوبی می دانستم تلفتی که به اتاقم وصل شده از طرف کیست. گوشی را برداشتم . صدای گرم و با محبت خمسرم در گوشم پیچید :
-سلام عزیزم
-سلام
-حالت چطوره ؟
-خوبم
-چرا صدات گرفته؟ ببینم نکنه گریه کردی؟ ژینوس اتفاقی افتاده؟
-نه عزیزم باور کن چیزی نشده . فقط داشتم دفتر الهه رو می خوندم.
-حالش چطوره؟
-تا دو ساعت قبل که پیشش بودم خوب بود ، تو کاری داشتی زنگ زدی؟
-نه کار خاصی که نداشتم فقط دلم برات تنگ شده بود
-مهدیس چطوره؟
-اونم خوبه ، داروهاشو دادم. الانم خوابیده .
-آخ مامان فداش بشه، دلم برای دیدنش یه ذره شده . احمد جون یادت نره صبح هم باید سر ساعت 7 داروش رو بدی .
-حواسم هست خیالت راحت باشه
-عزیزم منو ببخش ، فردا بعد از ظهر سعی می کنم یک سر به خونه بزنم .
-لازم نیست خودت رو ناراحت کنی . فعلا حضورت اونجا واجب تره . ما پدر و دختر یک جور سر خودمون رو گرم می کنیم . راستی از عرفان چه خبر؟ زنگ زدم بهش بگم بیاد اینجا خونشون نبود.
-تا یکی دو ساعت قبل که اینجا بود . به زور روانه اش کردم بره استراحت کنه. بنده خدا سه شب است یک کله شسته . دیگه رمق نداشت حرف بزنه .
-ژینوس تو هم یک کم استراحت کن. می ترسم از پا بیفتی.
-باشه عزیزم. تو هم برو بخواب ، منم دیگه باید برم یه سر به الهه بزنم.
-باشه برو مراقب خودت باش.
از او خداحافظی کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم. . از جایم بلند شدم . برای رفع خستگی کش و قوسی به بدنم دادم. نگاهی به دفتر الهه انداختم . آن را بستم و از اتاق خارج شدم. پرستاری که پشت میز نشسته بود به محض دیدن من از جا بلند شد. لبخندی به او زدم و گفتم: خسته نباشی، چه خبر؟
تشکر کرد و گفت: همه چیز مرتبه .
-مریض اتاق بیست و یک چطوره ؟
-طبق دستور نیم ساعت پیش یک مسکن بهش تزریق کردم.
سرم را تکان دادم و گفتم : من می رم بخش آی سی یو ، کاری داشتی اونجا هستم.
بخش زایمان را ترک کردم و به طبقه بالا رفتم. باز هم سوسن شب کار بود. به او خسته نباشید گفتم و حال الهه را پرسیدم . با رضایت سرش را تکان داد و گفت: بازم که دلت طاقت نیاورده راه افتادی. من که بهت گفتم خیالت راحت باشه حالش بهتره و به طور حتم بهتر هم می شه. به نظر من اگه همین جور پیش بره فردا پس فردا می ره تو بخش.
از حرفهای دلگرم کننده اش خیلی خوشحال شدم. نفس راحتی کشیدم و رفتم تا خودم او را از نزدیک ببینم. خواب بود. سعی کردم صدایی نکنم تا آرامشش را به هم بریزم. چند لحظه ایستادم و تماشایش کردم. چقدر زیبا بود و چقدر معصوم به نظر می رسید. با اینکه در طول این سه شب حتی چهار ساعت هم نخوابیده بودم ، ولی خسته نبودم. دیدن الهه که با آرامش چشم بر هم نهاده بود گویی خستگی را از تنم بیرون می کرد . زیر لب خدا را شکر کردم. خطر بسیار بزرگی از سرش گذشته بود. به صورت زیبا و جذابش چشم دوختم. رنگ صورتش مرا به یاد مهتاب پریده رنگی می انداخت و حالتش که چون فرشته ای روی تخت سپید بیمارستان به خواب رفته مرا به یاد داستان سپید برفی می انداخت که چندی پیش برای دخترم تعریف کرده بودم. گوش به صدای نفسهای آرام و منظمش سپردم سپس نگاهی به صفحه تلویزیزون بالای سرش انداختم. با اینکه هنوز ضربان قلبش نا منظم و کند بود ولی خدا را شکر خیلی بهترا ز روزهای قبل شده بود . نگاهی به دور و برش انداختم و دستگاه های اطرافش را بررسی کردم. ماسک اکسیژن وسایر تجهیزات کنار تختش آماده بود. امیدوار بودم هرگز از آن تجیهزات استفاده نکند . با وجودی که آرامش را در چهره اش می دیدم ولی باز هم نگرانش بودم. شاید به خاطر این بود که سه شب سخت و پر مخاطره را پشت سر گذاشته بودم که تلخی آن هنوز عذابم می داد .
خیالم که از جانب او راحت شد به طبقه پایین برگشتم . ولی پیش از رفتن به بخش زایمان راهم را به طرف بخش نوزادان کج کردم . از پشت شیشه نوزاد کوچک و بند انگشتی او را دیدم که داخل دستگاه قرار داشت . با وجود جثه کوچک و عروسکی اش حالش کاملا خوب بود و نقصی در او دیده نمی شد. با اینکه دو ماه زودتر از موعد مقرر به دنیا آمده بود ولی خیلی هوشیار می نمود. سر کوچکش را انبوه موهای سیاه و کرک مانند پوشانده بود. و چهره اش به حدی دوست داشتنی و زیبا بود که دلم برایش ضعف می رفت . زیر لب قربان صدقه قد و بالای فندقی و با نمکش رفتم. به بخش بازگشتم تا بازدیدی از بیماران داشته باشم. ساعتی بعد بی رمق به اتاقم بازگشتم. دفتر الهه همچنان روی میز کارم قرار داشت. دستی روی جلد آن کشیدم و با صدای بلند گفتم: در اولین فرصت دفتر را به الهه باز می گردانم شاید بخواهد چیزی به آن اضافه کند.
-