-
صدای سگها نشان از امنیت بود من و عاطفه و افسانه با مادر و عالیه خانم در اتاقی که شومینه داشت خوابیدیم. حسام و عرفان و علی و حاج مرتضی در اتاق دیگر به محض گذاشتن سرم روی بالش خوابم برد.
صبح با صدای مادر که ما را برای نماز بیدار می کرد به زحمت از جا برخاستم. افسانه و عاطفه پیش از من بلند شده بودند. هر سه به اتفاق از خانه خارج شدیم و بعد از گرفتن وضو به اتاق برگشتیم. بدجوری سردم شده بود، در حالی که عاطفه و افسانه عقیده داشتند خیلی هم سرد نیست. مادر ژاکتی را که همراه آورده بود داد تا بپوشم. پس از خواندن نماز با همان ژاکت بافتنی زیر لحاف خزیدم و به خواب خوشی فرو رفتم.
با صدای صحبت و برخورد قاشق چایخوری به استکان چشمانم را گشودم. متوجه شدم جز من هیچ کس در رختخواب نیست . فکر کردم خیلی خوابیده ام، اما وقتی ساعت را دیدم فهمیدم دیگران خیلی سحر خیز هستند و هنوز ساعت هشت صبح نشده است. از جام برخاستم و چون حوصله تن کردن مانتو نداشتم با سرکردن چادر افسانه که روی پشتی افتاده بود از خانه خارج شدم تا دست و صورتم را بشویم . حاج مرتضی آماده شده بود تا از باغ خارج شود. به او سلام کردم. با لبخند گفت: علیک سلام دختر گلم. خوب خوابیدی بابا؟
لحنش آنقدر گرم و مهربان بود که به یاد مهربانیهای پدر افتادم. سرم را تکان دادم و با لبخندی متقابل ناخودآگاه گفتم: آره آقا جون.
برای تصحیح حرفم دیر شده بود. احساس کردم حاج مرتضی هم متوجه شد و با نگاه پر عاطفه ای نگاهم کرد و گفت: زنده باشی بابا.
از طرفی احساس خجالت کردم که به او گفتم آقا جون و از طرفی دلم بدجوری گرفت. حاج مرتضی به من گفت به شهر می رود و بعد از آن می خواهد به یکی از اقوام که در دهی در همان حوالیست سربزند. همانطور که صحبت می کرد با خود فکر کردم این حرفها چه ربطی به من دارد. این احساس به من دست داد که او مانند پدری که با دخترش در مورد کارهایش صحبت می کند با من حرف می زند. احساس خوبی بود. با حضور او خاطرات خوشی که با پدر داشتم در دلم زنده شد. همیشه حاج مرتضی را دوست داشتم شاید این به دلیل چهره مهربان و دلنشین او بود و شاید هم به خاطر رابطه نزدیکی که با پدر داشت. همانطور که حاج مرتضی با من صحبت می کرد صدای عرفان را از پشت سر شنیدم که گفت: سلام آقاجون ، صبح به خیر.
دلم به تپش افتاد ، ولی با حضور حاج مرتضی برنگشتم تا او را ببینم. حاج مرتضی با خنده به طرف او برگشت و گفت: سلام بابا عاقبتت به خیر.
عرفان به ما نزدیک شدو گفت: آقا جون ، خوب با عروست خلوت کردی.
دلم فرو ریخت و با تعجب برگشتم تا منظور او را بفهمم. عرفان با دیدن من حیرت کرد و با لکنت گفت: ببخشید... فکر نمیکردم شما باشید... سلام.
با خجالت به عرفان سلام کردم و فهمیدم عرفان فکر کرده من افسانه هستم. البته تقصیری هم نداشت زیرا چادر افسانه سر من بود. رنگ عرفان پریده بود و یا من خیال می کردم این طور است. یک بار دیگر از من عذر خواست و من که از حضور حاج مرتضی غرق خجالت شده بودم به تکان دادن سر بسنده کردم. حاج مرتضی با صدای بلند خندید و گفت: چی عیبی داره باباجون ، الهه هم مثل دختر خودمه.
حاج مرتضی که از این برخورد خیلی شاد و شنگول شده بود در حالی از ما خداحافظی میکرد با خنده گفت: خدا آخر و عاقبت همتون رو به خیر کنه.سپس در حالی که هنوز لبخند به لب داشت با را ترک کرد.
با رفتن او تامل را جایز ندانستم و به سرعت و بدون اینکه حتی دست و صورتم را بشویم وارد منزل شدم. تازه آن وقت از اشتباهی که عرفان کرده بود خنده ام گرفت. تنها از یک چیز خجالت کشیدم و آن نگاه پر معنی حاج مرتضی به عرفان بود. فکر می کنم همین نگاه او باعث شد عرفان حسابی دست و پایش را گم کند. به یاد روزی که برای ملاقات حسام و عرفان به بیمارستان رفته بودیم افتادم. آن روز هم نگاه حاج مرتضی به عرفان مثل حالا بود. با ورود افسانه به اتاق از جا پریدم. وقتی مرا دید که چادر به سر کنار در ایستاده ام گفت: می خوای بری بیرون؟
گفتم: نه تازه اومدم تو.
خب چرا نمیای چای بخوری؟
میام بزار اول رختخوابها رو جمع کنم.
افسانه بازویم را گرفت و گفت: نمی خواد ، بریم اول صبحانه ات را بخور بعد با هم جمع می کنیم.
فرصت خوبی بود تا از افسانه بپرسم حامله است یا نه. همین کار را کردم و او را دیدم که همانطور که به در نگاه می کرد لبش را گزید و آهسته گفت: هیس.
صدایم را پایین تر آوردم و گفتم: آره یا نه؟
افسانه خندید و با رودربایسی گفت: هنوز نمی دونم، ولی فکر می کنم باشم.
با خوشحالی گفتم: کی معلوم میشه؟
گفت: بعد از اینکه برگشتیم می رم آزمایش میدم.
در فکر بودم که چقدر زمان زود گذشت. افسانه شاگرد مدرسه کجا و مادر آینده کجا؟
به اصرار افسانه برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفتم. حتی رویم نشد به او بگویم که دست و صورتم را هنوز نشسته ام. با خوردن یکی دو لقمه و سرکشیدن چای از جا برخاستم تا پیش از آمدن عرفان آشپزخانه را ترک کرده باشم. پس از آن به عاطفه در جمع کردن رختخواب کمک کردم و بعد برای گردش در باغ رفتیم و تا ظهر همان جا بودیم.
بعد از ظهر برای دیدن ده و اطراف آنجا حرکت کردیم. مادر و عالیه خانم خانه ماندند تا بساط آش را فراهم کنند. من مانتو شیری رنگ را با شلوار جینم پوشیدم و به تبعیت از آنان چادر برداشتم، در حالی که می دانستم نمی توانم آن را جمع کنم. ولی این طوری خیالم راحت بود که حسام به شلوار جینم گیر نمی دهد زیرا عاطفه هم شلوار جین پوشیده بود.
عاطفه وقتی مرا دید که می خواهم چادر سر کنم گفت: الهه راحت باش. با مانتو بیا.
گفتم : آخه شما چادر دارید.
خندید و گفت: خب داشته باشیم هر کس هر طور راحته می گرده. منم مانتوم رو تنم کردم که اگه دیدم نمی تونم چادرم رو جمع کنم اونو بردارم. یک جاهایی هست که واقعا نمیشه چادر رو جمع و جور کرد.
از اینکه آنقدر خوب درکم می کرد خوشحال شدم و از خدا خواسته چادر را گلوله کردم و داخل چمدان چپاندم. به محض بیرون رفتن حسام مرا دید و طوری که کسی متوجه نشود گفت: می مردی تو هم چادر سرت کنی؟
با قیافه گفتم: عاطفه گفت لازم نیست.
اخم چهره اش محوتر شد و گفت: عاطفه خانم... کی می خوای یادبگیری؟ با نفرت چشم از او برداشتم و با خودم گفتم: هر وقت تو تونستی یادبگیری به من احترام بزاری.
حسام و عرفان جلوتر از همه حرکت می کردند. علی و افسانه هم جلوی ما راه می رفتند. راه ناهموار بود و پستی و بلندی زیادی داشت به خصوص باسربالاییهای تندی که داشت برای علی که با کمک عصای زیر بغل راه می رفت خیلی مشکل بود تا این راه سخت را طی کند ، ولی مشخص بود به خاطر اینکه افسانه احساس تنهایی نکند با او همراه شده است. علی مرد خوبی بود و می دانستم افسانه عاشقانه او را دوست دارد. با افسوس به پای مصنوعی او که به زحمت از روی زمین بلند می شد و گاهی هم به زمین کشیده می شد نگاه کردم و احساس تاثر شدیدی به من دست داد. من و عاطفه آخر از همه قدم بر میداشتیم در همان حال عاطفه برایم توضیح داد که نام جایی که می خواهیم برویم چیست. به رود پر آبی رسیدیم که پلی چوبی و متحرک روی آن بود که از طناب و تخته های چوب ساخته شده بود. ناخودآگاه به علی نگاه کردم و او را دیدم که به آن سوی پل نگاه می کرد. با وجود هوای فرحبخش قطره های عرق روی پیشانی اش نشسته بود و نشان می داد تلاش او برای همگام شدن با بقیه بیش از همه بوده است. افسانه یا از روی واقعیت و یا به خاطر علی گفت که می ترسد از روی پل رد شود و ترجیح می دهد همان حوالی دور بزند. علی به طرف تخته سنگی رفت و در حالی که روی آن می نشست به افسانه گفت که به همراه بقیه به طرف دیگر برود و با خنده گفت: افسانه خانم اگه نری سرت کلاه می ره. اونجا بهشته.
افسانه در حالی که جایی کنار او برای نشستن پیدا میکرد گفت: هر کجا که تو باشی برای من همون جا بهشته. من از کنار تو تکان نمی خورم.
عاطفه بالبخند به آن دو نگاه کرد و در حالی که به طرف پل می رفت گفت: بیا بریم الهه، اینا همش بهانه است برای اینکه مارو از سرشون واکنن. سپس خطاب به علی و افسانه گفت: خب دوست دارین ما بریم رک و واضح بگید چرا دیگه ترس و این چیزار و بهانه می کنید.
علی خندید و گفت: قربون خواهر تیزم برم که این قدر خوب می فهمه.
افسانه خندید و عاشقانه به علی نگاه کرد. به پل نگاه کردم. حسام تازه به آخر آن رسیده بود. عرفان کنار پل منتظر بود تا من و عاطفه اول از روی آن رد شویم. من هم مانند افسانه می ترسیدم از روی پل رد شوم. به خصوص با تابهایی که بر می داشت. با این حال چیزی به رویم نیاوردم و دعا کردم عاطفه نیز از رفتن منصرف شود و ما هم کنار علی وافسانه بمانیم.
حسام بدون توجه به ما طرف دیگر را نگاه می کرد، ولی عرفان منتظر و مراقب ما بود. عاطفه با خنده کنار پل ایستاد و به عرفان گفت: اگه یک موقع افتادم نجاتم می دی دیگه؟
عرفان با خنده و در حالی که چادر او را از سرش بر می داشت گفت: برو خواهر ، تو شجاع تر از اونی که من بخوام نجاتت بدم.
از کار عرفان تعجب کردم عاطفه بدون اینکه چیزی بگوید اجازه داد عرفان چادرش را از سرش بردارد. سپس مقنعه اش را درست کرد و دستانش را به طناب گرفت و قدمی روی پل گذاشت . پل تاب برداشت و او لحظه ای مکث کرد تا آرام شود. سپس با احتیاط قدم دیگری برداشت. عرفان گوشه طناب را گرفته بود تا پل کمتر تکان بخورد. حساب وقتی برگشت و عاطفه را دید که روی پل است او هم طناب طرف دیگر را گرفت. عاطفه بدون سر و صدا و آرام آرام پل را طی کرد. چادرش زیر بغل عرفان و خودش کنار حسام ایستاده بود. متوجه شدم با حسام صحبت می کند و در همان حال لبخند می زند. لبهای حسام هم به خنده باز شده بود و این بیشتر مرا به تعجب وا می داشت. با صدای عرفان به خودم آمدم و چشم از آن دو برداشتم.
الهه خانم بفرمایید.
به عرفان نگاه کردم و نگاهش لرزه بر اندامم می انداخت. شایه هر لرزه تنم به خاطر ترس از پل بود به هر حال قدمی برداشتم . عرفان با صدایی آرام گفت: مواظب باش.
با خنگی برگشتم و گفتم: مواظب چی باشم؟
ابروانش را بالا برد و در حالی که به پل اشاره می کرد گفت:مواظب این باش. احساس کردم از نفهمی ام خنده اش گرفته است. دستم را به طناب پل گرفتم و به تقلید از عاطفه یک پایم را روی تخته های چوبی پل گذاشتم و بدون اینکه صبر کنم قدم دیگری برداشتم . چوبها زیر پایم می لرزید و صدای غرش رود ترسم را دو چندان میکرد. از رفتن پشیمان شده بودم، اما دیگر روی پل بودم. با خودم حساب کردم اگر مثل پریدن از روی سنگهای رودخانه چند قدم بلند بردارم به طرف دیگر پل می رسم. با این حساب قدم دیگر برداشتم . پل تکان می خورد و من از ترس دو طرف طناب را می کشیدم و همین باعث شده بود حرکت آن نامتعادل شود. حسام از آن سوی رود فریاد زد: الهه وایسا، بزار حرکتش آروم بشه.
گویی نمی فهمیدم چه می گوید. قدم دیگری برداشتم . پل تکان شدیدی خورد و من که تا آن لحظه خیلی طاقت آورده بودم جیغ بلندی کشیدم. حسام یک پایش را روی پل گذاشت تا برای کمک به من بیاید.
صدای عرفان راشنیدم که گفت: حسام همون جا وایسا. سپس گفت: الهه خانم نترس . آروم باش و ثابت وایسا بزار پل از حرکت وایسه.
نیرویی که در صدایش بود که باعث شد کمی آرام شوم همانطور که گفته بود ثابت ایستادم و حرکت پل کم کم آرام شد. سپس صدایش را شنیدم که گفت: خوبه حالا بدون اینکه بترسی پای راستت رو کمی لبه بزار و صبر کن ، بعد پای چپت رو لبه دیگه بزار و یک کم دیگه صبر کن.
هر چه گفته بود مو به مو اجرا کردم. همانطور قدم به قدم جلو رفتم تا متوجه شدم پل را طی کرده ام بدون اینکه تابهای شدید پل مرا بترساند. چند قدم با حسام و عاطفه فاصله نداشتم که حسام دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. وقتی پایم را روی زمین گذاشتم صدای کف و تشویق را از پشت سرم شنیدم. هنوز قدمهایم کاملاً استوار نشده بود و مقنعه ام آن قدر جلو آمده بود که کم مانده بود از سرم بیفتد. به عقب برگشتم و افسانه و علی را دیدم از همان جایی که نشسته بودند دست می زدند و مرا تشویق می کردند. عاطفه به کمکم آمد و مقنعه را روی سرم درست کرد. به حسام نگاه کردم تا قیافه اش را ببینم. با خودم گفتم الان سگرمه هایش تو همه و تا جای خلوت پیدا کنه بهم می گه دست و پا چلفتی .وقتی صورتش را دیدم بر خلاف همیشه لبخندی روی چهره اش نقش بسته بود و همان طور که مرا نگاه می کرد. گفت: الهه اون وسط اونقدر خنده دار شده بودی که حد نداشت. مثل گربه چهار چنگولی چسبدیده بودی به طناب. وقتی رنگت رو دیدم یک لحظه فکر کردم اون وسط سکته میکنی.
حس کردم جلوی عاطفه است که چنین زبون می ریزد. نیشخند زدم و گفتم: اگه سکته می کردم تو یکی راحت می شدی نه؟
احساس کردم لحن کلامم کمی تند بود زیرا اخم کوچکی روی پیشانی اش نشست و زیر چشم نگاهی به عاطفه انداخت، ولی خود را نباخت و گفت: زیاد حرف بزنی مجبورت می کنم یک بار دیگه از روی پل رد بشی.
عاطفه خندید و به حسام نگاه کرد و گفت: بخواهی و نخواهی باید یک بار دیگه هم از پل رد بشه.
چشم از آن دو برداشتم و به عرفان که روی پل بود نگاه کردم. چادر عاطفه را مانندشال دور گردنش انداخته بودو با مهارت روی پل راه می رفت. بدون اینکه پل حتی تکانی بخورد. وقتی به طرف دیگر رسید با خنده گفت: بچه ها خوش گذشت؟
من حرفی نزدم، ولی عاطفه و حسام با هم گفتند: خیلی عالی بود.
حسام با تعجب به اطراف نگاه می کرد. خطاب به بقیه گفت: بچه ها ، اینجا جای عجیبیه ، درست مثل تکه ای از بهشت که روی زمین افتاده باشه.
با خودم فکر کردم چقدر قشنگ توانست احساس مرا وصف کند. به راستی جایی که وارده شده بودیم مانند تکه ای از بهشت بود احساس می کردم در منظره ای خیالی که فقط در نقاشیها دیده بودم قدم بر می دارم. کمی در امتداد رود جلو رفتیم سپس وارد محوطه بازی شدیم که درختان میوه به صف و در یک ردیف کاشته شده بودند. درختان کوتاه و پربار سیب و گلابی و هلو با میوه های رسیده دهان رهگذران را آب می انداخت و آنان را دعوت به خوردن می کرد. برخلاف راه ناهمواری که پیش از رسیدن به پل طی کرده بودیم این سمت راه مسطح و یک دست بود. عرفان داخل باغ شد و با چهار عدد هلو برگشت. به عاطفه و حسام یک هلو داد . هلوی درست و سرخ رنگی را به طرفم گرفت. با تعارف گفتم: مرسی میل ندارم.
با خنده گفت: نمیشه ، حتما باید از میوه بهشت بخوری.
دستم را دراز کردم و هلو را گرفتم و بدون اینکه نگاهش کنم زیر لب گفتم: متشکرم
همراه عاطفه پشت سر حسام و عرفان پیش می رفتیم. در همان حال به این فکر می کردم چرا باید همیشه سر دو راهی قرار بگیرم. چرا زمانی که آرزوی رسیدن به خواسته ام را داشتم مانع بر سر راهم بود و اکنون که آن مانع برطرف شده احساس گذشته را ندارم. تازه فهمیدم اخلاق خانواده محمدی ، به خصوص عرفان با آنچه فکر می کردم زمین تا آسمان متفاوت است و از آن همه تعصبی که در وجود حسام است در میان آنان خبری نیست.عرفان طبع شوخی داشت و با جوکهای بامزه ای که تعریف می کرد حتی قهقهه حسام را هم در آورده بود. از همه جالب تر رفتار حسام بود که فکر می کردم موجود دیگری با شکل و قیافه او با ما همراه است. مرتب می خندید و گاهی هم ناشیانه لطیفه بامزه ای را به بی مزه ترین نحو تعریف می کرد که بی مزه گی اش باعث خنده مان می شد. این رفتار حسام برایم خیلی جالب و در عین حال عجیب بود.
به راهی باریک میان درختان میوه رسیدیم که به سمت جنگلی پر درخت منتهی می شد. به محض پاگذاشتن به جنگل طبیعت رنگ دیگری گرفت. آرامش باغ تبدیل به صدای چهچه بلبلان شد که هوش را از سر آدم می ربود. فضای آکنده از عطر گلهای وحشی با بوی جنگل آمیخته شده بود و حس غریبی را القا می کرد. نفس عمیقی کشیدم و بوی درختان را با تمام وجود داخل ریه هایم کشیدم . صدای عرفان توجه مرا به سمت آنان جلب کرد.
یک جوی آب جلوتر است که بعد از آن به کوه می رسیم. پشت اولین تپه کلبه الیاس، چوپان ده است. تابستونا همیشه اینجاست. هر وقت که اینجا میام حتما یک سر به او می زنم.
عاطفه گفت: چه خوب شد. پس یادت باشه شیر تازه ازش بگیریم.
خوب شد گفتی ، پنیر و خامه هم میگیریم.
حسام دستانش را باز کرد و به خوش گفت: عرفان عجب جایی سراغ داشتی و من نمی دونستم دیگه از این به بعد هر وقت منو ندیدید می تونید اینجا پیدام کنید.
همان طور که عرفان گفته بود به جوی پر آبی رسیدیم که آب شفاف و گوارایی داشت. نفس کم آورده بودم و احساس خستگی می کردم.عرفان و حسام کنار جوی نشستند و به صورتشان آب زدند. به عاطفه گفتم دیگر نمی توانم جلوتر بروم. بهتر است ما کنار جوی بنشینیم تا حسام و عرفان بروند شیر بگیرند و برگردند. عاطفه موافقت کرد و به عرفان گفت: ما اینجا می نشینیم شمار برید و برگردید.
حسام به من نگاه کرد و گفت: فکر کنم الهه کم آورده. این طور نیست.
سرم را تکان دادم گفتم: آره دیگه نمی تونم بالاتر بیام اگه عاطفه خانم می خواد بیاد من همین جا می نشینم شمار برید و برگردید.
چشمم به عرفان افتاد که با لبخند مرا نگاه می کرد. نگاهم را به حسام دوختم و منتظر جواب او شدم. احساس می کردم گفته من معذبش کرد. می دانستم حتی اگر شده به قیمت ندیدن تمام دیدنیهای پشت کوه حاضر نیست برای لحظه ای مرا تنها بگذارد. پیش از اینکه چیزی بگوید عاطفه گفت: نه ، من می مونم ، منم خسته شدم.
هر سه نفر به خوبی می دانستیم عاطفه به خاطر من این حرف را زده ، زیرا چهره گل انداخته او برخلاف صورت رنگ پریده من نشان نمی داد خسته شده باشد.
حسام وقتی مطمئن شد برای من وعاطفه خطری ندارد آنجا بنشینیم رضایت داد همراه عرفان از کوه بالا برود. من و عاطفه روی سنگی کنار جوی آب نشستیم و از زیباییهای آن اطراف لذت بردیم، وقتی خستگی ام رفع شد از جا بلند شدم و به عاطفه گفتم: بلدی کلبه چوپان کجاست؟
عاطفه خندید و گفت: خستگیت رفع شد؟
سرم را تکان دادم و گفتم: آره ، ما که تا اینجا اومدیم بریم بالا. خیلی دوست دارم گله گوسفندار و ببینم به خصوص بره کوچولوهارو.
عاطفه قبول کرد. از جوی آب به سختی رد شدیم و به طرف کوه راه افتادیم .عاطفه خیلی راحت از شیب تند تپه بالا می رفت، اما من احساس می کردم قفسه سینه ام می سوزد. دستم را روی سینه ام گذاشتم و خواستم همان جا بنشینیم ، ولی چون خودم به عاطفه پیشنهاد کرده بودم که به کلبه چوپان بروین با هر زحمتی بودخود را بالا کشاندم. هنوز به بالای تپه نرسیده بودیم که با صدای عرفان سرم را بالا کردم و او را دیدم که به تنهایی پایین می آمد. عاطفه از او پرسید : اومدید؟
عرفان گفت: نه راستش نگران شما شدیم . حسام پیش الیاسه . داشت برامون شیر می دوشید. حسام موند شیر رو بگیره بیاد، من اومدم تا شما تنها نباشید.
عاطفه گفت: پنیر و خامه چی ؟ نداشت؟
نه ولی گفت فردا صبح زود برامون آماده می کنه
-
عاطفه رو به من کرد و گفت : ((الهه میتونی بیای بالا ؟))
با اینکه واقعا کم آورده بودم ، ولی غرورم را حفظ کردم و گفتم : ((آره دارم میام))
عرفان و عاطفه سر تپه ایستاده بودند و همانطور که صحبت میکردند منتظر بودند من برسم . در حالی مه قفسه سینه ام به شدت میسوخت تلاش کردم تا پایم را روی شیب تند بند کنم و جای ثابتی برای خودم پیدا کنم . دیگر دلم نمی خواست حتی قدمی برای بالا رفتن بردارم . نفسم به شماره افتاده بود و گویی با تیغ تیزی به ریه هایم خط میکشیدند . نگاهی به پایین انداختم . حدود بیست سی متری بالا آمده بودم و حدود ده بیست متری مانده بود . پایم را روی سنگ برجسته ای که از دل کوه بیرون زده بود گذاشتم و درهمان حال چشمم به درختچه کوچکی افتاد که از شکاف سنگی بیرون زده بود . دستم را به سمت آن بردم و در حالی که آن را میگرفتم سعی کردم خودم را بالا بکشم . همان لحظه شاخه شکست و من که با تمام وزنم به آن آویزان شده بودم به سمت پایین سر خوردم . در یک لحظه صدای جیغ خودم را شنیدم و حس کردم با شکم روی خاک و سنگهای تپه سر می خورم . صدای جیغ عاطفه به من فهماند که کابوس نمی بینم و واقعا به سمت پایین می روم . لحظه ای پایم به جایی گیر کرد ، ولی بعد با کنده شدن سنگ باز به سمت پایین رفتم . دوباره پایم به سنگ دیگری گیر کرد . سرگیجه ای شدید وجودم را فرا گرفته بود و هر لحظه منتظر بودم سنگ زیر پایم کنده شود و من سقوط کنم . صدای عرفان را شنیدم که به من نزدیک میشد . در همان حال گفت : (( الهه ،نترس ، خودت را نگه دار، دارم میام )) در همان حال گیجی و منگی به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که این دومین بار بود که عرفان مرا الهه خطاب میکرد یک بار روی پل چوبی متحرک و حالا . خاطرم آمد که کیان هم مرا الهه خطاب می کرد ، ولی سنیدن لفظ الهه از دهان عرفان برایم احساس دیگری داشت . مقنعه ام جلوی صورتم را گرفته بود و نمی توانستم چیزی ببینم . دستانم تخته سنگی را که رویش گیر کرده بودم می فشرد ، ولی حسی در پنجه هایم نداشتم . به حدی گیج بودم که فکر کردم خوابم ، به خصوص مقنعه ام که مانند کیسه ای روی سرم کشیده شده بود نفسم را تنگ کرده بود . دلم می خواست آنرا از صورتم کنار بزنم تا دست کم موقعیتم را بفهمم . صدای عرفان را نزدیک به خودم احساس کردم که مرا به نام میخواند . حتی صدای نفسهایش را می شنیدم ، اما حس اینکه بخواهم پاسخش را بدهم نداشتم . با صدای او که یک جور بخصوص گرم و لذت بخش بود احساس اطمینان کردم . ترسم از سقوط ریخته بود و فکر میکرم بدتر از آن دیگر امکان ندارد . سوزش بدی روی پوست شکم و دستها و زانویم داشتم . صدای عرفان را شنیدم که گفت: ((الهه سنگ رو سفت بگیر الان کمکت میکنم ))
در یک لحظه حس کردم دست چپم را گرفت . دلم فشرده شد و فرو ریخت . چشمانم را که بیهوده باز بود و جز رنگ سرمه ای مقنعه چیزی را نمیدید بستم و با وجود ترس از سقوط لذت عمیقی را با تمام وجودم احساس کردم . فشار دست عرفان را روی مچم احساس میکردم و متوجه شدم آهسته آهسته بالا میرود تا به بازویم رسید . در همان حال گفت : ((حالا آروم دست راستت رو از سنگ رها کن . سعی کن به دست من گیرش بدی ))
رویم نمی شد چیزی را که گفته بود انجام دهم . بار دگیر صدای آرامش را شنیدم که گفت: (( الهه دستت رو ول کن ))
آرام پنجه هایم را شل کردم
« خوبه حالا دست منو بگیر می خوام بکشمت بالا »
با صدایی که شبیه هذیان بود گفتم : «حسام .... منو میکشه »
بدون اینکه ببینمش احساس کردم لبخند به لبش نشسته ، زیرا تاثیر آنرا در صدایش شنیدم .
« نترس نمی گذارم این کارو بکنه . بهت قول میدم . زود باش ، میترسم باهم بریم پایین »
خوب بود عرفان مرا نمی دید که چطور رنگ عوض می کردم . یک بار دیگر از من خواست که دستم را رها کنم و دستش را بگیرم . به محض اینکه دستم را از سنگ رها کردم تعادلم را هم از دست دادم . همان لحظه سنگ زیر پایم فروریخت و در هوا معلق ماندم . اگر عرفان بازویم را نگرفته بود به حتم پایین می افتادم . نمیدانستم کجا هستم و چه موقعیتی دارم . در آن لحظه فکر میکردم تمام راه را لیز خورده ام و چیزی نمانده تا به پایین تپه برسم . همان بهتر که نمی دانستم کجا هستم ، زیرا اگر مقنعه جلوی چشمانم را نگرفته بود و نگاهم هم به زیر پایم میافتاد به یقین پیش از سقوط سکته میکردم .
صدای عرفان را شنیدم .در حالی که از شدت فشار دندانهایش را به میفشرد گفت : «الهه دستم را بگیر»
میخواستم حرفش را گوش کنم ، ولی نمیدانستم دست او کجاست چون چیزی نمیدیدم و مانند کوری در تاریکی مطلق دستم را به دنبال دست او میگرداندم . چون نمیدانستم دستش کجاست این کار نتیجه ای نداشت . صدای او را شنیدم که گفت : « الهه زود باش ، نمیتونم بیشتر از این خودم را آویزون کنم . هر دو با هم پایین میریم »
با صدای ضعیفی گفتم : « من دستت رو نمیبینم »
لحظه ای مکث کرد و گفت : « خب صبر کن الان درستش میکنم »
با یک حرکت مقنعه را از روی سرم کشید . احساس کردم میتوانم به راحتی تنفس کنم . حالا دیکر او را میدیدم که خیلی نزدیک به من روی سنگ دراز کشیده و با دستش بازویم را چسبیده بود . از خجالت ترجیح میدادم مقنعه همانند کیسه روی صورتم باقی میماند تا اینکه اینقدر از نزدیک او را ببینم . هنوز گیج بودم ولی نه آنقدر که نتوانم احساس کنم از فشار وزن من صورتش قرمز شده . صدای عرفان را شنیدم که گفت:« حالا دستم را بگیر »دستش را به طرفم دراز کرد . بدون فکر و تردید دستم را داخل دستش گذاشتم و او را دیدم که نفس راحتی کشید . سپس گفت : «خوبه حالا سعی کن مچم را بگیری . من باید بازوت رو بگیرم تا بتونم بالا بکشمت»
نمیتوانستم نگاهش را تحمل کنم . چشمانم را بستم و کاری که گفته بود انجام دادم ، اما به جای مچش آستین پیراهنش را گرفتم که همان لحظه هم صدای پاره شدن آن را شنیدم . ناخودآگاه چشمانم باز شد و او را دیدم که با نگاهی عمیق به چشمانم مینگریست . عرفان همانطور که بالای مچم را گرفته بود گفت : «یک بار دیگه سعی کن » همان کار را کردم و به بالای مچش چنگ زدم و آنرا گرفتم . سپس گفت پایم را به صخره تکیه بدهم و همزمان با او خودم را بالا بکشم . در مرحله آخر دست راستش را از بازویم رها کرد و در حالی که آن را دور کمرم حلقه میزد مرا بالا کشید . از خجالت چشمانم را بستم و همان لحظه آرزو کردم ای کاش از صخره سقوط میکردم ، ولی به آن وضع در آغوشش قرار نمیگرفتم . وقتی مرا بالا کشید با چشمانی نیمه باز خودم را کمی عقب کشیدم تا کمکتر با او تماس داشته باشم . در همان لحظه که خودم را عقب میکشیدم بار دیگر مرا به طرف خودش کشید و در حالی که نفس نفس میزد گفت :« چه کار میکنی ؟ تازه آوردمت بالا »
با خجالت سرم را پایین انداختم . تازه آن وقت بود که به خودش آمد و آهسته و با احتیاط حلقه دستانش را از بدنم جدا کرد و نگاهش را از روی صورت و موهای آشفته ام برداشت و در حالی که صورتش سرخ شده بود خودش را عقب کشید. صدای عاطفه را شنیدم . همانطور که با احتیاط و آهسته پایین میآمد با نگرانی گفت : «شما حالتون خوبه »
وحشت را از صدایش میشد فهمید . رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود و لبانش به کبودی میزد . وقتی مرا سالم و سلامت دید اشک در چشمانش پر شد و در همان حال گفت : «خدا رو شکر ، الهه جون حالت خوبه ؟»
دستی به موهایم کشیدم و تارهای آشفته را از روی صورتم کنار زدم . سرم را تکان دادم . عرفان نگاهی به من انداخت ولی خیلی زود سرش را برگرداند . تازه متوجه شدم هنوز بدون حجاب جلوی او نشسته ام . با چشم به دنبال مقنعه ام گشتم و آن را کنار دست او پیدا کردم . عاطفه متوجه منظورم شد و آن را برداشت و بعد از درست کردن آن را روی سرم انداخت . خطاب به عرفان گفت : «داداش تو حالت خوبه ؟»
عرفان نگاهی به من انداخت و گفت : «شکر خدا بله » سپس به من نگاه کرد و گفت : «جاییت آسیب ندیده ؟»
هنوز نمی دادنستم درد هم دارم زیرا بدنم گرم بود . عاطفه کمک کرد تا بلند شوم . همان لحظه زانویم به ذق ذق افتاد و صدایم را درآورد . عاطفه با نگرانی به عرفان نگاه کرد و گفت نکنه چیزیش شده باشه »
عرفان به من نگاه کرد و گفت : «دردش خیلی شدیده ؟»
گفتم : « نه زیاد می تونم راه برم »
با وجودی که درد امانم را بریده بود ، ولی نمی خواستم بیش از آن دردسر درست کنم . نیمی از راه را لیز خورده بودم و نیم دیگر مانده بود . عرفان به عاطفه گفت که پشت سر من بیاید و خودش جلوی من حرکت می کرد و در همان حال از روی مانتو مچ دستم را گرفته بود تا هوایم را داشته باشد . عاقبت پایین آمدیم اما پایم به شدت درد می کرد . خم شدم و دستم را روی زانویم گذاشتم . تازه متوجه شدم شلوار جین محبوبم از ناحیثه زانو پاره شد و روی زانویم زخم بزرگی ایجاد شده بود که از آن خون می آمد . روی دستانم نیز جای خراشیدگیهای عمیق به چشم می خورد . به کمک عاطفه جلوی جوی آب رفتیم و خون دستانم را شستم . کف دستم به سوزش افتاد و مرا از شستن دستم پشیمان کرد . عرفان به خواهرش گفت که جلوتر از ما از جوی آب رد شود . خودش ایستاد تا به من کمک کند . نمی دانم حسام کجا بود ولی هر لحظه می ترسیدم سر برسد و مرا ببیند که چطور آویزان دوستش شده ام . وقتی عرفان روی تخته سنگ وسط جوی آب ایستاد گفت : « الهه خانم دستتون رو بدید به من »
جلوی عاطفه خجالت می کشیدم این کار را بکنم . خیلی زود عاطفه حالم را درک کرد و در حالی که پشتش را به ما می کرد گفت : « من جلوتر می روم تا اگر آقا احسان را دیدم بگویم برای کمک بیاید .»
حتی من با همه خنگی و گیجی ام فهمیدم که حسام طرف دیگر رودخانه و پشت تپه سنگی است و این بهانه ای تا من کمتر خجالت بکشم . عاطفه دور شد و عرفان دستش را برای کمک به من دراز کرد . قدمی برداشتم ، ولی درد پایم ناخودآگاه فریادم را درآورد . دلم میخواست گریه کنم ، ولی نه از درد ، بلکه از عجزی که احساس می کردم . به عرفان نگاه کردم و او رادیدم که با چهره ای درهم و نگران به سنگ روی آب خیره شد . نمیدانم در چه فکری بود ، ولی تعلل را جایز ندیدم و دستم را به طرفش دراز کردم . به خودش آمد و مچ دستم را از روی مانتو گرفت . لرزه ای در بدنم احساس کردم و تپش قلبم شروع شد . رنگ صورت عرفان نیز سرخ شد و بدون اینکه به من نگاه کند مواظب بود در آب نیفتم. از آنجایی که خیلی دست و پا چلفتی و منگ بودم با لنگی پایم آنقدر ناشیانه حرکت کردم و تکان خوردم که باعث شدم یک پایش داخل جوی آب فرو برود .
وقتی او را دیدم که با کفش داخل آب شده است با ناراحتی گفتم : « معذرت میخوام»
عرفان سرش را تکان داد و همان موقع به خنده افتاد . نمی دانستم از چه چیز می خندد . همانطور که دستم را گرفته بود و خیلی مواظب بود تا در جوی آب نیفتم گفت : « ببخشید دست خودم نیست . به این فکر میکنم بریم خونه چه فکری درباره ما می کنند .»
هنوز متوجه منظورش نشده بودم . با نگاهی پرسشگر به او نگاه می کردم تا منظورش را واضح تر بیان کند . ادامه داد :«بدون شک تا خودمون نگیم چه اتفاقی افتاده فکر می کنند راهزنها به ما حمله کردند ، یا اینکه زیر آوار موندیم.»
نگاهی به سر تا پایش انداختم و متوجه منظورش شدم . من که حسابی خاکی و درب و داغون شده بودم . او هم به همان وضع افتاده بود . آستین لباسش را هنگام بالا آمدن پاره کرده بودم . بلوز مردانه سفیدش بر اثر کشیدن روی صخره کثیف و خاکی شده بود . علاوه بر آن بالای مچ دستش هم از جای ناخنهای من حسابی خراشیده شده بود . کفشها و دم پای شلوارش هم حسابی خیس و خاکی شده بود . نگاهی به چشمانش کردم و آهسته گفتم : « معذرت میخوام»
خندید و نگاهش را از روی چهره ام برداشت و در حالی که به جوی آب نگاه میکرد گفت : « این بلا در مقابل بلایی که به سرم اومده هیچه »
دلم فروریخت . حس کردم منظور دیگری دارد . منظوری غیر از آنچه در قوه درک من است . نمی توانستم از او بخواهم حرفش را واضح تر بیان کند . در سکوت از جوی آب رد شدیم و کنار باغ میوه عاطفه را دیدیم که منتظرمان بود . عاطفه جلو آمد و دستم را گرفت و کمک کرد تا کنار رود برویم . با نگاه کردن به رود و پل متحرک کم مانده بود بزنم زیر گریه . نمی دانستم چه باید بکنم . وقتی حالم خوب بود به سختی پل را رد کرده بودم ، حالا که لنگ می زدم و دستانم زخم شده بود چطور می توانستم از آنجا رد شوم . عرفان به عاطفه گفت از پل رد شود و دو طرف طناب را محکم بگیرد . عاطفه همین کار را کرد . عرفان به من گفت برو من کمکت می کنم . با نگرانی به پل نگاه کردم و گفتم : « توی جوی آب به اون کوچیکی انداختمتمون .....» عرفان لبخندی زد و گفت : «اشکالی نداره ، فوقش با هم شیرجه می ریم تو آب . برو ،فقط نترس باشه ؟»
سرم را تکان دادم و با دقت دو طرف طناب را گرفتم . عرفان پشت سرم با فاصله کمی می آمد و در همان حال تشویقم می کرد و مرتب می گفت : «خوبه خیلی خوبه .دیگجه چیزی نمونده ، همین جور برو جلو . آفرین خوبه ...»
همان لحظه صدای حسام را شنیدم که گفت : « سلام من اومدم »
از ترس ناخودآگاه به عقب برگشتم . حرکت ناگهانی من باعث تکان خوردن پل شد . با وحشت ولی آهسته گفتم :«وای حسام اومد»
صدای عرفان را شنیدم که گفت :«نترس من اینجا هستم . قول می دم حسام کاریت نداشته باشه »
با ترس و لرز چند قدم باقی مانده را طی کردم . در دوقدمی طرف دیگر پل عاطفه عاطفه بازویم را گرفت و کمکم کرد تا پایم را روی زمین بگذارم . عرفان پشت من بود . برگشتم و حسام را دیدم که یک سطل دستش بود .
کنار پل ایستاد و خطاب به عرفان گفت : «اگه میتونی دوباره برگرد بیا ، می ترسم سطل شیر رو بریزم ت و رودخونه»
نگاه دقیقی به چهره اش انداختم . انتظار داشتم روی چهره اش اخمی نشسته باشد ، ولی چهره اش نه تنها عادی بود بلکه خیلی شاد بود . عرفان به چابکی بار دیگر پل را زیر پا گذاشت تا به طرف دیگر برود . با مهارت سطل شیر را آورد . حسام هم پشت سر او به سمت ما آمد . عاطفه به او سلام کرد و گفت خسته نباشید . حسام نیز با لبخند به عاطفه گفت متشکرم و تتازه آنوقت بود که متوجه من شد . اخمهایش را درهم کشید و با تعجب گفت : «چی شده ؟» سپس نگاهی به دستانم انداخت و گفت :«زمین خوردی ؟»
سرم را با ناراحتی تکان دادم و گفتم :«آره»
با ناراحتی گفت : «باور کن همون موقع که دیدم کنار جوی نیستید حدس زدم بلایی سر خودت آوردی»
سرم را پایین انداختم و چرخی زدم تا به طرف منزل بروم . عاطفه برای حسام جریان را تعریف کرد و گفت :«من مقصر بودم . الهه جون نمی دونست راه چقدر سخت و ناهمواره ، ولی من که می دونستم نباید اجازه می دادم این اتفاق بیفته »
به عاطفه نگاه کردم و گفتم :«تقصیر خودم بود . خودم اصرار کردم بریم بالا »
حسام که اخمی روی پیشانیش افتاده بود گفت :«خوبه خودت هم قبول داری . تو همین جوری راه درست رو صد دفعه زمین میخوری چه برسه بخوای تپه به اون سختی رو بالا بیای »
طعنه حسام بخصوص که جلوی عرفان و عاطفه گفته شد به حدی ناراحتم کرد که اشک در چشمانم حلقه بست . سرم را پایین انداختم تا کسی متوجه نشود. حسام بدون اعتنا به ناراحتی من سطل شیر را از روی زمین بلند کرد و به طرف منزل راه افتاد . .عرفان به رویش نیاورد چه شنیده است و عاطفه در حالی که به طرفم می آمد دستش را روی بازویم گذاشت تا کمکم کند . با ناراحتی بازویم را کشیدم و بدون اینکه از این کارم معذرت خواهی کنم به طرف منزل راه افتادم .
آن شب تمام استخوانهای بدنم درد می کرد طوری که عالیه خانم قرص مسکن برایم آورد . زخم پایم خیلی عمیق بود و درد شدیدی داشت به طوری که هنگام پانسمان آن توسط مادر حسابی جیغ جیغ کردم . علاوه بر آن روی ساق پایم نیز خراش افتاده بود . مادر روی خراشهای دست و پایم دارو مالید و برای اولین بار حسام را سرزنش کرد که چرا دو دختر را تنها رها کرده و پی تفریحش رفته است . حسام در مقابل سرزنش مادر هیچ نگفت . شاید خودش هم به این مسئله فکر می کرد .همان موقع نگاه غضبناکی به من انداخت و من که دلم حسابی خنک شده بود اعتنایی به او نکردم .
صبح روز بعد وقتی از خواب برخواستم احساس سردرد هم به درد استخوانهایم اضافه شده بود . همین باعث شد تا چند روزی که آنجا بودیم جای دیگری نروم . عالیه خانم و حاج مرتضی از وضعی که برایم پیش آمده بود خیلی ناراحت بودند و مدام غصه مرا می خوردند که همین مرا خیلی خجالت می داد .
پس از پنج روز که از آب و هوای لذت بخش و مفرح آنجا و مهمان نوازی بی حد و حصر خانواده محمدی بهره مند شدیم . با اتمام مرخصی حسام و عرفان قرار بر این شد که به تهران برگردیم . هنگام حرکت حاج مرتضی که قرار بود یکی دو روز دیگر بماند خطاب به مادر گفت :« اکه بهتون بد گذشت به بزرگی خودتون ببخشید »
مادر با صداقت و از ته دل گفت که تا آن روز اینقدر به او خوش نگذشته است حاج مرتضی نگاهی به من کرد و گفت :«ولی می دونم به دخترم اصلا خوش نگذشته ، به خصوص با اون بلایی که سرش اومده »
با لبخند گفتم :«تقصیر خودم بود ، ولی با این حال مطمئن باشید به من هم مثل مادر خیلی خوش گذشته است »در این مورد به راستی صادق بودم .
پس از اینکه به طرف تهران راه افتادیم با افسوس فکر می کردم که چقدر حیف شد و این پنج روز چقدر زود گذشت . چیز دیگری که در این مدت فهمیده بودم این بود که حدس میزدم دختری که حسام حرفش را به ژینوس زده بود کسی جز عاطفه نیست . براستی که عاطفه دختری دوست داشتنی و مهربان بود که هر کسی میتوانست عاشقش شود ، به خصوص با نجابتی که داشت مطمئن بودم حسام را حسابی شیفته خود کرده است .
روزی که برمی گشتیم هوا بارانی و گرفته بود ، ولی هر چه به تهران نزدیکتر می شدیم گرما جای خود را با هوای دلچسب آنجا عوض می کرد . عاقبت به مقصد رسیدیم . با اینکه فقط پنج روز از کوچه و خیابانمان دور بودیم ، ولی حس میکردم دیدن کوچه و منزلمان برایم تازگی دارد . به محض رسیدن یاد کیان افتادم و قولي كه به او داده بودم و اينكه رسيدنمان را به او اطلاع بدهم .
وقتي رسيديم فهميدم الهام و شوهرش هم از سفر برگشته اند ، ولي حميد و شبنم هنوز نيامده بودند .
چند روز بعد مادر همه را به منزلمان دعوت كرد و بار ديگر خانواده دور هم جمع شديم . در اين ميان شنيدم كه همسر آقا مجتبي از الهام خواسته در مورد خواستگاري از من براي مهران با مادر صحبت كند . بار ديگر ياد مهران در دلم زنده شد . به ياد مهماني آقاي صباحي افتادم و نگاههاي مشتاق او . حس كردم ديگر تمايلي به او ندارم . بدون اينكه به موضوع جدي فكر كنم سعي كردم فراموش كنم چه شنيده ام .
هفت هشت روز از بازگشت ما مي گذشت و من هنوز با كيان تماس نگرفته بودم تا آمدنم را به او اطلاع دهم . نهمين روز فرصتي پيش آمد و سر راه رفتن به منزل الهام توانستم از مغازه اي نزديك منزل او با كيان تماس بگيرم . بر خلاف تصورم كس ديگري گوشي را برداشت و من با شنيدن صداي غريبه اي فكر كردم تماس را قطع كنم ، اما نتوانستم و با صداي آهسته اي گفتم :«با آقاي بهتاش كار دارم» شخصي كه پشت خط بود خواست تا چند لحظه گوشي را نگه دارم . شنيدم كه گفت : «كيان گوشي را بردار با تو كار دارند»
صداي كيان را شنيدم كه گفت :« كيه ؟» غريبه گفت :«صبر كن »سپس خطاب به من گفت :«ببخشيد شما ؟»
نمي دانستم چطور بايد خودم را معرفي كنم . گفتم :«اگه ميشه گوشي رو بديد به ايشون »
دوباره خطاب به كيان گفت :«خودت ببين كيه »
لحظه اي بعد كيان گوشي را برداشت و گفت :«بله؟»
با شنيدن صدايش دست و پايم را گم كردم ، به خصوص لحن صدايش كه نشان ميداد سرش حسابي شلوغ است . سلام كردم . با شنيدن صدايم لحن كلامش عوض شد و سرحال گفت :«به به ، چه عجب خانم دكتر الهه،يادي از ما كرديد.»
به او گفتم :«فكر مي كنم بد موقعي مزاحم شدم.»
«اختيار داريد . من هميشه براي شما وقت دارم . الان كجايي؟»
-
- داشتم مي رفتم خونه خواهرم سر راه از يك مغازه باهات تماس گرفتم.
- نمي توني به جاي رفتن به خونه خواهرت با من بيرون بيايي؟
- نه
- مثل هميشه نه. الهه تكليف اين دل چيه؟
- نمي دونم.
- مي دونم كه نمي دوني. مي گم بهت كه بدوني ديگه طاقت ندارم. هر جوري هست مي خوام ببينمت، خيلي زود.
- بايد صبر كني تا فرصت پيدا كنم.
- پيدا مي كني البته اگه بخواي.
- مي خوام، ولي ...
- نگو نمي تونم كه حسابي دلخور مي شم.
- خب اگه شد بهت زنگ مي زنم.
- نشد نداريم. فردا، فردا مي خوام ببينمت. يك كاري بكن.
- فردا شايد نشه. گفتم كه بهت خبر مي دم.
- نه همون فردا وگرنه ميام در خونتون در مي زنم مي گم الهه رو صدا كنيد مي خوام ببينمش.
مي دانستم شوخي مي كند. دل من هم برايش تنگ شده بود و خودم هم مي خواستم ببينمش. همان لحظه مرا وادار كرد با او قرار روز بعد را بگزارم. با او خداحافظي كردم و به منزل الهام رفتم. آنقدر در فكر بودم كه هر چه الهام مي گفت سرسري جوابش را مي دادم طوري كه متوجه شد حواسم آنجا نيست. درحالي كه دستش را جلوي صورتم تكان مي داد گفت: الهه هيچ معلومه كجايي؟ دختر حواست كجاست. مي گم مامان موضوع را بهت گفت؟
حواسم را جمع كردم و گفتم: موضوع چي رو؟
- خب تو كه نمي دوني چه موضوعي پس چرا مي گي آره؟!
- ببخشيد حواسم نبود.
- فهميدم حواست نيست. موضوع مهران رو.
نگاهم را از چشمانش دزديدم و گفتم: خودت كه گفته بودي.
- اون كه نه، صبح با مادر تلفني صحبت كردم بهش گفتم ازت بپرسه در مورد مهران چه نظري داري تا اگه يه وقت جاريم خواست براي خواستگاري اقدام كنه، مثل اون دفعه خجالتشون رو نكشيم.
سرم را پايين انداختم و گفتم: مامان چيزي به من نگفت. منم فكر نمي كردم موضوع جدي باشه.
الهام گفت: منم فكر نمي كردم موضوع جدي باشه، ولي صبح كه مادر جون صدايم كرد و موضوع رو مطرح كرد فهميدم موضوع جديِ جديه، ولي مي خوام پيش از آمدن حاج مجتبي و خانمش به خونمون نظر تو رو بدونم تا يك وقت اونا نيان و برن بگي نه، سنگ روي يخ بشن.
سكوت كرده بودم. نه به خاطر اينكه در مورد اين موضوع فكر مي كردم و يا از پاسخ دادن خجالت مي كشيدم فقط به خاطر اينكه روم نمي شد چطور به الهام بگويم پاسخم منفي است.
الهام گفت: البته الان بهت بگم مهران تا دو سال ديگه انگليس مي مونه تا درسش تموم بشه. حالا اينجور كه جاريم مي گفت اگه جوابت مثبت بود مهران يك سفر مياد ايران عقد مي كنيد و جشن مي گيريد بعد هم حاج مجتبي مقدمات سفرت رو براي رفتن به اونجا فراهم مي كنه تا موقعي كه درس مهران تموم بشه و برگرديد.
آشوبي در دلم پديد آمد. سفر به خارج از كشور از روياهائي بود كه حتي به آن هم فكر نمي كردم. بار ديگر چهره مهران را به ياد آوردم. چهره متناسب و خوشايندي داشت. به ياد آوردم در يكي دوباري كه ديده بودمش آرزوي داشتن همسري با آن شكل و قيافه را كرده بودم.
الهام وقتي ديد سكوت كرده ام و سرم را به زير انداخته ام، دستش را زير چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت: ببين الهه، نمي خوام الان جواب بدي. خوب فكر كرن بعد تصميم بگير. ازدواج يك روز و دو روز نيست. مامان وقتي فهميد قراره بعد از مقدمات عقد مقدمات سفرت رو جور كنن تا بفرستنت انگليس نشون داد زياد موافق نيست، ولي من گفتم بزار خودت تصميم بگيري چون به هرحال اين زندگي و انتخاب متعلق به توست. اگر اخلاق مهران رو از من بپرسي مي گم تا اونجا كه من مي شناسمش و از چند سال پيش تا به حال با اونا مراوده داشتم خانواده اش آدماي خوبي هستن، خودش هم اخلاق و مرام خوبي داره. حالا درسته سر و وضعش رو طبق روز مي گردونه، ولي بعضي از مردا بعد از ازدواج به راه ميان و دست از جووني بر مي دارند. البته خانواده هم خيلي شرطه. حاج مجتبي مرد خيلي خوبيه، محبوبه خانم هم زن درست و شريفيه. تو اين چند سال كه من عروس اين خانواده بودم از هيچ كدومشون بدي نديدم. وضعشون رو هم كه مي دوني خوبه. مطمئن باش كم و كسري نخواهي داشت. حالا خودت مي دوني، ولي زودتر جواب بده تا اگه نخواستي يك جوري سر و تهش رو هم بياريم تا بهشون برنخوره. چون اينجوري بهتره تا اونكه بيان خواستگاري بعد جواب منفي بهشون بديم. فهميدي؟
سرم را تكان دادم و قرار شد دو روز ديگه كه خوب فكرهايم را كردم جوابم را به الهام بدهم.
به خانه كه برگشتم حس كردم مادر با نگاه كردن به چهره ام مي خواهد بداند چه جوابي به الهام داده ام. طفلي مادر نگران بود كه مبادا بخواهند دخترش را به غربت ببرند. عوض مادر وسوسه رفتن به خارج از كشور به جانم بدجوري چنگ انداخته بود. اگر الهام كمي ديگر صحبت كرده بود بدون فكر و فقط به خاطر رفتن به خارج همان جا به او جواب بله را مي دادم. خوشبختانه او عاقل تر از آن بود كه خواهر بي فكرش را در منگنه بگذارد.
آن شب تا پاسي از شب به مهران و بيشتر از آن به رفتن به انگليس فكر كردم. كاش مي شد نام آن را فكر گذاشت، چون بيشتر رويا مي بافتم تا اينكه خوب و منطقي فكر كنم.
روز بعد به ژينوس تلفن كردم تا خبري از او بگيرم. وقتي تلفنش را جواب نداد فهميدم هنوز از منزل مادربزرگش برنگشته. دلم خيلي هوايش را كرده بود. در اين فكر بودم چرا شماره منزل مادربزرگش را از او نگرفته بودمتا بتوانم با او صحبت كنم. همان موقع ياد كيان افتادم و فكري مثل برق در ذهنم جريان يافت. به مادر گفتم مي خواهم سري به منزل ژينوس بزنم. با هزار خواهش و التماس از مادر اجازه گرفتم تا يكي دو ساعت به آنجا بروم. البته ژينوسي در كار نبود و من به اين بهانه مي خواستم سر قرارم با كيان حاضر شوم. به محض اجازه دادن مادر به سرعت حاضر شدم و به جاي مقنعه روسري سر كردم. تا مادر ديد مي خواهم با روسري برم گفت آن را عوض كنم. براي انكه مادر لج نكند و بگذارد بروم مجبور شدم با همان مقنعه مشكي از منزل خارج شوم.
با كيان سر ساعت ده همان جايي كه دفعه پيش او را ديده بودم قرار داشتم. با هزار نذر و صلوات سر قرارمان رسيدم. كيان اين بار با خودرويي ميتسوبيشي مشكي رنگي آمده بود. خودش بلوز سبز كم رنگي به تن داشت. با ديدن من حركت كرد و مثل دفعات قبل جلوي پايم ترمز كرد. راحت تر از گذشته سوار شدم. گويي با ديدن او ترس جاي خودش را به نوعي اطمينان و اعتماد مي داد.
به او سلام كردم. متوجه شدم سرش را خم كرده و به دقت مرا نظاره مي كند. با لبخند پاسخم را داد و گفت: راستي ديگه داشت قيافه ات از يادم مي رفت. مي دوني، تو ذهنم يك طور ديگه تصورت كرده بودم.
چشمانم را از نگاه بانفوذش گرفتم و گفتم: چطور تصور كرده بودي؟
نفس بلندي كشيد و گفت: قابل مقايسه با ذهنم نيستي؟
كمي جا خوردم، با اين حال گفتم: بدتر يا بهتر؟
- خودت قشنگ تري، نازي، يك طوري هستي كه وقتي مي بينمت حالي به حالي مي شم.
به راستي خجالت كشيدم، آن قدر كه ناخودآگاه با انگشتانم به ابرويم كشيدم و به اين طريق خواستم حواسم را از آنچه شنيده بودم پرت كنم.
كيان كه متوجه واكنش من شده بود و دليل آن را هم به خوبي مي دانست خنديد و گفت: خب حالا چي برام سوغات آوردي؟
از خجالت دلم مي خواست ديگر نگاهش نكنم، زيرا به تنها چيزي كه فكر نمي كردم آوردن سوغاتي براي او بود. وقتي سكوتم را ديد گفت: خب نمي خواد خودت رو معذب كني. يكي طلبم. حالا تعريف كن ببينم سفر چطور بود.
در حالي كه سعي مي كردم چهره عادي ام را پيدا كنم گفتم: جات خالي بود.
نيشخندي روي لبش ظاهر شد و گفت: دوستان كه به جاي ما بودند.
لحنش طوري بود كه حس كردم مي خواهد چيزي را به من بفهماند. نگاهش كردم ولي چيزي نگفتم. وقتي متوجه سكوتم شد گفت: شنيدم با يكي از همپالكيهاي داداش خوش غيرتت رفته بوديد.
همانطور نگاهش كردم و در همان حال به اين فكر كردم چطور جاسوسي مرا كرده اند. كيان بدون اينكه به من نگاه كند ادامه داد: فكر مي كنم به من گفته بودي كه تو اين سفر پسر ديگه اي باهاتون نيست. درست يادمه؟
مثل خطا كاري كه مچش را گرفته باشند بر و بر نگاهش كردم. جوابي نداشتم به او بدهم. نگاهي به من انداخت و همانطور كه نيشخند مي زد گفت: شايد داداشت فكر كرده هر كي تو كيش و آيين خودشون باشه احساس نداره و با ديدن دختر خوشگلي مثل تو طوريش نمي شه. نه؟
نگاهم را از اگرفتم و سرم را زير انداختم و به ياد عرفان افتادم. نگاه عميق و مظلوم عرفان زماني كه مرا از صخره بالا مي كشيد جلوي چشمم ظاهر شد. با صداي كيان از جا تكان خوردم.
- الهه چي شد، ساكتي؟
نگاهش كردم و گفتم: نمي دونستم دوست داداشم همراه خانواده اش مياد.
احساس كردم خيلي واضح است كه دروغ مي گويم. تصور مي كنم كيان هم همين احساس را كرد، زيرا ابروانش را بالا انداخت و گفت: هوم، خب حق داري نمي دونستي ديگه.
از ناراحتي دندانهايم را به هم فشردم و براي اولين بار از اينكه اينطور مرا بازخواست مي كرد از او حرصم گرفت. با اين حال سكوت كردم. كمي بعد گفت: خب حالا اين پسره چي بود اسمش؟ ها عرفان. چطور پسري بود. سعي نمي كرد باهات خلوت كنه.
با ناراحتي نگاهش كردم و گفتم: بس كن. نگه دار مي خوام پياده شم.
نگاه با نفوذي به چشمانم انداخت و با جديت گفت: هر وقت من بخوام پياده ميشي. باشه؟
احساس بدي داشتم. خودم را حشره اي مي ديدم كه با پاي خود به دام تارهاي عنكبوت افتاده است و هر چه دست و پا مي زند بيشتر بندهاي تار به دست و پايش گره مي خورد. تصميم گرفتم پاسخش را ندهم. البته او هم ديگر چيزي نگفت. هر دو سكوت كرديم. صداي كيان نگاهم را به سمت او معطوف كرد.
- الهه معذرت مي خوام. شنيدي مي گن عاشقا حسودن؟
جواب ندادم. ادامه داد: وقتي فكر كردم چطور براي ديدنت روزشماري مي كنم در حالي كه يكي ديگه راحت و آسوده مي تونه با تو همراه بشه خون خونم رو مي خورد. سپس نگاهم كرد و گفت: دركم مي كني؟
حس كردم به خوبي دركش مي كنم. سرم را تكان داد. گفت: حالا بيا با هم آشتي كنيم.
دستش را جلو آورد و انگشت كوچكش را به طرفم گرفت.به انگشتش نگاه كردم و منظورش را در كردم. همانموقع متوجه دستبند طلاي مردانه اي شدم كه به مچش بسته بود. ناخودآگاه انگشت كوچكم را به انگشتش گير دادم. دستم را گرفت و تا به خودم آمدم آن را به طرف لبش برد و بوسه اي روي انگشتم گذاشت. دستم را به سرعت كشيدم و احساس كردم بدنم از گرما عرق كرده است.
نواري داخل ضبط گذاشت و صداي آن را كم كرد تا مزاحم صحبتمان نشود سپس پيشنهاد كرد تا به پاركي كه او مي شناخت برويم. با شنيدن اسم پارك باز هم مخالفت كردم. او گفت پس مي رويم جايي كه خبر از مزاحم و پليس و اين جور چيزا نباشه. مخالفتي نكردم و پيش خودم فكر كردم او بهتر از من مي داند كجا برود كه ما را نگيرند. فقط گفتم: كيان، من فقط يك ساعت وقت دارم.
خنديد و گفت: مثل هميشه.
لبخندي زدم و احساس كردم هنوز دوستش دارم. نمي دانستم كجا مي رويم و البته فرقي هم نمي كرد. زيرا جايي را بلد نبودم و تمام اطمينانم حضور او و بودن با او بود. وقتي جلوي در خانه اي ايستاد تازه فهميدم جايي كه صحبتش را كرده بود خانه است، ولي نمي دانستم آنجا منزل چه كسيست. به ياد روزي افتادم كه همراه ژينوس به منزل دوست كوروش رفته بوديم. به خودم آمدم و به كيان گفتم: كجا مي ريم؟
خيلي عادي و خونسرد خانه را نشان داد و گفت: خونه ما.
لبم را گزيدم و گفتم: نه خواهش مي كنم. نمي تونم اينطور با كتي خانم رو به رو بشم.
خنديد و گفت: نگران نباش كتي خونه نيست. دو سه روزيست كه رفته اصفهان.
با نگراني گفتم: پس كي خونه است؟
با همان خونسردي درحالي كه خودرو را خاموش مي كرد گفت: فكر كنم كمند خونه باشه. سپس نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: ولي اون هنوز تو رختخوابه.
با ترديد گفتم: پس مزاحمشون نشيم بريم يه جاي ديگه.
خنديد و در حالي كه در را باز مي كرد پياده شد و گفت: بيا پايين عزيزم، لازم نيست نگران چيزي باشي.
با ناراحتي در اين فكر بودم كه حالا چه بايد بكنم. وقتي او را ديدم كه به من اشاره مي كرد در را باز كردم و با قدمهاي لرزان پياده شدم. منزلشان در خيابان قشنگي قرار داشت كه همه ساختمانها جديد و چند طبقه بودند. كيان با كنترل درهاي خودرو را قفل كرد. سپس با كليدي در خانه را باز كرد. خودم را دلداري دادم كه اين بار هم مثل همان موقعي است كه با ژينوس به منزل كوروش رفته بودم و همان لحظه به ياد حرف ژينوس افتادم كه مي گفت نترس تا خودت نخواهي كسي با تو كاري ندارد. همان لحظه با خودم گفتم : خاك بر سرت كنند، تو كه نمي داني كيان چطور پسريست. اگر ژينوس با اطمينان با كوروش جايي مي رفت براي اين بود كه دو سه سال با او دوست بود و او را خوب مي شناخت، مگه نه اينكه به كوروش مي گفت بچه سوسول. پس نمي تواني كيان را با كوروش مقايسه كني چون هنوز چند ماه نيست كه با كيان آشنا شده اي.
نمي دانستم چه بايد بكنم. به سرم زد از همانجا پياده برگردم ، ولي نه راه را بلد بودم و نه مي دانستم كدام نقطه از تهران هستم. كيان منتظر بود تا من داخل شوم. از همانجا سرش را تكان داد به اين معني كه چي شده؟ به خودم آمدم و درحالي كه به سمت او مي رفتم با خودم گفتم: يا نبايد مي آمدم يا حالا كه غلط كردم اومدم نبايد خودم را ببازم. به قول ژينوس مگه شهره هرته. وقتي داخل ورودي ساختمان شدم كيان خنديد و گفت: عاقبت تصميم گرفتي بيايي تو؟
گفتم: آخه نمي خوام مزاحم بشم.
كيان در حالي كه دستش را روي شانه ام مي گذاشت تا مرا به طرف بالا هدايت كند گفت: تو فقط مزاحم خواب و آسايش من مي شي، همين وگرنه حضورت براي كسي مزاحمت نداره.
-
جاي دستش را خالي كردم و خودم را به طرف ديگر كشاندم. متوجه شد و خنديد. از سه پله كه بالا رفتيم با كليد در ورودي را باز كرد و منتظر ماند تا ابتدا من وارد شوم. با يك نظر فهميدم وضع مالي خيلي خوبي دارند. خانه خيلي قشنگ و مجهزي بود كه حتي تصورش را نمي كردم. گوشه راهرو در شيشه اي قرار داشت كه به سمت سالني سر پوشيده و زيبا باز مي شد و استخر بزرگ و مدور وسط آن بود كه آب تميز و شفاف آن زير نوري كه از سقف شيشه اي به آن مي تابيد تلالوي عجيبي داشت. زياد به آن سو خيره نشدم تا كيان نفهمد براي اولين بار است كه چنين چيزي را مي بينم. به محض ورود هال بزرگ و مجللي كه پر از اسباب اثاثيه لوكس و زيبا بود پيش چشمم ظاهر شد. اتاق پذيرايي با چند پله از هال جدا شده بود و مبلهاي قيمتي آنجا را چشمگير و زيبا كرده بود. آشپزخانه بزرگ و بي در و پيكري در طرف چپ قرار داشت و در سمت راست پلكاني به طرف بالا مي رفت كه همان موقع فهميدم منزلشان دوبلكس مي باشد. حتي تصورش را هم نمي كردم كه كيان داراي چنين خانه و زندگي باشد. با وجود قشنگي فوق العاده منزل در همان وهله اول مي شد فهميد كساني كه در اين خانه زندگي مي كنند زياد در بند مرتب نگه داشتن آن نيستند زيرا جلوي در ورودي چند جفت كفش لنگه به لنگه افتاده بود و مانتو زنانه اي به جاي آويزان شدن در جالباسي كنار آن روي زمين افتاده بود. پشتيهاي مبل راحتي داخل هال گوشه و كنار به صورت نامنظم پراكنده بود و روي ميز ناهار خوري كنار آشپزخانه چند فنجان چاي نيم خورده وجود داشت. البته اين چيزها در يك نظر به چشم نمي آمد، ولي هر طرف را نگاه كردم اثري از بي نظمي مشاهده مي شد. سعي كردم بر رفتارم مسلط بمانم تا مبادا با حيرت به اين طرف و آن طرف نگاه كنم به همين خاطر چشمانم را به زمين دوختم. كيان با كفش وارد شد و روي فرشها قدم گذاشت. نمي دانستم آيا بايد از او تقليد كنم و يا اينكه كفشهايم را در بياورم. سراپايي هاي مردانه اي كه كنار جاكفشي بود و تميزي كفپوش خانه مي رساند كه نبايد با كفش داخل شد. كيان برگشت و زماني كه ديد ايستاده ام گفت: بيا ديگه چرا وايسادي؟
چفتم: چرا با كفش مي ري تو؟
نگاهي به كفشهايش انداخت و گفت: ولش كن، گلي كه نيست غر بزنه. تو هم همينجوري بيا.
حدس زدم گلي كسي است كه آنجا را تميز مي كند و فهميدم بهتر است كفشهايم را در بياورم. همين كار را كردم. برخلاف راهنمايي او كه مي خواست به پذيرايي بروم همانجا در هال روي مبل تك نفره اي نشستم. كيان گفت كه راحت باشم و خودش به آشپزخانه رفت. وقتي برگشت دو عدد قوطي نوشابه دستش بود كه حبابهايي كه روي آن نشسته بود و بخاري كه از آن بر مي خاست نشان از سردي بي اندازه اش داشت. كيان يك قوطي به طرفم گرفت و گفت: بكش بالا خنك ميشي.
چون نمي دانستم چيست دستش را رد كردم و گفتم: متشكرم ميل ندارم، درضمن گرمم نيست.
بدون تعارف نوشابه مرا روي ميز گذاشت و خودش روي مبل روبروي من نشست و در قوطي را باز كرد و يك نفس سر كشيد. با تعجب او را نگاه كردم كه چطور نوشابه اي كه حدس مي زدم گازدار است را يك نفس سر كشيده است.
كيان قوطي خالي نوشابه را روي ميز گذاشت و گفت: الهه چرا خودت رو راحت نمي كني؟
هول شدم و گفتم: خوبه، من راحتم.
كيان از جايش بلند شد و درحالي كه به طرفم مي آمد گفت: ولي من راحت نيستم. بلند شو مانتو و اون پارچه سياه رو دربيار.
دستش را جلو آورد تا مقنعه را از سرم بردارد. خودم را كنار كشيدم و با خواهش گفتم: نه صبر كن كيان. خواهش مي كنم بزار راحت باشم.
نگاهي به چشمانم انداخت و سرش را تكان داد و گفت: باشه هر جور راحت تري.
نفس راحتي كشيدم و از اينكه مثل هميشه حرفش را به كرسي نشانده بود خدا را شكر كردم. كيان به طرف ضبط و پخش بزرگي كه روي ميز قشنگي بود رفت و كاستي داخل آن گذاشت. صداي موسيقي ملايمي در فضا پيچيد. به طرفم آمد و كنارم ايستاد و گفت: خوشحالم اينجا مي بينمت. مطمئنم كتي هم بود از ديدنت خوشحال مي شد.
تشكر كردم. دست دراز كرد و يك صندلي جلو كشيد و كنار مبلي كه روي آن نشسته بودم گذاشت و خودش كنارم نشست. احساس خطر مي كردم بخصوص كه نگاه كيان چنان شيفته به من دوخته شده بود كه حس مي كردم هر لحظه ممكن است عملي از او سر بزند. حدسم درست بود. دستش را جلو آورد و دستم را گرفت. خواستم دستم را بكشم، اما آنرا محكم در دستش نگه داشت و درحالي كه خودش را كمي جلوتر مي كشيد گفت: الهه، الهه دختري مثل تو نديدم. وقتي دستت را مي گيرم نگاه پر از ترست احساس لذت عميقي به من مي ده. راستي كه الهه اي. الهه پاكي و نجابت و من عاشق همه كارهايت هستم. ترست، خجالتت، خنده ات، نگاه شيرينت، مژه هاي بلندت، لبهاي خواستنيت، اون صورت مينياتوريت. خيلي دوستت دارم.
حس مي كردم از خجالت داغ شده ام. خودم را كنار كشيدم و آهسته گفتم: كيان خواهش مي كنم، من به عنوان مهمون اومدم خونت.
خنديد و گفت: منم مهمون نوازي مي كنم.
در همان حال دستم را نوازش مي كرد. از اصطلاحي كه به كار برده بود در عين اينكه خيلي معذب شده بودم ناخودآگاه خنده ام گرفت. هر كار كردم نتوانستم لبخندم را فرو بخورم و همين خنده لعنتي جسارت او را بيشتر كرد و درحالي كه دو دستم را ميان دستانش گرفته بود آنها را به طرف لبش برد و بوسه اي بر دستانم زد. فشاري به دستانش آوردم تا انها را از دستش دربياورم كه خنديد و گفت: بهت گفته بودم هر وقت بخوام دستت رو ول مي كنم. سپس هر دو دستم را با يكي از دستانش گرفت و دست ديگرش را جلو آورد تا مقنعه ام را از سرم در بياورد. مقاومت كردم و در همان حال گفتم: خواهش مي كنم.
هر كاري كردم نتوانستم دستانم را از بين پنجه هاي محكمش بيرون بكشم. در همان حال گفت: خيلي طالب بودم موهات رو ببينم. سرم را عقب كشيدم و با ناراحتي گفتم: ولم كن خيلي اذيتم مي كني.
دير شده بود او با يك حركت مقنعه ام را از سرم كشيد و با حيرت گفت: هي چه موهاي خوشرنگ و قشنگي داري. با تقلا دستانم را از بين دستانش بيرون آوردم و با ناراحتي مقنعه را از دست ديگرش كشيدم. خواستم آن را سرم كنم كه نگذاشت و گفت: يا بايد اجازه بدي دستت را بگيرم و يا بدون حجاب نگاهت كنم.
اخمي كردم و گفتم: كيان خيلي لوسي.
با صداي بلند خنديد. معلوم بود خيلي لذت مي برد. در حال درست كردن مقنعه روي سرم بودم كه صداي باز و بسته شدن دري را از طبقه بالا شنيدم. خودم را جمع و جور كردمو به طرف صدا نگاه كردم. كيان نفس بلندي كشيد و گفت: اين كمند است كه مثل هميشه سر و كله اش بي موقع پيدا شده.
به عكس او من خوشحال بودم كه خواهرش به موقع رسيده است. چند لحظه بعد صداي سرپايي زنانه اي كه روي پله هاي دوبلكس كشيده مي شد به گوشم رسيد. لحظه اي بعد سر و كله دختر جواني كه هنوز لباس خواب به تن داشت روي پله ها ظاهر شد. از ديدن كمند با آن سر و شكل ناخودآگاه ماتم برد. موهاي بلوند رنگ كرده كمند آشفته روي شانه هايش ريخته شده بود. روبدو شامبري به رنگ سفيد به تن داشت كه بند آن از يك طرف آويزان شده بود.
-
هول شدم گفتم : "خوبه من راحتم "
کیان از جایش بلند شد و در حالی مه به طرفم می امد گفت :" ولی من راحت نیستم بلند شو مانتو و اون پارچه سیاه رو در بیار "
دستش را جلو اورد تا مقنعه را از سرم بردارد خودم را کنار کشیدم و با خواهش گفتم :"نه صبر کن کیان.خواهش می کنم بذار راحت باشم "
نگاهی به چشمانم انداخت و سرش را تکان داد و گفت :" باشه هر جور راحت تری "
نفس راحتی کشیدم و از اینکه مثل همیشه حرفش را به کرسی ننشانده بود خدا را شکر کردم کیان به طرف ضبطو پخش بزرگی که روی میز قشنگی بود رفت و کاستی داخل ان گذاشت .صدای موسیقی ملایمی در فضا پیچید به طرفم امد و کنارم ایستاد و گفت :"خوشحالم اینجا می بینمت مطمئنم کتی هم بود از دیدنت خوشحال می شد"
تشکر کردم و او دست دراز کرد و یک صندلی جلو کشید و کنار مبلی که روی ان نشسته بودم گذاشت و خودش کنارم نشست . احساس خطر کردم به خصوص که نگاه کیان چنان شیفته به من دوخته شده بود که حس می کردم هر لحظه ممکن است عملی از او سر بزند . حدسم درست بود .دستش را جلو اورد و دستم را گرفت . خواستم دستم را بکشم اما ان را محکم در دستش نگه داشت و در حالی که خودش را کمی جلو تر می کشید گفت :" الهه الهه دختری مثل تو ندیدم وقتی دستت را می گیرم نگاه پر از ترست احساس لذت عمیقی به من می ده . راستی که الهه ای . الهه پاکی و نجابت و من عاشق همه کارهات هستم .ترست خجالتت و خنده ات نگاه شیرینت مژه های بلندت لبهای خواستنیت اون صورت مینیاتوریت خیلی دوستت دارم ."
حس می کردم از خجالت داغ شده ام خودم را کنار کشیدم و اهسته گفتم :"کیان خواهش می کننم من به عنوان مهمان اومدم خونت "
خندید و گفت :" منم مهمون نوازی می کنم "
در همان حال دستم را نوازش می کرد . از اصطلاحی که به کار برده بود در عین اینکه خیلی معذب شده بودم ناخود اگاه خنده ام گرفت . هر کار کردم نتونستم لبخندم را فرو بخورم و همین خنده لعنتی جسارت او را بیشتر کرد و در حالی که دو دستم را میان دستانش گرفته بود انها را به طرف لبش برد و بو سه ای بر دستانم زد . فشاری بر دستانم اوردم تا انها را از دستش در بیاورم که خندید و گفت :" بهت گفته بودم هر وقت بخوام دستات رو ول می کنم " سپس هر دو دستم را با یکی از دستانش گرفت . و دست دیگرش را جلو اورد تا مقنعه ام را از سرم در بیاورد .مقاومت کردم و در همان حال گفتم :"خواهش می کنم "
هر کار کردم نتوانستم دستانم را از بین پنچه های محکمش بیرون بکشم . در همان حال گفت :" خیلی طالب بودم موهات را ببینم "سرم را عقب کشیدم و با ناراحتی کفتم " ولم کن خیلی اذیتم می کنی "
دیر شده بود او با یک حرکت مقنعه را از سرم کشید و با حیرت گفت :" هی چه موهای خوشرنگ و قشنگی داری "با تقلا دستانم را از دستش بیرون اوردم و با ناراحتی مقنعه را از دست دیگرش کشیدم . خواستم ان را سرم کنم که نگذاشت و گفت :" یا باید اجازه بدی دستت را بگیرم و یا بگذاری بدون حجاب نگاهت کنم "
اخمی کردم و گفتم "کیان خلی لوسی "
با صدای بلند خندید . معلوم بود خیلی لذت می برد در حال درست کردن مقنعه روی سرم بودم که صدای باز و بسته شدن دری را از طبقه بالا شنیدم . خودم را جمع و جور کردم و به طرف صدا نگاه کردم . کیان نفس بلندی کشد و گفت :" این کمند است که مثل همیشه سرو کله اش بی موقع پیدا شده "به عکس او من خوشحال بودم که خواهرش به موقع سر رسید ه است . چنند لحظه بعد صدای سر پایی زنانه ای که روی پله های دوبلکس کشیده می شد به گوشم رسید . لحظه ای بعد سروکله دختر جوانی که هنوز لباس خواب به تن داشت روی پله ها ظاهر شد . از دیدن کمند با ان سرو شکل ناخود اگاه ماتم برد داشت . موهای بلوند و رنگ کرده کمند اشفته روی شانه هایش ریخته شده بود . روبدوشامبری به رنگ سفید به تن داشت که بند ان از یک طرف اویزان شده بود .
{صفحه 292-293}
چون بند ان را نبسته بود لباس خواب صورتی رنگ و نازک او را زیر ربدوشامبر معلوم بود . هنگام راه رفتن پاهای خوش ترکیب و سفید کمند سخاوتمندانه در معرض دید کیان و من قرار می گرفت . از دیدن این صحنه کم مانده بود از تعجب شاخهایم در بیاید . ولی گویی دیدن کمنند به ان صورت برای کیان عادی بود زیرا بدون اینکه توجهی به او کند گفت :" بیدار شدی ؟"
با امدن او از جایم برخاستم کمند با چشمان خواب الوود نگاهی به من سپس نگاهی به کیان انداخت و بدون اینکه حتی از دیددن من تعجب کنند گفت :" مگه می زاری با این بتهوونت " فهمیدم منظورش موسیقی است که کیان صدای ان را بلند کرده است . بار دیگر به من نگاه کرد و گفت :" افتخار اشنایی با چه کسی را درام ؟"
نگاهی که کمند به سر تا پایم انداخت خیلی ازار دهنده بود حس کردم از دیدن تیپم متعجب شده است . شاید حق داشت به خصوص با مقنعه ای که کج و ناصاف روی سرم بود به قول کیان مثل بچه مدرسه ایها شده بودم . همان طور که مقنعه ام را درست می کردم به کیان نگاه کردم و متظر شدم تا مرا به کمند که منتظر بود بداند با چه تحفحه ای رو به رو شده است معرفی کند .
کیان با لبخند به من نگاه کرد و سپس خطاب به کمند گفت :" ایشان همان دوشیزه خانمی هستنند که به اتفاق جناب عالی به مدرسه اش رفتیم "
کمنند که هنوز معلوم بود خواب الود بود فکری کرد و گفت :"کی ؟"
کیان خندید و گفت :" به همین زودی دویست هزار تومانی که به خاطر این کتر از من گرفتی یادت رفت "
کمند که تازه چیزهایی به خاطرش امده بود با تعجب نگاهش را به من دوخت و گفت:" اِ . این الهه است ؟"
لبخندی که به خاطر اشنایی با او روی لبم امده بود با این حرف محو شد . لحن کلامش به حدی زننده بود که حس کردم از خجالت بدنم داغ شده . نحوه پرسشش طوری بود که حس کردم از اینکه برادرش به خاطر دختری مثل من حاضر شده پول هنگفتی به او بپردازد خیلی تعجب کرده است . چشمانم را از او به کیان دوختم و متوجه شدم کیان شیفته نگاه می کند وقتی به او نگاه کردم گفت " اره این همون الهه است که اگر دو برابر اون پول رو هم می خواستی به خاطرش بهت می دادم "
نیم نگاهی به کمند انداختم و اهسته گفتم :" از اشنایی با شما خوشحالم "
با طعنه و خیلی زننده گفت :" منم همین طور " و بدون اینکه کلام دیگری به زبان بیاورد و به طرف اشپزخانه رفت .
کیان بدون اینکه صدایش را پایین بیاورد گفت :" بشین الهه . کمند همین جوریه همیشه از دنده چپ بلند میشه . یک دقیقه دیگ حالش جا میاد "
سردرگم سر جایم نشیتم و در این فکر بودم که خانواده او چه جور ادمهایی هستند تمام فکر م را سرو وضع کمند مشغول کرده بود به یاد خودم افتادم که حتی جلو ی حسام حق نداشتم استین کوتاه کنم . اگه استینم کمی بالاتر از بازو می رفت مادر می گفت :الهه جون برو یک بلوز روی این لباست بپوش . دلیلش را که می پرسیدم می گفت تا جوون عزب تو خونه هست باید مراعات کنی .منظورش برادرم حسام بود در
چنین مواقعی طرز فکر مادر خیلی سطحی و عوامانه به نظرم می رسید و با خود فکر می کردم چه معنی دارد که ادم جلوی برادرش که محرمش می باشد ان قدر حجاب را رعایت کند . لحظه ای بعد کمند در حا لی که سیگار گوشه لبش بود از اشپزخانه خارج شد و به طرف ما امد و مبل رو به روی مرا اشغال کرد همان طور که پکهای عمیقی به سیگار ش می زد گفت :" کیان این خانم تو همون بیمارستانی بود که کتی بستری بود ؟" کیان خندید و گفت :" معلومه تازه شناختی ؟"
کمند ابروان ننازکش را بالا انداخت و در سکوت به من خیره شد . بدجوری معذب شده بودم . کیان که احساسم را درک کرده بود خطاب به کمند گفت :" تو کار و زندگی نداری ؟"
کمند نگاهش را از من برداشت و به او دوخت :" مزاحمم ؟"
کیان نیشخندی زد " بد جوری "
{صفحه 294-295}
خودم را ه راهی زدم که مثلا نشنیدم چه گفته است ولی مثل اینکه این نوع گفت گو بین ان دو عادی بود زیرا کمند در حالی که بلند می گشد گفت " باشه ترش نکن چیزی می خورید ؟"
این سوال در مقابل افاده ای که هنکام راه رفتن و حرف زدن از خودش نشان می داد چیز تازه ای بود . جواب ندادم . در عوض کیان گفت :" اره بدمون نمیاد یک قهوه درست کنی " سپس رو به من کرد و گفت :" کمند ددر قهوه درست کردن نظیر نداره
نمی دانستم از او تعریف می کرد و یا واقعیت را یم گفت با لبخند به کمند نگاه کردم و با تعجب دیدم که مانند بچه ای که از او تعریف شده باشد خوشحال شد و با ذوق خطاب به من گفت :" ارهع راست می گی . الان براتون درست می کنم "و به طرف اشپزخانه رفت .
کیان با خنده به من نگاه کرد و در حالی که چشمک می زد گفت :" اگه یک بار قهوه کمند را بخوری تا اخر عمر مزه اونو فراموش نمی کنی در این کار متخصصه ."
از سیاست کیان خنده ام گرفت همان لحظه نگاهم به دست او افتاد و با دیدن ساعتش به یاد خانه افتادم . با ترس از او پرسیدم ساعت چند است وقتی گفت ساعت یازده و ده دقیقه است از جا بلند شدم و گفتم "خیلی دیرم شده باد برمئ " کیان ااز جا بلند شد و گفت " می ری ؟یک کم دیگه صبر کن "
با نگرانی گفتم " نه دیگه نمی تونم بمونم تا حالا هم خیل دیر شده خونه نگرانم میشن "
کیان نفس بلندی کشید و گفت : صبر نمی کنی قهوه کمند رو بخوری ؟"
با نگرانی گفتم " باور کن خیلی دیرم شده "
کیان گفت " خیلی خوب نگران نباش همین الان یم رسونمت " سپس خطاب به کمند که از پیشخان اشپزخانه ما را نگاه می کرد گفت :" کمنند جان الهه دیرش شده یک وقت دیگه میاد براش قهوه درست کنی "
کمند شانه هایش را بالا انداخت و گفت :" باشه "
همراه کیان از منزلشان خارج شدم او به سرعت مرا سر خیابانی که نزدیک منزلمان بود پیاده کرد . از او خداحافظی کردم و با شتاب به سمت خانه رفتم .
فردای انروز بود که به الهام خبر دادم میلی به ازدواج با مهران ندارم . الهام حتی دلیلش را هم از من نپرسید . شاید فکر می کرد نگران دور شدن از مادر و بستگان باعث شده چنینی تصمیمی بگیرم و خبر نداشت دلم اسیر و در بنند دیگریست و برای چیزی غیر از ان جایی نمانده است .
بدون سرو صدا قضیه خواستگاری مهران منتفی شد .حتی نفهمیدم الهام چطور خانواده صباحی را قانع کرد که برای خواستگاری از من اقدام نکنند . از وقتی که پا به منزل کیان گذاشته بودم بی پروا تر از پیش شده بودم و به هر بهانه ای سعی می کردم به یدن او بروم دلم بدجور اسیر عشق او شده بود . خوشبختانه یا بدبختانه این بهانه خیلی کم به دستم می افتاد تا بتوانم به کیان زنگ بزنم و یا حتی برای چند لحظه هم که شده او را ببیننم کیان خیلی وقت پیش می خواست عکسی از خودش به من بدهد ولی از ترس خانواده قبول نکرده بودم عکسی از او پیش من باشد در عوض مرا وادار کرد تا عکسی از خودم را به یادگار به او بدهم من عکسی را که روز اخر مدرسه گرفته بودم به او دادم البته عکسم با حجاب بود ولی به جای مقنعه و روسری زرشکی رنگی سرم کرده بودم کیان با دیدن عکس مدتی با لبخند به ان نگاه کرده بود سپس ان را داخل کیفش گذاشته و گفته بود :همینم برای رفع دلتنگی غنیمته .
هر بار که به او تلفن یم کردم از من می خواست به بهانه ای به دیدنش بروم هر چه برایش قسم و ایه می خوردم که نمی توانم به گوشش نمی رفت که نمی رفت و حرف خودش را می زد . بعضی اوقات که مرا در تنگنا قرار می داد تا نزدیکی صبح مشغول کشیدن نقشه برای فریب دادن مادر و رفتن به ملاقات او بودم . گاهی این نقشه ها می گرفت و گاه ی هم مادر با من همراه می شد که می دانستم در ان صورت داوود موذیانه همیشه کمین مرا می کشید . با تلفن کیان را خبر یم کرد که من همراه مادرم می باشم تا او زیاد منتظرم نماند .
در همان زمان پس از یک ماه ژینوس سرزده به خانه مان امد و مرا حسابی غافلگیر کرد در حالی که از شدت دلتنگی اشک در چشمانم جمع شده بود گله کردم که چرا در این مدت خبری از او نبود ه است . وقتی ژینوس گفت برای دیدن مادرش چند هفته ای به ترکیه رفته بود تازه فهمیدم که او خانه ماددر بزرگش نبوده است . ژینوس با ناراحتی به من گفت که یبن مادرد و همسرش اختلاف به وجود امده و ان طور که مادرش به او گفته امکان داشت از او جدا شود . به ژینوس گفتم شاید پس از طلاق پدرش بخواهد باز هم با او ازدواج کند . ژینوس لبخند تلخی زد و گفت اینقدر ساده فکر نکنم زیرا اگر ان دو ذره ای علاقه به هم داشتند از هم جدا نمی شدند . در ضمن گفت پدرش تصمیم گرفته با دختر عموی بیوه ا ش ازدواج کند دلم برای ژینوس خیلی می سوخت و باز به یان فکر افتادم که ای کاش او با حسام ازدواج می کرد . خبر دیگری که ژینوس به من داد این بود که این دو نفر خواهان ازدواج با او شده بودند که او هر دو را رد کرده بود . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت :»" دلم می خواهد مرد زندگیم مومن باشد . دیگه از یان جوونای عاشق پیشه و سطحی خسته شدم . دلم می خواهد شوهر اینده ام مرد زندگی باشه "
فهمیدم هنوز بر عقیده اش استوار است . همان لحظه تصمیم گرفتم به الهام بگویم تا فکری به حال ژینوس کند . زیرا در خانواده صباحی پسر مجرد و مومن فراوان بود .
وقتی موضوع را به الهام گفتم استقبال کرد و گفت که شوهر و خوب و شایسته ای برای ژینوس پیدا خواهد کرد . همان لحظه بدون مقدمه گفت :" مامان پسر سادات خانوم نمی خواهد زن بگیره ؟"
احساس کردم قلبم تکان خورد . نمی دانم چه مرگم شده بود ولی با یان حرف الهام توان از دست و پایم رفت . با ترس و دلهره به دهان مادر چشم دوختم تا پاسخ او را بشنوم مادر مکثی کرد و گفت "والا چه عرض کنم وقتی خودم جوون عزب تو خونه دارم می تونم برم به سادات خانوم پیشنهاد کنم برای پسرش بریم خواستگاری "
با شنیدن پاسخ مادر نفس عمیقی کشیدم و در دل خدا را شکر کردم . بعد مثل اینکه به خود امده باشم گفتم که چی ؟ من چرا همچین می کنم ؟ چرا هر وقت اسم عرفان می یاد وسط این حالت می شم . اگه اونو دوست دارم پس چه مرض داشتم که با کیان دوست بشم و اگر کیان را می خواهم چرا وقتی نام عرفان را می شنوم قلبم فشرده میشه .خدایا کمکم کن بتوانم عرفان را فراموش کنم . من برای زندگی با او ساخته نشده ام . چون نمی توانم دنیای او را درک کنم . دنیای پر از معنویات تازه من که نمی دونم چی تو قلب او می گذرد . حتی یک بار هم از او چیزی ندیدم که احساس کنم دوستم دارد. ولی دست کم این را خوب می دانم که کیان عاشقم است . با صدای مادر از فکر بیرون امدم "الهه پدر ژینوس که مخالفتی با خواسته او ندارد ؟"
گفتم " فکر نمی کنم " سپس از جا برخاستم و مادر و الهام را که مشغول تبادل نظر بودند به حال خود گذاشتم و همراه مبین به حیاط رفتیم تا با هم بازی کنیم .
فصل 10
با رسیدن ماه مهر بدجوری هوای مدرسه به سرم زده بود . ژینوس چند نفر از بچه ها را دیده بود و گفت که بعضی از انها خودشان را برای دانشگاه اماده می کنند و بعضی دیگر جایی مشغول به کار شده اند . این بین خودم را یم دیدم که بیکار و بیهوده روزگار می گذراندم بدون اینکه برای اینده ام هدفی داشته باشم . حتی ژینوس هم به موسسه زبان می رفت تا مدرک پایان دوره ی کلاسهایش را بگیرد . هر کار کردم نه مادر راضی شد و نه حسام اجازه داد من هم به کلاس زبان بروم . به عقیده مادر اگر به کلاس خیاطی می رفتم بهتر بود تا به یادگیری چیزی بپردازم که برایم نفعی در بر نداشت .
یک روز که مادر از نماز بر می گشت احساس کردم هیجان زده است . مرتب به جایی خیرهم یشد و گاهی لبخند می زد با خود گفتم :غلط نکنم باز هم خبری شده که او چنین حالی دارد . دیگر ان قدر او را شناخته بودم که بفهمم چه وقت هیجان زده یم شود همان لحظه به الهام زنگ زد تا یک سر به منزلمان بیاید جرات پرسیدن سوالی نداشتم و متتظر بودم تا با امدن الهام من نیز بفهمم چه اتفاقی افتاده است . هم زمان با رسیدن الهام حسام هم از راه رسید الهام چای ریخت و به هال اورد . حسام برای نوشیدن چای به جمع ما اضافه شد مثل اکثر اوقات مبین را رویپایم خواباندم و داشتم برایش قصه می گفتم . مادر که سر از پا نمی شناخت بدون ملاحظه حضور من به زبان امد و گفت " امروز ظهر بعد از نماز سادات خانم مرا به کنار کشید و گفت حوریه خانم تومثل خواهر منی طاقت نیاوردم الان بهت نگم و بزارم تا بیام خونتون ان شاءالله اگه خدا بخواهد برای امر خیری مزاحمتون بشیم "
-
الهام و حسام به هم نگاه کردند . احساس کردم گوشهایم داغ شد . الهام از مادر پرسید "شما نپرسیدید برای چه ؟"
"نه ماددر جون روم نشد فقط گفتم بفرمایید خونه خودتونه "
الهام با هیجان پرسید "خب ؟"
"همین دیگه "
الهام فکر کرد و گفت :"حالا شاید موضوع خواستگاری و این چیزا نباشه "
مادر متفکرانه گفت : نمی دونم ولی لفظ امر خیر چیز دیگه یا نمی تونه باشه "
سرم پایین بود و همان طور که با کلمات بی ربط پاسخ مبین ر را می دادم به این فکر کردم مادر رست می گوید . امر خیر فقط می توانست برای خواستگاری باشه اما خواستگاری برای کی ؟ حاج مرتضی فقط یک پسر مجرد دارد و ان هم عرفان بود . یعنی بخواهد مرا بریا عرفان خواستگاری کند و یا ...
تصویر عرفان در خیالم نقش بست و پیش از اینکه بخواهم به بررسی ان بپردازم صدای مادر مرا از خیالاتم جدا کرد .
"مادر جون تو خبری چیزی نداری ؟ یعنی عرفان چیزی به تو نگفته ؟"
نام عرفان اشوبی در دلم انداخت . گوشهایم را تیز کردم تا چیزی را نشنیده باقی نگذارم .
حسام گفت :"نه عزیزجون عرفان حرفی به من نزده حالا یا روش نشده یا اینکه خودشم خبر نداره "
صدای الهام مثل زنگ در گوشم پیچید "از کجا معلوم شاید هم سادات خانوم و حاج مرتضی خودشون تصمیم گرفتن بای عرفان دست بالا کنن "
ابن جمله همان ذره شوقی را که برای دانستن داشتم فرو نشاند .همیشه از ازدواجهای سنتی و اینکه دیگران برای اینده مردی تصمیم بگیرند متنفر بودم زیرا عقیده داشتم مرد باید خود دست روی زن دلخواهش بگذارد نه اینکه مثل قدیم مادر و خواهرش کسی را برایش بپسندند .
بار دیگر صدای الهام افکارم را گسیخت . "حالا از کجا مطمئنید قراره برای عرفان بخواهند صحبت کنن شاید کسی سادات خانوم را واسطه قرار داده "
از اینکه الهام حدس مرا به زبان اورده بود دلم فرو ریخت . معنی حرف الهام را فهمیدم زیرا خودم نیز به ان فکر کرده بودم نفسم را در سینه حبس کردم منتظر کلامی مبنی بر رد ان بودم زیرا یک بار دیگر عالیه خانم سر بسته موضوع خواستگاری یکی از همسایه ها را به مادر عنوان کرده بود .
مادر که گویی کلام الهام ابی بر اتش ارزویش بود با حالتی دلگیر گفت :" یعنی مادر جون به نطر تو می خوان برای یکی دیگه ؟"
نگذاشتم کلام مادر به پایان برسد با لحنی معترض گفتم :" من حوصله کسی را ندارم از الان بگم ..."
نگاه تیز حسام صدایم را برید .
سرم را زیر انداختم و به راستی از خودم خجالت کشیدم . سکوت مادرو بقیه می رساند که دیگر جای من انجا نبود بدون اینکه کسی چیزی بگوید خودم بلند شدم و همراه مبین انجا را ترک کردم .
روز بعد معلوم شد عالیه خانم می خواهد از من برای عرفان خواستگاری کند . این را مادر در حالی که از شادی سر از پا نمی شناخت به اطلاع من رساند لحظه ای مات و مبهوت به مادر نگاه کردم گویی ان لحظه قوه درک انچه را می گفت در خود نمی یافتم وقتی به خودم امدم به گوشه اتاق خزیدم و در حالی که به رختخوابها تکیه داده بودم به عرفان فکر کردم به یاد مسافرتی افتادم که با انان رفته بودیم در این مسافرت پی بردم اخلاق عرفان زمین تا اسمان با چیزی که فکر می کردم متفاوت است او مثل حسام خشک و متعصب نبود و رفتارش نشان از مناعت طبع و اخلاق خوبش داشت . نگاه عمیق او هنگام نجاتم از کوه پیش چشمم ظاهر شد . نگاهش می رساند که دوستم دارد ولی لبانش خاموش بود . شاید این هم معنی واقعی عشق پایدار بود . تا زماین که مادر مرا به هال خواند هم چنان در خودم بودم و به عرفان فکر می کردم عجیب بود در ان لحظه که به او فکر کردم کیان در نظرم نبود . تازه وقتی به خودم امدم به یاد کیان افتادم و با ترس فکر کردم پس تکلیف دوستی من و او چه می شود . به یاد ژینوس و کوروش افتادم و اینکه به همان راحتی که با هم اشنا شده بودند بدون اینکه اتفاقی بینشان بیفتد و یا کدورتی پیش بیاید از هم جدا شدند . از این فکر دلمگرفت و با خودم گفتم : چور از کیان دل بکنم . مگر می شود لحظه های خوشی را که با او داشتم از یاد ببرم .
در همان حال فکری به ذهنم رسید و با نگرانی در نظرم امد که نکند کیان هیچ وقت نخواهد به این دوستی سرو سامانی بدهد در ان صورت من که نمی توانستم تا ابد اسیر و در گیرش کنم با یان وضعی که پیش امده اگر نخواهد با من ازدواج کند این وسط تکلیف من چیست ؟ کیان را دوست داشتم و دلم نمنی خواست از او دل بکنم . زندگی با او همان بود که یم خواستم با فکر کردن به او وسوسه ازادی و ازاد بودن در من قوت گرفت. همان موقع یاد کمند و لباس پوشیدنش جلوی کیان افتادم . هر چند که طریقه لباس پوشیدن او را نمی پسندیدم ولی از اینکه ان قدر راحت بود به او غبطه می خوردم متوجه شدم با وجودی که مند هنوز ازدواج نکرده بود ابروانش را برداشته و موهایش را رنگ کرده بود و به نظرم این اخر ازادی بود .
با این حال وقتی قضیه خواستگاری عرفان از من جدی شد . در دو دلی عجیبی قرار گرفتم . گاهی دلم می خواست بر طبق عقیده خانواده ام به خواستگاری عرفان پاسخ مثبت بدهم و گاهی نمی توانستم از رویایی که از زندگی با کیان در ذهننم ساخته بودم دل بکنم بعضی اوقات وقتی به این فکر می کردم که کیان مرا فقط برای دوستی می خواهد نسبت به او سرد می شدم و تصمیم می گرفتم رابطه ام را با او قطع کنم ولی به محض شنیدن صدایش از تصمیمی که گرفته بودم منصرف
-
نشان از مناعت طبع و اخلاق خوبش داشت. نگاه عمیق او هنگام نجاتم از کوه پیش چشمم ظاهر شد. نگاهش می رساند که دوستم دارد، ولی لبانش خاموش بود. شاید این همان معنی واقعی عشق پایدار بود. تا زمانی که مادر مرا به هال خواند همچنان در خودم بودم و به عرفان فکر میکردم. عجیب بود در آن لحظه که به او فکر میکردم کیان در نظرم نبود. تازه وقتی به خودم آمدم به یاد کیان افتادم و با ترس فکر کردم پس تکلیف دوستی من و او چه میشود. به یاد ژینوس و کوروش افتادم و اینکه به همان راحتی که با هم آشنا شدند بدون اینکه اتفاقی بینشان بیفتد و یا کدورتی پیش بیاید از هم جدا شدند. از این فکر دلم گرفت و با خودم گفتم: چطور از کیان دل بکنم، مگر میشود لحظه های خوشی را که با او داشتم از یاد ببرم. در همان حال فکری به ذهنم رسید و با نگرانی در نظرم آمد که نکند کیان هیچ وقت نخواهد به این دوستی سر و سامانی بدهد، در آن صورت من که نمیتوانستم تا ابد خود را اسیر و درگیرش کنم. با این وضعی که پیش آمده اگر نخواهد با من ازدواج کند این وسط تکلیف من چیست؟ کیان را دوست داشتم و دلم نمیخواست از او دل بکنم. زندگی با او همان بود که میخواستم. با فکر کردن به او وسوسه آزادی و آزاد بودن در من قوت گرفت. همان موقع به یاد کمند و لباس پوشیدنش جلوی کیان افتادم. هرچند که طریقه لباس پوشیدن او را نمیپسندیدم، ولی از اینکه آنقدر راحت بود به او غبطه می خوردم. متوجه شدم با وجودی که کمند هنوز ازدواج نکرده بود ولی ابروانش را برداشته و موهایش را رنگ کرده بود و به نظرم این آخر آزادی بود. با این حال وقتی قضیه خواستگاری عرفان از من جدی شد در دو دلی عجیبی قرار گرفتم. گاهی دلم میخواست بر طبق عقیده خانواده ام به خواستگاری عرفان پاسخ مثبت بدهم و گاهی نمیتوانستم از رویایی که از زندگی با کیان در ذهنم ساخته بودم دل بکنم. بعضی اوقات وقتی به این فکر میکردم که کیان مرا فقط برای دوستی میخواهد نسبت به او سرد میشدم و تصمیم میگرفتم رابطه ام را با او قطع کنم، ولی به محض شنیدن صدایش از تصمیمی که گرفته بودم منصرف میشدم. این در حالی بود که نمیتوانستم عرفان را هم ندیده بگیرم. یک زمان ازدواج با او یکی از خواسته های قلبیم بود، زیرا مهری عجیب از او به دل داشتم، ولی نمیتوانستم خواسته های دیگر دلم را هم ندیده بگیرم. میدانستم ازدواج با او یعنی محدود شدن و من که یک عمر محدود بودم از این کلمه به حدی منزجر بودم که حاضر بودم تمایلم را به او نادیده بگیرم و در عوض آزادی را تجربه کنم. با این حال سعی کردم رابطه ام را با کیان کمتر کنم، غافل از اینکه کیان به شدت دلبسته من شده بود و امتناع من از ادامه دوستی با او آتش خواسته اش را تیزتر از پیش کرده بود. یک روز که به تنهایی به منزل الهام میرفتم هنوز خیابان را تا آخر طی نکرده بودم که داوود با موتور گازی جلویم پیچید. از دیدن او و کاری که کرده بود خیلی جا خوردم. با هراس به لو نگاه کردم تا منظورش را از کاری که کرده بود دریابم. ئاوود با چشمانی وقیح نگاهش را به صورتم دوخت و با لحن چندش آوری گفت: « آبجی حسام، آق کیان گفت بهتون بگم حتماً بهش زنگ بزنید چون خیلی منتظرتونه.» از اینکه مرا به نام خواهر حسام خطاب میکرد دلم از ترس فرو ریخت. میدانستم با این کلمه میخواهد نفرتش را با تحقیر کردن حسام بروز دهد. با اخم سرم را پایین انداختم و خواستم راهم را تغییر دهم که جلوی راهم را گرفت و گفت: « از ما گفتن بود. در ضمن مثل اینکه گفت میخواد عکسهاتون رو بده.» دندانهایم را از خشم به هم فشردم و راهم را عوض کردم. به محض اینکه از بند او خلاص شدم لرزش دست و پایم شروع شد. هیچ وقت فکرش را نمیکردم کیان به واسطه او تهدیدم کند. از کیان به شدت عصبانی بودم و از کاری که کرده بود حرص میخوردم. از طرفی ترس به وجودم چنگ انداخته بود. داوود گفته بود که کیان میخواهد عکسهایم را برگرداند در صورتی که من فقط یک عکس پیش او داشتم. خودم را لعنت کردم که چرا گذاشته ام کار به جایی برسد که دیگر نتوانم جمعش کنم. آنقدر که مزاحمت داوود و اینکه از دوستی من و کیان اطلاع داشت ناراحتم میکرد، داشتن رابطه با کیان عذابم نمیداد. پیش از رفتن به منزل الهام به یک مغازه رفتم و به کیان تلفن کردم. مثل اغلب اوقات خودش گوشی را برداشت. با ناراحتی جریان داوود را برایش تعریف کردم و از او گله کردم چرا برای رساندن پیغامش نره غولی مانند داوود را انتخاب کرده است. در تمام مدتی که مسلسل وار صحبت میکردم کیان سکوت کرده بود و به حرفهایم گوش میداد. پس از تمام شدن حرفم گفت که میخواهد مرا ببیند تا مفصل در این مورد صحبت کند. به او گفتم که اگر حرفی دارد بهتر است بگوید، ولی او گفت که نمیتواند در حال حاضر این کار را بکند. طوری صحبت میکرد که احساس کردم در حضور عده ای نشسته و نمیتواند راحت صحبت کند. کیان باز هم خواست قراری برای دیدار بگذاریم که به او گفتم در این مورد با او تماس خواهم گرفت. پس از خداحافظی با او به منزل الهام رفتم و همانجا ماندم تا حسام برای برگرداندنم آمد.
صبح روز بعد عالیه خانم به منزلما زنگ زد و اطلاع داد عصر همان روز به منزلمان می آیند. البته از قبل آمادگی داشتیم با وجود این مادر با هیجان و آشفتگی مرتب به این طرف و آن طرف میرفت تا اوضاع را بر وفق مرادش کند. آشکار بود هیجان او بیش از دیگران است. شاید مادر حق داشت. حاج مرتضی و خانواده اش آدم های خوبی بودند و برای مادر افتخاری بزرگتر از آن نبود که با آنان وصلت کند و دخترش را عروس آن خانواده کند. مادر، حمید و شبنم را خبر کرد تا از سر کار یکراست به منزلمان بیایند، حتی حسام هم آن روز زودتر از موعد به منزل آمد تا اگر مادر کاری داشت انجام دهد. همه چیز برای آمدن آنان مهیا شد و خیلی زود زمانی رسید که زنگ در توسط آنان به صدا درآمد. حسام برای باز کردن در رفت و حمید و مادر تا جلوی در راهرو برای استقبال از آنان رفتند. شبنم در آشپزخانه به من کمک میکرد تا وسایل چای را آماده کنم. الهام مبین را پیش خانم صباحی گذاشته بود تا راحت تر باشد. آقا مسعود برای ماموریت از تهران خارج شده بود و حضور نداشت. صدای حاج مرتضی که با گفتن یاالله داخل شد احساس خوبی به من داد. حضور او همیشه مرا به یاد پدر می انداخت. پس از او صدای عالیه خانم را شنیدم که با الهام روبوسی و احوالپرسی میکرد. شبنم برای سلام کردن به آنان از آشپزخانه خارج شد و وقتی برگشت گفت که تعداد مهمانان هشت نفر است. به تعداد تمام افراد استکان داخل سینی گذاشتم. نمیدانستم هشت نفر چه کسانی هستند. حساب کردم حاج مرتضی و عالیه خانم و علی آقا و عرفان چهار نفر میشوند، ولی از چهار نفر دیگر اطلاعی نداشتم. شبنم به من گفت که دو زن همسن عالیه خانم و دو مرد مسن دیگر هم آمده اند. از نشانیهایی که شبنم داد فهمیدم که یکی از آن دو زن برادر عالیه خانم است و دیگری زن عموی عرفان میباشد. زمانی که الهام به آشپزخانه آمد و گفت که آماده باشم تا برای مهمانان چای ببرم تازه آن وقت بود که لرزه بر اندامم افتاد. هنوز باور نمیکردم عرفان همراه خانواده اش به خواستگاری ام آمده است. وقتی با سینی چای وارد اتاق شدم در همان لحظه اول چشمم به عالیه خانم افتاد که با دیدنم از جا برخاست. از این کار او خجالت زده شدم. جلو آمد و صورتم را بوسید و برای سلامتی ام صلوات فرستاد. چای را دور چرخاندم. وقتی جلوی عرفان چای گرفتم بدون اینکه سرش را بلند کند خیلی سنگین و متین چای را برداشت و گفت متشکرم. بدون اینکه چیزی بگویم پس از تعارف کردن چای خواستم از اتاق خارج شوم که عالیه خانم نگذاشت و مرا کنارش نشاند. آن لحظه به حدی در فشار و تلاطم روحی بودم که حس میکردم از مهره های پشتم عرق میچکد. با نگاهی به مادر از او خواستم اجازه بدهد از اتاق خارج شوم. مادر منظورم را درک کرد و سرش را تکان داد و به این ترتیب اجازه خارج شدن از اتاق را داد.
در اتاق پذیرایی باز بود و از آشپزخانه به راحتی میشنیدم که حاج مرتضی مقدمه ای بر حسب تکلیف دین اسلام در مورد امر ازدواج به زبان آورد، سپس با اجازه از مادر و حمید عنوان کرد که مرا از آنان برای عرفان خواستگاری میکند. اشک در چشمانم حلقه زده بود و نمیفهمیدم چه حالی دارم. دلشوره ای عجیب و وحشتناک به دل و روده ام چنگ انداخته بود و دلم میخواست با دست گوشهایم را بگیرم تا وصفی که حاج مرتضی از نجابت و خانمی من در حضور جمع میکرد نشنوم. او مرا دختر لایق خودش عنوان کرد و گفت که تنها آرزویش دیدن عروسی من وعرفان است. او ارادتش را به پدر یادآوری کرد و این بیشتر مرا به گریه انداخت. وقتی شبنم به آشپزخانه آمد و دید که زار و پریشان اشک میریزم با وحشت گفت: «چی شده الهه؟ اتفاقی افتاده؟» اشکهایم را پاک کردم. دلم میخواست از دردی که در قلبم احساس میکردم با یکی صحبت کنم، ولی میدانستم نمیتوانم این کار را بکنم. به شبنم گفتم حرف حاج مرتضی درباره پدر مرا به گریه انداخته است. او که قلبی مثل آینه صاف و بدون زنگار داشت و با اینکه هیچ وقت پدر را ندیده بود کنارم نشست و بی صدا همراه با من گریه کرد. کمی بعد از جایم بلند شدم و مشتی آب به صورتم زدم. شبنم کمک کرد تا یک دور دیگر چای دم کنیم، ولی اینبار خودش چای را به اتاق برد. ساعتی بعد وقتی مهمانان رفتند فهمیدم در این مجلس هیچ حرفی از مهریه و سایر چیزها مطرح نشده و حاج مرتضی این مجلس را مراسم معارفه قلمداد کرده و خواسته تا هفته دیگر همان موقع اجازه بدهیم تا به طور رسمی برای مراسم خواستگاری به منزلمان بیایند. نمیدانستم چرا حاج مرتضی این کار را کرده بود و بعد فهمیدم میخواسته ما فرصت بیشتری برای فکر داشته باشیم تا مبادا در رودربایستی قرار گرفته باشیم. پس از رفتن مهمانان در چهره تک تک اعضای خانواده ام میخواندم که همه از این وصلت شادمان هستند. شاید فکر میکردند پس از خواستگاری رسمی به عرفان پاسخ مثبت میدهم. پس از رفتن حمید و الهام، حسام مرا به اتاقش صدا کرد تا در مورد عرفان با من صحبت کند. وقتی به اتاق حسام رفتم به من گفت که روی تختش بنشینم و به صحبتهایش خوب گوش دهم. حسام آن روز به من حرفهایی زد که آرزو میکردم که ای کاش خیلی پیشتر از این آنها را گفته بود تا احساس لجبازی را در من زنده نمیکرد. حسام گفت دلش میخواهد خوشبختی ام را ببیند و برایش قابل تحمل نیست که من راه خطایی را در پیش بگیرم. همانطور که حسام صحبت میکرد با خودم فکر کردم آیا برای این حرفها کمی دیر نشده است؟ به یاد کیان افتادم و اینکه اگر حسام میفهمید از مدتها پیش دلباخته او شده ام چه حالی میشد. تصورات وحشتناکی به ذهنم رسید به طوری که آثار آن در چهره ام نیز نمایان شد چون حسام گفت: « الهه شنیدی چی گفتم یا اینکه بازم تو عالم خودت بودی؟» سرم را پایین انداختم و به او گفتم آخر حرفش را نفهمیدم. حسام با حوصله حرفهایش را تکرار کرد. در آخر از من خواست که این بار سطحی به مسئله نگاه نکنم و تمام جوانب را در نظر بگیرم. وقتی اتاق را ترک کردم تنها یک نتیجه گرفتم و آن اینکه حسام صد در صد با این ازدواج موافق است و عقیده داشت بهتر از هر کس دیگر عرفان را میشناسد.
-
سه روز یگر از این برنامه گذشت . من با بی تابی منتظر رسیدن فرصتی بودم تا کیان را ببینم. ژینوس کم و بیش از جریان خواستگاری عرفان مطلع شده بود و مرا تشویق به پذیرفتن این وصلت می کرد. یک روز از مادر اجازه گرفتم تا بهمنزلشام بروم.می خواستم رازی را که مدتها پیش با ان درگیر بودم با او در میان بگذارم و برای چاره جویی از او راهنمایی بخواهم. هرچه بود تجربه ژینوس بیشتر از من بود و به حتم خیلی خوب می توانست کمکم کند. مادر بدون مخالفت قبول کرد.به محض رسیدن سرخیابان با دیدن کیان که جلوی موتورسازی داوود ایستاده بود کم مانده بود نفسم بند بیاید. کیان با دیدن من به طرف خودرویش حرکت کرد و من متوجه منظورش شدم. او می خواست من به همان کوچه ای بروم که همیشه با او قرار می گذاشتم. با دیدن سه نفر از بچه های محل که احساس کردم مرا زیر نظر دارند به کیان توجهی نکردم و بدون اینکه مسیرم را تغییر دهم سرم را پایین انداختم و راه منزل ژینوس را در پیش گرفتم. هنوز یک کوچه به خانه ژینوس نمانده بود که صدای امرانه او را شنیدمم:«الهه بیا سوار شو.»
به طرفش برگشتم و گفتم:« نه کیان، خواهش می کنم برو. ممکنه یکی ما رو اینجا با هم ببینه.»
در نهایت خونسردی گفت:« برای من هیچی مهم نیست، ولی اگه برای تو این موضوع مهمه سوارشو تاکسی سر نرسه.»
نگاهش کردم مثل همیشه نبود برخلاف لحن خونسردش خیلی عصبانیست و من این را از نبض شقیقه اش که به وضوح می تپید می فهمیدم. ادامسی در دهانش بود و با ارمش و طمائنینه ان را می جوید.
چشمان سبزش مشکی به نظر می رسبد و مثل همیشه نرم و لطیف نبود. با التماس گفتم:« کیان خواهش می کنم»
از ناراحتی دندانهایم را بهم فشردم و بدون لحظه ای تامل از جلو خودرو را دور زدم و سوار شدم خودرو با گاز شدیدی از جا کنه شد و در چشم به هم زدنی از انجا دور شد. سکوت سنگینی فضای خوردو را گرفته بود.او حرف نمی زد. من به حقیقت جرات باز کردن لبانم را نداشتم. چند لحظه به همان حال گذشت تا اینکه دستش را دراز کزد و کاستی را که داخل پخش بود به داخل هل داد. صای موسیقی غم انگیزی فضا را پر کرد. همان طور که به ان نوای غم انگیز دلسپرده بودم با خودم فکر می کردم حالا چه خواهد شد. کیان به سرعت خیابانها را پشت سر می گذاشت و من حتی جرات نداشتم از او بپرسم کجا می رود. صدای نفس عمیق کیان مرا متوجه او کرد . کیان دستی به موهایش کشید و بدون اینکه به من نگاه کند گفت:« کجا بریم؟»
انقدر ناراحت بودم که دلم نمی خواست با او صحبت کنم. این را خوب می دانستم که مخالفت با او بی فایده است . صدای کیان مرا به خود اورد««الهه دیگه نمی خوای منو ببینی؟
دلم می خواست بازهم سکوت کنم، ولی باید حرف می زدم. با ناراحتی گفتم:« تا موقعی که می خواهی با ابروی من تو محلمون بازی کنی، نه نمی خوام ببینمت.»
با خونسری گفت:« وقتی دیدم ازت خبری نشد اومدم ببینمت. این جرمه؟ اگه عاشقی جرمه خیالی نیست، من مجرمم.»
با حرص گفتم:« چرا به داوود گفتی می خواهی عکسامو بهم بدی. مگه من چند تا عکس دست تو دارم؟ تازه فکر نمی کردم این قدر بی جنبه باشی که به اون عوضی بگی بهت عکس دادم.»
کیان به من نگاه کرد و گفت:؟« صب رکن تند نرو، جریان چیه؟
وقتی جریان را تعریف کردم گفت:« من به داوود چیزی نگفتم. شاید خواسته یک دستی بزنه.»
خب این چه دلیلی میتونه داشته باشه؟»
«مگه نمگی با برادرت خصومت داره ، شاید خواسته بگه میدونه بین ما رابطه ای هست.»
« یعنی تو به اون چیزی نگفتی؟»
« نه. وقتی تو گفتی نگو منهم بهش گفتم دختره اهل این برنامه ها نیست . اون خودش سر خود گاهی به من تلفن میکنه و خبرهای مربوط به تو رو می ده. حتی برای اینکه بهش ثابت کنم تو نخت نیستم مجبور شدم به دروغ بگم دختر دیگه ای تو محل چشمم را گرفته.»
نفس عمیقی کشیدم. تا حدودی خیالم راحت شد. کیان گفت:« الهه فکر میکنم از من خسته شدی، درست فکر می کنم؟
از سوالش جا خوردم وگفتم :« برای چی این حرف رو میزنی؟»
دیگه خیلی کم میخواهی منو ببینی
« نه، این درست نیست، ولی به خدا دیگه نمی تونم ادامه بدم»
بدون اینکه حتی به طرفم برگردد گفت:« برای جی؟»
« نمیشه. یعنی برام ممکن نیست. میدونی من ....از اولش نمی خواستم با تو...دوست بشم»
نیشخندی زد و گفت:« خوب؟ چطور شد که دوست شدی؟»
دل به دریا زدم و گفتم:« نمی دونم....پیش اومد....راستش از تو.....»
نتوانستم جمله ام را تمام کنم. کیان همان طور که به رو به رونگاه می کر گفت:« حرفت رو تموم کن.»
« از تو خوشم اومد ، بعدشم که خودت می دونی.»
« حالا دیگه از من خوشت نمیاد؟»
« نه، مسئله این نیست، فقط دیگه نمی تونم ادامه بدم.»
«چرا مشکلی پیش اومده؟»
«مشکل که زیاد پیش اومده یک یهمین مسئله داوود ،اون از حسام بدش میاد و می دونم با دونستن دوستی ما می خواد به نحوی به اون ضربه بزنه»
نگاهی به من انداخت و گفت:« دیگه چی؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:« همین دیگه»
« تو گفتی مشکل زیاده ولی فقط یکیش رو گفتی »
« خوب مشکلات بعدی پشت سراولی ردیف میشه»
مدتی سکوت کرد و گفت:« راستش را بگو، پایکسی دگری به میان امده است؟»
از همان چیزی که می ترسیدم سرم امد. بااین سوال حدس زدم که از موضوع خواستگاری عرفان مطلع شده است. در دل داوود و کسانی را که خبرها را کف دست او می گذاشتند لعنت کردم. وقتی سکت مرا دید گفت:« می خواهی ازدواج کنی؟»
با دستپاچگی گفتم:« کسی حرفی زده؟»
با خونسردی گفت:« نه، ولی وقتی دختری میگه نمی خوام ادامه بدم معنیش اینه که میخاد ازدواج کنه.»
سرم را انداختم پایین و سکوت کردم . کیان ادامه داد:« لابد حالا هم می خوای عکست رو پس بگیری، درسته؟
بازهم سکوت کردم. در این موقع جلوی منزلشان رسیدیم . با ناراحتی گفتم:« من وقت ندارم. خواهش می کنم اجازه بده من برم.»
با لبخند گفت:« اجازه برای چی؟ تو هروقت بخوای میتونی بری، ولی مگه نمی خوای عکست رو بهت برگردونم.»
اهسته گفتم:« من چیزی نخواستم . تو پرسیدی منم جوابت را دادم.
گفت:« حالا بریم تو، زیاد طول نمیکشه. تا یک قهوه بخوریم من چند کلام حرف دارم بهت بگم.»
با خجالت گفتم:« اگه میشه همین جا صحبت کنیم. نمی خوام مزاحم خانواده ات بشم.»
بدون توجه به حرف من در را باز کرد در حالی که خارج میشد گفت:« بهتره بریم داخل، حتی اینجا هم ادمهایی هستندکه بخواهند سر از کار دیگران در بیاورند.»
با ناراحتی پیاده شدم و پشت سر کیان وارد خانه شدم . برخلاف دفعه قبل هیچ نگرانی از رفتن به منزل انها را نداشتم. تنها دغدغه خاطرم این بود که چطور جریان خواستگاری عرفان را برای او شرح بدهم. برخلاف بار قبل خانه مرتب بود برقی که روی پارکتها افتاده بود نشان از این بود که همان روز همه جا نظافت شده است. کیان کنار ایستاد تا من داخل شوم. خودش بعد از من وارد شد و در را بست. کفشم را دراوردم ولی او همانطور با کفش داخل شد. مانند دفعه قبل روی مبل یک نفره ای در گوشه هال نشسستم. کیان سوییچ خودرویش را اهسته روی میز وسط هال پرت کرد و خودش روبه رویم نشست. مدتی در سکوت نگاهم کرد و بعد گفت:« چرا می خواهی با من این کار رو بکنی؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:« چه کار؟»
همین دیگه! حیرونم کردی حالا میخای بزاری بری؟»
سرم را به زیر انداختم و گفتم :« کیان من از اولم دوست نداشتم رابطه مان در حد دوستی باشد.من تورا...»
خجالت کشیدم به او بگویم که او را برای زندگی اینده می خواستم. کیان منتظر بود تا حرفم را تمام کنم. وقتی دید حرفی نمیزنم بی مقدمه گفت:« ولی من می خوام با تو ازدواج کنم.»
گویی ابی داغ روی سرم ریختند. تا چند لحظه انچه را شنیده بودم باور نداشتم. با بهت به او نگاه کردم و شنیدم که با لحن قاطعی گفت:« من تصمیم گرفته ام. در ایم مورد هم هیچ کس نمی توتند مرا از چیزی که طالب انم منصرف کند. یک بار دیگر هم بهت گفتم تو فقط مال منی و هیچ کس هم حق ندارد پا تو
-
حرف دارم که بهت بگم.
با خجالت گفتم : اگه میشه همین جا صحبتکنیم نمی خوام مزاحم خانواده ات بشم.
بدونتوجه به حرف من در را باز کرد و در حالی که خارج می شد گفت: بهتره بریم داخل حتیاینجا هم آدمهایی هستند که بخواهند سر از کار دیگران دربیاورند.
با ناراحتی پیاده شدم و پشت سر کیان واردخانه شدم . برخلاف دفعه قبل هیچ نگرانی از رفتن به منزل آنها نداشتم . تنها دغدغهخاطم این بود که چطور جریان خواستگاری عرفان را برای او شرح بدهم برخلاف بار قبلخانه مرتب بود و برقی که روی پارکتها افتاده بود نشان از این داشت که همان روز همهجا نظافت شده است . کیان کنار ایستاد تا من داخل شوم خودش بعد از من وارد شد و دررا بست . کفشم را درآوردم ولی او همانطور با کفش داخل شد . مانند دفعه قبل روی مبلتک نفره ای در هال نشستم کیان سوئچ خودرویش را آهسته روی میز وسط هال پرت کرد وخودش روبرویم نشست . مدتی در سکوت نگاهم کرد و بعد گفت : چرا میخواهی با من این کاررو بکنی؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چه کار ؟
همین دیگه ! حیرونم کردی حالا میخواهی بزاری بری؟ سرم را زیر انداختم و گفتم : کیان من از اولمدوست نداشتم رابطه مان در حد دوستی باشد من تورا....
خجالت کشیدم به او بگویم که او را برای زندگی آینده اممیخواستم . کیان منتظر بود تا حرفم را تمام کنم. وقتی دید حرفی نمی زنم بی مقدمهگفت: ولی من میخوام با تو ازدواج کنم.
گویی آبی داغ روی سرم ریختند . تا چند لحظه آنچه راشنیده بودم باور نداشتم با بهت به او نگاه کردم و شنیدم که با لحن قاطعی گفت: منتصمیمم را گرفته ام در این مورد هم هیچ کس نم یتواند مرا از چیزی که طالب آنم منصرفکند یکبار هم بهت گفتم که تو فقط مال منی و هیچ کس هم حق ندارد پا تو کفش من کند. میخوام اینو خوب بفهمی » سپس از جایش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . با یک بطری ودو لیوان برگشت ، مثل دفعه قبل صندلی ناهارخوری را پیش کشید و آن را کنار مبلی کهروی آن نشسته بودم گذاشت و از بطری دو لیوان را پر کرد و گفت: بخور به سلامتی جشنعشقمون.
مغزم در حال ترکیدن بود. آرنجم را روی دسته مبل گذاشتم و سرم را به دستم تکیه دادم ، به حدی افکار مختلف درمغزم جریان داشت که نمی دانستم چه باید کنم . شقیقه هایم تیر می کشید و از فشاری کهبه اعصابم وارد شده بود احساس سردرد شدیدی کردم.کیان لیوان نوشابه را به طرفم گرفتو گفت : الهه یک کم از این سر بکش آرومت می کنه.
دستش را پس زدم و گفتم میل ندارم از جا بلند شد و بهآشپزخانه رفت ، وقتی برگشت لیوانی آب به همراه یک عدد قرص داخل بشقابی در دستش بودبشقاب را به طرفم گرفت به او نگاه کردم و بعد از چند لحظه دستم را دراز کردم وبشقاب را از او گرفتم بدون اینکه به قرص دست بزنم لیوان آب را تا نیمه سرکشیدم وگفتم : من باید چه کار کنم؟
پرسشمبرای او نامفهوم بود با لبخند نگاهم کرد و گفت : یعنی چی که چه کار کنی ؟ برای گفتمآنچه میخواستم به زبان بیاورم دچار تردید شده بودم سرم را پایین انداختم و گفتم : برای من خواستگار اومده .
کیان ساکتبود ، وقتی دیدم چیزی نمی گوید سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم به من خیره شدهبود و همانطور آرام و خونسرد آدامس میجوید. نگاهم را از چشمانش برداشتم و در حالیکه یقه لباسش را نگاه می کردم گفتم : شنیدی چی گفتم؟ لبخندی زد و گفت : کر کهنیستم. خب؟ خب که چی ؟
چه کار کنم ؟چه کار میخواهی بکنی ؟ کیان اذیتم نکن دارم از تو می پرسم.
تو مگه به غیر از رد کردن این خواستگارت مثل اونای دیگهمی تونی کاری بکنی .
آخه این فرقداره . نیشخندی روی لبش ظاهر شد و گفت : میشه به منم بگی چه فرقی بین اون با کسایدیگه هست؟ آب دهنم را قورت دادم و به سختی گفتم: خانواده ام راضیهستند.
مگه خانواده ات میخوانازدواج کنند؟ از اینکه هر سئوالم را با سئوالی دیگر پاسخ می داد کلافه شده بودم باناراحتی گفتم : اصلا هیچی ولش کن .
احساس سردرد عذابم می داد به او نگاه کردم همچنان خونسردو بیتفاوت به من چشم دوخته بود . پرسید : حالا کی میخوان بیان ؟ دلم نمی خواستجوابش را بدهم . با قیافه شانه هایم را بالا انداختم . خندید و گفت : قهر نکن جوابمرو بده.
با همان قیافه گفتم : پنجشنبه . کیان فکر کرد و گفت : تا پنجشنبه سه روز دیگر باقی مونده شاید تا اونموقع فکری کردم.
پیشانی ام را بادستم گرفتم و گفتم : سرم بدجوری درد می کند بهتره برم . تا خواستم از جایم بلند شومدستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : هنوز زوده بشین تا حالت یک کم خوب بشه . نگام بهقرص داخل بشقاب افتاد گفتم : این قرص چیه ؟ گفت آرامبخش. احساس کردم به آن خیلیاحتیاج دارم قرص را برداشتم و آن را خوردم و باقی لیوان را سر کشیدم .
کیان با لبخند گفت: تو مطمئنی قرصاشتباهی بهت ندام ؟ رو چه اطمینانی قرص را خوردی ؟ شانه هایم را بلا انداختم و گفتمروی هیمن اطمینان که ایجا نشستم . لبخند زد و گفت : نمی خواد احساس انسانیت مرابرانگیخته کنی . زیاد به من اطمینان نکن به خصوص وقتی با دلبری مثل تو تنها هستم. خودم را جمع و جور کردم و اخم گفتم : کیان به من گفتی میخواهی حرف بزنی منم روی حساعتمادی که به تو داشتم حاضر شدم بیام .
با همان لبخند گفت: تو این دوره زمونه اعتماد زیاد معنینداره . لحنش حالت شوخی داشت ولی چشمانش چیز دیگه ای می گفت.
بی مقدمه گفت : الهه مقنعه ات را دربیار. سرم را تکاندادم و قاطع گفتم : نه. خیره نگاهم کرد و گفت : خودت که می دونی بخوام خودم درشمیارم ولی میخوام مثل بچه آدم حرف گوش کنی و کاری که بهت گفتم انجام بدی . مخالفتکردم و خواستم از جایم بلند شوم دستم را گرفت و گفت: بشین .
دستم را کشیدم و گفتم : آگه بخوای اذیتم کنی دیگه پیشتنمیام.
خندید و گفت: چرا تو هروقتمن بخوام میایی فراموش نکن تو مال منی .با اخم گفتم : خیلی خودخواهی . تازه فهمیدی؟ نه از همون اول می دونستم که خودخواهی . خوبه حالا که می دونی پس کاری که گفتمبکن . با حرص گفتم : من میخوام برم خونمون. سرش را تکان داد و گفت : خیلی بچه ای تاتکون می خوری می خوای بری خونتون.
بار دیگر دستم را گرفت و این بار با قدرت مرا به طرفخودش کشید حتی فکرش را هم نمی کردم که بخواهد این کار را بکند به همین دلیل خیلیراحت در آغوشش افتادم از وحشت کم مانده بود غالب تهی کنم تقلا می گردم تا خودم رااز چنک او خلاص کنم ولی او قوی تر از آن بود که بتوان حتی تکانی به خود بدهم ابتدامقنعه را از سرم درآورد سپس به موهایم چنگ زد در حالی که مرا محکم در اغوش می فشردسرم را به طرف خودش کشید و روی لبانم بوسه ای نشاند . سرم را به طرف دیگر چرخاندم وبه زحمت خودم را از بین دستانش رها کردم و با تمام قدرت سیلی محکمی به صورتش زدم حسبدی داشتم گویی تب و لرز کرده بودم فکر می کردم اسیر کابوسی هراس انگیز شده ام ازسیلی که به صورت کیان زده بودم خودم بیشتر ترسیده بودم و از تلاشی که برای رهایی ازدست او انجام داده بودم نفس نفس می زدم حیران و متشنج به صورتش نگاه کردم اثرانگشتانم روی آن نقش بسته بود با اضطراب منتظر واکنش کیان در مقابل سیلی بودم که بهصورتش زده بودم نگاهم را از جای سیلی به چشمانش انداختم هیچ عصبانیتی در آن نبود باوجودی که رگه های خون چشمان سبزش را پر کرده بود ولی آثار خنده در ان مشهود بودطوری که حس کردم از سیلی که به صورتش زدم لذت وافری برده است برخلاف او بغض سنگینیگلویم را می فشرد از ناراحتی قادر به تکلم نبودم و توقع چنین کاری را از او نداشتمبا اینکه خیلی سعی کردم خودم را آرام کنم ولی اشک در چشمانم پر شد و همزمان با آنقطره اشکی از چشمانم فرو چکید . کیان نگاهش را از چشمانم گرفت و با همان خونسردیهمیشگی گفت : الهه فکر می کنم پاسخی را که باید به خواستگارت بدهی را دریافت کردهباشی تو باید مجبوری می شدی تا بتونی جلوی خانوداه ات بایستی ناراحت نشو نمی خواستماذییت کنم من فقط روی لبات مهر خودم را زدم تا تنونی به کس دیگه ای جواب بدی . بهتزده نگاهش کردم و در این فکر بودم که یعنی حالا تمام نجابتم زیر سئوال رفته؟ کیاندستش را روی صورتش گذاشت و آن را مالید و گفت : الهه عجب دست سنگینیداری.
آن قدر از دستش عصبانی بودمکه حتی به خاطر سیلی که به صورتش زده بودم معذرت خواهی نکردم . موهای آشفته ام راصاف کردم و مقنعه ام را سر کردم سردردم آارم شده بود ولی احساس گیجی می کردم بدنمضعف داشت و به شدت خوابم گرفته بود نمی دانم به خاطر تلاش زیاد به این حال افتادهبودم یا اینکه رخوت بدن از اثر قرصی بود که خروده بودم این احساس باعث شد روی مبلبنشینم تا کمی قدرتم را بدست بیاورم . به کیان نگاه کردم هم چنان روی صندلی نشستهبود لیوانی نوشابه برای خودش ریخته بود و در همان حال متفکر و عمیق نگاهم می کرد. گلویم خشک شده بود و چشمانم بی اراده روی هم رفت با دست چشمانم را مالیدم و گفتم : حس می کنم سرگیجه دارم .
کیان نیمیاز نوشابه اش را سر کشید و گفت : ممکن است به خاطر قرصی باشه خوردی . مگه قرصی کهدادی خواب آور بود ؟ آرامبخش ممکنه خواب آور هم باشه . با دست به چشمانم فشار آوردمتا احساس خواب آلودگی را از خودم دور کنم . گفتم : یک وقت خوابم نبره ؟ لبخند زد وگفت : بردم که برد فوقش بیدار می شدی می رسونمت خونه. نگاهی به او کردم و گفتم : میخوام برم خونمون. نگران نباش عزیزم می ری .
کم کم حس کردم گیج و منگ شده ام احساس بی وزنی کردم ولیهنوز حواسم سرجایش بود از جا بلند شدم و خطاب به کیان گفتم : بهتره بریم خیلی دیرمشده می ترسم ژینوس به خونمون زنگ بزنه و مادرم بفهمه اونجا نرفتم. وقتی بلند شدم حسکردم اثاث خانه دور سرم می چرخد سرم سنگین بود و نمی توانستم آن را صاف نگه دارنکیان لیوان نیمه اش را روی میز گذاشت و از جا بلند شد تا مرا که با گیجی سعی میکردم حرکت کنم روی مبل بنشاند فشار دستانش را روی دستم احساس کردم سرجایم نشستم تااز فشار دستانش رها شوم کیان با صدای آرامی گفت : بشین الهه بزار کمی آروم بشی .
با گیجی گفتم: کیان به من دست نزن ... میخوام برم . حسام ... بفهمه منو می کشه . خدای من چه بلایی سرم آومده ؟ پشت همحرف می زدم و خودم نمی دانستم چه چیزهایی به زبان می اورم با گیجی سرم را به پشتیمبل تکیه دادم و چشمانم را روی هم گذاشتم در همان حال با خودم فکر کردم نباید خودمرا به دست خواب بسپارم لحظه ای بهد چیزی نفهمیدم و به خواب آرام و شیرینی فرو رفتم. نفهمیدم چند وقت خواب بودم با تکان دستی به بازویم با زحمت چشمانم را باز کردم بادیدن چهره کیان تصور کردم هنوز در خوابم ولی وقتی صدایش را شنیدم که به ارامی میگفت نمی خواهی برسونمت خونه هوشیار شدم با ترس به او نگاه کردم و میخواستم بدانم درمدتی که خواب بودم چه اتفاقی افتاده است . کیان هنوز روی صندلی نشسته بود و بطرینوشابه ای که جلوی رویش بود به آخر رسیده بود لیوان من هنوز دست نخورده روی میز بوددستی به صورتم کشیدم و متوجه شدم مقنعه ام را از سرم برداشته است بدون اینکه خودمرا ببازم دستی به موهایم کشیدم و برای پیدا کردن مقنعه ام به اطراف نگاه کردم و آنرا کنار دستم یافتم همان طور که آن را سر می کردم متوجه شدم خوشبختانه به جز مقنعهکه از روی سرم برداشته همه چیز سرجای خودش است کیان با خونسردی و متفکر به من چشمدوخته بود و در همان حال آدامسی را که در دهان داشت می جوید نفس بلندی کشیدم و گفتم :چطور شد خوابم برد؟ به خطار آرام بخشی که خورده بودی حالا حالت چطوره. سرم را تکاندادم و گفتم : خوبم. هنوز گیج بودم و فکر می کردم هنوز درخواب هستم با این حال ازجا بلند شدم و گفتم : بریم ؟ سرش را خم کرد و گفت : باشه .
مانند مستی تلو تلو می خوردم کیان دستش را دور شانه امانداخته بود تا زمین نخورم برخلاف همیشه به این موضوع حتی اعتراض هم نکردم . یعنیاصلاً حال خودم را نمی فهمیدم و از این که کسی بود تا وزنم را تحمل کند خیلی همراضی بودم. کیان میخواست کمی دیگر منزلشان بمانم تا کاملا سرحال شوم ولی می دانستمتا آن وقت هم خیلی دیر کرده ام دلم بدجودی شور خانه را می زد ژینوس می دانست کهمیخواهم به منزلشان بروم و من می ترسیدم به خاطر تاخیرم به منزل زنگ بزند تا بفهمدچرا هنوز نرفته ام آن وقت مادر و حسام و دیگران میفهمیدند به جای منزل او جای دیگریرفته ام.
کیان مدتی مرا در خیابانگرداند تا اینکه حس کردم حالم بهتر است بعد مرا تا سر خیابان رساند به منزل کهرسیدم هم چنان گیج و منگ بودم ولی نه آنقدر که مادر متوجه حالم شود در فرصتی بهژینوس زنگ زدم و به او گفتم آن روز منتظرم نباشد زیرا نمی توانم به منزلشان بروموانمود کردم سرم درد می کند و به اتاقم رفتم و تا غروب خوابیدم همان چند ساعت خوابظهر بی خوابی شب را برایم به ارمغان آورد البته این فقط یک دلیل بود زیرا اگر ظهرهم نمی خوابیدم آن قدر درافکار گوناگون غوطه می خوردم که خواب به چشمانم راه نمییافت . ان شب تا نزدیکی صبح به این فکر می کردم که چه را سختی را باید طی کنم گاهیبه عرفان فکر می کردم و بغض گلوم را می فشرد می دانستم که دیگر حتی نباید با فکرکردن به او خودم را آزار بدهم به کیان می اندیشیدم و به رفتاری که نشان داده بود ازاو ناراحت بودم و به خطری که از سرم رد شده بود فکر کردم . نمیدانستم رفتار ضد ونقیضش را چطور تو جیه کنم. وقتی نمی خواستم مرا در آغوش گرفته بود و زمانی که گیج ومدهوش در منزلش به خواب رفته بودم به نگاه کردنم بسنده کرده بود به هر صورت ازاینکه از چنین لقمه آسانی گذشته بود خدا را شکر می کردم . نگاه عمیق کیان جلوی چشمممی آمد و صدایش مرتب در ذهنم تکرار می شد . فقط مال منیاحساس ترس و علاقه نسبت به او در خودم احساس مس کردم کهاین علاقه در مورد عرفان حالتی مقدس داشت از همان لحظه دلشوره روز پنجشنبه را داشتمو اینکه چطور به کسانی که فکر می کردند بی برو برگرد پاسخم مثبت است بگویم که او رانمی خوهم . دعا می کردم اتفاقی بیفتد که عرفان از ازدواج با من پشیمان شود و یا دستکم فعلاً به خواستگاری ام نیاید تا فرصتی باشد که کیان در این رابطه کاری کند. عاقبت پنجشنبه از راه رسید و من از ترس و دلشوره روز بعد تا طلوع آفتاب بیدار بودمان روز بدون اینکه کسی به زور و زحمت مرا از خواب بیدار کند بلند شدم برای نماز صبحوضو گرفتم مادر که از سرو صدای باز و بسته شدن دراز خواب برخاسته بود با دیدن من کهپیش از او قامت بسته بودم شگفت زده شد شاید فکر می کرد معجزه ای شده و دخترش باامدن نام عرفان محمدی عاقل و سر به راه شده است طفلی خبر نداشت که بعد از نماز ازخدا خواهم خواست که راهی جلوی پایم بگذارد که بتوانم بدون اینکه اتفاقی بیفتد ازاین ازدواج سرباز زنم. بعد از نماز به مادر سلام کردم و او با نشاط و خوشحالی پاسخمرا داد و برایم دعا کرد که آخر و عاقبتم ختم به خیر شود زیر لب آمین گفتم و برایخواب به رختخواب برگشتم. آن روز برعکس همیشه تا ساعت یک ربع به یازده خواب بودموقتی از خواب برخاستم تعجب کردم چرا مادر مثل همیشه در چنین مواقعی زود بیدارمنکرده است احساس می کردم رفتار مادر نست به من فرق کرده است. با ملایمت و ملاطفتزیادی رفتار می کرد می دانستم این رفتار با آمدن عرفان به خواستگاری ام بی ربط نیستالبته تنها مادر نبود بلکه حسام و الهام هم به نوعی می خواستند نشان دهند کهبرایشان حائز اهمیتم. هرچه مرا بیشتر تحویل می گرفتند دلشوره و ترس من برایرویارویی با خانواده محمدی بیشتر می شد گاهی اوقات که در شرایط سختی قرار می گرفتمدوست داشتم زمان زودتر بگذرد تا آن لحظه های بحارنی زودتر تمام شوند اما اکنون دوستداشتم زمان برای ابد در همین نقطه متوقف شود تا با لحظه های بعد از خواستگاری روبهرو نشوم. چند ساعتی از ظهر پنجشنبه گذشته بود که شبنم و حمید از راه رسیدند. بهتوصیه الهام دیگر وقت آن بود که لباسم را عوض کنم و اماده شوم . به اتاق کوچک وتاریکم رفتم و به جای حاضر شدن به رختخواب تکیه دادم و به فکر فرو رفتم . نمی دانمچه وقت به همان حال بودم که الهام که دیده بود دیر کرده ام به دنبالم آمد وقتی دیدبدون اینکه لباسی عوض کرده باشم به فکر فرو رفته ام گفت : چه کار می کنی؟ الان میانبجنب بجنب دختر تو که هنوز کاری نکردی .
به الهام نگاه کردم و گفتم : سرمبدجوری درد می کنه .
الهام کلافه و عصبی نگاهم کرد و گفت : حاضر شو تا براتقرص مسکن بیارم.
با بی میلی به طرف کمد رفتم تا خیال او را راحت کنملباسی را که قرار بود بپوشم بیرون آوردم الهام رفت تا برایم قرص بیاورد وقتی برگشتمرا دید که لباسم پوشیده ام و حاضرم قرص و لیوانی آب را به دستم داد و سپس کمک کردتا موهایم را شانه به او گفتم که موهایم را ببافد ولی گفت الان وقت بافتن نیست و آنرا گیره ای پشتم جمع کرد.وقتی زنگ زدند الهام هنوز داشت به موهایم می رسید با شنیدنصدای زنگ هر دوی ما تکان خوردیم الهام با هیجان گفت : وای آمدند. و من با ترس بهخودم گفتم : عاقبت آمدند. پیش از اینکه حسام برای باز کردن در برود الهام چادرم راسرم کرد و مرا به طرف آشپزخانه هدایت کرد گوشه ای کز کردم و از همان جا صدای سلام واحوال پرسی ها را شنیدم . نفهمیدم از شدت هیجان و یا از شدت ترس بود که احساس سوزشدر قفسه سینه ام کردم ، دستم را روی سینه ام گذاشتم و به قلبم فشار دادم این باردومی بود که چنین دردی در سینه ام حس می کردم هر نفسی که می کشیدم گویی خنجری بهقلبم فرو می کردند مدتی به آن حال بودم تا اینکه حس کردم از درد و سوزش سینه اممقداری کاسته شده است با ورد شبنم به او نگاه کردم لبخندی روی لبش بود و وقتی که بهچهره ام دقت کرد لبخندش محوشد و با نگرانی گفت : الهه اتفاقی افتاده؟ برای اینکهنگران نشود گفتم :نه. جلوتر امد و گفت :پس چرا این قدر قرمز شدی لبات هم کبود شده .شانه هایم را بالا انداختم و به او گفتم که دردی در سینه ام احساس می کنم . شبنمدستم را گرفت تا بلندم و در همان حال به شوخی گفت : همه از هیجان سرخ میشن ولیهیجان تو دیگه از حد سرخی گذشته و به کبودی می زنه این نشون میده که خیلی التهابداری .
لبخند زدم و به کمک او استکانهای چای را داخل سینیگذاشتیم شبنم گفت که افسانه هم آمدع است هنوز حرفش تمام نشده بود که افسانده باخنده و با گفتن این جمله وارد شد « کسی اسم منو صدا کرد؟»به او سلام کردم و برای درآغوش گرفتن و بوسیدنس جلو رفتم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم افسانه دو ماهه بارداربود و به طوری که مادر می گفت ویارش هم خیلی شدید بود . به صورتش دقت کردم کمی چاقشده بود و بیش از هر زمان دیگر سرحال و قبراق بود از او حال علی را پرسیدم که گفتپدر و بچه هر دو سلامتند از شوخی اش من و شبنم خندیدیم به افسانه تعارف کردم که بهاتاق پذیرایی برود گفت که دوست دارد کنارم باشد همانطور که چای دم می کردم افسانهگفت: الهه نمی دونی چقدر خوشحالم که میخواهیم با هم جاری شویم. دستم لرزید و کممانده بود قوری از دستم بیفتد . افسانه گفت: چه خبره هول نشو اصلا شاید برادر شوهرگلم نپسندتت. احساس کردم بغض گلویم را گرفت در دلم گفتم کاش همین طور می شد.چونخیلی بهتر از آن است که به این صورت غرور جوان شایسه ای مثل او شکسته شود. افسانهمرتب شوخی می کرد و من در سکوت با بغضی که سعی در فرو دادن آن داشتم فقط لبخند میزدم. وقتی الهام به آشپزخانه آمد فهمیدم وقت آن است که چای را به اتاق ببرم. افسانهبه اتاق پذیرایی رفت و من با کمک الهام سینی چای را آماده کردم الهام کمی جلوتر ازمن به پذیرایی رفت و کمی بعد در حالی که چادرم را جلوی صورتم کشیده بودم و سینی چایرا حمل می کردم وارد پذیرایی شدم صحنه سلام و پاسخ از دیگران و گرداندن سینی برایمچون خواب بود احساس بی وزنی می کردم گیج و منگ تمام کارهایی را که قبلا سفارش کردهبودند بی اختیار انجام دادم مثل دفعه قبل خواستم از اتاق خارج شوم که عالیه خانمصدایم کرد و از من خواست کنارش بنشینم . سرم را پایین انداختم و گفتم : اگر اجازهبدهید می خواهم بروم.عالیه خانم با خنده گفت:عزیزم اجازه دست خودته، هر جور راحتتری همان کار را بکن. بدون اینکه به مادر یا الهام نگاه کنم چرخی زدم و از اتاقخارج شدم. چند دقیقه بعد الهام به آشپزخانه آمد و مرا که در گوشه ای کز کرده بودمدید و در حالی که سعی می کرد آرام صحبت کند که صدایش را فقط من بشنوم گفت: دختر اینچه کاری بود کردی؟ با بیحوصله گی گفتم: کاری نکردم سرم درد میکنه.
الهام چب چب نگاهم کرد و گفت : نگو سرم درد می کنه بگومیخواستم از الان به همه بفهمونم سرخودم. با عصبانیت گفت: الهام ولم کن حوصلهندارم. الهام نگاه سرزنش باری به من کرد و از آشپزخانه خارج شد . آنقدر در خودم بودکه صدایی نمی شنیدم .فقط لحظه ای به خود آمدم که شبنم با هیجان به آشپزخانه آمد وگفت: الهام بلند شو. سرم را تکان دادم و گفتم : برای چی؟
پاشوحاج مرتضی از مامان و حمید آقا اجازه گرفته تا تو و آقای عرفان با هم صحبتکنید.
نفسم به شماره افتاد و گفتم : من چه حرفی دارم به اونبگم؟ شبنم خندید و گفت : به هر حال حرفهایی هست که باید قبل از ازدواج زده بشه . منو حمید هم با اینکه از خیلی وقت پیش همدیگر را می شناختیم ولی باز حرفهایی بود کههنوز به همونزده بودیم .
آهسته گفتم : تو حمید فرق دارید. من حرفی ندارم به اوبزنم.
شبنم چادرم را روی سرم انداخت و گفت : وقتی ببینیش خودبه خود
-
حرفات میاد. اینو بهت قول میدم .سپس موهایم را روی شانه هایم ریخت وگفت: زیاد رو نگیر سرتم زیاد پایین ننداز مرد باید قبل از ازدواج زن رو خوبببینه.
نفس عمیقی کشیدم و اشک در چشمانک پرشد. شبنک نگاهی به چشمانم انداختو گفت : الهه تو امروز چت شده؟ سرم را تکان دادم و باپلک زدن اشکهایم را فروخوردم صدای مادر از هال به گوش رسید که مرا صدا می کردد . شبنم با فشار ملایمی که به کمرم وارد کرد مرا به طرف در آشپزخانه هول داد و آهستهگفت: برو نترس. از اشپزخانه خارج شدم .مادر به اتاق حسام اشاره کرد و گفت : الههجان برو تو اتاق برادرت آقا عرفان هم الان میاد هر حرفی دارید به هم بزنید. میدانستم در شرایطی نیستم که بخواهم مخالفت کنم بنابراین سرم را پایین انداختم و وارداتاق حسام شدم به طرف میز مطالعه او رفتم و با سستی روی صندلی نشستم. چند لحظه بعدبه محض شنیدن صدای در دستانم را به هم قلاب کردم و از ترس چشمانم را بستم به حدیمضطرب و پریشان بودم که توان این را در خود نمی دیدم که اورا به داخل دعوت کنم. درباز شد و پیکر رشید و برومند عرفان را در آستانه در مشاهده کردم گویی رویایی بهحقیقت پیوسته بود ولی من آنقدر غرق کابوس بودم که از درک این واقعیت عاجز بودم. عرفان با دیدن من لبخند زد و با صدای مردانه و جذابی گفت : سلام
ان لحظه احساس کردم او را همیشه دوستداشته ام و حتی زمانی که احساس آلودگی و گناه سرتا پایم را فرا رگفته بود نمیخواستم اورا از دست بدهم . نمی دانم پاسخش را دادم و یا فقط نگاهش کردم. عرفان داخلشد و در را پشت سرش بست .سپس نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند جذابی که همیشهآرامش را به انسان منتقل می کرد گفت: این رفیق ما عجب اتاق دنج و قشنگیداره.
به تبعیت از حرف او من هم به اطراف نگاهکردم .همان موقع فهمیدم نقطه نظر من و او با هم فرق دارد . او اتاق حسام را دنج وزیبا می دید ولی من اتاق ساده و انباشته از کتاب او را خسته کننده و بی روح می دیدم . عرفان جلو آمد سپس به اطراف نگاه کرد و صندلی دیگری را که گوشه اتاق حسام بودبرداشت و آن را درست روبه روی من و طرف دیگر میز گذاشت و روی آن نشست . مدتی منتظرماند و بعد سکوت را شکست و گفت : دوست دارید اول من شروع کنم ؟ جواب ندام و همچناننگاهم به روی میز خیره ماند عرفان صدایش را صاف کرد و گفت: امروز سعادتی دست داد ومن عاقبت افتخار این را پیدا کردم که در حضور خانواده ات باشم تا تو را خواستگاریکنم میخواهم این را از صمیم قلب بگویم که برایم ازدواج با تو یک آرزو به حساب میآمد. نفس در سینه ام حبس شده بود دلم می خواست با فریاد به او بگویم که با کلمههایی که همیشه آرزوی شنیدنش را داشتم زجرم ندهد به جای آن سکوت کردم تا او کبره زخمهمیق قلبم را پس بزند و آن را تازه کند با هر کلام او چیزی در درونم می شکست و بغضیسنگین گلویم را می فشرد. عرفان شمرده و با لحنی دلنشین صحبت می کرد کلامش صادق وروان بود و عشق را از نگاه خودش برایم تفسیر می کرد دنیای او همه نور بود و زیباییو برای من که همیشه فکر می کردم حفظ ایمان کاریست سخت و طاقت فرسا این گونه توصیفدریچهای بود به روشنایی افسوس برای فهم آن خیلی دیر شده بود و من جایی قرار داشتمکه بازگشت از آن ممکن نبود به یاد کیان افتادم و اتفاقی که بین ما افتاده بود حرفاو در گوشم تکرار می شد «من مهرم رو روی لبت گذاشتم تا نتوانی به دیگری پاسخ مثبتبدهی » مهری که کیان به لبها و قلب من زده بود مانع ابراز مهری می شد که به عرفانداشتم من با دیگری پیوند بسته بودم و جایی برای رسیدن به او نگذاشته بودم . صدایعرفان مرا از فکری عمیق بیرون آورد. «الهه خانم برای من زیبایی چهره ات یک طرف قضیهبود ولی چیزی که قلبم را به تو پیوند می داد نجابت چشمانت بود و همانطور که خودت همواقفی برای یک زن هیچ چیز مهم تر از نجابت نیست. » از فرط ناراحتی چشمانم را بستم وحس کردم زیر پلک بسته ام اشک پر شده است کلام عرفان نمکی بود که بر زخم دلم پاشیدهشد و فقط خدا می دانست چه زجری از شنیدن این جمله می کشیدم. عرفان از اخلاق وتمایلاتش صحبت می کرد و من به بدبختی خودم فکر می کردم او گفت: با حجاب از هر نوعیکه باشد مخالفتی ندارم ولی چادر را ترجیح می دهد من به این فکر می کردم ای کاششهامت ژینوس را داشتم تا همانطور که با حسام از گذشته اش صحبت کرده بود من نیز بهخطایم اعتراف کنم و از او تقاضای بخشش کنم حاضر بودم نیمی از عمرم را بدهم ولی دران لحظه که آنجا نشسته ام پاک و عفیف با جان و دل به صحبتهای مردانه اش گوش کنم وبا دلی امیدوار بنای زندگی ام را پایه ریزی کنم ان لحظه بود که افسانه را درک کردمو به حرف ژینوس رسیدم ولی افسوس و صد افسوس راهی که به آن پا گذاشته بودم یک طرفبود و راه بازگشتی نداشت .بدون اینکه خودم خبر داشته باشم در حالی که هنوز چشمانمبسته بود اشک روی گونه هایم غلتید فقط زمانی فهمیدم می گریم که عرفان گفت: الهه تواز چیزی ناراحتی؟ چشمانم را گشودم و به او که نگران با ابروانی گره خورده به مننگاه می کرد چشم دوختم با صدایی که از ته چاه بدبختی ام بیرون می امد گفتم :خواهشمی کنم از ازدواج با من صرف نظر کنید.نگرانی چشمانش جای خود را به تحیر داد یک لحظهتضور کرد اشتباه شنیده است بعد به خودش آمد و گفت: شما چی گفتید؟ سرم را زیرانداختم و در حالی که اشک می ریختم گفتم : نمی توانم با شما ازدواج کنم . با بهتگفت: چرا ؟ دستم را جلوی صورتم گرفتم وبا عجز گفتم : خواهش می کنم نپرسید. لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : به من اعتماد کناگه بتونم هر کاری برات می کنم . از مهربانی اش شرمندگی ام دو چندان شد و با بغضگفتم : شما همون کاری را که گفتم انجام دهید. الهه اگر مرا نمی خواستی چرا قبولکردی به خواستگاریت بیایم؟ مگه پدر قرار این هفته را برای این نگذاشت که فرصتبیشتری برای فکر کردن داشته باشی ؟ حق با او بود ولی چطور می توانستم بگویم جراتنداشتم به مادر و بقیه بگویم که نمی خواهم به خواستگاری ام بیایید به جای آ« گریستمعرفان نفس عمیقی کشیدو با مهربانی گفت: خواهش می کنم گریهنکنید.
از صدایش می شد ناراحتی و غمرا درک کرد خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی اختیاری از خود نداشتم شاید علت عمده گریهمن به خاط او بود و اینکه چطور با دست خود تبر به نهال علاقه ام می زدم صدای عرفانرا شنیدم که گفت: حالا من چه کار می توانم برات بکنم؟به او نگاه کردم در چشمانسیاهش غم عالم موج می زد رنگ از چهره زیبا و مردانه اش پریده بود و به حدی به عکسنقاشی شده برادر شهیدش شبیه شده بود که متحیر به او نگاه کردم نگاهش را از صورتمبرداشت و به طرف دیگری نگاه کرد سپس آرام گفت: الهه خانم من خوشبختی و شادی شما رامی خواهم حتی اگر حاضر نباشید با من ازدواج کنید. سپس صندلی را عقب کشید تا از جابلند شود. فهمیدم می خواهد از اتاق خارج شود با هراس گفتم: با اونا چی میخواهی بگی؟ چند لحظه نگاهم کرد سپس آهی کشید و گفت: نگران نباش سعی می کنم متقاعدشون کنم کهمن لیاقت شما را ندارم . اشکهایم دوباره جاری شد کلامش صادقانه بود و اثری از طعنهو زخم زبان در ان نبود به عرفان نگاه کردم و گفتم :منو ببخش. احساس کردم نم اشک درچشمانش نشست و در همان حال لبخند تلخی به لب آورد و گفت : تو باید منو ببخشی کهباعث شدم این قدر ناراحت بشی. سپس دستمالی از جیبش دراورد و جلوی من روی میز گذاشتسرم را روی میز گذاشتم و زار زار گریستم آن لحظه حتی نمی ترسیدم که صدایم بیرونبرود و دیگران بفهمند که می گریم صدای عرفان را شنیدم که گفت : خداحافظ. سرم رابلند نکردم تا رفتنش را ببینم چند لحظه بعد صدای باز و بسته شدن در را شنیدم دیگررفته بود و من می گریستم چرا از دست داده بودمش .وقتی سرم را بلند کردم چشمم بهدستمال سفیدی افتاد که روی میز گذاشته بود ان را برداشتم ولی دلم نیامد اشک چشمانمرا با آن پاک کنم با خود گفتم آن را یادگار نگه می دارم و همان لحظه با نفرت پاسخخودم را دادم لعنت به تو که نتوانستی خودش را نگه داری این دستمال چیه که بخواهییادگاری نگه داری؟الهه تو حتی لیاقت نگه داشتن دستمال او را هم نداری . دستمال راهمان جا رها کردم و از اتاق حسام خارج شدم و یکراست به اتاقم رفتم و تصمیم گرفتمدیگر از آنجا بیرون نیایم ولی الهام مرا برای خداحافظی صدا کرد به چهره ام جلویآیینه نگاه کردم چشمانم سرخ نبود ولی از اثر گریه کمی پف کرده بود چند بار با دستبه چشمانم فشار آوردم و به زحمت به تصویرم لبخند زدم تا حالت چهره ام عوض شود سپساز اتاق خارج شدم مردها جلوتر خارج شده بودند و فقط عالیه خانم و افسانه و زن عمویعرفان در هال مشغول خداحافظی بودند جلو رفتم تا با آنان خداحافظی کنم عالیه خانمصورتم را بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد افسانه را هم بوسیدم و از او خداحافظیکردم هنوز از در راهرو بیرون نرفته بودند که به اتاقم برگشتم .خانواده ام کار راتمام شده می دانستند ولی من دلشوره عجیبی داشتم الهام یک بار از من پرسید که دراتاق چه چیزهایی به عرفان گفته بودم و من با چند کلمه بی سرو ته نشان دادم که مایلبه بازگو کردن حرفهایم نیستم. یک روز از این ماجرا گذشت من با ترس و التهاب تا شبرا سر کردم روز دوم الهام که به منزلمان آمده بود مرا کنار کشید تا نظرم را در موردجوابی که باید به خانواده محمدی می داند بپرسد در مقابل سئوال الهام گفت: الههجوابت چیه ؟ آره یا نه سکوت کردم زیرا حرفی برای زدم نداشتم . الهام گفت: الهه سکوتیعنی چه؟ یک کلمه بگو آه یا نه.
بهناچار گفتم : نمی دونم باید بیشتر فکر کنم. آخه تا کی ؟ مردم منتظرن زودتر جوابشانرا بدهیم. نمی دونم. تو هم که آدمو می کشی تا حرف بزنی . الهام مرا ترک کرد نمیدانستم چه باید بکنم عصر همان روز وقتی حسام به خانه آمد به حدی عصبی و ناراحت بودکه کارد می زندند خونش در نمی آمد با وحشت حدس زدم هر چه هست در رابطه با من است وممکن است حسام چیزی شنیده باشد خودم را در اتاقم پنهان کردم و هر لحظه منتظر خرابشدن او بر سرم بودم صدای حسام را شنیدم که چیزی به مادر گفت ولی هر چه دقت کردممتوجه نشدم در مورد چی صحبت می کند فقط این کلمه به گوشم خورد که به پیغمبر هر چیهست زیر سر خودشه . نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و چی زیر سر کیست بی یقین میدانستم الان است که مادر وارد اتاقم شود به همین خاطر به سرعت جلوی کمد کتابهایمنشستم و شروع به مرتب کردن کتابهایی که بی نظم روی هم قرار گرفته بودند ، حدسم درستاز آب در آمد مادر در اتاقم را باز کرد و وارد شد ولی آن را نسبت با اینکه چنددقیقه پیش مادر را دیده بودم ولی آنقدر هول شدم که به او سلام کردم مادر پاسخ سلاممرا داد و جلوتر امد دو زانو کنارم روی زمین نشست و گفت : الهه اون موقع که تو وعرفان تو اتاق صحبت می کردید چی به هم گفتید؟ از سئوال مادر جا خوردم و در حالی کهسعی می کردم خودم را آرام نگه دارم تا مبادا چیزی را لو بدهم گفتم : چیزی زیادینگفتیم.
-
می دونم چیز زیادی نگفتینمیخوام ببینم چه حرفهایی بین شما رد و بدل شد. اخمی کردم و با قیافه حق به جانبیگفتم: من یادم نیست. مادر نفس عمیقی کشید و گفت: الهه تو به عرفان چی گفتی ؟ در چهمورد ؟ میخوام بدونم جلوی پاش سنگ انداختی؟ حسام جلوی در اتاق ظاهر شد به او نگاهکردم و سلام کردم زیر لب پاسخ مرا داد و با لحن آمرانه ای گفت: عزیز چی ازت پرسید؟به مادر نگاه کردم و گفتم : سنگ چی ؟ من نمی فهمم شما چی میگید.به جای مادر حسامجواب دارد : نمی فهمی یا خودت رو به نفهمی می زنی؟ مادر گفت: الهه امروز عرفان بهبرادرت گفته از ازدواج با تو منصرف شده این چه معنی میده؟ قلبم فرو ریخت جرات نگاهکردن به حسام را نداشتم زیرا می ترسیدم چشمانم مرا لو دهند. آهسته گفتم: اون منصرفشده شما یقه منو گرفتید؟ حسام طاقت نیاورد و با عصبانیت فریاد زد: د، نکبت ... همیندیگه...نمی دونم چه غلطی کردی انو وادار کردی این حرف رو بزنه. فریاد حسام مرا عصبیکرد با ناراحتی گفتم : چرا اینو از خودش نپرسیدی ؟ حسام با خشم نفس بلندی کشید و درحالی که دندانهایش را به هم می فشرد گفت : الهه داری عصبانیم می کنی فکر می کنی اونمیاد به من بگه خواهرت این غلط رو کرده بنده خدا اول کلی بخشش و حلالیت خواست اخرشهم گفت من لیاقت خواهرت رو ندارم این یعنی چه؟ شاید روش نشده جمله درست را بگه ؟باید می گفت خواهرت لایق نیست که بخواد بیاد تو خانواده ما من کاری به این ندارمخبر مرگت شوهر کنی یا نکنی فقط میخوام بدونم چه غلطی مردی که عرفان رو وادار کردیاین حرف رو بزنه. سرم رو پایین انداخته بودم و به حرفهای حسام گوش می کردم آن روزمادر و حسام هر کار کردند لب از لب باز نکردم این کار من به حدی حسام را عصبانی کردکه اگر مادر جلویش را نگرفته بود به طور حتم دست رویم بلند می کرد ولی مادر نگذاشتو او را از اتاق خارج کرد.چند روزی از این ماجرا گذشت یک روز عالیه خانم به منزلمانآمد و با گریه از من و مادر حلالیت خواست از دیدن اشکهای عالیه خانم به حدی متاثرشدم که دوست داشتم خودم را به پایشان بیاندازم و به او بگویم هر چه هست زیر سر خودذلیل مرده ام است و عرفان این وسط تقصیری ندارد عالیه خانم با گریه گفت حوریه خانمبه خون برادرش قسمش دادم و بهش گفتم اگر بخواهد با حیثیت دختر مردم بازی کند شیرمرا حلالش نمی کنم ولی فقط یک جمله به من گفت که نمی توانم الهه را خوشبخت کنم هر چیازش پرسیدم چرا از دیوار صدا دراومد اما از اون نه تو رو به پیغمبر ما رو حلال کنیدنمودونم این پس چش شده به خدا آروز کردم به حق جدم کاش اینو هم از من می گرفت تااین جور شرمنده شما نباشیم. مادر که مثل بقیه خانواده ام به خوبی می دانست هر چههست زیر سر من است با شرمندگی به عالیه خانم گفت: تورو به جدت قسم او جوون پاک رونفرینش نکن لابد قسمت این بوده شاید حکمتی تو کاره. عالیه خانم با شرمندگی منزلمانرا ترک کرد پس از رفتم او مادر شروع کرد به گریه و نفرین کردن من.« کاش سرتو میمردم اینقدر زجر نمی کشیدم الهی خیر از جوونیت نبینی که این قدر دل مردم رو سوزوندیمن که می دونم این فتنه رو تو به بار آوردی این زن بیچاره وقتی پیکر تیکه پاره بچهشو آوردن این قدر زار نزد که اینجا گریه کرد الهه خدا برت داره از دستت راحت بشم.منهم در دلم خون گریه می کردم که چرا باعث شدم عرفان خودش را سپر بلای من کند تا بهاین ترتیب جو منزلشان متشنج شود با خودم گفتم ای کاش مثل خواستگارای دیگرم جواب ردبه او می دادم ولی چنین چیزی را از عرفان نمی خواستم.
با رسیدن ماه آبان یک ماه از جریان خواستگاری عرفان گذشتهبود ولی اوضاع در خانواده ما هنوز عادی نشده بود حسام پس از آن جریان به طور کلیقیدم را زده بود و حتی کلمه ای با من صحبت نمی کرد مادر هنوز از من دلگیر بود وهمیشه با سرزنش می گفت کاری کرده ام که هرگاه چشمش به عالیه خانم می افتد از خجالتخیس عرق می شود زیرا عالیه خانم هر بار مادر را میدید اظهار شرمندگی می کرد وحلالیت میخواست با وضعی که پیش امده بود رابطه من به طور کامل با کیان قطع شده بودزیرا نه جرات داشتم از منزل به او تلفن بزنم و نه دیگر می توانستم به تنهایی ازمنزل خارج شوم هوا رو به سردی می رفت و گاهی اوقات بدون آنکه ببارد گرفته و ابریبود در چنین مواقعی دلم می خواست به جای آسمان ببارم تا احساس سنگینی را که در دلماحساس می کردم التیام بخشم مانند زندانیها منتظر پایان دوره محکومیتم بودم زیراهفته ها بود که از خانه بیرون نرفته بودم و دل برای دیدن کوچه لک زده بود . یک روزحمید زنگ زد و با مادر صحبت کرد پس از آن مادر گفت آماده باشم تا حمید دنبالم بیایدفکر می کردم معجزه ای اتفاق افتاده ودل روزگار به رحم آمده که چنین موقعیتی برایمپیش آورده است از مادر پرسیدم که چه خبر شده مادر گفت گویا شبنن کمی کسالت دارد وچون مادر و پدر شبنم به مشهد رفته اند کسی نیست از او مراقبت کند چند ساعت بعد حمیدبه منزلمان آمد تا مرا ببرد مادر به حمید خیلی اصرار کرد شبنم را به منزامان بیاوردولی حمید گفت شبنم منزل خودمان راحت تر است به قدری خوشحال شده بودم که حد نداشت بهاتفاق حمید به منزلشان رفتیم برخلاف گفته های حمید شبنم کسالت جدی نداشت و فقط کمیرنگ پریده به نظر می رسید او را در آغوش گرفتم و از ته دل صورتش را بوسیدم شبنمخندید و خطاب به حمید گفت پرستار از این مهربون تر دیده بودی ؟ به حمید نگاه کردم وگفتم : منم مریضی از این عزیز تر ندیده بودم.
دو روز در منزل شبنم بودم و فهمیدم در این مدت به جز صبحهاکه حالت تهوع دارد بیماری اش علامت دیگری ندارد وقتی از او خواستم تا به خاطر تهوعاش دکتر برویم خندید و چیزی نگفت ناگهان با حیرت به او نگاه کردم و گفتم : شبنمنکنه تو....حامله ای؟ شبنم فقط خندید و چیزی نگفت همان طور که حدس زده بودم اینهافقط علائم شروع بارداری اش بود از فهمیدن این خبر به حدی متحیر شذم که نمی دانستمچطور خوشحالی ام را بروز دهم با اصرار از شبنم خواست اجازه بدهد تا من این خبر رابه مادر بدهم خیلی خوب می دانستم خبر مهمی مثل آن می تواند جو سرد خانه را متحولکند شبنم خجالت می کشید ولی حمید به یاری ام آند و با خنده به او گفت که بگذار الههخبر را به مادر بدهد تا با او آشتی کند با قدرشناسی به حمید لبخند زدم و از اینکهاین قدر خوب احساسم را درک کرده بود از او متشکر بودم همان شب به منزل برگشتیم و منبه محض رسیدن خبر بارداری شبنم را به مادر دادم مادر به حدی شگفت زده و خوشحال شدهبود که برای مژدگانی اسکناسی به من داد و صورتم را بوسید و پس از ان حمید را غرقبوسه کرد طفلی مادر از خوشحالی نمی دانست چه کند. آن شب حسامهم از شنیدن اینکه بهزودی عمو
-
با رسيدن ماه ابان يك ماه از جريان خواستگاري عرفان گذشته بود. ولي اوضاع در خانواده ما هنوز عادي نشده بود. حسام پس از ان جريان بطور كلي قيدم را زده بود و حتي كلمه اي با من صحبت نمي كرد. هنوز از من دلگير بود و و هميشه با سرزنش مي گفت كاري كرده ام كه هرگاه چشمش به عاليه خانم مي افتد از خجالت خيس عرق مي شود، زيرا عاليه خانم هر بار مادر را مي ديد اظهار شرمندگي مي كرد و حلاليت مي خواست. با وضعي كه پيش آمده بود رابطه من بطور كامل با كيان قطع شده بود، زيرا نه جرات داشتم از منزل به او تلفن بزنم و نه ديگر مي توانستم به تنهايي از منزل خارج شوم.
هوا رو به سردي مي رفت و گاهي اوقات بدون آنكه ببارد گرفته و ابري بود. در چنين مواقعي دلم مي خواست به جاي آسمان ببارم تا احساس سنگيني را كه در دلم احساس مي كردم التيام بخشم. مانند زندانيها منتظر پايان دوره محكوميتم بودم زيرا هفته ها بود كه از خانه بيرون نرفته بودم و دلم براي كوچه لك زده بود.
يك روز حميد زنگ زد و با مادر صحبت كرد. پس از آن مادر گفت آماده باشم تا حميد دنبالم بيايد. فكر مي كردم معجزه اي اتفاق افتاده و دل روزگار به رحم آمده كه چنين موقعيتي برايم پيش آورده است. از مادر پرسيدم كه چه خبر شده و مادر گفت گويا شبنم كمي كسالت دارد و چون مادر و پدر شبنم به مشهد رفته اند كسي نيست از او مراقبت كند. چند ساعت بعد حميد به منزلمان آمد تا مرا ببرد. مادر به حميد خيلي اصرار كرد تا شبنم را به منزلمان بياورد. ولي حميد گفت شبنم منزلمان راحت تر است. به فدري خوشحال شده بودم كه حد نداشت. به اتفاق حميد به منزلشان رفتيم . برخلاف گفته هاي حميد شبنم كسالت جدي نداشت و فقط كمي رنگ پريده به نظر مي رسيد او را در آغوش گرفتم و از ته دل صورتش را بوسيدم. شبنم خنديد و خطاب به حميد گفت: پرستار از اين مهربون تر ديده بودي؟
به حميد نگاه كردم و گفتم: منم مريضي از اين عزيزتر نديده بودم.
دو روز منزل شبنم بودم و فهميدم در اين مدت به جز صبحها كه حالت تهوع دارد بيماري اش علامت ديگري ندارد. وقتي از او خواستم تا به خاطر تهوع اش دكتر برويم خنديد و چيزي نگفت. ناگهان با حيرت به او نگاه كرم و گفتم: شبنم نكنه تو ... حامله اي؟
شبنم فقط خنديد و چيزي نگفت. همانطور كه حدس زده بودم اينها فقط علايم شروع بارداري اش بود. از فهميدن اين خبر به حدي متحير شدم كه نمي دانستم چطور خوشحالي ام را بروز دهم. با اصرار از شبنم خواستم اجازه بدهد تا من اين خبر را به مادر بدهم. خيلي خوب مي دانستم خبر مهمي مثل آن مي تواند جو سرد خانه را متحول كند. شبنم خجالت مي كشيد، ولي حميد به ياري ام آمد و با خنده به او گفت كه بگذار الهه خبر را به مادر بدهد تا با او آشتي كند. با قدرشناسي به حميد لبخند زدم و از اينكه اين قدر خوب احساسم را درك كرده بود از او متشكر بودم. همان شب به منزل برگشتيم و من به محض رسيدن خبر بارداري شبنم را به مادر دادم. به حدي شگفت زده و خوشحال شده بود كه براي مژدگاني اسكناسي به من داد و پس از آن حميد را غرق بوسه كرد. طفلي مادر از خوشحالي نمي دانست چه كند. آن شب حسام هم از شنيدن اينكه به زودي عمو خواهد شد ذوق زده شده بود و همان لحظه بيرون رفت و با جعبه اي شيريني برگشت. حسام براي شبنم هم كادويي تهيه كرده بود. وقتي شبنم كادويش را باز كرد ديديم كه حسام بلوز زيبايي براي او خريده بود. از سليقه خوب حسام خيلي تعجب كردم، زيرا تا آن موقع هيچوقت سليقه او را نيده بودم.
الهام به محض شنيدن اين خبر به منزلمان آمد و مثل هميشه از خوشحالي گريست. همه خانواده از شنيدن خبر بارداري شبنم خوشحال شدند و همانطور كه فكر مي كردم جو منزل كه از خيلي وقت پيش متشنج شده بود آرام شد. مادر شبنم را چند روز منزلمان نگه داشت تا كمي استراحت كند و همين موضوع فرصتي براي من فراهم آورد تا بار ديگر بتوانم نفس راحتي بكشم. از وقتي كه فهميده بودم ممكن است تلفن تحت كنترل باشد ديگر جرات زنگ زدن نداشتم. حتي زماني كه با ژينوس تلفني صحبت مي كردم مواظب بودم پرت و پلايي نگويم، زيرا فكر مي كردم كسي به مكالمه ما گوش مي دهد. روز دومي كه شبنم منزلمان بود مادر مي خواست براي ناهار غذاي مورد علاقه شبنم، يعني فسنجان درست كند. به الهام زنگ زد تا او هم كه عاشق فسنجان بود براي ناهار بيايند. الهام گفت قرار است مسعود براي ناهار به منزل بيايد و او نمي تواند بيايد. وقتي غذا آماده شد مادر براي الهام مقداري كشيد، سپس به من گفت تا سريع آن را به منزل الهام برسانم و زود برگردم. من هم مانند پرنده اي كه لحظه اي از باز ماندن در قفس استفاده كند در چشم به هم زدني حاضر شدم و با برداشتن ظرف غذا از منزل خارج شدم. به سرعت قدم بر مي داشتم تا لحظه اي وقت را از دست ندهم. زودتر از آنچه فكرش را مي كردم به منزل الهام رسيدم. وقتي الهام در ظرف غذا را باز كرد هنوز از روي آن بخار بر مي خواست و اين را مي رساند كه با چه سرعتي راه را طي كرده ام. آن قدر صبر كردم تا الهام به مادر تلفن كند و از او به خاطر غذا تشكر كند و بي درنگ راهي شدم. الهام اصرار كرد تا پيشش بمانم. گفتم كه مادر منتظرم است. به محض گذشتن از پيچ كوچه اي كه منزل آقاي صباحي در آن بود شروع كردم به دويدن به طرف مغازه اي كه نزديك آنجا بود و تلفن سكه اي داشت. خوشبختانه مغازه آن وقت ظهر خلوت بود و پيرمرد مغازه دار پشت دخل مشغول چرت زدن بود. شماره تلفن نمايشگاه را گرفتم. چند لحظه بعد شريك كيان گوشي را برداشت. تا سلام كردم گويي صدايم را شناخت هنوز نگفته بودم كيان را مي خواهم كه گفت: چند لحظه گوشي.
هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه كيان گوشي را برداشت. به او سلام كردم. بدون اينكه سلامم را پاسخ بدهد با هيجان گفت: الهه تو كجايي؟ ديگه داشتم فكر مي كردم بلايي سرت اومده. چند بار تا سر كوچه تون اومدم ولي حتي داوود هم خبري ازت نداشت.
خيلي مختصر جريان را برايش تعريف كردم و به او گفتم كه جو خانواده به حدي متشنج بود كه نمي توانستم از منزل خارج شوم. كيان اصرار داشت حتي براي چند دقيقه هم كه شده مرا ببيند. به او گفتم براي همان چند دقيقه مكالمه بايد تا منزل بدوم. احساس مي كردم كيان خيلي عصبي و كلافه است. مرتب مي گفت الهه صبر كن. قطع نكن. به او گفتم زياد نمي توانم معطل شوم و اگر فرصتي پيش آمد باز هم به او زنگ مي زنم. كيان گفت: الهه مي خواستم بهت بگم مي خوام كتي رو بفرستم خونتون.
قلبم لرزيد با اينكه خودم جوابش را مي دانستم پرسيدم: براي چي؟
كيان به شوخي گفت: مي خواد بياد احوالپرسي داداشت. خب مي خواد بياد خواستگاريت ديگه.
سكوت كردم و با خودم فكر كردم آيا اين امر به تحقق مي پيوندد؟ صداي كيان را شنيدم كه گفت: الهه حالت خوبه؟
گفتم: آره چطور مگه؟
با خنده گفت: فكر كردم از خوشحالي پس افتادي.
نشخندي زدم و گفتم: مثل اينكه خيلي از خودت متشكري.
با صداي بلند خنديد و گفت: پس چي فكر كردي. از خودم متشكرم كه تونستم تو رو توي تورم بندازم.
- بي مزه. حالا ببين بهت بله مي گم؟
- مي گي خوبم مي گي. يادت هست چي بهت گفتم؟
- خودخواه.
- آره، ولي همراه با خودم تو رو هم مي خوام.
مي دانستم اگر مكالمه ام به همين ترتيب ادامه پيدا كند ممكن است ساعتها با او بحث كنم. به او گفتم كه خيلي ديرم شده. كيان گفت: خب حالا كه مي خواهي بري بگو كي ما بياييم؟
گفتم: يك كم ديگه صبر كن تا آب ها از آسياب بيفتد.
- فقط به يك شرط كه بتونم ببينمت وگرنه نمي تونم صبر كنم.
- اگر تونستم قرنطينه ام را بشكنم باهات قرار مي زارم.
- الهه من كاري ندارم كه جو خونتون چه طوريه، من ديگه نمي تونم منتظر بمونم تا تو به من زنگ بزني. بهتره شرايط اومدن ما رو آماده كني. تازه مگه مي خواهيم كار خلافي كنيم. داداشت كه بايد بهتر بدونه ازدواج تو اسلام مقدس ترين كاره.
- باشه كيان، تو حق داري، ولي يه كم ديگه صبر كن تا ...
حرفم را قطع كرد و گفت: اگه حق با منه پس ديگه همه حرفا زياديه. كتي با مادرت تماس مي گيره و براي روز خواستگاري قرار مي زاره. حالا برو خونه مي ترسم زندانبانت بيفته دنبالت.
ديگر حرفي باقي نمانده بود. از او خداحافظي كردم و با شتاب به طرف منزل روان شدم. مادر پرسيد كه چرا اينقدر دير كردم. به او گفتم كه منزل الهام كمي معطل شده ام زيرا مبين نمي گذاشت بيايم. او هم ديگر چيزي نگفت.
با هر زنگي كه مي خورد قلبم از جا كنده مي شد. مرتب مانند كسي كه در انتظار چيزي باشد منتظر بودم كتي به منزلمان تلفن كند و براي روز خواستگاري قرار بگذارد. مرتب به اسباب و اثاثيه منزل نگاه مي كردم و با خودم مي گفتم اي كاش خانه ژينوس مال ما بود تا جلوي كيان و خانواده اش خجالت نكشم. گاهي به حقارت منزلمان در مقابل منزل كيان فكر مي كردم و با خودم مي گفتم كاش دست كم يك دست مبل داشتيم تا انها مجبور نباشند وي زمين بنشينند. با خودم فكر مي كردم اي كاش زماني كه حميد مي خواست يك دست مبل براي خانه بخرد، مادر مخالفت نمي كرد و نمي گفت كه مبل جا تنگ كن است و خانه را شلوغ مي كند.
دو روز از صحبت من و كيان گذشته بود كه سر ظهر تلفن منزل به صدا در آمد. فكر كردم الهام است كه مثل هميشه به منزلمان تلفن كرده است. مادر نشسته بود و مشغول خرد كردن خيار و گوجه بود تا براي نهار سالاد درست كند. گوشي را برداشتم و گفتم : بله؟
صداي زني از پشت گوشي گفت: منزل آقاي سعيدي؟
- بله بفرمائيد.
به مادر كه با اشاره مي پرسيد كيست نگه كردم و شانه هايم را بالا انداختم.
زن گفت: شما الهه هستيد؟
با تعجب پرسيدم : بله خودم هستم.
گيج و مبهوت مكثي كردم و بعد گفتم: ببخشيد به جا نياوردم.
مادر كه كنجكاو شده بود از جايش بلند شد و كنار تلفن آمد. در همان حال سرش را تكان مي داد به اين معني كه با چه كسي صحبت مي كنم. ابروانم را بالا بردم و سرم را تكان دادم.
زن خنديد و گفت: من كتي هستم.
قلبم فرو ريخت و يك لحظه حس كردم تمام بدنم گر گرفته است. مادر دست دراز كرد تا گوشي را از من بگيرد. گويا با عوض شدن رنگ چهره ام فكر كرد با مردي در حال صحبتم و او چيزي گفته كه حتي گوشهايم نيز داغ شده است. تا گفتم: سلام كتي خانم. حال شما ... ببخشيد به جا نياوردم. دستان مادر شل شد و منتظر ماند تا مكالمه ام را تمام كنم.
كتي حالم را پرسيد و بعد از صحبتي كوتاه گفت: الهه جان، اگر مادر هستند گوشي را به او بدهيد.
گفتم: بله تشريف دارند. چند لحظه گوشي را نگه داريد. سپس خداحافظي كردم و گوشي را به مادر سپردم كه با سر مي پرسيد بايد با چه كسي حرف بزند. وقتي براي توضيح نبود. گوشي را به مادر دادم و خودم سراغ كار نيمه تمام مادر رتم. گوشهايم را تيز كرده بودم تا صحبتهاي مادر و كتي را خوب بشنوم. مادر گوشي را گرفت و با لحني كه معلوم بود نمي داند با چه كسي صحبت مي كند گفت: بله بفرمائيد؟
نمي فهميدم كتي به مادر چه مي گفت. گاهي مادر با حالتي ناآشنا مي گفت: بله ... نه ...
من با كلافگي در اين فكر بودم كه عاقبت چه خواهد شد. مادر با گفتن اين جمله كه : بله ... اشكال ندارد ... تا قسمت چه باشد. بله من صحبت مي كنم و به شما خبر مي دهم. ... بله ... خوبه .... خداحافظ. مكالمه را قطع كرد. سپس باحالتي متفكر ابروانش را بالا انداخت و نفس بلندي كشيد. سپس براي اتمام كارش كنارم نشست و چاقو را از دستم گرفت. نمي دانستم چطور بايد بپرسم كه كتي به او چه گفت است. خودش نيز حرفي نمي زد و معلوم بود به فكر فرو رفته است. خواستم از جايم بلند شوم و سفره را حاضر كنم كه گفت: الهه اين خانم كي بود؟
هول شدم و گفتم: كي؟ همين كه زنگ زد؟
مادر با نگاه معني داري گفت: آره همين كه اسمش رو بلد بودي.
گفتم: اون موقع كه براي كارآموزي بيمارستان مي رفتم اين خانم چند شب اونجا بستري شده بود. همونجا با او آشنا شدم.
مادر اخمي كرد وگفت: اين خانم مگه چند سالشه؟
- فكر مي كنم چهل و خورده اي داشته باشه، چطور مگه؟
مادر ابروانش را بالا برد و گفت: صداش كه نشون مي داد خيلي جوون تر از اينا باشه، ولي مي گفت مي خواد براي پسرش بياد خونمون خواستگاري؟
با خجالت لبم را به دندان گرفتم و سرم را پايين انداختم تا مادر از چشمانم نفهمد از چيزهايي خبر دارم. مادر پرسيد: تو پسررش رو ديدي؟
خودم را به ان راه زدم و گفتم: نمي دونم وقتي اونجا بستري بود مرتب ملااتي داشت. نمي دونم پسرش كدوم از اونا بود.
مادر نفس عميقي كشيد و گفت: اين خانم گفت يك روز معين كنيم تا آنها به خانه مان بيايند. قرار شد بعد زنگ بزنند تا من بگن كي بيان.
بدون اينكه چيزي بگويم از جا بلند شدم و براي اماده كردن سفره به آشپزخانه رفتم.
شب مادر جريان را به حسام گفت. شنيدم مادر به حسام گفت: بي خود آبروي خودتون رو نبريد الهه شوهر كن نيست.
مادر گفت: منم از همين مي ترسم. هي جلوي در و همسايه ميان و ميرن. اينم ميگه نمي خوام. مردم كه نمي دونن دختر ما افاده داره و خواستگاراش رو رد مي كنه. فكر مي كنن جووناي مردم عيبي تو اون مي بينن كه مي زارن و مي رن و ديگه پشتشون رو هم نگاه نمي كنند.
حسام كه هنوز از جريان خواستگاري آخرم دل پري داشت گفت: اين هنوز عقلش كامل نشده . بزار بمونه تا بيست و چند سالگي شايد آدم بشه.
از حرص دندانهايم را به هم فشار دادم. دوست داشتم با بدترين كلمه هايي كه بلد بودم توهين هاي حسام را تلافي كنم.
- پس بهشون بگيم نيان ديگه؟
تپش قلبم شروع شد. دلم مي خواست فرياد بزنم و به مادر بگويم به جاي حسام بايد اين سوال را از من بپرسد.
حسام گفت: وقتي مي خواد مردم رو مچل كنه براي چي بيان. ولش كن تا ببينيم اين تحفه قسمت كدوم بخت برگشته اي ميشه.
طاقت نياوردم و با حرص گفتم: اگه ميشه بيشتر توهين كن. هيچي نمي گم هرچي دلت مي خواد مي گي. مامانم كه وايساده و تماشات مي كنه.
مادر گفت: چه خبره؟ مگه چي گفته؟
حسام با تمسخر گفت: ولش كن اين بغضش از جاي ديگه پره.
چيزي كه گفته بود صحيح بود .از ناراحتي اينكه مي خواستند نگذارند كيان به خواستگاري ام بياي بغض گلويم را گرفته بود و چشمانم پر از اشك شده بود. با گريه آن دو را ترك كردم و به اتاقم رفتم. صداي حسام را شنيدم كه گفت: كاش م يشد براي هميشه بري تو اتاق و ديگه هم بيرون نيايي.
آن شب قهر كردم و هر چه مادر اصرار كرد تا براي شام سر سفره حاضر شوم از اتاق خارج نشدم و همانجا هم خوابم برد.
روز بعد نزديك غروب باز هم كتي به منزلمان تلفن كرد. اين بار الهام هم بود. مادر خودش گوشي را برداشت و پس از سلام و احوالپرسي كه البته سردي آن مشهود بود به او گفت كه در حال حاضر دختر ما تصميم به ازدواج ندارد گويا كتي خيلي اصرار مي كرد چون مادر مرتب مي گفت: حالا كه مقدور نيست ... نمي دانم ... انشالله بعد ...
الهام نگاهي به من انداخت و آهسته پرسيد: كيه؟
آنقدر از جوابي كه مادر به كتي داده بود عصباني بودم كه نفهميدم چه به الهام گفتم كه مات زده به من نگاه كرد، سپس به مادر كه در حال سر دواندن كتي بود نگاه كرد. مادر پس از خداحافظي با كتي به طرف ما برگشت. الهام از او پرسيد: كي بود؟
مادر با بي تفاوتي گفت: نمي دونم، الهه مي گه موقعي كه تو بيمارستان بوده اونجا اونو ديده.
- حالا مي خواد بياد خواستگاري؟
- آره.
- خب چرا نگذاشتين بياد؟
- وقتي خواهرت نمي خواد شوهر كنه براي چي مردم رو مسخره كنيم.
- حالا شما از كجا مي دوني اين يارو آدم بديه؟
- مگه ما گفتيم بده. الهه كه هر كي مياد ردش مي كنه، پس چه مرضيست كه جلوي در و همسايه مرتب خونمون آمد و رفت بشه.
- مادر من چي مي گي؟ بايد افتخار كنيد دخترتون خواستگار داره. اگه سال تا سال كسي در ايناين خونه رو نمي زد خوب بود؟
مادر كه حرفهاي الهام رويش تاثير گذاشته بود گفت: والا چي بگم. گفتم شايد زشت باشه هي برن و بيان اينم ناز و نوز كنه.
- چرا؟ بزار برن و بيان. هر كسي يه قسمتي داره. خدارو چه ديدي شايد يكي مثل ...
الهام حرفش را فرو خورد. هم من هم مادر فهميديم كه مي خواست بگويد يكي مثل عرفان را در اين خانه را زد.
مادر آهي كشيد و گفت: الهي توكل به تو.
- حالا جواب رد بهشون داديد؟
- والله ديدي كه گفتم الهه نمي خواد حالا شوهر كنه، ولي اون گفت بازم فكر كنيد مجدد تماس مي گيرم.
- پس معلومه حسابي گلوش پيش الهه گير كرده.
مادر با تعجب به الهام نگاه كرد و گفت: مگه تو پسره رو ديدي؟
الهام گفت: نه مادرشو مي گم.
مادر نفس عميقي كشيد و گفت: نمي دونم چي بگم. ببينم قسمت چي مي شه.
از الهام سپاسگذار بودم كه مادر را راضي كرده بود اجازه دهد كتي به منزلمان بيايد. دلم به شور افتاده بود مبادا كتي ديگر به منزلمان زنگ نزند. ولي فرداي آن روز درست سر اذان ظهر به منزلمان زنگ زد و اين بار مادر اجازه داد تا به منزلمان بيايند. قرار روز خواستگاري براي سه شنبه عصر گذاشته شد. چهار روز به سه شنبه باقي بود و من از همان لحظه دلشوره برخورد خانواده ام را با اين ازدواج داشتم.
با رسيدن روز سه شنبه از صبح در اضطراب و دلشوره به سر مي بردم. مادر مانند دفعات قبل به حميد زنگ زد تا فراموش نكند به منزلمان بيايد. شبنم حال خوشي نداشت به منزلمان زنگ زد و به خاطر نيامدنش از مادر معذرت خواست. حميد چند روزي بود كه او را به منزل مادرش برده بود تا دوران اوليه بارداريش را بگذراند. شبنم هنوز هم صبح ها تهوع داشت و به خاطر بي اشتهايي خيلي ضعيف شده بود. مادر با مهرباي به او گفت كه بهتر است استراحت كند و مراقب خودش باشد. ظهر سه شنبه آقا مسعود الهام را به منزلمان آورد تا مادر دست تنها نباشد و خودش رفت و گفت كه بعد از ظهر بر مي گردد. خوشبختانه حسام ماموريت رفته بود و از اين بابت خيالم راحت بود.
با شنيدن زنگ حياط در ساعت پنج بعد از ظهر فهميدم عاقبت انتظار به سر آمد و تا چند لحظه ديگر روي پله سرنوشت قرار خواهم گرفت.
حميد براي باز كردن در رفت و چند لحظه بعد در حاليكه يالله مي گفت آنان را به داخل دعوت كرد. صداي كتي و بعد از آن كيان را شنيدم كه با مادر سلام و احوالپرسي مي كردند. صداي مادر به حدي آهسته بود كه نشنيدم چطور آنان را تحويل گرفت. حدس كي زدم مادر از ديدن كتي جا خورده باشد. خيلي دلم مي خواست حتي شده لحظه اي كيان را ببينم، ولي بايد تا هنگام بردن چاي صبر مي كردم. با شتاب و دقت تمام سعي ام را به كار گرفتم تا چاي خوش رنگي دم كنم و با وسواس فنجانهاي چاي داداخل سيني چيدم.
چند لحظه بعد الهام با رنگ و رويي نه چندان طبيعي به آشپزخانه آمد و در حالي كه به من نگاه مي كرد گفت: تو با اين زنه تو بيمارستان آشنا شدي؟
رم را تكان دادم و گفتم: آره، چطور مگه؟
نفس عميقي كشيد و گفت: هيچي.
از الهام پرسيدم: چند نفر آمده اند؟
الهام لبانش را ورچيد و گفت: دو نفر.
از لحن حرف زدن الهام به راحتي مي شد تحقير را فهميد. من هم از اينكه كيان فقط همراه مادرش براي خواستگاري آمده بود كمي تعجب كرده بودم و با خودم فكر كردم مگر اقوام ديگري نداشتند، ولي خودم ا قانع كردم اصل كار خود كيان است كه آمده و بقيه تشريفات و سياهي لشكر هستند.
الهام طاقت نياورد و گفت: سر و وضعشون يك جوريه.
حدس زدم دوباره تعصبش گل كرده است. مي دانستم كتي با مانتو آمده است. فقط اميدوار بودم كيان موقعيت خانواده ما را برايش تشريح كرده باشد و كمي پوشيده تر از قبل آمده باشد.
گفتم: چه جوريه؟
الهام شانه هايش را بالا انداخت و گفت: والا چي بگم. درست نيست پشت سر مردم غيبت كنيم. ولي فكر نكنم مادر از آنها خوشش آمده باشد.
خيلي سعي كردم خودم را آرام نگه دارم و با لحن تندي با الهام صحبت نكنم. همانطور كه خودم را مشغول چيدن فنجانها در سيني كردم گفتم: مادر كه نبايد خوشش بيايد. من هم حق انتخاب دارم.
دستان الهام كه مشغول پاك كردن فنجاني با دستمال بود خشكيد. به او نگاه كردم. با چشماني متعجب و دهاني نيمه باز مرا مي نگريست. به سرعت چشمانم را پايين انداختم و براي فرار از نگاهش پارچ آب را از روي ميز برداشتم و بي هدف آن را داخل ظرفشويي گذاشتم. با وجودي كه سعي كرده بودم جلوي خودم را بگيرم، ولي مي دانستم باز هم زياده روي كرده ام. خيالم راحت بود كه براي يكبار هم كه شده حرف دلم را زده ام و مي دانستم الهام حرف مرا به مادر منتقل خواهد كرد.
از آمدن كيان و مادرش يك ربع گذشته بود. چاي دم كشيده و وقتي بود كه آن را ببرم. اما نمي دانستم چرا كسي به دنبالم نمي آمد تا از من بخواهد براي خواستگارانم چاي ببرم. با ورود الهام به آشپزخانه خيالم راحت شد كه عاقبت انتظار به پايان رسيد. وقتي ديدم الهام مشغول چاي ريختن است خودم را اماده كردم تا سيني را به دست بگيرم و به اتاق ببرم. اما در كمال تعجب ديدم الهام خود مي خواهد اين كار را بكند. با تعجب گفتم: من چاي نبرم؟
الهام كه سعي مي كرد ناراحتي اش را بروز ندهد گفت: مادر گفت خودم اين كار را بكنم.
با كلافگي سرم را خاراندم و گفتم: پس من چطوري بايد بيام تو اتاق.
الهام نگاهش را از من دزديد و با صداي هسته اي گفت: لازم نيست تو بياي. و از آشپزخانه خارج شد.
از حرص دندانهايم ارا به هم فشردم و گفتم: كه اين طور. حالا خودتون مي بريد و مي دوزيد. اون موقع كه نمي خوام اصرار مي كنيد و حالا كه مي دونيد مي خوام با من مخالفيد. خب مي دونم چطور حال همتون را بگيرم.
-
درحالي كه خيلي ناراحت و عصبي بودم روي صندلي نشستم. و براي فرو نشاندم حرصم با مشت روي ميز كوبيدم.
نه آمدنمهمان ها را ديدم و نه توانستم رفتن شان را ببينم. به محض بسته شدن در حياط زمانيكه مطمئن شدم رفته اند از آشپزخانه خارج شدم تا به اتاقم بروم . لباسم را كه باهزار اميد و آرزو به تن كرده بودم از تن بيرون بياورم. از در باز اتاق پذيرايي چشممبه سبد گلي افتاد كه كيان برايم آورده بود. از شدت ناراحتي اشك در چشمانم جمع شد وهمان لحظه مادر و حميد كه از بدرقه مهمانها مي آمدند وارد هال شدند. حميد نگاهي بهمن كرد و نفس عميقي كشيد. مادر با اخم از من رو برگرداند و همين بيشتر حرصم رادرآورد. عوض اينكه من از او طلبكار باشم او از من ناراحت بود.
لحظه اي بعد مادر صدايم كرد تا براي بقيه چاي ببرم. پاسخش را ندادم وهمانطور كه در اتاق دراز كشيده بودم به اين فكر مي كردم كه كيان چه حالي دارد. بارديگر صداي مادر را كه با نام مرا مي خواند باعث شد با ناراحتي از جايم بلند شوم واز اتاق بيرون بروم. مادر همراه حميد و الهام و آقا مسعود در اتاق پذيرايي نشستهبودند. جلوي در رفتم و به مادر گفتم چكارم دارد. مادر به استكانهاي چاي اشاره كرد وگفت آنها را جمع كنم و دوباره چاي بياورم. خيلي دوست داشتم بگويم هر كس كه چايآورده خودش هم استكانهايش را جمع مي كند، ولي ملاحضه بودن آقا مسعود را كردم. سينيرا از آشپزخانه آوردم و استكانهاي خالي را جمع كردم. نمي دانستم استكان چايي كه دستنخورده و سرد شده بود متعلق به كيست. از اينكه خانواده ام نسبت به او و مادرش بياحترامي كرده بودند و حتي اجازه نداده بودند من لحظه اي به اتاق بيايم خونم به جوشآمده بود. بعد از بردن چاي براي آنان به اتاق برگشتم و با خود عهد بستم اگر صد بارديگر هم صدايم كردند جوابشان را ندهم.
با رفتن الهام و آقامسعود مادر مرا صدا كرد و در حضور حميد گفت كه حتي جنازه ام را روي دوش چنينآدمهايي نمي گذارد. به حميد نگاه كردم. متفكر و ناراحت چشمانش را به گلهاي قاليدوخته بود. نمي دانم در چه فكري بود شايد او هم احساس كرده بود كه من موافق اينوصلت هستم و به اين طريق مي خواست از خودش سلب مسئوليت كند. با قيافه اي گرفته بدوناينكه چيزي بگويم از اتاق خارج شدم. با خودم فكر كردم احتياجي به جنازه ام نيست،همانطور كه كيان توانست روح مرا تسخير كند جسمم را نيز مي تواند از آن خود كند. سهروز از اين ماجرا گذشته بود كه بار ديگر كتي به منزلمان تلفن كرد. مادر بدون ملاحظهمن كه در دلم خون مي گريستم پاسخ رد به آنان داد و با گفتن اين جمله كه متاسفانهالهه تمايلي به اين ازدواج ندارد از او خداحافظي كرد. همان شب حسام از ماموريتبرگشت و مادر شرح ماوقع را به او داد. حسام چون خيالش راحت شده بود كه مادرخواستگاران را جواب كرده است زياد به پرو پايم نپيچيد، فقط طوري كه من بشنوم گفت: من كه بهتون گفتم اين هرجايي نبايد بره. اون موقع كه من داد و هوار راه انداختم كهحق نداره بيمارستان بره گفتيد مجبوره، بايد براي درسش بره، خب معلومه اين پيامدهارا هم داره، حالا بريد خدارو شكر كنيد اين داستان همين جا ختم شد.
از لجم با مشت به بالينم كوبيدم و چند ناسزا به حسام نسبت دادم و درحالي كهاز ناراحتي گريه ام گرفته بود دراز كشيدم تا بخوابم.
يكهفته از اين ماجرا گذشت. اوايل هفته دوم حميد براي بردن من آمد. گويي شبنم ترجيح ميداد در منزل خودش باشد تا بتواند در موقعي كه حالش خوب بود به كارهاي اداري اش كههمان طراحي نقشه بود بپردازد. من از خدا خواسته حاضر شدم تا براي مدتي از خانه كهدر و ديوارش مرا مي خورد دور باشم.
در منزل حميد كار زيادينداشتم با اين حال از منزل خودمان بيشتر به من خوش مي گذشت، زيرا شبنم در كتابخانهاش يك عالم رمانهاي قشنگ داشت. علاوه بر آن دستگاه ويدئو هم داشتند با كلي فيلمهايقشنگ كه گاهي اوقات به تنهايي يا همراه شبنم به تماشاي آن مي نشستم. شبنم را خيليدوست داشتم، زيرا خيلي مهربان و صادق بود. به من هم علاقه داشت و همين علاقه متقابلبين من و او تفاهمي بينمان به وجود آورده بود. او هميشه خدا را شكر مي كرد كه همسريمانند حميد نصيبش شده و من با علاقه به ماجراهايي كه در زمان دوستيشان اتفاق افتادهبود گوش مي كردم. حميد عاشقانه شبنم را دوست داشت و درك بالايي نسبت به او داشت كههم موجب تحسينم مي شد و هم به شبنم براي داشتن چنين همسري رشك ميبردم.
دوران ويار شبنم خيلي سخت بود و همين باعث مي شد بانگراني فكر كنم نكند بلايي سر خود و فرزندش بيايد. او صبحها تا ساعت ده مي خوابيد. وقتي هم كه بلند مي شد حال مساعدي نداشت. مرتب سرگيجه و حالت تهوع داشت. برايبرخاستن از رختخواب به او كمك مي كردم و گاهي صبحانه اش را همانجا در رختخواب ميبردم كه در اين صورت به زحمت پلقمه اي فرو مي داد و دوباره دراز مي كشيد. تازه بعدناهار كم كم حالش بهتر و سرحال مي شد. بعد از ناهار در اتاق كار حميد روي ميز شيبدار بزرگي به كشيدن نقشه مي پرداخت. گاهي او را كه مشغول كار بود نگاه مي كردم و دردلم نسبت به او غبطه مي خوردم. شبنم در زندگي اش خوشبخت بود . همسري داشت كهعاشقانه دوستش داشت و در هيچ شرايطي به او خورده نمي گرفت. علاوه بر آن تحصيلاتش راهم تا مقطع ليسانس ادامه داده بود و در حال حاضر كار خوب و پر درامدي داشت. از لحاظزندگي و رفاه شرايطي داشت كه شايد خيليها از جمله من آرزوي داشتن آن را داشتند. البته تمام اين خوشبختي و آسايش حق مسلم او بود، زيرا خودش دختر مهربان و شايسته ايبود. شبنم خيلي تشويقم مي كرد كه درسم را ادامه دهم و مي گفت: زنها در هر شرايطيبايد بتوانند براي خود درآمد مستقلي به دست بياورند تا اگر شرايط نامطلوبي درزندگيشان پيش امد بتوانند دردي از خود دوا كنند نه اينكه محتاج و سرگردان اين و آنباشند.حرفش منطقي و معقول بود، ولي با شرايطي كه من در منزل داشتم نه علاقه اي بهادامه تحصيل داشتم و نه موقعيت آن برايم فراهم مي شد. به خاطر آوردم خودم را كشتمتا مادر اجازه بدهد براي تقويت زبان انگليسي به موسسه اي بروم، اما هر كار كردمجواب او فقط نه بود و بس. مادر معتقد بود همان قدر كه يك زن بتواند بخواند و بنويسدبراي او كافيست و بهتر است خود را درگير كارهاي مردانه نكند و عقيده داشت بهترينكار براي زن كارهاي هنري، آن هم از نوع خياطي مي باشد كه عقيده او درست مخالف باچيزي بود كه من دوست داشتم.
یکبار از منزل حمید به ژینوسزنگ زدم، ولی به او نگفتم کیان به خواستگاری ام آمده. حتی آن موقع هم رویم نمی شد به او بگویم در تمام این مدت با کیان در ارتباطبوده ام. ژینوس وقتی فهمید خانواده محمدی را جواب کردهام خیلی ناراحت شد و مرتب از من می پرسید چرا اینکار را کرده ام. به او گفتم که از نظر فکری من و عرفان تفاهم نداشتیم.بعد از کمی صحبت ژینوس گفت که خواستگاری برایش پیدا شده کهشرایط خوب خانوادگی و اجتماعی دارد. خیلی خوشحال شدم واز او خواستم بیشتر برایم توضیح بدهد. او گفت نامخواستگارش احمد است و در حال حاضر دانشجوی رشته حقوق در شاخه وکالت می باشد. جوان مومن و خانواده دار است و سه خواهر و یک برادرکوچکتر ازخود دارد که البته در شهرستان میانه زندگی می کنند. ازاو پرسیدم نظرش راجع به خواستگارش چیست و ژینوس پاسخ داد ممکن است به او پاسخ مثبتبدهد. زیرا هم خانواده اش را پسندیده و هم خودش مرد خوبو فهمیده ای است. هیجانزده گفتم: پس راستی تو هم رفتنی شدی.
ژینوس خندید و گفت: تو از کجا فهمیدی قراره بعد از ازدواج به میانه بروم؟ با تعجب گفتم: مگه می خواهی بری اونجا زندگی کنی؟
- خب آره دیگه ،پس چرا گفتی رفتنیشدی؟
- من رفتنت به خونه شوهر گفتم.
ژینوس خندید و گفت: خوبخنگه خونه شوهرم همونجاست دیگه.
- یعنی راستی میخوای بری شهرستان زندگی کنی!
- اگه شرایط خوبی برای زندگیم باشهچرا که نه.
چیزی نتوانستمبگویم، فقط با افسوس فکر کردم که زندگی او نیز به نوعی دست خوش تلاطم شده است. وقتی گوشی را گذاشتم آنقدر در فکر بودم که شبنم پرسید چهخبری شنیده ام که اینطور مات و مبهوت شده ام. جریانژینوس را برایش تعریف کردم. او نیز متفکرانه به نقطه ایچشم دوخت. از اوپ رسیدم اگر جای ژینوس بود چه میکرد. شبنم پس از کمی فکر گفت: نمیتوانم خودم را جای او بگذارم، زیرا هر کس راه زندگی اش را خودش تعیین میکند.
همان روز عصر حمید زودتر بهمنزل آمد تا شبنم را به دکتر ببرد. من خانه ماندم تا ضمندرست کردن شام فیلمی را که حمید به خاطر من از یکی از دوستانش گرفته بود ببینم. نام فیلم دزیره بود و من به حدی از دیدن آن لذت بردم که دوستداشتم بار دیگر آن را از اول ببینم. بعد از دیدن فیلمسراغ درست کردن شام رفتم و قیمه بادمجان پختم زیرا غذای مورد علاقه شبنم بود. از رفتن شبنم و حمید سه ساعتی می گذشت و شام هم آماده شدهبود. مدتی را به خواندن مجله ای که روی میز اتاق نشیمنبود گذراندم تا اینکه حوصله ام سر رفت و بلند شدم. خواستم به مادر تلفن کنم و حالش را بپرسم، ولی می دانستم وقتی بفهمد تنهاهستم سرزنشم می کند که چرا تلفن را بدون اجازه اشغال کرده ام. از خیر زنگ زدن به مادر گذشتم که ناگهان یاد کیان افتادم و با خودم گفتم چرازودتر یادم نیامد به او تلفن کنم. اول دچار دلهره وتردید شدم و با خود گفتم نکند همان موقع شبنم و حمید از راه برسند، ولی بعد با خودمفکر کردم هر وقت حمید به منزل می آید با این که کلید دارد زنگ میزند؛ اما نمیدانستمحالا که شبنم هم با اوست همین کار را می کند یا نه. مدتیفکر کردم و چون طاقت نیاوردم به طرف تلفن رفتم و بدون کوچکترین فکر شماره کیان راگرفتم.
خودش گوشی را برداشت و باشنیدن صدایش که گفت بله تپش قلبم شروع شد. لحظه ای سکوتکردم و وقتی برای بار دوم با صدای به نسبت بلندی گفت بله به او سلام کردم.
لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: الهه تویی؟
گفتم: بله،انتظار داشتی کی باشه؟
نفس عمیقی کشید و گفت: حالت چطوره؟
- خوبم.
- خوبه، ولی من حالم اصلا خوب نیست.
از این حرف جا خوردم و گفتم: چرا؟
نمیدیدمش، ولی حس می کردم از من دلگیراست و مانند زمانی که ناراحت می شد پنجه هایش را در موهایش فرو کرده است. مکثی کرد و گفت: منتظر بودی وقتیبه خواستگاری دختری می رود بعد خانواده اش در نهایت بی احترامی حتی نمی گذارند باسینی چای جلوی شان بیاید دنبک دست بگیرد و برای شکسته شدن ارزشش بزند و برقصد.
غم تمام وجودم را گرفت. کیان حق داشت، خانواده من به خصوص مادر با اینکار غرور او را شکستهبودند. آهسته وناراحت گفتم: معذرت میخوام.
- توچرا ؟ تو که کاری نکردی.
- به هرحال خانواده من بودند که چنین کاری کردند.
- برای من مهم نبود، چون با زمینه ایکه از خانواده ات داشتم حدس می زدم چنین برخوردی داشته باشند، اما برای کتی اینموضوع خیلی گران تمام شد. اولش با هزار وعده وعید راضیشکردم به خونتون زنگ بزنه تا قرار خواستگاری رو بزاره. بعد هم وقتی اون برخورد رو از مادرت دید کارد می زدند خونش در نمی اومد.
از این که مادرش تمایلی به آمدن نداشت و کیان به اووعده وعید داده بود تا راضی اش کند خیلی حالم گرفته شد، با این حال گفتم: باز معذرت می خوام. نمی دونستمقراره چنین کاری بکنند وگرنه نمی گذاشتم بیایی.
خنده ای کرد و گفت: اولا که احتیاج به گذاشتن و نگذاشتن تو نبود، چون من در هرصورت می آمدم. در ثانی من فقط خودت رو می خوام با کسدیگه ای هم کار ندارم. چه از من خوششون بیاد و چه خوششوننیاد من تصمیمم رو گرفتم. از اینکه هنوز سر حرفش بود دلمگرم شد و در حالی که سعی می کردم هیجانم را نشان ندهم گفتم: ولی به این ترتیب که پیش اومده مادرت دیگه حاضر نمی شه پا جلو بزاره.
- کتی اون کاری رو می کنه که من میخوام. تو هم بهتره زمینه ای برای خانواده ات فراهم کنیتا اینبار وقتی اومدم جوری به ما نگاه نکنند که گویی شیطان از جهنم آمده.
از ناراحتی لبم را به دندان گزیدم وبا افسوس سرم را تکان دادم. کیان حق داشت. چهره مادر وقتی از بدرقه آنان برگشت نشان می داد که حتی عارششده با آنان هم کلام شود و همین مرا بیش از پیش ناراحت می کرد که چرا مادر بایدچنین کاری بکند.
کیان وقتی متوجهسکوت من شد گفت: الهه، از تو ناراحت نیستم.
با این که می دونم راهی رو کهانتخاب کردم خیلی سخته و دست روی دختری گذاشتم که حتی یک با خانواده اش آبم توی یکجوي نمی رود، ولی نمی دونم چرا اصرار دارم با تو ازدواج کنم. برای من نه وضع زندگیت مهمه و نه فرهنگ خانواده ات. من فقط خودت رو می خوام الهه، متوجهی؟
از حرفهایکیان دلم گرفت. دوست نداشتم او متوجه تفاوت فاحشی که بینخانواده هایمان وجود دارد بشود، اما شده بود و حرفهایش به این نکته اشاره داشت.
کیان خواست تا موقعیتی را فراهم کند و بتواند مراببیند. من مثل هر با نمی توانم و نمیشود خواسته اش را ردکردم. کیان گفت که سعی خودم را بکنم و من گفتم که اگرفرصتی پیش آمد به او خبر خواهم داد. از او خداحافظی کردمو تماس را قطع کردم. بیست دقیقه بعد از اتمام صحبت من وکیان زنگ در به صدا در آمد و حمید و شبنم از راه رسیدند.
پس از یک هفته ماندن در منزل حمید وشبنم برگشتم و باز هم روزهای تکراری شروع شد. از شبنمچند کتاب رمان گرفته بودم تا در مواقع بی کاری بخوانم.
مادرهر روز به کلاس قرآن می رفت واصرار می کرد مرا هم با خود ببرد، ولی ترجیح می دادم در خلوت خودم باشم و به آیندهنامعلوم فکر کنم. پس از خواستگاری کیان حتی یکبار همنامی از آنان به میان نیامد و نمی دانستم از چه راهی باید زمینه را برای خواستگاریمجدد کیان فراهم کنم.
دو هفته ازاین ماجرا گذشته بود. هر روز به امیدی چشم از خواب میگشودم. یک روز که در منزل تنها بودم به حدی دلم برایکیان تنگ شده بود که دل به دریا زدم و تلفن کردم. به محضبر قراری ارتباط وقتی فهمید از منزل زنگ میزنم فوری گفت قطع کن تا خودم تماسبگیرم. وقتی دلیلش را پرسیدم گفت: بعد به من می گوید. تلفن را قطع کردم و منتظرتماس او شدم. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که زنگ تلفن توسطکیان به صدا در آمد. وقتی گوشی را برداشتم دلیل این کاررا پرسیدم کیان گفت اینطور بهتر است زیرا اگر شرایطی پیش آمد که خواستند برای کنترلتلفن از ریز مکالمات پرینت بگیرند شماره او در برگه نمی افتد. با ترس گفتم: پس یعنی شماره ای که چند دقیقه پیشگرفتم تو پرینت می افتد.
کیانخندید و گفت: دیگه کسی به مکالمه چند ثانیه ای که توجهنمی کند. تازه از کجا معلوم تو زده باشی که فوری میخواهی خودت را لو بدهی.
خیالمراحت شد و با کیان مدتی طولانی صحبت کردم . از آنروزقرار شد صبح هایی که مادر به کلاس می رفت من تک زنگی به نمایشگاه بزنم و به سرعتقطع کنم تا خودش به من تلفن کند. از آن پس این طریقهارتباط بین من و او شد و خیلی راحت تر از پیش بود.
هر وقت منزل را خالی می دیدم با اوتماس می گرفتم. گاهی هم پیش می آمد که هر چه منتظر میشدم او زنگ نمی زد و این می رساند که در نمایشگاه نمی باشد. هر روز دلم از روز قبل بی تاب تر می شد و بیشتر هوایش را می کرد به خصوص بهحرفهای پرشورش بدجوری عادت کرده بودم. کیان خوب می دانستچطور دل مرا اسیر خودش کند و من احساس می کردم بدون او نمی توانم حتی نفس بکشم.
یك روز کیان به من گفت که کتی راراضی کرده تا بار دیگر برای خواستگاری از من اقدام کند، اما این بار پیش از فرستادناو به منزلمان می خواهد با برادر بزرگم صحبت کند. ازکیان پرسیدم به حمید چه می خواهد بگوید. او خندید و گفتبعضی حرف ها مردانه است. من امیدوار بودم صحبت کیان باحمید بتواند خانواده ام را راضی به ازدواج ما کند. اینطور که کیان می گفت حمید نسبت به سایر اعضای خانواده ام منطقی تر بوده ومن با صراحت حرفش را تایید کردم. تنها مشکل این بود کهنمی دانستم چطور کیان باید به حمید دسترسی پیدا کند تا بتواند با او صحبت کند. بعد از فکر زیاد قرار شد یک روز که حمید و شبنم به منزلمانآمدند به کیان خبر بدهم تا او به منزلمان زنگ بزند و از آنجا با حمید در ارتباط باکاری که داشت صحبت کند
از آن روز به بعد کار من این شده بود تا هر روزمنتظر حمید و شبنم باشم که چه وقت به منزلمان می آیند. چند روز بعد حمید به مادر اطلاع داد که می خواهد برای یکی دو روز شبنم را بهمنزلمان بیاورد. مادر با خوشحالی گفت قدمش سر چشمم. وقتی مادر جریان را به من گفت از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم، البته از آمدن شبنم خیلی خوشحال بودم، ولی خوشحالی من به جهت حضور داشتنحمید در منزلمان بود تا کیوان بتواند با او صحبت کند. روزی که حمید و شبنم به منزلمان آمدند نتوانستم با کیان صحبت کنم، زیرا مادربه خاطر حضور شبنم به کلاس قرآن نرفت، ولی روز دوم در فرصت کوتاه که مادر و شبنم درحیاط به هوا خوری و صحبت مشغول بودند به کیان زنگ زدم و در مکالمه ای کوتاه به اوگفتم که امشب می تواند به منزلمان زنگ بزند. از قضا آنشب قرار بود که الهام و شوهرش هم به منزلمان بیایند تا دور هم باشیم. با شنیدن هر صدای زنگ از جا می پریدم و کم مانده بود خودم رالو بدهم. نمی دانستم کیان چه موقع قرار است به منزلمانزنگ بزند، ولی امیدوار بودم در موقع مناسبی که حواس ها پرت است این کار رابکند.
هنوز سفره شام را پهننکرده بودیم که زنگ تلفن به صدا در آمد و تپش قلب من آغازشد. حسی به من می گفت که جز کیان هیچکس پشت خط نیست. از خوش اقبالی من تلویزیون فوتبال پخش می کرد و حواس حسام و آقا مسعود وحمید به آن بود. مادر و شبنم و الهام هم در آشپزخانه گرمصحبت و گفت و گو بودند. من جلوی در آشپزخانه کنار مبیننشسته بودم و روی کاغذی برای او چشم چشم دو ابرو می کشیدم تا سرش را گرم کنم. بعد از دو زنگ تلفن وقتی حسام را دیدم که به طرف تلفن می رفتکم مانده بود از ترس فریاد بکشم. مبین که متوجه من بودبا صدای بلند گفت: اِ، خاله چی شد؟
فوری حواسم را جمع کردم و به او گفتم: دیدی گوشهای آدمه رفت تو چشماش.
از دیدن حسام که به طرف تلفن می رفت به حدی حواسمپرت شده بود که گوش آدمی را که برای مبین کشیده بودم داخل صورتش نقاشی کشیدهبودم. مبین با صدای بلند خندید و از جا بلند شد تا نقاشیرا به الهام و شبنم نشان بدهد. در همان حال با صدای بلندگفت: مامان، ببین خاله الهه چی کشیده، گوش آقاهه رفته توچشش.
الهام نگاهی به نقاشیانداخت و با خنده دستی رو سر مبین کشید و مشغول صحبت با مادر و شبنم شد.
مبین برگشت و کنار من روی زمین درازکشید. من هم ان طور که خودکار را بدون نگاه کردن رویکاغذ می چرخاندم و به حسام نگاه می کردم و او را دیدم که به طرف حمید رفت و در حالیکه خودش پای تلویزیون می نشست به او گفت که کسی با او کار دارد. حمید با تعجب به حسام نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از جا بلند شد تاتلفن را جواب بدهد. با دقت و زیر چشم حمید را زیر نظرداشتم. او را دیدم که متفکر و عمیق به صحبتهای کسی که بییقین می دانستم به جز کیان کسی نیست گوش می دهد. چندلحظه بعد از حرکت لبهایش فهمیدم با او صحبت می کند. پساز گفت و گویی طولانی از او خداحافظی کرد. به محض گذاشتنگوشی تلفن حدس زدم به من نگاه خواهد کرد که اتفاقاً همینطور هم شد و من در حالی کهنشان می دادم حواسم کاملاً پیش مبین است برای او نمایش بازی می کردم. ولی فهمیدم که حواسش دیگر به فوتبال نیست و در افکار عمیقیغرق شده است. چند دقیقه بعد سفره پهن شد و شام صرفشد. پس از شام تا ساعتی الهام و آقا مسعود خانه مانبودند تا اینکه مبین به چرت زدن افتاد و من مثل همیشه او را ...
-
خانواده ام را راضی به ازدواج ما کند. این طور که کیان می گفت حمید نسبت به سایر اعضای خانواده ام منطقی تر بود و من با صراحت حرفش را تایید کردم تنها مشکل این بود که نمی دانستم چطور کیان باید به حمید دسترسی پیدا کند تا بتواند با او صحبت کند بعد زا فکر زیاد قرار شد یک روز که حمید و شبنم به منزلمان امدند به کیان خبر بدهم تا او به منزلمان زنگ بزند و از انجا با حمید در رابطه با کاری که داشت صحبت کند. از ان روز به بعد کار من این شده بود تا هر روز منتظر حمید و شبنم باشم که چه وقت به منزلمان می ایند چند روز بعد حمید به مادر اطلاع داد که میخواهد برای یکی دو روز شبنم را به منزلمان بیاورد مادر با خوشحالی گفت قدمش سر چشم. وقتی مادر جریان را به من گفت از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم البته از امدن شبنم خیلی خوشحال بودم ولی خوشحالی من به جهت حضور داشتن حمید در منزلمان بود تا کیان بتواند با او صحبت کند روزی که حمید و شبنم به منزلمان امدم نتوانستم با کیان صحبت کنم زیرا مادر به خاطر حضور شبنم به کلاس قران نرفت ولی روز دوم در فرصتی کوتاه که مادر و شبنم در حیاط به هواخوری مشغول بودند به کیان زنگ زدم و در مکالمه ای کوتاه گفتم که امشب می تواند به منزلمان زنگ بزند از قضا ان شب قرار بود الهام و شوهرش هم به منزلمان بیاند تا دور هم باشیم با شنیدن هر صدای زنگ از جا می پریدم و کم مانده بود خودم را لو بدهم نمی دانستم کیان چه موقع قرار است به منزلمان زنگ بزند ولی امیدوار بودم در موقع مناسبی که حواسها پرت است اینکار را بکند. هنوز سفره را پهن نکرده بودیم که زنگ تلفن به صدا درامد و تپش قلب من اغاز شد حسی به من می گفت که به جز کیان هیچ کس پشت خط نیست از خوش اقبالی من تلویزیون فوتبال پخش می کرد و حواس حسام و اقا مسعود و حمید به ان بود مادر و شبنم و الهام در اشپزخانه گرم صحبت و گفت وگو بودند من جلوی در اشپزخانه کنار مبین نشسته بودم و روی کاغذی برای او چشم چشم دو ابرو می کشیدم تا سرش را گرم کنم بعد از دو زنگ تلفن وقتی حسام را دیدم که به طرف تلفن می رفت کم مانده بود از ترس فریاد بکشم مبین که متوجه بود با صدای بلند گفت : ا خاله چی شد؟ فوری حواسم را جمع کردم و به او گفتم : دیدی گوشهای ادمه رفت تو چشماش؟ از دیدن حسام که به طرف تلفن میرفت به حدی حواسم پرت شده بود که گوش ادمی را که برای مبین کشیده بودم داخل صورتش نقاشی کرده بودم مبین با صدای بلند خندید و از جا بلند شد تا نقاشی را به الهام و شبنم نشان دهد در همان حال با صدای بلند گفت : مامان ببین خاله الهه چی کشیده گوش اقاهه رفته تو چشش ؟ الهام نگاهی به نقاشی انداخت و با خنده دستی روی سر مبین کشید و مشغول صحبت با مادر و شبنم شد . مبین برگشت و کنار من روی زمین دراز کشید من همانطور که خودکار را بدون نگاه کردن روی کاغذ می چرخاندم به حسام نگاه کردم و او را دیدم که به طرف حمید رفت و در حالی که خودش پای تلویزیون می نشست به او گفت که کسی با او کار دارد حمید متعجب به حسام نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از جا بلند شد تا تلفن را جواب دهد با دقت و زیر چشم حمید را زیر نظر داشتم او را دیدم که متفکر و عمیق به صحبتهای کسی که بی یقین می دانستم به جز کیان کسی نیست گوش می دهد چند لحظه بعد از حرکت لبهایش فهمیدم با او صحبت می کند پس از گفت و گوئی طولانی از او خداحافظی کرد به محض گذاشتن گوشی تلفن حدس زدم به من نگاه خواهد کرد که اتفاقا همین طور هم شد و من در حالی که نشان می دادم حواسمم کاملا پیش مبین است برای او نمایش بازی می کردم حمید متفکر و در خود به طرف اقا مسعود و حسام رفت و کنار انان نشست ولی فهمیدم که حواسش دیگر به فوتبال نیست و در افکار عمیقی غرق شده است . چند دقیقه بعد سفره پهن شد و شام صرف شد پس از شام تا ساعتی الهام و اقا مسعود خانه مان بودند تا اینکه مبین به چرت زدن افتاد و من مثل همیشه او را روی پایم گذاشتم تا بخوابانم.هنوز مبین خوابش نبرده بود که اقا مسعود از مادر و بقیه اجازه خواست تا بروند.الهام از جا بلند شد وبعد از حاضر کردن مبین اورا در اغوش شوهرش گذاشت وبه اتفاق منزلمان را ترک کردند.پس از رفتن الهام من هم بلند شدم تا برای شستن ظرفها به اشپزخانه بروم.شبنم همراه من به اشپزخانه امد تا کمک کند.برای اینکه نگذارم ظرف بشوید او را روی صندلی نشاندم ودستمالی به دستش دادم وگفتم ظروفی را که روی میز می گذارم خشک کند.او قبول کرد وبه ترتیب همان طور که ظرف می شستم با او صحبت می کردم.پس از شستن ظرفها به تعداد افراد چای ریختم وهمراه شبنم به هال رفتیم.حمید ومادر وحسام نشسته بودند.به محض ورودم فهمیدم که حمیدانان را در جریان مکالمه اش با کیان گذاشته زیرااخمهای حسام درهم بود و مادر نیز گرفته وناراحت می نمود.به خودم تلقین کردم که نباید از چیزی ناراحت باشم زیرا از هیچ چیز خبر ندارم.سینی چای را ابتدا جلوی مادر گرفتم که گفت میل ندارد سپس به شبنم تعارف کردم.حمید چای برداشت ولی حسام با اخم گفت که نمی خواهد.با خونسردی سینی را وسط گذاشتم وبرای خودم نیز فنجانی چای برداشتم.نگاهم به حسام افتاد که با خشم وعصبانیت مرا نظاره می کرد.با تعجبی ساختگی گفتم:چی شد؟چرا این جوری نگاه می کند؟حسام با حرص ودر حالی که خیلی ملاحظه حضور شبنم را می کرد گفت:می خوام ببینم چی می بینم.خونسرد گفتم:خب چی می بینی؟خیلی خوشگلم نه؟احساس کردم با این حرف حسام خیلی کلافه شد زیرا گفت:کاش به جای خوشگلی یک کم عقل تو اون کله بود.با تعجب به حمید که حس می کردم حوصله بحث من وحسام را ندارد نگاه کردم وگفتم:مگه من چه کار کردم؟حمید به زحمت لبخند زد وگفت:الهه جون یک لیوان اب برای من بیار.فهمیدم می خواهد مرا پی نخود سیاه بفرستد تا با حسام چیزی بگوید.سرم را تکان دادم وبرای اوردن اب به اشپزخانه رفتم.وقتی برگشتم حسام سرش را پایین انداخته بود وبا همان عصبانیت به خودش می پیچید.کمی بعد از جا برخاست وبا شب به خیری که به شبنم وحمید گفت به اتاقش رفت.پس از رفتن حسام جو که ارام شد حمید جلوی مادر و شبنم به من گفت:الهه خانواده بهتاش را تا چه حد می شناسی؟انتظار همه چیز را داشتم به جز اینکه حمید چنین سوالی بپرسد.به محض شنیدن این پرسش تکانی خوردم وبدون اینکه فیلم بازی کنم هاج وواج به مادر و سپس به حمید نگاه کردم.حمید ارام وخونسرد نشسته بود وبا نگاهی که نه سرزنش در ان بود نه تهدید به من چشم دو خته بود.نگاه حمید به من ارامش می داد و می دانستم با حضور او نباید از چیزی بترسم.فکری کردم وبه حمید که منتظرپاسخ بود نگاه کرده وگفتم:من زیادروی انها شناخت ندارم.فقط مادرش یک مدت توبیمارستان ما بستری بود.حمید نفس بلندی کشید وگفت:خودش روچی؟سرم راپایین انداختم وبا خجالت گفتم:یکی دوبار بیشترندیدمش.به نظرت چه جورادمهایی هستن؟مکثی کردم وبعدبالکنت گفتم:خوبن...یعنی نمی دونم...شاید خوب باشن.حمید دستی به موهایش کشید وگفت:تو با پسره ...منظورم همین بهتاشه صحبت کردی؟قلبم به تپش افتاد وحس کردم صورتم داغ شد.نمی دانم کیان به حمید چه گفته بود.می ترسیدم اگر بگویم که حتی او را ندیده ام کیان چیزی گفته باشد که دروغگویی ام فاش شود.سرم را پایین انداختم تا سرخی صورتم کمتر دیده شود.مادر که تا ان لحظه ساکت بود با حرص گفت:دیدی چه خاکی به سرم شد.دیدی وقتی اون بچه می گفت نزار این دختره بره بیرون گفتم مادر جون حواسم بهش هست دیدی...مادر مرتب خودش را سرزنش می کرد که چرا گذاشته من هر کاری که دلم خواسته بکنم.از حرص وناراحتی کم مانده بود فریاد بکشم و بگویم چه وقت مرا ازاد گذاشته؟هر وقت خواستم کاری کنم ان قدر بهانه اورده ومرا از این وان ترسانده که مجبور شدم برای رسیدن به ان هزار دوز وکلک سوار کنم.من در تمام مدت زندگی ام حق نداشتم دوستی انتخاب کنم که برادر بزگتر داشته باشد وهیچ گاه به جز منزل ژینوس که مادر نسبت به او احساس ترحم می کرد نتوانستم به منزل دوستانم بروم.این همه پرهیز برای چه بود؟مادر وحسام کاری کرده بودند که من فکر کنم دنیای دیگران با دنیایی که من در ان زندگی می کنم خیلی فرق دارد.به همین خاطر همیشه دلم می خواست چیزی را داشته باشم که همیشه از ان محروم بودم.من دنیای ازادی را می خواستم که قیدو بند های دست وپا گیر ان روح لطیف وطبع حساسم را نیازارد.من جوانی نکرده ام را می خواستم.دوست داشتم تجربه وخطا را بیازمایم تا بتوانم هدف درستی را برای زندگی انتخاب کنم.در عوض چه به من فهمانده بودند.مشتی تکلیف خشک وسخت که سر پیچی از ان به قیمت تحقیر شدنم بود.اگر من به جای عاطفه وحسام هم به جای عرفان بود شاید دنیای معنویات را طوری دیگر می شناختم.طوری که فرسنگها با تعصب وغیرت کاذب فرق داشت ولی افسوس زمانی عمق این مطلب را درک کردم که خیلی دیر شده بود وروی پلی ایستاده بودم که پشت سرم فرو ریخته بود وراهی جز ادامه نداشتم.همان طور که چون مجرمی سرم پایین بود ودر دل خودم را از هر گناهی تبئه می کردم صدای حمید را شنیدم که مادر را به صبوری و ارامش می خواند.اخر به من گفت:الهه سعی کن همیشه طوری برای زندگیت تصمیم بگیری که مطمئن باشی باخت در ان نداری.همیشه توجه داشته باش اگر حتی یک درصد هم فکر کردی ممکن بازنده شوی قدم به اون راه نگذار چون ممکن است احساست خطای دید به تو داده باشد ونتوانسته باشی با درایت راهت را انتخاب کنی.حمید از جا برخاست تا به اتفاق شبنم برای خواب به طبقه بالا بروند.من هم بعد از جمع کردن فنجانهای چای به اشپزخانه رفتم وبعد از ان برای خواب به اتاقم رفتم.بدون اینکه به حرف حمید خوب فکر کنم فقط به این فکر کردم که عاقبت چه اتفاقی خواهد افتاد وبا این همه توضیح وتفسیر عاقبت به کیان چه جوابی خواهند داد.کیان یک بار دیگر برای خواستگاری از من اقدام کرد واین بار هم مادر و محکم تر از او حسام سد راهش شدندوقاطع پاسخ نه دادند.پس از این موضوع وقتی به کیان زنگ زدم برای اولین بار عصبی وپرخاشگر به من گفت:ببین الهه عاقبت مجبورمی شوم کاری کنم که خانواده ات تو را دو دستی تقدیمم کنند.حرفش را به حساب عصبانیت بیش از حدش گذاشتم واز او خواستم تا به خودش مسلط باشد.حرف من باعث شد بیشتر عصبانی شود ومن خوشحال بودم کنارش نیستم تا چهره خشمناکش را ببینم وبر خود بلرزم.کیان با خشم غرید:منو باش که فکر می کردم خانواده ات حرف حساب سر شون میشه ولی نمی دونستم باید با زبون دیگه ای حرفم رو حالیشون کنم.چاره ای جز سکوت نداشتم .می تر سیدم چیزی بگویم که او را بیشتر عصبانی کنم.کیان نفس عمیقی کشید ودر حالی که کمی ارامتر شده بود گفت:الهه به من بگو با منی یا نه؟من با تو هستم ولی از من نخواه برم سینه سپر کنم وبه مادر وبرادرم بگم منو به تو بدهند.ازت نمی خوام این کار رو بکنی ولی می خوام به حرفم گوش کنی.من که هر کارخواستی کردم.می دونم ولی این کار فرق داره.با ترس گفتم:کیان تو رو جون هر کسی که از همه بیشتر دوست داری فقط کاری نباشه مجبور بشم بهت بگم نه.کیان سکوت کرد وبعد گفت:اصلا ولش کن بزار خوب فکر کنم تا ببینم چه کار باید کنم.نگران نباش درست میشه.چی درست میشه مادرت خواب نما میشه که تو رو به من بده؟نمی دونم ولی امیدوارم این طور بشه.نفس عمیقی کشید وگفت:خب دیگه فعلا کاری ندارم هر وقت تونستی به من زنگ بزن.حتی اگر شده به خونه.باشه.کاری نداری؟نه خدا حافظ.خدا حافظ.پس از گذاشتن گوشی سرم را بین دستانم گرفتم وبه بنبستی که پیش رویم قرار داشت فکر کردم.دیگر به راستی تصمیم گرفته بودم وسفت وسخت خواهان ازدواج با کیان بودم فقط امیدوار بودم شرایطی پیش نیاید تا مجبور به انتخاب یکی شوم کیان یا خانواده ام.وقتی کیان برای بار سوم کتی را وادار کرد تا تلفنی برای خواستگاری از مادر وقت بگیرد مادر با لحن تندی به او گفت که خانم ما دخترمان را شوهر نمی دهیم و دیگر به اینجا زنگ نزنید و به این ترتیب اب پاکی را روی دست او ریخت ولی نمی دانم کتی به مادر چه گفت که با نگاه تیزی رو به من کرد و در حالی که نفس نفس می زد گفت : الهه غلط کرده . با حیرت و ترس به مادر نگاه کردم که کم مانده بود از پشت تلفن با کتی دعوا کند نمی دانم مادر چه شنیده بود ولی با خودم فکر کردم کتی کدام یک از غلطهای بی شمار مرا به مادر گفته است . مادر با حرص و بدون خداحافظی گوشی را سر جایش گذاشت و به من نگاه کرد و گفت : الهه کاش می مردی و من این روزها رو نمی دیدم ای کاش جای پدرت من مرده بودم تا این قدر از دست تو عذا ب نمی کشیدم . ان قدر گفت و مرا نفرین کرد تا با گریه او را ترک کردم و به اتاقم پناه بردم نمی دانستم کتی به مادر چه گفته بود که این قدر ناراحت شده بود عصر که الهام به منزلمان امد مادر ماجرا را برای او گفت و تازه ان وقت فهمیدم کتی به مادر گفته : خانم مخالفت شما برای ازدواج این دو جوون فایده ای نداره زیرا دخترتان از قبل بله را به پسرم گفته است . مادر که داغ دلش تازه شده بود بنای گریه را گذاشت و خطاب به الهام گفت : بیا این همه زحمت بکش دختر بزرگ کن بعد سرخود بشه الهه ان شاء ا.. داغت به دلم بمونه. الهام مادر را ارام کرد و خطاب به من که جلوی در اشپزخانه ایستاده بودم و با صدای اهسته اشک می ریختم گفت : الهه بیا جلو ببینم چه دردی داری . بدون اینکه واکنشی نشان بدهم همان جا ایستادم. الهام با ناراحتی گفت : حرف حسابت چیه ؟ اگه پسره رو می خوای رک و راست بگو دیگه چرا مامان رو اذیت می کنی . مادر با عصبانیت گفت : چی می گی دختر میخواد چیه ؟ می خوام نخواد . حرف من اینه که این پسره به درد ما نمی خوره ندیدی چطور مثل زنا به خودش طلا اویزون کرده بود ؟تو فکر می کنی تو عمرش حتی یک رکعت نماز خونده ؟ مادرشو ندیدی مثل تازه عروسا بزک کرده بود ؟ میخوای این ذلیل مرده را که همین جوری نزده می رقصه بدم دست این ادما عوض ادم کردنش از اینی که هست خرابترش کنن پس بگو دختره چه مرگش بوده که پسر به اون نازنینی رو دست به سر کرد بگو سرش به کدوم اخور بند بوده . از اینکه مادر چنین بی محابا مرا به باد تحقیر و انتقاد گرفته بود نتوانستم ارام بمانم و با فریاد گفتم : مثلا شما که نماز می خونید چرا غیبت می کنید ؟ از کجا می دونید ادمای عوضی هستند به نظر من از بعضیها که خیلی ادعاشون میشه بهترند .... هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که نفهمیدم چطور مادر از جا پرید و تا به خودم بیایم موهایم را دور دستانش پیچید اگر الهام به کمکم نیامده بود تا میخوردم مرا می زد الهام مرا از چنگ مادر بیروم اورد و من با گریه به اتاقم پناه بردم صدای نفرین و ناسزای مادر را می شنیدم هم چنین صدای الهام را که سعی می کرد او را ارام کند دلم نمیخواست چنین وضعیتی پیش بیاید ولی دیگر نمی شد کاری کرد همان لحظه حسام سررسید و با دیدن وضعیت مادر که هنوز با گریه مرا نفرین می کرد سراغم امد تا حسابی حالم را جا بیاورد بازهم الهام سپر بلایم شد و نگذاشت از حسام کتک بخورم ولی جای سیلی محکمی که ابتدای ورودش به صورتم زد چنان سرخ شده بود که فکر کردم یک طرف صورتم به اندازه توپی باد کرده است الهام تا دیر وقت منزلمان بود تا اینکه اقا مسعود در حالی که مبین را در اغوش داشت برای بردنش امد مبین به محض ورود سراغ مرا از مادرش گرفت و الهام او را به طرف اتاقم هدایت کرد مبین وقتی وارد اتاقم شد که جلوی در کمد دراز کشیده بود و به اینده نامعلوم خود فکر می کردم مبین مثل همیشه انتظار داشت به محض ورودش دستانم را باز کنم و با خنده او را در اغوش بگیرم وقتی دید افسرده و غمگین دراز کشیده ام جلو امد و ارام کنارم نشست و گفت : خالخ چی شده ؟ با زحمت چشمانم را که از شدت گریه پف کرده بود باز کردم و گفتم : هیچی عزیزم سرم درد می کنه . مبین که متوجه گریه ام شده بود گفت : خاله من وقتی سرم درد می گیره گریه نمی کنم مامانم به من دوا می ده خوب می شم . همان طور که دراز کشیده بودم او را در اغوش گرفتم و در حالی که کنارم میخواباندمش گفتم : همین الان دوای سر درد خاله رسیده بزار بخورمش حالم خوب میشه سپس چند بوسه محکم از صورتش گرفتم و گفتم : اخیش چقدر هم این دوا خوشمزه بود. مبین می خندید و از اینکه او را دوا خطاب می کردم لذت می برد فقط چند دقیقه ای که او کنارم بود ارام شدم و به محض اینکه الهام او را صدا کرد تا بروند باز در خودم فرو رفتم ان شب برای شام هم از اتاق خارج نشدم هیچ کس هم مرا صدا نکرد. صبح روز بعد الهام به مادر زنگ زد تا مار بهد منزلشان بفرستد شاید میخواست با من صحبت کند مادر هنوز از دستم دلخور بود با چهره ای گرفته گفت که حاضر شوم تا به منزل الهام برویم بدون مخالفت حاضر شدم مادر مرا تا جلوی در خانه الهام رساند و خودش برگشت الهام وقتی مرا با صورت وروم کرده دید سرش را تکان داد و گفت : الهه چرا با خودت این جور می کنی ؟ با تمسخر گفتم : اگه منظورت صورتمه باید به عرضتون برسونم این قرمزی حاصل کار حسام خانه که فقط یاد گرفته رو ضعیف تر از خودش دست بلند کنه . الهام نفس بلندی کشید و در حالی که چرخید تا به طرف اشپزخانه برود گفت : الهه خودتم خوب می دونی هیچ کس بد تو رو نمیخواد .بدون مکث گفتم پس چرا نمی گذارین راهمو خودم انتخاب کنم . از نیمه راه برگشت و هاج و واج مرا نگاه کرد پس از مکثی کوتاه گفت : یعنی تو راستی راستی میخوای زن اون پسره بشی ؟ دلم را به دریا زدم و گفت : اره . حس کردم از جواب صریحی که دادم نفس در سینه الهام حبس شد و لحظه ای بعد با حیرت گفت : الهه... سرم را بلند کردم و به او که چشمانش از فرط تعجب گرد شده نگاه کردم اهسته گفتم : الهام من تصمیم خودم رو گرفتم اگر مادر موافقت کنه که هیچی و گرنه ...به راستی نمی دانستم اگر موافقت نکند چه کار خواهم کرد و این کلمه را همین طوری به زبان اوردم ولی الهام با دهانی نیمه باز و در حالی که حس کردم رنگش به شدت پریده است مرا نگریست به طوری که یک لحظه نگران شدم که نکند از حال برود خوشبختانه چند لحظه بعد به خود امد و با لحنی وا رفته از من پرسید الهه هیچ می فهمی چی می گی؟ پاسخی ندام و برای فرار از نگاهش به طرف هال رفتم و روی مبل راحتی نشستم . همان جمله کار خودش را کرد زیرا الهام با حمید تماس گرفت و ماجرا را به او گفت همان شب حمید و الهام و مادر و حسام جلسه ای ترتیب دادند تا وضعیت مرا مشخص کنند اولین بار خودم را تنهای تنها دیدم زیرا حتی حمید هم که همیشه جانب مرا می گرفت مخالف ازدواج من با کیان بود ان شب حمید صحبت کرد و از من خواست تمام جوانب کار را بسنجم حسام با عصبانیت تمام می غرید و اگر ملاحضه حمید نبود ممکن بود حتی دست به رویم دراز کند مادر می گریست و نفرینم می کرد و الهام با نصیحت میخواست مرا از انجام چنین کاری منصرف کند در مقابل تمام حرفها و تهدیدها فقط سکوت کردم و به این ترتیب به انان فهماندم که سر انتخاب خودم هستم البته چاره دیگری هم نداشتم می بایست با کیان ازدواج می کردم زیرا نمی توانستم اتفاقی را که بین من و او افتاده بود نادیده بگیرم و همین مرا مقید کرده بود که جز او کس دیگری را نپذیرم فردای ان روز در حالی که چشمانم از شدت گریه به خون نشسته بود در فرصتی به کیان تلفن زده و به او گفتم می تواند بار دیگر برای خواستگاری اقدام کند کیان انقدر شاد و خوشحال بود که حتی متوجه گرفتگی صدایم نشد و یا اگر هم شد ان را به حساب هیجان بیش از حدم گذاشت و به من گفت که منتظر تلفن کتی برای قرار خواستگاری باشم . دو روز بعد کتی به منزلمان زنگ زد و این بار مادر با چشمانی که نم اشک به ان نشسته بود نرم تر از پیش با کتی صحبت کرد و پس از مکالمه ای کوتاه قرار شد پنجشنبه عصر برای خواستگاری و صحبت در مورد مقدمات کار به منزلمان بیاند با رسیدن پنجشنبه و گذشتن نیمی از روز هیچ ذوق و شوقی در منزلمان دیده نمی شد مادر برخلاف دفعات پیش با دلمردگی بساط پذیرایی از مهمانان عصر را اماده می کرد و با افکاری عمیق دست به گریبان بود از دیدن ناراحتی او زجر می کشیدم ولی نه کاری از من بر می امد و نه چاره دیگری داشتم عصر حمید و شبنم به منزلمان امدند و پشت سر ان الهام و اقا مسعود از ره رسیدند حسام با اینکه نوبت کاری اش نبود هنوز به منزل نیامده بود و احتمال می دادم که ار قصد جایی رفته تا در مراسم خواستگاری نباشد بدون اینکه کسی حرفی بزند که خودم لباسهایم را عوض کردم و برای پذیرایی از مهمانانی که به خوبی می دانستم فقط خودم منتظر انان هستم اماده شدم در این میان فقط شبنم بود که بی طرفانه برخورد می کرد . عاقبت زنگ منزل به صدا در امد و حمید برای باز کردن در رفت از اشپزخانه صدای رد و بدل کردن سلامهای خشک و سرد را شنیدم و در دلم خون گریه می کردم که چرا از همین ابتدای کار باید نحسی اغاز شود کمی بعد شبنم به اشپزخانه امد و به من گفت که برای امدن به اتاق اماده باشم . برخلاف همیشه موقع چای ریختن دستم لرزید.
-
به آشپزخانه آمد و به من گفت که برای آمدن به اتاق آماده باشم. برخلاف همیشه موقع چای ریختن دستم لرزید و همان باعث شد که چای داخل سینی بریزد. شبنم که متوجه حالم بود به کمکم آمد و سینی را تمیز کرد و خودش چای را ریخت. به او نگاه کردم و گفتم: دلم نمیخواست این جور بشه، ولی شد.دیگه نمیتونم کاری بکنم.
شبنم نگاه عمیقی به چشمانم انداخت و گفت: درکت میکنم. یک موقع شرایطی پیش میاد که آدم مجبور میشه انتخاب کنه.
آن لحظه خیلی دلم میخواست برای او که درک بالایی داشت درد و دل کنم، ولی نه وقت مناسبی برای صحبت بود و نه مکانی که به راحتی بشود سفره دل را باز کرد. آهی کشیدم و منتظر شدم تا وقت رفتن برسد. لحظه ای بعد شبنم از جلوی در پذیرایی به من اشاره کرد تا بروم. دستها و پاهایم میلرزید و کنترلی روی آنها نداشتم. با قدمهایی لرزان و روحی متشنج وارد اتاق پذیرایی شدم. با صدای آرامی سلام کردم و سینی چای را جلوی کتی گرفتم. کتی با لبخندی تصنعی به من نگاه کرد و فنجانی چای برداشت. پس ازآن به مادر تعارف کردم که حتی به من نگاه نکرد و فقط با سرش اشاره کرد که میل ندارد. بقیه فنجانهای چایشان را برداشتند. وقتی سینی چای را جلوی کیان گرفتم یک نظر به او نگاه کردم . در حالی که به چهره ام چشم دوخته بود لبخندی پر مغنی گوشه لبش بود. لبخندی که نشان از پیروزی دشات، ولی پیروزی بر چه کسی؟ چهره تک تک اعضای خانواده ام پیش رویم ظاهر میشد و میدانستم با انتخابم دل همه را شکسته ام. از این فکر بغض سنگینی گلویم را فشرد. چشم از کیان برداشتم وبدون اینکه کسی بخواهد و یا حتی خودم مایل به ماندن باشم اتاق پذیرایی را ترککرده و به آشپزخانه برگشتم. همانطور که نشسته بودم و فکر میکردم شبنم به آشپزخانه آمد و گفت که مهمانان میخواهند بروند. خیلی تعجب کردم چون فکر نمیکردم مراسم خواستگاری اینقدر زود به پایان برسد. البته زیاد هم جای تعجب نداشت. وقتی افراد هم دل و هم زبان هم نباشند و به طبع حرفی برای گفتن ندارند و چنین نشستی باید هم خیلی زود پایان بگیرد. برای خداحافظی و بدرقه آنان به هال رفتم و تازه آن وقت بود که توانستم کیان را خوب ببینم. بلوزی اسپرت پوشیده و خوشبختانه فقط ساعتی با باند مشکی به مچ دست بسته بود و از دستبند طلایش خبری نبود. صورتش را مثل همیشه سه تیغه کرده بود و موهایش را بالا زده بود. کتی بارانی شیکی به رنگ کرم پوشیده بود که گوشه های پیراهن آبی اش از درز جلو و پشت بارانی مشخص بود. جورابی نازک به رنگ کرم پایش بود که دعا میکردم مادر متوجه نازکی آن نشده باشد. همان لحظه خودم را به باد سرزنش گرفتم که برای چه چیز مسخره ای دعا میکنم. در جالیی که شال شیری رنگی که سر کتی بود به حدی نازک بود که لاله گوشها و برق الماسی که به گوشواره اش بود از پشت آن به خوبی نمایان بود. علاوه بر آن موهای بلوندش بود که از جلوی شال بیرون ریخته بود . با وجود آرایش ملایمی که داشت هیچ به او نمیخورد پسری به بزرگی کیان داشته باشد. به یاد حرف مادر افتادم که میگفت مادر پسره مثل تازه عروسا بزک کرده بود. البته مادر تقصیر نداشت برای او که سال تا سال حتی کرم به دست و صورتش نمیزد. شاید این آرایش کم نیز خیلی زیاد به چشم می آمد. کتی با مادر و بقیه خداحافظی کرد و جلوتر از کیان از در خارج شد. کیان هم بعد از دست دادن با حمید و آقا مسعود پشت سر او خارج شد. برای بدرقه آنان حمید و آقا مسعود تا دم در حیاط رفتند و مادر از همان راهرو برگشت. برای جمع کردن ظروف چای و میوه به اتاق پذیرایی رفتم و متوجه شدم باز هم فنجان چای کیان دست نخورده سرد شده است. گویا فرصتی برای پوست کندن میوه نبود، زیرا هیچ کس حتی یک میوه هم پوست نکنده بود و میوه ها همچنان دست نخورده در بشقابها باقی مانده بود. ظرفها را جمع کردم و فنجانهای چای را به آشپزخانه بردم. پس از اتمام کار به اتاقم رفتم. چند دقیقه بعد شبنم پیشم آمد. همانطور که با او صحبت میکردم گاهی صدای حمید و مادر را میشنیدم که حرف میزدند. گاهی هم الهام حرف میزد. اما نمیشنیدم چه میگفتند.
آن شب حسام تا دیر وقت بیرون از منزل بود و پس از رفتن الهام و حمید به خانه آمد. وقتی آمد ساعت از یازده و نیم شب گذشته بود. من بی خوابی به جانم افتاده بود و همانطور که در جایم دراز کشیده بودم غرق در فکر بودم. با آمدن حسام به منزل خیالم راحت شد. زیرا من هم مثل مادر نگران تاخیر طولانی اش بودم. حسام پس از کمی صحبت با مادر به اتاقش رفت . مادر که تا آن لحظه منتظر آمدن او بود پساز خاموش کردن چراغ هال برای خوابیدن رفت.
دو رو بعد، درست هنگامی که مادر میخواست برای خرید از منزل خارج شود تلفن به صدا در آمد. با شتاب به طرف تلفن رفتم تا اگر کسی با مادرکار دارد پیش از خارج شدن او از حیاط صدایش کنم. وقتی گوشی را برداشتم از شنیدن صدای کیان رنگم پرید. با شتاب به او گفتم که چند دقیقه دیگر تماس بگیرد و بعد فوری تلفن را سرجایش گذاشتم و با قدمهای سریع به طرف راهرو رفتم . مادر که متوجه صدای تلفن نشده بود پس از آب دادن باغچه شیلنگ آب را جمع کرد و آن را کنار شیر حیاط گذاشت سپس چادرش را سر کرد .وقتی مرا جلوی در راهرو دید گفت: الهه سیب زمینیها رو پوست بکن و خلال کن تا من بیام.
سرم را تکان دادم و گفتم: ناهار رو درست کنم؟
مادر گفت: نه، خودم میام. واز در خارج شد.
پس از اطمینان از رفتن او به اتاق برگشتمو کنار میز تلفن منتظر زنگ کیان شدم. ده دقیقه بعد صدای زنگ مرا ازجا پراند. برای قطع کردن صدای آن که چون سوهانی به روحم کشیده میشد فوری گوشی را برداشتم. کیان پشت خط بود. وقتی به او سلام کردم گفت: سلام عزیزم، خوشحالم که صدات رو میشنوم.
«چی شده زنگ زدی؟»
با خنده گفت: بد کاری کردم؟
«نه، ولی اگه یک موقع مامانم خونه بود چه کار میکردی؟»
«هیچی، باهاش حال و احوال میکردم و میگفتم گوشی رو بده به خانومم کخ میخوام باهاش حرف بزنم.»
از شوخی اش لبخند زدم و گفتم: آره، اونم گوشی رومیداد به من.
«خب بی خیال، از خونتون چه خبر؟
نفس عمییقی کشیدم و گفتم: چه خبری میخوای باشه ، همه خوبن و سلام دارن خدمتتون.
«این یکی رو دیگه حتما راست گفتی. چون میدونم که نمیخوان سر به تنم باشه.»
با ناراحتی گفتم: نه اینطور هم که فکر میکنی نیست.
«خب این حرفها رو ول کن. میدونم مثل همیشه زیاد وقت نداری، فقط به من بگو نظر خانواده ت چیه؟»
«چرا نظر خودم رو نمیپرسی؟»
«چه خودخواه، تو از کجا میدونی؟»
«از همون جا که فقط چی؟»
«حتما میخوای بگی مال تو هستم»
«ای ولله خوبی راه افتادی»
«نمیدونم، هنوز که هیچی نگفتن»
«یعنی چی که هیچی نگفتن؟ آخرش باید از تو هم نظر بخوان یا به هر حال حرفی شده باشه که معلوم بشه میخوان چه غلطی بکنن»(پسره پر رو خجالت نمیکشه)
«کیان...»
«ببخشید عزیزم، دست خودم نیست(بیخود) وقتی فکرش رو میکنم بخوان دوباره جواب نه بهم بدن خون خونم رو میخوره، ولی خودمونیم عجب خانواده کلیدی داری.»
«کیان خواهش میکنم.»
«باشه عزیزم، سعی میکنم حرفم رو تو دلم نگه دارم(باید نگه داری) ولی الهه اگه اینبار هم بخوان مثل دفعه های پیش نه و نمیشه تو کار بیارن باید یک فکر اساسی کنیم.»
«چه فکری؟»
«اگه بهت بگم نه نمیگی؟»
«اگه حرفت درست و حسابی باشه شاید نگم»
«درست و حسابی که نیست ، ولی تنها چاره کاره.»
«خب؟ بگو»
«بیا با هم فرار کنیم.»
«شوخی میکنی؟»
«نه به جون خودت، جدی جدی میگم»
«کیان، مثل پسرای شانزده ، هفده ساله حرف میزنی. منو باش که گفتم چه فکر بکری کردی.»
«میدونی منظورم فرار فرار که نبود یعنی... میخوام بگم که بیای خونه ما(چه غلطا)»
«متوجه منظورت نمیشم»
«با تو آدم نمیتونه راحت صحبت کنه(نه تو رو خدا بیاد راحت باش)منظورم اینه اکر اینبار با ازدواجمون موافقت نکردند یک روز بیا خونه ما...یک شب که بمونی مجبور میشن»
تازه متوجه منظورش شدم(هه)و از خجالت لبم را به دندان گزیدم.وقتی کیان متوجه سکوتم شد خندید و گفت: الهه ضعف نکردی؟
با حرص گفتم: بی مزه.
«خدا رو شکر حالت خوبه . خب چیکار میکنی؟»
«نه»
«یعنی قبول نمیکنی؟»
«نه»
«چرا؟(پرووووووووو)»
«کیان فکر میکنم حالت خوب نیست»
«نه الهه ، حالم خوب نیست، یعنی تا وقتی که تو مال خودم نشی همین حال رو دارم.»
«خدا شفات بده»
«خدا تو رو به من بده شفام داده.»
با صدای بسته شدن در حیاط با شتاب گفتم: فکر میکنم مامانم اومد تا بعد خداحافظ
«خداحافظ عشق من»
با شتاب گوشی را سر جایش گذاشتم و همان لحظه یادم آمد که مادر خواستهبود سیب زمینی پوست بکنم. به سرعت خودم را به آشپزخانه رساندم و به حدی با عجله شروع به کار کردم که همان موقع چاقو دستم را برید. چون فرصت نداشتم پوست سیب زمینی را مانند نواری دور انگشتم پیچیدم و مشغول ادامه کار شدم. وقتی مادر داخل آمد چیزی نمانده بود کارم تمام شود.
عصور همان روز کتی به منزلمان زنگ زد تا جواب بگیرد. مادر به او گفت هنوز نظر مرا نپرسیده اند وگفت که برای گرفتن جواب چند روز دیگر زنگ بزند. مشخص بود مادر تعللی که میکند میخواهد فرصت بیشتری به من بدهد تا شاید در تصمیم تجدید نظر کنم. فردای روزی که کتی زنگ زد الهام به منزلمان آمد و در فرصتی به من گفت گه چند دقیقه میخواهد با من صحبت کند. خیلی سریع فهمیدم عاقبت زمان آن رسیده که الهام بخواهد جواب مرا بگیرد. به اتفاق او به اتاق رفتیم. الهام پس از مکثی طولانی با چهره ای درهم و ناراحت گفت:
«الهام چه کار میخواهی بکنی؟»
سرم را پایین انداختم و گفتم: همون کاری که قرار بود انجام میدهم.
«نمیخواهی بیشتر فکر کنی؟»
«من از خیلی وقت پیش فکرامو کرده بودم، شما بودید که فرصتی برای تصمیم گرفتن میخواستید.»
الهام نفس عمیقی کشید و گفت:«الهه میدونی که همه خانواده با این ازدواج مخالف هستند؟»
«میدونم، اینو هم خوب میدونم که دلیل مخالفت همتون به خاطر اینه که شما چیزی رو میپسندید که من دوست ندارم اون باشه»
الهام لختی سکوت کرد و سپس گفت:«پس تو میخواهی با بهتاش ازدواج کنی، در این بین فقط نظرخودت برات مهموه نه نظر سایر اعضای خانواده ات، درسته؟»
با ناراحتی گفتم:«الهام جو سازی نکن، اگر نظر من نسبت به این ازدواج مثبته به خاطر معیارهایی است که برای ازدواج دارم.کیان بهتاش تمام چیزهایی که من دوست داشتم همسر آینده ام داشته باشه داره. این آخرین حرفیه که دارم.»
-
الهام بدون اینکه به من نگاه کند گفت:«بسیار خوب.وقتی مادر بهتاش زنگ زد مامان موتفقت خانواده رو هم اعلام میکنه، ولی امیدوام هیچ وقت پشیمون نشی.»
چیزی نگفتم،ولی من نیز در دل همین آرزو را کردم.
برخلاف گفته مادر که به کتی گفته بود چند روز دیگر به منزلمان زنگ بزند اوصبح روز بعد تماس گرفت. مادر پس از مکثی طولانی در حالی که رنگ به چهره اش نمانده بود به او گفت که میتوانند برای صحبت به منزلمان بیایند و به این ترتیب پاسخ مثبت را به آنان داد. قرار صحبت برای سه روز بعد که پنجشنبه بود گذاشته شد.
عاقب روزی رسید که کیان و مادرش به منزلمان آمدند تا در مورد مهریه و سایر مقدمات صحبت کنند. آن روز حمید به اصرار حسام را در منزل نگه داشت تا در این مجلس حضور داشته باشد. تا زمانی که مهمانان نیامده بودند جرات بیرون رفتن از اتاق و قرار گرفتن زیر نگاه خشمناک حسام را نداشتم. در میان اعضای خانواده تنها او بود که هنوز سرسختانه مخالفت میکرد. بقیه در برابر خواسته من تسلیم شده بودند، ولی حسام هنوز نمیخواست قبول کند که کار تمام شده است، مادر در این نشست کوچکترین صحبتی نکرد. حمید مقدار مهریه و سایر شرایط را عنوان کرد. با هیچ یک از شرایطی که حمید عنوان کرده بود مخالفتی نشد به جز یک چیز و آن اینکه حمید گفت که من وکیان عقد محضری کنیم و پس از چند ماه فرصت برای خرید جهیزیه و سایر کارها مراسم ازدواچ را برگزار کنیم.اینجا بود که کتی گفت:«مگه میشه آقا، زن بیوه یا دخترمونده نیست که میخواهید تومحضر عقدشون کنید.ما یک جشن میگیریم و عاقد عقدشون میکنه. بعد می ماند عروسی که باشد برای وقتی که شما آمادگی لازم را داشتید.»
حمید از مادر کسب تکلیف کرد. مادر به او گفت که هرچه خودش صلاح میداند انجام دهد.حمید موافقت خود را اعلام کرد.پس از اتمام صحبتها به اتاق رفتم چای تعارف کنم. ابتدا از کتی شروع کردم. سپس سینی چای را جلوی کیان گرفتم.کیان بلوز سفید مردانه ای به تن داشت و بوی ادکلن خوشبخویی که به خودش زده بود گیجم کرده بود. وقتی به او چای تعارف کردم با لبخند نگاه عمیقی به من انداخت و ابرویش را بالا برد. بعد از برداشتن چای که میدانستم آن را هم نخواهد خورد بدون مکث سینی چای را جلوی حمید بردم. وقتی به حسام چای تعارف کردم حتی نگاهم نکرد. آنقدر گرفته و غمگین بود که گویی درمجلس ختم حضور دارد. پس از توقفی کوتاه جلوی او وقتی دیدم محلم نمیگذارد سینی را جلوی آقا مسعود که کنار او نشسته بود گرفتم. او برای حسام نیز فنجانی چای برداشت. حسام به او گفت چای میل ندارد و من فهمیدم این بی اعتنایی فقط شامل حال من میشود.
پس از تعارف چای تا خواستم از اتاق خارج شوم کتی صدایم کرد و گفت:
«الهه جان، اگر ممکن است تشریف داشته باشید»
با دست به کنار خودش اشاره کرد به این معنی که آنجا بنشینم و به مادر نگاه کردم تا از او کسب تکلیف کنم، ولی او بی تفاوت و بدون اینکه بخواهد به من نگاه کند به گلهای قالی چشم دوخته بود. ناخودآگاه به الهام نگاه کردم . الهام سرش را به نشانه مثبت تکان داد و من با خجالت به طرف کتی رفتم. کتی از کیفش جعبه ای بیرون آورد وسپس آن را جلویش گذاشت و گفت: «با اجازه از محضر بزرگترهای الهه خانم میخواستم این تحفه را به نشانه نامزدی این دو زوج تقدیم دوشیزه خانم کنم.»
سپس بدون اینکه منتظر بقیه باشد در جعبه را باز کرد. چشمم به سرویس زیبایی از طلا افتاد که با سنگهایی ازجنس الماس و زمرد تزیین شده بود تا آن لحظه سرویسی به این زیبایی ندیده بودم و اگر هر جایی غیر از آنجا بود با جیغی کوتاه هیجانم را نشان میدادم. کتی بادستان سفید وناخنهای بلندش که لاک صدفی خوشرنگی روی آن زده بود دو طرف گردنبند را گرفت و آن را بلند کرد.اشاره کرد چادرم را باز کنم تا آن را به گردنم ببند. سرم را پایین انداختم و اجازه دادم تا کتی گردنبند را دور گردنم ببندد. کتی پس از بستن گردنبند صورتم را بوسید و تبریک گفت. سکوت مجلش را گرفته بود . اغلب در چنین مواقعی میبایست صدای دستی، لی لی کردنی، چیزی نشان میداد که اصطلاح این مجلس بله بران و شادیست، ولی افسوس که همه بهت زده و بق کرده تو لاک خودشان بودند. با حرص از اعضای خانواده ام به این فکر کردم که چرا دست کم صلوات نمی فرستند تا شگون داشته باشد. گویا همین فکر در سر حمید هم جریان داشت، زیرا با صدای آرامی گفت:«برای خوشبختی شان صلوات بفرستید.»
بقیه مجبور شدند قفل دهانشان را باز کنند و به خاطر فرستادن صلوات هم که شده صدایشان دربیاید. بعد از گردنبند ، کتی دستبندی را هم به دستم بست، ولی گوشواره را گذاشت تا خودم به گوشم بیاندازم.از این بابت خیلی خوشحال شدم چون گوشم خیلی حساس بود و هر وقت مادر میخواست گوشواره ای به گوشم بیاندازد کلی جیغ و فریاد راه می انداختم.
پس از دادن هدایا و مکتوب کردن قول و قرارها و امضای آن توسط شاهدانی که در مجلس بود کتی به زبان آمد و گفت اگر خانواده من اجازه دهند کیان و من چند دقیقه تنها باشیم تا صحبتهایمان را بکنیم. حمید به مادر، سپس به حسام نگاه کرد تا نظر آنان را بداند.مادر حرفی نزد، ولی حسام درحالی که سرش را بلند نکرد تا به دیگران نگاه کند گفت:«این برنامه باشه برای وقتی که عقد کردند»
ناخودآگاه نگاهم به چهره کیان افتاد. سرش پایین بود و به ظاهر به زمین چشم دوخته بود، اما فقط میدانستم چه خشمی در پس آن چهره آرام وجود دارد. رگ شقیقه اش میزدم.حس کردم دندانهایش را روی هم فشار میدند. با ترس نگاهم را به اطراف چرخاندم و روی الهام ثابت ماندم نگاه الهام میرساند که زیادی آنجا نشسته ام و بهتر است بلند شوم واتاق را ترک کنم. روی به کتی کردم وبعد از تشکر از او از جا برخاستم و از اتاق خارج شدم.
دیگر کاری نمانده بود و وقت آن بود که مهمانان منزلمام را ترک کنند.
وقتی برای خداحافظی و بدرقه آنان رفتم چهره کیان هنوز در هم بود. اینبار بدون اینکه با کسی دست بدهد فقط با گفتن یک خداحافظ جمع را ترک کرد. بعد از رفتن آن دو، طبق معمول برای جمع کردن فنجانهای چای و بشقابهای میوه به اتاق پذیرایی رفتم.
آن شب الهام و حمید به اتفاق همسرانشان شام منزلمان بودند. الهام بعد از شام رفت. حمید و مادر در مورد جهیزیه و سایر چیزها صحبت میکردند.حسام همچنان بق کرده فقط گوش میکرد بدون اینکه نظری بدهد یا دخالتی بکند.
آن شب احساس دیگری داشتم. احساس بین شادی و غم. شاد از اینکه عاقب به چیزی که آرزویش را داشتم رسیده بودم و از همان لحظه نسبت به مردی که قرار بود همسرش شوم تعلق خاطر شدی احساس میکردم و غم به خاطر اینکه آن هیجانی را که می باید هر دختری در این وقت نامزدی اش داشته باشد نداشتم. صحنه مراسم بله برانم جلوی چشمم ظاهر میشد و چهره بق کرده افراد خانواده ام حرصم را در می آورد. عقیده داشتم اگر حتی من اشتباه کرده بودم بقیه دست از سر سختی برمیداشتند و نشان میدادند که به صورت با این وصلت موافقند تا به این ترتیب دلم را نسبت به آینده خوش کنند. نه اینکه از همان لحظه اول زانوی غم به بغل گیرند ومنتظر بدبختی و پشیمانی من باشند. چهره گرفته کیان هنگام رفتن جلوی چشمم بود و با خودم فکر کردم در اولین فرصت به او تلفن کنم تا از دلش دربیاورم.
همانطور که به کیان فکر میکرد کم کم چشمانم گرم شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
چند روز از این ماجرا گذشت. یک روز کتی به منزمان زنگ زد تا قراری برای خرید بگذارد. مادر گفت که احتیاجی به خرید نیست و این کار را میتوانند بعد از عقد هم انجام دهند. آن روز دلم میخواست از ناراحتی خودم را بکشم. نه به خاطر اینکه عقده خرید داشته باشم، بلکه به خاطر اینکه دیگر شورش در آمده بود و مادر طوری خصمانه با کیان و خانواده اش برخورد میکرد که میدانستم بعدها به ضرر من تمام خواهد شد.
عصر همان روز وقتی الهام به خانه مان آمد پیه همه چیز را به تنم مالیدم و جلوی مادر ماجرای تلفن کتی را برای او تعریف کردم. الهام به مادر نگاه کرد و گفت: «خب چه اشکالی داشت برن خرید؟»
-
از رفتن ان دو طبق معمول برای جمع کردن فنجانهای چای و بشقابهای میوهبه اتاق پذیرایی رفتم.آن شب الهام و حمید به اتفاق همسرانشان شام منزلمان بودندالهام بعداز شام رفت . حمید و مادر در مورد جهیزیه و سایر چیزها صحبت میکردند حسامهم چنان بق کرده فقط گوش می کرد بدون اینکه نظری بدهد و یا دخالتی کند. آن شب احساسدیگری داشتم احساسی بین شادی و غم شاداز اینکه عاقبت به چیزی که ارزویش را داشتمرسیده بودم و از همان لحظه نسبت به مردی که قرار بود همسرش شوم تعلق خاطی شدیداحساس می کردم و غم به خاطر اینکه آن هیجانی را که باید هر دختری در اولین شبنامزدی داشته باشد نداشتم صحنه مراسم بله برانم جلوی چشمم ظاهر می شد و چهره بقکرده افراد خانواه ام حرصم را درمی اورد عقیده داشتم اگر حتی من اشتباه کرده بودمبقیه باید دست از سرسختی برمیداشتند و نشان می داند که به هر صورت با این وصلتموافقند تا به این ترتیب دلم را نسبت به آینده خوش کنند نه اینکه از همان لحظه اولزانوی غم بغل بگیرند و منتظر بدبختی و پشیمانی من باشند. چهره گرفته کیان هنگامرفتن جلوی چشمم بود و با خود فکر کردم در اولین فرصت به او تلفن کنم تا از دلشدربیاورم. همانطور که به کیان فکر می کردم کم کم چشمانم گرم شد و دیگر چیزینفهمیدم. چند روز از این ماجرا گذشت یک روز کتی به منزلمان زنگ زد تا قراری برایخرید بگذارد مادر گفت که احتیاجی به خرید نیست و این کار را می توانند بعد از عقدهم انجام دهند ان روز دلم میخواست از ناراحتی خودم را بکشم نه به خاطر اینکه عقدهخرید داشته باشم بلکه به خاطر اینکه دیگر شورش درآمده بود و مادر طوری خصمانه باکیان و خانواده اش برخورد میکرد که می دانستم بعد ها به ضرر من تمام خواهد شد. عصرهمان روز وقتی الهام به خانه مان امد پیه همه چیز به تنم مالیدم و جلوی مادر ماجرایتلفن کتی را برای او تعریف مردم الهام به مادر نگاه کرد و گفت: خب چه اشکالی داشتبرن خرید؟ مادر با اخم به من نگاه کرد و گفت: من به این پسره اطمینان ندارم تاموقعی که عقد نکرده حق ندارد حتی اسمش را بیاورد.با حرص پیش خودم فکر کردم همینپسره که به او اطمینان ندارید خیلی راحت می توانست هر بلایی سر دخترتان بیاورد وراحت رهایش کند ولی این کار را نکرد و آن قدر مرد بود که از دختر تحفه شما چند بارخواستگاری کرد.الهام گفت : آخه مادر من خرید عروسی یک رسمیه که به هر حال بایدانجام بشه شما هم دیگه زیاد سخت میگیرید.مادر با قهر گفت: لازم نکرده منم اجازه بدمحسام قبول نمی کنه اون بلند شه با کسی که ما نمی شناسیمش بره خرید. نتوانستم طاقتبیاورم و گفتم : چطور اون موقعی که اونای دیگه اومده بودن خواستگاریم این قانون ومقررات نبود مگه اونای دیگه رو خوب میشناختین. مادر محلم نگذاشت . الهام به مناشاره کرد که چیزی نگویم بعد گفت : مگه تنها میخواد بره خب یکی از ما همراهش میریم . مادر با قیافه گفت: من نمی دونم حسام گفته هنوز معلوم نیست پسره چه کاره باشه تاقبل از عقد هزار اتفاق ممکنه بیفته اصلا یک وقت اومد و باز پشیمون شد اونوقت دیگهمیشه کاری کرد؟ در حالی که سعی می کردم اشکهایی که در چشمانم جمع شده بود مهار کنمگفتم: حسام ، حسام به اون چه مربوطه که همیشه تو کار من دخالت می کنه چطور موقعی کهپسر محمدی رو کردید تو اتاق تا با من حرف بزنه حسام رگ غیرتش بیرون نزده بود جاییکه به صرفش باشه نطقش در نمی اد؟ مادر با عصبانیت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر محمدیصدی نود و نه تومان با این پسره که معلوم نیست اصل و نسبش کیه فرق می کنه تازه چیبه نفع حسامه جز خوبی خواستن برای تو که حرف مفت می زنی. با فریاد گفتم : حرف مفتنمی زنم اگه حسام فکر خودش نبود و نمیخواست عاطفه رو بگیره این قدر جوش نمی زد تامن زن برادر اون بشم حالا هم فکر می کنه با پیش اومدن این وضع دیگه محمدی دخترش روبه او نمی ده غیر از اون شما با این روشی که پیش گفتید فقط آینده منو خراب می کنیدبه خدا اگه... نتوانستم حرفم را تمام کنم و با گریه الهام و مادر را ترک کردم و بهاتاقم رفتم و در را قفل کردم در حالی که سرم را روی رختخواب می گذاشتم زار زارگریستم همان لحظه احساس دردی در ناحیه قفسه سینه ام کردم در همان حال که می گریستمآروز می کردم کاش بمیرم تا از دست همه آنها راحت شوم سینه ام می سوخت و احساس میکردم میله ای در قلبم فرو می کنند دستم را روی قلبم گرفتم و همان جا به رختخوابتکیه دادم تا دردم آرام شود صدای مادر را شنیدم که می گفت : دختره بی حیا پاک پروشده .... الهام ماد رار آرام می کرد و من آرام آرام بر بخت خود می گریستم مدتی بهآن حالب بودم تا اینکه دردم آرام شد و توانستم نفس راحتی بکشم بدون اینکه چیزی زیرسرم بگذارم دراز کشیدم و قصد کردم دیگر از اتاق خارج نشوم همین کار را هم کردم آنشب حتی برای شام هم از اتاق بیرون نرفتم و با وجود گرسنگی و دل ضعفه چشمانم را رویهم گذاشتم تا بلکه با خواب این احساس را از خودم دور کنم . روزهای سختی را تحمل میکردم هر روز به امید رهایی از آن وضعیت چشم از خواب می گشودم حساس می کردم در دلمادر جای ندارم و این بدترین احساس بود که داشتم تحمل بی اعتنایی های حسام را داشتمو حتی از اینکه سر به سرم نمی گذاشت خیلی هم راضی بودم ولی از کم محلی مادر به شدتزجر می کشیدم و هر لحظه آروز ی مرگ می کردم.
فصل12
یک ماه و نیم از نامزدی منو کیان گذشته بود و در این مدت فقط توانسته بودم چند زنگ کوتاه به کیان بزنم و بهجز روزی که برای دادن آزمایش خون به ازمایشگاه رفتیم دیگر او را ندیده بودم هنوزوضع خانواده ام تغییری نکرده بود و شرایط حتی بدتر از گذشته شده بود مادر و بدتر ازاو حسام به طور علنی شمشیر را از رو بسته بودند و حرف هیچ کس هم به خرجشان نمی رفتچند بار با گریه از مادر خواستم تا این جنگ یک طرفه را تمامش کند و بیشتر از اینمرا جلوی خانواده کیان خراب نکند ولی او که به شدت از کیان و خانواده اش متنفر بودبا توپ و تشر مرا متهم به طرفداری از آنان کرد می دانستم رفتار مادر از کجا آب میخورد از آن روزی که عرفان به خواستگاری ام آمد و بعد از پیش آمدن برنامه آمدن عالیهخانم به منزلمان از این رو به آن رو شد چون سالها پیش روابط صمیمانه ای با عالیهخانم و خانواده اش داشت و فکر می کرد با پیش امدن چنین برنامه ای دوستی را که حتیبرایش از خواهر عزیزتر لود از دست داده است می دانستم روشی که مادر و حسام در پیشگرفته اند حتی در مرام متعصب ترین آدمهای دنیا هم وجود ندارد قرار عقدمان برای ماهدیگر بود ولی قبل از آن کتی به منزلمان زنگ زد و گفت به محض آماده شدن جواب آزمایشبهتر است ترتیب مراسم عقد را بدهند تا به این وسیله کیان بتواند با نامزدش صحبت کندو گاهی اورا ببیند. عاقبت بعد از تماسهای مکرر کتی به منزل و صحبت با مادر و حمیدقرار بر این شد تا پیش از عید مراسم عقد برگزار شود.تدارکات مراسم عقد نیز مانندکارهای دیگرم خیلی سطحی و سرسری صورت رگفت مادر حتی نم یخواست مهمانی از شیراز دعوتکند البته اصراری هم برای این کار نبود فقط خانواده عمه و عمو یم و خاله مادر که درتهران بودند در فهرست مهمانمان نوشته شدند بقیه مدعوین از دوستان و آشنایان وهمسایه هایمان بودند مادر حتی رویش نمی شد به خانواده محمدی کارت بدهد که به اصرارالهام و حمید کارتی هم برای آنان نوشته شد از وقتی که نامزد کرده بودم آن قدر غم وغصه ام زیاد شده بود که فرصتی برای تماس گرفتن با ژینوس برایم پیش نیامده بود نمیدانستم در چه حالیست ولی حدس می زدم سر او هم حسابی شلوغ است و درگیر کلاسهایزبانش می باشد راستش رویم نمی شد به او زنگ بزنم و بگویم که میخواهم برای مراسم عقددعوتش کنم ولی نمی شد دست روی دست بگذارم و بهترین دوستم را برای مراسم عقدم دعوتنکنم عاقبت دل به دریا زدم و یک روز شماره تلفن ژینوس را گرفتم کسی جواب نمی داد ومعلوم بود که منزل نیست بعد از چهار پنج زنگ همین که خواستم گوشی را سر جایش بگذارمتماس برقرار شد با خوشحالی پیش خودم گفتم الان غافلگیرش می کنم و تا آمدم چیزیبگویم صدای ناشناسی گفت: بفرمایید
خودمغافلگیر شدم و فکر کردم شماره را اشتباه گرفته ام به همین خاطر با دست پاچگی گفتم :ببخشید منزل آقای سپهری؟ صدای ناشناس که متعلق به یک زن بود گفت : بفرمایید. لحظهای مکث کردم و در همان حال خیلی متعجب شدم که این زن منزل ژینوس چه می کند وقتی دیدصحبت نمی کنم گفت: خانم کاری داشتید؟ به خودم آمدم و از او معذرت خواستم و گفتم باژینوس کار دارم زن گفت : ایشان منزل مادربزرگشان هستند. به او گفتم : اگر امکاندارد شماره تلفن مادر بزرگ اورا به من بدهید زن مکث کرد و پرسید : شما کی هستید؟ بهاو گفتم من از دوستان صمیمی ژینوس هستم و نامم الهه است و میخواهم برای مراسمازدواجم او را دعوت کنم زن لختی تامل کرد حدس زدم در مورد دادن شماره دودل است برایاینکه اورا از شک خارج کنم گفتم : آقای سپهری هم مرا میشناسد. زن بار دیگر نامم راپرسید و بعد گفت که چند لحظه گوشی را نگه دارم در مدتی که منتظر بودم در این فکربودم که نکند این زن همان دخترعموی پدر ژینوس است که با او ازدواج کرده در همان حلخودم را لعنت کردم که چرا زودتر از آن به ژینوس زنگ نزده ام تا حالش را بپرسم البتهتقصیری هم متوجه من نبود در تمام این مدن مانند مجرمی تحت محافظت بودم تا مباداکیان یا مادرش زنگ بزنند و من گوشی را بردارم به محض اینکه به طرف تلفن می رفتممادر می پرسید با تلفن چه کار دارم و همین باعث می شد حتی نزدیک تلفن هم نروم باشنیدن صدای زن به خودم آمدم او شماره مادربزرگ ژینوس را به من داد و من آن را کفدستم یادداشت کردم هرکار کردم رویم نشد به او بگویم چه نسبتی با ژینوس دارد و بهعوض آن از او تشکر کردم و پس از خداحافظی تماس را قطع کردم بی درنگ شماره را گرفتممادربزرگ ژینوس گوشی را برداشت من او را از لرزش صدایش که نشان کهولت سنش بودشناختم بعد از سلام و احوالپرسی خودم را معرفی کردم و گفتم که با ژینوس کار دارممادربزرگش گفت : ژینوس منزل نیست و اگر بخواهم که با ژِینوس صحبت کنم باید بعد ازساعت شش بعد ازظهر تماس بگیرم زیرا آن موقع به منزل می اید از او تشکر کردم و به اوگفتم که باز هم تماس می گیرم سه ساعت بعد دوباره زنگ زدم و این بار خودش گوشی رابرداشت وقتی صدایم را شنید با خوشحالی نامم را با صدای بلند به زبان آورد پیشدستیکردم و با گله گفتم که چرا دیگر یادی از من نمی کند ژینوس با پوزش گفت که الهه بهخدا هر روز تا بعدازظهر کلاس دارم و وقتی هم که به منزل می ایم باید شام درست کنم وکمی به امور خانه بپردازم و تا وقت ازاد پیدا کنم ساعت از ده شب گذشته تازه آن وقتهم با خودم فکر میکنم شاید زشت باشد مزاحم خانواده ات بشوم. مگر به غیر از زبان همکلاس دیگری داری؟ گفت: آره تصمیم گرفتم سال آینده در کنکور شرکت کنم برای همین بهکلاسهای آمادگی کنکور میروم . از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم سپس پرسیدم جریانخواستگاری به کجا رسید؟ کمی سر به سرم گذاشت و بعد گفت: قرار است یک ماه دیگر وقتیکه امتحانات میان ترم احمد به پایان رسید عقد کنمی البته خیلی مختصر و توی محضر بعدهم صبر می کنیم تا درس احمد تمام بشه و عروسی کنیم. به او تبریک گفتم و برایش آرزویخوشبختی کردم همان موقع به خاز آوردم از او بپرسم زنی که صدایش را شنیده بودم کیستحدسم درست بود ژینوس گفت که دو ماه است که پدرش دوباره ازدواج کرده است و آن زنهمان دختر عموی اوست که وصفش را کرده بود نمیدانستم به او تبریک بگویم و یا سکوتکنم پیش از اینکه تصمیمی برای این کار بگیرم ژینوس گفت که او پس از ازدواج پدرشاثاثیه اش را به منزل مادربزرگش منتقل کرده است و همان جا زندگی می کند از شنیدناین خبر بینهایت متاثر شدم و ندیده از زن پدر و حتی پدر او متنفر شدم دلیل این کاررا پرسیدم و او گفت که دوست نداشته مزاحم زندگی آن دو باشد و یک موقع رویش به زنپدرش باز شود در این مورد خودش تصمیم گرفته و ترجیح داده که زندگی اش را جدا کند بهحدی حالم گرفته شده بود که یادم رفت برای چه به او زنگ زده بودم همین که خواستم ازاو خداحافظی کنم یادم آمد که میخواستم او را برای مراسم عقدم دعوت کنم. گفتم : راستی یک خبر میخوام بهت بدم . انشاءا.. خیره – نفس عمیقی کشیدم و گفتم : منم امیدوارم که خیر باشه. ژینوس خندید و گفت : بزار خودم حدس بزنم.- باشه بگو – مربوط به آقا حسامه ؟ - کمی متعجب شدم که چرا از بین این همه خبر او هنوز به شنیدنخبرهایی از حسام علاقمند است فهمیدم ژینوس هنوز اورا فراموش نکرده است و با خودمگفتم اگر بدانی چه اقبالی داشتی زن حسام نشدی روزی هزار بار خدا رو شکر می کنی درجوابش گفتم : می تونه مربوط به اونم باشه .- گفت : براش زن گرفتید؟ خندیدم و گفتم : برو بابا دلت خوشه کی به اون بداخم متعصب زن می ده تو هم مثل اینکه یک چیزیت میشهبیست سئوالی راه انداختی .؟ ژینوس خندید و گفت : خب خودت بگو. گفتم : مثل اینکه هیچوقت فکر نمی کنی منم آدمم و روزی یکی پیدا میشه تا....ژینوس هیجان زده فریاد کشید : الهه تو...تو میخوای عروسی کنی .خندیدم و گفتم نه پس قراربود مادرم یک خمره بگیرهمنو ترشی بندازه . وای خدای من مبارکه تو رفتنی شدی حالا این داماد خوشبخت کیه ؟اینجا بود که لبم را به دندان گزیدم نم یدانستم چطور نام کیان را به ژینوس بگویم . ژینوس متوجه سکوتم شد و گفت : الهه نکنه به پسر محمدی بله رو گفتی ؟آره؟ - ناخودآگاه چهره عرفان جلوی چشمم ظاهر شد و غمی به سنگینی کوههای عالم در قلبم نشستنفس عمیقی کشیدم تا از آن حال و هوا بیرون بیایم ذوق و شوقی که برای صحبت با ژینوسداشتم فروکش کرده بود ژینوس بار دیگر گفت: چیه عروس خانم زیر لفظی میخوای تا اسمدامادت را رو من بگی ؟ با صدایی که سعی می کردم محکم باشد و لرزشی در ان نباشد گفتم : ساید فکرش رو هم نکنی ولی واقعیت داره قراره من با کیان بهتاش ازدواجد کنم . .
ژینوس لحظه ای سکوت کرد به طوری که احساسکردم تماسمان قطع شده است .صبر کردم تا خودش سکوت را بشکند که همین طور هم شد صدایژینوس را که احساس کردم از انتهای چاه عمیقی بیرون می اید شنیدم که گفت : خب پسکیان بهتاش تونس تورت کنه. از شنیدن این کلمه به حدی جا خوردم که لحظهای فراموشکردم ژینوس پشت خط منتظر پاسخ من است با صدای او به خود آمدم . – بله؟ امیدوارم خوشبختبشی . ژینوس طوری این جمله را به زبان آورد که گویی باوری بر گفته اش نداشت از اوتکش کردم و او را به جشن عقدم دعوت کردم و گفتم اگر وقت کردم کارت دعوتش را به پدرشمی دهم تا به او برساند ژینوس گفت ه حتی بدون کارت هم خواهد آمد و بار دیگر برایمآرزوی خوشبختی کرد از او خداحافظی کردم و گوشی را سر جایش گذاشتم ولی هنوز در فکرحرفهای او بودم می دانستم ژینوس از کیان خوشش نمی اید سعی کردم از افکار ناخوشایندیکه در مغزم جریان داشت خودم را دور کنم . یک هفته به مراسم عقدم باقی مانده بودهنور خرید نکرده بودیم دلم برای خودم جوش نمی زد بیشتر ناراحت این بودم که کیان وخانوداه اش فکر نکنند میخواهیم در این مورد کوتاهی کنیم متاسفانه هیچ کس غیر از مندر این فکر نبود فردای آن روز کتی به منزلمان زنگ زد تا در مورد کارهایی که بایدانجام شود با خانواده ام گفت و گو کند از اینکه الهام هم منزلمان حضور داشت خوشحالبودم زیرا میدانستم او منطقی تر از مادر برخورد خواهد کرد خوشبختانه وقتی کتی زنگزد الهام گوشی را برداشت و با او صحبت کرد کتی به الهام گفت که یک روز پیش از عقداز طرف جایی میخواستند خنچه عقدم را سفارش بدهند برای تزیین اتاق عقد و چیدن سفرهبه منزلمان می ایند الهام گفت ک در این مورد اشکالی نمی بیند گویا کتی در مورد خریدقبل از عقد صحبت می کرد که الهام نگاه پرسشگری به مادر که سرش را پایین انداخته بودو مشغول پاک کردن سبزی خوردن بود انداخت و گفت : لطفاً چند لحظه اجازه بدهید تا منبپرسم . دستش را روی دهانه گوشی گذاشت و با صدای آهسته ای خطاب به مادر گفت : خانمبهتاش میگه خرید عروسی و چیزهای ضروری رو چه کار کنیم ؟ مادر با دستش اشاره کرد کهاحتیاج به خرید نیست الهام به من که در حال حرص و جوش خوردن بودم نگاه کرد و بعد باصدای اهسته ای گفت : مامان.... مادر با ناراحتی گفت : من نمی دونم باید از برادراتبپرسی.سپس سرش را پایین انداخت. اشک در چشمانم پر شد و خاری در دلم نشست هیچ گاهمادر را چینی نامهربان و سرسخت ندیده بودم الهام که بلا تکلیف بود به ناچار گوشی رابه گوشش چسباند و با صدایی که سعی می کرد عادی و ارام باشد گفت : خانم بهتاش ان شاءا.. خرید باشد برای بعد چون فکر نمی کنم الهه به چیزی احتیاج داشته باشد. نفهمیدمکتی چه گفت که الهام گفت : بله بله حرف شما متینه ولی فکر نمی کنم وقتی برای اینکار باشه اشکالی نداره شما خودتون هر کار دوست داشتید انجام بدید. ..... نه....سایزالهه؟ الهام به من نگاه کرد تا جوابش را بدهم به حدی گرفته و افسرده بودم که دوستنداشتم پاسخش را بدهم الهام که خودش سایز مرا به یاد آورده بود گفت : سی و شش برایحلقه اش ؟ و با نگرانی به مادر نگاه کرد وقتی دید مادر بدون توجه به او مشغول کارشمی باشد گفت : باشه در مورد حلقه بعد صحبت می کنیم اگه فقط یک حلقه باشه موتونیم یکدو ساعت وقت بزاریم . بغض گلویم را گرفته بود ولی سغی کردم نشان ندهم که ناراحتمدلم نمیخواست با ناراحت نشان دادن خودم ضعفی را که احساس می کردم اشکار کنم من دوستداشتم مثل هر دختری با نامزدم به خرید عروسی بروم و خودم لباس و وسایل دلخواهم راانتخاب کنم نه اینکه با وجود نامزد هم کسی دیگری به جای من تصمصم بگیرد که چه بایدبپوشممی دانستم مادر به خاطر اینکه پا روی خرفشان گذاشته ام با من لج افتاده استولی دیگر دلیل نمی شد با من چون
-
بردهرفتار کنند و شخصیتم را زیر سئوال ببرند می دانستم روزی این لج بازیها تمام می شودولی ممکن بود تا ان زمان حس اعتماد من به خانواده ام از بین رفته باشد. الهام باکتی صحبت می کرد و شنیدم که گفت بله اجازه بدید .... سپس بار دیگر جلوی دهانه گوشیرا گرفت و گفت : مادر پس فردا میخواهند برای اصلاح صورت الهه ببرنش آرایشگاه . مادربا مخالفت سرش را تکان داد و گفت : لازم نیست همون روز عقد اصلاحش کنند. الهام باناراحتی گفت : مادر بیایین خودتون جوابشون رو بدید من دیگه روم نمیشه نه و نمیشهبگم. مادر به او نگاه کرد و گفت : از قول من بگو من حوصله حرف زدن با اونو ندارم . الهام به من نگاه کرد و به سرعت نگاهش را از من دزدید و خطاب به کتیگفت: خانم بهتاش مادر میگن انشاء ا.. همون روز عقد اصلاحش کنید ... نه طوری نمیشه ... خوشبختانه صورت الهه زیاد پرمو نیست ... باشه ... خلاصه ببخشید... بله.. چشم حتماً . چهره الهام سرخ شده بود دلیلش از خجالت بود یا از عصبانیت برایم اهمیتی نداشت مهمان بود که دلم شکسته بود و در حساس ترین مراحل زندگیم یاس تمام وجودم را گرفته بودیقین داشتم مادر به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد احساس و عواطف من است و این فکر مرابه شدت از او و سایر اعضای خانواده ام دلزده می کرد. الهام پس از خداحافظی گوشی راسر جایش گذاشت و لحظه ای همان جا ایستاد تا ناراحتی اش را مهار کند من نیز بلند شدمو با قهر به اتاقم رفتم تا مادر شاهد ریزش اشکهایم نباشد. شب پیش از مراسم عقد تاپاسی از شب بیدار بودم و به صبح فردا فکر می کردم. باورم نمی شد که پس از آن شبصبحی هم در کار باشد صبح خیلی زود و بدون تکانهای مادر از خواب بیدار شدم با اینکهشب قبل فقط چند ساعت خوابیده بودم ولی اثری از خستگی در من نبود قبل از شستن دست وصورت به اتاق پذیرایی رفتم و با دیدن اتاق که طرز زیبایی برای مراسم عقد اراسته شدهبود شوقی در دلم پدید امد و باورم شد امروز روز رهایی من از زنجیر اسارت خانواده اممی باشد البته شاید این تصور من بود زیرا در تمام مدتی که نام کیان به میان امدهبود و او از من خواستگاری کرده بود ان قدر حرص و ناراحتی داشتم که فکر می کردم هیچوقت رهایی از ان وضعیتبرایم ممکن نخواهد بود. به حجله زیبایی از تور کهجایگاه من و کیان بود نگاه کردم و خودم را در لباس سفید عروسی تصور کردم ولی هر کارکردم نتوانستم کیان را در کت و شلوار تصور کنم زیرا همیشه او را اسپرت و جین پوشدیده بودم با خوم گفتم راستی کیان با کت و شلوار چه تیپی میشه. با یاد آوردن او دلدر سینه ام بی قرار شد بعد از مراسم بله بران که البته اگر بشود اسم آن را مراسمگذاشت فقط یکبار او را دیه بودم و آن موقعی بود که برای ازمایش خون به آزمایشگاهرفته بودیم ان روز الهام چنان مرا محافظت می کرد که گوییی می ترسید کیان در یک فرصتمرا لقمه چپش کند حتی یک لحظه هم از من جدا نشد واجازه نداد چند کلمه با کیان تنهاصحبت کنم البته تقصیری نداشت مادر و حسام ان قدر به او سفارش کرده بودند که طفلی میترسید حتی یک لحظه از وظیفه ای که بر دوشش گذاشته بودند تخطی کند فردای آن روز باکیان تماس گرفتم و او با تمسخر گفت که بهتر است حسام دست و بال الهام را در جایی کهزنان مجرم را دستگیر می کنند بند کند زیرا وظیفه اش را به خوبی انجام خواهد داد بااینکه از تیکه کیان خیلی حالم گرفته شد ولی حق را به او دادم زیرا خودم هم کارالهام را نمی پسندیدم کیان وقتی متوجه سکوتم شد فکر کرد از حرفش ناراحت شده ام زیراگفت : الهه من به خانواده ات کاری ندارم تمام این کارهایشان را هم به خاطر تو ندیدمیگیرم برای من فقط خودت مهمی . بعد از آن صحبت که البته کوتاه و مختصر بود یکباردیگر با او حرف زدم و ان چند روز پیش از عقد بود که کیان حسابی بیقرار و دلتنگ بودو می گفت دوست دارد شب و روز را قیچی کند تا به روزی برسد که برای همیشه مرا از آنخودش کند در مقابل او سکوت می کردم و به این فکر می کردم ایا روزی می رسد که با اوازدواج کنم و بتوانم بدون ترس به او بگویم دوستش دارم . با صدای به هم خوردن درراهرو به خودم امدم و زود اتاق پذیرایی را ترک کردم تا مادر مرا آنجا نبیند هنوزساعت هشت نشده بود که الهام در حالی که مبین را پیش مادر شوهرش گذاشته بود بهمنزلمان امد شبنم و حمید از شب قبل منزلمان بودند اما حسام شب قبل سرکار بود بعد ازخوردن صبحانه مختصری به حمام رفتم هنوز مشغول خشک کردن موهایم بودم که زنگ در بهصدا درامد به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به نه بود دلم لرزید و با خودم فکر کردم ایامی توان بعد از مدتها کیان را ببینم می دانستم اکنون وقت رفتن به ارایشگاه می باشدحمید هنوز خواب بود و الهام برای باز کردن در رفت و چند لحظه بعد برگشت و گفت : الهه بجنب خانم بهتاش منتظره. رویم نشد از او بپرسم کیام هم همراه اوست یا نه بهتردیدم صبر کنم تا خودم موضوع را بفهمم قرار بود همراه الهام و شبنم به رایشگاه برویمتا اینکه قرار عقد برای عصر بود ولی تا ان لحظه هیچ خبری در منزلمان نبود تا نشاندهد که قرار است مجلسی در این منزل برگزار شود برخلاف عروسی حمید هنوز هیچ یک ازمهمانانی که برای انان کارت دعوت داده بودیم پیدایشان نشده بود از همه بدتر شب قبلحسام با مادر اتمام حجت کرده بود که صدای دست و دایره بیرون از منزل نرود نمیدانستم قرار است جشن عقدم چطور برگزار شود با شناختی که از خانواده کیان داشتم میترسیدم این یکی را دیگر نپذیرند چون به هر حال هر چه بود مجلس شادی بایست نشانی ازشادی هم داشته باشد به یاد مراسم عقد افسانه و علی افتادم و اینکه چقدر از جشن سوتو کور شان حرصم درامده بود اکنون راضی بودم جشن نیز به همان صورت باشد تا اینکه سربزن و برقص بین خانواده انها و ما درگیری پیش بیاید. د رهمان حال دلشوره مجلس عقدمرا داشتم به سرعت حاضر شدم . الهام جلوی در اتاقم منتظر بود حاضر شدم تا به اتفاقبیرون برویم. بعد از پوشیدن مانتو تا خواستم مقنعه ام را سر کنم الهام گفت : الههمگه روسری یا یک مقنعه رنگ روشن نداری ؟ سرم را تکان دادم الهام گفت : خب بجنب سرتکن. مقنعه مشکی ام را روی جالباسی رها کردم و به سراغ کمدم رفتم و روسری زرشکی رنگمرا که از دیرباز ارزوی سرکردن ان را بیرون از منزل داشتم برداشتم و روی سرم انداختمو گره ان را زیر چانه ام سفت کردم . در همان حال منتظر بودم الهام مرا از سر کردنآن منع کند ولی چنین نشد و فهمیدم این بار می توانم با سر کردن ان روسری که خیلی همبهم می امد از منزل خارج شوم . احساس خوبی داشتم و بهتر از ان احساس ازادی بود کهاز همان لحظه به پیشوازم امده بود مادر هم مرا با ان روسری دید ولی چیزی نگفت گویااو نیز به این باور رسیده بود که عاقبت از بعد ازظهر همان روز صاحب پیدا خواهم کرد . به همراه الهام و شبنم از در حیاط خارج شدیم جلوی در پژوی مشکی رنگی دیدم که کتیپشت فرمان نشسته بود با دیدن کتی که پشت فرمان نشسته بود امیدم برای دیدن کیانتبدیل به یاس شد از طرفی دیدن کتی که پشت فرمان نشسته بود علاوه بر تعجب احساس خوبیبه من می داد که با خانواده ای امیزش خواهم کرد که زن می تواند هر کار که بخواهدانجام دهد حتی راندن خودرو که تا ان لحظه خودم نیز فکر م کردم کاریست مخصوص مردهاکتی با دیدن ما پیاده شد و با لبخند جلو امد و مرا بوسید سپس از من خواست جلو وکنار دست او بنشینم الهام و شبنم پشت سوار شدند کتی به محض حرکت کردن خودرو گفت : الهه جون کیان گفت از اینکه خودش نیامده از طرف او معذرت خواهی کنم و گفت برایبرگرداندنت از ارایشگاه میاد. رویم نشد از کتی بپرسم کیان کجا بود که نتوانست بیایدخوش همان لحظه گفت: کیان هم از صبح دنبال خرید لباسش بود و برای ساعت یک بعد از ظهرهم وقت آرایشگاه داشت حالا خوبه بچه ها بودند که ترتیب ماشین عروس و سایر چیزها رابدهد و گرنه طفلی خودش به این همه کار نمی رسید. متوجه نشدم منظور کتی از بچه ها چهکسانی بودند ولی حدس زدم شاید منظورش رفقای کیان باشند همان لحظه از به یاد آوردنچیزی اه از نهادم بلند شد خیلی خودم را نگه داشتم تا برنگردم جلوی کتی از الهامبپرسم حالا که مادر و حسام نگذاشتند خرید حلقه برویم ایا تدارک حلقه عروسی کیان رادیده اند ؟هر چند که خرید کت و شلوار دامادی هم از وظایف ما بود که مثل سایر چیزهادر ان اهمال شد ان قدر اعصابم به هم ریخته بود که دلم میخواست به کتی بگویم خودرورا نگه دارد تا بتوانم از دست بیفکری خانواده ام فرار کنم. خیابانها را یکی بعد ازدیگری پشت سر گذاشتیم و از سرپایینهای جنوب به طرف شمال تهران پیش رفتیم عاقبت بهارایشگاهی که قرار بود مرا درست کند رسیدیم که در خیابان فرعی واقع شده بود وتابلوی نئون بزرگی سر در ان نصب شده بود که روی ان نوشته بود : عروس تهران . کتی بهمن گفت که صاحب این ارایشگاه از دوستان اوست و کارش را خیلی قبول دارد. در فرصتی کهجلوی در ارایشگاه منتظر بودیم تا کتی خودرو را پارک کند به الهام گفتم : خرید حلقهرو چه کار کردید؟ الهام لحظه ای مات و متعجب به من نگاه کرد و با حالی وارفته گفت : نمیدونم شاید مادر فکرش را کرده . نیشخندی زدم و در حالی که سعی می کردم بغضی کهگلویم را میفشرد فرو دهم با تمسخر گفتم: اره حتما همین طوره که میگی ! شبنم بانگرانی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : تا اونجایی که من می دونم چیزی نگفته خباخه اینا که هنوز نرفتند خرید . حلقه رو سر خرید میخرند دیگه. .الهام با صدای اهستهای گفت: قرار شده بعد از عقد برن خرید ولی نمیشه که حلقه رو هم سر سفره دست نکنندبزارن بعد. شبنم با تاسف سرش را تکان داد و اهسته گفت: حالا چه کار کنم؟ الهام بهکتی که به سمت ما می امد نگاه کرد و با حرص گفت : تقصیر خودمونه از اولم هی این دستو اون دست کردیم.
افسوس و تاسف دردی را دوا نمی کرد ابرویم را جلوی خانواده کیان در خطر میدیدم با خودم گفتم هیچ وقت انها را نمی بخشم. وقتی وارد ارایشگاه شدیم گویی بهدنیایی دیگر وارد شده بودم تصور من از ارایشگاه همان بود که نزدیک منزلمان دیدهبودم ولی اینجا گویی جای دیگری بود تمام سرویس انجا از میز و صندلی گرفته تا سنگ کفزمین و حتی قاب آیینه ها همه و همه ترکیبی از طلایی و صورتی بود. حتی در سقف گچکاریشده ارایشگاه نیز همین ترکیب رعایت شده بود کف گرانیتی ارایشگاه به حدی تمیز و براقبود که می ترسیدم با پا گذاشتن روی ان جای کفشم بماند کتی به محض رسیدن صدا کرد : مهری جون کجایی بیا عروس گلم رو بهت معرفی کنم. حواسم را جمع کردم تا مبادا رعایتکوچک ترین نکته مراسم معارفه را نکنم لحظه ای بعد زنی قد بلند و لاغر اندام باپوستی کاملا برنزه که تاپ دکلته و دامنی کوتاه به تن داشت از اتاقی مشرف به سالنبیرون امد و با دیدن کتی به طرف او رفت و با خنده گفت : سلام کتی جون خوش امدی باکتی روبوسی کرد . بعد از احوالپرسی کتی مرا به او نشان داد و گفت : اینم عروسمالهه. زن ارایشگر با لبخند و به دقت نگاهی به من انداخت و گفت پس کیان رو زنش دادیمگه نگفته بودم او جیگر خودمه . سپس خطاب به من گفت : باید خیلی خوش شانس بوده باشیکه تونستی مردی مثل اونو به دست بیاری دختر قدرش را بدون خیلیها ارزوی داشتن همچینمردی رو دارن . سپس با خنده گفت : یکیش من .
می دانستم شوخی می کند و لی از این حرفش بدم امدبرای حفظ ظراهر لبخند زدم و سرم را پایین انداختم کتی به من گفت که مانتویم را دربیاورم بعد خطاب به ارایشگر گفت : مهری این تو و این هم الهه کیان گفت بهت بگم دیگهخودت می دونی چه کار باید بکنی ؟مهری نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت : باشهخیالت راحت چنان چیزی تحویل اقا کیان بدم که صبر نکنه تا عروس رو تحویلش بدن. سپسغش غش خندید. بعد از خنده او تازه متوجه منظورش شدم و با خجالت به الهام که بانگاهی نفرت امیز به او نگاه می کرد خیره شدم. مرهی به من گفت : خب عروس خانم بابستگانت خداحافظی کن چون تا موقعی که اماده نشدی نمی توانند ببیننت. .الهام مرا کنارکشید و گفت : الهه اگه چیزی لازم داشتی بگو برات بیاورم. با صدای اهسته به او گفتم : حلقه کیان رو چه کار می کنید؟ با نگرانی گفت : من الان زنگ می زنم خونه و به حمیدجریان رو می گم شاید فکری کرده باشند تو ناراحت نباش درست میشه . گفتم : یک وقت اگهمادر نخواست برای کیان حلقه بخره چی ؟ سرش را تکان داد و گفت : مگه چنین چیزی میشهتو نگران نباش درست میشه . به چشمانش خیره شدم و از ته قلب از او تشکر کردم بههمراه مهری به اتاق دیگری که کنار سالن بود وارد شدیم مهری گفت که لباسهایم را دربیاورم فکر کردم منظورش از لباسهایم مانتوام می باشد ولی وقتی ان را در اوردم واویزان کردم گفت : همه لباسهای رویم را دربیاورم و فقط با لباس زیر روی صندلیبنشینم با تعجب نگاهش کردم تا منظورش را واضح تر بیان کند مهری گفت که برای درستکردن مو نباید لباسی تنم باشد زیرا ممکن است هنگام دراوردن انها موهایم خراب شود بهاو گفتم رویم می شود لخت بنشینم مهری گفت که غیر از خودش کسی به اتاق نمی اید.بااین حال از او خواستم تا پارچه ای به من بدهد دورم بپیچم . مهری وقتی اصرار مرا یددیگر چیزی نگفت و بلوزی نازک و بدون یقه که از جلو دکمه میخورد به من داد تا بپوشمخیالم راحت شد و با ارامش روی صندلی نشستم تا او کارش را شروع کند مهری ابتدا صورتمرا کمپرس یخ گذاشت سپس با بند صورتم را اصلاح کرد درحالی که درد می کشیدم به یادحرف الهام افتادم که به کتی گفته صورت الهام زیاد مو ندارد.هربار کشیدن بند اصلاحگویی تیغی به صورتم می کشیدند واقعا از درد کم مانده بود ضعف کنم تازه مهری خیلیملاحظه ام را می کرد و مرتب می گفت من به کتی گفتم زودتر بیارنت حالا باید امیدواربود پوستت از نوع خوبی باشه و ورم نکنه خودم که احساس می کردم پوست صورتم ورامدهاست عاقبت بعد از کلی زجر و ناراحتی وقتی دیگر دردی در صورتم احساس نکردم فهمیدم کهموهای صورتم تمام شده که زیر نخ نمی اید تازه خیالم راحت شده بود که دیدم مهری نخظریف دیگری دور دستش پیچید فهمیدم داستان هنوز تمام شنده و مدتی دیگر باید درد راتحمل کنم به هر صورت اصلاح صورتم تمام شد و نوبت به ابروانم رسید فکرش را نمی کردمکه زیبا شدن این قدر زجر و درد داشته باشد با هر مویی که از ابروانم برداشته می شدضعف می کردم و از مهری می خواستم کمی صبر کند. بعد از برداشتن ابروان که به نظرم بهاندازه قرنی طول کشید مهری ماسک گچی ابی رنگی روی صورتم گذاشت و از من خواست تا سرمرا به صندلی تکیه بدهم و چشمانم را روی هم بگذارم بعد از تحمل درد شدیدی که از کندنموهای صورتم حاصل شده بود این بهترین تسکین بود چشمان را روی هم گذاشتم و با لذتچرتی کوتاه زدم وقتی مهری مرا صدا کرد تا برای شستن صورتم بروم به راستی خواب کوتاهو دلچسبی کرده بودم. پس از شستن ماسک صورتم را با کرم خوش بویی پوشانده شد و یک ریعساعت هم به همان صورت منتظر شدم مهری صورتم را با حوله نرم و ظریفی پاک کرد و مایعیخنک به صورتم مالید که نفهمیدم چه بود. بعد از اتمام کار نوبت به موهایم رسد مهریموهای بلندم را بیگودی پیچید و جلوی موهایم را برای فرم دادن بهتر کمی کوتاه کرد درمدتی که زیر سشوار بودم به شدت خوابم گرفته بود و دلم میخواست حتی شده برای مدتکوتاهی بخوابم. تازه خستگی و بی خوابی شب گذشته اثرش را نشان می داد . به خصوص باباد گرمی که به سر و صورتم میخورد این احساس چند برابر می شد مدتی طولان زیر سشوارمعطل بودم وقتی بیرون امدن تا مدتی صدای گوشخراش سشوار در گوشم می پیچید.بعد از انروی تختی مانند تخت تزریقات به پشت خوابیدم در حالی که بالشی به شکل هلال زیر گردنمبود تا سوزنهای بیگودی به پشت سرم فرو نرود. مهری با وسایل ارایش روی صورتم کار کردو این قسمت بهترین بخش کار بود از لمس پنجه های نرمش به صورتم زمانی که انواع کرمهارا روی پوستم می مالید احساس لذت می کردم مشخص بود که او در این کار خیلی ورزیده وماهر است زیرا بدون کوچکترین کلامی با دقت و وسواس روی صورتم کار می کرد و به سرعتچون نقاشی انواع و اقسام قلمها را به چشم و ابرو و گونه ام می کشیددلم یه ذره شدهبود حتی برای یک لحظه هم که شده خودم را در ایینه ببینم که چه ریختی شده ام بعد ازاتمام کار بدون اینکه اجازه دهد خودم را در ایینه بینم مرا پشت به ایینه نشاند وبیگودیها را از روی سرم باز کرد بعد صندلی را چرخاند و اجازه داد تا خودم را درایینه بینم از دین خودم بینهایت تعجب کردم به طوری که فکر کردم تصویر کس دیگری رادر ایینه میبینم مهری متوجه تعجبم شد و گفت : حالا هنوز موهات رو درست نکردم بزاروقتی کارم توم شد ببینم می تونی خودت را بشناسی. با لبخند به او نگاه کردم و بهخاطر زحمتش تشکر کردم مهری خندید و گفت : از خودت متشکر باش که هم چهره قشنگی داریکه زیاد احتیاج به ارایش نداره و هم پوست خوبی خدا بهت داده که کار من رو راحتکرده.در دلم خدا و شکر کردم و منتظر شدم که کار موهایم تمام شود کم کم احساس ضعف وگرسنگی می کردم ولی مهری پیش از ارایش صورتم سفارش کرده بود که یک امشب باید فکرگرسنگی و خوردن را از سرم بیرون کنم تا ارایشم خراب نشود مهری نیمی از موهایم رابالا جمع کرد و نیم دیگر ان را به صورت حلقه حلقه پشتم رها کرد پس از اتمام کار چندثقدم با من فاصله گرفت تا نتیجه کارش را از زاویه های مختلف نگاه کند لبخندش نشانمی داد که از کارش راضی است فرق سرم را کج باز کرد و جلویم موهایم را سشوار کشید وان را به طرز زیبایی درست کرد چند تار مو برای تزیین از جلوی موهایم بیرون اورد وروی صورتم انداخت و در اخر تاجی پر نگین و زیبا روی موهایم گذاشت با نفس عمیقی کهکشید فهمیدم کار سو وصورتم تمام شده سپس چند لحظه مرا ترک کرد تا لباس را از اتاقدیگر بیاورد در فرصتی که او حضور نداشت خودم را در ایینه تماشا کردم و به راستی ازدیدن خودم لذت بردم حتی فکرش را هم نم یکردم چهره ام چنین زیبا و فتان شود دلم نمیخواست چشم از خودم بردارم ابروانم به طرز زیبایی بلند و اصلاح شده بود احساس میکردم ریمل وزن مژه های پرپشتم را دو چندان کرده زیرا روی پلکهایم احساس سنگینی میکردم شاید این احساس به خاطر خستگی چشمانم بود با ورود مهری از اینه به او نگاهکردم لباس عروس سفید و زیبایی در دستش بود که از دیدن ان حیرت کردم اگر خودم برایانتخاب لباس رفته بودم فکر نمی کردم حتی تصور چنین لباس زیبایی به ذهنمرا پیدا میکرد. در تصورت انتظار دیدن لباس پفی و پرچین را داشتم که با گلهای برجسته و منجوق وپولک تزیین شده باشد ولی لباسی که در دست ارایشگرم بود کاملا با چیزی که در تصورداشتم فرق می کرد . اولین چیزی که جلب نظرم کرد قالب و طرح لباس بود که راسته وبدون چین بود و مانند لباس شب بلند بود با این تفاوت که دنباله ای بلند و زیبا بهشکل دم طاووس داشت که به همان سبک پرهای طاووس پولک دوزی شده بود و سنگهای براق ودرخشانی زیبایی کار را دو چندان کرده بود . لباس خیلی شکیل و زیبا بود و دلم لک زدهبود حتی برای لحظه ای ان را روی تنم ببینم. مهری گفت : که بلند شوم و زیر پیراهن وجورابم را بپوشم متوجه نشدم منظورش کدام زیر پیراهن است مهری تعجب کرد ولی چیزینگفت و از اتاق بیرون رفت تا از کتی و دیگران که با من بودند بپرسد چرا پیراهن زیرسفید ندارم با خودم گفتم این از اولین ابروریزی ، خدا باقیشو به خیر کنه مدتی طولکشید تا برگشت در دستش مشمای سفید و بزرگی بود ان را جلوی پای من گذاشت و گفت : اینا رو کتی داد و گفت وسایلی را که لازم داری از توش بردار. نگاهی به داخل انانداختم تمام چیزهایی که ممکن بود احتیاج داشته باشم داخل ان بود لباس زیر ، جورابشیشه ای سفید ، یک صندل زیبای پاشنه دار و یک کیف شیک و دسته کوتاه به رنگ سفید. بادیدن این وسایل خیالم راحت شد و از ته دل از کتی که چنین به فکر من بوده سپاسگزارشدم بعد از پوشیدن لباس عروس به حدی هیجان زده شدم که جند بار چشمانم را باز و بستهکردم تا باور کنم تصویری که با ان زیبایی و ظرافت پیش رویم در ایینه خودنمای می کنداز ان من است و تنها چیزی که از همان لحظه دلم را شور می انداخت یقه باز لباس واستینهای کوتاه ان بود که تا بالای بازوانم می رسید مهری با لذت به لباس که گوییقالب بدنم دوخته شده بود نگاه می کرد ولی شک داشتم نظر الهام هم همان باشد که درنگاه مهری می دیدم یک لحظه از اینکه مادر و بقیه از پوشیدن ان شماتتم کنند ترسیدمولی زود به خودم گفتم از ان پس اختیارم دست همسرم می باشد همانطور که خواهرم و شبنماز شوهرانشان پیروی می کنند. خودم را این طور راضی کردم که اگر غریبه ای خواست بهاتاق عقد بیاید چارد سرم می کنم در حقیقت لباس عروس خوش طرح و زیبا چنان هوش وحواسم را پرت کرده بود که به هزار دلیل خودم را توجیه می کردم که ان شب ان را به تنداشته باشم. تقریبا کارم تمام شده بود و بیصبرانه منظر بودم مهری اعلام کند که دیگرکاری باقی نمانده است از او پرسیدم خواهد و همسر برادرم در چه حالی هستند گفت کهکار انها نیز تمام شده و هم اکنون در حال خوردن ناهار هستند تازه او وقت بود کهمتوجه ساعت شدم و ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود و من به حدی هیجان زده بودم کهفراموشم شده بود از صبح تا به ان لحظه چیزی نخورده ام در همان حال به این فکر بودمچرا هیچ کس به فکر من نیست . مهری در حال زدن لاک به انگشت کوچکم بود که در زدند پساز تمام کردن کارش بلند شد و در را باز کرد صدای کتی را شنیدم که گفت : مهری جونبجنب دیر شده کیان نیم ساعته دم در منتظره . با شنیدن این حرف لرزش دست و پایم شروعشد . زیر چشم نگاهی به تصویر خودم در ایینه انداختم و با خود فکر کردم کیان با دیذنمن چه حالی پیدا می کند.مهری با خنده گفت : بهش بگو یک کم دیگه صبر کنه چه خبره؟ هرکی طاووس خواهد جور هندوستان کشد. باز هم صدای کتی را شنیدم که به او گفت : اخه دیرمیشه میخواهیم زودتر عقدش کنیم بعد به جشنمون برسیم راه خونه عروس هم دوره تا بریمعقدش کنیم و برش گردونیم ساعت از ده شب گذشته مهمونا تا ساعت هفت شب میان اگر دیرشه خیلی زشت میشه خودت که می دونی . متوجه منظور کتی نشدم . ما مهمانانمان را برایساعت چهار تاذهشت دعوت کرده بودیم ولی کتی حرف دیگری می زد این تناقص چه معنی داشت؟ هنوز نتیجا های نگرفته بودم که مهری در را بست و خطاب به من گفت : دیگه یواش یواششاه داماد جوش اورده بلند شو عزیزم یک چرخ بزن ببینمچیزی کم نداری ؟ بلند شدم و دورزدم مهری تور را روی صورتم انداخت و بعد از اینکه خیالش راحت شد دستی به موهایشکشید و کمی رژ به لبانش مالید و به طرف در رفت . مدتی طول کشید تا مرهی برگشت درحالی که در نیمه نگه داشته بود خطاب به بقیه گفت : الان فقط اقاداماد بعد... گویاالهام به او چیزی گفت که مهری این طور جوابش را داد : ای بابا این حرفها کدومه عروسهمون وقتی که به داماد بله رو میده بهش محرم میشه . چند دققه بعد شنیدم که خطاب بهکسی گفت : اول رونما بعد تماشای شاهکار خلقت. دسته ای اسکناس سبز از لای در به دستاو داده شد می دانستم تا ثانیه های دیگر کیان را خواهم دید و چنان شوقی از دین اوداشتم که باز درد لعنتی سینه ام را که همیشه سر بزنگاه به سراغم می امد احساس کردمنفس را در سینه ام حبس کردم تا بتوانم دردم را مهرا کنم خوشبختانه این درد مثلهمیشه نبود و خیلی زود گریبانم را رها کرد . پشتم به در بود و از ایینه دیدم کهمهری از جلوی در کنار رفت تا کیان وارد اتاق شود در همان حال به این فکر بودم ایااو میخواهد.
-
مهری با خنده گفت: بهش بگو یک کم دیگه صبر کنه. چه خبره؟ هر کی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
باز هم صدای کتی را شنیدم که به او گفت: آخه دیر میشه.میخواهیم زودتر عقدش کنیم بعد به جشنمون برسیم. راه خونه عروس هم دوره. تا برویم عقدش کنیم و برش گردونیم ساعت از ده شب گذشته .مهمونا ساعت هفت شب میان.اگر دیر شه خیلی زشت میشه.خودت که میدونی.
متوجه منظور کتی نشدم.ما مهمانانمان را برای ساعت چهار تا هشت دعوت کرده بدیم.ولی کتی حرف دیگری میزد. این تناقض چه معنی داشت؟ هنوز نتیجه ای نگرفته بودم که مهری در را بست و خطاب به من گفت: دیگه یواش یواش شاه داماد جوش آورده. بلند شو عزیزم یک چرخ بزن ببینم چیزی کم نداری.
بلند شدم و دور زدم . مهری تور را روی صورتم انداخت و بعد از اینکه خیالش راحت شد دستی به موهایش کشید و کمی رژ به لبانش مالید و به طرف در رفت.
مدتی طول کشید تا مهری برگشت. در حالی که در را نیمه نگه داشته بود خطاب به بقیه گفت: الان فقط آقا داماد، بعد...
گویا الهام به او چیزی گفت که مهری این طور جوابش را داد: ای بابا! این حرفها کدوم خانوم، عروس همون وقتی که به داماد بله رو میده بهش محرم میشه((چه حرفها))
جند دقیقه بعد شنیدم که خطاب به کسی گفت: اول رونما بعد تماشای شاهکار خلقت.
دسته ای اسکناس سبز از لای در به دست او داده شد. میدانستم تا ثانیه ای دیگر کیان را خواهم دید و چنان شوقی از دیدن او داشتم که باز درد لعنتی سینه ام را که همیشه سر بزنگاه به سراغم می آمد احساس کردم.نفس را دی سینه ام حبس کردم تا بتوانم دردم را مهار کنم.خوشبختانه این درد مثل همیشه نبود و خیلی زود گریبانم را رها کرد. پشتم به در بود و از آینه دیدم که مهری از جلوی در کنار رفت تا کیان وارد اتاق شود. در همان حال به این فکر بودم آیا او میخواهد به هیمن صورت جلوی کیان ظاهر شود. وقتی کیان داخل شد از ذوق تمام حواسم متوجه او شد.با دیدن کیان لحظه ای نفسم بند آمد.از داخل آینه او را دیدم و متوجه نبودم که تمام وجودم چشم شده برای دیدن او.
کت و شلواری به رنگ دودی به همراه پیراهنی به رنگ سفید و کراواتی طرح دار به رنگ کت و شلوارش به تن داشت.صورتش را سه تیغه اصلاح کرده بود و موهایش را به طرف بالا سشوار کشیده بود.دسته گلی از گلهای مریم و غنچه های گل رز درستش بود. با قدمهای محکم به طرف من آمد.از هیجان نفس نفس میزدم و چنان میخکوب شده بودم که حتی به فکرم نمیرسید به طرف او برگردم. لبخندی روی لبانش بود و ابروان بالا رفته اش نشان از تعجب داشت. نزدیکم که رسید نتوانستم طاقت بیاورم و با خجالت سرم را پایین انداختم. حضور اورا نزدیک به خود احساس میکردم و چنان لرزه یا به جانم افتاده بود که جرات بالا بردن سرم را نداشتم. کیان دسته گل را روی میز شیشه ای جلوی آینه گذاشت.سپس بازروان برهنه ام را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند. از تماس دستانش به روی بازوانم به وضوح لرزیدم و مثل عروسکی بی جان با فشار دستانش به طرفش چرخیدم. ولی همچنان سر به زیر داشتم. بااحتیاط و خیلی آرام تور روی صورتم را بالا برد و با صدایی آرام و گرم صدایم کردم با صدای او سرم را بلند کردم و تازه آن وقت بود که توانستم چهره اش را از نزدیک ببینم. چشمان سبز تیره اش که رگه های مشکی داخل آن بود به حدی مرا جذب خودش کرده بود که نمیتوانستم به جز آن دو نقطه سبز به جای دیگری نظر بیاندازم. بدون شک مرا هیپنوتیزم کرده بود، زیرا صامت و خیره به چشمانش چشم دوخته بودم. زمانی به خود آمدم که فشار لبانش را روی لبانم احساس کردم. لرزشی چون صاعقه در تنم ایجاد شد. سعی کردم خودم را عقب بکشم ولی او همچنان مرا با دستانش محکم نگه داشته بود. با حضور مهری که بدون شک چشم به ما دوخته بود نمیتوانستم دل به بوسه اش بسپارم به خصوص که صیغه عقد هنوز بین ماجاری نشده بود. فشار دیگری به خود آوردم و اینبار توانستم فاصله ای بینمان بیندازم. صدای خلسه آور کیان به گوشم رسید.
«الهه نمیخوای مثل اون دفعه به گوشم بزنی؟»
به چشمانش که حالت شوخی داشت نگاه کردم و لبخند زدم. صدای مهری مرا متوجه او کرد.
کیان جون حواست به من باشه، عروس مال خودت،نوش جونم باشه، ولی اگه اینبار خواستی ببوسیش یک مقدار ملاحظه آرایش صورت و موهاشو بکن. البته تا آخر شب.
صدای خنده کیان بلند شد و گفت: چطوری مهریجون، اصلاً حواسم نبود اینجایی.
«بله دیگه، با وجود این لعبت باید هم حواست به کس دیگه ای نباشه. خب حالا دست پختم چطوره؟»
کیان با لبخند نگاهی به من انداخت و گفت: مثل همیشه خوبه، ولی خودتم خوب میدونی الهه همین جوریش هم الهه است.
ار تعریف کیان با خجالت سرم را زیر انداختم و شنیدم که مهری گفت: آره عزیزم، اینو که درست میگی.
کیان از مهری خواست تا عکاسی را که بیرون ایستاده بود صدا بزند تا از ما عکس بگیرد. مهری سرش را تکان داد وخودش از اتاق خارج شد.با رفتن او احساس راحتی کردم. با نگرانی به ساعت که چهار و ده دقیقه را نشان میداد نگاه کردم و به کیان گفتم: ساعت از چهار گذشته میترسم دیر بشه.
کیان نگاه عمیقی به من انداخت و گفت: الهه، دیگه نمیخوام این کلمه رو بشنوم.
با تعجب گفتم: کدوم کلمه؟
«اینکه دیر میشه و دیرم میشه و دیر نشه و از این جور حرفها. از حالا تو فقط متعلق به منی و تا زمانی که با منی جای دیگه ای کار نداری.»
لبخندی زدم و گفتم: ولی یادت نره که ما هنوز عقد نکردیم تا مال هم باشیم.
کیان همانطور که به چشمانم نگاه میکرد با لبخند معنی داری گفت: چرا من و تو از همون لحظه ای که با هم آشنا شندیم مال هم شدیم.
با ورود عکاس که از قضا مرد جوانی بود جا خوردم و ناخودآگاه پشت کیان سنگر گرفتم.
کیان متوجه حالم شد .رو به من کرد و گفت: الهه چی شده؟
با ناراحتی گفتم: عکاس مرد؟
«چیه مگه؟»
«کیان من نمیتونم اینجور جلوش بگردم»
کیان نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: زیاد خودت رو معذب نکن.چیزی نیست. اون میخواد عکس بگیره. کاری باهات نداره.
«کیان!»
«جونم»
«خواهش میکنم، من خجالت میکشم»
«گوش کن الهه ، از همین الان باید یک سری چیزهایی که تو مغزت فرو کردند دست برداری.»
«چی میگی کیان؟ من..»
نگذاشت حرفم تمام شود و دستش را جلوی دهانم گرفت و گفت: الهه همین که گفتم. و دستم را گرفت و خطاب به عکسا گفت: سعید جون، زودتر شروع کن، ما الان باید سر سفره عقد باشیم.
عکاس پایه دوربین را روی زمین تنظیم کرد. سپس دوربین بزرگی را روی آن وصل کرد. کیان دستم را محکم در دستانش میفشرد تا به این طریق احساس امنیت و اطمینان را از حضورش به من منتقل کند. ولی حتی فشار دستان او هم نمیتوانست احساس انزجارم را زا خودم که با آن وضعیت جلوی عکاس قرار گرفته بودم دور کند. به حدی ناراحت و معذب بودم که دلم میخواست گریه کنم. تا به آن وقت سایقه نداشت چنین بی پروا حتی جلوی برادرانم ظاهر شوم. با احساس بدی دست به گریبان بودم، به خصوص که از تنها بودن با دو مرد احساس تنهایی و ترس میکردم.عکاس ژستهای گوناگونی را به من و کیان یاد میداد و کیان مرا چون عروسکی در دستانش میچرخاند و وادار به ژستهایی میکرد که سعید به او گفته بود. برق فلاش دوربین تند و تند به ما میتابید و من در این فکر بودم چه وقت عکس گرفتن او تمام میشود. مانند کبکی سرم را زیر انداخته بودم تا نگاه سعید را به صورت و اندامم احساس نکنم. در همان حال صدایی در گوشم میگفت: مگه خودت نمیخواستی آزاد و راحت باشی . از این راحت تر کجا سراغ داری؟ راحت باش مگه همین رو نمیخواستی؟ دیگه کسی نمیگه موهات رو بکن تو. حالا علاوه بر موهات اگه تمام هیکلت رو هم در معرض دید بگذاری دیگه کسی کاری باهات نداره.
نمیدانم چه کسی در گوشم این زمزمه را سر داده بود . آیا شیطان بود که از فریفتن یک بنده با خوشحالی رقص و پایکوبی میکرد و یا اینکه وجدانم بود که مرا به مسخره گرفته بود.
خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. زمانی که کیان دستش را دور کمرم انداخت تا مرا تنگ در آغوش بگیرد تکانی به خودم دادم و به این وسیله به او فهماندم که دیگر از این وضعیت خسته شده ام. کیان لحظه ای به چشمانم نگاه کرد و وقتی ناراحتی را در عمق نگاهم احساس کرد خطاب به عکاس گفت: سعید جون فکر میکنم دیگه بسه. بقیه رو بذار برای بعد.
سعید سرش را تکان داد و خیلی سریع دوربینش را جمع کرد و گفت:پس من بیرون منتظرم. سپس از اتاق خارج شد.
با نارحتی سرم را زیر انداخته بودم و در این فکر بودم که تکلیف خرید حلقه سر عقد چه خواهد شد. کیان دستش را زیر چانه ام گرفت و سرم را بالا آورد. گفت: الهه، من خیلی منتظر این لحظه ها بودم و خودت میدونی برای رسیدن به تو خیلی چیزها رو تحمل کردم و پا روی خیلی چیزها گذاشتم. دوست دارم یک امشب اونی باشی که من میخوام.
گفتم: کیان، برای من تحمل بعضی چیزهای خیلی سخته. یکیش این که دوست ندارم غیر از خودت چشم کسی به صورت و اندامم بیفته.
کیان بدون جدی گرفتن حرفم نگاهش را روی صورتم چرخاند و سپس روی برهنگی سینه ام ثابت ماند و با لبخند گفت: خب البته نباید بیفته، چون به هر حال همه مثل من دا دارند.
بی اراده دستم را جلوی سینه ام گرفتم و گفتم: کیان جدی گفتم.
با همان خونسردی به چشمانم نگاه کرد و گفت: منم جدی گرفتم. مثل این میمونه که یک گرسته کیک شیرین و خوشمزه ای رو پشت ویترین قنادی تماشا کنه. اینطور نیست؟
متوجه منظورش نشدم و چون حوصله بحث نداشتم به همین خاطر گفتم: بهتره زودتر بریم چون همه منتظر ماهستند.
تا خواستم قدمی از او دور شوم بازویم را گرفت وگفت: کجا؟ تا سه نشه بازی نشه.
از نگاهش متوجه منظورش شدم.سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم، ولی او مرا به طرف خود کشید، به طوری که حتی نتوانستم تکان بخورم. وقتی رهایم کرد نفس نفس میزدم و از بی عرضگی خود حسابی عصبانی بودم . به عکس من او چنان سرخوش و خوشحال بود که دیدن این حالتش بیشتر ناراحتم میکرد. با ورود مهری به اتاق سعی کردم اخمهایم را باز کنم، ولی نتوانستم سرخی صورتم را از بین ببرم. مهری نگاه عمیقی به من انداخت و بعد سرش را تکان داد و خطاب به کیان گفت:قرار نبود پسر بدی باشه، چه کار کردی؟
سپس جلو آمد و درحالی که موهایم را مرتب میکرد گفت: مثل گربه ای که گنجشک به چنگش افتاده باشه پرپرش کردی که. سپس به لبهایم رژ مالید و کمی هم پودر به صورتم زد و با لحن شوخی به کیان گفت: من به این طفلی گفتم ناهار نخوره تا مبادا آرایشش خراب بشه حالا تو داری درسته قورتش میدی؟
کیان با صدای بلند خندید، ولی من بی حوصله تر از آن بودم که حتی لبخند بزنم. کم کم دلم به شور افتاده بود که الان منزل چه خبر است. مهری بعد از مرتب کردن من به کیان گفت: این عروسک تحولیت. فقط آرایشش را خراب نکن، یعتی حداقل تابعد از مراسم.
کیان سرش را تکان داد و در حالی که دستم را میگرفت گفت: بریم؟
به مهری نگاه کردم و گفتم: یعنی چادر سرم نکنم؟
مهری ابتدا به کیان نگاه کرد و سپس با خنده با من گفت: چادر چیه؟ این همه زحمت نکشیدم که با سر کردن چادر همه رو به باد بدی.
به کیان نگاه کردم و گفتم: کیان؟
متوجه منظورم شد و خطاب به مهری گفت: چیزی نداری جا چادر رو سرش بندازی؟
مهری نفس عمیقی کشید و گفت: چرا دارم،ولی سر نکنی بهتره، چون میترسم موهاش خراب بشه.
کیان نگاهی به من کرد و گفت: برو بیارش.
مهری شانه هایش را بالا انداخت و به اتاقی که کنار سالن بود رفت. کمی بعد با شنلی سفید و براق که کلاهی پشت آن بود برگشت. دور کلاه و پایین شنل را خز سفیدی پوشانده بود.برای اولین بار بود که چنین چیزی را میدیدم. وقتی آن را تنم کردم خیلی خوشحال بودم که چنین چیزی میتواند جای چادر را بگیرد.
به اتفاق کیان از در بیرون آمدم و بعد از چند ساعت توانستم الهام و شبنم را ببینم. آن دو نیز به خودشان رسیده بودند وای الهام از بس رو گرفته بود نتوانستم ببینم چه کرده است، به عکس او شبنم موهایش را درست کرده بود. الهام و شبنم به من و کیان تبریک گفتند. چهره گرفته الهام نشان نمیداد زیاد خوشحال باشد. با دیدن او دلم گرفت. در فرصتی که پیش آمد به او گفتم: اون جریان چی شد؟به خونه زنگ زدی؟
الهام گفت: آره زنگ زدم و به حمید جریان رو گفتم. حمید هم گفت هفته پیش با بهتاش در مورد خرید حلقه و لباس دامادی صحبت کرده. او هم به حمید گفته احتیاجی به خرید نیست و خودش تدارک حلقه ها را دیده است.
خیالم راحت شد،ولی از اینکه کیان ترجیح دااده خودش برای خودش حلقه بخرد خیلی حالم گرفته شد. خوب میدانستم این به تلافی آن است که مادر اجازه نداده بود برای خرید عروسی برویم. همان لحظه متوجه شدم کتی آنجا نیست. وقتی سراغش را از شبنم گرفتم گفت جلوتر رفت منزل تا اگر کاری باشد انجام دهد.
با نزدیک شدن کیان ، الهام و شبنم از ما فاصله گرفتنتد. کیان دستم را گرفت و با فرمان فیلمبردار به سمت در خروجی حرکت کردیم.
بادیدن خودروی بنزی که به شکل زیبایی تزیین شده بود به این فکر افتادم که چقدر حیف است فقط برای رفتن از آرایشگاه تا خانه اینقدر گل و هزینه صرف شود.وقتی برای گشتندر خیابان نبود.کیان در جلو را باز کرد و به من کمک کرد تا سوار شوم. سپس خودرو را دور زد و پشت فرمان نشست. تا خواست حرکت کند به شبنم و الهام که جلوی در آرایشگاه ایستاده بودند نگاه کردم و به کیان گفتم: خواهر و زن برادرم چی؟
کیان بدون اینکه به من نگاه کند گفت: آژانس خبر کردم. الان دیگه میرسه.
میخواست حرکت کند که گفتم: صبر نمیکنی آنها هم با ما بیایند؟
نیشخندی روی لبان کیان ظاهر شد و بعد نگاهی به من کرد وگفت: مثل اینکه تو هم میترسی بدون اونا جایی بری. یااینکه بعد به خاطر جاگذاشتن اونا باید حساب پس بدی؟
از اینکه متوجه منظورم نشده بود حالم گرفته شد.او بدون اینکه چیز دیگری بگوید خودرو را به حرکت در آورد . بعد از گذشتن از خیابانی که آرایشگاه درآن بود کیان پخش خودرو راروشن کرد و مثل همیشه صدای آن را خیلی کم کرد تا مزاحم صبحتمان نشود. البته حرف نمیزدیم و هر دو به روبرو خیره شده بودیم. احساس گیجی داشتم.نمیدانستم خوشحالم یا ناراحت. در صورتی که قبل از آن فکر میکردم اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرم از خوشحالی سر از پا نخواهم شناخت. با صدای کیان به خود آمدم« الهه تو چه فکری؟»
«تو فکر نیستم»
«پس تو چه خیالی؟»
به کیان نگاه کردم . با لبخند به من نگاه میکرد برای اینکه خوشحالش کنم گفتم: تو این خیالم که حتی تو خواب هم نمیتوانستم فکر این لحظه هارا بکنم.
«دوستم داری؟»
سرم را تکان دادم. سرش را جلو آورد و گفت: نشنیدم، یک دفعه دیگه بگو
«آره»
«آره چی؟»
«همون که گفتی»
«چی گفتم؟»
«اینکه دوستت دارم»
«پس چرا هیچ وقت این رو نمیگی»
جوابی برای سوالش نداشتم. خودم هم به این فکر افتادم چرا تا آن لحظه به او نگفته بودم دوستش دارم در صورتی که هر مردی احتیاج دارد این کلمه را اززن مورد علاقه اش بشنود. سوالی که کیان از من کرد این نکته را ثابت کرد. صدای کیان مرا از فکر بیرون آورد.
«الهه دوست دارم خوشبختت کنم.دوست دارم در زندگی با من هیچ چیز کم نداشته باشی.»
نفس عمیق کشیدم و در دل آرزو کردم این چنین باشد به کیان نگاه کردم و از صمیم قلب گفتم: اگه همیشه همینطور دوستم داشته باشی هیچ چیز کم نخواهم داشت. حتی اگر لقمه نانی برای خوردن نداشته باشم.
کیان نگاه عمیقی به من انداخت و گفت: الهه دوستت دارم.
برای اولین بار خجالت را کنار گذاشتم و گفتم:کیان...منم دوستت دارم.
به منزل رسیدیم. به محض پیاده شدن مادر را دیدم که جلوی در اسپند دانی در دستش دارد که از آن دود غلیظی بلند میشود. با دیدن او احساس بغض کردم. تازه به فکر افتادم که بعد از من مادر خیلی تنها خواهد شد. کیان کمک کرد تا پیاده شوم. متوجه عکاش شدم که زنی کنارش ایستاده بود و دوربین فیلم برداری را روی شانه اش گذاشته بود. خیالم راحت شد که جلوی خانواده ام زنی از صحنه های عقد فیلم برداری خواهد کرد. همان لحظه با دیدن گوسفندی که جلوی پایم ذبح شد حالت تهوع و سرگیه گرفتم. کیان متوجه حالم بود و دستم را گرفت تا به سرعت مرا از دیدن صحنه چندش آور فوران خون از گلوی گوسفند دور کند. دسنم را از میان دست او بیرون کشیدم تا برای روبوسی با مادر پیش بروم. انتظار داشتم کیان مرا همراهی کند. ولی او سرجایش باقی ماند و جلو نیامد. با اینکه حالم خیلی گرفته شده بود ولی توجهی به این موضوع نکردم و مادر را بوسیدم. او با اشکی که در چشمانش حلقه زده بود برایم آرزوی خوشبختی گرد.آنقدرآنجا ایستادم تا کیان برای گرفتن دستم جلو آمد و مجبوش شد به مادر سلام کند. برخلاف سلام سردی که کیان به مادر کرد پاسخ گرمی از او شنید و این میرساند که عاقبت او را پذیرفته است. ولی حس کردم برای این پذیرفتن کمی دیر شده است.رفتار سرد کیان گواهی بر این واقعیت بود. میدانستم اگر بخواهم در مورد این موضوع فکر کنم به تنها نتیجه ای که خواهم رسید این است کهاز آن پس مشکلات زیادی با این موضوع خواهم داشت. آهی کشیدم وآرزو کردم گذشت زمان بتواند همه چیز را درست کند. به عکس لحظه ای که منزل را ترک کردم خانه مملو از جمعیت بود. همسایه ها و اقوامی که دعوت داشتند جمع بودند. زن عمو بهجت و عمه هم آمده بودند. ارمغان و بهاره طبق معمول به هم چسبیده بودند و با نگاه خریدارانه ای به کیان چشم دوخته بودند. تمام این صحنه ها را از زیر کلاه شنل که تاروی صورتم پایین آمده بود میدیدم و از اینکه کیان آنقدر خوشتیپ و جذاب بود که نظرهمه را به خود جلب کرده بود به خودم میبالیدم. در این بین با دیدن عالیه خانم قلبم فرو ریخت. عاطفه هم کنارش ایستاده بود. دلم میخواست جایی پنهان شوم تا مجبور نباشم جلوی چشمان او قرار بگیرم. بار دیگر عرفان به افکارم تسلط پیدا کرد و چشمان به رنگ شب و عمیقش جلوی دیدگانم جان گرفت. خوشبختانه کیان دستم را رگفت تا مرا به اتاق عقد راهنمایی کند و به این طریق مرا از شرمندگی حاصل از احوالپرسی با آنان رها کرد. در همان لحظه با شنیدن صدای ژینوس برگشتم. با دیدن او از خوشحالی دستانم را باز کردم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. نزدیک دو ماه میشد که او را ندیده بودم. احساس کردم در این مدت لاغرتر از پیش شده است. ژینوس مانتوی مشکی به تن داشت و حسابی با آنچه قبلاً بود فرق داشت. پس از اینکه با هم خوش و بش کردیم تازه متوجه کیان شد و به او سلام کرد و تبریک گفت. کیان با لبخندمعنی داری به او نگاه کرد. فهیمدم یاد روزی افتاده که همراه ژینوس برای اولین بار سوار خودرویش شده بودیم.
-
سوار خودرویش شده بودیم . در میان کف و هلهله اطرافیان به اتاق عقد رفتیم . عاقدی که می خواست ما را عقد کند مدتی بود منتظر بود . تمام کسانی که قرار بود سر عقد باشند در اتاق حاضر بودند . نگران آمدن الهام و شبنم بودم و دعا می کردم زودتر برسند . به محض ورود ما کتی به استقبالمان آمد و به عنوان رو نما به هر کدام از ما یک سکه طلا هدیه داد . صورتش را بوسیدم و به طرف جایگاهی که برای ما تدارک دیده بودند رفتم . چند دقیقه بعد حمید با کت و شلواری به رنگ سرمه ای و بلوزی سفید وارد اتاق شد . جلو آمد با کیان دست داد و صورت مرا بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد ، سپس سراغ شبنم را گرفت . گفتم همراه الهام است و زود میرسند . سرش را تکان داد و رفت کنار عاقد نشست . نمی دانستم حسام کجاست ، زیرا از صبح تا به آن لحظه او را ندیده بودم . در این فکر بودم شاید نخواسته سر عقد حاضر شود . هنوز خطبه را جاری نکرده بودند که او و عمویم از در اتاق وارد شدند . با دیدن او خیلی خوشحال شدم و فهمیدم حضورش چقدر برایم اهمیت داشته است . با این حال حسام بدون اینکه قدمی جلو بگذارد از همان جلوی در با ما احوالپرسی کوتاهی و مختصری کرد و کنار حمید نشست . عمو جلو آمد و با کیان دست داد و صورت مرا بوسید . زیر چشم به کیان نگاه کردم . فهمیدم متوجه بی اعتنایی حسام شده ولی چیزی به رویش نیاورد . عاقد با ذکر صلوات جمعیت حاضر را دعوت به سکوت کرد تا خواندن خطبه را آغاز کند . همان لحظه در باز شد و شبنم و الهام وارد اتاق شدند . با دیدن آن دو خیالم راحت شد ، اما هنوز نفس راحتی نکشیده بودم که با ورود کمند کم مانده بود غش کنم .
کمند در هیچ کدام از مراحل خواستگاری حضور نداشت و از زمانی که او را در منزلشان دیده بودم تا آن لحظه از او خبری نبود . یک بار که سراغش را از کیان گرفتم گفت همراه دوستانش به ترکیه رفته است . من آرزو کردم تا زمانی که جشنمان تمام نشده سر و کله اش پیدا نشود ، ولی اکنون اورا دیدم که با لباس شبی به رنگ آبی و بنفش و آرایشی با همان رنگ وارد اتاق شد . لباس کمند بلند بود ، ولی این حسنی برای آن نبود ، زیرا تنگی آن به حدی بود که گویی چیزی تنش نیست .علاوه بر آن یقه باز لباس و چاکی که دامن آن داشت سینه و رانهایش را به نمایش می گذاشت . شاید برای اینکه به او گفته بودند خانوادخ من تعصب دارند پارچه ای از جنس حریر و به رنگ بنفش روی سرش انداخته بود تا مثلا جای پوشش روی سرش را بگیرد . با دلهره به حسام و حمید نگاه کردم . حواس هر دو به خودشان بود . حسام آهسته کنار گوش حمید چیزی می گفت و حمید سرش را تکان میداد . آرزو کردم چشم برادرانم ، به خصوص حسام به او نیفتد ، کمند با سر به من و کیان سلام کرد و کنار کتی ایستاد . از شدت حرص دندانهایم را به هم فشردم و منتظر بودم هر چه زودتر مراسم عقد تمام شود . با صلواتی که به گفته عاقد فرستاده شد سکوت برقرار شد و خواندن خطبه عقد شروع شد . بعد از سه بار با اجازه بزرگترهایی که در مجلس بود ((بله)) بر زبانم جاری شد .
عده ای دست زدند و بعضی صلوات فرستادند .پس از آن خطبه برای کیان خوانده شد و او نیز با ذکر بله رضایت خود را اعلام کرد . کتی جلو آمد و از میانم دو صدف طلایی روی خنچه عقد دو حلقه بیرون آورد . با دیدن دو حلقه ساده و یک شکل که البته یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر بود خیالم راحت شد . کتی حلقه بزرگتر را که حس کردم خیلی هم سنگین است به من داد و حلقه کوچکتر را هم کیان گرفت . کیان دستم را گرفت تا حلقه را به انگشتم کند . با برخورد دستش دلم در سینه لرزید . اکنون دیگر همسرم به حساب می آمد و من هنوز در عالم ناباوری غوطه می خوردم .بدون اینکه قبلا آنرا امتحان کرده باشم کاملا قالب انگشتم بود . نوبت من بود تا حلقه را به انگشت کیان کنم . انگشت دست چپش را جلو آورد و من حلقه را در انگشت او جای دادم . صدای دست و لی لی از عده ای معدود برخاست .همان موقع در اتاق باز شد و عده ای داخل شدند . اکثر آنان را نمی شناختم و حدس می زدم از آشنایان کیان باشند .
ابتدا کتی به عنوان مادر داماد به من و کیان هدیه داد . او سرویسی از طلا به من داد که با سنگهای الماس تزیین شده بود . به کیان هم پنج سکه طلا هدیه کرد .صورتش را بوسیدم و از او تشکر کردم . بعد از او مادر جلو آمد و به عنوان هدیه دو عدد النگو دستم کرد و به کیان هم ساعتی هدیه داد . کیان با اکراه ساعت را از مادر گرفت و خیلی خشک و سرد از او تشکر کرد . حتی از جا بلند نشد تا صورت او را ببوسد . مادر لحظه ای ایستاد و بعد کنار رفت . دلم برایش خیلی سوخت . از ناراحتی به خاطر اینکه کتی را بوسیده بودم پشیمان شدم و تصمیم گرفتم دیگر این کار را نکنم . کیان بدون اینکه ساعت را به دستش ببندد آن را در سبد هدیه هایی گذاشت که روی میز قرار داشت .
وقتی کمند جلو آمد تا هدیه اش را بدهد با ترس به حسام نگاه کردم . مثل اینکه آنها تازه متوجه کمند شده بودند زیرا حمید سرش را زیر انداخت و حسام در حالیکه اخمی روی پیشانی اش نشسته بود بلند شد تا اتاق را ترک کند . جلوی در بسته ای از جیبش بیرون آورد و به دست الهام داد . با رفتن حسام حالم گرفته شد و با نفرت به کمند نگاه کردم . با هر قدمی که با آن لباس تنگ و چسبان برمی داشت از لای چاک لباسش حتی پشت رانهایش هم دیده میشد . احساس می کردم جو سنگینی در اتاق عقد حاکم شده است . چشمم به عمو افتاد که صورتش سرخ شده بود و به حدی سرش را پایین گرفته بود که چانه اش به سینه اش چسبیده بود . سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم . هر چقدر دیدن کمند با آن وضعیت برای خانواده من ناراحت کننده بود در عوض اقوام و آشنایان کیان با شور و شوق مشغول کف زدن برای او بودند که به من و کیان سکه ای هدیه کرد . به او نگاه کردم و در دل گفتم :مرده شور خودت و هدیه ات رو ببرن . در نگاه کمند حالت خوشایندی دیده نمی شد . گویی او نیز به زور آنجا حضور پیدا کرده است . نگاه سرد و تحقیر آمیزش احساس بدی را در وجودم زنده می کرد . چنان از او متنفر شده بودم که حتی دلم نمی خواست دستم را برای گرفتن هدیه اش دراز کنم . فقط برای حفظ ظاهر و با بی تفاوتی دست دادم و بدون اینکه حتی به هدیه اش نگاه کنم آن را در سبد گذاشتم . کیان هم متوجه بی اعتنایی ام نسبت به او شد و وقتی به او نگاه کردم لبخند معنی داری روی لبانش نقش بسته بود . الهام و حمید هر کدام دو عدد النگو به من هدیه کردند و بعد مادر هدیه حسام را به دستم داد . وقتی جعبه کادو را باز کردم چشمم به گردن بند زیبا و شکیلی افتاد که روی صفحه پلاک آن نام خودم حک شده بود . از گردنبند به حدی خوشم آمد که از مادر خواستم آن را همان لحظه به گردنم بیندازد . طفلی دست مادر می لرزید . و نمی توانست قفل زنجیر آن را باز کند . شبنم به جای مادر این کار را کرد . عمو نیز مبلغی پول که داخل پاکت گذاشته بود به دستم داد . ژینوس هم برایم گردنبندی ظریف از طلای سفید خریده که به حدی قشنگ و شکیل بود که به عوض یک بار چند بار از او تشکر کردم . بعد از دادن هدیه دوستان و آشنایان کیان که عده شان هم کم نبود مادر جعبه کوچکی را از طرف عالیه خانم به دستم داد .با گرفتن آن منقلب شدم ، زیرا ناخودآگاه یاد عرفان افتادم . نگاه غمگین او در روز خواستگاری جلوی چشمانم ظاهر شد . لحظه ای احساس دلتنگی کردم و دلم می خواست گریه کنم . از طرفی احساس گناه قلبم را جریحه دار کرده بود . خودم را آرام کردم تا مبادا کیان که حواسش به من بود چیزی متوجه شود .
پس از گرفتن هدیه ها کار عکس گرفتن با اقوام و آشنایان آغاز شد ، سپس به خواست عکاس اتاق خلوت شد تا من و کیان عکسهای دو نفری بگیریم .
پس از گرفتن ژستهای گوناگون عاقبت عکاس وسایلش را جمع کرد و از اتاق خارج شد . با رفتن او نفس راحتی کشیدم و از خستگی روی صندلی نشستم . کیان در حالی که بشقابی پراز کیک دستش بود صندلی اش را روبه رویم گذاشت و روی آن نشست . به او که با دقت مشغول بریدن کیک به قطعه های کوچک بود نگاه کردم و با خودم گفتم : خدای من یعنی باید باور کنم که دیگه من و کیان زن و شوهریم . هنوز باور این موضوع برایم سخت بود . صحنه های آشنایی و رابطه پنهانمان یکی یکی جلوی چشمم ظاهر شد ، گویی تازه موضوع را درک کرده بودم .
کیان قظعه کوچکی از کیک را با چنگال برداشت و آن را جلوی دهانم گرفت و گفت : ((الهه دهنت رو باز کن ))
با سرخوشی لبخند زدم و گفتم :((نمی خورم میل ندارم ))
ابرویش را بالا برد و گفت:))چرا می خوری ،حتی اگر میل نداشته باشی ))
چشمانم را بستم و سرم را تکان دادم :((نه))
(چرا می خوری برای اینکه من می گم )
«میل ندارم »
«یک کم بخوری اشتهات باز می شه ،رنگت پریده »
«من که چیزی احساس نمی کنم »
«ولی من معتقدم یک کم ضعیفی ، باید تقویت بشی تا بتونی برام یک پسر قوی و خوشگل بیاری »
از اینکه هنوز هیچی نشده حرف بچه را پیش کشیده بود با خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم :«کیان ...»
خندید و دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا گرفت و گفت :«الهه ، عاشق همین کم رویی تو هستم . نمی دونی وقتی خجالت می کشی چقدر خواستنی می شی »
سرم را چرخاندم و خواستم حرف را عوض کنم که گفت :« سعی نکن فکر من رو منحرف کنی ، اول کیکت رو می خوری بعد صحبت می کنیم »
مجبور شدم آن طور که می خواست رفتار کنم . بعد از خوردن چند تکه کیک رضایت داد دست از سرم بردارد . کیان دستم را گرفته بود و صحبت می کردیم که با صدای تقه ای به در دستم را از میان دستانش کشیدم . کتی داخل اتاق شد و خطاب به من و او گفت : «بچه ها حرف زدن بسه ، رضایت بدین از اتاق بیاین بیرون . مهمونا می خوان ببیننتون و بعد برن . ما هم باید بریم خونه الان دیگه مهمونا اومدن »
این دومین باری بود که از کتی می شنیدم که مهمان دارند . طاقت نیاوردم و از او پرسیدم :«غیر از مهمونایی که اینجا هستند مهمان دیگری هم دارید ؟»
کتی گفت : «آره عزیزم ، اینا فقط چند تا دوست و آشنای خودمونی بودند که قرار بود سر عقد باشند . بقیه مهمونا رو برای ساعت هشت به بعد دعوت کردیم . برای همینه که می گم بیاین بیرون اینایی که دعوت شدند ببیننتون که اگر خواستیم بریم بد نباشه »
به کیان نگاه کردم و گفتم :«بریم ؟ مگه قراره منم بیام ؟»
کیان چیزی نگفت ولی صدای کتی نظر مرا به سوی او جلب کرد :«وا ، مگه جشن عقد بدون عروس میشه ؟ خب معلومه که تو هم با ما میای »
چیزی نگفتم ولی از همان لحظه دلشوره به سراغم آمد . به خوبی مشخص بود خانواده ام از برنامه ای که او تدارک دیده بود خبر نداشتند و من شک داشتم اجازه بدهند همراه کیان به منزلشان بروم .
به اتفاق کیان از اتاق عقد خارج شدیم . صدای کف زدن جمعیت بلند شد . کیان گفت :«الهه من می رم بیرون »
سرم را تکان دادم و او رفت . حس کردم خیلی تنها شدم و خجالت می کشیدم جلوی جمعیت ظاهر شوم . به ناچار به طرف جایی که برایم در نظر گرفته بودند رفتم . در حین گذشتن از مین جمعیت با تبریک و تهنیت اطرافین سرم را تکان می دادم . عاقبت مجبور شدم با عالیه خانم و عاطفه روبرو شوم . عالیه خانم با لبخندی که همیشه روی صورتش بود از جایش بلند شد تا با من روبوسی کند. پس از او با عاطفه روبوسی کردم . هر دو از صمیم قلب برایم آرزوی خوشبختی کردند . در آن لحظه دلم می خواست زمین باز شود ومرا در بر گیرد . از درون منقلب بودم و ذلم می خواست گریه کنم . خوب می دانستم چه دردی دارم . دلتنگ رویاهای گمشده ذهنم بودم . ، زیرا در ذهنم این خانواده حک شده بود و به خوبی می دانستم ازدواجم به معنی از دست دادن آنان است . از عالیه خانم سراغ افسانه را گرفتم و او گفت که همراه علی به سوریه رفته اند. برای فرار از انقلاب درونی ام از آنها جدا شدم و به جایی که برایم در نظر گرفته بودند رفتم .
وقتی روی صندلی نشستم تازه توانستم کسانی را که دعوت شده بودند ببینم. در این بین کمند را دیدم که با حالتی پر نخوت و شاکی کنار چند نفر از دوستانی که با او آمده بودند نشسته بود . حدس زدم دلیل ناراحتی اش به خاطر نبودن دستگاه پخش است .به یاد خودم در جشن عروسی حمید افتادم و البته در این مورد حق را به او دادم ، ولی کاری هم از دستم بر نمی آمد . ساعتی بعد مهمانان یکی یکی خداحافظی کردند و پس از آرزوی خوشبختی برای من و کیان منزل را ترک کردند . عالیه خانم و عاطفه هم جزو اولین گروه مهمانانی بودند که آنجا را ترک کردند . مادر تا جلوی در آنها را مشایعت کرد . همان وقت کتی را دیدم که مادر را کنار کشید تا به او بگوید که اجازه بدهد مرا با خود ببرند . با دیدن چهره بر افروخته مادر فهمیدم حسابی شاکی شده است . همان موقع هم می دانستم که به هیچ وجه با چنین خواسته ای موافقت نخواهد کرد . با نگرانی در این فکر بودم که حالا چه پیش می آید . با دیدن ژینوس که به طرفم می آمد لبخند زدم . معلوم بود حسابی خسته شده است ، زیرا تمام وقت به کمک شبنم و الهام مشغول پذیرایی از مهمانان بود .
روی صندلی کنارم نشست و گفت : «خب ،تعریف کن ، خوش می گذره »
لبخندی زدم و گفتم :«ای ، یک جورایی می گذره دیگه ، تو هم حسابی خسته شدی »
سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت :«نه زیاد»
« امیدوارم بتونم جبران کنم »
«خودت رو لوس نکن ، پس دوست به چه دردی می خوره ؟»
ژینوس سرش را جلو آورد و آهسته زیر گوشم گفت :«خواهر کیان چش شده اینقدر شاکیه ؟»
«بره گم شه نکبت »
«چی شد ، چی شد ؟ از الان داری عروس بازی در میاری »
«نه بابا ، به خاطر اون نمی گم . یاد لباسش افتادم . خودت که بودی سر عقد چه جوری رنگ همه قرمز شد »
ژینوس خندید و گفت :«در عوض مادر شوهر خوبی داری ، خیلی هوات رو داره»
«خدا کنه همیشه همین جوری باشه »
ژینوس سر تکان داد و دستم را گرفت تا به حلقه ام نگاه کند
از اینکه فرصتی پیش آمده بود تا با او صحبت کنم خیلی خوشحال شدم ، زیرا خیلی وقت بود او را ندیده بودم و دلم برایش خیلی تنگ شده بود . از او پرسیدم برنامه اش با احمد چه شد . گفت جواب آزمایشاتشان آمده و قرار است بعد از آمدن خانواده احمد به تهران عقد کنند . ژینوس گفت مادر بزرگش به او پیشنهاد کرده احمد را راضی کند تا بعد از عقد پیش او بمانند .
«پیشنهاد خیلی خوبیه . چون هم مادربزرگت تنها نمی مونه و هم اینکه احتیاجی نیست برای زندگی به میانه بری »
ژینوس شانه اش را بالا انداخت و گفت :«باید ببینم تظر احمد چیه ؟»
این طور که او حرف می زد احساس کردم برایش فرقی ندارد تهران بماند و یا به شهرستان برود .
با نزدیک شدن کتی به ما نظر هر دویمان به او جلب شد . کتی با لبخند از ژینوس عذر خواست که صحبتمان را قطع کرده و بعد گفت :«الهه جون مادر موافق نیست تو رو ببریم »
نمی دانستم چه بگویم . کتی ادامه داد :«البته من به ایشون گفتم که تا ساعت یک و نهایت دو برت می گردونیم ، حتی گفتم اگه دوست دادشته باشن می توانند خودشون هم تشریف بیارند اما متاسفانه با هیچ کدام موافقت نکردند»
با صدایی گرفته گفتم :«نمی دونم چه کار باید بکنم . شما که بهتر می دونید من در این مورد اختیاری ندارم »
کتی نفس عمیقی کشید و گفت :«آخه این خیلی بد می شه . فکرشو کن جشن بدون عروس چه معنی می ده.می دونم کیان حسابی ناراحت می شه»
با ناراحتی سرم را پایین انداختم ، زیرا حرفی برای گفتن نداشتم . کتی گفت : «من می رم با برادرت صحبت کنم . شاید آقای مهندس بتونه مادر رو راضی کنه»
می دانستم صحبت با حمید هم بی فایده است ، زیرا او روی حرف مادر حرف نمی آورد . کتی ما را ترک کرد . ژینوس سرش را جلو آورد و گفت : «جریان چیه؟»
«می خواهند مرا به خانه شان ببرند چون مهمون دعوت کردن»
«خب چرا مهموناشون رو همین جا دعوت نکردند؟ »
«نمی دونم شاید به خاطر نبودن جا . شاید هم به همون دلیلی که خواهر کیان قیافه گرفته بود »
ژینوس نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . در سکوت او هزاران معنی نهفته بود. بدون اینکه به او نگاه کنم می توانستم حدس بزنم به اوضاع قمر در عقربی که در پیرامون من در جریان است فکر می کند .
ساعتی بعد تمامی مهمانان به خانه های خود رفتند و فقط تعدادی از افراد نزدیک مانده بودند . زن عمو و عمه نیز آماده بودند تا عمو بیاید و آنان نیز بروند . من همچنان با لباس عروس این طرف و آنطرف می گشتم و منتظر بودم هر چه زودتر تکلیفم مشخص شود تا بتوانم لباس عروس را از تنم در بیاورم . چند لحظه بعد کتی وارد منزل شد و به من گفت : «الهه جون کاری نداری ؟ من دیگه باید برم »
فهمیدم صحبت با حمید هم بی فایده بوده است . بدون اینکه در این مورد چیزی بپرسم گفتم :«پس کیان کجاست ؟»
کتی با حالتی سر در گم جواب داد :«راستش کیان وقتی فهمید قرار نیست تو همراه ما بیایی یک کمی دلخور شد بعد هم رفت »
با تعجب گفتم «رفت ؟کجا؟»
«رفت خونه . البته نمی خواد ناراحت بشی . یک کم تنها باشه حالش سر جاش میاد »
کتی رفت و من ناراحت و افسرده به اتاق عقد برگشتم و روی صندلی نشستم.سفره عقد بدون تغییر پهن بود و من خودم را در آیینه بزرگ وسط آن می دیدم . احساس پوچی شدیدی می کردم . کیان حتی از من خداحافظی هم نکرده بود و این نشانه آن بود که بیش از حد عصبانی بوده است . در این فکر بودم که چه اشکالی داشت مادر اجازه می داد همراه او بروم و آخر شب برگردم . به یاد خودروی گل زده کیان افتادم و دلم برایش خیلی سوخت . با ورود الهام به اتاق سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم . الهام با دیدن من گفت :«الهه اینجایی؟»
با حالی گرفته گفتم : «قرار بود جای دیگه ای باشم ؟»
الهام گفت :«همه مهمونا رفتند ، فقط عمه و عمو موندن که مادر می خواد برای شام نگه شون داره . تو هم بلند شو لباست رو در بیار . الان دیگه مردها میان خونه »
آن لحظه از عالم و آدم شاکی بودم و حرف الهام بیشتر حرصم را درآورد . به او گفتم :«خوب شد گفتی وگرنه با همین لباس می اومدم جلوی فک و فامیلای عزیزتون »
الهام بدون اینکه چیزی بگوید نگاهم کرد و اتاق را ترک کرد . شاید می دانست آن لحظه به حدی ناراحتم که اگذ کلمه ای بگوید ممکن است دق و دلی ام را سر او خالی کنم .
پس از رفتن او ژینوس آمد تا از من خداحافظی کند خیلی به او اصرار کردم بماند، ولی قبول نکرد و گفت که مادربزرگش تنهاست و زودتر باید برگردد. خیلی دلم می خواست بماند تا با او صحبت کنم و خودم را خالی کنم . ژینوس فهمید ناراحتم . در حالی که مرا می بوسید گفت :«الهه بعد بهت زنگ می زنم . تو هم ناراحت نباش . در هر مراسمی از این حرف و حدیثها پیش میاد . همه چیز درست می شه ،فقط باید صبر داشته باشی »
سرم را تکان دادم و از او به خاطر حضورش تشکرکردم . ژِینوس رفت و من تنها شدم .
بعد از رفتن او الهام را صدا کردم تا برایم لباسی بیاورد . او بلوز و دامنی برایم آورد و من لباس سفید عروس را از تنم بیرون آوردم . وقتی می خواستم اتاق را ترک کنم بار دیگر به سفره عقدم نگاه کردم و آهی کشیدم .
آن شب عمو و عمه با بچه هایشان برای شام ماندند . حوصله هیچ کس را نداشتم چه رسد به اینکه بخواهم از مهمانان پذیرایی کنم . بهاره و افشین تازه عقد کرده بودند و این طور که زن عمو به مادر گفته بود قرار بود بعد از ساخته شدن خانه افشین با هم ازدواج کنند . اوایل که بهاره به خانه مان می آمد خیلی کمک می کرد ، اما این بار دست به سیاه و سفید هم نزد . کنار افشین نشسته بود و با او هرهر و کرکر راه انداخته بود بدون اینکه از حضور آقامسعود و حمید و حسام خجالت بکشد . دیدن لوس بازیهای بهاره ، عزیزم عزیزم کردنهای افشین و شام خوردنشان در یک بشقاب حسابی حرصم را در آورده بود . به خصوص که زن عمو با کنجکاویهای نفرت آورش می خواست سر در بیاورد که چرا کیان آن شب برای شام منزل ما نمانده است . آن شب به حدی خسته بودم که آرزو کردم
-
هر چه زودتر مهمانان منزل راترک کنند تا من به اتاقم بروم و بخوابم.
بعد از صرف شام به کمک الهام و ارمغان سفره را جمع کردیم. الهام یک سینی چای ریخت و به من داد تا برای مهمانان ببرم. وقتی به اتاقم رفتم به جز افشین و عم و زن عمو کسی نبود. صدای عمو و حمید از راهرو می آمد. بهاره و ارمغان هم به طبقه بالا رفته بودند تا برای رفتن حاضر شوند. چای را دور گرداندم. وقتی سینی را جلوی افشین گرفتم سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. از او چشم برداشتم و منتظر شدم تا چایش را بردارد. سپس سینی چای را وسط اتاق گذاشتم. همان لحظه به طور اتفاقی چشمم به افشین افتاد و متوجه شدم به من خیره شده است. با اخم چشم از او برداشتم و دیگر به او نگاه نکردم. با اینکه از بهاره خوشم نمی آمد ، ولی دلم برایش سوخت. با خودم فکر کردم چنین مردی که با داشتن نامزد هنوز هم به دیگری چشم داشته باشد به درد لای جرز می خورد.
پس از رفتن مهمانان به کمک الهام ظرفها را شستم. پس از رفتن او و آقا مسعود به اتاقم رفتم تا بخوابم.به محض اینکه سرم روی بالش قرار گرفت نفهمیدم که خوابم برد.
روز بعد هر چه منتظر شدم کیان با من تماس نگرفت. چندبار خواستم پیش قدم شوم و خودم با او تماس بگیرم، اما این کار را نکردم. کم کم داشتم ناامید می شدم که ساعت پنج بعد از ظهر تلفن به صدا در آمد. هم زمان با مادر از جا بلند شدم تا تلفن را جواب بدهم. با دیدن مادر خودم را کنار کشیدم تا او گوشی را بردارد، ولی او مکثی کرد و گفت: خودت جواب بده، شاید اون پسره باشه.
از طرز صحبت مادر خیلی حرصم گرفت، حتی نمی خواست نام کیان را به زبان بیاورد و او را با لفظ پسره خطاب می کرد در حالی که به شوهر الهام کمتر از آقا نمی گفت. با اخم ناراحتی ام را نشان دادم و گوشی را برداشتم. حدس مادر درست بود، کیان پشت خط بود. با شنیدن صدایش دلم گرم شد و از دلشوره ای که از صبح تا آن لحظه با من بود خلاص شدم. با حضور مادر که نشان می داد سرش به کارش گرم است. نمی توانستم هیجانم را بروز دهم. می دانستم شش دانگ حواس مادر به مکالمه ما می باشد. برخلاف تلاطم قلبم با صدایی آرام به کیان سلام کردم. صدایش گرفته بود و معلوم بود هنوز از بابت شب گذشته ناراحت است. خیلی مختصر و کوتاه با هم صحبت کردیم و کیان گفت آماده باشم بیاید تا بیرون برویم. سکوت کردم و نمی دانستم چه بگویم.
کیان گفت: تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت.
به ناچار گفتم: باشه . خداحافظی کردم و گوشی را سرجایش گذاشتم.
وقتی به مادر گفتم کیان دنبالم می آید اخم کرد ، ولی چیزی نگفت. درست نیم ساعت بعد به محض به صدا درآمدن زنگ فهمیدم خودش است. برای استقبال از او خودم جلوی در رفتم و به او تعارف کردم داخل شود. قبول نکرد و گفت سریعتر برویم. برگشتم تا از مادر خداحافظی کنم.
مادر گفت: الهه زود برگردی.
سرم را تکان دادم ، ولی گویی قانع نشد و گفت: پیش از ساعت هفت برگردی.
به ساعت نگاه کردم و گفتم: باشه و به سرعت به طرف در حیاط رفتم.
آن روز به اتفاق کیان بدون ترس از گشت انتظامی به پارک ملت رفتیم. جای خلوتی پیدا کردیم و روی نیمکتی رو به روی استخر بزرگ پارک نشستیم. کیان دستم را گرفته بود و من از بودن با او خیلی خوشحال بودم. با احتیاط از او به خاطر شب گذشته معذرت خواهی کردم.انتظار داشتم او نیز به خاطر اینکه بدون خداحافظی مرا ترک کرده بود همین کار را بکند. کیان سیگاری از جیبش بیرون آورد و آن را میان لبانش گذاشت و با فندکش آن را روشن کرد. تا آن لحظه ندیده بودم سیگار بکشد و به خاظر همین خیلی تعجب کردم. متوجه نگاهم شد و گفت: وقتی خیلی ناراحتم آرامم میکند.
نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم: یعنی الان ناراحتی؟
لبخندتلخی زد و در حالی که دود سیگار را از بین لبانش بیرون می داد گفت: الان نه، ولی فکر دیشب خیلی ناراحتم می کنه.
سرم را پایین انداختم. نیمه سیگارش را به باغچه پشت سر پرت کرد و گفت: مهم نیست عزیزم، همین الان رو که با منی عشقه. بعد از جایش بلند شد و در حالی که دستم را می گرفت گفت: بلند شو بریم گشتی بزنیم.
با تاریک شدن هوا به یاد سفارش ماد افتادم. به ساعتم نگاه کردم و با دیدن ساعت هفت و چهل دقیقه خیلی نگران شدم. کیان مثل همیشه فکرم را خواند و گفت: چی شده؟
شب شده.
خب بشه ، مگه نباید شب بیاد؟
آخه...
چیه؟ بهت سفارش کردند زود برگردی.
در موقع گفتن این حرف نگاهش خیلی تلخ بود. سکوت کردم و گذاشتم تا خودش را خالی کند. کیان با عصبانیت گفت: فکر می کنم مشکل من با خانواده تو هیچ وقت حل نشه. دیشب فقط به خاطر تو کوتاه اومدم، چون دلم نمی خواست ناراحتت کنند وگرنه فکر می کنی به همین راحتی می گذاشتم کس دیگه ای برام تصمیم بگیره. همین برادر پر مدعات که دم از خدا و پیغمبر می زند هنوز نمی فهمه با جاری شدن صیغه عقد زن متعلق به شوهر می شه؟
لحن کیان طوری بود که گویی من می بایست به جای حسام پاسخ او را می دادم. مانندمقصری سرم را زیر انداخته بودم تا کیان خودش متوجه شود که در این بین گناهی ندارم. شاید او هم متوجه این نکته شده بود، زیرا نفس عمیقی کشید و در حالی که دستش را دورشانه ام می انداخت گفت: عزیزم نمی خواستم ناراحتت کنم.
با اینکه بغض گلویم را می فشرد لبخندی زدم تا بفهمد از او ناراحت نیستم. از اینکه به جای دیگران مورد سرزنش واقع شده بودم حالم گرفته شد.
آن شب برای شام مرا به یک رستوران مجلل برد و شام مفصلی سفارش داد. آنقدر نگران رفتن به منزل بودم که اشتهایم کور شده بود، ولی برای اینکه ناراحت نشود به زحمت غذایم را فرو می دادم. برخلاف من کیان با اشتها غذا می خورد و در همان حال به من نگاه می کرد. وقتی دست از خوردن کشیدم گفت: الهه خیلی کم غذا می خوری. البته این برای شب بد نیست، ولی در کل خیلی ضعیفی. باید یک کم به خودت برسی.
لبخند زدم و گفتم: اغلب مردها از زنهای چاق زیاد خوششان نمی آید، ولی فکر کنم تو از این قاعده مستثنی هستی.
خندید و گفت: اشتباه نکن. منظور من از به خودت رسیدن چاق شدن نبود. همانقدر که به چهره یک زن اهمیت میدهم به اندامش هم توجه دارم . چهره زیبا فقط کنار اندام زیبا جلوه دارد، اما در مورد تو به نظر من هنوز چند کیلو جا داری.
برای اینکه از این بحث خارج شویم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: به نظر خودم که خوبم.
البته که خوبی. و با گفتم این جمله بحث را خاتمه داد.
ساعت نه و نیم مرا به منزل رساند و بدون اینکه حتی صبر کند کسی در را باز کند دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد. می دانستم صبر نکرد تا مبادا مادر یا حسام در را باز کنند. و او مجبور شود با آنان رو به رو شود.
آن روز مادر از اینکه آن وقت شب به منزل برگشته بودم حسابی شاکی بود و کلی سرزنشم کرد و گفت که به کیان بگویم از این پس اگر خواست مرا جایی ببرد صبح این کار را بکند. با تعجب به مادر نگاه کردم و گفتم: شما عجب حرفی می زنید. من روم نمیشه چنین چیزی بگم.
مادر با عصبانیت گفت: منم تحمل این رو ندارم که جلوی در و همسایه این وقت شب برت گردونه خونه. اگه می خواهی راحت بشی بگو دستت رو بگیره ببره خونش ، اونوقت هر غلطی که دوست داشتید بکنید.
از ناراحتی دلم می خواست فریاد بزنم. هنوزیک روز از عقد ما نگذشته بود که مادر چنین حرفی می زد. با ناراحنی به اتاقم رفتم تا هم لباسم را در بیاورم و هم اینکه با ریخت چند قطره اشک عقده دلم را خالی کنم.
تمام تصوراتم از اینکه با عقد کردن من وکیان بار مشکلاتم کم می شود همه پوچ از آب درآمد و فهمیدم این تازه اول گرفتاری است. هر بار که کیان زنگ می زد عزا می گرفتم چور به مادر بگویم می خواهم بااو بیرون بروم. کیان هیچ وقت به منزلمان نمی آمد و همین مادر را شاکی میکرد. او نه چشم دیدن کیان را داشت و نه طاقت بی محلی کردن او را. هر بار کیان به دنبالم می آمد داخل نمی شد و من بایستی تحمل ناراحتی مادر را می کردم. نفهم و بی شعور و بی تربیت کمترین کلماتی بود که مادر به کیان نسبت می داد. از آن طرف معلوم بود کیان هم از خانواده ام، به خصوص مادر و حسام متنفر است، زیرا تا حرفی از آنان پیش می آمد چهره درهم می کشید و حرف دیگری پیش میکشید. همیشه به من میگفت: الهه من فقط خودت رو می خواهم. با این اوضاع نمی دانستم چه باید بکنم. نه تحمل بدگویی مادر نسبت به کیان را داشتم و نه دلم می خواست کیان از آنان متنفر باشد. هر روز به این امید بودم که شاید فرجی شود و محبت آنان با دل هم بیفتد.
دو هفته پس از عقدم ، به پشینهاد کیان ، برای اینکه وقت بیشتری برای بیرون بودن از خانه داشته باشم نامم را در مؤسسه زبانی نوشتم. از این پیشامد خیلی خوشحال بودم ، زیرا حس می کردم کم کم به آنچه خواهانش بودم دست می یابم. آزادی رفاه ، افکاری بلند و زندگی سرشار از عشق.
سه روز در هفته با شوق و رغبت در کلاس حاضر می شدم و هنگامی که از آنجا خارج میدشم. کیان را منتظر خود می دیدم. البته گاهی هم به خواست او از کلاس غیبت میکردم و به همراه او به گردش می رفتم. کیان چندبار از من خواست تا دراین فرصت به منزلشان برویم. ولی هر بار با بهانه ای از این کار سر باز زدم. دو دلیل داشتم، یکی به خاطر اینکه آن قدر از کمند متنفر بودم که دوست نداشتم با او رو به رو شوم و دوم به خاطر این بود که الهام به شدت مرا از تنها بودن با کیان تا پیش از عروسی ترسانده بود.
یک روز صبح که می خواستم به مؤسسه بروم پس از خداحافظی با مادر از منزل خارج شدم. چون دیرم شده بود با شتاب قدم برمیداشتم تا به موقع خودم را به آموزشگاه برسانم. هنوز کوچه را تمام نکرده بودم که درحیاط منزل محمدی باز شد. عرفان در حالی که موتور تریل سبز رنگی را از منزل خارج می کرد جلوی رویم ظاهر شد. با وحشت، مثل کسی که در حال کار خلافی باشد سر جایم خشک شدم. تمام بدنم بی حس شده بود. گویی خون در بدنم خشکیده بود.او را دیدم که موتور را روی جک گذاشت و می خواست در را ببندد. درست در لحظه ای که به فکرم رسید چرخی بزنم و به طرف خانه فرار کنم سرش را چرخاند و مرا دید. به وضوح احساس کردم او هم مانند مجسمه ای بی حرکت دستش به در خشک شد و ناباورانه به من خیره شد.او بود که زودتر به خود آمد در حالی که سرش را زیر می انداخت در منزل رابست و بعد سوار موتور شد و از آنجا دور شد. پس از رفتن او احساس بدی سر تا پایم را گرفت و تازه آن وقت بود که لرزشی وجودم را گرفت. مانند آدمهای سست چند قدم تلوتلو خوردم. دیدم حالم مساعد رفتن تا سرکوچه هم نیست چه رسد به اینکه بخواهم به آموزشگاه بروم. به همین خاطر با حالی خراب به منزل برگشتم. مادر از بازگشتم متعجب شد و با دیدن رنگ پریده ام با نگرانی و به سرعت برایم آب قند درست کرد. خوردن آب قند کمی حالم را جا آورد. به مادر گفتم فشارم پایین آمده و گفتم اگر استراحت کنم حالم خوب می شود. بدون اینکه مانتو را از تنم در بیاورم وسط هال دراز کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. مرتب نگاه عرفان جلوی چشمم ظاهر می شد و دور شدنش چون کابوسی عذابم می داد.
تا شب حالم خوب نبود و با احساس بدی دست به گریبان بودم. چند روز از این ماجرا گذشت تا توانستم موضوع را از خاطر ببرم، ولی هر وقت از منزل خارج می شدم می ترسیدم بار دیگر آن صحنه تکرار شود. البته این ترس همواره با نوعی انتظار برای دیدن او بود. انتظاری که می دانستم در پس آن هیچ چیز نخواهد بود و فقط عذاب وجدن را برایم به ارمغان خواهد آورد.
فصل سیزدهم
زمستان رو به آخر بود و از همان موقع می شد بهار را حس کرد . دو ماه و نیم از نامزدی من و کیان می گذشت و هنوز تغییری در روابط کیان با خانواده ام به وجود نیامده بود. کیان همیشه ترجیح میداد مرا بیرون ملاقات کندوبه منزلمان پا نمیگذاشت. کم و بیش حق را به مادر میدادم، زیرا خودم هم دوست نداشتم هر بار که می خواهیم بیرون برویم کیان مانند راننده آژانس برای بردنم بیاید و در خودرو منتظر بماند تا من از منزل خارج شوم و آخر شب هم مرا برگرداند، به خصوص که او حتی به خود زحمت پیاده شدن و زنگ زدن هم نمی داد و با دو بوق پی در پی مرا از آمدنش با خبر می کرد. مادر از این کار کیان خیلی شاکی بود و عقیده داشت این طرز رفت و آمد جلوی همسایه ها خوبیت ندارد. یک بار که کتی برای دیدنم به منزلمان آمد مادر شکایت کیان را نزد او کرد. بعد از این جریان فقط یک بار که آن هم مشخص بود با اصرار کتی صورت گرفته وقتی کیان دنبالم آمد چند دقیقه داخل شد تا من حاضر شوم، ولی همان بهتر بود که نمی آمد، زیرا چنان معذب و ناراحت بود که گویی روی میخ نشسته است. با دیدن این وضعیت به سرعت حاضر شدم تا او را از این فشار برهانم. آن روز هم مثل دفعه های پیش که برای خواستگاری به منزلمان آمده بود لب به چیزی نزد و حتی چایش هم دست نخورده سرد شد. با این حال همین هم مادر را راضی کرد. البته این فقط همان یک بار بود. من دیگر اصرار نکردم و گذاشتم تا خودش هر طور که دوست دارد عمل کند، زیرا فایده ای نداشت. هر چه می گفتم یک گوش او در بود و گوش دیگرش دروازه ، اصرار در این مورد فقط باعث می شد خودم بی ارزش شوم.
یک روز که از مؤسسه بر می گشتم از مادر شنیدم کتی برای شب بعد همه خانواده راشام دعوت کرده است. خیلی تعجب کردم، زیرا کیان چیزی در این مورد به من نگفته بود. مادر نسبت به این دعوت زیاد راغب نبود، ولی اصرار حمید و شبنم باعث شد مادر عذر و بهانه را کنار بگذارد و دعوت کتی را قبول کند.
روز بعد کیان به من تلفن کرد و گفت دنبالم می آید تا مرا چند ساعت زودتر از مادر و بقیه به منزلشان ببرد. خوشبختانه این بار کسی مخالفت نکرد.
مادر هنوز از آمدن دل چرکین بود، زیرا الهام همان شب مهمان داشت و نمی توانست همراه ما بیاید. خوشبختانه نوبت کشیک حسام هم بود و این برای من بهترین فرصت بود تا یکی از لباسهای شیکی که کیان برایم خریده بود تنم کنم و حسابی به خودم برسم. وقتی کیان دنبالم آمد خیلی وقت بود که آماده متظرش بودم. با اولین زنگ بارانی شیک و جدیدی را که دو روز پیش به سلیقه اوخریده بودم تن کردم و با خداحافظی از مادر به طرف در حیاط دویدم با وجود دوری را با سرعتی که کیان خیابانها را پشت سر می گذاشت خیلی زود رسیدیم کیان خودرویش را داخل پارکینگ نبرد و همان جا جلوی در آن را پارک کرد سپس با کلیدش در را باز کرد و به من تعارف کرد داخل شوم. پیش از آن دو بار دیگر به منزلشان پا گذاشته بودم، ولی این بار با دفعات قبل که با ترس و دلهره به آنجا رفته بودم فرق میکرد. با احساسی خوب و دلچسب از اینکه همسرم دارای چنین خانه ایست کنار او وارد شدم. کتی با لباس قشنگی به رنگ آبی آسمانی جلوی در انتظار ما را کشید، مثل همیشه آرایش ملیحی روی صورتش داشت و با لبخن ورود ما را خوش آمد گفت. خودش جلو آمد و من را بوسید و من نیز برای اینکه حسن نیت او را تلافی کرده باشم گونه اش را بوسیدم.
در این وقت زن مسن دیگری از آشپزخانه بیرون آمد و کتی او را با نام گلی خانم به من معرفی کرد. نام او را از زبان کیان شنیده بودم و می دانستم امور آشپزی و نظافت منزل را به عهده دارد. جلو رفتم و با او دست دادم. با مهربانی به من تبریک گفت و برایم آرزوی خوشبختی کرد و منتظر شد تا روسری و بارانی ام را بگیرد و آنها را آویزان کند. خواستم خودم این کار را بکنم که کتی نگذاشت. از طرفی با داشتن لباس تنگی که به تن داشتم خجالت می کشیدم جلوی کیان بگردم. خودم فهمیدم که این احساس به دلیل فرهنگی است که تا کنون با آن زندگی کرده بودم، اما دلیلی نداشت جلوی او که همسرم به حساب می آمد چنین احساسی داشته باشم. باید خودم را آماده می کردم تا از این پس تغییراتی در تفکراتم بدهم تا بتوانم در امور زندگی و همسر داری موفق شوم.
در یک نظر احساس کردم دکور خانه تغییراتی کرده است. خوب که دقت کردم متوجه شدم مبلهای راحتی داخل هال را عوض کرده اند. خواستم همان جا بنشینم که حتی کتی اجازه نداد و مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. برای اولین بار اتاق پذیرایی منزل را که در قسمتی مجزا بود از نزدیک دیدم. همه چیز در حد ممتاز و برجسته بود. پرده ها و رویه مبلها از یک جنس بود و دکوراسیون مجلل آنجا چشم را خیره میکرد. ویترین بزرگ و شیکی داخل اتاق پذیرایی بود که یک قسمت آن پر از شیشه های مختلف مشروب بودکه بعضی از آنها پر و بعضی خالی بودند. با خودم فکر کردم خدا کند چشم حمید به چنین دکور منفوری نیفتد و از ته دل خدا را شکر کردم که حسام آن شب کشیک بود، هر چند که بعید می دانم اگر کشیک هم نداشت می آمد.
بعد از صرف چای کتی ما را تنها گذاشت.کیان داخل مبل راحتی فرورفته بود و با چشمانی نیمه بسته و متفکر به من چشم دوخته بود . بلوز یقه هفت چسبانی به رنگ قرمز همراه شلواری مشکی به تن داشتم . موهایم را دور شانه هایم رها کرده بودم، زیرا کیا این طور دوست داشت.
نگاه عمیقش خون را در رگهایم به گردش انداخته بود. حس می کردم از گرما تب کرده ام. برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: خونه قشنگی دارید.
بی مقدمه از جا بلند شد و دستش را به طرفم گرفت و گفت: بلند شو بریم بالا رو بهت نشون بدم.
دستم را داخل دستانش گذاشتم و از جایم بلند شدم. کتی با ظرف میوه به طرف اتاق پذیرایی آمد. وقتی دید سرپا هستیم گفت: بچه ها کجا؟ میوه آوردم.
کیان از داخل ظرف سیبی برداشت و بعد به کتی گفت: این برای هردومون بسه . و در حالی که دست مرا می فشرد گفت: من و الهه می ریم به اتاق من، وقتی مهمونا اومدند ما رو صدا کن.
کتی با لبخند گفت: باشه عزیزم، برو.
به اتفاق به طبقه بالا رفتیم. آنجا هم مانند طبقه پایین خیلی قشنگ درست شده بود. پس از گذشتن از پله های مارپیچی که به طبقه بالا می رسید هال کوچک و زیبایی قرار داشت که مبلمان قشنگی با سلیقه چیده شده بد و در گوشه ای از آن شومینه ای بود که به خاطر متعادل بودن هوای منزل خاموش بود. از ان قسمت بیش از هر جای دیگر خوشم آمد. کیان هم چنان که دستم را داخل پنجه هایش می فشرد مرا به سمت اتاق خودش که در قسمت غربی هال و آخرین اتاق بود هدایت کرد. چند قدم به در اتاقش مانده بود که ایستاد وگفت: الهه در رو باز کن.
از اینکه خودش این کار را نمی کرد تعجب کردم و به دنبال دلیلی برای آن بودم وقتی دید مردد هستم بازوانم را گرفت و مرا به طرف در چرخاند و به آرامی به جلو هولم داد. به ناچار دستم را روی دستگیره گذاشتم آن را چرخاندم . با باز شدن در اتاق صحنه شگفت انگیزی روبه رو شدم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد شاخه های رزی بود که دو طرف در ورودی جاده ای درست کرده بود که انتهای آن به تخت کیان ختم می شد. روی تخت جعبه ای کادو پیچ شده به چشم می خورد. برای داخل شدن به اتاق مدتی مکث کردم تا این صحنه را به خوبی به خاطر بسپارم. آن لحظه در نهایت خوشبختی بودم و دنیا را زیر پای خودم داشتم. خواستم به طرف کیان برگردم که نگذاشت و در حالی که مرا به طرف جلو
-
هدایت میکرد اهسته و آمرانه گفت:برو جلو.
صدایش تغییر کرده بود و فشار پنجه هایش روی بازوانم سخت تر شده بود..این حالت او در من ترس ایجاد میکرد.ناچار قدمی به عقب گذاشتم او هم همچنان که پشت سرم می آمد در را بست.در فرصتی که دستش را برای بستن در از بازوانم جدا کرد به طرفش برگشتم و گفتم کیان؟
چشمانش میخندید بجای پاسخ سرش را تکان داد.در همین وقت نگاهم به دیوار بالای سر او خیره ماند.روی دیوار پوستر بزرگی از یک خواننده زن خارجی نصب شده بود که لباس فوق العاده زننده ای بتن داشت که البته اگر بشود اسمش را لباس گذاشت.چشمان آبی زن با وقاحت بمن نگاه میکرد گویی شیطان د رنگاه او مرا به تمسخر گرفته بود .نگاهم را زیر انداختم احساس کردم تمام ذوق و شوقی که از دیدن غنچه های گل داشتم چون حبابی ترکید و از بین رفت نمیخواستم متوجه شود چقدر حالم گرفته شده است .بهمین خاطر بدون اینکه نگاهی به او بیندازم گفتم:گلهارو جمعشون کنم؟
برای چی؟
جای گل تو گلدونه حیفه بره زیر پا.
منم برای این اینها رو گرفتم که به قدمهات بوسه بزنند.
به کیان نگاه کردم و ناخودآگاه چشمم به عکس بالای سر او افتاد.با نفرت چشم از عکس گرفتم و قدمی بطرف در رفتم تا شاخه های گل را جمع کنم.کیان کناری ایستاد و د رحالیکه دستانش را به سینه زده بود با دقت مرا زیر نظرداشت گلها را جمع کردم و روی میز آینه داری که کنار تختش بود گذاشتم.همچنان بلاتکلیف کنار میز ایستاده بودم و چشمم به دسته گلها خیره مانده بود.در همان حال فکر میکردم نباید نسبت به این موضوع حساسیت به خرج بدهم .ولی دست خودم نبود .احساس میکردم با وجود آن عکس مستهجن در اتاق خوابش بمن خیانت کرده است.
در این وقت حضور او را کنار خودم احساس کردم.کیان دستش را دور کمرم قلاب کرد و مرا از پشت در آغوش گرفت.نفس عمیقی کشیدم و خودم را قانع کردم نباید بگذارم بخاطر موضوعی بی اهمیت زندگی ام را از همین ابتدا دچار خدشه شود کیان را از آینه میدیدم که صورتش را داخل موهایم فرو برده بود و با صدای آرامی میگفت الهه دوستت دارم.
برای اینکه خودم را از دستش رها کنم دستم را روی قلابدستانش گذاشتم و همانطور که آنرا باز میکردم گفتم:کیان؟میشه یه سوال بکنم؟
سرش را بالا کرد و از آینه بمن نگاه کرد خودم را از دستش رها کردم و د رحالیکه بطرف تختش میرفتم گفتم :این کادو مال نه .سرش را تکانداد و بار دیگر پرسیدم:میتونم بازش کنم؟
باز هم سرش را تکان داد روی تخت نشستم و کادو را برداشتم .کیان کنارم روی تخت نشست و گفت:این کادو یک چیزه مخصوصه و باز کردن آن یک شرط داره.
به چشمانش نگاه کردم تا حرفش تمام شود کیان گفت:شرطش اینه که امشب اینجا بمونی.
با تعجب نگاهش کردم و ناخودآگاه تکرار کردم:بمونم؟
سرش را تکان داد .سرم را خم کردم و گفتم:کیان!تو که میدونی من چه شرایطی دارم؟
احساس کردم حالت نگاهش عوض شد ولی با همان لحن گفت:عزیزم مثل اینکه تو هم نمیخواهی بفهمی که من و تو دیگه زن و شوهریم.
متوجه منظورش شدم و با استیصال گفتم:چرا من خوب میفهمم.ولی بزار همه چیز طبق روال خودش پیش بره ازت خواهش میکنم نزار همه چیز خراب بشه.
نیشخندی زد و در حالیکه از جا بلند میشد گفت:چی از اولش درست بوده که حالا بخواد خراب بشه .میدونی چیه الهه؟یک وقت هست که انسان برای بدست آوردن چیزی خیلی تلاش میکنه ولی همین آدم ممکنه خسته بشه و اونوقته که دست از تلاش برمیداره.
کیان سکوت کرد و من د رپی معنی حرفش بودم.با صدای آهسته ای گفتم:یعنی تو بهمین زودی...نتوانستم باقی حرفم را تمام کنم .حس کردم بغض گلویم را گرفته و نخواستم با تغییر کردن صدایم متوجه ضعفم شود.
کیان نفس عمیقی کشید و د رحالیکه کنارم میشست گفت:الهه عزیزم متوجه نشدی چی گفتم .من عاشقتم چطور ممکنه از تو خسته شده باشم منظور من اینه که دیگه تحمل ندارم .میخوام تمام وجودت مال من باشه این پرهیز عذابم میده من اینطوری مریض میشم میفهمی چی میگم؟
خوب نمیفهمیدم از چه صحبت میکند ولی حدس میزدم شاید منظورش چیز خوبی نباشد برای همین نخواستم بیشتر توضیح بدهد.نمیدانستم چه باید بکنم رویم نشد به کیان بگویم با مادرش صحبت کنم تا زمان عروسی را جلو بیندازد.چیزی را هم که او میخواست در حد توانم نبود .دوست نداشتم پیش از اینکه برای همیشه به منزلش بروم خودم را د راختیارش بگذارم.سرم را بزیر انداخته بودم و با خودم فکر میکردم چه وقت از دست مشکلاتی که سر راهم قراردارد خلاص خواهم شد.همان موقع صدای تلفن شنیده شد بعد از 3 زنگ کیان گوشی را برداشت و پیش از اینکه کسی که پشت خط بود چیزی بگوید گفت:بله خودم فهمیدم الان می آیم پایین.
به کیان نگاه کردم تا من نیز بفهمم چه خبر شده.کیان گوشی را سرجایش گذاشت و با تمسخر گفت:اینم شاهد که از غیب رسید .میخواست بگه خانواده ات اومدن هنوز یک ساعت نشده اومدی خودشون رو رسوندن تا مبادا کار از کار گذشته باشه.
از جا بلند شدم و بدون اینکه به کادویی که کناردستم روی تخت بود نگاهی بیندازم نشاندادم که منتظرم به اتفاق او به پایین بروم.
وقتی از پله پایین رفتم متوجه شدم هوا تاریک شده است.بهمراه کیان برای استقبال از خانواده ام کنار در هال رفتم .ابتدا مادر وارد شد و کیان برای نخستین بار با او دست داد ولی همچنان خشک و جدی بود.کتی جلو آمد و با مادر روبوسی کرد پشت سر مادر شبنم وارد شد منهم با او دست دادم و صورتش را بوسیدم و بعد حمید داخل شد که من و کیان با او دست دادیم.نگاه مادر و شبنم میرساند که از وجود چنین دم و دستگاهی جا خوردند.در این وقت گلی خانم از آشپزخانه بیرون امد و به مادر و بقیه سلام کرد.کتی او را با نامش به بقیه معرفی کرد .طفلی مادر فکر میکرد گلی خانم مادربزرگ کیان است و بهمین جهت برای روبوسی با او جلو رفت .گلی خانم سرش را خم کرد و دستش را جلو اورد و با مادر دست داد سپس با لحن محترمانه ای گفت :خانم چادرتان را بدهید تا آویزان کنم.
آن لحظه بود که مادر متوجه شد و د رحالیکه ساکش را باز میکرد تا چادر سفیدی را از آن دربیاورد گفت:شما زحمت نکشید و خودش آنرا داخل کیفش گذاشت.
گلی خانم بطرف شبنم و حمید رفت تا لباسهایشان را بگیرد.سپس کتی همه را به اتاق پذیرایی هدایت کرد.
از وقتی که آمده بودم خبری از کمند نبود و من بکل یادم رفته بود که یک چنین شخصی هم وجود دارد .شام ساعتی بعد صرف شد و پس از آن به اتاق پذیرایی رفتیم .کتی فرصت را غنیمت شمرد و پس از مقدمه ی کوتاهی خطاب به مادر و حمید گفت که اگر اجازه بدهید عروسی این دو جوون رو زودتر راه بیندازیم حمدی نگاهی به مادر انداخت تا نظر او را بداند.مادر بعد از کمی سکوت گفت :تا قراری که گذاشته ایم چهار ماه و نیم دیگر باقی مانده چشم بهم بگذاریم این مدت هم سپری میشود.
ناخودآگاه با کیان نگاه کردم و متوجه شدم لبخند تمسخر آمیزی به لب دارد.میفهمیدم مخالفت مادر از چه رو است او مشغول تهیه جهیزیه برای من بود و هنوز خیلی چیزها مانده بود که بایستی تهیه میکرد .گویی کتی هم متوجه این موضوع شده بود زیرا با صراحت گفت:خانم اگه مشکل شما بابت جهیزیه و این برنامه هاست که خدا را شکر کیان همه چیز دارد و احتیاجی به وسایل اضافه ندارد...
هنوز حرف کتی تمام نشده بود که مادر گفت :نه خانم ما بابت چیز یمشکل نداریم.ولی بهتر است همون تاریخی که توافق کردیم عروسی را برگزار کنید.کتی نفس عمیقی کشید و نگاهی به کیان انداخت و دیگر چیز ی نگفت.پاسخ قاطعی که مادر داد بهمه فهماند که دیگر جای بحث نیست.پس از آن سکوت سنگینی حاکم شد.کمی بعد کتی بار دیگر سکوت را شکست و اینبار خطاب به حمید گفت:آقای مهندس البته اصراری برای اینکار نیست ولی با محدودیتی که الهه جون داره طولانی بودن دوران نامزدیشان بی فایده است.
هنوز حمید دهان باز نکرده بود که پاسخ او را بدهد که مادر با لحن معترضی گفت:خانم این چه حرفیه؟الهه چه محدودیتی داره؟ماشاالله هر وقت که آقا پسرتون اراده کرده اونو این طرف اون طرف ببره ما نه نگفتیم حالا اگر خودش افتخار نمیده به کلبه درویشی ما پا بزاره اون بحث جداگانه ایه.
حمید با لبخند خطاب به مادر گفت:مادرجون اجازه بده من عرض کنم.
سپس با لحن ارام و متینی ادامه داد:فرمایشات شما متینه.به هر صورت هر دختری محدودیتهای خاص خودشو داره و این طبیعیه.البته من با مادرجون صحبت میکنم انشاالله در فرصتی مناسب تاریخ عروسی رو جلو می اندازیم که این دو جوون هم برن سر خونه زندگیشون.
کتی با خوشحالی گفت:خدا شمارو برای مادرتون نگه داره باور کنید همیشه ذکر خیر شما پیش ما هست.
حمید با فروتنی تشکر کرد و صحبت بجای دیگری کشیده شد .در این وقت چشمم به کمند افتاد که داخل منزل شد.از جاییکه نشسته بودم میتوانستم او را ببینم مثل همیشه بد لباس و جلف بود مانتویی به رنگ روشن و تنگ پوشیده بود که از یقه باز آن تمام گردن و قسمتی از سینه اش پیدا بود.روسری اش نیز فقط فرق سرش را پوشانده بود زیرا موهایش از اطراف و جلو و عقب بیرون زده بود.
به محض ورود کفشهایش را همان جلوی در از پا در آورد و در حالیکه سرپاییهاش را میپوشید با صدای بلند گفت:گلی...
گلی خانم خود را به او رساند و گویی تذکر داد که مهمان دارند زیرا صدایش را پایین آورد و بعد از چند کلام صحبت با او به طبقه بالا رفت .در این فکر بودم که ای کاش همان بالا بماند و تا ما آنجا هستیم پایین نیاید.بدبختانه هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سر و کله اش پیدا شد با دیدن او ناخود آگاه نگاهم روی حمید قفل شد.
شلوار جین فوق العاده تنگی پایش بود و بلوزی نیم تنه با یقه باز لباسش را تکمیل میکرد.موهایش آشفته و به اصطلاح به پیروی از مد روز روی شانه هایش پخش بود و آرایش غلیظی چهره اش را پوشانده بود .مادر مات و مبهوت به او چشم دوخته بود چهره شبنم نیز یا از خجالت یا نفرت به سرخی میزد کمند یکراست و بدون توجه به بقیه ابتدا به طرف حمید رفت و با او دست داد و به گرمی با او احوالپرسی کرد.سپس با من و کیان دست داد و بعد بطرف کتی رفت و صورت او را بوسید و کنارش نشست.در همان حال با مادر و شبنم احوالپرسی کوتاهی کرد.
جایی که نشسته بود درست روبروی حمید بود و این بیش از اندازه مرا ناراحت میکرد.زیرا درک میکردم شبنم در چه حالیست خوشبختانه حمید خیلی زود موضوع را درک کرد و هنوز 5 دقیقه از آمدن کمند نگذشته بود که با نگاه کردن به شبنم و مادر از انان خواست تا برای رفتن آماده شوند.مادر نشان داد آماده است و مشتاق تر از او شبنم بود که همان لحظه از جایش بلند شد .کتی اصرار میکرد مدت بیشتری بمانیم ولی حمید با تشکر از او از جا برخاست و به این ترتیب راه اصرار را بر او بست .متوجه کتی شدم که با نگرانی به کیان نگاه میکرد سپس رو به حمید کرد و گفت:خب حالا که اصرار دارید اینقدر زود ما را ترک کنید اجازه بدهید الهه جون یک امشب را پیش ما بماند.
حمید با لبخند سرش را پایین انداخت و گفت:در این مورد بنده اختیاری ندارم اینجا موافقت مادر شرط است.
مادر مخالفتش را با تکان دادن سر اعلام کرد و گفت:الهه قراره فردا با خواهرش بره خرید در ضمن کلاس هم داره .سپس رو بمن کرد و گفت:الهه چرا وایسادی بدو مانتوات را تنت کن ما منتظر هستیم.
جرات نگاه کردن به کیان را نداشتم بدون اینکه حتی سرم را بطرف او بچرخانم به هال رفتم تا مانتوام را از گلی خانم بگیرم.هنگام گذشتن از کنار کمند چشمم به او افتاد که با تمسخر به کیان نگاه میکرد.چشم از او گرفتم و از کنارش رد شدم.هنگام خداحافظی با کیان متوجه شدم رگه هایی از خون چشمانش را گرفته است.نگاهش به وجودم دلهره می انداخت با صدای آهسته ای از او خداحافظی کردم و او بجای پاسخ چشمانش ا بست و سرش را تکان داد.هنگام رفتن بهمراه شبنم روی صندلی عقب خودرو نشستیم و مادر جلو کنار حمید جا گرفت.در طول راه سکوت بدی بین ما حاکم شده بود.نمیدانم بقیه به چه فکر میکردند.ولی من به تنها چیزی که فکر میکردم ناراحتی کیان بود و بس.ندایی از درون بمن میگفت او روزی تلافی تمامی این کارها را در خواهد آورد و من از همان لحظه به فکر آینده مبهم زندگی ام بودم .صدای حمید مرا از فکر بیرون اورد.
مارد شما چه اصراری دارید که عروسی را همان روزی که تعیین کرده اید برگزار کنید؟
مارد مکثی کرد و گفت:حمید جان من باید فرصت داشته باشم تا بتونم خواهرت رو آبرومند خونه شوهر بفرستم.یک دلیل دیگه اش هم این که یک کم میخوام بگذره تا این پسره امتحانشو پس بده فوری و اول بسم الله که نمیشه دختره رو بفرستیم خونه کسی که نمیدونیم چه کاره است یا چه اخلاقی داره.
حمید گفت:اما نظر من غیر اینه.این پس دادن امتحان و شناختن طرف باید پیش از عقد صورت بگیرد .دیگه هر چی شده یا هر چی بوده در حال حاضر داماد شماست و بنظر من سخت گیری شما در رابطه با الهه فقط باعث بدتر شدن روابط بهتاش با خانواده میشه چه بخوایهم و چه نخواهیم الهه عقد کرده اونه اگه تاحالا هم اعتراضی به این سخت گیری نکرده از فهم و شعور خودش بوده و بس.در ضمن الهه هم دیگه بچه نیست خودش باید بتونه گلیمش رو ا ز آب بیرون بکشه اگه خاطرتون باشه شبنم هم قوتی عقد کرده بود گاهی میومد خونمون میموند.
مارد با اعتراض به حمید برای اینکه جلوی من این موضوع را مطرح کرده بود گفت:نه تو بهتاشی نه شبنم الهه است.شبنم ماشالله اونقدر عقل داشت که بدونه کسی رو انتخاب که به قالب خانواده خودش بخوره نه اینکه مثل دختر بی عقل من بگرده از اینهمه خواستگاری که سرشون به تنشون می ارزید دست بزاره روی کسی که نه خودش و نه خانواده ش بویی از...سپس با گفتن لااله الا اللله حرفش را خورد.
حمید برای اینکه مادر را ارام کند موضوع بحث را بجای دیگر کشاند .اما من از اینکه مادر جلوی شبنم مرا بی عقل و نفهم خطاب کرده بود حالم گرفته شد.
صبح روز بعد حاضر شدم تا به موسسه زبان بروم .مادر وقتی دید حاضر شدم گفت:الهه امروز اگه میشه کلاس نرو .الهام میاد میخواهیم بریم برات چند تیکه وسیله بگیریم.
هنوز از بابت شب گذشته دلخور و ناراحت بودم و در حالیکه مقنعه مشکی ام را سر میکردم با بی تفاوتی گفتم:من امروز امتحان دارم نمیتونم نرم.مارد نفس عمیقی کشید و گفت:برو ولی بعد غر نزنی بگی من اینو نمیخوام اونو نمیخوام.
بدون اینکه پاسخی بدهم با گفتن خداحافظ از منزل خارج شدم.با دلخوری مسیر خیابان را طی کردم و در این فکر بودم که عید امسال چطور خواهد گذشت.کتی بمن گفته بود که هر سال برای تعطیلات به شمال میروند و دلش را خوش کرده بود که از مادر اجازه مرا هم بگیرد .هنوز نگفته میدانستم مادر باز هم مخالفت میکند .راستش خودم هم دیگر خسته شده بودم حتی در بین دوست و اشنا هم یک چنین دوران نامزدی را سراغ نداشتم .از بعضی دوستان شنیده بودم که دوران نامزدی شیرینترین دوران زندگی است ولی وقتی بخودم نگاه میکردم دوره ای سراسر فکر و غصه را طی کرده بودم.تازه فقط 3 ماه و اندی بود که با کیان نامزد کرده بودم و بر طبق قرار میبایست چهار پنج ماه دیگر هم صبر میکردیم با خودم گفتم تا تمام شدن این دوره جهنمی اگر دق نکرده باشم خیلی هنر کردم.
بحدی د رفکر بودم که نفهمیدم چطور سوار اتوبوس شدم و چه وقت از آن پیاده شدم .زمانی بخودم آمدم که به خیابان آموزشگاه رسیده بودم.با شنیدن دو بوق پی در پی و آشنا بطرف صدا برگشتم میدانستم بجز کیان هیچکش به این شکل بوق نمیزند.حدسم درست بود کیان کمی دورتر از در موسسه منتظرم بود .خوردوی پراید سفید رنگی زیر پایش بود که از تمیزی برق میزد.با قدمهایی شمرده به طرفش رفتم .برخلاف همیشه پیاده نشد و فقط شیشه را پایین آورد.به او سلام کردم و پاسخم را داد و دسشت را بطرفم دراز کرد .با او دست دادم و در همان حال چشمم به دستبندش افتاد.از زمانیکه نامزد کرده بودیم دیگر ندیده بودم دستبند بدست کند.ولی اکنون میدیدم که آنرا به مچش انداخته حلقه هم به انگشت دست راستش بود با وجودیکه داخل خودرو نشسته بود متوجه شدم بلوزی اسپرت و آستین کوتاه برنگ سفید و شلوار جین مشکی بتن دارد.کیان بمن گفت که سوار شوم به او گفتم امروز امتحان پایان دوره دارم و حتما باید به آموزشگاه بروم.
کیان گفت:امتحان بمونه برای بعد بیا بریم.
برای قانع کردن او گفتم:آخه اگر نتوانم امروز سر جلسه امتحان حاضر بشم دیگه میره تا آخر فروردین که با دوره بعدی امتحان بدم.
مهم نیست بیا سوار شو.
فهمیدم اصرار فایده ای نداره بدون هیچ حرفی سوار شدم.
کیان خودرو را به حرکت در اورد .بدون اینکه حتی پخش خودرو را روشن کند چشم به روبرو دوخته بود و فقط گاهی از آینه به پشت سرش نگاهی میکرد .از سکوتی که بین ما حاکم بود متنفر بودم.دوست داشتم حرف بزند و حتی اگر میخواهد از مادر و رفترا شب گذشته اش گله کذاری کند .بهتر دیدم خودم سر حرف را باز کنم ولی نمیدانستم از چه باید صحبت کنم وقتی وارد آزاد راه تهران کرج شدیم او سرعت خودرو را زیاد کرد متوجه شدم با این سرعت بسوی مقصد خاصی در حرکت است ولی سردر نمیآوردم میخواهیم کجا برویم هر چه فکر کردم در این آزاد راه پارک یا محل تفریحی نمیشناختم .یک لحظه فکر کردم شاید هوس رفتن به پارک ارم به سرش زده است ولی میدانستم این احمقانه ترین فکریست که تاکنون کرده ام؟!
آنهم در زمستان و آنوقت صبح!
بی اعتنایی کیان نسبت بمن و توجه اش به روبرو بیش از اینکه بدانم کجا میرویم فکر را مشغول کرده بود.کیان باید درک میکرد از بابت شب گذشته من بی تقصیر بوده ام و انتظار داشتم او منطقی تر از ان باشد که ناراحتی حاصل از برخورد خانواده ام را سر من خالی نکند.
از سرعت خودرو که در باند سوم آزاد راه جاده را میشکافت و پیش میرفت وحشت زده شدم.صدای بوق ممتدی که بخاطر سرعت خودرو به صدا در آمده بود در گوشم میپیچید و ترس بر دلم می انداخت.به کیان نگاه کردم خونسرد و آرام نگاهم میکرد و با لبخند چشمکی زد .در نگاهش نه عصبانیتی بود نه سرزنش حتی احساس کردم خیلی هم سرحال است .چند لحظه بعد گفت:عزیزم اگه حوصله ات سر رفته از داشبورت یک نوار بنداز تو پخش.
از اینکه ناراحت نبود خیالم راحت شد و به تصورات پوچی که میکردم لعنت فرستادم .سه دسته اسکناس سبز کنار چند کاست بود.به کیان گفتم چرا اینجا پول گذاشتی؟
کیان نگاهی به داشبورت کرد و گفت:همینجوری.
بنظرت ماشین امنه؟
خندید و گفت:از جیبهای من که امن تره.
به شلوار جین تنگی که پایش بود نگاه کردم و پیش خودم گفتم بدون شک همینطور است.سپس کاستی انتخاب کردم و آنراداخل دستگاه گذاشتم.صدای موسیقی ملایم خارجی فضای خودرو را پر کرد صدا را کم کردم تا مانعی برای صحبتمان نباشد .با رسیدن به کرج بار دیگر کنجکاو شدم بدانم کجا میرویم و اینبار چون خیالم راحت بود که کیان ناراحت نیست گفتم:کجا میرویم؟
به تابلویی که با خط درشتی رو آن نوشته بود چالوس اشاره کرد و گفت:میبینی که.
فکر کردم شوخی میکند با خنده گفتم:فکر نمیکنی یک کم زود راه افتادیم یک هفته دیگه تازه تعطیلات شروع میشه.
-
لبخند زد و چیزی نگفت.
باردیگر پرسیدم: « حالا راست راستی کجا میریم؟ »
گفت: « وقتی رسیدیم می فهمی »
جرات نداشتم بپرسم پیش از تمام شدن ساعت کلاسم برمی گردیم یا نه. می ترسیدم با گفتن این جمله او را به یاد مادر و سختگیریهایش بیاندازم. خودم را اینطور قانع کردم که کیان شرایط مرا درک می کند و اینبار هم مثل همیشه مرا سروقت به منزل میرساند. با این فکر دلم ارام شد و چون هنوز سه ساعت وقت داشتم خیالم راحت بود که به موقع به منزل می رسیم و اینبار هم اب از اب تکان نمی خورد.
وقتی وارد جاده چالوس شدیم فهمیدم کیان شوخی نکردخ، ولی بازهم فکر میکردم کیان رستوران و یا مقصد خاصی را درنظر دارد. وقتی رستورانها و باغهای خانوادگی را یکی یکی بسرعت پشت سر می گذاشتیم کم کم نگران شدم که چه وقت قرار است برگردیم. به سد که رسیدیم خودرو را کنار جاده هدایت کرد . منم خیالم راحت شد که عاقبت مقصدمان معلوم شد. کیان خودرو را پارک کرد و بمن گفت پیاده شویم تا کمی خستگی درکنیم. به اتفاق پیاده شدیم. از دیدن اب سد غرق در شگفتی شدم و با خودم فکر کردم اگر کسی در ان بیفتد چه میشود. باد ملایمی که میوزید با کمی سوز همراه بود. هوای ان منطقه از تهران خیلی سردتر بود، زیرا صبح که از خانه بیرون امده بودم خبری از سوز و سرما نبود. احساس سرما کردم و دستانم را زیر بغلم گرفتم. کیان بطرف خودرو رفت و کت چرمش را اورد. نزدیک من که رسید کت را روی دوشم انداخت.
تشکر کردم و گفتم: « خودت چی؟ لباست خیلی کمه. یک وقت سرما نخوری؟ »
لبخندی زد و گفت: « فکر من نباش، هوا اونقدر هم سرد نیست.»
مدتی سد را نگاه کردیم تا اینکه کیان گفت: « الهه دیگه بهنره بریم. »
با خوشحالی از اینکه او بیشتر از من به فکر منزل است بطرف خودرو رفتم و سوار شدم. منتظر بودم کیان دور بزند و بطرف تهران برگردیم، ولی دیدم همچنان جاده را گرفته و پیش میرود. نگاهی به ساعت داخل خودرو انداختم و با نگرانی فهمیدم که فقط یک ساعت وقت دارم تا به خانه برگردم. با سرعتی که کیان پیش میرفت اگر برمی گشت خیلی راحت می توانستم بموقع برسم، ولی او همچنان با سرعت پیش میراند. هنوز یک هفته به اغارز سفرهای نوروزی باقی مانده بود، با این حال بعضی اوقات با ازدحام خودروهایی که قصد مسافرت به شمال را داشتند مواج میشدیم. کیان از خودرو ها سبقت می گرفت و گاهی این سبقت ها بحدی خطرناک بود که کوچکترین غفلت ممکن بود به قیمت جانمان تمام شود. عاقبت نتوانستم خویشتنداری ام را حفظ کنم و حطاب به کیان گفتم: « میشه بگی کجا میریم؟ »
کیان نگاهی بمن کرد و با لبخند گفت: « بهت گفتمريال ولی تو باور نکردی »
« یعنی را ست راستی داری میری شمال؟ »
« اره »
« کیان؟ »
« جون »
« هیچ معلومه چیکار میکنی؟»
« کار بدی نمی کنم، دارم با زنم میرم شمال »
« زنت نه ... نامزدت »
« زیاد فرقی نمی کنه، از همین حالا میتونی خودتو زن من فرض کنی. »
بی اختیار نام او را صدا می کردم تا شاید بفهمد چیکار میکند، و لی گویی تصمیمش را گرفته بود، زیرا با خنده باردیگر گفت: « جونم »
فکر اینکه اگر مادر و حسام بفهمند من همراه او کجاها که نرفته ام دیوانه ام میکرد. ناخوداگاه دستان را جلوی دهانم گذاشتم و چشمانم را بستم. نمی دانستم با چه زبانی کیان را از کاری که می خواست انجام دهد باز دارم. فکرم کار نمی کرد و مرتب صحنه اشوب خانه و تشویش مادر جلوی چشمم ظاهر میشد. با ترس گفتم: « کیان خواهش میکنم برگردیم. تو رو به هرکسی که دوست داری »
کیان با لبخند به جاده نگاه میکرد و در همان حال گفت: « من فقط یکنفر رو دوست دارم اونم کنارم نشسته. دیگه هیچ چیز نمی خوام »
« کیان خواهش میکنم. اگه منو دوست داری نزار کار به جایی برسه که نتونم جلوی خانوادخ ام سر بلند کنم»
باخنده گفت: « هی ، نکنه هنوز تو خیال می کنی من و تو باهم دوستیم. عزیزم بفهم ، من شوهرتم. نمی دونم کی می خوای اینو بفهمی»
« می فهمم کیان ، ولی هر چیز رسم و رسوم خودش رو داره »
« ولی من در رسم و رسوم هیچ خانواده ای ندیدم که نگذارند زن عقد کرده کسی یک شب پیشش بمونه. »
جوابی نداشتم به کیان بدخم. حتی خودمان هم این رسم را نداشتیم. حمید و شبنم وقتی باهم نامزد بودند شبنم گاهی به منزلمان میامد و شب هم می ماند، حتی رختخواب مشترک ان دو در اتاق بالا انداخته میشد. بیاد حرف مادر افتادم که گفته بود: نه حمید کیان است و نه من شبنم.
نمی دانم مادر در مورد من و کیان چه فکر میکرد، ولی همین بی اعتمادیهای او . حسام چنین دردسری برای من درست کرده بود.
کیان وقتی دید سکوت کرده و در فکرم گفت: « الهه دوستت دارم، به خدا خیلی ... »
با ناراحتی سرم را برگرداندم و گفتم: « دروغ میگی. اگه منو دوست داشتی حاضر نمی شدی ابروی مرا جلوی خانواده ام ببری.»
فکر کنم حرفم برای کیان خیلی گران تمام سد، زیرا با خشونت دستم را گرفت و گفت: « الهه، دیگه نمی خوام کلمه دروغگو را ازت بشنوم. وقتی بهت میگم دوستت دارم بفهم که حرف دلم رو به زبون اوردم.»
از اینکه ناراحتش کرده بودم خودم هم ناراحت شدم و گفتم: « معذرت می خوام، منظور بدی نداشتم.»
فشار دستانش کمتر شد و با لحن ارامی گفت: « می بخشمت بشرطی که دیگه حرفی از خونتون نزنی.»
بغض گلویم را گرفته بود و دلم می خواست گریه کنم. زیر لب گفتم: « خودخواه »
صدای خنده اش بلند شد و گفت: « عیب نداره، زیر لب هرچقدر می خواهی می تونی بهم بدوبیراه بگی.»
با قهر سرم را بطرف جاده برگرداندم و بفکر عاقبت کاری بودم که در شرف وقوع بود. باردیگر بیاد مادر و واکنش او در قبال این مسئله افتادم و بی تابی وجودم را گرفت. بفکر راه چاره بودم، ولی چیزی بعقلم نمی رسید.
لحظه به لحظه از تهران دورتر میشدیم. مانند کسی بودم که کم کم در عمق ابی فرو میرود با خود می اندیشیدم که حتی اگر می توانستم پرواز هم کنم دیگر بموقع به خانه نمی رسم.
بحدی افکار ناخوشایند وجودم را گرفته بود که با نگرانی گفتم: « کیان چکار کنم راضی بشی منو برگردونی خونه؟ »
شانه هایش را بالا انداخت و با لحن شوخی گفت: « کاری نمیخواد بکنی خودم برت میگردونم، ولی یکی دو روز دیگه »
« وای کیان تورو خدا. بمن رحم کن. من دیگه نمی تونم پیش خانواده ام سر بلند کنم.»
باصدای بلندی خندید و گفت: « تو چته، هر کی ندونه فکر می کنه دزدیدمت»
« این با دزدیدن چه فرقی میکنه؟ »
« خیلی فرق میکنه. اونجور حداقل 15 سال حبس بخاطر ادم ربایی و 78 ضربه شلاق بخاطر تجاوز به عنف رو شاخشه »
از حرف او سرم سوت کشید. از خجالت دلم می خواست در خودرو رو باز کنم و خودم را بیرون پرت کنم. دستم را روی صورتم گذاشتم که بشدت از ان حرارت بیرون میزد و با ناراحتی گفتم: « بسه دیگه »
کیان می خندید و از اذیت کردن من لذت میبرد. میدانستم هرچه بگویم و هرکار بکنم بیفایده است و او از تصمیمی که گرفته برنخواهد گشت. با دیدن ساعت که از 12 ظهر گذشت فکر کردم دست کم بمادر اطلاع بدهم که با کیان هستم تا بیشتر از ان نگران نشود. دلم نمی خواست با کیان حرف بزنم و به اصطلاح با او قهر کرده بودم، ولی برای اینکه به او بگویم با منزل تماس بگیرد سکوت را شکستم و گفتم: « کیان ، حداقل به خانواده ام اطلاع بده که با تو هستم.»
کیان سرش را تکان داد و گفت: « به کتی گفتم به خونتون زنگ بزنه و به اونا بگه.»
« پس مادرت هم میدونه چکار می خواهی بکنی. »
کیان نگاه پر معنایی بمن کرد و گفت : « مادرم؟ »
در نگاه کیان نکته مبهمی وجود داشت. نگاهش را از من گرفت و درحالیکه به جاده نگاه میکرد گفت: « کتی نمی دونه، فقط به او گفتم ساعت 2 بعدازظهر به خونتون زنگ بزنه بگه نگران تو نباشند.»
لبم را بدندان گرفتم و گفتم: « چرا اینقدر دیر؟ تو این 2 ساعت مادرم دق میکنه. کیان خواهش میکنم زنگ بزن بهش بگو همین الان به خونمون زنگ بزنه. »
کیان با بی تفاوتی گفت: « تلفن همراهم رو نیاوردم. » می دانستم این اولین تلافی نسبت به بی اعتناییهای مادر است.
گفتم: « خب یک جا نگهدار از بیرون زنگ بزنیم.»
چیزی نگفت و من فهمیدم اگر بخواهم بازهم اصرار کنم فقط خودم را سبک کرده ام و او کاری را که میلش نباشد انجام نخواهد داد.
با قهر سرم را برگرداندم و تصمیم گرفتم تا جایی که ممکن است با او صحبت نکنم. این تصمیم هم زیاد دوام نیاورد و احساس سرگیجه و تهوع باعث شد به او بگویم: « کیان سرم داره گیج میره، یک جا نگهدار هوا بخورم. »
کیان وقتی رنگ پریده صورتم را دید گفت: « اینجا نمیشه نگه داشت، طاقت بیاری اولین محل پارک نگه میدارم. »
با حال بدی دست به گریبان بودم. حس میکردم روده هایم را چنگ می زنند و دهانم از ترشح زیاد بزاقم پر اب و گلویم تلخ شده بود. خوشبهتانه خیلی زود بمحل پارک رسیدیم و کیان توقف کرد. درو باز کردم و پیاده شدم. با رسیدن پایم بزمین احساس راحتی بیشتری کردم و بعد از چند لحظه حالم جا امد.
مکانی که کیان نگه داشته بود در ارتفاعات هزارچم بود. منظره شگفت انگیزی پیش چشمانم بود. هنوز درختان سبز نشده بودند و بی برگی درختان این حسن را داشت که منظره ای متفاوت ایجاد کرده بود. دلم می خواست فارغ از هر نگرانی و دلشوره برای منزل به این زیباییها نگاه می کردم و از وجود چنین تابلوی شگفت اور و زنده ای لذت می بردم.
کیان کنارم ایستاد و به این منظره شگفت اور خیره شد. زمانی که دستش را دور شانه ام انداخت فهمیدم که وقت رفتن است. با نگرانی به او نگاه کردم و گفتم: « هنوز سر حرفتی؟ »
لبخندی زد و گفت: « شک نکن »
اخم کردم و گفتم: « حتی اگه باهات قهر کنم و حرف نزنم ؟ »
با صدای بلند خندید و گفت: « هرجور راحتی »
با عصبانیت پشتم را به او کردم و گفتم: « ولی من راضی نیستم »
خنده اش بلند تر شد و گفت: « می خواستی همان موقعی که موافقتت رو اعلام کردی فکر این موقع باشی. »
بطرفش برگشتم و گفتم: « من کی موافقت کردم؟ »
« بهتره زیر حرفت نزنی، چون اون موقعی که سر سفره عقد بله رو گفتی دستکم 20 تا شاهد بیشتر اونجا بودند. »
می دانستم حریف زبان او نخواهم شد. با حرص بطرف خودرو رفتم و سوار شدم. کیان درحالیکه هنوز می خندید سوار شد و بعد از بستن کمربند ایمنی را افتاد.
صدای موسیقی ارامش بخشی فضای خودرو را پر کرده بود. هنوز چند کیلومتر نرفته بودیم که باردیگر احساس سرگیجه و اینبار سردرد کردم. کف دستانم را روی شقیقه هایم گذاشتم و سرم را به صندلی تکیه دادم. کیان متوجه شد و بمن گفت از صندلی پشت کیفش را بردارم. به پشت برگشتم و کیف دستی کوچکش را برداشتم و انرا بطرف او گرفتم. همانطور که فرمان را به دست داشت و رانندگی می کرد با یک دستش زیپ کوچک جلوی کیفش را باز کرد و بسته ای از کیف بیرون اورد. بسته را که برداشت کیف را روی پای من گذاشت. به بسته که در دست داشت نگاه کردم و متوجه شدم ادامس است. کاغذ دور انرا باز کرد و همانطور که انرا جلوی دهانم می اورد گفت: « دهنت را باز کن »
سرم را چرخاندم و گفتم: « حالم بده ، نمی تونم ادامس بجوم»
« ولی این ادامس با اونای دیگه فرق داره ، این از تهوع و سر دردت کم میکنه. امتحان کن متوجه میشی»
خواستم انرا بگیرم و خودم به دهان بگذارم که نگذاشت و گفت: « اینم از خاصیت های این ادامسه که خودم باید به خوردت بدم »
با اصرار او اجازه دادم تا اینکار را بکند. هنوز انرا خوب نجویده بودم که دهان و حتی گلویم یخ کرد. سردی غیرمنتظره ان باعث شد ناخوداگاه جیغ کوتاهی زدم. تا خواستم انرا از دهانم خارج کنم دستش را جلوی دهانم گذاشت و گفت: « نترس، بهت گفتم این با ادامسهای دیگه فرق داره. سعی کن بجویش ، الان بطعمش عادت میکنی. »
او درست میگفت. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که بطعمش عادت کردم. سپس کیفی را که روی پای من بود برداشت و انرا روی صندلی عقب پرت کرد.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. بطرز باورنکردنی سردرد و سرگیجه ام از بین رفته بود و احساس منگی می کردم. کیان دستش را روی پایم گذاشت و من انقدر گیج بودم که حتی اعتراضی به اینکار نکردم. نمیدانم چه مرگم شده بود، حتی از تماس دستش احساس خوشایندی هم داشتم و این شرم اورترین احساسی بود که می توانست در وجودم باشد. برای مهار این احساس دستم را در دستش گذاشتم تا مانع از نوازشش شوم. کیان خندید و درحالیکه دستم را می گرفت انرا به لبانش برد و بوسه ای به ان زد. سپس او را خاموش کرد و درحالیکه دستم را زیر دستش و روی دنده گذاشته بود برایم خواند.
باز، ای الهه ناز ... با دل من بساز .... کین غم جانگداز .... برود ز برم
گـر، دل من نیاسود ... از گناه تو بود ... بیا تا ز سرم ... گنهت گذرم
بـاز، میکنم دست یاری بسویت دراز ... بیا تا غم خود را با راز و نیاز...
ز خاطر ببـرم
گـر، نکند تیر خشمت، دلم را هدف ... بخدا همچون مرغ پر شور و شرر
بسویت بپرم
انکه او زغمت دل بندد چون من کیست ... ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی ، در بزمم بنشین ... من تو را وفادارم، بیا که جز این
نباشـد هنـرم
این همه بی وفایی ندارد ثمـر ... به خدا اگر از من نگیری خبـر
نیابی اثـرم
همانطور که سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و چشمانم روی هم بود به اوازش گوش سپرده بودم. درهمانحال پیش خودم فکر کردم چقدر صدایش دلنشین است. کم کم خواب دلچسبی زیر پلکهای بسته ام احساس کردم و بدون اینکه بخواهم با این احساس دلنشین مقابله کنم خودم را بدست خواب سپردم. ابتدا فشار دستان اورا روی دستم و جابجای دنده را زیر دستم احساس می کردم ولی کم کم دیگر هیچ نفهمیدم.
چشمانم را که باز کردم اول هیچ چیز بخاطر نمی اوردم. صدای اهسته و ملایم موسیقی چیزهایی را در ذهنم تداعی میکرد. تکانی بخودم دادم و متوجه شدم حالت بدی خوابیده ام زیرا کمرم خشک شده بود. نوازش دستی زا روی موهایم احساس کردم. هوا نیمه تاریک بود و نمیتوانستم تشخیص دهم در چه وضعیتی هستم. تلاش کردم از جایم بلند شوم. صدای کیان مرا متوجه موقعیتم کرد.
« بیدار شدی عزیزم؟ »
تمام اتفاقات گذشته را بخاطر اوردم و فهمیدم وقتی خوابم برده بود کیان سرم را روی پایش گذاشته است و مقنعه را از سرم بیرون اورده و گلسرم را هم باز کرده. موهایم را از دورم جمع کردم و بدنبال مقنعه ام گشتم و انرا کنار دستم پیدا کردم.
هنوز کسل و خواب الود بودم. اگر موقعیت خوبی پیدا میشئ شاید تا صبح می خوابیدم. بزحمت موهای اشفته ام را مهار کردم و مقنعه را کج و کوله سرم انداختم. با دیدن هوا که رو به تاریکی میرفت ناخوداگاه به ساعت نگاه کردم. بدون شک تا ان لحظه مادر و بقیه متوجه موضوع شده بودند. باردیگر بی تاب شده بودم و دلم می خواست بزنم زیر گریه. در دل از مادر عذر می خواستم و از خدا می خواستم با فهمیدن این موضوع اتفاقی برایش نیفتد. تنها چیزی که باعث میشد دادو فغان راه نیاندازم صیغه عقدی بود که بین من و کیان جاری شده بود و میدانستم که از نظر شرعی و عرفی من و او زن و شوهریم ، ولی از نظر رسم و رسوم چه؟ من هنوز جهیزیه ام را بمنزل کیان منتقل نکرده بودم. نمی دانستم چه پیش خواهد امد، ولی ارزو میکردم که این موضوع باعث نشود خانواده ام مرا از خود طرد کنند.
نمی دانستم کیان قصد دارد منو کجا ببرد. البته فرقی هم بحالم نمی کرد دیگر اب از سرم گذشته بود و کم و زیادش فرقی نداشت.
چشمانم را بستم، ولی دیگر خواب از سرم پریده بود. با شنیدن صدای راهنما و سپس پیچیدن خودرو بسمتی چشمانم را باز کردم و متوجه شدم وارد محوطه پارکینگ هتلی شده ایم. بوی نم دریا را میشد احساس کرد. بجای اینکه از رسیدن بمقصد خوشحال باشم دلشوره و ترس بجانم افتاده بود. کیان خودرو را در مکانی پارک کرد و وقتی ترمز دستی را کشید رو بمن کرد و گفت: « خب رسیدیم ، خسته نباشی عزیزم »
چشمانش خسته بود، ولی شوق نگاهش دلم را می لرزاند. کیان نگاهی به لباسهای من انداخت و گفت: « الهه یکم صبر کن یک چیزی بیارم لباست رو عوض کنی. میترسم بمحض دیدن این تیپ بچه مدرسه ایت هرچی قسم و ایه بخورم که نامزد من هستی قبول نکنند و مارو دست پلیس بدن»
معلوم بود شوخی میکند، ولی من هنوز کسل بودم و حوصله هیچ چیز را نداشتم. کیا پیاده شد و لحظاتی بعد از صندوق عقب یک ساک بیرون اورد. از داخل ساک یک مانتو کرم و یک روسری طرحدار که خیلی برنگ مانتو میامد بیرون اورد. بدون مخالفت انها را با مانتو و مقنعه ای که پوشیده بودم عوض کردم. نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: « دختر عجب تیپ کار درستی شدی، ولی فقط یکم ارایش کم داری. چیزی با خودت نداری؟»
« مثلا چی؟ »
« ریملی، رژی ، مدادی؟ چه میدونم از این وسایل دیگه »
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: « ببخشید بنده خبر نداشتم قرار است دزدیده بشم »
خندید و گفت: « عیب نداره، فکر کنم اینجا هم یک مغازه لوازم ارایش داشته باشه. رفتیم داخل می فرستم یکی بره برات بخره»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « من درحال حاضر به چیزی احتیاج ندارم »
با نگاه معنیداری گفت: « ولی من احتیاج دارم که تو به خودت حسابی برسی»
نگاهم را از چشمانش گرفتم و در خودرو را باز کردم تا پیاده شوم. کیان پس از برداشتم کیف و پول و یک چمدان که پشت صندوق عقب بود بطرف لابی هتل راه افتاد. هتل بسیار قشنگ و مجللی بود با دیدی بسیار زیبا از محوطه که با وجود فصل زمستان پر از گل و سبزه بود. هوا بسیار دل انگیز و پاک بود و بوی نم میرساند که دریا بما خیلی نزدیک است. داخل هتل شدیم. چنان محو تماشای فضای مجلل لابی بودم که فراموش کردم تا چند ساعت پیش از ناراحتی دلم میخواست خودم را بکشم. کیان بطرف میز پذیرش رفت و با ارائه شناسنامه خودش تقاضای اتاق کرد. چند لحظه بعد بطرف من برگشت و اشاره کرد نزدیک بروم. جلو رفتم. کیان بمن گفت: « کارت اموزشگاهت را بده »
گفتم : « برای چی؟ »
لبخند زد و گفت: « برای شناسایی اینکه تو واقعاً زنم هستی »
-
همانطور که کارتم را از کیفم بیرون میاوردم چشمم به فتوکپی شناسنامه ام افتاد که قرار بود خیلی وقت پیش به اموزشگاه تحویل بدهم، ولی هربار فراموش میکردم اینکار راکنم. کپی را همراه کارتم به کیان دادم. از دیدن ان خیلی خوشحال شد و انرا روی میز پذیرش گذاشت. متصدی هتل نگاهی به فتوکپی شناسنامه ام انداخت و بعد انرا با احترام بطرف کیان گرفت. بعد از وارد کردن ناممان در فهرست مهمانان هتل، پیشخدمت را صدا کرد و درحالیکه کلید را بطرف او میگرفت گفت: « اقا و خانم را به اتاقشان راهنمایی کن. »
هتلی که در ان اقامت کرده بودیم ساختمانی بزرگ و 2 طبقه بود که به خواست کیان اتاقی در طبقه دوم بما داده شد. پیشخدمت هتل چمدان را برداشت و جلوتر از ما حرکت کرد. کیان دستش را دور کمرم گذاشت و مرا در بالا رفتن از پله ها همراهی کرد.
پیشخدمت مارا به سوییتی در طبقه دوم راهنمایی کرد که نظیر انرا ندیده بودم. سوییت از یک اتاق خواب و یک هال کوچک ال مانند باضافه حمام و دستشویی تشکیل شده بود. تمام سرویس ان ترکیبی از رنگ شیری و زرشکی بود. کف سوییت پارکت بود و فرش مدور و خوش نقشی وسط ان قرار داشت.
سه مبل راحتی بصورت نیم دایره دور ان چیده شده بود و تلویزیونی بزرگ و پایه دار روبروی مبلها قرار داشت. در طرف دیگر هال میز ناهارخوری و گردی وجود داشت که 2 صندلی دوطرف ان بود و روی ان گلدان کریستالی قرار داشت که 2 عدد گل سرخ طبیعی و تازه داخل ان قرار داشت. پیشخدمت چمدان را جلوی در اتاق خواب گذاشت و درحالیکه کلید را بطرف کیان دراز می کرد پرسید: « فرمایش دیگیری نداری؟»
کیان از او تشکر کرد و مبلغی در جیب او گذاشت. از خوشحالی و تشکر او فهمیدم مبلغ قابل توجهی به او داده است. وقتی پیشخدمت مارا ترک کرد کیان چمدان را بطرف اتاق خواب برد و درحالیکه در را باز میکرد سوتی کشید و گفت: « عجب اتاق قشنگی. الهه بیا ببین چقدر سلیقه بخرج داده اند»
دلم نمی خواست حتی به انجا نگاه کنم، ولی طرز بیان او باعث شد سرم را بچرخانم و به انجا نگاه کنم. کیان دستش را دور شانه ام انداخت و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. حق با او بود، اتاق خواب بسیار زیبا و قشنگ تزیین شده بود. رنگ پرده ها و رویه تخت و تمام سرویس تخت و ایینه ترکیبی از سفید و زرشکی بود و توری بهمین رنگ از سقف اویزان بود که بشکل زیبایی دور تختخواب را گرفته بود. چراغ خوابی پایه دار کنار تخت قد علم کرده بود که نور قرمز ان با نور سفید لامپهایی که از 3 گوشه سقف کاذب می تاپید ترکیب شده بود و فضایی بس شاعرانه بوجود اورده بود.
میز ارایش روبروی تخت قرار داشت که روی ان یک سشوار و 2 عدد حوله تمیز قرار داشت.
کیان چمدان را روی میز کوچکی که کنار تخت بود گذاشت و با خنده گفت: « خیلی خوبه که ادم اولین شب مشترک زندگیشو در چنین اتاقی سپری کنه»
با ناراحتی باز بفکر خانه افتادم و اینکه مادر در چه حالیست. کیان چمدان را باز کرد و 2 دست لباس برای خودش از چمدان بیرون اورد و روی تخت انداخت. سپس جعبه ای را که روز گذشته بدون باز کردن روی تختش رها کرده بودم از چمدان بیرون اورد و گفت: « اینم کادویی که حتی به خودت زحمت باز کردنش را ندادی»
شانه هایم را بالا بردم و گفتم: « خودت نگذاشتی بازش کنم. گفتی باز کردن اون شرط داره»
با لبخند گفت: « حالا دیگه شرطش برداشته شده »
نگاهی به کادو انداختم و بطرفش رفتم تا انرا از او بگیرم که گفت: « تا حالا که صبر کردی یکم دیگه صبر کن »
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « منو گرفتی؟ »
خندید و از چمدان یکدست لباس راحت برای من بیرون اورد و نگاهی بمن کرد و گفت: « سلیقه ام چطوره؟ »
نگاهی به لباس کردم و گفتم: « خوبه . مثل اینکه از قبل برای ادم ربایی برنامه ریزی کرده بودی »
متوجه طعنم شد و درحالیکه یک حوله و اودوکلن و سایر خرده ریزهای شخصی اش را از چمدان بیرون میاورد گفت: « تا دیشب برنامه خاصب نداشتم. اگر مادر گرامیتان موافقت میکردند جنابعالی شب گذشته منزل ما بمانید هیچ اتفاقی پیش نمی امد و من همان کیان سربزیر و اقای سابق بودم که هرچه توهین و تحقیر میشنید و میدید چون رگ غیرتش رو زده بود صداش در نمیومد»
از حرفش ناراحت نشدم و حق را به او دادم ، ولی برای ارضای کنجکاویم پرسیدم: « خب، حالا تو چه اصراری به موندن من داشتی؟ »
کیان از جا بلند شد و همانطور که لباسهایش را داخل کمد اویزان میکرد و خرده ریزها را جابجا میکرد گفت: « باور کن هیچی ، ولی حالا که پرسیدی بزار یک چیزی بهت بگم. همون شب عقد، وقتی خانواده ات نگذاشتند تو برای چند ساعت در مهمانی ما شرکت کنی سیل متلکها بسوی من سرازیر شد، ولی اهمیتی به انها ندادم چون هنوز اول کار بود و من حق را به خانواده ات میدادم، ولی این قضیه کم کم جدیتر شد قبول کن کاسه صبر هرکس تا اندازه ای جا دارد و بیش از حد که پر بشه جا برای چیز دیگه ای نمی مونه»
اهی کشیدم و با خود فکر کردم اگر همانطور پیش برود لجبازی کیان و خانواده ام جز من بهیچ کس دیگری ضرر نخواهد زد.
کیان وقتی متوجه شد سکوت کرده ام گفت: « الهه، دلم میخواد اینو بدونی موندن در خونه ما خطری برات نداشت. من اونقدر هرزه و دله نبودم که تا خودت نمی خواستی بهت دست دراز کنم، ولی بی اعتمادی خانواده ات یک توهین بزرگ بمن بود. توهین به شخصیتم»
کیان پس از گفتن این حرفها لحظه ای از اتاق خواب خارج شد و بعد از چند دقیقه از هال صدایش را شنیدم که گفت: « الهه، عزیزم تا تو دوش بگیری و لباست رو عوض کنی من چند دقیقه میرم بیرون و زود برمیگردم. بعد سفارش شام میدم. اکی؟»
هنوز در بهت گفته هایش بودم. با اینحال با صدای اهسته ای گفتم: « باشه برو »
لحظه ای بعد صدای بسته شدن در هال را شنیدم. دلم نمی خواست از جایم تکان بخورمو با خودم فکر کردم چه خوب میشد امدن من به شمال بصورت دیگه ای بود و در دلم ترس و دلهره ای وجود نداشت. انوقت با خیال راحت و با احساس خوشبختی از جایم بلند میشدم و با یک حمام داغ خستگی راه را در می اوردم، بعد با لبانی خندان و چهره ای اراسته پذیرای کیان بعنوان یک همسر میشدم. تصور این رویا بحدی شیرین بود که وقتی از ان به واقعیت برگشتم دلم بدجوری گرفت و از شدت دلتنگی اشک در چشمانم حلقه زد. با صدای اهسته ای گفتم: « خدایا چرا من؟ تو این همه ادمای دنیا چرا باید قسمت من این سرنوشت باشد. خدایا منم مثل هزاران دختر دیگه تو رویاهای خودم دنبال یک ایده ال بودم، حالا که اونو پیدا کردم پس چرا باید دلم از جای دیگه غمگین باشه»
همانطور که زیر لب با خودم زمزمه میکردم بخاطر اوردم یکبار یکی از دوستانم روی تخته کلاس نوشته بود: خودتان را هم بکشید نمی توانیذ معنای واقعی خوشبختی را پیدا کنید.
فهمیدم او در انروز به نتیجه ای رسیده بود که من پس از یکسال انرا درک کردم. اشکهایم را از صورتم پاک کردم و از جا بلند شدم. نگاهم به لباسی افتاد که کیان برایم خریده بود. یک بلوز و دامن بوکله و خیلی زیبا به رنگ بنفش بود که طرحهایی برنگ مشکی جلوه انرا دو چندان کرده بود. لبه استینها و یقه و پایین دامن هم با ابریشم مشکی قلاب دوزی شده بود. کنار لباس حوله ای برنگ سفید بود که فهمیدم کیان انرا برای من گذاشته است. روی میز کنار تخت چشمم به بسته کادو افتاد. نمی دانستم داخل ان چیست، ولی حدس میزدم چیز بخصوصی است که کیان برای باز کردنش شرط گذاشته بود. وسوسه اینکه داخل ان چیست چنان به جانم افتاد که دوست داشتم همان لحظه انرا باز کنم تا از محتویاتش باخبر شوم، ولی با خود فکر کردم بدون شک کیان دوست دارد هدیه اش را جلوی خودش باز کنم. چشم از بسته کادو برداشتم و بعد از برداشتن لباس و حوله به حمام رفتم.
نیم ساعت بعد در حال خشک کردن موهایم بودم که کیان وارد شد. در دستش بسته ای بود. با دیدن من لبخند زد و درحالیکه بسته را روی میز میگذاشت گفت: « عزیزم، اینم چند قلم وسیله ارایش. میخوام ببینم چیکار میکنی»
همان لحظه متوجه لباسم شد و گفت: « به، چقدر این رنگ بهت میاد. الهه پاشو ببینمت»
بی حوصله از جا برخاستم و صبر کردم تا کیان سلیقه اش را به تنم ببیند، ولی بحق که سلیقه عالی و بی نقصی داشت. لباس بطرز زیبایی روی تنم خوابیده بود و اندامم را خیلی موزون نشان میداد. کیان با ذوق از اندامم تعریف میکرد و میگفت که همیشه باید مراقب باشم تا فرم ان بهم نخورد. خیلی سریع نشستم و مشغول ادامه کارم شدم. کیان سشوار را از من گرفت و با برس موهایم را شانه کرد. او نهایت محبت را بمن میکرد و به طبع من هم میبایست از این وضع شادمان باشم، ولی افسوس که تنها چیزی که در وجودم نبود شادی بود. خودم هم میفهمیدم خشک و بی ذوق رفتار میکنم. دلم نمی خواست اینطور باشم، ولی دست خودم نبود. دلم انجا نبود که بتوانم انرا به محبتش بسپارم و لطفش را با سپاسگزاری جبران کنم.
پس از خشک کردن موهایم خواستم انرا پشتم جمع کنم که نگذاشت و خواست همانطور دورم رها باشد. سپس بطرف تلفن رفت و سفارش غذا داد و گفت انرا در سوییتمان سرو کنند. پس از گذاشتن گوشی تلفن درحالیکه دکمه های بلوزش را باز میکرد و گفت: « عزیزم من میرم یک دوش بگیرم، تا نیم ساعت دیگه شام را میارن بالا. هرچند که میدونم حسابی گرسنه ای. باید منو ببخشی اونقدر برای اومدن عجله داشتم که حتی یادم نبود یک ناهار درست و حسابی بهت بدم»
به زحمت لبخندی زدم و گفتم : « مهم نیست، هنوز هم گرسنه ام نیست»
لبخندی زد و گفت: « پس تا من برمیگردم یکم به خودت برس»
سپس حوله اش را بدست گرفت و وارد حمام شد.
کمتر از یک ربع بعد از حمام امد. شلوار جین مشکی اش پایش بود، ولی بلوز تنش نبود. با دیدن او سرم را پایین انداختم تا نگاهم به بدن برهنه اش نیفتد. کیان درحالیکه موهایش را با حوله خشک میکرد گفت:« الهه، بیا سشوار رو بگیر میخوام موهامو خشک کنم»
مانند کودکی حرف شنو از روی تخت بلند شدم و بطرفش رفتم. از اینکه لباس به تن نداشت خجالت می کشیدم نگاهش کنم. متوجه موضوع شد و به شوخی حوله را دور شانه اش انداخت و درحالیکه صدایش را نازک میکرد گفت: « ای وای، خدا مرگم بده»
برای اولین بار واقعا خنده ام گرفته بود و خنده ای حقیقی بر لب اوردم. کیان برسش را بدستم داد و خواست تا موهایش را بطرف بالا برس بزنم. برس را از او گرفتم و مشغول شدم، از اینه او را میدیدم که با لذت به این منظره نگاه میکند. به نگاهش لبخند زدم و او دستانم را گرفت و مرا بطرف خود کشید. از تماس دستانم با بدن برهنه اش لرزش گرفته بودم. با شنیدن صدای زنگ هر دو بهم نگاه کردیم. کیان نیشخندی زد و گفت: « بیا ... همیشه باید یک مزاحم داشته باشیم.»
با لبخند گفتم: « فکر کنم شام اوردند»
سرش را تکان داد و درحالیکه بلوزی برنگ ابی روشن به تن میکرد رفت تا در را باز کند. وقتی در اتاق خواب را میبست گفت: « الهه احساست رو همینطوری حفظ کن. باشه؟»
از خجالت سرم را پایین انداختم تا او را نبینم که با لبخند مرا می نگرد.
پس از صرف شام که خیلی هم مفصل بود. کیان پیشنهاد کرد برای پیاده روی تا کنار ساحل برویم. تا زمانی که از در هتل بیرون نیامده بودم نمی دانستم دریا درست پشت ساختمان قرار دارد. شب ساحل بحدی دل انگیز و دیدنی بود که دلم نمی خواست به هتل برگردیم بخصوص که ناراحت بودم که در بازگشت چه چیز انتظارم را میکشد. حدود یک ساعت کنار ساحل قدم زدیم و باهم صحبت کردیم، بعد به سوییتمان برگشتیم.
با پا گذاشتن به انجا دلهره و اضطراب من شروع شد. نمی دانستم حالا چه باید بکنم. چیز زیادی از مسایل زناشویی نمی دانستم و کسی هم نبود مرا راهنمایی کند. هرچه از ظهر تا ان لحظه به خودم تلقین کرده بودم که کیان همسرم میباشد و نباید احساس غریبگی نسبت به او داشته باشم همه پوچ شده بود و از بین رفته بود. وقتی نگاهم به او افتاد احساس امنیتی که تا ان لحظه با من بود جایش را به دلهره و ترسی مبهم داد. گویی با مردی بیگانه و سراپا احساس تنها شده بودم. کیان لباسهایش را عوض کرد و من همچنان ترسان و لرزان مانده بودم چه باید بکنم. در ان لحظه لبه تخت نشسته بودم و سرم را زیر انداخته بودم تا چشمم به اندام او نخورد. وقتی کنارم روی تخت نشست چنان از جا پریدم که او هم جا خورد و با تعجب گفت: « چه خبره ، کاریت ندارم»
از او کمی فاصله گرفتم و مانند شاگرد تنبل سرم را تا جا داشت پایین انداختم. صدای خنده اهسته کیان را شنیدم و در دل به حال خودم میگریستم زیرا دوست نداشتم شب اول چنین بی مقدمه و بدون امادگی باشم. کیان با صدایی ارام گفت: « الهه، نمی خوای هدیه ات رو باز کنی؟»
سرم را خم کردم و او هدیه را از روی میز برداشت و روی پایم گذاشت. صدای پاره شدن کاغذ کادو تنها صدایی بود که بین ما وجود داشت. همانطور که حدس زده بودم جعبه لباس بود، ولی چه لباسی؟!
بمحض باز کردن جعبه از چیزی که دیدم عرق از سر و رویم روان شد. داخل بسته یک پیراهن خواب خیلی ظریف و زیبا برنگ سفید قرار داشت. انقدر خجالت زده بودم که گویی شرم اورترین چیز دنیا را در دست دارم. خواستم بلند شوم که دستم را گرفت و گفت: « الهه فراموش نکن من شوهرت هستم. شوهرت، نه دوست پسرت. فهمیدی؟ پس خجالت رو کنار بزار و مثل یک دختر خوب رفتار کن. باشه؟»
تا زمانی که به رختخواب بروم انقدر دست دست کردم که بجای او خودم خسته شدم. کیان با خونسردی تمام مرا تحمل میکرد و عاقبت وقتی راضی شدم تا سرجایم دراز بکشم با خنده گفت: « چه عجب »
برخلاف تصورم کیان هیچ واکنشی نشان نداد. پس از بوسه ای بر گونه ام بمن شب بخیر گفت و خوابید. انشب بدون هیچ اتفاقی گذشت و این مرا به تفکر عمیقی فرو برد. میدانم او با اینکارش میخواست بمن بفهماند که بی اعتمادی خانواده ام نسبت به او پوچ و بی اساس بوده و با اینکار ثابت کرد که من هم درمورد او درست فکر نکرده ام.
3 شب در ان هتل بودیم. 3 شبی که اگر دلشوره بازگشت بمنزل را نداشتم از بهترین لحظه های عمرم بحساب میامد. در ان مسافرت کیان نهایت لطف را بمن داشت. روزها به جاهای دیدنی بابلسر می رفتیم و عصرها تا زمانی که خورشید در پشت ابی دریا فرو برود کنار ساحل قدم می زدیم و شب را در سوییت دنج و خلوتمان شام می خوردیم. در این 3 شب کیان جز یک بوسه هنگام خواب حتی دستش را برای لمس بدنم دراز نکرد و من ارام و مطمئن در کنار او و نزدیک به او شب را به صبح میرساندم.
وقتی کیان پیشنهاد بازگشت داد بحدی دلگیر بودم که دلم می خواست گریه کنم. فکر روبرو شدن با خانواده ام بحدی مرا می ترساند که دلم نمی خواست هیچ وقت بازگردیم. بدون کوچکترین اعتراضی پیشنهادش را قبول کردم و به او در جمع کردن وسایلمان کمک کردم. وقتی می خواستیم هتل را ترک کنیم بحدی دلم گرفته بود که گویی از بهترین خاطراتم جدا میشوم. البته همینطور هم بود، زیرا در تمام عمرم سفری به این خوبی نرفته بودم.
زمانی که کیان با متصدی هتل تسویه حساب میکرد او از ما خواست تا بازهم به انجا برویم. کیان به او گفت هروقت به این قسمت شمال بیاید بجز انجا جای دیگری نخواهد رفت. متصدی هتل با احترام شناسنامه کیان را پس داد و همراه ان ساک زیبایی بما هدیه داد و گفت: « این یادگاری ناقابل را از طرف هتل ما قبول کنید و امیدوارم با دیدن ان بیاد خاطرات خوشی که در این هتل داشتید بیفتید.»
کیان نگاهی به عکس روی ساک که نمایی از هتل بود انداخت و گفت: « ممنون، حتما همینطور خواهد بود » سپس ساک و شناسنامه اش را بطرف من گرفت و گفت: « عزیزم، چند لحظه اینارو بگیر »
از متصدی هتل خداحافظی کردیم. او تا دم در هتل ما را بدرقه کرد. خودروی کیان جلوی در هتل پارک شده بود. زودتر سوار شدم و او مشغول جابجا کردن وسایلمان در صندوق عقب شد. همانطور که به ساک دستی نگاه میکردم حرف متصدی هتل در ذهنم تکرار شد. او درست میگفت عکس روی ساک که نمای زیبای هتل و اطراف انرا به تصویر کشیده بود مرا بیاد خاطرات خوبی که انجا داشتم می انداخت. خاطراتی که شاید نظیر ان هرگز تکرار نمی شد.
چشم از ساک برداشتم و خواستم شناسنامه کیان را داخل کیفش که روی صندلی راننده بود بگذارم که هوس کردم انرا ورقی بزنم. عکس شناسنامه کیان برایم خیلی جالب بود. معلوم بود عکس متعلق به چندین سال قبل است، زیرا کیان در ان عکس خیلی کم سن تر از حالا بود.
شناسنامه را ورق زدم و نام خودم را در قسمت مربوط به مشخصات همسر دیدم. نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم ایا برای توجیه غیبت سه روزه ام از منزل این کفایت میکند؟ بازهم صفحه اول شناسنامه را اوردم و همانطور که سال تولد او را نگاه میکردم چشمم به نام پدرش افتاد و بمحض رویت نام مادرش دلم فرو ریخت.
بخاطر اوردم در پرونده پزشکی کتی نام حقیقی او خدیجه روح پرور ثبت شده بود که او خودش را کتی بمن معرفی کرد، ولی اکنون دیدم در شناسنامه کیان نام لیلا نوشته شده بود. غیر از این اسم چیز دیگری نبود بجز شماره شناسنامه و محل تنظیم سند و حوزه. گیج و سردرگم به این فکر کردم که جریان چیست و ایا این لیلا همان کتیست و یا اینکه کتی مادر حقیقی کیان نیست.
بادیدن کیان که قصد داشت سوار شود بسرعت شناسنامه را زیر ساک پنهان کردم. نمی دانم چرا اینکار را کردم. ولی انقدر هول شده بودم که جز این فکری بذهنم نرسید. کیان کیف دستی اش را از روی صندلی برداشت و پشت رول نشست و رو بمن کرد و گفت: « همه چیز مرتبه؟ »
سرم را تکان دادم. بصورتم دقت کرد و با لبخند گفت: « رنگت پریده. صورتت نشون میده هنوز راه نیفتاده حالت بد شده. اگه فکر میکنی حالت بده میخوای یک قرص ضد تهوع بهت بدم؟ »
گفتم: « نه، الان حالم خوبه، اگه دیدم حالم بدتر شد اونوقت قرص می خورم»
کیان قبول کرد و کلید را داخل سوییچ چرخاند.
در طول راه به چیزهایی که فکر میکردم یکی خانه بود و واکنش خانواده ام و دیگر اینکه چرا در شناسنامه کیان نام مادرش لیلا درج شده بود.
نفهمیدم کیان چه گفت، ولی وقتی دستم را گرفت به خودم امدم . گفتم: « چیزی گفتی؟»
« گفتم کجایی؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « کیان خیلی می ترسم. »
با خونسردی گفت: « برای چی؟»
« از اینکه چطور با مادرم و بقیه روبرو بشم»
« چطور نداره، خیلی عادی. تو جای بدی نرفته بودی. مگه وقتی خواهرت با شوهرش بیرون میره مادرت ناراحت میشه که حالا بخواد در مقابل تو واکنش نشون بده.»
« الهام با من فرق میکنه »
« چه فرقی؟ »
« اخه من هنوز بطور رسمی به خونت نیومدم »
« رسمی و غیر رسمی دیگه چه صیغه ایه؟»
« من هنوز جهیزیه ام اماده نیست. هنوز خیلی کارا مونده که باید انجام بدیم»
« مثلا؟ »
« یکیش تهیه وسایل زندگی»
« مگه تو خونه من زندگی کردی ببینی چیزی کم داری»
« درسته که تو خونه شما همه چیز فراهمه، ولی بهر صورت منم باید یک چیزهایی با خودم داشته باشم»
« برای چی؟»
« خب این رسمه »
« این رسم احمقانه مال 100 سال پیشه، وقتی تو خونه من یخچال هست دیگه میخوای برای چی یک جا تنگ کن اضافه کنی یا هر چیز دیگه ای که فکرش رو کنی»
« اخه اونا مال مادرته » همان لحظه بیاد شناسنامه کیان افتادم. ناخوداگاه به او نگاه کردم. او با نیشخند گفت: « اگه فکر میکنی کتی اهمیتی به این میده که مبادا تو بخواهی از وسایل اشپزخونه استفاده کنی باید بگم سخت در اشتباهی، چون اون حتی ماهی یکبار هم پاشو اونجا نمیزاره. غیر از اون گلی مسئول پخت و پزه و باید چند سال کار کنی تا بتونی مهارتی که اون در درست کردن غذا و کیک و دسر و سایر مخلفات داره به دست بیاری. بنظر من بهتره بجای وقت تلف کردن تو اشپزخونه و درست کردن قورمه و قیمه و کوفته به کار دیگه ای بپردازی.»
-
با خونسردي گفت :« براي چي؟»
« از اينكه چطور با مادرم و بقيه روبرو بشم.»
« چطور نداره ، خيلي عادي.تو جاي بدي نرفته بودي . مگه وقتي خواهرت با شوهرش بيرون مي ره مادرت ناراحت مي شه كه حالا بخواد در مقابل تو واكنش نشون بده.»
« الهام با من فرق مي كنه .»
« چه فرقي؟»
« آخه من هنوز به طور رسمي به خونت نيومدم.»
« رسمي و غير رسمي ديگه چه صيغه ايه؟»
« من هنوزجهيزيه ام آماده نيست .هنوز خيلي كارها مونده كه بايد انجام بديم.»
« مثلاَ؟»
« يكيش تهيه وسايل زندگي.»
« مگه تو خونه من زندگي كردي ببيني چيزي كم داري.»
« درسته كه تو خونه شما همه چيز فراهمه، ولي به هر صورت منم بايد يه چيزهايي با خودم داشته باشم.»
« براي چي؟»
« خوب اين رسمه.»
« اين رسم احمقانه مال صد سال پيشه ،وقتي تو خونه من يخچال هست ديگه مي خواي براي چي يك جا تنگ كن اضافه كني يا هر چيز ديگه اي كه فكرش رو كني.»
« آخه اونا مال مادرته.»همان لحظه به ياد شناسنامه كيان افتادم. ناخودآگاه به او نگاه كردم.او با نيشخند گفت:« اگه فكر مي كني كتي اهميتي به اين مي ده كه مبادا تو بخواهي از وسايل آشپزخونه استفاده كني بايد بگم سخت در اشتباهي،چون اون حتي ماهي يكبارم پاشو اونجا نمي گذاره.غير از اون گلي مسئول پخت و پزه و بايد چند سال كار كني تا بتوني مهارتي كه اون در درست كردن غذا و كيك و دسرو ساير مخلفات داره بدست بياري. به نظر من بهتره به جاي وقت تلف كردن تو آشپزخونه و درست كردن قورمه وقيمه وكوفته به كارديگه اي بپردازي.»
« مثلاَ؟»
« برو شنا،ورزش .چه مي دونم همين دوره هاي دوستانه .از كتي بپرسي راهنماييت مي كنه طوري كه حتي يك دقيقه وقت خالي پيدا نكني .»
سكوت كردم. كيان گفت: « اين كه گفتي يكيش بود. بقيه اش چي؟»
نفس عميقي كشيدم و از خير گفتن بقيه گذشتم چون مي دانستم كيان استدلالم را قبول ندارد. اگر راستش را بگويم خودم هم به چيزي كه عنوان كرده بود اعتقاد نداشتم، ولي پايه و اساس اعتقاد خانواده ام بر اين اصل استوارشده بودو كاري هم نمي شد كرد.
صداي كيان مرا از فكر بيرون آورد.« الهه نگران هيچ چيز نباش. من همه چيز را درست مي كنم.»
« چطوري؟»
« تو كاري به اين كارها نداشته باش.»
با وجودي كه دلم مي خواست به اواطمينان داشته باشم ، ولي مي دانستم كه كيان نمي تواند نظرخانواده ام را نسبت به كاري كه كرده بود برگرداند. با ديدن هر تابلويي كه مسافت باقي مانده تا تهران را نشان مي داد اضطراب درونم لحظه به لحظه بيشتر مي شد طوري كه وقتي براي صرف غذا در رستوراني بين راه پياده شديم به حدي سر درد و دل پيچه داشتم كه نتوانستم حتي لقمه اي فرو بدهم. كيان مجبور شد براي تسكين اضطرابم قرص مسكني به خوردم بدهد كه باقي راه را در خواب بگذرانم.
وقتي بيدار شدم به تهران رسيده بودم.با ديدن خيابانهاي شلوغ تهران دلم مي خواست چشمانم را ببندم و ديگر باز نكنم . با نگراني گفتم: « كيان حالا بايدچه كار كنيم؟ »
نگاهي به من كرد و گفت : « سلام عزيزم، ساعت خواب .»
لحن آرام و گرمش از شدت اضطرابم مي كاست ، ولي نه آنقدر كه بتواند جلوي حالت تهوعي كه از شدت دلشوره به من عارض شده بود بگيرد.
پنجره را پايين كشيدم تا با خوردن هواي سرد به صورتم اين حالت دست ازسرم بردارد. كيان متوجه شد حالم خوب نيست: « الهه نمي خواد خودت رو ناراحت كني. الان كه مي ريم خونه ما تا بعد ببينيم چي پيش مي ياد.»
ساعت از پنج گذشته بود كه به منزل آنان رسيديم. كتي با ديدنمان با رويي باز به ما خوش آمد گفت و مثل هميشه صورتم را بوسيد كيان به او گفت كه برايمان قهوه دم كند ، سپس از من خواست به اتاقش برويم .دستم را گرفت و مرا به طرف اتاقش برد.
همراه او وارد شديم و ناخود آگاه به ياد اولين بار افتادم كه به آن اتاق رفته بودم .دوباره به ديوار رو به روي تختش نگاه كردم . از ديدن تابلوي منظره به جاي تصوير زننده اي كه روي ديوار بود جا خوردم و بي اراده نگاهم به طرف كيان كشيده شد. در نگاه او خنده موج ميزد و گفتم : « خب حالا چكار بايد بكنيم؟»
كيان چمدان را باز كرد و گفت :« تا من برمي گردم برو يه دوش بگيرو لباست رو عوض كن .» و از اتاق خارج شد.
نگاهي به اتاقش انداختم ودري گوشه اتاقش بود كه حدس زدم رو به حمام باز مي شود . حوصله حمام رفتن نداشتم . نگاهي به چمدان انداختم. به جزلباسهاي خودم و لباسي كه او برايم خريده بود لباس ديگري نداشتم. اضطرابي كه در وجودم بود مانع از اين شد كه فكرم را متمركز چيزي كنم . به انتظار برگشتن كيان روي صندلي نشستم . چند دقيقه گذشت . وقتي ديدم از او خبري نيست در را باز كردم تا از اتاق خارج شوم كه با شنيدن صداي كيان كه در حال جرو بحث با كتي بود خواستم به اتاق برگردم كه با شنيدن نام خودم در جا خشك شدم.
كتي مي گفت : « حالا مي خواي چيكار كني ؟»
« الهه قرار نيست جايي بره . اون همين جا مي مونه.»
« خانواده اش چي؟»
« مگه نگفتي مادرش گفته ديگه حق نداره پاشو اونجا بزاره؟»
« بابا اون بنده خدا از ناراحتي يك چيزي گفته.»
« كتي بس كن، حوصله ندارم.»
« آخه عزيزم . وقتي بهت مي گم ناراحت مي شي . اگه يك كلام به من مي گفتي بهت مي گفتم اين كار بازي با دم شيره . اينم شراره شد كه با اون كارت نزديك بود سر همه مون رو به باد بدي.»
« اولاَ كه به تو مربوط نيست، بعد هم جريان شراره رو قاطي اين موضوع نكن . الهه زن منه ، هيچ كس هم نمي تونه غلطي بكنه ، فهميدي ؟ در ضمن لازم نكرده واسه من نقش آدماي دلسوز رو بازي كني .»
گويا كيان مي خواست او را ترك كند كه كتي صدايش زد.
« كيان گوش كن ، لج بازي كه نمي تونه كاري از پيش ببره ، بزار ببينم تو اين موقعيت چكار مي تونيم بكنيم.»
« لازم نيست تو كار من دخالت كني . مي دونم چكار كنم .»
« كيان....»
جوابي نشنيدم . از ترس اينكه مبادا بالا بيايد و مرا ببيند كه در حال گوش دادن به حرفهايشان هستم سريع و آهسته در را بستم و در حالي كه از ترس و وحشت به نفس زدن افتاده بودم حوله اي را كه داخل چمدان بود چنگ زدم و به سرعت به طرف حمام دويدم . تمام بدنم مي لرزيد . شير حمام را باز كردم و از شدت ناراحتي روي توالت فرنگي نشستم. دستم را روي سينه ام گذاشتم و فشار دادم تا ضربان قلبم را كه بيش از حد شده بود كنترل كنم . در همان حال به چيزهايي كه شنيده بودم فكر كردم. خداي من ، پس مادر به كتي گفته بود ديگر حق ندارم پايم را به آنجا بگذارم. واي بر من ،حالا بايد چه مي كردم؟ غمي كه از شنيدن اين حرف بر دلم سنگيني مي كرد از يك طرف و معمايي كه در ذهنم پيش آمده بود از طرف ديگربه مغزم فشار مي آورد . چرا كتي به كيان گفته بود با من مي خواهد چه كند و جريان بازي با دم شير چه معنايي مي داد. در اين بين نام شراره مرتب در گوشم مي پيچيد.
از صداي در اتاق فهميدم كيان داخل شده است . به سرعت از جا بلند شدم و لباسهايم را در آوردم تا دوش بگيرم.
وقتي از حمام خارج شدم كيان در حال جابه جا كردن وسايلش بود با ديدن من لبخند زد و گفت: « خستگيت رفع شد.»
به زحمت لبخند زدم و در پاسخ فقط سرم را تكان دادم. براي خشك كردن موهايم حوله را دور سرم پيچيدم . كيان اشاره كرد تا روي صندلي ميز آرايشش بنشينم. سپس با سشوار موهايم را خشك كرد و بعد خودش به حمام رفت تا دوش بگيرد در فاصله اي كه او به خمام رفته بود لب تخت نشسته بودم و فكرمي كردم.
ساعتي بعد براي صرف شام همراه كيان پايين رفتم .هنگام پايين رفتن از پله كيان گفت : « عزيزم ،گلي رفته مرخصي ، به اجبار بايد دست پخت كتي رو تحمل كنيم.»
براي پنهان كردن غم درونم لبخند زدم و همراه او پايين رفتم . چهره شاداب و خندان كتي پذيراي وجودمان بود، ولي ديگر مي دانستم پشت آن چهره به ظاهر آرام چه اضطرابي پنهان شده است. موضوع جرو بحث كيان و كتي فكرم را درگير كرده بود و احتياج به جاي خلوتي داشتم تا بتوانم قضيه را بررسي كنم .
مي دانستم مادر گفته كه ديگر حق ندارم به منزل بروم،ولي از كيان خواستم كتي را واسطه كند تا به مادر زنگ بزند و با او صحبت كند. چهره كيان نشان مي داد كه مايل به اين كار نيست ،ولي خواهش مرا رد نكرد و به كتي گفت تا با منزلمان تماس بگيرد. نگاه معني داري را كه كتي به كيان انداخت به خوبي درك كردم ، ولي نشان دادم از چيزي خبر ندارم .كتي به طرف تلفن رفت تا كاري كه كيان از او خواسته بود انجام دهد.
با دلهره و اضطراب منتطر نتيجه صحبت كتي با خانواده ام بودم. با نگاهي به ساعت فهميدم حسام هم در خانه است. دعا كردم تلفن را او جواب ندهد.لحظه هاي كشنده اي سپري شد تا تماس برقرار شود. با قلبي لرزان صداي كتي را شنيدم كه با كسي صحبت مي كرد، ابتدا نفهميدم چه كسي پشت خط است، ولي از لفظ خانم كه از زبان كتي بيرون آمد فهميدم طرف صحبتش مادر مي باشد .به حدي دلم براي مادر تنگ شده بود كه اگر جرآت پيدا مي كردم گوشي را از كتي مي گرفتم ،البته نه براي حرف زدن بلكه براي اينكه فقط صدايش را بشنوم. معلوم بود مادر حسابي شاكي است ، زيرا حتي اجازه صحبت به كتي نمي داد. كتي با ناراحتي نگاهي به كيان انداخت و سرش را تكان داد و خطاب به مادر گفت: « خانم اين چه حرفيه ، خلاف شرع كه نكردند. حالا خوبه عقد نامشون پيش خودتونه.»
نفهميدم مادر چه گفت كه كتي با چهره اي درهم پاسخش را اين طور داد : « اي بابا ،چرا شما اين طور فكر مي كنيد . ما كه از اول هم چشم به چيزي نداشتيم . باشه قدمش سر چشم خودمون . باشه.»
كتي ساكت شد و نگاهي به گوشي انداخت و گفت : « قطع كرد.»
من و كيان چشم به دهان او دوخته بوديم . كيان با چهره اي اخمو و گرفته و من با دلي نگران و چشماني كه اشك در آن جمع شده بود .كتي با ديدن ما شانه هايش را بالا انداخت و گفت : « ناراحت نباشيد . بايد بهش حق بديد . چند روز كه بگذره كم كم نرم ميشه.»
براي اينكه جلوي كتي و كيان گريه نكنم آن دورا ترك كردم و به اتاق كيان رفتم تا خودم را سبك كنم . چند دقيقه بعد كيان وارد اتاق شد وبا ديدن من كه مي گريستم كنارم نشست ومرا در آغوش گرفت . اعتراض نكردم ، زيرا چنان خودم را تنها و بي كس مي ديدم كه با تمام وجود به محبت او احتياج داشتم . دلداريهاي كيان آرامم كرد، ولي از اين غمگين بودم كه حكم نا روايي درموردم اجرا شده بود. خطايي انجام نداده بودم تا مستوجب طرد شدن از خانواده باشد. حتي نمي دانستم قرار است كيان مرا با خود به شمال ببرد. دلم از اين مي سوخت كه شايد خانواده ام فكر مي كنند من با نقشه قبلي و به خواست خودم همراه كيان رفته ام.
سرم را از آغوش كيان بيرون آوردم و بدون اينكه اشكهايم را پاك كنم گفتم: « كيان اونا بايد بفهمند كه من هيچ گناهي نداشتم.»
اشكهايم را پاك كرد و گفت: « كسي گناهي مرتكب نشده .»
« منظورم اينه كه اونا بايد بدونن بين ما هيچ چيز نبوده.»
نيشخندي زد و گفت : « مي توني ثابت كني؟»
با ناراحتي سرم را در دستانم گرفتم و با خود فكر كردم متاًسفانه او حق دارد. آن شب تا نزديك صبح بيدار بوديم .آنقدر گفت و گفت تا من آرام شدم و قبول كردم مدتي طول مي كشد تا اين مسئله براي خانواده ام حل شود.
نزديك صبح بود كه آماده خواب شديم . تخت كيان يك نفره بود تصميم گرفتم زمين بخوابم كه نگذاشت. آن شب بالش زير سرم سينه او بود .با شنيدن لالايي تپش قلبش چشمانم را روي هم گذاشتم و به خواب عميقي فرو رفتم.عجيب بود كه ديگرترس و دلهره اي از تنها بودن با او نداشتم. شايد من هم به آن باوري كه او انتظار داشت رسيده بودم و شب اول مجبور شديم هر دو به طور مشترك از تخت او استفاده كنيم، ولي صبح روز بعد كيان سفارش خريد تخت دو نفره اي را داد . البته من اطلاعي از اين موضوع نداشتم .زماني كه به سفارش كيان و راهنمايي كتي سه نفر دكوراتور مشغول تغيير دادن اتاق خواب مجردي كيان بودند من و او براي گردش به دربند رفته بوديم. وقتي به منزل برگشتيم طبق معمول براي تعويض لباسم خواستم وارد اتاق شوم كه يك لحظه فكر كردم حواسم پرت بوده و اشتباهي داخل اتاق ديگري شده ام. متعجب برگشتم تا از اتاق خارج شوم كه با كيان برخورد كردم و او درحالي كه آغوشش را مي گشود و مرا در بر مي گرفت گفت: « برو عزيزم ، اشتباه نكردي، اينجا اتاق خودمونه واتاق مشترك من وتو .»
چها روز از برگشتنمان گذشته بود .اين در حالي بود كه آخرين ساعتهاي سال كهنه را پشت سر مي گذاشتم و لحظه به لحظه به سال نو نزديك مي شديم. هر لحظه كه مي گذشت در اين فكر بودم آيا پيش از رسيدن سال نو خانواده ام پذيراي من خواهند شد ويا ديگر به طور كلي مرا از خود رانده اند . با هر صداي زنگ منتظرو اميدوار چشم به مكالمه كسي كه گوشي تلفن را برمي داشت مي دوختم تا بفهمم آيا نشاني از خانواده من هست يا نه .چند بار از كيان خواستم از كتي بخواهد حضوري سري به منزلمان بزند و واسطه آشتي من و خانواده ام شود ، اما كيان اجازه چنين كاري را نداد.
عيد آن سال را در حالي گذراندم كه نه از خانواده ام خبرداشتم ونه جراَت تماس گرفتن با آنان را در خود مي ديدم. گويي هر روز كه مي گذشت فاصله من با آنان زياد و زيادتر و شهامتم براي رويارويي با آنان كمتر و كمتر مي شد. آن سال از كيان و كتي هديه هاي با ارزش و گراني دريافت كردم،ولي هيچ كدام جاي عيدي مادرم رابرايم پر نكرد.اسكناس تا نخورده اي كه متبرك به آيات قرآن شده بود و به دست مادر و همراه بوسه اي به من مي داد كه ارزشش با دنيا برابري مي كرد.فكر مي كردم هنوز سر مهر نيامده اند و مايل نيستند مرا ببخشند.كيان هيچ چيز در اين رابطه نمي گفت و به نظر مي آمد كه زياد هم از اين وضعيت ناراضي نيست،ولي كتي مرتب دلداري ام مي داد و مي گفت اين وضعيت موقت است و به زودي خانواده ام دست از لجاجتشان بر خواهند داشت . بي تكليف و نگران هر روز صبح به اميد خبري از آنان بيدار مي شدم وتا شب نگران و سردرگم انتظار مي كشيدم.شب دلشكسته و غمگين چشم برهم مي گذاشتم. براي ديدن مادر و بقيه اعضاي خانواده ام به شدت بي تاب و دلتنگ بودم و گاهي در خلوت اشك مي ريختم، حتي چند بار خواستم به منزلمان زنگ بزنم ، ولي به محض برداشتن گوشي به حدي ترس برم مي داشت كه به ناچار گوشي را سر جايش قرار مي دادم. اين ترس از سرزنش نبود.شايد لغت شرم كلمه بهتري براي بيان اين احساس بود.نمي دانستم چرا،ولي فكر مي كردم مادر به محض شنيدن صدايم مهلت حرف زدن به من را نخواهد داد و قبل از اينكه بتوانم كلمه اي بگويم تلفن را قطع خواهد كرد . آن سال عيد برايم با سالهاي ديگر فرق داشت. اول اينكه غمگين بودم و گويي ذوق و شادي در درونم گم شده بود و ديگر اينكه عيد درخانواده كيان با خانه ما خيلي متفاوت بود.سفره اي چيده نشده بود كه دور هم جمع شوند.زمان تحويل سال نو كه ساعت نه شب بود كمند هنوز خارج از خانه با دوستاش بود وكتي تازه از آرايشگاه آمده بود و قرار بود به دوره اي كه منزل يكي از دوستانش برگزار مي شد برود. كيان هم حمام بود. گلي خانم هنوز از مرخصي برنگشته بود و من تنهاي تنها جلوي تلويزيون نشسته بودم و به مراسم تحويل سال كه از تلويزيون پخش مي شد چشم دوخته بودم و در همان حال به ياد سفره هفت سين كوچك خانه خودمان بودم. شايد اگر گلي خانم بود به اين اوضاع نابسامان سروساماني مي داد.
كيان لحظه اي تنهايم نمي گذاشت وسعي مي كرد با محبتي كه نثارم مي كنداجازه ندهد غم به دلم راه پيدا كند. ما از يك اتاق خواب مشترك استفاده مي كرديم ولي بين ما توافق شده بود تا روشن نشدن تكليفم رابطه اي با هم نداشته باشيم.براي كيان پذيرفتن اين موضوع خيلي سخت بود و مرتب به آن اعتراض مي كرد، ولي من در شرايط روحي قرار داشتم كه آمادگي پذيرفتن او را نداشتم.
رفتار كيان و كتي خيلي محبت آميز بود و هر دو سعي مي كردند به من خيلي خوش بگذرد.در اين بين تنها كمند بود كه كاري با من نداشت و در عالم خود سير مي كرد. كينه ام را نسبت به او فراموش كرده بودم،زيرا در همين مدت كوتاه فهميده بودم او دچار نوعي بيماري اعصاب است كه به او شخصيتي دو گانه مي دهد.اخلاق عجيبي داشت.بعضي اوقات خوب و متعادل بود ،ولي امان از زماني كه روي ديگر سكه نمايان مي شد. در چنين مواقعي به قدري تلخ و غيرقابل تحمل مي شد كه اندازه نداشت.بدون ملاحظه جيغ و فرياد مي كشيد و پا به زمين مي كوفت .گاهي با پرتاب كردن چيزي كه دستش بود نشان مي داد كنترلي روي اعصابش ندارد.از تنها كسي كه حساب مي برد كيان بود .زيرا خيلي ديده بودم وقتي در اوج عصبانيت بود تا كيان به او اخم مي كرد زود ساكت مي شد و به اتاقش مي رفت.
از كمند خوشم نمي آمد ، ميانه او هم با من خوب نبود،اما نمي دانستم منكر تبحرش در هنر نقاشي شوم.نقاش فوق العاده چيره دستي بودو با قلم و مقداري رنگ روغن معجزه مي كرد.اين طور كه يك بار از او شنيده بودم گويا چند سال در امريكا زندگي كرده بودو همانجا اين هنر را آموخته بود چند روز از سال نو گذشته بود كه صبر كيان لبريز شد و براي اينكه سرو ساماني به وضعيت بلا تكليف من بدهد به كتي گفت تدارك جشني را ببيند و فقط تعداد محدودي از دوستان و آشنايان نزديك را دعوت كند.قرار شد پنجشنبه شب همان هفته جشني برگذار كنند.مي دانستم آن جشن به منزله شروع زندگي مشترك من و اوبه طور رسمي خواهد بود.
دلم براي خانواده ام آنقدر تنگ شده بود كه حد نداشت در عين حال از آنان دلگير بودم.گناه من،كه البته اگر نام خطايم را گناه مي گذاشتم ،به خصوص كه نقش من در آن زياد پررنگ نبود در مقابل بي گذشتي آنان محو مي شد و ازبين مي رفت.خيلي دلم مي خواست به آنان بگويم كه خودشان در به وجود آوردن چنين موقعيتي مقصر بودندو لجبازي آنان بود كه باعث چنين وضعيتي شده بود.
به فكر روز پنجشنبه بودم وجشني كه قرار بود برگزار شود. احساس غريبي از همان لحظه به آزارم پرداخته بود نمي دانستم در مقابل دوستان و آشنايان كيان چه رفتاري بايد داشته باشم . به خصوص كه تمام آنان براي من بيگانه بودند.
براي جشن روز پنجشنبه كيان منو به مزون لباسي برد تا براي آن روز لباس مناسبي سفارش بدهيم. رنگ لباسم را به خواست خودم شيري انتخاب كردمو علت انتخاب چنين رنگي اين بود كه نه مي خواستم لباسم سفيد،مانند لباس عروس باشد و نه دوست داشتم زندگي ام را با رنگ ديگري آغاز كنم . دوست داشتم آغاز زندگي مان با رنگ روشن به عنوان مظهر پاكي آغاز شود و تا ابدهمانطور باقي بماند.كارها به سرعت پيش مي رفت.فهرست كساني كه قرار بود دعوت شوند تهيه شد.كتي خانواده مرا هم حساب كرده بود . مي دانستم كه اين كاريست بيهوده كه حتي ارزش فكر كردن هم ندارد ،زيرا اگر هم كارت دعوت به دست آنان برسد هيچ كدام در جشن حضور پيدا نمي كردند. همان روز فهرست را به چابخانه فرستادند تا نام من و كيان روي كارت ونام ميهمانان پشت پاكت كارتهايي كه به سليقه كمند تهيه شده بود چاپ شود.
كارتهايي كه به نام اعضاي خانواده ام بود را كنار گذاشتم و از كيان خواستم تا به طريقي آنها را به دست حميد برساند. كيان با بي تفاوتي سرش را تكان داد ،ولي تا روز آخر كارتهاهم چنان روي آينه ميز آرايش ماند. من در اين مورد زياد سخت نگرفتم و با خود فكر كردم شايد كيان بهتر از من مي فهمد چه مي كند.
كتي مي خواست براي آرايش مرا پيش مهري ببرد ،ولي كيان قبول نكرد و گفت بهتر است كس ديگري اين كار را بكند. دليلش را نفهميدم و برايم زياد هم مهم نبود خودم هم دوست نداشتم پيش مهري بروم، زيرا نمي خواستم بفهمد هيچ كدام از اعضاي خانواده ام در جشن عروسي ام حضور نخواهند داشت . كتي مرا به آرايشگاه ديگري برد كه آشنايي مختصري بااو داشت،ولي از عكسهايي كه در آلبوم آرايشگاهش ديدم فهميدم كارش خيلي عالي است . روز سه شنبه براي اصلاح صورتم پيش او رفتيم. تازه آن روز بود كه فهميدم نامش ژنيك و مسيحي است . او با سرعت و با درد كمتري نسبت به اولين بار صورتم را اصلاح كرد و ابروانم را برداشت . دستورات لازم را داد تا براي دو روز ديگر كه پنجشنبه بود پوستم آمادگي آرايش را داشته باشد.
روز پنجشنبه نزديك ظهر بود كه كيان مي خواست مرا به آرايشگاه ببرد. هنوز از در خارج نشده بوديم كه كمند دنبالمان دويد و گفت او را هم با خود ببريم. آن روز كمند خيلي سر حال بود و من آرزو مي كردم اين حال تا آخر شب بماند.كيان ما را جلوي در آرايشگاه پياده كرد وگفت كه ساعت چهار دنبالمان خواهد آمد.
ساعت از پنج گذشته بود كه كار ما تمام شد . ازكار ژنيك نهايت رضايت را داشتم .در آن لباس و با آرايش او به طرز غير قابل باوري زيبا به نظر مي آمدم طوري كه حتي خودم تعجب كرده بودم. ژنيك موهايم را به صورت زيبايي جمع كرده بود و تاجي از گلهاي ريز شيري رنگ كه با سنگ هاي براق و درخشاني تزيين شه بود به سرم گذاشته بود. لباسم حتي از چيزي كه در ژورنال ديده بودم شيك تر و قشنگ تر شده بود. تنها عيب آن البته از نظر خودم آستين حلقه اي و يقه بازش بود. با ديدن سينه برهنه ام ياد طلاها و جواهراتي افتادم كه سر عقد گرفته بودم . همه به جز حلقه نامزدي ام در خانه و پيش مادر مانده بود پيش از آن به كيان گفته بودم از كتي بخواهد برود و طلاهايم را براي روز جشن از مادر بگيرد، ولي كيان گفته بود اگر شده قيد طلاها را بزند نه دوست دارد و نه اجازه مي دهد كه كتي چنين كاري كند. از چهره نگران كمند كه مرتب از در خارج مي شد و وقتي مي آمد مي پرسيد: خيلي مونده؟فهميدم كيان حسابي كلافه است . بر خلاف نگاه مضطرب من و كمند كه با هم مي انداختيم ژنيك با خونسردي تمام كارش را با دقت انجام مي داد و تذكرات كمند تاَثيري در كارش نداشت. عاقبت كار تمام شدمانند عقد شنلي به جاي پوشش روي سرم انداختم ،ولي بر خلاف دفعه قبل جنس شنل از حرير بود . معذب بودم و از ژنيك خواستم اگر مي تواند شنل ضخيم تري برايم بياورد .ژنيك شانه هايش را بالا انداخت و گفت دو شنل ديگر هم هست كه جنس آنها نيز از همان پارچه است.هم چنان كه خودم را در آينه نگاه مي كردم كمند داخل شد و گفت كه چرا معطلم . چيزي نگفتم و چون مي دانستم كيان خيلي كلافه شده است به ناچار با همان وضعيت از در آرايشگاه خارج شدم.
به محض خروج ازآنجا كيان را ديدم كه سيگاري در دست دارد . فهميدم خيلي ناراحت است. با ديدن ما سيگار را بيرون انداخت و به طرفمان آمد به او سلام كردم پاسخم را داد و با عجله در جلوي خودرو را باز كرد و كمك كرد تا سوار شوم.كمند هم عقب نشست.او چنان خودرو را با عجله مي راند كه با تعجب فكر كردم مگر چه خبر است كه اينقدر عجله دارد. در تمام طول راه صحبتي بين ما رد وبدل نشد وفقط يكي دو بار كيان به من نگاه كرد و لبخند زد . احساس مي كردم لبخندش فقط براي دلگرمي من است، زيرا نشان نمي داد زياد سرحال باشد . جلوي خانه ،وقتي از خودرو خارج شدم دلهره داشتم كه چگونه با كساني كه نه تا به آن لحظه ديده بودم و نه مي دانستم چه برخوردي با من خواهند داشت روبه رو شوم.
-
كمند از كيان پرسيد :« مهمونا اومدند؟»
كيان سرش را تكان دادو گفت:« آره.»
« همشون؟»
« نمي دونم.»
« سرهنگ چي؟اون هم اومده؟»
كيان با كلافگي نگاهي به كمند انداخت و گفت: « داشتم مي اومدم سگش رو ديدم كه داشت بند كفشهاي سرهنگ رو مي جويد.»
با تعجب به كيان نگاه كردم كه ببينم شوخي مي كند يا نه .چهره جدي كيان نشان از شوخي نداشت . با خودم فكر كردم يعني تا چند لحظه ديگر با چه اشخاصي روبرو خواهم شد؟صداي كنمد توجه مرا با او جلب كرد.
‹‹شعله هم با او بود؟››
كيان با عصبانيت گفت: ‹‹ولم كن تو هم.حالا كه رسيديم،برو ببين اون عوضي هم اومده يا نه.››
كمند ديگر چيزي نگفت.وقتي پياده شد با قيافه مارا ترك كرد.
كيان كمك كرد پياده شوم و در حالي كه دستم رادر دستش گرفته بود واد منزل شديم. به محض وارد شدن به راهرو صداي موسيقي شادي به گوشم رسيد.گويي صداي ضبط صوت را تا آخر بلند كرده بودند.به ياد روز عقدم افتادم و نفس عميقي كشيدم. آن لحظه تنها از يه چيز متعجب بودم واينكه چرا كيان هنوز نمي خواست ببيند من چه شكلي شده ام. در صورتي كه هميشه اول خودش بايد نظر مي داد كه چه چيز به من مي آيد و چه چيز نمي آيد. به چهره اش دقت كردم و متوجه شدم در افكاري عميق غرق شده است. اين براي من كه هميشه او را خونسرد و شاد ديده بودم كمي عجيب بود.
پيش از اينكه از پله ها بالا برويم به طرف من برگشت و گفت:‹‹الهه اگر يك موقع كسي از خانواده ات پرسيدبگو خارج از كشور هستند.››
چشمانم در نهايت تعجب باز شدند و گفتم:‹‹چي؟››
با بي حوصلگي گفت :‹‹شنيدي كه چي گفتم.››
‹‹آخه براي چي؟››
‹‹تو حرف ديگه اي براي توجيه غيبت اونا سراغ داري.››
نگاهم را از او گرفتم و گفتم:‹‹خب چه اصراريه بخواهيم توضيح بدهيم؟››
نيشخندي زد و گقت: ‹‹اصراري نيست، ولي دوست ندارم فكر كنند تو خانواده نداري.››
قلبم فرو ريخت ومات ومتحيربه او نگاه كردم. خيلي زود از آن حال بيرون آمدم و گفتم:‹‹اما من خانواده دارم. مهمانهاي شما هم اينو مي دونن. اين طور نيست؟››
بدون اينكه پاسخم را بدهد گفت:‹‹بزار كمك كنم شنل رو برداري›› تا دستش را جلو آورد بند زير چانه ام را باز كند سرم را چرخاندم و قدمي به عقب برداشتم و گفتم :‹‹به من دست نزن اول بگو منظورت چي بود؟››
كيان نفس عميقي كشيد و گفت:‹‹هيچي،باور كن هيچي.››
با اخم پشتم را به او كردم و گفتم : ‹‹ نه ، قبول نمي كنم بدون منظور حرفي زده باشي. مگه همون روز عقد مهمونا تون نمي دونستند وقتي من به خونتون نيومدم به خاطر اين بوده كه خانواده ام اجازه ندادند؟ها؟جواب بده ديگه.››
كيان بازويم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند و گفت : ‹‹ الهه بس كن ،خواهش مي كنم.››
لحظه اي به او نگاه كردم . گره روي پيشاني اش نشان مي داد با وجودي كه ناراحت است ، اما ملاحظه ام را مي كند. به اين فكر كردم كه لجبازي و اخم و ناراحتي من چه فايده اي دارد. آيا جز او پناه ديگري دارم؟ در حالي كه بغض گلويم را مي فشرد سرم را پايين انداختم. كيان به آرامي گره بند شنل را باز كرد و با احتياط آن را از روي سرم برداشت .حتي سرم را بلند نكردم واكنش او را ببينم . كيان دستش را زير چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد . وقتي به او نگاه كردم چشمانش مي خنديد . به دقت نگاهم كرد و گفت: ‹‹الهه خيلي خوشگلي اگه بدوني چقدر دوست دارم اينقدر اذيتم نمي كني.باور كن هر باركه اينجور نگاهم مي كني مي ميرم و زنده مي شم.››
با قهر نگاهم را از او برداشتم و تا خواستم سرمو بچرخانم با دستش چانه ام را نگه داشت و گفت:‹‹الهه ، قهر نكن ، امشب عروسي ماست.››
با او قهر نبودم، اما دلم شكسته بود. با اين حال بايد خودم را قانع مي كردم كه قضيه را تمام كنم. نبايد اين جريان باعث مي شد از ابتداي زندگي بين ما كدورت به وجود بيايد. به چشمان او كه منتظرتصميم من بود نگاه كردم و نفس عميقي كشيدم.لبخند زد وخم شدو به آرامي بوسه اي روي گونه ام زد.براي اينكه حرفي زده باشم تا نشان بدهم او را بخشيده ام گفتم:‹‹لباسم چطوره؟››
نگاهش سر تا پايم را كاويد و با لبخند گفت:‹‹مثل هميشه محشري،از الان نگران اينم كه چطور بايد اين چند ساعت رو تحمل كنم.››
لبخندي روي لبم نشست.كيان چشمكي به من زد و نگاهش روي گردنم افتادو گفت:‹‹اوه،نزديك بود يادم بره.››
وقتي از جيب بغل كتش جعبه اي بيرون آورد متوجه منظورش شدم. كيان از داخل آن سينه ريز بسيار قشنگي كه با سنگهاي الماس تزيين شده بود بيرون آوردو گفت:‹‹عزيزم، سرت رو خم كن بزار اينو به گردنت بندازم.››
به كل ناراحتي ام را فراموش كردمو با خوشحالي خواستم گردنبند را ببينم كه گفت:‹‹الهه زود باش تا حالا هم خيلي دير شده.››
بعد از بستن سينه ريز با عجله جعبه را به طرفم گرفت و گفت: ‹‹بيا اين گوشواره ها رو به گوشت بنداز.››
دستكش هاي بلندي كه از جنس پارچه لباسم به دست داشتم كه تا روي بازويم را مي پوشاند.خواستم اجازه بدهم كيان گوشواره ها را به گوشم بيندازد،ولي ترسيدم خيلي دردم بگيرد.با اينكه مي دانستم خودم به راحتي قادر به اينكار نخواهم بود،ولي دستكشهايم را در آوروم.عاقبت با سختي و تحمل درد زياد توانستم گوشواره ها را با گوشم بيندازم، ولي از درد دلم بدجوري ضعف مي رفت. پس از دست كردن دستكشها كيان دستبند آن سرويسرا از روي دستكش با مچم بست،سپس در حالي كه خيالش راحت شده بود همه چيز مرتب است دستم را گرفت تا داخل شويم. صداي بلند موسيقي كه از داخل به گوش مي رسيدهيجان بيش از حدي در وجودم ايجاد مي كرد. دلهره روبرو شدن با كساني كه نمي شناختمشان باعث شد دست كيان را فشار بدهم.به محض ورود از چيزي كه ديدم كم مانده بود نقش زمين شوم.تا آن لحظه تصورم بر اين بود كه منو كيان وارد مجلس عروسيمان مي شويم اما حتي به اين فكر نكرده بودم كه اين مجلس چگونه مهماني خواهد بود فكر كرده بودم خانه خودشان را به مجلس زنانه اختصاص داده اندو مردان در جاي ديگري مستقرند،اما با ديدن جمعيتي از زن و مردفهميدم تمام تفكراتم جز تصوري احمقانه چيز ديگري نبوده است. همان لحظه ناخودآگاه صحنه هاي حرص وجوش مادر و حسام جلوي چشمم ظاهر شد . مي دانستم يادآوي اين چيزها نفعي به حالم نداردجز اينكه از همان ابتداي زندگي دلسردم كند. بايد پيش از آن فكر همه چيز را مي كردم. صداي كف زدن مدعوين اجازه برگشت و يا واكنشي را به من نمي داد . از شدت دلهره و ترس گويي قلبم به گلويم رسيدهبودو حتي دلم نمي خواست سرم را براي لحظه اي پايين بياندازم تا مبادا چشمم به لباسم بيفتد كه اندامم را چون قالبي در بر گرفته است.يا حتي به ياد بياورم لباسم فاقد يقه و آستين است و سينه ام و بازويم در معرض ديد ده ها مرد نا محرم قرار دارد.آن لحظه به حدي به حال خودم تاَسف خوردم كه دلم مي خواست با حالتي ديوانه وار به سوي طبقه بالا بدوم و خودم را در اتاق كيان مخفي كنم .دست كيان بازويم را محكم مي فشرد و مرا متوجه مي كرد كه مي خواهد آرام و شق و رق بايستم و نسبت به مهمانانش عرض ادب و احترام كنم.
كتي جلو آمد هاج و واج چشم به او دوختم تا آن لحظه نديده بودم اين گونه لباس بپوشد . كت و دامني به رنگ مشكي پوشيده بود كه دامن تنگ آن به اندازه چند انگشت از زانويش بالاتر بود .جوراب مشكيو نازك پايش بود كه نه تنها پوشيدگي نداشت بلكه جذابيت ساقهاي خوش تراش و موزونش را بيشتر نمايان كرده بود. كفش پاشنه بلند و زيبايي هم پايش بود كه قامتش را كشيده تر نشان مي داد.كتي با وجود سن و سالش به راستي زيبا بود . او به من و كيان نزديك شد و دستانش را براي در آغوش گرفتنم باز كرد و با لحني محبت آميز گفت:‹‹واي الهه،چقدر ماه شدي.››و بوسه اي به گونه ام زد و بعد از من كيان را بوسيد . در حالي كه خودش را بين من و او جا مي داد دستهايمان را گرفت و خطاب به مهماناني كه شاهد اين صحنه بودندگفت:‹‹بچه ها ،اينم عروسم الهه كه راستي همون ونوس ،الهه زيباييه››
از تعريف كتي خوشحال كه نشدم هيچ ،بلكه به شدت احساس خجالت و انزجاركردم. مهمانان براي ما كف زدند. صداي موسيقي آهنگ عروسي كه با ريتم ملايم زده مي شد مرا متوجه گروه اركستري كرد كه گوشه اي از سالن را اشغال كرده بودند. كتي دست منو كيان را به هم دادو كيان مرا به طرف مدعوين برد تا به آنان معرفي كند. كيان از دم با مرد و زن دست مي داد و خوشو بش مي كرد و آنان را به من معرفي مي كرد.دستم را در حلقه بازوي او قلاب كرده بودم و با لبخندي از سر اجباز سرم را براي كساني تكان مي دادم كه حتي به خاطرم نمي ماند كيان آنان را به چه نامي به من معرفي ميكند. نگاه مهمانان را به روي صورت و اندامم احساس مي كردمو در دل به حال خود خون مي گريستم تا پيش از آن غكگين بودم چرا خانواده ام در جشن عروسي ام حضور ندارند ، ولي در آن لحظه خدا را شكر مي كردم كه چقدر به من رحم كرده كه خانواده ام آنجا حضور ندارند همین بهتر كه نبودند و نمي ديدند الهه ذليل مرده كه اگر تاري از مويش از زير مغنعه بيرون مي آمد با هزار تذكر مادر و برادر و خواهر روبرو مي شد اكنون در نهايت فضاحت ، مو كه هيچ ، بلكه تمام هيكلش را در معرض ديد عده اي پير و جوان قرار داده است.
از بين مهمانان فقط نام چند نفر به خاطرم ماند. يكي از آنان را كه كيان به نام جناب سرهنگ به من معرفي كرد .جناب سرهنگ پير مردي بود كه درجه سرهنگي اش را از دوره قبل به يادگار داشت. وقتي كيان مرا به او معرفي مي كرد چشمان حريص و هرزه او از صورتم شروع شد و به لختي سينه ام ختم شد. از او بيش از ديگران كه به نگاه مخفيانه اكتفا مي كردند متنفر شدم .سرهنگ دستش را به طرفم دراز كردو در حالي كه از زيباييم تعريف مي كرد منتظر چيزي بود .نمي دانستم براي چه دستش را چون گدايي به طرفم دراز كرده است و من بايد در آن حال چه كار كنم . به كيان نگاه كردم و اشاره چشم او و فشار دستش به من فهماند كه بايستي دستم را داخل دست او بگذارم . لحظه اي مكث كردم تا اين مسئله را حلاجي كنم با خودم فكر كردم شايد با وجود دستكش مانعي براي دست دادن با او نباشد. همان لحظه ندايي از درونم مرا به تمسخر گرفت كه چه غلطا دختره بي شرف تن و بدنش رو جلوي ديد قرار داده ، حالا براي دست دادن از روي دستكش جانماز آب مي كشه. فشار دست كيان به من فهماند كه بيش از آن تاَخير نكنم .دستم را جلو بردم و داخل دست او گذاشتم . در همان حال به كيان نگاه كردمو همين نگاه باعث شد تا نفهمم كه او چه مي خواهد انجام دهد زيرا در يك لحظه غافلگير كننده صورتش را جلو آورد وبه گونه ام بوسه اي زد . گويي آب جوشي روي سرم ريختند كه تا نوك پايم را سوزاند.تكان خفيفي خوردم و با نگاه متعجبي به كيان خيره شدم .نگاه آرام كيان به من فهماند كه نبايد واكنش تندي نشان بدهم.شايد او در آن لحظه ها نمي توانست بفهمد كه از اين اتفاق به حدي حيرت كرده ام كه ناي نشان دادن هيچ واكنشي ندارم. كاري نكردم ،ولي سرخي صورتم دست خودم نبود كه بتوانم جلويش را بگيرم. سرهنگ با صدايي كه لحظه به لحظه انزجار مرا نسبت به او بيشتر مي كرد به كيان گفت كه همسر زيبا و فتاني نصيبش شده و بايد قدر اين لعبت را بداند. دلم ميخواست دستم را از ميان دستان استخواني و هرزه اش بكشم و با كشيده اي به صورتش خودم را از دست صداي بوق مانندش خلاص كنم.
كيان به او گفت :‹‹حال شابي چطوره؟َ››
سرهنگ با لبخند نگاهي به اطراف انداخت و گفت :‹‹اونم خوبه ، همين جا بود پدر سوخته نمي دانم الان سرش رو با چي گرم كرده .››
نفهميدم از چه كسي صحبت مي كنند ، ولي وقتي سرهنگ با صداي بلندي گفت:‹‹شابي،شابي››متوجه سگ كوچك و پشمالويي شدم كه به سرعت از بين جمعيت به طرف او دويد . از ديدن سگ كه آزادانه روي فرشها راه مي رفت و از زبان آويزانش آب مي چكيد احساس چندش كردم . كيان دستش را براي او باز كرد و گفت:‹‹سلام شابي›› سگ كه گویی كيان را مي شناخت روي دو پا بلند شد و سرش را براي كيان تكان داد .كيان براي مدتي سرگرم بازي با سگ سرهنگ بود و گويي فراموش كرده بود هنوز عده اي هستند كه مرا به آنان معرفي نكرده است. با صداي زني كه كيان را صدا مي كرد سرم به طرف او چرخيد. همان لحظه نگاهم به زني زيبا و فتان افتاد كه از گروهي جدا شد و به طرف ما آمد . احساس مبهمي باعث شد تا به كيان نگاه كنم . او هم متوجه زن شده بود . سگ را به حال خود گذاشت و صاف ايستاد و در حالي كه به زن نگاه مي كرد منتظر شد تا جلوتر بيايد با نزديك شدن او نيشخندي روي لبان كيان نشست و نگاهش سر تا پاي او را كاويد. احساس چندش آوري بر وجودم چنگ انداخت . گويي روده هايم به هم مي پيچيد . چشم از كيان برداشتم و به زن جوان نگاه كردم. اولين چيزي كه در او جلب نظر مي كرد تضاد موهاي فوق العاده مشكي اش با پوست سفيد بدنش بود. لباس شبي تنگ و بدن نما به رنگ قرمز تند به تن داشت كه يقه آن تا روي برجستگي سينه اش باز بود . احساس خجالت و تنفر تمام وجودم را گرفته بود و براي كنترل احساسم دندانهايم را روي هم فشردم . در همان حال متوجه شدم كه او هنگام راه رفتن پاهايش را به طرز به خصوصي بر مي دارد كه اين حالتش مرا به ياد طاووسي پر نخوت مي انداخت . زن وقتي به ما رسيد دو دستش را زير بازوي سرهنگ قلاب كرد و در حالي كه به طرز اغوا گرانه اي خود را به او مي چسباند با نگاهي دلفريب به كيان خيره شد وحال او را پرسيد ، سپس با ناز و عشوه دستش را به سمت او دراز كرد.
وقتي كيان دست او را گرفت لرزشي در بدنم افتاد و احساس بدي به روحم چنگ كشيد.
كيان زن را به من معرفي كرد. ‹‹عزيزم،شعله.››
به زحمت لبخند زدم و بدون اينكه حتي اظهار خوشبختي كنم ، تنها به تكان دادن سرم اكتفا كردم. نسبت به شعله احساس تنفر مي كردم . سرم را پايين انداختم تا نگاه كيان را نبينم كه با تحسين به چشمان روشن او خيره شده بود .لحن كيان خشك و رسمي بود . نمي دانستم حالت نگاهش را باور كنم يا لحن خشك و بي احساسش را .هنوز نمي دانستم زن چه نسبتي با سرهنگ دارد. كيان چنان افسون شده بود گويي از خاطرش رفته بود من كنارش ايستاده ام. در اين بين حضور كتي كه ظرف شيريني دستش بود باعث شد حواس كيان سر جايش بيايد.
كتي همانطور كه به همه ما شيريني تعارف مي كرد خطاب به كيان گفت:‹‹عزيزم نمي خواي الهه جون رو به بقيه مهمونا معرفي كني؟از اون طرف صداي بچه ها در آمده و ميگن تا كيان بخواد خانمش را به ما معرفي كنه فردا صبح شده.››و همینطور كه دستش را روي بازو كيان مي گذاشت گفت:‹‹عزيزم يه كم عجله كن.››
كيان به او نگاه كردو سرش را تكان داد ، سپس به من نگاه كرد و لبخند زد بدون واكنشي چشم از او برداشتم تا از نگاهم نخواند چقدر از دستش دلخورم بدين ترتيب كتي ما را از آنان جدا و به طرف مهمانان ديگر هدايت كرد.
همان طور كه به طرف عده اي ديگر مي رفتيم از كيان پرسيدم:‹‹شعله چه نسبتي با سرهنگ داره؟››
كيان نيشخندي زد وآهسته گفت :‹‹زنشه.››
آنقدر از شنيدن اين كلمه جا خوردم كه لحظه اي ايستادم و به كيان نگاه كردم.
اشاره و فشار دست كيان باعث شد تا به سرعت به خودم بيايم. خيلي خودم را كنترل كردم تاسرم را به طرف آن دو نچرخانم . تا آن لحظه فكر مي كردم شعله دختر و يا حتي نوه سرهنگ باشد.
تا زماني كه كيان مرا به آخرين نفر از مهمانان معرفي كرد هم چنام فكرم مشغول آن دو بود ، به خصوص وقتي نگاهم به آن دو مي افتاد كنجكاوي ام طوري گل مي كرد كه اگر كيان مرا متوجه نمي كرد شايد مدت ها به آندو خيره مي شدم. شعله چنان به سرهنگ چسبيده بود و طوري رفتار مي كرد كه گويي مردي زيباترو رشيدتر از سرهنگ در دنيا وجود ندارد.خيلي دلم مي خواست بفهمم چه مسئله اي در بين بوده كه شعله راضي به ازدواج با سرهنگ شده است ،زيرا هر چه فكر مي كردم هيچ تناسبي بين آندو نمي ديدم، البته شايد اين مسئله براي من خيلي بزرگ جلوه مي كردو چيز غير عادي و نا ممكني بود. بارها شنيده بودم دختري به خاطر ثروت مردي با او ازدواج كرده،ولي هرگز آن را به چشم نديده بودم و اكنون كه شاهد چنين صحنه اي بودم فكرم بيش از حد به آن مشغول شده بود.
ساعتي بعد در گوشه اي روي مبل نشسته بودم و به افرادي كه در اطرافم بودند نگاه مي كردم به جز يكي دو نفر از خانم ها كه سنگين لباس پوشيده بودندمتوجه شدم بقيه خيلي تلاش كرده اند تا خود را طوري بيارايند كه بيشتر جلب نظر كنند. لباس اكثر زنهايي كه در جشن حضور داشتند دكلته و يقه باز بود. در اين بين كمند از وقاحت و بي شرمي دست همه را از پشت بسته بود . موهايش را به سبك غريبي آشفته و شلوغ درست كرده بود و آرايش روي صورتش هفت رنگ بود . لباسش بي شباهت به بيكينيهايي نبود كه د ر استخر مي پوشند. بلوزي پشت باز به رنگ قرمز روشن تنش بود كه جلوي آن را دو بند كه به گردنش .........
-
غیر از او مردهای دیگر هم به آشپزخانه رفت و آمد دارند.رویم نمی شد در این باره از کسی چیزی بپرسم.کیان هم در دسترسم نبود تا از او بپرسم در آشپزخانه چه خبر است.آن شب به اندازه تمام عمرم با صحنه های عجیب مواجه شده بودم و همه چیز برایم مانند معمایی حل نشدنی به نظر می رسید.
ساعت از 12 شب گذشته بود که شام آماده شد.خوشحال بودم که شاید بعد از شام مهمانی به اتمام برسد،ولی این هم از تصورات نادرست من بود.چون بعد از شام بازاررقص داغ شد.هنوز غذا از گلوی چهار نفره ی گروه ارکستر پایین نرفته بود که به خواست کتی پشت ابزار موسیقی شان قرار گرفتند و شروع کردند به نواختن.ابتدا موسیقی ملایمی نواختند تا کسانی که تازه غذا صرف کرده تند متحمل تکانهای زیاد نشوند.در ابن بین حتی کسانی که تا آن لحظه خود را نگه داشته بودند برای رقصیدن به وسط مجلس آمدند.در این بین چشمم به سرهنگ و شعله افتاد که دست در گردن هم وسط سالن با حرکات آرامی تکان میخوردند و در همان حال با یکدیگر صحبت می کردند. کمند هم با مرد جوانی می رقصید.همان طور که به رقص بقیه نگاه می کردم کیان را دیدم که کنارم آمد و گفت :
-الهه، بلند شو بریم وسط
نگاهی به او انداختم و از اینکه به سراغم آمده با کنایه گفتم :
-چه عجب از این طرفا.
لبخندی زد و گفت:
-عزیزم بلند شو یک تکونی به خودمون بدیم ، برای هضم غذامون بد نیست.
آهسته به کیان گفتم :
-من بلد نیستم برقصم.
کیان دستم را گرفت و همانطور که مرا بلند می کرد گفت:
-می دونم روت نمی شه، ولی اگه با من نرقصی میرم یک پای رقص دیگه گیر می یارم.
حرفش را با شوخی بیان کرد، با این نمی دانم چرا احساس کردم اگر بلند نشوم او با زن دیگری خواهد رقصیدو این چیزی بود که حتی فکرشم آزارم می داد.به همین دلیل از جا بلند شدم تا با او همراه شوم.آن لحظه فقط این فکرم بود که نگذارم کیان فکر کند چیزی از دیگرا کم دارم.
با بلند شدن ما صدای کف زدن عده ای و متعاقب آن بقیه بلند شد.در حالی که کیان دستش را دور شانه ام گذاشته بود وسط رفتیم.آن طور که فکر می کردم سخت نبود ، رقصی در کار نبود. روبه روی هم قرار داشتیم و آرام آرام تکان می خوردیم.چیزی که اذیتم می کرد بوی تندی بود که از دهان کیان بیرون می زد.چیزی مثل الکل یا شبیه به آن بود که در بیمارستان با آن زیاد سروکار داشتم. کیان دستانش را دور کمرم قلاب کرده بود و در همان حال با من صحبت می کرد گاهی سرش را جلو می آورد و به گردن و شانه هایم بوسه می زد.می دانستم در معرض دید بقیه قرار داریم با این دلیل از او خواستم اینکار را نکند ولی او به حرفم گوش نمی کرد و با خنده کارش را تکرار می کرد. در این هنگام صدای سرهنگ را شنیدم نزدیک ما خطاب به کیان گفت:
-حاضری پای رقصت را با من عوض کنی؟
قلبم فروریخت.ناخودآگاه بازوی کیان را گرفتم تا به این طریق به او بفهمانم مایل به این کار نیستم.ولی او نگاهی به من کرد و با خنده گفت:
-الهه،امشب سرهنگ سرحاله،به همین خاطر دلم نمی خواد حالش رو ازش بگیرم.کمی همراهیش کن.
تمام احساس و التماس را در نگاهم ریختم تا به این طریق به او بفهمانم دلم نمی خواهد حتی او ا ببینم چه رسد به اینکه حتی دستش به من بخورد.کیان با دستش به کمرم فشاری آورد و مرا به طرف او هدایت کرد.سرهنگ بدون اینکه حتی از من چیزی بپرسد دستم را گرفت و با لبخند با کیان گفت :
-مرسی عزیزم.
لرزه از بازوهایم به تمام بدنم و سپس به پاهایم سرایت کرد.کسان را دیدم بدون توجه به من که کم مانده بود از شدت ترس قبض روح شوم دستش را دور کمر شعله انداخت و همراه او از من فاصله گرفت.او حتی نگاه عاجزانه مرا که با التمالس می خواستم مرا با این مرد منفور تنها نگذارد درک نکرد ئ در حالی که می خندد مرا به حالم خودم گذاشت.
تنها شدن با آن مردک پست و چندش آور از یک طرف و دیدن کیان که دستانش دور کمر شعله حلقه شده بود طوری حالم را دگرگون کرده بود که سرهنگ متوجه شد ، زیرا گفت:
-نترس کوچولو، هرچند خوردنی هستی ولی من نمی خوام بخورمت و قول میدم به کیان برت گردونم.
و دستش را روی کمرم گذاشت.به حدی حالم بد بود که سرم را پایین انداختم تا چشمم به قیافه مشمئزکننده او نیفتدو در حالی که با ناراحتی دندانهایم را روی هم می فشردم فشار دستان او را روی کمرم حس می کردم. منزجر او را از خود جدا کردم .سرهنگ از این کار خیلی جا خورد و پرسید"
-چی شده عزیزم
سرم گیج می رفت و نمی دونستم به کدوم طرف بروم.همان لحظه کتی را دیدم که به طرفم می آید.با دیدن او مثل این بود که پناهگاهی یافته باشم.به طرفش رفتم واو دستانش را برای دربرگرفتنم باز کرد.سرهنگ خود را به ما رساندو با لحن نگرانی گفت:
-کتی جان یکهو چش شد؟
کتی در حالی که دستش را دور شانه من می انداخت گفت:
-چیزی نیست سرهنگ، شما خودتون رو ناراحت نکنید فکر می کنم فشارش یکم پایین اومده.
صدای سرهنگ را شنیدم که با دستپاچگی گفت:
-می تونم کمکی کنم؟
-نه شما بفرمایید، ما هم الان به شما ملحق می شویم.
سرهنگ حیرت زده همان جا ایستاد. کتی مرا به طرف آشپزخانه هدایت کرد.یک صندلی پیش کشید و مرا روی آن نشاند و در حالی که زیر لب با خود صحبت می کرد برای درست کردن آب قند دست به کار شد.با نوشیدن آن سستی بدن و یر گیجه ام کمی رفع شدولی قفسه سینه ام هنوز می سوخت.کتی در حالی که شانه ام را می مالید گفت:
-ناراحت نباش عزیزم،دیگه تموم شد.
و زیر لب غرید چقدر به این پسره سفارش کردم این قدر به این پیر سگ مفنگی باج ندهد.
به کتی نگاه کردم . از چشمانش می خواندم احساس نگرانی اش ساختگی نیست.آن قدر به چنین محبتی نیاز داشتم که اشک در چشمانم جمع شدو سرم را به بدنش تکیه دادم.کتی در حالی که بازویم را نوازش می کرد، گفت:
-می دونم عزیزم خیلی ترسیدی.حتی منم از این مردک چندشم می شه.اون زنیکه خر و بگو که چطور همچون جونوری رو تحمل می کنه.
با ورود کیان سرم را پایین انداختم تا چشمم به او نیفتد.کیان با لبخند می خواست از من دلجویی کند.گفت:
-عزیزم باز تو که ضعف کردی.
کتی با لحن سرزنش باری گفت :
-پسر صد دفعه بهت گفتم با این سرهنگ زیاد گرم نگیر.
کیان نگاه تندی به کتی انداخت و گفت: مارو تنها بزار.
کتی با تاسف سرش را تکان داد و از آشپزخانه خارج شد.کیان سرش را جلو آورد و بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-عزیزم یکم ظرفیت داشته باش.اون پیرمرد مردنی که نمی خواست بخوردت.یکم با هاتش می رقصیدی دلش خوش باشه که آدمه، می دونی به من چی گفت؟
نگاهم را از روی میز برداشتم و به او نگاه کردم.کیان در حالی که می خندید گفت:
-اومده میگه کیان مثل اینکه خانمت به بود ادکلن من حساس بوده.یکم حالش بد شدهشعله هم آهسه گفت فقط منم که می تونم بوی نای اونو تحمل کنم.
کیان می خندید و معلوم بود ذره ای تاسف در وجودش نیست.با اینه از او خیلی ناراحت و دلگیر بودم ولی حضورش در کنارم غنیمت بود.کسان مرا در اغوش گرفت و برای اینکه قضیه را کش ندهم از او قول گرفتم دیگر مرا تنها با کسی نگذارد.مرا بوسید و قول داد هیچ وقت از خود جدا نکند.لحظه ای بعد از جا بلند شد و به صرف دیگر رفت.همانطور که به او نگاه می کردم متوجه تعداد زیادی شیشه مشروب شدمکه آنجا چیده بودند.کیان به آن طرف رفت و از یکی از شیشه ها مقداری داخل لیوان ریخت و آن را سر کشید.هاج و واج به او نگاه می کردم .تازه متوجه شدم بوی تند و گیج کننده دهانش به خاطر چیست.وقتی نگاهم را دید گفت: تو هم می خوری؟
نگاهی به شیشه های مارک دار روی میز انداختم و برای اینکه مطمئن شوم اشتباه نکرده ام پرسیدم :
-اینا چی هست؟
با لبخند گفت:
-از هر نوعی که بخواهی .و شروع کرد به معرفی مارک بطریها و گفت:
-حالا کدومشو می خوای ؟
بعد کمی فکر کردو گفت:
-چون تا حالا لب به مشروب نزدی بهتره از شراب شروع کنی .
لیوان کو چکی برداشت و مقداری از مایع قرمزرنگ را درون ان ریختو در حالی که به طرف من می آمد گفت
-ااهه بخور حالت رو جا می یاره.
از اینکه این قدر راحت به من مشروب تعارف می کرد تعجب کردم و با دلخوری گفتم : «کیان؟! »
با لبخند گفت «جون.» و بدون توجه به اعتراض من لیوان مشروب را جلو آورد و اشاره ای کرد تا بنوشم. با نفرت سرم را برگرداندم.وقتی امتناع مرا دید خودش آن را سر کشید. از شدت ناراحتی مغزم سوت می کشید. با ناراحتی گفتم :
-ازت خواهش می کنم لب به مشروب نزن.
-چرا عزیزم؟
-چرا نداره ، ضرر داره، تازه به غیر از اون حرومه.
با صدای بلند خندیدو در حالی که دستم را می گرفت گفت:
-بیا بریم عزیزم.درس دینی رو بزار برای بعد.
به اتفاق او از آشپزخانه خارج شدم در حالی که دلم خون بود.جشن عروسی ما تا پاسی از شب ادامه داشت.ساعت از دو بامداد گذشته بود که مهمانان رضایت دادند آنجا را برک کنند.از اتفاقاتی که شاهدش بودم آنقدر دلزده بودم که از هرچی جشن عروسی بود تنفر پیدا کردم. دلم می خواست هر چه زودتر به اتاقم بروم و بخوابم تا شاید در عالم خواب بتوانم شنیده ها و مشاهداتم را به دست فراموشی بسپارم.برای بدرقه آخرین مهمان کیان تا جلوی در رفت. با بسته شدن در حال کتی به من شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.مدتی منتظر شدم تا کیان برگردد و به اتفاق به اتاقمان برویم.در این فاصله گشتی درمنزل زدم.به هرجا که نگاه می کردم آثار ریخت و پاش و شلوغی به چشم می خورد.آن قدر خسته بودم که حال کار کردن نداشتم وقتی دیدم از کیان خبرینیست به تنهایی بالا رفتم تا پیش از آمدن او لباسم را عوض کنم.
جلوی میز آرایش در حال باز کردن موهایم بودم کهکیان وارد شد.از شدت مستی تلوتلو می خوردم و روی پایش بند نبود. روی لبه تخت نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش. در همان حال نگاهش به من دوخته شده بود.در نگاهش چیزی بود ککه مرا می ترساند.بااینکه از قبل خودم را آماده چنین شبی کرده بودم ولی ترس و دلهره به سراغم آمده بود.به خصوص که او حال درستی نداشت.کیان به سختی مشغول در آوردن لباسهایش بود و در همان حال از من خواست زودتر به رختخواب بروم.با لحنی آرام گفتم :
-عزیزم، الان حالت خوب نیست....
حرفم را قطع کرد و در حالی که با صدا می خندید گفت:
-اتفاقا حالم بهتر از همیشه است.الهه نکنه فکر کردی قراره برای همیشه مثل دو تا بچه خوب کنار هم بمونیم.عزیزم اگه دیدی در این مدت طاقت آوردم و به طرفت دست دراز نکردم فقط به خاطر قولی بود که بهت داده بودم.حالا دیگه تکلیفت روشنه،چون امشب عروسی ما بود.پس دیگه بازیم نده، چون حالا وقتشه که تو هم نشون بدی یک زن چقدر می تونه شوهرش رو از خودش راضی کنه.
با تاسف به او نگاه کردم .آن قدر مست و خواب بود که حتی نمی تونست درست صحبت کند.با خودم فکر کردم کاش دو رکعت نماز می خوندم تا برای خوشبختی مان دعا کنم.همان لحظه صدای خنده چندش آوری از اعماق روحم شنیدم.نماز؟! آن هم بعد از اینکه تمام بدنم دست مالی شده نگاههای هرزه مردان نامحرم شده بود؟ خدای من با چه رویی مقابل تو بایستم و برای کدام حاجت از تو مدد جویم. بار دیگر نگاهم به کیان افتاد و یک همسر را در وجود او کهمست و لایعقل بود ندیدم.با خودم گفتم : کدوم کارم درست بودکه این یکی باشد.صدای کیان مرا از عالم خود بیرون آورد.
-الهه...چی داری پیش خودت زمزمه می کنی؟
آهی کشیدم و چراغ را خاموش کردم.
فصل 14
پس از تعطیلات نوروز برای گذاراندن ماه عسل به مدت دو هفته به شمل رفتیم.هفته اول مسافرتمان حتی یک روز آفتابی ندیدیم و تمام وقت از پشت پنجره ویلایی که کیان اجاره کرده بود به ریزش شدید باران و دریای طوفانی چشم دوختیم.خوشبختانه هفته دوم هوا عالی شد وحسابی به ما خوش گذشت.
پس از اینکه به تهران بازگشتیم دعوت دوستان و آشنایان تمام وقت مارا به خود اختصاص داد.هربار یک لبای و آرایش جدید، هربار رنگی متفاوت . کیان سخاوتمندانه برایم خرج می کرد و من چون تشنه ای رسیده به آب در حال خفه کردن خودم بودم.هر بار که بهمهمانی دعوت می شدم سیل تعریفهای اطرافیان از زیبایی و خوش لبایسم مرا شیفته می کرد طوری که انگار تازه خودم را کشف کرده بودم.کیان لحظه ای از من جدا نمی شد و مرا مثل بت می پرستید.دیگر چه باید می خواستم؟به چیزی که هدفم بود رسیده بودم.شوهری خوش تیپ و پولدار که عاشقانه دویتم داشت.آزادی بدون قید و شرط، ثروت برای هر چیزی که اراده می کردم.هرروز با خودم فکر می کردم بدون شک خوشبختی همین است که با تمام وجود آن را لمس می کنم.جالب اینجا بود که فکرمی کردم این لطف از طرف خداوند است به جهت سختیهایی که در زندگی کشیده ام.
بدبختانه از شب عروسی ام به بعد پشت پا به تمام عقاید و اعتقاداتم زده بودم.نمازم که به طور کامل ترک کرده بودم.از وقتی خودم را دستمالی شده نگاه این و آن دیدم دیگر خودم را حسابی به راهی زدم که گویی هیچ وقت نمی دانستم پوشش چه معنی می دهد و چنان مستعد و توانا خودم را با شرایط جدید وفق دادم که گویی عمری به این ترتیب گذرانده ام.اکنون دیگر دست دادن با نامحرم حتی بدون دستکش امری عادی به حساب می آمد و یاد گرفته بودم برای جلب توجه بیشتر چگونه رفتار کنم.کیان طرز فکر و استدلالهای مرا قبول نداشت و گاهی بدون ملاحظه و با لحنی رک به منمی گفت که محدودیتهای خانواده ام مرا دچار نوعی رکورد فکری کرده است و مدتی طول می کشد که دست از افکار پوسیده و کهنه ام بردارم.کم کم تلقینات او روی من اثر گذاشت و پایه اعتقاداتم را که از اول هم زیاد محکم نبود سست و ناپدار می کرد.
کم کم مهمانیها به پایان رسیدو کیان به یرکارش برگشت.از آن وقت روزهای خسته کننده و کسالت آور من آغاز شد.از صبح تا سب بدون اینکه کاری برای انجام دادن داشته باشم منتظر بازگشتش به خانه بودم.گاهی اوقات که زود به خانه می آمد برای گردش بیرون می رفتیم ولی اکثر اوقات درگیر بود.
بدون حضور کیان روزها برایم تکراری و کسالت آور بود.به حدی از تنهایی و بی کاری حوصله ام سر رفته بود که از ایان خواستم اجازه بدهد به کلاس زبان بروم.او مخالفت کردو گفت حتی حرفش را هم نزنم.باورش هم برایم سخت بود با چنین صراحتی مخالفت کند.به او گفتم پس چرا زمانی که نامزد بودیم چنین اجازه ای به من دادی.با نیشخندی گفت :«اون مال اون موقع بود ،حالا فرق میکنه»
حرفش توی ذوقم خورد و به خاطر ساده اندیشی امخیلی متاسف شدم. کاری نداشتم جز اینکه هر روزم را به طریقی پرکنم و تا 10 شب و گاه 11 شب منتظر او بمانم تا شام را با هم بخوریموپ و به جبران ندیدن او تا نیمه های شب بیدار بمانم. این برای من که همیشه عادت به زود خوابیدن داشتن بدترین شکنجه بود.ولی سعی می کردم خودم را با برنامه او وفق دهم که البته زیاد هم آسان نبود.کم کم عادت کردم پا به پای او بیدار بمانم و از آن طف تا لنگ ظهر در رختمخواب باشم .نزدیک ظهر باکسلی حاصل از خواب زیاد رختخوواب را ترک می کردم و گاهی ناهار و صبحانه را یکی می کردم. باقی روز را کتاب می خواندم و یا به تماشای ماهواره می نشستم و آن قدر این کانال و آن کانال می کردم تا شب شود.شاعت نه شب به اتاقم می رفتم تا هفت قلم آرایش کنم و منتظر شوم تا کیان به منزل بازگردد.
تازه بعد از صرف شام تا زمانی که به اتاقمان برویم فرصتی پیش می آمد تا با هم صحبت کنیم.آن هم اگر حرفی برای گفتن داشتیم و گرنه به تماشای برنامه های ماهواره می نشستیم.به عکس من کیان همیشه فیلمهایی را که از ماهواره پخش می شد به دیدن شوهای تلویزیونی ترجیح می دادو کثر اوقات این فیلمها به حدی افتضاح بود که ترجیح می دادم به اتاقم بروم و اورا تنها بگذارم.
از بیکاری کلافه بودم.تمام کارهای خانه را گلی خانم انجام می داد. گاهی برای اینکه قتم را بگذرانم دور از چشم کیان کمکش می کردم ،زیرا او به هیچ وجه دوست نداشت من دخالتی در امور منزل داشته باشم.گلی خانم را خیلی دوست داشتم.زن مهربان و خیرخواهی بودو سالها در آن خانه صادقانه خدمت کرده بود.در رابطه با او احساس محبت می کردم.او هم نسبت به من مهربان بود و به طرق مختلف محبتش را نثارم می کرد.دلسوزیهای خالصانه اش مرا به یاد مادر می انداخت.گلی خانم تنها عضو آن خانه بود که میتوانستم تنهاییم را با وجودش پر کنم. کتی هم زن خوبی بود ولی او را کمتر در خانه میدیدم.در بین اعضای خانواده تنها کمند بود که تمایلی به برقراری ارتباط با او را نداشتم.از همان ابتدای ورودم به منزل کیان هیچ نقطه اشتراکی با او نیافتم که بخواهم با طرح دوستی بریزم.خیلی کم با او هم کلام می شدم و اگر پیش می آمد حرفی با او بزنم فقط در مورد کار های نقاشی اش بود.کمند آن قدر خودخواه و از خودراضی بود که همین اخلاقش نا پسندش مانع از این می شد که حتی لحظه ای از او خوشم بیاید.
-
او خوشم بیاید صبحها تا دیر وقت خواب بود وقتی هم که بیدار میشد آن قدر عنق و بد اخلاق بود که یکسر به گلی خانم بیچاره غر میزد تا زمانی که از منزل خارج شود گاهی ظهر برای نهار به منزل می امد و گاهی تا دیر وقت بیرون از منرل بود خیلی کم پیش می آمد وقتش را در منزل بگذراند و اغلب از همان بدو ورود به اتاقش میرفت و دیگر خارج نمیشد من هم اینطوری بیشتر خوشم می آمد زیرا تحمل او و حرفهایش را نداشتم به خصوص که گاهی اوقات دوستانش را با خود به خانه می آورد ای کار یکی از مواردی بود که نفرت مرا نسبت به او بیش از اندازه میکرد. بدبختانه کمند از همان اول دستم را خوانده بود و میدانست از اینکه دختری با کیان گرم بگیرد حساسمبه خاطر همین برای نشان دادن تنفرش از من این راه را در پیش گرفته بود و بدون ملاحظه من تعریف دوستانش را پیش کیان میکرد و گفته های آنان را پیش او بازگو میکرد قیافه کیان در چنین مواقعی نفرت انگیز بود به راحتی میشد لذتی را که از شنیدن این حرف ها به او دست میداد را حس کرد. شبهایی که دوستان کمند می آمدند از بدترین شبهای من به حساب می آمد زیرا امکان نداشت بین من و کیان جر و بحث به وجود نیاید زیرا او بدون ملاحظه وجود من با دوستان کمند خوش و بش و شوخی میکرد آنان که هر کدام نهایت لاابالی بودند از معاشرت با او لذت میبردند این را میشد از رفت و آمد متوالیشان درک کرد در این بین فقط من بودم که چون نمیتوانستم بنشینم و شاهد نظر بازی شوهرم با دخترانی باشم که از حرام و حلال و محرم و نامحرم بویی نبرده بودند به اتاقم میرفتم و تا زمانی که کیان به اتاق بیاید خون دل میخوردم. خیلی به خودم تلقین کردم که به کار کمند اهمیت ندهم و نگذارم از نقطه ضعفم سواستفاده کند ولی نمیتوانستم حرفهای کیان را تحمل کنم به خصوص زمانی که از اندام و زیبایی دوستان کمند تعریف می کرد مثل این بود که روده هایم را چنگ میزنند. متاسفانه زودتر از آنچه که فکرش را میکردم با کیان مشکل پیدا کردم هنوز دو ماه از زندگی مشترکمان نگذشته بود که فهمیدم زندگی فقط عشق و پول و گردش و مهمانی نیست و چیزهایی وجود دارد که جز لاینفک زندگی است و بدون آنها زندگی مفهومی ندارد. اختلاف سلیقه من با کیان از چیزی شروع شد که فکر میکردم میتوانم مثل باقی مسائل آن را کنار بگذارم و خود را با آن سازگار کنم. بدبختانه کیان به هیچ چیز اعتقاد نداشت و نسبت به تمام مسائل مذهبی و دینی بی اهمیت بود. حتی گاهی انها را مسخره میکرد و این برای من که در خانواده ای معتقد بزرگ شده بودم کفر محض بود گاهی از حرفهایی که میزد چنان میترسیدم که فکر می کردم عنقریب عذاب الهی بر سرمان نازل خواهد شد. خوردن مشروب برایش عادی ترین چیز بود به طوری که بطری های مشروب جای شیشه آب را در یخچال گرفته بود این یکی از عادت های بد و نفرت انگیزش بود که نمیتوانستم با آن کنار بیایم زیرا حتی از بوی آن هم متنفر بودم او به هیچ صراطی مستقیم نبود و هر چه خواهش و التماس می کردم که دست کم حرمت بعضی چیزها را نگه دارد گوشش بدهکار نبود که نبود. کیان از تمام خانواده ام به خصوص حسام متنفر بود و گاه بی گاه با بیان کلامی توهین آمیز نسبت به آنان باعث ناراحتی ام میشد با اینکه خیلی سعی کردم که بدون نشان دادن حساسیت و با نرمش به او نشان دهم من هستم که با او زندگی میکنم نه خانواده ام و اگر از آنها ناراحتی دارد دلیل نمیشود مرا از خود برنجاند ولی او به تنها چیزی که اهمیت نمیداد ناراحتی من در قبال حرفهایش بود زیرا به حدی مغرور بود که خود را محق میدانست هر چیزی را که میخواهد بگوید. کم کم حس کردم کیان از اذیت کردن من خیلی لذت میبرد زیرا وقتی ناراحتم میکرد به حدی سر حال می شد که با خودم فکر می کردم نکند دچار نوعی بیماری باشد. علاوه بر این پی بردم که نسبت به من سو ظن دارد اوایل وقتی چندبار در روز زنگ می زد و میخواست با من صحبت کند فکر می کردم به خاطر علاقه بیش از حدی است که نسبت به من دارد ولی بعد از پیش آمدن جریانی تازه به این نتیجه رسیدم و علت کار او را درک کردم. یک روز برای اصلاح صورتم به آرایشگاهی رفتم که فقط چند در با منزل فاصله داشت همان روز کیان زنگ میزند و از گلی خانم میخواهد گوشی را به من بدهد گلی خانم که از همه جا بی خبر بود به او میگوید که من نیستم و به آرایشگاه رفته ام. کیان از او می پرسد که آیا با کتی رفته ام و آن بیچاره که روحش هم از اتفاقی که قرار بود بیوفتد خبر نداشت به او راستش را میگوید به محض در آمدن کلمه نه از دهان گلی خانم کیان سر او فریاد می کشد و میگوید: یعنی الهه تنها رفته بیرون؟ پس کتی کدوم گوری بود؟ گلی خانم که کم مانده بود از ترس پس بیوفتد سکوت میکند کیان به محض قطع کردن تلفن به منزل می آید و وقتی مرا آنجا نمی بیند چنان سر و صدا راه می اندازد که وقتی بر گشتم کتی در حالی که هنوز رنگ صورتش پریده بود پیش دوید و به من گفت:
الهه کجا رفته بودی؟
با تعجب از طرز برخورد او گفتم: همین آرایشگاه سر کوچه
کتی با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: کاش به منم گفته بودی باهات بیام
در حالی که از حرفهایش سر در نمی آوردم گفتم: راه نزدیک بود نخواستم مزاحمتون بشم به گلی خانم هم گفته بودم
و به دنبال گلی خانم نگاهی به آشپزخانه کردم و او را دیدم که روی صندلی نشسته و سرش را پایین انداخته بار دیگر به کتی نگاه کردم و گفتم : حالا مگه چی شده؟
کتی به بالا اشاره کرد و گفت: والا چه میدونم برو از شوهرت بپرس کم مونده بود پوست همه ما رو بکنه
با تعجب گفتم: کیان مگه اومده؟
آره
ناراحته؟
ناراحت؟ کاش ناراحت بود سگ بسته
آخه برای چی؟
من چه میدونم
هاج و واج به کتی نگاه کردم شانه هایش را بلا انداخت و به طرف آشپزخانه رفت روی پله ها ایستاده بودم و جرات بالا رفتن رو نداشتم نمیفهمیدم بیرون رفتن من با عصبانیت او چه ارتباطی میتواند داشته باشد کتی برگشت و وقتی دید سر جایم میخ شدم گفت: برو بذار ببینتت خیالش راحت شه هر چی دیر کنی بدتر میشه. سرم را تکان دادم و دو سه پله بالا رفتم در همان حال فکر میکردم چه چیز باعث شده کیان از رفتن من به ارایشگاه آنقدر ناراحت شود که به قول کتی بخواهد پوست بقیه را بکند خودم را دلداری دادم من که جای بدی نرفته ام برای چه باید بترسم تازه بدون خبر هم که نرفته ام به گلی خانم گفته بودم می روم آرایشگاه با اینکه میدانستم دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد ولی شهامت رویارویی با کیان را در خود نمی دیدم گویی احساس ترس و دلهره کتی به من هم منتقل شده بود پشت در اتاق لحظه ای مکص کردم تا تجدید قوا کرده باشم سپس دستم را به دستگیره گرفتم و در را باز کردم کیان با لباس روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود چشمانش بسته بود ولی می دانستم خواب نیست در اتاق را بستم و به طرف کمد لباس رفتم تا مانتو ام را آویزان کنم در همان لحظه شنیدم که گفت: کجا رفته بودی؟
با اینکه خود را اماده کرده بودم ولی با صدای او تکان سختی خوردم و به طرفش برگشتم چشمانش هم چنان بسته بود خوشحال شدم که ترسیدن مرا ندیده است با لحنی که سعی میکردم نشان ترسیدن در آن نباشد گفتم: سلام عزیزم چه عجب امروز زود آمدی
چشمانش را باز کرد و به من نگاه کرد نگاهش سخت و ترسناک بود و مانند تیری به چشمانم فرو رفت خیلی واضح رگه های خشم را در چشمانش میدیم حس میکردم لبخند روی صورتم خشک شده است ولی خودم را نباختم سرم را تکان دادم و گفتم : کیان چیزی شده؟
بلند شد و همانطور که به سمتم می آمد گفت: پرسیدم کدوم گوری بودی؟
خواستم بگویم آرایشگاه که دستش بالا رفت و روی صورتم پایی آمد تعادلم را از دست دادم و محکم به کمد خوردم با چشمانی که کم مانده بود از وحشت بیرون بزند به او نگاه کردم با صدایی خشمگین غرید: نمیتوانی سر من کلاه بگذاری خوب میدانم چه نقشه ای تو سرته.
انتظار چنین رفتاری را از او نداشتم از ترس بدنم می لرزید و حتی صدایم در نمی آمد صورت کیان از خشم به کبودی میزد بار دیگر دستش بالا رفت و ضربه ای دیگر به صودتم زد و با مشت و لگد به جانم افتاد با ضربه های کیان به این طرف و آن طرف پرت میشدم مرتب فریاد می کشید و خطاب به من هرزه و کثافت می گفت آنقدر مرا ترسانده بود که حتی درد حاصل از مشت و لگدهایش را حس نمی کردم وقتی خوب خشمش را فرو نشاند با عصبانیت در را باز کرد از اتاق خارج شد. تا چند دقیقه بعد از رفتن او هنوز بدنم می لرزید جای لگدی که به پهلویم خورده بود تازه درد گرفته بود نیم ساعت بعد از رفتن او از جایم بلند شدم در دست و پاهایم احساس کوفتگی می کردم موهایم پریشان شده بود و اثر انگشتانش روی صورتم به جا مانده بود موهایم را جمع کردم و با گیره بستم دستم را روی سرخی صورتم گذاشتم بدون اینکه حتی اشکی در کاسه چشمانم بنشیند به خودم گفتم الهه خانم این تازه اولشه حالا مونده تا چوب حماقتی رو که کردی بخوری حالا بگو ببینم کی بود فکر می کرد ازدواج یعنی رها شدن از بند اسارت این تازه یک تلافی کوچک برای حرص و جوش دادن مادر بیچارته. تا شب از اتاق خارج نشدم زیرا خجالت می کشیدم با صورتی که هنوز آثار سیلی روی آن بود با کتی روبرو شوم.
-
آن قدر در اتاق ماندم تا کیان برگشت بر خلاف زمانی که اتاق را ترک کرده بود چهره اش آرام بود با دیدن من که لبه تخت نشسته بودم جلو آمد و کنارم نشست در حالی که دستش را دور شانه ام می انداخت مرا به طرف خودش کشید سرش را میان موهایم فرو برد و زیر گوشم گفت: الهه من رو ببخش
همین یک کلام دلم را نسبت به او نرم کرد و خیلی زود بخشیدمش کیان به من گفت دوست ندارد تنهایی جایی بروم و هر جا خواستم بروم به او بگویم تا خودش مرا ببرد بدین ترتیب اولین حادثه پس از ازدواجم را پشت سر گذاشتم و این اتفاق به من فهماند در مورد آزادی پس از ازدواج به بیراهه رفته ام و در حقیقت از چاله به چاه افتاده اماز صبح تا شب بیکار گشتن مرا افسرده و کسل می کرد کتی که شاهد تنهایی و افسردگی ام بود با کیان صبحت کرد و توانست او را راضی کند تا مرا همراه خود یه دوره های دوستانه اش ببرد دوستان کتی زنانی بودند که به نظر می آمد از زندگی جز خوش گذراندن چیزی نمی دانند عمده حرفهایی که بینشان مطرح می شد بیشتر درباره ی مد سال و یا تعریف از خود و مسافرتهایی بود که به خارج از کشور داشتند بیشتر اوقات نیز بحث به غیبت از این و آن کشیده می شد که البته شنیدنش نیز رغبت بر انگیز و در عین حال تعجب آور بود به خصوص که بعضی از آن کسانی را که در موردشان صحبت می شد من می شناختم از آن عجیب تر صحبت در مورد کسانی بود که همیشه در جمع حضور داشتند و گاهی پیش می آمد بنا به دلایلی نمی توانستند به مهمانی بیایند با اینکه خودم می دانستم شرکت در این دوره ها چیزی به فضایل اخلاقی اضافه نمیکند و در عوض بار گناه دیگری بر گردنم می اندازد ولی ترجیح می دادم همراه کتی بروم تا اینکه به در و دیوار خونه چشم بدوزم و با خودم حرف بزنم یک بار که دوره نوبت کتی بود و در منزل برگزار شد من طبق معمول در جمع حضور پیدا کردم اواسط مهمانی بود که صحبت یکی از دوستان کتی نظرم را جلب کرد
" ... اره همین که سرهنگ میاد خونه میبینه شعله خانم با لباس خواب اون چنانیش پیش برادر زاده اش نشسته و خوش و بش می کنه...."
برایم زیاد جای تعجب نداشت که درباره ی شعله چنین چیزی می شنیدم زیرا هنوز نگاه وقیح و ناپاک او را به خاطر داشتم نگاهم را روی کسانی که با ولع چشم به دهان سحر داشتند تا باقی ماجرا را برایشان تعریف کند چرخاندم شاید اگر در مورد مسائل روز دنیا چنین بحث هایی می شد این چنین دقت به خرج نمی دادند ولی اکنون چنان منتظر بودند گویی مسئله ای مهم تر از این نبوده است سحر که فهمیده بود نظر همه را به خود جلب کرده است با آب و تاب ادامه داد
" .... خلاصه سرهنگ هم به جای اینکه به شعله چیزی بگه به برادرزاده اش تشر می زنه که چرا بی خبر اومده تا شعله جونش نتونه لباس خوابش رو عوض کنه "
وا چه حوفا مگه برادرزاده اش چه تقصیری داشت
چی می گی فخری؟ سرهنگ مثل سگ از این زنیکه می ترسه
حالا صبر کن اینم مثل اون دفعه می شه که گندش بالا اومد
منظورت کدوم دفعه است؟ رفتنشون به ترکیه رو می گی؟
نه بابا اون که خیلی قدیمیه همین چند وقت پیش رو می گم ، زری جون تو بهش بگو
وا فخری جون تو چقدر گیجی سحر قضیه همون دکتره رو می گه که شعله با اون رو هم ریخته بود وقتی سرهنگ فهمید به شکایت و شکایت کشی افتاد آخرشم معلوم نشد جواز دکتره رو چجوری باطل کرد
آها یادم اومد همون موقع که می گفتند خانم رفته خارج برای استراحت
تو چقدر ساده ای کجا رفته بود خارج می گن کورتاژ کرده بود چیزی نمونده بود جونش رو هم از دست بده
از سرهنگ؟
نه بابا به اون مافنگی نم خوره از این جربزه ها داشته باشه گردن اونایی که می گن ولی مثل اینکه از دکتره حامله بوده
وای خدا به دور راست می گی؟
باور کن اینو هلن به من گفت هرکی شعله رو می دید نمی شناخت از بس که زردنبو و زشت شده بود
هلن مگه شعله رو دیده بود؟
آره تو این مدت تو ویلای خواهر شوهر هلن در شمال بودند همه فکر می کردند خانم رفته خارج اگه هلن لوش نمی داد ما هم نمی دونستیم برنامه از چه قرار بوده می دونی که اونا چقدر با هم جور بودند
آره اینو می دونم ولی انگار سر همون برنامه بینشون شکراب میشه میگن شوهر خواهر هلن با بود شعله حسابی حواس پرت شده بود
وضع هلن هم که خربه می گن چند وقت پیش تو یک ویلا گرفته بودنش
به نظر من کار هلن خیلی بد نیست هر چی باشه یک ساله از شوهرش طلاق گرفته ولی شعله چی؟؟ بیچاره سرهنگ هیچی براش کم نگذاشته
بیتا جون تو هم دلت خوشه اون چیزی که باید شعله رو راضی نگه داره تو وجود این مرد نیست خود سرهنگ هم می دونه برای همینه زنیکه رو آزاد گذاشته هر غلطی که می خواد بکنه
هم چنان که گوش به صحبت آنان سپرده بودم با حیرت فکر می کردم این چیزهایی که در مورد او می گویند حقیق دارد و اگر این طور است در چه فسادی غوطه می خورد، با صدای زری توجهم به حررف او جلب شد
ببینم راستی از خواهرش دیگه خبری نیست؟
واه واه اون دیگه دست این یکی رو از پشت بسته بود همون خوب شد شرش کم شد و رفت
می گفتن شوهرش مقیم دانمارکه یارو از اون خر پولای درست حسابی بوده آخرش هم معلوم نشد دختره چطوری دست و بالش رو به اون بند کرد
وا چطور نداره همونطور که خواهرش خودش رو به سرهنگ بند کرده
عاقبت صدای کتی رو شنیدم که خطاب به دوستش گفت: دیگه از حق نگذریم شعله از سر اون پیرمرد هم زیاده من که هر وقت سرهنگ رو میبینم چندشم میشه حتی بهش نگاه کنم چه برسه اینکه بخوام باهاش زندگی کنم
چیه پشتی اونو می کنی فکر نکنم دل زیاد خوشی ازش داشته باشی
نه دل خوشی ازش ندارم ، نه از اون و خواهرش خوشم میاد ، ولی آدم از حق نباید بگذره
در دل حرف کتی رو تصدیق کردم من هم از دیدن چشمان هیز و قیافه چندش اور سرهنگ موهای تنم سیخ می شد چه رسد به این فکر کنم که او را به عنوان همسر بپذیرم صدای فخری مرا از افکارم بیرون آورد
چند وقت پیش که شعله رو دیدم از شراره پرس و جو کردم گفت تا چند وقت دیگه اقامتش رو می گیره.
با شنیدن نام شراره توجهم بیش از حد جلب شد به خاطر آوردم نام او را یک بار دیگر شنیده بودم ولی کجا؟آن لحظه ذهنم یاری نمی کرد با دقت بیشتری چشم به دهان آنان دوختم
الان یک سالی می شه ازش خبری نیست
همون بهتر دختره اتیش پاره به یکی دو تا هم قانع نبود
نه بابا شراره خیلی بهتر از شعله است دیگه مثل اون ....
آره ارواج باباش همین دختر بی کس و کار بود کم مونده بود شوهر مهتاب رو از راه به در کنه مگه نه مهتاب جون؟
مهتاب که چهره اش سرخ شده بود در صدد دفاع بر امد " نه اون یکی سوتفاهم بود من فکر می کردم هرمز با اون سَر و سِر پیدا کرده"
نمی خواد کار شوهرت رو توجیه کنی دیگه همه ما می دونیم زندگیت داشت از هم می پاچید
مهتاب با ناراحتی سرش را برگرداند و با قیافه گفت: خب هرکسی ممکنه تو زندگیش یک بار اشتباه کنه الان هرمز خیلی پشیمونه همیشه می گه تو دنیا هیچ کس رو به اندازه من دوست نداره
نگاه معنی دار زنها به هم این را می رساند که می دانند مهتاب دروغ می گوید به چهره او که از ناراحتی سرخ شده بود دقیق شدم خطوط چهره اش از درد عمیق روحش سخن می گفت به عکس دیگران احساس دلسوزی به جای تمسخر وجودم را گرفت. زری برای دفاع از مهتاب گفت: مهتاب جون راست می گه هر مردی که یک شیطون مثل اون گلوله آتیش سر راهش سبز شه ممکنه خطا کنه حالا هرمز هیچی اون مال سه چهار سال قبل بود مگه یادتون رفته با پسر دکتر فخور چه معامله ای کرد؟ پسره رو حسابی دوشید بعد هم نامزدیشو با اون بهم زد تازه چرا راه دور بریم کتی جون تو که خوب تو جریان کیا...
نگاه حیرت زده زری به من دوخته شد گویی تازه به خاطر آورده بود در حضور چه کسی صحبت کرده است سکوت ناگهانی جمع مرا به خود آورد نگاه کتی به زری و بعد به دیگر دوستانش به من فهماند موضوعی در بین بوده که حضور من مانع ادامه بحثشان شد ولی من کنجکاو شده بودم کتی ظرف شکلات از روی میز برداشت در حالی که معلوم بود می خواهد حرفی پیش بکشد گفت: "بچه ها بیکار نشینین میوه پوست بکنید " سپس شکلات خوری رو به طرف دوستش گرفت و گفت: " راحله جون این ظرف رو دست به دست کن تا بچه ها بردارند این شکلات ها رو بیتا جون برام از دبی آورده"
کتی مرتب حرف میزد و تعارف می کرد تا به این طریق خطای زری را که ناخواسته حرفی از دهانش در رفته بود لاپوشانی کند حرف به جای دیگری کشیده شد ولی ذهن من هم چنان درگیر این مسئله بود اکنون به یاد آوردم اسم شراره از زبان کیان روزی شنیده بودم که بعد از سفر سه روزمان از شمال بازگشته بودیم آن روز هم بدون اینکه بخواهم صحبت کتی و کیان را شنیدم و اکنون کنجکاو شده بودم بدانم شراره چه نقشی در زندگی کیان داشته است. ساعتی بعد مهمانان کتی منزل را ترک کردند هنوز چند دقیقه از رفتن آنان نگذشته بود کتی رو مبل لم داده بود و نگاهش روی مجله مدی که دوستش برایش آورده بود خیره مانده بود گلی خانم مشغول جمع آوردی ظروف میوه بود و من به او کمک می کردم شنیدم کتی گفت: " دیگه حسابی خسته شده بودم خوب شد زودتر رفتند زنیکه های وراج"
از جمله آخر او جا خوردم و با تعجب به او نگاه کردم متوجه نگاهم شد و در حالی که چشم از مجله بر میداشت با خنده به من نگاه کرد
"به خدا از سر بیکاریه که با این بی چاک و دهنهای حراف هم نشینم."
-
زری برای دفاع از مهتاب گفت :مهتاب جون راست میگه هر مردی که یک شیطون مثل اون گلوله اتیش سر راهش سبز شه ممکنه خط کنه.حالا هرمزکه هیچی اون مال سه چهار سال قبل بود مگه یادتون رفته با پسر دکتر فخور چه معامله ای کرد. پسره رو حسابی دوشید بعد شم نامزدی شو با اون به هم زد.تازه چرا راه دور برویم کتی جون تو که خوب تو جریان کیا...
نگاه حیرت زده زری به من دوخته شد.گویی تازه به خاطر اورده بود در حضور چه کسی صحبت کرده است.سکوت ناگهانی جمع مرا به خود اورد.نگاه کتی به زری وبعد به دیگر دوستانش به من فهماند موضوعی در بین بوده که حضور من مانع ادامه بحثشان شد.ولی من به شدت کنجکاو شده بودم.کتی ظرف شکلات را از روی میز برداشت ودر حالی که معلوم بود می خواهد حرفی پیش بکشد گفت:بچه ها بی کار نشینین میوه پوست کنید. سپس شکلات خوری را به طرف دوستش گرفت وگفت:راحله جون این ظرف رو دست به دست کن تا بچه ها بردارند.این شکلاتها رو بیتا جون برام از دوبی اورده.
کتی مرتب حرف می زد وتعارف می کرد تا به این طریق خطای زری را که ناخواسته حرفی از دهانش در رفته بود را لاپوشانی کند. حرف به جای دیگری کشیده شد ولی ذهن من هم چنان درگیر این مسئله بود. اکنون به یاداوردم نام شراره را از زبان کیان روزی شنیده بودم که بعد از سفر سه روزه مان از شمال بازگشته بودیم.ان روز هم بدون اینکه بخواهم صحبت کتی وکیان را شنیدم و اکنون کنجکاو شده بودم بدانم شراره چه نقشی درزندگی کیان داشته است.
ساعتی بعد مهمانان کتی منزل را ترک کردند. هنوز چند دقیقه از رفتن انان نگذشته بود .کتی روی مبل لم داده بود ونگاهش روی مجله مدی که یکی از دوستانش برایش اورده بود خیره مانده بود. گلی خانم مشغول جمع اوری ظروف میوه بود ومن به او کمک می کردم.شنیدم کتی گفت: دیگه حسابی خسته شده بودم.خوب شد زود تر رفتند زنیکه های وراج.
از جمله اخر اوجا خوردم وبا تعجب به او نگاهم شد ودر حالی که چشم از مجله بر می داشت با خنده به من نگاه کرد.به خدا از سر بی کاریه که با این بی چاک ودهنهای حراف هم نشینم.
لبخندی به او زدم و چیزی نگفتم.در همان حال با خودم فکر کردم مگه می شود انسان از کسی خوشش نیاید ولی برای هم نشینی با او رغبت نشان بدهد.گویی کتی فکرم را خواند زیرا گفت:می دونم الان پیش خودت می گی پس باید
دیوانه باشم تا دوره می گیرم ویا دوره می رم.
لبخندی زدم و گفتم:من چنین جسارتی نکردم.
کتی خندید وگفت:نگفتی ولی نگاهت این طورمیگه.می دونیچیه الهه می خوام نرم ورابطه ام رو با اینا قطع کنم ولی می ترسم پشت این واون می گن.
متوجه منظورش نشدم سرم را تکان دادم وگفتم:یعنی چی؟
تو نمی دونی اینا چه جونورایی هستن.فقط کافیه یک بار یکی از همینهایی که تو این جمع دیدی تو دوره شرکت نکنه.انوقت یک صفحه ای پشتش می زارن که نگو ونپرس.نمونه اش همین پروانه زن مهندس کاوه را می گویم.
به نشان به یاد اوردن کسی که می گفت چشمانم را تنگ کردم.کتی گفت:بابا همون که تو جشنمون اومده بود...شال سفید رو سرش انداخته بود.
بی درنگ اورا به یاد اوردم.در بین کسانی که در مجلس عروسی ما حضور داشتند او تنها کسی بود که با وقار وسنگین به نظرم رسید.از اول تا اخر مجلس گوشه ای تنها نشسته بود ونگاه می کرد.در عوض شوهرش با هر زنی که پا می داد می رقصید وازبس مشروب خورده بود دیگر اختیار خودش را نداشت.
سرم را تکان دادم و گفتم:اره شناختمش خب؟
خودت دیدی که چه چیزهایی پشتش می گفتند بدبخت زن بدی نیست ولی این ابلیسهای ماده مگه متوجه این چیزا میشن.
متوجه شدم ولی اخه چرا؟
خب عادتشونه دیگه.مگه امروز ندیدی چطور این واون رو می شستن خب فکرش روکن اگه بخوام یک روز منم تو جمعشون نباشم پشت منم بدتر از اینایی می گن که شنیدی.
نمی توانستم حرف کتی را بفهمم. یعنی او در دوره دوستانش شرکت می کرد که مبادا یک روز نباشد وپشتش غیبت کنند.این چه دوستی و رفت وامد بود.نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وگفتم:شما که اینارو میشناسید خب باهاشون قطع رابطه کنید.
اخه نمیشه با بعضی هاشون از قدیم دوستم دیگه نمیشه یک دفعه قیدشون رو بزنم.
دیگه چیزی نگفتم زیرا بهتر دیدم در مورد چیزی صحبت نکنم که از ان سر در نمی اورم.
روزها ازپی هم می امد بدون اینکه برای من نویدبخش چیزی باشدبا وجودی که درمنزل کیان تمام وسایل راحتی امفراهم بود ولی احساس می کردم این چیزی نیست که بتواند روح مرا راضی کند.هر روزکه می گذشت به این نتیجه می رسیدمبا وجودی که همیشه ارزوی داشتن این چنین شرایطی را در زندگی داشتم اکنون که به ان رسیده بودم می فهمیدم تا ان لحظه از زندگی ام طالب چیززیاد ارزشمندی نبوده ام.با وجود این می ترسیدم به خودم اعتراف کنم که عمری در ارزو و رویای پوچ وکم ارزشی به سر برده ام.
هنوز از خانواده ام خبر نداشتم وانان نیز با ما تماسی نگرفته بودند.به شدت دلتنگ بودم ولی جرات زنگ زدن به منزلمان را نداشتم.یکی دوبار هم از کتی خواستم با برادرم تماس بگیرد وبا او صحبت کند.کتی قبول کرد که این کار را بکند ولی هربار تعلل می کرد وان را به موقعیت مناسب تری موکول میکرد.نمیدانمچرا ولی حس می کردم دستش برای این کار پیش نمی رود.به همین خاطر از خیر واسطه قراردادن او گذشتم.با اینکه مثل اوایل برای انان بی تاب نبودم ولی گاهی اوقات به حدی دلتنگشان می شدم که اشکم سرازیر می شد.در چنین مواقعی یا با گریه خودم را تسکین می دادم ویا با یاد اوری بی مهری انان نسبت به خودم خشمم را متوجه شان می کردم وسعی می کردم تا من هم انان را از یاد ببرم ولی فقط خودم می دانستم که این تلقین فقط پادزهریست برای درد عمیق دلم واینکه از خاطر ببرم انان مرا از یاد برده اند.گاهی به یاد محبتهای مادر می افتادم وباورم نمی شد چنین راحت توانسته مرا از خود براند.
یک شب که پیش از همیشه دل تنگ اعضای خانواده ام به خصوص مادر بودم نیمه های شب بادیدن کابوسی ترسناک ازخواب پریدم.تمام بدنم خیس عرق شده بود وبدنم مثل بید می لرزید.خواب دیدم مادرمرده است ومن دیگر هرگز نخواهم توانست اورا ببینم.درخواب به شدت دلتنگ بودم وفریاد می زدم واز کسانی که او را تشییع می کردند می خواستم اجازه بدهند برای اخرین بارصورت مهربان او را ببینم ولی انان بدون توجه به من تابوت مادررابه سرعت به سمت گورستان پیش می بردند.لحظه به لحظه فاصله انان با من زیادترمی شدوهرچه می دویدم به انان نمی رسیدم.در این بین احساس می کردم اشباحی از پشت می دوند تا به من برسند.با ترس فریاد می زدم ومادر را صدا می کردم.با شنیدن صدایی کودکانه سرم را برگرداندم ودخترکی را دیدم که دستانش را به طرفم دراز کرده وصدامی زند مادر...مادر... ان لحظه با خودم فکر کردم من که هنوز فرزندی ندارم پس چرااین دخترکوچک مرامادرصدا می زند.با این فکرکه شاید مرا با مادرش اشتباه گرفته است سرم را برگرداندم تابه کار خودم بپردازم.در این هنگام کسانی را که تابوت مادررا به دوش داشتند ندیدم.با هراس از اینکه انان را گم کرده ام فریاد زدم.در این هنگام سرم را برگرداندم ودیدم که عده ای ان دختر کوچک را زنده درون گوری کوچک قرارداده اند ورویش خاک می ریزند.او هم چنان فریاد می زد ودر حالی که دستان کوچکش را به سویم دراز کرده بود مرا مادر می خواند.
چهره دخترک خیلی به من شبیه بود طوری که گویی مرا کوچک کرده اند.همان لحظه احساس کردم دختری که درگورقرارش می دهند من هستم واین منم که از شدت ترس فریاد می زنم وازعمق وجودم مادرم را به کمک می خوانم.با اولین خاکی که روی صورتم ریخته شد از خواب پریدم.تا مدتی نمی دانستم ایا بیدارم ویا هنوز در گور قرار دارم.
کیان راحت واسوده در کنارم به خواب عمیقی فرو رفته بود.اهسته وارام ازجا برخاستم ولحظه ای لبه تخت نشستم تا کمی ارام شوم.دلم به شدت بی تاب بود وبا اینکه می دانستم فقط کابوس دیده ام ولی ترس در اعماق روحم نفوذ کرده بود.نور چراغ خواب به اتاق می تابید.یک بار دیگربه کیان نگاه کردم که در خواب عمیق بود دوست داشتم اورا بیدارکنم زیرا احتیاج به کسی داشتم تا با او حرف بزنم.بلند شدم ودر اتاق چرخی زدم.با تمام وجودم دنبال چیزی بودم که ارامش را به من برگرداند.در اتاق را باز کردم وبیرون رفتم.بدون اینکه چراغی روشن کنم راه طبقه پایین را در پیش گرفتم.با قدمهایی نا استوار دنبال چیزی نا مشخص می گشتم.خودم نمی دانستم چه می خواهم فقط راه می رفتم.دلم ناارام بودوترسم هنوزبه قوت خود پابرجا بود.به نظرم شب طولانی ووهم انگیز بود ارزو کردم صبح از راه برسدتا در روشنایی خورشید ترسم را فراموش کنم.روی مبلی در هال نشستم وبه جزئیات خوابی که دیده بودم فکر کردم.در طول سالهای عمرم به من اموخته بودند یاد خدا ارامش بخش دلهاست.با یاد اوردن خالقم اشک از چشمانم سرازیرشد.خدا ویاد او چیزهایی بود که از خیلی وقت پیش فراموششان کرده بودم.شاید بهتر است بگویم خودم را به راهی می زدم که به یاد نیاورم که هستم وبه خاطر چه خلق شده ام.از یاد خدا شرمگین بودم زیرا مدتی بود نمازم را ترک کرده بودم.به خاطر اوردم یکی از حدیثهایی حسام با خط خوش ان را نوشته وروی دیوار اتاقش نصب کرده بود این بود که نماز ستون دین است واکنون می فهمیدم چقدر این حدیث حقیقت دارد زیرا ستون ایمان و اعتقاداتم متزلزل ودر حال فرو ریختن بود.شاید هم فرو ریخته بود وخودم از ان خبر نداشتم .در ان لحظه یکی یکی صحنه مهمانیهایی که رفته بودم جلوی چشمم ظاهر شد.احساس کردم طوری در گناه غرق شده ام که رهایی از مردابی که در ان فرو رفته ام امریست محال وناممکن.چون نهالی سست در برابر توفانی که در دلم پیدا شده بود به خود لرزیدم.به حدی اشفته وپریشان شده بودم که طاقت نیاوردم واز جا برخاستم.ترس ووحشت چنان احاطه ام کرده بود گویی دری از دوزخ به رویم باز شده ودر عذاب بی منتهای ان قرار گرفته ام.سرم را میان دستانم گرفتم واز ته قلب نالیدم:خدایا چطور چنین کسی را می بخشی؟
همان لحظه چراغ هال روشن شد.کتی را دیدم که با چشمانی خواب الود نگاه می کند ببیند چه کسی چنین حیران وسرگردان وسط هال ایستاده است.با دیدن من پایین امد وحالم را پرسید.از نگاه نگرانش خواندم فکر کرده است کسالت باعث شده پایین بیایم .با دیدن کتی به یاد مادر وخوابم افتادم وبار دیگر اشک از چشمانم سرازیرشد.کتی بار دیگر پرسید کجایم درد می کند.در حالی که اختیار اشکهایم را نداشتم به سینه ام اشاره کردم.اوفکر کرد منظورم قلبم است.با ترس گفت که می رود کیان را بیدار کند.دستش را گرفتم تا مانع از رفتنش شوم.پس از اینکه توانستم اشکهایم را مهار کنم به او گفتم دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده واحساس دلتنگی به قلبم فشار می اورد.کتی دل تنگی ام را درک کردوبا لحنی گرم ومطمئن مرا امیدوار ساخت که به زودی کیان را وادار می کند مرا به منزلمان ببرد تا مادر و بقیه اعضای خانواده ام را ببینم.با حرفهای امید بخش او دلم ارام شدودر ذهنیت تاریک اندیشه ام راهی به سوی نور یافتم.
انقدر کنارم ماند تا اینکه احساس کردم حالم بهتراست.وقتی مطمئن شد حالم بهبود یافته به اتاقش رفت تا چند ساعتی را که به صبح مانده بود بخوابد. پس از رفتن او وضو گرفتم وبا چادری که گلی خانم همیشه با ان به خرید می رفت نمازم را به جا اوردم.پس از نماز احساس خوبی داشتم.ارامش چون ابی گوارا وجودم را سیراب کرده بود. سپیده صبح از افق سرزده بودولی من هنوز دوست نداشتم جایم را ترک کنم.صحبت با یک دوست عزیزکه مدتی بود از او غافل بودم شیرین ترازهر چیز دیگر بود. نه احساس خستگی می کردم ونه خواب الود بودم.دوست داشتم یک صبح سرشاراز امید و ایمان را تجربه کنم.همان لحظه با خودم عهد بستم که به هر طریق که ممکن باشد با خانواده ام ارتباط برقرار کنم حتی اگر نخواهند مرا بپذیرندواگرشده موردشماتت قرار بگیرم.
ان روزپیش ازاینکه گلی خانم بیاید بساط صبحانه را اماده کردم وبا امدن اوکه نان سنگک تازه ای دستش بود صبحانه ام را دراشپزخانه خوردم وبا انرژی مضاعف خودم را اماده کردم تا وقتی کیان از خواب برخواست ازاوبخواهم مرا به منزلمان ببردتا خودم را روی پاهای مادر بیاندازم واز او طلب بخشش کنم.به همین منظور بی تاب منتظر بیدار شدن او بودم.ساعت از نه گذشته بود که صبحانه کیان را در سینی به اتاق خواب بردم.مدتی طول کشید تا توانستم اورا بیدار کنم. عاقبت بیدار شد وبا دیدن سینی صبحانه گفت:افتاب از کجا در اومده؟
با خنده گفتم:از همون طرف که همیشه درمی اومد.
روی تخت نیم خیز شدودر حالی که سرپایی اش را جلوی تخت می گذاشتم تاان را به پا کند گفتم:بلند شو صبحانه بخور تا بهت بگم امروز قراره امروز چه اتفاقی بیفته.
نمی خواستم تا پیش ازخوردن صبحانه در این رابطه به او چیزی بگویم ولی وقتی اصرار زیادش را دیدم به او گفتم که می خواهم امروز به منزل مادرم بروم تا او را ببینم.
کیان خوشحال نشد تعجب هم نکرد.فقط برای مدتی نگاهم کردوبعد پوزخندزد.ازنگاهش که تمسخردران موج می زد حالم گرفته شد.به خصوص پوزخندش بدجوری تو ذوقم زد.بدون اینکه خودم را ببازم گفتم:برای چی می خندی؟
درحالی که ازجا برمی خاست با حالتی بی تفاوت گفت:نمی خندم.فقط نمی دونم تو چطورمی تونی سراغ ادمهایی بری که اگه می خواستنت فراموشت نمی کردن.
از کنایه اش احساس بغض کردم.برای اینکه نقطه ضعف دستش ندهم گفتم:کسی منو فراموش نکرده.شاید این کوتاهی از جانب من بود چون به هر صورت خطا از جانب من بود ونمی بایست ان طور بی خبر خانه مان را ترک می کردم.
کیان بدون حرف دیگری لباس پوشیدواز اتاق خارج شد.نگاهی به سینی صبحانه انداختم.احساس حماقت می کردم سینی را دست نخورده به اشپزخانه بر گرداندم تا اگر خواست همانجاصبحانه اش را بخورد ولی او اماده شد تا منزل را ترک کند.خیلی دوست داشتم دیگر محلش نگذارم ولی وقتی دیدم میخواهد از منزل خارج شود غرورم را شکستم ودر حالی که کیف دستی اش را بر می داشتم تا به دستش بدهم گفتم:کیان چه کار می کنی؟
همان طورکه مشغول مرتب کردن موهایش بود از اینه نگاهی به من انداخت و پرسید:چی روچه کار می کنم؟
امروز منو می بری خونمون؟
خونتون؟مگه تو الان کجایی؟تا حالا فکر می کردم قبول کردی که خونت همین جاست.نه منظورم خونه مادرم بود.
بدونه اینکه به من نگاهی کند لباسهایش را مرتب کرد و گفت:می خواهی برای همیشه برگردی اونجا؟با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:اگه تو بخواهی بر می گردم!متوجه ناراحتی ام شد وبا لبخند نگاهم کرد وگفت:من غلط کردم چنین چیزی بخوام.خب پس بگو کی من...
صبر نکرد تا حرفم تمام شود و گفت:باشه یک وقت دیگه در این مورد صحبت کنیم.چه صحبتی؟مگه این کار چقدر وقت می بره اگه امروزوقت نداری باشه فردا یا یک روز دیگه.باشه؟مسئله وقتش نیست.پس چی؟پاسخی نداد وهمچنان مشغول کار خودش بود.گفتم:کیان؟نگاهیم کرد. بگو کی؟قاطع و محکم گفت:هیچ وقت.دلم فرو ریخت.همان چیزی را شنیدم که ارزو می کردم هرگز نشنوم.باصدایی که سعی می کردم لرزش نداشته باشد گفتم:کیان خواهش می کنم.الهه منم خواهش میکنم.بزار زندگیمون همینطور که هست باقی بمونه.کیان یعنی...تو می خواهی من برای همیشه قید اونارو بزنم؟مگه اونا این کاررا نکردند؟نه اونا...اخه تو که بهترازهرکسی می دونی ما...یعنی من هم مقصربودم حالانباید توقع داشته باشم برای این کارپیشقدم بشن.به طرفم برگشت ومستقیم به چشمانم خیره شد وگفت:الهه بزار منم یک چیزرو به صراحت بهت بگم.هر چندیک باردیگه هم گفته بودم من فقط خودت رو می خوام.پس تو هم ازمن توقع نداشته باش بخوام با خانواده ات که می دونم نه از من خوششون میاد ونه من تحملشون رو دارم مراوده داشته باشم.در این رابطه کاری باهات ندارم.ازت می خوام تو هم کاری با من نداشته باشی اینم بگم اگربخواهی با اصرار زیاد اخم وقهر و هزار ترفند زنانه به اصطلاح بین من و اونا روابطی ایجاد کنی فقط خللی تو علاقه من نسبت به خودت به وجود میاری حالا دیگه خودت می دونی.کیان؟!بدون توجه به نگاه متعجبم کیف را ازدستم گرفت وخم شد وگونه ام را بوسید وبا گفتن خداحافظ ترکم کرد و رفت.مدتی حیران وسردرگم همان جا ماندم تا بتوانم به افکارم نظم بدهم.وقتی کیان نمی خواست با خانواده ام رابطه داشته باشد من باید چه می کردم.با خارج شدن گلی خانم ازاشپزخانه به خودم امدم.داخل سینی که دردستش بود فنجانی چای قرار داشت.دران لحظه همان چیزی بود که به ان احتیاج داشتم.چای را برداشتم واز گلی خانم تشکر کردم.به هال رفتم وروی مبل نشستم.همان طور که چای را جرعه جرعه می نوشیدمبه خودم گفتم:در حال حاضر تنها امیدم قولیست که کتی داده فقط خدا کند به خاطر اینکه مرا ارام کند چنین چیزی نگفته باشد.ان شب کیان مثل همیشه به منزل امد.سعی کردم چیزی به رویم نیاورم.او هم طوری رفتار می کرد که گویی چیزی بین من واو مطرح نشده است.وقتی برای خواب به اتاقمان رفتیم بار دیگر مسئله را عنوان کردم واو بدون اینکه حتی اجازه بدهد حرفم تمام شود گفت دیگر چیزی نگویم.به ناجار ساکت شدم وبا ناراحتی و بدون اینکه به او شب به خیر بگویم به رختخواب رفتم.او بدون توجه به من چراغ را خاموش کردوسرجایش دراز کشید.هر چه منتظر شدم مرا به طرف خودش بکشد وبه اصطلاح منت کشی کند این کار را نکردوچند دقیقه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.بر خلاف اومن ساعتهابیداربودم وبا حرص پیش خود نقشه می کشیدم که دیگرهیچ وقت با او حرف نزنم ویا اگر نتوانستم این کار را بکنم زیاد محلش نگذارم ویا دست کم کاری کنم که حرصش را در بیاورم وخیلی فکرهای دیگر که نتیجه اش فقط حرص دادن خودم بود وبس زیرا او راحت وبدونه دغدغه به خواب عمیقی فرو رفته بودومن هم چنان در گیر کشیدن نقشه های پوچ وابلهانه ای بودم که می دانستم دردی از من دوا نخواهد کرد.صبح روز بعد مثل همیشه زودتر از او بیدار شدم ولی ان قدر سر جایم این پهلو وان پهلو کردم تا خودش بیدارشود.ساعت ازنه ونیم گذشته بود ومی دانستم کمکم دیرش می شود ولی به هیچ عنوان قصد نداشتم غرورم را بشکنم و صدایش کنم.هنوز به خاطر بی محلی شب گذشته از دستش ناراحت بودم.عاقبت ساعت از ده گذشته بود که چشمانش را باز کرد.زیرچشم اورا می پاییدم ابتدا نگاهی به ساعت دیواری کرد وبعد در جایش نیم خیز شدوساعت مچی اش را از روی میز کنار تخت برداشت پس از اینکه مطمئن شد ساعت روی دیوار درست کار می کند به من نگاه کرد تا ببیند ایا بیدارم واگر این طور است چرا اورا از خواب بیدار نکرده ام.خودم را به خواب زده بودم.دستی به موهایش کشید وبه طرفم غلتید وبوسه ای روی لبانم نشاند.با اخم سرم را چرخاندم تا به این ترتیب به اوبفهمانم هنوزکارشب گذشته اش یادم نرفته است.خندیدودر حالی که ازجایش بلند می شد گفت: عزیزم صبح یک ساعت پیشت بخیر.متوجه منظورش نشدم ولی پس از اینکه از اتاق خارج شد تازه فهمیدم که او هم متوجه شده من از قصد بیدارش نکرده ام ود تمام این مدت هم بیدار بوده ام.
کیان چند دقیقه بعد به اتاق برگشت ودر حالی که اماده رفتن شدن بود خم شد و بوسه ای روی موهایم نشاند وگفت:الهه بی فایده است معلومه بیداری بهتره خودت رو اذیت نکنی.پاسخی به او ندادم.شاید هم خجالت کشیدم با باز کردن چشمانم گفته اش را تا ئید کنم.کیان بار دیگر صورتم را بوسید وبا گفتن خداحافظ از اتاق خارج شد.ان قدر صبر کردم از منزل خارج شود سپس از رختخواب بیرون امدم.ان روز تا شب دلگیر و افسرده بودم.به خصوص اینکه کیان مثل هر روز با من تماس نگرفت تا حالم را بپرسد.شاید او هم منتظر بود من به او تلفن کنم زیرا هر چه بود قهر از طرف من صورت گرفته بودوانتظار منت کشی از جانب او یک کم نا متعارف و غیر معقول به نظر می رسید.به هر حال ان روز اولین تجربه قهرم در زندگی مشترکم بود که خیلی هم تلخ وناراحت کننده بود.فکر کنم بیشترین ضربه ان را هم خودم متحمل شدم زیرا برخلاف من که تمام روزافسرده ودرافکارناخوشایندی غوطه می خوردم کیان بی خیال و خونسرد به منزل امد وچهره بشاش وسرحالش نشان میداد که حتی یک دهم ناراحتی مرا هم متحمل نشده است.همان شب با او از در اشتی در امدم زیرا متوجه شدم قهر نه تنها دردی از من دوا نمی کند بلکه ممکن است کار را خراب تر از انچه هست کند.روز بعد وقتی با کتی در مورد این موضوع صحبت می کردیم گلی خانم نیز جریان فهمید و با خوشحالی گفت دعا می کند تا دل کیان نرم شود و اجازه دهد تا به دیدن خانواده ام بروم از اینکه تا این حد به فکر من بود خیلی خوشحال شدم ان روز کتی به من گفت با کیان صحبت کرده و توانسته او را قانع کند که نمی تواند به طور کلی قید خانواده ات را بزند کتی عقیده داشت کیان به زودی این اجازه را به من خواهد داد فقط باید صبر داشته باشم . چند روز از این ماجرا گذشت هر بار گلی خانم می پرسید : الهه جام چی شد ؟ تونستی راضیش کنی ؟ سرم را به نشانه منفی تکام می دادم و او با ناراحتی سرش را پایین می انداخت و با گفتن لا اله الا الله از من دور می شد نم یدانست چرا گلی خانم تا این حد به این موضوع توجه نشان می دهد ولی حدس می زدم شاید خودش را در موقعیت مادر من قرار می دهد او فقط یک دختر داشت که ازدواج کرده بود و پیش اقوام شوهرش در تبریز ساکن بود گلی خانم خیلی کم می توانست به دیدن او برود زیرا نمی توانست خانه و کارش را رها کند در این بین دخترش فقط زمانی می توانست به دیدنش بیاید که همسرش او را به منزل اقوامش در تهران می اورد که البته این خیلی کم اتفاق می افتاد مثلا سالی یکبار یا خیلی به ندرت شش ماهی یک بار .
یکی از روزهایی که به شدت احساس افسردگی و دلتنگی می کردم گلی خانم کنارم نشست و برای اینکه مرا از ان حالت دلمردگی بیرون بیاورد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد او گفت : وقتی خیلی جوان بودم شوهرم را از دست دادم چون شوهرم را خیلی دوست داشتم ازدواج نکردم تا مبادا تنها یادگارش که دختری حساس بود زیر دست ناپدری ازار ببیند از همان زمان با همت و تلاش زیاد کار کردم و بدون اینکه دست به طرف اقوام و اشنایانم دراز کنم گیت بزرگ شد با هزار سختی او را به داشنگاه فرستادم از قضا دانشگاه تبریز پذیرفته شد سه سال بدون هیچ گونه حادثه ای گذشت تازه داشتم نفس راحت می کشیدم و با خودم فکر می کردم که عاقبت به ارزویم رسیده ام که یک روز با یک تماس از تبریز فهمیدم ای دل غافل هر چه رشته بودم پنبه شده برای سر دراوردن از اوضاع به تبریز رفتم و انجا فهمیدم گیتا دلباخته پسری به نام یاشار شده که تو خیابانی که خوابگاه انجا قرار داشت مغازه ای را اداره می کند بدون اینکه ان پسر را ببینم به گیتا گفتم که او به دردش نمی خورد ولی گیتا اصرار داشت از نزدیک با او اشنا شوم برای اینکه دلش را نشکنم به اتفاق او به دیدن یاشار رفتیم با یک نظر حدسم مبدل به یقین شد و سرسختانه مخالف ازدواج ان دو شدم ولی گیتا که پاک عقل و هوشش را باخته بود پایش را در یک کفش کرد که یا او یا هیچ کس . گلی خانم اهی کشید و ادامه داد : خسته ات نکنم مادر خلاصه از من نه و از او اره بود تا اخرش تسلیم شدم و اجازه دادم با مردی که همان موقع به خوبی........
-
موضوع توجه نشان ميدهد. ولي حدس ميزدم شادي خودش را در موقعيت مادر من قرار ميدهد. او فقط يك دختر داشت كه ازدواج كرده بود و پيش اقوام شوهرش در تبريز ساكن بود. گلي خانم خيلي كم ميتوانست به ديدن او برود،زيرا نميتوانست خانه و كارش را رها كند. در اين بين دخترش فقط زماني ميتوانست به ديدنش بيايد كه همسرش او را به منزل اقوامش در تهران مي آورد.كه البته اين خيلي كم اتفاق مي افتاد،مثلاً سالي يكبار يا خيلي به ندرت شش ماهي يك بار.
يكي از روزهايي كه به شدت احساس افسردگي و دلتنگي ميكردم گلي خانم كنارم مينشست و براي اينكه كرا از آن حالت دلمردگي بيرون بياورد داستان زندگي اش را برايم تعريف كرد. او گفت:«وقتي خيلي جوان بودم شوهرم را از دست دادم. چون شوهرم را خيلي دوست داشتم ازدواج نكردم تا مبادا تنها يادگارش كه دختري حساس بود زير دست ناپدري آزار ببيند. از همان زمان با همت و تلاش زياد كار كردم و بدون اينكه دست به طرف اقوام و آشنايانم دراز كنم گيتا بزرگ شد. با هزار سختي او را به دانشگاه فرستادم. از قضا دانشگاه تبريز پذيرفته شد. سه سال بدون هيچ حادثه اي گذشت. تازه داشتم نفس راحت ميكشيدم و با خودم فكر ميكردم كه عاقبت به آرزويم رسيده ام كه يك روز با يك تماس از تبريز فهنيدم اي دل غافل هر چه رشته بودم پنبه شده. براي سر در آوردن از اوضاع به تبريز رفتم و آنجا بود كه فهميدم گيتا پاك دلباخته پسري به نام ياشار شده كه تو خياباني كه خوابگاه آنجا قرار داشت مغازه اي را اداره ميكند. بدون اينكه آن پسر را ببينم به گيتا گفتم كه او به دردش نميخورد،ولي گيتا اصرار داشت از نزديك با او آشنا شوم. براي اينكه دلش را نشكنم به اتفاق او به ديدن ياشار رفتيم. با يك نظر حدسم مبدل به يقين شد و سرسختانه مخالف ازدواج آن دو شدم. ولي گيتا كه پاك عقل و هوشش را باخته بود پايش را در يك كفش كرد كه يا او و يا هيچ كس.»
گلي خانن آهي كشيد و ادامه داد:«خسته ات نكنم مادر، خلاصه از من نه و از او آره بود تا آخرش تسليم شدم و اجازه دادم با مردي كه همان موقع به خوبي ميدانستم احساسات و عواطف گيتا نسبت به او از سر سادگي و كم تجربگيست ازدواج ميكند. او هم درسش را تمام كرد وهمانجا ماندگار شد.تا مدتها به خاطر بعد مسافت نميدانستم شرايط دخترم چطور است.هر بار كه به تبريز مي رفتم يكي دو روز بيشتر مهمان او نبودم. در اين مدت چيزي پيش نيامده بود كه نشان بدهد آن دو با هم مشكل دارند. يك روز برحسب اتفاق متوجه شدم گيتا و شوهرش با هم بحث و جدل دارند. بدبختانه موفعي بود كه گيتا بچه دومش را هم در راه داشت»
گلی خانم آهی کشید و لحظه ای سکوت کرد.من که وجه اشتراکی بین زندگی دختر او با خودم میدیدم دوست داشتم بدانم باقی سرگذشت گیتا چگونه است/
به او اجازه دادم نفسی تازه کند و بعد پرسیدم:«گلی خانم اختلاف دختر و دامات سر چه چیز بود؟»
گلی خانم که با پرسش من به خود آمده بود گفت:«گیتا و شوهرش از لحاظ سطح فرهنگی و سواد به هم نمیخوردند. گیتا لیسانس داشت در صورتی که یاشار حتی مدرک سیکلش را هم نگرفته بود.»
وقتی گلی خانم این موضوع را گفت نتوانستم حیرتم را نشان ندهم و با تعجب گفتم:«دخترت این موضع را میدانست؟»
گلی خانم با تاسف آهی کشید و گفت:«متاسفانه بله، همه چیز را میدانست و همین است که گاهی دلم خیلی میسوزد. چون حساب کسیکه نمیداند با کسی که میداند جداست. گیتا حتی این را هم میدانست تبریز شهر کوچکیست و ممکن است یاشار به او حتی اجازه کار کردن هم ندهد.با وجود این پایش را کردتویک کفش که الا و بلا یا او یا هیچکس.»
وقتی گلی خانم از دخترش تعریف میکرد یاد خودم و کارهایی که سر مادر درآورده بودم افتادم. به همین خاطر دانستن جزئیات زندگی گیتا برایم خیلی جالب شده بود و به شدت کنجکاو بودم باقی ماجرا را بشنوم. گلی خانم ادامه داد:
«پیش از ازدواج، گیتا با یاشار شرط میکند که اجازه بدهد کار کند و او هم قبول میکند، ولی بعد از ازدواج به بهانه مخالفت پدر و مادرش با کار کردن عروسشان .و کوچک بودن محیط شهرستان و اینکه همه همدیگر را میشناسند و خلاصه به هزار دلیل و بهانه اجازه کار کرده به او را ندادو عزو جز گیتا برای اینکه یاشار را راضی کند نتیجه ای نداشت.»
با تاثر شدید گفتم:«گلی خانم الان دخترت چه کار میکند؟»
آهی از سر تاسف کشید وگفت:«دیگه چه کار میخواست بکنه، اوایل خیلی زور زد تا شاید شوهرش رو به راه بیاره، ولی وقتی دید کاری از پیش نمیبره راه سازش رو پیش گرفت. با وجود دو پسر بچه چهارده ساله و یازده ساله و رسیدگی به درس و خوردو خوراکشان دیگه فرصتی نداره به خودش و آرزوهاش فکرکنه.»سپس آهی کشید و ادامه داد:«طفلی بچه ام. الان از صبح تا شب یکسره سرپاست. میشوره، می پزه، تا بچه ها و شوهرش و مادر و پدر شوهرش که با اونا زندگی میکنن در راحتی باشن. وقتی هم که وقت اضافه داشته باشه پشت دار قالی چند متریش میشینه گل بندازه تا شاید کمک خرج زندگیش باشه.»
با حسرت گفتم:«حیف از اون هم تحصیل»
گلی خانم هم سرش را تکان داد وگفت:«چی بگم مادر، اونقدر برای خوئدم همین حرف تو رو تکرار کردم که دیگه خسته شدم.گاهی با خودم فکر میکنم چرا بعضی ها میگن فلان کس قسمتش بودهد یاپیشونی نوشتش این بوده در صورتی که قسمت هر کس رو خودش رقم میزنه. مثلا همین دخترمن تو تهرون خواستگارای خیلی خوب داشت. حتی یکی از اونا اونقدر وضعش خوب بود که میگفت اگه گیتا بخواد برای گرفتن فوق لیسانس اونو به خارج میبره، ولی اون دست گذاشت رو آدمی که خودش هم میدونست از نظر سواد و سطح فکر با اون از زمین تا آسمون فرق داره. هرچی هم بهش گفتم دختر فکر یک روز و دو روزت رو نکن، این مرد قراره برای همیشه با تو زندگی کنه. ببین اگه یک روز عشق رواز زندگیت سوا کنی میتونی بازم روی زندگی با اون حساب کنی یا نه. گوشش بدهکار حرفهای من نبود که نبود.»
این حرف گلی خانم که از سر عقل و درایت زیاد بودش مرا به فکر برو برد .ناخودآگاه خودم را با گیتا مقایسه کردم. شاید زندگی او شباهتی با من نداشت، ولی اختلافاتی که گلی خانم از آن یاد کرده بود کم و بیش درزندگی من هم دیده میشد.با وحشت فکر کردم نکند من هم مجبور باشم همان کاری را بکنم که او کرد، یعنی سازش با عقاید شوهرم و ندیدن همیشگی خانواده ام.خودم را از افکار ناراحت کنند هخلاص کردم و به خودم گفتم هیچ وقت و به هیچ قیمت به کیان اجازه نخواتم داد با من چنین معامله ای بکند و هر طور شده به دیدن خانواده ام خواهم رفت ، حتی اگر او مخالف این کار باشد.
صدای گلی خانم مرا از فکر بیرون آورد
«الهه جون خیلی خسته ات کردم . بیا مادر، این لیوان شیر رو سر بکش برات خوبه.»
به چهره مهربان و فهمیده گلی خانم نگاه کردم و بدون اراده پرسیدم: «گلی خانم میشه بپرسم چند کلاس سواد داری»
شاید او هم متوجه منظورم شد. لبخندی زد وگفت:«چیه مادر، به یکآدم بی سواد نمیاد حرفهای منطقی و درست بزنه؟»
سرم را تکان دادم و گفتم:«گلی خانم، امکان نداره شما سواد نداشته باشید»
صدای خنده اش را شنیدم. احساس مسرت وشادی از برق چشمانش پیدا بود. شاید از اینکه یکی پیدا شده بود تا استعدادهایش را کشف کند خوشحال بود. ابتدا از گفتن طفره میرفت، ولی وقتی زیاد اصرار کردم گفت که تا پنجم دبیرستان قدیم درس خوانده و یک سال مانده بود تا دیپلمش را بگیرد که پدر و مادرش را در یک سانحه از دست میدهد و همان باعث میشود که نتواندادامه تحصیل بدهد. پس از فوت پدر و مادرش پیش عمویش ساکن میشود و یک سال بعد هم با مردی ازدواج میکند.
به گلی خانم خیره شده بود و با خودم فکر میکردم زمانی که او درس میخواند سطح سواد، آن هم تا دیپلم کار هر کسی نبوده و در آن زمان چیز ارزشمندی بوده، پس چطور گلی خانم به جای کار کردن در ادارات و شرکتها این شغل را انتخاب کرده بود؟!
شاید افکارم بی حدی بی پرده بود که او نیز آن را از نگاهم خواند، زیرا گفت: «اون زمان با اینکه هنوز دیپلم نگرفته بودم چند تا کار خوب تودو سه شرکت معتبر برام پیدا شد، ولی خودم ترجیح دادم نون بازوم رو بخورم تا اینکه شرافتم رو بفروشم.»
با تعجب گفتم:«کار کردن تو شرکت چه ربطی به فروختن شرافت و این جور چیزا داشت»
«الهه جون اون زمان با حالا خیلی فرق داشت . متشیها وقتی پیشرفت میکردند که معشوقه مدیر عامل شرکت یا کارمندای بلند پایه اونجا میشدن. در غیر این صورت زیاد نگهش نمیداشتند و به بهانه ای ردش میکردند بره.»
ابروانم را بالا بردم و با تعجب سرم را تکان دادم ، احساس میکردم گلی خانم را بیشتر از پیش دوست دارم و ارزشش برایم دو چندان شده است. از هم صحبتی با چنین شخص فهمیده ای به خود میبالیدم.
با آمدن کتی به منزل سکوت بین ما برقرار شد و من برای صحبت با او به هال رفتم و در حالی که هنوز دلم میخواست با گلی خانم صحبت کنم و از نصایح ارزشمندش بهره من شوم. از آن روز به بعد رابطه ام با گلی خانم خیلی بیشتر و صمیمانه تر از گذشته شده بود. به هیچ قیمت حاضر نبودم او کارهای مرا انجام دهد. هر وقت فرصتی پیش می آمد به او کمک میکردم، ولی او به من تذکر میدااد که این کار را نکنم، زیرا ممکن بود کیان به رابطه صمیمانه ما معترض شود. چون کیان را میشناختم حرفشرا پذیرفتم، ولی گاهی دور از چشم بقیه او را درآغوش میگرفتم وصورت مهربان و خندانش را غرق بوسه میکردم . در چنین مواقعی گلی خانم از ابراز علاقه من نسبت به خود به حدی متاثر میشد که اشک در چشمانش حلقه میزد وگاهی میگریست. ازگریه او به شدت ناراحت میشدم. گاهی من هم با او میگریستم، زیا هر دو یک درد مشترک داشتیم. او از دخترش دور بود و من از مادرم و شاید همین باعث پیوند مستحکمی بین من و او میشد.
هفته ها به سرعت برق و باد میگذشت. سه هفته از خوابی که در مورد مادرم دیده بودم گذشته بود. با هزار ترفند و التماس و خواهش هم نتوانسته بودم کیان را راضی کنم مرا برای رفتن به دیدن مادرم همراهی کند. یک شب باز هم با دیدن خوابی بد از جا برخاستم. هر چند که مثل اولین بار نترسیده بود،ولی باز هم احساس ترس و تنهایی میکردم.زیر نور چراغ کیان را دیدم که به خوابی عمیق و شاید هم خوش فرو رفته بود. به آرامی از تخت پایین آمدم و آهسته و بی صدا در اتاق را باز کردم و خارج شدم. باز هم بی تاب ودلتنگ بودم.نگاهی به ساعت انداختم، نمیه شب بود و به وقت نماز خیلی مانده بود، با این حال وضو گرفتم تا نماز بخوانم. به اتاق پذیرایی رفتم و مبل را کنار کشیدم و زیر اندازی پهن کردم و به نماز ایستادم. پس از نماز احساس آرامش میکردم، ولی هم چنان دلتنگ بودم. آنقدر صبر کردم که مطمئن شدم اذان صبح شده است، سپس نماز خواندم. همین که میخواستم به طبقه بالات برگردم کتی را دیدم که برای خوردن قرص هایش به آشپزخانه میرفت. با دیدن من فهمید باز هم بی خوابی به سرم زده است. متاثر و غمگین سرش را تکان داد و به آشپزخانه رفت. من که سرم به شدت درد میکرد به دنبال او رفتم و از خواستم تا قرص مسکنی هم به من بدهد. کتی در سکوت این کار را کرد. پس از خوردن قرص از او تشکر کردم و به طیقه بالا رفتم وسر جایم دراز کشیدم. ساعتی بعد به چنان خواب عمیقی فرو رفتم که تا نزدیک ظهر بیدار نشدم و حتی نفهمیدم کیان چه وقت سر کار رفت. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. تازه دست و صورتم را شسته بودم که گلی خانم گوشی تلفن را برایم آورد و گفت که کیان پشت خط است.گوشی را از او گرفتم .کیان حالم را پرسید گفت که خوابم آنقدر عمیق بوده که دلش نیامده بیدارم کند. به او گفتم که حالم خوب است، ولی در حقیقت این طور نبود. احساس کسلی و خستگی تمام وجودم را گرفته بود. حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم.پس از چند دقیقه کیان خداحافظی کرد و من گوشی را سر جایش گذاشتم. مدتی به همان صورت روی صندلی نشستم و به جایی خیره شدم تا اینکه گلی خانم برای خوردن صبحانه صدایم کرد. اشتهایی برای خوردن نداشتم. به او گفتم که میلی به خودن صبحانه ندارم و خواستم به اتاقم بروم که با دست به من اشاره کرد کمی صبر کنم. منتظر شدم تا حرفش را بزند. گلی خانم لحظه ای به راه پله نگاه کرد و بعد به من اشاره کرد تا به آشپزخانه برگردم. متوجه شدم نمیخواهد کسی صدایش را بشنود. بدون صحبت به آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم.
گلی خانم با نگرانی گفت:«الهه جون اگه بهت بگم مادر و برادرت خیلی دلواپست هستند حرفم را باور میکنی؟»
از شنیدن این حرف جا خوردم و گفتم:«گلی خانم تو چیزی میدونی که من از اون بی خبرم؟»
سرش را تکان داد و گفت:«آره مادر، دوست داشتم زودتر از این موضوع رو بهت میگفتم.»
نگاهم را به چشمانش دوختم تا بگوید جریان چیست.
گلی خانم نفسی تازه کرد و بعد با صدای آهسته ای گفت:«از وقتی که اینجا اومدی تا به حال برادرت چند بار به اینجا زنگ زده و حالت را پرسیده.»
نفسم در سینه حبس شد فکر همه چیز را میکردم به جز اینکه چنین چیزی را بشنوم. از خود بی خود شدم. وقتی به خود آمدم با صدایی كه
گويي از ته چاه ببيرون مي آمد پرسيدم:« گلي خانم راست ميگي؟»
« آره عزيزم راست ميگم. آخرين بار هم دو هفته پيش بود كه شما خانه نبوديد»
با عجله گفتم:«اون چي گفت؟»
گفت:«چيز خاصي نگفت فقط حالتون رو پرسيد و بهتون سلام رسوند بعد هم خداحافظي كرد.»
گفتم:«كيان چيزي ميدونه؟»
گلي خانم سرش را تكان داد و گفت:«بله، همون دفعه اول موضوع رو به آقا گفتم،ولي به من گفت حق ندارم شما رو در جريان بگذارم. ميدونم كار خوبي نكردم كه حرف آقا رو گوش ندادم.ولي خدا گواهه از اينكه شمارو ناراحت ميبينم دلم ريش ميشه. وقتي از شما شنيدم گفتيد خانواده تون فراموشتون كردند فقط خواستم بهتون بگم مگه ميشه آدم عضوي از پيكر خودش رو فراموش كنه.»
همانطور كه مبهوت به او نگاه ميكردم در اين فكر بودم چرا كيان نخواسته من بدانم برادرم سراغم را گرفته است و چرا اين موضوع را از من پنهان كرده بود.
به گلي خانم كه اشكهايش را با روسري اش پاك ميكرد نگاه كردم. دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم:«گلي خانم،براي چي گريه ميكني؟»
«الهه جون حلالم كن . به خدا شرمنده روتم. خيلي دلم ميخواست همون روز اول اين موضوع رو بهت بگم.»
صورتش را بوسيدم و گفتم:«گلي خانم، شما بهترين دوست من هستيد. به خدا هيچ وقت اينم لطفي را كه در حق من كرديد فراموش نميكنم.»
«الهه جون بيشتر از اين خجالتم نده.»
«نه گلي خانم،من ميفهمم شما چقدر خاطر منو خواستيد كه اين موضوع رو گفتيد و گرنه من به خيال اينكه خانواده ام ديگه نميخاهند منو ببينن روز به روز ازشون بيشتر فاصله ميگرفتم،ولي حالا كه فهميدم چقدر نگرانم هستند ديگه صبر نميكنم و هر جور شده به ديدنشون ميرم. حتي اگه كيان نخواد بياد.»
گلي خانم نفس راحتي كشيد و گفت:«الهي شكر. آره مادر برو ،فقط من ميدونم مادر چقدر دلتنگ ديدنته. بچه آدم حتي اگه بدترين هم باشه،دل آدم براش پر ميزنه چه برسه به تو كه اينقدر خوب و پاكي. حالا ديگه خيال منم راحت شد چون اين جرف مثل يك كوه روي سينه ام سنگيني ميكرد.»
گفتم:«گلي خانم، خيالت راحت ِراحت باشه. هيچ كس نميفهمه شما به من چيزي گفتيد.»
گلي خانم لبخند زد وگفت:«همين كه بدونم كاري كردم كه خدا از من راضي باشه برام بسه. قبل از اينكه بخوام چيزي بهت بگم فكر همه جارو كرده بودم حتي فكر اينكه بخوان منو اخراجم كنند.»
«واي گلي خانم نگو، خدا آن روز رو نياره. محبت شما باعث شده من تو تنهايي اين خونه نپوسم.»چيزي به خاطرم رسيد و از او پرسيدم:«به جز كيان كي ديگه از موضوع خبر داره؟»
«نميدونم مادر. فكر كنم خانم هم موضوع رو ميدونه،چون يكبار شنيدم خانم به آقا كيان ميگفت دختر مردم دق كرد،تا كي ميخواي موش و گربه بازي دربياري. آقا در جوابش گفت تا هر وفت كه دلم....اصلاً اين حرفها رو ولش كن حالا كه حقيقت رو فهميدي سعي كن هر طور كه شده با خانواده ات تماس بگيري. من درك ميكنم اونا چقدر نگران حالت هستند.»
با ناراحتي گفتم:«گلي خانم،كيان نميخواد منو ببره خونه مادرم اونا رو ببينم،منم روم نميشه تنهايي برم.»
«رو شدن نداره،آدم كه نبايد به خاطر رو نشدنش به كساني كه دوستشون داره ضربه بزنه. سعي كن زودتر بري چون هر چي دير بشه ديدنشون برات سخت تر ميشه.»
با حرفهاي او اميدواري تازه اي پيدا كردم و گفتم:«آره،ديگه كاري به اين ندارم نخواد بياد. من خودم ميرم. كيان هم دلش نخواست ميتونه نياد. مهم اينكه من مادر عزيزم رو ببينم.»
گلي خانم آغوشش را برايم گشود. با ميل و رغبت خودم را در آغوشش انداختم و صورتش را بوسيدم. گلي خانم باز هم از من حلاليت خواست. صورتش را بوسيدم تا به او نشان بدهم ارزش كاري كه كرده بيشتر از آن است كه بخواهد ازمن حلاليت بطلبد.
او را ترك كردم و به طبقه بالا رفتم تا كمي استراحت كنم. سردردم آرام شده بود،ولي احساس كوفتگي داشتم با وجود اين گل اميد در قلبم غنچه زده بود. فكر ميكردم اين خستگي و كسلي هنوز هم در اثر كم خوابي شب گذشته است به همين خاطر روي تخت دراز كشيدم و چشمانم را روي هم گذاشتم و نفهميدم چه وقت به خواب رفتم.
چند روز به شدت بيمار و تب دار بودم. گلويم به شدت درد ميكردم و گويي استخوانهايم را درون آسياب خرد كرده بودند. بعد از چهار روز كم كم حالم رو به بهبود رفت، ولي احساس سستي و كسلي هم چنان دست از سرم برنداشته بود و حال بلند شدن از رختخواب را در خود نميديدم. گلي خانم عقيده داشت حرفهاي او مرا از پا انداختهفولي او را مطمئن كردم پيش از آن هم احساس كسالت و ناراحتي ميكردم . كيان در مدت بيماري ام خيلي به من محبت كرد. عصرها زودتر به منزل مي آمد تا كنارم باشد. شايد همين بيماري فرجي بود براي اينكه بتوانم او را راضي كنم تا به ديدن خانواده ام بروم. او با اين شرايط حاضر شد به من اجازه بدهد كه هيچ وقت اصراري براي همراهي او نداشته باشم. به خاطر دارم وقتي اجازه ديدن خانواده ام را داد چنان خوشحال شدم كه به كلي يادم رفت تا آن موقع حال باز كردن چشمانم را نداشتم. چنان از جا پريدم و دستانم را دور گردنش انداختم كه او هم تعجب كرد و گفت:«اي كلك، نكنه تا حالا فيلم بازي ميكردي و مريض نبودي!»
همان روز از كتي خواستم با حميد تماس بگيرد. كتي بدون اعتراض با او تماس گرفت و پس از كمي صبحت گوشي را به من داد. با وجودي كه هنوز گيح و منگ بودم ،ولي با شنيدن صداي حميد نتوانستم از بروز هيجانم خودداري كنمم و در حالي كه به شدت ميگريستم چند بار نام او را به زبان آوردم. از مكثي كه حميد هنگام صحبت ميكرد فهميدم او نيز خيلي متاثر شده است.حميد بدون اينكه گله گذاري و يا حتي سرزنشم كند حالم را پرسيد و گفت كه دل همه برايم تنگ شده است و از من خواست به منزل مادر بروم و گفت كه همه خانواده بخصوص مادر براي ديدنم لحظه شماري ميكنند.
با اطميناني كه به او داشتم ميدانستم اين حرف را براي دلخوشي من به زبان نياورده است و شك نداشتم همانطور است كه او ميگويد. در حالي كه اشك از چشمانم سرازير بود فهميدم احساس ي كه در وجود من بود در آنان نيز وجود داشته است. آنان فكر ميكردند كه اين بي تفاوتي از طرف من و به خواست خودم بوده است.
آن شب براي اينكه نشان بدهم حالم خوب شده خودم را حسابي آراستم و با بي صبري منتظر آمدن كيان شدم. با وجودي كه شادي حاصل از صحبت با برادرم بيماري را از يادم برده بود،ولي لرزش دست و پا و سرگيجه هاي گاه و بيگاهم به من ميفهماند كه خيلي ضعيف شده ام و ممكن است مدتي طول بكشد تا بنيه اولم را به دست بياورم. بدون اينكه اهميتي به ضعف بدني ام بدهم به استقبال كيان رفتم. عاقبت توانستم او را راضي كنم تا اجازه بدهد به ديد ن خانواده ام بروم.
وقتي موافقت كيان را گرفتم بي درنگ با حميد تماس گرفتم و به او گفتم
-
اینکه بتوانم او را راضی کنم تا به دیدن خانواده ام بروم . او با این شرط حاضر شد به من اجازه بدهد که هیچ وقت اصراری برای همراهی او نداشته باشم . به خاطر دارم وقتی اجازه دیدن خانواده ام را داد چنان خوشحال شدم که به کلی یادم رفت تا آن موقع حال باز کردن چشمانم را نداشتم . چنان از جا پریدم و دستانم را دور گردنش انداختم که او هم تعجب کرد و گفت "ای کلک ، نکنه تا حالا فیلم بازی میکردی و مریض نبودی !"
همان روز از کتی خواستم با حمید تماس بگیرد ، کتی بدون اعتراض با او تماس گرفت و پس از کمی صحبت گوشی را به من داد . با وجودی که هنوز گیج و منگ بودم ، ولی با شنیدن صدای حمید نتوانستم از بروز هیجان خودداری کنم و در حالی که به شدت میگریستم چند بار نام او را به زبان آوردم . از مکثی که حمید هنگام صحبت می کرد فهمیدم او نیز خیلی متاثر شده است . حمید بدون اینکه گله گذاری و یا حتی سرزنشم کند حالم را پرسید و گفت که دل همه برایت تنگ شده است و از من خواست به منزل مادر بروم و گفت که همه خانواده به خصوص مادر برای دیدنم لحظه شماری میکنند .
با اطمینانی که به او داشتم میدانستم این حرف را برای دلخوشی من به زبان نیاورده است و شک نداشتم همان طور است که او می گوید . در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود فهمیدم احساسی که در وجود من بود در آنان نیز وجود داشته است . آنان فکر میکردند که این بی تفاوتی از طرف من و به خواست خودم بوده است .
آن شب برای اینکه نشان بدهم حالم خوب شده خودم را حسابی اراستم و با بی صبری منتظر آمدن کیان شدم ، با وجودی که شادی حاصل از صحبت با برادرم بیماری را از یادم برده بود ، ولی لرزش دست و پا و سرگیجه های گاه و بیگاهم به من می فهماند که خیلی ضعیف شده ام و ممکن است مدتی طول بکشد تا بنیه اولم را به دست بیاورم . بدون اینکه اهمیتی به ضعف بدنیام بدهم به استقبال کیان رفتم . عاقبت توانستم او را راضی کنم تا اجازه بدهد به دیدن خانواده ام بروم .
وقتی موافقت کیان را گرفتم بی درنگ با حمید تماس گرفتم و به او گفتم می خواهم به دیدن مادر بروم و از او خواستم مرا همراهی کند تا خجالتی را که احساس میکردم در سایه حمایت او از یاد ببرم . حمید وقتی فهمید میتوانم به منزل مادر بروم خیلی خوشحال شد و گفت که خودش به دنبالم می آید . میدانستم ممکن است کیان از این کار خوشش نیاید به همین خاطر قبول نکردم و به او گفتم بهتر است همدیگر را منزل مادر ملاقات کنیم .
صبح روز بعد وقتی کیان با من خداحافظی میکرد بار دیگر به او یاداوری کردم که میخواهم به منزل مادرم بروم . گفت ساعت یازده صبح منتظر آمدن آژانس باشم . او را بوسیدم و از او تشکر کردم . پس از رفتن کیان با خوشحالی گلی خانم را در آغوش گرفتم و چندین بار بوسیدمش ، سپس دوان دوان به اتاق برگشتم تا همان موقع برای رفتن آماده شوم .
هیچ گاه نمیتوانم صحنه دیدار با خانواده ام را فراموش کنم . این با ارزشترین تجربه من در زندگی بود . لحظه ای که مادر را دیدم با تمام وجودم فهمیدم تا کنون از چه نعمتی محروم بوده ام . لحظه ای که در آغوشش فرو رفتم برایم وصف ناپذیرترین لحظه ها بود . یکسره میگریستم و از مادر میخواستم مرا ببخشد . مادر هم میگریست و چنان محکم مرا در آغوش میفشرد گویا میترسید لحظه ای از آغوشش جدا شوم . خطوط چهره مادر عمیق تر از پیش شده بود و همین دلم را می سوزاند ، زیرا به خوبی مشخص بود نگرانی من او را چنین شکسته کرده است . خدای من چه اشتباهی کرده بودم که فکر می کردم مادر برای همیشه مرا از خود رانده است . من که میبایست بهتر از هر کس دیگری مادر را می شناختم و میفهمیدم حرفهایی که به کتی گفته بود از سر ناچاری و عصبانیت بوده است . لعنت به من که این احساس پاک را درک نکرده بودم و باعث شده بودم مدتها دوری من او را چنین افسرده و شکسته کند .
حتی در تصورم نمی گنجید تا این حد برای خانواده ام عزیز باشم . الهام همچنان رئوف و مهربان اشک میریخت و با پذیرایی از من محبتش را نشان میداد ، مبین لحظه ای از آغوشم جدا نمیشد و هر چه الهام به او میگفت خاله را خسته کردی قبول نمیکرد و با زبان شیرین و خواستنی اش میگفت " اگه خاله رو بغل نکنم بازم قهر میکنه میره.
از حسام خبری نبود از حال او جویا شدم ، آشفتگی نگاه مادر به من فهماند که حسام تنها کسی است که هنوز از دست من دلخور و ناراحت است . برای اولین بار به او حق دادم ، زیرا اگر من هم جای او بودم نمیتوانستم کسی را که با حیثییت خانواده ام بازی کرده ببخشم .
دلم برای همه جای خانه تنگ شده بود . حتی اتاق تنگ و نیمه تاریک خودم که نامش را دخمه تنهایی گذاشته بودم . هیچ تغییری در خانه پدید نیامده بود به جز اینکه جای من دیگر آنجا نبود .
هنوز از چشمه محبّت خانواده ام سیراب نشده بودم که زنگ در به صدا در آمد و لحظه ای بعد حمید با ناراحتی به من خبر داد که اژانسی جلوی در منتظر است تا مرا به منزل بازگرداند ، نگاهم به ساعت افتاد هنوز نیم ساعت به بازگشت حسام به منزل مانده بود . خیلی دلم میخواست صبر کنم تا او را ببینم ، ولی میدانستم نباید راننده آژانس را زیاد در انتظار بگذارم . با دلی پر خون تک تک اعضا خانواده ام را بوسیدم و از آنان خداحافظی کردم . حمید و مادر تا جلوی در بدرقه ام کردند . مبین گریه می کرد و الهام او را در آغوش گرفته تا گریه اش را آرام کند . صدای فریاد مبین که مرا میخواند به روحم چنگ می کشید . مادر از من خواست مواظب خودم باشم و زود به زود به دیدنش بروم . به او قول دادم که مرتب به دیدنش بروم ، ولی نمیدانستم تا چه حد میتوانم به قولم پایبند باشم . در حالی که نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم بار دیگر مادر را بوسیدم و از او خداحافظی کردم .
بار دوم که به منزل مادرم رفتم حسام را دیدم . آن روز اتفاقی زودتر از همیشه به خانه برگشته بود و لباس خدمت تنش بود دلم برای دیدن چهره جذاب و مردانه اش یک ذره شده بود ، به محض اینکه فهمیدم آمده تا جلوی در به استقبالش رفتم . میدانستم نباید از او توقع برخورد خوبی را داشته باشم ، ولی فکر این را هم نمی کردم که بی محلی اش مثل آتش در جانم بیفتد . حسام به محض دیدن من سرش را پایین انداخت و بعد از پاسخ سلامم بدون اینکه محلم بگذارد به طرف اتاقش رفت . میدانستم اگر در مرام و مذهبش پاسخ سلام واجب نبود شاید آن کلام را هم از من دریغ میکرد ، برخورد سردش حدسم را تبدیل به یقین کرد که مرا نبخشیده است و هنوز هم به شدت از من دلگیر است . عجیب بود که تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم و توجه او چقدر برایم با اهمیت و با ارزش است . وقتی پشتش را به من کرد تا به اتاقش برود دلم شکست . بدون اینکه از حضور مادر و الهام که مارا نگاه می کردند خجالت بکشم برای نخستین بار و بدون ذره ای احساس غرور به او گفتم" حسام اگه فکر میکنی گناهم اینقدر بزرگه که نمیتونی منو ببخشی سرزنشت نمیکنم ، اما دیگه پشتت رو بهم نکن ، چون طاقت این یکی رو ندارم ، من اگر ....." نتوانستم حرفم را تمام کنم و با صدای بلند به گریه افتادم . او هم توقع شنیدن چنین چیزی را نداشت . لحظه ای در جا خشکش زد و بعد به طرفم برگشت . چون کودکی کتک خورده بدون اینکه اختیار اشکهایم را داشت باشم گریه میکردم . از پس چشمان خیسم او را دیدم که با تاثر به من خیره شده است ، شاید تصور من چنین بود پس از مکثی کوتاه چند قدم به طرفم برداشت . نمیفهمیدم چه کار میخواهد بکند ، ولی خودم را برای دریافت یک سیلی از جانب او آماده کرده بودم . حتی خواسته خودم چنین بود تا به این وسیله خودش را خالی کند . وقتی روبه رویم ایستاد سرم را پایین انداختم تا او ملاحظه ام را نکند ، ولی به عکس او سرم را در آغوش گرفت و با صدائی که بغضش را به وضوح نمایان میکرد گفت : " الهه گریه نکن ، چون بار گناهی که روی دوش منه از همه سنگین تره ، اگه قرار باشه کسی بخشش بخود منم ، الهه منو ببخش. " آنقدر جا خوردم که اشکم خشک شد . حسام بوسه ای روی موهایم نشاند و بدون گفتن حرف دیگری به اتاقش رفت . وقتی به خودم آمدم قدمی برداشتم تا دنبالش بروم که الهام با دست اشاره کرد او را به حال خودش بگذارم . فهمیدم حسام خودش را مقصر میداند و فکر میکند سخت گیریهای او مرا به سمت کیان سوق داده است . دلم می خواست به او می گفتم این فکر درست نیست و من بودم که برای بدست آوردن چیزی که فکر میکردم از آن بی بهره ام تلاش کردم و اکنون که آن را به دست آورده بودم فهمیدم که تلاش بیهوده ای کرده ام .
کماکان با خانواده ام ارتباط داشتم . البته بیشتر تلفنی بود ، زیرا کیان اجازه رفتن به منزل مادر را زیاد نمیداد .
سه ماه از ازدواجم گذشته بود که شنیدم مادر میخواهد جهیزیه ام را برایم بفرستد ، موضوع را به کیان گفتم ، ولی او مخالفت کرد . البته حق با او بود زیرا همه چیز در منزل فراهم بود و احتیاج به چیز دیگری نبود . با این حال مادر معتقد بود بدون جهیزیه مانند مهمان در آن خانه هستم و اگر بخواهم روزی از مادر شوهرم جدا شوم چیزی برای رفع احتیاج نخواهم داشت . طفلی مادر شرایط زندگی مرا نمیدانست . هر چند خودم هم نمیدانستم در آن خانه چه موقیعتی دارم . آیا من با همسرم و مادر شوهرم زندگی میکنم یا او با ما . پافشاری مادر برای این کار باعث شد دست به دامن حمید شوم تا او به مادر بقبولاند که من حتی جای نگهداری از وسایل را هم ندارم ، با پادرمیانی حمید مادر راضی شد تا از خیر فرستادن جهیزیه ام بگذرد . پس از آن دیگر صحبتی در این رابطه به میان نیامد ، ولی بعدها فهمیدم جهیزیه ام را به خانواده ای مستمند که دختر دم بخت داشتند بخشیده اند. با فهمیدن این موضوع احساس عجیبی به من دست داد . احساسی بین شادی و غم و شاید هم کمی حسادت . البته این فقط ظاهر قضیه بود و چند سال بعد فهمیدم به توصیه مادر ، همان روزها حمید به نام خودم حساب بانکی باز کرده است و معادل بهای جهیزیه ام را برایم سرمایه گذاری کرده است .
از ارتباط با خانواده ام بسیار خرسند و شاد بودم . هر چند که زیاد نمیتوانستم منزل مادرم بروم ، ولی دیدن ماهی یکبار آنان هم برایم غنیمت بود . همه چی به نسبت خوب پیش میرفت و من امیدوار بودم با گذشت زمان بهتر هم بشود . تا اینکه یک روز گلی خانم مشغول تمیز کردن انباری منزل بود و من از روی بی کاری به کمکش رفتم . در حین تمیز کردن آنجا ، چشمم به کیف دستی مردانه ای به رنگ قهوه ای افتاد که زیر اسباب و اثاثیه افتاده بود . به خاطر آوردم یکبار که کیان دنبال مدرکی می گشت و آن را پیدا نمی کرد گفت که برای جمع آوری مدارکش احتیاج به یک کیف دستی دارد . با خوشحالی آن را برداشتم و خاک رویش را با تکه ای پارچه گرفتم و به آن نگاه کردم . کیف تمیز و سالمی بود و مشخص بود اگر گرد و خاک آن گرفته شود کاملا نو است و میشود از آن استفاده کرد . اول فکر کردم ممکن است به درد کیان بخورد ، ولی رنگ قهوه ای آن به نظرم کمی غیر عادی رسید . همین که چشم به قفل قدیمی و بدون رمز آن افتاد فهمیدم اصلاً به درد او نمیخوره ، همان باعث شد به فکر بیفتم که برای تولدش یک کیف رمز دار بخرم . همین که خواستم کیف را بین اسباب و اثاثیه بدرد نخور انباری بیندازم فکری ذهنم را مشغول کرد ، با خودم گفتم درست است که قفلش قدیمی است و رنگش هم به درد بیرون بردن نمیخورد ، ولی میشود مدارک و کاغذهای انباشته شده ای که کشوهای کمد را اشغال کرده در آن گذاشت . با این فکر آن را برداشتم ، بدون اینکه حتی به این فکر بیفتم که ممکن است چیزی داخل آن باشد . گلی خانم هنوز مشغول جمع و جور بود که کیف را به او نشان دادم و گفتم : " گلی خانم این کیف مال کیه ؟"
نگاهی به آن انداخت و گفت :" نمیدونم مادر ، فکر کنم مال آقا باشه ، خیلی وقته اینجاست ، فکر کنم خرابه ." بعد اشاره ای به یک سری وسایل کرد و گفت : " اکثر اینایی که میبینی خیلی وقته ایناست ، هی خانم میگه یکی رو بیارم جمعشون کنه ببره ، منم وقت نمیکنم . ولی دیگه بدجوری اینجا شلوغ شده ، یک چیزی میخوام باید کلی دنبالش بگردم . ایندفعه اگه سمسار دیدم باید بیارمش این ات و آشغالا رو جمع کنه ببره .
لبخندی زدم و گفتم :" گلی خانم من اینو بردارم اشکالی نداره ؟ میخوام یک سری کاغذ و خرده ریز توش بریزم ."
` چه اشکالی داره مادر ، خودت صاحب اختیاری ."
تشکر کردم و کیف را برداشتم و به طبقه بالا رفتم ، کشو را باز کردم و تمام مدارک را از آن بیرون آوردم و روی زمین ریختم . سپس با دستمالی نم دار همه جای کیف را تمیز کردم . خواستم کیف را باز کنم که متوجه شدم در آن قفل است . هر چه تلاش کردم نتوانستم آن را باز کنم . نگاهی به کاغذهای کف اطاق انداختم و از اینکه اتاق را شلوغ کرده بودم از خودم لجم گرفت و حرصم را با ضربه ای به روی دسته کیف خالی کردم . در اثر ضربه ای که به کیف زدم از حاشیه مخفی زیر دسته کیف کلیدی زرد رنگ بیرون پرید . اول ترسیدم و فکر کردم جانوری چیزی است ولی با دیدن کلید کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم . کلید را برداشتم و به آن نگاه کردم ، اول فکر کردم کلید از دسته قهوه ای و گرد کیف بیرون آمده باشد ولی با بررسی دقیق کیف متوجه جیبی مخفی زیر دسته شدم . نفس راحتی کشیدم و کلید را امتحان کردم ، چون شک داشتم آن کلید متعلق به کیف باشد خوشبختانه خودش بود و توانستم قفل کیف را باز کنم ، به محض باز کردن در کیف از تعجب لبم را به دندان گزیدم . کیف حاوی پوشه ای بود که داخل آن چیزهایی قرار داشت و هم چنین در جیب داخل کیف هم یک فیلم ویدئویی وجود داشت . نمیدانستم این وسایل متعلق به کیست ، ولی از اینکه ندانسته به وسایل شخصی کسی دست زده ام خیلی ناراحت و دستپاچه شدم . در فکرم گذشت نکند کسی سر برسد و فکر کند من از قصد آن کیف را باز کرده ام ، زیرا قفل و بست آن نشان میداد صاحب کیف نمیخواسته آن وسایل به راحتی در دسترس قرار بگیرد . نفس عمیقی کشیدم و به سرعت در کیف را بستم. همین که خواستم آن را قفل کنم از فکرم گذشت حالا که این کار را انجام داده ام بهتر است ببینم داخل پوشه چیست . میدانستم این کار دور از شرافت اخلاقی است ، ولی کنجکاوی مجال فکر کردن به وجدان و اخلاق نداد . گویی ندایی از درون مرا تشویق به باز کردن پوشه می کرد ، از طرفی میدانستم این کار به منزلهٔ خیانت در امانت است و وجدانم مرا به شدت از آن کار نهی می کرد . تدبیر به دادم رسید و خودم را به این طریق قانع کردم که من که نمیدانم این کیف متعلق به کیست و مطمئنم اگر چیز مهم و با ارزشی در آن بود آن را داخل انباری قرار نمیدادند . یاد حرفی که گلی خانم زده بود افتادم که می خواست سمسار خبر کند تا وسایل اضافه انباری را ببرد . با این فکر با خیال راحت کیف را باز کردم و پوشه را برداشتم ، به محض باز کردن پوشه چشمم به دستهای عکس افتاد ، آنها را بیرون آوردم و با دیدن عکس کیان خیالم راحت شد که کیف متعلق به اوست و آن طور که فکر میکردم موضوع خیانت در امانت و این برنامه ها نیست . اولین عکس کیان را کنار مجسمه آزادی در آمریکا نشان می داد که او در آن عکس خیلی جوان بود. عکس بعدی او را کنار ساحل دریا با مایو نشان میداد و از زنهایی که با مایو روی شنها دراز کشیده بودند فهمیدم آن عکس را در خارج از کشور انداخته است . در این فکر بودم که چرا کیان آن عکسها را در آلبوم عکسهایش نگذاشته است ، لابد فکر کرده بود من با دیدن زنهای برهنه که نزدیک او روی ماسه ها دراز کشیده بودند ناراحت میشوم . البته اگر این طور بود درست فکر کرده بود ، زیرا از شدت ناراحتی آنقدر عکس را فشار دادم که از گوشه شکست . تصمیم گرفتم عکس کیان را با قیچی جدا کنم و همراه بقیه عکسها داخل آلبوم بگذارم . درست همان لحظه که این تصمیم را گرفتم با دیدن عکس سوم دلم فرو ریخت .
آن عکس که در قهوه خانه یا جایی شبیه به آن گرفته شده بود کیان را کنار دختری نشان میداد . در آن عکس کیان در حالی که لبخند میزد قلیانی در دستش بود که آن را به طرف دختر گرفته بود . به چهره دختری که کنار کیان نشسته بود دقت کردم تا به حال او را ندیده بودم . عکس چهارم و پنجم و ششم نیز کیان و آن دختر را در جاها و زمانهای متفاوت و با حالتی صمیمانه نشان میداد . یک جا که آن دو کاملا در آغوش هم قرار داشتند و در حالی که دست کیان دور شانه های دختر حلقه شده بود او را به خود چسبانده بود . چشم از عکسها برداشتم و در حالی که برای مهار اشکهایم که فضای چشمانم را تر کرده بود سرم را بالا گرفتم با صدای بلند گفتم بی شک این عکسها مال پیش از ازدواج ماست پس دلیلی نداره به خاطر گذشته خودم را عذاب بدهم ، چون گذشته هر کس متعلق به خودش میباشد . مگر نه اینکه من هم زمانی عرفان را دوست داستم ، با یاد عرفان احساس کردم دلم میخواهد زارزار بگریم . شاید هم دلیلش حسادتی بود که با وجود حرفهایی که برای دلداری خودم زده بودم هنوز دست از سرم بر نداشته بود ، بعد از کمی گریستن خودم را سرزنش کردم . خوب خبر مرگت اگه میگی اینا مال گذشته است ، پس چرا داری از حسودی دق میکنی ؟ و با حرص عکس کیان و آن دختر را داخل کیف انداختم ، وقتی خوب آرام شدم عکسهای دیگر را از نظر گذراندم . باقی عکسها موردی برای پنهان کردن نداشت ، اما حدس میزدم لابد دلیلی داشته که کیان آنهارا دم دست من نگذاشته است . عکسها در خارج کشور انداخته شده بود و در یکی از آنها کیان کنار دو زن قرار داشت که وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم یکی از آن دو کمند است . زن دیگر مسن بود و به او نمیخورد دوست کیان و یا حتی کمند باشد . همان طور که به عکس نگاه می کردم متوجه نوشته ای شدم که از پشت عکس سایه انداخته بود . آن را برگرداندم ، یک تاریخ به لاتین و امضایی در حاشیه آن بود ، حروف لاتین امضا را نگاه کردم ،چیزی شبیه الی الی روی آن نوشته بود ، نفس عمیقی کشیدم و تا خواستم عکس را پشت عکس بعدی بگذارم ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد . بار دیگر به عکس دقت کردم ، زن بین کیان و کمد ایستاده بود . صدائی در گوشم منعکس شد ؛ الی الی یا لیلی و یا لیلا ! وای خدای من یعنی ممکن است این عکس لیلا ، مادر کیان باشد ؟ قلبم به تپش افتاد ، ناراحتی چند دقیقه پیش از یادم رفت ، با دقت بیشتر به عکس نگاه کردم . به عکس میخورد که متعلق به سه ، چهار سال پیش باشد ، زیرا چهره کیان در آن عکس زیاد با حالا تفاوت نداشت . با خودم فکر کردم یعنی این عکس مادر کیان است ، پس اگر این طور باشد یعنی اینکه او هنوز زنده است . همان طور که در فکر بودم عکسها را یکی یکی نگاه کردم با در همان حال حرف های گذشته را مرور کردم ، به خاطر آوردم کمند یکبار به من گفته بود که تا چند سال پیش آمریکا زندگی می کرده، پس این عکسها میب ایست متعلق به همان موقع باشند ، دلیل بودن کمند در آمریکا بدون شک وجود مادرش بوده است . با سردرگمی به خودم گفتم ، یعنی مادر کیان هنوز زنده است و اکنون مقیم امریکاست ؟ پس چرا کیان در این مورد چیزی به من ناگفته و گذاشته فکر کنم کتی مادر اوست ؟
بار دیگر عکس کیان و آن دختر را برداشتم و به آنها چشم دوختم . در بعضی از عکسها کیان ته ریش داشت و لباسش هم با عکسهای قبلی فرق میکرد . نتیجه گرفتم عکسها در زمانهای مختلف گرفته شده ، به چهره دختری که در عکس بود خیره شدم ، با وجودی که آرایش زیاده به چهره داشت ولی مشخص بود دختر زیبایی است . موهایش کوتاه و مشکی طلایی بود و یک جا که کنار کیان ایستاده بود مشخص بود قدش هم بلند است ، زیرا سرش را روی شانه کیان گذاشته بود .
با شنیدن صدای زنگ تلفن به خودم آمدم و به سرعت و بدون اینکه عکسها را داخل پوشه قرار بدهم آنها را ته کیف ریختم و کیف را به سرعت زیر تخت سراندم . از جا برخاستم و تلفن را برداشتم . گلی خانم بود که میخواست بگوید ناهار آماده است ، به او گفتم که همین الان می آیم ، ولی به محض گذاشتن گوشی ، از گفتن آن حرف پشیمان شدم ، زیرا نه اشتهایی برای خوردن و نه حالم مساعد رفتن پایین بود ، در آئینه نگاهم به چهره رنگ پریده ام افتاد . دلم می خواست با کسی حرف بزنم تا کمی آرامم کند و مرا مطمئن کند گذاشته ها هر چه بوده گذشته است . در همان حال میدانستم این موضوع چیزی نیست که بتوانم از آن با گلی خانم صحبت کنم . به هیچ کس دیگر هم نمیتوانستم چیزی بگویم . پس بهترین کار آن بود که در اعماق ذهنم مدفونش کنم و دیگر یادی از آن نکنم . میدانستم کاری محال از خود توقع دارم و سنگینی این موضوع را هرگز نمی توانم هضم کنم . روی لبه تخت نشستم تا کمی آرام شوم . هر چقدر به خود میقبولاندم که این عکسها به گذشته تعلق دارد ولی دلم قانع نمیشد . صدائی از اعماق روحم سوالی را برایم مطرح میکرد که اگر این طور است پس چرا کیان هنوز آن عکسها را نگاه داشته است ؟ آیا دلیل آن به جز این است که کیان هنوز هم او را فراموش نکرده است و اگر غیر از این باشد بودن این عکسها داخل کیف چه معنی میدهد ، به چهره خودم در آئینه نگاه کردم ، رنگم چنان به زردی میزد که یک لحظه با وحشت دستم را به صورم کشیدم .
با شنیدن صدای گلی خانم که مرا میخواند از جا برخاستم و به خودم گفتم بهتر است خودم را زندانی افکار احمقانه و پوچ نکنم . اگر کیان مرا نمیخواست این همه بدبختی و بدرفتاری را تحمل نمیکرد پس بدون شک مرا دوست داشته وگر نه مردی با موقیعت او هر دختری را که اراده میکرد به دست می آورد ، این حرفها در آرامشم موثر واقعه شد و با روحیه بهتری و بدون اینکه حتی کاغذهای وسط اتاق را جمع کنم بیرون رفتم
تا شب به اتاق برنگشتم فقط چند دقیقه پیش از آمدن کیان به اتاق برگشتم و آنجا را جمع و جور کردم و بعد از آراستن خودم خواستم از اتاق خارج شوم که یاد کیفی افتادم که زیر تخت رهایش کرده بودم ، خم شدم و آن را بیرون آوردم . نمیدانستم با آن چکار باید بکنم ، وقتی برای بازگرداندن آن به انباری نبود و نمیدانستم آن را کجا بگذارم که دور از چشم کیان باشد . ابتدا آن را داخل کمد جا سازی کردم ، ولی بخاطر آوردم کیان هر روز برای تعویض لباس مستقمی سر کمد میرود . جاهای دیگر اتاق هم نا امن بود با خودم فکر کردم با این حساب زیر تخت بهترین جا برای گذاشتن آن است . زیرا بعید به نظر میرسید کیان کاری با آنجا داشته باشد . بر اساس همین فکر آن را همان جا گذاشتم و پارچه ای رویش کشیدم ، با شنیدن صدای زنگ دیگر فرصتی برای فکر کردن نبود . از جا برخاستم و خودم را جلوی آینه نگاه کردم ، پریدگی رنگ صورم را با کمی روژگونه و کرم برطرف کردم و با لبخند حالت چهره ام را تغییر دادم و برای استقبال از کیان پایین رفتم .
آن شب حواسم سر جایش نبود و مرتب به فکر فرو میرفتم به خصوص که به کیان هم خیره میشدم ، سوالات زیادی در ذهنم بود که فقط او میتوانست پاسخ آنها را بدهد ، از جمله اینکه چرا در مورد مادرش حقیقت را به من ناگفته است و اگر خودم به طور اتفاقی متوجه نمیشدم هنوز هم فکر میکردم کتی مادر اوست .
گویی کیان هم متوجه شده بود که آن شب حالم زیاد مساعد نیست ، زیرا پرسید : " الهه ، امروز اتفاقی افتاده ؟`
به خودم آمدم و سعی کردم چیزی به رویم نیاورم ، ولی در حقیقت از او به شدت دلخور بودم .
روز بعد وقتی کیان سر کار رفت آنقدر صبر کردم تا کمند و کتی هم از منزل خارج شوند ، سپس سراغ کیف رفتم و فیلم ویدئویی را که داخل آن بود بیرون آوردم و پایین رفتم تا فیلم را داخل دستگاه ویدئوو بگذارم . میدانستم ممکن است به صحنه هایی روبرو شوم که شاید باب میلم نباشد به همین خاطر مرتب به خودم تلقین میکردم که باید قوی باشم . هنوز فیلم آغاز نشده بود که با دیدن گلی خانم که به طرفم میآمد به سرعت روی تلویزیون زدم ، در دست گلی خانم لیوانی شربت خنک بود که آن را برای من میآورد . لبخندی زدم و به خاطر محبتش تشکر کردم . گلی خانم کنارم نشست و مثل همیشه با کلام شیرین و مهربانش شروع به تعریف کردن جریان تلفنی که همان روز صبح دخترش به او زده بود کرد ، با لبخند به او نگاه می کردم ولی حواسم پیش او نبود به خاطر همین حتی یک کلمه از حرفهایش را نفهمیدم ، برای اولین بار دلم میخواست مرا تنها
-
تخت بهترین جا برای گذاشتن آن است زیرا بعیئ بنظر میرسید کیان کاری با آنجا داشته باشد.بر اساس همین فکر آنرا همان جا گذاشتم و پارچه ای رویش کشیدم با شنیدن صدای زنگ دیگر فرصتی برای فکر نبود از جا برخاستم و خودم را جلوی آینه نگاه کردم پریدگی رنگ صورتم را با کمی روژگونه و کرم برطرف کردم و با لبخند حالت چهره ام را تغییر دادم و برای استقبال از کیان پایین رفتم.
آنشب حواسک سرجایش نبود و مرتب به فکر فرو میرفتم به خصوص که به کیان خیره میشدم.سوالات زیادی در ذهنم بود که فقط او میتوانست پاسخ آنها را بدهد از جمله اینکه چرا در مورد مادرش حقیقت را بمن نگفته است و اگر خودم بطور اتفاقی متوجه این موضوع نمیشدم هنوز هم فکر میکردم کتی مادر اوست.
گویی کیان هم متوجه شده بود که آنشب زیاد حالم مساعد نیست زیرا پرسید:الهه امروز اتفاقی افتاده؟
بخود آمدم و سعی کردم چیزی برویم نیاورم ولی در حقیقت از او بشدت دلخور بودم.
روز بعد وقتی کیان سر کار رفت آنقدر صبر کردم تا کمند و کتی هم از منزل خارج شوند سپس سراغ کیف رفتم و فیلم ویدیویی را که داخل آن بود بیرون آوردم و پایین رفتم تا فیلم را داخل دستگاه ویدیو بگذارم.میدانستم ممکن است با صحنه هایی روبرو شوم که شاید باب میلم نباشد بهمین خاطر مرتب بخودم تلقین میکردم که باید قوی باشم.هنوز فیلم آغاز نشده بود که با دیدن گلی خانم که بطرفم می آمد بسرعت روی تلویزیون زدم .در دست گلی خانم لیوانی شربت خنک بود که آنرا برای من می آورد .لبخندی زدم و بخاطر محبتش تشکر کردم گلی خانم کنارم نشست و مثل همیشه با کلام شیرین و مهربانش شروع کرد به تعریف کردن جریان تلفنی که همان روز دخترش به او زده بود .با لبخند به او نگاه میکردم ولی حواسم پیش او نبود.بخاطر همین حیتی یک کلام هم از حرفهایش را نفهمیدم.برای اولین بار دلم میخواست مرا تنها بگذارد تا پیش از اینکه کسی بیاید بفهمم آن فیلم مربوط به چیست از وجود چنین احساسی ناراحت بودم و بخاطر این پستی از خودم بدم آمده بود گلی خانم به شربت اشاره کرد و گفت تا گرم نشده آنرا سر بکشم سپس بلند تا مرا ترک کند بخودم آمدم و گفتم:گلی خانم حالا بشین کجا میری؟
لبخندی زد و گفت:باید برم ناهار درست کنم امروز ظهر خانم میاد گفته قیمه بپزم باید برم بیرون لیمو و سیب زمینی بخرم.
سرم را تکان دادم و او رفت.بخاطر سر رسیدن گلی خانم ویدیو را خاموش نکرده بودم بهمین دلیل مدتی از فیلم رفته بود .آنرا عقب زدم در این موقع گلی خانم را دیدم که چدر سرش کرده و میخواهد از خانه خارج شود.از من پرسید چیزی لازم ندارم از او تشکر کردم و صبر کردم تا برود.بعد دستگاه را روشن کردم دلم به تپش افتاده بود و چنان هیجان داشتم که انگار میخواستم یک فیلم وحشتناک پر از حادثه را ببینم.برای تسکین هیجانم شربت را نیمه سرکشیدم و چشم به صفحه تلویزیون دوختم.بمحض شروع شدن فیلم متوجه شدم یک مهمانی خانوادگی است که در همان منزل برگزار شده است.به محض دیدن کیان با کت و شلوار زودی فهمیدم فیلم متعلق به روز عقدمان و همان مهمانی است که خانواده ام اجازه شرکت در آنرا ندادند.کمی خیالم راحت شد و با کنجکاوی مشغول تماشای فیلم شدم.کسانی را که در جشن شرکت داشتند تا حدودی میشناختم همانهایی بودند که در مهمانی عروسی هم دعوت شده بودند .از جمله شعله و چند نفر از زنهایی که در مهمانیهای دوره کتی آنها را دیده بودم ولی هر چه دقت کردم سرهنگ را ندیدم و فهمیدم شعله بتنهایی در این جشن شرکت کرده است.البته نمیشد گفت او تنهاست زیرا مردهای حاضر در سالن که شاید چشم سرهنگ را دور دیده بودند از هر طرف او را محاصره کرده بودند و دقیقه ای نبود که تنها دیده شود.شعله در این جشن لباس شب بلند و فوق العاده چسبانی برنگ مشکی بتن داشت که یقه آن بطرز زننده ای باز بود.بغیر از آن روی کمر لباس حاشیه ای مانند کمربند جدا شده بود که از جنس حریر بود و ناحیه شکم و نافش از زیر ان بخوبی پیدا بود.بر خلاف اولین باری که دیدمش موهایش برنگ بلوند نقره ای بود که همخوانی زیبایی با لباس مشکی اش داشت در حالیکه با نفرت به او نگاه میکردم نمیتوانستم منکر زیبایی سحرانگیزش شوم.
کیان در ابتدای فیلم زیاد سرحال بنظرنمیرسید که البته دلیل آنرا بهتر از هر کس دیگری میدانستم هر وقت دوربین روی او میرفت اشاره میکرد که از او فیلم نگیرد.کمند مثل همیشه لباس جلف و سبکی بتن داشت پیراهن یکسره برنگ مشکی تنش بود.
نیمی از فیلم گذشته بود و چندان هم که فکر میکردم بد و غیر قابل دیدن نبود.نمیدانم چرا کیان انرا دور از چشم من نگه داشته بود .پیش خود فکر کردم شاید چون خاطره خوبی از آن شب ندارد فیلم را داخل کیف گذاشته است .همانطور که چشم به تلویزیون دوخته بودم در یک لحظه کمند را دیدم که کنار کیان نشست و همانطور که دستش را تکان داد گفت رامین اینجارو بگیر .فیلمبردار که لحن صمیمی اش نشان میداد که از اشنایان است گفت کجا رو بگیرم و دوربین را روی پاهای لخت و برهنه کمند گرفت و گفت دارم میگیرن به به چه صحنه دیدنی و جذابی.
صدای کمند را شنیدم که گفت:دیوونه منظورم اینه ما رو بگیر.
ببخشید نکنه فکر کردید بنده سگم البته اگه منظور پاچه خودتونه حرفی ندارم ولی از گرفتن پر و پاچه اون نره غولی که کنارتون نشسته معذورم.
صدای خنده از جمعیت بلند شد و رامین دوربین را بالا برد و تصویر کیان و کمند روی صحنه امد دیدم کیان میخندد و از آن حالت بغ کرده بیرون آمده است صدای رامین را شنیدم که گفت برو ضبط میشه.
کمند به کیان اشاره کرد و گفت:امشب شب عروسی این آقای خوشتیپ و خواستنیه حتما میپرسین عروسش کجاست جونم براتون بگه عروسی در کار نیست چون مثل اینکه موقعی که عروس میره گل بچینه شهرداری دستگیرش میکنه.
صدای خنده از جمعیتی که تعدادشان هم کم نبود شنیده شد تا ان لحظه ندیده بودم کمند چنین بلبل زبانی کند.همانطور که با نفرت به این صحنه چشم دوخته بودم شنیدم کمند ادامه داد:البته اونم زیاد بی تقصیر نبوده آخه زن برای این آقا پیدا نمیشد گشتیم از یک کوره داهات براش یکی پیدا کردیم.اونم شهرو خوب نمیشناخته و فکر میکنه اینجا هم ولایت خودشونه که از هر جا که دلش میخواد میتونه گل بچینه.حالا از کسانی که یک عدد عروس با این مشخصات...چشمانش را چپ کرد و شکلکی درآورد و ادامه داد:...سراغ دارند خواهش میکنم به بیمارستان روانی تحویلش بدهند.
صدای خنده کسانی که اطراف او بودند خونم را بجوش آورد.بخصوص که کیان هم بدون اینکه بهش بر بخورد همراه آنان میخندید.دلم میخواست لیوان شربتی را که در دست داشتم بطرف تلویزیون پرتاب کنم تا حرصی را که میخوردم در دلم خالی کنم از کمند همینطوری هم متنفر بودم ولی با دیدن این مسخره بازی تشنه خونش شدم گویا کیان آن لحظه خیلی مست بود زیرا بر خلاف قیافه یخ کرده و نحسی که اول فیلم داشت حسابی شنگول و س رحال شده بود و از اینکه کمند مرا مضحکه مردم کرده بود لذت میبرد شاید خنده او بیش از تمسخر کمند مرا منزجر و متنفر میکرد.
کم کم دلیل پنهان کردن فیلم را فهمیدم زیرا یک صحنه رقص وسط سالن هم بود که کیان با شعله میرقصید البته عده زیادی وسط سالن بودند .ولی چشمان من فقط آندو را میدید که مانند دو معشوق دست در کمر و گردن هم انداخته بودند و در حین رقص صحبت میکردند با دیدن این صحنه بی اراده وب ا صدای بلند گفتم:بیشرف کثافت جلوی من جوری رفتار میکنه مثل اینکه هیچوقت این زنیکه رو ندیده.بخودم آمدم و به اطراف نگاه کردم.خدا را شکر کردم که گلی خانم بیرون رفته و حرفم را نشنیده بود.
در همان صحنه کمند همراه پسر جوانی که با او میرقصید جلوی دوربین آمد و به فیلم بردار اشاره کرد که از کیان فیلم بگیرد.دوربین بسمت کیان برگشت و روی آندو طوم شد.اکنون آندو را واضح و دقیق میدیدم که چطور در حین رقص با هم صحبت میکردند.شعله به کیان چیزی گفت چون نیم رخشان به سمت دوربین بود نفهمیدم چه گفت.کیان با خنده جوابش را داد گویی جوابی که کیان به شعله داده بود زیاد باب میلش نبود زیرا اخم کرد و با حالت دلبرانه ای سرش را بسمت دوربین چرخاند .کیان سرش را زیر گوش او برد و چیزی به او گفت که لبخند شعله نشان میداد از حرف کیان راضی شده است.حسادت تمام وجودم را گرفته بود.از ناراحتی اشک در چشمانم حلقه زده بود.صای کمند داخل فیلم ضبط شده بود که با خنده خطاب به فیلمبردار میگفت:رامین خوب این صحنه را بگیر که لازمش دارم.
صدای فیلمبردار که اکنون میدانستم نامش رامین است واضحتر از او بگوش رسید :چکارش داری؟
کمند همانطور که میخندید گفت:بعنوان مدرک میخوامش.
رامین گفت:خب پس اگر اینطوره خرج برمیداره.
باشه تو بگیر خرجش هر چی باشه میدم.
هر چی؟
گمشو رامین یک چیزی بهت میگمها.
-
پس لطفا معرفی کنید این خانم لوند و پر احساس چه نسبتی با این آقا داماد بی عروس ما دارند؟
در همان حال دوربین روی صورت شعله و کیان زوم شده بود.کمند با خنده گفت:ایشان خواهر زن سابق این آقا هستند.
یک لحظه احساس کردم خون از مغزم خالی شد و تمام بدنم بی حس شد.دوربین همچنان روی آندو بود ولی فقط یک چیز در مغز من تکرار میشد.
خواهر زن سابق...خواهر زن سابق...مدتی طول کشید تا بخودم آمدم و فیلم را عقب زدم تا یکبار دیگر جمله ای را که کمند گفته بود بشنوم.
ایشان خواهرزن سابق این آقا هستند.
صدای رامین را شنیدم که گفت:ببخشید گفتید زن سابقش!
نه دیوونه گفتم خواهرزن سابقش.
اخه اینجور که این اقا داره با این خانم میلاسه...ببخشید یعنی گپ میزنه... گویی رابطه ای غیر از سابقه و سابق و اینجور حرفهاست.
گمشو حرف نساز میدونی اگر سرهنگ بفهمه چیکارت میکنه؟
ایشان اگه میخواست کاری بکنه برای این خانم میکرد تا انقدر تشنه گرد جهان نگرده.
خاک بر سرت رامین اگه سرهنگ بفهمه از هستی ساقطت میکنه.
ما که به زنش نزدیک نشدیم بخواد اخته مون کنه.
خیلی بی تربیتی.
دست شما درد نکنه پس دیگه برات مدرک جمع نمیکنم.
خیلی خب خودتو لوس نکن.
میگن نازکش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن.
صدای خنده کمند مانند سوهانی به روحم خش می انداخت:پس پاتو دراز کن چون بمیری هم نازتو نمیکشم رامین کجارو میگیری میگم از اون دو تا بگیر.
رامین ادامه داد:کجا رفتن آها پیداشون کردم نوچ نوچ...چه دل و قلوه ای هم به قرض میدن.پس برای همینه که میگن خواهرزن نون زیر کبابه خب نگفتی الان زن سابق ایشون کجا تشریف دارن؟
مانند تشنه ای رسیده به آب خودم را جلوی تلویزیون انداختم و دو زانو جلوی آن نشستم و با چشمانی از حدقه در امده گوش به جوابی که کمند میداد سپردم.
همسر این اقا...
صدای دیگری که متعلق به مردی بود گفت:ای خانم واسه چی برای جوون مردم پرونده سازی مکیند.آقا اینا همش کذبه این آقا هیچچ نسبتی با این خانم نداره فقط...
کمند حرف او قطع کرد و گفت:آقا شما خواهر داماد هستید یا من؟
صدای حر و بحث کمند با آن مرد که البته مشخص بود شوخی است میشنیدم و دعا کردم این بحث ادامه پیدا کند تا من بتوانم چیزهایی بفهمم.صدای رامین می آمد که گفت:حالا اون قسمتو ول میکنیم میریم سروقت این دو تا ببینیم جریان بحثشون به کجا میکشه.و دوربین را روی کمند و مرد جوانی که کنارش ایستاده بود گرفت و گفت:خوب پس چی شد این اقا زن سابق داشت یا نداشت؟
کمند با خنده گفت:اره آقا...
مرد دستش را روی دهان کمند گذاشت و گفت:نه آقا کذب محضه نامزدش بود.
کمند سرش را کنار کشید و با عشوه گفت:دستت رو بردار سینا رژم را پاک کردی خب زن با نامزد چه فرقی میکنه.
سینا به کمند نگاه کرد و گفت:قربون اون رژت برم چند تا میخوای برات بخرم؟
کمند دلبرانه خندید و فیلمبردار با شوخی سرفه ای کرد و گفت:آقا تو دادگاه این حرفا خلاف محسوب میشه و ممکنه تو پروندتون ثبت بشه...سپس ادامه داد:خانمی که رژ جیگرتون جیگرم رو آب کرد ...ببخشید خانم کمند بهتاش شمادلیلتون برای این ادعا چیه؟
کمند که هنوز مشغول پاک کردن دور و اطراف لبش بود با خنده گفت:دلیل نمیخواد رامین جون از هر کسی بپرسید بهتون میگه که اون دو تا عاشق و معشوق بودن.
صدای سینا در آمد:اقا من اعتراض دارم .ولی رامین حرف او را قطع کرد و گفت:آقا ساکت از شما هم سوال میشه.بعد گفت حالا شما بگید دلیلتون برای اینکه این حرف کذب محضه چیه؟
سینا صدایش را صاف کرد و گفت:اولا اگه اینطور که این خانم خوگشل و خواستنی میگه اونا عاشق و معشوق بودن الان ما اینجا کمبود عروس نداشتیم.دوما دختره یکهو بیخبر نمیگذاشت بره و بعد از یک کدت خبرش رو از خارج بیارن سوما...
کمند با خنده به بازوی سینا زد و گفت:ولش کنی تا صد و هزار هم میره .را مین گفت:آره بابا بیسواد هنوز نمیدونه باید بگه اولا ثانیا .راستی صد و هزار به عربی چی میشد.ولش کنید خب کافیه دادگاه وارد شور میشه .آقا شما گفتید این کذب محضه حالا برای چی میخواهید خانمتون رو طلاق بدید اونم سه طلاقه؟
صدای خنده آندو با بلند شد و سینا با خنده گفت:برای اینکه این خانم تمکین نمیکنه.
کمند با عشوه به سینا نگاه کرد و خندید.رامین گفت:پس اصرار نکنید بنده با این خانم ازدواج کنم تا طلسم سه طلاقه شما شکسته بشه .بار دیگر صدای خنده آندو بلند شد و در این هنگام صدای کتی بگوش رسید.
بچه ها شوخیتون گرفته رامین از مجلس فیلم میگیری یا با بچه ها مصاحبه میکنی؟
رامین دوربین را روی کتی چرخاند و گفت:بشنوید چند کلام گوهربار از مادر عروس...ببخشید ...داماد نه ببخشید زن پدر...
به محض اینکه کتی رو تصویر آمد فیلم قطع شد .با اینحال من هنوز چشم به تلویزیون دوخته بودم.در صفحه برفکی آن بدنبال معنی حرفهای آنها بودم.با صدای گلی خانم که تازه بمنزل برگشته بود به خودم امدم.
الهه جون چرا اونجا نشستی مادر چشمات اذیت میشه.
حق با گلی خانم بود.چشمانم بشدت درد میکرد و تازه متوجه شدم مدتیست دو زانو جلوی تلویزوین نشسته ام و به صفحه بدون تصویر آن چشم دوخته ام برای رفع شبهه گفتم داشتم تلویزیون رو تنظیم میکردم .گلی خانم بدون گفتن چیزی به اشپزخانه رفت فیلم را ازدستگاه بیرون آوردم و به طبقه بالا برگشتم .مدتی همانطور که فیلم رادر دست داشتم روی تخت نشستم و به فکر فرو رفتم.از همه متنفر بودم و احساس میکردم بمن خیانت شده است.فیلم را داخل کیف انداختم و پس از قفل کردن در آن زری تخت قرارش دادم تا سروقت به انباری برش گردانم.
آنروز وقتی کیان از سرکار برگشت مثل همیشه به استقبالش نرفتم و برخلاف همیشه خیلی کم با او صحبت کردم.تمام وقت چشم به تلویزیون داشتم بدون اینکه چیزی از برنامه های آن بفهمم احساس کردم کیان هم از رفتارهای من گیج شده است.زیرا چند بار حالم را پرسید دست خودم نبود.هرچه بخودم فشار می آوردم سردی ام را بروز ندهم نمیتوانستم ارام باشم.
زودتر از همیشه برای خواب به اتاقم رفتم و چند دقیقه بعد از من کیان به اتاق آمد بدون اینکه محلش بگذارم سرجایم دراز کشیدم کیان لبه تخت نشست و دستش را بطرفم دراز کرد .آنرا پس زدم و با تلخی گفتم که دستش را کنار خودش نگه دارد.لحظه ای به حرکت ماند و گفت:الهه تو امشب چت شده؟
چشمانم را بستم و گفتم:چیزیم نیست میخوام بخوابم.
صورتم را گرفت و سرم را بطرف خودش چرخاند با قهر از او برگرداندم و گفتم ولم کن.
دستش را دور کمرک انداخت و مرا در آغوش کشید .بحدی از او متنفر و دلزده بودم که دلم میخواست فریاد بزنم.در عوض او سرحال و خوشحال بود که سوژه ای برای سر به سر گذاشتن گیر آورده است .یک یک صحنه هایی که در این دو روز چشمانم آنرا ضبط کرده بود جلویم رژه میرفت .عکس کیان با آن دختر پنهان کردن جریان مادرش رقص کیان با شعله در آن مهمانی چندش آور و حرفهای کمند و مسخره کردن من توسط او همچنین کیان بجای اینکه نگذارد کمند آن چیزها را درباره من بگوید .همه و همه برایم عقده شده بود و راه نفسم را بند می آورد .تلاش کردم خودم را از دستش خلاص کنم.ولی او میخندید و از تلاش بیهوده من نهایت لذت را میبرد.در فرصتی خودم را از چنگش خلاص کردم و از تخت پایین آمدم.خواستم از اتاق خارج شوم که راهم را سد کرد.بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:کیان برو کنار.
با خنده گفت:کجا هنوز باهات کاردارم.
با نفرت گفتم:ولی من با تو کار ندارم.
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:این دیگه بخوت مربوطه.
کیان برو کنار حال و حوصله ات رو ندارم.
اتفاقا من خیلی تو حالم.
دندانهایم را فشردم و ناخودآگاه گفتم:برو گمشو.
لحظه ای مکث کرد گویی فهمید قضیه جدی تر از این حرفهاست.ولی بدون اینکه خودش را ببازد دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:خب فهمیدم عصبانی هستی حالا بگو علتش چیه تا منم بدونم اکی؟
مانند مجسمه جلویش ایستاده بودم فکر میکردم کار خرابتر از آن شده که بتوانم درستش کنم.بهتر دیدم سکوت کنم .کیان دستش را زیر چانه ام آورد تا سرم را بالا بگیرد.سرم را چرخاندم و خواستم از جلویش کنار بروم که دستم را گرفت و گفت:نمیشه هر چی دلت بخواد بگی بدون اینکه توضیح بدی برای چی بمن توهین کردی.
با اخم به او نگاه کردم و گفتم:کیان دستم رو ول کن.او بشدت مرا ب طرف خود کشید و خواست مرا ببوسد که بی اراده دستم بالا رفت و سیلی محکمی روی صورتش نشاندم.از صدای برخورد دستم به صورتش دلم فرو ریخت.کیان لحظه ای با تعجب نگاهم کرد و سپس رهایم کرد.با اینکه هولم نداده بود اما چون د رپاهایم حس وجود نداشت روی میز افتادم.او بدون اینکه بمن نگاه کند لباسهایش را برداشت و از اتاق خارج شد.دست و پاهایم از ترس به لرزش افتاده بود و همانطور که نفس نفس میزدم به این فکر کردم که چه کاری کردم؟تاثر شدیدی وجودم را فرا گرفته بود و اگر آنقدر حالم بد نبود دوست داشتم همان لحظه بدنبالش بروم تا به طریقی ناراحتی حاصل از اینکار را از دلش در بیاورم چند دقیقه از خارج شدن او گذشته بود من د رحالیکه از از جایم تکان نخورده بودم به قبح کاری که انجام داده بودم می اندیشیدم.هنوز حس و حال به تنم باز نگشته بود که صدای روشن شدن خودروی او را از پارکینگ شنیدم تازه آنوقت بود که بخودم آمدم و با شتاب از جا پریدم و از اتاق خارج شدم ولی هنوز به پله ها نرسیده بودم که صدای بسته شدن در پارکینگ را شنیدم و فهمیدم کهدیر شده و او منزل را ترک کرده است.با دلی نگران و تنی لرزان به اتاق
-
با دلی نگران و تنی لرزان به اتاق برگشتم و لبۀ تخت نشستم. مدتها به همان حال ماندم. قبول داشتم که اتفاقی که افتاده تقصیر خودم بود و این من بودم که چنین وضعی را پیش آورده بودم. دعا می کردم کیان برگردد تا از او معذرت خواهی کنم. با خودم گفتم همش تقصیر آن کیف لعنتی و محتویات داخل آن بود. بعد از مکثی کوتاه حرفم را تصحیح کردم و ادامه دادم بهتره بگم همش تقصیر خودم و کنجکاوی لعنتی ام بود. خدایا اگر کیان برگردد فردا صبح اول وقت کیف را به انباری بر می گردانم و هرگز به یاد نمی آورم چه چیز داخل آن بوده است.
عقربه ها ساعت دو نیم شب را نشان می داد. نزدیک به چند ساعت بود که کیان منزل را ترک کرده و رفته بود. با نگرانی در اتاق قدم می زدم بدون اینکه حتی جرأت بیرون رفتن از اتاق را داشته باشم. در این مدت از بس خودم را سرزنش کرده بودم دیگر حرفی نمانده بود که به خودم نگفته باشم. کلمه هایی از قبیل حسود و بخیل و نانجیب و نفرت انگیز و آشغال کم ترین صفاتی بود که به خودم نسبت داده بودم. وقتی سه ساعت از رفتن او گذشت و خبری نشد از شدت دلشوره و ناراحتی کم مانده بود بروم کتی را از خواب بیدار کنم و به او بگویم که کیان با قهر منزل را ترک کرده است. نمی دانستم دلیلی آن را چه باید عنوان کنم و فقط به همین دلیل از این کار صرف نظر کردم. ساعت از سه نیمه شب گذشته بود که با شنیدن صدای خودروی او که وارد پارکنگ شد نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم که سالم به منزل برگشته است. خودم را آماده کردم تا وقتی آمد با او چگونه رفتار کنم. ابتدا سر جایم دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم، ولی دیدم این طور نمی توانم از او معذرت خواهی کنم، تصمیم گرفتم بدون فیلم بازی کردن در نهایت صداقت به او بگویم که کار بدی کرده ام و از او معذرت خواهی کنم. همین کار را کردم و منتظر آمدن او شدم. مدتی طول کشید تا بالا بیاید. نمی دانم پایین چه می کرد. ولی وقتی صدای پایش را در سکوت شب می شنیدم که از پله ها بالا می آمد دلم به تپش افتاد. در آخرین لحظه کم مانده بود روی تخت شیرجه بزنم و برای اینکه با او روبه رو نشوم خودم را به خواب بزنم، ولی نیشگونی که از خودم گرفتم باعث شد سرجایم بمانم. کیان در را باز کرد و داخل شد. لبه تخت رو به در نشسته بودم و او را دیدم که داخل شد. با دیدن من گفت:" هنوز بیداری؟"
از اینکه با من حرف می زد خوشحال شدم، زیرا این کارم را راحت تر می کرد. گفتم:" آره، منتظرت بودم."
در حالی که دکمه های لباسش را باز می کرد گفت:" برای چی؟"
" برای اینکه ازت معذرت بخوام."
نگاهی به من کرد و گفت:" خب بر فرض که معذرت خواستی، بعدش چی؟"
" می خواستم بهت بگم کار خوبی نکردم."
ابروانش را بالا برد و همان طور که لباسهایش را در می آورد گفت:" خب، هنوزم نمی خواهی بگی برای چی دختر بدی شده بودی؟"
چیزی برای گفتن نداشتم، ولی او می خواست علت تغییر اخلاق مرا بداند و برای این کار پافشاری می کرد. می دانستم برای خلاصی از این گرفتاری باید راستش را بگویم، زیرا هر عذر و بهانه ای می آوردم برای توجیه آن کار کافی نبود، دل به دریا زدم و گفتم:" تو به من راستش را نگفتی."
نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت و بدون کلامی منتظر ادامه حرفم شد، با نگاه او شهامت چند دقیقه قبل از یادم رفت به خصوص که با استشمام بوی الکل فهمیدم مشروب خورده است، دست و پایم را گم کردم و گفتم:" کیان تو الان خسته ای، بهتر است زودتر بخوابیم، می ترسم فردا خواب بمونی، بعدا با هم صحبت می کنیم."
تا خواستم بلند شوم دستم را گرفت و گفت:" صبر کن، نمی خواد فکر خواب موندن منو بکنی، اینم می دونم که فهمیدی مشروب خوردم، ولی فکر نکن این قدر حالم خرابه که نفهمم چی به من گفتی، بگو در چه مورد راستش رو به تو نگفتم."
متوجه شدم همان طور که خودش گفته آن قدر حالش خراب نیست که حرفم را نفهمیده باشد، چون چاره ای نداشتم گفتم:" تو به من نگفته بودی کتی ..." کیان به خیره شد. همین مرا ترساند. نیمی از حرفم را زده بودم، ولی برای ادامه آن دچار تردید بودم، تکرار کردم:" کتی ... مادر واقعی تو نیست."
لحظه ای همان طور که به من خیره شده بود خندید. نفسم که در حال بند آمدن بود سرجایش برگشت و خیالم راحت شد که دست کم از مطرح شدن این موضوع ناراحت نیست. وقتی از خنده سیر شد گفت:" همین؟"
با قیافه حق به جنابی گفتم:" خب این خیلی مهمه. وقتی به من این موضوع رو نگفتی فکر کردم به من اطمینان نداری."
"خب، حالا این موضوع خیلی مهم رو کی بهت گفت؟"
" کسی بهم نگفت."
" از کجا فهمیدی کارگاه کوچولو؟"
" از شناسنامه ات."
باز خندید و در حالی که روی تخت دراز می کشید گفت:" پیش خودت نگفتی شاید اون اسم دوم کتی باشه؟"
" نه، چون اسم واقعی کتی خدیجه است و من اینو وقتی کارآموز بیمارستان بودم، در پرونده اش خواندم."
کیان با لذت خندید و گفت:" بله، یادم نبود خانم دکتر الهه."
با این کلام به یاد گذشته افتادم و احساس کردم هنوز او را دوست دارم.
کیان ادامه داد:" یعنی همسر عزیز بنده به خاطر اینکه به او نگفته بودم کتی مادر واقعی من نیست این قدر عصبانی بود؟"
سرم را تکان دادم و گفتم:" خب، آره."
" راستی که بچه ای."
" چرا؟"
" به خاطر موضوع بی اهمیتی مثل این شبمون رو خراب کردی."
" یعنی این موضوع برای تو بی اهمیته؟"
" آره و می خوام برای تو هم همین طور باشه."
" آخه برای چی؟"
" برای چی باید اهمیت داشته باشه؟"
" خب یعنی تو فرقی بین مادر خودت و همسر پدرت نمی گذاری؟"
" مگه کتی وظیفه شو بد انجام داده؟"
" نه، اتفاقا کتی زن خوبیه."
" پس چی؟"
" کیان ... من حق دارم بدونم مادر همسرم کیه."
" خب برفرض هم که ندونستی، بعدش می خوای چه کار کنی؟"
" کاری نمی کنم، ولی دوست دارم بدونم اون چطور زنی بوده."
" از من بپرس بهت می گم."
" خب بگو."
" یک زن مثل همه زنهای خوشگذرون و بی عاطفه دنیا. زنی که به خاطر خود خواهیهاش رفت دنبال عشق و حال خودش."
از شنیدن چنین کلماتی از زبان کیان هاج و واج ماندم. از مطرح کردن چنین چیزی احساس پشیمانی می کردم. تصمیم گرفتم دیگر چیزی نپرسم، ولی خودش در حالی که به سقف چشم دوخته بود گفت:" هیچ وقت احساسی نسبت به او نداشتم. هیچ وقت نبود تا بفهمم معنی داشتن مادر چیه، سالی نه ماه سفر بود. هیچ وقت درک نکردم اونایی که می گن دست پخت مادرمون خوبه یعنی چی. همیشه به خودم می گفتم این حرف چه معنی می ده و بعدها که معنی آن رو فهمیدم خودم را این طور گول می زدم که اگه مادر بعضیها دست پخت خوبی دارن در عوض مادر من دکتره و این خیلی مهم تراز اینه که آدم فقط آشپزی بدونه."
هیجان زده گفتم:" کیان راست راستی مادرت دکتره؟"
پوزخندی زد و گفت:" زیاد هیجان به خرج نده، اسمش دهن پر کنه، ولی وقتی بچه یکی از اونا باشی می بینی که هیچی برای خودت نیست و فقط حسرتت برای کسان دیگه است."
به روی شکم کنار او دراز کشیدم و دستانم را زیر چانه ام گذاشتم. کیان نگاهی به من کرد و با لبخند گفت:" چیه، مثل اینکه خیلی قصه دوست داری."
به خودم آمدم و با خجالت گفتم:" نه، ولی شنیدن سرگذشت برام جالبه."
نفس عمیقی کشید و گفت:" شاید برای شنیدن جالب باشه، ولی برای من که در متنش بودم نه تنها جالب نیست بلکه خیلی هم نفرت انگیزه."
لحظه ای سکوت کرد. ترسیدم نخواهد چیزی بگوید و مرا در خماری بگذارد، ولی ادامه داد:" وضع پدرم از همون اول خیلی خوب بود، چون پدر بزرگم تاجر بزرگی بود که همین یک پسر رو داشت. در سفری به هند مریض میشه که همون باعث مرگش میشه و اونقدر برای پدرم ارث می زاره که حسابش از دستش خارج بوده. اون موقع پدرم جوون بود و مثل خیلی از جوونای دیگه بی سیاست و کم تجربه، به همین خاطر به توصیه یکی از دوستای پدر بزرگم یک مباشر استخدام می کنه تا به کمک اون سر از کار تجارت دربیاره، وکیل پدر بزرگم به کارای اونا نظارت می کرده و چون خیلی دقیق بوده کسی نمی تونست این وسط بچاپ بچاپ راه بندازه. تا اینکه یارو مباشره پیشنهاد می کنه وکیل دیگری استخدام کنن و اونقدر دلیل و برهان میاره تا پدرم خام میشه و این کار رو می کنه. از طرفی مباشر پدرم یک دختر پانزده شانزده ساله داشته که گاهی اوقات اونو با خودش به دفتر کارش می آورد. که به اون تو کار نوشتن و جواب دادن به تلفنها و خلاصه از این جور کارا کمکش کنه. اون زمان پدرم بیست و نه سال سن داشته و هنوز ازدواج نکرده بود. یک سال بعد مباشر پدرم به اون پیشنهاد می کنه که دختر شانزده هفده ساله اش را عقد کند پدرم فکر می کنه مباشرش سربه سرش می گذاره، ولی وقتی متوجه میشه قضیه خیلی جدی است به او می گوید که چطور حاضر می شود دخترش را به مردی بدهد که دو برابر سن اوست، مباشر پدرم می گوید که دخترش خودش این پیشنهاد را کرده و در حقیقت شیفته و شیدای او شده است. پدرم که تا آن زمان آن قدر در کار فرو رفته بود که توجهی به احساسش نداشت. با شنیدن این حرف گویی چشمانش تازه باز می شود و به دختر مباشر که از قضا دختر زیبایی هم بوده توجه نشان می دهد و همین باعث ازدواج آن دو می شود و در حقیقت با این کار خودش را به روز سیاه می نشاند."
با حیرت گفتم:" اسم اون دختر چی بود؟"
کیان با نیشخند گفت:" همون اسمی که جنابعالی تو شناسنامه من کشفش کردی."
" لیلا؟"
کیان با حالتی گرفته سرش را تکان داد.
" خب، بعدش چی میشه؟"
کیان به طرفم چرخید و گفت:" دِ نشد. دیگه قرار نیست همه داستان را یک دفعه برات تعریف کنم، باشه یک شب دیگه ... مثل داستان هزار و یک شب."
آن چیزی لعنتی که خورده بود تازه داشت روی مغز او اثر می گذاشت، زیرا با حالتی گیج و منگ حرف می زد. می دانستم اگر آن شب تمام شود محال است بتوانم بار دیگر او را وادار به حرف زدن کنم، به همین خاطر گفتم:" کیان، فقط یک چیز دیگه ... بعدش خواستی دیگه چیزی نگو."
" چی می خوای بگم."
" بعداز ازدواج پدرت با لیلا چی شد؟"
کیان خمیازه ای کشید و در حالی که دستش را زیر سرش قلاب می کرد گفت:" اگه اینو بگم تو هم باید تلافی بی محلی امشب رو دربیاری ... اگه قبول داری بگم."
می دانستم اگر قبل از اینکه حرفش تمام شود خوابش نبرد شانس آوردم چون چشمانش را بسته بود و معلوم بود برخلاف خواسته اش به شدت خوابش می آید.
" باشه کیان، هر چی تو بگی. حالا زودتر بگو الان دیگه صبح میشه." و با پنجه هایم موهایش را به نوازش گرفتم.
کیان با چشمانی بسته لبخند زد و گفت:" آخیش، چه حالی می ده."
" بگو کیان و گرنه موهاتون نمی مالم."
با صدای خمار و خواب آلود گفت:" نه بمال می گم، چی می گفتم؟"
" بعد از ازدواج لیلا با پدرت ... "
" آره بعد از ازدواج اولین کاری که لیلا کرد به اجرا گذاشتن مهریه اش بود. طوری هم این موضوع را مطرح کرد که پدرم با طیب خاطر علاوه بر مهریه اش مبلغ هنگفتی هم به حسابش گذاشت. بعد پدر لیلا شروع کرد به سرکیسه کردن پدر به عناوین مختلف و شاید اگر لیلا خودش را یک کم دیرتر به پدر می شناساند تمام ثروت پدرم به جیب مباشرش سرازیر شده بود."
همان طور که موهای کیهان را نوازش می کردم گفتم:" چرا به جای مباشرش نمی گی پدر بزرگ. مگه اون پدر مادرت نبود."
" من هیچ وقت به لیلا مادر نگفتم که بخوام به اون مردک طماع پدر بزرگ خطاب کنم."
" خب کیان، بعد چی شد؟"
" بعد؟ زمانی که لیلا با پدرم ازدواج کرد کلاس دوم دبیرستان تحصیل می کرد. پس از ازدواج بدون تأخیر تحصیلاتش را ادامه داد تا دیپلم گرفت. بعد یواش یواش آهنگ دانشگاه زد. پدر ساده و احمق من که گیر مار خوش خط و خالی مثل اون افتاده بود که حسابی هم افسونش کرده بود بدون مخالفت این اجازه رو بهش داد غافل از اینکه با دست خودش بنای زندگیش را روی آب می ساخت. سال اول دانشگاه لیلا ناخواسته حامله شد و متأسفانه آن موجود ناخواسته که تو شکم اون جا خوش کرده بود من بودم. لیلا خیلی سعی کرد به پدر بقبولاند تا اجازه دهد بچه اش را سقط کند، چون می ترسید وجود بچه به درسش لطمه بزند، اما پدر برای اولین بار با خواسته اش مخالفت کرد و به این ترتیب بنده، پا به این دنیا گذاشتم. از همون اول از شیر و لالایی و نوازش و تاتی تاتی و این جور چیزا خبری نبود. خدا برکت به شرکت شیر خشکه نستله و سرلاک بدهد که مرا گرسنه نگذاشت. همین زن دلسوز و مهربان که متأسفانه اسم مادر را هم با خود به یدک می کشید به محض اینکه توانست سرپا بشه منو به دست خاله پیر پدرم سپرد و خودش دانشگاه برگشت. گویی درس و دانشگاه برایش مهم تر از هر چیز دیگه ای بود. مثل یک علف خودرو بزرگ می شدم بدون اینکه او حتی مراحل رشدم را ببیند. هر سال که می گذشت بیشتر از او فاصله می گرفتم، البته او هم همین طور بود. چهار سالم بود که لیسانسش را گرفت و بعد از یک سال تأخیر سازش رو کوک کرد که تحصیلاتش را در خارج از کشور ادامه دهد. پدرم مخالف بود، ولی او پایش را در یک کفش کرده بود که برود. آخرش هم به کمک پدر حیله گرش توانست پدرم را وادار به این کار کند. آن زمان تازه کمند را حامله شده بود. وقتی پدر این موضوع را فهمید اجازه خروجش را منوط به این شرط کرد که کمند را سالم به دنیا بیاورد. دو ماه پس از به دنیا آمدن کمند به امریکا رفت و پدر برای نگه داری کمند پرستاری استخدام کرد. اسم این پرستار خدیجه روح پرور بود. بیوه ای که خودش هم یک دختر یک سال و نیمه داشت."
نفس در سینه ام حبس شد. لبم را به دندان گزیدم تا بتوانم از شدت هیجانم بکاهم. کیان هم چنان که چشمانش را بسته بود خواب آلود صحبت می کرد.
" لیلا پنج در آمریکا تحصیل کرد و در تمام این مدت صورت حسابهای کلانی برای پدر می فرستاد که بعضی اوقات این مبالغ به حدی سرسام آور بود که صدای اعتراض پدر را در می آورد. با این حال پول را می فرستاد به این امید که روزی برگردد و برای دو فرزندش مادری کند. وارد دوره راهنمایی شده بودم که درس لیلا تمام شد. ولی خبری از بازگشتش نبود. پدر ازتأخیر طولانی او نگران شد و به امریکا رفت تا همراه او برگردد، ولی وقتی خسته و شکسته و تنها از سفر بازگشت فهمیدم اتفاقی افتاده که از حد توان او بیشتر بوده است. چند روز بعد از پنهانی گوش کردن به صحبت او با مباشر حیله گر فهمیدم لیلا از طریق سفارت تقاضای طلاق کرده است. این جریان فقط به پدر ضربه زد. زیرا من هیچ وقت احساسی نسبت به او نداشتم تا بخواهم از نبودش ناراحت شوم. کمند هم که اصلا او را نمی شناخت تا برایش دلتنگی کند. لیلا پس از دوشیدن کامل پدر طلاقش را از او گرفت و به دنبال سرنوشت خودش رفت. تنها کار خوبی که کرد گفتن حقیقت به پدر در آخرین دیدارشان بود تا او بیش از این خودش را مضحکه دست این و آن نکند. در آن دیدار لیلا به او گفته بود که از همان ابتدا علاقه ای به او نداشته و این ازدواج فقط طبق نقشه ای بوده که پدر حیله گرش طراحی کرده بود تا به این وسیله هر دو به مقاصدشان برسند.لیلا به آرزوی همیشگی اش که تحصیل در خارج از کشور بود و آن پیر طماع نیز به ثروت بی حساب پدرم.
-
پدر پس از این جریان شراکتش را با پدر لیلا به هم زد و باقی مانده ثروتش را از چنگال آن کفتار پیر بیرون کشید و آن قدر خسته و شکست خورده بود که دیگر کار تجارت را ادامه نداد چون دیگر نه توان کار داشت و نه سرمایه اش آن چنان بود که بتواند شرکت تجاری بزرگی راه بیندازد، ولی همین قدر بود که بتواند تا آخر عمر او را سرپا نگه دارد. بعد از چهار سال تنهایی و افسردگی عاقبت پدر با پرستار کمند ازدواج کرد. کتی زن خوبی برای او بود، ولی پدر تا آخر عمرش دیگر به هیچ زنی اعتماد نکرد."
با احتیاط از او پرسیدم:" تو هیچ وقت به دیدن لیلا نرفتی؟"
" دو سال پس از مرگ پدر، لیلا خواست من و کمند به امریکا برویم و با او زندگی کنیم، شاید پس از رسید به آرزوهایش تازه فهمیده بود چه چیزهایی را برای به دست آوردن چیز دیگری از دست داده است. کمند ذوق زده قبول کرد برود، ولی من ماندن را به رفتن ترجیح دادم، نه به خاطر اینکه دوست نداشته باشم آنجا زندگی کنم. بلکه به خاطر تنفری که از لیلا احساس می کردم نمی خواستم هیچ وقت او را ببینم. یکی دو سال پس از رفتن کمند، بعد از چند بار فرستادن دعوتنامه عاقبت راضی شدم برای مدتی به آنجا بروم. لیلا وضعیت مالی خوبی داشت و همه چیز برای یک زندگی ایده آل مهیا بود، اما نمی توانستم او را ببینم و طاقت بیاورم که با پولی که از پدر تبغیده بود پذیرای بوی فرندهای نره غول آمریکایی اش باشد. سه هفته زودتر آنجا را ترک کردم و به هلند رفتم تا بقیه تعطیلات را پیش یکی از دوستانم سر کنم، بعد از اینکه به ایران برگشتم تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت او را نبینم."
کم کم صدای کیان خواب آلود و آرام می شد و معلوم بود که تا چند لحظه دیگر گفته هایش به هذیان خواب مبدل خواهد شد.
با کنجکاوی پرسیدم:" کیان، کمند چی؟ اون چرا نموند؟"
صدای محو کیان بی شباهت به هذیان نبود:" کمند... می موند اون حادثه باعث شد... لعنتی... می خواستم بکشمش اون نگذاشت... مقصر اون بود... باید می کشتمش."
کیان سکوت کرد. با کنجکاوی روی تختم نیم خیز شدم و گفتم:" کدوم حادثه؟"
سکوت کیان نشان از آن را داشت که به خواب رفته است. نفس عمیقی کشیدم و پنجه هایم را آرام از لابه لای موهایش بیرون آوردم.
کم کم سپیده صبح از مشرق سر زد. بی صدا از تخت پایین آمدم تا برای نماز آماده شوم. به فکر کیان و سرگذشتش بودم. با خودم فکر کردم ای کاش می توانستم از کیان در باره شراره هم بپرسم.
روز بعد کیان تا نزدیک ظهر خوابید و وقتی بلند شد کمی بد اخلاق بود. البته همیشه بعد از افراط در نوشیدن مشروب صبح بد اخلاق و نحس از خواب بر می خواست. پس از رفتن او سراغ کیفم رفتم و یک بار دیگر تصویر لیلا را به دقت نگاه کردم. عکسها را مثل اول داخل پوشه گذاشتم و کیف را به انباری برگرداندم.
چند روز از این ماجرا گذشت. یک روز که تازه از خواب برخاسته بودم گلی خانم گفت که برادرم پشت خط است. با خوشحالی به طرف تلفن دویدم و گوشی را از گلی خانم گرفتم. حمید تنها کسی بود که گاهی به من زنگ می زد و حالم را می پرسید. از او حال شبنم را پرسیدم و گفت که چیزی به زایمانش نمانده است. از خوشحالی با صدای بلند خندیدم و به یاد مبین و کارهای شیرینش افتادم.
حمید گفت:" الهه جان، زنگ زدم بهت بگم فردا یا پس فردا مادر زنگ می زند تا تو و کیان را برای آخر هفته دعوت کند."
وقتی حمید این موضوع را به من گفت لبم را به دندان گزیدم. نمی دانستم چه جوابی بدهم.
حمید ادامه داد:" پیش از مادر بهت زنگ زدم تا آمادگی لازم رو داشته باشی."
تشکر کردم. در عین حال می دانستم دلیل زنگ زدن حمید این بوده که من زودتر کیان را آماده کنم تا مبادا حالا که مادر راضی به پذیرفتن او شده بد قلقی نکند. بعد از اتمام صحبت با حمید خدا حافظی کردم و گوشی را گذاشتم. به آشپز خانه رفتم. گلی خانم مشغول درست کردن ناهار بود. یک صندلی عقب کشیدم و روی آن نشستم و گفتم:" داداشم بود، می خواست به من بگه مادرم من و کیان را برای آخر هفته به خونشون دعوت کرده."
گلی خانم با خوشحالی گفت:" به سلامتی، چه خوب، خدا رو شکر که عاقبت همه چیز به خوبی و خوشی ختم شد."
آهی کشیدم و گفتم:" گلی خانم، اگه یه وقت کیان قبول نکنه بیاد چی؟"
" نه مادر، ان شاءا... که میاد باید راضیش کنی."
" آخه چطوری؟"
" خودت بهتر می دونی مادر، سعی کن به راهش باهاش حرف بزنی. راضی میشه بیاد. همه چیز اولش یک کم سخته."
نفس عمیقی کشیدم و گفتم امیدوارم، ولی خودم می دانستم محال است به این سادگی راضی به آمدن شود.
همان شب در فرصتی که احساس کردم سرحال است موضوع را به او گفتم، با تمسخر خنده ای کرد و گفت:" اسم این دعوت چیه؟"
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:" نمی دونم ،هر چی دوست داری اسمش رو بزار."
با تمسخر گفت:" اگه بشه اسمش رو مادرزن سلام بزاریم باید بگم کمی دیر یادش افتاده."
آن شب تا وقتی که برای خواب به اتاق می رفتیم شوژه ای برای تمسخر کردن خانواده ام گیر آورده بود و کلی مرا حرص و جوش داد، ولی برای اینکه کارم گیر او بود دندان روی جگر گذاشتم و دم نزدم.
همان طور که حمید گفته بود مادر دو روز بعد به منزلمان زنگ زد تا من و کیان را دعوت کند. این نخستین بار بود که مادر به من زنگ می زد. از خوشحالی به گریه افتادم. به مادر گفتم به طور حتم می آییم، ولی در همان زمان به امدن کیان اطمینان نداشتم.
چهار شنبه شب از راه رسید و من هنوز نتوانسته بودم جواب قطعی را از او بگیرم. هرچه به او عز و التماس کردم فقط گفت تا ببینم و جواب قاطعی به من نمی داد. همان شب به او گفتم:" اگه می خواهی نیایی بگو تا من یک عذر و بهانه ای برای نرفتنمان جور کنم، این جوری بهتر از این است که آبروی من جلوی
-
گلی خانم با خوشحالی گفت:
-به سلامتی، چه خوب، خدارو شکر که عاقبت همه چیز به خوبی و خوشی ختم شد.
آهی کشیدم و گفتم :
-گلی خانم اگه یک وقت کیان قبول نکنه بیاد چی؟
- نه مادر، ان شاء الله که میاد.باید راضیش کنی.
- آخه چطوری؟
-خودت بهتر می دونی مادر، سعی کن به راهش باهاش حرف بزنی.راضی میشه بیاد.همه چیز اولش یکم سخته.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم امیدوارم ولی خودم می دونستم محال است به این سادگی راضی به آمدن شود.
همان شب در فرصتی که احساس کردم سرحال است موضوع را به او گفتم.با تمسخر خنده ای کرد و گفت:
-موضوع این دعوت چیه؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :
-نمیدونم ولی هرچی دوست داری اسمش رو بزار.
با تمسخر گفت:
-اگه بشه اسمش رو مادرزن سلام بزاریم باید بگگم کمی دیر به فکر افتاده.
آن شب تا وقتی که بریا خواب می رفتیم سوژه ای برای تمسخر کردن خانواده ام گیر آورده بودو کلی مرا حرص و جوش داد، ولی برای اینکه کارم گیر او بود دندان روی جگر گذاشتم و دم نزدم.
همانطور که حمید گفته بود مادر دوروز دیگر به خانه مان زنگ زد تا من و کیان را دعوت کنداین نخستین بار بود که مادر به من زنگ میزد.از خوشحالی به گریه افتادم .به مادر گفتم حتما می آییم ولی در همان زمان به امدن کیان اطمینان نداشتم.
چهارشنبه شب از راه رسید و من هنوز نتوانسته بودم جواب قطعی را از او بگیرم.هرچه به او عزو التماس کردم فقط گفت تا ببینم وجواب قطعی به من نمی داد.همان شب به او گفتم :
-اگر می خواهی نیایی بگو تا من یک عذر خواهی و بهانه ای برای نرفتنمان جور کنم.این جوری بهتر از این است که آبروی من جلوی خانواده ام برود.
چیزی نگفت و نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت.با امیدواری فکر کردم شاید راضی به آمدن شده، ولی رویش نمی شود که قاطع بگوید که می آید. دیگر چیزی نگفتم تا صبح روز پنجشنبه که با خواهش و التماس از او خواستم که زودتر بیاید که به خانه مادرم برویم.باز هم بدون اینکه چیزی بگوید مرا بوسید ورفت. بعد از ناهار به اتتاقم رفتم تا از همان موقع برای رفتن آماده شوم.ساعت از چهار گذشته بود ولی هنوز نیامده بود.کم کم دلشوره ام شروع شد.ساعت پنج به تلفن همراهش زنگ زدم گفت کاری برایش پیش آمده که تا یک ساعت دیگر تمام می شود و خواست تا با آژانسی که برایم می فرستد به منزل مادرم برو.به او گفتم : تو کی میایی؟
جوابم را نداد و تلفن را قطع کرد.با ناراحتی بار دیگر شماره اش را گرفتم ولی تلفنش را خاموش کرده بود.چند دقیقه بعد گلی خانم خبر داد که آژانس دم در منتظر است. نمی دانستم چه کنم، بروم یا بمانم.دل را به ددریا زدم و به امید اینکه محال است کیان مرا جلوی خانواده ام کوچک کند با آژانسی که فرستاده بود به منزل مادرم رفتم.
آن شب یکی از بدتربن شبهای زندگی ام بود، زیرا هرچه منتظر شدم کیان نیامد.ساعت از ده شب گذشته بود و مادر منتظر بود کیان بیاید تا سفره را پهن کند.هرچه بود آن شام به مناسبت آمدن او تدارک دیده شده بود.از نگاه های معنی دار دیگران نهایت خجالت را کشیدم و امیدوارانه گوش به صدای هر خودرویی سپردم که به کوچه وارد می شد.چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم اما خاموش بود. عاقبت به پیشنهاد حمید سفره را پهن کردیم و شام خوردیم.هر چند که هیچ چیز از طعم و مزه ی غذا نفهمیدیم.سکوت اعضای خانواده و اینکه چیزی به روی خودشان نمی آوردند بیشتر عذابم می داد.به حدی از کیان متنفر شده بودم که حاضر نبودم دیگر ببینمش .ساعت از دوازده گذشته بود که دیگر قانع شدم او نمی آید.می خواست به ما بفهماند هنوز خانواده ام را نبخشیده است. این وسط من بودم که سکه یک پول شده بودم.حمسد و شبنم که اکنون به سختی راه می رفت حاضر شدند که به منزلشان بروند.از حمید خواستم مرا هم برساند.مادر خواست شب همانجا بمانم اما من قبول نکردم و گفتم باید بروم چون ممکن است برای کیان اتفاقی افتاده باشد گرچه خودم می دانستم چنین چیزی نیست.ولی امیدوار بودم اتفاقی برای او افتاده باشد تا بار خجالتم کم کند.
حمید مرا رساند و گفت روز بعد با من تماس می گیرد.با دردی عمیق که از اعماق قلبم مرا می سوزاند به خانه برگشتم.پیش از داخل شدن به منزل نگاهی به پارکینگ انداختم .خودرویش داخل پارکینگ نبودو معلوم بود هنوز نیامده است.آن قدر ناراحت و عصبی بودم که امیدوار بودم هیچوقت نیاید.
یکساعت بعد از من کیان آمد.خونسرد و بی خیال، بدون اینکه حتی به خاطر این کار از من عذرخواهی کند.آن شب برای اولین بار بر سرش فریاد کشیدم و به او گفتم که بی عاطفه ترین و پست ترین انسان روی زمین است.او بدون اینکه کلمه ای بگوید که کمی تسکین پیدا کنم مرا ترک کرد و از منزل خارج شد.
با رفتن او ساعتی گریستم و بر بخت بد خود لعنت فرستادم.با تقه ای به در از جا پریدم.اول فکر کردم کیان است که برگشته است ولی بعد از چند لحظه کتی اجازه خواست تا داخل شود.خیلی سعی کردم که خوددار باشم و نشان ندهم که گریسته ام ولی نگاه او گویای این بود که همه چیز را فهمیده است.وقتی حرف زد متوجه شدم حتی صدای فریاد مرا شنیده است.کتی روی صندلی میز آرایشم نشست و با حالتی غم گرفته گفت:
-الهه می دونم شاید الان لحظه ی خوبی برای نصیحت نباشهولی چون بهت علاقه دارم وظیفه ام دونستم مثل یک دوست البته اگه قبول داشته باشی اینو بهت بگم.
کتی را دوست داشتم چون در تمام مددتی که به منزل کیان آمده بودم در همه حال ازم حمایت کرده بود.با این حال سرم را پایین انداختم تا چشمان قرمزم را از نگاهش بدوزدم.در آن حال صدایش را شنیدم که گفت:
-الهه باید بدوونی تو زندگی هرزن و شوهری این مسائل وجودداره اولش یک کم سخته تا آدم بخواد خودشو با زندگی جدیدش وفق بده.ولی اگه یکم سیاست داشته باشی می تونی موفق بشی.کیان پسر بدی نیست.منم قبول دارم خیلی قده و اینو بهت بگم این صفت رو از پدرش به ارث برده.چون اون هم همینطور بود.بدلج و یک دنده... به خاطر اینه که می گم سعی کن هرچی می گه بگی باشه بعد اگه خواستی کار خودت رو انجام بده.این جوری از خیلی اختلافاتتون جلوگیری میشه.
کتی از جا برخاست و دستی روی شانه من گذاشت و بدون کلامی از اتاق خارج شد.نمی دانستم از روی حرفای او که بدون شک از روی خیرخواهی گفته بود چه نتیجه ای بگیرم.به هر صورت او تسکینی بود برای اینکه گریه را کنار بگذارم و فکر کنم چه رفتاری در پیش بگیرم.دلم نمی خواست تو سری خور و ذلیل باشم، چون همیشه از این جور زنها بدم می امد و همیشه خودشان را به خاطر ذلالتشام مقصر می دانستم ولی اکنون می فهمیدم بعضی وقتها شرایطی پیش می آید که زن برای بقای زندگیش مجبور می شود که کوتاه بیاید.همان کوتاه آمدن های متوالی او را خوار و ذلیل می کند.می دانستم من هم باید کوتاه بیایم تا جرقه نفرتی را که بین ما زده شده خاموش کنم و البته جز این چاره ی دیگه ای هم نداشتم.
نیمه های شب کیان مست و از خودبی خود به خانه آمد.با ورودش هوشیار شدم ولی آن قدر از او ناراحت بودم که نخواستم قیافه اش را ببینم.
تا چند روز بااو حرف نمی زدم. او هم خونسرد و بی خیال بود.گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.به هیچ عنوان هم سعی نکرد از من معذرت خواهی کند تا ناراحتی حاصل از کارش را از دلم در بیاورد.عاقبت خودم را راضی به گذشت کردم و با او صحبت کردم ولی خجالتی که بابت او پیش خانواده ام کشیدم هرگز فراموش نکردم.
-
فرا رسیدن زمستان حدود دو ماه از زندگی مشترک من و کیان می گذشت.در طول این مدت تغییر چندانی در وضعیت زندگیم نیامده بود.کیان هنوز از خانواده ام دوری می کرد.رفت و آمدهای محدود من به منزل مادرم یکطرفه بودو از همه بدتر کیان اجازه نمی داد غیر از منزل مادرم به جایی بروم.نزدیک چند ماه می شد که برادرم دختر دار شده بود ولی من هنوز ندیده بودمش .فقط از پشت تلفن به شبنم و حمید به خاطر به دنیا آمدن فرزندشان تبریک گفته بودم و مشتاقانه منتظر روزی بودم که بتوانم دختر کوچکش را شکوفه نام گذاشته بودند ببینم.یکی دوبار هم الهام خواست از من و کیان دعوت کند که به منزلشان برویم که من از ترس اینکه دوباره ماجرای مهمانی مامان تکرار شود دعوتش را رد کردم.به خوبی می دانستم خانواده ام می دانند که همه بهانه هایم پوچ و بی اساس است ولی مثل کتک سرم را در برف کرده بودمبه امید روزی که آتش کینه کیان خاموش شود.ولی با راهی که کیان پیش گرفته بود بی جهت خود را امیدوارم می ساختم .به حدی نسبت به خانواده ام حساس بود که هرگاه می خواستم به منزل مادرم بروم از این رو به آن رو میشد.گاهی اجازه می داد ولی بعد از بازگشت من چند روز بی جهت بهانه جویی می کرد و بحث راه می انداخت.من هم وقتی دیدم برای هر بار رفتن کلی جنگ اعصاب باید داشته باشم برای جلوگیری از این جدلهای بی معنی سعی کردم کم تر به آنجا بروم و بیشتر تلفنی جویای حال او و بقیه اعضای خانواده ام بشوم.
یکی از روزها کتی به من و کیان گفت که یکی از دوستانش که من هم اورا می شناسم از سفر اروپا بازگشته وهمه مارا دعوت کرده به جشنی که به این مناسبت برگزار کرده برویم.از پیشنهاد کتی خیلی خوشحال شدم.هفته ها می شد جایی نرفته بودم و روحیه ام حسابی کسل شده بود.به کیان نگاه کردم تا ببینم او چه میگوید.سرش به خواندن روزنامه گرم بود و حالتش طوری بود که هم من هم کتی فکر کردیم متوجه این دعوت نشده است.کتی خواست یکبار دیگر این مطلب را بیان کند که کسان نگاهی به بو کرد و گفت :
-یکبار گفتید ، شنیدم
کتی لبخندی زد و گفت:
-اونقدر تو نخ روزنامه بودی که فکر کردم متوجه نشدی. خب چه کار میکنی؟ میایی؟
کیان روزناه را ورق زد و گفت:
-حالا کو تا پنچشنبه.
آن شب کیان چیزی نگفت ولی بعد از آنکه دوست کتی به کیان زنگ زدو اورا دعوت کرد ، قرار شد ما هم در آن جشن شرکت کنیم.مهمانی در یکی از ویلاهای مهرشهر کرج برگزار میشد و مهمانهای زیادی دعوت شده بودند.هنوز دقایقی از ورودمان نگذشته بود که متوجه نگاه خیره مرد جوانی شدم.فکر کردم اشتباه میکنم ولی چند بار که نگاهم ناخودآگاه به او افتاد متوجه شدم مرا زیر نظر دارد و حتی یکبار لبخندی به من زد که با اخم نگاهم را برگرداندم. از کیان خبری نبود.از زمانی که آمده بودیم سرش به دوستان و آشنایانش گرم بود.کتی سرش را کنار گوشم آورد و گفت:
-الهه اگه اونجا ناراحتی می تونی جایت را با من عوض کنی.
فهمیدم کتی هم متوجه این موضوع شده است.از خدا خواسته بدون تتعارف جایم را با او عوض کردم.هرچه فکر کردم او را به خاطر نیاوردم که جایی دیده باشم.لا تغییر جایم تا حدودی خیالم راحت شده بود که با شنیدن سلامی نگاهم به طرف صدا چرخید.با دیدن مرد جوان با تعجب به کتی نگاه کردم.نگاه کتی راضی به نظر نمی رسید. با این حال لبخند مصنوعی زد و این طور وانمود کرد که مرد جوان را تازه دیده است.کتی گفت:
-به، سلام آقای مهندس.رسیدن به خیر.کی تشریف آوردید؟
از اینکه کتی او را میشناخت و چیزی به رویش نیاورد جا خوردم.مرد خیلی راحت و خودمانی کنار کتی نشست و در حالی که با لبخند به من نگاه میکرد گفت:
-دوشیزه خانم از اقوام هستند؟
نگاهم را از چشمانش دزدیدم وبه کتی نگاه کردم.دیدن چهره رنگ پریده کتی برایم عجیب بود.مرا به مرد جوان چنین معرفی کرد «الهه ، همسر کیان هستند»
به وضوح دیدم لبخند از لبان مرد محو شد و در قوس لبان او فقط نقشی به جا ماند.سپس با حالتی وارفته طوطی وار تکرار کرد«همسر کیان» در این هنگاه کیان با قدمهایی محکم به مانزدیک شد.با دیدن او احساس کردم در سرازیری تندی قرار گرفته ام و با اینکه هیچ چیزی از جریان نمی دانستم ولی می توانستم ضربان آهنگ قلبم را از ترسی مبهم بر سینه ام می کوفت احساس کنم.کتی نیز با حالتی دستپاچه و مضطرب به کیان چشم دوخته بود.مرد جوان چنان به من خیره شده بود که حضور او را درک نکرد.صدای کیان مرد جوان را به خود آورد:
-سلام فرزاد ، چطوری؟
مرد جوان که تازه فهمیدم اسمش فرزاد است به طرف کیان برگشت و در حالی که معلوم بود جا خورده است کفت:
-به سلام بهتاش ، من خوبم تو چطوری؟
وقتی دستهای آن دو در هم گره خورد خیالم راحت شد که از زدو خوردی خبری نیست.به کتی نگاه کردم ، هنوز نگرا چشم به آن دو دوخته بود.فرزاد روبه کتی کرد و گفت:
-من تازه داشتم با کتی جون سلام و احوالپرسی می کردم که اومدی و باعث شدی نتونم به همسرت عرض ادب کنم.راستی ازدواجت را تبریک می گویم من خبر نداشتم ازدواج کردی.
کیان با چهره ی بق کرده به صحبتهای فرزاد گوش داد بدون اینکه به تعارف های او پاسخی بدهد.فرزاد بدون توجه به قیافه گرفته کیان رو به من گفت:
-اشتباه نکرده باشم کتی جون شمارا الهه خانم معرفی کرد.به هر حال باید بی ادبی مرا ببخشید.
احساس نناراحتی وجودم را فرا گرفت.به خصوص که چشمم به چهره ناراحت و عبوس کیان افتاد.فرزاد هم جو متشنج را احساس کرده بود زیرا گفت:
-خب، بیشتر از این مزاحمتان نمی شوم.خانم از آشنایی با شما بسیار خشنود شدم ، براتون آرزوی خوشبختی می کنم.
از ترس کیان که با نگاهی ترسناک به من چشم دوخته بود ، حتی نتوانستم لبخندی بزنم فقط یرم را تکان دادم و آهسته گفتم:
-متشکرم.
فرزاد از ما دور شد.با رفتن او به کتی نگاه کردم.رنگش پریده و بیمارگونه بود.کیان با اخم به من و کتی گفت :
-بهتر بریم.
و چند دقیقه ما را ترک کرد و من از کتی پرسیدم :
-مگه این کی بود؟
کتی با پرسش من از فکر خارج شد ونفس عمیقی کشید و گفت :
-شرومرافه
متوجه منظورش نشدم .بعد بلند شدیم تا مجلس را ترک کنیم.کیان به میزبانمان که علت رفتارمان را می پرسید گفت کار مهمی برایم پیش آمده و پیش از رفتن می خواهد مارا به خانه برساند.مشغول صحبت با مهرناز بودیم که فرزاد که تا آن لحظه غیبش زده بود از در وارد شد.با دیدن ما به طرفمان آمد خطاب به کیان گفت:
-بهتاش کجا؟ نکنه می خوای بری؟
بعد خطاب به مهرناز گفت:
-عمه جون شرمنده ، غلط نکنم حضور من باعث شده بهتاش بخواد اینجارو ترک کنه.
اینجا بود که فهمیدم فرزاد برادرزاده مهرناز است.میزبان رو کرد به کتی گفت:
-آره کیان جون؟ اگه اینطوره من همین الان فرزاد رو بفرستم بره.
کیان با لبخند مصنوعی گفت:
-نه این چه حرفیه.اگه برام کاری پیش نیامده بود در خدمتتون بودم.
-خب شما برو کارت انجام بده ، کتی جون و خانمت پیش ما هستند.
کتی نگذاشت کیان حرفی بزند و گفت:
-مرسی مهرناز جون، خودت می دونی چند روزه حالم خوش نیست.الانم قرصامو نیاوردم.بهتره برم.حالم که بهتر شد بهت سر می زنم.
به کیان نگاه کردم که با حالتی کلافه نظاره گر صحبت کتی و مهرناز بود.مهرناز متقاعد شد و ما از منزل بیرون آمدیم. با این حال کیان هنوز عصبی بود.وقتی سوار شدیم کیان پایش را روی گاز گذاشت و با سرعت به طرف خانه راه افتاد.سرعت خودرو به حدی زیاد بود که فکر می کردم هیچ وقت به خانه نمی رسیم.کتی روی صندلی عقب نشسته بود با لحن آرامی گفت:
-کیان یکم یواش تر ، عزیزم اتفاقی که نیفتاده .باور کن...
کسا نگذاشت حرف او تمام بشود فریاد زد «خفه شو»
از لحن تند و بی ادبانه اش خیلی ناراحت شدم و گفتم :
-کیان؟! معلومه چی می گی ؟
بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت:
-الهه تو هم ساکت باش.
کتی دستش را روی شا نه ام گذاشت .فهمیدم می خواهد سکوت کنم و حرفی نزنم.با دلخوری به جلو خیره شدمو تا زمانی که به منزل رسیدیم حتی به کیان نگاه نکردم.در کم ترین زمان ممکن به خانه رسیدیم.کیان هنوز هم ناراحت بود.بدون اینکه محلش بگذارم به کتی شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.هنوز به در اتاق نرسیده بودم که صدای او شنیدم
-خفه شو.نمی خوام صداتو بشنوم.
صدای آرام و ملتمسانه کتی را می شنیدم که می گفت :
-کیان گوش کن ، به جون خودت منم نمی دونستم .باور کن راست میگم...
صدای خشمگین کیان با همراه صدای شکستن چیزی وجدم را به لرزه انداخت.
-از جلوی چشام گم شو. اگه یک کلام دیگه حرف بزنی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
همان موقع در اتاق کمند باز شد.اورا دیدم که از اتاق به بیرون سرک کشید.با دیدن او به اتاقم رفتم.
ترسیده بودم ، به این فکر می کردم که چه اتفاقی افتاده است که کیان داد و فریاد راه انداخته است.چه خصومتی با فرزاد دارد کهتا این حد از او متنفر است.حدود چهل دقیقه طول کشید تا کیان به اتاق آمد.منتظر بودم اخمهایش درهم باشد درصورتی که اینطور نبود.آرام و خونسرد بود و به محض وارد شدنش لبخندی به من زد و به طرفم آمد تا مرا در آغوش بگیرد.نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد که عصبانیتش فروکش کرده. اما به محض نزدیک شدن متوجه شدم مشروب خورده است.با ناراحتی دستش را پس زدم ولی دستانم را گرفت و مرا محکم در آغوش گرفت .بالحنی مستانه گت:
-تو فقط مال منی .کسی حق نداره به تو چپ نگاه کنه .نه من دیگه نمی زارم.
نفهمیدم از قسمت آخر حرفش چه منظوری دارد.لحن و حالت کلامش برایم تازگی داشت.طوری حرف می زد و رفتار می کرد گویی پس از سالها به من رسیده است.بوی تند الکل دهانش آزارم می دادولی کلماتش چنان با عشق بود که نمی خواستم احساساتش را جریحه دار کنم. احساس عجیبی داشتم.حس می کردم معاشقه کیان خطاب به کسی غیر از من است.این احساس وقتی به اوج خود رسید که کیان گفت :
-کاش میدونستم هنوز دوستم داری و هنوزم به من فکر می کنی.
با دهانی نیمه باز با تعجب به کیان خیره شدم.او با چشمانی خمار که رگه های خون در آن نشسته بود به نقطه ای خیره شده بود.هزاران فکر از مغزم گذشت که با شنیدن نام خودم از زبان او به خود آمدم .گفت:«الهه...»
با شنیدم نامم از زبان او خیالم راحت شد و با کشیدن نفس عمیقی سعی کردم افکار مزاحم و نا خوشایند را از خود دور کنم.به او لبخند زدم و سعی کردم دل به نوازشش بسپارم و همه چیز را از یاد ببرم.
-
روز بعد پس از رفتن او به طبقه پایین رفتم .با دیدن کتی که گوشی تلفن دستش بود با سر به او سلام کردم از مکالمه او با کسی که پشت خط بود فهمیدم آنروز از منزل خارج خواهد شد زیرا میگفت حالش خوب نیست و میخواهد استراحت کند.صبر کردم تا مکالمه اش تمام شود سپس نزدش رفتم و روبرویش نشستم حالش را پردسیم گفت به احتمال زیاد سرما خورده است .گلی خانم با دو فنجان چای از ما پذیرایی کرد و برای درست کردن ناهار رفت.تنهایی من و کتی بهترین فرصت بود تا بخواهم در مورد شب گذشته از او بپرسم .پس از چند کلام حرف متفرقه گفتم:جریان شب گذشته چی بود؟
نگاه سردرگمی بمن کرد ولی خیلی زود خونسردی اش را بدست آورد و گفت:چیز مهمی نبود کیان از این پسر فخور سر یک معامله دلخوری داشت بخاطر همین یک کم بدقلق شده بود.
بدون اراده گفتم:فخور؟
کتی که متوجه منظورم نشده بود گفت:همین پسره فرزاد رو میگم.
خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:آها فهمیدم.
نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و گفتم:فرزاد پسر دکتر فخور است؟
آره چطور مگه میشناسیش؟
به سرعت فکری در ذهنم جوشید و گفتم:خودش رو ندیدم ولی یکبار از مهرناز شنیدم خانمش دو رگه است.
کتی لبخندی زد و به تایید حرف من گفت:اه آره خانم دکتر هندی است.حرف بجای دیگری کشیده شد و من با اینکه به او نگاه میکردم ولی حواسم به حرفهای او نبود.کتی بدون اینکه بخواهد با یک کلمه مرا در بطن ماجرایی قرار داده بود که از خیلی وقت پیش ذهنم را درگیر کرده بود.با شنیدن نام دکتر فخور خیلی چیزها دستگیرم شد.کتی پس از مدتی از جا بلند شد تا برای استراحت به اتاقش برود و این تنهایی بهترین فرصت بود تا قطعات بهم ریخته پازلی را که د رمغزم داشتم سرجایشان بچینم.
با شنیدن نام دکتر فخور بیاد یکی از مهمانیهای دوره کتی افتادم که در ان از یکی از دوستانش شنیدم که گفت:یادتون رفته با پسر دکتر فخور چه معامله ای کرد.پسره رو حسابی دوشید بعدشم نامزدیشو با اون بهم زد.
این جمله در مورد کاری بود که شراره با او کرده بود.
اگر درست نتیجه گرفته بودم شراره نامزد فرزاد بود که بدلیل نامعلومی نامزدی اش را با او بهم زده بود و اگر حدسم درست بود کیان هم از خواستگاران او بشمار می آمد و بدون شک دلیل نفرتش از فرزاد همین بود ولی یک نکته برایم مبهم بود و آن اینکه چرا وقتی کتی مرا بعنوان همسر کیان به او معرفی کرد حیرت زده شد و وا رفت.همانطور که بفکر فرو رفته بودم بیاد شب گذشته و حرفهای کیان افتادم.
کاش میشد بدونم هنوز دوستم داری...
خدای من پس احساسم بمن دروغ نگفته بود حسی که بمن القا میکرد منظور کیان کسی غیر از من است.آه از نهادم بر آمد و احساسی چندش آور به قلبم چنگ انداخت .خدای من یعنی کیان شب گذشته باید شراره بود؟از چنین فکری تمام وجودم از نفرت انباشته شد.نفرت از کیان و از خودم.از کیان که چنین پست و فرومایه احساسم را به بازی گرفته بود و از خودم که چنین ساده لوح حرفهای عاشقانه او را بخودم گرفته بودم.
این موضوع تا چند روز باعث شد د رخودم فرو بروم و کمتر محل کیان بگذارم.او هم مثل همیشه خونسردانه نظاره گر بیتفاوتی ام بود تا اینکه باز خودم را قانع کردم نباید اجازه بدهم مسایلی چنین کوچک و بی ارزش روابطمان را خدشه دار کند.
پس از آن مهمانی رفتار کیان خیلی تغییر کرد شکاک که بود هیچ حسادت هم به آن اضافه شد .نسبت به هر چیزی که بمن مربوط میشد حساسیت به خرج میداد.بعضی اوقات سر چیزهایی قشقرق براه می انداخت که اگر به هر کس میگفتم به عقل او شک میکرد.برای مثال یکبار سر یک آهنگ نزدیک بود ضبط صوت را خورد و خمیر کند .فقط به این دلیل که چرا من این آهنگ را دوبار پشت سر هم گوش کردم.یکبار دیگر وقتی بود که مشغول تماشای فیلمی بودیم که تصویر هنرپیشه مرد چند لحظه روی تلویزیون آمد.همانطور که به تلویزیون نگاه میکردم ناگهان تصویر محو شد.فهمیدم کیان تلویزیون را خاموش کرده است با تعجب به او نگاه کردم که چپ چپ بمن مینگریست.لبخند زدم ولی او با قیافه گفت:خیلی خوشگل بود نه؟
گفتم:چی؟
چی نه کی.
خب باشه کی؟
همین یارو که بهش زل زده بودی.
با خنده گفتم:عزیزم از تو که خوشگلتر نیست حالا چرا تلویزیون رو خاموش کردی؟
انتظار داشتی بزارم تو با چشمات اونو قورت بدی.
با تعجب گفتم:کیان؟
با عصبانیت از جا بلند شد و د رحالیکه مرا ترک میکرد گفت:خفه شو خودت را توجیه نکن من جنس زنها رو خوب میشناسم.
با نفرت به او که از در خارج میشد نگاه کردم و دل گفتم:بدبخت شکاک اونقدر عصبانی باش تا بترکی.
حساسیتهایش کلافه ام کرده بود .هر کار میکردم برداشتی دیگر میکرد طوری که اهل خانه هم این موضوع را فهمیده بودند بعد از هر مهمانی ساعتها جلسات توجیهی داشتیم.
چرا به فلانی لبخند زدی؟
چرا به فلانی نگاه میکردی؟
چرا فلانی بتو نگاه میکرد؟
چرا وقتی با فلانی حرف میزدم حواسش بتو بود؟
هر چه قسم ایه میخوردم که کی چه وقت کجا به خرجش نمیرفت که نمیرفت عقیده داشت خودم را به آنراه میزنم و راستش را به او نمیگویم.در این بین نیشخندهای کمند زمانهایی که کیان بهانه ای برای بحث با من پیدا میکرد بیش از هر چیز دیگر باعث آزارم میشد.بارها از او خواسته بودم اگر موردی هست که میخواهد بمن تذکر بدهد بهتر است در خلوت اینکار را بکند ولی گوشش بدهکار نبود.هنگامیکه عصبانی میشد هر توهین و تحقیری که میخواست بزبان می آورد.بعد هم که عصبانیتش فروکش میکرد انتظار داشت با روی باز پذیرایش باشم کین بحدی مغرور بود که هیچوقت خودش را مقصر نمیدانست تا مبادا بخواهد معذرت خواهی کند.ارزو بدلم ماند اگر نمیخواهد به خطایش اعتراف کند دست کم یک معذرت خواهی خشک و خالی کند تا دل منهم خوش شود.اگر گاهی هم میخواست ناراحتی را از دلم در بیاورد به طریقی غیر از منت کشی اینکار را میکرد.همین اخلاق دوگانه و مغرورانه اش آتش علاقه ام را نسبت به او سرد و مرا از زندگی با او دلزده میکرد.کتی مرتب نصیحتم میکرد که کارهای او را بدل نگیرم و معتقد بود چون کیان بمن خیلی علاقه دارد چنین کارهایی میکند .بخاطر احترامی که به کتی میگذاشتم چیزی نمیگفتم.ولی حرفهایش را قبول نداشتم کار کیان بیشتر شبیه جنون بود نه چیزی که به علاقه مربوط باشد.با وجود حساسیتهای کیان کم کم رفت و آمدهایمان به مهمانیها محدود و بعد قطع شد.البته از این بابت به هیچوجه ناراحت نشدم بلکه خیلی هم خوشحال بودم زیرا خودم هم دوست نداشتم در حالیکه نماز میخوانم لباسهای تنگ و بدن نما بتن کنم و صورتم را هفت قلم بیارارم.
برخلاف تصورم پس از قطع شدن روابطمان با دوستان و آشنایان هم تغییری در رفتار کیان بوجود نیامد بلکه خیلی هم بدتر شد.اگر تا آن موقع جلوی دیگران فقط جر و حبث کرده بودیم دلم خوش بود که او جلوی کسی دست رویم بلند نکرده است ولی بعد از یکبار که او جلوی کمند و کتی و گلی خانم به بهانه جواب دادن به صورتم سیلی نواخت فهمیدم پرده احترام و حیا بین من و او فرو افتاده است.آنروز کیان توهین زننده و بیشرمانه ای به برادرم کرد که چون جلوی کتی بخصوص کمند این حرف را زد طاقت نیاوردم و به او گفتم:واقعا باید آدم بیشرمی باشی که بخواهی چنین حرفی بزنی.
کیان بدون اینکه حتی فرصتی برای فکر کردن بخود بدهد ناگهان با پشتدست بدهانم زد و با لحن بدی گفت:اینو داشته باش تا وقتی من لقب کس و کار بی همه چیزت رو بزبون میارم حرف نزنی و خفه شی.
همان لحظه شوری خون را در دهانم چشیدم .در حالیکه از شدت ناراحتی میلرزیدم از جا برخاستم و گفتم:کثافت پست تو حق نداری به خانواده ام توهین کنی.تو یک موجود بدخبت و عقده ای هستی که با این توهین و تحقیرها میخواهی خودت رو از عقده خلاص کنی حالا میفهمم چرا خانواده ام با ازدواج ما مخالف بودند.با شناختی که از تو پیدا کردم به اونا حق میدم ازت متنفر باشند.
گویا این حرف به کیان خیلی برخورد او که انتظار چنین حرفی را از جانب من نداشت از جا پرید و تا خواستم بخودم بیایم سیلی محکمی به صورتم زد.تنها به یک سیلی هم قانع نشد و اگر کتی جلویش را نگرفته بود با مشت و لگد بجانم افتاده بود.
گیج و مبهوت به کیان که با هیبتی ترسناک میخواست کتی را کنار بزند تا مرا زیر کتک بگیرد نگاه میکردم به این فکر کردم چرا اینطور شده کتی التماس کنان از کیان میخواست کوتاه بیاید.او که از شدت خشم رگهای گردنش بیرون زده بود با فریاد فحشهای رکیکی حواله من و خانواده ام میکرد و میگفت:الهه میکشمت.
-
گلی خانم که رنگش مثل گچ پریده بود بازویم را کشید تا مرا از معرکه دور کند.در این اوضاع و احوال چشمم به کمند افتاد که صامت و بی حرکت در مبل فرو رفته بود و با نگاهی تمسخر آمیز و زهرخندی گوشه لبش بمن خیره شده بود .با فشاری که گلی خانم به بازویم داد چشم از کمند برداشتم و کیان را دیدم که با لگد به میز وسط هال کوبید و در حالیکه القاب رکیکی بمن میداد بطرف در رفت تا از منزل خارج شود.با رفتن کیان دست گلی خانم که بازویم را محکم میفشرد شل شد.حیران و مصیبت زده چند لحظه به فنجانهای چای که از روی میز به اطراف افتاده بودند نگاه کردم سپس بدون توجه به نگاههای حیرت زده کتی و گلی خانم که تاکنون چنین رفتاری را از ما ندیده بودند به اتاقم رفتم .با پا گذاشتن به اتاق حس از دستها و پاهایم رفت و شل و وارفته لب تخت نشستم.مرتب یک چیز در ذهنم تکرار میشد و آن کلمه این بود چرا؟...چرا؟...مدتی گذشت تا توانستم بقیه این جمله بزبان بیاورم.چرا بین من و کیان چنین برخوردی بوجود آمد و باعث شد تا بدون ملاحظه دیگران بخصوص کمند که همیشه فکر میکردم منتظر چنین روزی بوده با هم بحث کنیم؟چرا کیان آن حرف را زد؟چرا من سکوت نکردم؟و هزاران چرای بیجواب که دردم را دوا نمیکرد و اب رفته را به جوی باز نمیگرداند.
آنروز بشدت حیرت زده و مغموم بودم و احساس اینکه دیگران از کارمان سردرآورده اند بیش از همه موجب عذابم شد ولی پس از چند بار تکرار چنین صحنه هایی این احساس هم از میان رفت.در این بین هر چه قدر میانجی گریهای کتی باعث جلوگیری از اختلاف من و کیان میشد در عوض دخالتهای کمند باعث بیشتر فروزان شدن آتش نفرت بین من و او میشد.یکبار که مطابق معمول با کیان حرفم شده بود و با او صحبت نمیکردم کمند با نیش و کنایه گفت:تو هنوز نمیدونی چطور باید با یک مرد رفتار کنی.تقصیر کیانه که خیلی بتو میدون میده.
بر و بر به او نگاه کردم تا شاید از رو برود ولی او پرورتر از آن بود که بخواهد ملاحظه سکوتم را بکند.سکوت من او را جری تر کرد و د رحالیکه قیافه حق بجانبی گرفته بود گفت:همون روز اول که دیدمت فهمیدم بدرد کیان نمیخوری به کیان هم اینو گفتم ولی حرفمو گوش نکرد حالا بخوره...
حرصی از کیان داشتم سر او خالی کردم با فریاد به او گفتم:سرجات بنشین و حرف نزن.بتو هیچ ربطی نداره که من چطور با اون برادر بیشعور و نفهمت رفتار میکنم.همین یکبار و اونهم برای آخرین بار بهت میگم اگه بخوای دفعه دیگه تو کار من دخالت کنی کاری میکنم که مرغای آسمون بحالت زار بزنن.فکر نکن دارم حرف میزنم تو یکبار دخالت کن تا بهت نشون بدم با کی طرفی .
آن لحظه خیلی عصبانی بودم که چنین حرفی به او زدم شاید اگر مسئله بیشتر کش پیدا میکرد ممکن بود کم بیاورم زیرا بحدی ناراحت بودم که کم مانده بود اشکهایم سرازیر شود.خوشبختانه همان حرف کار ساز شد و کمند که معلوم بود از تهدیدم خیلی ترسیده از جا بلند شد تا آنجا را ترک کند.همین یکبار باعث شد تا او دیگر پا در کفشم نکند ولی مشخص بود که بشدت از من نفرت دارد و عاقبت آتش نفرت او چنان دامنه دار شد که که شعله هایش زندگی ام را به آتش کشاند.
روزها میگذشت و هر روز من سختتر از روز قبل بود.حساسیتهایی که کیان نسبت بمن داشت و ایرادهایی که از من میگرفت اعتماد بنفسم را کم کرده بود.هرکار که میخواستم انجام دهم فکر میکردم الان است که چیزی بگوید.احساس آدم دست و پا چلفتی را داشتم که به او تلقین شده همه کراهایش اشتباه است بطور کلی کیان مردی بود که هیچکس را جز خودش قبول نداشت گاهی کتی به پشتیبانی از من با کیان صحبت میکرد تا کمتر آزار و اذیتم کند.ولی تنها نتیجه اش این بود که کیان بر سر او فریاد میکشید و تهدیدش میکرد که اگر در کارهایش دخالت کند بد میبیند.اوایل نمیدانستم چرا وقتی کیان با این کلمه او را تهدید میکند کتی ساکت میشود و بجایی خیره میماند.ولی بعد که گلی خانم موضوع را برایم تعریف کرد تازه متوجه این موضوع شدم و بینهایت از کیان متنفر شدم.
موضوع از این قرار بود بعد از کاری که لیلا با کارمران پدر کیان کرد او دیگر به هیچ زنی اعتماد نکرد و همین شک و سوءظن باعث شد تا او پیش از مرگ توسط وکیلش تمام مایملک خود را بنام دو فرزندش کند که البته اینکار تا زمان مرگ او بر همه پوشیده ماند.زمانیکه هنگام تقسیم ارث رسید فاش شد که کتی هیچ چیز حتی یک مقرری ناچیز هم از کامران به ارث نبرده است.
با فهمیدن این موضوع دلم برای کتی سوخت .کامران تلافی بدیهایی را که لیلا در حقش کرده بود سر کتی خالی کرده بود.در حالیکه او مستحق چنین ظلمی نبود.کتی در طول سالهای زندگی اش با سختیهای زیادی روبرو بود و اینرا زمانیکه از زندگی اش برایم تعریف کرد متوجه شدم.افسوس که پس از تحمل همه سختیهایی که پشت سر گذاشته بود هنوز موقعیتش پایه و اساس محکمی نداشت.
یکروز که سر درد و دلش باز شده بود بمن گفت که میخواهد مطلبی را فاش کند نشان دادم که آماده شنیدن هستم کتی گفت:اگه راستش را بخواهی من مادر واقعی کمند و کیان نیستم.
بدون اینکه چیزی بگویم با لبخند به او نگاه کردم کتی فکر کرد با شنیدن این مطلب خیلی متعجب خواهم شد وقتی دید خونسرد به او خیره شدم گفت:الهه فهمیدی چی گفتم؟
سرم را تکان دادم و گفتم:اره فهمیدم ولی مگه فرقی هم میکنه .بنظر من تو بهتر از مادر واقعی اونا براشون زحمت کشیدی هر چند که این خواهر و برادر لیاقت اینهمه محبت را ندارند.
کتی که از جا نخوردن من تعجب کرد گفت:تو این موضوع رو میدونستی؟سرم را تکان دادم و به او گفتم:خیلی اتفاقی و از روی شناسنامه کیان این موضوع را فهمیدم .کتی با خیال راحت از بابت اینکه من موضوع را میدانم گفت:زمانیکه به منزل پدر کیان پا گذاشتم کمند شش ماهه بود.کیان هم سن و سالی نداشت.ولی خدا میدونه از همون اول هم مثل بچه های خودم از اونا مواظبت و نگهداری کردم.چون خودم درد بیمادری کشیده بودم میدونستم چه درد بیدرمونیه .حالا که حرف به اینجا رسید بزار اینم بگم من یک دختر دارم که اسمش مهتابه .تقریبا یکی دو سال از کمند بزرگتره در حال حاضر در کالجی در کانادا تحصیل میکند.
نشان دادم که این موضوع را تازه فهمیده ام کتی از پیدا کردن هم صحبتی که با از خودش صحبت کند سر شوق آمده بود مرا به اتاقش دعوت کرد تا عکس دخترش را بمن نشان بدهد .با خوشنودی دعوتش را پذیرفتم.کتی با ذوق و شوق کودکانه ای مرا کنار دستش نشاند و آلبوم عکس کوچکی را از کشوی میز تختش بیرون اورد.همانطور که آنرا ورق میزد یکی یکی مناسبتهای عکسها را برایم تعریف کرد.به یک عکس رسیدم که دیدنش برایم خیلی جالب بود .کتی همانطور که با انگشت آنرا نشان میداد گفت:اینجا مهتاب یک سالش تموم شده بود.اینم منم.
به چهره او خیره شدم زنی بسیار زیبا و فتان دیدم که د راوج جوانی قرار داشت.چهره کتی در آن عکس بقدری زیبا و دوست داشتنی بود که مدتها به آن خیره شدم صدای کتی مرا بخود آورد.
اونموقع تازه شوهرم فوت کرده بود.فکر کنم چهار یا پنج ماه میشد.خانواده برادرم برای مهتاب تولد گرفتند تا مرا از عزا در بیاورند.
به او نگاه کردم و گفتم:اینجا چند سالت بود؟
کتی آهی کشید و گفت:بیست بیست یک سال.
با تعجب گفتم:چقدر زود.
با افسوس سرش را تکان داد و گفت:خب دیگه اینهم قسمت من بود.بچه که بودم هنوز دست چپ و راستم را نشناخته بودم که مادر و پدرم را توی یک تصادف از دست دادم.سرپرستی منو برادر ناتنی ام قبول کرد .تا دوران دبیرستان زیر دست زن برادرم کلفتی میکردم.هنوز دبیرستان را تموم نکرده بودم که برادر یکی از دوستام به خواستگاریم آمد .رضا مرد خیلی خوبی بود طعم زندگی رو فقط تو هفت هشت ماهی که زن او بودم فهمیدم.تا اومدم فکر کنم که آدم خوشبختی ام سرطان خون در عرض دو سه ماه او رو هم از من گرفت.بازم برگشتم پیش برادرم .خدا رحمتش کنه محبت او بود که منو تو اون خونه نگه میداشت وگرنه زن برادرم چشمش برنمیداشت حتی یک لحظه تو اون خونه باشم بخصوص که یک بچه هم داشتم.
کتی پس از مکثی طولانی ادامه داد:نمیدونم زن برادرم الان کجاست زنده است یا مرده.منکه از او گذشتم ولی همون باعث بدبختی من شد.روزی نبود که حرف این همسایه و اون همسایه رو که د رمورد من که برچسب بیوه رو پیشونیم خورده بود زیر گوش برادرم پچ پچ نکنه.فلانی گفت خدیجه رو دیده که تو مغازه اکبر آقا با اون میخندید .فلانی گفت خدیجه سر و گوشش میجنبه.فلانی گفت خدیجه محل رو تابلو کرده.حتی او هم میدانست چیزهایی که میگن حقیقت نداره چون من از ترس حرف مردم حتی تا سر کوچه هم نمیرفتم و از صبح تا شب تو خونه کار میکردم.با اینحال اونقدر گفت و گفت تا اون یک ذره اطمینانی که برادرم بمن داشت از بین رفت.بعد از اون به تکاپو افتاد تا برای کم کردن دو تا نان خور از سر زندگیش برای من شوهر پیدا کند.اونقدر اینطرف و اونطرف این موضوع رو گفته بود که هر کس و ناکسی برای خواستگاری من در خونه برادرم رو میزد از مرد زن طلاق داده معتاد بگیر تا مرده زن مرده عیالوار.روزگار بحدی بد میگذشت که روزی چند بار از خدا مرگ میخواستم.برادرم که دید کار بجای باریک کشیده و هر روز باید با چند نفر سر من چک و چونه بزنه با ناراحتی گفت یا یکی از خواستگارهایم را قبول کنم و یا هر چه زودتر شرم را از سر خانه و زندگی اش کم کنم.با اینکه آنموقع کسی را نداشتم تا به او پناه ببرم ولی راه حل دوم را پذیرفتم و یکروز بیخبر دست دخترم را گرفتم و از منزل برادرم خارج شدم.دو سه شب تو امامزاده ای که پدر و مادرم را در آنجا خاک کرده بودند گذراندم و از نذریهایی که مردم برای امواتشان می آوردند رفع گرسنگی میکردم تا اینکه همانجا با زنی اشنا شدم .پس از چند بار که با او برخورد کردم فهمید کسی را ندارم و از ناچاری به آن امامزاده پناه آورده ام.وقتی بمن پیشنهاد کرد تا زمانیکه کار و جایی برای زندگی پیدا کنم به منزلش بروم نمیدانستم چطور شادی ام را بروز دهم.لحظه ای فکر کردم نکند نقشه ای در کار باشد ولی نگاه صادق و چهره مهربان آن زن خیرخواه شک و تردیدم را از بین برد.با اینحال با احتیاط بمنزلش رفتم او هم مانند من کسی را نداشت و تنها زندگی میکرد .به پیشنهاد او بود که به اداره کاریابی رفتم تا تقاضای کار کنم.متاسفانه چون درسم را تمام نکرده بودم نتوانستم شغل خوبی پیدا کنم.از شغلهایی که بمن پیشنهاد شد شغل پرستاری بچه را بیشتر از همه پسندیدم زیرا خودم هم عاشق بچه بودم.از قضای روزگار همان شروع کار به مردی بنام کامران بهتاش معرفی شدم.وقتی برای مصاحبه به دیدن کامران رفتم همان لحظه