-
علی بیست و پنج شش سال سن داشت. مردی بود قدبلند و دارای اندامی تنومند و ورزیده. تحصیلات بالایی نداشت. ولی پشتکار و هوش سرشارش باعث شده بود تا فکر شراکت با دکتری برای بازکردن داروخانه بیفتد و همین باعث شده بود درآمد خوبی هم به جیب بزند.حدود یک سالی بود با دختری به نام منیر ازدواج کرده بود، منیر زنی زیبا و نجیب و بامحبت بود و بیشتر از سیزده سال نداشت. علی آقا و منیر در منزل پدری علی آقا به اتفاق پدر و مادر او زندگی می کردند. منزل پدرش خیلی کوچک بود بطوری که زندگی چهارنفر در آن مشکل بود. وقتی منیر حامله شد و پسری به دنیا آورد علی آقا به این فکر افتاد که منزلی بزرگتر بخرد و این تصمیم او مصادف شد با تصمیم پدر برای فروش خانه. زمانی که علی آقا از تصمیم پدر مطلع شد خواست منزل را به او بفروشد.
تصمیم پدر برای فروش خانه از آنجایی ناشی شد که وزارتخانه ای که در آن کار می کرد به کارمندانش زمین واگذار می کرد پدر از این فرصت استفاده کرد و دو قطعه زمین خرید از قرار متری نه تومان، یکی به مساحت هشتصد متر که در خیابان پهلوی و جنب بیمارستان شماره دو ارتش واقع شده بود ودیگری به مساحت چهارصد متر که درست ابتدای خیابان تخت طاووس قرار داشت. از بین این دو زمین پدر هشتصد متری را انتخاب کرد و آن را به دست استاد معمار سپرد تا خانه ای برایش بنا کند. زمین در چند صد متری خیابان قرار داشت و شیب ملایمی داشت.در دو طرف خیابان درختان صنوبر زیادی کاشته شده بود که جلوه ای زیبا به خیابان می بخشید. محیط آرام و همسایه ها محدود بودند. یک روز پدر، ما را برای دیدن زمین برد. وسعت زمین وتجسم خانه ای بزرگ و زیبا همه مارا به وجد آورده بود.
با توافق پدر و استاد علی معمار قرار شد ساختمان سه طبقه ای در آنجا بنا شود. همینطور هم شد و درمدتی کمتر از یک سال ساختمان سه طبقه ای را به ما تحویل داد. ابتدا زیرزمین قرار داشت کا شامل محوطه وسیعی بود که قسمتی از آن به آب انبار اختصاص یافته بود. فضای خنک اینجا بهترین مکان برای نگهداری میوه گوشت و چیزهای فاسد شدنی بود. به همین منظور به سفارش مادر گنجه هایی ساخته شد و درگوشه ای از زیرزمین گذاشته شد که از سه طرف توری داشت و در آن قفل می شد. این گنجه ها قفسه بندی شده بود. مادر داخل آن مربا، ترشی، مرغ و گوشت و میوه نگهداری می کرد. پنجره های بزرگی که رو به حیاط باز می شد نورگیر و تهویه خوبی برای آن مکان بود، از زیرزمین چند پله تا سطح حیات فاصله بودو کنار در زیرزمین پله های بالکن بزرگ خانه قرار داشت که البته از دو طرف ساختمان به آنجا پله می خورد. بعد از آن در راهرو بود که به طبقه اول ودوم و سوم راه داشت. طبقه اول شامل سه اتاق و آشپزخانه و حمام و دستشویی بود. طبقه دوم هم دو اتاق خواب و یک پذیرایی بزرگ و اتاق ناهارخوری داشت. طبقه سوم یک تراس بزرگ داشت که از روی آن می شد خیابان و رفت وآمد ماشین ها را تماشا کرد. آن موقع هنوز لوله کشی نشده بود به خاطر همین آب توسط پمپ از آب انبار به داخل منبعی که روی خرپشته تعبیه شده بود کشیده می شد و از آنجا به لوله کشی ساختمان سرازیر می شد.
ساختمان به نحو زیبایی قد برافراشته بود. اما از آن زیباتر حیاط وسیع منزل بود که باغچه های متعددی داشت و انواع درختان میوه از توت و انجیر و سیب و گلابی گرفته تا گیلاس و آلبالو و خرمالو در آن کاشته شده بود که در هر فصلی میوه ای داشتیم. یکی از باغچه ها به سفارش مادر کرت بندی شده بود و در آن سبزیجات و کدو و بادمجان و گوجه فرنگی و خیار به عمل می آمد وسط حیاط بزرگی بود که با استخرهای کنونی برابری میکرد.
زمانی که پا به این منزل گذاشتم ده ساله بودم و به کلاس چهارم می رفتم. نامم را در مدرسه فیروز کوهی نوشتند که در خیابان شیخ هادی قرار داشت.نام حمید را که آن سال تازه به کلاس اول دبستان می رفت در مدرسه ای نزدیک مدرسه من نوشتند.
هرروز صبح مسیر خانه تا مدرسه را به وسیله اتوبوس طی می کردم. حمید را هم با خودم می بردم و پس از تعطیل شدن مدرسه به منزل برمی گرداندم.
-
مدرسه ای که در آن تحصیل می کردم یکی از مدارس به نام تهران بود و اکثر شاگردان آن از خانواده های متشخص و ثروتمند بودند که پدرانشان یا دکتر بودند یا مهندس یا بازرگان. به همین خاطر خیلی زود فهمیدم بین من و آنان هم از نظر روحی و هم از نظر مالی اختلاف فاحشی وجود دارد. همه ما لباسهای یک رنگ و یک شکل می پوشیدیم. ولی این تفاوت را کفشهای رنگارنگ و روبانهای خارجی قشنگ و خریدن خوراکی های جورواجور نمایان می کرد. به خاطر دارم که سرپنجه تنها کفشم سوراخ شده بود و من کفش دیگری نداشتم تا از آن استفاده کنم. از پوشیدن کفش پاره ام جلوی هم کلاسیهایم به شدت خجالت می کشیدم. حتی دوست بغل دستی من که فکر می کردم زندگی اش هم سطح من است سه جفت کفش داشت که مرتب آنها را عوض می کرد. مدتها با آن کفش به مدرسه رفتم. هربار از پدرم خواستم برایم کفش نو بخرد او فراموش می کرد. آخر دست به دامان مادر شدم و او خواسته ام را برآورده کرد. البته ، این تنها چیزی نبود که از آن محروم بودم اکثر همکلاسیهایم به کلاسهای موسیقی از قبیل پیانو و آکاردئون و ویولن می رفتند و برخی دیگر به کلاس باله و رقص فولکلوریک می رفتند. من هم خیلی دوست داشتم به کلاس موسیقی بروم و طریقه نواختن یکی از آلات موسیقی را یاد بگیرم. این خواسته زمانی به اوج خود رسید که دیدم در ایام عید و جشنهای مدرسه از هنر این دختران هنرمند استفاده می شود و آنان مورد تشویق قرار می گیرند. در بین هم کلاسیهایم چند دوست بیشتر نداشتم که همه از نظر سطح درآمد هم طبقه خودم بودند.ما اکثر اوقات را با هم می گذراندیم و دنیای جداگانه ای برای خود ساخته بودیم.
زندگی ادامه داشت و ما بچه ها بزرگتر و بزرگتر می شدیم. پدر همچنان در تارو پودی که اطراف خود تنیده بود فرو رفته بود و حتی به فکرش هم نمی رسید که این کارش چه بلایی سرخود و ما می آورد. کم کم احساس شرم از حضور پدر در مدرسه جای تفاخر را می گرفت و این احساس برای من که هنوز موجودیتم در وجود او خلاصه می شد بدترین شکنجه بود.
- بلی با خودم می جنگیدم تا چشمانم را روی واقعیت ببندم، اما واقعیت چون انوار خورشید از لابلای ابرهای دهنم بیرون می زد و مرا به آنچه در اطرافم می گذشت آگاه می کرد. اعتیاد کم کم اثرات مخربش را در روح و جسم پدرم آشکار می کرد و این تغییرات حتی در پس کت و شلوار شیک و کراوات و ادکلن گران قیمت او به طرز محسوسی آشکار بود. پدر از نظر جسمی خیلی ضعیف شده بود و برای جلوگیری از بیماری و سرماخوردگی لباس اضافه می پوشید. آنقدر بی حال و کسل شده بود که دیگر از عیاشی و الواطی خبری نبود. هرروز پس از کار به منزل می آمد، اما این مرا زیاد خوشحال نمی کرد، زیرا دوست نداشتم اورا در حالتی ببینم که گوشه ای نشسته و در حال چرت زدن است. او همچنان در دام اعتیاد اسیر بود وگاهی از فرط بی حالی تهیه مرفین را به من واگذار می کرد. مرا مامور می کرد کنار چراغ پریموس بایستم و مواظبت کنم مبادا شیشه ای داخل آب قابلمه غوطه ور شود. گاهی هم که به علت تنبلی و بی توجهی اش محصول مرفینش تمام می شد مجبور بود صبح زود به کیمیا گری بپردازد،لذا مرا از خواب شیرین صبح بیدار می کرد تا کمک حالش باشم و به جای او که حال ایستادن و مراقبت کردن از آمپولهایش را نداشت این کار را انجام بدهم.
در میان خواهر و برادرانم تنها من بودم که پیشرفت تحصیلی قابل توجهی داشتم و آن هم به خاطر تلاش و سخت کوشی خودم بود که می خواستم با درس خواندن تفاوتهایی را که نسبت به همکلاسیهایم احساس می کردم جبران کنم.
سیمین و حمید هردو در درس خیلی ضعیف بودند و به زور خودشان را به کلاس بالاتر می کشاندند. مجید هم که حتی نتوانسته بود نحصیلاتش را به پایان برساند و نیمه کاره درس را رها کرده بود. سیمین در سال اول دبستان رفوزه شدو سالهای بعد را به زور وکمک این و آن یا دو سه تجدیدی قبول می شد. حمید هم از همان ابتدا جا پای مجید گذاشته بود و سعی می کرد کارهای اورا تقلید کند.
-
موضوعی مرا خیلی رنج می داد و آن اینکه چرا همگی ما در سطح تحصیلی پایینی بودیم. حتی خود من باید به سختی کار می کردم تا بتوانم نمره های خوبی در درسهایم کسب کنم در حالی که میدیدم بعضی از دوستانم احتیاجی به این همه تلاش ندارند. بارها از خودم پرسیدم آیا ضریب هوشی ما از دیگران کمتر است؟ اگر اینطور است که از یک پدر مشروب خور و معتاد و یک مادر عامی و بی دست و پا و آن جو متشنج خانواده بیشتر از این انتظار نمی رفت. آیا آن همه فشار روحی زمینه مناسبی برای درک و فهم و آرامش برای ما می گذاشت؟
کلاس پنجم را مثل هرسال با معدل خوبی پشت سر گذاشتم و به کلاس ششم رفتم. هنوز نسبت به مادر بیگانه بودم و احساس می کردم مرا دوست ندارد شاید این احساس از آنجا ریشه می گرفت که هیچ گاه کلمه محبت آمیزی از او نشنیدم و بر خلاف دیگر خواهر و برادرانم دست نوازش او را روی سرم احساس نکردم. شاید مادر فکر می کرد با وجود پدر که تمام محبتش را به من معطوف می کرد دیگر نیازی به محبت او ندارم در حالی که هیچ چیز نمی توانست جای محبت مادر را پر کند.
پیش از آنکه به کلاس ششم بروم قرار شد در تعطیلات تابستان به شهرستان موطن پدر برویم تا چند روزی را مهمان سید محمد و شوکت باشیم. همانروز پدر برای آگاه شدن از برنامه اتوبوسهایی که به طرف آنجا می رفت از منزل خارج شد.وقتی برگشت با خوشحالی گفت: اعظم می دونی چه کسی رو تو گاراژ دیدم؟
مادر با بی تفاوتی سرش را تکان داد. پدر همچنان شادو سرحال ادامه داد: زربندی رو دیدم که می خواست بره ده.
نگاه مادر رنگ کنجکاوی به خود گرفت و پرسید: چه خبر؟
پدر که از توجه مادر ذوقش گل کرده بود گفت: زربندی نزدیک یک ساله که به اونجا منتقل شده.
- برای چی؟
- اینطور که خودش می گفت اداره بخشی رو بهش واگذار کرده.
مادر که معلوم بود دل خوشی از او و خانواده اش ندارد بدون اینکه سوال دیگری بپرسد از جا بلند شد تا برای پدر چای بیاورد و با این کار نشان داد این موضوع برایش اهمیتی ندارد.
وقتی به ده رسیدیم یکراست به منزل سید محمد رفتیم. بر خلاف همیشه کلی تحویلمان گرفتند. مادر برای همه سوغاتی خریده بود که خیلی خوشحالشان کرد.
-
95-92
حال و هوای شهرستان جور دیگری بود. بافت سنتی خانه ها , کوچه و خیابان ها , هوای ده و بوی مخصوص آن و حتی طرز لباس پوشیدن مردم و کلام ساده شان هنگامی که به آنها سلام می کردیم یک جور خاص بود.
پستی و بلندی و شیب تند و ملایم کوچه های خاکی , بوی خاک و چوب سوخته و فضولات حیوانات , هوای سالم و آفتاب درخشان , جوی آب روان و از بس زلال بود می شد سنگریزه های کف آن را شمرد, درختان سبز که با ترنم نسیم میان شاخ و برگشان سمفونی زندگی را اجرا می کردند همه چیزهایی بود که هر گاه چشمانم را می بندم و فکر می کنم با تمام وجود احساسشان می کنم. آه که چقدر عید را دوست داشتم. صفایی را که در آنجا دیدم در هیچ کجای دنیا درک نکردم.
هنوز دو روز از آمدنمان به ده نمی گذشت که آقای زربندی و سلیمه خانم
به دیدنمان آمدند و بعد ما را دعوت کردند تا روز بعد برای ناهار به منزلشان برویم.
روز بعد که جمعه بود همگی به منزل آقای زربندی رفتیم. به محض وارد شدن به حیاط منزل تعجب را در چهره مادر و پدر مشاهده کردم. البته حق با آنها بود خانه ای بزرگ و حیاتی بی سر و ته جلوی رویمان نمایان شد که با آن چیزی که از زندگی و اوضاع و احوال قدیم آقای زربندی می دانستیم زمین تا آسمان اختلاف داشت.
محوطه ی باغ نظم و ترتیب خاصی نداشت و درختان زیادی در آنجا بود که به نظر می رسید بعضی از آنها خودرو باشند. در وسط باغ وحوطه ی بزرگ و گردی احداث شده بود که سنگ فرش بود و حوضی در میان آن خودنمایی می کرد. اطرافش را نیمکت های چوبی گذاشته بودند. آقای زربندی و سلیمه خانم با رویی باز به استقبالمان آمدند و ورود ما را خوشامد گفتند. آقای زربندی از دیدن مجید که اینک هیجده سال داشت شگفت زده رو به پدر کرد و گفت: ماشالله , حسین آقا بهت نمیاد این شاهداماد پسرت باشه.
البته آقای زربندی با آن لهجه ی گیرای همیشگی اش اغراق می کرد , زیرا مواد مخدر چهره پدر را بیش از آنچه باید شکسته کرده بود.
آقای زربندی رئیس کل اداره اش شده بود و از این موقعیت بی نهایت خشنود و راضی بود. وقتی وارد منزل شدیم از وضعیت جدید زندگی آنان خیلی تعجب کردم وضعشان خیلی خوب شده بود و این را می شد از فرشهای دست بافتی که روی هم انداخته شده بود و همچنین اجناسی نفیس و تابلو فرشی که به دیوار آویخته شده بود فهمید. بدون علت دعوت ما نیز همین بود تا آقای زربندی موقعیت جدیدش را به ما نشان بدهد و این فکر را از ذهنمان پاک کند که دیگر او همان زربندی, کارمند جزء و جیره خوار ناچیز دولت نیست البته تنها منزلشان نبود که تغییر فاحشی کرده بود بلکه خودشان نیز دچار تغییرات شگرفی شده بودند و قیافه هایشان خیلی فرق کرده بود. از همه قابل توجه تر سیما دخترشان بود که حتی من نیز با دیدن او از تعجب دهانم باز ماند. سیما چهارده سال سن داشت و سه سال از من بزرگتر بود. آن روز لباس زیبایی به رنگ سبز پوشیده بود که هماهنگی قابل توجهی با چشمان زیبا و خوشرنگش داشت. پدر و مادر از دیدن او خیلی جا خوردند و باورشان نمی شد که او همان سیما کوچک و لاغر اندام باشد. اکنون او خانمی با چشمانی سبز مخملی و پوستی سفید و پنبه ای بود که موهای خرمایی پر پشتش جلوه ای پری گونه به او می بخشید. در این بین منوجه پدر شدم که با نگاه خاصی او را تعقیب می کرد. از این نگاه زیاد خوشم نیامد رگ حسادت دخترانه ام بلند شد. هنوز موقعیت خاص خود را نزد پدر داشتم و حاضر نبودم قدمی از این موضع عقب نشینی کنم.
مادر و سلیمه خانم با یکدیگر مشغول صحبت شدند و پدر و آقای زربندی درباره ی گذشته باب گفتگو را باز کردند. مجید با پسرهای آقای زربندی مشغول صحبت شد. من هم که پس از مدتها به سوسن رسیده بودم فارغ از صحبت بزرگترها برای بازی و دویدن به باغ بی انتهای آنان رفتیم و حمید و سارا هم دنبالمان روان شدند.
-
وقتی خسته از جست و خیز و دویدن کنار بزرگترها برگشتیم متوجه شدم سلیمه خانم درباره آقای زربندی و رفتار او در خانه صحبت می کند و مادر با سکوتی معنی دار به حرفهایش گوش سپرده است.
سلیمه خانم که با رفتار پدر در خانه آشنا بود از بخت و اقبال خودش تعریف می کرد و محاسن و صفات خوب زربندی را شرح می داد. هر از گاهی هم از محاسن و هنرهای سیما تعریف و تمجید می کرد و اینکه چطور به کارهای خیاطی و بافتنی و آشپزی وارد است.
برای ناهار غذاهای مفصلی آماده شده بود که البته دستپخت آقای زربندی بود. می داتستم او دستپخت سلیمه خانم را قبول ندارد و چون خیلی به شکمش اهمیت می داد آشپز خیلی خوبی هم بود و غذاهای خوشمزه ای می پخت.
در تمام مدتی که منزل آقای زربندی بودیم حواسم به پدر بود و او را میدیدم که چگونه مشتاقانه به سیما خیره می شود. این احساس ناخوشایند با من بود تا اینکه پس از ناهار پدر مثل همیشه خود رأی و مستبد و بدون اینکه حتی در این مورد نظر مادر را جویا شود جلوی روی همه از آقای زربندی سیما را برای مجید خواستگاری کرد.
همه ما و به خصوص مادر با دهانی باز و متحیر چشم بهع پدر دوختیم که با لحنی جدی مسئله را عنوان کرده بود. مجید و خواستگاری؟! او هنوز بچه بود. بچه ی بزرگ که نه تحصیلاتی داشت و نه کار درست و حسابی. هنوز جیره خوار پدر بود و چشم به پولی داشت که از پدر می گرفت. یک چنین آدمی چطور می توانست از پس زندگی و خرج یک نفر دیگر بر آید؟! حتی خود مجید هم از این پیشنهاد پدر غرق در تعجب شد و معلوم بود که تا به آن لحظه حتی به سیما فکر هم نکرده چه رسد به اینکه بخواهد با او ازدواج کند. مجید سرش را پایین انداخته بود و گوشهایش از خجالت سرخ شده بود.
در آنجا کسی نبود که به روحیات پدر آگاه نباشد. همه می دانستند او معتاد است و مشروب مصرف می کند. بارها صدای فحش و عربده ی پدر از دیوار های قطور منزل گذشته و به گوش آنان رسیده بود حتی می دانستند مجید هنوز نه کار دارد و نه تحصیلاتی و هنوز پول تو جیبی اش را از پدر می گیرد. با این حال وقتی حرف پدر تمام شد احساس کردم آقای زربندی از خوشحالی در دلش قند آب می کند.
در همان جلسه پدر و آقای زربندی به توافق رسیدند در حالی که همه ی ما فکر می کردیم این حرفها شوخی است و آنها به این طریق با هم مزاح می کنند. در این بین چهره ی مادر دیدنی بود. نارضایتی از تمام اجزای صورتش هویدا بود.
وقتی می خواستیم خداحافظی کنیم پدر بار دیگر این موضوع را مطرح کرد و آقای زربندی با صورتی خندان گفت او حرفی ندارد , ولی بهتر است به طور رسمی نزد خانم بزرگ برویم و سیما را از او خواستگاری کنیم.
خانم بزرگ , مادر آقای زربندی , زنی با صلابت و متشخص بود که نزد دوست و آشنا ارج و قرب زیادی داشت. او پس از فوت پدر آقای زربندی همسر یکی از روحانیون کشور عراق شده بود و در حال حاضر در تهران زندگی می کرد. خانم بزرگ از همسر دومش سه پسر داشت که هر کدام
-
101-96
دارای موقعیت های بسیار خوب اجتماعی بودند و هر کدام صاحب منصب جایی بودند . شوهر خانم بزرگ نیز از همسر اولش سه دختر و یک پسر داشت که انان نیز از نظر وضعیت مالی در حد عالی بودند. در این بین فقط اقای زربندی بود که با وجود تغییر جدیدی که در وضعیت زندگی اش ایجاد شده بود هنوز هم به پای برادران و خواهران ناتنی اش نمی رسید . با این حال به موقعیت انان می بالید و هر جا که مینشست پز انان را میداد ولی در حقیقت رابطه صمیمی و دوستانه ای با انان نداشت.
هیچ وقت نفهمیدم چطور خانواده زربندی حاضر شدند با وصلت دختر زیبا و خانه دارشان با مجید رضایت دهند.زمانی که ما با انان همسایه بودیم پدر در اوج الواتی و مشروب خواری بود .اینکه چطور اقای زربندی که به نظر مردی ارام و سلیم و فهمیده به نظر می رسید بدون در نظر گرفتن سابقه پدر حاضر شده بود دخترش را به پسر چنین مردی بدهد جای بسی تعجب بود.
این فکر همیشه در ذهن من جای دارد که سیما را به پول پدر شوهر دادند نه به عقل و درایت مجید .خودشان می دانستند مجید تا یک سال قبل تو کوچه ها ول می چرخید بدون اینکه نه هنری داشته باشد و نه تحصیلاتی که بشود دلشان را به ان خوش کنند .شاید فکر می کردند با این ازدواحج دختر عزیزشان هرگز مزه تلخ نداری را نخواهد چشید .بیچاره سیما.
سفر تابستانی ما به پایان رسید و به تهران برگشتیم .مادر مرتب پدر را شماتت می کرد که چرا چنین چیزی را عنوان کرده است . به عقیده او هنوز دهن مجید بوی شیر می داد و مفهوم زن داشتن و زن داری را نمی انست.البته حق با مادر با مادر بود. مجید هنوز خودش را درست نمی شناخت پس چطور میشد از او انتظار داشت مسئولیت یک نفر دیگر را به عهده بگیرد.
مادر انقدر گفت و گفت تا عاقبت پدر تسلیم شد و پشت این موضوع را نگرفت و کم کم موضوع خواستگاری در پرده ای از فراموشی فرو رفت . اما از انجا که همواره سرنوشت مسیر خود را طی میکند یک روز پدر سهراب پسر بزرگ اقای زربندی را در خیابان میبیند و پس از سلام و احوال پرسی و پرس و جو از خانواده سهراب به او می گوید : خانم بزرگ از مدتها پیش منتظر شماست . مگر قرار نیست برای خواستگاری سیما پیش او بروید ؟ پدر هم به او پاسخ می دهد که به زودی خدمت خواهیم رسید.سهراب همان موقع نشانی منزل خانم بزرگ را می نویسدو ان را به پدر می دهد.
وقتی پدر موضوع را برای مادر تعریف کرد باز هم او مخالفت کرد و از پدر خواست مجید را در دهان گرگ هایی مثل خانواده زربندی نیندازد . در این بین تنها کسی که کاری به این چیزی نداشت و گویا برایشش فرق نمی کرد چه اتفاقی بیفتد همان مجید بود. پدر و مادر حتی به خود زحمت ندادند نظر او را جویا شوند و ببیند ایا امادگی ازدواج دارد یا نه.
از پدر اصرار بود و از مادر انکار و مثل همیشه موضوعی را برای جر و بحث پیدا کرده بودند و سر ان کشمکش می کردند . عاقبت سلطه جویی پدر باز هم مثل همیشه حرف نهایی را زد و قرار بر این شد که برای خواستگاری از سیما به منزل خانم بزرگ برویم . پدر با اقای زربندی تماس گرفت و به او پیغام داد که اخر همان هفته به منزل خانم بزرگ خواهند امد.
خانم بزرگ در خانه عموی ناتنی سیما زندگی می کرد .او مردی مومن با خدا بود که هر ساله ماه محرم و صفر د رمنزلش مراسم عزاداری بر پا میشد . همسر او زنی فهیم و محتشم بود که اصالت و ایمان را یک جا در هم داشت.
پدر و مادر که هنوز با هم مجادله داشتند به اتفاق مجید که هیچ واکنشی در مورد این موضوع نشان نمی داد به منزل عموی بزرگ سیما رفتند. به گفته مادر ان روز حدود سی نفر مهمان به منزل برادر بزرگ اقای زربندی امده بودندکه همه از بزرگان فامیل محسوب میشدند . خانم بزرگ ابتدا تصور کردهداماد شخص پدر است و او می خواهد از سیما خواستگاری کند . پدر در ان زمان سی و هشت سال سن داشت و البته به مقتضای زمان چنین چیزی عیب نبود.
همان طور که بزرگان فامیل که هنوز تصور میکردند پدر خواستگار است او را برانداز می کردند اقای زربندی برای رفع شبه دست روی شانه مجید می گذارد و می گوید: این شازده پسر داماد عزیز من استو به قول شاعر: خدا کشتی را انجا که خواهد برد /اگر ناخدا جامه بر تن درد.
-
به گفته مادر وقتی حضور می فهمند داماد مجید است از تعجب چشمانشان گرد می شود. البته حق داشتند .زیرا مجید با وجود قد بلند و لاغرش هنوز چهره بچه گانه ای داشت.
به هر صورت همان شب خانم بزرگ موافقتش را برای ازدواج سیما با مجید اعلام می کند و همان شب میزان مهریه تعین و سایر گفت و گوها انجام می شود و در حقیقت مجلس خواستگاری به مجلس بله بران تبدیل می شود . مهریه سیما یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات و مبلغ پنج هزار تومان به اضافه اینه و شمعدان نقره بود.حلقه و انگشتری و لباس عروس و سایر چیزهایی که باید خریده می شد در نظر گرفته و مکتوب شد و همگان به عنوان شاهد زیر ان انگشت زدند.
وقتی مادر با لب های اویزان و پدر با صورتی خندان وارد خانه شدندفهمیدم برادر بزرگم وارد جمع متاهلان شده است . نگاهی به چهره بی تفاوت و ساده مجید انداختم و در دل گفتم اصلا بهش نمیاد زن داشته باشه.
این موضوع خیلی زود در میان اقوام و دوستان و اشنایان پیچید . هر کس به پدر می رسید به جای تبریک و تهنیت با تعجب می گفت: حسین مگه عقلت رو از دست دادی که پسرت رو این قدر زود زن دادی؟
پدر که شتید خودش هم خوب می دانست کار زیاد درستی نکرده برای اینکه به اصطلاح کم نیاورد و در جواب میخندید و می گفت : اون دوتا عشقبازی می کنند من هم از وجودشان لذت می برم.
تا چشم برهم زدیم موعد عقدکنان مجید و سیما رسید . پدر در این مورد تمام سعی اش را به کار برد تا سنگ تمام بگذارد و الحق هم که چنین شد . مراسم عقد در منزل عموی سیما برگزار شد.
چهار اتاق تو در توی منزل عموی سیما پر از مهمانان زن بود و چهار اتاق طبقه بالا را هم مردان اشغال کرده بودند . اکثر مهمانان از بستگان عروس بودند.
سیما در لباس عروسی با ان ارایش ملایم بسیار زیبا تر شده بود و من از ته قلب خوشحال بودم که چنین زن برادر خوشکلی نصیبم شده . مجید در کت و شلوار دامادی چهره اش از قبل هم بچگانه تر به نظر می رسید.هیچ برقی در چشمانش نبود و شاید زن گرفتن برای او مانند خرید همان کت و شلواری که تنش بود هیجان داشت.
میوه و شیرینی و نقل و میوه فراوان بود . گل های زیادی از طرف مهمانان و اشنایان دو طرف اورده شده بود . خطبه عقد خوانده شد و مجید و سیما به طور رسمی به عقد هم در امدند.
فاصله بین عقد و عروسی شان نه ماه بود .در این مدت مجید شاید پنج بار هم به منزل زربندی نرفته بود و البته هر بار هم با اصرار و توپ و تشر و دعوا می گفت باید به نامزدت سر بزنی . مجید کم رو تر از ان بود که متوجه موقعیت جدیدش شود .او نه نامزد بازی بلد بود و نه زبان عشقی را می دانست. در واقع نمی دانست چه باید بکند .هر بار پدر هدیه ای برای سیما می گرفت و ان را به مجید می داد تا برای او ببرد. گاهی فکر میکنم مجید این وسط نقش پستچی را ایفا می کرد که گه گاهی وظیفه داشت بسته ای را به دست سیما برساند. بعدها سیما برایم تعریف کرده که وقتی مجید به منزلشان می رفته سر به زیر و خجالتی مدتی ساکت و صامت ب گل های قالی زل می زده و بعد از جا بلند می شد و با وجود اصرار خانم و اقای زربندی انجا را ترک می کرده . شاید پدر و مادر سینا خوشحال بودند که چنین داماد محجوب و سربه زیری نصیبشان شده ولی مطمئنم این رفتار مجید ان احساسی را که باید یک دختر نامزد دار داشته باشد در وجود سیما زنده نمی کرد . بدون شک همین طور بود.
هنوز موعد نه ماه سر نیامده بود که اقای زربندی به پدر پیغام داد که جهیزیه سیما اماده است و به این وسیله فهماند که باید هر چه زوتر بساط عروسی را علم کنیم . قرار روز بیست و هشت مرداد که مصادف بود با ولادت حضرت محمد (ص) گذاشته شد . پدر که همیشه ادم بی حال و کم حوصله ای بود برای عروسی ان دو شور و هیجان زیادی داشت به طوری که گاهی مادر که هنوز زیاد راضی به نظر نمی رسید با طعنه به او می گفت : چه خبره هول می زنی حلا خوبه خودت قرار نیست داماد بشی . پدر سرحال و قبراق می خندید و می گفت : شب پادشاهی همین است و بس که پسر را پدر کند داماد.
-
تمام افراد فامیل برای عروسی مجید دعوت شدند و هنوز یک هفته به عروسی مانده بود که منزلمان پر از مهمان شد . بی بی سلطان هم از یک هفته جلوتر به منزلمان امده بود. او دو عدد قالی دوازده متری که خیلی هم خوش نقش و زیبا بود از کارگاه قالی بافیشان همراه خود اورده بود تا پدر برای او بفروشد . پدر تصمیم گرفت ان دو تخته فرش را برای خودمان بردارد و پول بی بی سلطان را کم کم به او بدهد. هر چه مادر اصرار کرد پول ان را تمام و کمال و یکجا به او بپردازد از این کار طفره رفت . با تمام این حرفها بی بی سلطان پدر را خیلی دوست داشت و پدر هم با تمام خصوصیات بدش احترام او را نگه می داشت به طوری که گاهی احساس میکردم حتی از بی بی شوکت هم بیشتر او را دوست دارد .
بی بی سلطان از میان نوه های دختری اش به سیمین بیشتر از همه علاقه داشت و همیشه او را اهوی ختایی خطاب می کرد . سیمین خیلی زیبا و طناز بود و این کلمه به حق برازنده او بود . به علاوه او خیلی پایبند اصول مذهبی بود و همین ارج و قرب او را پیش بی بی سلطان بالا می برد . زیرا خودش نیز خیلی مومن و خدا ترس بود . مادر بزرگ میانه خوبی با من نداشت و مرتب به من تذکر میداد و مرا قرتی خطاب می کرد . من همیشه جوراب ساقه کوتاه می پوشیدم و از چادر هم بدم می امد. در عوض سیمین با وجود سن کمش نماز می خواند و خیلی به سر کردن چادر تمایل داشت . من و سیمین چون خط فکری مشابهی نداشتیم نمی توانستیم رابطه عمیقی با هم داشته باشیم و هر کدام در حال و هوای خودمان سییر می کردیم .
برای پذیرایی از مهمانانی که از چند روز جلوتر به منزلمان امده بودند هرروز یک دیگ بزرگ غذا پخته میشد که این دیگ ها برای شب عروسی به هفت عدد رسید.
پدر از قبل یک دسته مطرب خبر کرده بود و سه شب مانده به عروسی هم بساط سیاه بازی را راه انداخت.
یک روز پیش از عروسی تمام حیاط و حیاط خلوت را با فرش پوشاندند و روی حوض را هم تخته انداختند و روی ان را هم با قالی پوشاندند. دور تا دور حیاط را میز و صندلی چیدند . به دیوارهای حیاط قالیچه های تزئینی
-
102تا 111
کوبیدند و در فاصله بین انها مهتابی نصب کردندوروی درختان حیاط را هم با لامپ مهتابی و چراغ های سبز و زرد وقرمز تزئین کردندد
پدر دست به جیب شد و برای تمام ما تدارک لباس وکفش نو دید.لباسم را از فروشگاه جنرال مد خریدیم.لباسی تافته به رنگ ابی که یقه ان توری زیبا به رنگ پارچه لباس داشت و یک پاپیون پشت ان گره می خورد.کفشم نیز ابی بود وبا لباسم هماهنگی داشت.وقتی ان را پوشیدم احساس خوبی سرتا پای وجودم را گرفت.به خصوص که احساس کردم نگاههای مشتاق زیادی متوجه من و حرکاتم می باشد.
جهیزیه سیما را دو روز پیش از عروسی به منزلمان فرستادند و ان را در اتاق های بالا که برای زندگی مجید و سیما در نظر گرفته شده بود چیدند.جهیزیه خوب و قابل توجهی بود.
تمام اقوام پدر و مادر امده بودند. اقوام مادر نسبت به فامیل پدر از کلاس بالاتری برخوردار بودند و اکثرشان در تهران زندگی داشتند.در بین میهمانان علی اقا دارو خانه ایی و منیر خانم را دیدم.منیر علاوه بر پسرش،دختری زیبا که نسخه دوم خودش بود به دنیا اورده بود.
در بین اقوام مادر زنی بود به نام اکرم که دختر خاله او محسوب می شد.مادر با اکرم رفت و امد زیادی داشت و با او از بقیه جورتر بود.اکرم برادری داشت که نامش محمود بود.محمود پسر خوش قد و بالا و خوش قیافه ایی بود که نگاهی نافذ درپس چشمان سیاهش داشت. بارها و بارها او را دیده بودم که با نگاه خریدارانه ایی سر تا پایم را ورانداز می کند. من نیز کم وبیش از او خوشم می امد.
ولی تا کنون فرصتی پیش نیامده بود بخواهم به احساس نوجوانم فکر کنم. تا اینکه در گیر و دار عروسی مجید یک بار از بیبی سلطان شنیدم که به مادر می گفت اکرم به او گفته ای کاش یاسمین قسمت محمود ما شود. مادر لبخند زد و با ناز و ادا گفت: حالا که سرمون حسابی شلوغه، ایشالا بزار وقتش بشه، کی بهتر از محمود. و بی بی سلطان در جوابش گفته بود هر چه خدا بخواهد همان می شود. از وقتی که این نقل قول را از بی بی سلطان شنیدم احساس می کردم بدم نمی اید در خلال درسهایم گاهی هم به او فکر کنم و برای اینده ایی که خودم نمی دانستم چی هست فکر کنم.
روز عروسی مجید با لباس زیبایم در تراس بزرگ منزل نشسته بودم و به جلوه زیبای حیاط چشم دوخته بودم. همان لحظه اکرم به اتفاق برادر و خواهرش وارد شدند:با دیدن محمود ضربان قلبم تند شد.احساس داغی صورتم را گرفت. محمود همان جا در حیاط ایستاد، ولی اکرم و اشرف از پله ها بالا امدند. اکرم که مثل همیشه به من اظهار علاقه می کرد با دیدن من لبخند زد و برای سلام و احولپرسی جلو امد. به احترام انان از جا بلند شدم و قدمی به جلو برداشتم. اکرم صورتم را بوسید و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و بار دیگر یک طرف صورتم را بوسید و اهسته زیر گوشم گفت: اینم از طرف محمود که سفارشش رو خیلی به من کرده بود.
بدنم چنان داغ شد که نفهمیدم چطور با اشرف روبوسی و احوالپرسی کردم.این جمله در گوشم نوایی خوش داشت و چنان مرامست و مدهوش کرد که تا اخر عروسی در همان حال و هوا بودم.
عروسی مجید با همه هیجان و شادی اش به پایان رسید و از ان جز خاطره ایی باقی نماند.
-
فصل 4
برای دبیرستان نامم را در دبیرستان انوشیروان نوشتند.دیگر دختر بزرگی شده بودم.از نظر قد و هیکل از بقیه دوستانم یک سرو گردن بالاتر بودم. اکنون به ظاهر خودم خیلی توجه پیدا کرده بودم،زیرا می دانستم خواه ناخواه مورد توجه عده ایی قرار خواهم گرفت.
دبیرستانی که در ان درس می خواندم دبیرستان مطرحی در سطح اموزشی بود که با دبیرستانهای معروف ان زمان رقابت زیادی در مورد برنامه های ورزشی و نمایشی و ادبی داشت. البته من کاری به این کارها نداشتم. نه اهل ورزش داشتم و نه اهل هنر و نه هیچ برنامه دیگر. سرم به درس بود و هنوز برای بهتر شدن درسم تلاش می کردم. هر چقدر بچه های دیگر شور و شوق و شیطنت داشتند در عوض من دختر ارامی بودم که مزاحمتی برای کسی نداشت.تمام دبیرانم از من راضی بودند و بارها و بارها نظم و رفتارم را برای دیگران مثال می زدند.
مدتی بود که گاه و بی گاه خواستگار داشتم. یکی کارمند بانک بود ودیگری رستوران شهربانی و یکی محصل و یکی هم کاسب؛ ولی حرف مادر همیشه همین بود: یاسمین الان وقت شوهر کردنش نیست.
رابطه من و مادر مثل همیشه سرد بود و هر چه می گذشت این سردی بیشتر احساس می شد.
یکی از همان روزها من و سیمین سخت مشغول لی لی بازی کردن بودیم. در همین موقع مادر از بیرون امد و با دیدن من اخمی کرد و با تشر گفت:دختری که سینه اش بزرگ شده نباید دیگه لی لی بازی کنه.
این جمله برایم خیلی گران تمام شد و خیلی هم خجالت کشیدم. سرم را پایین انداختم و رفتم و دیگر هم لی لی بازی نکردم. این زمانی بود که هنوز به بلوغ نرسیده بودم.
این موضوع گذشت. یک روز مادر مرا کنار باغچه نشاند و با قیچی موهایم را کوتاه کرد و چون در این مورد سر رشته نداشت خیلی بد این کار را کرد. وقتی خودم را در اینه دیدم زدم زیر گریه و گفتم: چرا اینقدر موهایم رو کوتاه کردی؟
مادر بی حوصله و عصبی گفت: عیب نداره. چشم به هم بزنی بلند میشه.
من که می دانستم این چشم به هم زدن چند ماه طول می کشد به گریه خود ادامه دادم. این کار باعث شد مادرم عصبانی شود و کتک جانانه ایی به من بزند. در طول زندگی ام این دومین بار و اخرین باری بود که از مادر کتک خوردم. بار اول وقتی هفت هشت سالم بود به خاطر دعوا با سیمین مرا زد و این بار هم به خاطر گریه برای موهایم. ان روز با روحی شکسته و خرد و با همان موهایی که خیلی بد و نامرتب کوتاه شده بود به مدرسه رفتم.
ان سال از بین دانش اموزان زرنگ مدرسه انتخاب شدم تا برای جشن چهارم ابان به اتفاق دیگر شاگردانی که انتخاب شده بودند در یک نمایش همگانی شرکت کنم. این کار اجباری بود و از بیست نمره ورزش ده نمره ان به این امر اختصاص یافته بود.
درباره این نمایش چیزی نمی دانستم و چون به طور کل اهل این برنامه ها نبودم فکر می کردم چه کار سختی را ازما خواسته اند،اما وقتی روش کار را یاد گرفتم خیلی خوشم امد و بعد از ان هر سال خودم داوطلبانه در ان شرکت می کردم. از چند ماه به جشن مانده تمرینات اغاز می شد. از طرف مدرسه لباسهای خاصی را برایمان در نظر گرفتند که البته هزینه ان را از خودمان گرفتند. لباس های قشنگی بود. بلوز نارنجی و یک دامن زرد کوتاه. به هر کدام از ما هم یک توپ نارنجی دادند که با راهنمایی دبیری که برای این کار اختصاص یافته بود با شماره هایی که می شمرد حرکاتی هماهنگ به دستها و پاهایمان می دادیم و با شمارش اعداد دیگر جاهایمان را با هم عوض می کردیم و با نظم و ریتم خاصی اشکال هندسی و جمله هایی را روی زمین ترسیم می کردیم و در نهایت جای خود می ایستادیم. این برنامه ان سال بین تمام مدارس اول شناخته شد و به همین خاطر یک بار دیگر ان را جلوی دختر شاه نیز اجرا کردیم که بعداز ان به هر کدام از ما جایزه ایی دادند.
-
اعتیاد پدر به هروئین به حدی شدید بود که جزوِ جدانشدنی وجودش شده بود. کم کم از نظ ر جسمی ضعیف و ناتوان می شد و دیگر ابایی از این و ان نداشت که بدانند او چه می کند و چه مصرف می کند.برای کشیدن هرویین جلوی دیگران هیچ احساس شرمندگی نمی کرد،بلکه به این افتخار هم می کرد که دیگران بفهمند چه هزینه گرانی صرف خودش می کند. هنوز هم گاهی با او به سینما و گردش می رفتیم و اگر در همان مواقع نیاز به هروئین پیدا می کرد برایش فرقی نداشت کجا باشد.داخل تاکسی یا در سینما و یا در پناه دیوار می نشست و کارش را انجام می داد.شنیدن صدای بالا کشیدن مواد، مانند چاقوی کندی بر روی اعصاب من کشیده می شد و تاثیر ان به حدی مخرب بود که گویی بند بند وجودم را پاره می کردند.
وقتی پدر را با ان حال رقت انگیز می دیدم که بدون توجه به قبح کارش در حال کشیدن مواد است از خجالت سراسر بدنم داغ می شد و ارزو می کردم زودتر خودم را به خانه برسانم تا در پس دیوارهای امن انجا خودم را از دید دیگران مخفی کنم.
با امدن سیما به منزلمان کم کم جایگاهم را از دست دادم و تا به خودم بیایم از مقامی که داشتم تنزل کردم. تا پیش از امدن او،من هم منشی اش بودم و هم رازدارش. پولهاش را نزد من نگه می داشت و من در کمال امانت داری از پول هایش مراقبت می کردم. گاهی اوقات که پدر در کارهای ادره اش را به منزل می اورد برای راحتی خودش مرا صدا می کرد تا صورت جلسه های اداری اش را بنویسم که گاهی شامل چندین صفحه می شد. پدر به کارش خیلی وارد و مسلط بود و کارهایش را خیلی دقیق و مرتب انجام می داد. من هم از اینکه برای او مفید واقع می شدم لذت می بردم، به خصوص که پس از انجام وظیفه با تشویق و نوازش پدر روبه رو بودم. حضور سیما در منزل این وظیفه را از من گرفت. از وقتی او امده بود شده بود گل سرسبد و عزیز پدر. او دیگر کارهای نوشتنی اش را به سیما می داد و به عناوین مختلف برایش کادو می خرید و کلمه سیما جان از دهانش پایین نمی افتاد.گاهی در حضور ما او را در اغوش می گرفت و سرش را می بوسید. هر جا سیما میرفت پدر دنبالش بود و اجازه نمی داد به تنهایی از خانه خارج شود. پدر بیشتر وظایفی را که مجید باید انجام می داد به عهده گرفته بود. مجید هیچ نمی فهمید که ازدواج کرده است.کار به کسی کار نداشت و همواره از منزل فراری بود. رفتار او با سیما طور بود که به نظر نمی رسید عشقی به او داشته باشد. گاهی سر از اهواز در می اورد و گاهی به اصفهان می رفت و مرتب منزل عمو و عمه مهمان بود البته به تنهایی. شاید این رفتار مجید باعث شده بود پدر بخواهد کاستی های او را جبران کند، اما ایا پدرشوهر می توانست جای شوهر را بگیرد؟!
خانواده اقای زربندی هوز در شهرستان زندگی می کردند و کم کم وضعیت مالی ثابتی پیدا کرده بودند.اقای زربندی که اکنون دستش به دهانش رسیده بود دو هوایی شد و خواست به ارزوی همیشگی اش برسد که گرفتن زنی بلند و بالا و زیبا بود.به همین خاطر دور از چشم سلیمه خانم دختری قد بلند و زیبا را عقد کرد.بعدها که موضوع بر ملا شد شنیدم که اقای زربندی گفته یک رئیس بایستی زنی داشته باشد که ظاهرش به منصب شوهرش بخورد وبتواند در محافل خودی نشان بدهد. اقای زربندی دوست داشت زنش بی حجاب جلوی جمع بیاید و بدون: اکراه با مردان دست بدهد و بتواند مجلسی را بگرداند.چیزهایی که از سلیمه خانم بر نمی امد.
بیچاره سلیمه خانم شش بچه به دنیا اورده بود و خیلی چاق و افتاده شده بود و به اداب معاشرت و اصول اجتماعی از نوعی که همسرش متوقع بود وارد نبود.
سلیمه خانم و بچه های زربندی که اینک همه بزرگ شده بودند تا مدتها از موضوع ازدواج پدرشان بی خبر بودند،ولی از انجا که هیچ وقت ماه پشت ابر نمی ماند یکی از هم ولایتیها یک روز اقای زربندی را می بیند که کنار زنی زیبا و بلند قد راه می رود. این خبر به سرعت در ده پخش شد و به گوش خانواده او رسید.
خانواده زربندی وقتی این موضوع را شنیدند همگی از این حرکت پدر شرمزده شدند.بیشتر از همه ئسیما بود که با بی قراری و پریشانی نگران وضعیت مادرش بود.پدر او را دلداری داد و برای اینکه ناراحت نباشد او را مدتی پیش مادرش فرستاد البته در همین فاصله خودش مرتب به دیدنش می رفت تا کم کسری نداشته باشد.
-
این وضعیت خیلی دوام نیافت و به قول معروف هر کسی پنچ روزه نوبت اوست. معلوم نشد به چه دلیل اقای زربندی را از سمتش خلع کردند و به تهران بازگرداندند. در نتیجه وقتی رئیس نباشد خانم رئیس هم معنی ندارد.البته اخر هم معلوم نشد تکلیف زن زیبا و بلند بالای اقای زربندی چه شد. ایا اقای زربندی او را طلاق داد و یا فقط وانمود به این کارکرد؟ به هر صورت او تا مدتها به حال تعلیق ماند تا اینکه پس از مدتی به کار قبلی اش برگشت و خانواده اش را به تهران برگرداند و در همان منزل قبلی که زمانی کنار منزل ما بود ساکن شدند.
حساسیت پدر نسبت به سیما چنان بود که گاهی همه ما را به تعجب وا می داشت. پدر انقدر سیما را زیبا می پنداشت که می تر سید نگاه نا پاک دیگران خدشه ایی در زیبایی اش وارد کند.سیما اجازه نداشت به تنهایی از منزل خارج شود.در ضمن هرکسی اجازه نداشت به منزل ماتلفن کند و با سیما صحبت کند. سیما اجازه نداشت به منزل اقوامی برود که پسر بزرگ داشتند و به قول معروف خروس نیز حق نداشت سیما را ببیند.
بیچاره سیما هر چقدر مجید به او کاری نداشت در عوض پدر تلافی بی اعتناعی او را در می اورد. هر وقت سیما می خواست به منزل پدر و مادرش برود پدر چیزی را بهانه می کرد تا او را از رفتن باز دارد. ولی همه ی ما می دانستیم این بهانه ها به خاطر این است که دلش برای سیما تنگ می شود و طاقت دوری او را ندارد. گاهی سیما با وساطت مادر به منزل پدرش می رفت ، ولی هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که پدر به دنبال او می رفت تا به اصطلاح او را سر زندگی اش برگرداند.
این علاقه پدر باعث شده بود خانواده اقای زربندی هم برای او تاقچه بالا بگذارند و از این نقطه ضعف پدر به نفع خود بهره براداری کنند. بارها شنیدم که سلیمه خانم به محض دیدن پدر یک نفس از سیما تعریف و تمجید می کرد و پدر با تکان دادن سر به حرفهای او صحه می گذاشت.
آخر او لیاقت کلیه الماس رو داره.
آخر او تعلیم ویولن ببینه. چون هوش و استعدادش رو داره.
خشم و عصبانیت سر تا پای وجودم را می گرفت و با خشم می گفتم پدر خدا بیامرز تو خودت به عمرت یک زنجیر طلا به گردنت دیده بودی که برای دخترت توقع کلیه المس داری ، یا کدوم یک از بچه های فامیلت تعلیم موسیقی داشتند که توقع داری سیما تعلیم ویولن بگیره.
البته این حرفها که از حسادتم ناشی می شد باعث نمی شد هوش و استعداد ذاتی سیما را ندیده بگیرم، زیرا او را دوست داشتم.
سیما دختری هنرمند و باهوش و حسابگر بود. بافتنی خوب بلد بود و علاوه بر ان اشپز خوبی هم بود. در ضمن به خیاطی نیز علاقه داشت و به همین خاطر از پدر خواست تا اجازه دهد برود خیاطی یاد بگیرد. پدر که این هنر را بی خطر و بی ضرر می دانست راضی شد نام او را در اموزشگاه خیاطی البرز که ان زمان بهترین اموزشگاه بود بنویسد به شرطی که من هم او را همراهی کنم.
نام ما در کلاس خیاطی که ان زمان در خیابان سرچشمه بود نوشته شد. به عکس سیما من هیچ علاقه ای نداشتم و هرچه به من یاد
-
می دادند، باز هم از بیخ عرب بودم به عکس من سیما تمام قوانین و دوخت و برش می اموخت و دست اخر خیاط قابلی هم شد. من تنها چیزی که یاد گرفتم دوخت لباس عروسکهایم بود. البته رفتن به این کلاس خیلی بی فایده هم نبودد از ان پس ترمیم و دوخت درزهای پاره لباسهایم را خودم انجام می دادم. با این حال چه خوب و چه بد به مدت یک ماه و نیم به کلاس خیاطی رفتیم و هردو توانستیم دیپلم خیاطی بگیریم ، ولی چه تفاوتی بود بین دیپلم من و او!
در این بین سیما مریض شد و از حالت تهوع و بی اشهایی اش فهمیدیم حامله است. سیما خیلی سخت ویار بود و هوسهای عجیبی می کرد.
با شنیدن این خبر پدر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و هر صبح که می خواست از منزل خارج شود خطاب به او می گفت : سیما جان چیزی نمی خواهی ؟
سیما هم خواسته هایش را زبانی می گفت و عجیب بود که پدر هیچ وقت حتی یک قلم از اجناس این فهرست را فراموش نمی کرد. ویار سیما البالو خشکه ، گوجه سبز و خیلی چیز های دیگر بود که پدر بدون انها به منزل باز نمی گشت.
رفتار نا مقعول عروس و پدرشوهر از نظر دیگران زیاد هم جالب به نظر نمی رسید و این را از تعجب و لب ورچیدنشان متوجه می شدیم. ما هم متوجه این رفتار افراطی پدر بودیم ، اما جرات ابراز ان را نداشتیم. گاهی از اشپزمان که زنی خون گرم و اهل شمال بود می شنیدم که : خیلی عجیب است ! من تا به حال یک چنین عروس و پدرشوهری ندیده بودم.
یک روز بی بی شوکت به منزلمان امد و به ما اطلاع داد که می خواهد برای مصطفی ، پسرش
که کم کم سنش بالا می رفت زن بگیرد. دختری که برای او در نظر گرفته شده بود دختر دایی پدرم بود که نامش عصمت بود.
-
112-113
من و عصمت باهم خیلی صمیمی بودیم.سه سال از من بزرگ تر بود و خیلی دوستش داشتم.هروقت به شهرستان می رفتیم تمام اوقات را با او سرمی کردم.عصمت هیچ علاقه ای به پسر عمه اش که همان عموی من بود نداشت و بارها این موضوع را به من
گفته بود،ولی نمی دانم که شد که قبول کرد همسر او شود.البته آن زمان عقیده دخترها زیاد مهم نبود و این بزرگ تر ها بودند که به جایشان تصمیم می گرفتند.
عروسی عصمت و مصطفی منزل ما برگزار شد،البته خیلی ساده و بدون تشریفات بعد از شام عروس و داماد به حجله رفتند که اتاقی در طبقه سوم منزل ما بود.صبح زود بعد برای تبریک گفتن به عصمت به طبقه بالا رفتم و او را دیدم که همراه سیما که روز گذشته همواره همراه او بود بقچه بسته اند و می خواهند به حمام بروند.
من هم همان روز وارد مرحله جدیدی از بلوغ شدم که متاسفانه هیچ اطلاعی در این زمینه نداشتم،فقط اطلاعات ناقصی که آن را هم از هم کلاس هایم دریافت کرده بودم.ترسی گنگ آزارم می داد و دلم نمی خواست مادر پی به رازم ببرد.هر لحظه منتظر بودم سیما به منزل بازگردد تا از او اطلاعاتی کسب کنم.آن روز پاتختی عصمت هم بود و به خاطر همین ناهار مفصلی تهیه دیده بودند.مادر مشغول درست کردن کاچی برای عصمت بود تا وقتی از حمام برگشت آن را بخورد.عاقبت سیما آمد و من موضوع را او در میان گذاشتم.سیما مدتی با من حرف زد.با صحبتهای او احساس آرامش کردم و به راحتی توانستم موضوع را هضم کنم،اما هنوز چیزی از این گفت و گو نگذشته بود که صدای مادرم را شنیدم که مرا به نام می خواند.صدایش همراه با عصبانیت و پرخاش بود.من که نمی دانستم سیما موضوع را به او گفته برای آنکه ببینم چه کارم دارد به آشپزخانه رفتم.مادر بااخم و عصبانیت پیاله ای محتوی کاچی روی پیشخان آشپزخانه سُر داد و گفت:بگیر این را بخور.مواظب باش پابرهنه روی موزاییک راه نروی با آب سرد هم خودت را نشور.
این طرز برخورد برایم خوشایند نبود و به شدت مرا خجالت زده کرد.
رفت و آمدهای فامیل به منزلمان هم چنان ادامه داشت.خانه ما درست مثل مهمانسرا بود.روزی نمی شد که چند مهمان خوانده و ناخوانده نداشته باشیم.به همین خاطر همیشه در منزلمان غذا بیشتر از حد معمول پخته می شد تا اگر یک موقع مهمان ناخوانده ای سر ناهار یا شام پیدایش شد چیزی برای پذیرایی از او باشد.
سال اول دبیرستان درس می خواندم و هنوز درسهایم در حد قابل قبولی بود.برخلاف من سیمین دیگر درس نمی خواند.کلاس پنجم را که تمام کرد اظهار کرد دیگر دوست ندارد ادامه بدهد.کسی هم هصراری برای ادامه تحصیل او نکرد،زیرا این موضوع برای همه واضح و آشکار بود که هر چند هم که او را مجبور به این کار کنند فایده ندارد،زیرا او علاقه و کششی به درس خواندن نداشت.
با رسیدن نوروز پدر تصمیم گرفت برای عید به اصفهان برویم.خیلی خوشحال بودم زیرا تازه با آثار تاریخی اصفهان آشنا شده بودم و مایل بودم آنجا را از نزدیک ببینم.
بار سفر را یستیم و منتظر شدیم طبق معمول مجید قرار نبود در این سفر همراه ما باشد،ولی سیما با ما می آمد.از قبل برای قم بلیت گرفته بودیم و درست روز اول عید عازم سفر شدیم.یک شب در قم اتراق کردیم و در مسافرخانه تمیزی اقامت کردیم.
آن شب کنار پنجره روی تختی یک نفره خوابیدم و به آسمان صاف و پر ستاره چشم دوختم.نور مهتاب چون چراغ خوابی همه جا را روشن
-
114 تا 119
کرده بود. صدای عوعوی سگها و صدای عبور قطار مرا در رویای خویش فرو می برد. با این احساس خوب به خواب رفتم. صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. صبح قشنگی بود و دورنمای سفر به اصفهان آن را زیباتر هم می کرد. پس از صبحانه به زیارت حضرت معصومه رفتیم. بعد از صرف ناهار پدر رفت تا برای رفتن به اصفهان بلیت قطار تهیه کند. من عاشق مسافرت با قطار بودم و از شنیدن صدای سوت آن و تکانهای گهواره مانندش لذت می بردم.
در فاصله ای که پدر برای تهیه بلیت رفته بود ما چمدانهایمان را بستیم و منتظر شدیم تا او برگردد. چند ساعت طول کشید تا پدر بازگشت. وقتی آمد با خوشحالی خندید و گفت: اعظم بلیت برای اصفهان پیدا نمیشه. مسافر زیاده و اتوبوسها کم. چند تا گاراژ هم سر زدم، ولی بلیت گیرم نیامد.
آه از نهاد همه ما برآمد. مادر با نگرانی گفت: حالا باید چه کار کنیم؟
پدر در حالیکه میخندید گفت: اعظم حدس بزن چه کسی رو تو گاراژ دیدم؟
مادر که دل خوشی از معماهای پدر نداشت با بی تفاوتی گفت: نمی دونم.
پدر گفت: حالا حدس بزن؟
مادر بی حوصله تر از آن بود که به سرخوشی پدر روی خوش نشان بدهد و با بی حوصلگی گفت: من چه می دونم.
پدر با لذت گفت: عباس رو دیدم، عباس نادری دوست چندین و چند ساله ام را که تو آسمون دنبالش می گشتم.
ما این دوست پدر را زیاد نمی شناختیم، ولی گویی مادر او را به خاطر آورد و با لحنی بی تفاوت گفت: خب؟
پدر به عکس مادر با لذت از عباس و سابقه آشنایی اش صحبت کرد و در آخر گفت: با عباس قرار گذاشتم تا یک ساعت دیگه بیاد د م مسافرخانه دنبالمون و ما را با ماشین خودش به اصفهان ببره.
مادر که تازه توجهش به حرفهای پدر جلب شده بود گفت: مگه اونم می خواد بره اصفهان؟
پدر خندید و گفت: نه، می خواد بره زاهدان. چون اونجا یک شرکت بازرگانی داره. وقتی دید بلیت پیدا نکردم به اصرار خواست ما رو برسونه. اعظم نمی دونی عباس چقدر بامرام و با معرفته.
این طور که فهمیدم عباس دوست زمان جوانی پدر و هم پیاله او بوده است. ساعتی بعد پدر برای ما خبر داد که دوستش برای بردن ما جلوی در مسافرخانه منتظر است. من که فکر می کردم با مردی شبیه پدر روبرو خواهم شد با دیدن عباس خیلی جا خوردم زیرا با اینکه تقریباً همسن و سال پدر بود، اما چهره اش خیلی جوان تر از او نشان می داد. مردی بود هم قد و قواره پدر، ولی چهارشانه و تو پر. قیافه اش خیلی معمولی بود و یک استیشن امریکایی داشت.
پدر ما را به عباس آقا معرفی کرد. همان لحظه نگاه سنگین او را روی خود احساس کردم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. در طول راه گاهی نگاه عباس آقا از آینه به من می افتاد. من چشمهایم را یه سمتی دیگر چرخاندم تا نگاهم به او نیفتد. نزدیک ظهر به قهوه خانه ای رسیدیم و پیاده شدیم. عباس آقا که با صاحب قهوه خانه آشنا بود زود دستور داد چند جوجه سر بریدند و کباب کردند. روی تختی مستقر شدیم و عباس آقا فوری دوید و آفتابه ای را که کنار پاشویه آشپزخانه گذاشته بودند پر از آب کرد و جلو آمد و خواست که دستهایمان را بشوییم. مرتب نگاه او را روی خود احساس می کردم و به شدت معذب بودم. این نکته از چشم بقیه هم پنهان نماند و همه فهمیدند چشم عباس آقا را گرفته ام. در این بین مادر و سیما گه گاهی نگاه هایی با هم رد و بدل می کردند که از چشمان تیزبین من دور نماند.
پس از صرف ناهار که البته هزینه ی آن را عباس آقا با اصرار پرداخت سوار خودروی او شدیم و راه افتادیم. این بار بعد از سیما سوار ماشین شدم تا خودم را دور از دید او قرار دهم.
شام را هم در بین راه خوردیم و باز هم با وجود اصرار پدر او نگذاشت پدر دست به جیب ببرد.
-
حدود ساعت ده شب بود که به اصفهان رسیدیم و به محض ورود در خیابان چهارباغ مسافرخانه ای تمیز پیدا کردیم و سه اتاق گرفتیم. آن شب عباس آقا اصفهان ماند و صبح روز بعد از ما خداحافظی کرد و راهی زاهدان شد.
تمام سیزده روز عید را در اصفهان سپری کردیم. این سفر بی نهایت به من خوش گذشت، زیرا از نزدیک به دیدن جاهایی می رفتم که از آنها در کتاب های درسی مان مطلب خوانده بودم. در طول ایم مدت به تمام جاهای دیدنی اصفهان سر زدیم. میدان نقش جهان، ارگ عالی قاپو، کاخ چهل ستون با آن نقاشی های ارزنده اش، کاخ هشت بهشت، سی و سه پل، پل خواجو، مسجد شاه و شیخ لطف الله منارجنیان معروف اصفهان را هم دیدیم و با دامنی پر از دانستنی های جدید و خاطره های خوب و به یاد ماندنی به تهران بازگشتیم.
پس از بازگشت از سفر مدرسه ها باز شد و من به مدرسه رفتم. زندگی ام روال عادی خود را طی می کرد و سعی می کردم جز به درس به چیز دیگری نیاندیشم. در این بین مشکل روبط صمیمانه پدر و سیما به اوج خود رسیده بود. زمانی پدر به دنبال سیما بود، اما مدتی بود که سیما هم تمایل نشان می داد که از محبت پدر به نفع خود بهره برداری کند. هر روز وقتی او از سرکار بر می گشت سیما هر کجای منزل بود می دوید تا در را به روی او باز کند. اوایل همیشه تعجب می کردم چرا سیما چنین می کند. ولی بعد فهمیدم هر روز در دست پدر هدیه ایست که فقط به او اختصاص دارد. پدر از طریق این هدایا او را چون بچه ای جذب خود کرده بود. سیما از علاقه ی پدر نهایت استفاده مادی را می برد و هر چیزی را که می خواست از پدر می گرفت. انواع پارچه های لباسی، کیف، کفش و زیورآلات و حتی وسایل آرایش. البته این خریدها در نهایت مخفی کاری صورت می گرفت تا مورد اعتراض دیگران قرار نگیرد، اما ما آنقدر بچه و احمق نبودیم که نفهمیم چه خبر است. پدر چیزهایی که برای سیما خریده بود در گوشه و کناری پنهان می کرد و بعد بهاو می گفت برود و آن را بردارد. سیما خرید هر چیز جدیدی را به خانواده خود نسبت می داد و می گفت این را پدرم برایم خریده و یا مادرم برایم آورده. این دروغ به حدی آشکار بود که حتی حمید هم با آن سن کمش متوجه شده بود و گاهی که سیما هدیه های پدر را به خانواده ی خودش نسبت می داد نیشخندی روی صورت او ظاهر می شد. همه ی ما می دانستیم آقای زربندی در خرج زندگی خودش هم حیران مانده، چه برسد به اینکه بخواهد از این ولخرجی ها کند.
سیما سعی می کرد محبت پدر را به نحو شایسته ای جبران کند. به این طریق که هر شب رختخواب پدر را در اتاقش می انداخت و روزنامه ها و ظرف آبخوری و زیرسیگاری اش را بالای سرش می گذاشت. البته لازم به ذکر است که ما بچه ها با مادر در یک اتاق می خوابیدیم و پدر برای خودش اتاق جداگانه ای داشت.
پدر عادت داشت هر شب پیش از خواب لیوانی شیر ولرم بخورد و این از وظایف سیما به شمار می رفت که برای او لیوانی شیر ببرد و پس از چند دقیقه گفت و گو در خلوت و رد و بدل کردن اطلاعات خانه شب به خیر بگوید و برای خواب به اتاق خودش در طبقه ی بالا برود.
مادر در مورد روابط پدر و سیما خیلی حساس شده بود و هر وقت سیما با پدر گرم می گرفت آثار رنجش را در صورت او به خوبی مشاهده می کردم. البته حق داشت زیرا این ارتباط، آن هم چنین صمیمانه تا حدی غیر متعارف و نا معقول بود. مادر خودش هیچوقت از این محبتها و بریز و بپاشها نه از پدرشوهرش دیده بود و نه حتی از شوهرش. حتی با وجود چندین سال زندگی مشترک پدر خرجی خانه را به زور می داد، مگر کسی واسطه می شد و می توانست شفاعت کند تا پدر دست به جیب ببرد. در این بین حرف سیما رد خور نداشت و اغلب او بود که واسطه می شد. این در حالی بود که پدر هزینه سنگینی را بابت اعتیاد و سیگار خویش می پرداخت. بارها شنیده بودم که به دوست و آشناها می گفت: من فقط ماهی نه هزار تومن خرج خودم میشه. این در مقایسه با خرج خانواده که در ماه بیش از سه هزار تومن نبود مبلغ هنگفتی به حساب می آمد.
-
رفتار مذموم پدر و سیما هم چنان ادامه داشت طوری که مورد تعجب و تمسخر دوست و آشنا قرار گرفته بودیم. حرف آن دو نقل هر مجلسی بود و گاهی به شوخی و گاهی به طور جدی مذمت این رفتار به گوش ما می رسید ولی کو گوش شنوا؟
هر وقت دسته جمعی از منزل خارج می شدیم این سیما و پدر بودند که جلوی همه کنار هم گام بر می داشتند و در حین راه رفتن صحبت می کردند و می خندیدند. مادر که از این موضوع به تنگ آمده بود یک روز بی خبر بلند شد و به منزل بی بی سلطان رفت.
بی بی سلطان منزل و کارگاهش را در ده فروخته بود و با پول ان خانه ای کوچک در چهار راه عباسی خریده بود. منزل بی بی سلطان دو طبقه بود و در هر طبقه یک اتاق قرار داشت. او طبقه ی پایین را اجاره داده بود و خود در طبقه بالا زندگی می کرد.
آن روز گذشت و شب مادر به منزل نیامد . هیچ کس دلش شور نزد زیرا همه فکر می کردند برای سر زدن به بی بی سلطان رفته و شب را هم همان جا مانده، ولی وقتی یک روز به دو روز و سه چهار روز کشید تازه متوجه شدیم مادر به قهر از منزل خارج شده است. پدر از سیما خواست بچه ها را بردارد و برای آوردن مادر به منزل بی بی سلطان برود.
آن موقع سیما تازه پسری به دنیا آورده بود که نامش را سینا گذاشته بود. سینا بچه ی زیبایی بود و همه ی ما عاشقانه او را دوست داشتیم.
سیما در حالی که بچه اش را بغل گرفته بود به اتفاق حمید و سیمین به منزل بی بی سلطان رفتند و پس از سلام و احوالپرسی از مادر می خواهد که به منزل برگردد البته نه با لحن محترمانه بلکه با طعنه و کنایه خطاب به مادر می گوید: خانم چرا به منزل نمی آیید؟ ببینید چه کسانی دنبال شما آمده اند! خاله گردن دراز و آقا پیش پیشی. پاشید بریم منزل.
مادر که از حرفهای او بیشتر از پیش ناراحت شده بود با لحن محکمی خطاب به او گفت: لازم نبود تو دنبالم بیایی. با خاله گردن دراز و آقا پیش پیشی برگرد به خونه. اونجا خونه ی خودمه و هر وقت دلم خواست برمی گردم.
سیما با حالی گرفته به منزل آمد. پس از دو سه روز هم مادر به خانه برگشت.
مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم مادر با خنده ای معنی دار گفت: یاسمین، عباس آقا نامه ای به پدرت داده.
رنگ صورتم سرخ شد و بدون اینکه بتوانم وانمود کنم آرام هستم با دستپاچگی گفتم: خب داده که داده، به من چه!
آن شب وقتی همه دور هم بودیم پدر نامه ی عباس آقا را با صدای بلند خواند.
-
120-129
من در اتاقم مشغول نوشتن تکالیفم بودم و جسته و گریخته کلمات را می شنیدم.اودرنامه سراسر ارادتش پس از سلام رساندن به همه افراد خوانواده نوشته بود که تابستان به تهران خواهد آمد و سری هم به ما خواهد زد .در خاتمه از پدرم خواسته بوداگر چیزی لازم دارداو برایش از زاهدان بفرستد.
پس از این نامه گفت وگو درباره عباس آقا نقل دهان اهالی خانه شد.سیمین و حمید که بوهایی از این جریانات برده بودند به محض دیدن من نیششان باز می شد و درحالی که دست می زدند باهم می خواندند:عباس آقا جون، آتیش کن،دم توپخونه خالیش کن.
این بیت یکی از تصنیفهای کوچه بازاری بود که در بین جوان ها زیاد متداول بود. البته نام عباس در شعر نبود ، ولی حمید و سیمین برای اذیت کردن این نام رابر زبان می آوردند.
پدرم همان شب برای عباس آقا نامه مفصلی نوشت و پس از تشکر واظهار ارادت متقابل نوشت که مایل است او و خانواده اش برای تابستان به منزل ما بیایند.
چشم به هم زدیم امتحانات آخرسال از راه رسید.من مشغول درس خواندن بودم و به هیچ موضوعی غیر از درس خواندن اهمیت نمی دادم. هر وقت پدرم مرا در حال مطالعه می دید با خوشحالی لبخند می زد و می گفت : بخون، بخون بابا. ایشالا دیپلمت رو که گرفتی می فرستمت سوئد تا درست را ادامه بدی.
پدر سالهای گذشته در شرکتی کار می کردکه رئیسش مردی بود سوئدی که پدر تصور می کرد می تواند با کمک او این کار رابکند.شاید او خودش هم به این موضوع اعتقاد نداشت و فقط برای تشویق من این حرف را می زد،اما من باور می کردم وهمین انگیزه ای بود تا بتوان آن طور که او می خواست موفق شوم.
من دختری بودم با شخصیت رویایی و حساس و طالب بهتر بودن و بهتر شدن.زود رنج و مسئول و به شدت تابع قانون و مقررات.دوست داشتم هرچیزی رو ی محور خودش بچرخد.آرزو داشتم درس بخوانم و دیپلم بگیرم و وارد دانشگاه شوم و تا مقطع دکترا پیش بروم.دوست داشتم زبان انگلیسی را یاد بگیرم و با فصاحت آن را صحبت کنم.البته توانایی خود را دست کم نمی گرفتم و معتقد بودمبا تلاش به هرجاکه بخواهم می رسم، ولی افسوس که مانعی سر راهم بود و آن فقدان درک والدینم بود. ریغو افسوس که من از ان دست بچه هاییبودم که در خانواده ای متشنج به دنیا آمده بودم. پدرو مادر روشنفکری نداشتم که استعدادهایم را کشف کنندو کمکم کنند تا آن ها را شکوفا کنم . این به این معنی نبود که نمی خواستند یا نمی توانستند.ما از تمکن مالی برخودار بودیم. ولی از نظر فرهنگی زیر خط ضعیف بودیم.مادرم نسبت به ما بی تفاوت بود و مارا لنگه پدر می دانست و نمی خواست به ما باج بدهد.
پدر نیز موجودیت مارا حس نمی کرد.مثلا با آمدن سیما و فرزنداو ما دیگر کامل کنار گذاشته شدیم.این موضوع اگر برای دیگران قابل قبول بود برای من که روزی نور چشمی و عزیزکرده او بودم بازتاب بدی داشت.شاید تنها من بودم که چنین حساس و زود رنج بودم،زیرا به نظر نمی آمد که سیمین و حمیدو زرین کوچک چنین احساسی داشته باشند.البته زرین هنوز خیلی کوچک بود ومعنی درک و فقدان را نمی فهمید.حمید هم که یک پایش در خانه بود و یک پایش داخل کوچه.سیمین همه که اصلا وجودش محسوس نبود زیرانه ابراز وجودی می کرد نه نازو ادایی داشت.اگر یک تومان می گرفت تا هفته بعد هم آن را داشت. او دنیای جداگانه ای داشت که اکثر اوقات در آن سیر می کرد.به نقاشی علاقه داشت و اکثر اوقات او را می دیدم که روی کاغذطراحی کشیده و مشغول آن است. بیشتر لباس طراحی می کرد تا منظره انسان.آن هم لباس عروس و لباس شب. چه کسی آن موقع می دانست در ذات این بچه قریحه ای نهفته است که باید پرورانده شودتا روزی در نوع خود ممتازگردد.این نکته ها بعده ها ثابت شدچنان که درآینده سیمین در بین فامیل و دوستان یکی از خوش پوش ترین زنانی که البته طرح لباس هایش را خودش به طراح می داد.
برادر بزرگم مجید از وقتی(...)آمده بود. کسی سر براه شده بود و بیشتر اوقاتش را در خانه می گذراند.پدر برای او مغازه ای خریده بود تا سرش به کار گرم شودو کمتر به فکر الواتی باشد. اما خمیره هرکس همان است که از اول هست.مجید اکثر اوقات بداخلاق و گوشت تلخ بودوگاهی سروصدایی راه می انداخت.او ردست نسخه دوم پدر شده بود،اما سیما مثل مادر نبود.اوبه تمام فنون شوهر داری آگاه بودطوری که گاهی فکر می کردم که او دوبار به دنیا آمده و بار اول تمام سیاست های زندگی را یاد گرفته است. در منزل عضو موثری بود و علاقه وافری به خیاطی داشت و از همان موقع به فکر آینده اش بود. درضمن آشپز خوبی هم بودو آشپزخانه را دردست خد گرفته بود و به حق در این کار استاد شده بود. او در امر حساب و کتاب و اقتصاد نیز خیلی وارد و باهوش بود و درسخن گفتن مهارت خاصی داشت طوری که خیلی زیرکانه و روی سیاست حرف می زد.بدون شک این ارثی بود که از پدرش به او رسیده بود.در گفته هایش همواره نیش زبان و طعنه وجود داشت.که البته چنا با نرمی آنها رابیان می کردک ه مخاطب باید مدتی روی حرف هایش فکر می کرد تا فهمد چه تیکه ای به او انداخته شده . بارزترین خصیصه سیما صبوری او بود.در سالهای اول زندگی مشترکش با مجید به پشتوانه پدر و بریز و بپاشهای او مدتی مجیدرا تحمل کرد.ولی بعدها یاد گرفت که بهتر است بسازد و تحمل کند.
-
با تمام این حرف ها خصوصیت اخلاقی دیگری هم داشت که شاید مطلوب کسی نبود و آن اینکه در زندگی دیگران زیادی کنجکاوی می کرد.شاید به جای کنجکاوی بهتر است نام فوضولی رابر آن نهاد.این خصیصه را صد در درصد از مادرش گرفته بود. سلیم خانوم به گفته خودبا جادو و جنبل توانسته بود شر هورا از سر خودش کم کند، ولی این موض.ع عقده بزرگی را در سینه اش به جا گذاشته بودطوری که برای جبران آنچه آقای زربندی به سرش آورده بود در هر محفل و مجلسی از محبت و عشق شوهرش نسبت به خودش داد سخن می دادبه حدی در این کار اغراق می کرد که در چهره تک تک کسانی که پای سخن او می نشستندخوانده می شدکه آره جون خودت ، اگه این طورکه میگی چرا زربندی دوستت داشت نمی رفت بعد از شیش تا بچه سرتشیه زن جوون بیاره.
خانه ما اغلب جو متشنجی داشت و کافی بودبهانه ای به دست کسی داده شودتا خانه رابهم بریزدو قشقرق به پا کند.برای مثال یک روز سینا را بغل کرده بودم و با او بازی می کردم و طبق عادت بدی که هنوز هم در من است صورت او را می بوسیدم و گاهی هم گاز آرامی از لپ او می گرفتم.سینا آن روز حوصله نداشت و مدام نق می زد.سیما برای صبحانه خوردن به اتاق آمد وبه مادر که سر سفره و پای سماور نشسته بود سلام کرد.چهره سیما عصبانی بود و همه میدانستیم شبگذشته با مجید جرو بحث کرده، زییرا صدای بگو مگویشان تا پایین می آمد.به محض ورود سیما صدای نق نق سیناهم بلند شد. من هم که دلم برای اداهای با مزه او ضعف میرفت با خنده سربه سرش می گذاشتم . سیما وقتی مرا به آن حالت دید با حالت عصبی جلو آمد و با غیظ بچه رااز من گرفت و گفت: ل کن این یتیم شده را.و کنار من او را محکم به زمین زدطوری که صدای جیغ یچه بلندشد.همان موقه مادرم را دیدم که رنگ صورتش قرمز و بعد کبود شدو در حالی که برق خشمی از چشمانش می جهید خطاب به سیما گفت: پتیاره خانم، دیگه نبینم از این غلطا بکنی.یتیم مونده یعنی چی؟یعنی اینکه پدرش بمیره که تو هم برای خودت آزاد باشی؟
سیما که از ترس خشم مادر رنگ به رو نداشتو حتی فکرش را هم نمی کرد که این چنین شودبا من من گفت:نه به خدا خانم منظورم این نبود. ما یتیم شد بچه را از طرف مادر می دانیم. انشالله از طرف مادر یتیم بشه.این را گفت و با بغض از اتاق خارج شد.من هم سینا را که گریه می کرد در آغوش گرفتم و از اتاق بیرون بردم تا ساکتش کنم.
بعداز این موضوع سیما خیلی مواظب بود تا دیگر کاری نکند مادر ار خشمگین کند.او همواره با سیاست سعی در به دست آوردن دل مادر داشت. برای او لباس می دوخت یادر کارها به او کمک می کرد.گاهی دلم برای سیما می سوخت زیرا زندگی با مردی مثل مجید چندان هم آسان نبود. اوتا آخر زندگیش با ولخرجی های مجید مشکل داشت و همیشه از او می خواست به فکر آینده باشدو برای موارد ضروری پول ذخیره کند.البته این آینده نگری کمی افراطی به نظر می رسید.ولی از آنجای که سیما در خانواده پدری با مشکل نداری و فقر روبه رو بوده این موضوع طبیعی بود.البته عشق به پول در در خانواده زربندی صفتی غیر قابل انکار بود.
آنان همواره در حال جمع کردن پول بودندو ان را برای آینده در بانک سرمایه گذاری می کردند.. هیچ وقت نفهمیدم منظورشان از آینده چه وقت بود.سالهای بعد هم که با آنان در ارتباط بودیم می دیدم که پول جمع می کنند تا به طلا و جواهرات تبدیل کنند.این اواخر پول ها به جای تبدیل به طلا و جواهرات به مارک دلار تبدیل می شد ، ولی هیچ وقت ندیدم استفاده ی شایسته ای ازآن کنند.سیما هم طبق خصیصه ذاتی قران قران پولش را جمع می کردوحساب بانکیش را بالا می برد.او پول زیادی می خواست ولی اگر ازپول هیچ استفاده ای نشود به چه دردی خواهد خورد؟!
-
تابستان از راه رسید و من مثل هر سال امتحاناتم را با موفقیت پشت سر گذاشتم.عباس آقا طبق قولی که داده بودبا نامه خبر ورودش را به ما اطلاع داده بود .منزل ما هم برای پذیرایی ازاو آماده شد.طبق معمول بچه ها سربه سرم می گذاشتند.آن قدر که حتی زرین کوچک هم با دیدن من دست می زد و می گفت عباس آقا . به قدر با نمک این کار را انجام می داد که به جای اخم و تخم به او می خندیدم. با وجود اینکه دوست نداشتم نام عباس کنار نام من تکرار شود.ولی واکنشی هم درمقابل بقیه از خود نشان نمی دادم.زیرا ازدواج برایم مفهومی نداشت. کلمه ازدواج در ذهن من لباس سفید عروسی و آرایش و بزن بکوب تداعی می کردنه چیز دیگر.حتی به من بر نمی خورد که نام عباس که سی و پنج سال سن داشت کنار من که چهارده سال داشتم بگذارند.درآن سن هیچ درکی از این موضوع نداشتم.تا به آن لحظه پسری در زندگیم وارد نشده بودتا زیر گوشم زمزمه دوستت درام سر بدهد تامن مفهوم عشق و دوست داشتن راتجربه کنم.هوز به کسی علاقه مندنشده بودمو همه مردها برایم مثل هم بودند.البته خودم هم دختر سربه زیر و منزوی بودم چئن مار مرااین طور تربیت کرده بود. هنوز حرفهای او در گوشم طنین انداز که می گفت:دختر نجیب توی صورت هیچ مردی نگاه نمی کنه.دختر نجیب وقتی راه میره فقط جلوی پاشوا نگاه می کنه. دختر نجیب این کارو نم یکنه.دختر نجیب...به عقیده مادراگر دختری خلاف این قواعد را انجام می داد دختری جلف و نانجیبی به حساب می آمدکه هیچ وقت عاقبت به خیر نمی شد.
من هم با گذشت سالها هنوزهم عادت دیرینه تربیتی امرا دارم و هرگاه که راه می روم بیشتر زمین را نگاه می کنم و البته از دیدن آب دهان و آب بینی مردم بی ادب حالت تهوع به من دست می دهد. گاهی به خودم می گویم: احمق سرتا بالا کن و مردم را تماشا کن.آسمان و آفتاب درخشانو طبیعت زیبا را ببین همه این ها را خدا برای تو خلق کرده تا اونا را ببینی و لذت ببری و شاکر باشی.
عباس آقا به تهران آمد با یک چمدان بزرگ سوغاتی و یک حلب روغن هفده کیلویی علاء. من جلو نرفتم و آن قدر صبر کردم تا مجبور به رفتن و سلام به او شوم.طبق معمول روی تراس رافرش پهن انداخته بودیم.و بساط چای و شام رادر فضای آزاد روبه راه کده بودیم.مادر روی فرش پتوی با ملحفه سفیدانداخته بود و پشتی های مهمانخانه راهم آورده بود تا کمر عباس آقا خشک نشودو بتواند به آن تکیه بدهد.بساط قلیان و میوه و تنقلات به راه بود.شام مفصلی به افتخار ایشان تهیه شدتا به این ترتیب از خجالت زحمت های او بیرون بیایند.عباس آقا با چمدان بزرگ از سوغاتی حسابی پدر را شرمنده کرد.او هیچ کس را از قلم نیانداخته بود و برای همه در خور سنشان چیزهای قشنگی آورده بود.برای من پارچه ای زیبا هراه با شانه سری آورده بودکه وقتی ان را می گرفتم از خجالت سرخ شده بودم.
پس از صرف شام ،میوه و تنقلات آورده شد. تابستان بود و من هم بهانه ای برای ترک جمع نداشتم.به ناچار آنجا ماندم وبه گفت وگوها گوش سپردم.عباس آقا و پدر از خاطرات دوران جوانی خود صحبت می کردندو می خندیدند.پدر پرسید چراهنوز ازدواج نکرده
عباس آقا سرش را پایین اداخت و با خجالت گفت: اگر خدا بخواهد می خواهد همین کار رابکند.
بازهم نگاه مادر و سیما در هم گره خورد ولبخند محوی روی لبهایشان ظاهر شد.پدر موضوع بحث را به جای دیگری کشاندولی معلوم بود عباس آقا دوست دارد در مورد بحث قبلی صحبت کند.اودر لفافه منظورش رابیان کردو پدر خود را به راهی زد که نمی فهمد منظور او چیشت. خلاصه آن شب گذشت.روز بعد که عباس آقا خواست برودپدر مبلغ سیصدتومان داخل پاکت گذاشت تا به عوض پول روغن به او بدهد،این کاربه عباس آقا خیلی برخورد طوری که پدر از مطرح کردن دوباره آن پشیمان شد.
دوروز بعد خواهر عباس آقا به منزل ما تلفن کرد.پس از سلام وتعارف به مادر گفت:خانم ما تعریف شما را از عباس خیلی شنیدیم، خیلی مشتاق هستیم شما را از نزدک زیارت کنیم. اگر اجازه دهید یک روز را تعیین کنیدما خدمت برسیم.
مادر همان لحظه از آنها دعوت کرد تا به منزلمان بیایند. پس از اتمام مکالمه مادر نگاه معناداربه پدر انداخت و گفت:دیدی بهت گفتم حالا چیکار کنیم؟
پدر نفس عمیقی کشید و گفت آره راست گفتی اینا به احتمال زیاددارند برای خواستگاری می آیند.عباس وضع مالی خوبی داره تجارت خونه اش هم خیلی پر رونقه.خودش بچه بدی نیست، ولی مایل نیستم یاسمن را به اون بدم.چون هرچی باشه هم پیاله ایم حلا بگذریم که دو سه سال از من کوچک تره. ولی خوب سی و دو سه سال از یاسمین بزرگتره.
یاسمین دهنش هنوز بوی شیر میده و هنوز وقت شوهر کردنش نیست. یه دختر چهارده ساله چی از زندگی می فهمه. الان که درس می خونه و سرو گوشش نمی جنبه پس چه مرضیه که زود شوهرش بدیم؟
پدر سرش را تکون داد و گفت: خب حالاچیکار کنیم؟
-
سیما که شاهد گفت و گوی آن دو بود گفت:آقاجون،خانوم جون من یه پیشنهادی دارم.
پدر و مادر که عقلشان به جایی نمی رسید به او نگاه کردند تا راه حلش را بیان کند.سیما که مغز متفکری داشت گفت :بهتره روزی که خواهر عباس آقا آمد اینجاحلقه مرا دست یاسمن کنیدو پیش از اینکه بخواهند حرفی از خواستگاری پیش بکشند حرف به میان بکشید که یاسمن ناف بریده محمود پسر خاله مادرش است.این طوری دوستی آقاجون با عباس آقا هم به هم نمی خوردو اون هم از دست آقاجون دلگیر نمیشه.
فکر بکری بود . پدر و مادر با خوشحالی این فکر را پسندیدند.
یک روز پیش از مهمانی مهمانخانه بالا را جارو گردگیری کردندو وسایل پذیرایی از مهمانان آماده شد.صبح روزی که مهمان داشتی حیاط آب و جارو شد و آب حوض را هم عوض کردند.ساعت چهار بعداظهر عباس آقا به اتفاق خواهرانش زنگ در منزل ما را زدند.مادر و پدر به استقبال آنها رفتند.خانمها وارد شدند و عباس آقا به بهانه ی اینکه به بچه ها قول داده تا برای تفریح به بوت کلاب بروند منزلمان را ترک کرد.
مادر ، خواهران عباس آقا را به طبقه بالا راهنمایی کرد.هر دو دهه ی سی عرشان را می گذرانددند وخیلی آراسته و مرتب بودند. موهایشان رنگ ومپزامپی شده بودو خیلی مودبانه صحبت می کردند.با وجود سن کمی که داشتم خیلی بلندتر و تو پر تر نشان داده می شدم.آن روز لباس زیبایی تنم کرده بودم.که متناسب با اندامم بود.حلقه سیما هم در دستم بود.باسینی چای وارد شدم و پس از سلام و احوالپرسی برای تعارف جلو رفتم.
به سفارش سیما طوری سینی را در دست گرفته بودم که حلقه ام دیده شود.پس از تعارف چای کنار مادر و سیما نشستم و نگاه خریدارانه آنها را بر روی خود تحمل کردم.پس از تعارفات معمول یکی از خواهران عباس آقا با لبخند ملیحی پرسید :یاسمن جان کلاس چندم هستی؟
سوالش را پاسخ دادم. که او باز هم سوال دیگری پرسید.پس از پاسخ به سوالات او با نگاه و اشاره مادراجازه خواستم و اتاق را ترک کردم. از خواهران عباس آقا خیلی خوشم آمدو در همان ملاقات اول متوجه شدم چه انسانهای وارسته و با فکری هستند.از اینکه مادر با نگاهش از من خواسته بوداتاق را ترک کنم خیلی حالم گرفته شد.بلند شدم و بیرون رفتم.در حالی که با خودم فکر می کردم که اگر قرارنیست آن ها مرا به عباس آقا بدهند پس چرا گذاشتند کار به اینجا بکشد.اصلا چرا عقیده مرا در مورد این خواستگاری نمی پرسند.مگر غیر از این است که آنها به خاطر من اینجاهستند؟نفس عمیقی کشیدم و مطمئن بودم که هیچ وقت پاسخ قانع کننده ای برای سوالاتم پیدا نخواهم کرد.
به آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم و در حالی که دستانم راتکیه گاه صورتم قرار داده بودم به این فکر می کردم چقدر خب می شد اگر به وسیله عباس آقا از این خانه دور می شدم. آن موقع در سنی نبودم که به معایب و محاسن ازدواج فکر کنم ، فقط دوست داشتم راهی برای فرار از خانه پیدا می کردم.برایم فرقی نمی کرد آن شخص عباس باشد یا شخص دیگر.
همان طور که به این موضوع فکر می کردم به خاطر آوردم که چه آرزوهای دور و درازی دارم که مایلم به آنها برسم.دوست داشتم درس بخوانم و دکتر شومف اما از وضعیت ناهنجار خانه نیز خسته شدم یودم. آن روز پس از خروج من از اتاق یکی از خوهران عباس آقا بدون اینکه
-
صفحه ی 130 تا 134
به مادر و سیما فرصتی بدهد تقاضای او را مطرح می کند. مادر هم که بلد نبوده خوب دروغ بگوید با من من به او می گوید که یاسمین را برای پسرخاله ام ناف بریده ایم، الان هم نامزد اوست و اگر بخواهیم نامزدیشان را به هم بزنیم روابط فامیل به هم می خورد وگرنه چه کسی بهتر از عباس آقا.
با این حرف آب پاکی روی دست عباس آقا و خواهرش ریخته می شود. دو ساعت بعد که عباس آقا برای بردن خواهرانش به منزلمان آمد پدر به استقبالش رفت و او را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد. بعد سیما برایم تعریف کرد به محض این که عباس آقا داخل اتاق شد با اشاره از خواهرانش پرسید که چی شد. خواهر بزرگ او هم ابروانش را به نشانه منفی بالا می برد و به این ترتیب پاسخ او را می دهد. سیما می گفت رنگ صورت عباس آقا با دیدن این پاسخ بدجوری سرخ و کبود شد و با حالتی معذب روی مبل نشست و حتی چایش را هم نخورد. پس از چند دقیقه هم از جا بلند می شود و به اتفاق خواهرانش خداحافظ می کند و می رود.
هفته بعد به پیشنهاد پدر به منزل خواهر بزرگ او رفتند تا بازدیدشان را پس بدهند، ولی عباس آقا همان روز به زاهدان برگشته بود و دیگر خبری از او نشد. حتی تا این لحظه از عمرم دیگر او را ندیدم.
ماهها از جریان عباس آقا گذشت و این پرونده در منزل مختومه اعلام شد. بچه ها کم کم یادشان رفت شخصی به این نام وجود داشته. من نیز زندگی خودم را می کردم و برای سال دوم دبیرستان آماده می شدم. پدر با همان وضعیت قبلی به کار خود ادامه می داد با این تفاوت که حساب و کتاب از دستش خارج شده و در کارش به مشکل بر خورده بود. پدر دلیل این آشفتگی را اعتیادش عنوان می کرد و می گفت: دیگه باید این لعنتی رو ترک کنم، خودم هم خسته شدم. جوونیم و سرمایه ام سر اعتیاد داره تباه می شه. باید فکری به حال خودم بکنم. ماهی نه هزار تومان شوخی نیست. این پول می تونه وضع زندگی ما رو بهتر از اینی که هست بکنه . . .
خلاصه پدر با گفتن این حرفها حسرت را به دل همه ما می نشاند و با تشریح روزهای پس از ترک اعتیاد دورنمای قشنگی از زندگی برایمان تصور می کرد. ما هم که تمام حرفهای او را دربست قبول داشتیم آرزومند بودیم که این موضوع هر چه زودتر اتفاق بیفتد. با بستری شدن پدر، جو منزل کمی آرامش پیدا کرد. من که هنوز نگرانی دوران بچگی سرم از سرم نداشته بود هر روز از راه مدرسه به ملاقات او می رفتم تا با دیدن او خیالم راحت شود.
پس از مدتی پدر، سالم و سرحال به منزل بازگشت و تا مدتی آرام و سر به راه بود، اما همین که دو سه ماهی گذشت با داد و فریاد به دنبال بهانه ای بود که به سراغ مواد برود. تا دری به تخته می خورد داد و هوار راه می انداخت و می گفت: شماها دشمن من هستید، دارید با اعصاب من بازی می کنید. خب بایدم برم دنبال این کار، چون شما نمی گذارید راحت باشم. بعد هم لباسهایش را می پوشید و در را محکم به هم می زد و از خانه خارج می شد.
پدر این بار به سراغ هرویین رفت و گناه این کار را به گردن مادر انداخت، ولی همه ما دیگر می دانستیم پدر زمانی سراغ ترک اعتیاد می رفت که دیگر کشیدن مواد، نشئه اش نمی کرد پس از اینکه سم از خونش پاک می شد کیفش سر جایش می آمد و کشیدن مواد برایش لذت بخش تر می شد. بیچاره مادر که با چه موجودی زندگی می کرد. این بار وقتی مادر فهمید پدر بار دیگر آلوده شده داد و فریاد راه انداخت و خودش را زد. به زمین و زمان بد و بیراه گفت مادر حال خود را نمی فهمید. فحش می داد و کفر می گفت. نفرین می کرد و می گریست. بیچاره مادر. بعدها که جا پای او گذاشتم تازه توانستم درک کنم که او چقدر طاقت داشت و چقدر صبوری می کرد. او در زندگی با پدرم ذوب می شد و می سوخت، ولی باز هم مقاومت می کرد. شاید بهتر است بگویم فولاد آبدیده شده بود. بله، این لفظ مناسبی برای مادر است. فولاد آب دیده! اما چرا؟! و پاسخ این چرا را بعدها که خودم دارای فرزند شدم فهمیدم.
هنوز جوهر پرونده عباس آقا کاملا خشک نشده بود که دو خواستگار دیگر، در منزلمان را زدند. یکی از دیگری متشخص تر و بهتر، ولی من جلوی هیچ کدام ظاهر نشدم. نمی دانم چرا مسخ بودم و دلیل واضحی برای این کار نداشتم.
پدرم پسرخاله ای داشت به نام احمد که با آنان رفت و آمد خانوادگی داشتیم. خانواده خوب و متشخص و در عین حال با کمالاتی بودند. پسر بزرگی داشتند که نامش احسان بود، و جوانی روشنفکر و متدین و البته بسیار نجیب بود. احسان در تهران درس می خواند و گاهی به ما سر می زد. چندین ماه بود که او را ندیده بودیم، ولی بعد فهمیدیم که دوری او به خاطر این است که در مورد من به احساس خاصی رسیده بود و از آنجا که خیلی مؤمن و مقید بود به محض فهمیدن احساسش نزد خاله پدرم که مادربزرگش بود رفته و خواسته اش را با او در میان گذاشته بود.
-
یک روز که از مدرسه برمی گشتم خاله پدرم را منزلمان دیدم. او زنی خوش خلق و متدین بود، ولی آن روز احساس کردم با دیدن من خیلی جا خورد. با خوشحالی جلو رفتم و در حالی که خم می شدم صورتش را بوسیدم به او خوش آمد گفتم. او نیز صورتم را بوسید و برایم آرزوی خوشبختی کرد. احساسم به من ندا می داد که او به منظور خاصی به منزلمان آمده زیرا خیلی کم اتفاق می افتاد به منزلمان بیاید. آن هم اگر عروسی یا جشنی بود و دعوت شده بود وگرنه این طور اتفاقی و فقط برای سرزدن به منزلمان نمی آمد. آن شب هم منزلمان ماند و این باعث شد فکر کنم او خیالاتی در سر دارد. آن شب حواس خاله پدر خیلی به من بود و مرتب مرا با چشم دنبال می کرد. آن زمان دختری بودم که بدون چادر می گشتم، البته این به آن معنا نبود که ولنگار باشم، بلکه مقتضای جامعه چنین ایجاب می کرد که بدون حجاب بگردیم.
پدر ساکش را بست و دوباره راهی شد و این بار رفت تا برای همیشه ترک کند، البته به گفته خودش.
این، بار سومی بود که برای ترک اعتیاد بستری می شد. این بار هم پیش دکتری رفت که سالها پیش، توسط او توانسته بود مدتی ترک کند. آن موقع کلاس چهارم ابتدایی درس می خوندم. من که هنوز خاطره دوران سلامتی او را به یاد داشتم امیدوار بودم این بار مثل دفعه قبل نشود و او بعد از این که سلامتیش را به دست آورد بار دیگر خود را آلوده این سم نکند.
روش کار این دکتر حاذق به این طریق بود که او بیماران را در طبقه دوم منزلش بستری می کرد و شربتی از تریاک تهیه می کرد و هر روز یک قاشق از آن را به بیمارانش می خوراند، سپس هر روز به میزان کمی آب به این شربت اضافه می کرد تا اینکه پس از مدتی درصد تریاک این شربت به صفر می رسید و به همین ترتیب غلظت مواد مخدر نیز در خون بیمار پایین می آمد و بیمار می توانست بدون مواد افیونی، سالم زندگی کند. البته در طول درمان با تزریق سرم و دادن ویتامین های تزریقی و خوراکی و هم چنین تغذیه خوب، بدن بیمارانش را تقویت می کرد به طوری که کسی از کلینیک این پزشک حاذق و دلسوز مرخص می شد صد و هشتاد درجه با کسی که برای بستری شدن رفته بود فرق کرده بود. پدر که یک بار توسط همین دکتر توانسته بود ترک کند به او اعتماد کامل داشت برای همین، بار دیگر به او مراجعه کرد. صبح روز بعد خاله پدر، منزلمان را ترک کرد بدون اینکه در مورد چیزی با پدر و مادر صحبت کند. بعدها شنیدم که به احسان گفته بود: یاسمین دختر خوبیست، ولی به درد تو نمی خورد. زیرا با خانواده ات اصلا جور در نمی آید و پدر و مادرت هم هرگز با این وصلت موافقت نخواهند کرد. این موضوع همین جا خاتمه پیدا کرد، اما حسرتی در دل من باقی گذاشت.
روزها می گذشت و من بزرگ تر می شدم. کم کم احساسات متفاوتی در من شکل می گرفت. اغلب همکلاسانم برای خود کسی را برگزیده بودند و به او عشق می ورزیدند. من نمی خواستم از آنان کمتر باشم، ولی کسی نبود تا مورد توجهم باشد، البته این از سر خودخواهی و غرور نبود. بلکه هنوز به آن باور نرسیده بودم که می توانم کسی را به حد پرستش دوست داشته باشم.
در بین اقوام مادر که اکثرشان متجدد و امروزی بودند اکرم، دخترخاله او، بیشتر از همه با ما رفت و آمد داشت. گاهی هم برادرش محمود همراه او می آمد. محمود که اینک جوانی خوش قد و بالا و خوش قیافه شده بود بیشتر از پسرهای فامیل مرا جذب می کرد. محمود خیلی زبان باز و بذله گو بود و با گفتن جوکهای بامزه و لطیفه های جالب، مخاطبش را به راحتی جذب می کرد طوری که اخموترین افراد وقتی کنار او می نشستند لبانشان به خنده باز می شد و چه بسا به قهقهه هم می افتادند. با تمام این حرفها محمود خیلی چشم چران بود و گاهی که چشمم به او می افتاد نگاه خیره اش را به خود می دیدم. پس از گذشت این همه سال هنوز حرف اکرم را که در عروسی مجید به من گفته بود را به یاد داشتم. بارها و بارها آن را در خیالم تکرار می کردم. این بوسه هم از طرف محمود که سفارشش رو خیلی کرده بود.
-
135_138
عجیب بود که هربار هم احساس خوبی به من دست می داد از محمود خوشم می آمد و با خودم فکر میکردم اگر قرار است با مردی ازدواج کنم چه بهتر که اون مرد محمود باشد چون هم خوش بر و رو و خوش قدوبالا است و هم خوش اخلاق. ان موقع هنوز بچه ای بودم که آدم ها را برحسب ظاهرشان خوب وبد می دیدم
کم کم خودم هم باورم شد که مرد اینده من کسی نخواهد بود جر محمود. در این باور بی بی سلطان نیز بی تقصیر نبود زیرا مرتب از اکرم و خواهر برادرانش تعریف می کرد و به این وسیله فکر ازدواج با محمود را درذهن من می انداخت و با نقل قولهایی که از انان در خانواده می شد این فکر را تقویت می کرد
محمود از کودکی پدر خود را از دست داده بود و با مادر وبرادر کوچکش زندگی می کرد البته یک برادر بزرگتر و دوخواهر هم داشت که ازدواج کرده و به دنبال زندگی خود رفته بودند
محمود به زحمت و سختی توانسته بود دیپلم بگیرد و هنوز سرکار نیرفت حرفه اصلی اش شلنگ انداختن در خیابانها و دختر بازی و چشم چشرانی بود.سرباز هم نرفته بود و از جیب خانواده میخورد زیرا دختر بازی برای او وقت نمیگذاشت تا بخواهد کاری دست و پا کند. منبا ان افکار بچگانه و خام در حالی که مه چیز را میدانستم اما این چیزهارا عیب نمیدانستم و منتظر بودم تا مادر او روزی به خواستگاری ام بیاید.
خداا شکر که غرور کاذب خانواده مادرم که همگی خود را برتر از دیگران میدانستند اجازه نداد تا خاله مادر پاپیش بگذارد و مرا برای محمود خواستگاری کند هرچند که فرقی هم نمیکرد گویا خدا نمیخواست زندگی من به دست محمود خراب شود و ای وظیفه را بر عهده کس دیگری گذاشت
همان زمانها بود که پدر پاتوق جدیدی برای خودش پیدا کرده بود و اغلب اوقاتش را در انجا میگذراند این پاتوق رستورانی بود به نام هلمبورگ که برِ خیابان پیلوی بود و بالای تپه ای قرار داشت انجا تراس زیبایی داشت که مشرف به خیابان بود و از انجا میشد تا دوردستهارا تماشا کرد پدر اغلب به انجا میرفت تا با دوستان جدیدی که همانجا پیدا کرده بود خوش باشد. یکی از دوستانش که بیشتر از همه با او عیاق شده بود مردی هم سن و سال خودش یود به نام اقای شکری.
شکری از خانواده های اصیل و بزرگ یکی از شهرستانهای اطراف تهران بود.پدربزرگشان از ده به شهر امده بود و با اندک سرمایه و با کار و کوشش و تلاش توانسته بود ثروت قابل توجهی به دست بیاورداینطور که میگفتند شکری بزرگ مرد سخی و مردم نواز بوده که در هر حال دست خیر داشته. ثروت او پس از مرگش به سه پسرش رسیده که این شکری هم از نوه های او بود
دوستی پدر و اقای شکری به رفت و امد خانوادگی انجامید و طبق معمول پای انان به منزلمان باز شد شکری پسرعمویی داشت پنجاه و سه چهار ساله به نام عباس که بیمار بود اینطور که خانم شکری به مادر گفته بود عباس در جوانی بیماری سفلیس گرفته بود و بعد هم مبتلا به بیماری شیزوفرنی شده بود.این بیماری کم کم مزمن نیشود طوریکه دیگر هیچگاه نتوانست سلامت کاملش را بدست بیاورد.بیماری عباس اقایه اینصورت بود که 6 ماه از سال را دچار افسردگی و انزوا بودو با هیچ کس جز همسرش صحبت نمیکرد خود را در اتاق حبس میکرد وتنها تحرک او برای رفتن به دستشویی بود پس از گذراندن این 6 ماه از انزوا بیرون میامد و چنان شاد و پر تحرک میشد که گویی او ان کسی نیست که در انزوا بود در طول این مدت خیلی زیاد میخورد طوریکه همیشه پیزی باید جلوی دهانش بود تا بجمبد
همسرش زنی صبور بود که در تمام دوران چه زمانی که عباس اقا منزوی بود وچه زمانیکه شاد و شنگول بود لب از لب باز نمیکرد او زنی ارام بود وشکوه ای از زندگی اش نداشت از نظر وضعیت مالی کم و کسری نداشتند رسول پسر بزرگ انان تمام سرمای پدر را در دست گرفته بود و زندگی خود و پدرش را اداره میکرد.
یک روز که پدر و اقای شکری باهم صحبت میکردند او خطاب به چدر میگوید:حسیت اقا دنبال یه دختر خوب و باخانواده میکردم.تو سراغ ندار؟
پدر باخنده میگوید:به سلامتی مگه پسر کوچیکه وقت زنش شده؟
اقای شکری در پاسخ پدر میگوید:ای بابا همون بزرگه رو که زنش دادیم برای هفت پشتم بسه.این یکی حالا مونده از شیر بیفته
-خب پس برای که دنبال دختر خوب میگردی؟
-
- برای پسر عباس اقا,پسر عموم
پدر کمابیش با وضغیت عباس اقا اشنا بود فکری میکند و میگوید:ولله من خودم یه دخنر خوب سراغ دارم
شکری ذوق زده میگوید:حسین اقا جون من راست میگی؟؟
پدر که رفیق بازی اش گل کرده بو میگوید:چراکه نه!من به این دخترم خیلی علاقه دارم وهمیشه ارزو دارم اونو جایی بفرستم که کمتر از گل بهش نگن
خود اقای شکری مرد خوب وخانواده داری بود به همین جهت پدر فکر میکرد پسرعمویش هم مثل اوست به خصوص که از اقای شکری شنیده بود که خانواده عباس اقا مردمانی اصیل ومتمول هستند و به خیال خودش میخواست این فرصت را از دخترش دریغ نکند
به گفته اقای شکری رسم خانوادشان این بود که با بستگان خود وصلت میکردند
مثلا پسرعمو با دختر عمو و دختر عمه با پسر دایی.نوه دایی با دختر دختر عمه . از این قبیل نسبتهاس فامیلی بدون شک بهمین خاطر بود که بیماریهای موروثی بینشان زیاد دیده میشد.
خلاصه پدر با اقای شکری قرار کیگذارد که به اتفاق پسرعمو ومسرش بریا خواستگاری از من به منزلمان بیاید وقتی پدر این خبر را به ما داد حیران ماندم.مادر با دهانی نیمه باز پدر را مخاطب قرار داد گفت:بابا این دختر بچه است داره درس میخونه چرا مرتب با احساس این دختر بازی میکنی؟چرا داری سربه هواش میکنی؟چرا به حال خودش نمیذاری؟
صدای مستبدانه پدر مثل همیشه بلند شدکه:زن تو نمیفهمی سعادت پشت در خونت اومده اونوقت داری لگد به بخت دخترت میزنی؟تو که نمیدونی اونا چه خانواده ای هستند.محترم.ابرودار.تازه,گذ شته از اینا خیلی هم ثروتمندند باور کن یاسمین اگه با این خانواده وصلت کنه رنگ سختی رو نخواهد دید؟
صدای مادر دیگه به گوشم نرسید و این نشان میداد که سخت به فرو رفته است روز بعد پدر مرا صدا کرد و صفتهای خوب و بی شمار این خانواده را بر شمرد و در اخر گفت:یاسمین,فرصت بزرگی برات پیش امده.اگر قبول کردی رضا بشی که هیچ,وگرنه مطمئن باش دیگه چنین فرصتی پیش نمیاد
پدر خودش هنوز عباس اقا رو ندیده بود چه برسه به اینکه رضا را ببیند و درباره اش تحقیق کند فقط از روی حرفهای اقای شکری فکر میکرد که انان نیز مانند او باشند
بدون اینکه پاسخی به پدر بدهم فقط او را نگاه کردم ,ان لحظه این
-
139 – 143
فکر می کردم بهتر است ندیده این خواستگار را قبول کنم تا از دست جو نا آرام خانه راحت شوم. ار آن طرف سیما لحظه ای آرام نداشت و مرتب با من صحبت می کرد بهتر است به امید اینکه شاید سر مادر محمود درد بگیرد و برای خواستگاری از من به منزلمان بیایید ننشینیم. معتقد بود شوهر ثروتمند و مالدار بهتر از مردیست که با جیب خالی حرفهای عاشقانه می زند.
روز خواستگاری از راه رسید. طبق معمول خانواده آماده پذیرایی از مهمانان شدند. درست رأس ساعت معین زنگ به صدا درآمد. این صدا چون پتک برسر من فرود آمد. پدر خود به استقبال آنان رفت و لحظه ای بعد مادر به او پیوست تا مهمانان را به داخل دعوت کند. عده ای وارد حیاط و بعد داخل پذیرایی شدند. مهمانان عبارت بودند از مادر محجبه داماد و پدر او که دوران انزوایش را می گذراند. رسول برادر بزرگ او و همسرش، خواهرانش به همراه شوهرانشان و در آخر خود داماد که صورتش پشت دسته گلی پنهان بود.
پدر مهمانان را به طبقه بالا و مهمانخانه هدایت کرد. مردها در یک اتاق و زنها در اتاق کناری نشستند. چای توسط خدمتکار منزل آورده شد و چند دقیقه بعد من بدون چادر وارد اتاق شدم. چشمها همه متوجه من بود و من را برانداز می کردند. با توصیفی که پدر از داماد کرده بود منتظر بودم مردی بلند بالا با صورتی جذاب ببینم. در فرصتی چشم گرداندم تا مردی با این مشخصات پیدا کنم، ولی چنین کسی را ندیدم. وقتی مرا در جایی نشاندند که به اصطلاح روبروی داماد باشم فقط یک لحظه سرم را بلند کردم و توانستم او را ببینم. تمام تصوراتم به یک باره دود شد و به هوا رفت. به جای آن چیزی که در ذهنم بود مردی را دیدم که نه تنها زیبا نبود بلکه خیلی هم زشت به نظرم رسید. قدی کوتاه و هیکلی ریز و صورتی ریز نقش داشت. به او می خورد بیست و شش هفت سال سن داشته باشد.
تا پیش از دیدن داماد در رؤیای زیبا سیر می کردم که پس از دیدن او این رؤیا تبدیل به کابوس شد. سرم را پایین انداختم و منتظر اشاره ای بودم تا اتاق را ترک کنم. هر چه منتظر شدم کسی از من نخواست این کار را بکنم به خاطر همین خودم بلند شدم و با گفتن با اجازه از اتاق خارج شدم. دلم بدجوری گرفته بود. دیدن داماد نه تنها اثر خوبی در من نگذاشته بود بلکه تصور تلخی هم در من به وجود آورده بود.
به سراغ لیوان آبی رفتم تا با نوشیدن آن التهاب درونم را تسکین دهم.لحظه ای بعد سیما با چشمانی که برق شادی در آن هویدا بود سراغم آمد و گفت: داماد جواب مثبت داده. حالا می خوان نظر تو رو بدونن.
از شدت ناراحتی خندیدم. سیما مرا سئوال پیچ کرده بود و مرتب می پرسید: زود باش جواب بده همه منتظرن. چی شد؟ پسندیدیش؟ نه او را پسندیده بودم نه دلم می خواست منزل پدر بمانم. دلم چون پرنده ای بود که می خواست پرواز کند و به جایی برود که جز محبت و عشق چیز دیگری نباشد. در همان حال دلم نمی خواست آرامش و آزادی را با کسی تجربه کنم که دلم او را نپذیرفته بود.
به فکر فرو رفتم. صدای سیما که از من سؤال می کرد کم کم در گوشم محو شد. سکوتم طولانی شد و آن را به نشانه رضایتم تلقی شد. سیما چون فاتحی که قله تسخیر نا پذیری را فتح کرده باشد مرا ترک کرد و به اتاق برگشت. تازه صدای او را شنیدم که با لحن همیشگی خود گفت: عروس خانم چیزی نمی گه، فکر می کنم سکوت او دلیل بر رضایتش است.
صدای دست و مبارک باد را که شنیدم گویی خنجر در قلبم فرو کردند. تازه آن لحظه به یاد آرزوهایم افتادم. درس خواندن و ادامه تحصیل در سوئد و سپس دکتر شدن. خدای من یعنی این پایان کارم بود؟ مگر نه اینکه پدر گفته بود اگر خوب درس بخوانی می فرستمت بری سوئد ادامه تحصیل بدی؟ من که سر قولم بودم خوب درس خواندم پس چرا پدر می خواست زیر قول خود بزند؟
پس از رفتن مهمانان مادر به سراغم آمد و گفت: یاسمین تو او را پسندیدی؟
-
از حرصم به او پاسخ ندادم. کاش آن قدر حماقت نمی کردم که به جای لج کردن و پاسخ ندادن به آنان می گفتم که او را نپسندیده ام؛ ولی لجبازی و سکوت مرا حمل بر رضایتم کردند غافل از اینکه هر سکوتی دلیل بر رضایت نیست. مادر با اینکه چهره اش نشان می داد خودش هم داماد را نپسندیده؛ اما سؤال می کرد تا مطمئن شود. پدر که از خانواده داماد خیلی خوشش آمده بود دوست داشت من همسر رضا بشوم و برایش مهم نبود که نتوانسته ام او را به قلبم راه بدهم. هنوز صحبتهای پدر در گوشم زنگ می زند: یاسمین؛ نمی دونی اینا چقدر ثروت دارند. دو تا اتوبوس دارند که بین تهران و کاظمین کار می کند. در بازار تجارتخانه ای بزرگ دارند. چند تا خانه و آپارتمان دارند و هر کدام خانه ای مستقل به نامشان است و یک عالم مغازه دارند که اجاره داده اند. من رفتم تحقیق کردم. به من گفتند رضا و رسول تو مغازه و سرمایه نصف به نصف شریکند، اگه زن رضا بشی تو ناز و نعمت می افتی و هر چقدر که بخوای می تونی درس بخونی.
آن موقع سرم را پایین انداختم و به این فکر کردم که آیا همین طور است که پدر می گویید؟ آبا واقعاً خوشبخت می شوم؟ یعنی ثروت رضا می تواند مرا به اوج خوشبختی و خواسته هایم برساند؟
پدر از من جواب نمی خواست زیرا مطمئن بود روی حرفش حرفی نخواهم آورد.
روز بله بران رسید و مهمانان از راه رسیدند. از طرف ما هم عده ای از بزرگ ترهای فامیل دعوت شده بودند. پدر آقای زربندی و علی آقا را با همسرانشان دعوت کرده بود.
کارها خیلی سریع پیش رفت و دو طرف به توافق رسیدند در صورتی که من و دلم هنوز به توافق نرسیده بودیم. مهریه ام به صدای بلند توسط آقا رسول برادر داماد، خوانده شد. آن لحظه سکوت مجلس باعث شد من هم از محتوای قراری که برای مهریه ام گذاشته بودند با خبر شوم. مهریه ام عبارت بود از یک جلد قرآن مجید، مهرالسنه حضرت فاطمه (ع)، آینه و شمعدان نقره، حلقه و انگشتری جواهر، یک قطعه زمین پانصد متری در کرج و بیست هزار تومان عندالمطالبه بر ذمه داماد.
باقی چیزها از جمله لباس عروس و سایر چیزها نیز روی کاغذ آورده شده. بعد از خواندن توافق نامه صلوات فرستاده شد و شهود آن را امضا کردند. قرار عقد نیز روز مبعث حضرت رسول(ص) گذاشته شد.
مرا به اتاق احضار کردند. چاره ای جز رفتن نداشتم. وقتی وارد اتاق شدم همان لحظه ورود چشمم به داماد افتاد که نیشش تا بناگوش باز بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. احساس بدی به وجودم چنگ انداخت، ولی کار را تمام شده می دیدم و باید خود را قانع می کردم و هر طور که بود با خودم کنار می آمدم.
نفهمیدم دوران نامزدی چطور گذشت. گاهی رضا به منزلمان می آمد، ولی سعی می کردم تا جایی که می توانم با او روبرو نشوم و عجیب بود که این جلو نرفتنم را به پای خجالتی بودنم می گذاشتند نه پای نخواستنم.
در چهره پدر خوشحالی موج می زد. ولی مادر زیاد خوشحال نبود. نمی دانستم گرفتگی چهره اش را به چه چیز ربط دهم. پدر که گویی از چهره مادر بی رضایتی اش را می خواند بارها و بارها به مادر گفت: زن، تو نمی فهمی، من می دونم اینا چه آدمای خوبی هستند.
گاهی به یاد این جمله پدر می افتم و به این نتیجه می رسم که قوه درک مادر از مسائل خیلی بیشتر از پدر بود که به اصطلاح خودش در جامعه و بین مردم گشته بود. پدر برخلاف ادعایش از بینش اجتماعی خوبی برخوردار نبود و از جمله کسانی بود که فقط تا نوک بینی شان را می بینند. البته انتظاری بیش از این از او نمی شد داشت زیرا اگر قوه تعقل و تفکر خوبی داشت هیچ گاه به سراغ مواد مخدر نمی رفت تا با دست خود تیشه به ریشه زندگی اش بزند.
یک روز پدر زودتر از معمول به خانه آمد و مرا با خود به دادسرا برد. چون هنوز پانزده سالم را تمام نکرده بودم بایستی از دادگاه اجازه عقد صادر می شد. آن روز مرا به پزشک قانونی فرستادند تا در این مورد حکم بدهد که آیا شرایط ازدواج را دارم یا نه. چه قانون عجیبی! آیا یک پزشک می توانست نظر بدهد که این دختر از نظر عقلی و احساسی و عاطفی به مرحله ای رسیده که بتواند زندگی مشترکی داشته باشد؟!
پدر بعد از گرفتن معرفی نامه از دادگاه مرا به اتاقی برد که پزشکی با لباس سفید پشت میز نشسته بود. پدر برگه را روی میز گذاشت. پزشک پس از رؤیت آن نگاهی به سر تا پایم انداخت و بعد زیر ورقه چیزی نوشت. آن لحظه احساس نا خوشایندی تمام وجودم را گرفت. پزشک برگه را مهر و امضا کرد و بعد به دست پدر داد. این برگه اجازه نامه ازدواج من بود.
دو روز پیش از عقد منزل ما پر از مهمان شد. خنچه عقد را طبق کشان روی سرشان به منزلمان آوردند. اسپند و کندر دود می کردند. زنی به خانمان آمد تا مرا اصلاح کند. بعد از اتمام کار آینه را دستم دادند تا خود را ببینم.
-
144-145
به نظر خودم خیلی زیباتر شده بودم.ابروانم بلند و کمانی و چشمانم درشت تر و پوست بازتر شده بود.
شب پیش از عقد،اتاق روبه قبله را برای مراسم آماده کردند.صبح زور عقدکنان مرا به سلمانی ایرانی نو واقع در میدان توپخانه بردند.سیما هم مرا همراهی کرد.وقتی وارد سلمانی شدم دو عروس دیگر هم در نوبت آرایش بودند.تا نوبت به من رسید ظهر هم گذشته بود.ناهار را در سلمانی خوردیم و بعد آرایشگر تمام سروصورتم را درست کرد.نوبت به پوشیدن لباس عروسی ام رسید که آن را از مغازه منصف واقع در لاله زارنو خریده بودند.خوب به خاطر دارم که بهای آن هشتصد تومان بود که در آن زمان پول زیادی به حساب می آمد.
لباس دارای بالا تنه ای از جنس ساتن بود که تمام آن سنگدوزی شده بود و دامن آن چند طبقه تافته بود که زیر آن باید ژپون می پوشیدم تا خوب پف کند.پس از پوشیدن لباس،کفشهای پاشنه بلند سفیدی پایم کردم که قدم را کشیده تر از آنچه بود مرا نشان می داد.آرایشگرم که قدش تا سرشانه هایم بود مرا روی صندلی نشاند تا آخرین مرحله تاج را روی سرم بگذارد.کارم که تمام شد مرا به سالن انتظار بردند.به محض پا گذاشتن به سالن صدای تحسین اطرافیان بلند شد.تا چند لحظه از میان دود غلیظ اسپند کسانی را که هلهله و شادی می کردند نمی دیدم.هیچ کدام از آنها را نمی شناختم،زیرا همراهان عروسهایی بودند که پس از من نوبتشان بود.
آن لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم ازدواج و زندگی مشترک بود.فقط به این فکر می کردم که چقدر زیبا شده ام.وقتی خواهر داماد به دنبالم آمد چادری روی سرم کشیدند و آن را تا روی سینه پایین کشیدند و سفارش کردند مبادا صورتم دیده شود.این حرف برایم عجیب بود.چرا نباید صورتم دیده شود در حالی که صبح بدون چادر آمده بودم.وقتی دلیلش را از سیما پرسیدم گفت:تا رونما نگرفتی چهره ات را نشان نده.
همراه سیما و خواهر بزرگ داماد سوار همان خودرویی شدم که صبح ما را به آرایشگاه آورده بود.راننده که مردی مسن بود ما را از راههای خلوت و پرت که بعد فهمیدم خیابان عباس آباد است به منزل برد.این خیابان پلی بود بین جاده قدیم شمیران و جاده پهلوی که به آن جاده نو می گفتند و راهی بود خلوت که فقط مراگز و سازمانهای لشگری در آن بود.
وقتی به منزل رسیدیم مادر با منقل اسپند جلو آمد و یک لحظه مات و مبهوت به من خیره شد.خواهرانم هم حیرت زده به من نگاه می کردند گویی هیچکدام باورشان نمی شد آن عروس زیبا و بلندبالا یاسمین خودشان باشد.مرا در میان صلوات و هلهله حضار به اتاق عقد بردند؛در واقع آنجا حبس کردند تا پیش از عقد داماد مرا نبیند.
ساعتی بعد در اتاق را باز کردند و مهمانانی را که باید هنگام عقد در اتاق باشند به داخل دعوت کردند.هنوز چادر روی سرم بود و از پشت آن کسانی را که داخل می شدند می دیدم عده ای آشنا و بعضی ناآشنا بودند.در این بین بی بی سلطان را دیدم که با قدی خمیده وارد شد و درست روبه روی من کنار در اتاق نشست.بی بی سلطان گرفته و ناراحت بود.شب پیش از سیمین شنیدم که به مادر گفته بود یاسمین را حرام کردید.خدا رحمتش کند او خبر نداشت که غیر یاسمین بقیه بچه های اعظم نیز حرام می شوند.آن هم چه حرام شدنی!
عاقد همراه داماد و یکی دو نفر دیگر وارد اتاق شدند.با دیدن داماد که با قدی کوتاه کت و شلوار دامادی به تنش زار می زد حرف بی بی سلطان به یادم آمد و دل چرکین شدم.وقتی او را دیدم که کنار عاقد نشست و نشان داد آماده است گویی کسی چنگ به دلم کشید.می دانستم برای هرگونه مخالفتی دیر است.عاقد شروع کرد به خواندن خطبه و من بدون اینکه بفهمم
-
146 تا 149
چه مي خواند و چه مي گويد مشغول دلداري و توجيه خودم شدم.سيما زير گوشم گفت:بعد از سه بار بله را بگو قبل از گرفتن زير لفظي بله رو نگي ها
به خودم امدم و متوجه شدم عاقد مي گويد:عروس خانم وکيلم؟
پاسخي ندادم زيرا حتي تمايل به شنيدن نداشتم. صداي سيما بلند شد:
عروس رفته گل بچينه.
بار دوم هم گفت:عروس رفته گلستون. وقتي عاقد براي بار سوم از من پرسيد وکيلم؟لحظه اي سکوت کردم. مادر شوهرم جعبه مخملي قرمز رنگي روي دامنم گذاشت همان لحظه صداي عاقد بار ديگر بلند شد: وکيلم؟ همان موقع پاي سيما را روي کمرم حس کردم که مرابه خود مي اورد تا بگويم بله. همين کار را کردم در حالي که صداي خودم طنين بدي در مغزم گذاشت.صداي دست و هلهله و مبارک باد بلند شد و مردان نيز صلوات فرستادند. وقتي جعبه را باز کزدم از ديدن حلقه ازدواج جا خوردم زيرا طبق قاعده بايد زير لفظي مي دادند نه حلقه را. مادرم بعد سرزنشم کرد چرا زود بله را گفتم و من با بي تفاوتي گفتم:مگه من چند بار عروس شده بودم که بدانم چه بايد بکنم.
به راستي هم برايم فرقي نمي کرد زير لفظي حلقه عروسي بگيرم يا سرويس برليان.
پس از عقد يکي يکي بستگان داماد امدند و به من تبريک گفتند.چهره هيچ کدامسان به دلم ننشست و هر لحظه منتظر بودم اين بساط مسخره جمع شود تا نفس راحتي بکشم. از عروس شدن و عروسي خسته شده بودم و دوست داشتم با خودم تنها شوم.
ساعتها به کندي مي گذشت. به نظرم مي رسيد مراسم عقدم ان گرمي را که بايد داشته باشد ندارد. البته صداي دست و هلهله بلند بود و جمعيت
زيادي هم امده بودند اما هيچ کدام به دلم نمي نشست.
ان روز مقدار زيادي طلا و سکه و نيم سکه از طرف اقوام دو طرف به من داده شد و بعد هم اتاق را خلوت کردند و داماد را پهلويم نشاندند.
به خجالت سرم را پايين انداخته بودم و به اين مردي که با او از همه نظر اختلاف داشتم فکر کردم. اختلاف سني بين ما سيزده سال بود و علاوه بر ان قد من با پوشيدن کفش پاشنه بلند از او هم بلند تر بود و اين چيزي نبود که مطلوبم باشد.
وقتي دستش را دور گردنم انداخت و مرا به طرف خود کشيد تا گونه ام را ببوسد خيلي سعي کردم فرياد نزنم از اين حرکت او نه تنها احساس خوبي به من دست نداد بلکه خيلي هم بدم امد او که سردي ام را به حساب خجالتي بودنم مي گذاشت با کلماتي نرم و مهر اميز با من شروع به صحبت کرد سرم پايين بود و گوشم حرفهايش را مي شنيد اما عجيب بود که اين حرفها از گوشم فراتر نمي رفت و به قلبم نمي نشست.
پس از ساعتي ما را از اتاق خارج کردند و مرا به اتاق زنها و او را به اتاق مرد ها فرستادند ساعتي بعد هم مراسم تمام شد.
-
با وجودي که عاشق درس و مدرسه بودم ولي چون عقد کرده و زني شوهر دار محسوب مي شدم ديگر به مدرسه راهم ندادند و به اين ترتيب پرونده تحصيلي ام بسته شد.تا مدتها به خاطر اين موضوع گريه کردم به خصوص وقتي کارنامه ثلث اولم را گرفتم. تمام نمره هايم بالا و در سطح عالي بود.مدير دبيرستان وقتي پرونده مرا امضا مي کرد تا ان را به پدر بدهد خيلي افسوس خورد.
فاصله بين عقد و عروسي ام نه ماه بود و در اين مدت رضا گاهي به منزلمان مي امد وقتي من و او در اتاق تنها مي مانديم او صحبت مي کرد و من که به گلهاي قالي چشم دوخته بودم به ظاهر نشان مي دادم
به حرفهايش گوش مي کنم اما ان لحظه گذشته را مرور مي کردم تا به نکته اي برسم که مرا مجبور به انتخاب او کرده بود.نمي دانستم چه عاملي باعث شد قبول کنم همسر مردي شوم که حتي ذره اي نسبت به او محبت در خود اخساس نمي کردم. ايا لجبازي بود؟ خستگي از محيط منزل و فرار کردن از جو نا ارام ان؟ يا حماقت خودم؟
به عکس واکنش سرد من رضا مرا دوست داشت و هر بار که مي امد به طريقي محبتش را به من ابراز مي کرد.گاهي هم هدايايي برايم مي اورد. کم کم سعي کردم به او عادت کنم و بپذيرم که چاره اي جز اين ندارم.
چند ماه از عقد کنان من مي گذشت. رفتار پدر نسبت به من خيلي سرد شده بود گويا با پا گذاشتن رضا به زندگي ام محبت از بين رفته بود.اينک بيش از پيش سيما نور چشمي او و عزيز کرده اش شده بود از سيما به خاطر دزديدن محبت پدر خيلي شاکي بودم مادر نيز از رفتار سيما و پدر به تنگ امده بود.بار ديگر قهر کرد و به منزل بي بي سلطا رفت.رفتن مادر اوضاع زندگي ما را عجيب دگرگون کرد.تمام کارها به گردن من افتاده بود و به نظم در اوردن ان منزل بزرگ با ان همه کار چيزي نبود که از عهده من بر بيايد.
حميد و زرين که بزرگتر شده بودند به مدرسه مي رفتند.مجيد هم ظهرها به منزل نمي امد.سيمين هم به کلاس خياطي مي رفت.
ان روز طبق معمول پس از انجام دادن کار خانه به طبقه بالا رفتم تا به کار هاي خودم بپردازم. پدر و سيما مثل هميشه مشغول گفت و گو بودند با ديدن ان دو خيلي عصباني شدم به خصوص که حس مي کردم نه تنها از رفتن مادر نا راضي نيستند بلکه خوشحالند که کسي مزاحم گفت و گوي
-
101-96
دارای موقعیت های بسیار خوب اجتماعی بودند و هر کدام صاحب منصب جایی بودند . شوهر خانم بزرگ نیز از همسر اولش سه دختر و یک پسر داشت که انان نیز از نظر وضعیت مالی در حد عالی بودند. در این بین فقط اقای زربندی بود که با وجود تغییر جدیدی که در وضعیت زندگی اش ایجاد شده بود هنوز هم به پای برادران و خواهران ناتنی اش نمی رسید . با این حال به موقعیت انان می بالید و هر جا که مینشست پز انان را میداد ولی در حقیقت رابطه صمیمی و دوستانه ای با انان نداشت.
هیچ وقت نفهمیدم چطور خانواده زربندی حاضر شدند با وصلت دختر زیبا و خانه دارشان با مجید رضایت دهند.زمانی که ما با انان همسایه بودیم پدر در اوج الواتی و مشروب خواری بود .اینکه چطور اقای زربندی که به نظر مردی ارام و سلیم و فهمیده به نظر می رسید بدون در نظر گرفتن سابقه پدر حاضر شده بود دخترش را به پسر چنین مردی بدهد جای بسی تعجب بود.
این فکر همیشه در ذهن من جای دارد که سیما را به پول پدر شوهر دادند نه به عقل و درایت مجید .خودشان می دانستند مجید تا یک سال قبل تو کوچه ها ول می چرخید بدون اینکه نه هنری داشته باشد و نه تحصیلاتی که بشود دلشان را به ان خوش کنند .شاید فکر می کردند با این ازدواحج دختر عزیزشان هرگز مزه تلخ نداری را نخواهد چشید .بیچاره سیما.
سفر تابستانی ما به پایان رسید و به تهران برگشتیم .مادر مرتب پدر را شماتت می کرد که چرا چنین چیزی را عنوان کرده است . به عقیده او هنوز دهن مجید بوی شیر می داد و مفهوم زن داشتن و زن داری را نمی انست.البته حق با مادر با مادر بود. مجید هنوز خودش را درست نمی شناخت پس چطور میشد از او انتظار داشت مسئولیت یک نفر دیگر را به عهده بگیرد.
مادر انقدر گفت و گفت تا عاقبت پدر تسلیم شد و پشت این موضوع را نگرفت و کم کم موضوع خواستگاری در پرده ای از فراموشی فرو رفت . اما از انجا که همواره سرنوشت مسیر خود را طی میکند یک روز پدر سهراب پسر بزرگ اقای زربندی را در خیابان میبیند و پس از سلام و احوال پرسی و پرس و جو از خانواده سهراب به او می گوید : خانم بزرگ از مدتها پیش منتظر شماست . مگر قرار نیست برای خواستگاری سیما پیش او بروید ؟ پدر هم به او پاسخ می دهد که به زودی خدمت خواهیم رسید.سهراب همان موقع نشانی منزل خانم بزرگ را می نویسدو ان را به پدر می دهد.
وقتی پدر موضوع را برای مادر تعریف کرد باز هم او مخالفت کرد و از پدر خواست مجید را در دهان گرگ هایی مثل خانواده زربندی نیندازد . در این بین تنها کسی که کاری به این چیزی نداشت و گویا برایشش فرق نمی کرد چه اتفاقی بیفتد همان مجید بود. پدر و مادر حتی به خود زحمت ندادند نظر او را جویا شوند و ببیند ایا امادگی ازدواج دارد یا نه.
از پدر اصرار بود و از مادر انکار و مثل همیشه موضوعی را برای جر و بحث پیدا کرده بودند و سر ان کشمکش می کردند . عاقبت سلطه جویی پدر باز هم مثل همیشه حرف نهایی را زد و قرار بر این شد که برای خواستگاری از سیما به منزل خانم بزرگ برویم . پدر با اقای زربندی تماس گرفت و به او پیغام داد که اخر همان هفته به منزل خانم بزرگ خواهند امد.
خانم بزرگ در خانه عموی ناتنی سیما زندگی می کرد .او مردی مومن با خدا بود که هر ساله ماه محرم و صفر د رمنزلش مراسم عزاداری بر پا میشد . همسر او زنی فهیم و محتشم بود که اصالت و ایمان را یک جا در هم داشت.
پدر و مادر که هنوز با هم مجادله داشتند به اتفاق مجید که هیچ واکنشی در مورد این موضوع نشان نمی داد به منزل عموی بزرگ سیما رفتند. به گفته مادر ان روز حدود سی نفر مهمان به منزل برادر بزرگ اقای زربندی امده بودندکه همه از بزرگان فامیل محسوب میشدند . خانم بزرگ ابتدا تصور کردهداماد شخص پدر است و او می خواهد از سیما خواستگاری کند . پدر در ان زمان سی و هشت سال سن داشت و البته به مقتضای زمان چنین چیزی عیب نبود.
همان طور که بزرگان فامیل که هنوز تصور میکردند پدر خواستگار است او را برانداز می کردند اقای زربندی برای رفع شبه دست روی شانه مجید می گذارد و می گوید: این شازده پسر داماد عزیز من استو به قول شاعر: خدا کشتی را انجا که خواهد برد /اگر ناخدا جامه بر تن درد.
-
ه گفته مادر وقتی حضور می فهمند داماد مجید است از تعجب چشمانشان گرد می شود. البته حق داشتند .زیرا مجید با وجود قد بلند و لاغرش هنوز چهره بچه گانه ای داشت.
به هر صورت همان شب خانم بزرگ موافقتش را برای ازدواج سیما با مجید اعلام می کند و همان شب میزان مهریه تعین و سایر گفت و گوها انجام می شود و در حقیقت مجلس خواستگاری به مجلس بله بران تبدیل می شود . مهریه سیما یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات و مبلغ پنج هزار تومان به اضافه اینه و شمعدان نقره بود.حلقه و انگشتری و لباس عروس و سایر چیزهایی که باید خریده می شد در نظر گرفته و مکتوب شد و همگان به عنوان شاهد زیر ان انگشت زدند.
وقتی مادر با لب های اویزان و پدر با صورتی خندان وارد خانه شدندفهمیدم برادر بزرگم وارد جمع متاهلان شده است . نگاهی به چهره بی تفاوت و ساده مجید انداختم و در دل گفتم اصلا بهش نمیاد زن داشته باشه.
این موضوع خیلی زود در میان اقوام و دوستان و اشنایان پیچید . هر کس به پدر می رسید به جای تبریک و تهنیت با تعجب می گفت: حسین مگه عقلت رو از دست دادی که پسرت رو این قدر زود زن دادی؟
پدر که شتید خودش هم خوب می دانست کار زیاد درستی نکرده برای اینکه به اصطلاح کم نیاورد و در جواب میخندید و می گفت : اون دوتا عشقبازی می کنند من هم از وجودشان لذت می برم.
تا چشم برهم زدیم موعد عقدکنان مجید و سیما رسید . پدر در این مورد تمام سعی اش را به کار برد تا سنگ تمام بگذارد و الحق هم که چنین شد . مراسم عقد در منزل عموی سیما برگزار شد.
چهار اتاق تو در توی منزل عموی سیما پر از مهمانان زن بود و چهار اتاق طبقه بالا را هم مردان اشغال کرده بودند . اکثر مهمانان از بستگان عروس بودند.
سیما در لباس عروسی با ان ارایش ملایم بسیار زیبا تر شده بود و من از ته قلب خوشحال بودم که چنین زن برادر خوشکلی نصیبم شده . مجید در کت و شلوار دامادی چهره اش از قبل هم بچگانه تر به نظر می رسید.هیچ برقی در چشمانش نبود و شاید زن گرفتن برای او مانند خرید همان کت و شلواری که تنش بود هیجان داشت.
میوه و شیرینی و نقل و میوه فراوان بود . گل های زیادی از طرف مهمانان و اشنایان دو طرف اورده شده بود . خطبه عقد خوانده شد و مجید و سیما به طور رسمی به عقد هم در امدند.
فاصله بین عقد و عروسی شان نه ماه بود .در این مدت مجید شاید پنج بار هم به منزل زربندی نرفته بود و البته هر بار هم با اصرار و توپ و تشر و دعوا می گفت باید به نامزدت سر بزنی . مجید کم رو تر از ان بود که متوجه موقعیت جدیدش شود .او نه نامزد بازی بلد بود و نه زبان عشقی را می دانست. در واقع نمی دانست چه باید بکند .هر بار پدر هدیه ای برای سیما می گرفت و ان را به مجید می داد تا برای او ببرد. گاهی فکر میکنم مجید این وسط نقش پستچی را ایفا می کرد که گه گاهی وظیفه داشت بسته ای را به دست سیما برساند. بعدها سیما برایم تعریف کرده که وقتی مجید به منزلشان می رفته سر به زیر و خجالتی مدتی ساکت و صامت ب گل های قالی زل می زده و بعد از جا بلند می شد و با وجود اصرار خانم و اقای زربندی انجا را ترک می کرده . شاید پدر و مادر سینا خوشحال بودند که چنین داماد محجوب و سربه زیری نصیبشان شده ولی مطمئنم این رفتار مجید ان احساسی را که باید یک دختر نامزد دار داشته باشد در وجود سیما زنده نمی کرد . بدون شک همین طور بود.
-
هنوز موعد نه ماه سر نیامده بود که اقای زربندی به پدر پیغام داد که جهیزیه سیما اماده است و به این وسیله فهماند که باید هر چه زوتر بساط عروسی را علم کنیم . قرار روز بیست و هشت مرداد که مصادف بود با ولادت حضرت محمد (ص) گذاشته شد . پدر که همیشه ادم بی حال و کم حوصله ای بود برای عروسی ان دو شور و هیجان زیادی داشت به طوری که گاهی مادر که هنوز زیاد راضی به نظر نمی رسید با طعنه به او می گفت : چه خبره هول می زنی حلا خوبه خودت قرار نیست داماد بشی . پدر سرحال و قبراق می خندید و می گفت : شب پادشاهی همین است و بس که پسر را پدر کند داماد.
تمام افراد فامیل برای عروسی مجید دعوت شدند و هنوز یک هفته به عروسی مانده بود که منزلمان پر از مهمان شد . بی بی سلطان هم از یک هفته جلوتر به منزلمان امده بود. او دو عدد قالی دوازده متری که خیلی هم خوش نقش و زیبا بود از کارگاه قالی بافیشان همراه خود اورده بود تا پدر برای او بفروشد . پدر تصمیم گرفت ان دو تخته فرش را برای خودمان بردارد و پول بی بی سلطان را کم کم به او بدهد. هر چه مادر اصرار کرد پول ان را تمام و کمال و یکجا به او بپردازد از این کار طفره رفت . با تمام این حرفها بی بی سلطان پدر را خیلی دوست داشت و پدر هم با تمام خصوصیات بدش احترام او را نگه می داشت به طوری که گاهی احساس میکردم حتی از بی بی شوکت هم بیشتر او را دوست دارد .
بی بی سلطان از میان نوه های دختری اش به سیمین بیشتر از همه علاقه داشت و همیشه او را اهوی ختایی خطاب می کرد . سیمین خیلی زیبا و طناز بود و این کلمه به حق برازنده او بود . به علاوه او خیلی پایبند اصول مذهبی بود و همین ارج و قرب او را پیش بی بی سلطان بالا می برد . زیرا خودش نیز خیلی مومن و خدا ترس بود . مادر بزرگ میانه خوبی با من نداشت و مرتب به من تذکر میداد و مرا قرتی خطاب می کرد . من همیشه جوراب ساقه کوتاه می پوشیدم و از چادر هم بدم می امد. در عوض سیمین با وجود سن کمش نماز می خواند و خیلی به سر کردن چادر تمایل داشت . من و سیمین چون خط فکری مشابهی نداشتیم نمی توانستیم رابطه عمیقی با هم داشته باشیم و هر کدام در حال و هوای خودمان سییر می کردیم .
برای پذیرایی از مهمانانی که از چند روز جلوتر به منزلمان امده بودند هرروز یک دیگ بزرگ غذا پخته میشد که این دیگ ها برای شب عروسی به هفت عدد رسید.
پدر از قبل یک دسته مطرب خبر کرده بود و سه شب مانده به عروسی هم بساط سیاه بازی را راه انداخت.
یک روز پیش از عروسی تمام حیاط و حیاط خلوت را با فرش پوشاندند و روی حوض را هم تخته انداختند و روی ان را هم با قالی پوشاندند. دور تا دور حیاط را میز و صندلی چیدند . به دیوارهای حیاط قالیچه های تزئینی
-
102تا 111
کوبیدند و در فاصله بین انها مهتابی نصب کردندوروی درختان حیاط را هم با لامپ مهتابی و چراغ های سبز و زرد وقرمز تزئین کردندد
پدر دست به جیب شد و برای تمام ما تدارک لباس وکفش نو دید.لباسم را از فروشگاه جنرال مد خریدیم.لباسی تافته به رنگ ابی که یقه ان توری زیبا به رنگ پارچه لباس داشت و یک پاپیون پشت ان گره می خورد.کفشم نیز ابی بود وبا لباسم هماهنگی داشت.وقتی ان را پوشیدم احساس خوبی سرتا پای وجودم را گرفت.به خصوص که احساس کردم نگاههای مشتاق زیادی متوجه من و حرکاتم می باشد.
جهیزیه سیما را دو روز پیش از عروسی به منزلمان فرستادند و ان را در اتاق های بالا که برای زندگی مجید و سیما در نظر گرفته شده بود چیدند.جهیزیه خوب و قابل توجهی بود.
تمام اقوام پدر و مادر امده بودند. اقوام مادر نسبت به فامیل پدر از کلاس بالاتری برخوردار بودند و اکثرشان در تهران زندگی داشتند.در بین میهمانان علی اقا دارو خانه ایی و منیر خانم را دیدم.منیر علاوه بر پسرش،دختری زیبا که نسخه دوم خودش بود به دنیا اورده بود.
در بین اقوام مادر زنی بود به نام اکرم که دختر خاله او محسوب می شد.مادر با اکرم رفت و امد زیادی داشت و با او از بقیه جورتر بود.اکرم برادری داشت که نامش محمود بود.محمود پسر خوش قد و بالا و خوش قیافه ایی بود که نگاهی نافذ درپس چشمان سیاهش داشت. بارها و بارها او را دیده بودم که با نگاه خریدارانه ایی سر تا پایم را ورانداز می کند. من نیز کم وبیش از او خوشم می امد.
ولی تا کنون فرصتی پیش نیامده بود بخواهم به احساس نوجوانم فکر کنم. تا اینکه در گیر و دار عروسی مجید یک بار از بیبی سلطان شنیدم که به مادر می گفت اکرم به او گفته ای کاش یاسمین قسمت محمود ما شود. مادر لبخند زد و با ناز و ادا گفت: حالا که سرمون حسابی شلوغه، ایشالا بزار وقتش بشه، کی بهتر از محمود. و بی بی سلطان در جوابش گفته بود هر چه خدا بخواهد همان می شود. از وقتی که این نقل قول را از بی بی سلطان شنیدم احساس می کردم بدم نمی اید در خلال درسهایم گاهی هم به او فکر کنم و برای اینده ایی که خودم نمی دانستم چی هست فکر کنم.
روز عروسی مجید با لباس زیبایم در تراس بزرگ منزل نشسته بودم و به جلوه زیبای حیاط چشم دوخته بودم. همان لحظه اکرم به اتفاق برادر و خواهرش وارد شدند:با دیدن محمود ضربان قلبم تند شد.احساس داغی صورتم را گرفت. محمود همان جا در حیاط ایستاد، ولی اکرم و اشرف از پله ها بالا امدند. اکرم که مثل همیشه به من اظهار علاقه می کرد با دیدن من لبخند زد و برای سلام و احولپرسی جلو امد. به احترام انان از جا بلند شدم و قدمی به جلو برداشتم. اکرم صورتم را بوسید و بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت و بار دیگر یک طرف صورتم را بوسید و اهسته زیر گوشم گفت: اینم از طرف محمود که سفارشش رو خیلی به من کرده بود.
بدنم چنان داغ شد که نفهمیدم چطور با اشرف روبوسی و احوالپرسی کردم.این جمله در گوشم نوایی خوش داشت و چنان مرامست و مدهوش کرد که تا اخر عروسی در همان حال و هوا بودم.
عروسی مجید با همه هیجان و شادی اش به پایان رسید و از ان جز خاطره ایی باقی نماند.
-
فصل 4
برای دبیرستان نامم را در دبیرستان انوشیروان نوشتند.دیگر دختر بزرگی شده بودم.از نظر قد و هیکل از بقیه دوستانم یک سرو گردن بالاتر بودم. اکنون به ظاهر خودم خیلی توجه پیدا کرده بودم،زیرا می دانستم خواه ناخواه مورد توجه عده ایی قرار خواهم گرفت.
دبیرستانی که در ان درس می خواندم دبیرستان مطرحی در سطح اموزشی بود که با دبیرستانهای معروف ان زمان رقابت زیادی در مورد برنامه های ورزشی و نمایشی و ادبی داشت. البته من کاری به این کارها نداشتم. نه اهل ورزش داشتم و نه اهل هنر و نه هیچ برنامه دیگر. سرم به درس بود و هنوز برای بهتر شدن درسم تلاش می کردم. هر چقدر بچه های دیگر شور و شوق و شیطنت داشتند در عوض من دختر ارامی بودم که مزاحمتی برای کسی نداشت.تمام دبیرانم از من راضی بودند و بارها و بارها نظم و رفتارم را برای دیگران مثال می زدند.
مدتی بود که گاه و بی گاه خواستگار داشتم. یکی کارمند بانک بود ودیگری رستوران شهربانی و یکی محصل و یکی هم کاسب؛ ولی حرف مادر همیشه همین بود: یاسمین الان وقت شوهر کردنش نیست.
رابطه من و مادر مثل همیشه سرد بود و هر چه می گذشت این سردی بیشتر احساس می شد.
یکی از همان روزها من و سیمین سخت مشغول لی لی بازی کردن بودیم. در همین موقع مادر از بیرون امد و با دیدن من اخمی کرد و با تشر گفت:دختری که سینه اش بزرگ شده نباید دیگه لی لی بازی کنه.
این جمله برایم خیلی گران تمام شد و خیلی هم خجالت کشیدم. سرم را پایین انداختم و رفتم و دیگر هم لی لی بازی نکردم. این زمانی بود که هنوز به بلوغ نرسیده بودم.
این موضوع گذشت. یک روز مادر مرا کنار باغچه نشاند و با قیچی موهایم را کوتاه کرد و چون در این مورد سر رشته نداشت خیلی بد این کار را کرد. وقتی خودم را در اینه دیدم زدم زیر گریه و گفتم: چرا اینقدر موهایم رو کوتاه کردی؟
مادر بی حوصله و عصبی گفت: عیب نداره. چشم به هم بزنی بلند میشه.
من که می دانستم این چشم به هم زدن چند ماه طول می کشد به گریه خود ادامه دادم. این کار باعث شد مادرم عصبانی شود و کتک جانانه ایی به من بزند. در طول زندگی ام این دومین بار و اخرین باری بود که از مادر کتک خوردم. بار اول وقتی هفت هشت سالم بود به خاطر دعوا با سیمین مرا زد و این بار هم به خاطر گریه برای موهایم. ان روز با روحی شکسته و خرد و با همان موهایی که خیلی بد و نامرتب کوتاه شده بود به مدرسه رفتم.
ان سال از بین دانش اموزان زرنگ مدرسه انتخاب شدم تا برای جشن چهارم ابان به اتفاق دیگر شاگردانی که انتخاب شده بودند در یک نمایش همگانی شرکت کنم. این کار اجباری بود و از بیست نمره ورزش ده نمره ان به این امر اختصاص یافته بود.
درباره این نمایش چیزی نمی دانستم و چون به طور کل اهل این برنامه ها نبودم فکر می کردم چه کار سختی را ازما خواسته اند،اما وقتی روش کار را یاد گرفتم خیلی خوشم امد و بعد از ان هر سال خودم داوطلبانه در ان شرکت می کردم. از چند ماه به جشن مانده تمرینات اغاز می شد. از طرف مدرسه لباسهای خاصی را برایمان در نظر گرفتند که البته هزینه ان را از خودمان گرفتند. لباس های قشنگی بود. بلوز نارنجی و یک دامن زرد کوتاه. به هر کدام از ما هم یک توپ نارنجی دادند که با راهنمایی دبیری که برای این کار اختصاص یافته بود با شماره هایی که می شمرد حرکاتی هماهنگ به دستها و پاهایمان می دادیم و با شمارش اعداد دیگر جاهایمان را با هم عوض می کردیم و با نظم و ریتم خاصی اشکال هندسی و جمله هایی را روی زمین ترسیم می کردیم و در نهایت جای خود می ایستادیم. این برنامه ان سال بین تمام مدارس اول شناخته شد و به همین خاطر یک بار دیگر ان را جلوی دختر شاه نیز اجرا کردیم که بعداز ان به هر کدام از ما جایزه ایی دادند.
-
اعتیاد پدر به هروئین به حدی شدید بود که جزوِ جدانشدنی وجودش شده بود. کم کم از نظ ر جسمی ضعیف و ناتوان می شد و دیگر ابایی از این و ان نداشت که بدانند او چه می کند و چه مصرف می کند.برای کشیدن هرویین جلوی دیگران هیچ احساس شرمندگی نمی کرد،بلکه به این افتخار هم می کرد که دیگران بفهمند چه هزینه گرانی صرف خودش می کند. هنوز هم گاهی با او به سینما و گردش می رفتیم و اگر در همان مواقع نیاز به هروئین پیدا می کرد برایش فرقی نداشت کجا باشد.داخل تاکسی یا در سینما و یا در پناه دیوار می نشست و کارش را انجام می داد.شنیدن صدای بالا کشیدن مواد، مانند چاقوی کندی بر روی اعصاب من کشیده می شد و تاثیر ان به حدی مخرب بود که گویی بند بند وجودم را پاره می کردند.
وقتی پدر را با ان حال رقت انگیز می دیدم که بدون توجه به قبح کارش در حال کشیدن مواد است از خجالت سراسر بدنم داغ می شد و ارزو می کردم زودتر خودم را به خانه برسانم تا در پس دیوارهای امن انجا خودم را از دید دیگران مخفی کنم.
با امدن سیما به منزلمان کم کم جایگاهم را از دست دادم و تا به خودم بیایم از مقامی که داشتم تنزل کردم. تا پیش از امدن او،من هم منشی اش بودم و هم رازدارش. پولهاش را نزد من نگه می داشت و من در کمال امانت داری از پول هایش مراقبت می کردم. گاهی اوقات که پدر در کارهای ادره اش را به منزل می اورد برای راحتی خودش مرا صدا می کرد تا صورت جلسه های اداری اش را بنویسم که گاهی شامل چندین صفحه می شد. پدر به کارش خیلی وارد و مسلط بود و کارهایش را خیلی دقیق و مرتب انجام می داد. من هم از اینکه برای او مفید واقع می شدم لذت می بردم، به خصوص که پس از انجام وظیفه با تشویق و نوازش پدر روبه رو بودم. حضور سیما در منزل این وظیفه را از من گرفت. از وقتی او امده بود شده بود گل سرسبد و عزیز پدر. او دیگر کارهای نوشتنی اش را به سیما می داد و به عناوین مختلف برایش کادو می خرید و کلمه سیما جان از دهانش پایین نمی افتاد.گاهی در حضور ما او را در اغوش می گرفت و سرش را می بوسید. هر جا سیما میرفت پدر دنبالش بود و اجازه نمی داد به تنهایی از خانه خارج شود. پدر بیشتر وظایفی را که مجید باید انجام می داد به عهده گرفته بود. مجید هیچ نمی فهمید که ازدواج کرده است.کار به کسی کار نداشت و همواره از منزل فراری بود. رفتار او با سیما طور بود که به نظر نمی رسید عشقی به او داشته باشد. گاهی سر از اهواز در می اورد و گاهی به اصفهان می رفت و مرتب منزل عمو و عمه مهمان بود البته به تنهایی. شاید این رفتار مجید باعث شده بود پدر بخواهد کاستی های او را جبران کند، اما ایا پدرشوهر می توانست جای شوهر را بگیرد؟!
خانواده اقای زربندی هوز در شهرستان زندگی می کردند و کم کم وضعیت مالی ثابتی پیدا کرده بودند.اقای زربندی که اکنون دستش به دهانش رسیده بود دو هوایی شد و خواست به ارزوی همیشگی اش برسد که گرفتن زنی بلند و بالا و زیبا بود.به همین خاطر دور از چشم سلیمه خانم دختری قد بلند و زیبا را عقد کرد.بعدها که موضوع بر ملا شد شنیدم که اقای زربندی گفته یک رئیس بایستی زنی داشته باشد که ظاهرش به منصب شوهرش بخورد وبتواند در محافل خودی نشان بدهد. اقای زربندی دوست داشت زنش بی حجاب جلوی جمع بیاید و بدون: اکراه با مردان دست بدهد و بتواند مجلسی را بگرداند.چیزهایی که از سلیمه خانم بر نمی امد.
بیچاره سلیمه خانم شش بچه به دنیا اورده بود و خیلی چاق و افتاده شده بود و به اداب معاشرت و اصول اجتماعی از نوعی که همسرش متوقع بود وارد نبود.
سلیمه خانم و بچه های زربندی که اینک همه بزرگ شده بودند تا مدتها از موضوع ازدواج پدرشان بی خبر بودند،ولی از انجا که هیچ وقت ماه پشت ابر نمی ماند یکی از هم ولایتیها یک روز اقای زربندی را می بیند که کنار زنی زیبا و بلند قد راه می رود. این خبر به سرعت در ده پخش شد و به گوش خانواده او رسید.
خانواده زربندی وقتی این موضوع را شنیدند همگی از این حرکت پدر شرمزده شدند.بیشتر از همه ئسیما بود که با بی قراری و پریشانی نگران وضعیت مادرش بود.پدر او را دلداری داد و برای اینکه ناراحت نباشد او را مدتی پیش مادرش فرستاد البته در همین فاصله خودش مرتب به دیدنش می رفت تا کم کسری نداشته باشد.
-
این وضعیت خیلی دوام نیافت و به قول معروف هر کسی پنچ روزه نوبت اوست. معلوم نشد به چه دلیل اقای زربندی را از سمتش خلع کردند و به تهران بازگرداندند. در نتیجه وقتی رئیس نباشد خانم رئیس هم معنی ندارد.البته اخر هم معلوم نشد تکلیف زن زیبا و بلند بالای اقای زربندی چه شد. ایا اقای زربندی او را طلاق داد و یا فقط وانمود به این کارکرد؟ به هر صورت او تا مدتها به حال تعلیق ماند تا اینکه پس از مدتی به کار قبلی اش برگشت و خانواده اش را به تهران برگرداند و در همان منزل قبلی که زمانی کنار منزل ما بود ساکن شدند.
حساسیت پدر نسبت به سیما چنان بود که گاهی همه ما را به تعجب وا می داشت. پدر انقدر سیما را زیبا می پنداشت که می تر سید نگاه نا پاک دیگران خدشه ایی در زیبایی اش وارد کند.سیما اجازه نداشت به تنهایی از منزل خارج شود.در ضمن هرکسی اجازه نداشت به منزل ماتلفن کند و با سیما صحبت کند. سیما اجازه نداشت به منزل اقوامی برود که پسر بزرگ داشتند و به قول معروف خروس نیز حق نداشت سیما را ببیند.
بیچاره سیما هر چقدر مجید به او کاری نداشت در عوض پدر تلافی بی اعتناعی او را در می اورد. هر وقت سیما می خواست به منزل پدر و مادرش برود پدر چیزی را بهانه می کرد تا او را از رفتن باز دارد. ولی همه ی ما می دانستیم این بهانه ها به خاطر این است که دلش برای سیما تنگ می شود و طاقت دوری او را ندارد. گاهی سیما با وساطت مادر به منزل پدرش می رفت ، ولی هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که پدر به دنبال او می رفت تا به اصطلاح او را سر زندگی اش برگرداند.
این علاقه پدر باعث شده بود خانواده اقای زربندی هم برای او تاقچه بالا بگذارند و از این نقطه ضعف پدر به نفع خود بهره براداری کنند. بارها شنیدم که سلیمه خانم به محض دیدن پدر یک نفس از سیما تعریف و تمجید می کرد و پدر با تکان دادن سر به حرفهای او صحه می گذاشت.
آخر او لیاقت کلیه الماس رو داره.
آخر او تعلیم ویولن ببینه. چون هوش و استعدادش رو داره.
خشم و عصبانیت سر تا پای وجودم را می گرفت و با خشم می گفتم پدر خدا بیامرز تو خودت به عمرت یک زنجیر طلا به گردنت دیده بودی که برای دخترت توقع کلیه المس داری ، یا کدوم یک از بچه های فامیلت تعلیم موسیقی داشتند که توقع داری سیما تعلیم ویولن بگیره.
البته این حرفها که از حسادتم ناشی می شد باعث نمی شد هوش و استعداد ذاتی سیما را ندیده بگیرم، زیرا او را دوست داشتم.
سیما دختری هنرمند و باهوش و حسابگر بود. بافتنی خوب بلد بود و علاوه بر ان اشپز خوبی هم بود. در ضمن به خیاطی نیز علاقه داشت و به همین خاطر از پدر خواست تا اجازه دهد برود خیاطی یاد بگیرد. پدر که این هنر را بی خطر و بی ضرر می دانست راضی شد نام او را در اموزشگاه خیاطی البرز که ان زمان بهترین اموزشگاه بود بنویسد به شرطی که من هم او را همراهی کنم.
-
نام ما در کلاس خیاطی که ان زمان در خیابان سرچشمه بود نوشته شد. به عکس سیما من هیچ علاقه ای نداشتم و هرچه به من یاد
می دادند، باز هم از بیخ عرب بودم به عکس من سیما تمام قوانین و دوخت و برش می اموخت و دست اخر خیاط قابلی هم شد. من تنها چیزی که یاد گرفتم دوخت لباس عروسکهایم بود. البته رفتن به این کلاس خیلی بی فایده هم نبودد از ان پس ترمیم و دوخت درزهای پاره لباسهایم را خودم انجام می دادم. با این حال چه خوب و چه بد به مدت یک ماه و نیم به کلاس خیاطی رفتیم و هردو توانستیم دیپلم خیاطی بگیریم ، ولی چه تفاوتی بود بین دیپلم من و او!
در این بین سیما مریض شد و از حالت تهوع و بی اشهایی اش فهمیدیم حامله است. سیما خیلی سخت ویار بود و هوسهای عجیبی می کرد.
با شنیدن این خبر پدر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و هر صبح که می خواست از منزل خارج شود خطاب به او می گفت : سیما جان چیزی نمی خواهی ؟
سیما هم خواسته هایش را زبانی می گفت و عجیب بود که پدر هیچ وقت حتی یک قلم از اجناس این فهرست را فراموش نمی کرد. ویار سیما البالو خشکه ، گوجه سبز و خیلی چیز های دیگر بود که پدر بدون انها به منزل باز نمی گشت.
رفتار نا مقعول عروس و پدرشوهر از نظر دیگران زیاد هم جالب به نظر نمی رسید و این را از تعجب و لب ورچیدنشان متوجه می شدیم. ما هم متوجه این رفتار افراطی پدر بودیم ، اما جرات ابراز ان را نداشتیم. گاهی از اشپزمان که زنی خون گرم و اهل شمال بود می شنیدم که : خیلی عجیب است ! من تا به حال یک چنین عروس و پدرشوهری ندیده بودم.
یک روز بی بی شوکت به منزلمان امد و به ما اطلاع داد که می خواهد برای مصطفی ، پسرش
که کم کم سنش بالا می رفت زن بگیرد. دختری که برای او در نظر گرفته شده بود دختر دایی پدرم بود که نامش عصمت بود.
-
112-113
من و عصمت باهم خیلی صمیمی بودیم.سه سال از من بزرگ تر بود و خیلی دوستش داشتم.هروقت به شهرستان می رفتیم تمام اوقات را با او سرمی کردم.عصمت هیچ علاقه ای به پسر عمه اش که همان عموی من بود نداشت و بارها این موضوع را به من
گفته بود،ولی نمی دانم که شد که قبول کرد همسر او شود.البته آن زمان عقیده دخترها زیاد مهم نبود و این بزرگ تر ها بودند که به جایشان تصمیم می گرفتند.
عروسی عصمت و مصطفی منزل ما برگزار شد،البته خیلی ساده و بدون تشریفات بعد از شام عروس و داماد به حجله رفتند که اتاقی در طبقه سوم منزل ما بود.صبح زود بعد برای تبریک گفتن به عصمت به طبقه بالا رفتم و او را دیدم که همراه سیما که روز گذشته همواره همراه او بود بقچه بسته اند و می خواهند به حمام بروند.
من هم همان روز وارد مرحله جدیدی از بلوغ شدم که متاسفانه هیچ اطلاعی در این زمینه نداشتم،فقط اطلاعات ناقصی که آن را هم از هم کلاس هایم دریافت کرده بودم.ترسی گنگ آزارم می داد و دلم نمی خواست مادر پی به رازم ببرد.هر لحظه منتظر بودم سیما به منزل بازگردد تا از او اطلاعاتی کسب کنم.آن روز پاتختی عصمت هم بود و به خاطر همین ناهار مفصلی تهیه دیده بودند.مادر مشغول درست کردن کاچی برای عصمت بود تا وقتی از حمام برگشت آن را بخورد.عاقبت سیما آمد و من موضوع را او در میان گذاشتم.سیما مدتی با من حرف زد.با صحبتهای او احساس آرامش کردم و به راحتی توانستم موضوع را هضم کنم،اما هنوز چیزی از این گفت و گو نگذشته بود که صدای مادرم را شنیدم که مرا به نام می خواند.صدایش همراه با عصبانیت و پرخاش بود.من که نمی دانستم سیما موضوع را به او گفته برای آنکه ببینم چه کارم دارد به آشپزخانه رفتم.مادر بااخم و عصبانیت پیاله ای محتوی کاچی روی پیشخان آشپزخانه سُر داد و گفت:بگیر این را بخور.مواظب باش پابرهنه روی موزاییک راه نروی با آب سرد هم خودت را نشور.
این طرز برخورد برایم خوشایند نبود و به شدت مرا خجالت زده کرد.
رفت و آمدهای فامیل به منزلمان هم چنان ادامه داشت.خانه ما درست مثل مهمانسرا بود.روزی نمی شد که چند مهمان خوانده و ناخوانده نداشته باشیم.به همین خاطر همیشه در منزلمان غذا بیشتر از حد معمول پخته می شد تا اگر یک موقع مهمان ناخوانده ای سر ناهار یا شام پیدایش شد چیزی برای پذیرایی از او باشد.
سال اول دبیرستان درس می خواندم و هنوز درسهایم در حد قابل قبولی بود.برخلاف من سیمین دیگر درس نمی خواند.کلاس پنجم را که تمام کرد اظهار کرد دیگر دوست ندارد ادامه بدهد.کسی هم هصراری برای ادامه تحصیل او نکرد،زیرا این موضوع برای همه واضح و آشکار بود که هر چند هم که او را مجبور به این کار کنند فایده ندارد،زیرا او علاقه و کششی به درس خواندن نداشت.
با رسیدن نوروز پدر تصمیم گرفت برای عید به اصفهان برویم.خیلی خوشحال بودم زیرا تازه با آثار تاریخی اصفهان آشنا شده بودم و مایل بودم آنجا را از نزدیک ببینم.
بار سفر را یستیم و منتظر شدیم طبق معمول مجید قرار نبود در این سفر همراه ما باشد،ولی سیما با ما می آمد.از قبل برای قم بلیت گرفته بودیم و درست روز اول عید عازم سفر شدیم.یک شب در قم اتراق کردیم و در مسافرخانه تمیزی اقامت کردیم.
آن شب کنار پنجره روی تختی یک نفره خوابیدم و به آسمان صاف و پر ستاره چشم دوختم.نور مهتاب چون چراغ خوابی همه جا را روشن
-
114 تا 119
کرده بود. صدای عوعوی سگها و صدای عبور قطار مرا در رویای خویش فرو می برد. با این احساس خوب به خواب رفتم. صبح روز بعد از خواب بیدار شدم. صبح قشنگی بود و دورنمای سفر به اصفهان آن را زیباتر هم می کرد. پس از صبحانه به زیارت حضرت معصومه رفتیم. بعد از صرف ناهار پدر رفت تا برای رفتن به اصفهان بلیت قطار تهیه کند. من عاشق مسافرت با قطار بودم و از شنیدن صدای سوت آن و تکانهای گهواره مانندش لذت می بردم.
در فاصله ای که پدر برای تهیه بلیت رفته بود ما چمدانهایمان را بستیم و منتظر شدیم تا او برگردد. چند ساعت طول کشید تا پدر بازگشت. وقتی آمد با خوشحالی خندید و گفت: اعظم بلیت برای اصفهان پیدا نمیشه. مسافر زیاده و اتوبوسها کم. چند تا گاراژ هم سر زدم، ولی بلیت گیرم نیامد.
آه از نهاد همه ما برآمد. مادر با نگرانی گفت: حالا باید چه کار کنیم؟
پدر در حالیکه میخندید گفت: اعظم حدس بزن چه کسی رو تو گاراژ دیدم؟
مادر که دل خوشی از معماهای پدر نداشت با بی تفاوتی گفت: نمی دونم.
پدر گفت: حالا حدس بزن؟
مادر بی حوصله تر از آن بود که به سرخوشی پدر روی خوش نشان بدهد و با بی حوصلگی گفت: من چه می دونم.
پدر با لذت گفت: عباس رو دیدم، عباس نادری دوست چندین و چند ساله ام را که تو آسمون دنبالش می گشتم.
ما این دوست پدر را زیاد نمی شناختیم، ولی گویی مادر او را به خاطر آورد و با لحنی بی تفاوت گفت: خب؟
پدر به عکس مادر با لذت از عباس و سابقه آشنایی اش صحبت کرد و در آخر گفت: با عباس قرار گذاشتم تا یک ساعت دیگه بیاد د م مسافرخانه دنبالمون و ما را با ماشین خودش به اصفهان ببره.
مادر که تازه توجهش به حرفهای پدر جلب شده بود گفت: مگه اونم می خواد بره اصفهان؟