-
گوهر عشق
خود ز خود راندگان خدا دیدند
بعد بیگانه آشنا دیدند
پرده داران خلوت ملکوت
برقی از نور کبریا دیدند
لب ببستند و با اشاره دست
مصلحت در سکوت ما دیدند
تو چه دانی که این نظر بازان
دیده را بسته و ، چها دیدند
نکشیدند از طبیبان ناز
دردها را چو بی دوا دیدند
جوهر فسق را، عزیز و ثمین
گوهر عشق بی بها دیدند
در ستم ها چو خیره تر گشتند
همه جا دشت نینوا دیدند
خلق را دانه دانه گندم و جو
دهر را، سنگ آسیا دیدند
هر چه گفتند، بر هدر گفتند
هر چه دیدند، نا روا دیدند
-
پاداش
چنان زد آتشم با بی وفائی
که بیزارم دگر از آشنائی
زهر بیگانه ای بیگانه تر شد
میان ما خدایا کن خدایی
مرا چون ناشناسان دید و بگذشت
که، بگذشته است زین بی اعتنائی؟
چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟
چه ناموزون زد آهنگ جدائی!
بر او دل بستم وشد خصم جانم
روا بر من نبود این ناروائی
نمی دانند قدر یکدلی را
گرفتاران درد خودنمائی
کشیدم آنچه از دست دلم بود
زمن یارب بگیر این باصفائی
همان بهتر که روز و شب از او دور
بسوزم با نوای بی نوائی
جفا را با وفا پاداش بخشند
مقیمان حریم کبریائی
-
بی مقدار
طبیبا بس کن این درمان من بیمار میمیرم
مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، میمیرم
دمادم میشوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا
زمن شوئید دست ایدوستان، کاین بار میمیرم
ندارم تاب دیدارت، که با آن شعله میسوزم
نمیخواهم تو را بینم، کزآن دیدار میمیرم
من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم
بشهر غم غریبم، روی بر دیوار میمیرم
گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گل چینی
بخواری عاقبت در گوشه ای، چون خار میمیرم
شکفتم بی هوس، بر شاخه لرزان عمر اما
چنان نازک دلم، کاخر بیک رگبار میمیرم
هزاران قصه گفتم شاهکار شعر من دانی
چه باشد آنکه من لب بسته از گفتار میمیرم
سخنهایم گرامی تر ز در باشد ولیکن خود
چه بی قدر آمدم دنیا، چه بی مقدار میمیرم
زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون
چنان عزلت گزین گشتم، که بی غمخوار میمیرم
زخود زیر رنج بیزارم که با این خلق مانوسم
بخود زین درد میپیچم که دور از یار میمیرم
-
مناجات
دلم زعزلت و حسرت کشی چه غم دارد
کبوتری چو تودر خلوت حرم دارد
حدیث حسن تو در شعر من ، چنان شوری
بپا کند که مناجات صبحدم دارد
زماتم شب هجران، چه گویمت ایدوست
زگریه گونه من تا بحشر نم دارد
زترس آفت گلچین در این چمن چندیست
دلم چو غنچه نشکفته سر بهم دارد
هنر نتیجه ناکامی است و خواهد بود
بدست خویش قضا تا که این قلم دارد
فلک چو داد تواند کند بجای عناد
روا چرا بدل آزادگان ستم دارد
خمیده شاخه تاک است بر سر هر کوی
بجرم آنکه یکی دست با کرم دارد
-
سبوی شکسته
نباشم گر در این محفل چه غم، دیوانه ای کمتر
خوش آنروزی زخاطرها روم، افسانه ای کمتر
بگو برق بلا خیزی بسوزد خرمن عمرم
بگرد شمع هستی بی خبر پروانه ای کمتر
تو ای تیر قضا صیدی زمن بهتر کجا جوئی
بکنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر
چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگوئی
نوائی کم، غمی کم، ناله مستانه ای کمتر
زجمع خود برانیدم که همدردی نمیبینم
میان آشنایان جهان بیگانه ای کمتر
تو ای سقف کبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستوئی نهان، در تیر کوب خانه ای کمتر
چه حاصل زینهمه شور ونوای عاشقی ایدل
نداری تاب مستی جان من، پیمانه ای کمتر
چو مستی بخش گفتاری ندارم دم فرو بستم
سبو بشکسته ای، در گوشه میخانه ای کمتر
-
پیوند عشق
توای آهوی من کجا می گریزی
چه کردم که بی اعتنا می گریزی
خدا خواست پیوند عشق تو با من
زمن، یا زکار خدا می گریزی
چرا گرم خواندی؟، چرا سرد راندی؟
چرا لطف کردی، چرا می گریزی؟
نداری چو تاب وفا، رو بپوشی
ندانی چو قدر مرا می گریزی
نگویم دگر از محبت نگویم
چو طفل مریض از دوا می گریزی
به بیگانه بودن عزیزم گرفتی
چو اکنون شدم آشنا می گریزی
بمن همچنان با قضا می ستیزی
زمن همچنان کز بلا می گریزی
چو با خنده گویم برو، دل ربائی
چو با گریه گویم بیا، می گریزی
زدست من آنگونه، کز دست کودک
چو پروانه ای بی صدا می گریزی
بمن عشق درد و بلا می پسندد
زمن بهر چه ای بلا می گریزی
زچشم من ای من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها، می گریزی
فدای گریز و شتیز تو گردم
که چون کبک، شیرین ادا می گریزی
-
حکایت ما
به محفلی که حسودی کند سعایت ما
نمیکنند چرا دوستان حمایت ما
نه در ازای هنر تاج زر بسر داریم
نه سر باوج فلک بر کشیده رایت ما
چگونه است، که هرجا زما رود نامی
حجاب عیب بگیرد بخود، درایت ما
اگر براه غلط میرویم، این یاران
نمیکنند ز یاری، چرا هدایت ما
در این محیط پرآشوب اهل دل کش وای
کسی نبود، که تا بشنود حکایت ما
چنان گرفته دل از دست زندگی شده ایم
که مرگ هم نه بجا آورد رضایت ما
دریغ و درد، که یکدل در این فساد آباد
نسوخت زآتش بنهفته در شکایت ما
فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل
بگیر عمر و، مکن بیش از این رعایت ما
هزار قصه جانسوز، اگر بشعر آرند
اشارتی است، بر این رنج بی نهایت ما
-
سینه چاک
بار هستی سخت سنگین شد، تنی آزاده کو
روزگاری بی سرانجام است، جام و باده کو
عشق را گفتم، که ما هم پای رفتن داشتیم
گفت از من دستگیری، توشه آماده کو
سالک افتاده در ره بیشمار است ای رفیق
رهروی چالاک، سر بر آستان بنهاده کو
بحر توفانزای هستی، کان در وگوهر است
سینه چاکی چون صدف، در ساحلی افتاده کو
زهره میخواهد قمار عشق، وانگه با ختن
شیر دل سوداگری، سرمایه از کف داده کو
تنگ چشم است آسمان، چشم عنایت زو مدار
سخت رفتار است گیتی، چهره بگشاده کو
تیغ بازی میکند دیوانه طفل روزگار
یکتن ای مردان گردنکش، بپا استاده کو
دوستان افسونگر و حق ناشناسند ایدریغ
دلبری بی رنگ و ریب و غمگساری ساده کو
-----------------------------------------
-
ساقی عشق
سر درون سینه بردم تا ببینم خویش را
طعمه دندان گرگ آز دیدم میش را
هرکه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخرش چون من بجان باید خریدن نیش را
پرتوی در راهم افکن، ای چراغ عافیت
تا بجویم مقصد افتاده اندر پیش را
عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشتر جو، بیشت ردارد زیان بیش را
جان بدر برد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جوان کن گوش پند پیر خیر اندیش را
گر سری آزاده میخواهی رها کن زور و زر
این تعلقهاست کافزون می کند تشویش را
ساقی عشق است تا باقی در این نیلی رواق
کس نمیبیند تهی پیمانه درویش را
سوختیم در انتظارت ای طبیب اشتیاق
مرهمی کو تا کند تیمار، قلب ریش را
-
خانه خاموش
میروی، تا درپیت شور وشری ماند بجا؟
عاشقی دیوانه ، با چشم تری ماند بجا؟
کاش سرتا پا تو بودی آتش و من خرمنی
تا زتو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سرگشته، هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصه رنج آوری ماند بجا
اینقدر هم بی نشان، در این گلستان نیستم
در قفس شاید زمن مشت پری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی ، شوری، فغانی، محشری ماند بجا
تا تو باز آئی، بجای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش و ، خالی بستری ماند بجا
باز گردی آنزمان، کز اینهمه آشفتگی
جای من، تنها پریشان دفتری ماند بجا