توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : باتو...بی تو...
mehraboOon
04-10-2011, 04:10 AM
در بهاري زيبا كه خداوند در احساس جهان جاري بود
و درختان پر از انگيزه براي بودن
من و تو مست بهار
روي آن نيمكت زير چنار
هر دو چشمانم خيس و دو چشمانت شاد
با صدايي آرام
توي گوشم گفتي دوستت خواهم داشت
من به تو خنديدم و تو سرمست تر از گنجشكان
باز در گوشم گفتي آرام
"فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم ، بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم"
سيل شد اشكانم و فقط باريدم
تو ولي مي خنديدي به همه دلهره هاي من و چشمان پر از سيلابم
من برايت خواندم
دوستت خواهم داشت
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها
رعد و برقي زد و باران باريد
خيس باران بهار و دو چشمانم خيس
و تو آرام به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت
من به تو خنديدم و تو فرياد زدي
دوستت خواهم داشت
لحظه ها بگذشتند
روزها از پس هم
و تو هر روز به من مي گفتي
دوستت خواهم داشت
و دل كوچكم آرام فقط مي باريد
و تو لبخند به چشمان سياهت و دلت قرص تر از ماه ، به من مي گفتي
مهربانم ، دوستت خواهم داشت
چند سالي بگذشت
همه گنجشكان مست
و دو چشمانم خيس
مي نشينم بي تو
روي آن نيمكت زير چنار
خبري از تو و چشمانت نيست
خبري از لب خندانت نيست
خسته از ثانيه ها
باز دنبال همان دوستت دارم ها
تو كجايي امروز كه بگويي دوستم خواهي داشت
راستي دوستم داري يا خواهي داشت؟
من ولي دوستت مي دارم
بيشتر از همه آدم ها
بيشتر از دنيا
بيشتر از همه ثانيه ها
mehraboOon
04-11-2011, 02:07 AM
یادمان باشد به دل کوزه آب،
که بدان سنگ شکست...
بستی از روی محبّت بزنیم!!
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند..
.آبرویش نرود...!
یادمان باشد فردا حتما،
ناز گل را بکشیم..
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!!
وبه انگشت نخی خواهیم بست،
تا فراموش نگردد فردا..!
زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد...
و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!!
و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!!
mehraboOon
04-11-2011, 02:08 AM
اگر روزی شدم مجنون تو با من مهربانی کن
دلم نشکن دمی بنشین و با من همزبانی کن
اگر روزی شدم مجنون مکن از خاطرم بیرون
اگر خون شد دلم از غم ، تو با من شادمانی کن
که من با یاد تو عمریست مظلومانه می سوزم
بیا و یک گذر بر سین هی آتشفشانی کن
شکستی شیشه ی دل را به سنگ تیز بی مهری
نمی نالم ولی ترس از بلای آسمانی کن
اگر نا مهربانی کرد یار آتش اندامت
تو چون پروانه در آغوش گرمش جان فشانی کن
mehraboOon
04-11-2011, 02:09 AM
سکوت تنهایــــــــــی ام را تو بشکن :
با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات،
با هیــــــاهوی خنده هـــات ، با آوای کلمــــات ،
,با گرمای دستــــات ، با نور دیدگــــانت ، با هیاهوی شادی هـــات
بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهایـــــــی ام را ...
بگــــــــذار انعکــاس آن چیزی بـــاشد جز تنهایــــــــی ...
بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــی ...
mehraboOon
04-11-2011, 02:09 AM
در آغوشم بگیر
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم
mehraboOon
04-11-2011, 02:10 AM
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
mehraboOon
04-11-2011, 02:10 AM
صندوقچه خاك خورده زندگیم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم
امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام .
mehraboOon
04-11-2011, 02:12 AM
قتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم
و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم
غریبه ای را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست
بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود
و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید.
اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نا مهربانی هایش
نبستیم.
به این امید که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزید
شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند.
به امید آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد.
تلخی کرد و رفت.
زمستان بود و من صدای قدم هایش را به روی برگهای خشک
که دورتر و دورتر می شد شنیدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر
مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ایم...
اما نه با او...
mehraboOon
04-11-2011, 02:12 AM
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...
mehraboOon
04-11-2011, 02:13 AM
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی كه با خود گُفتم كسی را یافته ام كه دیگر از دست نخواهم داد.
روزی كه امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو دیدار كرد ، دانستم ، دیر زمانیست كه می شناسمت...
روزی
كه تورا دیدم با خود گفتم كه یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش
باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... یادم هست آن هنگام
كه عاشقت شدم باخود پیمان بستم كه دیگر در نگاه هیچ كسی كه تمنای مهر و
توجه دارد ، نگاهی نكنم ، پیمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان
زیبا و سیمای دلرُبای تو كنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم
كه چرا آنگونه كه لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم كه چرا عشقم را
ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای
عاشقانه ام ...
واینك نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی
دوباره می بندم كه خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نكند و
بر هیچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هركس مخفی
خواهم كرد تا دور از چشمانت كسی آندو را از من نگیرد . و اینك بر بُلندای
قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می كنم ،
امیدوارانه نامت را می
خوانم و امیدوارم كه مرور زمان ذره ای از عشقت در من نكاهد و گذر ثانیه ها
،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد . می خواستم زیباترین كلام را به یاری
بگیرم ، تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت كنم ، ذهنم یاری نكرد . پنداشتم
كه ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،
پس ساده و بی تكلف می گویم : دوستت دارم
mehraboOon
04-11-2011, 02:13 AM
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیری غصه فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من
قصه گوی غصه و غمها نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر , سوزو , پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو این زندگی زیبا نبود
mehraboOon
04-11-2011, 02:13 AM
با شكستنت شكستم
عاشقم، عاشق وخسته ام
پای تو موندم و ساختم
دل به هیچ كسی نبستم
نه به عشقت، نه به عشقم
قسم دروغ نخوردم
بازی برده رو باختم
به تو باختم و نبردم
وقت گریه هات دلم رو
به شب و شعله كشیدم
حقم رو دادی رو رفتی
من به هیچی نرسیدم
خیلی سخته دل بریدن
خیلی ساده است دل شكستن
سخته عاشقونه موندن
دل به هیچ كسی نبستن
چه عذابیه كه امروز
تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم
اما رفتی از كنارم ...
mehraboOon
04-11-2011, 02:14 AM
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این ,دست ها ,همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
(http://forum.persiantools.com/newreply.php?do=newreply&p=2922413)
mehraboOon
04-11-2011, 01:13 PM
جـاذبه
دقیقا یعـنـی:
همـان نیرویـی،
کـه سـیـب را
به آغوش زمین کشاند
و مرا به آغوش تـو....
mehraboOon
04-11-2011, 01:15 PM
منتطر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در
چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای
هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق
تو.... از داشتن تو....
اشک شوق ریزم منتظر لحظه مقدس که
تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با
تمام
وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم آری من
تو را دوست دارم
و عاشقانه تو را می ستایم
mehraboOon
04-11-2011, 02:55 PM
شبیه برگ پاییزی، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی
mehraboOon
04-11-2011, 03:24 PM
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/zibasaz/10/www.roozgozar.com-277.gif
مثل قطره باراني كه بر شيشه ي غبارگر فته ي
پنجره ي خانه ي متروكي مي بارد تو بر
زندگي من باريدي
...
آن چنان باريدي كه
ناگاه
برهنه به لمس قطره قطره ي حجم ات شتافتم
و آن گاه
چيزي در من روييد
چيزي از من تابيد
و فاصله....
رنگين كماني شد.
باران باشد ، تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا میگویم خداحافظ !!
mehraboOon
04-15-2011, 10:47 PM
من اینجا
دلم سخت معجزه می خواهد و
تو انگار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا !
mehraboOon
04-15-2011, 10:48 PM
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
mehraboOon
04-15-2011, 10:52 PM
اگر روزی شدم مجنون تو با من مهربانی کن
دلم نشکن دمی بنشین و با من همزبانی کن
اگر روزی شدم مجنون مکن از خاطرم بیرون
اگر خون شد دلم از غم ، تو با من شادمانی کن
که من با یاد تو عمریست مظلومانه می سوزم
بیا و یک گذر بر سین هی آتشفشانی کن
شکستی شیشه ی دل را به سنگ تیز بی مهری
نمی نالم ولی ترس از بلای آسمانی کن
اگر نا مهربانی کرد یار آتش اندامت
تو چون پروانه در آغوش گرمش جان فشانی کن
mehraboOon
04-15-2011, 10:56 PM
نمیدانی مگر عشـــق است و راهی که صــــــــد ها گرگ آدمخوار دارد
نمیدانی مگر چشــــــــــمان سرخی کــــه ماند تا ســــــــــحر بیدار دارد
نمیدانی مگر عشـــق است و دردی که کــــوه بیستون را جا به جا کرد
مگر جز عشــــــق اندوهی دگر بود که مجنون را ز شهر خود جدا کرد
کجا در سرنوشت عاشــــــقان است کــــــه بی غم جرعه آبی بنوشند ؟
بنــــــــام عشـــــــــق از اول لباسی مهیا شــــــــد که بر عاشق بپوشند
کجا دانی کـــــــه روزی همچو فردا به کام این دل غمگین نباشـــــــد ؟
نمیـــــــــــــدانی مگر نادیده هجران وصــــــال عاشقان شیرین نباشد ؟
سخن بی پرده گفتــــــــــم، باز گفتم من از صـــــــــد رنگی چرخ زمانه
نه شیرین بود، گـــــــاهی هم کلامم ترا آزرده میــــــــــــــکرد آن میانه
گمانم هــــــــــــر کلامم مرحمی بود کـــــــــــــه بر زخم دل تنگت نهادم
گمانم رفتــــــــــــــه رفته گام تا گام دلت را ندکــــــــــــــــــــی آرام دادم
ترا کم کم ز غم ها دور کـــــــــــردم اگــــر خود در دلم غوغای غم بود
اگــــــــــــر چه زیر بار عشق یاری ســــــــــرم پیش دل دیوانه خم بود
تو دریای غم و من صـــــخره بودم ره امواج غم های تو بســــــــــــتم
به آرامش رســـــیدی صـاف و آبی اگر چه از میان خودرا شـــــکستم
ندانستی کــــــه خود از درد عشقی دلـــــــی ویران تر از ویرانه دارم
ندانستی کـــــه شـــــــبها با خیالش چــــــــــــه حالی با دل دیوانه دارم
ندانستی کــــه پر پر میـــــــــزند دل میان کوره تنـــــــــــــــــــهائی من
صــدای هق هق شب گــــریه هایم شده وقت ســـــــــــــحر لالائی من
عزیزم هر کــــــــــــه مینالد ز یاری من و تو هــر دو از یک درد بودیم
من و تو هر دو ســـرگردان عشقی کـه با ما بدتر از بد کــــــــرد بودیم
اگر سنگ صبورت بودم ای دوست ترا همـــــــــــدرد خود دیدم عزیزم
همــــــــــه درد خودم بود از لب تو که میگفتی و بشــــــــــنیدم عزیزم
بخواب آســـــــــوده ای دریای آرام کــــــــــه ایکاش آشنای من نبودی
تو آزادی و من پابنــــــــــــــد خاکم خدا را شــــــــــکر جای من نبودی
mehraboOon
04-15-2011, 11:08 PM
می پسندی تو مرا؟
این سوالیست که دیریست که در دل دارم
از تو می پرسم من!!!
فقط از تو !
از تو که عشق تو دیریست به سینه حکّ است!
تو هم آیا دیریست
منتظر هستی تا
جملة «دوستت دارم » را
از زبانم شنوی؟
***
حرمتی داری تو
قدر پهنای فلک!
عصمتی داری تو
قدر دریای کبود!
قدر هر بود ونبود!
پیش زیبایی تو
مژه توقیف شود
پیش رعنایی تو
دل پر از دیده شود
پیش شیدایی تو
دست و پا می لرزد...
پس تو انصاف بده
من چگونه گویم:
«دوستت دارم من»!!!؟
mehraboOon
04-15-2011, 11:09 PM
بی تویک روزدراین فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
توکه رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه درسایه این ثانیه ها خواهم مرد
mehraboOon
04-15-2011, 11:12 PM
در آغوشم بگیر
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم
mehraboOon
04-15-2011, 11:14 PM
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
mehraboOon
04-15-2011, 11:14 PM
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی: هرگز! هرگز !
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این "هرگز" کُشت . . .
mehraboOon
04-15-2011, 11:15 PM
صندوقچه خاك خورده زندگیم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم
امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
mehraboOon
04-15-2011, 11:15 PM
وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم
و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم
غریبه ای را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست
بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود
و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید.
اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نا مهربانی هایش
نبستیم.
به این امید که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزید
شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند.
به امید آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد.
تلخی کرد و رفت.
زمستان بود و من صدای قدم هایش را به روی برگهای خشک
که دورتر و دورتر می شد شنیدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر
مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ایم...
اما نه با او...
mehraboOon
04-15-2011, 11:15 PM
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...
mehraboOon
04-15-2011, 11:16 PM
رواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ,ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ,، ,راهی ام , به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
mehraboOon
04-15-2011, 11:16 PM
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این ,دست ها ,همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند
mehraboOon
04-15-2011, 11:18 PM
سه نقطه های تو گاهی هزار واژه ومن
هنوز در تب یك نقطه از لبت بی تاب
همیشه معنی صد اضطراب , ,... ,من، بی تو
همیشه دیدن بی پرده , ی شما در خواب ,
,چه عاشقانه ی ,پوچی! ,تو خوب می دانی
,میان این همه رویا , , ، فقط تویی كمیاب
و من چه خسته تو را چون سراب می جویم
چه فصل خالی و تلخی ست سهم من زین خواب! ,
...
,كجاست آنكه ز من آتشی بگیراند
بسازد از تن من , قطعه قطعه های مذاب
و یا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... , ,
,بخواند از تو غزل های نابِ بی پایاب
, , ,... ,
خدا کند که غزلهای آخرم باشد
خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین، آری
,نه حرف مانده برایم ، ,نه عشق های مجاب
,بیا... تمام کن این انتظار را در من
,بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب
...
یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من
,هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب
mehraboOon
04-15-2011, 11:31 PM
بگذار سر به سینه ی من، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنت
تو، آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب!
mehraboOon
04-15-2011, 11:31 PM
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ,، ,مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ ,قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ ,نقد , ِ گناه بردارم
گناه , ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه , ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی ,و , من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ,ماه بردارم
بیا که چشم ,ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
mehraboOon
04-15-2011, 11:36 PM
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ ,نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، ,زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد , ، بر این ,استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم , ِداستان من
یک شب بیا و ضامن , ِ من باش , نازنین ,!
وقتی دخیـل , ، بستـه به تو آهوان ِ ,من
دل بــرکن و به شهـرِ دل , ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم , ِ چشـمت , ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان , ، زمان من
mehraboOon
04-15-2011, 11:37 PM
امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو !
,
همه چیز را
یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد
گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با
بالشم ..بی صدا
کنم ! تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد
گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم
بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با
تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو
نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو
,گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که
دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم
.... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و
,زندگی کنم !
,اما
هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه
خاطراتت را از
,صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم
.... تو نگرانم نشو !!
,
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
mehraboOon
04-15-2011, 11:44 PM
کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر می کشی چکاوکم؟
گریه نمی کنم
مرو
آه نمی کشم
بشین
حرف نمی زنم
بمون،
حرف نمی زنم
بمون...
mehraboOon
04-15-2011, 11:55 PM
تو با من نیستی اما
صدایت هست ، یادت هست
درون قلب من عشقت
به گوش آوای شادت هست
تو با من نیستی اما
به یادت این جهان زیباست
به یادت خانهام گرم است
به یادت جامهام دیباست
تو با من نیستی اما
به یادت، طفل دل شادست
سکوتم هم خوشآهنگ است
بساط غصه بر بادست
تو با من نیستی اما
به هر جا بنگرم هستی
تو ای بی مَثَل ، بی مانند
تو ای شور و شر هستی
تو با من نیستی اما
صدایت هست ، یادت هست
به قلبم شوری از عشقت
به گوش ، آهنگ شادت هست
mehraboOon
04-15-2011, 11:56 PM
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به من خسته –بی گمان- برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوستترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هقهق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند
به او –که عاشق او بودهام- زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
mehraboOon
04-15-2011, 11:57 PM
مرا پرسی که چونی بين که چونم
خرابم بيخودم مست جنونم
مرا از کاف و نون آورد در دام
از آن هيبت دوتا چون کاف و نونم
پری زاده مرا ديوانه کرده ست
مسلمانان که می داند فسونم
پری را چهره ای چون ارغوان است
بنالم کارغوان را ارغنونم
مگر من خانه ماهم چو گردون
که چون گردون ز عشقش بی سکونم
غلط گفتم مزاج عشق دارم
ز دوران و سکونت ها برونم
درون خرقه صدرنگ قالب
خيال بادشکل آبگونم
چه جای باد و آب است ای برادر
که همچون عقل کلی ذوفنونم
وليک آنگه که جزو آيد به کلش
بخيزد تل مشک از موج خونم
چه داند جزو راه کل خود را
مگر هم کل فرستد رهنمونم
بکش ای عشق کلی جزو خود را
که اين جا در کشاکش ها زبونم
ز هجرت می کشم بار جهانی
که گويی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نيم ذره
ز روی عشق از عالم فزونم
يکی قطره که هم قطره ست و دريا
من اين اشکال ها را آزمونم
mehraboOon
04-15-2011, 11:59 PM
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم
عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به
لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی
نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که
چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های
عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به
سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی
پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به
سرابی شد.
نبودی
تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا
ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می
کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو
خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای
نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا
از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند
، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من
بی رنگ است!
و
اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به
سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید
اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له
شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه
، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام
صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست
اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
mehraboOon
04-16-2011, 12:02 AM
وقتی
تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست
ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم
و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان
را نیز دوست ندارم.
سالهاست
که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید
این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع
چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس
پروانه های دشت خاطره.
عقربه
های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما
حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در
کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های
التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و
صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و
اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت،
اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات
درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری
دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی
که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی
عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ،
شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد
ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار
پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.
کاش می شد من به جای تو می رفتم
در
نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس
است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه
هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر
ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را...
نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق
را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست
دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم...
درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست
دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم
را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت
را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه
باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان...
حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم
را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه
نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که
تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه
باورکنم..............................
روزی
که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به
تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه
ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در
می آورم
mehraboOon
04-16-2011, 12:03 AM
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم
فریاد زنان ، ناله کنان عربده جویان
زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم
جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم
چندان که به چشمان سیاهت نگريستم
دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را
در گور نهفتم به عزایش بنشستم
مَی خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه
پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم
عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست
من کشتمش امروز بدین عذر که مستم
در پای کشم از سر آشفتگی و خشم
روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم
mehraboOon
04-16-2011, 12:03 AM
, , تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
mehraboOon
04-16-2011, 12:06 AM
گل نازم
تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل ناز آسمونم بی ستاره است
مثه ابرا دل من پاره پاره ست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوباره است
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دلخونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
آه ...
گل ناز
گل ناز
گل ناز
mehraboOon
04-16-2011, 12:11 AM
وقتي گفتي دوستت دارم گريه امونمو بريد
اشکام به روي گونه هام مي غلتيد مثل مرواريد
تب کردم من به خاطرت خواستم جونم بشه فدات
اما نذاشتي نازنين گفتي فداي غصه هات
وقتي گفتي دوستت دارم لکنت گرفت زبون تو
اشکاي من رو که ديدي گريه بريد امون تو
وقتي گفتي دوستت دارم دنيا چرخيد دور
سرميه دنيا عاشقت شدم گفتي بمون دور و برم
وقتي گفتي دوستت دارم حبس شد نفس توي سينه
گفتي نگاه کن عشقمو تموم هستيم همينه
mehraboOon
04-16-2011, 12:13 AM
باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
ذاتها با سایههای خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.
نه صدائی جز صدای رازهای شب،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جوی آب رفتم، چه می آمد
آب.
یا نه، چه میرفت؛ هم ز انسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.
مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک،
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت وگو شوریده مستی .
- مستم ودانم که هستم من-
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟
mehraboOon
04-16-2011, 12:13 AM
من
یک هیچ
در برابر عظمت تو
هیچ تر می شوم...
همچو غباری در برابر کوه
یا تخیلی در برابر حقیقت...
خوب من؛
امروز
از جنس روزهای دیگر نیست
امروز یک هیچ
با بینهایت خویش
معاشقه می کند
mehraboOon
04-16-2011, 12:14 AM
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
mehraboOon
04-16-2011, 12:15 AM
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم
عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم
هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم
عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم
برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود
بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود
من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم
ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم
mehraboOon
04-16-2011, 11:26 AM
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ایی بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !
mehraboOon
04-16-2011, 11:45 AM
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام.
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام.
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که، منو از چشم تو ميديد.
اگه گفتم خداحافظ، نه اينکه رفتنت ساده اس.
نه اينکه ميشه باور کرد، دوباره آخر جاده اس.
خداحافظ ، واسه اينکه، نبندی دل به رؤيا ها.
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا.
خداحافظ ،خداحافظ ،
.............................همين حالا
...........................................خدا افظ:crying:
mehraboOon
04-16-2011, 11:46 AM
باز با دردم مداوا می کنم...
با دل دیوانه ام تا میکنم...
می روی با یک خداحافظ و من
شب تو را در خواب پیدا می کنم..
با خیال و خواب و رویا باز هم
درد دوری را مداوا می کنم
شعله عشق تو می سوزد مرا
من فقط ان را تماشا می کنم
توبه کردم تا فراموشت کنم ...
باز هم امروز و فردا می کنم ...
mehraboOon
04-16-2011, 11:47 AM
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت و تاریکی و غم بود
سلام تو شروع آشنایی ها
نوید مهربونی ها تمام هم زبونی ها
خداحافظ طلوع من، غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
mehraboOon
04-16-2011, 11:48 AM
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت
"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
mehraboOon
04-17-2011, 02:37 AM
روزی برای که مانع رفتنت گردم اشک ریختم
امــــــا تـــــو اشکهـایــم را ندیـــدی و رفتـــی
من برای تو روزها و شبها دعا کردم که بمانی
امـــــا تــــو دعا های مرا نشنیدی و رفتـــــی
من تـــورا قسم بـــه عشقــم دادم کــه بمان
امـــا تــــو عشقم را ندیده گرفتـــی و رفتــی
من تـــــو را گفـتـــــــــم دوستت دارم نـــرو
تــــو دست رد بــــه سینه ام زدی و رفتـــــی
من جانم را برایت فداکــردم کـه با من بمانـی
امــا تــو ایـن فــدا کــاری را ندیدی و رفتــــی
من عشقــم را بعنای تــو کردم تـا که بمانـی
امــا تــو عشقــم را بـه دروغ دیدی و رفتــی
mehraboOon
04-17-2011, 02:39 AM
در تمام زندگی باورم بر این بود
که همیشه در کنار هم خواهیم ماند
اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که یه روز میرسه که این لحظات تلخ
زندگی را تجربه کنم
لحظاتی که حتی تصور کردنش هم برام سخت است
میدانم ! میدانم میروی اما بدان که هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد.
فراموش نمی کنم آن لحظه های که در کنار هم بودیم و خاطراتی که در زندگی
برایم به یادگار گذاشتی
اما به خاطر داشته باش که من بعد از مرگ هم منتظرت خواهم ماند میمانم چرا
که باوردارم ٬ روزی تو برمیگردی
و آن وقت هیچ کس تو را از من جدا نخواهد کرد
و آن وقت تو از آن منی تنها از آن من
و این تنها چیزی است که من به آن باور دارم .........
همیشه به یادت خواهم ماند
برگرد و مرا با خود ببر چرا که من اینجا خیلی تنهام
mehraboOon
04-17-2011, 02:54 AM
شنیدم داره تو قلبت یه نفر جامو میگیره
دیگه هیشکی نمیتونه ، جلو اشکامو بگیره
نیستی و دارم میسوزم ، گریه داره حال و روزم
نمیدونم چرا اما ، تو رو دوست دارم هنوزم
بعد از تو توی دلم ، نیمه شبام ، هیچی جز غم نیست
حسرتت موند به دلم ، واسه غمام ، هیچی مرحم نیست
با یادت امشب ، شدم دیوونه
بی تو غصه ام روی این شونه
دیگه نمیاد صدا ، توی این خونه
ای که با یاد تو در آتش غم می سوزم
یاد من کن که به یادت همه شب می سوزم
هرکه در سینه دلی داشت به دلدار فروخت
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
دلتنگ مباش ، من قلبم را سایه بان دلت کردم و چشمانم را در انتظار دیدنت .
نمیخواهم قلب تو باشم که با هر اتفاق بشکنم ، میخواهم روح تو باشم که تنها در هنگام مرگ از تو جدا شوم .
mehraboOon
05-25-2011, 03:11 AM
گیــــــــرم که بے خیـــــــال خیـــــــالتـــــــــــ شوم
بـــــــــا عطـــــــر دستــــــــــانے که در گیسوانـــــــــم جـــــــا گذاشتــــــــه اے
چـــــــــه کنم ...؟!
http://www.imgiran.com/images/9tvi9nzs30r5dtokpn3.jpeg
mehraboOon
05-25-2011, 03:12 AM
توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود...
mehraboOon
05-25-2011, 03:12 AM
http://www.imgiran.com/images/l8lc74o87uojqk5hg6.jpg
متــــــــاسفم
نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست
نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم
متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را
از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم
تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم...!
mehraboOon
05-25-2011, 03:13 AM
آمدم تا مست و مدهوشت کنم ، اما نشد
عاشقانه تکیه بر دوشت کنم ، اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگی ام
گریه تلخی در آغوشت کنم ، اما نشد
نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم
سعی کردم فراموشت کنم ، اما نشد...
mehraboOon
05-25-2011, 03:14 AM
آخر ای دوست نخواهی پرسید
كه دل از دوری رویت چه كشید؟
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد وبر سینه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكید
آنهمه عهد فراموشت شد
چشم من روشن؛ روی تو سپید
جان به لب آمده درظلمت غم
كی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید......
mehraboOon
05-25-2011, 03:15 AM
شبیه مه شده بود
نه میشد در آغوشت گرفت
و نه آن سوی تو را دید
تنها می شد
در تو گم شد
که شدم
mehraboOon
05-25-2011, 03:15 AM
هرکجا بروی
مرا خواهی دید
یک شب
تمام شهر را دیوانه وار
با خیالت
قدم زده ام
mehraboOon
05-25-2011, 03:24 AM
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد
این جمع، پر ازتنهاییست
http://irupload.ir/images/999brp7t81nmpj0kev5v.jpg
mehraboOon
05-25-2011, 03:24 AM
چه سکوتـــــــ ی!
چه شبــــ ی!
جای یک
عابر...شبگرد...غزل خوان
خالیــست...
http://ax.phu.ir/images/l3u7l96rsi2ecrm1gcw5.jpg
mehraboOon
05-25-2011, 03:25 AM
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!
نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!
حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!
آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!
mehraboOon
05-25-2011, 03:25 AM
هــمـان دورهــا بـایـسـتـــ ..
گـاهــی لـبـه کـلـاهـتــ را بـه احـتــرامـم پــایـیـن بـیـاور ..
مـن هـم بـه شـوق دیـدنـتــ لـبـخـنـدی مـیـزنـم
و هــر دو بـه راه خـود ادامـه مـیـدهـیـم ..
و فـردا
و فـردا
و فـردا
هـمـان دورهـا بایـسـتــ
هـــمــان د و ر هــا بایـسـتــــ
Assassin's Creed
05-25-2011, 03:26 AM
mehraboon تو هم آشق شدیا!!!!!!!!!:d:
mehraboOon
05-25-2011, 03:27 AM
سلولم را در آغوش می کشم،
این حصار، تنها چیزیست که برایم باقی مانده است...
بر میله هایش بوسه می زنم و بر دیوار هایش نماز می برم
نبض نگاهم ایستاده است، روزنه اش یخ زده است
و من همچنان محکوم...
از پس سلول تنهایی تو را می نگرم
من هنوز چشم در راه تو ام
افسوس تو راه خانه را از یاد برده ای....
بغضم آهسته وار می شکند
اما تو دیگر نیستی که گونه هایم را پاک کنی....
mehraboOon
05-25-2011, 03:31 AM
ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق..... جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق.....
این شوری و شیرینی من خود ز لب تو است....
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق....
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز.....
تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق....
دین و دل حسن و هنر و دولت و دانش.....
چندان که نگهت می کنم هر ششی ای عشق.....
رخساره مردان نگر آراسته خون....
هنگامه حسن است چرا خاموشی ای عشق....
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد....
پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق....
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند....
از بوته ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق....
mehraboOon
05-25-2011, 03:31 AM
آرزو می کنم تو هم همتای من شوی تنهای تنها
آواره و دو دل
کاش مثل من باشی تا مرا بفهمی
مثل من باش و مال من ...
mehraboOon
05-25-2011, 03:32 AM
تا تو هستی ، زندگی آرام است قلبم در انتظار لحظه باریدن باران است
که با تو در زیر بارانی که همیشه باریدنش برایم آرزوست قدم بزنم
تا باران بشوید ترس را از وجود من
تا باران عاشقانه تر کند این لحظه ی عاشقانه ی من ...
mehraboOon
05-25-2011, 03:33 AM
http://www.shunk.ru/pics/2134.jpg
بمون ...
دل من فقط به بودنت خوشه ...
منو فکر رفتن تو می کشه ...
آخ که این آهنگ همش حرف دل منه ....
mehraboOon
05-25-2011, 03:35 AM
دلـم ...
هنـوز ..
خیس خورده ی نگاه توست ..!!
نـازش بـدار ..!
که نلغــزد ..
از میان دستهایت ..!!
http://naze-eshgh.persiangig.com/Picture%20Data/khis.jpg
mehraboOon
05-25-2011, 03:36 AM
آنقدر دل کندن از تو برایم سخت است، که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار نشسته ام ..
تا هر چه قدر میشود دیرتر ترکت کنم !
mehraboOon
05-25-2011, 03:36 AM
دلتنگ دیدار توأم
ای ماه شهر آرای من
ای چشم های روشنت
آیینه ی فردای من
دلتنگ دیدار توأم
در گریه ها و خنده ها
فریاد می دارم تو را
ای قصه ی شب های من
دلتنگ دیدار توأم
پر از عذاب و اشتیاق
بازا و بر چشمم نشین
ای خوشترین آوای من
مستم و پر از التهاب
در سایه ی این اشتیاق
دورم نما از هستی و
این درد جان فرسای من
ایام دلگیر من از
لمس خوشی مستور بود
آرام کن قلب مرا
روشن ترین دریای من ...
mehraboOon
05-25-2011, 03:37 AM
http://www.imgiran.com/images/dm1ofl2zlsa5u2vb28fr.jpg
خدایـــــــا
دستت را از روی Space بردار
بس نیستــــــ
این همه فــــــــاصله ...؟!
mehraboOon
05-25-2011, 03:37 AM
http://www.imgiran.com/images/25ifrnzdgfudnw32xq2.jpg
تنـها راه ِ حبـس ِ تــو
نـفس کشیـدن اسـت !
بـیهـوده تـلاش نکن
مجـالِ فـرار نـداری
خـیال بــازدم نخـواهــم داشـت ...
mehraboOon
05-25-2011, 03:39 AM
مرا نسپر به فصل سرد دوری
كه من از فاصله آزرده هستم
مرا از درد بی تابی رها كن
شكستم، در غم دوری شكستم
نگو پیوند ما آغاز رنج است
كه من با رنج تو زیباترینم
به من فرصت بده درگیرِ با تو
به پای این دل شیدا نشینم
نگو این جاده تاریك و سیاه است
كه چشمان تو فانوس من هستند
تمام سایه ها در باور من
به محض گم شدن در تو شكستند
كمك كن تا كه من عاشق بمانم
اگر خواهی كه مرگم را نبینی
اگر امروز و فردا هم بمیرند
به سوگ لحظه ها باید نشینی
كمك كن تا به تو پیچیده باشم
كه من نیلوفرم در قصه ی دل
كمك كن تا كه من بی تو نمیرم
در این بیهوده بودنهای باطل
بگیر از چنگ دیوِ ناامیدی
مرا با آیه های ناب ِ روشن
مرا نسپر به فصل سرد دوری
كه دوری از تو یعنی مُردن ِ من!
mehraboOon
05-25-2011, 03:40 AM
http://www.7fz.net/uploads/images/7fz-51b8c86a9e.jpg
هروقت دلت گرفت
هروقت احساس کردی که دنیا اینقدر
برات کوچیک شده که داری صدای خردشدن
شونه هات زیراین باررومی شنوی
اون موقع یه جای خلوت پیداکن
بشین وباخودت خلوت کن
ببین الان کی هست که می تونه
به حرفات گوش کنه اگه کسی رونداشتی
یه نگاه به آسمون کن وهرچی می خوای بگو
واینقدراشک بریز که سبک بشی
شانه های خدا همیشه دراختیار توست
تا سر به روش بذاری وتامی تونی گریه کنی
بدون که اشک هات برای خدا عزیزه...
http://xm.vacau.com/images/a7b238ba0f65.jpg
mehraboOon
05-25-2011, 03:40 AM
http://www.parsiblog.com/photoalbum/yas63/yasi.jpg دل من باز گریست
قلب من بازترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی ازاین شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
بی تو این باغ پر از پائیز است . . .
mehraboOon
05-25-2011, 03:41 AM
http://i4.glitter-graphics.org/pub/426/426324hdzce95nza.jpg
کم کم یاد خواهی گرفت...
تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را...
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر...
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند!
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند
کم کم یاد میگیری...
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم باشی پای هر خداحافظی...
یاد می گیری که خیلی می ارزی
mehraboOon
05-25-2011, 03:41 AM
http://sweetkiss.persiangig.com/image/Love/wet_glr_alone_black%20white_beauty_lip_eye%28www.s weetkiss.coo.ir%29.jpg
تو روزی با غمی سنگین ز شهرم
کوچ خواهی کردو من در پرنیان خاطرات خویش
به یاد عشق پاکت به نرمی گریه خواهم کرد
mehraboOon
05-25-2011, 03:43 AM
امشب بدجور بارانی ام بانو
هوس کرده ام خودم را ببارم!
که تمام شود این ابر
چقدر تلخ بود تمام دیشب
هذیان سرودن های بیهوده ام
و کسی که مدام توی گوشم
زمزمه می کرد نبودنت را !
باور کن حقیقت دارد عشق!
و کسی جلو دار آن نخواهد شد
مگر آنکه تو حقیقت آن را انکار کنی بانو
مگر به من نگفته بودی که عاشقمی؟
پس بگذار تمام زمین انکارم کنند
تو که باشی
ابر خواهم شد
که تمام خودم را به حرمتت
گریه کنم
تا صبح!
mehraboOon
05-25-2011, 03:44 AM
حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد
با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد
آه اگر راه به روی دل من باز کنی
گرچه او تازه نهالی است. . . حقیقت دارد
من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب
غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد
روز و شبهای بلندی که به یاد تو گذشت
خسته از دست توالی است ، حقیقت دارد
بی هوای نفست ، زمزمه های دل من
آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد
غم عشق تو دلم را بخدا سوزانده
حاصل اش اشک زلالی است ،حقیقت دارد
من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی . . .
جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد
mehraboOon
05-25-2011, 03:44 AM
قلم در شعر بی مقدار من فریاد خواهد شد
غزلهای درونم یک به یک آزاد خواهد شد
نمی دانی چه بر قلبم گذشته بی تو این شعرم . . .
گواه آنچه بی شک اتفاق افتاد خواهد شد
تپیدن های ناهنگام نبضم روز و شب آخر
در آماج خیالت تشنه ی فولاد خواهد شد
نه این تیغ و نه این خنجر ، برای پایکوبی نیست
ترانه خواندن شیرین ، غم ِ فرهاد خواهد شد
نگو دیگر که من باور ندارم روزهای بعد . . .
دل ِ متروکه ی طوفان زده ، آباد خواهد شد
نگو بس کن که بیش از این کلامت در دل تنگم
شبیه بغض مدفون در گلو،غمباد خواهد شد
دوباره روز از نو می شود اینبار می بینی . . .
که مرغ پر شکسته طعمه ی صیاد خواهد شد
mehraboOon
05-25-2011, 03:45 AM
عقربه های شکسته ساعت
گاه تکانی می خورد
و دوباره
در مقابل چشمان منتظرم
می ایستند
دلتنگم
دلتنگ ، دلتنگ
mehraboOon
05-25-2011, 03:46 AM
غبار می شوم
برای زیارت رویت
سرمه می شوم
برای نشستن در چشمانت
و
آینه می شوم
برای
میزبانی از رویت
mehraboOon
05-25-2011, 03:47 AM
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است...
vBulletin v4.2.5, Copyright ©2000-2025, Jelsoft Enterprises Ltd.