نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستان کامل بازی سری شاهکار " اساسینز کرید "عقیده ی ادمکش

  1. #1
    AGE OF INFERNAL
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    WORLD PRINCE OF PERSIA
    نوشته ها
    2,405
    تشکر تشکر کرده 
    3,083
    تشکر تشکر شده 
    4,350
    تشکر شده در
    1,686 پست
    قدرت امتیاز دهی
    944
    Array

    داستان کامل بازی سری شاهکار " اساسینز کرید "عقیده ی ادمکش

    داستان کامل بازی سری شاهکار " اساسینز کرید "عقیده ی ادمکش

    خوب دوستان این هم داستان بازی همراه با مقدمه ای راجع به موضوع و پیام اصلی سری شاهکار " اساسینز کرید " :

    ترجمش کار خودم هست و اگه استقبال بشه و موافقت بشه می تونم ادامه بدم . . .[

    البته دوستانی که هنوز بازی رو تموم نکردن و می خوان خودشون از ماجرای بازی سر در بیارن بهتره که نخونن !

    امیدوارم برای اونایی که نسخه 1 رو بازی نکردند و یا از دیالوگ ها و موضوع بازی سر در نمیارن مفید باشه :

    قسمت اول : {{ فلسفه ی فرقه ی " اساسینز" }}

    " Nothing is True , Everything is Permitted " ((هیچ چیز حقیقت ندارد ، و همه چیز آزاد است ( اجازه گرفتن نمی خواهد!) ))

    این شعار اصلی و اعتقاد و باور فرقه ی " اساسینز " هست که در نسخه ی اول بازی بارها از زبان " الطاهر " و استادش " المعلم " و در این

    نسخه از زبان " اتزیو " و دوستانش شنیده می شود .

    فلسفه و مفهوم این شعار تکیه بر اطلاعات و دستنوشته هایی دارد که از اجداد بزرگ " اساسینز " یا همان " اولین اساسین ها " به ارث رسیده

    است تا پرده از ابهامات و جهالت انسان ها بردارد و مردم را از خطرات بزرگ " اطاعت و بردگی و پرستش کورکورانه " آگاه کند...به عبارت

    دیگر جوهره و هستی بخش فلسفه و مکتب " اساسینز " تنها یک حقیقت واحد است و حقیقت دیگری به غیر از آن وجود ندارد، بنابراین فرقه ی

    " اساسینز " که به این حقیقت یکتا آگاه است ، وظیفه ی خود می داند که تمام انسان ها را از این حقیقت آکاه کند و جلوی سوء استفاده ی دیگران

    از این جهالت را بگیرد...

    مشکل بزرگی که وجود دارد این است که این حقیقت به قدری تکان دهنده و بهت آور است که در وحله ی اول باور کردن آن بسیار مشکل و غیر

    ممکن است ، اما تمامی شواهد و آثار مکتوب به جا مانده از اجداد بزرگ " اساسینز " این حقیقت اعجاب انگیز را به این صورت بیان کرده و حتی به

    اثبات رسانده اند :

    قسمت دوم : {{ موجوداتی که قبلا آمده بودند }}

    قبل از انسانها موجودات پیشرفته تری روی زمین بودند (خدایان و ملائک یا موجودات فضائی) که با کمک " Piece of Eden " (قطعه ای از بهشت یا سیب بهشتی ) فکر و اندیشه انسان ها را تحت کنترل خود درآورده بودند بدون اینکه انسان ها متوجه این موضوع باشند ! " Piece of Eden " یا " سیب بهشتی" ساخته ی دست این خدایان یا موجودات بسیار پیشرفته بود که با تکنولوژی فوق العاده قدرتمند و ظریفی بوجود آمده بود و هدف از ساخت آن ، کنترل مغز انسانها و بکارگیری آنها به عنوان نوکر و برده برای خود و فرزندان و نوادگان بعد از خود بود !

    این در واقع ویژگی " پیس آف ایدن " یا سیب بهشتی است که شخصی که صاحب آن سیب بهشتی یا دارنده آن است (ارباب) ، تمام افکار و اندیشه و اعتقادات و باورهای انسانهای اطراف خود را تحت کنترل خود می گیرد بدون اینکه آنها (انسانها) متوجه شوند که کنترل میشوند ! رفتار این انسانهای تحت کنترل هم به گونه ای هست که کاملا از موقعیت خود راضی هستند و برای رئیس یا ارباب خود (شخصی که آنها را کنترل میکند) دعا میکنند و او را می پرستند حتی اگر به دستور او (ارباب) کشته شوند یا دستور بدهد که باید فرزند خودشان را به دست خودشان سر ببرند !!!

    این وضع تا رمانی که آن سیب بهشتی در دستان ارباب باشد ادامه خواهد داشت و فرزندان ارباب طریقه ی استفاده از سیب را یاد خواهند گرفت و جای پدر را پر خواهند کرد تا سلطنت را از دست ندهند.

    قسمت سوم : {{ آدم و حوا }} یا {{ Adam and Eve }}

    هر گونه ارتباط یا ازدواج خانواده ی ارباب ها با انسانها ممنوع است . . . ولی روزی می رسد که " آدم " و " حوا " از نتیجه ی یک ارتباط عاشقانه و مخفی بین یک مرد از انسانها و یک زن از اربابها به دنیا می آیند و به این دلیل که هم خون ارباب ها و هم خون انسانها در رگشان می چرخد، سیب بهشتی روی " آدم " و " حوا " اثر نمی گذارد و تحت کنترل ارباب ها قرار نمی گیرند...آن دو با مشاهده ی وضع غمناک انسان ها ، تصمیم می گیرند برای نجات انسان ها، سیب بهشتی را از ارباب ها بدزدند و انسان ها را آزاد کرده و فرار کنند که همین کار را می کنند ... در نتیجه " آدم " و " حوا " را " اولین اساسین " و ارباب ها را
    " اولین تمپلار " می شناسند که جنگشان از ابتدا تا امروز ادامه داشته و خواهد داشت.

    ارباب ها برای تسلط دوباره بر انسانها باید " آدم " و " حوا " و فرزندان آندو را که به فرقه ی "اساسینز " مشهور شده اند از بین ببرند، چون " حیله ی سیب بهشتی " دیگر روی آنها تاثیر ندارد، ولی نمی توانند خودشان مستقیم این کار را بکنند چون همه ی انسانها، ارباب ها را شناخته اند...پس ارباب ها اول تمامی آثار و نشانه های خود را از روی زمین پاک می کنند به جز بعضی از آنها (اهرام ثلاثه مصر، تقویم مایا...) و سپس با فرستادن بلایای طبیعی (طوفان، زلزله...) انسانها را مورد حمله قرار می دهند تا از تعدادشان کاسته شود و ارباب ها را در غم مرگ نزدیکانشان از یاد ببرند...

    سپس ارباب ها با مهاجرت به خارج از کره ی زمین، انسانها را از کهکشان های دور دست و غیر قابل دسترسی ، زیر نظر می گیرند تا نقشه ای حساب شده برای تصاحب " سیب بهشتی " یا " قطعه ای از بهشت " طراحی کنند...طبق این نقشه ، ارباب ها چند دهه یا سده صبر می کنند تا انسانها تولید مثل کنند و دوباره جمعیتشان زیاد شود تا تعداد بردگان آینده ی ارباب ها زیاد شود !

    قسمت چهارم " {{ جنگ تمپلار ها و اساسین ها }}

    ارباب ها با استفاده از سیبهای بهشتی باقی مانده ( که به اندازه ی سیب های دزدیده شده قدرت ندارند ) ، بعضی از انسان های صاحب قدرت و ثروت را با وعده ی ثروت و قدرت بیشتر تحت کنترل خود در آورده و آنها را برای به قتل رساندن " اساسینز " و فرزندان " اساسینز " راهنمایی می کنند بطوریکه سیب بهشتی را در دست این افراد صاحب قدرت قرار می دهند تا ذهن افراد و مقام های با نفوذ و تاثیر گذار آن شهر را کنترل و قانع کنند که " اساسینز " ها دزد و حیله کار هستند و باید اعدام شوند، " اساسینز " ها که تحت کنترل سیب بهشتی در نمی آیند با آگاهی از این موضوع همراه با دوستان و آشنایان و بعضی از شهروندان از شهر فرار کرده و در جای دیگری برای خود ویلایی می سازند تا نقشه ای بکشند و سیب های بهشتی باقی مانده را از چنگ ارباب ها و نمایندگان آنها روی زمین ( تمپلار ها ) درآورند و نابود کنند تا دست ارباب ها را برای همیشه از زمین کوتاه کنند.

    قسمت پنجم : {{ سیبهای دردسر ساز }} ( Pieces Of Eden )

    " الطاهر " شخصیت اصلی اساسینز کرید 1 موفق می شود که به همراه برادرانش یکی از سیبهای بهشتی را از چنگ " تمپلار ها " در آورده و در خدمت رئیس یا استاد خود " المعلم " قرار دهد تا آن سیب بهشتی را نابود کند ، ولی " المعلم " فریب زیبایی و " قدرت حیله گری " سیب را می خورد و نمی تواند نابودش کند و از آن استفاده می کند تا ذهن مردم خود را کنترل کند که " الطاهر " مجبور می شود با شکست دادن "المعلم " سیب را از چنگ او خارج کند...الطاهر که قسم خورده بود سیب را نابود کند اما او هم در مقابل زیبایی و " قدرت حیله گری " سیب دوام نمی آورد و سیب از دستش روی زمین می افتد و نقشه ای از درونش بیرون می آید که محل دقیق سیبهای دیگر باقیمانده روی کره ی زمین را نشان می دهد... این نقشه ، مکان سیبهای بهشتی دیگری را که قبلا توسط " اساسین "های نقاط مختلف دنیا (بخصوص خاور میانه) از چنگ " تمپلار" ها در آورده شده اند و در معابد مختلف مخفی شده اند را نشان می دهد. به دلیل این که آن " اساسین " ها هم بعد از تصاحب سیب بهشتی نتوانسته بودند نابودش کنند و در نتیجه در معابد و مکانهای مختلفی سیب ها را دور از دسترس انسان ها مخفی کرده اند.

    ((اگر آن نقشه را بخاطر دارید می دانید که نقاط قرمزی که روی کره زمین علامت گذاری شده بود مکان سیب ها بود ولی در نقشه ایران هم در مناطق جنوبی بوشهر و بندر عباس دو نقطه قرمز وجود داشت و نقاط دیگر روی کره زمین هم اکثرا جاهای نفت خیز و یا معادن با ارزش...را نشان میدادند. این توجه من رو جلب کرد به این موضوع که شاید سیب بهشتی مورد بحث در بازی سمبلی باشد برای نفت و منابع با ارزش قابل استخراج از اعماق زمین ، که بوسیله آن و درآمد هنگفت حاصل از آن میتوان بر مردم حکمرانی کرد.))

    قسمت ششم : {{ Desmond Miles }}

    دزموند که یکی از بازماندگان خاندان " اساسینز " هست ، توسط پدر و مادرش از همان بچگی به خارج از اجتماع رانده شده و در دهکده ای کو چک و دور افتاده ولی با امنیت کامل مشغول زندگی بود بطوریکه حتی شناسنامه هم برایش تهیه نشده بود تا هیچکس ، بخصوص تمپلارها از وجود او مطلع نشوند، ولی دزموند برای یکبار هم که شده دل به دریا زد و برای خرید موتور سیکلت از اسم و اثر انگشت خود استفاده کرد و چند روز بعد توسط تمپلار ها ربوده شد !!! . . . دزموند با همکاری با " تمپلار " ها موجب شد که نقشه ی مکان سیب های بهشتی باقیمانده ، که سالهاست توسط " اساسینز " مخفی نگه داشته شده بود، به دست تمپلار ها بیفتد... و در عین حال "دزموند" توانسته است بسیاری از مهارتهای جد بزرگ خود " الطاهر " را فرابگیرد...

    قسمت هفتم : {{ و بلاخره اساسینز کرید 2 }}

    همانطور که در اول اساسینز کرید 2 می بینید، " دزموند " با استفاده از مهارت " ایگل ویژن " (دید عقاب) به دیواری نگاه می کند که پر از نوشته ها و نشانه ها و اعداد و ارقامی است که همگی ذهن دزموند را به سمت همان آثاری که ارباب ها سالها پیش روی زمین باقی گذاشته اند و نابود نکرده اند (اهرام مصر، تقویم مایا، تئوری کائوس، تاریخ 21 دسامبر سال 2012، سوره ی الزلزله، فرمولهای اینشتین...) راهنمایی می کنند. این نشانه ها و نوشته ها توسط شخصی که در همان اتاق ، قبل از " دزموند " مورد آزمایش " تمپلار ها " قرار گرفته بود ( معروف به مورد 16 ) به جا گذاشته شده اند .

    در پایان اساسینز کرید 1 ، دزموند با دیدن این نشانه ها پی به نقشه ی شوم تمپلارها می برد که می خواهند با بدست آوردن سیبهای بهشتی باقی مانده روی زمین و فرستادن آنها توسط یک سفینه ی فضایی به سمت ارباب ها (موجودات پیشرفته ی فضائی) که تمپلار ها را با همین سیبها کنترل میکردند ، سلطنت و فرمانروایی را دوباره مثل سابق تقدیم ارباب ها کنند و انسانها را نوکر و برده ی ارباب ها و خودشان را نماینده ی ارباب ها روی زمین...! تاریخ 21 دسامبر سال 2012 نیز نشان دهنده ی زمان پرتاب این سفینه ی فضائی حاوی سیبهای بهشتی می باشد که در آن روز ارباب ها با تصاحب دوباره ی سیب های بهشتی و باز گشت به کره ی زمین ، از انسان ها انتقام خواهند گرفت بطوریکه خورشید در غم انسان ها نابود خواهد شد و تاریکی بر زمین غالب خواهد شد ...!!!

    قسمت هشتم : {{ Ezio Auditore Da Firenze }}

    دزموند تصمیم می گیرد با کمک لوسی فرار کند تا بتواند با دسترسی به خاطرات " اتزیو " ( ازیو ) مانع موفقیت تمپلارها شود. " اتزیو " که یکی دیگر از اجداد بزرگ دزموند است ( شاید یکی از با مهارت ترین اساسین ها ) در سال 1459 در دوران رنسانس در ایتالیا به دنیا آمد، و تا 17 سالگی از اینکه او هم مانند پدرش یک " اساسین " هست هیچ اطلاعی نداشت... " اتزیو " از خانواده ای بسیار نجیب و محبوب در فلورانس است که دو تا برادر و یک خواهر دارد . در شروع خاطرات ، " اتزیو " با گروهی درگیر می شود که به رهبری " ویری ده پازی " می خواهند شهرت و محبوبیت " اتزیو " و دوستانش را در فلورانس زیر پا بگذارند . " اتزیو " با کمک دوستان و برادر بزرگترش آنها را شکست میدهد ولی " ویری " فرار می کند و برادر اتزیو با دیدن لب زخمی " اتزیو " او را به دکتر راهنمایی میکند...

    قسمت نهم : {{ Uberto Alberti }}

    " اتزیو " بعد از اینکه با برادرش تا بالای کلیسا مسابقه می دهد، قبول نمی کند که به خانه برگردد و در عوض به سمت خانه ی دوست دخترش " کریستینا وسپوچی " می رود تا شب را با او بگذراند....صبح فردا به دفتر کار پدرش که کارمند محبوب یک بانک معروف در ایتالیا بوده، می رود و می بیند که پدرش با آقایی به اسم " اوبرتو " بطور خیلی صمیمی صحبت می کنند، سپس وارد اتاق می شود و پدرش او را با " اوبرتو " آشنا می کند و توضیح میدهد که چقدر به آقای " اوبرتو " اعتماد دارد...

    تا اینکه یک روز که به محل کار پدرش برمیگردد ، پدرش و برادرانش آنجا نیستند و مادر و خواهرش بهش میگن که آنها توسط ماموران دستگیر شده اند و در زندان هستند تا فردا در ملا عام اعدام شوند . اتزیو بلافاصله با آمدن شب به طور مخفیانه به سمت پنجره ی بالایی زندان میره تا پدرش رو ببینه که پدرش بهش میگه باید برگرده به دفتر کار پدر و وارد مکان مخفی داخل اتاق بشه تا در صندوق رو باز کنه و لباسهای " اساسین " پدر و همچنین نامه ای که داخل صندوق هست رو برداره و لباس ها رو بپوشه و نامه رو سریع به " اوبرتو " که نزدیک ترین دوست پدر و خانواده ی " اتزیو " هست برسونه تا " اوبرتو " با کمک اون نامه که مدرکی برای اثبات بی گناهی پدر اتزیو هست آنها رو از اعدام شدن نجات بده....

    قسمت دهم : {{ پای چوبه ی دار }}

    وقتی اتزیو نامه رو به " اوبرتو " میرسونه از او قول میگیره که فردا در میدان شهر همدیگر رو ملاقات کنند و همه چیز روشن بشه و پدر و برادر بزرگ و برادر کوچک " اتزیو " که هنوز به سن قانونی هم نرسیده بود، از اعدام نجات پیدا کنند. صبح فردا اتزیو به میدان شهر میره و میبینه که دور گردن پدر و دو تا برادرش طناب دار آویخته شده و " اوبرتو " که صمیمی ترین دوست پدر " اتزیو " باشه، داره از گناهانی که خودش برای پدر و برادر های " اتزیو " تراشیده برای مردم حرف می زنه و اونها رو دزد و تبهکار معرفی می کنه که از پولهای بانک دزدی کردند و مردم رو فریب دادند...پدر اتزیو اعتراض می کنه و میگه من مدرکی دارم که خلاف حرفهای تو رو ثابت میکنه ، " اوبرتو " می پرسه: مدرکت کجاست ؟ پدر میگه: همون نامه ای که دیشب پسرم برات آورد. " اوبرتو " میگه: کسی برای من نامه ای نیاورده !!!

    در این لحظه اتزیو وارد صحنه میشه و با صدای بلند اعتراض می کنه... مردم تعجب می کنند و با چشم دروغگو به اتزیو نگاه میکنند . . . سربازها که منتظر اومدن ازیو بودند ، به دستور " اوبرتو " زود دستگیرش میکنن تا بعد از اعدام کردن پدر و برادراش ، "ازیو " رو هم به جرم دروغگویی و همدستی با اونها اعدام کنند.

    در این لحظه " اوبرتو " در نهایت بی اعتنایی به حرفهای " ازیو " و با تهمت زدن به پدر و بردارهای بی گناهش ، جلوی چشمای " اتزیو " دستگیره رو

    پائین میکشه و پدر و برادرهای " اتزیو " که فقط سرشون از بالای سکو پیداست ، جلوی چشماش جون میدن و میمیرند...

    قسمت یازدهم : {{ پشت پرده ی اعدام }}

    آن شب را بخاطر دارید که " اتزیو " بعد از دیدار با پدرش در پنجره ی زندان ، به دستور پدر ، نامه ای را که در صندوقچه ای در اتاق مخفی دفتر کار پدر وجود داشت ، همراه با لباسهای " اساسین " پدر ، برداشت و نامه را طبق دستور پدرش ، به " اوبرتو آلبرتی " ( قاضی بلند پایه ی شهر فلورانس در زمان رنسانس ) رساند . . .، صحنه ای که " اتزیو " بعد از رسیدن به خانه ی " اوبرتو " و درگیر شدن با دو سرباز ، در خانه ی " اوبرتو " را می کوبد و " اوبرتو " در نهایت حیله گری در را باز می کند و می گوید : " اتزیو ! این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟! "... در حالی که " اوبرتو " خود دستور بازداشت پدر و برادر های اتزیو و حتی خود " اتزیو " را صادر کرده بود ، چون ماموران نتوانسته بودند " اتزیو " را پیدا کنند و " اوبرتو " می دانست که " اتزیو " برای طلب کمک پیش کسی جز او نخواهد آمد ، به سربازانش دستور داده بود تا جلوی خانه ی " اتزیو " و همچنین خانه ی " اوبرتو " منتظر آمدن " اتزیو " باشند و به محض رسیدن " اتزیو " او را با شمشیر بکشند و نامه ای را که حاوی مدرکی غیر قابل انکار برای اثبات بی گناهی خانواده ی " اتزیو " بود ، از او بدزدند و نابود کنند !

    قسمت دوازدهم : {{ نامه ای که نابود شد ! }}

    همانطور که دیدید ، هنگامی که " اتزیو " پس از پوشیدن لباسهای " اساسین " و مواجه شدن با سربازانی که در حیاط خانه با شمشیرهای کشیده به سمت او می آمدند، با تعجب می گوید : " مگر شما برای بازداشت کردن من نیامده اید ؟ پس این شمشیرها برای چیست ؟! " و سربازان جواب میدهند : " نامه ای که همراهت داری بیشتر از جون تو ارزش داره، اما ما هر دوتا رو ازت میگیریم !"

    " اوبرتو " بعد از اینکه در را به روی " اتزیو " باز کرد با گرفتن اون نامه ، به دروغهاش ادامه میده و میگه : " نگران نباش اتزیو ! یک سوء تفاهم پیش اومده و این نامه سوء تفاهم رو کاملا برطرف میکنه ! حالا بیا کمی داخل بشین تا خستگی از تنت بره ! " ولی اتزیو که حالا امیدوار شده بود فردا پدر و برادراش آزاد خواهند شد از " اوبرتو " تشکر می کنه و قرار میذاره که فردا در میدان شهر همدیگرو ببینن !

    اما اگر با دقت به این صحنه نگاه کنید ، هنگامی که "اوبرتو" نامه رو از اتزیو میگره ، شخص دیگری داخل خانه قدم میزنه که اتزیو متوجه اون شخص نمیشه ! این شخص همون کسی هست که دستور تمام این کارها رو صادر کرده بود و " اوبرتو " هم از او دستور گرفته بود تا پدر و برادرای " اتزیو " رو بازداشت و اعدام کنه !

    قسمت سیزدهم : {{ رودریگو بورجیا ، تشنه ی قدرت }}

    این شخص که اسمش " رودریگو بورجیا " هست ، یکی از با نفوذ ترین شخصیتهای " رم " و حتی " ایتالیا " در زمان رنسانس بود که حتی چند سال بعد هم به عنوان " پاپ " انتخاب شد ! چیزی که باعث شده تا " رودریگو " دستور اعدام کردن پدر و برادر های " اتزیو " و خود " اتزیو " رو صادر کنه این هست که " رودریگو " از خونی که در رگ آنها جریان دارد می ترسد ، چون به خوبی از خاندان و اجداد بزرگ خانواده ی " اتزیو " آگاه است و میداند که آنها از بازماندگان " اساسینز " هستند و به هیچ وجه تحت سلطه ی " سیب بهشتی " قرار نخواهند گرفت ، حتی اگر تمام ایتالیا " رودریگو " را قبول کنند و از او اطاعت کنند و او را بپرستند ، این " اساسین " ها خواهند بود که مردم را دوباره بیدار خواهند کرد و " سیب " را خواهند دزدید !!!
    " اتزیو " که برای اولین بار چهره ی " رودریگو بورجیا " را روی سکوی اعدام و در کنار " اوبرتو آلبرتی" دیده بود هنوز متوجه موضوع نشده بود و مسئول اصلی اعدام پدر و برادرهای بیگناهش رو " اوبرتو آلبرتی " می دونست !!! حالا که اتزیو موفق شده بود از اعدام شدن فرار کنه ، با راهنمایی خدمتکار خانه به سراغ مادر و خواهرش میره که به خانه ی دیگه ای برده شدند تا در امنیت کامل باشند ... " اتزیو " در این خانه با " پائولا " آشنا میشه که درهای خانه رو به روی مادر و خواهر " اتزیو " بدون ترس از ماموران ، باز کرده و از اونها مواظبت می کنه !

    قسمت چهاردهم : {{ پائولا }}

    اتزیو بعد از تشکر از " پائولا " به او میگه که عجله داره و باید بره تا بتونه از " اوبرتو آلبرتی " انتقام خون پدر و برادرهاشو بگیره ! اما " پائولا " جلوی " اتزیو " رو میگیره و میگه که : " این کار خیلی سخته چون " اوبرتو " محافظ های بیشتری دور خودش جمع کرده و تو هنوز نمیدونی که چطور باید از مهارتهای ذاتی خودت استفاده کنی !!! " و بعد اتزیو می پرسه که " یعنی تو می خوای به من یاد بدی که چطور " اوبرتو " رو بکشم ؟ " و پائولا جواب میده : " نه ! من به تو یاد میدم که چطور از جون خودت محافظت کنی ، چون تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که چطور باید " اوبرتو " رو به سزای اعمالش برسونی ! "
    " پائولا " طریقه ی مخفی شدن در بین مردم و دزدی کردن حرفه ای را به اتزیو آموزش میده و به او میگه: " حالا تنها چیزی که لازم داری یک اسلحه ی مناسب برای این کار هست ! " اتزیو میپرسه : " بله ! به نظر تو یک شمشیر یا یک چاقو چطوره ؟ می تونم تهیه کنم ." ولی پائولا میگه :" لازم نیست تهیه کنی چون خودت بهتر از اینها رو داری و باید بری پیش " لئوناردو دا وینچی " تا بتونی اسلحه ی خودتو بسازی !

    قسمت پانزدهم : {{ لئوناردو داوینچی }}

    " لئوناردو " که برای " اتزیو " احترام خاصی قائله ، با دیدن دست بند و چاقویی که " اتزیو " از صندوقچه ی مخفی پدرش برداشته بود کمی متعجب میشه و با احترام میگه که : " این خیلی پیشرفته هست و من نمی تونم اینو بازسازی کنم ! " اما لئوناردو با دیدن صفحه ی " کودکس " که راهنمای بستن قطعات به هم دیگه بود موفق میشه که " چاقوی مخفی " رو بازسازی کنه و در آخر به اتزیو میگه که : " باید انگشت کوچک دست چپ رو قطع کنیم تا بتونی از " چاقوی مخفی استفاده کنی ! این به خاطر این هست که کسی که از این چاقو استفاده خواهد کرد ، باید دل و جراتش رو داشته باشه ! " اتزیو هم قبول می کنه ولی لئوناردو با ترسوندن او میگه که فقط شوخی بود چون با اینکه قبلا برای استفاده از این " چاقوی مخفی " قطع کردن انگشت کوچک لازم بود ( " الطاهر " در اساسینز کرید 1 انگشت کوچک دست چپ رو قطع کرده بود! ) اما حالا دیگه لازم نیست...

    قسمت شانزدهم : {{ آخرین نفسهای اوبرتو }}

    اتزیو بعد از پوشیدن " چاقوی مخفی " و امتحان کردن اون ، خیلی ازش خوشش میاد و از " لئوناردو " تشکر میکنه و برمیگرده پیش " پائولا " ... دوستان و دختران اطراف " پائولا " خبر میدن که امروز قراره " اوبرتو " در یک مراسمی شرکت کنه و این می تونه بهترین موقعیت برای غافلگیر کردن او باشه ! اتزیو قبل از رفتن به سوی اون مراسم از " پائولا " می پرسه که چرا به اتزیو و خانوادش اینهمه کمک میکنه ؟ پائولا هم جواب میده که چون دوست قدیمیه مادر " اتزیو " هست و می دونه که خیانت و بازی با احساسات دیگران چه طعمی داره !!!

    اتزیو بی درنگ خودشو به مراسم می رسونه و " اوبرتو " رو میبینه که داره با " لورنزو ده میدیچی " ( شاهزاده ی فلورانس ) جر و بحث میکنه و او رو به خاطر طرفداری از پدر " اتزیو " تحقیر و سرزنش میکنه ! حالا که مراسم شروع شده و " اوبرتو " محافظ ها شو جلوی در رها کرده و وارد محوطه شده ، " اتزیو " از بالای دیوار منتظر بهترین موقعیته تا حمله کنه ! " اوبرتو " که داره برای مهمان ها از قهرمانی های خودش می گه و اینکه چطور پدر " اتزیو " و برادراشو به سزای اعمالشون رسونده... یکدفعه متوجه حضور " اتزیو " می شه و " اتزیو " بدون معطلی با ضربات " چاقوی مخفی " به سینه اش میکوبه و " اوبرتو " رو از پا در میاره !

    وقتی صحنه سفید میشه ، " اوبرتو " قبل از اینکه بمیره به اتزیو میگه : " اگر تو جای من بودی ، برای نجات جان نزدیکانت همین کاری رو که من کردم تو هم میکردی ! " و اتزیو هم بلند جواب می ده : " راست میگی جناب قاضی ! اتفاقا من هم همین کار رو کردم !!! " ... سپس " اتزیو " بلند میشه و به مردم حاضر در مراسم که همگی از افراد سرشناس شهر فلورانس هستند ، با فریاد میگه : " خانواده ی آئودیتوره " هنوز نمرده ، من اتزیو هستم ، " اتزیو آئودیتوره " ! این مرد بخاطر گرفتن جان افراد بی گناه ، بدون اینکه به آنها فرصت دفاع از خود بدهد ، گناهکار بود ! من هم امروز جان او رو گرفتم ، ولی این پدر و برادرانم رو برنمیگردونه... اما درسی میشه برای همه تا فریب اینجور افراد بی احساس و پول پرست رو نخورند و در مورد هر چیزی زود قضاوت نکنند ! "

    قسمت هفدهم {{ فرار }}

    بعد از اینکه اتزیو از صحنه فرار می کنه و پیش مادر و خواهرش برمی گرده ، " پائولا " اون ها رو راهنمایی می کنه تا از شهر خارج بشن و به سمت ویلای عموی " اتزیو " برن ... وقتی اتزیو موفق میشه با مادر و خواهرش از شهر خارج بشه ، تو راه " ویری " و همدستانش جلوی " اتزیو " رو می گیرند و به او و مادر و خواهرش حمله می کنند که عموی " اتزیو " از راه می رسه و با کمک دوستاش ، سربازای " ویری " رو می کشه اما باز " ویری " موفق میشه که فرار کنه ! عموی " اتزیو " اونا رو به سمت ویلا راهنمایی می کنه تا استراحت کنند و توی راه برای اتزیو توضیح میده چقدر از اعدام شدن پدر و برادرای " اتزیو " ناراحت شده ...

    قسمت هجدهم : {{ ویلای عدالت }}

    اتزیو درباره ی ویلا سوال می کنه و عمو میگه : "این ویلا حدود 200 سال قبل توسط جد بزرگ " اتزیو " بنا شده تا سرپناهی باشه برای کسانی که از شهر و دیار خود با بی عدالتی رانده شده اند و دنبال مکانی امن و آرام برای خود و خانوادشون میگردند تا بتوانند از نو شروع کنند ... ! اتزیو از عمو " ماریو " تشکر می کنه و به او میگه که بعد از کمی استراحت باید از اینجا مهاجرت کنند چون الان سربازها همه جای ایتالیا دنبال اونها می گردند . . . عمو اصرار می کنه که کمی بیشتر بمونند تا به " اتزیو " آموزش های لازم برای دفاع از خود و خانوادش بده. اونها هم قبول می کنند و چند روزی توی ویلا می مونن ...

    قسمت نوزدهم : {{ تولد دوباره ی اساسین }}

    آموزش های" اتزیو " شروع میشه و عموش حرکات و تکنیکهای مختلف رو بهش آموزش میده . . . در حین این آموزش ها " اتزیو " راجع به پدرش از عموش سوال میکنه و او میگه : " پدر تو تنها یک مامور بانک نبود ! او در عین حال یکی از خردمندترین اعضای گروه " اساسینز " و دشمن قسم خورده ی " تمپلارها " بود . . . لباسی که تو حالا به تن پوشیدی و این چاقوی مخفی که به دست داری ، زمانی بهترین دوستان پدرت و کابوس وحشتناک " تمپلارها " بودند ." در اینجا اتزیو میگه : " این دو گروه اساسین ها و تمپلار ها و جنگ بین شان بیشتر شبیه یک افسانه هست تا واقعیت ! " و عمو جواب میده : "من تعجب میکنم که پدرت تا حالا چیزی راجع به این موضوع به تو نگفته ولی شاید دلیل خاصی داشته ! "

    قسمت بیستم : {{ تمپلارهای شیطان صفت }}

    در ادامه عمو " ماریو " توضیح میده که : " تمپلارها گروهی هستند که در حدود سال 1307 میلادی در فرانسه ، به جرم توهین به مقدسات مسیحیت و همجنس بازی و جادوگری ، توسط پادشاه آن زمان دستگیر شده بودند اما توانستند تا مصر و حتی بابل فرار کنند و به فعالیتهای شیطانی خود در زیر زمین و بطور پنهانی ادامه دهند . . . تمامی کسانی که با پدر تو و خانواده ی تو دشمنی دارند ، عضو گروه تمپلارها هستند و یا از آنها دستور می گیرند. " اتزیو که با شنیدن این سخنان شوکه شده ، همچنان اصرار می کند که مادر و خواهرش را با کشتی به اسپانیا برساند ! عموی او ناراحت می شود و او را سرزنش می کند که : " می خواهی آن هدفی رو که پدرت براش جنگید و در راهش جان خودش رو از دست داد ، نادیده بگیری و فرار کنی ؟ پس بهتره بری و دیگه برنگردی ! "

    اتزیو از حرفهای خودش پشیمان می شود و تصمیم می گیرد تمامی افرادی رو که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند یکی پس از دیگری نابود کند تا پس از این برای هیچ بی گناهی چنین اتفاقی نیفتد ! بنابراین همراه عمویش به جنگ نزدیکترین و گستاخترین دشمن خانواده اش یعنی " ویری ده پازی " میرود .


    قسمت بیست و یکم : {{ دشمنان قسم خورده }}

    اتزیو بعد از اینکه عمویش با دوستاش به طرف شهر " Tuscany " رفتند به اونها ملحق میشه و به عموش می گه : " من اومدم تا کمکتون کنم چون " Vieri de Pazzi " بخاطر من با شما ها درگیر شده ! " و عمو می خنده و میگه : " اصلا اینطور نیست ، ویری و خانواده ی او عضو تمپلارها هستند و ما هم اساسین ها یعنی دشمن قسم خورده ی تمپلارها هستیم . . . حتی اگه الان تو به ما ملحق نمی شدی ، ما باز به کارمون ادامه می دادیم و حمله می کردیم ... ولی خوب شد که اومدی ، حالا می خوایم حمله رو شروع کنیم ولی به نظر می آد که " ویری " و سربازای پول پرستش منتظر ما هستن ، پس بهتره حساب شده عمل کنیم ! "

    قسمت بیست و دوم : {{ تحت فرمان رودریگو }}

    نقشه ای که برای شکست دادن " Vieri " می کشند به این صورت بود که عموی " Ezio" همراه با دوستانش ، محافظان و سربازان رو سرگرم جنگ کنند تا اتزیو با از میان برداشتن تیرکمانچیان بتونه به " Vieri " دست پیدا کنه ! بعد از مدتی جنگ و خونریزی " Ezio" که از بالای ساختمان ها همه چیز رو زیر نظر داره یکدفعه می بینه که جلوی دروازه ی شمالی شهر " Vieri" همراه با پدر شرورش " Francesco " و " Rodrigo Borgia " و شخص دیگری بنام " Jacopo de Pazzi " مشغول صحبت هستند ... " Francesco " که پدر " Vieri " باشه ، با کمک " Rodrigo " تازه از زندان آزاد شده تا به " Rodrigo " در رسیدن به اهداف پلیدش کمک کنه ( روزی که فرانچسکو از زندان آزاد شد همان روزی بود که پدر و برادرای " Ezio " به دار آویخته شدند ) ، و " Jacopo " هم که پدر بزرگ حانواده ی " De Pazzi " هست با کمک " Rodrigo Borgia " به قدرت رسیده و به عنوان کشیک بلند مرتبه ی کلیسا مشغول شستشو دادن ذهن مردم بی چاره بوده .

    قسمت بیست و سوم : {{ خودفروشی به چه قیمتی؟ }}

    Ezio با گوش کردن به صحبتهای این چهار نفر متوجه می شه که همه ی اونها در توطئه ی علیه پدر و برادراش دست داشتند و " de Pazzi"ها به " Rodrigo " احترام میذارن و از او دستور می گیرند واطاعت می کنند . حالا که " Ezio " با چهره های اصلی پشت پرده ی این توطئه آشنا شده ، با وارد شدن عمو و دوستانش به صحنه متوجه می شه که " Rodrigo " شهر رو به مقصد " Venice
    " ترک کرده و بی درنگ به طرف قلعه ای که " Vieri " با سربازاش اونجا پناه گرفتن حمله می کنه ! پس از اینکه محافظ های اطراف " Vieri " یکی پس از دیگری طعم شمشیر " Ezio " رو چشیدند نوبت به " Vieri " میرسه که با وارد شدن شمشیر به بدن " Vieri " صحنه سفید می شه و " Ezio " با نهایت خشم و عصبانیت از Vieri سوال می کنه : " تو و پدرت دنبال چه چیزی هستین ؟ برای چی از "Rodrigo" اطاعت می کنین ؟ اون به شما چه وعده ای داده که به خاطرش دارین زادگاه و مردمان خودتون رو می فروشین ؟! از جون پدرم چی می خواستین ؟ از جون برادرام چی می خواستین ؟..."

    قسمت بیست و چهارم : {{ احترام ، به سبک اساسین ها }}

    عموی " Ezio " فوری خودش رو می رسونه و از " اتزیو " می خواد که خودش رو کنترل کنه و به کسی که داره جون میده و از دنیا میره احترام بذاره ! " Ezio " که اصلا متوجه این کار عموش نمی شه با عصبانیت می گه : " عمو ! مگه اونا به پدر و برادرای من که داشتن جلوی چشمام آخرین نفس هاشونو می کشیدن ، احترام گذاشتن ؟ پس چرا از من می خوای که به اونا احترام بذارم ؟! " عمو با خشم جواب میده : " پسر تو چی فکر کردی ؟ فکر کردی تو هم مثل این ها یک تمپلار هستی و می تونی با مردم و دشمنانت هر کاری که می خوای بکنی ؟!!! چه زود فراموش کردی که تو هم مثل پدرت یک اساسین واقعی هستی ! تو باید یاد بگیری که برای اولین نفسی که به یک کودک زندگی می بخشه و برای آخرین نفسی که از دهان دشمنت خارج می شه احترام بزاری و برای هر دو آرامش و راحتی آرزو کنی ! " سپس عمو میره بالای جسد " Vieri " و ضمن آرزوی آرامش و راحتی برای او ، با دستش چشمها ی " ویری " رو که باز مونده بودن میبنده ... و به اتزیو و دوستانش می گه : " حالا باید برگردیم به ویلا تا هم این پیروزی رو جشن بگیریم و هم برای جنگهای بعدی آماده بشیم ! "

    قسمت بیست و پنجم : {{ قدم در راه پدر }}

    وقتی به ویلای عمو رسیدن جشن کوچکی به خاطر این پیروزی می گیرند و اتزیو که حالا برای ادامه دادن راه پدر آماده تر شده از عموش راجع به " رودریگو بورجیا " و ارتباط او با خانواده ی " ده پازی " سوال می کنه و عموش جواب میده : " رودریگو بورجیا قدرتمندترین و بانفوذترین شخص در کل اروپا هست و رهبری گروه تمپلارها رو در اروپا به عهده داره که اگه فرصتش روپیدا کنه می تونه به اینجا هم حمله کنه ..."
    سپس عموی " اتزیو " راجع به صفحات " Codex " توضیح می ده : " این صفحات توسط یکی از قدرتمند ترین اساسین ها نوشته شده که اسمش " الطاهر " بوده... او وقتی که با کمک دوستانش قطعه ای اسرار آمیز رو از چنگ تمپلارها در میاره ، موفق می شه تا برای مدتی اون قطعه یا همان " سیب بهشتی " رو زیر نظر بگیره و در این مدت هم این صفحات " کودکس " رو در رابطه با همون قطعه تهیه میکنه تا به نسلهای آینده انتقال پیدا کنه... پدرت تونسته بود چندتا از این صفحات رو رمز گشایی کنه و اگه نظریه ی پدرت درست باشه این صفحات حاوی نقشه ی بزرگی از چیزهای بسیار قدرتمند و با ارزشی هستند که اگه به دست تمپلارها بیفتن ممکنه فاجعه ای بزرگ پیش بیاد ." ... اتزیو قول میده که با ادامه دادن کار پدرش ، همه ی صفحات " کودکس " رو پیدا کنه و با کمک " Leonardo da Vinci " اونها رو رمزگشایی کنه و به ویلا بیاره .
    ضمنا پس از اینکه " Ezio " از اطراف ویلا چند تا از صفحات " کودکس " رو جمع آوری می کنه ، عموش اون رو از در مخفی پشت کتابخانه به زیرزمین ویلا می بره و درباره ی اونجا توضیح میده : " این زیرزمین به عنوان یادگاری برای بزرگترین اساسین ها توسط جد بزرگ خانواده ی ما ساخته شده و هر کدوم از این مجسمه ها متعلق به یکی از بزرگترین اساسین ها ی تاریخ هستند که هرگاه آزادی فکر و آزادی اندیشه ی مردم شهری در هرکجای دنیا توسط حیله و فتنه ی تمپلارها مورد تهدید واقع شد ، اون ها خودشون رو رساندند و آزادی و آرامش رو به مردم بازگردوندند ! از چپ به راست : مجسمه ی " Qulan GaL " ( هلاکو خان ؟ ) اساسین مغولستانی که با تیر و کمان خودش اسب چنگیز خان رو هدف قرار داد - مجسمه ی " داریوش " اساسین اهل سرزمین پرشیا که با چاقوی مخفی خود به زندگی خشایار شاه پایان داد و این اولین بار در تاریخ بود که از چاقوی مخفی استفاده می شد - مجسمه ی " Wei-Yu " اساسین اهل چین که با کمک یک نیزه جان اولین امپراطور چین را گرفت - مجسمه ی " Amunet " اساسین زن از مصر که با کمک یک مار ، کلئوپاترا را به قتل رساند - مجسمه ی " ILtani " اساسین زن اهل بابل که موفق شد با زهر مخصوصی " Alexander " ( اسکندر بزرگ ) را از پای در بیاورد - مجسمه ی " Leonius " اساسین زن از دوره ی روم باستان که با چاقوی خود " Caligulia " را به سزای اعمالش رساند ."
    بعدش Ezio میگه که باید به " Florence " برگرده و Francesco رو به سرنوشت پسرش دچار کنه که عموش هم موافقت می کنه .

    قسمت بیست و ششم : {{ حمایت لئوناردو }}

    اتزیو با صفحات " کودکس " که ار ویلا جمع آوری کرده به " فلورانس " بر می گرده و قبل از هر چیزی به سراغ " لئوناردو داوینچی " میره تا صفحات رو براش رمز گشایی کنه ... لئوناردو با رمز گشایی صفحات مهارتهای جدیدی به اتزیو آموزش میده و همچنین " Hidden Blade " دیگری براش می سازه تا به توانایی های " Ezio " اضافه بشه !

    " اتزیو " که اینبار برای " Francesco de Pazzi " به فلورانس اومده از " لئوناردو " می خواد تا اگه می تونه راهی را برای گیر انداختن " فرانچسکو " پیشنهاد کنه و " لئوناردو " هم او رو به دیدار با شخصی به اسم " La Volpe " ( روباه ) می فرسته تا با کمک او بتونن به هدفشون برسند .

    قسمت بیست و هفتم : {{ یک شهر و یک روباه }}

    اتزیو که در بین مردم بازار دنبال " لا وولپه " می گرده یکدفعه متوجه می شه که پولهاشو دزدیدند و فوری به دنبال دزد می افته و اونو تعقیب می کنه ... همین که می خواست پولاشو از دزده بگیره یک شخص سومی وارد صحنه می شه که او هم مانند " Ezio " کلاه یا پارچه ای به سر داشت و به " اتزیو " خوشامد میگه ... اتزیو با تعجب می پرسه : " تو کی هستی و اسم من رو از کجا می دونی ؟ " او جواب میده : " من اسم های زیادی دارم ، سر دسته ی دزدها ، تیزگوش و تیزبین ، قاتل روانی ، جاسوس ... اما شما می تونید من رو " La Volpe " صدا کنید ... من اسم شما رو می دونستم چون این عادت من شده که از هر چیزی و هر کسی و هر اتفاقی توی این شهر ، سر در بیارم ! " اتزیو بی درنگ از او تقاضای کمک می کنه و میگه که در مورد " فرانچسکو ده پازی " به اطلاعات دقیقی نیاز داره و هر جا که فرانچسکو قراره بره باید قبل از او اونجا باشه ...! " لا وولپه " جواب میده : " امروز یه کاروان محافظت شده ای از Rome به Florence رسیده که قراره هنگام غروب خورشید دیدار مخفیانه ای با مقامات مهم شهر داشته باشه و به احتمال زیاد " فرانچسکو" هم اونجا خواهد بود ... اگه می خوای می تونم تو رو تا اونجا راهنمایی کنم ! " اتزیو هم پولاشو از دزده پس می گیره و دنبال ( روباه ) راه می افته .... " لا وولپه " یک ورودی مخفی و پنهانی رو به " Ezio " نشون می ده و بهش میگه که از اونجا بره تا به محل ملاقات محرمانه " Francesco de Pazzi " برسه !

    قسمت بیست و هشتم : {{ شاهزاده ی فلورانس در نزدیکی سقوط }}

    Ezio بعد از اینکه وارد معبد مخفی می شه ، با کشتن سربازها موفق می شه که جلسه ی مخفیانه ی تمپلارها رو بطور پنهانی زیر نظر بگیره ... او متوجه " فرانچسکو ده پازی " می شه که در جلسه حاضر بود و با اومدن " رودریگو بورجیا " بحث شروع میشه ... از صحبت هاشون معلوم میشه که اینبار " Lorenzo de Medici " ( شاهزاده ی فلورانس ) رو مورد هدف توطئه قرار دادن و ماموریت رو هم " Francesco " به عهده گرفته ! " Rodrigo" بعد از کمی بحث و تبادل نظر ، میگه که باید به " Rome " برگرده و برای همدستانش موفقیت آرزو می کنه و از اونها قول می گیره که اینبار دقت بیشتری به خرج بدن و هرچه زودتر کار " لورنزو " رو یکسره کنند .
    بعد از اتمام جلسه ، اتزیو راه خروج رو پیدا میکنه و از معبد خارج می شه ، " La Volpe " که بیرون منتظر اومدن اتزیو بود در رابطه با جلسه از او سوال میکنه و اتزیو جواب میده : " اونها برای فردا نقشه های شومی کشیدند ! اسلحه و زره زیادی با خودشون از " Rome " آوردن ، حتی " پاپ " هم از کارشون حمایت کرده !!! فکر کنم اینبار نوبت خانواده ی " Medici " باشه ..." سپس روباه فلورانس " La Volpe " با ابراز نگرانی می گه : " وای خدای من ! فردا یکشنبه هست و طبق روال هر هفته ، Lorenzo de Medici با سه چهار تا محافظ برای مراسم یکشنبه به میان مردم خواهد آمد تا ضمن پذیرایی و قدردانی از مردم شهر به مشکلات مردم رسیدگی کنه و باهاشون گفتگو کنه ... باور نمی کنم ... یعنی اونا می خوان فردا حین برگزاری مراسم بین مردم نفوذ کنند با استفاده از شلوغی و ازدحام ، " لورنزو " رو به قتل برسونن ؟! باید دیوونه شده باشند ! این اسمش چیزی جز وحشیگری نیست ... خدا به داد مردم برسه ... ما نباید اجازه بدیم که با قتل " لورنزو ده مدیچی " شهر فلورانس به دست خانواده ی " De Pazzi " بیفته ، وگرنه کار این مردم بی گناه ساختست و باید برای سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنند ... من تمام دزدها و آواره ها و فاحشه های فلورانس رو جمع می کنم و فردا با خودم به مراسم میارم تا هرج و مرج ایجاد کنم و جلوی سربازای " De Pazzi " رو بگیرم .. تو هم باید از تمام مهارتهای خودت استفاده کنی و به " فرانچسکو " مهلت نزدیک شدن به " لورنزو " رو ندی ... اتزیو ازت خواهش می کنم کمکمون کن جلوشونو بگیریم ... ! " Ezio و La Volpe قرار میذارن تا فردا قبل از شروع مراسم همدیگرو اونجا ملاقات کنند .

    قسمت بیست و نهم : {{ برادران مدیچی }}

    حالا که مراسم شروع شده و شاهزاده ی فلورانس " لورنزو ده مدیچی " همراه با همسرش و از طرف دیگر هم برادر او " Giuliano de Medici " همراه با همسر خود ، در میان خوشامد گویی مردم شهر می آیند که ناگهان با فریاد " Francesco " سربازان از میان جمعیت بیرون میان و به طرف " جولیانو " و همسرش که عقب تر بودن حمله ور میشن ... جولیانو که هیچ اسلحه ای با خود نداشت ، سعی می کنه که مقاومت کنه ولی با چند ضربه ی چاقو به زمین می افته و " فرانچسکو " به طرز وحشیانه ای به روی سینه ی او می نشینه و با ضربات پی در پی چاقو و همراه با توهین و فحش دادن باعث مرگ او میشه ... در اونطرف " Lorenzo " با دیدن این صحنه ی دلخراش شمشیرش رو می کشه و تا می خواد به سمت " فرانچسکو " حمله کنه ، " برناردو " ( کشیک فلورانس و دوست صمیمی " لورنزو " ) از پشت به شانه ی " لورنزو " چاقو رو فرو میکنه و فرار می کنه ... لورنزو که به سختی با یک دست و شمشیرش در مقابل " فرانچسکو " از خودش دفاع می کنه ، ناگهان " اتزیو " رو می بینه که با شکست دادن سربازها با سرعت داره به سمت " فرانچسکو " میاد ، فرانچسکو که تمام سربازهاشو از دست داده و در مقابل " اتزیو " و " لورنزو " دست تنها مونده زود فرار می کنه وفریاد می زنه : " لورنزو ! برادرتو کشتم ، نوبت تو هم میرسه ، تمام خانوادت با شمشیر من خواهند مرد !" ...

    قسمت سی ام : {{ روزی خونین در فلورانس }}

    " Ezio " سریع " لورنزو " رو که داشت خون زیادی از دست می داد به جایی امن می بره ، " Lorenzo " از اتزیو تشکر میکنه و علت این فداکاری او رو می پرسه که اتزیو جواب میده : " شما تنها کسی نیستید که یکی از برادراش به دست " ده پازی " ها قربانی شدند... من اتزیو هستم فرزند " Giovanni Auditore " " ، لورنزو او و پدرش رو به خاطر میاره و میگه : " پدر تو مرد مرد راستگویی بود ، او به هیچ وجه تحت تاثیر پول و ثروت و قدرت قرار نمی گرفت و از تمام امکاناتش برای خدمت به مردم استفاده می کرد ... اتزیو اگه تو پسر همون مرد فداکار هستی ، باید جلوی " Francesco de Pazzi " رو بگیری وگرنه این شهر و مردمی که توش زندگی می کنند مجبور می شن سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنن ! " ... اتزیو سریع دست به کار می شه و برای پیدا کردن " فرانچسکو " راهی می شه !

    قسمت سی و یکم : {{ عاقبت وحشی گری }}

    Ezio جاهای مهم و استراتژیک شهر رو میگرده تا " فرانچسکو " رو پیدا کنه اما سربازهای " لورنزو " بهش می گن ، او بالای زندان شهر با محافظ هاش پناه گرفته ، اتزیو بلافاصله خودشو به زندان شهر می رسونه و " فرانچسکو " رو میبینه که از بالای پشت بام زندان فریاد می زنه : " بکشینش ! نذارین بیاد اینجا ! " میدان جلوی زندان صحنه ی درگیری سربازهای فرانچسکو و سربازهای لورنزو شده بود و کم کم داشت به نفع سربازهای لورنزو تمام می شد ... اتزیو بدون مزاحمت خودش رو به بالای زندان رسوند و " فرانچسکو ده پازی " و محافظ هاش رو گیر انداخت ، فرانچسکو عقب کشید و به محافظ هاش دستور حمله داد ... اما هیچ کدوم نتونستن در مقابل " اتزیو " دوام بیارن ، پایین جلوی زندان هم مردم با دیدن پیروزی سربازای " لورنزو " جلو آمده بودند و فریاد : " آزادی ! آزادی ! ( Liberta Liberta
    ) " سر می دادند ، " Jacopo de Pazzi " هم برای اینکه از چشم مردم نیفته همراه با مردم فریاد آزادی آزادی می زد ... حالا فقط " Ezio " مونده بود و " فرانچسکو " ، فرانچسکو که از همون اول دل و جرات مقابله با " اتزیو " رو نداشت باز دوباره پا به فرار میذاره ولی " اتزیو " که حدس می زد چنین کاری خواهد کرد ، زود جلوشو میگیره و با " چاقوی مخفی " خودش عدالت رو اجرا می کنه ... حالا که صحنه سفید شده اتزیو می گه : " شهر فلورانس و مردمش اعمال و رفتار تو رو قضاوت خواهند کرد ... با آرامش استراحت کن ! " ، پدر بزرگ خانواده ی " ده پازی " که همراه با مردم داشت فریاد آزادی ! آزادی ! می گفت ، یکدفعه جسد پسرش رو میبینه که لباسهاش کنده شده و از دیوار زندان بوسیله ی طنابی آویخته شده ( تا برای دیگران درس عبرت بشه ! ) ، " یاکوبو ده پازی " با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ فرار می کنه و " Ezio " که از بالای دیوار زندان شاهد فرار کردن او بود ، ترجیح میده که به دیدار " لورنزو " بره و در فرصتی بعد " Jacopo de Pazzi " رو هم به خاطر سوء استفاده از باور و اعتقاد مردم ، به سزای اعمالش برسونه .

    قسمت سی و دوم : {{ لیست سیاه و سیاه تر }}

    Lorenzo و Ezio بعد از پایان اتفاقات دیشب ، کنار رودخانه ی شهر Florence باهم مشغول صحبت هستن ... لورنزو می گه : " وقتی فقط شش سال داشتم هنگام بازی با دوستام ، داخل این رودخونه افتادم ... بعد با صدای مادرم به هوش اومدم ، کنار مادرم مرد دیگری بود که به من لبخند می زد و من او را نمی شناختم ... بعدها فهمیدم که اون مرد پدر تو یعنی " جیووانی آئودیتوره " بود ، او جون من رو نجات داده بود .. ولی من واقعا متاسفم که نتونستم جون او و برادرهاتو نجات بدم ... هر کاری از دستم برمیومد کردم اما اونا خیلی قدرتمند بودند ، همه جا نفوذ داشتند و حتی " پاپ " رو هم خریده بودند !!! " اتزیو " ادامه میده : " شما تلاش خودتونو کردید ! اما حالا باید به من کمک کنید تا یاکوبو ده پازی و دیگر افرادی که در این نقشه ی شوم دست داشتند به سزای اعمالشون برسونم ..." لورنزو نام افرادی رو که با یاکوبو ده پازی همدست بودن ، به اتزیو میده و از او می خواد که مواظب خودش باشه ...

    قسمت سی و سوم : {{ یاکوبو و همدستانش }}

    Ezio به ویلای عموش برمی گرده و از او می خواد که به دوستاش که در اطراف ویلا پراکنده بودند دستور بده تا مخفیگاه " یاکوبو ده پازی " و همدستاشو پیدا کنند ... در ضمن صفحات دیگر " Codex " رو که توسط لئوناردو دا وینچی رمزگشایی شده بودند به عموش می ده ، عموی اتزیو نگاهی به اون صفحات می ندازه و با تعجب می پرسه : " این " فرستاده (PROPHET) " چه کسی می تونه باشه ؟ یعنی چی که فقط " فرستاده " می تونه با کمک " قطعات سیب بهشتی(Pieces of EDEN) " در رو باز کنه ؟! اتزیو تو باید صفحات " کودکس " بیشتری جمع آوری کنی تا بتونیم مفهوم این عبارات ها رو بفهمیم ! "

    قسمت سی و چهارم : {{ Stefano da Bagnione }}

    Ezio سوار بر اسب ، ویلا رو به مقصد " Tuscany " ترک می کنه ، در خارج از شهر توسسانی یک کلیسا وجود داره که معمولا محل تجمع کشیکهای مهم شهر هست و بهترین جا برای شروع جستجوی ردپای " Jacopo de Pazzi " و همدستانش می تونه باشه ... یکی از دوستای عمو جلوی کلیسا منتظر " اتزیو " بود و او رو به سمت هدفش یعنی " Stefano da Bagnione " راهنمایی می کنه ... اتزیو با وارد شدن به محوطه ی کلیسا به کمک بمبهای دودی جلوی دید دیگران و بخصوص سربازها رو می گیره و با یک حمله ی سریع کار " Stefano " رو تموم می کنه ، با سفید شدن صحنه از او سوال می کنه : " Jacopo و همدستاش کجان ؟ " استفانو جواب می ده : " تو نمی تونی اونها رو بترسونی ! اونها زیر سایه ی خدای رم حرکت می کنند و هیچ چاقویی به اونها اثر نمی کنه حتی مال تو ! " اتزیو با آرزوی آرامش ، او رو رها می کنه و از اونجا به سمت مقصد بعدی فرار می کنه .

    قسمت سی و پنجم : {{ Francesco Salviatti }}

    هدف بعدی Ezio " فرانچسکو سالویاتی " صاحب ویلایی باشکوه و پر از محافظ در خارج از شهر Tuscany هست که حدود بیست سال قبل و با پول و ثروتی که خانواده ی " Salviati " بوسیله ی نزدیکی و صمیمیت با " پاپ " و فرمانبرداری بدون چون و چرا از او ، کسب کردند بنا شده ... اتزیو به همراهانش دستور میده تا با محافظ ها وارد جنگ بشن و خود او هم با مهارت کامل " سالویاتی " رو گیر میندازه و طعم چاقوی مخفی رو به او هم می چشونه ! در صحنه ی سفید ، " سالویاتی " هم مانند " استفانو " از قدرت و بزرگی یاکوبو در توسسانی حرف می زنه و چاقوی مخفی " اتزیو " رو در مقابل قدرت Jacopo هیچ می دونه ... اتزیو دوباره برای او آرامش آرزو می کنه و با راهنمایی همراهانش به طرف هدف بعدی حرکت می کنه .

    قسمت سی و ششم : {{ Antonio Maffei }}

    Ezio با پرس و جو از مردم شهر متوجه می شه که " آنتونیو ماففی " با شنیدن خبر مرگ " Stefano " و " Salviati " چنان ترسی وجودش رو برداشته که به همراه چهار تا محافظ گردن کلفت رفته بالای یکی از بلندترین برجهای دیده بانی شهر و از اون بالا داره به مردم دستور میده : " ای مردم ! اگه نمی خواین خشکسالی بشه ، اگه نمی خواین طوفان و سیل جاری بشه ، اگه نمی خواین که خشم خداوند شامل حالتون بشه ... همین حالا توبه کنید و جلوی " اساسین " رو بگیرید ، می دونم که اون بین شماست و داره از خوشبینی شما سوء استفاده می کنه ، " اساسین " با کارهای خودش بلاها و خشکسالی های فلاکت باری رو به سرزمین شما میاره ، مواظب باشید و جلوی او رو بگیرید ! " Ezio طبق معمول بدون اینکه روح " آنتونیو " خبر دار بشه ، خودشو به بالای برج می رسونه و به او میگه : " مثل اینکه به اندازه ای که از من میترسی ، از بلندی نمی ترسی ! ولی مراقب باش ! هر چقدر که بالاتر بری ، همونقدر محکم تر به زمین می خوری ! " آنتونیو با خشم به طرف اتزیو حمله می کنه ولی سرانجام او هم تسلیم شمشیر " اتزیو " می شه ... بلافاصله با سفید شدن صحنه ، آنتونیو هم مثل همدست های قبلیش میگه : " شاید تونستی منو بکشی ، اما در مقابل یاکوبو هیچ کاری نمی تونی بکنی ! "

    قسمدت سی و هفتم : {{ Bernardo Baroncelli }}

    اینبار در گوشه ی شلوغی از شهر که خیلی از مردم مشغول خرید و فروش هستند ، " برناردو " همراه با محافظ هاش داره قدم میزنه تا در میان جمعیت گم بشه و دیده نشه ... او به محافظ هاش می گه : " می دونم که داره دنبال من می گرده ، نمی تونم اینجا بمونم ... باید امشب یه جای امن بخوابم ! " ولی با همه ی محافظ های اطرافش ، کسی نمی تونه جلوی " اتزیو " رو بگیره و باز هم چاقوی مخفی " اتزیو " درست به هدف می خوره ... اینبار وقتی صحنه سفید می شه " برناردو " محل مخفیگاه " یاکوبو " رو به اتزیو نشون میده و طبق معمول " اتزیو " برای او آرزوی آرامش می کنه .

    قسمت سی و هشتم : {{ یاکوبو ده پازی }}

    حالا که " Ezio " موفق شده ردپای " Jacopo " رو پیدا کنه ، برای اینکه از نقشه ی بعدی او سر در بیاره تصمیم میگیره که او رو تعقیب کنه ... مجبور می شه که تا بیرون شهر دنبال او بره ! اتزیو هر لحظه مواظب بود تا مبادا " یاکوبو " سوار اسب بشه و فرار کنه ولی اصلا انگار نه انگار که عین خیال یاکوبو باشه همینطور به قدم زدن ادامه می داد و باعث تعجب اتزیو می شد ... یاکوبو وقتی به یک جایی پر از سرباز و محافظ می رسه ، وارد محوطه می شه ... چشم اتزیو فوری به " Rodrigo Borgia " می افته که منتظر رسیدن یاکوبو بود ، اما تنها نبود و شخص دیگه ای که هم سن و سال " رودریگو " و لاغر تر از او بود کنارش ایستاده بود ، حالا اتزیو می فهمه که چرا " یاکوبو " این همه راه رو با محافظاش به خارج از شهر اومد ! بین " رودریگو " و " یاکوبو " جر و بحثی بالا می گیره و " رودریگو " او رو بی لیاقت و ترسو خطاب می کنه و می گه : " ما به خانواده ی شما و مخصوصا تو و پسرت " فرانچسکو " اعتماد کردیم و بهتون پول و مقام و زمین دادیم تا به دستورات ما عمل کنید ولی حالا چی ؟ شهر فلورانس که به لطف پسر بی لیاقت و بزدل تو هنوز در دستان " Lorenzo de Medici " باقی مونده ، تو هم که اونقدر احمق و کودن هستی که باعث شدی اون " اساسین " رد ما ها رو تا اینجا تعقیب کنه و همونطور که می بینی تمام همدستان و افراد مورد اعتماد تو قبل از اینکه حتی خورشید غروب کنه دونه دونه مثل گوشت کباب ، به شمشیر اون " اساسین " سیخ شدند ... و حالا تو اومدی داری به من می گی که نمیتونی جلوشو بگیری ! تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ " یاکوبو جواب می ده : " نمی دونم قربان ؟! " و سپس " Rodrigo " ادامه میده : " پس بهتره خودتو بیشتر ناراحت نکنی...! چون من می دونم !!! "

    قسمت سی و نهم : {{ پیرمرد بی خاصیت ! }}

    رودریگو بعد از این حرفش بی درنگ چاقوشو می کشه و با یک ضربه ی سریع ، شکم پیرمرد رو سوراخ می کنه و " یاکوبو " رو به سمت اون دوست همراهش هل میده تا کارشو تموم کنه ... اون شخص که معلوم میشه اسمش " Barbarigo " هست با شمشیر خودش ، نه به قصد کشتن بلکه فقط به قصد بیشتر زخمی کردن و زجر کشیدن پیرمرد ضرباتی رو پی در پی به او وارد می کنه و بعد یه گوشه پرتش می کنه تا آروم آروم و با نهایت درد و رنج چون بکنه !!! در این لحظه که " اتزیو " محو تماشای خشونت بازی های اون دو سنگدل بود ، ناگهان توسط دو تا سرباز دستگیر می شه و میارنش جلوی " رودریگو " و همدستش ... رودریگو با پوزخندی به Ezio میگه : " فکر کردی من اینقدر احمقم که مثل این پیرمرد بی خاصیت و همدستاش ، داخل شهر و زیر یه سقف پنهان بشم و جلسه تشکیل بدم تا تو بتونی هر جا که خواستی مخفی بشی و هر وقت که خواستی حمله کنی ؟ نه پسر جون ! امشب تو رو تا اینجا کشوندم تا چند تا چیز رو حالیت کنم و بعد مستقیم بفرستمت پیش پدر و برادرات !!! ... پس بهتره خوب گوش کنی ... می دونی فرق عمده ی بین من و تو چیه ؟ صبر کن برات بگم ... من شاید حدود 20 سال بیشتر از تو تجربه ی آدم کشی دارم و مثل تو تازه وارد نیستم ... بعدشم باید بدونی که ، من با پای خودم قدم برمی دارم تا به حقیقت برسم و اهدافمو به وسیله ی اون حقیقت تعیین می کنم ، نه مثل تو که فقط با یه لیست و چندتا اسم که معلوم نیست از کی گرفتی داری برای خودت نقش قهرمان بازی می کنی ! ... و آخری و مهمتر از همه ، من دستمو به خون کسانی آلوده می کنم که بهشون اعتماد کرده بودم و اونا از من نافرمانی کردند ، و دوست ندارم با خون دشمنانم دستمو آلوده کنم ... پس ... سربازها ! بکشید این حیوان وحشی رو !!! "

    قسمت چهل ام : {{ همه اش فقط حرف بود ! }}

    رودریگو اینو میگه و با همدست خودش به مقصد " Venice " فرار می کنه ... اتزیو با سربازها در گیر میشه و همشونو به هلاکت می رسونه و زود میاد بالای سر " یاکوبو " که هنوز داشت اون گوشه جون میداد ! به او میگه : " کاش فقط می تونستم بفهمم که چرا وقتی اونهمه از همدستای تو رو می کشتم ، بدون استثناء همشون از قدرت و بزرگی تو حرف میزدن و می گفتن که چاقوی من روی تو اثر نداره ؟! حالا می خوام ببینم که واقعا درست می گفتن ؟ " و بدون معطلی چاقوی مخفیشو به گلوی پیرمرد فرو می کنه تا سریعتر جون بده و بمیره و همچنین براش آرزوی آرامش می کنه ...

    قسمت چهل و یکم : {{ توطئه های بی پایان }}

    Ezio به زادگاهش " فلورانس " برمی گرده تا با " Lorenzo de medici " حرف بزنه ، Ezio به او این خبر رو میده که تمام " Pazzi " ها جلوی چشمای خودش جون دادن و دیگه نمی تونن برای شهر فلورانس و خانواده ی " مدیچی " مزاحمتی ایجاد کنند ، اتزیو می گه : " ولی فکر می کنم که مرگ " ده پازی " ها باعث شده اشخاص دیگری جای اونها رو بگیرند و حالا در " Venice " مشغول کشیدن نقشه ای دیگر برای تصاحب " فلورانس " هستند ... و تا کسی که در راس این توطئه قرار داره ( رودریگو بورجیا ) نابود نشه ، باز هم اون روزهای تلخ تکرار خواهند شد " ... اتزیو همراه با " لئوناردو داوینچی " تصمیم می گیرند که به شهر زیبای " ونیز " سفر کنند .

    قسمت چهل و دوم : {{ دعوتنامه به ونیز }}

    قبل از اینکه این دو نفر بتونن خودشونو به " Venice " برسونن باید از شهر " ForLi " عبور کنند و بقیه ی سفر رو با کشتی ادامه بدن ... هر غریبه ای از شهر دیگر که می خواست به " ونیز " بره باید چیزی مثل یک دعوتنامه ارائه بده تا بتونه سوار کشتی بشه ! " Leonardo " که از طرف کسی دعوت شده بود و مشکلی نداشت ولی " Ezio " هیچ دعوتنامه ای نداشت و نمی تونست سوار کشتی بشه ... اینبار هم بخت یار " اتزیو " بود و او با کمک کردن به خانمی باعث می شه که اون خانم هم در مقابل به اتزیو کمک کنه و بلاخره " اتزیو " هم سوار کشتی میشه و به طرف " ونیز " حرکت می کنند .

    قسمت چهل و سوم : {{ مهارتهای یک اساسین }}

    به یکباره تصویر قطع می شه و " Desmond " از آنیموس خارج می شه ... " Lucy " و دوستاش به " دزموند " توضیح میدن که چون خیلی وقته توی آنیموس بوده ، بهتره یک نفسی تازه کنه و بعدا ادامه بده ... دزموند علتشو می پرسه و اونا میگن که وصل بودن بیش از اندازه به آنیموس باعث یکسری خطرات جانبی مثل مالیخولیا ، سرگیجه ، توهم... میشه بطوریکه امکان داره بدون اینکه اراده بکنی ، وارد خاطرات یکی از اجدادت بشی و بدون کمک ما به دردسر بیفتی ! " لوسی " به دزموند پیشنهاد میده که با هم برن پائین توی پارکینگ و ببینن که دزموند چقدر از مهارتهای " Ezio " رو یاد گرفته ...

    قسمت چهل و جهارم : {{ کم مونده ! }}

    " Lucy " با دیدن مهارتهای دزموند حیرت می کنه و به او می گه تقریبا تمامی تکنیکهای " اتزیو " رو فراگرفته و فقط یک یا دو روز دیگه زمان می خواد تا کامل بشه ! دزموند می پرسه که چرا اینبار به ایتالیا سفر کردن و چرا مثل دفعه ی قبل خاطرات " Altair " رو ادامه ندادن ؟ ... لوسی جواب میده : " وقتی توی " Abstergo " روی مورد 16 آزمایش می کردیم متوجه شدم که او مدام به ایتالیا اشاره می کرد و اسم " اتزیو " رو به زبان می آورد ... اولاش فکر کردیم به خاطر موندن زیاد توی آنیموس دچار تشنج شده ولی من با تحقیق در پرونده ها متوجه شدم که جواب اصلی فقط در خاطرات " Ezio " نهفته است ."
    دزموند قبل از اینکه به آنیموس برگرده دچار یک توهم و تشنج دراز مدت می شه و کمی بعد متوجه میشه که بدون استفاده از آنیموس، وارد خاطرات " الطاهر" شده ... " الطاهر " در شهر " اکره " ( اردن ؟ ) به دنبال دختری تا بالای یک برج میره و " دزموند " متوجه میشه که اسم اون دختر " ماریا " هست و ظاهرا همون دختریه که " الطاهر " ( در نسخه ی اول بازی ) جان او رو بخشیده و آزادش کرده ولی به تدریج عاشق او شده و امشب هم بالای این برج باهم قرار گذاشتن تا همدیگر رو ببینن ... " الطاهر " از " ماریا " بچه دار میشه و بعد ها " ماریا " به اروپا مهاجرت می کنه و باعث میشه نسل " اساسین ها " تا اروپا گسترش پیدا کنه .
    بعد از این ماجرا دزموند از خواب بیدار میشه و به آنیموس برمی گرده.

    قسمت چهل و پنجم : {{ ونیز باشکوه }}

    Desmond دوباره به آنیموس برمی گردد و وارد ادامه ی خاطرات " اتزیو " می شود ... حالا " اتزیو " همراه با " لئوناردو داوینچی " وارد شهر Venice شده اند و همراه با یک راهنما ، توی شهر قدم می زنند...کلیسای شهر... بازار بزرگ شهر...و کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " . راهنما توضیح میده که " Emilio Barbarigo " صاحب این کاخ بزرگه و این روزها مردم شهر اصلا از رفتار و گفتار " امیلیو " راضی نیستند .

    قسمت چهل و ششم : {{ خوشگلترین دختر شهر " ونیز " !!! }}

    Ezio ، از لئوناردو جدا میشه تا کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " رو از نزدیک ببینه ... همینطور که " اتزیو " مشغول تماشا و پیدا کردن راهی برای بالا رفتن از دیوار کاخ بود ، بین محافظ ها و گروهی از مردم درگیری پیش میاد و در این حین اتزیو با دختری به اسم " ROSA " آشنا می شه که خیلی خوش قیافه بود ولی پاش زخمی شده بود و به او کمک می کنه تا به خونش برگرده و زخمش رو درمان کنه ... اتزیو از این که اون دختر و برادرهاش اسم او رو می دونستن و از کارهایی که در " Florence " و " Tuscany " کرده بود اطلاع داشتند ، تعجب می کنه و می فهمه که اونا ( Antonio و ROSA ) هم قصد کمک کردن دارند تا باهم به " امیلیو بارباریگو " یه درس حسابی بدن !

    قسمت چهل و هفتم : {{ عاقبت تاجر اسلحه }}

    شب که میشه به سمت کاخ سلطنتی " Emilio " حمله می کنن و اول " Ezio " تمام تیر و کمان چی ها رو که بالای پشت بامهای اطراف بودند از میان برمیداره و سربازان " آنتونیو " جای اونها رو می گیرند ... اتزیو از بالای کاخ ، " امیلیو بارباریگو " رو می بینه که داره با یک مرد دیگه ای به اسم " کارلو گریمالدی " حرف می زنه و به او میگه که اصلا اطلاع نداشته که اساسین الان تو ونیزه ، " Carlo Grimaldi " که نزدیکترین فرد به " رودریگو بورجیا " هست او رو سرزنش می کنه که چرا باعث شده " اساسین " تا شهر " ونیز " ردپای اونارو تعقیب کنه ... بعد بهش میگه که " Rodrigo Borgia " ( رئیس ) به ونیز اومده و فردا می خواد همه مونو ببینه ، بعد که از او جدا می شه " اتزیو " از پشت بام می پره پائین و ترتیب " امیلیو بارباریگو " رو میده و صحنه سفید می شه " امیلیو " میگه : " من فقط احساس پشیمانی می کنم چون داشتم به مردم خدمت می کردم و تو جلومو گرفتی ! " اتزیو با آرامش جواب میده : " چه خدمت بزرگی ! واقعا مردم خیلی از دست تو راضی بودن وقتی می دیدن که ازشون مالیاتهای اضافه می گیری و محل کسب و کارشون رو داغون می کنی و اموالشونو می دزدی تا بتونی اسلحه ی بیشتری بخری و بفرستی به زادگاه من " فلورانس " بدی دست سربازهات تا سر مردم اونجا هم همین بلاها رو بیارن !!!" باز اتزیو براش آرامش آرزو می کنه و چشماشو میبنده ... حالا " ROSA " با برادرش " Antonio " وارد کاخ میشن و اموال و پولهایی رو که " Emilio " از مردم دزدیده بود برمی دارن ات به مردم برگردونن .

    قسمت چهل و هشتم : {{ فقط یک پرنده ! }}

    Ezio فردای اون شب بدون معطلی به طرف محل ملاقات " Carlo Grimaldi " و " Rodrigo Borgia " میره ... در حالی که همه ، سر وقت برای ملاقات حاضر بودن اما هنوز از " Emilio Barbarigo " خبری نبود و بعد از مدتی که فهمیدن او دیشب به دست " Assassin " کشته شده ترس وجود همه رو برداشت ! با اومدن " رودریگو بورجیا " نقشه ی بعدی براشون معلوم شد که باید امشب شهردار " Venice " رو با خوراندن آب زهر دار به قتل برسونن و به مردم وانمود کنند که با مرگ طبیعی مرده تا بتونن یکی از خودشون رو به جای شهردار بذارن و به " ونیز " کاملا حکومت کنند ... اتزیو که از بالا تمام این نقشه ی شوم رو شنید فوری به " آنتونیو " و " ROSA " برگشت و برای اونها شرح داد که می خوان شهردار و بکشند . " آنتونیو " توضیح داد که ساختمان محل سکونت شهردار بیشتر از هر جای دیگه ای تو " ونیز " ، محافظ داره بطوریکه فقط پرنده ها می تونن از بالا وارد محوطه ی ساختمان بشن ... اتزیو جرقه ای تو مغزش می زنه و میره سراغ " Leonardo DaVinci " تا از وسیله ای که او برای پرواز ساخته استفاده کنه و بتونه وارد ساختمان بشه !

    قسمت چهل و نهم : {{ ونیز زیر پاهای Ezio }}

    سربازهای Antonio در مسیری که قرار بود " Ezio " پرواز کنه ، در جاهای مختلف آتش بزرگی به وجود میارن تا وقتی اتزیو از روی اون آتش ها پرواز می کنه دوباره اوج بگیره و خودشو به محوطه ی ساختمان شهرداری برسونه ... وقتی اتزیو با موفقیت فرود میاد سریع به طرف محلی میره که " Carlo Grimaldi " و شهردار داشتند با هم شطرنج بازی می کردند و فراید می زنه که : " اون لیوان آب رو نخورید !!! " اما به محض دیدن Ezio " گریمالدی " بلند می شه و می گه دیگه خیلی دیر شده ، اتزیو از شهردار معذرت خواست و گفت که : " من تلاش خودمو کردم تا زود برسم ! " شهردار که متوجه شد زهر خورده دهانش خونی شد و روی زمین افتاد و " Carlo Grimaldi " از این فرصت استفاده کرد و با صدا زدن سربازها گفت : " بگیرینش این Assassin لعنتی شهردار رو کشته ! بگیرینش ! " همین که " کارلو گریمالدی " داشت به طرف سربازها فرار می کرد ، Ezio بیشتر از این بهش مهلت نمی ده و زود جلوشو می گیره و کارشو تموم می کنه ! وقتی صحنه سفید می شه " کارلو گریمالدی " میگه : " برای تو چقدر لذت بخشه وقتی داری دونه دونه هدف هاتو شکار می کنی ! " و اتزیو هم میگه : " من از این کار هیچ لذتی نمی برم ! و اگر به خاطر این مردم و نقشه های شومی که شماها براشون کشیدید و می کشید نبود هرگز دست به این کار نمی زدم ! در آرامش و راحتی استراحت کن ! ( Raquiescat in pace ) "

    قسمت پنجاه ام : {{ کارناوال بزرگ }}

    همین که اتزیو از روی جسد " Carlo Grimaldi " بلند می شه ، شهردار که با گلویی خونین به روی بالکن اومده با اشاره به سمت اتزیو و " کارلو گریمالدی " میگه : " تو چطور جرات می کنی منو بکشی ! تو منو کشتی ! تو منو کشتی ! " سربازها با دیدن این صحنه فکر می کنن که Ezio شهردار رو کشته و دنبالش می کنن اما اتزیو باز هم موفق می شه فرار کنه !
    حالا که تمام شهر از جریان به قتل رسیدن شهردار خبر دارن و همه فکر می کنند که " اتزیو " اونو کشته ، لئوناردو داوینچی به Ezio می گه که : " نگران نباش چون این روزها در " ونیز " زمان کارناوال هست و با این ماسکی که پوشیدی کسی تو رو نمی تونه بشناسه ! ".

    قسمت پنجاه و یکم : {{ آخرین کارناوال برای Barbarigo

    Ezio از طریق دوستش " Antonio " خبردار می شه که شهردار جدید " مارکو بارباریگو " برادر بزرگتر " Emilio Barbarigo " ، امشب قراره برای مراسم کارناوال به میان مردم بیاد و سخنرانی کوتاهی کنه ... اما تمام کسانی که نزدیکش خواهند بود باید ماسک طلایی مخصوص کارناوال داشته باشند ! Ezio تصمیم می گیره در مسابقات شرکت کنه و ماسک طلایی رو برنده بشه ، اما با اینکه در تمام مسابقات اول می شه ماسک رو به یک نفر دیگه ای که از خودشون بود میدن تا به مکان سخنرانی بیاد ... اتزیو نا امید نمی شه و با کمک دخترهای کارناوال موفق می شه ماسک رو بدزده و به مکان سخنرانی بره ...

    قسمت پنجاه و دوم : {{ شکار از دور ! }}

    در مراسم سخنرانی همه ماسک طلایی داشتند و هیچ کس به دیگری مشکوک نمی شد اما وقتی سربازها فهمیدند یکی از ماسکها دزدیده شده وارد مراسم شدند و به جستجو پرداختند ... " Marco Barbarigo " هم با کشتی به مراسم اومد و به علت ترسی که داشت حتی از کشتی هم پیاده نشد و از دور برای مردم سخنرانی می کرد ، اتزیو مهلت زیادی نداشت و با مخفی شدن بین دخترهای کارناوال و با استفاده از تفنگی که " Leonardo " براش ساخته بود به سمت " مارکو بارباریگو " نشانه گیری کرد و چون مردم همه جا آتش بازی می کردند و سر و صدا زیاد بود ، کسی صدای شلیک رو نشنید و " مارکو بارباریگو " به زمین افتاد ... صحنه که سفید شد دوباره اتزیو آرزوی آرامش کرد و به سرعت از اونجا فرار کرد !

    قسمت پنجاه و سوم : {{ فرار برادر کوچیکه ! }}

    Ezio دوباره برمی گرده پیش " Antonio " ، برادر " مارکو بارباریگو " هم پیش " آنتونیو " بود و به اتزیو توضیح داد که : " Marco بعد از آشنایی با Rodrigo Borgia ، خودش و شرافت خودش رو به خاطر پول و مقام به رودریگو فروخت و بازیچه ی دست او شد و شعور مردم رو به بازی گرفت ، اما این کاری که او کرد هرگز برای من اتفاق نخواهد افتاد ... تنها کسی که باقی مونده " سیلویو بارباریگو " کوچکترین برادرمون هست که با یک لشگر از سربازهاش به سمت جنوب شهر و محل بارگیری کشتی ها فرار کرده و باید جلوش گرفته بشه ! " Ezio تصمیم میگیره به سمت اسکله ها بره و با متحد کردن دزدها و زندانیها جلوی او و لشگرش رو بگیره ...

    قسمت پنجاه و چهارم : {{ ونیز کجا ، قبرس کجا ؟! }}

    Ezio با کمک کردن به یکی از دزدها متوجه میشه که اگه سردسته ی دزدها رو آزاد کنه و با کمک او بقیه ی زندانیها رو آزاد کنه می تونه " Silvio Barbarigo " و دوستش " Dante " رو فراری بده و به راحتی هردو رو به دور از سربازها به کشتن بده ! شب که فرا می رسه ، اتزیو با کمک سردسته ی دزدها تعداد زیادی از زندانیها رو آزاد می کنه و به همشون میگه تا منتظر پیغام " Ezio " برای حمله باشند ... وقتی پیغام رو شنیدند حمله کنند و سربازها رو مشغول نگه دارن تا " Ezio " بتونه به اون دو نفر یه درس حسابی بده ! بعد از اینکه " Ezio " از بالای برجی پیغام رو می رسونه ، درگیری ها شروع می شه و " سیلویو بارباریگو " و " دانته " به سمت کشتی ها فرار می کنند و به تله ی " Ezio " می افتند و هر دوتاشون به هلاکت می رسند ... صحنه سفید می شه و اتزیو میگه : " شما دوتا چرا دست بردار نبودین ؟ چرا می خواستین با کشتی فرار کنین ؟ چرا تسلیم مردمتون نشدین و به گناهاتون اعتراف نکردین ؟ " Silvio Barbarigo میگه : " ما قرار نبود فرار کنیم ! این اتفاقاتی که سر شهردار افتاد همه اش یه کلک و حیله بود تا توجه مردم رو به سمت دیگه ای هدایت کنیم و بتونیم با تعداد زیادی از کشتی ها از شهر خارج بشیم ! " Dante هم که کنار Silvio بود توضیح میده : " قرار بود ما با کشتی ها به قبرس ( CYPRUS) بریم و با یه چیز خیلی با ارزش برگردیم ! " اتزیو هم برای هردوشون آرزوی آرامش می کنه و میره .

    قسمت پنجاه و پنجم : {{ بعد از 10 سال ، که چی ؟ }}

    Ezio هنوز تو شهر Venice بود و کنار دریا روی صندلی نشسته بود که سر و کله ی خانم خوشگله ونیز یعنی " ROSA " پیدا شد ... او از Ezio پرسید که به چی فکر می کنه و اتزیو هم جواب داد : " امروز روز تولد منه ! و حالا تقریبا 10 سال شده که من هرشب خواب آخرین نفسهای پدر و برادرهامو می بینم ... و هر روز صبح با طلوع آفتاب قسم می خورم تمام کسانی رو که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در اعدام پدر و برادرهام دست داشتند ، پیدا کنم و به سزای اعمالشون برسونم ... ولی هر چقدر فکر می کنم نمی تونم بفهمم که چطور می شه اینهمه آدم شرافت و انسانیت خودشون رو به پول و مقام بفروشند و هر بلایی که بهشون دستور داده می شه ، سر مردم بیارن و از همه عجیب تر وقتی که جلوی چشمام دارند جون میدن اصلا احساس پشیمانی نکنند و از کارشون راضی باشند !!! "
    " ROSA " می گه : " به نظر من زیاد به این چیزا فکر نکن چون تو به مردم این شهر خیلی کمک کردی و تمام ثروتهایی رو که ازشون دزدیده شده بود رو بهشون برگردوندی و همه ی شهر مدیون تو و فداکاری های تو هستند ... خوب حالا بهتره خوشحال باشی چون من برات یه هدیه ی تولد خوب گرفتم ، این دفترچه ای هست که از اون کشتی پیدا کردم و توش نوشته که قرار هست امشب چندتا کشتی از قبرس به ونیز برگرده و یک چیزی خیلی با ارزش هم داخل یکی از این این کشتی ها هست ! " در همین حین Leonardo DaVinci از راه می رسه و به Ezio می گه که باید باهم حرف بزنند ... Leonardo میگه : " بعد از رمز گشایی اون صفحه های " Codex " متوجه شدم که در پشت هر یک از آنها خطوط و اشکالی وجود داره که گویا یک نقشه می تونه باشه و نشان دهنده ی یک معبد مخفی هست که داخلش چیزی خیلی با ارزش است ! اگه مطالب داخل " کدکس " ها درست باشه ، وقتی اون چیز با ارزش به شهر معلق روی آب ( Venice ) برسه ، فرستاده شده ( PROPHET ) هم اونجا خواهد بود " . اتزیو متوجه همه چیز می شه و میگه : " اونا رفتن به قبرس تا از معبد ، قطعه ی بهشتی ( Piece of Eden ) رو پیدا کنند و حالا امشب قراره بیارنش اینجا به ونیز و به احتمال زیاد " رودریگو بورجیا " هم امشب اینجا خواهد بود ! من باید از ماجرای این قطعه ی بهشتی سر در بیارم و امشب اونجا باشم ! " .

    قسمت پنجاه و ششم : {{ فقط به خاطر یه سیب !!! }}

    Ezio به سمت اسکله می ره و از دور ، قطعه ی بهشتی رو می بینه که توسط یکی از سربازها داره حاظر می شه تا برسه به دست " Rodrigo Borgia " ، Ezio اون سرباز رو تعقیب می کنه و با چاقوی مخفی او رو از میان برمیداره و لباسهاشو می پوشه و جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو برمی داره تا ببره به جایی که " Rodrigo " اونجا منتظره ! وقتی همراه با چندتا سرباز دیگه می رسن پیش " رودریگو بورجیا " ، Ezio جعبه رو زمین میذاره و با چاقوی مخفی سرباز جلوییشو می کشه ... " Rodrigo " زود متوجه می شه و میگه : " Ezio ! خیلی وقت بود ندیده بودمت ! چه خوب شد اومدی به دیدنم ! " بعد به سربازهاش دستور می ده تا کاری نداشته باشن تا خودش تنهایی با " اتزیو " بجنگه ! ... Ezio میگه : " خوب ! بگو ببینم ! چند نفر رو بخاطر این چیز لعنتی که تو جعبه هست به هلاکت رسوندی هان ؟! حالا که فقط ما دوتا موندیم ... پس کجاست اون فرستاده ای ( PROPHET ) که ازش حرف می زدی ؟! مثل اینکه اینبار هم مثل دفعه های قبل نیومده و نخواهد اومد ! " رودریگو بورجیا جواب میده : " به به ! تو این مدت چیزای زیادی یاد گرفتی ! ولی اینو یاد نگرفتی که اون فرستاده ( PROPHET ) خود منم !!! "
    سپس هردو شمشیر می کشند و به جون هم می افتند و بعد از مدتی که با هم می جنگیدن ، همه ی دوستای " Ezio " وارد صحنه می شن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، تئودورا ، آنتونیو ، ... ) و از اونطرف هم سربازای " Rodrigo " به میدان میان ... در میان این درگیری ها " رودریگو " که همه ی سربازاش دونه دونه داشتن شکست می خوردن ، جونش رو در خطر می بینه پا به فرار می ذاره و " Ezio " که می خواست دنبال او بره اما عموش جلوشو گرفت و گفت : " ما جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو گرفتیم ، لازم نیست دیگه بری دنبالش ، کار مهم تری داریم ! " Ezio به اطرافش نگاه می کنه و همه ی اونایی رو که تو این مدت بهش کمک کردند می بینه و میگه : " بگید ببینم ! شما از کجا می دونستین ؟! چطور همه تون امشب اینجا جمع شدین ؟! نکنه شما هم جزو اساسین ها هستید ؟!!! "

    قسمت پنجاه و هفتم : {{ نیکولو ماکیاولی }}

    از پشت دوست های " Ezio " یک نفر جلو میاد ولی اتزیو او رو نمی شناخت ، او خودش رو معرفی میکنه : " من Niccolo Machiaveli هستم ، عضو فرقه ی اساسین ها هستم و امشب اومدم اینجا تا فرستاده ( PROPHET ) رو ببینم ! Ezio تو فرستاده و PROPHET هستی که در کتابها وعده داده شده ... ما خوشحالیم که تو اینجایی و تونستی قطعه ی بهشتی رو از " رودریگو " دور نگه داری و محافظت کنی ! " حالا همه باهم به بالای یک برج رفتند تا به اتزیو تمام ماجرا رو شرح بدن ... عموی Ezio میگه: " (( هیچ چیز حقیقت ندارد و همه چیز آزاده )) ! این شعاری هست که نسل به نسل از اجداد بزرگمون به ما رسیده ! " بعد نیکولو ماکیاولی جلو میاد و میگه : " ما اساسین ها هستیم ، وقتی مردم عادی با چشمهای بسته به دنبال حقیقت می روند ما میدونیم که (( هیچ چیز حقیقت ندارد )) و وقتی مردم عادی اجازه میدن که دیگران به بهانه ی قانون و عدالت ، زندگی و افکار مردم رو محدود کنند ما می دونیم که : (( همه چیز آزاده )) ! این بهترین شیوه ای هست که کمکمون می کنه تا آزادی و آرامش خاطر مردم رو از خطر افرادی که شیفته ی پول و قدرت شده اند ( تمپلارها ) در امان نگه داریم و محافظت کنیم ! ما اساسین ها در تاریکی قدم برمی داریم و می جنگیم تا به روشنایی فردا امید بیشتری ببخشیم ... " بعد از این حرفها ، طبق رسم و رسوم چندین ساله ی اساسین ها ، با میله ای گداخته روی انگشت " Ezio " علامت فرقه ی اساسین ها رو می ذارن تا به طور رسمی به عضویت فرقه ی اساسین ها در بیاد و بعد بهش میگن که از برج بپره پائین و اونجا منتظر بقیه باشه .

    قسمت پنجاه و هشتم : {{ قطعه ای که نابود هم نمی شه !!! }}

    Ezio به همراه عموش و " Niccolo Machiaveli " تو خونه ی Leonardo DaVinci دورهم جمع شدن و از نزدیک دارن قطعه ی بهشتی رو بررسی می کنن ... " Ezio " از لئوناردو می پرسه : " آخه این توپ به این کوچیکی چه قدرتی داره که اینهمه جنگ و دعوا راه انداخته ؟! " لئوناردو داوینچی توضیح میده : " این قطعه از ترکیباتی نایاب ساخته شده که من تا حالا چنین موادی روی زمین ندیده ام ، واقعا شگفت آوره ، این قطعه در مقابل حرارت دوام بالایی داره ، اصلا ذوب نمی شه و حتی با شمشیر هم بریده نمی شه و حتی ضربه ی چکش هم نمی تونه یک خراش کوچولو روی بدنه اش ایجاد کنه !!! من واقعا نمی دونم این قطعه چطور کار می کنه ؟! همونطور که نمی دونم چرا زمین به دور خورشید می چرخه ... ولی خوب بلاخره چیزی هست که اتفاق می افته و نمی شه جلوشو گرفت ! " نیکولو ماکیاولی میگه : " این قطعه به هر قیمتی که هست نباید به دست افراد سودجو بیفته ، قدرتی که در این سیب بهشتی هست روی افکار و ذهن ما اساسین ها تاثیر نداره ولی می تونه مردم عادی رو تبدیل به نوکر و برده برای افراد سودجو بکنه ... تا زمانی که ما اساسین ها روی این کره ی خاکی نفس می کشیم ، این سیب های بهشتی باید محافظت کامل بشن تا هیچ انسانی از آزادی خودش محروم نشه ! " عموی اتزیو میگه : " Ezio ! بهتره این قطعه پیش تو باشه تا اونو ببری به شهر " FORLi " و با کمک " Catherina Sforza " ( شاهزاده ی " Forli " ) قطعه رو تو معبد شهر مخفی کنی ... سربازهای زیادی اونجا هستن که از " Catherina " دستور میگیرن و می تونن برای همیشه از قطعه محافظت کنن ! من به " کاترینا " پیغام می فرستم تو هم بهتره هرچه زودتر حرکت کنی ، چون معلوم نیست که " رودریگو " چه نقشه ای تو کله اش برامون داره ! "

    قسمت پنجاه و نهم : {{ برادران اورسی }}

    Caterina که همراه با Niccolo Machiavelli منتظر رسیدن Ezio با " سیب بهشتی " بود از دیدن او خوشحال می شه و و میگه : " من سربازهای زیادی جمع کردم و هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا این " سیب بهشتی " به دست افراد دیگه ای نیفته ... " اتزیو و کاترینا و ماکیاولی به سمت شهر قدم می زدند که یکدفعه مردم شهر رو می بینند که دارن به بیرون از شهر فرار می کنند و کمک می خوان ... Caterina می پرسه که چی شده ؟ یکی از اونا میگه که : " بانوی من ! همین که شما شهر رو برای استقبال از Ezio ترک کردید ، برادران اورسی با سربازاشون از بالای برج ها وارد شهر شدند و به مردم حمله کردند ! " اتزیو می فهمه که باز دوباره Rodrigo Borgia با وعده ی پول و ثروت ، برادران اورسی رو خریده تا به شهر حمله کنند و سیب بهشتی رو بدزدند ! کاترینا هم که نگران بچه هاش بود ، به همراه ماکیاولی دنبال " اتزیو " میرن تا مردم رو نجات بدن !

    قسمت شصت ام : {{ سیب یا بچه ها ؟! }}

    Ezio با کمک سربازهای کاترینا و ماکیاولی ، سربازهای برادران اورسی رو شکست میده ولی برادران اورسی که دوتا از بچه های کاترینا رو گروگان گرفته بودند با خیال راحت پشت دروازه ی شهر ایستاده بودند و به کاترینا اخطار می دادن که : " اگه تا یک ساعت دیگه " سیب " رو به ما تحویل ندی ، بچه هاتو سر می بریم و برات می فرستیم !!! " کاترینا که از شدت عصبانیت و ناراحتی کنترل خودشو از دست داده بود میگه : " بچه های منو گروگان می گیری ! باشه ! اصلا اون بچه ها مال شما ! من می تونم صد تا دیگه بهتر از اونا بچه به دنیا بیارم ...! " اتزیو جلوی Caterina رو می گیره و میگه که : " این درست نیست ، ما نباید بچه های تو رو قربانی " سیب بهشتی " کنیم ، من قول می دم تا یک ساعت تموم نشده بچه هاتو سالم و صحیح برات بیارم ... تو فقط از این " سیب " مواظبت کن تا من برگردم ! "

    قسمت شصت و یکم : {{ همه اش یه تله بود !!! }}

    Ezio بی درنگ از شهر خارج می شه و یکی از بچه ها رو از دست سربازها نجات میده ، اون میگه که : " سربازها برادرم رو به بالای قلعه بردند ! " Ezio زود خودشو به بالای قلعه می رسونه و یکی از برادرهای اورسی رو که بالای قلعه بود ، به قتل می رسونه و صحنه سفید می شه ... اتزیو تازه می فهمه که همه ی این گروگان گیری ها فقط یک حیله بود تا او رو از شهر خارج کنند و بعد برادر دیگه ی اورسی به شهر حمله کنه و " سیب " رو بدزده .
    Ezio گروگان رو آزاد می کنه و برمی گرده به شهر ... کاترینا از دیدن بچه هاش خیلی خوشحال می شه اما ، Machiavelli به Ezio میگه : " این یه حقه ی کثیف بود ، اونا منتظر بودن تا تو از شهر خارج بشی و وقتی که خارج شدی مخفیانه به ما حمله کردند و " سیب " رو دزدیدند ، الان " سیب " دست اورسی هاست و ما نباید اجازه بدیم تا موفق بشن اونو به رودریگو بورجیا برگردونند . " Ezio خیلی عصبانی می شه و فوری از شهر خارج می شه و دنبال برادر زنده ی اورسی می گرده ... وقتی که پیداش می کنه می بینه که " سیب " دست اونه و داره حاضر می شه که با محافظ هاش فرار کنه .

    قسمت شصت و دوم : {{ یک سیب و دو برادر }}

    Ezio بدون معطلی با چاقوی مخفی حمله می کنه و برادر اورسی رو به هلاکت می رسونه ، وقتی صحنه سفید می شه اتزیو سیب رو برمی داره و به او میگه : " ارزش این لعنتی رو داشت که به خاطر یه مشت پول ، اول برادرتو و بعد خودتو به کشتن بدی ؟!!! " او جواب میده : " این سیب ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست ... رودریگو بورجیا دیگه کیه ؟! من خودم باید صاحب اون سیب بهشتی باشم ... این سیب برای همیشه توی دستای تو نمی مونه ، تو میمیری اما این سیب تا وقتی که انسانی روی این زمین خاکی نفس می کشه باقی می مونه ! " Ezio به حرفاش توجهی نمی کنه و چاقوی مخفی رو تو گلوش فرو می کنه و براش آرزوی آرامش میکنه ... اما وقتی که می خواد بلند بشه میبینه که بدون اینکه متوجه شده باشه ، یک چاقو به شکمش فرو شده و داره خون زیادی از دست میده !!!

    قسمت شصت و سوم : {{ روحانی سیاه پوش ، بدون انگشت کوچک }}

    Ezio در حالی که سیب رو در دستاش داره ، دیگه نمی تونه روی پاهاش وایسه و با بی حالی به زمین میفته و " سیب " هم از دستش خارج می شه و روی زمین غلط می زنه ... Ezio که همینطور نگاهش به " سیب " بود ، مردی با لباس سیاه رو می بینه که " سیب " رو از زمین برداشته . اتزیو می بینه که انگشت کوچک دست چپ اون مرد قطع شده و به او هشدار میده که : " با اون سیب کاری نداشته باش ! ... بذارش زمین ... ! اون سیب خطرناکه ! برای هیچ کس فایده ای نداره ... " و اتزیو از حال میره و بی هوش میشه !
    وقتی که به هوش میاد ، Caterina رو می بینه که کنارش نشسته و بهش لبخند می زنه ... Caterina به Ezio میگه : {{ خیلی خوش شانسی که تونستیم تو رو پیدا کنیم و زخمت رو بند بیاریم و گرنه تا حالا مرده بودی ! " Ezio جواب میده : " من اورسی ها رو کشتم و سیب رو ازشون گرفتم ... اما ... یه مرد سیاه پوش اومد ... " سیب " رو برداشت ، شبیه یک روحانی بود و انگشت کوچک نداشت . خدای من ! باید تا دیر نشده پیداش کنم ، اگه اون سیب دست " رودریگو " بیفته فاجعه ی بزرگی اتفاق می افته ! " Caterina به Ezio میگه که بهتره از کلیساهای اطراف شروع به جستجو کنه !

    قسمت شصت و چهارم : {{ قدرت بزرگ ، بدست آمده در یک شب }}

    Ezio با پرس و جو از کلیساهای اطراف متوجه می شه که اسم اون مرد روحانی که انگشت کوچک دست چپش قطع شده " ساوانارولا " هست و چند هفته قبل با یک تصمیم ناگهانی به شهر " فلورانس " مسافرت کرده ... Ezio بیشتر از قبل نگران میشه و با عجله به طرف Florence حرکت می کنه . هنوز به شهر نرسیده ، دود غلیظ آسمان شهر و سر و صدای مردم ، Ezio رو خیلی نگران می کنه و از اینکه زادگاهش " فلورانس " به این وضع افتاده ناراحت می شه .
    Ezio وارد شهر میشه و سربازها رو می بینه که دارن با مردم و با خودشون می جنگند و مردم رو می بینه که دارن به اینور و اونور فرار می کنند ... گروهی رو می بینه که دارن وسط کوچه ها ، کتاب ها و نقاشی ها رو آتیش می زنن ... وقتی که Ezio داشت به طرف پل روی رودخونه ی شهر قدم می زد حرفها ی مردمی رو که کنار ایستاده بودند رو می شنوه که میگفتن : " از وقتی که اون روحانی سیاه پوش به شهر اومده همه چیز داره بدتر میشه ... بهتره دیگه از این شهر بریم چون اینجا برای بچه هامون خطرناکه ... اون روحانی سیاه پوش ( ساوانارولا ) چطور تونست در عرض یک شب ، توجه شهردار و قاضی و فرمانده شهر رو به خودش جلب کنه و اونا رو بازیچه ی دست خودش قرار بده ؟! انگار شهردار عقلش رو از دست داده ! اون روحانی سیاه پوش دستور داده همه ی کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی رو به بهانه ی بی فایدگی و دروغ پراکنی ، بسوزونند و نابود کنند تا بتونه نسل بعدی رو از کودکی با حرفها و نوشته های خودش بزرگ کنه و شستشوی مغزی بده و برای اهداف خودش ازشون استفاده کنه !!! ... همه میگن یک زمانی " اساسین " توی فلورانس بود و مردم رو از ظلم و ستم این افراد قدرت طلب و پول پرست نجات می داد اما مردم نتونستن قدر " اساسین " رو بدونن و این باعث شد که از فلورانس بره ، البته خیلی ها هم میگن که این فقط یه افسانه هست !!! "

    قسمت شصت و پنجم : {{ بازگشت افسانه ای که حقیقت داشت ، یا بازگشت حقیقتی که افسانه شده بود ! }}

    شهر فلورانس همچنان داشت زیر دود سیاه ناشی از آتش زدن کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی می سوخت و مردم و سربازها همه با هم درگیر شده بودند ... Ezio که به پل شهر رسید " Machiavelli " رو دید که اونجا منتظرش بود . به او گفت : " فکر کنم این سیب دست هر انسانی به جز ما " اساسین ها " بیفته ، حتی اگه روحانی و خداپرست هم باشه ، باعث میشه که کنترل خودش رو از دست بده و برای کسب قدرت و ثروت بیشتر ، آزادی و آرامش مردم رو قربانی افکار پلید خودش بکنه !!! " ماکیاولی میگه : " Ezio ، تو درست میگی ، ساوانارولا با کمک اون سیب بهشتی که از تو دزدید ، کنترل شهردار و قاضی و فرمانده شهر فلورانس رو به دست گرفته و هرچی که به اونها دستور میده بدون چون و چرا اطاعت می کنند ... اما مردم شهر هنوز عقلشون رو از دست ندادند و تو باید کمکشون کنی ! برو شهر رو بگرد و افرادی رو که به دستور " ساوانارولا " دارن به مردم دروغ میگن و مثل نوکر و برده باهاشون رفتار می کنن پیدا کن و نابودشون کن تا مردم متحد بشن ، من هم میرم " پائولا " و " لا وولپه " رو پیدا می کنم تا مردم رو آگاه کنند و متحدشون کنند ... در ضمن مواظب باش ! چون سربازهای " رودریگو بورجیا " هم توی شهر هستند و به دنبال سیب اومدن ! "

    قسمت شصت و ششم : {{ جهالت مردم ، سوء استفاده ی تازه واردها }}

    Ezio تمام نقاط شهر رو دنبال افرادی می گرده که مردم رو دور خودشون جمع کردن و از صداقت و پاکی رهبر جدید " ساوانارولا " براشون حرف می زدن و به مردم دستور می دادن که : " اگه می خواهید از گناهانتون پاک بشید ، ساوانارولا رو قبول کنید و از او اطاعت کنید ... هر چی کتاب و نقاشی تو خونتون دارید بیارید تحویل بدید تا نابود بشن ... ساوانارولا رهبر و پیامبر ماست و ما رو به روشنایی هدایت خواهد کرد ! " Ezio با تمام نفرتی که از این آدمای خود فروخته داشت ( مثل " اوبرتو آلبرتی " که پدر و برادرهاشو به دستور Rodrigo به دار آویخته بود ) در میان مردم مخفی می شد و سپس این کسانی رو که از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند ، به هلاکت می رسوند ... ولی هر بار که پس از به قتل رسوندن هر کدوم از اون آدمهای خود فروخته ، صحنه سفید می شد ، هیچ کدوم اظهار پشیمانی نمی کردند و همچنان به نفرتی که از این مردم داشتند و آرزوی انتقام گیری از مردم پافشاری می کردند ، طوری که انگار از بچگی با عقده ی بزرگی نسبت به مردم اطرافشون بزرگ شدن و حالا فرصت انتقام جویی پیدا کردند !!!

    قسمت شصت و هفتم : {{ مردم در مقابل رهبری که فقط " سیب " براش باقی مونده ! }}

    پس از سقوط این افراد خود فروخته ، با دعوت مردم به آرامش و آگاه سازی مردم توسط دوستان Ezio ، " پائولا " ، " لا وولپه " ، " ماکیاولی " و " عمو ماریو " ، ... مردم همراه با اتزیو و دوستانش به طرف میدان شهر راهی میشن ... " Savanarola " در میدان شهر عده ای از مردم رو دور خودش جمع کرده بود و به اونا دستور می داد که تسلیم رهبری " Savanarola " بشن و برای بخشودگی گناهانشون او رو قبول داشته باشن ... ولی مردم که این خشم و خشونت رو در گفتار " ساوانارولا " می دیدن ، مقاومت نشون می دادن و از جاشون تکون نمی خوردن ...
    " ساوانارولا " که لحظه به لحظه از مقاومت مردم بیشتر عصبانی می شد ، دست به جیب پیراهنش برد و " سیب بهشتی " رو در آورد و با فریاد از مردم خواست اطاعت کنند ... Ezio با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ ، چاقویی به سمت دست " Savanarola " پرتاب کرد و سیب ازدست او افتاد ... سپس مردم جلو اومدند و ساوانارولا رو گرفتند و به پائین سکو آوردند . یکی از سربازها که بالای سکو بود " سیب بهشتی " رو از روی زمین برمی داره و فرار می کنه ، Ezio هم بدون معطلی تعقیبش می کنه و کمی دورتر از میدان شهر جلوشو می گیره و با چاقوی مخفی کارشو تموم میکنه و " سیب " رو پس میگیره ...

    قسمت شصت و هشتم : {{ آتش خشم مردم و عدالت یک اساسین ! }}

    Ezio بعد از پس گرفتن " سیب " به میدان شهر برمی گرده و مردم رو می بینه که " ساوانارولا " رو به میله ی بالای سکو بستن و دارن زیرش آتش بزرگی روشن می کنند ... Ezio از این کار مردم ناراحت می شه و با خودش میگه : " هیچ انسانی سزاوار چنین مرگ پر درد و رنجی نیست !!! " به همین خاطر تا آتش شدت نگرفته ، خودشو به بالای سکو و کنار " ساوانارولا " می رسونه و چاقوی مخفی رو به گلوی او فرو می کنه ....

    صحنه سفید می شه و ساوانارولا میگه : " تو بلاخره کار خودت رو کردی ! اما این رو فراموش نکن ... این مردمی که از دست من نجاتشون دادی ، همون مردمی هستن که در روز اعدام پدر و برادرهات حاضر بودن و وقتی که تو با فریاد واعتراض خودت می خواستی جلوی اعدام پدر و برادرهات رو بگیری ، هیچکدومشون حتی از جاشون هم تکون نخوردند و لب به اعتراض باز نکردند ... "

    Ezio جواب میده که : " شاید این حرفت درست باشه ، ولی من نمی تونم مردم رو به خاطر اون اعدام مقصر بدونم و بذارم که تو هر کاری دلت می خواد باهاشون بکنی ... اون زمان هم افرادی مثل تو بودند که تشنه ی قدرت و ثروت بودند و از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند و الان همه ی اونا به جز تو و " رودریگو " توی قبرستون خوابیدن ... تو هم در آرامش و راحتی بخواب !!! "

    قسمت شصت و نهم : {{ اتزیو و مردم زادگاهش ! }}

    Ezio از آتش بیرون میاد و کنار سکو و مقابل مردم می ایسته و با صدای بلند ازشون می خواد تا به حرفاش گوش کنند :

    " مردم ! گوش کنید ! بیست و دو سال قبل دقیقا روی همین سکو ، من اعدام ظالمانه ی پدر و برادرهای بی گناهم رو شاهد شدم و شاید خیلی از شما ها هم به یاد دارید و اونجا حاضر بودید ! بعد از اون اتفاق ، برخلاف خیلی از شماها که با غروب آفتاب به راحتی و با آرامش می خوابید ... من آرامش نداشتم و صورت بی جان پدر و برادرام لحظه ای از جلوی چشمام دور نمی شد ... من با حس نفرت و انتقام پر شده بودم ... با کمک افرادی که همین الان در بین شما ها هستن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، ماکیاولی ) تونستم راه درست رو برای خودم انتخاب کنم ، اونها به من راه درست رو نشون ندادند ! ، من رو نصیحت نکردند ، من رو سرزنش نکردند ، آزادی و حق انتخاب من رو نگرفتند ، بلکه فقط راهنمایی کردند تا راه خودم رو پیدا کنم ... همون کاری که شما مردم بهتره با یکدیگر بکنید ، همون کاری که بهتره با بچه هاتون بکنید ، به این ترتیب هنگامی که کسی با افکار پلید و شیطانی پیدا می شه و سعی می کنه بر شما حکومت کنه ، شما به این راحتی آزادی و حق انتخاب خودتون رو نمی فروشید ، بلکه در مقابل او مقاومت می کنید ! ... من امروز اینجا این انسان رو به خاطر انتقام جویی نکشتم ! جان او رو گرفتم فقط به خاطر اینکه شما مردم دوباره فرصتی برای فکر کردن پیدا کنید ... و ببینید که به چه قیمتی آزادی خودتون و حتی آزادی بچه های خودتون رو به این مرد فروختید !!! ... هیچ کتابی و هیچ معلمی و از همه مهمتر هیچ رهبری نمی تونه شما رو با خودش به راه درست ببره ... این فقط شما هستید که می تونید با آزادی راه خودتون رو پیدا کنید ، اگر هم قرار باشه نصیحتی یا درسی بهتون داده بشه ، زندگی خودش سر وقتش اون درس رو به شما میده ... مثل همین امشب که اینجا جمع شدید و فرصت پیدا کردید تا دوباره فکر کنید ....... من رهبر شما و یا قهرمان شما نیستم و از شما نمی خوام که از من پیروی کنید همونطور که بهتره از هیچکس دیگه ای پیروی نکنید و با آرامش و راحتی کامل کنار هم زندگی کنید . "

    قسمت هفتاد ام : {{ شهر رم در دستان پاپ }}

    Ezio با جمع آوری و رمزگشایی صفحات Codex متوجه می شه که معبد مهم مورد نظر در شهر Roma هست و " رودریگو بورجیا " بخاطر همین موضوع ، با حیله و کلک و از میان برداشتن مخالفان ، بعنوان پاپ انتخاب شده تا هم صاحب عصای پاپ بشه و هم با کمک " سیب بهشتی " و عصای پاپ به راز نهفته در درون معبد دسترسی پیدا کنه ... اما حالا که " سیب " در دست Ezio قرار داره " Rodrigo " فعلا نمی تونه کاری بکنه . بنابراین Ezio تصمیم می گیره که با " سیب بهشتی " به سمت رم حرکت کنه و عصای پاپ رو از دست رودریگو در بیاره .

    قسمت هفتاد و یکم : {{ سیب بهشتی در مقابل عصای پاپ }}

    Ezio به همراه اساسین های دیگه وارد شهر رم می شه و در حالی که دوستانش تلاش می کنند تا سربازهای شهر رو با کمک دزدها و فاحشه های شهر مشغول نگه دارند و توجه شون رو از ساختمان اصلی پاپ ، به داخل شهر جلب کنند ... Ezio با ورود مخفیانه به قلعه های دروازه ی شهر ، راه خودش رو برای رسیدن به معبد اصلی باز می کنه .
    سربازهای بالای قلعه ها یکی پس از دیگری به دست Ezio از میان برداشته میشن تا بلاخره Ezio به بالای عبادتگاه و محل تجمع پاپ و روحانی های شهر Roma می رسه ، درحالی که پاپ ( رودریگو بورجیا ) عصا به دست مشغول خواندن دعا بود ، Ezio از بالا به او نزدیک میشه و بدون اینکه کسی متوجه بشه با یک حمله ی ناگهانی جلسه رو به هم می زنه و " رودریگو بورجیا " رو به سزای اعمالش می رسونه ... وقتی صحنه سفید می شه ، Ezio میگه : " خیلی برای این روز صبر کردم ، خیلی منتظر این لحظه بودم تا تو رو از توهمی که گرفتارش شدی خارج کنم ... در آرامش و راحتی بخواب ای لعنتی !!! " لحظه ای که Ezio می خواست چاقوی مخفی رو به بدن Rodrigo فرو کنه ، Rodrigo با کمک قدرت عصای پاپ بلند می شه و Ezio رو عقب میندازه و میگه : " فکر کردی به همین راحتی می تونی جون فرستاده ( PROPHET ) رو بگیری ! من فرستاده ی ( PROPHET ) انسانها هستم و فقط من می تونم با کمک عصای پاپ و " سیب بهشتی " در ورودی معبد اصلی رو باز کنم ... از تو تشکر می کنم که زحمت کشیدی و " سیب " رو با دست های خودت آوردی ، حالا بدش به من تا جون تو رو ببخشم ! " Ezio هم میگه که : " حتما ! بیا بگیرش ! " ... Ezio با کمک جادوی " سیب بهشتی " و رودریگو هم با کمک قدرت " عصای پاپ " با هم درگیر می شن و سر انجام Rodrigo که داشت شکست می خورد ، با کمک حیله ی " عصای پاپ " Ezio رو به عقب میندازه و " سیب " رو از دست او می گیره و بالای " عصای پاپ " میذاره و با کمک قدرت عصا و سیب اتزیو رو بلند می کنه و چاقو رو به شکم او فرو میکنه و سپس به طرف در ورودی معبد اصلی میره !
    Ezio کمی بعد از جاش بلند میشه و به دنبال Rodrigo میره ، او با کمک " Eagle Vision " ورودی مخفی رو پیدا می کنه و وارد معبد میشه ... سپس Rodrigo رو می بینه که داره به دیوار می کوبه و با عصبانیت میگه : " بازشو ! بازشو دیگه ! بازشو لعنتی ! " Ezio به طرف او میره و میگه : " دیگه تموم شد Rodrigo ! وقتش رسیده که از این خواب بیدار بشی ! دیگه هیچ اسلحه ای نیست و " سیب " و " عصا " هم کار نمی کنند ! هر دو مون دست خالی ، می خوام ببینم جراتش رو داری یا نه ! " Rodrigo هم قبول می کنه و با هم مشت به مشت درگیر می شن ... Ezio در حین درگیری می پرسه : " اینهمه زحمت کشیدی و انسانهای بیگناه رو به کشتن دادی و مردم رو به خاک و خون کشیدی ، برای این " عصا " و این " سیب " ؟ آخرش چی شد ؟ مثل اینکه کار نکرد ؟!!! " Rodrigo جواب میده : " تو هنوز هیچی نمی دونی ! هنوز نمیدونی که پشت اون در چی هست ! پشت اون در قدرتی هست که تمام انسانها رو به وجود آورده ! پشت اون در خدا هست ! " اتزیو با تعجب می پرسه : " راست می گی ؟ تو که حالا پاپ شدی چطور اینو باور می کنی ؟! فکر نکنم تو کتاب مقدس چنین چیزی نوشته باشه !!! " Rodrigo میگه : " من پاپ شدم تا " عصا " رو بدست بیارم ، کتاب مقدس برای من چیزی جز یک سری چرندیات و خرافات و توهمات نیست و خدا هم توی آسمونها و پشت ابرها و در میان ملائک و فرشته ها نیست ... خدا همین جاست ، پشت این در و من فرستاده ( PROPHET ) هستم و فقط من می تونم در رو باز کنم و به قدرت مطلق پشت اون در دست پیدا کنم ! . " ... Ezio هم با مهارتها و تکنیک های خودش Rodrigo رو از پا درمیاره و روی زمین میندازه و Rodrigo میگه : " نه ! این امکان نداره ! تو نمی تونی فرستاده ( PROPHET ) رو بکشی ! " EZio هم میگه : " فکر نمی کنم درست بگی ! می خوای امتحان کنیم ؟! " Rodrigo با دیدن چاقوی مخفی تسلیم میشه و میگه : " پس زود باش ، تمومش کن ! " .... اما Ezio پس از کمی مکث میگه : " نه ! کشتن تو خانواده ی من رو برنمی گردونه ! "
    Ezio چاقوی مخفی رو جمع می کنه و برمی گرده تا " عصا " و " سیب " رو برداره و اونا رو ببره جایی مخفی کنه که دست هیچ انسانی بهشون نرسه ... ولی وقتی که Ezio " عصا " رو تو دستش می گیره ناگهان اتفاق عجیبی می افته و در ورودی معب اصلی خودبخود باز میشه !!!

    قسمت هفتاد و دوم : {{ خدایان ! یا کسانی که قبلا آمده بودند ؟! }}

    Ezio که کاملا از باز شدن در و نشانه ها و سمبل های درخشان روی دیوار معبد حیرت زده شده ، قدم به قدم و آهسته وارد معبد می شه ! سپس یک شخص نورانی ظاهر می شه که گویا یک خانم هست ... او به Ezio می گه : " خوش آمدی فرستاده " PROPHET " ! نزدیکتر بیا و چیزی رو که آوردی نشان بده ! " Ezio جلوتر میره و سیب بهشتی رو به سمت او دراز می کنه ... اون موجود درخشان دستش رو بالای سیب می گیره و به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه ما باید حرف بزنیم ! Ezio میگه : " به کجا نگاه می کنی ؟ تو کی هستی ؟! " موجود درخشان جواب میده : " من به لطف شما انسان ها ، اسمهای زیادی داشتم و دارم ! مثل { Minerva } و یک زمانی هم { Merva } یا { میترا } ( خورشید ) ! اینها هم { ژوپیتر } و { پلوتو } و ... هستند !!! "
    Ezio با تعجب میگه : " پس خدایان شما هستید ! " اون موجود درخشان جواب میده : " نه ! ما فقط قبل از شما اومده بودیم ! و تفاوت نوع ما و نوع شما در این بود که ما بسیار پیشرفته تر از شما بودیم ولی در عوض تعداد شما خیلی خیلی بیشتر از تعداد نوع ما بود و حالا هم بیشتر هست ! نوع شما هنوز آماده نبود تا با ما ارتباط برقرار کنه یا پیغام ما رو درک کنه ... هنوز هم انسانهای خیلی کمی مثل تو وجود دارند که می تونن با ما ارتباط برقرار کنند و ما رو ببینند ! " باز دوباره اون موجود درخشان به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه : " شاید از این حرفهای من چیزی نمی فهمی ولی هشدار و اخطار ی که باید به تو بدم چیزی خیلی مهم تر از این حرف هاست و متوجه خواهی شد پس خوب گوش بده ! " Ezio دوباره به وسط حرف های او می پره و میگه : " با کی حرف می زنی ؟! کس دیگری جز من اینجا هست ؟!!! " موجود درخشان میگه : " تو فرستاده ( PROPHET ) هستی و با پیدا کردن من وظیفه ی خودتو انجام دادی و به پایان رسوندی ... من دیگه حرفی با تو ندارم و با تو صحبت نمی کنم ، بلکه تو بعنوان یک واسطه حرفهای من رو منتقل می کنی و به شخص مورد نظر می رسونی ! پس خواهش می کنم فقط گوش کن و هیچ سوالی نپرس ! "

    قسمت هفتاد و سوم : {{ فقط گوش کن و چیزی نپرس ! }}

    ناگهان موجود درخشان ناپدید میشه و فقط صداش به گوش می رسه : " انسان ها ، یعنی نوع شما ، فقط و فقط به خاطر یک هدف آفریده شدید ! زمانی که ما قبل از شما بودیم و زندگی می کردیم ، تعدادمون خیلی کم بود و کمتر و کمتر می شد ، ما به مرحله ای از پیشرفت رسیدیم که توانستیم نوع انسان رو مهندسی کنیم و خلق کنیم و به او زندگی ببخشیم تا به کمک انسان ها ما هم بتونیم به حیات خودمون ادامه بدیم ... ! ما به شما انسان ها ویژگی هایی عطا کردیم که باعث میشه دو جنس مخالف از نوع شما با هم ارتباط برقرار کنند و تولید مثل کنند ... این امر سبب شد که تعداد شما روز به روز زیادتر بشه ... نوع ما در ابتدا به راحتی با نوع شما ارتباط برقرار می کرد ، ما با کمک نوع شما روی زمین مناطق سرسبز و باشکوه بسیار بزرگی بوجود آوردیم تا از شما به خاطر کمک به ادامه ی حیات ما ، تشکر کنیم ... خیلی از شما ها این مناطق سرسبز و پر طراوت رو " بهشت " نام گذاری کردید ، در این سرزمین های سرسبز کانالهای ارتباطی زیادی بین نوع ما و نوع شما بوجود آوردیم که شما به اون ها می گفتید " قطعه های بهشتی " ، این کانالهای ارتباطی دقیقا متناسب با مغزهای شما انسانها طراحی و ساخته شده بود و کاملا در دسترس شما بود ، تنها راه ارتباط بین ما و شما این " قطعه های بهشتی " بود و بعلت حساسیت بیش از حدی که داشتند ، ما نمی توانستیم محدودیت های زیادی در اطرافشون اعمال کنیم ... بخاطر همین ، دست زدن و برداشتن " قطعه های بهشتی " را برای شما انسانها شدیدا ممنوع کرده بودیم.
    اما با زیاد شدن تعداد شما چیز عجیبی اتفاق افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردیم ... هر روز بین گروهی از شما انسان ها و گروهی دیگر از انسان ها جنگ و دعوایی بر سر چیزهایی مثل آب و غذا و زوج و ... اتفاق می افتاد و ما نمی تونستیم مستقیم وارد صحنه بشیم و کنترل کنیم چون تعداد شما خیلی زیاد شده بود و از قدرت و توان ما خارج شده بود . عده ی زیادی از شما انسان ها از حضور ما غافل شده بودید و مشغول جنگ و دعوا با یکدیگر و آتش زدن قلمروهای یکدیگر بودید و از اطاعت ما سرپیچی می کردید ... بنابراین ما با استفاده از طراحی و بوجود آوردن بلا یای طبیعی مثل طوفان و زلزله می خواستیم به شما یادآوری کنیم که همه ی شما هر چقدر هم که تعدادتون زیاد باشه ، در مقابل خشم طبیعت عاجز و ناتوان هستید و تنها با کمک یکدیگر می توانید نجات پیدا کنید ...
    شما انسان ها به جنگ و دعوا ادامه دادید و طبیعت و زیبایی کره ی زمین را زیر پا گذاشتید ... هر جا که می رفتید ، با خودتون آتش و خرابی می بردید و نظم طبیعت رو به هم می زدید . ما متوجه شدیم که کنترل کار از دست ما خارج شده و با این خرابی هایی که شما انسان ها بوجود آوردید ، طبیعت زمین رو خشمگین کردید و به طور حتم طبیعت برای باز پس گرفتن نظمی که شما انسان ها ازش گرفته بودید به تدریج همه ی شما رو نابود خواهد کرد ... ما متوجه خطراتی که داشت نزدیک می شد بودیم و نمی تونستیم با همه ی شما ارتباط برقرار کنیم چون " سیب های بهشتی " با به هم خوردن نظم طبیعت ، ضعیف شده بودند و پیغام ما رو به خوبی انتقال نمی دادند .
    عده ی خیلی کمی از انسانها توی جزیره ای سرسبز و دست نخورده ، کنار ما مونده بودند و به ما کمک می کردند تا به حیات خودمون ادامه بدیم و برای ما کار و تلاش می کردند . ما تصمیم گرفتیم که این انسانها رو با خودمون برای مدت کوتاهی به خارج از کره ی زمین ببریم تا بعد از فروکش کردن خشم طبیعت و نابود شدن انسان هایی که از فرمان ما سرپیچی کرده بودند ، به زمین بازگردیم و دوباره از اول شروع کنیم ... ما انسان های جزیره رو نسبت به این تصمیم آگاه کردیم ولی دو نفر از اونها که اسمشون " آدم " و " حوا " بود اعتراض کردند و گفتند که : " باید انسان ها رو نجات بدیم و از جنگ و دعوا منصرف کنیم ! " ما گفتیم که : " این دیگه از توان ما خارج شده و طبیعت کره ی زمین به زودی ، قبل از اینکه ما بتونیم کاری بکنیم ، با بوجود آوردن زلزله های سهمگین ، صاعقه های میخکوب کننده ، طوفان های غیر قابل تصور ... تمام موجودات زنده ی روی این کره ی خاکی رو از بین خواهد برد و سپس همه چیز آرام خواهد شد و طبیعت دوباره شروع خواهد کرد ... ما هم می خواهیم همین کار رو بکنیم و بعد از تموم شدن همه چیز با شما دوباره شروع کنیم !
    " آدم " و " حوا " ناراحت شدند و از اونجا دور شدند ... ما که مشغول حاضر کردن وسایل مورد نیاز برای خارج شدن از کره ی زمین بودیم ، ناگهان متوجه شدیم که " آدم " و " حوا " یکی از درخشان ترین " سیب های بهشتی " رو برداشتند و دارند به سمت سرزمین های سوخته ای که انسان ها اونجا مشغول جنگ و دعوا هستند فرار می کنند ... ما از این کار اون ها خیلی ناراحت شدیم چون دست زدن و برداشتن " سیب های بهشتی " رو براشون شدیدا ممنوع کرده بودیم ، ما فرصت زیادی نداشتیم و اگر بیشتر از این روی کره ی خاکی می موندیم ، خشم طبیعت قبل از هر چیزی ، نوع و نژاد ما رو از بین می برد ! برای همین با انسان های باقی مانده داشتیم از کره ی زمین خارج می شدیم که گروه های دیگری از انسان ها شروع به فرار کردند و " سیب های بهشتی " باقی مانده رو برداشتند و به سمت سرزمین های سوخته رفتند ...ما از زمین خارج شدیم و چون تعداد خیلی کمی از انسان ها برامون باقی مانده بود ، روز به روز ضعیف تر می شدیم و تعدادمون کمتر می شد.
    بلاخره خشم طبیعت همه ی زمین رو فراگرفت و همه چیز و همه کس رو به غیر از " سیب های بهشتی " نابود کرد! همه چیز دوباره از اول شروع شد و طبیعت دوباره زنده شد ، ما هم با انسان های باقیمانده به همون جزیره ی سرسبز خودمون برگشتیم و چون تعداد ما خیلی کمتر شده بود ، موفق نشدیم " سیب های بهشتی " رو دوباره جمع آوری کنیم ، انسان ها رو رها کردیم تا دوباره روی زمین زندگی کنند و تولید مثل کنند و به ادامه ی حیات ما کمک کنند ... اما همیشه نگران " سیب های بهشتی " بودیم چون اگر به دست یکی از انسان ها بیفته ممکنه او رو فریب بده و دوباره جنگ و دعوا بوجود بیاره و همه چیز دوباره تکرار بشه !
    این همون چیزی هست که دوباره اتفاق افتاده و دوباره خشم طبیعت کره ی زمین برانگیخته شده ... اگر به همین صورت پیش بره ، حتی ما هم نمی تونیم جلوی خشم طبیعت رو بگیریم و تاریخ دوباره تکرار خواهد شد و همه ی شما انسانها و موجودات روی زمین نابود حواهید شد.
    تو باید قبل از اینکه خشم طبیعت بیدار بشه ، مکان همه ی " سیب های بهشتی " باقی مانده رو پیدا کنی و " سیب ها " رو برای ما بیاری تا نابودشون کنیم و جلوی جنگ و دعوای بوجود آمده رو بگیریم ... برای همین من باید این پیغام رو از طریق PROPHET ( اتزیو ) به تو میرسوندم " دزموند " ... عجله کن ! زمان زیادی نمونده ! "

    قسمت هفتاد و چهارم : {{ بهترین پایان برای AC-2 ، یا بهترین شروع برای AC-3 }}

    Ezio با تعجب می پرسه : " دزموند دیگه کیه ؟! صبر کن ! نرو ! من سوال های زیادی دارم ! " ... ناگهان " دزموند " از Animus خارج می شه و می فهمه که " تمپلار ها " از راه رسیدن و دارن میان که حمله کنند و Desmond و Lucy رو بدزدند ! دزموند و لوسی به پائین پله ها میرن و از اونطرف هم " وارن ویدیک " و سربازهاش میرسن . دزموند با مهارتهایی که از " Ezio " یاد گرفته ترتیب سربازها رو میده ولی " Warren Vidic " موفق می شه که فرار کنه و به Desmond میگه که باز هم همدیگر رو می بینیم !
    Desmond و Lucy و دیگران سوار یک کامیون میشن و محل رو ترک می کنند ، توی راه Desmond می پرسه : " اون خانم کی بود که توی معبد با Ezio حرف می زد؟ اسم من رو از کجا می دونست ؟! " Lucy می گه : " من مطمئن نیستم ولی به احتمال قوی " تمپلارها " تهدید اصلی برای انسان ها نیستند و خطر خیلی بزرگتری ما رو تهدید میکنه ، هر چه که به تاریخ بیست و یکم دسامبر سال دو هزار و دوازده نزدیکتر می شیم میدان مغناطیسی کره ی زمین ضعیف تر میشه ! ، باعث می شه که زلزله های زیادتری و شدیدتری بوجود بیان ! آتشفشانهایی که برای سالها خاموش بودند دوباره شروع به فعالیت می کنند ! ... این ها همه یک جور هشدار و تلنگر طبیعت برای ما انسان ها هست که به نظم و قانون طبیعت احترام بذاریم . "

    Shaun هم میگه : " به نظر من اون خانم که توی معبد داشت با " Ezio " حرف می زد ، از نزدیک شدن آخرین روز اطلاع داشت و به ما هشدار میداد که هر چه زودتر " قطعه های بهشتی " رو پیدا کنیم و از دسترس انسان ها خارج کنیم تا جنگ و دعوا خاتمه پیدا کنه و طبیعت به نظم و روال عادی خودش برگرده ! "

    مترجم: Loaded_nigga
    منبع مورد ترجمه : giantbomb.com/forums

    ---------------------------------- پایان-----------------------------------------
    با تشکر از توجه و همراهی همه شما


    بهترین راه تشکر زدن دکمه ی تشکر است

  2. 3 کاربر مقابل از !INFERNAL عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. #2
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    1
    تشکر تشکر کرده 
    1
    تشکر تشکر شده 
    2
    تشکر شده در
    1 پست
    قدرت امتیاز دهی
    14
    Array

    پیش فرض

    سلام دوست عزیز.
    متشکرم، واقعا عالی بود.
    میشه راجع به اسسین 3 هم بنویسی؟
    لطفا جوابشو بهم بده.

  4. 2 کاربر مقابل از asuka عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/